• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان خلالوش|tabiکاربر انجمن نودهشتیا


Tabassom.
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: B

ارسال های توصیه شده

part¹⁹

مغزم دیگر گنجایش آن همه افکارِ مختلفی را نداشت و سپس  به آرامی می‌نشینم.
بی‌توجه به درد پای باند پیچی شده‌ام!

گنگ اطرافم را می‌نگرم و سعی می‌کنم تا میان این تاریکی نیما یا آریا را دریابم اما چیزی جز سایه‌ی چندین زن و با لباس فرمشان نمی‌بینم، و می‌فهمم که خدمه هستند.
اما مگر صدای آریا یا نیما نبود؟!

یا من توهم زده‌ام!

آه می‌کشم که با شنیدن صدای زنی، نگاه سرگردانم را به او می‌دوزم:
- آقا منتظر شما هستن خانم!

سکوت!
سکوت!
سکوت!

صدای نفس‌های طغیانگرم بود که به گوشم می‌خورد و دستم را بر روی قلبم نهاده و لب می‌گزم. استرس و وحشت قلبم را به تالاپ-تالاپ کردن دعوت می‌کند و هر لحظه امکان دارد که از شدت اضطراب  بالا بیاورم.

شالی که بر روی شانه‌هایم افتاده بود را بر روی سرم مرتب می‌کنم و سپس آهسته و لنگ-لنگان، با کمک یکی از خدمه‌هایی که نمی‌دانستم که اکنون مرا به کجا می‌کشاند، حرکت می‌کنم و چندیدن مرتبه نفسِ عمیقی می‌کشم!

 

  نورِ ماه که فروغِ کم‌رنگی به اتاق بخشیده بود مرا اندکی آرام‌تر می‌کند و پا به داخل می‌گذارم.

یکباره شانه‌هایم می‌لرزد و من از نسیم سردی که به اتاق خودش را می‌کوبید، می‌لرزم و می‌لرزم و آه می‌کشم.

استرس تنم را به رعشه دعوت می‌کند و من با شنیدن صدای بم و خاصی نفس‌هایم یکباره برای هزارمین بار درون سینه‌ام زنجیر می‌کشد و راه نفس کشیدن را از من صلب می‌کند!

- بشین!

یک صدای فوقِ سرد و کوهستانی که از سرمایش احساس می‌کنم تنم و روحم در کوهستان رها شده است یا در سردی و بوران به سر می‌بردم.

متعجب و حیران، سردرگمانه ابرو درهم می‌کشم و دور تا دور اطرافم را می‌نگرم و قسمتی از تاریکی اتاق و سایه‌ای که نشان می‌داد بر روی صندلی‌ نشسته بود، توجهم را به خود جلب می‌کند.

- بهتره این سمت نیای وگرنه تضمین نمی‌کنم که زنده از این درِ بی‌صحاب بیرون بری!

خون..!
درد..!
چه خبر است اینجا؟
پاهایم بر روی زمین اکنون قفل شده است و خشمگینانه دست مشت می‌کنم.

دلم می‌خواست فریاد بزنم اما مگر احتیاط، شرط عقل نبود؟!

اگر قرار بود با او همکاری کنم باید می‌ساختم و می‌سوختم!

آه می‌کشم و بر روی صندلی که نمی‌دانستم آیا  رو به روی او هست یا نه می‌نشینم.

با شگفتی به دور تا دور اتاق می‌نگرم که صدای قدم‌هایی را پشت سرم می‌شنوم و همانکه خواستم سر بچرخانم که بومب!
کیش و مات!

دست‌های قدرتمندی بر روی دسته‌های صندلی گذاشته می‌شود و من با وحشتی که یکباره به سراغم آمده بود درون خودم جمع می‌شوم.
به قدری سردرگم و گیج شده‌ام که حتی نمی‌توانستم موقعیت خودم را درک کنم.

نفس‌های گرمی مرا تا عمق دِرّه‌ی جهنم می‌برد و من هیجان زده نفس حبس می‌کنم و ناخداگاه گردنم از داغی نفس‌های لعنتی‌اش کج می‌شود.

گیج و شگفت زده بودم به قدری که حتی درد پایم از یادم رفته بود!

- هیچ‌گاه سعی نکن که در طول مدت همکاری،  منو ببینی یا کنجکاوی کنی. وگرنه عاقبت خوبی در انتظارت نیست!
تو در روشنایی و من در تاریکی قرار دارم، هیچ‌گاه نزدیک من نمی‌شی و من جهنمم و روحم در تاریکیه و تو سعی نکن که تمام قوانینم رو بشکونی!


سردرگم و گیج شده اخمی‌ پیوند ابروهای می‌شود و گره کور می‌کند.
منظورش از نزدیکی چه بود؟!

من سعی در فریب دادنش و یا عشوه ریختن برایش داشتم؟! یا اویی که اکنون دارد مرا با نفس‌های داغش به قعر جهنم می‌برد؟!

در خلا و اغما مانده‌ام و حیران و متعجب، بیشتر به پشتی صندلی‌ام می‌چسبم.

نسیم ملایمی که می‌وزید، موهایم را از زیر شالم بهم می‌ریزد و من اکنون به قدری ناتوان شده‌ام که حتی نمی‌توانم آنها را کنار بزنم. به خود که می‌آیم می‌بینم که حتی نفس کشیدن را از یاد برده‌ام و تند-تند هوا را به ریه‌هایم می‌فرستم و صدای پوزخندش را و بعد قدم‌هایش را که داشت کم-کم از من دور می‌شد را می‌شنیدم.

ناگاه بوی عطر تلخ و گسی مشامم را نوازش می‌کند و من سرفه‌ای کرده و گلویم را صاف می‌کنم تا هرچه زودتر خودم را جمع و جور کنم!

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 55
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

part²⁰

او بی‌شک یک دیوانه بود، آخر آدم تا چه حد می‌تواند پَست باشد که در همان روزِ اول کاری آن‌گونه با وکیلش، صحبت کند؟!

آه می‌کشم و سرم را به طرفین تکان داده تا از شر افکار بیهوده و پوچ، اندکی که شده است. راحت شوم.

سکوت وحشتناکی میانمان حکم‌ فرما بود و من نفس عمیقی می‌کشم تا بتوانم خشمم را در هنگام صحبت با او کم کنم و سپس سعی میکنم که فرمول فراز را بیاد بیاورم!

"در هنگام عصبانیت سعی کن که سه مرتبه نفس عمیق بکشی"

سری تکان داده و چندین مرتبه نفس می‌کشم و چیزی که برایم عجیب بود. سکوت اویی بود که چیزی از او دستگیرم نمی‌شد. زبانم را بر روی لب‌هایم می‌کشم و با تحکم لب می‌زنم:

به نظرم شما خودتون رو به یه روانشناس نشون بدین، وحشی شدنتون برای من فایده‌ای نداره؛ جناب بیگ.
من قطعاً دوست ندارم که در طول همکاری، فقط با یک سایه‌ای که برام فایده نداره مشارکت کنم، مسلماً باید تحقیق کرد که موکلم قراره چه کسی بشه. مگه نه؟!
م...

اوه خدای من!
درد در تمام تنم پیچید و نفس‌هایم در یک آن درون سینه‌ام حبس می‌شود!
او داشت مرا خفه می‌کرد؟!

تند-تند دست و پا می‌زنم تا اکسیژن درون حلق و دهانم برسد و بی جون چنگی به دست‌های قدرتمند زده که به یک آن لال می‌شوم:

- هیچ‌گاه با دم شیر بازی نکن خانمِ وکیل!
من یک دیونه‌ی عاصی‌ام که اگه روزی بوی خون به مشامم نخوره و دستام رنگ خون به خود نگیره، اون روز برام یک جهنم محضِ، من با درندگی اُنس گرفتم و کسی که به قلمروی من بیاد نابود میشه.
مگه چند نفر می‌تونن با هامان بیگ مقابله کنند؟!

چشمانم تیره و تار می‌شود و از هیجان دست و پایی می‌زنم که بلاخره رها می‌شوم.
و دیوانه وار سعی می‌کنم که اکسیژن را به ریه‌هایم بفرستم و آن فقط صدای سرفه‌ها و نفس‌های بلند و طویلم بود که از هیجان و شگفتی، درون فضای اتاق اکو می‌شد!

تنفر همچون بندی در درونم ریشه می‌کشد و برای ادامه‌ی کار مصمم تر می‌شوم تا دریابم چی او را به ته سیاهی کشیده بود؟!
اگر او هامان بیگ بود. بی شک من هم پناه صدر بودم.
و آن تازه سر آغاز سیاهی بود و من آن شب تمام احساساتم را با دیدن آن بت جذاب، خاک کردم!

دو چشم وحشی و درنده‌ی طوسی رنگ که با نگاه سرخش داشت مرا می‌درید و همچون یک افعی هیسی می‌کشد و من متعجب و حیرت زده به دیوار فولادی پشتم می‌چسبم، خدای من نباید از او تعریف می‌کردم؟
امشب چرا من در یک لحظه با دیدنش تغییر کرده بودم؟ یا به اصطلاح حیا را قورت داده‌ام!

چشمانش!
زیادی آشنا و درنده بود که به مسیح قسم اگر می‌ماندم مرا به حتم می‌درید.
او یک افعی بود!
همان‌قدر سیاه و همان‌قدر زهرآلود و من برای اولین بار اختیار از کف داده بودم.

چه باعث شده بود که او رخش را به من نشان دهد؟!
حرفم؟!

حالم گیج و نامتعادل بود و با نفس‌هایی که به شمارش افتاده بود گنگ چشم در چشم به هم نگاه رد و بدل می‌کردیم!

و من آن شب تمام احساساتم را خاک کردم و آن بود شروع زندگی جدیدم!

 

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part²¹

*
عاجزانه ابرو درهم می‌کشم و سعی می‌کنم که آن شب را به فراموشی بسپارم و گویی که انگار از همان اول هیچ‌اتفاقی نیافتاده است!

- خانم صدر حواستون هست؟!

و آن صدای نگران آریا بود که رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند و گیج و سردرگم به عقب می‌چرخم و با بی‌حواسی نگاهم به فنجان چای رو دستم، خشک می‌شود که حالا سرد شده بود!
سعی می‌کنم تا افکارم را سروسامان دهم و از فکر آن چشم طوسی وحشی که با آن نگاهِ یاغی‌گر و وحشی‌اش داشت مرا می‌درید، خارج شوم تا بیشتر از آن آریا را مشکوک‌ تر نکنم، البته اگر الان آن نگاه مشمول و نگرانش را فاکتور بگیرم!

به اجبار لبخند کوچکی به لب آورده و با صدایی ضعیف نجوا می‌کنم:
ببخشید کمی حواسم پرت شد!

نگران نگاهی به من می‌اندازد، انگار از چیزی می‌ترسید و سپس جدی می‌گوید:

- اتفاقی که نیافتاده؟!

اوه مسیح! از آن چیزی که فکر می‌کردم باهوش‌تر  بود و گویا فراموش کرده بودم که او ناسلامتی دست پرورده‌ی هامان بیگ هست و رفیق فاب او..

نه چیزی نیست ولی اگر مشکلی نیست می‌تونیم اندکی درباره‌ی دوستتون حرف بزنیم؟!

لبخند کج گوشه‌ی لبش، حس خوبی به من دست نمی‌دهد و سپس او صندلی را عقب کشیده و همان‌طور که بر رویش می‌نشست از من درخواست می‌کند تا روبه رویش بنشینم و من از آنجایی که دوست داشتم تا زودتر از شر افکارم رهایی یابم.

رو به رویش می‌نشینم و آهی می‌کشم و او همان‌طور که مجدد درخواست یک چای و یک قهوه‌ی ترک می‌دهد. بعد از چند دقیقه همراه با یک نفس عمیقی لب باز می‌کند:

- راستش خانم صدر،هامان به خاطر اتفاقی که برای برادرش افتاده زیادی اعصابش خرابه و..و.

مکث می‌کند و گویی که برای ادامه‌ی حرفش مردد باشد نگاهی به من و سپس به ماگِ قهوه‌اش انداخته و مرا گیج تر و سردرگم‌تر می‌کند:

- و باعث شده که بیماری هامان عود کنه، اون هم با این شرایطی که اصلاً به نفع ما نیست!

اگر بگویم که نفس درون سینه‌هایم حبس شده است، دروغ نگفته‌ام و همچون آدم‌هایی که گویی به برق وصلش کرده باشند، حیران و شگفت زده زیر لب نجوا می‌کنم:
بیماری؟!

- هامان به دلایلی دچار بیماری دوقطبی¹و پانیک¹ شده!

یکباره لال می‌شوم، خدای من داشتم چه می‌شنیدم؟!
دوقطبی و پانیک؟!
او چطور توانسته بود تا الان با آنها مقابله کند؟!

با حیرت و ناباوری نگاهی به آریایی می‌اندازم تا حرفش را پس بگیرد و انکار کند اما غمِ درون چشمانش زیادی مرا از پای در می‌آورد!
چه اتفاقی افتاده بود؟!

- هامان هیچ‌گاه راضی به درمان نیست، به خاطر اتفاقی که در گذشته‌اش افتاده من درکش می‌کنم و تک-تک سالها متوجه دردش و آزارده بودنش، بودم.

گویی که یاد گذشته افتاده باشد پوزخندی می‌زند و دست مشت می‌کند و نگاهی به گوشه‌ی اتاق انداخته و با نفرت زمزمه می‌کند:
- فکر می‌کنین هامان بیگ، الکی به این قدرت رسیده؟!
فقط با فکر انتقام بزرگ شده.


حالت تهوع امانم را می‌برد و گیج و نامحسوس دستی به معده‌ام می‌کشم و سرم گیج می‌رود. هرچه قدر که بیشتر گام برمی‌داشتم بیشتر و بیشتر به بمبست بر می‌خوردم و احساس می‌کردم هیچ چیز زیادی سر در نمی‌آورم و در اغما مانده‌ام!

پ.ن: توضیحات درباره‌ی بیماری دوقطبی و پانیک رو میتونین پایین مشاهده کنین

 

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اندکی از اطلاعت درباره بیماری دوقطبی و پانیک👇🏻

پانیک:بیماری پانیک در افرادی وجود دارد که حملات مکرر و ناگهانی از ترس و هراس را تجربه می‌کنند. اگر فرد بیش از یک‌بار دچار حمله پانیک شود، اصطلاحاً حمله پانیک در او عود کرده است. این حملات در بیماری پانیک معمولاً زمانی رخ می‌دهد که یک شرایط قابل پیش‌بینی مدام تکرار شود. حتی تکرار اتفاقات خیلی ساده هم باعث این حملات می‌شود. برای مثال، عبور از پل عابر پیاده و یا صحبت کردن در میان جمع می‌تواند ازجمله اتفاقاتی باشد که منجر به حمله پانیک در فرد شود. ممکن است فرد بسیار شاد و سالمی باشد که تنها دو یا چند بار دچار حمله پانیک شده باشد. شاید هم این اختلال نشان‌دهنده وجود برخی اختلالات دیگی مانند افسردگی و یا اضطراب اجتماعی باشد. علائم بیماری پانیک در تمام سنین دیده می‌شود، اما شایع‌ترین سن بین ۲۰ تا ۳۰ سالگی است.

دو قطبی: 

اختلال دوقطبی یا دوقطبی شیدایی- افسردگی ، یک اختلال روانی است که موجب تغییرات شدید در خلق و خوی فرد می شود. 

برای مثال شاید شما در روزهای آفتابی شاداب تر از روزهای ابری و بارانی به نظر برسید. با توجه به شرایط و روحیات هر فرد، قسمتی از تغییرات خلق و خود امری طبیعی است. اما گاهی این تغییرات به قدری شدید است که از حالت عادی خارج شده و به نوعی اختلال تبدیل می شود. اما به راستی اختلال دوقطبی چیست و بروز چه نشانه هایی موجب می شود تا شما به وجود یک اختلال پی ببرید.

همان طور که از نام آن پیداست، اختلال دوقطبی موجب بروز دوره های رفتاری متفاوت در فرد می شود. دوره شیدایی و دوره افسردگی. دوره شیدایی زمانی است که فرد خلق وخوی بسیار فعالی دارد و دوره افسردگی زمانی است که فرد به شدت آرام و افسرده به نظر می رسد. افراد مبتلا به اختلال دوقطبی ممکن است در مدیریت رفتارهای روزانه خود در مدرسه و یا محل کار و هم چنین حفظ روابط عاطفی خود مشکل داشته باشند.
متوسط سن شروع این بیماری حدود 25 سال و شیوع آن میان زنان و مردان تقریبا یکسان 

 

علائم:

 احساس خوشحالی و هیجان شدیدی دارند حتی زمانیکه که اوضاع به خوبی پیش نمی رود. سرشار از ایده های هیجان انگیز و جدید هستند. سریع از ایده ای به ایده دیگر تغییر موضع می دهند. صداهایی که افراد دیگر قادر به شنیدن آن نیستند را می شنوند. سریع تر از حالت معمول نسبت به موضوعات تحریک می شوند و واکنش نشان می دهند.سریع صحبت می کنند و مدام از موضوعی به موضوع دیگر می پرند.سریع فکر می کنند. فکر می کنند که قادر به انجام هر کاری هستند.احساس عجیب بودن می کنند.به راحتی پریشان می شوند و تمرکز کردن برای آن ها سخت است. واقعا قادر نیستند و یا احساس می کنند که نمی توانند بخوابند. تصوری فراتر از واقعیت در مورد خود و عملکرد خود دارند.

در یک توضیح کلی و ساده این بیماری به روح و روان تاثیر می‌زاره در روزای خوشحال ناراحت و در روز‌های سخت، خوشحال هستند.

برای بیشتر اطلاعات می‌تونید داخل گوگل سرچ کنید🤧

 

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B2%DB%

 

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part²²

غم و افسوس دلم را لرزاند و با ناراحتی به پشتی کاناپه تکیه می‌دم تا اندکی افکار پریشانم را سر و سامان بدم.

آه! تا دلت بخواهد این ماجرای غم‌انگیز آه و افسوس دارد.
کلافه از جایم بلند شده و همان‌طور که کیفم را بر روشانه‌هایم مرتب می‌کردم با لبخند تلخی نجوا می‌کنم:
با اجازتون من دیگه رفع زحمت کنم!

لبخندی گوشه‌ی لب‌‌هایش جا خوش می‌کند و مقابلاً بلند شده و سپس می‌گوید:
- خواهش میکنم!

همان‌طور که لبخندم را حفظ می‌کردم به سمت در گام بر می‌دارم.
اگر کمی دیگر اینجا می‌ماندم، بی‌شک حالم خراب تر می‌شد. صدای آریا میان سرم اکو می‌شد و همان من را افسرده تر می‌کرد:

- خانمِ صدر؟!

با شنیدن صدای مردد آریا، متعجب به عقب برگشته که تند می‌گوید:

- راستش فراموش شدم که بهتون بگم که امشب خونه‌ی ما دعوتین. خانمم خیلی دوست‌ داره شما و ببینه!

ناخداگاه اخمی پیوند ابروهایم می‌شود، امشب می‌خواستم که اندکی استراحت کنم اما دلم نمی‌خواست که او هم از من ناراحت شود.
مردد و حیران نگاهمان در میان بود و سپس دست‌هایم را به هم قفل کرده و بر روی سینه‌ام قرار داده و با تک سرفه‌ای گلویم را صاف می‌کنم و با لبخند کوچک و مصنوعی زیر لب زمزمه می‌پندارم :
مزاحم نباشم یه وقت!

اخمی بر روی ابروهایش می‌نشیند و سپس جدی. بحث میانمان را در یک کلمه پایان داده و همان باعث می‌شود که نطقم بسته شود و مرا تسلیم به رفتن به خانه‌ی آنها. آن هم برای امشب کند.

- شما مراحمین!
لطفاً این حرف رو نزنین امشب لوکیشن رو براتون ارسال می‌کنم.

آهی می‌کشم و سپس سری به حرفش تکان داده و به محض بیرون آمدن از آنجا نفسم را هو مانند بیرون می‌فرستم و با غم شماره‌ی اسنپ را می‌گریم و منتظر می‌مانم تا جواب دهد!

که ناخداگاه چشمانم سیاهی رفته و سرم گیج می‌رود و من از درد زیر لب آخی گفته و با زانو بر روی زمین می‌افتم و سرم را با دست‌هایم می‌گیرم.

دنیا انگار داشت دورم می‌چرخید و حالم را بد تر می‌کرد. البته اگر حالت تهوع دردناکم را فاکتور بگیرم.

با حس دستی بر روی شانه‌ام، با نگرانی ناله‌ای سر میدم. به قدری ناتوان بودم که حتی نمی‌توانستم سر بلند کنم تا ببینم او کیست!
اما با شنیدن صدای ضریف و تو دماغی. دختری خیالم را راحت می‌کند:

- حالت خوبه خانم؟!

سرم درحال منفجر شدن است و چشمانم از درد و خماری خواب نمی‌توانستند تکان بخورند.
و موهایم!
موهای فر و سرخم، سرکشانه از شالم قیام کرده بودند و باد را برای رقصیدن همراهی می‌کردند.

- علی به نظرم حالش خوب نیست!

یک صدای آشنا و وحشت زده مرا گیج تر می‌کند و عاجزانه چهره درهم می‌کشم.

به سختی سر بلند کرده و آخی می‌گویم و با دو دیدبانِ تار به سمت چپم می‌نگرم که صدای جیغ هیجان زده‌ای حالم را خراب تر می‌کند:
- پ..پناه؟!

گیج و حیران سر تکان داده و آخی می‌گویم و همان‌طورکه چشمانم را باز و بسته می‌کردم به دو چشم روشنِ کشیده خیره می‌شوم و به یک آن. نفس درون سینه‌ام زنجیر می‌کشد.

او چکاوک بود؟!
چکاوک و علی؟!

از هیجان به نفس-نفس می‌افتم و حیران لب می‌گزم و دستی به صورتم کشیده تا از شر افتابِ کُشنده، نجات یابم!

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

 

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part²³

بغض درحال خفه کردنم است و وقتی به خود می‌آیم، خودم را میان  بغلش می‌بینم که با بغض و صدای لرزانی زمزمه می‌کند:
- حالت خوبه پناه؟! کجا بودی نامرد؟

با درد چشم می‌بندم و با صدای ضعیفی زمزمه می‌کنم:
خوب نیستم چکاوک!

آه می‌کشد که علی بلاخره جلو می‌آید و ناراحت و مغموم زمزمه می‌کند:
- عشقم حال پناه خوب نیست کمکش کن تا بریم بیمارستان.

عاجزانه با اعتراض چهره درهم کشیده و سپس لب می‌زنم:
نه-نه لطفاً زحمت نکشید. اگه میشه فقط میشه منو تا خونم برسونین؟

و در پیِ آن نگاهی به گوشی‌ام انداخته که جوابی از اسنپ دریافت نکرده بودم و جای آن، فراز چندین بار میس کال انداخته بود و از طرفم بی جواب مانده بود.

آهی می‌کشم که صدای خشمگین علی رشته افکارم را پاره می‌کند:
- پناه!  رنگ به صورت نداری بعد انتظار داری که تنها بفرستیمت خونه؟!
خدایی نکرده اگه بلایی سرت بیاد چی!

چکاوک حرفش را تایید می‌کند و من به نگرانی آن دو، لبخندی مصنوعی بر لب نشانده. تا یادم می‌آمد علی همیشه همان‌طور با من راحت برخورد می‌کرد و یا بهتر است بگویم که او زیادی غیرتی و سرتق بود و بیشتر اوقات سربه زیر و آرام بود ولی وای به روزی که خشمش فوران کند.

همیشه مرا زن داداش فرا می‌خواند و من با یاد قدیم چشمانم پُر می‌شود و با رَشک و غبطه با صدای ضعیفی لب می‌زنم:

ممنون. من چیزیم نمیشه!
کلافه آهی کشید که با کمک چکاوک از جایم بلند شده که باعث می‌شود، مجدد سرم گیج برود و محکم دستم را بر روی سرم بگذرام.
لب می‌گزم تا صدای فریادم علی را مصرّ تر برای رفتن به بیمارستان، نکند.

اما باید خودمم پیگیر باشم، چون امروزه زیادی سر گیجه و خون دماغ می‌شدم ولی گویی با خودم لج کرده باشم، هیچ دلم نمی‌خواست آزمایش بدم!

- خوبی پناه؟!

خجالت زده کمی شالم را جلوتر می‌کشم که با شنیدن صدای وحشت زده و جیغ-جیغوی چکاوک، علی به سمت ما برمی‌گردند و من تک خندِ مصنوعی و تلخی می‌زنم:
خوبم عزیزم!

در واقع خوب نبودم و حالم بسیار دگرگون و آشفته بود. اگر کمی دیگر درون این گرما می‌ماندم بی‌شک تمامِ هرچه را خورده و نخورده بودم رو بیرون می‌آوردم.
پس پشت علی با سرعت گام برداشته و توجهی به سرگیجه‌ام که امانم را بریده بود، نکرده که بلاخره با ایستادن علی. توقف می‌کنیم:

- سوار شین زن داداش!

دهانم یکباره تلخ می‌شود.
سکوت
سکوت
سکوت!

سرم بیشتر گیج می‌رود و تلخیِ کامم را درون دهانم می‌ریزم:
کاش همون داداشی که پشت اسمم می‌چسبونی، زودتر پیداش شه!

غم یکباره درون چشمان علی همچون کوهی سقوط می‌کند و دست‌هایش پشت فرمان مشت می‌شود که صدای گریه‌ی چکاوک بیشتر می‌شود و با درد چشم فرو می‌بندم و سرم را به پشت شیشه‌ی ماشین تکیه داده و آهی می‌کشم!

سکوت بلندی که میانمان حکم فرما بود، فقط با صدای فین-فین های چکاوک می‌شکست.

زندگی شبیه کارناوال مرگ بود که هر قدمی که بر می‌داشتم چیزی درون قلبم ولوله به پا می‌کرد و اتفاق شومی را برایم رقم می‌زد.
اما باید تا پایان این پرونده‌ی لعنتی صبر می‌کردم، درحالی که هیچ نشانی و لوکشینی از اتفاقات آینده نداشتم و نمی‌دانستم چه دردی قرار است بر سرم نازل شود.

پلک‌هایم دیوانه وار هم را به آغوش می‌گیرند و من با حس مایعی داغ که از بینی‌ام جاری می‌شود، قلب بیچاره‌ام را سکته می‌دهد!

مویرگ به مویرگ چشمم چنان درد می‌کرد که نمی‌توانستم آنها را باز کنم.

با هر سختی و دل کندنی که بود، دستمالی را از جیبم برداشته و او را آرام و نا محسوس بر روی بینی‌ام می‌گذارم.
نمی‌خواستم که علی و چکاوک را بیشتر از آن نگران کنم که..

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part²⁴

با شنیدن صدای گریه‌ی بچه‌ای، متعجب چشم باز می‌کنم و با دو چشمی گرد شده خیره‌ نوزادِ کوچکی می‌شوم که داخل پارچه‌ای سفید پوشیده بود.
این بچه‌ی چکاوک و علی بود. دیگر؟!

نمی‌دانم چرا اما ناخداگاه آن طفل کوچک را به اغوش گرفته و گویی که فهمیده باشد جایش عوض شده است چشمانش را باز می‌کند و من با دیدن دو تیله‌ی درشت شهدِ عسل چشمانش که شباهت زیادی به چشمانم داشت.

متعجب می‌شوم و لبخند محوی گوشه‌ی لب‌هایم جا خوش می‌کند و به کل حال خرابم را از یاد برده باشم. چنان بچه را به آغوش گرفته بودم و حس خوبی به من میداد.

اما تنها چیزی که مرا متعجب کرده بود این بود که نه چشمان چکاوک و نه علی، رنگی بود و یا عسلی!
اما با دیدن نگاه هیجانی چکاوک لبخند تلخ و کوچکی گوشه‌ی لب‌هایم جا خوش می‌کند، چرا قبلاً متوجه‌ی این کوچولوی فسقلی نشده بودم؟!

دست‌های تپل و کوچکش را می‌گیرم که قهقه‌ای شیرین زده و دست و پای کوچک و تپلی‌اش را با شیطنت تکان می‌دهد و صدای تلوپ و تلاپِ قلبم مرا زیادی هیجان زده می‌کند و همان‌طور که قربان صدقه‌اش می‌رفتم با صدای خش دار و ضعیفی که حال نابسامانم را به رخ می‌کشید.

رو به چکاوک لب می‌زنم:
اسمش این فسقلی چیه چکاوک؟
حیف که وقتی زایمان کردی این فسقلِ خاله رو ندیدم!

لبخندِ علی و قهقه‌ی چکاوک به من حس خوبی می‌دهد و چکاوک با ذوق لب می‌زند:

- اسمش رو گذاشتیم کارن، کارن مجد چطوره؟!

تک خنده‌ی تلخم میان فضای ماشین می‌پیچد و زمزمه می‌کنم:
خیلی خوبه!

می‌خندد!
کوتاه و آرام و اما با ذوقی که دلم را بیشتر به لرزه در می‌آورد، این کوچولوی جذاب بی‌شک ثمره‌ی عشق علی و چکاوک بود و من زیادی برای آن دو و عشق ستُرگشان خوشحال بودم!

**
سکوت شب و حریر سیاهی آسمان و آواز جیر-جیره، جیرجیرک‌ها که گویی وقتی همه در خواب رفته‌اند و او پادشاهِ شب بود، مرا بسیار و خرسند و مسرور نشان می‌دهد.

چشمان آهویی‌ام با سرمه‌ای که کشیده بودم از همیشه روشن تر خودشان را به رخ می‌کشیدند.
حوصله‌ی آرایش و خزبلات زیادی را نداشتم و به قولِ آرتام من خودم زیبا بودم و وقتی که لباس‌های روشن و شیکی را می‌پوشیدم همه را متوجه شیک پوشی‌ام می‌‌کرد.

با یادِ او لبخند تلخی مهمان لب‌هایم می‌شود و برای آخرین بار نگاهی به خود در آینه انداخته و شالِ چروکم را بر روی سرم می‌اندازم و ناخداگاه یادِ کوچولوی چکاوک و علی می‌افتم و لبخندم بیشتر کش می‌خورد.
زیادی جذاب و کوچک بود آن پسرکِ شیرین!

با حس روشنایی نورِ تاکسی و صدای بوقش، افکارم را به انتها ترین نقطه‌ی مغزم می‌فرستم و همان‌طور که دستی به لباس‌هایم می‌کشیدم، کیف و گوشی‌ام را برداشته و نیمه بوت‌های چرمم را به پاهایم زده و تنگ بودنشان اندکی پاهایم را اذیت می‌کند و همان مرا مردد می‌کند برای تعویض کفش‌هایم.

سپس، کلافه و آشفته کفش‌های پاشنه بلند براقِ مشکی‌ام را به پا زده و بعد از قفل کردن در، آپارتمان را ترک کرده و بی توجه به آسانسور به سمت پله‌ها گام بر می‌دارم.


با نفس-نفس سوار تاکسی شده و بعد از سلامی کوتاه، ماشین با یک تیک‌آفی از جا کنده می‌شود.

امشب زیادی از دیگر روزها بهتر بودم و همان باعثِ هیجانم می‌شد.

با حس روشنایی کم عمق گوشی‌ام، متعجب به نگاهی به او انداخته که با دیدن اسم فراز، محکم لبم را به زیر دندان فرستاده و همان‌ باعث می‌شود که طعم شور خون بر زیر دندان‌هایم منفجر شود.

فراموش کرده بودم که با او تماس بگیرم و تند دکمه‌ی سبز را به سمت بالا هدایت می‌کنم که صدای نگران و آشفته‌اش مرا شرمنده تر از قبل می‌کند:

- الو پناهم خوبی؟!

با خجالت به روبه رویم خیره می‌شوم:
سلام فراز، ببخشید که تماست رو جواب ندادم.

گویی از شنیدن صدایم خیالش بابتم راحت شده باشد، نفس عمیقش را پشتِ گوشی رها می‌کند و با صدای گرفته‌ای لب می‌زند:
- مردم تا صدات رو بشنوم. دختر !

با صدای معصومانه و آرامی لب می‌زنم:
ببخشید فراز، نمی‌خواستم نگرانت کنم. راستش صبح سرکار بودم و عصر هم خواب رفتم و گوشیم هم رو سایلنت بود!

خدا مرا ببخشد که به او چنین دروغ بزرگی گفتم، اما اگر بفهمد که حالم خراب بوده. بی‌شک دنیا را بر روی سرش می‌گذاشت و این همه راه را همین امشب طی می‌کرد تا مرا ببیند.

صدایش مهربان می‌شود و همچون پدری که بچه‌اش را سرزنش کند، می‌گوید:
- قربونت برم از این به بعد گوشیت رو از حالت سایلنت در بیاری هاا. تا منو اینجوری سکته ندی!

معترض اسمش را تشر می‌زنم و با گفتن خدا نکنه‌ای صدای تک خند جذابش را به جان می‌خرم که یک هو صدایش مغموم و ناراحت می‌شود:

- خیلی بهت وابسته شدم پناه، این اولین باریه که انقدر فاصله بینمون می‌افته.
کاش می‌شد ببینمت ولی نمی‌تونم نمایشگاه رو ول کنم و کلی سفارش رو سرم ریخته!

نفس عمیقی می‌کشم، دلداری دادن را خوب بلد نبودم اما لبخندی می‌زنم و گویی او ببیند سری تکان می‌دهم و می‌گویم:

من بچه نیستم فراز، حواست  رو جمع کارت کن. نمی‌خوام به خاطرِ من مشتری‌هات از دستت شاکی باشن؛ وقتی که این پرونده تموم شد میام اونجا و یه دل سیر به من نگاه کن!

صدای قهقه‌ی جذابش از پشت گوشی دلم را می‌لرزاند و خوشحال از آنکه او را از حالت گرفته نجات داده بودم، حتی می‌توانستم نگاه اخمو و پوزخند گوشه‌ی لب راننده را به جان بخرم.
چون که برایم اهمیت نداشت مردم چه درموردم می‌گویند و حرف می‌زنند.

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه یه چیزی هست که آدم به خاطرش ادامه بده و نفس بکشه.

همین الان بهش فکر کن!

همیشه یه چیزی هست:)

🌱🖤

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part²⁵

- من بدون تو نمیتونم پناه. دوهفته‌ی دیگه حتماً میام.

با اعتراض چهره درهم کشیده و سپس می‌گویم:
 فراز من دوست ندارم که کارت رو ول کنی، اینجوری ناراحت میشم.

آهی می‌کشد و سپس با صدای کلافه‌ای می‌گوید:
- فربد و زنش برگشتن، میدونی که دوست ندارم با زن فربد یعنی آرزو، روبه رو شم.


لبخند بر روی لب‌هایم یکباره خشک می‌شود و مبهوت و عصبی چنگی به موهایم زده و با نفس‌هایی که از خشم درون سینه‌ام حبس شده بود به صدای نگران و مغمومش گوش می‌سپارم:

- حالت خوبه پناه؟!

آه می‌کشم و با غم زبانی به لب‌های خشک شده‌ام می‌کشم و چشمانم را از بر روی هم می‌گذارم، وقتی که سکوت بینمان طولانی شد و فراز می‌فهمد که حالم خراب است و مایل به حرف زدن نیستم.

و من می‌فهمم که باید یکی از ما برای قطع کردن تلفن، داوطلب شود.
و گویی هیچ‌کداممان قصد این کار را نداشتیم و من کلافه لب می‌زنم:

ب..بعداً حرف بزنیم؟!

صدای ناراحتش قلبم را مچاله می‌کند:
- کاش نمی‌گفتم!

تک خندی عصبی گوشه‌ی لب‌هایم جا خوش می‌کند و سپس می‌گویم:
کی اومدن؟!

- دو هفته پیش!

عصبی آهی می‌کشم و سرکشانه پوزخندی می‌زنم:
فراز من نمی‌خوام ناراحت شدنت رو ببینم، پس نرو پیششون.

می‌خندد.
تلخ و با حسرت!

- کاش مامان اونقدر که فربد رو دوست داره من رو هم دوست می‌داشت!

بغض گلویم را چنگ می‌اندازد و همچون زنجیری ریشه می‌کشد و بالا می‌آید و مرا خفه می‌کند و من بیشتر از عمه و فربد و آن زنِ مسخره تر از خودش متنفر تر می‌شوم:
همه چی درست میشه فراز!

و آن تنها حرفی بود که آن شب میان مان رد و بدل شد.

با حس توقف ماشین، با غم و عصبانیت گوشی را به دهانم می‌چسبانم و همان‌طور که کرایه را حساب می‌کردم، نگاه از آن مرد اخمو که با بدی بهم خیره شده بود، گرفته و خیره می‌شوم به بلندی برج روبه رویم.

به قدرش شیک بود که سری تکان داده و با کشیدن نفس عمیقی برای حفظ ارامشم، شالم را جلو کشیده و آیفون در را فشار می‌دهم.

که با شنیدن صدای تیکی که از خودش در آورد. از هیجان نفس عمیقی می‌کشم و با یاد فراز استرس و نگرانی بیشتر به حالم پوزخند می‌زند، حتی نمی‌توانستم از فکر او و آن فربد عوضی بیرون بیایم.

سوگلی عزیز عمه بعد از چهار سال، همراه با زن فیس و افاده‌اش به ایران مهاجرت کرده بود، پسر بزرگ و نامشروعِ عمه طلعت که همه بعد از به دنیا آمدنش او را نحس فرا خواندند و هیچ کس از او و عمه دلخوشی نداشت و تا به امروز کسی نمی‌دانست که پدر آن فربد چه کسی هست؟!

وقتی که از مادرم شنیده بودم، یادم می‌آمد که گفته بود. پدرم و دوتا از عموهایم و خودِ پدر بزرگم، عمه و آن پسرک نامشروعش از خانه به بیرون پرت کرده بودند و گویا که عمه برای تحصیل به تهران آمده بود و از قضا عاشق یکی از پسران دانشگاهشان می‌شود و اما کسی جز او نمی‌داند که فربد چه کسی هست!

پدرم گویا دلش برای عمه‌ام می‌سوزد او را به خانه‌امان برای زندگی می‌آورد و همان باعث قهر چندین ساله‌ی پدر بزرگ و پدرم شده بود، آن فقط بابت جای دادن آن بلای جان و رسوای خاندان صدر که آبروی پدربزرگم را در محل برده بود و انگشت نمای شهر شده بود.

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

 

 

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part²⁶

 اما چه کرد؟!
پدر بزرگ بیچاره‌ام را سکته داد و من آرزو به دل برای دیدنش ماندم!

و فراز هم دیوانه وار عاشق آرزویی بود. که مال کس دیگری بود! مال آن برادر خودخواه و از خود راضی‌اش که از حسادت آرزو را به عقد خود درآورد!

بی‌توجه به حال بد فراز!

آه می‌کشم و از سردی هوا شانه‌هایم می‌لرزند و بغضم را با غم قورت می‌دهم و به خود که می‌آیم می‌نگرم که وسط ایستادم و شالم سرکشانه بر روی شانه‌هایم افتاده است.

بیشتر از عمه متنفر می‌شوم که آنگونه ما را عاصی کرده بود.
مگر فراز بیچاره چه گناهی داشت که بعد از ازدواج مجدد عمه‌ام با پسر عموی ساده‌اش، به دنیا آمد؟!

و عمه هیچ‌گاه به فراز محبت نمی‌کرد و از نظر خودش فربد یادگارِ همان شخصی بود که او عاشقش شده بود و عشقشان ناکام و نافرجام به اتمام رسیده بود و تا یادم می‌آید فراز از بچگی پیش ما زندگی می‌کرد و حتی مدتی طولانی مادرم را مادر و پدرم را پدر فرا می‌خواند!

آهی می‌کشم و همان‌طور که شالم را برای هزارمین بار بر روی سرم مرتب می‌کردم این دفعه وارد می‌شوم و همان‌طور که نگاهی به ساعت مچی‌ام می‌انداختم با دیدن ساعت که ⁸ شب را به رخ می‌کشید. سر تکان داده و اینبار سوار آسانسور می‌شوم.

و داخل آینه برای آخرین بار خودم را چک کرده و وقتی که از اوکیه بودن همه چیزم مطمئن می‌شوم، نفس عمیقی می‌کشم و چشمانم را باز و بسته کرده تا التهاب صورتم و سرخی چشمانم مرا رسوا نکند.

آهنگ ملایمی که درون فضای کوچک و آهنین آسانسور پیچیده بود کمی به من انرژی می‌بخشد و با شنیدن صدای زنی که توقف و طبقه‌ی آسانسور را اعلام می‌کرد، به خود می‌آیم و خارج می‌شوم تا فکری به حالِ خود بیچاره‌ام کنم!

تپش قلبم از استرس و هیجان گویی دست بردارِ من بیچاره نبود.

آهی از افسوس کشیده و با زنگ آف-آف را می‌فشرم که با شنیدن صدای نازک دخترکی به خود می‌آیم:
- فکر کنم خودشه بچه‌ها!

حالا وقت زدنِ ماسک بیخیالی و ریلکسی به صورت است، درست است کمی از زمان موکول شده دیر کردم و خودم آن را قبول دارم ولی خجالت زده اندکی این پا و آن پا می‌کنم که بلاخره در باز می‌شود و چهره‌ی با نمک دخترکی جلویم نقش می‌بندد.

سلام!
خونه‌ی آقا آریا همینجا هست اگه اشتباه نکنم؟!

مات و مبهوت و گیج نگاه از من می‌گیرد و با استرس لب می‌زند:

- بله عزیزم لطفاً بیا داخل!

معذب از رفتار گیج و سردرگمانه‌اش، وارد شده که در را پشت سرم می‌بندد و من با دین دکراسیون خانه برای اولین بار شگفت زده می‌شوم و با خجالت قدمی به داخل می‌گذارم که با دیدن جمعیت روبه‌رویم سردرگمانه ابرو درهم می‌کشم.

همیشه از شلوغی متنفر بودم و فکر می‌کردم که قرار است فقط ما سه نفر باشیم اما بیشتر از آنی بود که فکرش را می‌کردم.

و من متعجب به تک-تک آنها نگاه می‌کردم و آنها با بهت و ماتم برده مرا با نگاهشان درحال قورت دادن بودند.
چرا آنگونه مرا نگاه می‌کردند؟!

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • مدیر کل ✯
در 15/9/2022 در 12:10 PM، Tabasom ⁰⁰ گفته است:

part²⁰

 

پارت ها چرا  پاک شدن؟

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20 ساعت قبل، نسترن اکبریان گفته است:

پارت ها چرا  پاک شدن؟

سلام

به خاطر همین پاک  کردم که می‌خواستم رمانم رو از اول ویرایش کنم.

و تقریباً چند پارت از همین صفحه مونده تا مجدد بزارمشون:)

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

spacer.png

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part²⁷

طره‌ای از فرفری‌های پریشانم را پشت گوشم می‌فرستم و سپس سلام آرامی داده که در کمال تعجب همه‌ی آنها با مهربانی جوابم را می‌دهد و من به شخصه با دیدن آریا، قلب نا آرامم که کم مانده بود از جا کنده شود یک هو، آرام می‌گیرد.

- خوش اومدین خانم صدر.

سعی می‌کنم که لبخندم را حفظ کنم و سپس با تُن صدایی نسبتاً بلندی نجوا میکنم:
ممنونم.

با لبخندی که هیچ‌گاه ندیده بود از لب‌هایش کنده شود، رو به دخترکی زیبا رو و صد البته ریزه میزه. اشاره می‌کند:
- همسرم هستن. رها!

به آرامی باهم دست داده که مرا بغل می‌گیرد:

- خوشبختم عزیزم!

در جوابش ممنون و همچنینی، نجوا می‌کنم و بی توجه به نگاه خیره‌ی همه سر پایین انداخته تا اندکی به خود بیایند!

و اکنون در عجبم که چرا آنگونه مرا مینگرند؟!

آه می‌کشم و با افسوس سر تکان داده که با قرار گرفتن چیزی آن‌هم جلوی رویم، متعجب سر بلند می‌کنم که رها را در می‌یابم که با لیوان‌های کمر باریکِ که حدس می‌زدم چای باشد؛ جلویم ایستاده است.

به سختی لبخند تصنعی‌ام را بر روی لب‌هایم حفظ کرده و سپس با تشکری کوتاه، لیوان را به اجبار از روی سینی بلند می‌کنم و داغی‌اش که در دستم می‌نشیند اندکی حالم را بهتر می‌کند.

و همان‌طور که او را بر روی عسلی می‌نهادم؛ با شنیدن صدای بم و گیرایی که مرا مخاطب قرار داده بود. سر بلند کرده و متعجب زل می‌زنم به مرد جذاب روبه رویم که لبخندی می‌زند:

- اگه اشتباه نکنم خانم پناه صدر شما هستین؟!

تاک ابرویم ناخداگاه به سمت بالا متمایل می‌شود و سری تکان داده که می‌گوید:

- من شایانم. از قضا همکار شما!

متعجب و گنگ نگاهی به آریا انداخته که سری تکان می‌دهد. او همان پسرعموی آریا نبود که پرونده‌ی خواهرش را به دست گرفته بود؟

بی‌حوصله و مغموم سری تکان داده، نمی‌خواستم که در دیدار اول از نظر آنها یک زن اخمو و عصبی دیده شوم. اما چه میکردم؟

فراز تمام افکار و معادلاتم را بهم ریخته بود و چشم و گوشم فقط شده بود گوشی؛ تابلکه بتوانم جوابی از او دریافت کنم، لحظه‌ی خداحافظی‌ صدای مغمومش دلم را به دو بند پاره می‌کرد.

هرچه که بود او دوست و برادر بچگی‌ام بود؛ و همیشه در قلبم جای داشت!

آه می‌کشم و با ناراحتی و مغموم انگشت‌هایم را درهم پیچانده و سرم ا به پایین می‌اندازم که باعث بهم ریختگی، فرفری‌هایم می‌شود.

که با شنیدن صدای نگران آریا، خون درون قلبم پمپاژ می‌دهد:

- خانم صدر، انگار امشب حالتون  زیاد مساعد نیست!

 

خدا مرا نبخشد که همه را نگران کرده بودم.

لبخند محوی گوشه‌ی لب‌هایم نشانده و سپس با آرامشی که کسی نمی‌دانست او را با بدبختی به دست  آورده‌ام، لب گشودم:

فقط کمی سردرد دارم و  چیز مهمی نیست!

اخمی پیوند ابروهایش شده و سپس خودش را نیم‌خیز کرده و زیر لب نجوا می‌کند:

- شما مطمئن هستین؟!

سکوت می‌کنم  و دیگر حرفی میانمان رد و بدل نمی‌شود، کاش می‌گفتم که به جای سرم. قلبم درد می‌کرد.

روح مرده‌ام که تمام فکر و خیالش پیِ دوست بچگی‌اش؛ است. من دیگر خسته شده بودم از کار این دنیا که نمی‌فهمیدم فازش چه هست که روزی یکی را غمگین  و دیگری را خوشحال. یکی را کشته و دیگری را از زندگی کردن، خسته کرده بود!

مویرگ‌های چشمانم به قدری درد می‌کرد و گویی با استخوان‌های سرم دست به یکی کرده بودند تا هرچه زودتر مرا از پای درآورند.

دلم می‌خواست زودتر از شر این مهمانی خلاص شوم، و من اندکی به استراحت نیاز داشتم البته قبل از شروع  جدی آن پرونده‌ی مرموز که به خوبی می‌دانم که قرار نیست  به این زودی تمام شود!

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

 

 

 

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20221214_181354_ukno.jpg

ویرایش شده توسط Tabasom ⁰⁰

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part²⁸

نالان بودم، گریزان بودم. از وجودم، از درونم.
خسته بودم به درازای یک عمر. یک پستی بلند زندگی؛ چشمانم دیگر توان دیدن اطرافیانش را نداشت!
این بار قرار بود خودم تنها نقش این داستان جنایی را بازی کنم، این‌بار کسی دیگر نبود که نگرانم باشد و مرا از رفتن باز دارد. بیشتر از گذشته و بیشتر از هر زمانی دیگر!
دلم می‌خواست گلایه‌هایم را بلند-بلند بگویم، جیغ بزنم!

آخر تاوانِ عاشق شدنم این بود که آرتام را از دست دهم؟! 
من عاشق شده بودم تا به اینجا برسم؟ اما این رسم عاشقی نیست، او نامردی کرد و مرا تنها گذاشت، او جا زد. اویی که ادعا می‌کرد گر چرخ فلک‌هم دگرگون شود پشتم را خالی نخواهد کرد.
حال او کجاست؟
بغض میان گلویم چمره می‌زند، دلم نمی‌خواست تا کسی اشک‌هایم را، شکستن غرورم را ببیند!
گویی سد راه عالمیان بوده‌ام، سرم را به زیر افکندم مبادا آدمیان اطرافم به حالم ترحم ورزند که از ترحم بی‌زارم! 
آدمیان تنها لحظه‌ای آن‌هم با حیله و نیرنگ‌های دروغین دلداریت می‌دهند، آنها از جنس دروغ‌اند و سالیان درازی است که خود را در پس نقاب‌های آدمیت جای داده‌اند ولی گرگ صفاتی‌اند که گر منفعت خودشان در میان باشد زندگی را به چرخ جنون در می‌آورند و فلک را گوش تا گوش سر می‌برند!

شالم را جلو می‌کشم و بیشتر سر به گریبان فرو می‌برم تا کسی به حال نالانم و بغض درون صدا، اشک حلقه زده بر روی چشمانم را نبینند.

به اندازه‌ی سالهای طولانی مدتی درحال گریز بودم. از خود، از وجودم از زندگی دردناک و زهرآلودم که حتی با فکرش قلبم را به درد می‌آورد.

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:78967ilzkxxjski:

𝐏𝐬𝐲𝐜𝐡𝐨𝐥𝐨𝐠𝐲 𝐬𝐚𝐲: 
𝐀𝐯𝐨𝐢𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐜𝐞𝐫𝐭𝐚𝐢𝐧 𝐩𝐞𝐨𝐩𝐥𝐞 𝐭𝐨 𝐩𝐫𝐨𝐭𝐞𝐜𝐭 𝐲𝐨𝐮𝐫 𝐞𝐦𝐨𝐭𝐢𝐨𝐧𝐚𝐥 𝐇𝐞𝐚𝐥𝐭𝐡 𝐢𝐬 𝐧𝐨𝐭 𝐚 𝐰𝐞𝐚𝐤𝐧𝐞𝐬𝐬. 𝐈𝐭'𝐬 𝐦𝐞𝐧𝐭𝐚𝐥 𝐦𝐚𝐭𝐮𝐫𝐢𝐭𝐲.

ویرایش شده توسط ᵗᵃᵇⁱ

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part²⁹

افسوس که اکنون وقت دلجویی و فریاد زدن نبود.
......
کلافه و آشفته به بخار چای که آزادانه درحال رقص بود خیره می‌شوم و همان‌طور که کنترل به دست کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کردم. ناخداگاه بر روی شبکه‌ی اخبار ایست می‌کنم که با دیدن تصویری که ناگهان بر روی صفحه نقش بست.

نفس درون سینه‌ام گره می‌خورد و عرق سردی بر پشت گودی کمرم می‌نشیند و فضای خانه به سکوتی وحشتناک محکوم می‌شود.
تصویری از یک زن خونین که گویا تازگی به قتل رسیده بود که با شنیدن صدای مجری اخبار، تنش تنم شدت می‌یابد:

- باز هم صدمین قتل توسط یک شکارچی بی‌رحم که مثل یک افعی تن یک زنِ ³⁴ ساله‌ی حامله را دریده، و هنوز هم مثل یک سایه می‌مونه و نشون و مدرکی از خودش به جا نزاشته و پلیس دم به دقیقه دنبال آن شکارچی زنان هست!

چای درون دستم سرد می‌شود و با وحشت قدمی به عقب برمی‌دارم و ناامنی یک باره همچون بهمنی بر روی تنم سقوط می‌کند.
وحشت!
درد..
خون!

تصاویری که از اون زن گرفته شده بود وجودم را بیشتر می‌لرزاند، همچون خون‌آشامی که گلوی شکارچی‌اش را پاره کند و خونش‌ را بمکد، بود!
چگونه توانسته بود یک زن حامله را به قتل برساند؟! حتی شیطان‌هم به یک زنِ حامله رحم می‌کرد و من تازه می‌فهمم که او خدای مرگ است، یک افعی که می‌درد تن هر زن و آدم بی‌گناهی را!

ناگهان خبر بر روی مردی خسته و آشفته و با چشمانی خونین، می‌افتد و من از حرف‌هایشان می‌فهمم که او همسر آن زن به قتل رسیده هست!

- من نمی‌دونم، شب سرکار بودم و اون زنگ زده بود که به خونه‌ی مادرش میره و تاکید کرده بود که مراقب خودم باشم و وقتی اومدم شام بخورم ولی..ولی..

اشک درون چشمان مرد دلم را پاره می‌کند:
- ولی وقتی رسیدم با جنازه‌ی زنم رو به رو شدم که سر از تنش جدا شده بود و گلوش پاره شده و به شکمش هزاران چاقو خورده، قرار بود بعد از ¹³ سال تازه بچه..د..دار..

هق-هق‌های بی‌امان مرد، مرا به زانو درمی‌آورد و با درد بر روی زمین دو زانو می‌افتم و فنجان از میان دستم‌هایم رها شده و گومب!

هزاران شیشه پخش و پلا می‌شود و من با دو دیده‌بان خسته خیره به تصاویری نامفهوم می‌شوم و صدای زنی میان گوش‌هایم پژواک می‌دهد:

- در این روز‌های آشفته حال تهران چه خبر است؟ چندین قتل پیچیده جان مردم را تهدید می‌کند و این قاتل یک افعیه که پلیس او را شکارچی زنان نامیده‌ و گویی قتل‌های پی‌آپی‌اش جان زنان را به خطر انداخته و ما از شما می‌خوایم تا آرامش خودتون رو حفظ کن...


با شنیدن صدای وحشتناک گومبی از پشت صفحه‌ی زنده‌ی تلویزیون و قطرات خون بر روی صفحه‌ی دوربین، مرا به جیغ کشیدن دعوت می‌کند و با وحشت به پشتی مبل می‌چسبم.
خدایا چه خبر بود؟!

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part³⁰

فریاد‌هایم، همراه با فریادِ مجری مرد و چندین کارشناسان دوربین، گوش فلک را کر می‌کند و با وحشت و چشمانی گشاد شده خیره می‌شوم به جنازه‌ی خونین آن خبرنگار و تکان خوردن‌های مکرر دوربین‌ها.
او به قتل رسیده بود؟!
همان خبرنگاری که داشت سعی می‌کرد مردم را به آرامش دعوت کند؟!

اشک‌هایم با سرعت بیشتری بر روی گونه‌هایم فرو می‌ریزد و من جیغ می‌کشم و ناامنی قلبم را از جای در می‌آورد.
چه خبر بود اینجا؟!

مغزم به من نهیب می‌زند تا هرچه سریع‌تر تلویزیون را خاموش کنم و من تند دکمه‌ی سرخ رنگش را فشار داده که خاموشی‌اش سکوت خانه را  تمدید می‌کند و من گیج و گنگ خیره می‌شوم به صفحه‌ی خاموشش و دست‌های لرزانم را جلوی دهانم می‌گزارم و هق-هق‌هایم درون فضای کوچک خانه می‌پیچد و همچون بچه‌ای بی‌پناه گریه‌های معصومانه‌ای سر داده که با شنیدن صدای گوشی‌ام.

تازه می‌فهمم که چه مدت است درحال  زنگ خوردن هست!
حتی دیگر توانی برایم نمانده بود تا توجهی به او نشان دهم و با گیجی و وحشت نگاهی به دور تا دور فضای خانه‌ می‌اندازم و با یک جهت به سمت موبایلم خیز برمی‌دارم که با هک شدن اسم فراز میان صفحه‌ی کوچک گوشیم، اشک‌هایم را پاک می کنم و همچون بچه‌ای که تازه پدرش را دیده باشد با ذوق می‌خندم و با دست‌های لرزانم تماس را وصل کرده و آن من بودم که صدای لرزان سکوت خانه را می‌شکند:
فراز!

صدای نفس عمیقش را می‌شنوم و بعد صدای وحشت زده‌اش بود که قلب بیچاره‌ام را برای دومین‌بار سکته می‌دهد:
- پناهم! حالت خوبه مگه نه؟!

بغض می‌کنم و به سختی نفس می‌کشم:
خوبم فراز!

درون صدای مردانه‌اش بغض می‌نشیند:
- من تازه اخبار رو می‌بینم، من می‌ترسم پناه. می‌ترسم که از دستت بدم!

دلم می‌لرزد و همان‌طور که نفس عمیقی می‌کشیدم تا آرامشم را حفظ کنم. ناگهان لامپ خانه خاموش شده و خانه به سکوت دعوت می‌شود!

و قسم می‌خورم که قلبم در آن لحظه ایستاد و من صدای قدم‌ها و نفس‌های سرد و وحشتناکی را که چطور به سمتم گام بر می‌دارد را می‌شنوم!

@ Fatemeh.poo

@ marzieh23☆ویژه☆

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part³¹

مغزم دستورِ فرار می‌دهد و صدای جیغ بلندم درون فضای خانه اکو می‌شود، صدای فریاد‌های مکرر فراز مرا وحشت زده‌تر می‌کند و من می‌چرخم تا ببینم توهم زده‌ام و فقط یک خواب است؛ اما با پرت شدن ناگهانی‌گوشی ام و دست سردی بر روی دهانم، قلبم دستور ایست می‌دهد.

گردنم توسط یک دست وحشتناک قدرتمند درحال خورد شدن‌ است و من از درد و وحشتی غیرقابل باور چشم گرد کرده، نفس درون سینه‌هایم حبس می‌شود و با حس سردی و تیزی چیزی بر روی گردنم.
و بعد..
نفس‌هایش به شدت گرم و جهنمی که درحال ذوب کردنم بود، بود!

یک صدای فوق‌العاده سرد و آشنا که خون درون رگ‌هایم را می‌بندد:
- یک حرکت باعث مرگت میشه خانم وکیل!

به خس-خس می‌افتم و مغزم همچون آدمی که درون سیاه‌چالی زندان شده باشد، شروع به دست و پا زدن و ویراژ دادن می‌کند و من برای لحظه‌ای اکسیژن جان‌ می‌دهم که بلاخره آزاد می‌شوم و به گوشه‌ای از مبل پرت شده و از درد و وحشت ناله‌ای سر داده که دست‌های قدرتمندش فکم را وحشیانه می‌گیرد و مرا با یک ضرب از روی زمین جدا می‌کند:

- صدات رو خفه کن!

نفس‌های گرمش گلویم را می‌سوزاند و مرا در یک حرکت پشت به دیوار چسبانده و از درد حتی نمی‌توانستم ناله‌ای سر دهم. به قدری وحشت زده‌ام که حتی نمی‌توانستم نفس بکشم و قسم می‌خورم که درون صدایش یک درد عجیبی هم پیچیده بود که وحشت و تعجبم را بیشتر و بیشتر می‌کند و من آماده‌ی یک تلنگر کوچکی بودم را فریاد‌های بلندم را سر دهم:

- فقط بی سر و صدا زخمم رو پانسمان می‌کنی و یک حرکت باعث مرگت میشه!

به مسیح قسم!
به خدای بزرگ قسم؛ صدایش به قدرس سرد و کوهستانی‌ هست که همین حالا مایل هست تا یک گلوگله حرامم کند و منی که همیشه شجاع بودم. انگار در مقابل او تمام حرکات رزمی‌ام را فراموش کرده بودم و با سختی سر تکان داده که با تردید رهایم می‌کند و من همچون مرغی سرکنده با وحشت به سمت آشپزخانه، پرواز می‌کنم!

آیا باید نجاتش می‌دادم یا به پلیس زنگ می‌زدم و می‌گفتم که آن افعی فراری شما درون خانه‌ام برای پانسمان زخمش آمده هست؟!

شک و تردید به قلبم چنگ انداخته می‌شود که صدایش مرا متعجب زده‌تر می‌کند:
- فکر زنگ زدن به پلیس رو اصلاً نکن  وگرنه جونت رو می‌گیرم!

@ marzieh23☆ویژه☆

@ Fatemeh.poo

ویرایش شده توسط marzieh23
♡ویراستاری marzieh23♡

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20230104_132804_k69.jpg

 

ویرایش شده توسط 𝚃𝚊𝚋𝚊𝚜𝚜𝚘𝚖.

قدم هایت را به قدری محکم بردار تا زمین از شنیدن صدای موفقیتت به لرزه در بیاد💜🌱

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...