رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان توازن دو جهان | فاطی مقاره کاربر انجمن نودهشتیا


Red_girll
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان :توازن دو جهان

نام نویسنده:فاطی مقاره(فاطمه محمدی)

هدف از نوشتن:علاقه مندی و به اشتراک گزاشتن متفاوت ترین رمانم با دوستان دیده و ندیده ام و امیدوارم کا حمایت بشم تو این رمان

ساعت پارت گزاری: نامعلوم

خلاصه:
دختری که طی یه اتفاق، از حال به سال‌های جنگ‌هشت‌ساله میره و اونجا...

جدال دو جهان دخترایی که توازن جهان
رو بهم زدن بهترین رمان فانتزی تخیلی

 

-به نامِ آفریدگارِ ماه🌚-


بابام می‌گفت نویسنده‌ها مثل یه توریست میمونن!

توریستی که تو تنهایی خودش، به بهترین جاها سفر می‌کنه!

 شیک‌ترین خیابون‌ها رو برای قدم زدن انتخاب می‌کنه.

توی بهترین کافه‌ها، روزنامه می‌خونه و کنارِ حوضِ زیباترین پارک شهر چُرت می‌زنه...!

 جیبش که خالی شد، سر از‌ مسافرخونه‌های پایین شهر در میاره...

بعضی وقتام کنار دست‌فروش محل، یه جا برای نشستن پیدا می‌کنه و ساعت‌ها به پنجره‌ی اتاقی خیره میشه که مدت‌ها  پیش با یک نگاه، به اولین توریست شهر تبدیل شده...

آخر سر هم چشاش رو باز می‌کنه و متوجه میشه تک و تنها توی اتاق‌، روی میز و کنار کاغذاش خوابش برده.

بابام نویسنده نبود ولی توریستی بود که
سال‌ها با یه قاب عکس، تک و تنها به خاطراتش سفر می‌کرد ..!


^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/🐺🩸

"𝐏𝐚𝐫𝐭1"
'راوی'
 ,تهران_سال_1399,
بند های کتانی اش را سفت کرد و کوله
مشکی رنگش را که رویش عکس اسکلت
بود روی دوشش انداخت و از خانه بیرون زد بیست سالش تمام نشده بود و
پر شور و شیطون بود دختری به اصلاح
جوان های امروزی برای خودش شاخ بود


همیشه دوست داشت تیپ های لش بزند
اما با وجود سخت گیری های خانواده‌اش
امکان این کار وجود نداشت

پدرش سخت گیر نبود فقط نگران آبرویش بود کل خاندانشان ازقشر
تحصیل کرده جامعه بودند اگر به
خودش بود درس خواندن را همان
ابتدای دبیرستان رها می کرد.


اما تنها چیزی که خانواده اش اجازه نمی دادند ترک تحصیل بود سوار 206 مشکی
رنگش که تازه و با کلی عشوه آمدن گرفته بود شد از داخل کیفش آدامسی
بیرون کشید و داخل دهانش گزاشت.


یک آهنگ از گروه متال گزاشت از آن ها
خواننده از بس داد میزند آدم سالم هم
دیوانه میشود

دم در خانه دوست صمیمی اش هلما نگه
داشت هلما تنها کسی بود آهو واقعا او را
دوست داشت

هلما برعکس آهو دختر سر به زیری بود
و این تضاد بین آن ها رفاقت آن ها را 
جالب تر می کرد هلما تنها کسی بود که
آهو اورا واقعا به خاطر خودش دوست
داشت.

آهو دختری چشم سبز بود که حتی با گیرایی چشمانش طرف مقابل را وادار
به قبول خواسته هایش میکرد. 

[فٓ طــی🌚🕷️]

 

ناظر: @NOORA_1995

 

@m.azimi  @M.gh @[email protected] @Redgirl @Ad Manager elif @N.a25 @NAEIMEH_S @Nasim.M @Nayereh @Fardis @Sahar_66 @Farinaz  @Damon.S_E @Darya_22   @Delito @negin yazdani @Niloofar.masror @hadis noor @Paradise @banouyehshab @Bhreh_rah @haniye_sh @Healer @Gisoo_f @Girel_mt_danger @Qazal @FATEMEH_96 @fatiw chegini @farid-arjmand @yedone @Yegane_amv @Teimouri.z @thezeynaw @im._baran @im._baran @im._sayw @Iparmidw @Parisa.r   @Paradise @parastoo.kamrani @fatemeh576 @pegah11z @Partomah  @Parmis  @خاتم @مانشMansh @ماه تی تی @مبینا @تهران @فاطمه شبان @فاطمه کیومرثی @فاطی.ع.م @شکارچی @شقایق.نیکنام @sanaz87 @shahrzad.rh @Satiyar @Sara @sanaz87 @آشوب @آتنا شکاری @آیلار مومنی @نوازش @نیکتوفیلیا @لاله @زری بانو @زهرارمضانی @ببعی معتاد3 @بوقلمون @دخترخورشید @Pardis @Asma,N @Ad Manager elif @admin @amin141 @amitis98ia @Aramesh @Aramis.R_U @arrtahoor  @Asal Akbari @Zzd @Z.A.D @z̸a̸h̸r̸a̸ @zahra.m @S.u @zomi @DrHESS8 @asal_janam @sara.s312 @Omaay @Otayehs   @delvan @negar @Negin @negar @Viow𖣘 @Viyana @Laleh  @LioOla @Lo_ghazal1 @Keramt.mk  

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 26
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 6

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/🐺🩸

"𝐏𝐚𝐫𝐭2"
""""""""""""""""""
[آهــو🌡️]
صدای زنگ گوشی رو خفه کردم که هلما
سری از روی تاسف تکون داد.
همیشه همین بود عین مادر بزرگ ها اما چه کنم که نمیتونستم ازش دست بکشم.

بادکنک آدامسم رو ترکوندم و گفتم:

-هلی امشب ننه بابام خونه نیستن بعد دانشگاه میای بریم خونه ما بساط صفا
سیتی رو جور کنیم؟

+به مامانم بگم بعد درضمن آهو خانوم
مگه ما هفته آینده امتحان نداریم مثلا
داریم پزشکی میخونیم

پوزخندی زدم و گفتم:

-تو که میدونی من از پزشکی خوشم نمیاد فقط به خاطر اسرار های بابا و
مامان بود که این رشته رو انتخاب کردم
بعدشم من اگه درس خون بودم از دولتی
در میومدم نه آزاد نمیدونم گناه من چیه
فک و فامیل و جد و آبادم سری تو سرا دارن.


چیزی نگفت با خنده ریز گفتم:

-درضمن تو هستی دیگه میرسونی حالا اگه دیدم حوصله دارم یه ورقی میزنم
کتاب ها رو.

درحالی که ماشین رو تو پارکینگ دانشگاه پارک میکردم گفت:

-چرا از مامانت کمک نمیگیری مثلا اون دکتره میتونه کمک کنه 

از ماشین پیاده شدم و گفتم:

-ولم کن تورو قرآن توام مثل نه نه بابام تا فرصت پیدا میکنی شروع میکنی به
نصیحت کردن من.

سری تکون داد و گفت:

-من نمیفهمم چرا نرفتی افسری بابات که
فرمانده ناجاعه داداشتم که سرگرد نیرو
انتظامی راحت میتونستی استخدام شی


با قیافه چپکی نگاهش کردم و گفتم:

-به نظرت من آدمی هستم که خودم رو با چادر خفه کنم؟

سری تکون داد و چیزی نگفت چند قدم برداشته بودیم که دستی روی شونه ام
حس کردم برگشتم دوتا فن بزنم بهش که
با قیافه سامیار روبه رو شدم دستش رو
از رو شونه ام جدا کردم که گفت:


-چطوری خانم خشن هفته پیش نبودی با بچه ها رفتیم دور دور

خیلی رک گفتم:

-حوصلتونو نداشتم 

بعد پا تند کردم که هلما هم خودش رو به
من رسوند وارد کلاس شدیم نگاهم رو به
ردیف آخر کنار پنچره دوختم ماندانا یکی
از بچه های به ظاهر شاخ دانشگاه اونجا
نشسته بود

پوزخند زد و رفتم جلو که هلما گفت:

-آهو شر درست نکنی ها بیا ما اصلا این ردیف وسط بشینیم

توجهی نکردم و جلو رفتم دوست نچسب
ماندانا،صبا خودش رو جلو انداخت گفت:

-فرمایش؟

با دست کنارش زدم و گفتم:

-برو کنار عر عر نکن ببینم

صدای خنده بچه ها کلاس بلند روبه ماندانا گفتم:

-عین آدم از این جا بلند شو تا یه جور
دیگه بلندت نکردم

بلند شد و گفت:

-چیه ؟مثلا میخوای چیکار کنی؟ میخوای
من رو بزنی؟

دستش رو گرفتم محکم فشار دادم و گفتم:

-من وقتم رو سر زدن سگ جماعت هدر
نمیدم 

بعد پرتش کردم که کامی یکی از پسرای
کلاس گرفتش و مانع از افتادنش شد.

کوله اش رو برداشتم انداختم بغل صبا
و دستمالی از جیبم در آوردم کشیدم رو
صندلی که دیدم هلما داره ریز  میخنده

صورت ماندانا قرمز بود نشستم رو صندلی هلما هم نشست رو صندلی
کناری دم گوشم گفت:

-بازم که شر راه انداختی

اومدن استاد مانع از ادامه دادن حرفم
شد...
[فٓـ طی🩸🕸️]

@ببعی معتاد3 @بوقلمون @آئیـSHMAـا @آتنا شکاری  @آشوب @آیلار مومنی @یاسمن @یونا @سادات.۸۲ @سایان @سحرصادقیان @سوگند @Raha_yee @Raziye @Redgirl @Rey1387 @reyhane218 @S. Gh @Roar @S.u @Edna_b @Elistar1213 @DrHESS8 @Damon.S_E @Dark deram @Darya_22 @Delito @Talatom  @Roshana @Saeedehm72 @ROyaye._.ROman  @Ryoma @SAHAR @Sahar_66 @Sana_farzane @sana.hashemiiipoor @sanaz87 @SaNiA18 @Sara @Alone girl @Ad Manager elif @amin141 @amitis98ia @FAR_AX @Wolf @Qazal @Gisoo_f @im._baran @im._byta @im._sayw @Imaryam @inegar  @Talatom @Teimouri.z @thezeynaw @yalda1983 @yaldasanadgol @yedone @Yegane_amv @ToloAm @yekta @pegah11z @p8366y @Paradise @Parisa.r @parastoo.kamrani @pariandry @pegah11z @Partomah @Laleh @LioOla @Lo_ghazal1 @Omaay @Otayehs @Z.A.D @z̸a̸h̸r̸a̸ @zahra.m @zomi @valor.adler @Crystal. @هانی پری @خاتم @هانیه.پ @هدیه @ناری بانو @نرگس شریف @نوازش @نیکتوفیلیا @شقایق.نیکنام @مانشMansh @ماه تی تی @رویا محمدی  @m.azimi @M.gh @M.M.MOSLEMKHANI @[email protected] @mah86 @mahdi @Mahdis @mahdiye11 @Mahfam @Mahla

 

  • لایک 9
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/🐺🩸

"𝐏𝐚𝐫𝐭3"
;;;;;;;;;;;;;;;;🩸🛒 

[آهـو🕷️]
در رو با کلید باز کردم و وارد خونه شدم
بوی غذایی که از خونه میومد نشان میداد که مامان خونه است پس فعلا 
نرفته بودن.

مامان که متوجه من شده بود با لبخند
گفت:

-سلام دخترم خسته نباشی 

زیر لب سلامی دادم خواستم وارد اتاقم
بشم که اهورا جلوم سبز شد خواستم بی
توجه از کنارش رد بشم که دست به سینه
ایستاد و گفت:

-چه عجب ما بالاخره قیافه شما رو دیدیم 

پوزخندی زدم و گفتم:

-برو کنار بزار باد بیاد حوصلت رو ندارم

اهورا دندون هاش رو روی حرف فشار داد معلوم بود داره حرص میخوره منم
از از حرص خوردنش لذت می بردم.


با اخم گفت:

-این چه طرز حرف زدنه این حرف زدن اصلا مناسب یه دختر نیست والا زندانی
های ما تو زندان اینطوری حرف نمیزنن.


درحالی که وارد اتاق میشدم گفتم:

-ناسلامتی سرگرد مملکتی این حرف های
خاله زنکی چیه میزنی لابد تو اداره هم اینطوری رفتار میکنی که کسی ازت حساب نمیبره.


با حرص گفت:

-من چه گناهی کردم که تو خواهر من شدی.

در و محکم بستم و چیزی نگفتم لباسم رو تعویض کردم و خودم رو پرت کردم
روی تخت چشمام رو بستم 

نمیدونستم چطوری مهمونی آخر هفته 
رو قرار اوکی کنم اهورا و مامان و بابا
میدونستن عمرا میزاشتن برم.

هوف کلافه ای کشیدم و که مامان از تو
پزیرایی داد زد برم برای ناهار.

از جا بلند شدم به سمت آشپزخونه رفتم

بابا اومده بود با لبخند سلام دادم که جوابم رو داد سر میز نشستم و مشغول
کشیدن برنج شدم کمی خورشت ریختم
روی برنجم و مشغول خوردن شدم.

اهورا چپ چپ داشت نگاهم میکرد که
گفتم:

-چیه آدم ندیدی؟

چپ نگاهم کرد و گفت:

-آدم مثل تو یاغی ندیدم.

خواستم جوابش رو بدم که بابا با جدیت
گفت:

-بس کنید دوتاتونم

همیشه از بابا حساب میبردم ساکت شدم
اهورا هم ساکت شد

اهورا همیشه رو مخ بود اعصاب من رو
خورد میکرد.

[فٓـ طی🌚🕷️]

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/🐺🩸

"𝐏𝐚𝐫𝐭⁴"🕸️
[رٓوی!🕊️]
روز ها پی در پی میگزرد و آهو دخترک
چشم سبز دلش آزادی بیشتر میخواد از
حصاری که برادرش به دورش پیچیده بود خسته شده بود.


دلش میخواست آزاد باشد مثل باقی آشنا ها دلش میخواست هر کجا که دلش میخواست میرفت 

نه اینکه اهورا هی ازش سوال بپرسد که کجا می رود؟
 چرا می رود ؟ با کی می رود؟

از طرفی دیگر اهورا در دفتر کارش در اداره نشسته بود و فکر میکرد چه شد
که خواهرش اینگونه شد و فقط به یک
نتیجه می رسید و اون این بود که همه
آهو را لوس میکردند 

از همان اول کل خانواده لوسش میکردن
و این به دلیل زیبایی آهو و شباهت او به
مادر بزرگش بود.

کلافه دستش را روی سرش گزاشت باز به نتیجه ای نرسیده که چطور باید با
آهو رفتار کند که این کار هایش را کنار
بگزارد

از طرفی دیگر آهو فکر میکرد چگونه به
مهمانی آخر هفته برود اگر نمیرفت حتما
دوستانش مسخره اش می کردند.

میخواست هر طور که شده برود و هلما
را نیز با خود ببرد رضایت هلما را قبلا با
هزار بهانه گرفته بود

مانده بود چطور میتوانست رضایت خانواده اش را بگیرد میتوانست به
انها بگویید میرود خانه ای دوستش
برای درس خواندن.

آری فکر خوبی بود کسی که به درس خواندن او گیر نمیداد پس بهانه اش
جور بود.

خوشحال از اینکه بهانه اش جور بود چشمانش را روی هم گزاشت و به خواب رفت.
[فـٓ طی!🕷️]

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/🐺🩸

"𝐏𝐚𝐫𝐭⁵"🐺
[-'آهـو'🕊️-]

نگاهی به خودم توی آئینه کردم ساده بودم پس میتونستم راحت از گشت ارشاد اهورا نجات پیدا کنم

لباس هام ساده بود یه مانتو مشکی و یه شلوار لی همراه یه شال مشکی پوشیدم

لباس های میخواستم اونجا بپوشم رو ریختم توی کوله ام و کیف لوازم آرایشی
رو گزاشتم داخل کوله ام و چندتا از کتاب ها رو گزاشتم روی لباس ها.

گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به هلما که سر یه بوق گوشی رو برداشت گفتم:

-سلام هلی چطوری؟

+سلام خوبم مرسی دارم آماده میشم

-باشه فقط یه چی اگه این اهورا پا پیچ
شد مجبوریم با خودش بریم ها

+باشه مشکلی نیست من لباسم رو برداشتم خونه سلینا اینا عوض کنم
فقط آهو مشکلی پیش نیاد؟

-چه مشکلی آخه میخوان مارو بخورن؟
خودشم غمت نباشه من رزمی کارم کسی
چپ نگاه بهت انداخت خودم ترتیبش رو
میدم

گوشی رو قطع کردم و با قیافه مظلوم به سمت پزیرایی رفتم مامان بیمارستان بود
بابا اداره بود فقط اهورا خونه بود امشب
خونه مامان بزرگ دعوت بودیم ولی طبق
معلوم من قرار بود بپیچونم‌چون حوصله
اون جمع رو نداشتم


آروم گفتم:

-داداش...!

چشم هاش گرد شد و به من نگاه کرد و گفت:

-جانم...؟

چشم هام رو بیشتر مظلوم کردم و گفتم:

-داداش من به مامان و بابا گفتم امروز قراره برم خونه دوستم درس بخونم و
هلما هم قراره بیاد مامان گفتم اگه تو
ببری میتونم برم میشه من رو ببری؟


پوزخندی زد و گفت:

-پس بگو چرا خانوم مهربون شده نگو که
کارش گیر بوده

وای دوستم داشتم بگیرم خفه اش کنم اما حیف و صد حیف که کارم گیرش بود

نگاهی به تیپم انداخت انگار که خیالش راحت شده باشه گفت:

-باشه من میبرمتون خودمم میام دنبالتون.

خوشحال از اینکه به خواستم رسیدم به
سمت اتاقم رفتم‌

هه برادر به ظاهر مسئولیت پزیر اگه بدونی با دست های خودت من رو میبری جایی که ازش متنفری چه حالی میشی


سوار ماشین اهورا شدم که حرکت کرد به سمت خونه هلما اینا به هلما اس دادم تا
بیاد بیرون.

هلما جلوی در خونه شون ایستاده بود و
منتظر ما بود اهورا جلوی پاش ترمز کرد
هلما سوار شد و آروم زیر لب گفتم:

-سلام آقا اهورا ببخشید مزاحم شدیم.

اهورا لبخندی زد و گفت:

- سلام اختیار دارین مراحمین حالتون خوبه؟

+خیلی ممنون شما خوبید

-ممنون خوبم

حوصله تعارف تیکه پاره کردن اون دوتا رو نداشتم هنزفری هام رو گزاشتم توی 
گوشم و آهنگ Bad guy بیلی ایلیش رو
پلی کردم از گوشیم و سرم رو تکیه دادم
به پنچره ماشین اوناهم ساکت نشسته بودن
[فٓ طی!🕷️]

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/🐺🩸

"𝐏𝐚𝐫𝐭⁶"🐺
[-'آهـو'🕊️-]
با اهورا خداحافظی کردیم که به سمت اداره رفت یه قدم جلو رفتم که هلما گفت:

-من میترسم اگه اتفاقی بیوفته چی؟

نوچی زدم و دستش رو کشیدم به سمت داخل اکثرا بچه ها اومده بودن نگاهم به
نیلی افتاد که با خنده داشت به طرف ما
میومد.

مشتم رو گرفتم و زدم به مشتش که با خنده گفت:

-جون خودم نمیومدی این مهمونی و اینا
صفا نداشت

خندیدم و گفتم:

-مگه من میزارم بدون من به شما خوش بگزره.

هلما کنارم ایستاده بود و حرفی نمیزد نیلی اتاقی رو نشون داد و گفت:

-برین اونجا لباس هاتون رو عوض کنید

دست هلما رو گرفتم و به سمت اتاق رفتیم یه شلوار لش مشکی همراه با
بولیز آستین پفی پوشیدم.

و مشغول آرایش شدم هلما هم مثل من
یه شلوار لش همراه یه بولیز مجلسی پوشیده بود.

اومد کنارم مشغول آرایش شد موهای خوش حالتم رو ریختم دورم و با نفس
عمیق به سمت بیرون از اتاق رفتیم

به تعداد آدم هایی بودن اضافه شده بود
هلما دستم رو گرفت و گفت:

-آهو احساس نمیکنی اینجا یه کم زیادی
شلوغ شده؟

نوچی زدم و گفتم:

-بیخیال تورو خدا ضد حال نشو یه چند
نفر کم و زیاد به کجا بر میخوره؟

نگاه به قیافش کردم استرس داشت دستش رو گرفتم و به سمت جمعیت
رفتیم و گفتم:

-بیخیال استرس و نگرانی بیا خوش بگزرون یه شب که هزار شب نمیشه

خواستم یه قدم دیگه بردارم که چشمم افتاد به کیارش همون جا قفل شدم این
اینجا چیکار میکرد مگه قرار نبود گورشو
گم کنه بره همون خراب شده ای با اون 
دختره رفت

دوباره اعصابم بهم ریخت تیک عصبیم باز فعال شد روبه روم پسری بود که با
تمام بی رحمی ولم کرد و من رو اینطوری
بی رحم و سنگدل کرد

هلما انگار فهمیده بود دستم رو گرفت
و من رو کشید کنار چندتا نفس عمیق
کشیدم تا حالم جا بیاد.

هلما نگران نگاهم کرد و گفت:

-میخوای بریم اگه حالت خوب نیست؟ بیا برگردیم

پوزخندی زدم و گفتم:

-من خوبم اونی هم که اونجاست برای من زره ای ارزش نداره

نیلی اومد جلو و گفت:

-پاشین ببینم مثل پیر زن ها نشستین اینجا مثل اومدین خوش بگزرونین 

روبه هلما گفتم:

-راست میگه پاشو ببینم 

روی میز نوشیدنی هایی چیده شده بود خودم هیچوقت خوشم نمیومد بخورم 
اما الان کرم درونم فعال شده بود یکی 
رو بردارم و بخورم

دست دراز کردم که بردارم هلما دستم رو گرفت با اخم و لحن جدی گفت:

-فکرش رو از سرت بیرون کن کاملا جدی ام.

پوفی کشیدم و لیوان رو برگردوندم سر جاش 

خواستم برگردم که با کیارش روبه شدم
خواستم از کنارش بی تفاوت رد بشم که
گفت:

-سلام

بدون اینکه جواب بدم چند قدم رفتم جلو که گفت:

-آخی بابات گفته جواب غریبه ها رو ندی


برگشتم و خیره شدم توی چشماش و گفتم:

-نه بابام یه چیز دیگه گفته بهم گفته جواب سگ جماعت رو ندم چون ممکن
تجاستشون دامن من رو هم بگیره حیف
سگ که به توی بی شرف بگن.


مچ دستم رو گرفت و محکم فشار داد و 
گفت:

-حرفت رو پس بگیر یالا وگرنه دستت رو
میشکنم

پوزخندی زدم و با تک دست دست آزادش
رو پیچوندم طرف کمرش و هلش دادم 
سمت دیوار.

صدای دادش توی صدای آهنگ گم شد در
گوشش گفتم:

-فکر کردی همون دختر سه سال پیشم بیای دو تا حرف عاشقانه بزنی خام بشم
اون دختره سه سال پیش مرد تو کشتیش حالام اگه دلت میخواد دستت
نشکنه دور و برم نپلک که بد میبینی


ولش کردم و به طرف هلما رفتم که با صدای داد چند نفر که میگفتن پلیس
اومده با رنگ پریده به طرف هلما چرخیدم
[فٓطی!🕊️]

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/🐺🩸

"𝐏𝐚𝐫𝐭⁷"🐺
[-'رٓوی🕊️-]
-خرمشـهر‌سال‌¹³⁵⁹-

هوای گرم و شرجی شهر باعث آن هم وسط ظهر در تابستان باعث شده بود
مردمی که در بازار هستن سایبانی بر
روی جنس های خود بکشند

هوای خرمشهر آن هم در شهریور ماه درست وسط ظهر غوغایی بود مردم
غیر بومی در آن هوا دوام نمی آوردند

چند پسر از زمین فوتبال باز میگشتند و حسابی گرما از خجالتشان در آمده بود

یکی از پسر ها رو کرد سمت دوستش و گفت:

- میگُم ثمیر او خواهرت عطیه خانوم نیست؟

پسرک دقیق شد به رو به رو خودش بود
عطیه خواهرش بود از روی چادرش او را
شناخت.

اما خواهرش اینجا این وقت ظهر چیکار
میکرد

نزدیک شد و گفت:

-عطیه؟

دخترک برگشت سمت برادرش انگار تازه
متوجه وضع او شده باشد گفت:

-ثمیر...!باز که لباسات خاکیه صد باز گُفتم
وسط گرما نرو زمین فوتبال همش تقصیر
نه نه است که تورو اینقدر لوس بار آورده
مردم کاکا دارن اینُم از کاکای مُو.


پسرک که گوشش از این حرف ها پر بود
بیخیال دوباره پرسید:

-میگُم اینجا چی کار داری؟

دخترک درحالی که به طرف دست فروشی که بساط ماهی علم کرده
بود میرفت گفت:

-به سفارش نه نه اومدُم ماهی بخرُم میخواد قلیه ماهی درست کنه.


ثمیر شونه ای بالا انداخت و خواست بره
که دخترک گفت:

-زود برو خونه آقا تورو با این سر و ریخت
سیر کنه عا خونش به جوش میاد.

پسرک به طرف دوستانش رفت دخترک هم به سمت پاهی فروش رفت درحالی
که سعی میکرد تُن صداش رو حفظ کنه
سرش رو انداخت پایین و گفت:

-کوکا این ماهی تازه ان؟

مرد ماهی فروش درحالی داشت خودش رو باد میزد گفت:

-عا خواهرُم چی فکر کردی این تازه ان برات بزارم؟

عطیه گفت:

-بی زحمت تو خوبش رو سوا کن بزار بِبَرُم.

ماهی فروش دوتا ماهی تازه رو پیچید و داد دست دخترک و او هم بعد از حساب کردن به طرف خانه روانه شد
[فٓطی!🕊️]

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

خرمشهرسال1359-عطـیه🕊️
^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/🐺🩸

"𝐏𝐚𝐫𝐭8"🐺


کفش هام رو در آوردم وارد خونه شدم
سمیه داشت به نه نه تو پاک کردن سبزی
ها کمک میکرد

چادرم رو در آوردم و به سمت اتاق رفتم
و اویزونش کردم ماهی رو گزاشتم داخل
آشپزخونه کنجکاو رو به نه نه گفتم:

-علی و آقا نیومدن هنوز؟

سمیه گفت:

-نه آقا هنوز تو حجره ست علی هم تو مسجد جامع 

سری تکون دادم و روبه نه نه گفتم:

-کی بُریم برای مدرسه وسایل بگیریم؟

نه نه سری تکون داد و گفت:

-به موقعش اونم میگیریم

گره روسری ام رو سفت کردم و برای کمک به طرف نه نه و سمیه رفتم که
سمیه باز طبق معمول غر غر کرد:

-از دست تو دختر مو آخر دیوانه میشُم
آخی کدوم عاقله آدمی تو خونه روسری
سر میکُند؟

حرفی نزدم این کار همیشگیش بود که از من ایراد بگیره به خودش من توی حجاب
و عمال دینی افراط داشتم اما من از این
وضعم راضی بودم


صدای اذان بلند شد به سمت حیاط رفتم
وضو گرفتم.

روسریم رو دوباره مثل قبل سرم کردم و
به سمت اتاق رفتم چادر نمازم رو سر کردم و با دقت جانمازم رو روی زمین
پهن کردم.


نماز رو تموم کرده بودم و در حال ذکر گفتن بودم که سمیه وارد اتاق شد روبه
من گفت:

-آقا و علی اومدن بیا برای ناهار.

تسبیح رو گزاشتم داخل جانماز و جانماز رو تا کردم و گزاشتم داخل کمد چادر رو هم آویز کردم.


روسری مشکی رنگم رو روی سرم مرتب کردم و لباس بلند مشکی رنگم رو که گل های ریز قرمز داشت رو صاف کردم که دیدم سمیه روسری به طرف گرفته صورتی با گل های سفید ریز.

پوزخندی زدم و گفتم:

-زیادی روشنه.

پوفی کشید و روسری رو گزاشت روی کمد زود رفتم تو حال آقا صدر سفره
نشسته بود و نه نه داشت براش غذا
میکشید.

نشستم کنار سمیر و روبه آقا گفتم:

-سلام آقا خسته نباشی...!

لبخندی زد و گفت:

-زنده باشی دخترم

داداش علی هم اومد کنار سمیه نشست روبه داداش گفتم:

-خسته نباشی کوکا

سری تکون داد و‌گفت:

-مرسی.

با لبخند روبه من گفت:

-شب تو مسجد جامع کار داریم گفتن خواهر هام بیان میام دنبالت باهم بریم


سری تکون دادم و مشغول خوردن شدم

[فٓطی!🕊️]

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/🐺🩸

"𝐏𝐚𝐫𝐭9"🐺
[-'𝐀𝐭𝐞𝐲𝐞-]_-_-_-_-_-_-_-_🩸
عطیه,

خرمشهر_سال_1359 

چادرش رو روی سرش مرتب کرد که صدای در خونه بلند شد حتما سَلما بود
با یه خداحافظی کوتاه از خونه رفت بیرون در رو باز کرد درست حدس زده
بود سَلما بود.

هوا داشت روبه تاریکی میرفت سَلما سوالی پرسید:

-منتظر چی هستی؟یالا بُریم دیگه

درحالی که به اطراف نگاه میکردم گفتم:

-علی گفت نریم خودش میاد دنبالمون.

چشماش برق زد و سرش رو انداخت پایین قضیه دلدادگی سَلما برای امروز
و دیروز نبود از وقتی یادم میاد سَلما
چمشش دنبال علی بود.

لبخند کوچیکی زدم و روبه سَلما گفتم:

-تو هنوز چشمت دنبال این علی ماست
تمومی نداره این عشق شما.

اخمی کرد و گفت:

-عشق مگه غذاست که تموم بشه گرچه تو این چیز ها رو نمیدونی آخرم یکی میاد خواستگاریت که سر عقد میبینیش

اخمی کردم و چادرم رو کشیدم جلو و گفتم:

-پس چی دختر باید سنگین رنگین باشه
سر به زیر باشه به موقع اش آدم مناسب
پیدا میشه.

آروم زیر لب گفت:

-معلوم نیست اخر با این کار های افراطی به کجا میخواد برسه

چیزی نگفتم قامت علی از دور نمایان شد
و باعث شد سَلما دست و پاش رو گم کنه

داداش علی بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:

-سلام آبجی،سلام سَلما خانوم.

با لبخند گفتم:

-سلام کوکا

سَلما هم با صدای لرزون گفت:

-سلام آقا علی

علی حرکت کرد و ما هم پشت سرش یادم میاد روزی که رفتیم و تو سپاه
اسم نوشتیم نه نه چه قدر غر زد که
تو که اینهمه تو مسائل افراطی هستی
حالا میخوای بری میون یه مشت مرد؟

اما من گوشم بدهکار نبود تکلیف هر شهروندی بود هر طور که میتونه از
کشورش حمایت و حفاظت کنه.

میون راه علی ایستاد با تعجب به اطراف نگاه کردم و گفتم:

-طوری شده کاکو؟

همون طور که به اطراف نگاه میکرد گفت:

-نه داشتُم میومَدُم امیر علی رو دیدُم گفت صبر کنم اونم بیاد.

به وضوع دست و پام شروع به لرزیدن کرد دلیلش رو خودم هم نمیدونستم یه
نفس عمیق کشیدم که صدای امیر علی
باعث شد برای ثانیه ای کوتاه سرم رو
ببرم بالا اما زود سرم رو انداختم پایین


بعد سلام دادن به سمت مسجد جامع راه
افتادیم.

جلوی مجسد جامع علی گفت:

-ما میریم پیش برادرا کارتون تموم شد
این منتظر ما وایسین

سری تکون دادم و همراه با سَلما وارد مجسد شدیم اون دوتا هم رفتن به سمت
برادرا
[فٓطی!🕊️]

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_دهم

عطیه

خرمشهر_سال_1359

صدای اذان بلند شده بود وارد محوطه مسجد جامع شدم که دیدم علی داره با
عجله به سمت در میره کنجکاو نگاهش
کردم که اصلا متوجه من نشد به اطراف
نگاه کردم برادر سَلما مهدی رو دیدم.

نزدیک من بود چند قدم برداشتم تا ازش 
بپرسم علی کجا رفته با صدایی که از پشت سرم اومد متوقف شدم

برگشتم عقب دیدم امیر علی اخم ریزی‌
مهمون پیشونیش بود و منتظر این بود
که من جواب بدم.

سرم رو انداختم پایین و با حداقل صدای
ممکن گفتم:

-اُمدُم دنبال علی دیدُم رفت بیرون میخوام ببینُم کجا رفته.

سرش پایین بود آروم اما با تحکم گفت:

-خبر اومده بازم بمب گزاری شده علی رفت تا ببینه چه اتفاقی افتاده.

نگران سرم رو بالا آوردم نمیدونم توی چشمام چی دید که گفت:

-نگران نباشید نیرو های پشتیبان همراه
علی رفتن تا یک ساعت دیگه بر میگردن

تشکری کردم و وارد مسجد شدم خانوم ها داشتن به خط میشدن برای خوندن نماز.


کنار یکی از خانوم ها ایستادم و شروع کردم به نماز خواندن.

با آخرین کلمه که از دهان مکبر مسجد بلند شد خانوم ها به یکدیگر میگفتن قبول باشه و در جواب میشنیدن قبول الحق

خانوم کناریم گفت:

-قبول باشه دخترم 

لبخندی زدم و گفتم:

-قبول،حق همچنین

تسبیح رو از زوی جانماز برداشتم که گفت:

-التماس دعا...!

زیر لب گفتم:

-محتاجیم به دعا

شروع کردم به ذکر گفتن ولی دلم آشوب
بود از این بمب گزاری های پراکنده از این
آشفته گی مردم شهر از بالا دستی هایی که این بمب گزاری ها رو جدی نمیگرفتن

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_یازدهم

راوی

تهران_سال_1399 

دخترک بی پروا و بی باک قصه اکنون در
کلانتری به سر میبرد و معلوم نیست چه
اتفاقی بیوفتند.

نگاهی به دوستش انداخت هلما آدم این
جور ها نبود خودش هم آدم این جور جا
ها نبود اولین بار بود که پایش‌به کلانتری 
باز شده بود.

دست و پایش میلرزید اگه اهورا اورا این
جا میدید اعتمادش رو نسبت او را از دست
میداد آهو این را نمیخواست برادرش را
دوست داشت تک برادرش بود.

دختر بی احساسی نبود ولی همین کیارش که چند قدم دور تر از او ایستاده بود باعث این قلب سنگیش بود.

سرگردی از کنارشان رد شد احساس کرد این فرد را قبلا دیده است شاید از دوست های اهورا بود.

در خیالش اینم هم یه بچه بسیجی دیگر بود از آنهایی که پایبند قانون و دین و عرف هستن و کسانی مانند اورا ننگ این
جامعه میدانند

پسر بسیجی چند دقیقه ایستاد بعد به طرف اتاقی با قهوه ای رفت.

هر لحضه منتظر برادرش بود.تا بیاد اما به جای برادرش همان پسر بسیجی چند
لحضه پیش امد و با اخم او و هلیا به داخل اتاقی هدایت کرد

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گفت:

-خب خانوم رادمهر توضیحاتتون رو میشنوم؟

آهو انگار شیر شده بود پوزخندی زد و گفت:

-رفته بودم ملت رو ارشاد کنم کار شما دو برابر نشه

هلیا به آرامی بازوی آهو فشار داد اما آهو
انگار دلش میخواست تمام دق دلی هایش را سر این پسر که حتی اسمش هم نمیدانست خالی کند.

پسرک از لای دندان های کلید شده اش غرید:

-حساب شما باشه با برادرتون

روبه هلیا کرد و گفت:

-شما خانوم....؟

هلیا آروم سرش رو انداخت پایین و گفت:

-عبدی...!هلیا عبدی

پسرک یک سری توضیحات از هلیا گرفت
و اتاق بیرون رفت

آهو با عصبانیت با پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود و نمیدانست برادرش
با دیدن او چه عکس العملی نشان خواهد داد.

در اتاق به یکباره با ضرب باز شد که باعث شد آهو کمی در خودش جمع
شود

اهورا تنها یک کلمه گفت:

-برین بیرون

روی صحبتش با هلیا و آن پسرک سرگرد بود اسمش آرمان بود آرمان فرزام سرگرد
بود و رفیق صمیمی اهورا


آرمان و هلیا رفتن بیرون و حالا تنها اهورا و آهو در اتاق بودند


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_دوازدهم

آهو

تهران_سال_1399 

اهورا وارد اتاق شد و چند لحضه نگاهم کرد چیزی نگفت فقط با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت گفت:

-برین بیرون.

هلیا و اون پسره از اتاق رفتن بیرون سرم
پایین بود چند لحضه بعد دیدم لیوان آبی
جلوم قرار گرفت

سرم بلند کردم اهورا داشت نگاهم میکرد
انگار اون دوتا تیله سبز چشماش داخل یه کاسه خون بود.

لیوان آب رو از دستش گرفتم و یه نفس
سر کشیدم.

صندلی چوبی رو آورد و گزاشت جلوم نشست بدون اینکه حرف بزنم سرم رو
انداختم پایین.

چند دقیقه گذشت که صدای خدشه دار اهورا بلند شد:

-حالت خوبه؟

سرم رو تکون دادم که گفت:

-آهو؟

بالاخره با  هر جون کندنی که بود سرم رو بالا آوردم برای یه لحضه از اینکه اینجا بودم خجالت کشیدم با صدایی که
تحلیل رفته بود گفتم:

-جانم

چند لحضه سکوت کرد و بعد گفت:

-این قدر برات کم گزاشتیم که الان باید از این جور جا ها که معلوم نیست کی به
کیه پیدات کنیم؟ میدونی بابا اگه الان بیاد و ببینه تک دخترش اینجاست شاید
به روی خودش نیاره ولی غرورش خورد
میشه چرا این کارا ها رو میکنی؟


حرفی نداشتم که بزنم من واقعا عوض
شده بودم من دیگه آهو عه سابق نبودم


وقتی دید حرفی نمیزنم از جاش بلند شد
و محکم من رو بغل کرد چه قدر به این 
حمایت برادرانه نیاز داشتم چه قدر دلم
میخواست بگم داداش ببخشید غلط کردم و زبونم نمیچرخید.


با تمام توانم گفتم:

-شرمنده داداش اشتباه کردم

چیزی نگفت کوله ام رو برداشتم بعد از اینکه از من و هلیا تعهد گرفتن از اتاق 
اومدیم بیرون.

نگاهی به دختر پسرایی اونجا بودن انداختم پوزخندی زدم نگاهم افتاد
به کیارش که داشت نگاه میکرد.

از کنارش رد شدم که بند کوله ام رو گرفت با خشم برگشتم نگاهش کردم

زیر لب غریدم:

-دست کثیفت رو از کیف من بکش وگرنه
حالت رو بد میگیریم نگاه نکن تو کلانتری
هستیم تو خود دادگاهم بودیم لهت میکردم.

پوزخندی زد و گفت:

-یاغی و سرکش شدی قبلا اینطوری نبودی 

خواستم جوابش رو بدم که گفت:

-معلومه نباید ترسی داشته باشی منم داداشم سرگرد بود بابام فرمانده ناجا
بود اینطوری سرکش صحبت میکردم


دندون هام رو روی هم فشار دادم دوست
داشتم الان خر خره اش رو میجوییدم از
بس که این پسره رو مخ بود.

خواستم جوابش رو بدم که در اتاق باز شد و از توش اهورا و اون پسره آرمان
بیرون اومدن اهورا روبه آرمان گفت:

-هلیا خانوم و آهو رو ببر داخل اتاقت تا من حساب بقیه رو برسم میام

خواستم جوابش رو بدم که گفت:

-صبر میکنی خودم میبرمت حرف نباشه

هوف کلافه ای کشیدم و همراه هلیا به دنبال آرمان رفتیم


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_سیزدهم

آرمان

تهران_سال_1399 

دختره همراه دوستش که از اتاق رفت بیرون من وارد اتاق شدم اهورا سرش
رو گزاشته بود روی میز کلافه به نظر
میرسید.

دستم رو گزاشتم روی شونش که سرش
رو آورد بالا از عصبانیت اولش خبری نبود اما چشماش رگه های قرمز داشت.
معلوم بود خیلی عصبیه به خودم جرعت
دادم و پرسیدم:


-دختره کی بود؟میشناختیش؟

چند دقیقه سکوت کرد و گفت:

-آره خواهرم بود اون دختر کناریشم...!

چند لحضه سکوت کرد و گفت:

-دوستش بود.

خواهرش بود.چطور از همچین خانواده ای این دختر به وجود اومده بود.

صدای بحث خارج از اتاق بالا گرفته بود از اتاق همراه با اهورا بیرون رفتیم دیدم
همون دختره که خواهر اهورا بود داره با
یه پسر دعوا میکنه.

عجب دختر نترسی بود تو کلانتری اونم 
جلوی این همه مامور داشت دعوا میکرد
سر نترسی داشت توی چشم های سبزش
یه جاذبه بود جاذبه ای مثلث برمودا رو
به سخره میگرفت.

صدام رو صاف کردم و با همون لحن خشنی که مختص خودم بود گفتم:

-اینجا چاله میدون نیست دعوا که میکنید خانوم ها راه بیوفتین دنبال من.

جفتشون ساکت شدن نگاه سردم رو دوختم به اون پسره و با لحن سردی
که همیشه چاشنی رفتارم بود گفتم:

-توهم همراه من بیا ببینم به چه حقی به دختر مردم دست میزنی.

رنگ پسره پرید حقم داشت با این قیافه من حتی سرهنگم برخی وقتا تنگ میومد
چه برسه به این بچه سوسول که پاش همینطوریشم گیره.


با تحکم و صدای خشدار گفتم:

-حرفم رو دوبار تکرار میکنم که اگه تکرار کنم بد میشه

راه افتادم سمت اتاقم که اونا هم افتادن
دنبال من اخم هام رو بیشتر توهم گره کردم حد خریت این جوون ها تا کجا بود
تا کی میخواستن عقده هاشون رو با این
کارا بر طرف کنن.


پوزخندی زدم خانواده هاشون تا کی میخواستن اینا رو ول کن به حال خودشون تا به این کاراشون ادامه
بدن

کار من رو ببین به جای ماموریت اینجا دارم چندتا دختر و پسر جوون رو ارشاد
میکنم

پوفی کلافه کشیدم محکم در رو باز کردم
سه تاشون وارد اتاق شدن در رو محکم بستم که سه تاشون از جا پریدن پرونده توی دستم رو محکم کوبیدم روی میز و با خشونت زل زدم بهشون با صدایی که 
سعی میکردم بلند نشه گفتم:

-میشنوم؟

صدایی ازشون در نیومد با صدای داد گفتم:

-عادت ندارم حرفم رو دوبار تکرار کنم

دختره آهو با صدایی که سعی میکرد خشن باشه گفت:

-ما توضیح هامون رو دادیم تعهد هامون رو دادیم ولمون کنید بریم پی بدبختیمون.

چه قدر دلم میخواست دندون هاش رو بریزم توی دهنش اگه دختره سردار رادمهر نبود میدونستم چیکارش کنم.


نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم رو به اون‌ پسره کیارش گفتم:

-صبر میکنی خانوادت بیان 

بعد رو کردم سمت اون دوتا و گفتم:

-شماهم صبر میکنین سرگرد رادمهر بیاد

رو کردم سمت آهو و گفتم:

-شک نکن اگه دختر سردار رادمهر نبودی
خواهر سرگرد رادمهر نبودی تمام دندون هات رو توی دهنت خورد میکردم.


نشستم سر پرونده و با همون تحکم گفتم:


 -الانم صداتون در نیاد نمیخواد له له دوتا بچه باشم تو اداره خودمون به 
اندازه کافی کار داریم


پرونده پیچیده ای روبه روم بود رو دوباره باز کردم و کلافه تر از قبل
مشغول خوندن شدم.


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت_چهاردهم

آرمان

تهران_سال_1399 

با دست سرم رو فشار دادم این پرونده
انگار گره کور داشت حل نشدنی بود.

صدای باز شدن در من رو از فکر و خیال
بیرون کشید اهورا بود دخترا با اومدنش
از جا بلند شدن ولی من سر در گم تر از
اونی بودم که بخوام بلند شم.

اهورا نزدیک شد و گفت:

-به جایی رسیدی؟

سری تکون دادم و گفتم:

-میخوام بازجویی رو شروع کنم بازجویی از این دوتا خانوم محترم هم به
عهده خودت

اهورا سری گفت:

-باشه به عهده خودت باز یه گزارش اومده که طرف رو تو بیابون چال 
کردن بدون اعضای داخلی بدنش.

دستام رو از عصبانیت مشت کردم و گفتم:

-حیوون های بی شرف این پرونده ای که
من میبینم حالا حالا سر دراز داره.

اهورا بی حرف از اتاق خارج شد پوزخندی زدم و گفتم:

-میشنوم؟

با تعجب نگاهم کردن که اون دختر هلیا
گفت:

-ببخشید چی رو؟

لحنم رو خشن تر کردم و گفتم:

-اینکه چطوری به اون مهمونی رفتین؟
 به واسطه کی وارد اون مهمونی شدین؟

کمی سکوت توی اتاق حاکم شد اما بعدش اون دختره آهو با صدایی که
درست مثل لحن خودم بود گفت:

-ما به واسطه یکی از دخترا اونجا رفته
بودیم اسم دختره نیلی بود به اسم تولد
رفته بودیم اونجا اما اونجا وضع خراب
تر اونی بود که بشه گفت یه تولد بود ما
هم موندیم اونجا که بعد سر کله شما و 
همکار های گرامیتون پیدا شد

پوزخندی زدم و گفتم:

-میدونی کار این آدم ها چیه دختر جون
اینا به قدری حیوون هستن که به کسی
رحم نمیکنن کارشون قاچاق دختر و مواد
مخدر اعضای بدنه.

به وضوح لرزیدنش رو دیدم درک این مسائل اونم برای دختری به سن اینا سخت بود.

گره ابرو هام رو تمدید کردم و گفتم:

-این دختره نیلی!چه قدر بهت اعتماد داره؟

مثل خودم پوزخند زد و گفت:

-آقا پلیسه به نظر آدم باهوشی میای بشین فکر کن ببین اگه بهم اعتماد نداشت من رو میبرد به اون مهمونی

این دختره بد رو اعصابم بود خیلی دلم
میخواستم یه نر و ماده بخابونم در گوشش حیف که نمیتونستم وگرنه عزل درجه رو شاخم بود.

-ببین دختر جون من برادرت نیستم که لی لی به لالات بزارم اون قدری هم وقت
ندارم که بشینم با تویی که داری خودت
رو به ظاهر خشن و شاخ نشون میدی بحث کنم بهترین عین ادم کمک کنی همین الانی که داری با من حرف میزنی و به قول خودت داری روی من رو کم میکنی معلوم نیست او بی شرف ها چند
تا دختر از مرز رد کردن.


میخواستم این دختر رو وارد این پرونده
کنم ولی اجازه پدرش لازم بود باید این اجازه رو میگرفتم با این دختر میتونیم
کلی مجهول های این پرونده رو حل کنیم


دختره که اسمش هلیا بود گفت:

-جناب سرگرد ما کی میتونیم بریم؟

نگاهم رو دوختم به پرونده و گفتم:

-شما میتونید تشریف ببرید ولی خانوم رادمهر باید تشریف داشتن باشن تا پدر
شون بیاد یه سری حرف ها هست که
باید با حضور خود ایشون گفته بشه.


دختر سری تکون داد اما نرفت حتما بحث رفیق فاب و تنهات نمیزارم و این
حرف ها بود


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_پانزدهم

آهو

تهران_سال_1399 

هوف کلافه ای کشیدم آخ من چه قدر
دلم میخواست دندون های این بشر رو
توی دهنش خورد کنم آدم هم اینقدر
گند اخلاق و مزخرف.

-جفته خودته...!

با صدای هلیا سرم رو بالا آوردم که اشاره کرد به اون سرگرد پیزوری و گفت:

-جفته خودته بد اخلاق و مغرور حالت عصبم که داره

بعد ریز ریز خندید با حرص گفتم:

-من کجام شبیه این گودزیلای عصا قورت داده است چطور دلت اومدما
رو بهم تشبیه کنی.


حوصلم عجیب سر رفته بود هلیا هم توی گوشیش مشغول دیدن سریال های عشقی کشکی ترکیه بود هنذفری هام رو توی گوشم گزاشتم و شانسی یه آهنگ رو
پلی کردم


"دوباره دلم واسه" 

"غربت چشمات تنگه"

"دوباره این دل دیوونه"

" واست دلتنگه"

"وقت از تو خوندن"
 
"ستاره ترانه هام" 


"اسم تو برای من"

"قشنگ ترین آهنگه"

"-میدونستی خیلی چشمای خوشگلی داری"

"بی تو یک پرنده اسیره"

"بی پروازم"

"با تو اما میرسم"

"به قله آوازم"

"با یه چشمک دوباره"

"من رو زنده کن ستاره"

"نزار از نفس بیوفتم"

"تویی تنها راه چاره"

"آی ستاره آی ستاره"


(شادمهر عقیلی_ستاره)


چه‌قدر از این پسر متنفر بودم از صداش
ازقیافش از کنه بازیاش‌چه قدر بچه بودم
که فکر میکردم کیارش یه عشقه واقعیه
نگو یه هوس بچگی بود که زود از سرم
افتاد.

اما حرفاش...حرفاش مثل خوره جونم رو میخوره

وقتی‌ یادم میاد که میگفت چشات چه خوشگل دوست
دارم روبه روش وایسام چشم هاش رو در
بیارم و بگم توی آشغال حتی حق نداری به چشم های من نگاه کنی.

هوف کلافه ای کشیدم این پسره ام بد رو مخم داشت ویراژ میداد دوست داشتم‌یه
دونه بزنم تو دهنش که دیگه نتونه با اون
پوزخنداش بره روی مخم


خدایا بیشتر از من رو به امتحان نکش من تحمل ندارم میزنم اینجا میکشمش
خونش میوفته گردنم

-فکر اینکه بزنی بکشیش رو از سرت بیرون کن دو برابر تو هیکل داره یه جوری میزنه که پخش دیوار بشی.

نگاهم به هلیا افتاد این دختر تمام رَبُ رُب من رو میدونست با حرص نگاهش کردم که گفت:

-یه جوری زل زدی به بدبخت که انگار ارث بابات رو بالاکشیده و یه آبم روش

خندیدم که بیشتر شبیه دهن کجی بود تا خندیدن این روز چه قدر کارام حرف هام
عوض شده بود نمیشناختم...نمیشناختم این دختر جدید رو.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_شانزدهم

آهو

تهران_سال_1399 

کلافه شده بودم شدید یه بار رفتیم یه مهمونی ها ببین چه بلایی سرمون اومد
نگاهم رو دوختم به اون پسره پرو حتی
به خودش زحمت نداد یه نیم نگاه بهم
بندازه.

صدای در بلند شد و پشت بندش بابا وارد
اتاق شد پسره بلند شد و احترام نظامی گزاشت بابا با لبخند گفت:

-چراتو همیشه دنبال دردسری اخه دختر؟

خواستم بخندم که دهنم باز کش اومد ولی شباهتی به خنده نداشت گفتم:

-به خدا من دنبال دردسر نیستم دردسر دنبال منه.

چیزی نگفت و رو کرد به اون پسره آرمان
بلند شد و احترام نظامی گزاشت پوزخند
زدم.

-سرگرد فرزام اهورا گفت میخوای با من
صحبت کنی؟

سری تکون داد و گفت:

-بله قربان با توجه به تحقیقات ما این مهمونی که امروز برگزار شده بود بچه
های ما نتونسته بودن واردش بشن چون
باید از طریق یه واسطه وارد اون مهمونی میشدن گویا مهمونی رو فردین ترتیب داده بود و دختره شما هم از طریق نیلی که به گمون ما یکی از افراد
اون بانده به اون مهمونی دعوت شده بود گویا دخترتون با اون نیلی رابطه دوستانه خوبی دارن و حالا ما میخواییم
که دخترتون رو وارد این عملیات کنیم تا
از طریق اون وارد مهمونی های بشیم که
غریبه اجازه ورود نداره.

دهنم باز مونده بود این میخواست چه غلطی بکنه؟
خب یه مشورتی چیزی میکردی میمردی
مگه؟

بابا اخم هاش توی هم رفته بود و گفت:

-نمیتونه از پس این ماموریت بر بیاد

پسره پوزخندی زد که رفت روی اعصابم و گفت:

-اینطور نشون نمیدن...! سردار ما الان واقعا سر نخی نداریم از این ادما فقط
میدونیم یه فردی به اسم فردین تو اون
گروه هست حتی نمیدونیم دختر ها رو
چطوری از کشور خارج میکنن که کسی
خبر دار نمیشه

بابا کلافه سری تکون داد و گفت:

-خودش باید تصمیم بگیره به عهده خودشه.

پوزخندی زدم و گفتم:

-که منم قبول نمیکنم ببخشید شما من رو با کی اشتباه گرفتین؟ پتروس فداکار ؟یا 
دهقان فداکار؟


کیفم رو برداشتم تا از اتاق بزنم بیرون که صداش میخکوبم کرد:

-ببخشید سردار ولی خانوم رادمهر بیشتر
از اینم‌ازتون انتظار نمیرفت چرا باید شما
نگران چندتا دختر بی گناه باشین که دارن به طرز وحشیانه ای هر بلایی سرشون میارن شما که پدرت پلیسه برادرت پلیسه دیگه نباید نگرانی داشته باشی.


صداش بد روی مخم بود باید روی این بچه پرو رو کم میکردم رو کردم سمتش
و گفتم:

-حق نداری آدم های رو قضاوت کنی میمونم تو این عملیات کمک میکنم فقط و فقط به این دلیل که روی تو رو کم کنم
چند تا ستاره زدن رو دوشت فکر کردی
کی هستی؟فکر کردی میتونی هر طور که
دلت میخواد با آدم ها حرف بزنی


هلیا دستم رو گرفت و با خداحافظی دور شد از اتاق وای چه قدر از دست این پسره گاو عصبی بودم.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_هفدهم

عطیه

خرمشهر_سال_1359


از مسجد جامع اومدیم بیرون یه گوشه ایستادیم تا داداش علی بیاد و همراهش
بریم خونه.

چادرم رو روی سرم مرتب کردم و روبه
سَلما گفتم:

-میگُم سَلما فردا بُریم بازار برای مدرسه چیز میز بگیریم 

زیر لب باشه ای گفت و حرفی نزد سرم رو که بالا آوردم دیدم علی و امیر علی 
رو دیدم که داشتن به طرف ما میومدن

سرم انداختم پایین نگاهم رو دوختم به
زمین که چند لحضه بعد صدای مردونه علی بلند شد:

-راه بیوفتن بریم

بی هیچ حرفی دوتایی افتادیم دنبال اون
دوتا و به سمت خونه حرکت کردیم.

سَلما زیر لب گفت:

-حفظك الله من العين الشريرة
(خدا از چشم بد حفظش کنه)

خود به خود خندم گرفت اما جمعش کردم خوب نبود بخندم وسط کوچه
یکی ببینه.

زیر لب گفتم:

-تموم شد اینقدر این کوکای من رو سیر کردی

سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت 
این کوکای ماهم انگار دلش رو پلمپ کرده بودن جز سپاه و بسیج به چیزی
فکر نمیکرد

گاهی با خودم فکر میکردم چی میشد این علی گوشه موشه های قلبش بیاد و
به سَلما فکر کنه 

کی از سلما بهتر برای زن داداش شدن
ولی اصل کاری خود علی بود که بعید
میدونم قفل دلش برای کسی باز بشه

سَلما عاشق بود عشق ندید
عاشقی کرد بی اینکه معشوقش خبر دار
بشه.


سری تکون دادم و از فکر و خیال بیرون
اومدم

میونه راه ایستادیم امیر علی روبه علی
گفت:

-علی،کوکا من میرُم خونه کاری نداری؟

علی دستی به شونه امیر علی گزاشت و
گفت:

-در پناه حق.

امیر علی از ما جدا شد و موند سلما که
خونشون کنار خونه ما بود رسیدیم سر کوچه سلما از من خداحافظی کرد اما مثل همیشه علی حتی سر بلند نکرد یه
نیم نگاه بندازه


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_هیجدهم

عطیه

خرمشهر_سال_1359

با تابش نور خورشید چشمام رو باز کردم
اما سریع بستم بعد از چند بار پلک زدن که همه چی عادی شد از جام بلند شدم و
آبی به دست و صورتم زدم روسریم رو باز و بسته کردم 

وارد حال شدم نه نه داشت صبحانه رو آماده میکرد با دیدن من نگاهی به من کرد و سلامی زیر لب داد و دوباره مشغول کارش شد.

 نگاهم کشیده شد سمت سمیری که با سر و وضع شلخته جلوی در اتاق ایستاده
بود.

قیافم در هم شد این پسر بوی از نظافت نبرده بود تا خواستم چیزی بگم صدای سمیه بلند شد:

-سمیر صد دفعه گُفتم بهت با این وضع جلو مو ظاهر نشو از اشتها میوفتُم

 اما سمیر خندید و چیزی نگفت از دست
این پسر خدا میدونه دلم میخواست سرم
رو بزارم به بیابون.

سینی های چایی رو از دست نه نه گرفتم
و گزاشتم سر سفره علی و آقا نبودن آقا که اول صبح رفته بود مسجد علی هم حتما رفته بود پایگاه سپاه خرمشهر.


نشستم سر سفره و شروع کردم به شیرین کردن چاییم امروز قرار بود
نه نه و سمیه برن خونه یکی از همسایه ها اخه خانوم سالاری خانوم همسایه رو
میگم سفره حضرت عباس داشت.

 من دوست نداشتم اون طور مراسم ها رو اما همیشه به اسرار نه نه میرفتم اخه یه بازار بود و یه حاج ایرانی آقام روهمه میشناختن.

اما امروز توفیر داشت 

قرار بود سلما بیاد اینجا و من از رفتن به خونه خانوم سالاری معاف شده بودم.

نه نه همین که صبحونه رو خورد خونه رو جمع و جور کرد و همراه سمیه رفتن

سمیر هم طبق معمول با دوستاش رفتن
کنار شط.

نگاهی به خودم توی آئینه کردم روسریم
رو باز کردم و با دستم تموم موهای مشکی رنگم رو دادم داخل روسری رو باز
مثل قبل سرم کردم.

پیراهن بلنده توسی رنگم رو مرتب کردم
که صدای زنگ بلند شد حتما سلما بود به
سمت حیاط رفتم تا در رو باز کنم

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_نوزدهم

عطیه

خرمشهر_سال_1359 

سینی چایی رو گزاشتم جلوی سلما که با خنده گفت:

-بیا بشین فهمیدُم کدبانویی 

لبخند زدم و نشستم کنارش که گفت:

-چه حیف داداشت خونه نیست 

بعدم هم ریز خندید سری تکون دادم و گفتم:

-زشته سَلما علی دختر سنگین رنگین دوست داره یه زره سنگین باش‌ خودم
باهاش حرف میزنم


با دلخوری رو برگردوند و گفت:

-دستت درد نکنه دیگه مو سنگین رنگین
نیستم بعدشُم دستت درد نکنه نمیخواد
با علی حرف بزنی مو امیدُم فقط به خدا
ست اونه که میتونه قفل دل این علی رو
باز کنه


لبخند زدم و چیزی نگفتم که گفت:

-امسال سال آخر ها باید بشینیم قشنگ برای کنکور بخونیم.

مطمئن نبودم میخوام کنکور بدم یا نه من نمیتونستم تو محیط های که زنونه
مردونه قاطی بود باشم.

مکثم رو که دید گفت:

-نگو که میخوای قید کنکور رو بزنی؟

مکثی کردم و گفتم:

-شاید...؟!خودت میدونی عقاید من رو نمیتونم تو جایی که مرد هست راحت
باشم.

با اخم نگاهم کرد و گفت:

-بس کن آهو الله يصبر (خدایا صبر بده)
تا کی میخوای اینطوری پیش بری حتما
درس رو ول میکنی منتظر میشی تا یکی
بیاد بگیرتت بری چند شکم بچه پس بندازی

زیر لب گفتم:

-تا خدا چی بخواد همه چی دست اونه

یه دفعه ای گفت:

-این داداشت چرا یه جوری رفتار میکنه
که انگار مُنه نمیبینه دیشُب خودُم کُشتم
یه نگاه به مو ننداخت

زیر زیرکی خندیدم و گفتم:

-این علی از بچگیش اینطوری بود سر به زیر. خودت نگاه نکن که به خاطر اون رفتی سپاه

دلخور نگاهم کرد و گفت:

-مو به خاطر اون رفتُم سپاه؟ دستت درد نکنه مو به خاطر کشورم رفتم که حداقل
یه کاری کوچیکی برا کشورم انجام بدم


+باشه بابا چرا یه دفعه ای قاطی میکنی
شوخی کردم حالا وایسا برُم حاظر شُم بریم وسایل مدرسه رو بگیریم فردا اوله
مهره ما هیچی نگرفتیم.

چیزی نگفت و من به سمت اتاق رفتم تا
آماده بشم


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_بیستم

 عطیه 

خرمشهر_سال_1359 

کفش هام رو پام کردم ک چادرم رو مرتب کردم دستی به لباسم کشیدم
که صاف باشه.

در رو که باز کردم با داداش علی روبه رو
شدم درحالی که حسابی خسته بود و از
قیافش میشد این رو تشخیص داد گفت:

-سلام

+سلام کوکا

سَلما تازه رسیده بود کنار من با دیدن علی فقط یه سلام زیر لب داد که علی
هم جواب داد روبه من کرد و گفت:

-جایی میرین؟

درحالی که از  جلوی در کنار میرفتم گفتم:

-آره فردا مدرسه ها قرار باز بشه میخواییم بُریم یه چندتا وسیله
بگیریم

باشه ای گفت خواست در رو ببنده که گفت:

-پول همراهت داری؟

لبخندی زدم و گفتم:

-آره نه نه گزاشته بود

دست کرد توی جیبش و چندتا پول کاغدی گرفت سمتم آروم دم گوشم
گفت:

-اینُم بگیر پول برادر از پول مادر و پدر
بیشتر میچسبه خرج کردنش

با لبخند گفتم:

-حفظكم الله(خدا حفظت کنه)

لبخند زد وارد خونه سلما با تعجب گفت:

-ای داداش توام از عی کارا بلد بود مو خبر نداشتُم

لبخندی زدم و چیزی نگفتم دوتایی راه
افتادیم سمت بازار خرمشهر تا بتونیم وسایل مورد نیاز مون رو بخریم.


نگاهی به اطراف کردم مردم با لب های
خندون داشتن به کار هاشون میرسیدن
بعضی ها اخم داشتن و به خاطر هوای
گرم و شرجی غر غر میکردن اما همین
غر غر هاشونم دلشنین بود.


نگاهم افتاد به یه روسری خوشگل خواستم برگردم سمت سَلما تا اون
روسری رو نشونش بدم که ناگهان
صدای مهیبی بلند شد و پشت بندش
بوی سوختگی و آتش رفت هوا.


امواج زندگی را بپذیر؛
حتی اگر
گاهی
تورا به عمق دریا ببرند
آن ماهی آسوده 
که بر سطح دریا میبینی
مرده است...

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_بیست_یکم

عطیه
 
سرم رو بلند کردم و به آسمون نگاه کردم
 چندتا جنگنده توی آسمون بودن که‌عامل
این صدای مهیب بودن.

نگاهم رو دوختم به صورت رنگ پریده
سَلما که از ترس رنگش مثل کچ دیوار
شده بود.

بریده بریده گفت:

-چی...شده

خودم هنوز نمیدونم چی شده چه اتفاقی
افتاده.

نگاهم رو سوق دادم سمت بازار که چند
نفر خونی روی زمین افتاده بودن چادرم
رو جمع کردم و به طرف جمعیت رفتم.

وسط راه کسی دستم رو گرفت برگشتم
دیدم سلما داره نگاه میکنه از ترس لرز
گرفته بود بریده بریده گفت:

-چیکار ...میکنی.... بیا...بر.... بُریم.... خونه خطرناکه.... اینجو

با تشر گفتم:

-به خودت بیا سَلما کلی زخمی اینجا یه  فکر کُنم بازئم از خدا بی خبرا
یه نقشه هایی دارن بیا کمک کن مجروح ها رو بُبَریم بیمارستان.

نزدیک زنی که داشت از درد ناله میکرد
رفتم سر و صورتش خونی بود و منبع
خون شکمش بود.


روسریم رو محکم کردم تا خدای نکرده
موهام بیرون نزنه گوشه پایین چادرم 
رو محکم کشیدم که پاره شد تیکه ای 
از پارچه رو برداشتم و بستم به دور
شکم زن تا بیشتر از این خون از دست
نده.

گرمای هوا از یه طرف و استرس از یه طرف باعث شده بود عرق کنم حظور 
عرق های سرد پشت مهره های کمرم حس
میکردم

دست کشیدم به صورتم و به اطراف نگاه کردم صحرای محشری بود برای خودش


******

وارد خونه شدم در رو هنوز کامل نبسته بودم که سمیر خودش رو انداخت توی
خونه که باعث شد بترسم دستم رو روی
قلبم گزاشتم و گفتم:

-خو چته عامو مگه سر اوردی...؟

درحالی که نفس نفس میزد گفت:

-شنیدی میگن صدام به ایران حمله کرده
بمبارون چند ساعت پیشُم کار اونا بوده 
 میگن از خدا بی خبر میخواد تا یک هفته
برسه تهران و اونجا رُم بگیره.

درحالی چادرم رو از سرم در میاوردم گفتم:

-کم قصه بباف سمیر باز دور او دوستات
جمع شدی خیالی پردازی زد به سرت ها
اخه عامو صدام با ایران چی کار داره


به سمت خونه رفتم که دیدم داداش علی
لباس نظامی پوشیده و نه نه داره گریه میکنه


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/🐺🩸

"𝐏𝐚𝐫𝐭22"🐺
[-'𝐀𝐭𝐞𝐲𝐞-]
نگاهم مونده بود رو صورت خیره ننه که داشت مثل ابر بهار گریه میکرد نگاهم بین ننه و علی در حال گردش بود به خودم اومدم و گفتم:

-اتفاقی افتاده کوکا؟جایی میخوای بری؟

نگاهم کرد و گفت:

-نشنیدی خبر ها رو؟صدام از خدا بی خبر به ایران حمله کرد باید از شهر دفاع کنیم


پس خبر ها راست بود سمیر راست میگفت سینه سپر کردم و گفتم:

-مُونِم اسلحه میخوام 

ننه با دست زد توی سرش و گفت:

-تو کجا دختر؟کوکات داره میره بَسُم نیست توام میخوای بری 

سمیه از اتاق اومد بیرون گفت:

-ننه شهرمون داره اشغال میشه ما دست بزاریم رو دستمون بیان شهرمون رو بگیرن ببرن؟

نگاهم به سمیر افتاد تا حالا اینطوری ندیده بودمش با اخم رو به ما گفت:

-میرُم یه ماشین بگیرُم ننه و سمیه و عطیه بفرستُم بُرن اهواز میگن اونجا 
امنه.

نگاهم رو با اخم دوختم بهش و گفتم:

-مُو جایی نمیرُم

علی گفت:

-بیخود میکنی میفهمی یه عده عراقی میخوان بریزن تو شهر فکر میکنی بهت
رحم میکنن؟شهرمون اسیر جنگ شده

برای اولین بار جلوی علی ایستادم و گفتم:

-خوبه خودت میگی شهرمون مو هیچ جا نمیرُم میمونُم از شهرمون دفاع میکُنُم 


سمیه جلو اومد و گفت:

-راست میگه شهرمونه میمونیم وایمیسیم میجنگیم.

ننه یه دستش شده بود و یه سرش هی میگفت شما نباشین من چیکار‌ کنم اما آقا ساکت یه گوشه ایستاده بود بالاخره لب باز کرد و گفت:

-بس کن زن داد و قال راه ننداز بچه هامون بزرگ شدن نمیتونی جلوشون
رو بگیری این کشور برای ماست باید
ازش دفاع کنیم


ننه با چشم های اشکی گفت:

-اونا پسرن از پس خودشون بر میان این دوتا دختر چه میخوان بکنن میدونی اگه
یه دونه از اون بی شرف ها اینا رو بگیره
چه بلایی سرشون میاره مرد...؟


قبل آقام لب باز کردم و گفتم:

-اسلحه رو برا این روزا گزاشتن خدا شکر تو سپاهم آموش دیدُم مو جایی نمیام حالا هر کاری دلتون میخواد انجام بدین


وضعیت بدی بود جوونی نکرده بزرگ شده بودیم قد کشیده بودیم یه ساعته
پخته شده بودیم دم از حفاظت کشور
میزدیم بی اینکه بدونیم تقدیر چه سرنوشتی برامون رقم زده بود
[فٓطی!🕊️]

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_بیست_سوم

آهو

تهران_سال_1399 

با تمام قدرت قلم رو کوبیدم روی بوم نقاشی اما مثل همیشه حرصم خالی نشد
متنفر بودم از هر چی جنس مخالفه متنفر بودم از همه اونایی که ادعای مرد بودن دارن اما تنها چیزی که هستن نامرده.

متنفر بودم از هر چی اسم مرده
متنفر بودم از آرمان فرزامی که سعی کرد من رو بشکنه خورد کنه ترسو جلوه بده

ولی...

ولی نمیزارم....

من آهوام آهو رادمهر دختری که سر غرورش یه شهر رو فدا میکنه این که
یه پلیس از خود راضی متکبر کوه غرور
بیشتر نبود.

کلید توی در چرخید و پشت بندش مامان
وارد خونه شد.

در اتاق که باز بود رو محکم بستم ظرفیتم تکمیل بود واقعا دیگه جا
برای حرف های تکراری نداشتم.

زیر لب زمزمه کردم:

-این دردناکه که نمیزاره، حتی یه قطره اشک بریزم.

در اتاق توسط مامان باز شد 

-میگم آهو.....

حرفش نصف و نیمه موند چون نگاهش خیره بود به بوم نقاشی که به هر چی
شبیه بود تا نقاشی چیزی نگفت و من به
خاطر این همه درک و صبوری ممنونش
بودم.

مامان گفت:

-آهو آماده شو بابات گفت یک ساعت دیگه میاد دنبالت.

باشه ای گفتم که مامان از اتاق بیرون باز باید اون پسر کوه غرور رو تحمل میکردم

کلا تنفرم مختص به یه پسر نبود کلا از هر چی پسر بود و هست در آینده خواهد
بود متنفرم


نفوذ ناپذیر ترین جای دنیا؛
قلب آدمیه که از اعتمادش سو استفاده شده
و چشمش ترسیده!

‌‌‌ ‌  ‌ ‌ 
‏کاش میتونِستم یِ عِده از آدماےِ اطرافمو
دوباره تَبدیل بِ " غَریبه ها " کنَم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_بیست_چهارم

آهو

تهران_سال_1399


در کمدم رو باز کردم و نگاهی به لباس های داخلش انداختم یه بافت مشکی
از داخل کمد برداشتم پائیز داشت تموم
میشد و هوا سرد بود بافت رو روی تخت
گزاشتم.

جلوی میز آرایشم نشستم و موهام رو شونه کردم و بالای سرم بستم صورتم
احتیاجی به کرم پودر نداشت 

حس آرایشم نبود برق لب صورتیم رو
برداشتم و کشیدم روی لب هام همین
کافی بود.

شلوار لی مشکی ام رو پوشیدم و بافت مشکیم رو تنم کردم میخواستم شالم رو
سر کنم که پشیمون شدم حوصله نداشتم
نگاه خیره و سر زنش بار سرباز ها رو تحمل کنم.

مقنعه مشکی رو سرم کردم و با یه دست موهام رو فرستادم داخل و فقط کمی از
موهام مشخص بود پالتو مشکی ام رو از
داخل کمد برداشتم و تنم کردم بافتم بلند
بود و احتیاجی نبود جلوی پالتوم رو ببندم.

کوله ی مشکیم رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون صدای ماشین بابا نشان 
میداد که بابا اومده با یع خداحافظی
از مامان از خونه اومدم بیرون.

نیم بوت های مشکیم رو شبیه بوتین های سرباز ها بود رو بوشیدم و در حیاط رو باز کردم و رفتم بیرون.

به جای ماشین  بابا ماشین اهورا دم در بود.

هنوز بابات مسئله اون روز ازش خجالت میکشیدم سری تکون دادم و سوار ماشین شدم اهورا حواسش به جلو بود 
با سوار شدن من ماشین رو روشن کرد
و حرکت کرد.

با حرکت کردن ماشین صدای سوگند تو ماشین پخش شد

"ای هم گناه من"

"بی تو پرواز همیشه"

"محکوم به سقوطه"

با اخم خیره بود به جلو درسته خیلی وقت ها رو اعصابم بود اما اصلا دلم
نمیخواست باهام اینطوی رفتار کنه


"حرفای که تو سینه دارم"

"همش از جنس سکوته"

"ای همگناه من"

"تبر زدن انگار عشقم رو از ریشه"

"این خونه بعد از تو"

"شکل قفس میشه"

"میدونی این دنیا"

"بدون من"

"میدونی زندونه نده قسم"

"به جون من"

"حرفات دروغه"

"از رو عادته و تکراره"

(سوگند_ همگناه)

-مورد پسند واقع شدم...؟

با صدای اهورا به خودم اومدم دیدم چند دقیقه دارم خیره نگاهش میکنم برگشت و با لبخند نگاهم کرد و گفت:

-چشمات رو اونطوری نکن یه آبجی که بیشتر نداریم بخشیدمت.

برای اینکه کم نیارم گفتم:

-کار خیلی بزرگی کردی

چپ چپ نگاهم کرد با پارک کردن ماشین
متوجه شدم رسیدیم اداره از ماشین پیاده شدم تا اهورا ماشین رو پارک کنه تا
باهم بریم


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...