رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان عبث احساس | روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا


Roshana
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B

🎶💜  

23 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. خوشت اومد از رمان؟



ارسال های توصیه شده

zqh_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B3

 

 

نام رمان: عبث احساس

نویسنده:  روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر:  تراژدی،عاشقانه،معمایی

نثر: محاوره‌ای

 

                   
 خلاصه: طمع،   نیرنگ و سادگی مخلوط شد در آبیِ بی کران زندگیش..

فکر کرد در اوج کودکی بسیار کلان هست‌..

به سهولت استظهار کرد! دل بست! به چه کسی؟ 

دل کند! از چه کسی؟ 

اصلا اون کی بود؟ چی بود؟

چرخه‌ی احساسش جریانات عظیمی رو به هم ریخت و از اون دختری ساخت از جنس عبث!

 

 


سخنی با خواننده: داستان عبث احساس از یک زندگی واقعی الگوبرداری شده، پس روبه‌رویی با یه زندگی واقعی خالی از لطف نیست!

صفحه نقد: 

معرفی-و-نقد-رمان-عبث-احساس-روشنا-اسماعیل-زاده

صفحه شخصیت: 

شخصیت‌های-رمان-عبث-احساس-روشنا-اسماعیل-زاده-

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 16
  • تشکر 2

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 188
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱

 

&دانای کل&


دستی رو صورتش کشید و کلافه گفت:
- فقط جواب من و بده، هستی یا نه؟
خونسرد پوزخندی زد و گفت:
- باید چی‌کار کنم؟
تک خنده‌ای زد و همون طور که به دیوار سیاه رنگ اتاق شش متری تکیه داده بود غرید:
-چیکار داری که باید چیکار کنی؟ 
دیگه کلافه شد و عصبی ولی با استایل ریلکس خودش گفت:
- من و کشوندی اینجا که چرند تحویلم بدی؟
عکسی سه در چهار از جیبش دراورد و از وسط نصفش کرد،انقدر نصف کرد که عکس به تکه های کوچیک تبدیل شد بعد رو میز کوچیک وسط اتاق پرت و کرد و لب زد:
-می‌خوام مثل این عکس خورد و خاکشیر شه، طوری که نتونه مثل اولش شه درست مثل تویی که ازش نفرت داری! ولی نه از راهی که تو دنبالشی...
بدون نگاه کردن به خورده عکس گفت:
- چی گیرمن میاد؟  چرا اصلا باید بهت کمک کنم؟
صندلی فلزی روبه روش رو عقب کشید و پشتش نشست و با صدای نسبتا آرومی گفت: 
-  اون چیزی که می‌خوای، مرگ فردی که خیلی دوست داری نباشه که خب اینطوری به منم کمک کردی که به خواستم برسم. تو با کشتن اون خودت هم اعدام میشی ولی اگه کمکم کنی میتونیم باهم از صحنه روزگار محوش کنیم! 
لبخندی نثار رخ جدی مقابلش کرد و گفت: 
- با این خوشم نمیاد از این بازی، ولی دوست دارم یه بار امتحانش کنم! 
تک‌خنده‌ای که زد تو انعکاس اتاق پراکنده شد. 

***

 

&هانیه&


با کلافگی، کوله پشتیم رو، روی دوشم جابه جا کردم؛ نگاهم رو تو خیابون طویلی که به سختی عابری ازش عبور می‌کرد چرخوندم و پوفی کلافه سردادم. به جوی آبی که از وسط خیابون اجازه‌ی خروج گرفته بود نیم نگاهی انداختم و طبق عادت  از سمت چپ خیابون راهی سمت راست شدم، خواستم از چاله‌ای عمیق که آب از زیرش رد می‌شد لِی_لِی کنان بگذرم که ناگهان پای راستم تو حصار چاله گرفتار شد.‌
آخی از سر درد مجوز خروج از بین لبام رو گرفت، قطره اشکی با سماجت از گونه‌ام چکید که حرصم رو در آورد.‌
خواستم کمی برای بیرون کشیدن پام از چاله تقلا کنم‌ولی دردش تا مغز و استخونم رو فلج کرده بود.‌ دیگه اختیار قطرات اشکم دست خودم نبود.‌ با بلند شدن بوق پی‌در‌پی ماشینی که قصد خروج از خیابون رو داشت اشکای بی‌صدام تبدیل به هق_هق شد. زیر لب نالیدم:
- خدایا سرِ ظهری این چه مصیبتی بود؟ 
با شنیدن صدای باز و بسته شدن در ماشین سر بلند کردم که با مردی بلند قد و چشم، ابرو مشکی رو‌به‌رو شدم. 
- حالتون خوبه خانم؟ چرا وسط خیابون اطراق...
با دیدن وضعیت من مابقی جمله‌اش رو نصفِ نیمه رها کرد و با گام های بلند بهم نزدیک شد.
روی دو زانوهاش نشست که باعث شد من از خجالت سرم رو پایین بندازم. 
- آخ! چه کردی با پاهات دختر.
 با چفت شدن دست مرد دور مچ پام،  تنم یخ بست؛ انگار جریان برق به بدنم وصل کردند.

- آق... آقا چی... ک... کار می‌کنید!؟
- باید آروم با پاهات بازی- بازی کنی تا دربیاد.
و بعد پاهام رو به چپ و راست تکون داد، یکهو بیرون کشید از زور درد، اشکم دراومد.
- آخ پام!
- تموم شد، می‌تونید بلند شید؟
به سختی، از جام بلند شدم و گفتم:
- بله، ممنون بابت کمکتون!
لبخندی زد و گفت:
- کاری نکردم، این چاله‌ها خطرناکن، مادامی که میخواین از اینجا رد شین قدم‌هاتون رو بلند تر بردارین.
«باشه»ای گفتم و لبخندی که شرمزدگیم رو به خوبی نشون میداد نثارش کردم‌. لنگ- لنگون راه افتادم، هنوز سه قدم نرفته بودم که پام تیر کشیدو باعث ناخواسته گزیده شدن لبم شد. دستم رو به دیوار گرفتم که صدای استارت خوردن ماشین و در نهایت نزدیک شدن بهم بلند شد.
- می‌خواین تا یه جایی برسونمتون؟ حس می‌کنم وضعیت پاهاتون خوب نیست.
دستی به عرقی که حاصل پیشونیم بود کشیدم و همین طور که به کفش زَوار در رفته‌م‌ نگاه می‌کردم گفتم:
- نه... ممنون.
- مطمئنی؟ شما که بالاخره باید تا خونه دربست بگیری! آخه با این پا نمی‌تونین راه بری، من می‌تونم‌تا جایی که مسیرم باشه برسونمت، حالا تصمیم با خودتون.
تو این شرایط از تغییر لحنش خندم گرفت، آخر تو یا شما؟  با تکون دادن سرم به چپ و راست به افکارم سامان دادم تا به جمله‌ای که اَدا شد فکر کنم، نباید سوار ماشین مرد غریبه می‌شدم، حتی اگه اون مرد کمکم کرده باشه.
می‌دونستم با این پا، یک قدم هم نمی‌تونم برم. هوا هم بارون گرفته بود، دلم نمی‌خواست تا صبح کنار بخاری بشینم تا لباس مدرسه‌ام خشک بشه؛ تردید داشتم. بین رفتن و نرفتن جنگ داخلی ایجاد شده بود، سعی کردم‌ باز هم برای راه رفتن تلاش کنم‌ ولی نتونستم. نگاه سنگین مرد رو، روی خودم حس کردم.
- انقدر سوار ماشین من شدن برات سخته که سختیِ راه رفتن رو به ماشین من ترجیح میدی؟ می‌خوای اصلا دربست بگیرم برات؟

سمج تر از این حرف‌ها بود که بیخیال بشه، انگار تا امروز من رو راهی خونه نمی‌کرد دست بردار نبود، حتی جرعت این رو نداشتم بهش بگم به شما ربطی نداره! پوفی از آشفتگی زیاد فکریم نثارِ هوای ابری مقابلم کردم و با گفتن جملات امیدبخش و خوب به سمت زانتیا مشکی لنگ_لنگان قدم برداشتم، با باز کردن دربِ عقب، سری از روی تاسف برای خودم تکون دادم، رو چه حسابی داشتم سوار ماشین کسی که نمی‌شناختم می‌شدم؟ نمی‌دونم!
سوار ماشین شدم و در رو بستم که با گرمای مطلوبی روبه‌رو شدم. دریچه بخاری رو ، دقیقا جایی که من نشسته بودم تنظیم کرد و گفت:
- بیرون خیلی سرده، بهتره یه کم گرم شی تا سرما نخوردی.
لبخندی روی لبم نشست. تا حالا کسی نگران سرما خوردن یا نخوردنم نبود، راستش از توجه‌اش یه کم ذوق کردم. پاش رو، روی گاز فشرد و همون‌طور که فرمون و می‌چرخوند گفت:
- خب اسمت چیه خانم؟
باید اسمم رو بهش می‌گفتم؟ مثلا اگه بگم چی میشه؟ هیچی! 
-هانیه.
- اسمت هم مثلِ خودت زیباست. 
از تعریفش خوشم اومد، جرأت پیدا کردم و گفتم:
- اسم شما چیه؟
- اسم من، مثل اسم‌ تو، اولش با «ه» شروع میشه. هومن!
- آقا هومن! بابت کمک امروزتون ممنونم.
از آینه نگاهی بهم انداخت و با لبخندی مهربون گفت:
- وظیفه بود. 
با دکمه مانتوم یکم بازی کردم که گفت:
- خب آدرس خونتون؟
سریع با تته پته گفتم:
- نه! تا هرجا که مسیرتون هست من رو برسونید، بقیه رو خودم میرم! مزاح...
با لحنی جدی و مستحکم مابین حرفم پرید و گفت:
- هانیه جان! آدرس خونتون رو بگو لطفا.
لب پایینم رو گزیدم و با لحنی آروم نالیدم:
-دخانیات.
سری به بالا پایین تکون داد و به ادامه راه پرداخت.
دیگه تا مقصد حرفی بینمون رد و بدل نشد. تا نزدیک خونه‌مون شدیم، گفتم:
- خیلی ممنون، پیاده میشم.
هومن نیش ترمزی زد و ماشین رو نگه داشت. از بین صندلی راننده و شاگرد به عقب نگاه کرد و گفت:
- از آشنایی باهات خوشحال شدم هانیه!
و بعد کارتی به سمتم گرفت و گفت:
- این شماره منه، اگه یه وقت کاری داشتی یا مشکلی پیش اومد، باهام تماس بگیر! خوشحال میشم اگه بتونم‌کمکت کنم.
حالم یه جوری شد؛ تنم انگار یخ بست و یه جوری شدم که اصلا توی کلمات قابل توصیف نبود. اول خواستم کارت رو نگیرم ولی نمی‌دونم چرا یه نیرویی مانع شد و کارت رو از بین انگشت اشاره و شصتش بیرون کشیدم که لبخندش وسیع‌تر شد.
- بازم مرسی آقا هومن!
خواستم پیاده شم که بازوم رو گرفت؛ باز هم حالم دگرگون شد. بی‌جنبه بودم، محبت جنس مخالف ندیده بودم یا شاید، نمیدونم! ولی هر چی که بود، حس قشنگی برام رقم زده بود. 
- آقا هومن نه، فقط هومن!
می‌ترسیدم کسی ما رو تو این وضعیت ببینه، واسه همین مطیع گفتم:
- باشه... ممنونم بابت کمکت و محبتت... خداحافظ... هومن.
و بعد بازوم رو از دستش کشیدم و سریع پیاده شدم. تا خونه‌مون، دوتا کوچه فاصله بود، اون دوتا  کوچه رو هم لنگ- لنگان رفتم. هنوز تنم داغ بود اما باز هم لباس‌هام خیس شده بود. با دیدن خونه‌ی کلنگی قدیمیمون که درست آخر کوچه بن بست شش متری بود لبخندی تلخ زدم، نگاهی به درب آهی زنگ‌زده‌اش انداختم و زیرلب گفتم:
- خدایا حکمتت رو شکر!
سنگی از زمین برداشتم و به در کوبیدم که صدای مامان بلند شد.
- کیه؟
لبخندِ تلخم تبدیل به چهره‌ای معمولی و لحنی به تدریج سردتر و معمولی تر شد.
- منم.
- منم خرِ کیه؟
چه استقبال گرمی! هرچند انتظار چیز بهتری هم نداشتم.
- هانیه‌ام!
در باز شد و چهره مامان که کلی آرایش کرده بود، نمایان شد.
- بلد نیستی مثل آدم در بزنی حیف نون؟
مثل همیشه در برابر مامان سکوت کردم‌ و وارد خونه شدم. خیلی وقت بود که حوصله جر وبحث رو تو این خونه نداشتم!
- من امشب نیستم، یه چیز بده اون بابای ذلیل شده‌ات کوفت کنه، خودت هم یه چیز بخور.
پونزده سالم بیشتر نبود ولی خوب می‌دونستم شب‌هایی که خونه نیست، کجا میره. واقعا باید به چیِ این زندگی دلخوش می‌کردم؟
از حیاط کوچیکمون که سرجمع سه قدم هم تا خونه فاصله نداشت گذشتم و به سه پله‌ی متصل کننده‌ی حیاط و هال رسیدم. 
سرسری کفش‌هام رو درآوردم و وارد راهروی سالن اصلی شدم.‌
همون اول با دیدن بابایی که کنار بخاری چُرت میزد حس پوزخند زدنم  تحریک شد. 
نگاهم رو از پشتی ها قرمز که روشون عکس دوتا شتر مرغ در آغوش هم بود گرفتم و به قالی های قرمز رنگ خونه سپردم. 
دلم می‌خواست تا آخر عمرم سرم همین طور پایین باشه و تا با، بابا چشم تو چشم نشم.
گام‌های بلند برای رسیدن به تنها اتاق خونه برداشتم و درِ چوبی قهوه‌ای رنگش رو باز کردم. آرامشی که این‌جا داشتم رو هیچ جا نمی‌تونستم پیدا کنم.‌ با لبخند خواستم لباسم رو عوض کنم‌که صدای داد مامان بلند شد:
- هانیه من دارم میرم، این بابات گشنه نمی‌مونه حالش بد بشه‌ها! من حوصله بیمارستان گردی ندارم.‌
اخمی مابین ابروهام جاخوش کرد و با دست‌هایی مشت شده از اتاق خارج شدم که مامان رو مشغول پوشیدن کفش مشاهده کردم.
- کِی برمی‌گردی؟
با گفتن جمله‌ی معلوم نیست سروته قضیه رو هَم‌آورد و از خونه خارج شد.

بالاخره مامان رفت و من موندم و بابایی که کنار پیک‌نیک می‌خندید . حوصله غذا درست کردن نداشتم‌، خودم‌ کلی درس داشتم. لقمه‌ی بزرگی نون و پنیر درست کردم و برای بابا بردم و کنارش گذاشتم وگفتم:
- هروقت گشنه‌ات شد بخور.
- اون نَنه‌ات کوش؟
-رفته گو... رفته بیرون.
و بعد وارد اتاقم شدم؛ یه اتاق سه در سه که خودم چیده بودمش. پارکت رنگ و رو رفته قهوه‌ای، روی زمین‌ پهن شده بود و یه میز آرایش کوچیک که لباس‌هام رو توش گذاشته بودم و بخاری برقی کوچیک تا شب‌های سرد زمستون از سرما منجمد نشم. روی دیوار سفید رنگ اتاق، با مداد چند تا نقاشی کشیده بودم و متن های قشنگم رو کنارشون نوشتم. مامان که اکثر شب‌ها نبود، بابا هم توی هال می‌خوابید. خداروشکر خواهر برادری نداشتم که مثل من بدبختی بکشن. لباس مدرسه‌ام رو از تنم‌ کندم و شلوار و تیشرت مشکی‌ای که دو ساله داشت بهم سرویس می‌داد رو پوشیدم. انقدر دلم می‌خواست تخت داشته باشم ولی پولش رو نداشتم، یعنی به قول مامان، خانوادمون بودجه‌اش رو نداشت. واقعا ما خانواده بودیم؟ من، بابا، مامان ...
هر چی بودیم به جز خانواده!
گوشی نوکیام رو که مامان با کلی منت برام خریده بود، برداشتم و شماره دوستم پریا رو گرفتم.
- بله؟
با جویدن لبم که یکی از عادت های مسخره‌م بود نالیدم:
- سلام پریا خوبی؟
- سلام هانیه، ما که تازه سی دقیقه پیش از هم جدا شدیم، اتفاقی افتاده؟
با استرس و ترس گفتم:
- نه فقط خواستم بگم... بگم...
از زنگ زدنم پشیمون شدم، خواستم به پریا داستان هومن و بگم ولی پریا دختر فضولی بود؛ اگه اون می‌فهمید، کل مدرسه باخبر می‌شدن تا همین جاش هم، همه بخاطر مادرم کلی اذیتم می‌کردند.
- چی می‌خوای بگی؟ بگو دیگه جون به لب شدم.
با یادآوری چیزی بشنکی تخیلی تو ذهنم زدم و ادامه دادم:
- خواستم بگم... آها، امتحان علوم فردا از چه درسیه؟
بعد از مکث کوتاهی صدای بی‌حوصله‌اش تو گوشم پیچید.
- وا! من رو باش فکر کردم چی شده. از درس چهار و پنج. 
- باشه ممنون، خداحافظ.
- بای.
ناخواسته به سمت مانتو مدرسه‌ام رفتم و از توش کارتی که تنها یادگاری ناجیِ امروزم بود رو برداشتم، نیم‌نگاهی به مشخصاتش انداختم‌که چشمم به کادری مشکی رنگ در پایین کارت افتاد، هومن نام دوست!
دلم می‌خواست شماره‌اش رو بگیرم و باهاش حرف بزنم ولی زنگ بزنم چی بگم؟ گفت اگه مشکل دارم باهاش تماس بگیرم. اوم... زنگ بزنم واسه تشکر؟ نه خوب نیست؛ بالای هزار بار تو ماشین ازش تشکر کردم. گوشی رو کنار گذاشتم و علومم رو باز کردم و مشغول خوندن شدم ولی تا یه خط می‌خوندم، قیافه هومن می‌اومد جلو چشمم و لبخندی رو چاشنی لبام می‌کرد، چرا اینجوری شده بودم؟
***

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 17
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۲

 

- هانیه، هانیه

با بلند شدن صدای پریا از افکارِ بهم‌ریخته‌ام دل کندم و به دنیای حقیقی برگشتم! 
- هوم؟!

چینی به دماغش داد و همین طور که کوله‌ی مشکی رنگش رو، روی دوش راستش می‌‌انداخت غرید: 
- کجایی تو؟ یه ساعت دارم صدات می‌کنم.

متعجب نگاهی به کلاسی که در حالِ خالی شدن بود انداختم و گفتم:
- هیچ جا، چی شده؟

ابرویی بالا انداخت و همون طور که گام های آروم روی زمین موزائیکی کلاس برمی‌داشت کلافه گفت:
- زنگ خونه خورد، نمی‌خوای بری خونه؟
- ها؟! آها، چرا، چرا الان میرم.
کتاب‌هام رو توی کیفم گذاشتم و از صندلیِ تک نفره‌ی مخصوص خودم بلند شدم. 
- من رفتمخداحافظ.

بعد خواستم از کنارش رد شم که دستام تو حصار دستاش حبس شد. 
- خدانگهدار،  فقط یادت نره راجع به آخر هفته هم با خانوادت حرف بزنی!
سری تکون دادم‌ و بعد از گرفتن مجوز خروج دستم از دستاش، از پله‌های طبقه‌ی دوم پایین اومدم و از حیاط طویل مدرسه به قصد رفتن به خونه گذاشتم.  هنوز هم پام درد می‌کرد ولی خیلی نسبت به دیروز بهتر شده بود.‌ آخر هفته تولد پریا بود و از من و چندتا دیگه از بچه‌ها خواسته بود که توی تولدش شرکت کنیم. می‌دونستم مامان چنین اجازه‌ای نمیده، اون هم از پنج غروب تا پاسی از شب ولی برای دل خوش کردن پریا، گفتم که با خانوادم حرف می‌زنم.
- وقتی این‌طوری توی هپروت باشی، معلومه پات توی چاله گیر می‌کنه.
سریع، به سمت صدا برگشتم‌ که با هومن دست به جیب، روبه‌رو شدم؛ درحد مرگ از دیدنش ذوق کردم. با صدای پر شوری گفتم:
- وای سلام آق..  چیز‌..‌. هومن!
- سلام به روی ماهت! خوبی خانم‌ محصل؟
با لبخند خاصی، نگاهم ‌کرد که یه جوری ‌شدم.
- بله ممنون، شما خوبین؟
قدمی به سمتم برداشت و گفت:
- تو آخر یاد نگرفتی من و جمع نبندی؟
- اوم... یادم‌ میره.

اخم جای لبخندِ رو لبش رو گرفت؛ دستش رو تو جیبِ جین ذغالی رنگش فرو کرد و با کمی هدایت کردن خودش به جلو گفت:
- دیگه یادت نره که این‌دفعه برخورد جدی می‌کنم باهات.
انقدر جدی این جمله رو ادا کرد که ترسیدم.
- با... شه.
با لبخندی شیرین بادی به غبغب داد و گفت: 
- آفرین حالا شد؛ چه تصادفی! دومین بارِ هم دیگه رو اتفاقی می‌بینیم.

سرم رو به پایین هدایت کردم و همون طور که مشغول بازی با انگشتام بودم گفتم: 
- بله، همینطوره.
- هر روز از این‌جا توی دخانیات پیاده میری؟
سرم رو پایین انداختم، نکنه مثل بعضی‌ها مسخرم کنه و بهم بگه بچه گدا؟
- آره.
- چه خوب! کاش می‌شد منم یکم پیاده روی کنم‌. میگن واسه سلامت خوبه ولی حیف که تنبلم.
سرم رو بلند کردم و متعجب نگاهش کردم. هیچ انتظار چنین حرفی رو ازش نداشتم؛ چقدر فهمیده و بافرهنگ بود.
- چرا زل زدی بهم دختر؟
ناخواسته، صادقانه گفتم:
- تو خیلی خوبی هومن!
خندید و گفت:
- اولاً بالاخره گفتی تو، اون هم‌ بدون مِن- مِن و مستقیم زل زده تو چشم‌هام. آفرین دختر! ثانیاً خوبی از خودته، آدم خوب همه رو مثل خودش می‌بینه.
یه کم‌خجالت کشیدم‌ و گفتم:
- ممنون، اگه اجازه بدی من برم، خیلی وقته این‌جا وایستادم.
- میشه اول یه چیز بگم؟
- بله.
- اوم‌... میشه منم تا اون‌جا باهات بیام؟ می‌خوام یکم پیاده روی کنم.
و بعد دستی به ته ریش یا شاید هم ریشش کشید و لبخندی ژکوند تحویلم داد. دودل بودم و البته باز هم اون ترس همیشگی تو دلم رخنه کرده بود، اما روم نمی‌شد بگم نه! 
- باشه.
با چند قدم ازم جلو زد و بعدش برگشت سمتم و گفت:
- بیا دیگه، چرا وایستادی؟!
با اکراه چند قدم بلند برداشتم تا بهش رسیدم. هم قدم باهم، به سمت خونه‌مون رفتیم. از این‌که کنارش راه می‌رفتم، یه حس خاصی داشتم؛ یه چیزی مثل ذوق، به قول معروف انگار روی ابرها بودم.
- بازم که زل زدی به من، خوشگل ندیدی مگه؟
با خجالت لبم رو گزیدم و گفتم:
- ببخشید! توی فکر بودم، حواسم نبود که بهت زل زدم.
- خب، یه کم از خودت بگو. دوتا دوست  باید یه کم بیشتر راجع به هم بدونن مگه نه؟!
- دوست؟
- نیستیم؟! تو با یه غریبه تا خونه‌ات میری؟ غریبه رو به اسم کوچیک صدا می‌کنی؟
حق با اون بود، مگه نه؟ ما دوست بودیم دیگه، یه دوست معمولی؛ ایرادی نداره.
- اسمم که هانیه‌ست، پونزده سالمه، کلاس نهم هستم، تک فرزندم...
نتونستم راجع به مامان، بابام بگم. بگم بابام معتاده؟ مامانم هم... استغفرالله!
- چه عالی! به چه رشته‌ای علاقه داری؟

دستی به چونه‌ام زدم و با بی‌حوصلگی گفتم:
- راستش رو بخوای، هیچی.
خندید و گفت:
- چرا آخه؟ درس که خیلی خوبه.
- تهش میشم مامان، چندتا بچه قد و نیم قد. درس به چه دردم می‌خوره؟

ناباور بهم زل زد و با لحنی که مشخص بود جلوی خندیدنش رو گرفته گفت: 
- این هم حرفیه.

بعد از یکم این پا و اون پا کردن نالیدم:
- خب، تو هم از خودت بگو.
- به نام خدا، هومن هستم کوچیک شما!

به لحن خنده‌دارش خندیدم و گفتم:
- هومن مسخره نکن.
- جانم، چشم.
و بعد گلوش رو صاف کرد و حالت جدی به خودش گرفت و گفت:
- اسمم هومنه، مهندسی عمران دارم، تازه وارد سی سال شدم، یه خواهر کوچک‌ تر از خودم دارم که هم سن و ساله تو هست.

کمی مکث کرد و بعد کلافه گفت:

- پدرم و مادرم فوت شدن.

متاسف سری به چپ و راست تکون دادم و غریدم:
- آخه خدا رحمتشون کنه.

آشفته دستی لای موهاش کشید و تنها مرسی‌ای نثارم کرد.
راهی تا خونه نمونده بود. با مِن- مِن گفتم:
- هومن... باید... از هم جدا... شیم. آخه‌... آخه ممکنه یکی ما رو باهم ببینه و...
نذاشت حرفم رو ادامه بدم، لبخندی زد و گفت:
- فهمیدم، باشه. خداحافظ.
- خدانگهدار.
و بعد خواست بره که پشیمون شد و به سمتم برگشت.
- تو خیلی خوبی هانیه، قدرِ خودت رو بدون.
و بعد رفت و من رو با کلی شوق و شوک، تنها گذاشت.
تا خودِ خونه، با دُمم گردو می‌شکستم. وارد کوچه شدم و لی- لی کنان، به سمت خونه رفتم‌ که به محض این‌که نزدیک شدم، صدای داد و بیداد شنیدم؛ به قدم‌هام سرعت دادم و تقریبا به سمت در پاتند کردم که کمی پاهام تیر کشید،  انگار دردش رو فراموش کرده بودم‌.
- برو بابا! به تو چه که من می‌خوام کجا برم؟
- یعنی چی زن؟ من شوهرتم.
- شوهر؟ هه! نگو خنده‌ام می‌گیره. از وقتی یادم میاد یه معتاد مفنگی بودی.
- چرا به فکر اون دختر نیستی؟ اون دختره، نیاز به مادر داره.
- مگه من دختر خواستم؟ بچه خودته، هم براش مادری کن، هم پدری!
به دیوار تکیه دادم و سُر خوردم. با دستم‌، گوشم رو گرفتم که نشنوم. خسته شدم از دستشون! همه‌اش من رو به هم پاس می‌دادن؛ انگار من خواستم که به دنیا بیام. دلم نمی‌خواست برم‌ توی اون خونه، حتی اگه شده شب رو توی پارک بمونم؛ می‌دونم هیچ کدومشون نگرانم نمی شن.
راه اومده رو برگشتم. لرز عجیبی رو تنم‌نشسته بود، توی کوله‌ام یه لقمه نون داشتم، نون رو خالی خوردم تا جلوی دل ضعفم رو بگیره. تا شب توی خیابون‌ها، سرگردون بودم. هوا داشت رو به تاریکی می رفت و من از تنهایی پرسه زدن تو شهر پر از گرگ می‌ترسیدم، چون تا به حال تا این وقت شب بیرون نبودم. با صدای بوقی، رنگم پرید و به فردی که دستش رو، روی بوق گذاشته بود و برنمی‌داشت، نگاه کردم که چشم‌هام گرد شد‌...

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 14
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳

- چشم‌هات افتاد کفِ خیابون دختر! 
و بعد خندید ؛ حیران دستم رو، از رو قلبم برداشتم و غریدم:
- پری... پریا تو... ران... رانندگی می... می‌کنی؟
- آره خب، مگه چیه؟ الان هم ماشین داداشیم رو کش رفتم.
- گواهینامه ندا...
- ول کن هانیه، دیگه اون دوره که باید صبر می‌کردی گواهینامه بگیری تا راننده شی، گذشت. حالا هم بپر بالا برسونمت ؛  تو این‌تاریکی بیرون چیکار می‌کنی؟
اخمی کردم؛ اصلا با حرفش موافق نبودم. اگه قرار باشه هرکی هر بی‌قانونی که بخواد، انجام بده، سنگ رو سنگ بند نمیشه.
- چی شد؟ میای برسونمت یا نه؟‌
و بعد چشم غره‌ای رفت که یعنی زودتر تصمیم بگیر. خب الان با پریا کجا برم؟ خونه‌ام که امشب پام رو نمی‌ذارم، انقدر هم با پریا صمیمی نیستم که شب رو خونه‌اش بمونم، وای خدا! هیچی به ذهنم نمی‌رسه. دقیقا عین روزی که پام توی چاه بود، دلم می‌خواست گریه کن... وایسا ببینم! چاه، پام، هومن! آره خودشه. با زدن جرقه‌ای توی ذهنم، سریع سوار پراید داداش پریا شدم. همون‌طور که داشتم کیف رو زیر و رو می‌کردم، برای پیاده کردن شماره هومن گفتم:
- تا مسیرت من رو برسون، بعدش و خودم میرم.
- من میرم خیابون بابل، تا سرِ میدان امام میرسونمت.
- باشه.
لعنتی کجا گذاشته بودمش؟
- دنبال چی می‌گردی؟ چرا هنوز لباس مدرسه تنته؟ خونه نرفتی؟
دلم نمی‌خواست بهش جواب بدم، پس ترجیح دادم سکوت کنم. اون هم خداروشکر با گفتن یه «به درک» بی‌خیال سوال‌هاش شد. با حس کردن چیز مستطیل شکلی، لبخندی عمیق، روی لبم نشست. کارت رو درآوردم؛ آره، خودشه.‌ خداروشکر امروز شانسی گوشیم رو با خودم آورده بودم. ترجیح دادم تا میدان دیگه کاری نکنم، چون ممکن بود قوه فضولی پریا رو تحریک‌ کنم.
- راجع به آخر هفته با مامان و بابات صحبت کردی؟
توی این شرایط، به تنها چیزی که فکر نکرده بودم، مهمونی آخر هفته بود. مطمئنم بخاطر امشب که خونه نیستم، یه توبیخ حسابی درانتظارمه، پس رفتن به مهمونی از غیرممکن هم، غیرممکن‌تره.‌
- امشب صحبت می‌کنم.
- خونه‌تون نمیری؟ تاجایی که یادمه خونه‌تون دخانیات بود. جایی می‌خوای بری؟!
پوفی کردم و کلافه گفتم:
- نه، دارم میرم خونه خاله‌ام.‌
- خاله داری مگه؟ چرا راجع بهش، بهم نگفتی؟
وای این دختر آخر من رو دیوونه می‌کرد! با دیدن میدان، انگار دنیا رو بهم دادن.
- پریا پیاده میشم، توی مدرسه باهم حرف می‌زنیم، خداحافظ.
پریا سریع زد روی ترمز که صدای داد و فحش‌ها و بوق‌های ماشین‌های پشت سر بلند شد، منم سریع پیاده شدم. پریا هم‌که از دست بوق‌های ماشین‌های پشت سر خسته شده بود، ناچاراً با تک بوقی رفت. گوشیم رو از کیفم‌ درآوردم و دکمه قرمز رو فشردم، فقط یه خط شارژ داشتم. شماره روی کارت رو گرفتم و گوشی رو کنار‌ گوشم گذاشتم. یکم استرس داشتم و البته خجالت هم می‌کشیدم.
- بله؟

با پیچیدن صدای جدیِ هومن تو گوشی، چیزی که می‌خواستم بگم فراموش کردم. 
- اوم...
- بفرمایید.

سعی کردم بتونم جمله‌ی مناسبی برای شروع مکالمه پیدا کنم که خب چیزی جزء سلام به ذهنم خطور نکرد.
- سلام‌.
کمی مکث کرد و باصدای شادی گفت:
- به- به! سلام هانیه‌ی عزیز، خوبی؟ 
استقبال گرمش، باعث شد ترسم بریزه و یه حس شیرین جاش رو بگیره ولی هنوز کمی خجالت می‌کشیدم.
- خوبم ممنون، شم... تو خوبی؟
- مگه میشه صدای دوستم رو بشنوم و بد باشم؟ چیزی شده؟

این‌جا بود که تازه معنیِ خجالت و اضطراب واقعی رو فهمیدم؛ حالا چطوری می‌گفتم چی شده؟ 
- نمی‌دونم چطوری بگم‌... من... من...
- باز که به مِن- مِن افتادی، یه نفس عمیق بکش و کامل حرفت رو بزن.
نفس عمیقی کشیدم که بغض توی گلوم نشست. از بی‌کسیم بغضم گرفت از تنهاییم بغضم گرفت. کاش پدر و مادر نداشتم، حداقل دلم نمی‌سوخت که دارم ولی اهمیتی براشون ندارم.
- با خانوادم دعوام شد، جایی ندارم برم.
باز هم مکث! نمی‌دونم چقد گذشت! یک ثانیه، ده ثانیه. از زنگ زدنم پشیمون شده بودم، رو چه حسابی فکر کردم هومن می‌تونه کمکم کنه؟ واقعا چرا باید به دختری که سر جمع پنج بارم باهاش برخورد نداشته کمک کنه؟ اما برخلاف تصورم بالاخره صداش رو شنیدم که گفت:
- خب می‌خوای بیای پیش من؟
نفس تو سینم‌حبس شد، تازه قسمت خفته مغزم بیدار شد. من برم خونه هومن؟ منی که این همه سال مواظب بودم تا یکی نشم مثل  مادرم، برم خونه یه پسر نامحرم؟ 
- هستی هانی؟
- مزاحمت نمیشم، از اول هم نباید زنگ می‌زدم  ببخشید!
و بعد خواستم قطع کنم که صداش اومد.
- قطع نکن بچه! می‌تونی بری پیشِ خواهرم.

ناخواسته زیرلب نالیدم:
- چی؟

هومن درنگی کرد؛ انگار مشغول درست چیدن جمله‌ی قبل بود که با دَمی عمیق به انتظار من پایان داد: 
- اگه خونه من معذبی، می‌تونی بری خونه خواهرم.
مگه خواهرش هم سن و سال من نبود؟ یعنی دخترِ پونزده ساله، توی این شهرِ پر از گرگ، تک و تنها زندگی می‌کرد؟ اصلا به من ربطی داشت؟
- آخه... مزاح‌...
- هیس! مزاحم نیستی، کجایی؟ بگو بیام دنبالت.
نگران شارژ گوشیم بودم، واسه همین مخالفتی نکردم و تند- تند آدرس جایی که بودم رو برای هومن گفتم. وقتی گوشی رو قطع کردم، بغضم ترکید. کاش بارون می‌اومد، حداقل از نگاه عابرانی که با ترحم یا با سوءظن نگاهم‌ می‌کردن، در اَمان بودم. دل آسمون گرفته بود، پس چرا نمی‌بارید؟ ناخواسته، زیر لب تیکه‌ای از آهنگی که بچه‌ها توی کلاس می‌خونن رو تکرار کردم‌.
- دلم گرفته... کسی نیست که ببینه... غروب‌ها چه جوری اشک روی گونه‌ام میشینه... الهی که بمیرم... بشم خاطره آسون...
بقیه شعر رو یادم نمی‌اومد. روی سکوی نشستم و کیفم روی زانو  و سرم رو روی کیفم گذاشتم.
- عزیزم حالت خوبه؟
سرم رو بلند کردم که با دختری بیست، بیست و یک ساله، روبه‌رو شدم.
- بله.
نگاهم به لباس‌هاش افتاد؛ لباس‌های ساده‌ای به تن داشت. از این‌که مثل خودم خیلی ساده بود، لبخندی روی لبم اومد. همه دوست‌های کلاسم پر فیس و افاده بودن. از پریا گرفته تا سحر و سولماز و ... راستش مشاهده‌ی آدم های معمولی برام عجیب و لذت بخش بود. 
- آب می‌خوای خانم؟ رنگت حسابی پریده!
و بعد آب معدنی کوچیکی به سمتم‌ گرفت. گلوم‌ می‌سوخت؛ بطری آب رو ازش گرفتم،  کمی ازش خوردم و تشکر کردم؛ صورت قشنگی داشت. پوست سفید و چشم و ابرو مشکی، بینی‌ای که انگار عمل شده بود یا شاید هم واقعا عملی بود و لب‌های کوچیک، زیبا بود! 
دستش رو، روی دستم گذاشت و خواست چیزی بگه که انگار چیزی به یاد آورد و سریع گفت:

- امیدوارم  حالت خوب شه؛ خدانگهدارت! 

و مثل اومدنش، یکهویی رفت و من و بطری آب کوچیکی که مشغول بازی با درش بودم تنها گذاشت.

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 16
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۴

 

صدای تک بوقی شنیدم؛ سرم رو بلند کردم که با زانتیا هومن روبه‌رو شدم‌. از جام بلند شدم و به سمت ماشین رفتم.

همون‌طور که برای نشستن رو صندلی سرم رو خم می‌کردم نالیدم:
- سلام.

صدای پرنشاط هومن که بلند شد تازه کمی احساس امنیت کردم. 
- سلام خانم، خوبی؟

فشاری به کوله‌ی تو دستم دادم و لرزون گفتم: 
- آره ممنون، تو خوبی؟
- از وقتی پشت تلفن حرف زدیم، فکر نمی‌کنم بد شده باشم.
و بعد پاش رو، روی پدال گاز فشرد و راه افتاد. همون‌طور که دنده رو عوض می‌کرد، گفت:
- مهسا خیلی انتظارت رو می‌کشه.
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
- مهسا؟!
- خواهرم.
«آهان»ای زیر لب گفتم و با زیپ کوله‌ام مشغول بازی شدم. باز هم حرف رو هومن وسط کشید و گفت:
- توهمیشه انقدر ساکتی و سر به زیری؟!
سرم رو بلند کردم و به نیم رخش چشم دوختم و گفتم:
- حرفی برای گفتن ندارم، چی بگم؟
نیم‌ نگاهی بهم انداخت و لبخندی کج زد و باز نگاهش خیابون رو نشونه گرفت.
- هانیه!
قلبم یه جوری شد، حس می‌کردم تند می‌زنه یا شاید هم‌ توهم زده بودم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- بله؟
دستی لای موهاش کشید و گفت:
- بیخیال! هیچی.
مضطرب به نظر می‌رسید. نکنه نمی‌تونم خونه خواهرش برم؟ با استرس گفتم:
- نمی‌تونم خونه خواهرت برم؟
خندید‌ و گفت:
- نه دختر، اون که حله.

حیران به رخِ سفیدش زل زدم و گفتم: 
- خب بگو! مردم از استرس.

دستی لای موهای یک‌دست مشکیش کشید و با پوفی کلافه گفت: 
- بیخیال شو! چیز مهمی نبود.

و بعد نیم نگاهی بهم انداخت که صدای بوق های متعددی اون رو به خودش آورد و جیغ من رو، تو فضای ماشین پخش کرد، هومن بلافلاصله ماشین رو سمت خاکی گرفت که پیکان وانتی با سرعت زیاد از کنارمون رد شد. ماشین توقف کرد، درست مثل قلب من که رو به متوقف شدن می‌رفت.

- هانیه! خوبی؟ هانیه!

و بعد از داخل داشبورت بطری آبی در آورد و به دهنم نزدیک کرد، جرقه‌ای آب کمی حالم رو جا آورد از استرس زیاد دست و پاهام شروع به لرزیدن کرده بود. لب هام می‌لرزید؛ اگه هومن ماشین و کنترل نمی‌کرد، چی می‌شد؟ با فکرشم لرزه به تنم می‌افتاد.

- هانیه! می‌شنوی صدام رو؟

برای خاتمه دادن به نگرانی های هومن سری تکون دادم، که نفس آسوده‌ای کشید چشم های مشکی رنگش رو بست، سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و نالید:

- پوف! مرگ رو تو دو قدمیم حس کردم.

به نیم رخ‌اش نگاه کردم و گفتم:

- حالا‌‌.. که خدارو... شکر به خیر گذشت.

چشم هاش رو باز کرد کلافه پوفی کشید و تک استارتی زد و ماشین روشن کرد 

- قرص سردرد تو داشبورت هست، بی زحمت با بطری آب بهم بده!

هنوزم دست هام لرزش نامحسوسی داشت. قرص رو از توی داشبورت پیدا کردم ولی آبی تو داشبورت نبود؛ به اجبار بطری دهنی خودم و به سمتش گرفتم که 《تشکر》ی کرد و قرص و با آب به داخل معدش راهنمایی کرد.

دیگه تا خونه خواهرش هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و چقدر از این سکوت راضی بودم.‌
جلوی آپارتمانی نگه داشت و گفت:
- خب این هم خونه مهسا.‌ 
برای پرسیدن سوالی تردید داشتم؛ گلوم رو صاف کردم و دهنم رو برای پرسیدنش باز کردم که ناخودآگاه دوباره بسته شد.

- چیزی می‌خوای بگی؟

 نفسی گرفتم و با مکثی، دلم رو زدم به دریا و پرسیدم:
- خواهرت تنها زندگی می‌کنه؟!
ماشین رو خاموش کرد؛ دستی لای موهاش کشید و کلافه گفت:
 -نه؛ با خاله‌ام زندگی می‌کنه. حالا هم پیاده شو بریم بالا.
و قبل اینکه به من فرصت بده از ماشین پیاده شد، در رو باز کردم و من هم پشت سرش پیاده شدم. نگاهی به اطرافم انداختم و در آخر، روی خونه مکث کردم. خونه شیکی بود. توی خوابم هم نمی‌دیدم روزی به خونه‌ای توی بالا شهر بیام.
- باز هم که توی هپروتی دختر! بیا بریم.
و بعد دزدگیر ماشین رو زد و به سمت آیفون رفت دکمه‌ای رو فشرد که بعد از چند ثانیه، صدای دختری بلند شد.
- وای‌داداشی اومدی؟! آخ جون، بیاین بالا‌.
هومن خنده ریزی کرد و گفت:
 - اگه در رو باز کنی میایم.
دختر یا همون مهسا، با یه «اِوا خاک تو سرم»، در رو باز کرد.
هومن در رو به سمت داخل هل داد و وارد شد. منم پشتش وارد ساختمون شدم، انگار ساختمون آسانسور نداشت. تا طبقه سه با پله‌ها رفتیم که هومن مکثی کرد و دستش مشت شد، منم چون پشتش بودم، به جلوش دید نداشتم. یه کم خودم رو کج کردم که نگاهم به جفت چشم‌های قهوه‌ای سوخته افتاد.

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 15

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۵

 
هومن از لای دندون‌های کلید شده‌اش گفت:
- به- به آقا طاها! پارسال دوست، امسال آشنا!
پسری که فهمیدم طاهاست لبخندی ریز زد و با جلو آوردن دستش گفت: 
- سلام هومن‌ خان، مشتاق دیدار.
و بعد با هم دست دادن که چشم طاها به من افتاد و ابروش بالا پرید.
- جدیده؟
منظورش رو نفهمیدم ولی انگار هومن فهمیده بود که اخمی کرد و غرید:
- تموم کن اون چرندیاتی که از من تو ذهنت مونده! 
قبل طاها که دهنش رو برای حرف زدن باز کرده بود، پیش دستی کردم و آروم گفتم:

- سلام هانیه‌ام، از آشنایی باهاتون خوشبختم!
لبخندی روی لب‌هاش نشست که اصلا خوشم نیومد. لبخندش مشکلی نداشت اما من ته دلم از این مرد خوشم نمی‌اومد. 
- سلام هانیه بانو، طاها هستم دوست هومن‌ جان.
و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد‌‌. نگاهم بین صورت و دستش در گردش بود، بی‌خیال دست دادن بهش شدم‌ و فقط به «منم همین‌طور» اکتفا کردم.‌
هومن از وضعیت به وجود اومده، کلافه بود. دلیلش مبهم بود البته به من هم مربوط نمی‌شد.‌ قبل تموم شدن تشنج های فکریم هومن دستی لای موهاش کشید و گفت:
- خب طاها خوشحال شدم‌ از دیدنت، بریم هانی.
تا وقتی که طاها بره، نگاه سنگینش رو، روی خودم‌ حس کردم؛ هومن هم عجیب توی فکر بود.
زنگ در رو فشرد که در باز شد و قامت دختری نمایان شد. با ذوق، خودش رو توی بغل هومن‌ پرت کرد که دست هومن دورش حلقه شد.
- مهسا خانم چطوره؟
مهسا از بغل هومن بیرون اومد و با اخم‌های درهم گفت:
- خیلی نامردی داداش‌.
هومن باز هم خندید که من توی دلم اعتراف کردم وقتی می‌خنده، جذاب‌تر میشه.
- مهسا می‌دونم دیر به دیدنت اومدم، ولی باور کن سرم شلوغ بود.
مهسا خواست چیزی بگه که‌ نگاهش به من افتاد و حرفش رو خورد.
جای اخمی که روی صورتش بود رو لبخند گرفت.
با لحنِ فوق مهربونی گفت:
- سلام هانیه جون، خیلی خوش اومدی. ببخش عزیزم‌ این همه جلوی در معطل شدی! بفرمایید داخل.
و بعد از جلوی در کنار رفت. اول هومن وارد شد و پشت سرش من. خونه‌ مدرنی بود و البته معلوم بود سلیقه کسی که این‌جا رو چیده، حرف نداره.
هومن یه کم دور تا دورِ خونه و نگاه کرد و گفت:
- مهسا، خاله کجاست؟!
مهسا شونه بالا انداخت و گفت:
- بیرون. 
و بعد رو به من گفت:
- بشین هانیه جون، غریبی نکن گلم.
روی مبل تک نفره‌ای نشستم. هومن توی گوش مهسا چیزی گفت و مهسا در جوابش گفت:
- باشه، حواسم هست، خیالت راحت! تو برو. 
هومن یه کم به مهسا نگاه کرد و این دفعه نگاهش من رو نشونه گرفت و گفت:
- تا فردا پیش مهسا باش، میام پیشت باهم صحبت کنیم.
سرم رو پایین انداختم و «باشه»ای گفتم. ‌ 
- خب من دیگه باید برم؛ فردا می‌بینمتون، خداحافظ.
مهسا تا جلوی در، برای بدرقه‌اش رفت، اما من ترجیح دادم به یه «خدانگهدار» اکتفا کنم.
- خب خانم خوشگل، یه کم از خودت بگو برام.
- چی بگم؟
دستم الکی عرق کرده بود، چشمای مشکی مهسا که بی‌شباهت به هومن نبود با چشمام انعکاس پیدا کرد: 
- بی‌خیال. تو مدرسه زیاد دیدمت! کدوم کلاسی؟
یه کم معذب بودم تکونی خوردم و گفتم:
- ولی من تاحالا توی مدرسه ندیده بودمت، کلاس آ.
خندید ولی من حس کردم خنده‌اش مضطربه یا شاید هم اشتباه می‌کردم، دستی لای موهای شلاقی مشکی رنگش کشید و نالید:
- من توی کلاس شما نبودم،‌ حالا این‌ها مهم نیست.‌
و بعد شیطون نگاهم کرد و گفت:
- راستش رو بگو، چطوری مخ داداشم رو زدی؟
مبهوت سر بلند کردم و گفتم:

- یعنی چی؟

چشمکی زد و گفت:

- دیگه من رو رنگ‌نکنید داداش من به هرکی که کمک نمی‌کنه، هوم؟! 

هومی که گفت سرشار از شیطنتی بود که من رو تنها به یک فکر وادار می‌کرد، این‌بارطوطی وار گفتم:

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 14
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۶

- اون‌طور که تو فکر می‌کنی نیست، من و هومن فقط دوست های معمولی هستیم.

لبخند زد و گفت:

- باشه، شاید هومن برای تو دوست معمولی باشه ولی تو برای اون دوست معمولی نیستی!

و بعد راهی آشپزخونه شد و من و با افکار به هم ریختم، تنها گذاشت.

منظورش از این جمله چی بود؟ هومن و من فقط دو تا دوست بودیم که مدت زیادی از دوستیمون نمی‌گذشت، امکان نداشت تویِ این مدت کم، حس دیگه‌ای به وجود بیاد. دست عرق کرده‌ام رو، رویِ زانوهام کشیدم، هیجانی که به وجودم تزریق شده بود عجیب بود. 

- کجایی تو دختر؟ بیا برات چای آوردم.
تشکری کردم و فنجون چای رو از توی سینی برداشتم. مهسا سینی رو، روی میز عسلی گذاشت و روی مبل دونفره روبه‌روم نشست و گفت:
- میگم هانیه جون!
کمی از چای داغم نوشیدم و گفتم:
- بله! 
انگار توی گفتن و نگفتن، تردید داشت. پوف کلافه‌ای کشید و گفت:
- می‌خوام یه چیزی راجع به هومن بگم ولی باید بین خودمون بمونه.
ابرویی بالا انداختم و مردد گفتم:
- باشه، بگو.
کمی با موهاش بازی کرد و گفت:
- راستش داستان راجع به پدر و مادرِ من و هومنه؛ ما وقتی خیلی بچه بودیم، پدر و مادرمون رو توی زلزله از دست دادیم و منتقل شدیم به بیمارستان و بعد مستقیم به پرورشگاه. 

چشمام از حدقه بیرون زد؛ یکم ناراحت شدم. سری به نشونه‌ی تاسف و همدردی به چپ و راست تکون دادم که ادامه داد:
- من زیاد چیزی از اون موقع یادم نمیاد، چون فقط یک سالم بود ولی هومن خیلی اذیت شد؛ اون موقع ها پونزده یا شونزده سالش بود.
دیگه چیزی نگفت.  کاش مابقی حرفش رو میزد و اینطوری سکوت نمی‌کرد اما مهسا سکوت اختیار کرده بود.
نمی‌دونم چقدر از سکوتمون گذشت؛ پنج ثانیه، پنجاه ثانیه، پنج دقیقه... ولی وقتی از افکارم خارج شدم‌ که مهسا گفت:
- هومن خیلی روی گذشته حساسه از من می‌شنوی، چیزی ازش درباره گذشته نپرس! 
سری تکون دادم و چیزی نگفتم. واسم سوال بود چرا تو دیدار اول باید چنین چیزی رو به یک آدم غریبه بگه اما نگاه مظلومش باعث می‌شد به این فکر کنم که من و مثلِ یک همدم دیده.  از این‌که نمی‌تونستم حرفم رو رک و راست بزنم، متنفر بودم. هیچ‌وقت نتونستم از خودم دفاع کنم یا به قول پریا، بی‌سر زبون بودم؛ چای‌ام رو سردِ سرد، سر کشیدم. 
ولی خب یقینا پدر و مادر نداشتن بهتر از داشتن پدر و مادری بود که فقط اسمش رو یدک می‌کشیدند. یعنی ممکنه مامان یا بابا نگرانم شده باشن؟ تا به الان سابقه نداشته شب خونه نرفته باشم. پوزخندی به افکارم زدم که با صدای زنگ گوشی‌ای از دنیای خیال‌های خام بیرون اومدم. مهسا گوشیش رو از روی اپن برداشت و با لبخند جواب داد:
- جانم خوشگلم؟!
- ...
- ای جانم! دلتنگم شدی عزیزم؟
- ...
- نه گلی امشب مهمون دارم، آره.
- ...
- نه خاله خونه نیست. 
- ...
- باشه، مواظب خودت باش. بابای عزیزم.
- ...
واسه دونستن کسی که پشت خط بود، زیاد کنجکاوی نکردم.
- هانیه این‌جا سه اتاق خوابه‌ست، یکی مال منه، یکی هم مالِ خاله؛ اتاق سمت چپی مالِ توئه.
لبخندی بهش زدم و گفتم:
- ببخشید مهسا جون، مزاحمت شدم.
اخمی کرد و گفت:
- از این حرف‌ها نداشتیم ها، کم از این مهمون خوشگل‌ها واسم میاد.
بعد چشمکی زد و گفت:
- من که خیلی خوابم میاد هانی، یه چرت می‌زنم، واسه شام زنگ می‌زنم پیتزا بیارن، ناراحت که نمیشی؟

دستپاچه مانتوم رو مرتب کردم و گفتم:
- نه نه، راحت باش! 
خواست به سمت اتاقش بره که انگار تازه چیزی یادش اومده باشه، به سمتم برگشت و گفت:
- راستی! برات لباس راحتی میارم بپوشی خوشگل خانم.
خواستم بگم با لباس‌های خودم راحتم که دیدم توی اتاق رفته.
بعد از چند ثانیه، با پیراهن ساحلیِ گل گلی برگشت و لباس رو توی بغلم انداخت.
- این رو بپوش خانمی.
- زحمت دا...

با پریدن مابین جمله‌ام اجازه‌ی ادامه‌ی حرف زدن رو ازم سلب کرد. 
- وای دختر تو چقدر تعارف می‌کنی! فکر کن من خواهرتم. آدم با خواهرش تعارف داره

لبخندی رو لبم نقش بست؛ چقدر این دختر مثل برادرش مهربون بود.
خدا! پس هنوز هم آدم‌های خوب پیدا میشن. 

نزدیک‌های ساعت هشت بود که داشتم از بیکاری دق می‌کردم. خواستم از جام بلند شم و برم مهسا و بیدار کنم که صدای چرخش کلید تو قفل درِ سالن و شنیدم. ترس کلِ وجودم رو گرفت. نکنه دزد اومده باشه؟! حالا چی‌کار کنم؟ به خودم تشر زدم که آیا دزد کلید داره؟ در کم- کم باز شد. منتظر بودم روحی، چیزی باشه، اما در کمال تعجبم، زن میان‌سال ولی شیک پوش، وارد خونه شد. با دیدن من که سیخ شده، جلوی آشپزخونه وایستادم، ابروهای هشتیِ مشکیش بالا پرید و گفت:
- تو دیگه کی هستی؟!

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 14
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۷

 

کمی هول شدم و گفتم:
- من... من... اصلا شما کی هستین؟!
زن اخمی کرد و گفت:
- سوال رو با سوال جواب نمیدن بچه؛ دوستِ مهسا هستی؟
سری تکون دادم‌ که اخمش غلیظ‌تر شد و زیرلب غرید.
- باز معلوم نیست این دختر می‌خواد چی‌کار کنه.
حدس می‌زدم‌ خاله‌ی مهسا باشه ولی برای این‌که مطمئن شم، گفتم:
- شما خاله مهسا جون هستین؟

موهای یک‌دست شرابیش رو به عقب فرستاد و نالید:
- آره خاله‌ی مهسام‌. 
با لبخند گفتم:
- از آشنایی باهاتون خوشبختم.

سری به بالا و پایین تکون داد و گفت:
- خوبه، لطفا زیاد با مهسا سر و صدا نکنید؛ من کمی سردرد دارم، میرم اتاقم بخوابم. 
و بعد با «شب بخیر»ای رفت، زنِ خشکی بود و البته بامزه، قد بلند و لاغر، با پوستی سبزه، چشم‌های عسلیِ نافذش به محض ورود من رو مخکوب کرده بود.  بهش نمی‌خورد زیاد سن داشته باشه، چهل یا شاید هم چهل و یک. با شنیدن صدای مهسا، از هپروت بیرون اومدم.
- وای چرا بیدارم نکردی گلی؟ توروخدا ببخشید اصلا مهمون‌نواز خوبی نبودم.
لبخندی چاشنی صورتم‌ کردم‌ و گفتم:
- اشکالی نداره، بهتر شد‌ کمی بیشتر استراحت کردی‌.
به سمتم‌ اومد و من رو توی آغوش گرفت و گفت:
- خیلی خوشحالم از آشناهیت هانیه، تو همین چند ساعته از همه رفیق صمیمی‌هام بیشتر دوستت دارم.‌ 
مبهوت، دستم رو دورش حلقه کردم و به گفتن «ممنونم» اکتفا کردم. نه به رفتار خیلی خوبه این دو خواهر برادر، نه به اخم‌ها و خشکی‌های خاله‌شون. 
مهسا از بغلم بیرون اومد و گفت:
- من برم دوتا پیتزا خوشمزه سفارش بدم، واسه دوتا خانم خوشگل!
قبل این‌که به سمت تلفن بی‌سیم‌ خونه بره، گفتم:
- مهسا جون! خاله‌ات هم اومده، توی اتاقه.
اخمی کرد و گفت:
- اِ؟ چه خوب!
و بعد تلفن بی‌سیم رو برداشت و مشغول گرفتن شماره شد. رفتار این خاله و خواهرزاده، کمی عجیب بود؛ کاملا معلوم بود که مهسا از اومدن خاله‌اش خوشحال نشده و خالش هم حتی نپرسید مهسا کجاست؟! 
سعی کردم فکرم رو از این موضوع منحرف کنم؛ واقعا به من ربطی نداشت که چرا این‌طوری باهم رفتار می‌کنن.
- خب این هم از پیتزا،  چیزی می‌خوری بیارم؟
سری به نشونه منفی تکون دادم‌ که مهسا با گفتن «الان برمی‌گردم» به اتاقش رفت. کمی از فرصت به دست اومده استفاده کردم وسعی کردم گوشیم رو ، روشن کنم که دیدم روشن نمیشه. کلافه پوفی گفتم که همون موقع مهسا از اتاق برگشت
- خب خب، ببین چی آوردم برات!
و بعد به چیزی که تو دستش بود اشاره کرد.
- خب این چیه؟ 
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- آلبوم خانوادگی‌مون، واسه سر نرفتن حوصله‌مون خوبه، مگه نه؟
کنارم، روی زمین چهار زانو نشست و صفحه اول رو باز کرد. عکس دختر بچه‌ای بود که داشت لی- لی بازی می‌کرد. نتونستم جلوی ذوقم رو بگیرم و گفتم:
- گوگولی، چقدر خوشگله!
بادی به غبغب انداخت و گفت:
- این خوشگل خانم، منم!
از قیافه‌اش خندم گرفت؛ همزمان با هم خندیدیم.
صفحه دوم عکسی بود از مهسا و هومن در کنار هم که مهسا داشت موهای هومن رو می‌کشید و می‌خندید. هومن خیلی تو بچگیش زشت بود و این باعث خنده‌های ریز من و لودگی‌های مهسا می‌شد.
فقط یک صفحه مونده بود تا آلبوم تموم شه؛ مهسا یکهو ساکت شده بود و به فکر رفته بودم. ورق زدم و صفحه آخر رو آوردم که چشم‌هام گرد شد.
مهسا وقتی به خودش اومد، تند، آلبوم رو بست و گفت:
- خب... الان... دیگه پیتزا می‌رسه، عکس دیدن بسه‌!
و بعد آلبوم رو به اتاقش برد، اما من فقط تو فکر عکس صفحه آخر بودم؛
بابای من در کنار خاله هومن و مهسا چرا بود؟! 
صدای زنگ‌ آیفون بلند شد ولی اون هم‌ نتونست فکرم رو از صفحه آخر آلبوم منحرف کنه.
یه چیزی این وسط بود که من نمی‌دونستم.

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 14
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۸

 ***

با تابش نورِ شدیدی به چشم‌هام‌ از خواب بیدار شدم؛ کمی اطرافم رو کاوش کردم‌ تا به یاد آوردم خونه مهسا هستم. 
نمی‌دونم دیشب کی روی مبل به خواب رفته بودم، ملافه‌ای که حتما مهسا رویِ سرم‌ انداخته بود و کنار زدم و از جام بلند شدم، کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت آشپز خونه رفتم گلوم خشک شده بود، سماور و لبریز از آب کردم و منتظر شدم ‌تا جوش بیاد، نمی دونستم درست کردن صبحانه درسته یا نه ولی واقعا شکمم مالش می رفت و چاره ای به جز این نداشتم.
خواستم درِ یخچال رو باز کنم که با دیدن عکس هومن و مهسا، یادِ دیشب و عکس مشکوک افتادم؛ انقدر دیشب با مهسا خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم‌که به کل عکس و فراموش کرده بودم، با فکری که به ذهنم رسید. ناخواسته لبخندی بزرگ زدم. نکنه من و هومن و مهسا فامیلیم؟! 
چرا که نه!
من هیچ چیزی راجب فامیل های پدریم نمی دونستم، هیچ وقت دربارشون کنجاوی نکردم، فقط می دونستم پدر بزرگ و مادربزرگ پیری دارم که تو شهرستان زندگی میکنن، پدرم هیچ وقت راجب خواهر یا برادرش بهم نگفت شاید خاله ی مهسا...
- هانیه! 
با دادی که مهسا زد، دستم و رو قلبم گذاشتم‌ و به سمتش برگشتم و نالیدم 
- وای دختر ترسیدم!
مهسا خندید و گفت:
- حواست کجاست خانم خوشگله؟! دو ساعت داشتم صدات می کردم. 
شرمنده نگاهش کردم و گفتم:
- ببخشید. 
مهسا برای اینکه بیشتر شرمنده نشم به سمت سماور رفت و ناباور گفت:
- چندسالی می شه این سماور روشن نشده. 
و بعد به سمت یخچال رفت و نوتلایی ازش درآورد و رو میز گذاشت و ادامه داد:
- والبته خیلی وقته رو این میز صبحانه چیده نشده. 
دلم می خواست کمی کنجکاوی کنم و بپرسم چرا هومن با اون ها زندگی نمیکنه؟! 
یا چرا زمانی که خاله داشتن رفتن یتیم خونه؟! 
یا خیلی سوالات دیگه که رو دلم مونده بود ولی بازم جواب همه سوال ها رو به زمان سپردم و رو به مهسا گفتم:
- من تا چایی و دَم بدم تو برو خاله و بیدار کن!
اخمی کرد و بی توجه به حرفم رو میز نشست و لقمه نوتلا برای خودش گرفت و خورد.‌ همون طور که لقمه و می جوید گفت:
- بیخیال! خاله علاقه ای به صبحانه نداره، بدو بیا بخور که باید بیرون بریم.
متعجب گفتم:
- کجا بریم؟
چشمکی زد و گفت:
- سوپرایزِ.
سعی کردم کنجکاویم رو پس بزنم، برای همین گفتم: 
- قوری کجاست؟
مهسا به کابینت ها اشاره کرد و گفت: 
- نمی‌دونم، بگرد داخل کابینت ها پیداش میشه.
کابینت و زیر و رو کردم برای پیدا کردن قوری. 
باید به خونه می رفتم، هر چند مطمئن بودم بود و نبودم چندان فرقی براشون نداره، فقط از واکنشِ اون ها می‌ترسیدم!
مطمئنم اونا حتی یه زنگم بهم نزدن ببینن کجام، مردم یا زندم! 
{گاهی انقدر از دنیا می گریزی که خود باور نمی کنی تو همانی که در کودکی بزرگ ترین ارزویت بزرگ شدن بود. گاهی آنقدر دلت آغوش گرم مادرت را می خواهد که فراموش می کنی تو همانی که در طفولیت به نگرانی هایش پشت پا می زدی و هر کار که خود می خواستی انجام می دادی، گاهی... هیچ! بگذریم از این گاهی های عبث}
- وای چیکار می‌کنی هانیه؟ سوختی دختر.
با حرف مهسا انگاری از دنیایی دیگه پرت شدم‌تو این دنیا. نگام به آب جوشی بود که از قوری لبریز رو دستم می ریخت، به محض اینکه سوزش دستم رو حس کردم قوری رو انداختم روی زمین که هزار تیکه شد.  آخی گفتم و با صورت جمع شده به کابیت تکیه زدم و سر خوردم.
- وایستا برم جعبه کمک های اولیه و بیارم، ناقص کردی خودت رو دختر. 
و بعد از داخل کابینتی جعبه ای برداشت و به سمتم اومد. سوزش دستم سرسام آور بود؛ کمی به عقب و جلو تکونش دادم تا از سوزشش کم شه ولی بی فایده بود.
- اول باید پماد سوختی بزنم و بعد باندپیچی کنم.
دستم و تو دستش گرفت کمی پماد سوختگی بهش زد و روی جای سوختگی پخش کرد.  درد تا مغز و استخونم نفوذ کرده بود کم مونده بود اشکم در بیاد که به سختی جلوش مقاومت کردم. 
- آخ! 

با صورتی جمع شده  غرید:
- یکم تحمل کنی تمومه! 
وقتی قشنگ پماد و رو دستم پخش کرد بانداژی برداشت و دستم و باهاش بست. سوزشش چند برابر شده بود آخه یکی نیست بهم بگه دخترِ احمق وقت دم کردن چایی حتما باید یادِ خونه میوفتادی! مهسا خواست چیزی بگه که با صدای جیغی، دست هاش رو دستم خشک شد و دهنش بسته شد. هردو به هم‌نگاه کردیم و یکهو جفتمون هراسون از آشپز خونه خارج شدیم که یکی به طور جنون وار به در می‌کوبید‌‌.

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 15
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹ 

مهسا به سمت در خیز برداشت و بازش کرد، منم چون مستقیم به در دید داشتم، همون‌جا خشکم زد.
- کارت به جایی رسیده شب میری خونه غریبه‌ها می‌خوابی؟ آدمت می‌کنم.
و بعد مهسا رو کنار زد و به سمتم دوید. انقدر شوکه شدم بودم که حتی واسه در آوردن موهام از چنگ مامان، تقلا نمی‌کردم. درد به مغز و استخونم نفوذ کرده بود.
- گیس بریده! پاهات رو قلم می‌کنم کج بره، معلوم نیست دیشب این‌جا چه غلطی کرده. چرا مدرسه نرفتی؟! ها؟ شانس اوردم اون پریا بنده خدا دیشب تو رو تا این‌جا تعقیب کرد که مشکلی برات پیش نیاد، وگرنه نمی‌فهمیدم چی‌کار می‌کنی.
همه‌اش «چرا»، تو سرم اکو می‌شد. چرا مامان انقدر قشنگ لالایی می‌خوند ولی خودش خیلی وقت بود که نخوابیده؟ چرا پریا انقدر راحت من و فروخت؟
- چیه؟ لال شدی؟‌ گمشو بریم خونه تا نزدم...
مهسا پرید وسط حرف مامان و هم تراز با صداش داد زد:
- چه خبرتونه خانم، صداتون رو انداختین رو سرتون؟ مگه این‌جا بی‌صاحابه؟
مامان همون‌طور که از صورتش اشعه اتیش شعله ور می‌شد غرید:
- اومدم دخترم رو از این خونه که معلوم نیست چه خبره، ببرم.
دیگه سکوت بس بود، دیگه بس بود انقدر حرف نزدن و آروم بودن  دیگه تکمیل بود صبرم! تقریبا داد زدم:
- دست از سرم بردار! من تا حالا بهت گفتم شب کجا بودی و چی‌کار کردی؟! توی اون خونه بمونم‌ که چی؟! ها؟! 
 با سیلی‌ای که رو صورتم فرود اومد برق از سرم پرید 
- زبون درآوردی!  بی ‌چشم و رو، یک بلایی من سرت بیارم.
دیگه به جنون رسیده بودم دو تا دستم رو به سرم کوبیدم و جیغ زدم:
- دست از سرم بردار! دیگه صبرم‌ تکمیله، دیگه طاقت بدبختی ندارم، منم دلم یه زندگی خوب می‌خواد، من فقط پونزده سالمه ولی ببین! ببین! عینِ زن سی ساله شدم. مگه من دل ندارم؟! تقصیر منه بابام معتاده؟! تقصیر منه مامانم شب‌ها خونه نمیاد؟! تقصیر منه؟! 
مامان مبهوت، بهم نگاه کرد. شاید داشت با خودش فکر می‌کرد چطور شده دختر ساکت و تو سری خورش، به حرف اومده. آدم تا یک جایی سکوت می‌کنه؛ از جایی به بعد دیگه سکوت کردن و سواری دادن بسه!
- هان...
پریدم وسط حرفش و همون‌طور که موهای ریخته شده رو صورتم رو به عقب پرت میکردم گفتم:
- هانیه دیگه مُرد! 
اخمی بین ابروهای مامان نشست؛ موهای بلوندش رو به زیر شال هدایت کرد و غرید:
-یعنی چی؟ ها؟ فکر کردی بزرگ شدی می‌تونی هر کار می‌خوای بکنی؟ الان یعنی با من نمیای، نه!؟
مهسا اومد پشتم وایستاد و آروم گفت:
- تا هر وقت بخوای روی جفت چشم‌های من جا داری عزیزم!
مستقیم‌، توی چشم‌هاش زل زدم تردید داشتم ولی در حدی عصبی بودم که ناخواسته فریاد زدم :
- نمیام! دیگه نمیام توی اون خونه!
پوزخندی روی لبش نشست و گفت:
-   پس حرفه آخرت  اینه! 
و بعد نگاهی به مهسا کرد و رو به من گفت:
- همین‌هایی که پشتت رو بهشون گرم کردی، چنان از پشت بهت خنجر بزنن که نفهمی از کجا خوردی.
منم متقابلا پوزخندی زدم که برای خودمم عجیب بود؛ من و پوزخند؟
- همین‌ها به صدتا پدر و مادرِ مثل تو و بابا شرف دارن.
دستش مشت شد و چونه‌اش لرزید؛ حتم داشتم به سختی جلوی خودش رو گرفته تا اون مشت تو صورتم فرود نیاد. 
- من دیگه دختری به اسم هانیه ندارم، حالا هر کار دلت می‌خواد بکن. دیگه شب توی خیابون هم‌ بودی محتاج یه لقمه نون، درِ خونهِ من و نمی‌زنی!
و پوزخندی به مهسا زد و از خونه خارج شد و در رو به شدت به چهار چوبش کوبید. دیگه پاهام تحمل وزنم رو نداشت. به دیوار تکیه دادم و به سمت پایین سُر خوردم. نفهمیدم کِی صورتم از اشک خیس شد.  مهسا سرم رو توی آغوشش گرفت و گفت:
- هیس! آروم باش قربونت برم، همه چی درست میشه. 
به هق- هق افتادم و گفتم:
- مهسا... مگه من.. چی‌کار.‌‌.. کردم؟... چرا خدا... انقدر بدبختی... رو برای من... ذخیره کرده؟
مهسا شونه‌ام مالید و گفت: 
- کفر نگو! همه این‌ها گذرا است جانم، همه چی درست میشه؛ من مطمئنم.
لبخند لرزونی زدم. با فکر به این‌که خاله توی اون سر و صدا هنوز بیدار نشده، گفتم:
- وای چقدر سر و صدا کردیم، خاله بیدار نشده؟
مهسا باز هم کلافه شد. نمی‌دونستم چرا تا اسم خاله و خانوادشون میاد، این‌ خواهر و برادر انقدر کلافه می‌شند!
- خاله قرص خواب می‌خوره، برای همین بمب هم بزنی بیدار نمیشه. 
«آهان»ای گفتم و از جام بلند شدم. جلوی آینه قدی ایستادم و اشکم رو پاک کردم. مهسا با خنده گفت:
- خلقت خدا رو! تو بدون آرایش اینی، آرایش کنی چی میشی؟
لبخندی از تعریفش زدم و گفتم:
- خودت رو توی آینه ندیدی؟ تو هم خیلی نازی! مخصوصا اون چشمای مشکیت که خیلی  قشنگه.
لبخندی زد《تشکر》‌ای کرد. بعد چند دقیقه، با دوتا لیوان اومد توی هال و یکیش رو به من داد که گفتم:
- این چیه؟
لبخند زد و گفت:

- دو لیوان کاپوچینو برای دو خانم زیبا!

 منم لبخندی زدم و خواستم کاپوچینوم رو بخورم که یاد قوری افتادم و شرمنده گفتم:
 - وای ببخشید مهسا! قوری رو هم شکوندم. شرمنده‌ام بخدا.
اخمی کرد و گفت:
- حالا یه قوری انقدر شرمندگی نداره؛ رفع بلا بود. قسمت بود بشکنه عزیزجان! ما سالی یه بار چایی می‌خوردیم که الانم اون روهم دیگه نمی‌خوریم.
دوتایی خندیدیم، لبخندی از این مهربونیش به لبم پیوند خورد و با خیال راحت، محتویات لیوان رو نوشیدم.

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 14
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۰

 

- ولم‌ کن! من نمیام! 
عصبی گفت:
- یعنی چی نمیای دختر سرتق؟! باید بیای! 
تقلا کردم‌تا دستم رو از دستش جدا کنم ولی موفق نشدم. با حرص غریدم:
- مهسا می‌فهمی چی میگی؟ تولد دوسته توئه، من کجا بیام؟! 
دستم رو ول کرد و با اخم‌های توی هم رفته، گفت:
- خودش گفت رفیق‌های پایه‌ام رو بیارم، منم‌ می‌خوام تو باهام بیای. به خدا نه بیاری به هومن میگم، به زور بیارتت! 
خودش یک دنده‌تر بود و به من می‌گفت سرتق! واقعا جالبه.
با کلی غر و تیکه پرونی  بالاخره تسلیم خواسته مهسا شدم و به همراهش به سمت اتاق خواب برای تعویض لباس، کشیده شدم.‌ تازه فرصت کردم اتاق خوابش رو ببینم. انگار داشتم خواب می‌دیدم. همون اتاق خوابی که از بچه‌گی عاشقش بودم، تخت دونفره صورتی، پرده ساتن سفید کمد و میز کامپیوتر سفید و صورتی، میز آرایش ترکیبی صورتی و سفید، که آینه بزرگی رو روش گذاشته بودن، کتابخونه سفید رنگ گوشه اتاق رو که دیگه نگم! 
انقد مات اتاق بودم که صدای مهسا رو نمی‌شنیدم و فقط تکون خوردن لب‌هاش رو می‌دیدم.‌
باز هم‌ بغض به گلوم چنگ زد. عقده‌ای بودم، خودم قبول داشتم، عقده یک دونه خرس داشتم، عقده یک میز تحریر، عقده یک تخت یک‌ نفره‌ی جمع و جور، عقده یک...
- پخ! 
با «پخ» ای که مهسا گفت، قالب تهی کردم و دستم رو، روی قلبم‌ گذاشتم و نالیدم:
- وای... قل.. بم!
مهسا خندید و با صدایی که حرص ریزی دَرِش نهفته بود گفت:
- تا تو باشی اتاقم رو با چشم‌هات نخوری! 
و بعد باز هم به قیافه زارم خندید و درِ کمدش رو باز کرد.
- اوم؛ باید یه لباس خیلی شیک بپوشیم.
و بعد پیراهن بلند مشکی رنگی درآورد و روی تخت انداخت‌‌. پیراهن زیبایی بود! آستین‌های پف پفی داشت، جنس‌های پارچه رو بلد نبودم و نمی‌دونستم بهش چی میگن، فقط با پولک‌های مشکی تزئین شده بود، چاکی کنار پیراهن داشت که خوشگل‌تر و البته بازترش کرده بود.‌
- نظرت چیه هانی؟ 
باز هم لباس رو از نظر گذروندم. برای منی که تا حالا همچین لباس‌هایی نپوشیدم و نداشتم،خیلی زیبا بود! با همه صداقتم گفتم:
- خب من زیاد سلیقه‌ام خوب نیست، ولی به نظرم این لباس خیلی خوشگله!
مهسا با لودگی گفت:
- خب معلومه که خوشگله، مگه میشه سلیقه من بد باشه؟! 
از این‌ حجم خودشیفته بودنش، خندم‌گرفت. آزادانه خندیدم که مهسا هم به خنده افتاد.
- خب، خنده بسه! این رو بپوش ببینم توی تنت چطوره!
خجالت می‌کشیدم جلوی مهسا لباس عوض کنم. مهسا کمی بهم‌ نگاه کرد و گفت:
- خب، خب من برم واسه ناهار یه کار کنم‌ گشنه نمونیم. 
لبخندی به این مهربونی و خوش قلبیش زدم که متقابلا جواب‌ گرفتم. مهسا رفت و من رو با اتاق خوشگلش تنها گذاشت.
لباس رو جلوی خودم گذاشتم و سرم رو بلند کردم که با آینه، روبه‌رو شدم. به دختر داخل آینه زل زدم. چقدر این لباس با پوست سفیدم تضاد قشنگی داشت. 
وقت تجزیه و تحلیل خودم رو نداشتم. سریع ساحلی تنم رو با پیراهن زیبای توی دستم عوض کردم که مبهوت موندم. افسانه‌ای، زیبا نشده بودم ولی خیلی لباس بهم می‌اومد! دست به کمر، گفتم:
- یعنی هومن من رو توی این لباس ببینه، چه واکنشی نشون میده؟! 
تازه فهمیدم چی گفتم، محکم جلوی دهنم رو گرفتم.

 

ویرایش شده توسط Aryana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 14
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۱

 

خجالت می‌کشیدم تو آینه به چشم‌های خودم نگاه کنم، این چه حرفی بود که به ذهنم خطور کرد؟ ضربه‌ای به پیشونیم زدم و سعی کردم فقط حواسم رو به زیبایِ لباس بدم.

بعد از چند دقیقه، با تقه‌ای که به در خورد، دل از آینه کندم و به سمت در چرخیدم.
- واو چقدر خوشگل شدی هانی! 
بعد سوت کش‌داری زد که باعث خنده‌ی خجالت زده‌ام شد، با شوقی وصف نانشدنی گفتم:
- خوبه؟
- خوبه؟! عالیه دختر، عالی! 
و بعد انگشت شصت و اشاره‌اش رو به هم چسبوند و به نشونه «عالی» تکون داد.
- خب نوبتی هم باشه، نوبت گل مجلس، مهسا خانمه برای انتخاب لباس!
از کمدش چند مدل لباس، روی تخت انداخت و همون‌طور که سخت مشغول انتخاب بود، گفت:
- برای ناهار ماکارانی درست می‌کنم‌؛ نظرت؟
- من عاشق ماکارانی‌ام! 
چند سال بود ماکارانی نخورده بودم؟ 
نمی‌دونم! حتی یادم نمیاد به جز دیشب، کِی غذای درست و درمون خوردم‌.‌ طعم ماکارانی چطوری بود؟ جالب بود که عاشق غذایی بودم که خیلی وقته مهمونِ معدم‌ام نشده بود. با کشیدن نفس پی‌درپی جلویِ ریزش اشک‌هام رو گرفتم، این چند وقت بیش از همیشه لوس شده بودم!
- مثل هومن، اون هم عاشق ماکارانیه.
ضربان قلبم اوج گرفت، هومن هم مثل من ماکارانی دوست داشت؟!  
این ضربان قلب شدید، برام‌ گنگ بود. چنگی به سمت چپ‌ سینه‌ام زدم و گفتم:
- خب، آم آخر کدوم رو می‌خوای بپوشی؟
حرصی رگال‌های لباس رو نثار چپ و راست کرد و گفت:
- نمی‌دونم اه! هیچ‌کدوم به درد نمی‌خوره. باید برم برای خرید لباس.
نیشخندی مهمون پشت لبم شد. کاش من فقط یکی از این لباس‌ها رو داشتم. چه راحت میگه باید برم خرید! چند سال حسرت یه پیراهن مجلسی و مهمونی داشتم؟!‌‌
خدایا حکمت از این تبعیض بین بنده‌هات چیه؟! 
- هانی این چطوره؟ 
پیراهن دکلته صورتی و جلوی خودش گذاشته بود و منتظر نظر من بود. سعی کردم بغض توی گلوم رو با بزاق دهنم قورت بدم که فکر کنم موفق شدم
- عالیه! 
با بی‌میلی گفت:
- مطمئنی؟! به نظر من که زیاد خوب نیست. 
دلم نمی‌خواست به زور من رو به خرید ببره و حسرت لباس‌های رنگارنگِ توی ویترین‌ها رو بخورم.
- به خدا خیلی قشنگه! تو خیلی حساس شدی.
انگار حرفم رو پذیرفت که گفت:
- باشه، بی‌خیال لباس بشیم. بیا بریم ماکارانی رو درست کنیم که روده کوچیکه داره میره سمت پانکراس ها.
مهسا از اتاق بیرون رفت که فرصت کردم دوباره ساحلی و تن کنم. همزمان با خروجم از اتاق، صدای بسته شدن درِ ورودی اومد.
ابروم‌ بالا پرید و متعجب، به سمت آشپزخونه رفتم و خواستم چیزی بگم که صدای مهسا و شنیدم که داشت آروم با کسی پشت تلفن صحبت می‌کرد.
- حواسم هست، نگران نباش!
- ...
- امشب میاد؟ 
- ...

- نه بابا هانیه از کجا می‌خواد بفهمه خاله زنِ اولِ پدرشه؟ نگران نباش میگم.

- ...
- باشه، زودتر بیا! خداحافظ.

با دست جلوی دهنم رو گرفتم تا صدای هین متعجبم  به گوش مهسا نرسه! زن اول پدرِ من؟ خاله؟  برای لحظه‌ای سرم گیج رفت که به سختی جلوی افتادنم رو گرفتم. هلاجیِ جمله‌ای که مهسا گفت بود زیادی سخت بود، منظورش از اینکه خاله زنِ اول پدرِ منه چیه؟ یعنی بابا، قبل مامان...‌ لب گزیدم تا ناله‌های مبهوتم به گوش مهسا نرسه. 
دیگه فالگوش وایستادن جایز نبود، به هر جون کندنی که بود ظاهر خودم رو حفظ چند قدم برداشتم‌ و با پاهای لرزون وارد آشپزخونه شدم.   برای این‌که ضایع نباشه، گفتم:
- مهسا... یه لیوان... میدی آب بخورم؟
لکنت تو صدام رو هیچ رقمه نمی‌تونستم کنترل کنم، وقتی هین مهسا رو شنیدم تازه متوجه شدم که اون هم متوجه‌ی حضورم شده. 
- وای! قلبم رفت دختر... کِی اومدی؟
با بی‌قیدی ظاهری، شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- همین الان.
- اها، بیا این هم لیوان. رنگت چرا پریده؟

سعی کردم لرز تو صدام رو پشتِ لحنِ خونسردم پنهان کنم برای همین گفتم:

- همیشه فشارم پایینه، شاید به همین خاطره که رنگم پریده. 

سپس لیوان رو از دستش گرفتم و تشکری زیر لبی پیش‌کِشش کردم،  لیوان رو تو جای مخصوص آب سرد کن یخچال گذاشتم و فشردم 
کی قرار بود امشب بیاد؟ مهسا باید حواسش به چی باشه؟ 
با لبریز شدن لیوان آب، محتویاتش رو سر کشیدم و همه سوال‌هام رو به گذر زمان سپردم.

ویرایش شده توسط ROshana
ویرایش نهایی
  • لایک 13
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۲

 

- تموم نشد؟! 
- باز که تو غر زدی، یه کم صبر کن تموم میشه.
پوف کلافه‌ای گفتم و دست به سینه، به جلوم‌ خیره شدم.
- اون اخم‌هات رو وا کن که دیگه آخرهاشه. 
با کشیده شدن موهام، دوباره «آخی» گفتم که صدای شاد مهسا بلند شد.
- بالاخره تموم شد! ببین مهسا خانم چه کرده، همه رو دیوونه کرده.
نگاهی توی آینه به خودم انداختم. انقدر عوض شده بودم که خودم هم تعجب کردم. آیا دختر تو آینه منم؟! لنز آبی توی چشم‌هام، پوستی که به کمک کرم پودر برنزه شده بود، رژ گونه گلبهی کم رنگ، خط چشم مشکی که چشم‌هام رو درشت تر از حد معمولش نشون می‌داد و درآخر... رژ جیگری، تکمیل آرایش صورتم بود از اول هم با گذاشتن لنز مخالف بود، مگه چشمای سبز-عسلی خودم چِش بود؟
- خوردی خودت رو! الحمدالله بلدی که ناخن دستت رو لاک بزنی؟! 
سری به نشونه «اره» تکون دادم که «خداروشکری» گفت و مشغول آرایش صورت خودش شد. تا به الان آرایش نکرده بودم. دریغ از یه رژ لب کمرنگ! دلم نمی‌خواست نگاهم رو از خودم بردارم‌. بالاخره با هزار مکافات، نگاهم رو از خودم برداشتم‌ و مشغول لاک زدن دست‌هام شدم. لاک جیگری که تضاد قشنگی با سفیدی دستم داشت.
- خب موهای تو رو فر کنم، مال خودم رو صاف می‌کنم، وای امشب چه جیگرهایی بشیم ما دوتا.
و بعد سرخوش خندید و به ادامه کارش پرداخت. 
- هومن میاد دنبالمون؟! 
شیطون نگاهم کرد که از حرفم پشیمون شدم.
- اره، داداشم رفته آرایشگاه خودش رو جیگر کنه بیاد دنبالمون.
دست چپم رو به راحتی و زیبا، لاک زدم ولی دست راستم کمی عجق وجق شد که بهش توجه‌ای نکردم و از جام بلند شدم.
- خب من آماده‌ام! 
- جیگر من، داخل کمدم چند مدل صندل هست، خودت یکی رو انتخاب کن و بپوش.
به سمت کمدش رفتم و نگاهی به صندل‌های رنگارنگ داخلش کردم. ترجیح دادم صندلم هم مثل لباسم مشکی باشه. صندل مشکی رو پام کردم‌ که خداروشکر سایزم بود فقط کمی پام رو می‌زد که می‌تونستم تحمل کنم. خواستم درِ کمد رو ببندم که نگاهم به کاغذی که از جیب یکی از مانتوها بیرون زده بود، افتاد. نگاهی به مهسا کردم. سخت مشغول آرایش بود و حواسش به من نبود. کاغذ رو برداشتم با دیدن عکس داخل کاغذ هنگ کردم.
عکس کودکی مهسا که توی بغل بابا، آروم خوابیده بود.
وای خدای من! این‌جا چه خبره؟!
- وای هانیه، هومن داره میاد هنوز هیچ کار نکردم. یک ساعت دنبال صندلی؟
سریع، کاغذ رو سرِ جاش گذاشتم و به سمت مهسا برگشتم. نفس عمیقی کشیدم تا نفسم که از زور هیجان تندتر شده بود، به حالت اولیه‌اش برگرده. 
- خب... آماده شو دیگه! 
انقدر فکرم مشغول بود که اصلا نمی‌فهمیدم دارم چی میگم. مهسا به حالت مسخره‌ای گفت:
-مرسی که گفتی رفیق، نمی‌گفتی حاضر نمی‌شدم.
روی تخت نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم.
- به جای نشستن، پاشو اتو رو بزن به برق که دیر شد.
نگاهی به موهای لختش کردم و گفتم:
- تو که موهات لخته، چه نیاز به اتو داری؟ 
- پوف! می‌خوام شلاقی‌تر شه، ولی فکر نکنم وقت داشته باشم برای اتو کردن. تو هومن رو نمی‌شناسی. خیلی زیاد روی وقت شناسی حساسه. یعنی اگه دو دقیقه دیر کنیم بدون ما میره.
قیافه خودم و مهسا رو زمانی که داشتیم پشت ماشینِ هومن می‌دویدیم و داد می‌زدیم که وایسته‌ و تصور کردم که موجب خندم شد. 
- اره، باید هم بخندی! منم اگه مثل تو آماده بودم، الان همراهیت می‌کردم.
مهسا درست عین پیرزن‌ها غر می‌زد و من فقط می‌خندیدم.
مهسا پوستی گندمی داشت که الان با کمک کرم پودر، مثل من برنزه شده بود. موهای بلند مشکی و چشم‌های مشکی که لنز سبز روش رو پوشونده بود، بینی معمولی و لب‌های درشت که یه دختر به نظر من زیبا ازش ساخته بود. 
- تو کلا عادت داری همه رو با چشم‌هات بخوری؟
- داشتم فکر می‌کردم، حواسم نبود که به تو زل زدم.
رژ صورتی پررنگی به لبش زد و گفت:
- خب به چی فکر می‌کردی؟
- به این‌که امشب تو یه جمع ناشناس، چی‌کار کنم؟ 
اخمی کرد و رژش رو با دستمال کمی کمرنگ‌ کرد.
- من و هومن پس اون‌جا چی‌کاره‌ایم؟! 
سکوت رو ترجیح دادم. مگه با اون و هومن چند وقت بود که آشنا شده بودم؟ 
همش با خودم فکر می‌کنم چطور به من اعتماد کردن و تو خونه‌شون راهم دادن!؟ از سرِ خیرخواهی یا...یا...واقعا دلیلی به غیر این به ذهنم نمی‌رسید،نه بابای پولداری داشتم که بخاطر پول این کار و کرده باشن، نه زیبای فوق العاده ، نه اخلاق عالی! پس به غیر خیرخواهی چی می‌تونه باشه!؟
- جانم داداشی؟ 
- ...
- اره حاضریم، باشه الان میایم پایین.

انقدر توی افکارم غرق بودم که متوجه مهسا نبودم که پشت هم صدام می‌زنه.

  • لایک 12
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۳

 

ظاهرم خونسرد و آروم بود ولی درونم غوغایی به پاشده بود. برای بار آخر، خودم‌ رو توی آینه نگاه کردم‌ و بعد به همراه مهسا از خونه خارج شدم. مهسا همون‌طور که درِ خونه رو قفل می‌کرد، غرید:
- شش ماهِ این آسانسور خرابه کسی هم عینِ خیالش نیست. همه‌شون چهار تا بی‌خاصیتن که به درد درز لای جرز هم نمی‌خورن. 
برای بار هزارم پیش خودم اعتراف کردم که مهسا خیلی غرغرو هستش!
پله‌ها رو دوتا یکی پایین رفتیم و این دفعه از ساختمون خارج شدیم. یه ساختمون خیلی زیبا، درست وسط شهر که مطمئنا فقط انباریش خدا تومن قیمتشه، چه برسه به خودِ آپارتمان و واحدهاش!
همون‌طور که اطرافم رو کاوش می‌کردم، دنبال زانتیا آشنا می‌گشتم. وقتی از بی‌ثمری نگاهم مطمئن شدم، رو به مهسا گفتم:
-پس هومن کجاست؟! 
مهسا باز هم کلافه، پوفی کرد و خواست با گوشیش شماره‌ای رو بگیره که صدای بوقی توی خیابون پیچید. مهسا چشم چرخوند و به ماشینی که بوق زد، نگاه کرد. لبخندی به آرومی، روی لبش نقش بست و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم.
با کشیده شدن دستم، نالیدم:
- آی! چی‌کار می‌‌کنی؟ 
- اون پرشیا سفیده، هومنه‌.
با اومدن اسم هومن، قلبم دوباره هیجان زده شد و شروع به تند زدن، کرد. به پرشیا رسیدیم که بالاخره دستم از حصار دست مهسا آزاد شد‌. انقدر دستم رو کشیده بود که حس می‌کردم دستم درازتر از قبل شده. 
شیشه‌های دودی پرشیا، توی ذوقم زد. خیلی دلم می‌خواست قیافه هومن رو وقتی با این قیافه من رو می‌بینه، ببینم!
مهسا بدون توجه به من، درِ جلو رو باز کرد و خودش رو، روی صندلی شاگرد جا داد. منم درِ عقب رو باز کردم و روی صندلی نرم ماشین نشستم‌ که صدای شاد هومن بلند شد.
- سلام خدمت خواهر عزیزم! حالت چطوره؟ چقدر خوشگل شدی!
مهسا با عشوه خندید و گفت: 
- سلام داداشی! اوهوم خوبم، من که خوشگل بودم از اول، هانیه لولو به هلو شد.‌
و بعد به حرف مسخره‌اش خندید. منم لبخند ژکوند زدم و آروم گفتم:
- سلام.
هومن آینه جلو رو، روی من تنظیم کرد که به وضوح گرد شدن چشم‌هاش رو دیدم.
- واو! هانیه خانم ما چقدر خوشگل شده. وای اصلا نشناختمت، اوم فقط من چشم‌های سبز عسلیت رو به این لنز خوشگل آبی ترجیح میدم. 
از این‌که انقدر دقیق براندازم کرده بود، توی آسمون‌ها بودم. و چقدر خوشحال بودم که درست مثل من فکر می‌کرد. کاش یکی، یک بار بهم می‌گفت که چقدر زیبا شدم که این‌طوری با گفتن یک کلمه کوچیک، ذوق مرگ نشم.
- میگم هومن! کادو می‌خوای چی بدی؟! 
- پول! 
 همین! تمام صحبت ما تا مقصد، توی همین چند کلمه خلاصه می‌شد.‌
مهسا موقع ناهار گفته بود که نیم ستی خریده بود که از طرف جفتمون به دوستش که تولدش بود هدیه می‌داد و منم با کمال میل قبول کردم. هرچند چاره‌ی دیگه‌ای هم نداشتم، پولی برای خرید کادو نداشتم و چه جالب که دیگه سرپناهی هم واسه زندگی نداشتم. چقدر راحت از خانواده طرد شدم، اون هم به چه دلیل؟ این‌که از دعواهای اون‌ها خسته شده بودم و دلم کمی آرامش می‌خواست. مگه من چقدر تحمل دارم؟  
- هانیه خانم چرا توی فکره؟
با صدای هومن، از هپروت دراومدم و تبسمی رو لبم نقش بست.
- داشتم فکر می‌کردم چقدر از زندگی خستم!
هومن باز هم از اون لبخندهای مهربونش زد و گفت:
- ببین خانم‌کوچولو چقدر حرفای گنده می‌زنه! هیچ وقت از زندگی خسته نشو! اون منتظره تا تو خسته شی تا ضربه فنی‌ات کنه. تو دختر قوی هستی هانیه، نباید بشکنی!
باز هم یه حس عجیب! حس زمانی و داشتم که از یه سراشیبی به سرعت پایین میری و حس می‌کنی قلبت هم پایین افتاده. ‌
شخصیت هومن یکی از شخصیت‌های رویاهام بود، به ظاهر مغرور و خشن، ولی در باطن مهربون و شوخ. و صدالبته این‌که پولدار هم بود. کدوم دختریه که از چنین مردی خوشش نیاد؟ 
مخصوص منی که منتظر یه محبت کوچیک از جنس مخالف بودم.

  • لایک 11
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۴

 

- هانیه رسیدیم، نمی‌خوای پیاده شی؟!
باز هم مثل همیشه، مهسا من رو از هپروت بیرون کشید. نگاهی به اطرافم‌ کردم، تا چشم کار می‌کرد پر بود از ساختمون‌های سر به فلک کشیده، برعکس چیزی که فکر می‌کردم، مهمونی درست وسط شهر بود. باز هم با چشم‌هام، مکان نشان رو کاوش کردم تا هومن جای پارکی برای ماشین پیدا کنه و برگرده. 
- میگم هانیه؟
به سمت مهسا که جعبه تو دستش بود سعی در بستن درِ جعبه داشت نگاه کردم‌.
- هومن تا بیاد کمی طول می‌کشه، بیا ما بریم داخل. 
دوست نداشتم بدون هومن بریم داخل. بخوام روراست باشم، کمی هراس داشتم، تا به عمرم، پام توی هیچ مهمونی‌ای باز نشده چه برسه مهمونی‌های مختلط. پشتم به هومن گرم بود که حواسش بهمون هست وگرنه من و مهسا پونزده ساله، چه کاری ازمون بر می‌اومد؟!
با صدای پسری، مهسا سربلند کرد و با دیدنش لبخند زد. 
- مهتا خودتی!؟
مهسا با عشوه خندید و گفت:
- قبلا زرنگ تر بودی آقا تیام. مهتا نه! مهسا.
پسر که فهمیدم تیام نام داره، خندید و با مهسا دست داد که تازه چشمم به من افتاد.
- معرفی نمی‌کنی این خانمِ زیبا رو؟
مهسا لبخندی روبه من زد و گفت:
- دوستم‌ هانیه، هانیه جون، این هم‌ تیامِ، یکی از دوست‌های من‌.
لبخندی زدم و گفتم:
- از آشناییتون خوشبختم‌ آقا تیام‌.
تیام دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
- منم همین‌طور بانو‌.
چشم‌هام بین دستش و چشم‌هاش در گردش بود. بالاخره تردید رو کنار گذاشتم و بهش دست دادم. نمی‌تونم حس اون لحظه‌ام رو درست توصیف کنم، حس برق گرفتگی داشتم، یا دست‌های تیام خیلی گرم بود یا من خیلی سرد بودم! 
- خب چرا جلوی در وایستادین؟! بیاین بریم داخل.
مهسا بازم صداشو نازک کرد و گفت:
- منتظر هومن هستیم!
لبخند لب‌های تیام، وسعت گرفت:
- هومن هم آوردی با خودت بالاخره؟ چه عجب! دلمون براش تنگ شده بود.
- اره دیگه. اول راضی نشد، ولی چون هانیه قرار شد بیاد، اون هم قبول کرده که بیاد.
تیام با کنجکاوی، به من نگاه کرد و رو به مهسا متعجب گفت:
- اره؟!
مهسا خندید و گفت:
- آره.
تیام دقیقا شبیه آدم فضایی‌ها نگاهم کرد و گفت:
- ناموسا؟
از حرف‌هاشون سردر نمی‌آوردم پس سکوت و ترجیح دادم.
مهسا قهقهه‌ای زد و گفت:
- فَکِت رو از کف کوچه جمع کن پسر، آبرومون رفت!
تیام دستی لای موهاش کشید و خندید و گفت:
- خب خیلی عجیبه، هومن؟! جلل الخالق! 
 با اومدن هومن، بحث بینشون نیمه تموم موند.
- سلام سلام! ببخشید دیر شد جای پارک پیدا ن...
با دیدن تیام، حرفش نصفه موند و متعجب گفت:
- تیام؟! 
تیام لبخندی زد و هومن و سفت در آغوش گرفت. دست‌های هومن هم کم- کم دورش حلقه شد و مشغول خوش و بش شدن.
تیام نسبت به هومن کمی جوون‌تر می‌زد، شاید بیست و هفت یا بیست و هشت، پوستی سفید، موهای قهوه تیره، چشم‌هایی که عسلی بود، بینی و لب معمولی، قدش بلند بود ولی نه‌ مثل هومن، هیکلش هم از هومن کمی تو پُر تر بود.
اعصابم از این‌که همه‌اش تیام رو باهومن مقایسه کردم، خُرد شد و نالیدم:
- نمیریم داخل؟! هوا خیلی سرده! 
هومن «ای وای» گفت که تیام از آغوشش بیرون اومد و شرمنده گفت:
- راست میگه بنده خدا، بیاین بریم داخل. 
هر چهار تا هم پای هم، به سمت ساختمون رفتیم.

  • لایک 12
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۵

 

صدای موسیقی زیاد، گوشم رو به درد آورد. کل خونه نور پردازی شده بود، میز و صندلی‌های چیده بودن و وسط و برای رقص خالی کرده بودن، دقیقا روبه‌روی درِ ورودی، پُر از بادکنک‌های قرمز و مشکی و یه صندلی مشکی خیلی زیبا که دختری روش نشسته بود و داشت با مردی صحبت می‌کرد. مهسا تقریبا فریاد زد:
- هانیه! اونی که روصندلی نشسته، روشاست، همونی که تولدشه‌!
«آهان» بلندی گفتم تا مهسا بشنوه، این دفعه نوبت تیام بود 
- بریم تولدش رو تبریک بگیم، یه جا بشینیم! 
هومن چیزی کنار گوش تیام گفت که اخم‌های تیام درهم رفت و سری تکون داد. کمی کنجکاو شدم ولی خودم رو به بی‌خیالی زدم 
باز هم چهار نفری همزمان برای تبریک تولدش، به سمت روشا رفتیم. روشا با دیدن مهسا، جیغی خفیف کشید و هم دیگه رو بغل کردن.
- وای! دلم برات یه ذره شده بود دختر! 
مهسا خندید و گفت:
- تو خیلی بی‌معرفتی که یه سر به من نمی‌زنی! تولدت مبارک عشقم.
روشا چند بار پشت هم کلمه «مرسی» رو به زبون آورد و از آغوش مهسا خارج شد. با لبخند، شروع به احوال پرسی با هومن و تیام کرد‌و در آخر رو به من، با صدای جیغ جیغیش گفت:
- وای تو باید هانیه باشی! مهسا خیلی ازت تعریف کرده عزیزم‌.
خواستم دستم رو سمتش دراز کنم و تبریک بگم که توی جای گرمی فرو رفتم. مبهوت، صدایی دم گوشم شنیدم که گفت:
- خیلی خوش اومدی جان دلم‌.
و بعد آروم‌تر از قبل ادامه داد:
- ازشون دوری کن! 
حرفش رو نفهمیدم. فقط مات، از آغوشش خارج شدم. باید از کی‌ها دوری می‌کردم؟! منظور این دختر چی بود؟! 
به زور، کلمه «تولدت مبارک» رو ادا کردم و به همراه اون سه نفر، به سمت میز چهار نفره‌ای رفتم، اما هنوز فکرم مشغول جمله آخرِ روشا بود.‌ خداروشکر میز دور از باندها بود و صدا به صدا می‌رسید.
هومن با خنده گفت:
- چقدر خوبه سعید نیست، اصلا این خونه صفا داره.
تیام هم خندید و گفت:
- چرا داداش؟ سعید به این خوبی! 
هومن اخمی کرد و غرید
- ازش خوشم نمیاد.
اصلا برام مهم نبود که بدونم دارن راجع به کی یا چی حرف می‌زنن، فقط اون حرف توی سرم اکو می‌شد:
«ازشون دوری کن!»
عکس بابا در کنار خاله مهسا، عکس خودِ مهسا بغل بابا، این‌ها یعنی چی؟ وای خدایا دارم دیوونه میشم!
- وای! مانتو درنیاوردم اه، حواس نمی‌ذارین برام.
تیام با خنده گفت:
- تو کلا آلزایمر داری، بی‌خودی گردن ما ننداز!
- ببند بابا! هانیه پاشو بریم مانتوهامون رو دربیاریم؛ شبیه دهاتی‌هاا با مانتو نشستیم وسط مهمونی!

تا خود اتاق تعویض لباس، پشت مهسا رفتم یا بهتره بگم کشیده شدم.

  • لایک 11
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۶

 

مهسا نگاه آخر رو به خودش انداخت و به سمت من که مثل مجسمه، سرِ جام وایستاده بودم برگشت‌و غر زد:
- تو که هنوز لباس‌هات رو درنیاوردی! 
وقتی دید هیچ عکس العملی نشون نمیدم، پوفی کرد و به سمتم اومد و شالم رو از سرم برداشت. افکارم داشت دیوونه‌ام می‌کرد. مهسا هم فهمیده بود یه مرگم هست.
- چته هانیه؟! چرا رنگت پریده؟ اتفاقی افتاده؟ 
خواستم حرف روشا و بهش بگم، خواستم جریان عکس‌ها رو ازش بپرسم، خواستم بفهمم تا افکارم بی‌خیالم شن، ولی نشد! چون مهسا اجازه حرف زدن بهم نداد.
- فعلا بیا بریم بیرون، بعد درباره‌اش حرف می‌زنیم.
خواست دکمه‌های مانتوم رو باز کنه که مانعش شدم و خودم مشغول شدم. مانتو رو، روی صندلی گوشی اتاق گذاشتم و همون‌طور که با چشم‌هام، اتاق رو ۀآنالیز می‌کردم، گفتم:
- مهسا تولد تا ساعت چنده؟ 
مهسا که داشت تمدید رژ می‌کرد «آخر شب»ای گفت و به ادامه کارش پرداخت. دستی لای موهام کشیدم.
کمی برام سخت بود که بی‌حجاب وارد جمعی بشم که نامحرم توش هست، ولی همه‌اش به خودم دلداری می‌دادم که من از همه دخترهای این‌جا حجابم کامل تره‌.
- موندنمون طولانی شده؛ بیا بریم، ممکنه هومن نگران بشه.
و بعد رفت و من رو تنها گذاشت
اتاقِ عجیبی بود، نه خبری از لباس‌های بقیه بود نه دختری توش بود، انگار نه انگار که این‌جا اتاق تعویض لباس باشه! اتاق بزرگی بود که با تخت دونفره و کمد مشکی رنگ و صندلی چرخ دار کنار اتاق، تشکیل شده بود.
یه کم ترسناک بود! خواستم از اتاق بیرون برم که در باز شد و قامت مردی نمایان شد. مرد، با دیدنم‌ لبخند زد که باعث شد به آشنا بودن این چشم‌ها پی ببرم.
- سلام هانیه خانم، مشتاق دیدار! 
سرم‌ رو انداختم پایین و معذب گفتم:
- سلام آقا طاها، خوب هستین؟
قیافه‌اش رو نمی‌دیدم ولی لحنش یه جوری بود،  از اون‌لحن‌هایی که انگار می‌خواد مور و از ماست بیرون بکشه.
- عالی! 
لبخندی مضطرب زدم و «شکر»ای زیر لب کردم‌.
اکسیژن اتاق برام کم بود، حس خوبی به این مرد مرموز نداشتم؛ شاید هم چون هومن ازش خوشش نمی‌اومد، این حس به منم منتقل شده بود.
- ببخ.‌.. ببخشید، اگه اجازه بدین من برم پیش‌... پیش بقیه.
و خواستم از کنارش رد شم که بازوم رو گرفت. خاطره اولین بار رسونده شدنم توسط هومن، توی ذهنم تداعی شد.
- چرا از من فرار می‌کنی؟ 
خواستم بگم چون ازت می‌ترسم ولی باز هم مثل همیشه، جلوی دهنم رو گرفتم و به جاش فقط آب دهنم رو قورت دادم و نالیدم:
- لطفا... ولم کنین! 
با آزاد شدن بازوم، از اون اتاق مزخرف خارج شدم و نفس حبس شدم رو آزاد کردم‌. 
به قدم‌هام سرعت دادم. خواستم به سمت میزی بچه‌ها نشسته بودن، برم که پشیمون شدم. مطمئنا رنگم بیشتر از قبل پریده بود. به سمت میز پذیرایی که کنج خونه بود رفتم که با مقداری اب حالم جا بیاد.

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 10
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۷

 

لیوانی آب نوشیدم و راه میز و در پیش گرفتم، فقط تیام پشت میز نشسته بود و خبری از مهسا و هومن نبود.
- هومن و مهسا کجان؟
با شنیدن صدام، سرش رو از گوشی بلند کرد و لبخند زد که باعث شد اعتراف کنم پسرِ جذابیه! کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید زیرش یه پسرِ جذابِ خوشتیپ ازش ساخته بود.
- گفتن یه کارِ کوچیکی دارن و زود بر می‌گردن.
«آهانی» گفتم و سرِ جام نشستم.
- هانی...
با عقب کشیدن صندلیِ روبه‌رو، حرف تیام، نصفه موند و چشم‌های من گرد‌‌ شد.
- آخ! فکر کنم باید برای نشستن اجازه می‌گرفتم، نه؟!
دستم مشت شد، از جَو ایجاد شده راضی نبودم. تیام لبخندی زد که به وضوح، مصنوعی بودنش توی ذوق می‌زد و گفت:
- بله. باید اجازه می‌گرفتی، ولی مهم نیست. 
طاها لبخندی زد و گفت:
- خیلی وقت ندیدمت تیام.
تیام مستقیم به چشم‌هاش زل زد و پوکر فیس، گفت: 
- اره، چند وقتِ کم پیدا بودی، الحمدالله!
طاها باز هم لبخندی به تیام زد و این بار نگاهش، من و هدف گرفت.
- شما خوبین هانیه خانم؟ خوشحال شدم دوباره زیارتتون کردم.
طوری حرف می‌زد که انگار نه انگار من رو توی اتاق دیده .
- ممنون.
کمی زمان به سکوت گذشت که آهنگ تولد مبارک تو کل سالن طنین انداخت. 
وسط سالن که لبریز از آدم بود، خالی شده بود و تنها دختری کیک به دست مشغول رقص بود .
چشم چرخوندم تا شاید مهسا یا هومن رو ببینم‌. دیگه داشتم بی‌خیال کاوش می‌شدم که نگاهم میخ نقطه‌ای شد که هومن و دختری مشغول بگو و بخند بودند.
حس کردم چیزی درونم شکست، بغض به گلوم‌ چنگ‌ زد، دقیق نمی‌دونم چِم شده بود، ولی دلم نمی‌خواست هومن با اون دختر صحبت کنه و این‌طوری بخنده، جوشش اشک‌ رو توی چشم‌هام حس کردم‌ که صدای طاها رو توی نزدیک ترین فاصله بهم، شنیدم.
- فراموشش کن! هومن مردی نیست که تو فکر می‌کنی! 
و بعد چشمکی زد و به سمت روشا که داشت شمع شونزده سالگیش رو فوت می‌کرد، رفت.
- چی گفت زیر گوشِت؟
بی‌خیال سوالی که تیام پرسید، از جام بلند شدم‌ و به سمت دستشویی دویدم و گذاشتم اشک مهمون صورتم بشه. 
توی آینه روشویی، به خودم نگاه کردم و غریدم:
- چته هانیه؟ گریه‌ات واسه چیه؟ اون فقط داشت با اون دختر صحبت می‌کرد، کارِ خلاف کرده مگه؟ تو هم با طاها امروز حرف زدی با تیام حرف زدی! مگه هومن شو...
هق- هق، نذاشت جمله‌ام رو ادامه بدم، نه تنها حالم بهتر نشده بود، بدترم شده بود. فقط در اون شرایط خداروشکر کردم‌که وسایل آرایش مهسا خوب بوده و آرایشم به هم نخورده، وگرنه نمی‌دونستم باید جواب مهسا رو برای پاک شدن آرایش، چی بدم!

  • لایک 9
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۸

 

ترسیدم از آب، برای شستن صورتم استفاده کنم، فقط اشک‌هام رو پاک کردم‌ و از دستشویی خارج شدم.
هنوز بغض توی گلوم بود. دلم یه آهنگ غمگین می‌خواست که باهاش زار بزنم. 
دستی لای موهای بلندم‌ کشیدم و چشم چرخوندم تا تیام رو پیدا کنم، حس خوبی به این پسر غریبه داشتم.
- خانم! توی حیاط یکی کاریتون داره! 
نگاهم به زنی که لباس فرمِ یک دست سُرمه‌ای تنش بود، افتاد که لبخندی بهم زد و با «با اجازه‌»ای رفت.
وقتی هیچ اثری از مهسا و تیام و هومن پیدا نکردم، به ناچار و به امید اینکه فردی که کارم داره یکی از این سه نفر هست، راهی حیاط شدم.
حیاطی که پر از انبوهی گل‌های رنگارنگ بود و با سنگ ریزه پوشونده شده بود، لامپ‌های پایه بلندی که درون باغچه جای‌گذاری شده بود، حیاطی دلباز به ارمغان‌ آورد.
چندین نفر توی حیاط بودن. این بار حیاط رو کاوش کردم تا پیداشون کنم ولی باز هم نبودن، نگرانی و استرس به قلبم نفوذ کرد.
من، تک و تنها، توی جایی که هیچ شناختی ازش ندارم. وای! 
نگاه چند نفر رو، روی خودم حس کردم، از نگاهشون خوشم نیومد اخمی کردم و خواستم‌ به داخل ساختمون برگردم‌ که دستی روی شونه‌ام نشست، خواستم خودم رو عقب بکشم‌، ولی مقاومت کردم‌ و تنها به سمت فرد برگشتم‌ که همین باعث شد دستش از روی شونه‌ام برداشته شه.
- خانم این رو آقا هومن داده بدم بهتون! 
کاغذی که دستش بود رو ازش گرفتم و متعجب، گفتم:
- خودِ آقا هومن کجاست؟
بدون توجه به حرفم، ازم فاصله گرفت و به داخل ساختمون رفت. متعجب، با نگاهم تا داخل بدرقه‌اش کردم. 
کاغذی که دستم بود رو زیر و رو کردم که نگاهم به نوشته داخلِش افتاد:
- عروسک کوچولو بیا پشت ساختمون!
اول خواستم‌ نرم، اما نیرویی من رو پشت ساختمون کشوند. با این‌که ازش دلگیر بودم ولی دلم‌ می‌خواست بدونم چی‌کارم داره. اگه بخوام دروغ نگم‌، کمی هم استفاده کلمه «عروسک‌ کوچولو» موثر بود.
با دیدن حیاط پشتی ساختمون، چشم‌هام‌ گرد شد. اصلا انتظار چنین چیزی رو نداشتم. همه وسایل حیاط پشت داغون بود‌! تاب شکسته، میزی چهار نفره که معلوم بود چندین سالی هست که ازش استفاده نشده، دریغ از یک لامپ کوچیک تا این‎جا روشن کنه. ترس، همه وجودم رو گرفت. از این‌که به این‌جا اومدم، پشیمون شدم. نکنه کسی که اون کاغذ رو داده هومن نبوده باشه؟ 
- پس اومدی عروسک خانم! 
جیغ خفه‌‌ای کشیدم و ترسیده گفتم:
-وای! قلبم... ترسیدم!
خنده‌ای کرد که اخمی روی صورتم‌ نشست. قهر بودم باهاش! اون حق نداشت با اون دختره بخنده. 
- بذار چراغ قوه گوشی رو، روشن کنم، این‌جا خیلی تاریکه!
با تابش نور کمی، به هومن که گوشی به دست وایستاده بود نگاه کردم‌. خواست چیزی بگه که جیغ فرا بنفش من مانعش شد
- هومن!

  • لایک 8
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۹

 

هومن حیران، نگاهم کرد و گفت:
- چی شده؟ 
ترسیده، نگاهم رو از اون حیوون کثیف و چندشی که داشت زیر پای هومن وول می‌خورد، برداشتم و تقریبا بازم جیغ زدم:
- وای هومن زیر پاهات موشه! 
هومن که با جیغم بازم زهر ترک شده بود، نور چراغ قوه گوشیش رو به زیر پاهاش زد و با دیدن موش بزرگ قهوه‌ای رنگ، اخمی کرد و موش رو به سمت مخالفمون شوت کرد. نفس آسوده‌ای کشیدم که تشر زد:
- مادمازل اژدها رو از میدان به در کردم.
- از موش نفرت دارم! 
لبخندی کوچیک رو لبش جا خشک کرد.
- آخه موش ترس داره دخترِ خوب؟ 
- ترس نداره؛ فقط چندشه! 
تک خنده‌ای زد و دستی لای موهاش کشید. دلم می‌خواست ازش بپرسم واسه چی گفته که بیام این‌جا، اون هم جایی که هیچ‌کس نمیاد و انقدر خلوته! هومن هم انگار به چیزی که تو فکر من بود، فکر می‌کرد.
- خب عروسک گفتم بیای این‌جا تا یه چیزی رو بهت نشون بدم.
کنجکاوی رو کنار گذاشتم و سعی کردم صدام بی‌تفاوت باشه.
- چی؟
بازم لبخند زد که باعث شد ایمان بیارم این مرد خوش خنده‌ترین مردِ روی این کرهِ خاکیه! 
از لبخند اون‌، منم لبخندی روی لبم‌ نشست. صداش باعث شد از سرزمین رویا بیرون بیام.
- اون تک درخت رو می‌بینی؟
و بعد نورِ چراع قوه رو تقریبا به آخر باغ انداخت. نور کمی بود ولی درخت بلندی که ته باغ بود قابل رویت بود. سری تکون دادم که ادامه داد:
- یه کم سرم از سر و صداهای مهمونی درد گرفته، می‌خوام پاتوق بچگیم رو نشونت بدم! 
و بعد دستم رو گرفت و به راه افتاد. بازم سرما به تنم نفوذ کرد. هنوز به ارتباط فیزیکی با جنس مخالف عادت نکرده بودم، هر بار که کسی دستم رو می‌گرفت تنم یخ می‌بست. هومن هم‌ که انگار از دما پایین بدنم مطلع شده بود، به راه خودش ادامه نداد و وایستاد.
- چرا انقدر سردی هانیه؟ 
سرم و پایین انداختم و چیزی نگفتم
- می‌دونم واسه چی از من ناراحتی! ولی دلم می‌خواد خودت بپرسی تا جواب بدم. هر چی ته دلت هست و ازم توضیح می‌خوای، بپرس تا بگم‌.
لرزش چونه‌ام دست خودم نبود، بازم بغض کرده بودم، لعنت به این بغض‌های وقت نشناس!
-اون... اون دختر... کی بود؟
- اون دختر یکی از دوست‌های بچگیم بود که تازه ازدواج کرده منم بهش تبریک گفتم‌ و کمی خوش و بش کردم‌. همین! 
از این‌که اون چیزی که من فکر می‌کردم نبود، خوشحال شدم و ناخواسته لبخند زدم‌. اون زن شوهر داشت پس مشکلی نبود.
- الان رفع اتهام شدم؟ 
خندیدم که با لبخند گفت:
- همیشه بخند قشنگم.
خنده رو لبم خشک شد واژه «قشنگم» توی سرم اکو می‌شد. لغزش حس قشنگی رو زیر پوستم حس کردم؛ دیگه هیچی نمی‌شنیدم! حتی صدای موسیقی که این‌جا طنین می‌انداخت هم دیگه نبود.
- هانیه بیا!
با حرف هومن، باز هم به عالم واقعی برگشتم و باهاش هم قدم شدم . کورمال- کورمال به تک درخت بلند قامت ته باغ رسیدیم که نگاهم به نوری که از بالای درخت پیدا بود افتاد کمی که دقت کردم خونه درختی کوچولویی بالای درخت بود که باعث شد متعجب، به هومن نگاه کنم و بگم:
- هومن! 
- جونش؟ 
حرفی که می‌خواستم بزنم‌ رو به کل از یاد بردم. نگاهم بین هومن و خونه درختی در گردش بود که...

  • لایک 8
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۲۰ 

 

هومن به نردبان اشاره کرد و گفت:
- مادمازل بفرمایید بالا!
لبخند زدم و بلندی لباسم رو بغل گرفتم و به سختی، از نردبان بالا رفتم وقتی واردِ خونه‌ی چوپی شدم، چشم‌هام گرد شد. نسبت به چیزی که نشون می‌داد خیلی بزرگتر و شیک تر بود. با صدای هومن به سمتش برگشتم.
- خب چطوره؟ 
با شوق بچگانه‌ای، گفتم:
- عالیه هومن! خیلی قشنگه!
هومن لبخند ژکوند تحویلم داد و گفت:
- این و وقتی هجده سالم بود، با داداشِ روشا ساختیم‌.
«آهان»ای گفتم ولی انگار هومن توی این دنیا نبود، به سمت آشپز‌خونه کوچیکِ کلبه رفتم‌ و نگاهی به وسایلِ داخلش انداختم. هر چیزی که برای هر آشپز‌خونه‌ای نیاز بود، داشت. نگاهم کاوش‌گرانه، این بار هال رو نشونه گرفت، یه هال دوازده متری یا شاید هم بیشتر که از تلوزیون و کاناپه تشکیل شده بود، انقدر کلبه تمیز بود که از تمیزی برق می‌زد.
- با یه قهوه چطوری؟ 
لبخندی به نشونه موافقت زدم و سرم رو تکون دادم:
- زبونت رو موش خورده؟
نگاهم به موهای خوش فرمش افتاد، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- نه!
انگار از سکوتم و تلگرافی جواب دادنم‌، خسته شده بود که با پوفی، سعی در تخلیه‌ی کلافگیش داشت.
- باشه! برای امشب یه سوپرایز برات دارم که تا نخندی، بهت نمیگم.
لبم رو گزیدم و سعی کردم باز هم اون لبخندِ ژکوندِ مسخره رو، رو لبم بنشونم.
- آ! خنده الکی نداشتیم ها، واقعی بخند!
و بعد زبونش رو درآورد که باعث تک خندم شد، اون هم لبخندی زد و گفت:
- حالا شد. وایسا که اول می‌خوام یه قهوه هومن پز بهت بدم و بعد بریم که داشته باشیم سوپرایزِ توپِ هومن جون!
از لحنش باز هم خندم گرفت، اما با فکر تولد و تیام و مهسا، خنده از لبم محو شد.
- هومن تولد و بچه‌ها چی می...
- هیس! نگران نباش! به مهسا گفتم می‌خوام برم هوا بخورم، تو رو هم با خودم می‌برم.
و بعد به سمت آشپزخونه نقلی رفت و من رو تنها‌ گذاشت. خودم رو، روی کاناپه‌ای پرت کردم و مشغول بازی با ناخن‌های لاک زدَم شدم.
- خب عروسک! کلاغ‌ها خبر آوردن که با مامان و بابات قطع ارتباط کردی.
کمی خجالت کشیدم‌ و گفتم:
- من... من...
باز هم صداش از آشپز‌خونه بلند شد.
- صددفعه بهت گفتم حرفت رو، رک و راست بزن، مِن-مِن نکن!
باز هم لبم رو گزیدم. بمیری هانیه که همه‌اش گند می‌زنی! تا چند دقیقه سکوت بینمون حاکم شد که باز هم هومن سکوت و در هم شکست:
- بی‌خیال! بیا قهوه‌ات رو بخور.
تشکری کردم و فنجون قهوه و از دستش گرفتم. کمی از قهوه رو نوشیدم که از تلخیِ زیادش، چشم‌هام بسته شد.
- ببخش دیگه، این‌جا شکر در دسترس نبود.
به هومن که روی کاناپه یک نفره رو‌به‌روم که مشغول مزه کردن محتویات فنجون توی دستش بود، نگاه کردم و با کنجکاوی گفتم:
- هومن!
- جانم؟
خدایا مگه میشه آدمی با کلمه «جانم» این‌طوری قلبش زیر و رو شه؟
- میگم داداش روشا کیه؟ 
اخم‌های هومن‌توی هم رفت و کلافه، همه‌ محتویات فنجون رو سَر کشید.
- بهتره من برم سوپرایزت رو بیارم؛ دیر شده.
و بعد باز هم از کاناپه بلند شد و از دیدم محو شد. حیران، به جای خالیش نگاه کردم؛ این چِش شد یهو؟ داداش روشا کیه که این‌طوری عصبیش کرده؟

  • لایک 9
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۲۱

 

بازم سوالام رو به دست زمان سپردم و منتظر شدم تا هومن سوپرایزش و، رو کنه. 
بعد از چند دقیقه هومن با جعبه‌ای قرمز رنگ به سمتم اومد و با لبخند گفت:
-خب حدس بزن توش چیه؟ 
ذوق به بدنم‌ تزریق شد و رو صدام هم تاثیر گذاشت
-وای هومن این واسه منه!؟ 
با لودگی نگاهی به سقف انداخت و گفت:
-خیر؛مال دخترِ همسایه‌ست، اوردم شما نظر بدی اگه قشنگه بهش بدم.
چشم غره‌ای نثارش کردم و گفتم:
-خیلی مسخره‌ای! 
کی انقدر با هومن صمیمی شدم؟ اصلا مگه من به غیر از هومن و مهسا کی رو داشتم؟ 
- اوم... حالا که فکر می‌کنم بهتره کادوت رو باز کنی تا بیشتر از این ضایع‌ام نکردی! 
و بعد جعبه و تو دستم گذاشت و به سرجای سابقِس برگشت! 
درِ جعبه رو برداشتم که با دیدن چیزی که داخل‌ِش برق می‌زد چشمام گرد شد ، متعجب سر بلند کردم و به هومنی که لبخند مهمون لبش بود گفتم:
-هومن! 
قهقهه ای زد و گفت:
-امشب رو اسمم قفلی زدی! جونم؟
-این...مالِ منه!؟ 
-خیر؛ مال دختر همسای...
-هومن! 
تک خنده‌ای زد و گفت:
-مال توئه عزیزم، اگه خوشت نیومد می‌تونی عوض...
بازم حرفش رو قطع کردم و با ذوقی وصف نشدنی گفتم:
-باورم نمیشه! این خیلی قشنگه هومن! 
نفس آسوده‌ای کشید و با دست موهاش رو به عقب هدایت کرد و گفت:
-آخیش! خیالم راحت شد که هنوزم خوش سلیقم! سیمکارت داخلِ جعبه گذاشتم، مبارکت باشه.
لبخندی مهربون تحویل‌ِش دادم و گفتم:
-مرسی هومن! هم بابت گوشی، هم به خاطر این‌که همیشه هستی!
دستش رو، رو سینه‌اش به صورت نمادین گذاشت و به جلو خم شد و گفت:
-وظیفمونه بانو! یه عروسک که بیشتر ندار...
این‌دفعه صدای زنگ‌گوشی‌ای که تو خونه طنین انداخت وسط حرف هومن پرید و صدای معترضش رو بلند کرد 
-آخر امشب یه جمله درست درمون نگفتم. اه!
و به گوشیش رو برداشت و جواب داد
-الو؟

  • لایک 8
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۲۲

 

انقدر ذوق گوشی جدیدم رو داشتم‌که اصلا نفهمیدم هومن با کی صحبت کرد و چی بهش گفت. دلم می‌خواست تا جون دارم جیغ بکشم ولی خب حیف که نمی‌شد. خواستم‌کارتون گوشی و باز کنم که فکری مثلِ ناقوس تو سرم کوبیده شد.
چرا باید هومن برای من گوشی بخره؟ این گوشی با چنین مارکی خدا تومن قیمتشه! 
-هانیه بهتره برگردیم پایین، مهسا زنگ زده می‌گه من و کجا تنها گذاشتین و رفتین.
و بعد فنجون های قهوه و برداشت و خواست به اشپزخونه برگرده که نالیدم:
-هومن! 
رو پاشنه پا چرخید و گفت:
-جانم؟
نمی‌دونستم چطور بهش بگم می‌ترسیدم ناراحت شه و گوشی و ازم بگیره. 
-می‌‌گم... چرا..چرا...
پوف کلافه ای گفت، می‌دونستم از مِن_مِن متنفره، برای همین سعی کردم بازم به چشماش زل بزنم و حرفم‌و بگم، که انگار کمی موفق شدم.
-چرا.. برام‌گوشی خریدی؟ 
نگاهی به اطراف کرد و با صدای نیمِ آرومی گفت:
-چون...چون...چون دوست داشتم!
و بعد به جمله‌ی مسخرش خندید، چقدر بعضی مواقع خونسرد این مردِ خوش خنده رو مخم بود.
-جدی بودم!
با تک خنده‌ای راهی آشپزخونه شد، از صدای شیر آب حدس می‌زدم که مشغول شستن فنجون ها شده.
-بهش نیاز داشتی عروسک. دلم نمی‌خواد چیزی کم داشته باشی.
و بعد مکثی کرد و ادامه داد
 -درست مثلِ مهسا.‌‌
جمله‌ی آخر مثلِ تیری فرو رفت تو قلبم. دلم‌نمی‌خواست مثل مهسا باشم براش، دلم می‌خواست با خودم رو راست باشم ، من هومن و...هومن و...
وای خدای من! تو افکارِ ذهنم هم به مِن_مِن میوفتم.
-خب فنجون ها هم شسته شد، بریم مادام.‌ 
این بار گوشی به دست از کلبه پایین رفتم و به همراه هومن راهیِ تولد مسخره‌ی روشا شدم. 
***
-هانیه این آیدی برای اینستا نمی‌گیره، باید یه چیز دیگه بزارم! 
-پوف خستم کردی مهسا، هر چی می‌خوای بزار! 
و بعد با حرص پد لاک پاک‌کن رو، دوباره رو انگشتم کشیدم و غریدم
-اَه! لاک زدنم چی بود.
-یا‌علی! شد.
و بعد سرخوش خندید. 
-چشمت روشن!
اخمی کرد و گفت:
-چته تو؟ دیشب تا حالا سیم های مغزت قاطی کرده. 
-هیچی! حوصله ندارم. 
دوباره مشغول کار باگوشیم شد و گفت:
-هومن داره میره آلمان.
آب دهن پرید تو گلوم و به سرفه افتادم، مهسا خیزی برداشت و دوتا مشت به پشتم کوبید و غر زد
- یه آب دهن هم نمی‌تونی قورت بدی! 
یکم که حالم جا اومد دستم رو به معنی 《حالم خوبه》 بالا آوردم که مهسا دوباره به جای‌ قبل‌ِش برگشت. 
-کِی؟ 
گوشی و کمی تکون داد و نالید:
-نت چقدر ضعیفه! چی کِی؟
-کِی...میره؟ 
نگاهی مشکوک بهم انداخت و گفت:
-دو روز دیگه، چطور؟ 
-هیچی! 
لبم رو گزیدم‌و بازم خودم رو سرگرم پاک کردن لاکم نشون دادم که صدای مهسا کمی حالم رو بهتر کرد
-گفته نمی‌خواد بدون خداحافظی بره برای همین فرداشب شام خونش دعوتمون کرده. 
بغض به گلوم چنگ‌زد و نالیدم:
-کِی بر‌‌..می‌گرده؟ 
-دو هفته دیگه.
انقدر عادی حرف می‌زد که انگار نه انگار برادرش داره به مدت دوهفته به آلمان می‌ره، واقعا دلتنگ نمی‌شد!؟
دیگه حرفی نزدم، چون یک کلمه حرفم مصادف می‌شد با ریزشِ اشکم. 
نگاهم به درِ اتاقِ خاله افتاد، دیشب نزدیک طلوع صبح به خونه برگشته بود، خیلی دلم می‌خواست راجب این خاله‌ی عجیب بودنم، اما تا می‌خواستم راجب خاله با مهسا حرف بزنم، صدایی از درونم داد می‌زد این موضوع به من ربطی نداره. 
-خب بیا همه چی برات نصب کردم، شماره خودم و هومنم سیو کردم برات.
و بعد گوشی و تو بغلم انداخت و وارد کنترل تلوزیون و برداشت و روشن‌ش کرد.
-مُردم تا هومن راضی شد تلوزیون و تنِ دیوار وصل کنم.
و بعد مثل همیشه رو به من غر زد 
-این فرش و می‌بینی؟ کُشت من ک تا راضی شه با طوسی، صورتی مبل ها ستِ‌ش کنم‌.
نگاهی به فرش شش متری طوسیِ رنگ که وسط اتاقِ پهن شده بود انداختم و بازهم نگاهم رو به مهسا که در حال غر زدن بود برگردوندم
-همین کولر رو هم به زور خرید کشت من...
پریدم وسط جمله‌ای که به شدت کلیشه‌اش کرده بود و گفتم:
-مهسا هزار دفعه گفتی این جمله رو ، بیخیال شو خواهشا!
اخمی کرد و به تلوزیون زل زد و مشغول دیدنِ شبکه‌ی آشپزی شد، پد و داخل سطل زباله گوشه اتاق انداختم و گوشیم رو برداشتم، کار کردن باهاش برام خیلی سخت بود اما باید بهش عادت می‌کردم.
-هانیه امروز ناهار با توئه! 
با اینکه حوصلش رو نداشتم ولی سری تکون دادم‌.
-حالا چی می‌خوای درست کنی؟
چرا این طور بود؟ وقتی حوصله نداشتی عالم و آدم می‌خواستن به حرف بِکِشنت!
-نمیدونم! 
-دلم هوس زرشک پلو با مرغ کرد.
-دست و پا شکسته بلدم‌.
نیشش تا بناگوش باز شد و گفت:
-منم یکم بلدم بهت یاد می‌دم غمت نباشه. 
می‌دونستم داره بُلف می‌زنه به گفته‌ی خودش به جز ماکارانی و انواع نیمرو ها چیزی بلد نبود.
-گرسنه‌امِ! 
《اَه》کلافه ای گفتم و راهی آشپزخونه شدم تا دست به کار بشم برای درست کردن مرغ و زرشک پلویی که حوصلش رو ندارم

  • لایک 7
  • تشکر 2

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۲۳

 

مشغول داغ کردن پیاز بودم که مهسا وارد آشپزخونه شد و درِ یخچال و باز کرد و با بی حوصلگی نزدیک دَه مین چشم چرخوند تا وسیله موردِ نظرش رو پیدا کنه.
-میشه بدونم دنبال چی می‌گردی؟
درِ یخچال رو محکم کوبید و غرید:
-گرسنمه، هیچی تو این یخچال پیدا نمی‌شه. اَه! 
اخمی کرد و نگاهش رو دور تا دور آشپزخونه چرخوند و یهو هیجان زده گفت:
-پایه‌ای بعد ازظهر بریم خرید؟ 
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
-نمیدونم.
-تو که هیچ وقت نظری نداری. 
سکوت و ترجیح دادم، رُب گوجه فرنگی و به پیاز داغ اضافه کردم و داخلِ مرغِ سرخ شده ریختم‌.
-راستی! 
دیگه به جیغ های مهسا عادت کرده بودم، سرم رو به معنی 《چیه》 تکون دادم که گفت:
-تو نمی‌خوای مدرسه بری!؟ 
نگاهم به جای سوختگی دستم‌افتاد که قهوه تیره شده بود، آهی کشیدم و نالیدم:
-بخوام هم نمی‌تونم! اون مامانی که من می‌شناسم بعید نیست رفته باشه مدرسه و پروندم رو گرفته باشه. 
-حالا من با هومن صحبت می‌کنم ببینم چیکار می‌تونیم برات بکنیم!
لبخندی شرم زده رو لبم نشست. کی گفته خانواده کسایی هستند که خونشون تو رگ هات جریان داره؟ به نظر من خانواده‌ی من خلاصه می‌شن تو دو غریبه‌ای که از هر آشنایی و فامیلی مهربون تر و فهمیده ترند‌.
-منم دو روزِ مدرسه نرفتم، اخراجم کنن صلوات!
و بعد با صدای بلندی شروع کرد به صلوات فرستادن.  تک خنده‌ای زدم و مشغول آبکش کردنِ برنج شدم. 
-تو هم مثل من از مدرسه بدت میاد؟ 
چشماش رو بزرگ کرد و گفت:
-بدم میاد!؟ نفرت دارم، نفرت! 
با صدای زنگ‌گوشیم متعجب به صفحه که اسم هومن روش بهم چشمک می‌زد نگاه کردم که صدای شیطونِ مهسا بلند شد
-برو جواب بده، من این برنج و تموم می‌کنم.
و بعد چشمکی زد و من و از کنارِ گاز کنار زد. 
دستم رو سریع شستم و قبل از اینکه خاموش شه دکمه سبز رو لمس کردم و گوشی و جلوی گوشم گذاشتم
-الو؟
-سلام عروسک چطوری؟ 
لبخندی کم جون رو لبم حک شد، واقعا دو روز دیگه می‌رفت؟ چرا از الان دلم براش تنگ شده بود؟ 
-سلام ممنون، تو خوبی؟ 
-خوب نیستم ولی مرسی! 
قلبم فشرده شد، حالش خوب نبود!؟ چرا!؟
انگار 《چرا》 آخر و بلند تکرار کردم که گفت:
-هیچی، بیخیال! خوش می‌گذره؟
دلم می‌خواست بگم می‌گذره ولی بدون تو خوش نه! ولی برخلاف حرف های عجیبی که تو مغزم جلون می‌داد گفتم:
-بد نیست‌. با مهسا قرارِ بعداز ظهر بریم خرید.
پشت هم چند سرفه سرداد و گفت:
-خوش بگذره بهتون عروسک! 
چقدر عروسک گفتن هاش برام دلنشین بود. 
-ممنون.
کمی سکوت بینمون حاکم شد که هومن اون رو در هم شکست‌
-من دیگه باید برم، مواظب خودت باش، به مهسا هم سلام برسون، فردا شب می‌بینمت! خداحافظ. 
و بعد بوق اشغال بود که تو گوشم پیچید.

  • لایک 10
  • تشکر 1

مآ خُودِمُونَم از دسـت دادیم دیگه از دست دادن بَقیه برآم͢ون مهم نٰٖیست:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...