رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان درحصار سنت | نرگس کاربر انجمن نودهشتیا


۱۶Narges
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: درحصار سنت 

نویسنده: نرگس بانو

ژانر : عاشقانه_ تراژدی 

خلاصه:    زندگی گاهی دست‌خوش تغییراتی می‌شود.    که حتی از آن آدمی که الان به فکرت خطور کرد. و در دلت گفتی امکان ندارد ضربه می‌خوری، دختر قصه‌ی ما ضربه‌هایی می‌خورد که برای بیان و اثبات پاکی خود مجبور می‌شود. عقده‌ها و دردهای چندساله‌اش را که سرکوب کرده جور دیگری جار بزند.

مقدمه:

دراز روزگاری نبود که نیلوفر در مرداب غربت خانه داشت.
چه آسان اسیر مرداب شد
و چه سخت تجربه کرد
ایستادن در مقابل طوفان تنهایی را
در هفدهمین پاییز‌ از سالهای بودنش
چه بیقرار میگذراند
روزهای دلتنگیش را
به امید نفسهای بهار
و چه بی پروا جوانه کرد
در التهاب مرموز شب
و چه بی دریغ
گلبرگهایش را به آغوش سرد باد سپرد
همچون نشانه ای برای نیلوفران سرزمینش
بی آنکه بداند
گلبرگها بی نشان بودند؛

 

 

ناظر:  @عمو ساتی

ویراستار: @m.azimi

ویرایش شده توسط ۱۶Narges
تعقیر نام
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک 
به خونه رسیدم در را باز کردم ورفتم داخل مثل همیشه خونه در تاریکی وسکوت مطلق فرو رفته بود. 
پوزخندی میزنم دیگه عادت کرده بودم، گاهی خونه تنها جایی بود.‌ که نقابِ تظاهر واز صورتم برمی داشتم. سمت اتاقم رفتم و لباس هام وعوض کردم. اینقدر خسته بودم که سرم به بالش نرسیده خوابم برد...‌ .

صبح با صدای موبایل از خواب بیدار شدم. با دیدن ساعت هشت صبح با اخم نگاهی به گوشی کردم. با دیدن شماره کسی که من واز خواب بیدار کرده بود. پوزخندی میزنم جوابش را میدم 
_ بله 
- سلام عزیزم. خواب بودی؟
_ سلام، نه تو پارتی  صبحانه تشریف داشتم.
خندید وگفت: بسه دیگه زود اماده شو بیا پایین بریم صبحونه بخوریم... خدافظ
تماس قطع شد. امروز اصلا حوصله نداشتم. از اون روزایی بود که دوست نداشتم صدای کسی و بشنوم .  دلم می خواست امروز و تنها باشم. بخوابم بشینم پشت پنجره و به مردم که تو این هوای سرد به سرعت از کوچه خیابان های‌شهر می گذشتن و هر کدوم پی بدبختی های خودشون بودن نگاه کنم. به اجبار بلند شدم  برا اینکه یکم اروم بشم رفتم حموم و یه دوش آب‌گرم پانزده   دقیقه‌ای گرفتم!
رفتم جلوی آینه و مثل هر روز  خط چشمم و برداشتم و با دقت شروع کردم به کشیدن خط چشم، بعد خط چشم، یکم ریمل زدم و بعد رژ کالباسی رنگم و برداشتم و کشیدم رو لبای گوشتی و خوش فرمم به آینه نگاه کردم. خوب بود.
 پوست براق و روشنی داشتم و احتیاجی به کرم پودرو... نبود. رفتم سر وقت لباس هام 
یه مانتوی عروسکی به رنگ آبی نفتی،  به همراه شلوار جین مشکی و  شال مشکی  پوشیدم.
عاشق این تیپ بودم. بیشتر لباس هام تیره بودن.
  سریع کتونی هام که به رنگ مانتوم بود. و پوشیدم  خونه طبقه همکف بود. و نیازی نبود منتظر اسانسور باشم. با یه سلام کوتاه به نگهبان بیرون رفتم.
ماشین کمی جلوتر از ساختمان پارک بود به سمتش حرکت کردم.  پیاده شد و در ماشین و برام باز کرد. با خنده زورکی گفتم:  
- سلام عزیزم.
اونم با خنده جوابم و داد 
 - سلام گلم حالت چطوره  زیبای همیشه خفته!
چپ چپ نگاهش کردم و به حالت قهر زیر لب گفتم: مرسی خوبم. توچطوری؟
- حالا که خانومم پیشمه، عالی! ولی اونجوری نگاه نکن دیگه بانوی زیبا؛
از اونجایی که حوصله نداشتم بحث کنم بی خیال شدم و با کنجکاوی بهش نگاه کردم و پرسیدم:
_کجا می خواییم بریم؟
- میفهمی عزیزم.
_ باشه!
دیگه حرفی نزدم صدا اهنگ و کم کردم و بیرون ونگاه کردم.

ویرایش شده توسط ۱۶Narges
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت_دو

اروم دستم وگرفت با خنده گفت: 《ببینم این خانوم کوچولوی من چرا حالش خوش نیست!؟ از چیزی ناراحتی؟!》
 با خنده گفتم: 《نه بابا از چی ناراحت باشم! فقط یکم خوابم میاد.》
خندید و دیگه چیزی نگفت، تقریبا یک ساعتی بعد کنار خیابون ماشین وپارک کرد.
پیاده شد. و در طرف منم باز کرد. دستم وگرفت وبه سمت در ورودی پارک رفت. با تعجب نگاهش کردم! وپرسیدم: 《کجا میریم تو دیونه شدی الان این وقت روز، پارک؟》
با شیطنت گفت:《اره ببین هوا چقدر خوب وعاشقانه اس 
برگای درخت‌ها هم ریخته والانم که هوا خوبه؛ جون میده برای قدم زدن حالا اگه بارونم بیاد که محشر میشه...》
زدم زیر خنده با لحن مسخره ای گفتم: 《ایی جمع کن خودتو مَردم اینقدر لوس؟》
خندید وهیچی نگفت به جاش دستم ومحکم تر گرفت یکم تو پارک قدم زدیم سام کلی حرف میزد ومنم به اجبار می خندیدم... خسته شدم ورفتم روی نمیکت نشستم که سام هم نشست پیشم و اروم گفت:《 دلارا می خوام امروز یچیزی وبهت بگم.》
- چی؟
چند دقیقه خیر نگاهم کرد و گفت:
-  من... ببین خودتم می دونی که من عاشقتم، خوب...
 باخنده گفتم:
-  خوب گفتن این که عاشقمی من... من... کردن نمی خواد. خودم می دونم!
سریع گفت:
- نه اخه... میخوام این عشق ودوست داشتن ورسمی کنم... میفهمی چی میگم؟
لبخند نشست روی لبم  سریع پسش زدم اروم گفتم
- نه نمی فهمم ولی بزار قبلش من حرفام وبگم 
من امروز میخواستم بهت بگم که...
لبم و با زبونم تر کردم و با ناز ادامه دادم: 
-که... ما دیگه به درد هم نمی خوریم... راستش... من دیگه نمی تونم با تو ادامه بدم.
بلند خندید وگفت: وای دلارا خیلی شوخی باحالی بود.
با جدیت نگاهش کردم وگفتم: اصلا شوخی نبود حقیقت بود. می خوای باور کن، می خوای نکن...
نگاهم افتاد به قیافه بهت زدش خندم گرفت 
اروم از جام بلند شدم وگفتم:
- خدافظ
خواستم برم که مچ دستم وگرفت، وگفت: 
داری شوخی می کنی مگه نه!؟ داری دورغ میگی!؟
دستم واز دست کشیدم بیرون وگفتم: نه... امیدوارم خوشبخت بشی. خدافظ!
به سمت خروجی پارک دویدم. وقتی یاد قیافش می افتادم.خندم می گرفت‌. از پارک خارج شدم و تاکسی گرفتم گوشی واز ماشین پرت کردم، بیرون. که دیگه نتونه بهم زنگ بزنه...  به خونه که رسیدم 
 سریع سویچ ماشین خودم و برداشتم رفتم پایین... اول رفتم بنگاه تا  یه خونه دیگه پیدا کنم. به بنگاهی سپردم اگه یه خونه خوب پیدا کرد. زنگ بزنه شماره نیرارو بهش دادم. 
بعدم تو راه کلی خوارکی خریدم و راه افتادم به سمت شمال سه ساعت رانندگی کردم. بعد سه ساعت رسیدم با خوشحالی یه ویلا اجاره کردم. برای چهار روز...

ویرایش شده توسط ۱۶Narges
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت_سوم


در ویلارو باز کردم رفتم تو خرید هایی که کرده بودم و تو اشپزخانه گذاشتم. 
روی کاناپه ولو شدم. می خواستم بخوابم ولی تا چشمام می بستم قیافه سام جلوی چشمام می امد. وخندم می گرفت انرژیه عجیبی از یاد اوری اون صحنه به وجودم تزریق می شد. 
با یاد اوری اینکه همراه خودم لباس نیاوردم، با خوشحالی از جام بلند شدم. 
کیفم وبرداشتم ورفتم حیاط سوار ماشین شدم.
با اخرین سرعت حرکت کردم. صدای اهنگ وتا اخر بلند کردم. 
حسابی حالم خوب بود. وخوش حال بودم.
تو حال وهوای خودم بودم.
که یه دفعه ماشین پیچید جلوم، تا خواستم بپیچم کنار  که دیر شده بود. 
 سرم وحشتناک تیر کشید... ودیگه هیچی نفهمیدم

******
با صداهای نامفهوم بیدار شدم ولی نمی تونستم 
چشامو باز کنم. صدا ها کم کم واضح شدن، صدای مردی امد که گفت: حالش خوبه و بعد صداها دور شدن. 
چه بلایی سرم امده بود؟! گیج بودم نمی دونستم چی شده!
چند دقیقه بعد کم کم یادم آمد ماشین پیچد جلوم و دیگه چیزی نفهمیدم، الانم احتمالا باید بیمارستان باشم
پلک هام سنگین شده بود. دلم نمی خواست چشام وباز کنم. به زور چشامو باز کردم با دیدن  جایی که بودم. شکه شدم... اینجا که بیمارستان نبود!

 

ویرایش شده توسط ۱۶Narges
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...