رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان عشق میان ما| mobina کاربر انجمن نودهشتیا


_.mobina._
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: عشق میان ما

نام نویسنده: مبینا نوروزی

ژانر: عاشقانه، تراژدی

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

گاهی اولین دیدار خوب نیست، ممکن است لجبازی میانمان باشد،اما تهش عشق است! 

عشقی که به آسونی میانمان شکل گرفت ولی به آسونی از بین نمیره و همیشگی‌است.

مقدمه:

زندگیت را طی کن، و آنگاه که بر بلندترین قله هایش رسیدی،

لبخند خود را

نثار تمام سنگریزه هایی کن

که پایت را خراشیدند

ویراستار:  @یگانه جان

@bita.mn

ناظر: @Negin jamali

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت یک

 

باصدای زنگ گوشیم چشم باز می کنم بدون نگاه کردن به شماره باصدای گرفته ناشی ازخواب جواب میدم:

- الو؟

- سلام خابالو اگه دوس داری بیدارشو دانشگاه دیر شد!

- وای رزاچرا زود تر زنگ نزدی؟

- هانی ینی چی مگه من مسعول بیدار کردنتم ؟

- اولا هانی نه و هانیه صد بار بدم میاد بعدم عزیزم وظیفته.

- خب بابا بلند شو آماده شو نیم ساعت دیگه میام دنبالت.

- باشه بای

- بای

به ساعت نگاه کردم ۷ بود خوب شد زنگ زد باید ساعت ۸دانشگاه باشیم ومن دیشب یادم رفته بود گوشیم رو بزارم رو ساعت،از تخت نازنین و گرمم بلند شدم رفتم دسشویی داخل اتاقم، بعد از شستن دست و صورتم از اتاق بیرون رفتم.

رفتم تو آشپزخونه دیدم پدر جان صبحانه می‌خورن سلام و صبح بخیر گفتم ویه صبحانه مشتی زدم مامانمم که تا ۱۲ظهر خواب بود بعدرفتم تو اتاق خوابم خب حالا چی بپوشم یه عالمه هم لباس دارما رفتم سر کمد ببینم چی بپوشم این که نه اینم که نه آره خودشه یه مانتو مشکی بلند جلوباز با یه شلوار لی و یه مقنعه مشکی درآوردم از کمد و پوشیدم .

با اینکه زمستون بود ولی هوا زیادی سرد نبود به به عجب چیزی شدم بعد کفش و کوله مشکیمم گذاشتم دم دست که خواستم برم بردارم رفتم سراغ بخش مورد علاقم آرایش خب اول یه خط چشمی کوتاه و بلند کشیدم و بعد ریمل و یه رژ گلبهی خشگلم زدم.

چه چیزی شدم همین‌طور که داشتم از خودم تعریف می‌کردم دیدم گوشیم زنگ خورد و بازم مزاحمی به نام رزا جواب دادم:

-  الو؟

- الو و کوفت بیا پایین نیم ساعته بهت زنگ میزنم.

خندیدم که بیشتر حرصش درآدو گفتم:

- حقته! وایسا آمدم

- کوفت بدو.

بدون اینکه چیزی بگم قطع کردم وکفشامو پوشدم زدم بیرون عه واقعا دمه در بود حتما می‌کشتم واسه همین خودمو به کوچه علی چپ زدم و رفتم سوارماشین شدم .

یه سلام کردم که اونم نامردی نکرد چنان چشم غره ای رفت که ترجیع دادم تا خود دانشگاه خفه خون بگیرم اخلاقشو میدونستم وقتی عصبانیه نباید کسی به پروپاش بپیچه وگرنه شیک پاچه ی طرف نابود شده این اخالقش به خودم رفته.

باصدایه رزا به خودم آمدم که میگفت رسیدیم پیاده شدیم رفتیم داخله دانشگاه اینور و اونورما یه نگاهی انداختم ببینم آرام و آنیتاکجان که آنیتارو دیدم روصندلی نشسته بود رفتیم پیشش سلام کردیم گفتم: 

- آنیتا آرام کو؟

- وای اون اکیپ پسره بودنا (تو دانشگاه یه اکیپ پسر بودن که پنج نفر بودن) 

- خب!؟

- یکیشون که فک کنم اسمش میلار بود آمد گفت باهاش کار داره الان یه ساعتی میشه رفتن هنوز نیومدن.

- آرام چرا با کسی که نمیشناسه رفته؟

- وای نه هانیه این یکی از اون پسرای اکیپ بود که همه آرزو دارن باهاشون حرف بزنن.

- هرچی بالاخره نمیشناسه؟

رزابین حرفمون پریدو گفت:

- خب آنی وهانی بیاخیالشون بیایین بریم تو کلاس پیداشون میشه

منو آنی:

- اوکی بریم.

رفتیم سر کلاس طبق معمول آخر کلاس سر جامون نشستیم تا بعد چند دقیقه آنی گفت:

- بچها میدونستین همین اکیپه هم توکلاسمونن؟

- نه بابا همینمون کم بود.

داشتیم همینطور حرف میزدیم که دیدم اکیپشون وارد کلاس شدن و دقیقاصندلیایه جلویه مانشستن. 

آنیتادخترخالمه و ۲۰سالشه چشماش مثل خودم قهوه ایی سوخته موهاشم تاباسنشه به رنگ خرمایی دماغش تقریباگوشتیه ولی به صورتش میاد لباشم گوشتیه ابروهاش هم مشکیه سال اولیه و چنتا از کلاس هارو باما هست مثل امروز و با رزا و آرام تو دبیرستان آشناشدم.

رزا چشماش مشکیه دماغش عملیه لباش تقریبا گوشتیه، ابروهاش قهوه ایی تیره یکم کلفته و موهایی بلوند تا گردنش داره لباشم نه بزرگه نه کوچیک.

و آرام هم چشماش طوسی و ابروهاش کلف و موهاش بلوند تا کمرش لباشم کوچیکه و دماغشم کوچیک کلا خشگله چند دقیقه بعد آرام و اون پسره وارد کلاس شدن به قیافشون نگاه کردم دیدم پسره میخنده آرام هم سرخ شده معلوم نیس پسره بهش چی گفته.

آرام آمد کنار من نسشت و پسره هم دقیقا صندلی جلویه آرام نشست روکردم سمت آرام و گفتم:

- چی می‌گفت؟

- بعد کلاس بهت میگم.

دیگه چیزی نگفتم از رزا شنیدم یه استاد دیگه آمده چون استاد قبلیمون تصادف کرده بود حدودا ۲دقیقه بعد از ورود آرام اینا استاد جدیدمون آمد حدود۴۸سالش بود رفت سمت میز و کفیش رو گذاشت و گفت:  

- سلام بچه‌ها محمد محتشم استاد جدیدتون هستم امیدوارم امسال رو درکنار هم به خوبی بگذرونیم بعد ازکمی صحبت گفت:

- خب بچه‌ها برای آشنایی بیشتر از اول تا آخر کلاس یکی یکی بلند شین و خودتونا معرفی کنین.

@G.Ha@ببعی معتاد@SnoWrita

@زیباسعیدی@hany.rS@A s R ᴀ@Parnian@Hasti.m@-Madi-

@یگانه@Bhreh_rah@reyyan@حنا در محلهی شنگول@Sahar_66

ویرایش شده توسط یگانه جان
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...