رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان معزم | ماهی کاربر انجمن نودهشتیا


Mah
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم ‌‌‌‌‌‌‌‌الله الرحمن الرحیم 

نام رمان: معزم 

نویسنده: ماهی(نگین.ک) 

ژانر: فانتزی، عاشقانه

هدف نوشتن: علاقه به ژانر فانتزی و نوشتن برای پیشرفتِ قلم

خلاصه: بیماری مشکوک رواج یافته میان مردم و غیب شدنِ آن‌هایی که به این عارضه گرفتار شده‌اند، اسیرِ دایانا نیز شده است. مأمورهایی که متصدی شده‌اند تا بیماران را از شهر جمع کنند، با پِی بردن به وجودِ عارضه‌ی دایانا، به تعقیبِ او افتاده‌اند تا دستگیرش کنند؛ اما در این میان، افرادی نامتداول هستند که مردم ناقل را به شهر دیگری می‌برند تا دور از مأمورین باشند.

«معزم: جادوگر»  

مقدمه: 

دستانِ کوچکش، با آن ناخن‌های تیز که از هرکدام قطره‌های رنگینِ خون، مُچ دستانش را سرخ‌. می‌کرد و آوای سقوطِ دانه‌های درشت بر زمین در گوش‌هایش می‌پیچید، روبه‌روی چشمانش بود و گلویش از بلعیدن متدوامِ آب دهانش، بی‌طراوت شده بود. قلبش به تلاطم افتاده و لرزشِ شانه‌اش را احساس می‌کرد. زبان در کامش نمی‌چرخید و گوی‌های مرتعش و گشاد شده‌اش از دستانش فاصله گرفت و به گردنِ دریده‌ی زن خیره ماند که جای‌جایِ رخساره‌اش، آثارِ چنگ‌هایِ وحشیانه‌اش بود. دهانش را گشود و دست‌هایِ آلوده بر خون را بر گوش‌هایش گذاشت و بانگِ بلندش، شیشه‌ها را به تزلزل درآورد.

- دمـیـتـری!

 

ویراستار: @_Zeynab

ناظر:  @Hasti.m

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 5
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

به پشت سرش نگریست و شال قهوه‌ای و کهنه‌اش را از بینی قلمی‌اش بالاتر آورد. لبش را با زبان تَر کرد و پشت دیواری سنگر گرفت تا از دید مأمورین در حال عبور و مرور، قائم باشد. سرش را کمی از دیوار جلوتر برد و به مأمورهایی که کلاهی فلزی بر سر داشتند و تنها دو شیشه‌ی کِدر برای دیدن و یک میکروفن برای سخن گفتن داشتند، نگریست. هیچ‌گاه برایش قابل درک نبود که چرا مأمورین ماسک دارند، اما به مردم عادی ماسکی نمی‌دهند تا ناقل به بیماری نشوند. آهی کشید و دستش را روی شالی که موهای بلند و زغالی رنگش را پوشانده بود، کشید و آن را جلوتر آورد. باد سردی در خیابان همیشه شلوغ و قدیمیِ «فبروئِر» که همیشه‌ی خدا پر از آدم‌ بود و مغازه‌های بزرگ و کوچکی، گوشه‌های خیابان بود، پیچید و دایانا پالتوی مندرس و مشکی‌اش را بیشتر به خودش پیچید. نگاه‌اش را به اطراف چرخاند که مأمورها رفته بودند، پس سرش را تا حد ممکن پایین انداخت و دست‌های سپیدِ مانند برفش را درون جیب‌هایش فرو برد. به کفش‌هایش زل زد و به‌سمت بالای خیابان رفت. صدای هیاهوی مردم به گوش‌ها می‌خورد و برف، دانه‌های ریز و درشت و سپیدش را از میان ابرهای تیره رنگ آسمان، به پایین می‌فرستاد و بر روی سرشانه‌ها می‌نشست. نفس عمیقی کشید و بازدمش را بیرون فرستاد که از میان شالِ پشمی‌اش، بخار سفید رنگی بیرون آمد و آرام‌آرام از بین رفت. صدای ماهی فروشی که با خانم جوانی چانه می‌زد، به گوشش خورد و کمی سرش را بالا آورد. زن جوانی که لباس‌های شیکی به تن داشت، دست‌هایش را در هوا تکان می‌داد تا مرد ماهی فروش را راضی کند و قیمت ماهی‌های گرانش را پایین آورد. کودک‌های قد و نیم‌قد، از خانه‌هایشان بیرون می‌آمدند و سرهایشان را بالا می‌گرفتند و با شادی داد می‌زدند:

- داره برف میاد!

و دست‌هایشان را باز می‌کردند و صدای خنده‌ها و بازی‌هایشان، به خیابانِ «فبروئر» روح تازه‌ای می‌بخشید. پیرزنی که شال پشمی و طوسی رنگش روی موهای سپید و فرفری‌اش انداخته بود، سبد بزرگی که پر از میوه‌های رنگارنگ بود، در دستان چروکیده‌اش گرفته بود و آرام‌آرام راه خانه‌اش را در پیش می‌گرفت. لبخند روی لب‌های نازک و صورتی رنگ دایانا نشست و خواست قدم‌هایش را تندتر بردارد که صدای کلفت مردی را از دور شنید.

- هی تو! صبر کن ببینم.

چشم‌های دایانا رو به گردی رفت و سرجایش متوقف شد. صدای قدم‌های تند مرد را از پشت سرش می‌شنید و قلبش بی‌محابا به سینه‌اش می‌کوفت. دست‌هایش را از جیبش بیرون آورد و مشت‌هایش را گره زد. مرد تا نزدیکی دایانا آمد و صورت پنهان پشت ماسکش، دلهره به جان مردم می‌انداخت. نزدیک‌تر که رسید، دایانا قدم‌ِ بلندی برداشت و شروع به دویدن کرد.

ویرایش شده توسط Mah
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قدم‌های تند مرد پشت سرش را از میان هیاهوی جمعیت می‌شنود. گوش‌های تیزی داشت و خودش نیز از عادی بودنش، شک می‌کرد. مردم را با دستانش به کنار هول داد و سرعتش را بیشتر کرد. آدم‌ها با تعجب و ترس به دایانا و مرد مأموری که پشت سرش می‌دوید، زل زده بودند و زیر لب، پچ‌پچ‌هایشان در گوش دایانا می‌پیچید.

- حتماً ناقله!

- دختره‌ی بیچاره، چه‌قدر هم جوونه!

- اون رو باید ببرن، وگرنه دیگران رو مریض می‌کنه.

به کوچه‌ی بلند و پهنی رسید که عبور عابران در آن‌جا کمتر بود. زمین سنگی و خانه‌های آجری، در دوطرف کوچه مشخص بود و نور لوسترهای بزرگی که به سقف خانه‌ها آویزان بود، از پشت پنجره‌هایی که پرده‌هایشان را کنار زده بودند، نمایان بود. صدای داد مرد، باعث شد سرعتش را از حد معمول بالاتر ببرد و از کوچه خارج شود. باری دیگر سر در خیابان بزرگی درآورد و خودش را میان مردمان، گم کرد. مرد نفس کم آورد و خم شد و دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و نفس‌نفس زنان، به روبه‌رویش خیره ماند و دندان‌هایش را بر هم فشرد و زیر لب غرید:

- گیرت میارم!

صدای نفس‌نفس‌هایش در گوش‌هایش پیچید و بالاخره، قدم‌هایش را آرام‌تر کرد و به سمت کوچه‌ی خانه‌اش راه افتاد. دست‌هایش را بار دیگر در جیب‌هایش فرو برد و سعی کرد ضربان قلبش را آرام کند. به درب چوبی خانه رسید و دست راستش را از جیبش بیرون آورد و درب را با نقش و نگارهای گوناگون، به رنگ قهوه‌ای را هُل داد و داخل شد و آن را پشت سرش بست. شال را از روی موهایش کشید و داد زد:

- دین! من برگشتم.

سر دین بالا آمد و قد راست کرد. لباس آبیِ لاجوردی و نخی‌اش، در اندام درشت و ورزیده‌اش به چشم می‌آمد و شلوار راسته و مشکی رنگش، جذابیتش را دو چندان می‌کرد. نگاه‌اش را به دایانا دوخت و با اخم‌های گره خورده، گفت:

- کجا بودی دایا؟ می‌دونی مأمورها توی شهر دنبالتن، اما تو باز هم بی‌احتیاطی؟

چشم‌های درشت و آبیِ دایانا در چشم‌های یخیِ دین نشست و لبخند آرامش را حواله‌ی او کرد.

دایانا: حالا که چیزی نشد. مگه تو من رو نمی‌شناسی دین؟ مأمورها حریف من نمیشن.

سینه‌ی ستبر دین از نفس عمیقی که در ریه‌هایش جمع شد، بالا رفت و پایین آمدنش، نشان از بیرون فرستادن بازدم گرمش بود. لب‌های درشت و قرمزش را با زبان تر کرد و چشم از دایانا گرفت.

دین: من که هرچی میگم، حرف خودت رو می‌زنی. به هرحال، مراقب خودت باش.

لبخندش پررنگ‌تر شد و زمزمه‌اش، به گوش دین رسید.

دایانا: هستم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

دست‌هایش را به دیوار تکیه داد و به رگ‌های بیرون زده‌ی مچ دستش نگریست. زخم عمیقی که دور مچ دست‌هایش بود، خبر از شکنجه‌های متداوم می‌داد. آستین پالتوی مشکی‌اش بالاتر رفته بود و مچِ دست راستش را در معرض دید قرار داده بود. موهای کوتاه و قهوه‌ای رنگش که تا زیر گوشش می‌رسید، در باد به رقص درآمده بود و تکه‌ی سفید رنگِ مویش، روی چشم‌های زرد رنگش افتاده بود. این تکه مو، مادرزادی بود و او را خاص‌ می‌کرد و چشم‌های بیش از حد زردش، خاص‌تر! لب‌های نازک و قرمزش، به‌خاطر سرمای بیش از حد زیاد هوا، سپید شده بود و با صورتِ بی‌رنگش، استتار کرده بود. سربند سبز رنگش، از همه‌چیز بیشتر به چشم می‌آمد و لباس‌های عادی، مانند تمام مردم. دختری به سمتش آمد و کنارش به دیوار تکیه زد. زخمی که روی چشمِ راستِ آبی رنگش بود، جلب توجه مردم بود و نشانی که شکنجه‌گران روی صورتش به‌جا گذاشته بودند.

لب‌های برجسته‌اش را از هم فاصله داد و همانگونه که بینی‌اش را بالا می‌کشید، گفت:

- تا کِی می‌خوای این‌جا وایسی و به این پنجره زل بزنی؟ تو حتی اقدامی برای گرفتنش هم نمی‌کنی.

چشم‌های زردش، از پنجره فاصله گرفت و روی صورت دختر ثابت ماند. نفس عمیقی که کشید و بازدمش، بخار سپیدی را به وجود آورد.

مایکل: اون‌قدری این‌جا می‌مونم تا بالاخره زمانش برسه.

دختر کلافه، موهای سیاه‌اش را از جلوی چشم‌هایش کنار زد و گفت:

- وقتش کِیه؟ تو برای هر بیمار، همون موقع می‌گرفتیش و می‌فرستادیش به شهر، اما اون... .

مایکل حرفش را قطع کرد و با صدای پر ابهت و سردش، گفت:

- اون فرق داره دنیز. می‌فهمی؟ باید بفهمم اون چه‌طور دختریه.

دنیز چشم‌هایش را محکم روی هم فشرد که زخم روی بینی‌اش، بیشتر به چشم آمد. مایکل چشم از اویِ بی‌حوصله گرفت و باز به پنجره، با آن پرده‌های صورتیِ بلند که همیشه به کناری رفته بود و اتاق، با آن وسایل چوبی مشخص بود؛ زل زد.

دنیز: چه فرقی داره مایک؟ اون هم یکی مثل بقیه‌ست.

تغییری در صورت همیشه خون‌سرد مایکل مشاهده نشد و این باعث حرص خوردن بیشتر دنیز بود. پوف بلندی کرد و دست‌هایش را به سینه قلاب کرد.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

گونه‌اش را روی میز گذاشت و به کارهای دین نگاه کرد. چاقوی تیز و برنده‌ای که در دستان هنرمند دین بود، همیشه او را ترغیب می‌کرد تا کارهایش را مشاهده کند. دین که سرپا ایستاده بود، چاقو را روی چوب کشید و شکلِ خاصی را به‌وجود آورد. این کار، کار خانوادگی‌شان بود؛ اما پس از تشخیص بیماری پدر و مادرش و بیرون کردن آنان از شهر، کارگاه پدر نیز خوابید و درش را تخته و غل و زنجیر کردند.

دین نگاه‌اش را از روی چوب کنده‌کاری شده گرفت و به دایانای بی‌حوصله دوخت. چاقو را روی میز چوبی و قهوه‌ای رنگ گذاشت و روی صندلی چوبی پشت سرش نشست.

دین: چیزی شده؟

دیدگان آبیِ دایانا بلند شد و سرش را از روی میز برداشت. آهی کشید و دست‌هایش را این‌بار روی میز گذاشت.

دایانا: نه، فقط یاد بابا افتادم.

لبخند کجی روی لب‌های دین آمد و سرش را تکان داد.

دین: اگه الان این‌جا بود، می‌گفت بهتره به‌جای کتاب خوندن، بیای و مثل برادرت کار روی چوب رو یاد بگیری.

لبخند غمگین روی لب‌های دایانا نشست و سرش را تکان داد.

دایانا: درسته، منم سر تو غر می‌زدم که چرا این‌قدر باهوشی و هرچیزی رو سریع یاد می‌گیری.

صدای خنده‌ی دین، خانه‌ی کوچک و غبار گرفته را در بر گرفت.

دین: و من هم می‌گفتم، خودت اعتراف می‌کنی که یه احمقی.

خنده‌ی دایانا از یادآوری گذشته‌ی شادشان، در خنده‌های دین تلقی کرد. سرش را به نشانه‌ی «درسته» تکان داد و گفت:

- و ما هم یه دعوای درست و حسابی می‌کردیم و خنده‌های مامان و بابا بلند می‌شد.

لبخند از روی صورت جفتشان پاک شد و دین سرش را زیر انداخت. صدای زمزمه‌ی آرام دین، در گوش تیز دایانا پیچید.

دین: هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزهای شاد، این‌قدر زود تموم‌شه.

و سکوت باردیگر در منزل «آلفردها» حکم فرما شد.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فکرش در گذشته‌هایی نه‌چندان دور می‌گردید و باری دیگر سرش را بر میز گذاشت. هنوز نیز آن روز را به یاد دارد که مادر در اتاقِ دایانا آمد و با شتاب، دستِ او را کشید و در آشپزخانه برد. اجاقِ سنگی را همراه با پدر به گوشه‌ای هل دادند و به دربی چوبی و مخفی رسیدند. مادر بر زانوهایش نشست و در مقابلِ چشمانِ گیج دایانا و گوی‌های نگرانِ دین، آن‌ها را به داخل مخفی‌گاه فرستادند و مادر روبه‌رویشان بر زانویش نشست و دست بر گردنِ سپیدش برد. گردنبندِ نیمه‌ای را از بلوزِ سرخ‌رنگش بیرون آورد و همان‌گونه که در گردنِ دایانا می‌انداخت، گفت:

- مراقبش باش دایا، این ازت همه‌جا محافظت می‌کنه. هیچ‌وقت از گردنت درنیارش، هیچ‌وقت.

و پیش از لب گشودنِ دایانا، درب را بست و آوای کشیده شدنِ اجاق به سمع رسید و سپس، صداهایی که هرگاه به یاد می‌آورد که هرکدام جز مویه و شیون، آوای دیگری نبود.

پلک آرامی زد و سرش را از میز برداشت و تکیه‌اش را به صندلی چوبی، با آن نقش و نگارهای زیبا که کار دستانِ پدرش بود، زد و چشم‌های غمگینش را روی طرح‌های کنده‌کاری شده‌ی میز دوخت.

دایانا: یعنی مامان و بابا زنده‌ان؟

سخنِ آرام دایانا، باعث نگاه کردن دین به صورت غرق در غمش شد. آب دهانش را فرو برد و دست‌هایش را روی میز گذاشت و انگشتان کشیده و سفیدش را در هم تنید.

دین: نمی‌دونم، اما امیدوارم زنده باشن.

اشک درون حدقه‌های دریایی دایانا دوید و با آهی که خبر از دلِ مشوشش می‌داد، گفت:

- منم امیدوارم. اگه یه روز بفهمم مامان یا بابا، طوریشون شده، اون روز به حتم روز مرگ منه.

دین از شنیدن حرف‌های مشمئزکننده‌ی خواهرش، اخم‌های سیاه‌اش را در هم کشید و چشم از او گرفت.

دین: این حرف رو نزن.

سکوت در خانه حکم فرما شد و چشم‌های دایانا، به سمت پنجره‌ی قدیِ خانه رفت. برف روی زمینِ کوچه نشسته بود و آن را سپیدپوش کرده بود. سوز سرما، باعث شده بود مردم شهر کوچکِ «گرین»*، به سرعت به‌سمت خانه‌هایشان روانه شوند، تا از گرمای لذتبخش آتش چوب‌های درحال سوخت داخل شومینه، لذت ببرند و لذتشان را با نوشیدن یک لیوان شیر گرم، دوچندان کنند.

پرندگان، روی درختان بی‌برگ و پوشیده از برف‌های زمستانی، به همدیگر چسبیده‌اند تا گرما را به خود و دیگران، منتقل کنند و گاهی، صدای جیک‌جیک آرامشان، به گوش عابران می‌رسید.

مایکل پای چپش را به دیوار سنگی پشت سرش تکیه داده بود و همان‌طور که سرش را نیز به آن تکیه داده بود، به دخترکی که این روزها، عجیب برایش دچار کنجکاوی شده بود؛ نگریست. موهای بلند و افشانش را که فِرهای درشتی داشت، دورش ریخته بود و گاهی، با گیره‌ی سر بالای سرش می‌بست و گردن سپیدش، در معرض دید قرار می‌گرفت. لباس‌هایش همیشه به رنگ‌های قرمز و سپید مایل بود و یک گردنبند که همیشه، پایِ ثابت گردنش بود. گردنبندی عجیب به شکل دایره و به رنگ صورتی. شکل‌های ریزی که داشت، از چشم‌های تیزبینِ مایکل دور نمانده بود.

_____

گرین* (Green): سرسبز

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دنیز شنلِ آبیِ روشنش را دورش پیچید و مانند مایکل، به دخترک زل زد. ابروهای سیاه‌اش را در هم تنید و گفت:

 

- ای کاش زودتر تموم بشه. دیگه خسته شدم از بس توی سرمای زمستون، توی این کوچه‌ی مسخره، ایستادم.

صورت مایکل، همان‌طور می‌ماند و خیره‌ی دخترک که این‌بار پشت میز چوبی‌اش نشسته و درحال نوشتن بود، ماند و جواب دنیز را داد.

مایکل: من تو رو مجبور به موندن نکردم دنیز. خودت پشت سرم اومدی. من به کوین گفته بودم بیاد، اما تو خودت رو انداختی وسط.

دندان‌های دنیز، چفت هم شد و چشم از اویِ همیشه مغرور گرفت. حرف‌های مایکل، همیشه پر از غرور بود و با هرکلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد، باعث آزار اطرافیانش می‌شد؛ اما مایکل از این گفتارش بسیار راضی بود و همیشه جمله‌ی معروفش را به زبان می‌آورد: «من خاص هستم، پس باید خاص هم رفتار کنم.»

این جمله باعثِ برتری او از دیگران می‌شد و برای همین بود که او را نگهبان اصلیِ شهر کرده بودند. چشم‌های درشتِ دنیز، روی اتاق دختر ماند و به کارهایش نگاه کرد. اصلاً درکی از صبرِ مایکل نداشت، اما به‌قولی او رئیس بود و چه کسی می‌توانست روی حرف‌های رئیس، حرفی گوید؟

با این فکر، مُشت‌هایش گره خورد و این‌بار، با نفرت به اتاق نگریست.

با احساسِ سنگینی نگاهی روی خودش، سرش را بالا آورد و با تردید، آرام به سمت پنجره چرخید و نگاهی کرد، اما از آن‌جایی که چیزی مشخص نبود، از جایش برخاست و به سمت پنجره رفت. به گوشه‌ی دیوارِ چوبی اتاقش تکیه زد و پرده را با دستش، به کناری هول داد. 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم‌هایش را در جست‌و‌جویِ آن نگاه سنگین، در کوچه چرخاند، اما کسی آن‌جا نبود و مسلماً نباید باشد. برف هنوز هم بند نیامده بود و مردم در خانه‌هایشان بودند‌. سرش را کمی مایل به راست کرد و بیشتر دقت کرد، اما کسی نبود. اخم‌هایِ سیاه‌اش را در هم کشید و زیر لب گفت:

- اما احساس من، هیچ‌وقت به من دروغ نمیگه. می‌دونم که کسی بهم زل زده بود؛ اون هم خیلی مستقیم و سنگین‌.

نفس کوتاهی کشید و صدای بازدمش، در گوش‌هایش پیچید. پرده‌ها را رها کرد که این‌بار، پوزخند مایکل بود که در گوشِ دنیز پیچید و دایانا را از رفتن منصرف کرد. حتم داشت شنیده است. صدای پوزخند مردی که زیر پنجره ایستاده است، اما کجاست؟ نمی‌داند. چشم‌هایش را بست و دوباره به سمت پنجره رفت‌. باز با تمام توانش، کوچه را زیر نظر گرفت، اما انگار مَرد آب شده و در زمین فرو رفته بود.

دستی به صورتش کشید و پوفِ غلیظ و خسته‌اش، به گوش‌های دنیز و مایکل نیز رسید.

زمزمه‌ی مایکل، باعث شد دنیز نگاه از اتاق بگیرد و به او زل زند.

مایکل: دختر باهوشیه؛ باهوش و زیرک، اما مثل این‌که هنوز نتونسته از تموم قدرت‌هاش استفاده کنه که به حتم، از خیلی‌ها بالا می‌زنه.

و چشم‌های یخ‌زده‌اش را از اتاق گرفت و کلاه پالتویش را در دستانش گرفت و روی سرش انداخت و بی‌توجه به دنیز، راه بیرون از کوچه را در پیش گرفت.

شال و پالتویش را بی‌حواس از صندلیِ چوبی‌اش برداشت و شتابان در تن کشید و شالِ قهوه‌ای‌اش را بر موهایِ مشکی و بلندش انداخت و از اتاق خارج شد. صدایِ برخوردِ پاشنه‌ی کفش‌هایش بر زمینِ چوبی، از استرسش می‌کاهید، اما آوای قلبش در گوش‌هایش می‌پیچید. بی‌آن‌که در خانه نگاهی اندازد، درب را گشود و از خانه خارج یافت. رأس و انتهای کوچه را از نظر گذراند و گام‌هایش را به مقصدِ مکانی که حسِ نگاهِ سنگینی را کرده بود، در واقع در پایین پنجره‌اش، برداشت و گوی‌هایش را در کوچه چرخاند، اما هیچ‌خوبه آن‌جا نبود.

حسی عجیب در سینه‌اش بود و از پندارِ گمانش از وجودِ آدمی در آن‌جا، منع می‌ساخت.

نفس در سینه‌اش کشید و خواست بازدمش را بیرون فرستد که با مشاهده‌ی فردی که در پیش‌رویش بود، نفس در سینه‌اش گره خورد و چشمانش از حدقه بیرون جهید.

پوزخندِ مرد را می‌توانست از زیرِ نقابِ آهنین‌اش تشخیص دهد. قدمی بر عقب گذاشت و با شتابان چرخیدنش، مأمور نیز به‌سویش خیز برداشت. سرعتِ گام‌هایش را بالاتر برد و به دادهایِ مأمور که دستورِ ایستادن می‌داد، بهایی نداد. سرش را به عقب چرخاند و میزانِ فاصله‌شان را سنجید.

بی‌فکر در کوچه‌‌ای تنگ و تاریکی پیچید و خواست از دستانِ مأمور رها یابد، اما سر جایش ایستاد و با قلبی سرتاسر ترس، به دیوارِ بلندِ روبه‌رویش نگریست.

بانگِ برخوردِ پاشنه‌های چکمه‌ی مشکی و ساق‌دارِ مأمور، هشدار را در مغزش فرستاد و به شتاب به عقب بازگشت.

پوزخندِ صدادارِ مأمور، در گوش‌هایش پیچید.

مأمور: ببین چی شده؟ اوه دوستِ من، بالاخره به دام افتادی، نه؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و هر لحظه به دایانا نزدیک‌تر و دایانا نیز با دیوار ادغام می‌گشت. در فاصله‌ای نه‌چندان زیاد، در برابرش ایستاد و ادامه داد:

- بهتره همه بفهمند که توام مثل مادر و پدرت، چه هیولایی هستی.

دستش زنجیرِ طلایی و خنکِ گردنبد را لمس کرد و نفس در سینه‌ی دایانا ماند. هیچ ابزاری برای دفاع از خود نداشت که با کشیده شدن و گشوده شدنِ یکی از حلقه‌های گردبند، در دستِ مأمور ماند و حدقه‌هایش تا حدِ چاک خوردن، باز شدند.

حسی غریب در تک‌تک اعضایش پیچید و بدنش را منقبض ساخت. چشمانش به سوزش افتاد و داغی‌ای را بر زیر پلک‌هایش احساس کرد.

رعب را می‌توانست از حرکاتِ مأمور بفهمد، اما آن‌قدر وضع‌اش اسفناک بود که دهنانش را بگشاید و با بانگی که از حنجره‌اش خراج ساخت، قدم‌هایش را به‌سمتِ مرد بردارد و آرنج دستِ راستش را بر بینی و صورتِ مأمور پایین آورد و از شدتِ ضربه، مرد به عقب پرتاب و سرش به دیوارِ پشت سرش اصابت کرد.

وحشیانه به‌سمتِ گردنبد گام برداشت و پس از انداختن بر دور گردنش، دریافت که باری‌دیگر، اعضای بدنش منقلب شده و به حالت عادی بازگشت.

چشمانش را گشود و با مشاهده‌ی مأمورِ بر زمین افتاده و خون‌های اطرافِ سرش و آن بینی شکسته و کج شده‌اش، جیغ بلندی سرداد و دست بر دهان گذاشت. نفس‌هایش تند شده بود و سینه‌اش با شتاب حرکت می‌کرد. چند گام به‌سویش رفت و سپس عقب‌گرد کرده و از کوچه‌ی منحوس بیرون رفت.

سوزشی در زیرِ گلویش حس کرد و کم‌کم آرام گرفت و قدم‌هایش را ملایم‌تر برداشت.

دستش را بر گردنبد گذاشت و آن را در مشتش گرفت. نفسش را این‌بار با خیالی آسوده بیرون فرستاد و گام‌هایش را به‌سمتِ خانه برداشت. نباید آن راز در جایی درز می‌کرد، مگر آن باز هم برایش دردسری تازه ایجاد می‌کرد.

به سرعتِ قدم‌هایش افزود و روبه‌روی درب خانه ایستاد و آن را به عقب هل داد. سرش را از در داخل برد و خانه را از نظر گذراند و با نبودِ دین، با آسوده در خانه قدم گذاشت و شال را از موهایش برداشت.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

***

قاشقِ فلزی را درون قابلمه‌ی روی گازِ روشن شده با نفت و چوب، فرو برد و مقداری از سوپِ به ظاهر آماده شده، برداشت و به‌سمت لب‌هایش برد و داخل دهانش گذاشت. مزه‌ی بی‌نمک و بیش از حد آبکیِ سوپ، چهره دین را در هم کشید و با غرولند، دستش را به‌سوی ظرفِ چوبیِ نمک برد و قاشق چوبی‌اش را برداشت و مقداری نمک درون قابلمه ریخت. صدای قُل‌قُلِ جوشیدن سوپ، سکوت خانه را می‌شکست. سرش را از آشپزخانه‌ی قدیمی خانه‌شان بیرون آورد و به خواهرِ نقاشش زل زد.

تصویرِ «دیان ماکسیموس»، داییِ مهربان و ناتنی‌اش، بر روی کاغذ، زیبا و دلفریب می‌مانست. چشم‌های درشت و سبز رنگی که به سبزی و طراوت جنگلِ خارج از شهر می‌بود. او جدا از خانوا‌ده‌ی «واتسون‌ها» و «آلفردها» که خانواده‌ای چشم آبی بودند، چشمانش را از مادربزرگِ پیرش به ارث برده بود. داییِ ناتنی و مهربان دایانا که در دهه هشتاد، در جنگ میان روسیه و لندن کُشته شده بود؛ یکی از الگوهایش بود. مادر همیشه او را برایش مثال می‌زد و از کارهایش سخن می‌گفت و او را والا می‌پنداشت؛ با این‌که از خون یک‌دیگر نبودند، اما نزدیک بودند و تنها پنج سال از مادرش بزرگ‌تر بود.

ذغال سیاهی که تضادی با دستان سپید دایانا داشت را روی کاغذ کاهی و زرد رنگی که بویِ خوشِ چوب را می‌داد، گذاشت و از روی صندلی برخاست.

دین سرش را چرخاند و طوری وانمود کرد که او را تماشا نمی‌کند، اما می‌دانست سنگینی نگاه‌اش را احساس کرده است. بویِ سوپِ گرم، در هوای مطبوع و گرم خانه پیچیده بود و گشنگی را برمی‌انگیخت. به‌سمت آشپزخانه رفت و به دین نگریست و گفت:

- شام حاضره؟

سر دین، به بالا و پایین متمایل شد و ظرف‌های چوبی و گودی را از روی طاقچه برداشت و به‌سوی دایانا گرفت.

دین: اگه این‌ها رو بذاری رو میز و وسایلت رو برداری، ممنون میشم.

سرش را به نشانه‌ی «باشه» تکان داد و ظروف را در دستانش گرفت و از آشپزخانه فاصله گرفت.

پسرک قوطیِ خالی را در دستِ چپش گرفت و با قدرت، به پسرها و دخترهایی که او را نگاه می‌کردند، نگریست. پوزخندی زد و گفت:

- خب؛ کی می‌تونه این قوطی‌های خالی رو با تیرکمون بزنه؟ قطعاً برنده، جایزه هم داره.

دخترکی دست‌های سرد از سوز سرمای زمستان را در هم تنید و در بغلش جمع کرد و صدایش را بالا آورد.

- خب مشخصه، دخترها همیشه چند قدم از پسرها جلوترند.

و خود و دوستانش، خنده‌شان را از سر گرفتند و سرشان را برای رئیسشان تکان دادند. دندان‌های پسرک، از آن همه اطمینان دختر، در هم چفت شد، اما تغییری در صورت کک و مک‌دارش ایجاد نکرد و دستی به بینیِ گوشتی‌اش کشید.

- باشه. می‌بینیم.

قوطی‌ِ خالیِ کنسرو را به سمت یکی از دوستانش پرت کرد که آن را روی هوا گرفت و به‌سویِ قوطی‌های دیگر که روی هم‌دیگر چیده شده بودند و آماده‌ی تیراندازی، گذاشت و عقب‌گرد کرد و کنار رئیسش ایستاد.

دخترک، موهای قرمزش را که همیشه به‌خاطرش، مورد تمسخر پسرهای همسایه قرار می‌گرفت، پشت گوش‌های بزرگش فرستاد و لب‌های خشک شده و نازکش را با زبان تَر کرد.

- هرکسی برسه به آخریش و اون رو بزنه، اون می‌بره.

صدای نیشخند پسرها، به گوش‌ها رسید و اخم‌های دخترها در هم فرو رفت. رئیس‌های دو گروه، تیروکمان‌هایشان را از جیب‌های پالتوی کوتاه‌شان، بیرون آوردند و از روی زمینِ خاکی و پر از سنگ، سنگ‌های آماده‌ی پرتاب را برداشتند و در جیب‌هایشان گذاشتند.

یکی از پسرها که حکم داور را داشت، تا خواست دهانش را باز کند و جمله‌ی «آماده» را به زبان آورد، صدایِ کلفت چند مرد، رنگ را از رخساره‌ها گرفت.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مأمورهای شهر، با آن ماسک‌هایی که دلهره را به جان هر بیننده‌ای می‌انداخت، به‌سمتشان آمدند که پسری داد زد:

- در برید!

و چند نفر پا به فرار گذاشتند، اما مأمورها، فرزتر از آن بودند که نتوانند، چند نفری را بگیرند. بازوی نحیف دخترک را در دستِ پرقدرت و مردانه‌اش گرفت و صورتش را با دستش، به سمت خودش گرفت. دخترک با ترس و چشمانی لرزان، به ماسک مأمور زل زد و آب دهانش را پر صدا قورت داد. مأمور، دوربینی که درون شیشه‌ی سمت راستش داشت، دکمه‌ی برجسته و آبی رنگش را فشرد و به صورت دخترک نگریست که با دیدن مهرِ سفید رنگِ روی پیشانی‌اش، لبخند خبیثش، روی لب‌هایش نشست و دست‌های نحیف دختر را محکم‌تر گرفت و رو به یکی از مأمورها گفت:

- ناقله!

و دخترک بیچاره، درمانده و بدنی لرزان، بغضش را فرو برد و با چشم‌هایی تَر و پر آب، به مأمورین نگریست.

ماهِ نقره‌ای، میان ابرهای سیاهِ آسمانِ شهر «گرین» که دیگر این شهر، سرسبز و با طراوت نبود، درخشنده به چشم می‌آمد. ابرهای سیاه، از جلوی ماه به کناری حرکت می‌کردند و نیمی از ماه کامل را می‌پوشاندند. شهرِ فرو رفته در سکوت، تنها مأمورین بودند که از سرِ شهر تا ته شهر را زیر پا می‌گذاشتند و آماده‌ی شکار بودند و آدم‌هایی که دستگیر می‌شدند، چه می‌شدند؟ 

تکیه بر دیوارِ بلند یکی از خانه‌ها، سرش را جلوتر برد به مأمورها نگریست. اخم‌های در هم تنیده‌ی قهوه‌ای رنگش و چشم‌های تیز زردش، روی دخترها و پسرهایی که نتوانسته بودند فرار کنند و در دستان مأمورهایی گیر افتاده بودند که پس از خارج کردن آنان از شهر، آن‌ها را به مکانی می‌برند که مردمِ آن‌جا، هرروز آرزوی مرگ می‌کنند. دندان‌هایش را روی هم فشرد که فک استخوانی‌اش، در دید آمد. کوین موهای خاکستری و بلندش که تا زیر گوش‌هایش می‌رسید و مقداری از آن، روی صورت سپیدش افتاده بود، به بالا فرستاد و همان‌گونه که چشم‌های خاکستری‌اش، روی مأمور‌ها بود، دستِ راستِ پوشیده از دستکشِ چرم و قهوه‌ایش که تا پایین آرنج دستش بود، درون جیب شلوار راسته‌ی سورمه‌ای رنگش فرو برد.

 

کوین: واقعاً این آدم‌ها، خیلی کودنند که بهترین جادوگرها رو می‌گیرن و شکنجه میدن.

کلاه شنلِ مشکی‌اش را جلوتر آورد و لب‌هایش را از هم گشود.

مایکل: مشخصه. وقتی یه چیزی به نفع خودشون نباشه، اون رو از بین می‌برند. جادوگرها، علاوه بر قدرت زیادشون، منفعت دولت مردها رو هم ازشون می‌گیره. برای همین این آدم‌های بی‌آزار رو می‌گیرن و از آدم‌های عادی دورشون می‌کنند.

کوین ادامه‌ی حرف مایکل را گرفت.

کوین: و اون‌قدر عذابشون میدن که نسلشون از بین بره.

نگاه زردِ مایکل، از روی مأمورین دور شده، گرفته شد و به کوین غرق در فکر زل زد.

مایکل: برایان بالاخره تونست نفوذ کنه؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سر کوین که رو به پایین بود و به چکمه‌های مشکیِ تا زیر زانوهایش، نگاه می‌کرد، بالا آمد. دستش را از جیبش بیرون آورد و دستکش دست دیگرش را بیرون کشید.

 

کوین: آره، بالاخره بعد از اون همه آزمایشی که روش انجام شد تا بفهمند یه جادوگره یا نه، تونست مهره‌ش رو پنهان کنه.

سرش را تکان داد که تکه‌ مویِ سپیدش، جلوی چشم‌ِ راستش ریخت و باعثِ اذیتش شد. دستش را بالا آورد و مویش را به کناری هول داد.

***

خورشیدِ گرم و تابنده، امروز را گرم‌تر از دیروز ساخته بود و برف‌های روی زمین و بر شیروانی‌های خانه‌های قدیمیِ خیابان «فبروئر»، آب شده بود و تنها بخار آبی بود که در هوا پخش شده بود. مردم از خانه‌هایشان بیرون می‌آمدند و با خوش‌رویی، به دیگران می‌رسیدند و «کریسمس» را تبریک می‌گفتند؛ اما برعکس دیروز، امروز خبری از برفِ همیشه درحال بارش، در شهر «گرین» که زمستان‌ها بارشِ سهمگینش را روی سرشانه‌های مردم می‌ریخت، نبود و به‌جایش، آفتاب به سرِ مردم می‌تابید.

انگار امروز از همان صبحش، مشخص بود که قرار است اتفاقی بیفتد. اتفاقی سهمگین که تمام مردمان شهر را روانه‌ی خانه‌هایشان می‌کند. اتفاقی که مادرها را از فرزندانشان جدا می‌کرد و صدای زجه‌های مشمئزکننده، درون شهر بپیچد. 

سه دسته از مأمورین، به‌سمت شهر آمدند و دست‌های زن‌ها و مردها را می‌گرفتند و به پیشانی‌هایشان می‌نگریستند. گویی امروز، شهردار «الکسی»، قصد داشت این ماجرا را تمام کند و به رئیس جمهورِ «لندن» بفهماند، شهرش در امان است.

صدای داد و گریه‌های بلندی که در شهر پیچیده شده بود، خواب را از چشمان دایانا ربود و از روی تختش بلند شد و با همان لباس‌خوابِ بلند و سفید رنگِ نخی‌اش، به سمت پنجره‌ رفت. مردم در تقلای نجات خودشان بودند و دستِ کمک به‌سوی دیگران دراز می‌کردند. مردهایی دستانشان، از پشت در دستانِ مأمورهای بی‌هویت بود، راه کامیون‌های پوشیده با پارچه‌های کِرمی رنگ را در پیش گرفتند و مأموران با بی‌رحمی، آنان را داخل کامیون پرت می‌کردند و بر کفه‌ی کامیون می‌افتادند.

دایانا با دیدن این وضعیت، دستش را روی دهانش گذاشت و به سرعت به‌سمت لباس‌های روی صندلیِ میز تحریرِ چوبی‌اش رفت. بلوز آستین پف‌دار سفید با آن چین‌های دور گردنش و شلوار راسته‌ی مشکی و پالتویِ کهنه‌اش را روی آن کشید و شالِ پشمی‌اش را روی موهای بلند و زغال‌گونش انداخت و دور گردنش پیچید، از اتاق بیرون رفت.

دین را در پذیرایی ندید و با قدم‌های بلند، درب را گشود

و به کوچه نگریست. دسته‌ای از آدم‌ها، سمت راست ایستاده بودند و مهرهای سفید رنگ روی پیشانی‌شان، برق می‌زد و جرقه‌های رنگینی به سمت مأمورین پرتاب می‌کردند. چشمان دریاگونِ دایانا، به تندی گرد شد و پایش را بیرون از خانه گذاشت.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای داد مردی را در میان هیاهو و گریه‌ها و زجه‌های مردم، از پشت سرش شنید و سرش را به تندی به عقب گرداند. دین به‌سمتش دوید و روبه‌برویش ایستاد. مچ دستِ راست دایانا را میان مُشتِ مردانه‌اش گرفت و صدایش را بالاتر از حد معمول برد.

دین: برو تو دایانا. برو، ممکنه گیرت بندازن.

آب دهانش را قورت داد و با جسارت کلامش، دستش را عقب کشید و در صورت سپید دین خیره ماند و متوجه‌ی زخم عمیق روی چشم چپِ دین شد که به‌خاطرش، نمی‌توانستند چشم دردمندش را باز کند و باد و کبودی، در چشم‌ می‌آمد.

دایانا: نمی‌رم. چه اتفاقی داره میوفته دین؟ چرا مأمورها یهو وحشی شدن.

دهان دین گشوده شد تا سخنی به زبان آورد و خواهرش را مطلع سازد که دنبال او نیز هستند و می‌خواهند او را از شهر نه، از کشور خارج سازند، اما با شوک الکتریکی‌ای که از پشت کمر تا مغزش رسوخ کرد و جان را از پاهای مردانه‌اش گرفت و جرقه‌ای تا پیراهنش آمد.

جیغِ ترسانِ دایانا بالا رفت و خواست به سمت برادرش رود، اما با دستی که دورش پیچید و دست دیگری که روی دهانش قرار گرفت، صدایش خفه شد و سخن مأموران را شنید.

- کجا رفت؟

- همین‌جا بود.

- لعنتی! باز در رفت‌. حتماً به قدرتش پِی برده.

سرش را به اطراف تکان داد، اما دست مردانه‌ای که روی دهانش بود، اجازه‌ی کنار رفتن نمی‌داد. دستکش سپیدش را می‌توانست ببیند. مردهای مأمور گفتند «قدرت»، گفتند «نیست». او که جلوی چشمانشان بود!

صدایِ سردِ مردی را کنار گوشش شنید و سرش را کمی متمایل به عقب کرد.

- دهنت رو می‌بندی و راه میای. می‌خوام دستم رو از روی دهنت بردارم و دستت رو بگیرم. تا وقتی پوستت، پوستم رو لمس کنه، تو دیده نمیشی.

سرش را تکان داد که دست مرد از روی دهانش برداشته شد و به سرعت، دستش را گرفت و گره‌ی دستش را از دورش باز کرد. 

گره‌ی دستِ مرد دور دستش بیشتر شد و او را به سمت دالانی که با یک بشکنِ مرد، به وجود آمده بود و توده‌های غبارِ سیاه رنگ اطراف دالان مشاهده می‌شد، هول داد؛ اما سر او به سمت برادرِ بزرگش بود که یکی از مأمورها، آن را روی شانه‌اش انداخت و موهای بلند و تا زیر گردنش، به پایین ریخته بود و در هوا تکان می‌خورد و دستانِ کشیده‌اش، تلوتلو می‌خورند و بلوزِ سپید و آستین پف‌دارش، خاکی شده بود و از دور نیز قابل تشخیص بود. سرشک‌های بی‌رنگ، در حدقه‌های بی‌نوایش دوید و دانه‌ی درشتی روی گونه‌ی یخ بسته‌اش افتاد. چه بر سر برادرش می‌آمد؟ می‌توانست نجاتش دهد؟ یعنی او مادر و پدرش را می‌دید؟ آن‌ها چه؟

سوال‌های متداوم و دلشوره‌ای عظیم در دلش راه پیدا کرده بود و حتی نفهمید که نیمی از دالانِ غبار گرفته را رفته است. تاریکی دالان، باعث شده بود چشم‌هایش را ریز کند تا بتواند جلوی پایش را ببیند. پشت آستینِ پالتویش را به گونه‌هایش کشید و اشک‌هایش را پاک کرد. سرش را بالا آورد به مرد مرموزی که هنوز دستش را به سختی گرفته بود، نگریست. چشم‌های زردش، در تاریکی دالان برق می‌زد و از زیر سربند سبز رنگی که به سرش بسته بود، نور کم‌رنگی بیرون می‌آمد که دایانا را کنجکاو کرد. دستش را از میان دستِ مرد بیرون آورد و با اخم‌های در هم فرو رفته، در جایش ایستاد که مرد نیز با کنجکاوی در جایش متوقف شد و سرش را به سمتش گرداند.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرش را با جسارت بالاتر آورد و با صدای بلندی گفت:

- من رو کجا می‌بری؟ اصلاً تو کی هستی؟ برای چی من رو گرفتی و نخواستی برم کمک برادرم؟

نیشخند مایکل، دندان‌های سفیدش را به نمایش گذاشت و سرش را بالا گرفت.

مایکل: اگه من تو رو نمی‌بردم، تو با کودن بازیت می‌گرفتنت.

دندان‌هایش را بر هم فشرد و سرش را جلو برد و در چشم‌هایش نگریست.

دایانا: مهم نیست. بهتر از این بود که دین رو تنها بذارم و خودم عین احمق‌ها فرار کنم.

مایکل سرش را تکانی داد و تکه‌ موی سپیدش که روی سربند سبزش بود، تکانی خورد.

مایکل: خیلی وقت‌ها باید عین احمق‌ها در رفت. درس اول!

نفس حرصی‌اش، در دالان پیچید و دادش را به سر مرد کشید.

دایانا: اصلاً تو می‌دونی خانواده چیه؟ می‌دونی وقتی تنها کسی که از یه خانواده چهار نفره، برات مونده رو هم ازت بگیرن و تو اهمیت ندی و راه خودت رو بکشی و بری، یعنی چی؟

با بالا بردن صدایش روی مایکل، اخم‌های در هم تنیده و صورتِ سرخ شده از خشمِ مایکل را به همراه داشت. هیچ‌خوبه نمی‌توانست صدایش را روی نگهبانِ اصلیِ شهر بالا ببرد و الان، این دخترکی که قدش تا زیر گلویش می‌رسید، با جسارت در چشمانش زل زده بود و صدایش را روی سرش انداخته بود. 

سرش را پایین آورد تا هم قَد دخترک شود. صدایِ آرام، اما پر از حرصِ مایکل، در گوش‌های دایانا پیچید و بی‌پروا نگاه‌اش کرد.

مایکل: بهتره ساکت‌شی و به راهت ادامه بدی، چون اگه من نبودم، الان مشخص نبود تو کجا بودی. پس بهتره ازم تشکر کنی و حدود خودت رو بدونی.

حرص و غیض در کلماتِ شمرده‌شمرده‌اش پدیدار بود و درون گوی‌های جسورِ دایانا زل زده بود. پوزخندی روی لب‌های نازک مایکل نشست و این‌بار بی‌توجه به او، به راه‌اش ادامه داد و دستانش را درون جیب شلوار راسته‌اش فرو برد و صدای پاشنه‌‌ی چکمه‌های چرم و قهوه‌ایش که تا ساق پاهایش بود، در دالان سوت و کور پیچید.

چشم‌هایش را بست تا بر اعصاب نداشته‌اش مسلط شود. گاهی با بلند کردن صدایش، باعث آزار دیگران می‌شد و شاید باید از آن مرد ممنون می‌بود که او را از دست مأمورین نجات داد؛ اما باید به او می‌فهماند که دنیا دست کیست تا «منم، منم»هایش را تمام کند. غیض در صورتش دوید. آن‌قدر غرور در کلام مرد بود که حرصش گرفت.

زیر لب زمزمه کرد:

- مردکِ از خودراضی.

و به دنبالش راه افتاد.

دالان طولانی، اما باریک را بالاخره پشت سر گذاشتند و به انتهای آن رسیدند.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آفتابِ تازه بالا آمده در شهری دور از شهرِ «گرین»، زیبایی خاصی را به آن‌جا داده بود. سایه‌ی برگ گل‌های اطلسی و گل‌های خاصِ شهر، روی زمینِ سنگی نقش بسته بود و بویشان، در هوای همیشه گرمِ شهرِ «آتلان» پیچیده بود و مشام‌ها را از بویِ خاصشان پر می‌کرد.

بالاخره از دالانِ تاریک، با بویِ مطبوع و غبارگرفته بیرون آمدند و نور تندِ خورشید، به چشم‌های تازه عادت کرده به تاریکی‌شان خورد و باعث جمع شدن چشم‌هایشان شد.

مایکل بی‌توجه به دخترک پشت سرش، دست‌هایش را از جیب‌هایش بیرون آورد و دکمه‌های پالتوی گرم و مشکی‌ و بلندش را دانه‌دانه باز کرد و آن را از تنش بیرون کشید. با صدای دایانا، گوش‌هایش تیز شد و به غرغرهایش گوش داد.

دایانا: چه‌خبره آخه؟ چه‌قدر گرمه؟ مگه میشه؟

و با کلافگی، شال پشمی و پالتویش را از بدنش خارج کرد و دو دکمه‌ی بزرگ و بالایی بلوزش را باز کرد که برق زنجیرِ طلایی‌اش، تلألو زیبایی ایجاد کرد.

صدای پایِ فردی را از دور شنیدند و سرهایشان به‌سمت صدا چرخید. کوین از دور به‌سویشان می‌آمد و لبخندِ همیشگی‌اش، روی لب‌های برجسته‌اش نشسته بود. پشت سرش، اندرو، اشلی و دنیز به‌سمتشان می‌آمدند. لبخند بزرگِ اندرو، از دور نیز به چشم می‌آمد.

هنگامی که به آنان رسیدند، دست‌های مشت شده‌شان را روی سینه کوبیدند و کمرشان را مایل به پایین خم کردند.

اندرو با آن موهای بیش از حد سپید و حالت‌دارش، سرش را برای دایانا تکان داد و دستش را به سمتش گرفت.

اندرو: روز بخیر بانو. اندرو هستم، نگهبان شهرِ آتلان.

لبخند کم‌رنگ، روی لبانِ دایانا نشست و دستش را به‌سوی اندرو دراز کرد و دستِ بزرگ و مردانه‌اش را میان دستش گرفت.

اندرو به پشت سرش اشاره کرد و کوینِ قد بلند را نشان داد. چشم‌های خاکستری رنگش، در آفتابِ درخشان و سرخ رنگ برق می‌زد.

اندرو: و اون دراز بی‌قواره هم کوینه!

چشم‌غره‌ی کوین، به‌سمتش پرتاب شد و دخترکی چشم‌آبی، با موهای سپید که بیش از حد به اندرو شباهت داشت، رو به اندرو کرد و گفت:

- بهتره خودت رو مسخره کنی اندرو.

دهان اندرو بسته شد و دستانش را به معنای «تسلیم» بالا آورد. 

دختر چشم‌هایش را از اندرو گرفت و به دایانا نگاه کرد.

- اشلی هستم، خواهرِ اندرو و نامزدِ کوین.

غرور در سخنانش غرق بود و انگار با گفتن «نامزدِ کوین» می‌خواست به دایانا هشدار دهد که دور کوین را خط بکشد. اخم‌هایش را به سختی کنترل کرد تا در هم فرو نرود و به‌جایش، لبخند دوستانه‌ای نثار اشلی کرد.

به دختری که کنار اندرو ایستاده بود و زخم‌هایی روی چشمِ راستش بود و عجیب او را یادِ دین انداخت، مخصوصاً آن چشمانِ یخی و زخمِ رویِ چشمش.

اشلی: اون هم دنیزه. دوست دخترِ داداشم.

چشم‌غره‌ی دنیز به‌سویِ اشلی پرتاب شد و نیشخند اشلی را به همراه داشت. لبخندِ کج، اما دوستانه‌ی دنیز به‌سمت دایانا رفت و او نیز مانند اندرو، دستش را به‌سمتش گرفت.

دنیز: خوشحالم که بالاخره اومدی این‌جا. رئیس که برای آوردنت خیلی این دست، اون دست می‌کرد.

چشم‌های ترسناک و زردِ مایکل، نگاهِ سرکش دنیز را نشانه گرفت و با آن چشمان وحشی، برایش خط و نشان کشید. انگار برایش سخت بود که غرورش زیر سوال رود.

ابروهایِ دایانا بالا پرید و به مایکل که ابروهایش را در هم تنیده بود، زل زد و لحن متعجبش به گوش‌ها رسید.

دایانا: واقعاً؟ آخه چرا؟

دنیز دهان باز کرد تا بگوید مایکلِ مغرور، برای اولین‌بار کنجکاوِ دختری شده است، اما با صدای مایکل، دهانش بسته شد.

مایکل: بهتره ادامه‌ی مبحثتون رو داخل عمارت ادامه بدید.

و به عمارتِ انتهای خیابان شلوغ که حتی از همان دور، درهای بلند و شیروانیِ قرمزش نمایان بود، اشاره کرد.

ویرایش شده توسط Mah
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موهای سیاه‌اش را به پشت سرش سوق داد و آن‌ها را جمع کرد و بالای سرش، با گیره‌ی تیره‌ای که همیشه در جیب شلوارش بود، بست. دستی بر گردن عرق کرده‌اش کشید و کنار دنیز حرکت کرد. شهر نسبتاً کوچک، با مردمانی زیاد که هرکدام به کاری مشغول بودند، اما کارشان، دایانا را متعجب ساخت.

مردی روی میزِ دو نفره‌ای نشسته بود و با آدمکی که با برگه‌های کاغذ ساخته شده بود، منچ بازی می‌کرد و جالب آن‌جا بود که آدمک، حرکت می‌کرد و بسیار باهوش‌تر از مرد بود. زنی درست در مغازه‌ی کناری مرد، نیرویی آبی رنگ را در هوا به حرکت درآورده بود و گل‌های تازه بیرون آمده از دلِ خاک‌های قهوه‌ای را می‌چید و درون گلدانِ چینی، با آن طرح‌های زیبا قرار می‌داد. سرش را به‌سمت چپ چرخاند و به دخترکی که با دست‌هایش، برف‌ می‌ساخت و به‌سوی هم‌سن‌هایش پرتاب می‌کرد و پسرکی شیطان، آتش را در دستانش شعله‌ور می‌ساخت و برف‌های دخترک را آب می‌ساخت و صدای بحث‌هایشان بالا می‌رفت.

جالب این‌جا بود که تمامی آدم‌های درون شهر، علاوه بر آن جادوها، مهره‌های سپیدی روی پیشانی‌شان دارند و تمامی آن‌ها، باعث بهت و تعجب دایانا شده بود که بی‌هیچ سخنی، به راه‌اش ادامه دهد و آنان را بنگرد‌.

سرش به‌سوی زنی که موهایش را بدون آن‌که دستی زند، تزئین می‌کرد و نیروی قرمزش در هوا جولان می‌داد که ناگهان، گلی روبه‌رویش گرفته شد! 

سرش را با تعجب بالا آورد و به کسی که گلِ سرخ را به‌سمتش گرفته بود، خیره شد. پسرِ مو مشکی و چشم‌های قرمزی که نقاشی‌هایِ روی گردنش، نخستین بخشی بود که به چشم‌های هرشخصی می‌آمد؛ اما چشم‌هایش بر خلاف چهره‌‌اش، شرارتی نداشت و به‌جایش مهربانی بود.

لبخندِ آرام رویِ لب‌های دایانا نشست و خواست گل را از روی هوا گیرد که ناگهان گلِ سرخ آتش گرفت و زیبایی‌اش را دو چندان کرد. شعله‌های رقصان و قرمزِ آتش، در چشمانِ دریایی دایانا در نوسان بود که صدای دنیز را در کنار گوشش شنید.

دنیز: اون زینه. یکی از پسرهای تجار عرب، اما به‌خاطرِ مثلاً بیماریش، دستگیر شد و اگه دقت کنی... .

به گردن زین اشاره کرد که زخم‌های عمیقی زیر آن نقاشی‌ها بود.

دنیز: رد طناب رو روی گردنش می‌بینی. نگاه به قیافه‌ش نکن، خیلی احساساتیه.

و سرش را زیر انداخت و به جلو رفت. به گلِ در هوا معلق مانده خیره شد و دستش را جلو برد تا گل را بگیرد که دستِ زین مشت شد و آتش را خاموش ساخت و جالب آن‌جایی بود که هیچ اثر سوختگی در گل نمایان نبود.

گل را در میان آسمان و زمین، گرفت و به‌سمت بینی‌اش برد و نفس عمیقی کشید. عطرِ خاصی زیر بینی‌اش پیچید که تا کنون آن را نبوئیده بود.

سرش را بالا آورد و به چشمانِ خاص و خیره‌ی زین زل زد.

دایانا: چه بویِ خاصی.

لبخند روی لب‌های زین پررنگ‌تر شد و تا خواست سخنی بر زبان آورد، صدای عصبی مایکل را شنید و همان لحظه غیب شد.

مایکل: کجا موندی دختر؟

اخم‌های دایانا در هم تنید و قدم‌هایش را تندتر کرد. هنگامی که به نزدیکی مایکل و دار و دسته‌اش که به انتظار او ایستاده بودند رسید، کنارشان ایستاد که مایکل سری برایش تکان داد.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مایکل: بهتره به‌جای سربه‌هوایی، کمی روی قدرت‌هات تمرکز کنی.

چهره‌ی در هم رفته‌اش را از او گرفت و به آدم‌های غیرعادیِ اطرافش زل زد. مایکل نفسِ عمیقش را درون ریه‌هایش جمع کرد و بازدم گرمش را به بیرون فرستاد. انگار آن دختر روبه‌رویش، چموش‌تر از آن‌چه که فکرش را می‌کرد بود. روی پاشنه‌ی پایش چرخید و جلوتر از همه، به‌سوی عمارتِ بزرگ رفت.

***

دستان بسته شده‌اش با طناب‌های کلفتی که به هیچ‌گونه نمی‌توانست آن را پاره کند، باعث عذابش شده بود. مکانی که مردم‌های به اصطلاح مریض را آن‌جا نگه می‌داشتند و به‌جای درمان، شکنجه می‌دادند؛ یک قلعه‌ی آهنیِ بیرون از شهر، در یک مکانِ بسیار سرد و خشک بود. دیوارهای آهنی و بدون هیچ پنجره‌ای که آدم‌ها، نور خورشید را از یاد برده بودند و صندلی‌های آهنی‌ای که هر فرد را روی آن بسته بودند و گاهی با دستگاه‌های برق‌آسا، آنان را عذاب می‌دادند.

صدای داد و ناله‌های کسانی که در اثر شکنجه، به خود می‌پیچیدند، در گوش‌هایش بود. سرش پایین بود و موهای سیاه و بلندش، دورش ریخته شده بود و زخم عمیق روی چشمِ چپش، عفونت کرده بود. وضعش از قربانی‌های دیگر، بهتر نبود و سرش تا به کنون گیج می‌زد. ضربه‌هایی که به سرش اصابت کرده بود، گیجی‌اش را تشدید می‌کرد. بدنِ بدون لباسش، پر از زخم‌های تازه بود که هیچ‌خوبه حتی برای تمیز کردنشان، به دیدارش نمی‌آمد. زخمِ عمیقی که روی کتف راستش بود، بر دردهایش اضافه می‌کرد و خونِ خشک شده‌ی کنار لبش، باعث تلخ شدن دهانش می‌شد؛ اما نمی‌توانست آب دهانش را بیرون پرتاب کند. 

هم‌سلول‌هایی که کم از وضعیت او نداشتند، گاهی سرفه‌های پی‌درپی می‌زدند و ناله‌هایشان در سلول پخش می‌شد.

صدای پاشنه‌ی چکمه‌های مشکی رنگی که قدم‌های پر صلابتی را به همراه داشت و بر زمین آهنین کوبیده می‌شد، در سکوتِ زندان پیچیده می‌شد و جلوی هر سربازی که می‌رسید، سربازها احترام می‌گذاشتند.

جلویِ درب سلولی رسید و روی پاشنه‌ی پایش چرخید و جلویش توقف کرد. سربازان جوان و قد بلندی که لباس‌های نظامیِ آبیِ لاجوردی رنگ، با کلاهِ نقاب‌دار و به همان رنگ روی سرهایشان بود و دستکش‌های پشمیِ سفید در دستانشان، به احترامِ فرمانده، دست‌هایشان را کنار گوششان گرفتند و درب سلول را برایش گشودند و به کناری ایستادند تا فرمانده داخل شود. نگاهِ سبز رنگش را دورتادور سلول چرخاند و سرش را با صلابت بالا گرفت و قدم‌های پر غروری به‌سمت یکی از صندلی‌ها برداشت.

صدایِ قدم‌های شخصی را شنید و سرش را به سختی بالا آورد. با دیدن فرمانده و نگاه تیز و برنده‌اش، پوزخندی گوشه‌ی لبِ خونینش نشست، اما با زخمی که گوشه‌ی لبش وجود داشت، صورتش جمع شد، اما از مضعش پایین نیامد.

ابروهای فرمانده با دیدن پوزخندِ دین بالا پریدند و تک خنده‌ای کرد.

فرمانده: اوه! چرا این‌طوری نگاهم می‌کنی پسر؟

درد زخمِ روی زبانش، اجازه‌ی سخن گفتن را به او نمی‌داد و تنها، دندان‌های چفت شده و نگاه برنده‌اش که نفرت در آن پدیدار بود، حواله‌‌اش کرد که باعث خنده‌ی بلندِ فرمانده شد.

فرمانده: اوه! حواسم نبود که زبونت رو موش جویده و نمی‌تونی حرف بزنی.

و قهقهه‌اش بالاتر رفت که نگاه‌های سرشار از نفرت هم‌سلولی‌ها را به دنبال داشت.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دست‌هایش را به پشت سرش برد و همان‌طور که سعی می‌کرد خنده‌‌ی شیطانی‌اش را کم‌تر کند، لب‌های نازک و صورتی رنگش را گشود و سرش را کمی به‌سمت دین کج کرد که تکه مویی از موهای سپیدش، روی صورتش ریخت و صدای جوانش در سلول پیچید.

فرمانده: فکر کنم نفوذی‌هامون تا الان به اندازه‌ی کافی توی شهر و مخصوصاً، بین گروه مایکل جا باز کرده و تا چندوقت دیگه هم شهر آتلان از بین می‌ره.

دستِ راستش را از حصار دستِ دیگرش رها ساخت و روی فک استخوانی و بیش از حد سپیدش کشید و ادامه داد:

- نیروهای ما هم اون‌جا نفوذ می‌کنن و... .

بشکنی در هوا زد و لبخند خبیثش را نثارِ دین و مردهای درون سلول تقدیم کرد. چگونه چنین مردِ جوانی که شاید از دین نیز کوچک‌تر باشد، تا این حد نفرت‌انگیز است و می‌خواهد آدم‌های بی‌گناه را به کام مرگ بفرستد؟ آن هم با شکنجه‌های دردناک و زجرآور!

صدایِ خشدارِ یکی از مردها که او را «دنی» می‌نامیدند، در سلول پیچید و سرها را به سمتش چرخاند.

دنی: چی از این کارهات بهت می‌رسه؟ قدرت؟ ثروت؟ مقام؟ این‌طوری و با زجرِ آدم‌هایی که خودشون نخواستن غیرعادی باشن، می‌خوای به مقام برسی؟ در آخر چی؟ یه روز تو هم می‌میری و همین مردم هستن که میان به کمکت، اما با این کارهات... .

صدای عربده‌ی بلند فرمانده «ایوان»، سلول آهنین را به لرزه درآورد.

ایوان: دهنت رو ببند مردک! تو هیچی نمی‌دونی و بهتره خفه‌شی، چون ممکنه زبونت رو از دست بدی. 

اما انگار مرد، امروز قصد از دست دادن زبان و یا شاید هم جانش را کرده بود که با صورتی سرخ شده از خشم، دهانش را می‌گشاید و فریادِ بلندترش را بر سر فرمانده‌ی جوان می‌کشد.

دنی: نه، تو خفه‌شو و بفهم که یه روزی این حکومت عظیمت، به فرش نشسته میشه و می‌رسه اون روزی که دستت رو جلوی همین آدم‌های غیرعادی دراز می‌کنی تا شاید کمکی بهت کنند.

صورتِ داغ و سرخ شده‌ی ایوان و بدن لرزان و رگ‌های بیرون آمده‌ی دستانش از فشار زیادِ مشت‌هایش، در چشم‌های مرد می‌خورد. نفس‌های از سر دیوانگی و تندی که باعثِ بالا و پایین شدنِ سینه‌ی ستبر ایوان می‌شود، داد بلندش را مخاطبِ سربازان بیرون از سلول کشید و سربازان بیچاره‌ای که صبح تا شب خواب ندارند، با هول و هراس، در سلول آهنین را باز کردند.

ایوان: سربازها؛ بیاید این مردک گستاخ رو از جلوی چشم‌هام جمع کنید و به اتاق شکنجه ببرید!

سربازها از دستورِ ایوان اطاعت کردند و به‌سوی دنیِ نگون‌بخت رفتند. دستانِ بسته شده با طناب را باز کردند و دست زیر بازویش بردند و او را از روی صندلیِ آهنی، بلند کردند. صدایِ فریادهای بلند دنی، هنوز در راهروی طویل پیچیده می‌شد و به گوش‌های زندانیان می‌رسید.

نیشخندی بر لبانِ فرمانده ایوان نشست و سرش را برای مردها تکان داد و با چشمانی که دین را نشانه گرفته بود، گفت:

- سزای آدمِ حراف همینه.

و عقب‌گرد کرد و به‌سوی درب رفت و آن را باز کرد و پس از خروجش، به هم کوبید.

ویرایش شده توسط Mah
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با کنجکاوی به اطرافش نگریست و دهان باز مانده‌اش را به سختی جمع کرد. قفسه‌های بلندِ کتابخانه‌ها، نخستین بخش زیبا و چشم‌گیر آن‌جا بود. کتاب‌هایی با مضمون‌های متفاوت و جلدهای رنگینی که هیچ نامی را رویش ثبت نکرده بودند و برای پیدا کردنِ کتاب مورد نظر، آن را از درون قفسه بیرون می‌کشیدند و صفحه‌ی اولش را مشاهده می‌کردند. سرش را بالا گرفت و به سقفِ نقاشی شده‌ی کتابخانه که با نگارهای خدایان و فرشتگانِ آسمانی، خیره شد و لبخندِ کم‌رنگی بر لب‌هایش نشست. قفسه‌ی کتب‌، تا سقفِ بلند رسیده بود و برای برداشتنِ کتب، باید از نردبان چوبی و چرخ‌دار استفاده می‌کردند.

مایکل به‌سوی یکی از قفسه‌ها رفت و نردبان بلندی که تا سقف می‌رسید را درون دستش گرفت و به‌سمت یکی از قفسه‌های دیگر رفت. نردبان را جلویش گذاشت و چند پله‌ را بالا رفت. با دقت، دانه‌دانه کتاب‌ها را از درون قفسه بیرون می‌کشید و درونش را می‌نگریست. دایانا بی‌توجه به او، به‌سمت یکی دیگر از نردبان‌ها رفت و چند پله را بالا رفت و به دنبالِ کتاب «شناختِ قدرت» گشت.

چندی بعد، دایانا موفق به پیدا شدن نسخه‌ای از کتابِ قطور، با یک جلد مشکی و مات شد و در همان زمان، مایکل نیز پایین آمد و به‌سویش رفت. کتاب را پشتش گرفت تا متوجه‌اش نشود.

مایکل جلویش رسید و کتاب را روبه‌رویش گرفت.

مایکل: بگیر این رو. این بهت درباره‌ی قدرت‌هات توضیح می‌ده.

دایانا نگاهی به کتاب کرد و نیشخند حرص‌دراری تحویل مایکل داد.

دایانا: زحمت کشیدی جناب رئیس اعظم، اما باید بگم خودم پیداش کردم.

و کتاب را از پشتش بیرون آورد و جلوی چشمانِ مایکل تکان داد. اخم‌های مایکل در هم فرو رفت و با دندان‌های کلید شده، نگاه‌اش کرد. سرش را برایش تکان داد و گفت:

- پس هر غلطی دلت می‌خواد بکن، دیگه به من ربطی نداره.

ابروهای دایانا از طرز رفتارِ مایکل بالا پریدند و با تعجب نگاه‌اش کرد. مانند برق گرفته‌ها رفتار می‌کرد و درکی از رفتارهایش نداشت. شانه‌ای بالا انداخت و به‌سمت یکی از میز‌های چوبی و قهوه‌ای رنگِ وسط کتابخانه رفت و کتاب را روی آن پرت کرد. همیشه کارش خواندن کتاب‌های فانتزی و قطور بود که حتی قطر آن کتاب‌ها، از این کتابِ جالب نیز بیشتر بود. جلدِ کتاب را کنار زد و سر فصلِ اوراق نخست را زیرِ لب خواند.

« قدرت شناسی»

«انواعِ قدرت»

«چگونگی شناخت قدرت»

«چگونگی استفاده از قدرت»

«قدرت‌های یکسان میانِ جادوگران»

انگشتِ اشاره و کشیده‌ی سپیدش را روی کاغذِ کاهی و بسیار قدیمیِ کتاب کشید و دانه‌دانه سرفصل‌ها را خواند. سپس شروع به اولین ورق کرد و دستِ راستش را روی میزِ صیقلی گذاشت و آن را حائلِ گونه‌ی راستش کرد و همان انگشتش را برای دنبال کردن متون، به کار گرفت. 

پرده‌های کنار رفته‌ از جلویِ پنجره‌های قدیِ قرمز رنگ میانِ هر قفسه‌ی کتاب، باعثِ برخورد تازیانه‌ی سرخ و گرمِ آفتاب به‌سوی دخترکی که در ضلع شمالی پشتِ میز، درحال مطالعه بود، بود. دستی که حائل گونه‌اش کرده بود را برداشت و دست‌هایش را با خستگی در هم تنید و به‌سمت بالا کشید که صدایِ قلنج‌هایش، در گوش‌هایش پیچید. دستانش را روی میز گذاشت و سرش را پایین آورد و خواست آن را نیز روی میز گذارد که با باز شدنِ دربِ عظیم و چوبیِ کتابخانه‌ی عمارتِ مایکل، سرش را چرخاند. اندرو درحالی‌که غرق در کتابِ قهوه‌ای و چرمش بود، داخل آمد و درب را پشت سرش بست. همان‌گونه که سرش را در کتاب فرو برده بود، به‌سمت ‌میزهای ضلع جنوبی رفت. چشم‌های دایانا، به کارهایش بود و او آن‌قدر محو جملات بود که متوجه‌ی حضور و نگاه‌هایش نشد. با بالا آوردن سرش و دیدن نگاهِ دریایی دایانا، لبخندِ پررنگی بر لب‌های درشتش آورد و به‌سمتش رفت. روبه‌روی دایانا رسید و ایستاد. با همان لبخند که کم‌رنگ‌تر شده بود، دستِ آزادش را روی گونه‌ی استخوانی‌اش کشید و گفت:

- می‌تونم بشینم.

دایانا لبخند کم‌رنگی به رویِ پسرکِ مو سفید زد و سرش را به نشانه‌ی «باشه» تکان داد که باری دیگر، لبخندِ اندرو پررنگ‌تر شد و کتابش را روی میز گذاشت و صندلیِ روبه‌روی دایانا را بیرون کشید و رویش جلوس کرد. به کتابِ باز جلوی دایانا اشاره کرد‌.

اندرو: چیزی هم فهمیدی؟

نیم نگاهی به کتابِ قطور کرد و شانه‌ای بالا انداخت.

دایانا: یه چیزهایی فهمیدم، اما هنوز هم برام غیرقابل باوره.

ابروهای اندرو بالا رفتند و سرش را تکان داد.

اندرو: چی غیرقابل باوره؟

پلکِ آرام و خسته‌ای زد و پس از خمیازه‌ی بلندی که دستش را روی دهانش گذاشت، تا دهان باز شده مانند اژدهایش را نشان اندرو ندهد، گفت:

- همین غیرعادی بودن، کارهایی که فقط توی داستان‌های فانتزی خوندم، همین‌که... .

حرفِ دایانا را پس از تکان دادن سرش، قطع کرد و دهانش را گشود.

اندرو: خب مشخصه، اگه داستانِ زندگیِ جادوگرها رو خونده باشی، می‌فهمی. ماها از نوادگان جادوگرها هستیم و بعد از ورودشون به شهر، بینِ مردمان عادی زندگی کردن، اما بعد از حدود یک قرن از زندگیِ ساده‌ی مردم عادی و جادوگرها، کسی به دنیا اومد که نواده‌ی جادوگر بود و جالب این‌جا بود که پدر و مادرِ اون فرد که حتی کسی نمی‌دونه دختره یا پسر، جادوگر هم نبوده و یکی از جادوگرهای دشمن با اون خونواده، بچه رو طلسم می‌کنه که توی بچگیش، کارهای عجیبی می‌کرد و ترس رو به دل مردم انداخت.

نفس عمیقِ اندرو پس از حرف‌هایش، در کتابخانه پیچید و بازدم گرمش را بیرون فرستاد. با این‌که مطالعه‌ی کمی از آن را داشته بود، اما باز هم شگفتی در چهره‌اش پدیدار بود. سرش را از افکار متفاوت، تکانِ نامحسوسی داد و زبان باز کرد.

دایانا: اون بچه...بچه‌ی کی بود؟

ویرایش شده توسط Mah
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اندرو دستی به بینی قلمی‌اش کشید و تا خواست دهان باز کند و خانواده‌ی او را معرفی کند، درِ عظیمِ کتابخانه گشوده شد و تعدادی از افرادِ شهر، وارد شدند و دهانِ اندرو بسته شد. ورقی به کتابش زد و دستِ چپش را که روی میز گذاشته بود، حائل چانه‌اش کرد.

اندرو: بعداً بهت میگم.

تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و موهای ریخته شده جلوی چشمانش را به پشت گوش‌هایِ کوچکش سوق داد. انگشت‌های کشیده‌اش را در هم تنید و با بلعیدن آب دهانش، گفت:

- نیروهای تو چیه؟

نگاهِ اندرو، باردیگر از کتاب بالا آمد و لبخندِ کجی گوشه‌ی لبش نشست و برقِ درونِ گوی‌های یخی‌اش، دو برابر شد. انگشت اشاره‌اش را به‌سوی دایانا گرفت که بادِ ملایمی، مانند نسیم صبحگاهی، میان موهایِ غیرگونش پیچید. لب‌هایش به لبخند گشوده شد و سرش را برای اندرو تکان داد.

دایانا: پس قدرت تو، باده.

شانه‌های پهنِ اندرو، بالا پریدند.

اندرو: قدرت. من بهش میگم عنصر، بهتر از اون کلمه‌ست.

سخنی به زبان نیاورد و خواست سرش را پایین آورد تا ادامه‌ی متونِ کتاب را بخواند، اما با کشیده شدن صندلی‌ِ کنارش، دست از ادامه کشید و با کنجکاوی سرش را بالا آورد و در صورت دنیز خندان نگاه کرد.

دنیز: فکر کنم با هم دوست شدید، نه؟

لبخند بر لب‌های دایانای دیرجوش، نشست. همنشینی با اندرویِ خوش صحبت، لذتبخش بود، با آن‌که خودش اهل سخن گفتن نیست، اما اگر فردی را بیابد که برایش حرف زند، پایِ حرف‌هایش می‌نشیند.

دایانا: دوست پسرِ خوبی داری. آدم از حرف‌هاش لذت می‌بره.

لبخند بر لب‌های دنیز، به اخم بدل شد و نگاه‌اش را از دایانا گرفت. با تعجب به نیم‌رخ دنیز نگریست که اشلی که روبه‌رویِ آن‌ها، میانِ اندرو و کوین نشسته بود، گفت:

- ایشون دوست ندارن، برادرم رو دوست پسرش خطاب کنی. بهتره دیگه بهش نگی.

چشم‌های دایانا از حرفِ اشلی گرد شد. نگاه‌اش را از او گرفت و به اندروی ِ اخمویِ کنارش زل زد. گویی این حرف به مذاقش خوش نیامده بود و شاید هم حسی به دنیز داشت. 

سعی کرد موضوع را کِش ندهد و سرش را پایین انداخت و سر در کتاب فرو برد.

نیم ساعتی بود که سکوتِ مطلق کتابخانه را فرا گرفته بود و تا یک ساعت دیگر، مردم از کتابخانه‌ی عمارت بیرون می‌رفتند. کتاب را بست و خمیازه‌ی کوتاهی کشید و انگشت‌هایش را درون موهایش فرو برد و کف سرش را خاراند و خواست از جایش برخیزد و کتاب را در قفسه بگذارد که دور کتاب، نورِ آبی رنگی روشن شد و کتاب از روی میز برخواست. نگاه‌ِ شگفت‌زده‌اش را از کتابِ درحال پرواز گرفت و به کوین زل زد که چشمکی نثار دایانا کرد.

- نیازی به بلند شدن نبود. می‌گفتی من کتاب رو می‌ذاشتم سرجاش.

و کتاب پروازکنان، به‌سمت قفسه‌ی مخصوص خودش رفت و در میان کتاب‌های دیگر جا گرفت. صدایِ ذوق زده و زمزمه‌وارش، در گوش‌هایشان پیچید.

دایانا: چه‌قدر شگفت‌آوره. کاش زودتر یاد بگیرم تا بتونم دین و مامان، بابام رو نجات بدم.

لبخند رویِ لب‌های کوین، پررنگ‌تر و امید دهنده‌تر شد و دست‌هایش را روی میز کشید.

کوین: نگران نباش دایانا، بالاخره یاد می‌گیری و خانواده‌ت رو هم نجات می‌دیم.

جمع شدنِ غمِ سنگین دوری از پدر، مادر و برادر، در چشمان آبی‌اش از دور نیز قابل دید بود. آهی از اعماق سینه‌اش کشید و روی صندلی جابه‌جا شد و آرنج‌های دست‌هایش را روی میز گذاشت و پنجه‌هایش را در موهای حالت‌دار و فِر درشتش فرو برد و آن‌ها را به عقب کشید که چشمانِ کشیده‌اش، کشیده‌تر شد. سرش را با بی‌قراری تکان داد و با صدایی لرزان، خطاب به کوین گفت:

- نمی‌دونم، امیدوارم سالم پیداشون کنم.

«امیدوارمِ» کوین، در مغزش پیچید و چشم‌ فرو بست. هنوز امیدوار است که برادرش را پیدا می‌کند و او را بیرون می‌آورد و از همه مهم‌تر، پدر و مادرش که سال‌هاست آنان را ندیده است و خانواده‌ی کوچکشان را دور هم جمع کند.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

برقِ آهنِ شمشیرهای تیز و برنده، بویِ تیرهای کشنده‌‌ی تفنگ‌ها، صدای کشیدن ماشه و پرتاب تیر از لوله‌ی کشیده‌ی تفنگ و دودی که از لوله‌ی کشیده‌ی آن بیرون می‌آید و هر پرنده‌ای که روی درختانِ اطراف زمینِ تمرینِ عمارت منحصربه‌فردِ مایکل نشسته بود را پَر می‌داد و با صدایِ برخورد بال‌هایشان به هم‌دیگر، در صداهای دیگر تلفیق پیدا می‌کرد.

مایکل دست‌هایش را درون جیبِ شلوارِ خاکستری رنگش فرو برد و قدم‌زنان، به‌سمت دایانایی که با هیجان اطرافش را می‌نگریست، رفت. روبه‌رویش ایستاد و در چشم‌هایش خیره شد.

مایکل: خب، تو رو آوردم این‌جا تا آموزش تیراندازی با تفنگ رو شروع کنیم.

تعجب در چشمانِ دایانا نقش بست و به صورتِ جدی مایکل نگاه کرد. متوجه‌ی منظورش نمی‌شد. مگر آن‌ها نیروهای خارق‌العاده‌ای نداشتند، پس برای چه تمرین تیراندازی؟ آن هم با تفنگ. مایکل که گویا تعجب را در نگاهِ دایانا خوانده بود، محکم و استوار از او فاصله گرفت و به میز چوبیِ کنار درخت‌های تنومند رفت و دستش را روی یکی از تفنگ‌ها کشید و لب گشود.

مایکل: حتماً الان به ذهنت رسیده که چرا تیراندازی؟ در صورتی که ماها قدرت داریم. باید بهت بگم که همه‌جا قدرت به کار نمیاد و باید از سلاح‌های آدم‌ها هم استفاده کرد.

یکی از تفنگ‌هایی که لوله‌ی بلندی داشت و خوش دست بود را برداشت و همان‌طور که زیر و رویش را چک می‌کرد، ادامه داد:

- یکی این‌که جادوگرها نمی‌تونن همه‌جا از جادوشون استفاده کنن، مخصوصاً در این زمان که جادوگرها برای انسان‌ها، حکم قاتل‌های وحشی رو دارن‌.

تُنِ صدای پر ابهتش، پایین‌تر آمد و رنگ غم به خود گرفت.

مایکل: اون‌ها ما رو وحشی می‌دونن و فقط یه دلیل داره.

گوش‌های دایانا برای ادامه‌ی حرفش و از همه مهم‌تر، دلیل دانستن وحشی و خشمگین بودن جادوگران را بفهمد؛ اما صدای مایکل به ابهت و قدرتِ گذشته‌اش برگشت و گلویش را صاف کرد و حرف را عوض کرد.

مایکل: دومین دلیل و اصلی‌ترین دلیل، پنهان کردن مهرِ روی پیشونی ماست.

سرش را چرخاند و به دایانا نگاه کرد. قدم‌های بلند، اما آرامش را به‌سویش برداشت و جلویش ایستاد. اسلحه را از روی لوله‌اش در دست گرفت و بچه‌قنداق* را به‌سوی او گرفت. ابروهای دایانا، همراه با نیشخندی که دندان‌هایش را به رخ می‌کشید، به اسلحه و نگاه غرورآمیزِ مایکل پرت کرد و بچه‌قنداق را در دست گرفت.

____

*بچه‌قنداق: پیش قنداق، محل قرار گرفتن دست در قسمت جلوی تفنگ و زیر لوله که ممکن است از چوب یا پلاستیک سخت باشد. 

 

پوزخندِ مایکل، بر اثرِ نیشخند غرورآمیزِ دایانا، بر لب‌های سرخش نشست و سرش را بالا آورد و از بالا، همان‌طور که افراد ضعیف‌تر از خودش را می‌دید و غرور از چشمانش ریزش می‌کرد، به دخترک زل زد و گفت:

- اما فکر نکنم تو حتی بلد باشی چه‌طوری تفنگ رو دستت بگیری. از دختربچه‌ی لوس و تخسی که من دیدم، این کارها ازش بعیده.

با تمام شدن جمله‌ی مایکل، خون در صورتِ دایانا دوید و از خشم، پلکِ راستش بالا پرید. حرفِ مایکل برایش گران تمام شده بود. سرش را بالا آورد و نگاهِ پر غیضی به‌سویش روانه کرد که تک‌خنده‌ی تمسخرآمیز مایکل را به همراه داشت و گویا با این عمل، آتش در انبار باروت انداخته باشند، فوران کرد و با سرعتِ بالایش، فاصله‌ی میانِ خودش و مایکل را از بین برد و خودش را در آغوش مایکل پرتاب کرد که مایکل جا خورد و دستانش در دو طرفش، در هوا پرتاب شد. اسلحه را بالا آورد و زیرِ چانه‌ی مایکل گذاشت و فشاری داد. چشم‌های مایکل از دردِ فشار لوله‌ی تفنگ، تنگ شد؛ اما خود را نباخت و با خون‌سردی به صورتِ حرصیِ دختر نگاه کرد.

دندان‌هایش را بر هم سابید که صدایِ سایِشش، تا گوش‌های مایکل رسید.

- حرفت رو پَس می‌گیری جنابِ مایکل، نگهبان اعظمِ شهر. مطمئن باش.

چشم‌های زرد و خبیث مایکل، ریز شدند و لبخند کجی نثار دختر کرد. لب‌هایش را غنچه کرد و همان‌طور که موهای مواج دایانا را در دستانش تاب می‌داد، گفت:

- هوم...که این‌طور. پس... .

چشمکی نثار دخترکِ جسور و خشمگین کرد.

مایکل: چه‌طوره یه مسابقه بدیم؟

مسابقه؟ چه در سرِ مردک مرموز می‌گذشت؟ حتماً می‌خواست بادِ دایانا را بخواباند تا به او بفهماند، هیچ‌خوبه برتر از او نیست.

لبخند کجی مانند پسرک زد و سرش را با قدرت تکان داد.

- خوبه. اون‌وقت می‌فهمی کی به کیه؟

بادِ گرم در باغِ بزرگ عمارت پیچید و مویِ سپید مایکل و موهای بلندِ دایانا را به رقص درآورد.

مایکل: صد در صد. با شرط بندی چه‌طوری؟

چانه‌ای بالا داد و در چشمانِ طلاییِ پسر زل زد. شرط بندی را دوست می‌داشت. می‌توانست پس از برد، هرچه که می‌خواهد از او بگیرد یا شاید هم... .

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخند پررنگ شده و زیبایش را نثارِ مایکل کرد و «باشه»‌ای زیر لب زمزمه کرد و در دل، از همان نخست به حالِ بیچاره‌ی مایکل خندید.

مایکل دستِ چپش را به پشت سرش برد و با یک حرکت، تفنگ کمری و طلایی رنگش را بیرون کشید. دستی به بدنه‌ی زیبا و بچه‌قنداقِ چرمی‌اش کشید و بی‌هیچ نگاهی به‌سمت دایانا، با سر تفنگ به بخشِ تیراندازی، در آن‌سوی باغ اشاره کرد که آدمکِ ساخته شده با علوفه‌ی خشک شده قرار داشت و روی سرش، سیبِ سرخی را گذاشته بودند، اشاره کرد.

مایکل: بهتره بریم اون‌جا. هرکسی به اون سیب شلیک کرد، برنده‌ست.

بی‌هیچ سخنی، جلوتر از مایکل به‌سمت جایگاه رفت. صدایِ پاشنه‌ی نازکِ کفشش، در سکوتِ باغ می‌پیچید و حس غرور را برمی‌انگیخت. بلوزِ سپید و تنگی بر تن داشت و رویِ آن، کتِ چرمِ قهوه‌ای رنگی پوشیده بود که آستین‌هایی نداشت و آستینِ بلوزش در دید بود. شلوارِ چرم و راسته‌ی تنگ و مشکی‌اش، زیرِ کفشِ پاشنه بلند و ساق‌دار مشکی‌اش رفته بود. کمربندِ طلایی دورِ کتش، در نورِ آفتاب برق می‌زد.

در جایگاهی که تعیین شده بود، ایستادند و مایکل گفت:

- خب، کی اول شلیک می‌کنه؟

نیم نگاهی به‌سویش کرد.

دیانا: من می‌زنم.

سری به نشانه‌ی «باشه» تکان داد و بازوهای تنومند و ورزیده‌اش را، روی سینه‌اش قلاب کرد و منتظر به او نگریست.

همان‌طور که آموزش دیده بود، پاهایش را به عرض شانه باز کرد و سینه‌اش را جلو داد. تفنگ را در یک خط گرفت و دست دیگرش را زیرِ دستی که بچه‌قنداق را گرفته بود، گذاشت و چشمِ راستش را بست. نفس در سینه حبس کرد و به هدف زل زد. انگشتِ اشاره‌اش را روی ماشه گذاشت. 

با کشیده شدن ماشه، نفس در سینه‌ها حبس ماند تا تیر خلاص شده و داغ، با چرخشی تند به‌سوی سیبِ هدف قراره گرفته رود و صاف در هدف بخورد. با پرت شدن سیب روی زمین، نفسش را با صدایی آرام رها ساخت و فوتِ بلندی بر لوله‌ی تفنگ که دود از آن خارج می‌شد کرد و سرش را بالا گرفت و با غروری زیاد، به مایکل چشم دوخت. با آن‌که هیچ تغییری در چهره‌ی مایکل مشاهده نمی‌شد، اما بهت، حیرت و تحسین را می‌شد در نگاهِ طلایی‌اش خواند.

قسمتِ بیرونی ماشه را دور انگشتِ اشاره‌اش چرخاند و به هدف اشاره کرد.

دایانا: شروع کن.

کناری رفت و مایکل جایش قرار گرفت. پاهایِ کشیده‌اش را در عرض شانه‌ی پهنش باز کرد و آماده‌ی شلیک شد. فکرهای شیطانی که در سرِ دایانا شکل می‌گرفت، باعث لبخند کم‌رنگش شد. دستِ مایکل روی ماشه رفت و تا خواست شلیک را صورت گیرد، دایانا نامحسوس تفنگ را در دست چپش گرفت و کنارِ پایِ مایکل را نشانه رفت و ماشه را کشید. یا صدایِ بلندِ گلوله و سوزش کمی که در پای راستش پیچید، شگفت‌زده اسلحه‌اش را بالا گرفت و ماشه را کشید که تیر از لوله خارج شد و یکی از پنجره‌های قدیِ عمارت را هدف گرفت!

صدایِ قهقهه‌ی شادِ دایانا، باعث شد از شوک بیرون بیاید و سرش را به‌سمتش گیرد.

لب‌هایش را بر هم فشرد و از میان دندان‌هایش، غرید:

- این چه غلطی بود تو کردی؟

دستش را روی دهانش گذاشت و دست دیگرش را به نشانه‌ی «تأسف» برای مایکل تکان داد و میان خنده، کلماتش را هجی کرد.

دایانا: .واقعا...واقعا که! این همه غرور توی صورتت ریختی و حالا...!

صدای خنده‌هایِ دایانا، به هیچ‌گونه قطع نمی‌شد و بر اعصابِ نداشته‌ی مایکل خط می‌انداخت.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دندان‌هایش را بر هم سابید و ابرو در هم گره زد. بادِ گرم دیگری که در باغ پیچید، هوایِ گرم را نیز به همراه داشت. باری دیگر قسمت بیرونی ماشه را دور انگشت اشاره‌اش چرخاند و در چشمانِ مایکل خیره شد.

دایانا: خب، اگه حرص خوردنت تموم شد، بهتره بریم ادامه‌ش.

لبخند روی لب هایش پررنگ‌تر شد و ادامه داد:

- و اما شرط‌بندی.

اخم‌های مایکل پررنگ‌تر شد و گفت:

- اما تو تقلب کردی.

خنده‌ی سرخوشِ دخترک، در فضای ساکتِ محل تمرین پیچید و سرش را به طرفین تکان داد.

دایانا: نوچ، نوچ، نوچ! دیگه نزن زیر حرفت نگهبان. بهتره پای حرفی که زدی، وایسی؛ وگرنه به همه میگم رئیسشون از یه دختر باخته.

و نیشخندی روی لب‌هایش نشست که دندان‌های نیشش را به نمایش گذاشت. عقب‌گرد کرد و همان‌گونه که صدایِ تیزِ پاشنه‌ی کفش‌هایش روی سنگ‌فرش، در گوش‌هایش می‌پیچد، راه داخل عمارت را در پیش گرفت که صدایِ مایکل در عمارت پخش شد.

مایکل: باشه، فعلاً دور، دور توعه. چی‌ می‌خوای؟

سر جایش ایستاد و ابروهای مشکی رنگ و کشیده‌اش را بالا فرستاد و لب‌هایش را متفکر جمع کرد و سرش را از روی شانه‌اش، به سویِ او چرخاند.

دایانا: هوم...چی می‌خوام.

روی پاشنه‌ی پای راستش چرخید و دست‌های کشیده‌اش را در آغوشش جمع کرد و با صدای بلندی ادامه داد:

- تویِ کتابِ قدرت شناسی، خوندم که توانایی من توی کنترل ذهنه. می‌خوام بعد از تمرینات، بریم توی شهر و... .

میان حرفش پرید و دست‌هایش را برای دایانا در هوا تکان داد.

مایکل: وایسا، وایسا. من متوجه نشدم.

شانه‌ای بالا انداخت و دستی به کتِ چرمش کشید و به جیب‌های کوچک روی سینه‌هایش زل زد.

دایانا: چیز خاصی نیست که نفهمی عزیزم. فقط کافیه من رو ببری تو شهر و کمی تفریح کنیم.

چشم‌های کشیده‌اش را بالا آورد و نگاه‌اش کرد.

دایانا: فهمیدی؟

صورتِ جمع شده از غیض مایکل، نگاهِ دایانای غرق در شیطنت و جسور را نشانه گرفت و یک کلام به زبان آورد.

مایکل: نه.

چشم‌هایش را با شرارت گرد کرد و سرش را کمی مایل به راست کرد که موهایش، از روی شانه‌اش پایین ریخت.

دایانا: نه؟

سر مایکل با اطمینان و غرور به بالا و پایین مایل شد که لب‌هایش را گشود.

دایانا: باشه. 

ابروی راست مایکل از تعجب بالا پرید. قبول کرد؟ اما انگار شک داشت که در سَر دخترک، نقشه‌ای نباشد.

دایانا دستی به بدنه‌ی نقره‌ای تفنگ دولولش کشید و در دست راستش گرفت. اسلحه را به سمت مایکل نشانه گرفت و با سوءظن پرسید:

- قبول نمی‌کنی دیگه؟

دهانِ مایکل از کار دایانا باز ماند و چشم‌هایش در شرفِ چاک خوردن گوشه‌هایش، گرد شد و سرش را به طرفین تکان داد.

مایکل: تو...داری چی‌کار می‌کنی؟ بذارش کنار.

شرور تابی به موهای بلند و حلقه‌دارش زد و سرش را کمی مایل به پایین کرد و چشم‌هایِ دریاگونش را بالا آورد و در همان حال، به صورتِ در حرص و بهت مایکل نگریست.

دایانا: مثل این‌که هنوز من رو نشناختی، نه؟

چشم‌های مایکل از تنفر پر شد و باد به پشت گردنِ سپید و صافش خورد و موهایِ کوتاه و تا زیر گوش‌هایش را به بازی گرفت. بازویِ پوشیده از بلوزِ سپید و جلیقه‌ی مشکی رنگش و کرواتِ قرمز رنگی دور گردنش بود، انگشت تهدیدش را مقابل دایانا گرفت و چندبار جلویش تکان داد.

مایکل: ببین دختر، اگه شلیک کنی... .

فشردن ماشه و شلیکِ پُرصدا و تیزِ تیر در هوا، به جلویِ پای مایکل اثابت کرد و خاک‌های قهوه‌ایِ اطرافِ پایش را در هوا فرستاد. دادِ بلندِ مایکل، به آسمان رفت و چشمانِ کوین و اندرو که در راهروی طویلِ عمارت، درحال گفت‌وگو و قدم زدن بودند، گشاد شد و دهانشان خودبه‌خود بسته شد.

کوین: صدای چی بود؟

اندرو: صدایِ دادِ مایکل بود.

ناگهان صدایِ بلندِ مایکل را تشخیص دادند و به‌سمتِ باغِ مجاور عمارت دویدند.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای کوبِش پا‌هایِ اندرو و کوین در راهرویِ مسکوت و طولانیِ عمارت، پیچیده می‌شد و برخی از مردمانِ شهر «آتلان» که در عمارت رفت و آمد و می‌کردند، نگاهشان به سمت آنان برمی‌گشت. بالاخره به باغِ مجاور عمارت رسیدند و با تصاویری روبه‌رو شدند که نخندیدن برایشان سخت بود. از همانِ دور و جلویِ درب عظیمِ ورود به باغ، عصبیتِ مایکل و خونِ دویده از خشمِ درون صورتش، مشخص بود. صدایِ خنده‌ی شیطنت‌بارِ دایانا، میانِ درخت‌های تنومند و بلند باغِ تمرینات، می‌پیچد. از تیراندازی‌اش، مشخص بود که مایکل با فردی ماهر روبه‌رو است که ناگهان صدایِ دادِ بلند مایکل، باعث خاموش شدن خنده‌هایش شد.

 

مایکل: خفــه‌شو دایــانا!

سیخ ایستادن هرسه‌ی آن‌ها و گشاد شدن چشم‌هایشان، با داد ناگهانیِ مایکل هم‌زمان شد.

صدایش را بالاتر برد و با غضبی بیشتر داد زد:

- اندرو؟ بیا این‌جا.

فرو بردن آب دهانِ اندرو با صدایی بلند، باعثِ خنده‌ی کوین شد، اما لب‌هایش را به هم فشرد تا لب‌هایش کش نیاید. اندرو با ترسی دروغین جلو رفت و گفت:

- من رو عفو کن. من خوشمزه نیستم.

نگاهِ غضب‌آلودِ مایکل در چهره‌ی غرق در شیطنتِ اندرو نشست و دهانش را چفت کرد.

مایکل: بهتره با دایانا شمشیرزنی رو تمرین کنی.

و نیشخندی زد. دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو برد و عقب‌گرد و با قدم‌هایی بلند، به‌سوی دربِ چوبی و شیشه‌ای عمارت رفت.

بر هم خوردن برگ‌های سبزِ درختانِ چنار به هم‌دیگر،‌ باعثِ کنار رفتن برگ‌های آویزان و بلندش می‌کرد. سنجابِ قهوه‌ای و کوچکی، همان‌طور که دستش حاملِ فندوقِ درشتی بود، با دستِ دیگرش تنه‌ی درخت را گرفت و با سرعت بالا رفت. خرگوشِ سپیدی پشت خانواده‌اش، جست و خیرکنان به‌سوی خانه‌ی درونِ زمین، میانِ شمشادها می‌رفت و پرندگانی که دسته‌ای مهاجرت به شهر می‌کردند و صدایشان در فضا می‌پیچید.

اندرو دستِ راستِ دایانا که حامل شمشیرِ نقره‌فام، با دسته‌ی آهنی و طرح‌دار را بالاتر آورد و با کلافگی در کلامش گفت:

- دایا، دستت رو صاف‌تر نگه‌دار. الان گاردت بهم خورده. 

کلافه موهایِ پخش شده در صورتش را به پشت فرستاد و صاف ایستاد. شمشیر را پایین آورد و روی زمین کوبید که نوکِ تیز آن، در زمینِ خاکی فرو رفت و صاف ایستاد. موهایش را بالای سرش جمع کرد و گیره‌ی آهنی‌ای که از جیبِ کتش بیرون آورده بود، جمع کرد.

خسته دست‌هایش را پشت گردنِ عرق کرده‌اش برد و سرش را روی دست‌هایش عقب‌تر برد.

دایانا: بسه لطفاً. دیگه نمی‌تونم رویِ پاهام وایسم.

دستِ چپش را رو به آسمان گرفت و با خستگی مضاعفی ادامه داد:

- هوا هم که تاریک شده. کلافه شدم از گرما.

اندرو خسته، شمشیرش را از زیرِ بغلش بیرون آورد و به‌سویِ شمشیرِ دایانا رفت و آن را از میانِ خاک بیرون کشید. سرش را تکان داد و خمیازه‌کشان، لب گشود.

اندرو: با...شه! برو بخواب که خسته شدیم.

سرش را برایِ اندرو تکان داد و دست‌هایش را پایین آورد.

پرده‌ی سپید و توریِ اتاق را پایین انداخت و به‌سمت صندلیِ چوبیِ روبه‌روی میزش رفت و آن را کمی بیرون کشید، روی بالشِ نرم و قرمزش جلوس کرد و دست‌هایش را روی میز گذاشت و کتابِ قطوری را از کنارِ چراغ‌قوه‌ی قدیمی گوشه‌ی میز را برداشت و جلویش گذاشت. جلدِ سرخ و طرحِ آناتومی آدم را کنار زد و عکس نقاشی‌ای را بیرون آورد. گویِ صورتی رنگ، با طرح‌های خاصی که روی آن بود. زنجیرِ خاص و طلایی آن، چشمِ هر بیننده‌ای را در خود جذب می‌کرد. این گوی، یک گویِ برجسته و اسرارآمیز بود، اما تنها یک قسمت از آن در گردنِ دایانا بود.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...