رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

سه‌مجنون|حدیث‌محمدی کاربر انجمن نودهشتیا


hadis Hs
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:سه‌‌مجنون

نام نویسنده-حدیث محمدی

 

ژانر:عاشقانه_علمی تخیلی_طنز

 

 

خلاصه:

ارسلان، امیر، امین، سه رفیقی که طی یه سانحه تصادف جونشون رو از دست میدن و برای اینکه دوباره بتونن به زندگیشون ادامه بدن باید از یه دختر جادو دارِ زیبا روی محافظت کنن تا دوباره بتونن عادی به زندگیشون ادامه بدهند..

حدیث دختر جادو دارِ ما ابتدا قبول نمیکنه و با کاری که میکنه....

 

ایا اونا می‌تونن به زندگی ادیشون ادامه بدن؟!

همچی در رمان معلوم میشه

 

 

مقدمه=دلمــان خـوش اســت که می نویســیم

و دیگــران می خـواننــد

و عــده ای می گـوینــد

آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند

و بعضــی مـی خنــدنـد

دلمــان خـوش اســت

به لــذت هــای کــوتـاه

به دروغ هــایی که از راســت

بـودن قشنــگ تـرند

به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند

یـا کســی عاشقمــان شــود

با شــاخه گلی دل می بنــدیـم

و با جملــه ای دل می کــنیم

دلمــان خـوش می شــود

به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی

و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود

چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم

و چــه ســــاده می شـکــنیم

همــــه چیـــز را..[

 

ناظر:  @m.azimi

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

پله‌هارو دوتا-دوتا بالا رفتم و در اتاق رو به صورت وحشیانه با لگد باز کردم..

 

همین موقع با سه تا کله روبه‌روبه شدم، یکی مثل خرس رو‌تخت لم‌ داده بود.

 

یکی رو صندلی خوشملم نشسته بود و عینک مطالعم رو‌چشمش بود و کتاب می‌خوند.

 

اونیکی کنار پنجره بود و برگشت و‌گفت:

 

 - سلام.

 

- من اینجا قرآن دارما.

 

پسر که رو صندلی بود عینکو داد بالا او گفت:

 

 - چه ربطی داره بچه؟!

 

- بچه خودتی خرس گنده عینک من رو بزار زمین ای-ای دست نزن، اصلا شما کی هستین؟! اگه جنی منی هستین که من قرآن دارم اتاقما.

 

اونیکی که رو‌تخت بود گفت:

 

- هعی دختر اروم، من...

 

تا اومد جملشو کامل کنه بلند داد زدم:

 

- مامان..!

 

ولی طی یه حرکت سریع اونی که بهم سلام داد سریع دستش‌رو‌ گذاشت رو دهنم.

 

شروع کردم جفتک انداختن که پسره گفت:

 

- نمیفهمم چی می‌گی.

 

- احمق اعظم چون دستت رو دهن‌شه.

 

در جواب پسره گفت:

 

 - خوب باشه، ببین دختر جون دستم‌رو بر می‌دارم ولی جیغ بزنی خودت می‌دونی.

 

سر تکون دادم که دستش‌رو برداشت.

 

ازونجایی که خعلی شجاع بودم در اتاق‌رو بستم‌ و رفتم نزدیک تر گفتم:

 

- خواب الان با من چیکار دارید؟!

 

نزدیک تر رفتم و گفتم:

 

- خوب الان با من چی کار دارید باید چی کار کنم؟!

 

همونی که دستش و گذاشت گفت:

 

- نکه حالا کاری ازت ساخته‌س.

 

اونی که کنار پنجره بود رو به همون پسره گفت:

 

- امیر؟!(کشیده و طولانی)

 

- خوب راست می‌گم کاری نمی‌تونه انجام بده.

 

- ببین من امین هستم اینم امیر و اونم که روی صندلی نشسته ارسلانِ.

 

- خوشبختم.

 

- همین طور، خوب ببین می‌خوام از همچی خبر داشته باشی، ما طی یه تصادف مردیم و برای اینکه دوباره به دنیا باز گردیم باید از تو محافظت کنیم.

 

- خوب چرا باید از من محافظت کنید؟!

 

- چون خطری تو رو تهدید می‌کنه، و اینکه ما هرچی گفتیم رو باید گوش بدی چون به نعف هر چهار تای ماست!

 

یه نکته دیگه در مورد ما، ما نامرئی هستیم کسی مارو نه می‌تونه ببین نه صدامون رو بشنوه، پس هروقت پیشت بودیم با هامون حرف نزن تا بهت کسی شک نکنه، خوب سوالی داری؟!

 

- نه ممنون بابت توضیحت فقط فکر کنم بین شما سه تا تو آدمی، راستی یه چیزی شما سره لخت من و مامانم‌رو می‌بینید چی؟!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.2

 

#سه.دلبر

 

 

 

امیر - وا الان امین پس سه ساعت چی داشت بلغور می کرد؟!

 

- وا تو چته دعوا داری اگه داری بگو خودم شتک پتکت کنم.

 

امین - ناراحت نشو اخلاق امیر همین طوریه.

 

من -اره تابلوئه! یه چیزی شما کیه هم می‌شید و چند سالتونه؟!

 

امین - ما سه تا دوستیم من نوزده سالمه با ارسلان، امیر هجده سالشه.

 

- آهان، خوب منم حدیث‌ام شانزده سالمه خوشم، راستی شما همش اینجا ها سرگردونید، جایی نمی‌خوابید؟!

 

امین - نچ ما هرجایی تو بری هستیم.

 

من - چه بیکارید!

 

بعد کمی مکث گفتم:

 

- جیغ حتی تو دستشوئی؟!

 

امیر - اره.

 

- واقعا؟!

 

امین - نه بابا شوخی می‌کنه.

 

- آهان، خوب دیگه من می‌خوام بخوابم

 

لطفاً همگی بیرون صبح هرجا خواستید همراه‌م باشید.

 

امین- ارسلان نوبت توئه.

 

امیر- آره راست می‌گه امین ما هر دومون یه دفعه‌مون رو موندیم ولی تو نه!

 

- ها؟!

 

ارسلان- خیلی خوب گمشید بیرون، توام بگیر بخواب برق‌هم خاموش کن.

 

امیر روبه من گفت:

 

-خوش بگذره.

 

همین جور گیج واج مونده بودم اینا چی می‌گن؟!

 

ارسلان- امیر گمشو بیرون.

 

 امین- ببین قراره هر سری که تو می‌خوابی یکی تو اتاقت بمونه که این سری نوبت ارسلانِ.

 

من- وا! مگه بچم نمی‌خوام کسی تو اتاقم بمونه اونطوری راحت نیستم، نمی‌خوام.

 

 - بچه جون می‌خوابی یا بخوابونمت؟! بگیر بخواب دیگه‌، این لوس بازی ها چیه؟!

 

- ایش پرو بچه‌م خودتی دیگه به من نگو بچه

 

بدم چجوری من و می‌خوای به خوابونی بی‌ادب؟!

 

- وای می‌خوابی یا نه؟!

 

 - تا تو هستی نه!

 

از جاش پاشد که قلبم وایساد و روی تخت افتادم که گفت:

 

- نترس مگه نمی خواستی من برم؟!

 

- چرا؟!

 

و بعد بیرون رفت بعد چند دقیقه امین برگشت که گفت:

 

- چرا نمی‌خوای ارسلان پیشت بمونه.

 

- اول از اینکه من کلا خوشم نمیاد وقتی خوابم یکی تو اتاقم بیدار باشه، بعدم از این ارسلان خوشم نمیاد یه جوریه!

 

- خوب راستش ارسلان کلا اخلاقش اینطوریه زیاد حرف نمی‌زنه مغرور ماننده.

 

- اهان.

 

- حالا بزار بیاد، مگه قرار نشد به حرفامون گوش بدی؟!

 

- خیلی‌خوب.

 

#پارت.3

 

#سه.دلبر

 

 

 

- خیلی‌خوب.

 

و بعد رفت و ارسلان اومد، بی‌توجه بهش روی تخت دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم و چشم‌هام‌رو بستم.

 

•♡•

 

 

 

صبح از خواب بلند شدم که دیدم هیچکی نیست.

 

وا!

 

نه به اون که می‌گن نباید تنها بخوابی نه به الان اصلا معلوم نیست چشون هست؟!

 

ایش!

 

ولشون کن.

 

ازجام بلند شدم و دستشوئی رفتم و اومدم بیرون موهام و بالای سرم بستم و از اتاقم اومدم بیرون که دیدم، امیر و امین روی مبل خوابیدن.

 

پس اون ارسلان کو؟! جلو تر رفتم و که دیدم این ارسلان داخل اشپزخونه است،

 

واو چه صبحونه‌ای!

 

 اخ که چقدر گشنمه!

 

بدون توجه بهش روی صندلی میز ناهار خوری نشستم و شروع کردم، به خوردن که برگشت و اومد جلوم نشست.

 

اول یه نگاه بهم کرد بعد نشست خودش خورد 

 

گفتم:

 

- اون دوتا نمی خورن؟!

 

جوابی نداد، ایش فکر کرده کی هست؟!

 

خودم پا شدم و یه قاشق گرفتم پیش‌شون رفتم و با قاشق زدم رو دستشون گفتم:

 

- بلند شید.

 

دیدم فایده‌ای نداره برای همین محکم‌تر زدم که فایده‌ای نداره برای همین فکر شیطانی به ذهنم رسید.

 

به طرف اشپزخونه رفتم و یه پارچ رو پر از اب کردم به طرف شون رفتم و یهو اب رو روی سر هردوشون ریختم که مثل چی از جا شون بلند شدن و من نگاه می‌کردند.

 

از خنده روده بر شده بودم که امیر با عصبانیت گفت:

 

-‌ من تو رو نگیرم ادم نیستم.

 

با خنده گفتم:

 

-‌ مگه الانم آدمی؟!

 

همین و که گفتم از جاش بلند شد و دنبالم اومد، منم از اون ور بدو-بدو می کردم که امین گفت:

 

- به غیر از اب چیزی دیگه‌ای نبود؟!

 

- با قاشق زدم‌تون دیگه بیدار نشدید.

 

- خیله خوب بسه دیگن الان مامانت می‌آد می‌گه دخترم دیوونه شده.

 

امیر- دیونه که بود.

 

امین- بس کنید حدیث تو‌ام برو صبحونه‌ات رو بخور.

 

#پارت.4

 

#سه.دلبر

 

 

 

همین موقع بود که دیدم امین از آشپزخونه اومد بیرون تخمه رو به من داد گفت:

 

- نمی‌شه یه دیقه سکوت کنید عه چقدر دعوا می‌کنید؟! مثل من اقا باشید، اقا.

 

امیر- اره تو که خیلی ماشاالله آقایی.

 

- پس چی؟!

 

من- مطمئنم اگه هرچیم نباشه از تو یکی بهتر.

 

با این حرفم فقط ادا در اورد و رفت روی مبل جلوییم نشست.

 

ارسلان‌هم از توی اشپز خونه اومد بیرون .

 

همگی نشستیم فیلم دیدیم که مامانم‌هم اومد.

 

- سلام مامان.

 

- سلام عزیزم.

 

- کجا بودی؟ 

 

- هیچی رفته بودم خرت پرت بخرم بعد مامان مهراد دیدم من برد خونه‌شون.

 

- مهراد؟! همون که اندازه منه؟!

 

- اره.

 

- اوم، می‌گم مامان یک هفته دیگه امتحان‌هام شروع می‌شه، خیلی استرس دارم.

 

- اگه یه ذره درس بخونی استرس نداری.

 

- عه مامان جلو اینا اینطوری نگو من که همیشه درس می‌خونم.

 

- جلو کیا؟!

 

- ها؟! چی، چیزه منظورم اینکه جلو کس دیگه ای نگی ها، من درسم همیشه می‌خونم.

 

- اها ، راستی می گم درس مهراد خیلی خوبه تو همچی می‌خوای بری پیشش باهم دیگه درس کار کنید، تازه النازهم که دختر خالشه می‌شناسیش و هم من خوبه؟!

 

- نه خودم می‌خونم.

 

- خودت اگه می‌خواستی بخونی تا الان خونده بودی.

 

- عه مامان؟!

 

- یامان، برم به مامانش زنگ بزنم بهش بگم.

 

- چی‌رو؟!

 

- ای بابا دِقم دادی، درس می‌گم دیگه.

 

- اهان خوب باشه برو.

 

وقتی مامان رفت انگار دنیا سرم خراب شده، من نمی‌خوام پیش اون پسره برم درس بخونم 

 

اَه، یکی نیست بگه اخه مگه مرض داری که به مامانت می‌گی؟!

 

دلم می خواست جیغ بزنم.

 

ادم از هرچی بعدش میاد سرش میاد، هق پسره چندش!

 

امین- چیشده حدیث چرا ناراحتی؟! مهراد کیه؟!

 

من- ایش مگه نفهمیدی باید برم پیش اون پسره از خود راضی درس بخونم، ادمه مغرور و خودخواه، یعنی امین، انقدر مغروره که نگو میخوام موهاش از کلش بکنم.

 

پسره‌ی بوق بوق بوق،حالا من چی کار کنم؟!

 

- انقدر حرس نخور، یه کاریش می کنیم.

 

- هق

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.۵

#سه.دلبر.

-هیق

-حالا نگفتی کیه !

-اوم پسرِ دوست مامانم اونم مثل من 16 سالشه

-اهان

امیر امیر !

امیر- ها!؟چیه!؟

امین - برو به ارسلان بگو مشخصات این مهراد رو در بیار

امیر - مهراد کیه !؟

- دوست پسره مامان حدیث 

من و امیر باهم دیگه - ها!؟(بلند )

-(باخنده ) پسره دوست مامان حدیثِ

من و امیر همزمان - اهان 

امیر - یه جمله رو نمی تونی درست بگی واقعا که

 

بعد اینکه به امین این حرف ها رو به امین گفتم به طرف ارسلان رفتم و گفتم 

-هی ارسلان امین میگه مشخصات مهراد رو در بیار 

 

-مهراد کیه !؟

 

-اوم پسر دوست مامان حدیث .

که دیگه هیچی نگفت 

خیلی پسر عجیبی بود نمی دونم چطوریه که این همه سال باهاش دوستیم 

فکر کنم فقط به خواطر امین چون خیلی پسر با ادب و ..

 اره دیگه اصلا کلا این دوتا موجودات عجیبی هستن .

 

حدیث:« اوف یعنی یه دقیقه نمیشه اینا رو تحمل کرد 

 

امین - کیا رو!؟

 

من- آ پسرا رو دیگه !

 

امین - یعنی حتی من و !؟

 

من- نه منظورم چیزه ،وایسا 

 

امین - ولش فهمیدم (با خنده )

 

من : خوب من دیگه برم بالا تو اتاقم 

 

امین - بیام !؟

 

من- نه دیگه نمی خواد !؟

 

امین - خیلـِ خوب باشه ....

 

ویرایش شده توسط hadis Hs
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.6

#سه.دلبر

از پله ها بالا رفتم و داخل اتاقم شدم و روی تختم دراز کشیدم .

که همون موقع در اتاقم خورد 

-بله !؟

-حدیث از فردا روزی ۲ ساعت می ری خونه زری خانوم فهمیدی!؟

-براچی !؟

-برا کلفتی ، ای بابا برای درس دیگه!

-اهان (با خنده )

وبعد مامانم رفت ، هی خدا ادم از هرچی بعدش میاد سرش میاد

چشام و بستم و توی افکارم غرق شدم .

خوابم برد بعد از چند دقیقه .

***

بعد از چند ساعت بلند شدم .

گوشیم و چک کردم که دیدم

اوه ساعت 4 چنقده خوابیدم ، 

از جام بلند شدم که با دیدن این سه تا روح قلبم وایساد 

همین طوری مثل مجسمه جلوم وایسادن 

صدام و بلند کردم و

 گفتم :

-وویی قلبم وایساد چرا اینجا وایسا دید 

که امین

 گفت :

- می دونی این مهراد کیه!؟

- وا اره دیگه چند بار بگم پسر دوست مامانَمِ

امین می خواست حرف بزنه که ارسلان برگشت و

 گفت:

-زیادی دور برش نپلک 

بچه ها بیاین بیرون 

من- وا یعنی چی ؟!

فردا قراره من برم پیشش درس بخونم اونوقت می گی دور برش نپلکم .

که بی تفاوت به حرفم رفت

وویی یعنی شیطونه میگه برم به زنمش‌ پدرش و در بیارم 

انقدر مغرور نباشه

اوفففف

امین- از دستش حرص نخور اخلاقش این طوریه

من- نخیرم اصلا برام مهم نیست 

حرصم نمی خورم 

کی گفته من حرص می خورم 

امیر- اره تابلوعه (با خنده)

من- تو چی می گی ها!؟(با عصبانیت) 

امیر- وا دختر ...

امین- عه

من- ها چیه بگو دیگه 

ترخدا یه وقت حیا نکنی !

امیر- از چی‌ حیا کنم ها !؟

امین- من رفتم شما به کل کلِ تون برسید 

من- وای خدا تو چقدر پروئی 

امیر- یکی باید به خودت بگه 

من- وای برو گمشو بیرون

امیر- نمی خوام تا نگی از دست چی حیا کنم !

من- جیغ خدا من و گاو کن 

امیر- گاو که هستی (با خنده )

من- عمت گاوه بیشعور 

امیر- من عمه ندارم 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.7

#سه.دلبر

ووییی چقدر این بشر حرس درار بود !

بالیشت به طرفش پرت کردم و

 گفتم:

-ترو جون ننت برو بیرون حوصله ندارم .

-باشه پس فعلا (با خنده ).

وقتی که رفت یه نفس راحت کشیدم وبه این سه نفر رومخ فکر کردم 

البته به جز امین ،خیلی پسر خوبی بود ولی اون دوتا نه 

یکیش که انقدر خودخواه حاظر نیست یه بله بگه یا یه نه 

یکی دیگشم 

واایی خیلی رومخه پرو

ایش ، اصلا من نمی فهمم چرا اینا باید محافظای من باشن 

ها ؟!

چرا دقیقا چرا؟!

ای همسایه ها بیاین بگید من چه گناهی کردم که بین اینا گیر کردم 

یکی از یکی رومخ تر .

بعد اینکه خوب خودم و خالی کردم پایین رفتم .

صدام رو بلند کردم و گفتم 

-مامان کجایی ؟!

-اینجام 

-نیستی که !

-توی آشپزخونه ام

-اهان ، چی کار داری می کنی؟! 

-دارم غذا درست می کنم دیگه !

-اهان ،حالا چی درست می کنی؟!

-ماکارانی 

-وویی‌ اخجون .

با گفتن همین جمله بعدش به طرف مبل رفتم و دوباره روش خودم و پرت کردم و گوشیم و از توی جیبم در آوردم و رفتم توی اینستا 

یه چرخی زدم که خودش فقط ۲ ساعت طول کشید .

-حدیث پاش بیا میز بچین غذا بخوریم .

-باشه اومدم .

وبعد از جام پا شدم و به طرف اشپز خونه رفتم .

که یه سوالی برام پیش اومد این سه بشر کجان ؟!

نه به اون که یه دیقه نمی زاشتن تنها باشم نه به الان ،

واقعا عجیبن 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.8

- خیلی خوب .

 

وبعد اومد به طرفم و یه صندلی رو عقب کشید و نشست و گفت 

- شروع کن .

- اوکی خیله خوب .

وبعد منم جلوش یه صندلی رو عقب کشیدم روش نشستم و شروع کردم به حرف زدن  

- اول اینکه کجا بودید ؟!

- محرمانه است 

- یعنی چی یعنی الان من قریبم 

- نه نیستی ولی محرمانه است 

- خیله خوب 

سوال دومم اینکه تا کی شما پیش من هستید ازم مراقبت می‌کنید

- اوم تا وقتی که دشمنات رو پیدا کنیم و متمعن شیم خطری تهدید نمی کنه و اینکه معلوم نیست تا چقدر طول بکشه 

چون پای خودمونم گیره و اگه دیر عمل کنیم 

ممکنه زندگی مون بر فنا بره و دیگه نتونیم زندگی‌ کنیم 

- خوب چرا !؟

- اون رو خودمم نمی دونم 

- سوال بعدیم چه چیزی من رو تهدید می کنه 

اصلا من کی هستم !؟

چرا یه هویی این همه مهم شدم که سه نفر باید از من محافظت کنن!

- نمی تونم بهت بگم 

- یعنی چی ؟!

- یعنی اینکه نمی تونم بهت بگم 

(وبعد از جایش بلند شد و از اشپز خانه خارج شد)

- هی کجا می ری !؟

ووویی من چی کار کنم الان این ام که مثل ارسلان شده 

چرا انقدر یه هویی زندگیم تعقیر کرد .

داشتم با خودم هی کلنجار می رفتم 

که مامانم اومد و گفت

- چرا اینجا نشستی ؟!

- هیچی همین جوری

وبعد از جام بلند شدم و رفتم اون سه تا ظرف شستم و از اشپزخونه اومدم بیرون و بالا رفتم و در اتاقم رو وا کردم روی تختم دراز کشیدم و دوباره فکر کردم .....

نویسنده_حدیث محمدی 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.9

#سه.دلبر

ودوباره فکر کردم ، که یادم افتاد فردا کلاس نقاشی هم دارم 

وویی فردا پدرم درمیاد باید مدرسه برم بعد برم کلاس نقاشی بعد برم خونه اون ایکبیری, وای فردا فکر کنم نصف شم 

جیغ مشق هامم مه ننوشتم ،

سری از جام بلند شدم دفتر و خودکار کتاب ریاضی و اینگیلسی رو از تو کمدم در اوردم و سریع شروع به نوشتن کردم، 

ولی من که هیچی از این فصل نمی دونم ، حالا چی کار کنم؟!

یه زره سرم و خاروندم که یادم افتاد این امیر ۱۸ سالشه 

جیغ پس بلده ،ههوووو بیا وسط 

اصلا زندگی الان معنا داره ، سریع از جام بلند شدم و پایین رفتم 

که دیدم روی مبل نشستن دارن فیلم می بینن

وا الان من چجوری بهش بفهمونم ؟!

ای خدا یه جاش درست می کنم یه جاش دیگه خراب میشه

یه دیقه وایسا فکر کنم !

اخجون فهمیدم !

سریع داخل آشپزخانه رفتم و یه قاشق انداختم و جیغ زدم که 

سریع هم مامانم هم اون سه تا اومدن 

که مامانمم 

گفت:

- چی شده ؟!

- آ چیزه قاشق یهویی افتاد منم ترسیدم و جیغ زدم 

- خیله خوب حواست رو جمع کن 

- باش.

 

وبعد رفت ، که امیر سریع قر قر کرد 

- واخ چقدر تو آخه ترسو هستی به خواطر یه قاشق جیغ می زنی .

هی خدا می خواستم کلش و بکنم ولی دیگه ازش کمک می خواستم !ولش کن یه این دفعه است ، داشتن می رفتن که گفتم 

- هی امیر یه دیقه وایسا کارت دارم 

- چی کار ؟!

- وای یه دیقه وایسا دیگه .

که وایسا د اون دوتام رفتن .

سریع خودم لوس کردم و گفتم 

- امیر برادر ناتنی می شه کمکم کنی این سوال های ریاضی بنویسم

خواهش 

- اومم ، عوضش چی بهم می دی...

 

نویسنده_حدیث محمدی 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.10

#سه.دلبر

- عوضش چی بهم می دی ؟!

- ایش ، اوم چیزی ندارم که بهت بدم 

فقط نقاشی بلدم و نویسندگی و اشپزی 

- بلدی چهرم بکشی ؟!

- اری 

- خوب خوبه کل سوالات حل می کنم عوضش چهرم و نقاشی کن.

(همین موقع بود که امین هم اومد و داخل آشپزخانه شد)

امین - خوب خوب شما دارید چی می گید؟!

اگه قراره حدیث (روبه حدیث) نقاشی امیر بکشی باید چهره منم بکشی 

من - اوم خیلی خوب باو ولی باید توی مشقام کمکم کنید

که هردوشون گفتن باشه .

وبعد باهم دیگه بالا رفتیم و روی تختم نشستیم و بهشون دفتر و خودکار دادم و گفتم بنویسید ، داشتن می نوشتم که گقتم تمیز تر بنویسید باو مثلا من دخترم ها باید تمیز بنویسم 

وجدان - اره جون خودت 

من - عه چند وقت بود پیدات نبود از این ورا

وجدان-   دیه راه گم کردم

من - بیخیال به این وجدان گوشیم و گرفتم توی اینستا رفتم

ولی خدایی چقدر حال میده یکی دیگه برات مشق هات رو بنویسه ،اصلا الان احساس می کنم پادشاه ام .

همین موقع بود که یه فکر شیطانی به مغزم رسید 

هاها !این همه شما من و حرس دادید نوبت منم شد .

بعد چند دقیقه که دیدم اخرای مشقامِ رفتم پایین یه لیوان رو پر از اب کردم و بالا رفتم و یه هویی کل آب رو روی مشقام ریختم 

که هم‌ رو خودشون ریخت 

جیغ کل دفتر روش اب ریخته بود 

فقط به قیافه امیر و امین نگاه می کردم و می خندیدم 

که خودم رو کنترل کردم و گفتم

- جیغغ الان چی کار کنیم کل دفترم خیس شد !

امیر - حدیث بخدا می کشمت 

من - وای این همه نوشتیم ( با چهره خراب ) 

وای حالا چی مار کنیم 

جیغغغ خدایا 

امیر - وای من که دیگه خسته شدم 

من - عه مگه من از قسط کردم 

وجدان - اره جونه عمت !

من - خفه شو وجدان 

وجدان - بی ادب 

نویسنده_حدیث محمدی 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.11

#سه.دلبر

بی تفاوت به این وجدان گفتم 

- اوم حالا عیب نداره از اول بنویسید

امیر و امین - بنویسید!(با عصبا نیت)

امین - نخیرم خودت هم میای می نویسی وگرنه ما دیگه نمی نویسم

امیر - با امین موافقم 

من - اه !اوم خیلی خوب باشه 

وبعد نشستیم باهم دیگه نوشتیم که دیگه بعداز ۴۰ دقیقه تموم شد 

امیر - اه تا حالا به مولا انقدر خسته نشده بودم 

امین - اره واقعا 

من - او حالا نگار کوه کندید 

با نگاهشون دیگه هیچی نگفتم 

خوب حالا چی می چسبه ؟!

اوم چایی وویی اره 

سریع مثل جد از جام بلند شدم و پایین رفتم و برای خودم ریختم بالا رفتم .که امین و امیر با دیدن چایی داخل لیوان گفتن مام می خوایم که گفتم برید خودتون بخورید ولی قبول نکردن و منم از مجبوری پایین رفتم و یواشکی لیوان هارو بالا بردم و بهشون دادم و گفتم: 

 اصلا تا حالا دختر به این خوبی دیدید

که امیر چشاش یه جور کرد که خندم گرفت 

اصلا خدایی دختر به این ماهی گلی خوشگلی تو دنیا هیچکس نداشته و ندیده 

وجدان - اعتماد به سقف و من برم 

من - عه کجا‌ تازه اومده بودی 

وجدان -‌ وویییی ماشالا کم که نمیاری

من - پس چی !

وجدان - یعنی هرکی یه دیقه باهات باشه موهاش سفید میشه از پس که حرص می خوره

من - چه بهتر دیگه لازم نیست بره ارایشگاه که رنگ کن...

نویسنده_حدیث محمدی

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.12

#سه.دلبر

جواب وجدان رو دادم به رو به اون دونفر گفتم

- خوب دیه برید پایین 

وبعد یه باشه ای گفتن و رفتن منم پریدم رو تختم و گوشیم رو گرفتم و داخل اینستا رفتم و یه چند تا کیلیپ دیدم که از توش یه فیلم خوب پیدا کردم و داخل گوگل اسمش رو زدم و نشستم دیدم 

که ساعت ۸ شب شد ...

حوصلم سر رفته بود که پایین رفتم و رو به مامان گفتم 

- غذا چی داریم ؟!

- مرغ داریم

- اخجون ..

بعد اینکه با کمک میز چیند مون و خوردیم ظرف هارو شستم و بالا وارد اتاقم شدم و مسواک زدم و صورتم رو با شامپو شستم و برق هارو خاموش کردم و پریدم رو تخت و چشام و بستم و خوابیدم 

* * ***  

با الارم همیشگی گوشیم بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و فرم مدرسه ام رو پوشیدم و کیف مدرسه ام رو کولم کردم و پایین رفتم 

که دیدم اون سه تا انگار می خوان برن بیرون رو بهشون گفتم 

- کجا؟!

- مدرسه 

- وا مگه شما نمردید ؟!

امیر- یعنی واقعا که مگه نمی دونی ما محافظ تو ایم ، خوب دیگه ما باید هرجا می ری بیایم 

مثل سه تا الاف و بیکار 

من - اهان (با خنده ) 

راستی مامانم رو ندید ؟!

امین - چرا سرکار رفت 

من - آهان ، خیلی خوب بریم ...

 

وبعد راه افتادیم کوچه هارو گذشتیم و به خیابون رسیدم داشتم رد می شدم که حواسم نبود نزدیک بود ماشین بخوره ولی ‌به لطف اقا ارسلان نشد چون سری دستم رو گرفت 

اهم فکر بعد نکنید از روی استین بود بعدم ول کرد 

بله !

خلاصه از خیابان رد شدیم وارد مدرسه شدم .

بدو بدو کردم پریدم بغل بهترین دوستم ریحانه که امیر

 گفت :

- خدایی همیشه دلم می خواست بیام مدرسه دخترونه !.

امین - اره منم دوست داشتم بیام ببینم چجورین ، والا باسه ما که همش زددن و دعواست (با خنده )

من - نخیرم ما دخترا خیلی خانومیم مثل شما که وحشی نیستیم 

ریحانه - حدیث داری با کی حرف می زنی ؟!

من - ام ، چیزه با هیچکس بریم داخل صف واستیم تا خانم ناظم بهمون گیر نداده 

ریحانه - باشه.»

وارد کلاس شدیم من میز اول نشستم و اون سه تام یه جا وایسادن 

و خانوم زبان اومد و به خارجی گفت 

- سلام بچه ها 

وبعد مام به خارجی جوابش رو دادیم و شروع کرد به درس دادن خوب با دقت گوش می دادم که همه چیز یادم بمونه ولی این امیر نمی زاشت که هی ادا در میاورد و من خندم می گرفت که اخر خانوم مون گفت برو بیرون خوب که خندیدی بعد بیا تو 

یعنی اون لحظه انقدر حرصم گرفته بود که نگو 

نویسنده_حدیث محمدی

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.13

#سه.دلبر

بعد از چند دقیقه خانوم من و صدا کردو تو رفتم 

که تا نشستم زنگ تفریح خورد و پایین رفتم و یه کیک و ابمیوه خریدم و خوردم و بالا رفتم و داخل کلاس شدم روی نیمکت نشستم .

بعد از گذشتن چند دقیقه معلم ورزش مون اومد و گفت و برید داخل حیاط وایسید تا بیام 

ومام رفتیم و وایسا دیم دیدم امیر و امین دارن با هم دیگه حرف می‌زنن و می خندن ولی ارسلان یه گوشه نشسته .

بهشون اهمیت ندادم و با ریحانه حرف زدم که معلم ورزش مون اومد و گفت 

- همین طور که چهارشنبه گفتم مسابقه دو داشتیم 

که ۲نمره داشت اسامی اون هایی رو که ثبت نام کردن رو می گم بیاین وایسن ...»

خدارو شکر من بینشون نبودم چونکه من خیلی ضعیف بودم 

بعد نمی تونستم .»

بعد گذشتن ۳ زنگ خونن رفتیم 

که ساعت ۱۲ ظهر بود و من ساعت ۲ باید می رفتم کلاس نقاشی 

برای همین سریع فرم و هام رو در اوردم و غذام رو خودم و مشق هام نوشتم که قشنگ دوساعت طول کشید .»

 

یه لباس هودی پوشیدم و شالم وسر کردم و داخل کیفم وسایل نقاشیم رو گذاشتم توش پایین رفتم که امیر و امین گفتن 

- باز کجا ؟!

- کلاس نقاشی عزیزانم 

امیر - نقاشی چهره خوشگل من و که یادت نرفته !

من - اَه اَ ه تو خوشگلی 

امیر - نه په تو خوشگلی 

امین - الکی بحث نکنید من از همتون خوشگلتر و خوشتیپ ترم 

من وامیر- اوه اوه اعتماد بع سقف و

ارسلان - اگه بحث کردتنتون که اینکه کی خوشگل تموم شده بریم 

من - اوه اوه این صدای کی بود کی حرف زد (با خنده )

امین - فکر کنم از یه ادمی بود که اصلا حرف نمی زد 

امیر - اره فکر کنم از یه همچین ادمی بود (با خنده )

ارسلان - بسه دیگه بریم 

من - وویی راست میگه دیر شد 

هی امیر کلید و از روی اپن بردار 

که بریم 

همه پیش همه پیش با یک 

امین - صدا جاوادن ایران ما 

امیر - وای این سروده همیشه می خوندیم (با خنده ) 

من - چی می گی ما هنوزم می خونیم (با خنده )

ولی خدایی هیچوقت تکراری نمیشه 

امین -‌ اره بخدا 

امیر- خوب برداشتم بریم .»

من :« وبعد راه افتادیم و بعد چند دقیقه رسیدیم 

راستی یادم رفت بگم مامان من دکتره برای همین از صبح میره من خودم همجا می رم 

نویسنده_حدیث محمدی 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.14

#سه.دلبر

از پس دختر شجاعی هستم .

پسر جلوم کم میاره بله ادم باس شجاع باشه مگه نه امین ؟!

امین - چی ؟!

من - هیچی (با خنده )

امیر - دختره دیونه شده ؟! 

من - ور ور کی به کی میگه دیونه 

تو که از همه ما دیونه تری .»

همین موقع بود که یه پسره از کجا بی خبر گفت 

- هی دختر خانوم داری با کی حرف می زنی 

- به تو ربطی نداره 

- مراقب حرف زدنت باش خانوم کوچولو 

- کوچولو عمته عوضی 

وبعد بیخیال بهش راه افتادم رفتم که بعد ارسلان گفت

- به به می بینم که زبون داری 

- اره عزیزم خدا از تو زبون رو گرفته به من داده 

امیر - اره بخدا یه کلمم حرف نمی زنه ولی تو ماشالا یه سره حرف می زنی 

من - نخیرم من اصلا نمی زنم 

امیر - می زنی

من - نمی زنم 

امین - وسط خیابون دارید دعوا می کنید کی زیاد حرف می زنه نمی زنه الان دوباره یکی‌ بهتون چیز می گه ها 

من - بزار بگه به اون چه ادم باس ازاد باش 

امیر - بالاخره تو عمرت یه بار حرف درست زدی 

من - اگه دقت کنی من همیشه حرف درست می زنم 

امیر - بله بله ..»

بعد این حرف امیر دیگه حرفی نزدیم و بعد چند دقیقه رسیدیم 

و من وارد کلاس شدم و به اون سه نفر گفتم 

- ببنید من همه این هارو می شناسم پس دیگه لازم نیست تو بیاید 

تا حواس من و پرت کنید قبوله؟

امین - خیله خوب باشه ...»

وبعد وارد کلاس شدم میز‌ سوم نشستم که عرفان رفیق کلاس نقاشیم اومد و گفت 

- سلام بر ابجی ناتنی خودم چطوری چه خبرا ؟!

- هیچی سلامتی تو چطوری داش گلم 

- منم خوبم ، راستی اون الگو رو که گفته بودم برام کشیدی 

- وای نه وای خدا یادم رفت 

می دونی چیه گذاشتم که جمعه بکشم بعد دیگه یادم رفت ببخشید 

- عیب نداره اجی زیاد مهم نبود 

خوب من برم بشینم 

- باشه برو وبازم ببخشید

- گفتم که عیب نداره اجی 

- باشه (با لبخند ) ...»

وبعد رفت نشست 

ایش یه کار بهم سپردا

همش به خواطر این سه تاست، با اومدنشون کله برنامه ریزی هام رو بهم ریختن

نویسنده_حدیث محمدی

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.15

ولی عیب نداره زندگیم شبیعه این رمانا شده 

کلاسم بعد از ۱ ساعت تموم شد و ما خونه رفتیم 

لباسام و در آوردم و مامانمم اومد و غذا خوردیم و من و برد خونه

همون دوستش که یه پسر داشت به اسم مهراد تا درس بخونم پیش همون برد 

همگی سلام دادیم و بعد من رفتم اتاق و مهراد

مهراد- خوب تو چه درسایی ضعیفی .

امین یه قیافه باحالی گرقت که از قیافش  خندیدم که این مهراد گفت

- چیز خنده داری گفتم

- آ نه ، فقط توی ریاضی ضعیفم

- اوکی پس چه فصل هایی ؟

امیر- چقدر سوال می پرسی درست رو بده دیگه

پسره ی خز

موهاش رو نگاه ترخدا

(وبعد به موهاش دست زد 

من- هی امیر نکن زشته

(با خنده 

مهراد- با کی حرف می زنی ؟

امیر- با عمه ی خدا بیامرزش

من- عهه

(همون موقع بود که فکری به ذهنم رسید تا این بشر رو بترسونم یا اسکلش کنم 

من- می گم اینجا جن داره ؟

مهراد- نه

امین- چرا داره اونام ماییم

من- ببین بنظرم اتاقت رو جنا تاخسیر

کردن ببین من یه کتاب در مورده جنا خوندم که علاعمش توی اتاقت هست می دونی چرا خوندم ؟

اخه من بدنم جوریه که وقتی جن می بینم می خندم

دقیقا مثل الان

مهراد- بچه خودت رو اسکل کن 

من- حالا من که گفتم خود دانی

(وبعد دوباره الکی خندیدم 

مهراد- باز باسه چی داری می خندی ؟

من- من که گفتم به خواطر جن هاست

مهراد- داری شوخی می کنی دیگه ؟!

من- نه کاملن جدیم !

امیر وامین- دهنت سرویس 

ارسلان-‌ هی دختر با این شوخی نکن ؛جدی باش !امین یادت که نرفته ؟!

امین- عا راست میگه بگو شوخی کردم!

امیر- اره این دونفر راست میگن بگو شوخی کردم 

من-‌ نوچ 

مهراد- چی‌ نوچ 

من- هیچی 

مهراد- می گم بیا درس بخونیم 

قبوله ؟!

من- خیله خوب باشه قبول ..»

وبعد الکی یه درس و گفتم و شروع کرد به چرت و پرت توضیح دادن ولی من اصلا گوش نمی دادم و الکی می گفتم اره متوجه شدم ولی در واقع اصلا گوش نمی دادم‌!

کی اخه حوصله داره دوبار درس گوش بده !والا من که نمی تونم !

خلاصه بعد از چند دقیقه درس دادنش تموم شدو مام از اونجا رفتیم و برگشتیم خونه 

دیگه شب شده بود .

مامان یه نیمرو زد و خوردیم و منم مسواک زدم و صورتم رو شستم و پریدم روی تخت و با گوشی ور رفتم و بعد خوابیدم .

نویسنده_حدیث محمدیHs

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت.16

#سه.دلبر

صبح چشام رو وا کردم که با دیدن این سه بشر کرک و پرم ریخت .

صدام رو بلند کردم و گفتم:

- میشه دیگه اینطوری جلوم واینستید

که همشون گفتن نه ، یعنی اون موقع می خواستم از دستشون جیغ بکشم که امیر گفت :

- نقاشی من رو که یادت نرفتٍ

امین- وهمین طور من 

من- نه ، بزارید اخه اول بلند شم مدرسه برم بعد 

امیر- خیلی خوب…»

از جام بلند شدم و پتو رو صاف کردم و به طرف دستشوئی رفتم که می خواستم در و وا کنم که در از جا کنده شد و بوم صدا داد 

که ارسلان گفت 

- می دونستم 

من- چیو ؟!اصلا چرا این از جا کنده شد 

(همان‌موقع‌بود‌که‌صدای مامان حدیث آمد)

مامان- حدیث!حدیث! این صدای چی بود ؟!

من- هیچی از من نبود

مامان- خیلی خوب حتما از همسایه بقلیه ، مدرسه‌ات دیر نشه؟!

من- نه حواسم هست ، دارم اماده می‌شم 

مامان- خوبه…»

رو‌به‌این سه‌نفر‌گفتم:

- باسه‌چی‌این در با یه دست کوچیک من کنده شد

امیر- باسه اینکه زور و جادو داری 

من- ها؟!

ارسلان- یعنی همون 

مام جادوئی داریم که می تونیم از تو محافظت کنیم وخراب کاری های تورو درست کنیم ،دقیقا مثل الان 

(وبعد از جاش بلند شد و رفت در و درست کرد)

با دیدن اینکه چجوری داره در رو درست می کنه دهنم وا موند 

وجدانن عالی درستش کرد مثل روز اولش بود .

دهنم همین طور مثل چی باز مونده بود ،که فکر کنم ارسلان متوجه ام شد و گفت:

- دهن مبارکت رو ببند ،خوشم نمیاد

من-  ایش ، خیله خوب کارت خیلی خیلی باهال شاخ و بینظیر بود تاحالا همچین چیزی ندیده بودم ، ولی بیرون برید می خام فرمم رو بپوشم حسابی دیرم شده 

امین- خیله خوب…»

وبعد هر سه تاشون رفتن بیرون و منم فرمم رو پوشیدم و ساعت موچیم رو دستم کردم و کتاب های امروز رو توش گذاشتم .

ولی فکر کنم از فردا امتحان هامون شروع شه جیغغ کلی استرس دارم . بعد از این افکار کیفم رو کولم کردم و پایین رفتم و به مامانم گفتم :

- مامان امروز نمی ری بیمارستان ؟!

مامان- نه دخترم امروز مرخصیم 

من- اهان پس فعلا بای

وبعد رفتم یه ماچ روی صورتش کردم و از خونه با اون سه بشر خارج شدم که بعد چند دقیقه رسیدیم و وارد مدرسه شدیم که خانوم ناظم

داشت سخنرانی می کرد 

- خوب عزیزانم از فردا امتحان های ترم دوم شروع میشه

قوانین و ساعت ها مثل ترم اول پس سوالی نباش 

یه فرم روی دیوار زدیم که ساعت ها و امتحاناست 

امیدوارم همتون رو سال دیگه در پایه بالاتر ببینم

 حالام بیاید برید توی کلاس هاتون .…»

وبعد مام وارد کلاس هامون شدیم و نشستیم ...»

۵ تا زنگ به ترتیب گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد

  نویسنده_حدیث محمدی

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت.17

#سه‌مجنون

ومثل چی از مدرسه زدم بیرون به همراه اون سه کله پوک 

..

در خونه رو زدم وارد خونه شدم و مامانم با یه استقبال گرم من و تو هدایت کرد و بالا تو اتاقم رفتم و لباس های عزیزم و در آوردم یه هودی ست پوشیدم و موهام رو دم اسبی بستم و پایین رفتم

که دیدم مامانم میز چیده منم رفتم دست هام رو شستم و اومدم و غذام رو خوردم و ظرف هارو جمع کردم و شستم و بالا تو اتاقم به همراه اون سه نفر رفتم .که از مجبوری نقاشی هاشون رو توی ۳ ساعت کشیدم و بعد نشستم اجتماعی خوندم و ریاضی که فردا امتحان داشتم ، پدرم در‌اومد مغزم دیگه داشت سوت می کشید .ساعت ۹ اینابود که پایین رفتم و به کمک مامان ظرف هارو روی میز چیندیم و خوردیم ، بعد ظرف هارو شستم و روی مبل دراز کشیدم که مامان گفت

- حدیث کی امتحانات تموم میشه؟

- من ۱ هفته دیگه ، چون مدرسه مون گرفته توی یه روز دوتا درس امتحان گذاشته مثل ترم پیش

- اهان خوبه چون می خواستم با خاله اینات بریم جنگل

- جیغ، اخجون ، هفته دیگه بریم

- باشه بهشون میگم …

وبعد دوباره ادامه فیلمم رو دیدم . همین‌طور داشتم فیلمم رو می دیدم که یه فکری برای امتحان فردا به ذهنم رسید 

سریع از جام بلند شدم و دور اطرافم رو نگاه کردم که دیدم اون سه بشر نیستن ، وا اینا کجا شدن ؟! بالا تو اتاقم رفتم که دیدم نیستن همین جور داشتم دور اطرافم رو می گشتم که بدن یکی رو پشتم احساس کردم و وقتی برگشتم

دیدم ارسلان پشتم که برگام ریخت و گفتم 

- چته تو قلبم وایساد…»

وبعد یه هو دستم و گرفت و گفت:

- چشمات رو ببند…»

وبعد من به دون هیچ چون چرایی چشام وبستم و یه بادی به کلم خورد و ارسلان گفت :

- حالا چشات رو وا کن ،

چشام رو وا کردم و کرک و پرم ریخت وسط یه جای پر از کامپیوتر و لبتاب بودم که ارسلان گفت:

- بیا اینجا 

وبعد دونبالش رفتم که یه مرد و نشون داد و گفت 

این رو میشناسی ؟!

اون مردی که نشونم داد برام اشنا نبود برای همین گفتم 

نه، ولی گفت بیشتر دقت کن که بازم دقت کردم اشنا برام نبود 

بهش گفتم امیر و امین کجان 

که با صداشون متوجه شدم کنارمن و گفتم 

پس یه هو قیبتون می زد اینجا‌ میومدید 

چه جای باحالیه ، خوب حالا این مردی که توی عکس هست کی هست

امین- دشمن اصلی ما 

من- ها 

امین- کسیه که می خواد تو رو به دزدِ و جادو هات رو برای خودش کنه

من- چجوری جادو ها که برای منن

امین- با دستگاه هایی که ساخته می تونه جادو های تورو برای خودش کنه 

من- وای چه جالب

امین- اره 

ویرایش شده توسط hadis Hs
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...