رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان عهد‌ گسل| ToloAm کاربر انجمن نودهشتیا


ToloAm
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ

نام رمان:   عهدگسل
نام نویسنده: عبیرباوی
ژانر:   عاشقانه ،   تراژدی ،   جنایی
خلاصه:
خسته از بالا پایین‌های زندگی و زمستان پایان ناپذیر آدم‌هایش، از دنیا زده شده،
اما به صورت مشکوکی به دست باندی خلافکار می‌افتد و این اتفاق آیینه‌ای می‌شود،
برای گذشته‌ای که سعی داشت فراموشش کند.

"همیشه عشق باشد؛ همیشه برکت"

ناظر:  @melika_sh

ویراستار: @یگانه جان

@-Atria-

 

 

 

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 11
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

خسته‌تر از آنم که بگویم رهایم کن و درمانده‌تر از چشمان بی‌فروغم، که بگویم خداحافظ!
دیگر نه التماس ماندن کسی را می‌کنم، نه اشکی دارم که بریزم؛ آدمی که میان عشق و محبت به دیگران غرق شده بود، حالا تمامش یخ زده و از کلی احساس و آن همه عشق، به بی‌حسی رسیده.
رفتنی‌ها را، تو همه رفته‌ای؛ بگذار این بار من آرامش رفتن را تجربه کنم.
هنگامی که برای اولین و آخرین بار، چشمانم را به روی همه چیز و همه خوبه می‌بندم، پا روی خورده شیشه‌های دلم می‌گذارم و می‌خواهم که از هر چه نبودن است خلاص شوم؛ با آن همه کابوسی که دیدم، از این خواب راحت بیدارم نکن،
فقط بگذار که بمیرم!

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک:

***حال***

تاریکی بیش از پیش به دلشوره چند ساعته‌ام چنگ می‌زد و دلواپسی، با ترکیدن دلم از غم، انگار سم در تمام بدنم پخش کرده بود که داشت مرا می‌کشت.
روی زانو خم شدم و بعد کمی سرم را بالا گرفتم تا نفسم جا بیاید و همزمان نگاهی به دور و برم انداختم.
اشک چشمانم، دیدم را تار کرده و فقط هاله‌ای از نور پراکنده چراغ ماشین‌های انگشت شمار، پیدا بود.
صاف ایستادم و اشکی که داشت از تیغه دماغم می‌چکید را پاک کرده، بی‌حال به سمت یکی از در خانه‌های زنگ‌زده کنار پیاده رو رفتم.
روی آخرین پله جلو خانه نشستم و خدایا، من آیلین و لادنم را از تو می‌خواهم!
سرم را به کف دستم تکیه دادم و به ساعت روی مچ دست چپم نگاهی انداختم و عقربه‌های روی عدد یازده، دلم را پیچ و تاب داد.
روی قاب سرمه‌ای‌ دست کشیدم؛ آن روز خاطره انگیز، شاید هم شوم و به نوعی هم خوب بود، هم بد.
روزهایی هستند که نه می‌شود خودشان را قضاوت کنی، نه واکنش آدم هایشان را!
مثل تولد بیست و چهار سالگی‌ام؛ مگر می‌شود روزهای تباه شدن را فراموش کرد؟!
با صدای مشکوک از آن نزدیک، شانه‌هایم نامحسوس، بالا پریدند.
احساس کردم چند نفر به این طرف نزدیک می‌شوند.
چشمانم را باز و بسته کردم؛ خدا بخیر بگذراند.
زیر چشمی سه مرد سیاه‌پوش را پاییدم؛ دستم کیف مشکی‌ام را چنگ زد و دست دیگرم، لرزان و بی‌پناه، روی آجر دیوارهای کناری را لمس کرد.
انگار زرنگ‌تر از این حرف‌ها بودند که هنوز قدم از قدم برنداشته، فهمیدند قصد فرار دارم. یکی از آن‌ها به طرفم پا تند کرد؛ جیغ خفه‌ای کشیده و ناخودآگاه عقب کشیدم.
یک طرف انتهای شالم را کشید و گردنم به عقب کشیده شد. احساس خفگی می‌کردم.
تیزی چاقو را زیر گردنم لمس می‌کردم.
به اطراف نگاهی انداختم، اما دریغ از یک نفر که از اینجا رد شود.
لب‌هایم را با بغض به هم فشردم و لعنت به من که وقتی دیدم اینجا پرنده هم پر نمی‌زند، نرفتم. لعنت به همه، لعنت به خانواده‌ام، لعنت به همه آن‌هایی که مرا به این حال و روز انداختند.
***
هنوز هنگ کرده به تمام اتفاقاتی که روی دور تند افتاده بودند فکر می‌کردم و هضم‌شان برایم طاقت فرسا.
گلویم از جیغ و دادهایی که کرده بودم می‌سوخت و چشمانم هم، از گریه! نگران خودم نبودم و هنوز توی سرم هزار فکر و خیال، از دوری آیلین و لادن می‌چرخید؛ نکند بلایی سرشان آمده باشد؟! با این فکر قلبم فشرده شد و اشک‌هایم دوباره از هم سبقت گرفتند.
در، بی‌هوا باز شد و نور بیرون از آن اتاقک، تاریکی را از هم گشود و اول پاها و بعد کم- کم، چهره مرد صورت زخمی جلوی نگاه بی‌رمقم نقش بست.
قدم‌هایش روبرویم متوقف شدند و من توی خودم جمع شدم و پیش پاهای بسته‌ام زانو بر زمین زد.
میان سردی اتاق، با دست و پای بسته، احساس بدی داشتم؛ مطمئن بودم الان با یک مرده مو نمی‌زنم.
دستش که به طرفم آمد به خودم لرزیدم و نگاهی به صورت ترسناکش انداختم و سعی کردم صدایم نلرزد وقتی پرسیدم:
- چه‌کارم دارین؟ برای چی من رو آوردین اینجا؟!
طناب‌ها را به طرفی پرت کرد و بی‌حوصله از جا بلند شد و گفت:
- من این چیزها رو نمی‌دونم، بلندشو باید بریم جایی! 
پیش از آنکه لب به اعتراض باز کنم، دستش را مقابل صورتم تکان داد و تهدیدوار گفت:
- چیزی که میگم رو آویزه گوشت کن؛ به من میگن اکبر چاقوکش، بخوای دورم بزنی و فرار کنی... .
مکث کرد و من هنوز با چشمانی گرد، ساکت، خیره به برق چاقوی ضامن دارش بودم؛ سکوتم را که دید، گفت:
- قاچ، قاچت می‌کنم، گرفتی؟
از صدای بلندش، ابروهایم در هم فرو رفتند و او بازویم را گرفته، به دنبالش کشیده شدم.

 

 @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط یگانه جان
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖 یگانه جان
  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو:

***گذشته***

انگار تمام در و دیوارهای خانه، به داشته‌های از دست رفته‌ام، دهان کجی می‌کردند. روی طاقچه‌ی اتاق نشستم و از پشت پنجره، حیاط خانه را از نظر گذراندم. هر چند توی این خانه، اکثر اوقات، جنگ و دعوا بود اما حیاط را دوست داشتم و زمانی که دلگیر می‌شدم، گوشه‌ای از این حیاط می‌شد پاتوق اشک‌هایی که دلگیرتر بودند. بی‌حوصله به دیوار تکیه دادم و دور تا دور اتاق، چشم چرخاندم. کمد‌ قدیمی جهیزیه مادر و تعدادی رخت خواب، گوشه‌ی اتاق مشترکم با لادن و لمیس بود.
با یادآوری حال و هوای این روزهای لمیس، لبخند زدم. با این همه دردسر و مشکلاتی که دست و پایمان را گرفته اما لمیس این روزها، عجیب خوشحال است! من از خوشحالی او خوشحال‌تر و او کاش با حمید خوشبخت شود.
با صدای بلند به هم کوبیده شدن در اتاق، از جا پریدم و الحق که حلال‌زاده است! سری تکان دادم و غم چشمانم هم از خوشحالی‌اش نکاست‌.
با ذوق، خیره به چشمانم گفت:
- جات خالی، با حمید رفتیم آب هویج بستنی خوردیم.
با غم چشمانی که ترس به آن‌ها اضافه شده بود، گفتم:
- بابا می‌دونه؟!
نه کشیده‌ای گفت و من ادامه دادم:
- لمیس، اگه بابا بفهمه، می‌دونی چه شری به پا می‌کنه؟
انگار چیزی تازه به یادش آمده باشد، با شگفتی نگاهم کرد.
- راستی کتاب‌هات چرا...
حرفش را با هق هقی که قاب لبخندش را شکست، قطع کرد و او بود که در آغوشم گرفت، و نفس کشیدم حس‌های خواهرانه را، و ناله غمگینش از ته چاه بود.

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ToloAm
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت سه:

غم‌زده، سرم روی پاهای بغل گرفته‌ام بود و هر چه مادر اصرار می‌کرد، لب به غذا نمی‌زدم.

- پاشو مادر! تو که ناهار هم نخوردی.

با صدای خفه‌ای زمزمه کردم:

- اشتها ندارم.

کنارم روی دو زانو نشست و با صدای آرامی گفت:

- بابات سر سفره نشسته، ببینه نیستی عصبانی میشه.

بلاخره سرم را بالا گرفتم و نگاهم روی صورت تکیده و خسته‌اش نشست.

- خب عصبانی بشه. دیگه چه آرزویی برام مونده که از ترس گرفتنش ... 

حرفم را با اخم‌‌های درهم قطع کرد و غرید:

- هیس! دختره چشم سفید، این حرف‌ها رو دیگه نزنیا! و گرنه من می‌دونم و تو، هر چی بشه، احترام بزرگترت واجبه! 

کلافه دست به سردرد گرفته‌ام بند کردم و گفتم:

- آخه من کی بی‌احترامی کردم؟ اصلاََ دلیل این کار بابا رو نمی‌فهمم.
حرفی نزد. چشمانم را ریز کرده خیره مادر شدم که نگاهش را از من می‌دزدید و گوشه روسری‌اش را دور انگشتش می‌پیچاند.

 - مامان!

حتی سرش را بلند نکرد. دستم را روی دستانش گذاشتم و سر خم کردم و گفتم:

- مامان! نگاهم کن.

اما کاش نمی‌گفتم. غم چشمانش دلم را مچاله کرد و به شور انداخت.

- شما چیزی رو داری از من پنهون می‌کنی؟ یک چیزی هست که باید بدونم، ولی نمیگی.

رنگش پرید و دستانش از زیر دست یخ زده‌ام سُر خوردند و زمزمه کرد:
- بابات، از وقتی عمت دخترش رو شوهر داده، باباتم هوایی شده که ... که ازدواج کنی.

مات نگاهش کردم و آرام گفتم:

- مامان مگه من چند سالمه؟ آخه هجده سال هم سنه برای ازدواج؟

دستش را به زانویش گرفت و همزمان که بلند می‌شد گفت:

- تو نمی‌خواد به ما یاد بدی.

@melika_sh

@-Atria-

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار:

بغض کرده سر سفره نشستم. لمیس برایم ماکارونی کشید و مامان روبروی من و کنار بابا نشسته، گفت:

- لیلی، ماکارونی‌ها! 
لب‌هایم را به هم فشردم و نگاهم را بالا آوردم. این یعنی "ببین مادر! کنار همه این ناخوشی‌ها من رو داری که دوسِت دارم" یعنی "می‌دونم زندگی مزه دهن دلت رو تلخ کرده ولی من هنوز یادمه چی دوست داری".

سر تکان دادم و نگاهم پایین افتاد. چقدر خوب! هیچ چیز نداشته باشی، اما کسی را داشته باشی که هنوز دوستت دارد.
با صدای برخورد قاشق چنگال با بشقاب، آنی سرم بالا رفت و چشمم به صورت کلافه بابا افتاد.

- من بدتون رو نمی‌خوام بابا.

همین! گفت و از سر سفره بلند شد و انگار جای خالی‌اش، تمام خانه را خالی کرد و دور سفره خلوت شد، چقدر سایه بابا سنگین است.
بلند شد و ندید که گرفتگی صدایش دلم را خون کرد و خون، روی کتیبه آرزوهایم چکه کرد.

لمیس آهی کشید و گفت:

- از همون اول که اومد خونه دست- دست می‌کرد چیزی بگه، می‌خواست بگه‌ها، ولی نمی‌تونست.

گنگ اخم‌هایم را درهم کشیدم. این حالت‌های بابا، به من بی‌گناه هم، حس، گناهکار بودن می‌داد.

صدای بچگونه لادن سکوت شیشه‌ای بینمان را شکست:

- بابا مریض شده؟

مامان دست به پیشانی بند کرد.

- نه مادر! دور از جونش. فقط ... فقط فکر خیال آدم رو می‌کشه؛ بابات تو تردید داره غرق میشه، کسی هم غیر از خودش نمی‌تونه نجاتش بده.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج:

***حال***

از پله‌هایی که وسط سالن بود و به بالا راه داشت، بالا رفتیم؛ راه پله انگار به دو راهرویی که درهایی زیادی داشت، منتهی می‌شد و پر از مردهای کت و شلواری بود که ظاهرشون بی‌شباهت به بادیگاردها نبود.
اکبر تقه‌ای به در زد و در را با مکث باز کرد؛ اشاره‌ای به من کرد که دنبالش بروم. دستان یخ زده‌ام را در هم چفت کردم و با نگرانی، چشمانم را دور تا دور اتاق چرخاندم. کاغذ دیواری‌هایی با زمینه آبی نفتی و نقوش طلایی، تمام وسایل آن اتاق، مثل رنگ مبلمان و پرده‌ها، تلفیقی از این رنگ‌ها بود.
نگاهم روی مرد سیاه پوشی خشک شد که نقاب روی صورتش تا نیمی از بینی خوش فرم مردانه‌اش را پنهان کرده بود. شعله‌های آتش را از این فاصله هم می‌توانستم از چشمان خیره کننده‌اش ببینم.
- سایه‌ی مرگ؟
با تعجب به مرد سیاه پوش نگاه کردم؛ اسم این مرد، سایه‌ی مرگ بود؟ یعنی آدم می‌کشد؟!
بی‌حرف از پشت میز بلند شد و من توانستم پالتوی چرم مشکی و بوت‌های براقش را ببینم؛ موهای پرکلاغی‌اش، چهره نیمه پنهانش را خشن‌تر نشان می‌داد و چند طره از موهایش، روی نقاب افتاده بودند.
دو شعله آتش، هر لحظه بیشتر شعله می‌گرفتند. فک خوش ترکیبش تکان خورد و خونسرد، اکبر را صدا زد.
تابلو بود که آرامش الانش، آرامش قبل از طوفان است.
- بله آقا؟!
پلک چشمانش را، برای یک لحظه روی هم فشرد و من هنوز سردرگم چهره‌ی عجیبش بودم؛ انگار که او را می‌شناختم و سال‌ها است که گمش کرده‌ام!
صدای بم ولی خشدارش، لرزه به تنم انداخت وقتی که رو به اکبر گفت:
- اشتباه کردی، اشتباه کردی عوضی.
اکبر با حیرت زیر لب گفت:
- چی؟!
با دست اشاره‌ای به من کرد و صدا بلند کرد که:
- اشتباه کردی.
- ولی من دیدم که...

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ToloAm
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش:

به سمت اکبر خیز برداشت؛ از ترس جیغ خفه‌ای زدم و او یقه اکبر را میان مشتش گرفت و حرف اکبر قطع شد.
اکبر را به طرفی هول داد و با قدم‌های بلند خودش را به من رساند و در کمتر از یک ثانیه سوزشی کل صورتم را گرفت.
روی زمین پرت شدم و موهای سرکشم باز شد و صورت سیلی خورده را پنهان کرد؛ لگدی به قفسه سینه‌ام زد؛ نفسم بالا نمی‌آمد و با لگد بعدی، پیش از آنکه پا پس بکشد، روی بوتش خون بالا آوردم. ندیده می‌دانستم که الان با صورت جمع شده به این اثر هنری خیره شده، برعکس منی که یاد زندگی‌ام افتادم و حالت تهوع، سرگیجه‌ام را تشدید کرد.

شنیدم که رو به اکبر که مات این صحنه بود، گفت:
- ببرش زیر زمین.
صدای بلند شدن لولای در، خبر از آمدن کسی را می‌داد، اما آنقدری جان نداشتم که بتوانم ببینمش. قفس سینه‌ام می‌سوخت و چشمانم، حتی با حس تابیدن نور به آن اتاقک نمور هم خیال باز شدن نداشتند. آنقدر سکوتِ آنجا پر از سکوت بود که وقتی آن شخص قدم از قدم برمی‌‌داشت، حس می‌کردم دارد روی روح خسته‌ام قدم رو می‌رود. صداش خش- خش لباس‌هایش متوقف شد. حس اینکه الان شخص ناشناس، کنارم زانو به زمین زده، از عطر ملایمی که واضح زیر بینی‌ام پیچید، زیاد هم سخت نبود.
- بیداری؟
چقدر دلم می‌خواست، من که نه، اما دلم دهن باز کند و با همان حالت سرگردانی بگوید:

- خودم هم نمی‌دونم؟!
واقعاََ هم نمی‌دانستم و اگر به انتخاب خودم بود که همان خواب را انتخاب می‌کردم؛ ولی به شرط خواب به خواب شدن که فرصت دیدن کابوس را نداشته باشم.
- می‌تونی بلند بشی؟
کاش خفه شود؛ هم صدایی که ترحم می‌بارید هم لحن دلسوزانه‌اش هر دو در نطفه به چه کار من می آمدند، وقتی آنقدر زمینم زده بودند و هل داده شده بودم و تمام صورت و درون هستی‌ام، نیست و نابود شده بود؛ من چطور بلند می‌شدم؟ با کدام نا؟!
چیز نرمی روی آن نیمه سیلی خورده صورتم کشیده شد و سوزش صورتم بیشتر شد.
داشت بقیه صورتم را معاینه می‌کرد و من نیم خیز شده، عقب کشیدم.
- ساعت خواب!
طعنه‌اش را بی‌جواب گذاشتم و نگاهش را هم چشمانم فقط روی نور لای درز میان در نیمه باز اتاق، خشک مانده بودند.
دوباره گفت:
- اسمت چیه؟
زبانم را روی لب خشکم کشیدم و گفتم:
- چه فرقی می‌کنه!
این بار شخص ناشناس ساکت بود.
نفسی گرفتم و ادامه دادم:
- آدم‌ها میان با هم زندگی میکنن، بزرگ میشن، عاشق میشن، میرن، می‌میرن اما! هیچ‌وقت هم‌دیگر رو نمی‌شناسن. چه فایده؟ گفتن اسم، وقتی خودت رو هیچ‌وقت نشناسن، وقتی آدم‌ها رفتنشون به آسونی آمدنشون هست، چه فایده که شناخته بشن؟!
سکوتش که طولانی شد، چشمانم چرخیدند در نگاه خیره‌اش مکث کردند. نور بیرون اتاق، رنگ موهایش را روشن‌تر کرده بود و قهوه‌ی نگاهش، هنوز در چشمانم چرخ می‌زدند و دنبال کشفی یا چیزی بودند؛ چیزی مثل دلیل!
بلند شد، چند قدم عقب رفت تا به دیوار کنار در چسبید و دستانش را از پشت به هم قفل کرد.
- چرا آوردنت اینجا؟
چانه‌ام را که روی دستان به هم گره خورده‌ام گذاشتم، دوباره نگاهم به او کشیده شد و فقط گفتم:
- سوال منم این بود.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ToloAm
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

درست نمی‌دانم چند روز و چند شب گذشته بود، حس این‌که من مرده‌ای بودم که تمام دوست و آشناهایش، بعد از این‌که او را توی گور خوابانده‌اند و رفته‌اند پی کار و زندگی‌شان، روز به روز در من تشدید می‌شد. 
اما وقتی همان فرزاد نام با صورتی که لبخند محوش چشمک می‌زد در آن اتاقک نمور و سرد را باز کرد و گفت:
- نمی‌خوای دخترهات رو ببینی؟
انگار که نفسی در من دمیده شده، صورتم بالا رفت و بی‌جان از هوای بودن دردانه‌هایم نفس گرفتم.
قفسه‌ی سینه‌ام با هر بار نفس کشیدن درد می‌کرد. مثل دردهایی که با هر بار دست گذاشتن روی آن‌ها، مرغ سرکنده می‌شوم؛ مثل عشقی که با هر بار به یادم آمدنش، دوباره عفونت می‌کند و دردش مرا می‌کشد.
فرزاد در اتاقی را باز کرد و کنار رفت. خیره به لادن که آیلین را با بغض در آغوش گرفته نگاهم می‌کرد، دستم از روی چارچوب در سر خورد و کشان- کشان خودم را به آن‌ها رساندم. هر دو را بغل کردم، انگار که می‌خواستم آنها را در وجودم حل کنم که از من دور نشوند. صورت گریان هر دو را بوسه باران کردم و از گوشه چشمم معلوم بود که فرزاد رفته. آیلین بلند گریه می‌کرد و صورتش را به من چسبانده بود.
چند لحظه بعد، من به دیوار پشت سر تکیه داده بودم و سر لادن روی شانه من و به آیلینی نگاه می‌کردیم که با گریه خوابش برده بود.
- اذیتتون که نکردن؟
- نه، فقط... .
پی حرفش را گرفتم و دلواپس گفتم:
- فقط چی؟
- نبودنت اذیتم کرد.
صدای لادنم بوی گریه می‌داد. چه خوب که جای من نبود، که زبانم لال اگر بود، چطور می‌خواست آن همه نبودن‌ها را به شانه‌های نحیفش بکشد. راستی مگر من شانه‌هایم چقدر تحمل دارند؟!
از زمان بی‌خبر بودم و هنوز دستی آیلین را به آغوش می ‌فشردم و دست دیگرم، انگشت‌هایش لابه‌لای خرمن طلایی لادن می‌دویدند؛ فقط از پشت پنجره اتاق که پرده‌های تیره رنگش کنار زده شده بودند، دیدم که هوا رو به روشنی می رود.
نفس عمیقی کشیدم و سرم را به دیوار تکیه دادم. می‌ترسیدم بغضم بشکند و سر و صدایش دو فرشته‌ام را بد خواب کند. نمی‌دانم کوله و لوازمم را کجا برده بودند اما دوست داشتم که الان خودم را به در و دیوار می‌زدم تا گوشی‌ام را بدهند که بگویم الان کلی آدم نگرانم هستن. اصلاََ، اصلاََ خودخوری می‌کردم که الان چشم به راهم هستند و حتماََ برای پیدا کردنم شهر را زیر و رو کرده‌اند. ولی زهی خیال باطل! حال اسیری را دارم که چشم به در ندوخته و منتظر نیست و می‌داند کسی منتظرش نیست، که فقط می‌گذرد تا بگذرد و دلش برای دنیای پشت دیوارهای بلند زندان تنگ نمی‌شود، چون می‌داند اصلاََ کسی نیست که بخواهد چشم انتظارش باشد.

@melika_sh

@-Atria-

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت:

خسته بودم، اما هنوز خستگی‌ام در نرفته و روزگار بازی تازه‌ای را شروع کرده. بازی‌ای که نمی‌داستم ادامه بازی‌های قبلی سال‌ها پیش است. بی‌آنکه بخواهم پلک‌هایم نرم روی هم افتادند و خستگی‌هایم در برابر خواب کم آوردند.
صبح که چشمانم به روی جای خالی لادن باز شدند، یکهو تمام آرامشی که دیروز از دیدنشان داشتم، دود شد رفت هوا. شالم را کج و کوله روی سرم کشیدم. سر و صدا و جیغ آشنا، هر دقیقه که می‌گذشت بیشتر می‌شد. 
آیلین را لای پتوی کوچولویش پیچانده، او را بغل گرفتم و به سمت پایین دویدم. آنقدر از صحنه پیش رویم شوکه شدم که نزدیک بود چند پله آخر را نبینم و آیلین از دستم پرت شود که به خودم آمدم.
- دارین چه غلطی می‌کنید؟!
اکبر از گوشه‌ی چشم نگاهم کرد و گفت
- هی برو بالا، کاریت هم نباشه.
فرزاد سکوت کرده بود و سر پایین انداخته حتی نگاهم نمی‌کرد.
- داری خواهرم رو اذیت می‌کنی بعد من کاریم نباشه؟!
لادن اشک‌هایش بیشتر ریخت و با ناله درمانده آجی صدایم زد، من دیوانه‌تر شدم که با صدای بلندتری گفتم:
- حرف بزن!
- چه خبرته؟
به سرعت به طرفش برگشتم که تازه آمده بود و خونسرد مرا نگاه می‌کرد.
- خواهرم رو چیکار دارین؟
سرش را بالاتر گرفت و از بالا نگاهم کرد و من بیشتر از او متنفر شدم، گفت:
- یعنی تو خبر نداری اینجا کارمون چیه؟
فقط نگاهش کردم، حتی قلبم هم منتظر بود که برای لحظاتی نزد.
سکوتم که طولانی شد، بی‌آنکه نگاهش را از رویم بچرخاند، اکبر را مخاطب قرار داد و گفت:
- اکبر تو بهش بگو این‌جا دقیقاََ کارمون چیه؟
اکبر، مرد صورت زخمی این روزهای سیاه، سرش را که پایین انداخت گفت:
- قاچاق مواد و آدم.
زبان خشک شده‌ام را چرخاندم و زمزمه کردم:
- خب؟
سرش را کج کرد و گفت:
- خب دیگه! پس این رو هم باید بدونی که تو و این دوتا دختر، خونه‌ی خاله نیومدین.

نیشخند زد و گفت:
- چی‌شد؟ چیزی از نقشه‌های وحید یادت نیومد؟
لب‌هایم را به هم فشردم که به گریه نیفتم و گفتم:
- من هیچی نمی‌دونم.
خونسردی‌اش داشت کم‌- کم مرا به وحشت می‌انداخت، مخصوصاََ وقتی گفت:
- مشکلی نیست.
و به اکبر و دو مردی که لادن را گرفته بودن اشاره‌ای کرد و قاطع و سرد گفت:
- ببرینش.
لعنت به تو مرد نامرد، به بی‌رحمی‌ات. جیغی مثل سوت توی مغزم پیچید و من با یک دست آیلین را محکم گرفتم و با دست دیگر سعی کردم نگهبان‌ها را از بردن لادن منع کنم.
- ولش کنید، شما رو به مقدساتی که می‌پرستین، ولش کنید.
داشتن از در بیرون می‌رفتن و جان از جانم می‌دریدند. آنقدر جیغ و داد کرده بودم که حس کردم گلویم زخم بزرگی برداشته و هر آن ممکن است خون بالا بیاورم. اما اشتباه می‌کردم. این زخم، زخم چندین و چندین ساله‌ی بغض کهنه ایست که هیچ وقت خودی از چشمانم نشان نداد و حالا برای هزارمین بار سر باز کرده بود.
بی‌فکر آیلین را توی دستان فرزاد گذاشتم و دنبالشان دویدم.
- خواهش می‌کنم، نبرش! اکبر تو رو به هر چی می‌پرستی، تو رو جون هر کی دوست داری.
اشک‌هایش دلم را ذوب می‌کرد و این‌که نمی‌توانستم کاری کنم، بیشتر به جانم آتش می‌زد. 
پایم میان سنگ ریزه‌ها گیر کرد و با صورت افتادم؛ بی‌توجه به دردی که توی تمام تنم پیچیده بود، باز هم بلند شدم. بلوز لادن را کشیدم و یکی از نگهبان‌ها هولم داد و صدای خورد شدن ستون فقراتم، روی سنگ ریزه ها، زیر صدای شکستگی دل ترک برداشته‌ام شد.

@همکار ویراستار (این و پارت قبلی) 

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 8
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت نهم:

خون گوشه‌ی لبم را پاک کردم و با لب‌های خونی زخم برداشته جیغ زدم، بلند، شاید سست و خسته، اما می‌دانم طوری جیغ زدم که دل خدا و عرشش هم لرزید.
کاش دلش برایم بسوزد، کاغذ نوشته‌های سرنوشتم را مچاله کند، اصلا بسوزاند و از اول بنویسد. نمی‌دانم. شاید هم اگر این‌کار را بکند، دیگر من نمی‌توانم از اول شروع کنم.
با کف دست‌هایم روی سنگ ریزه‌ها کوبیدم، شاید که به خودم بیایم، با امیدواری می‌کوبیدم تا از این کابوس نحس بیدار شوم.
چند نگهبان به سمتم دویدند. حتما سایه مرگ دستور داده مرا به آن اتاقک نمور برگردانند. هنوز نزدیک تر نشده بودند که صدای داد فرزاد، آن‌ها را در جا میخکوب کرد.
- بهش دست نزنید.
از صدای دادش نترسیدم اما آیلینم زد زیر گریه.
روبه‌رویم زانو زد.
- خانم، بانو، آخه چی صدات بزنم؟ حتی اسمت رو هم نمی‌دونم اما دخترت داره گریه می‌کنه. اصلا خوبی؟!
کمکش را رد کردم و آیلین را از دستش گرفتم. حق من این نبود. روزگار تو خیلی چیزها را به من مدیونی؛ عمرم را، جوانی‌ام را، حسرت و عشقی که هنوز هم هست، اشک‌های تاریکی را، حتی دلتنگی‌های بی دلیلی که کلی دلیل توی آن‌ها بزرگ شده است.

"گذشته"

چادر گلداری را که گل‌های گلبهی داشت، سر کردم و به سمت راهرو دویدم تا لمیس را همراهی کنم و از همان جا داد زدم:
- مامان! من میرم دنبال لمیس که تنها نباشه.
قبل از اینکه مادر اعتراض کند، کفشم را پا کردم و از در خانه بیرون زدم. در خانه را که به هم کوبیدم، همزمان لبخند عریضی روی صورتم نشست. به دو طرف کوچه نگاهی انداختم و به طرف لمیس رفتم که سر به زیر، به سمت آرایشگاه کوچه بغلی می‌رفت.
توی یک قدمی‌ اش که رسیدم، ضربه‌ای روی شانه‌اش زدم که از جا پرید؛ نگاهم کرد.
- بالأخره امدی؟!
ژستی گرفتم و گفتم:
- آجی لیلی ات رو دست کم گرفتی؟!
هم قدم شدیم که‌ گفت:
- به نظرت زن عمو فریماه اگه بفهمه عصبانی میشه؟
اخم در هم کشیدم و گفتم:
- بی خیال! به بهونه‌ی نوبت گرفتن برای مامان توی آرایشگاه، به منیر می‌گیم لباس‌های عروس کرایه رو ببینیم. وای فکرش رو بکن، لمیس!
چشمانش را یک دور چرخاند و پوفی کشید.
با شک از لحن متفاوتم، جواب داد:
- چیه؟
- بذار یکی از اون لباس‌ها رو امتحان کنم.
پر حرص، اسمم را گفت و من بی‌توجه به اطراف و با فکر اینکه توی این کوچه رهگذری نیست، لبه‌های چادرم را بین دستانم گرفتم و لب ورچیده، التماس گونه گفتم:
- لمیس، خواهری!
عصبانی، نگاهم کرد و یک لحظه، نگاهش به آن سمت‌ کوچه افتاد و چشمانش آنی گرد شد و با ترس خیره من شد.
- لمیس، عشق اول و آخرم! قربون اون سبیل هات که کپی برابر اصل بابام شدی.
دست روی گونه‌ام کوبیدم و ادامه دادم:
- این تن بمیره، بذار یک بار لباس عروس رو امتحان کنم.
با حرص، ابرو بالا انداخت و آرام گفت:
- حتما اون عمه‌ بهینم بود که گفت نمی‌خواد شوهر کنه.
متفکر ابروهای کمانی‌ام را به هم نزدیک کردم و گفتم:
- چی بگم والا، دورو زمونه بدی شده خواهر، ادم دیگه خودش رو هم نمی‌شناسه.
و بیخیال سری از تاسف تکان دادم.
نگاهش را عاقل اندر سفیهانه گرد صورتم چرخاند.
پشت چشم نازک کردم و طلبکار گفتم:
- چیه خب ؟! از لباس عروس که بدم نمیاد.
دوباره نگاهش، پر اضطراب شد و به آن سمت چرخید و گفت:
- لیلی خفه شو!
چشمانم را درشت کردم و معترض و متعجب گفتم:
- آخه چرا؟!
- بیا بریم.
دستم را کشید. هنوز قدم اول را برنداشته، نگاهم توی دو گوی عسلی پر شیطنت و مشتاق، گره خورد.
 

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

بی‌حوصله برگ ریحون را از ساقه‌اش جدا کردم. سرم پایین بود اما سنگینی‌ نگاه‌های گاه و بی‌گاه لمیس را حس می‌کردم.
- ها عمه؟ درست نمیگم؟
لمیس با ارنج سقلمه‌ای به پهلویم زد که گیج و منگ سر بالا آوردم و به روشنی نگاهش چشم دوختم.

با سر به عمه اشاره کرد و آرام گفت:

- عمه با شماست.

دو بار پلک زدم که شاید صحنه دیروز از سرم بپرد و رو به عمه گفتم:

- جانم عمه؟

پشت چشمی نازک کرد و همزمان که سبزی‌ها را پاک می‌کرد، بی‌توجه به نگاه منتظرم، رو به سمت مامان برگرداند.

- دیدی؟! بهت گفتم که! این جوون‌ها تا ازدواج نکنن، این بلند پروازی‌ها از سرشون نمی‌یفته.

حرصی چشمانم را توی حدقه چرخاندم.

- عمه الان من ازدواج کنم مشکلتون حل میشه؟

مامان لب گزید و از گوشه چشم دیدم که لمیس سر پایین انداخت و شانه‌هایش از خنده لرزیدند.

عمه که حالا صورتش رو به قرمزی می‌رفت روی دستش کوبید و گفت:

- پناه بر خدا. من بخاطر خودت میگم وگرنه صلاح خویش خسروان دانند.

سبزی‌های توی دستم را کنار دیگر سبزی‌های پاک نشده انداختم و گفتم:

- پس لطفا بذارید خودِ خسروان تصمیم بگیرن، چون خودشون می‌خوان زندگی کنن، نه دیگران.

همانطور که چادر را روی سرش بند می‌کرد از جا برخاست و با خشم صدا بلند کرد که:

- تو رو هم مثل سارای خودم می‌دونستم، اما لیاقت نداری. سارای کجا و تو کجا! سارایی که زودتر از تو درسش رو ول کرد که بشینه تو خونه مثل یک خانوم درس کدبانوگری رو یادبگیره.

با یادآوری حسرت چشمان سارای خنده تلخی سر دادم و گفتم:

- عمه‌جان ولی این دلیل نمیشه چون دخترتون زود ازدواج کرد منم اینکار رو بکنم. ازدواج کردن سِت کردن لباس یا مُد شدن چیزی توی جامعه نیست که منم باید همرنگ سارای بشم.

به سمت در خروجی که پا تند کرد و به خواهش‌های مامان و لمیس توجه نکرد، روبرویش ایستادم و یک دستم را به چارچوب در خروجی گرفتم.
به چشمان دلخورش نگاهی انداختم و گفتم:

- امیدوارم دلخور نشده باشین، چون این حرفاتون بدجوری روی خانوادم تاثیر گذاشته و به اندازه کافی خونه رو برام جهنم کرده.

بی توجه به چشم غره‌های مامان و صورت مبهوت عمه به سمت اتاق مشترکم با دخترها رفتم.
در را اتاق را آرام چفت کردم تا لادن روز جمعه‌ای بدخواب نشود اما با دری که محکم باز و به سرم کوبیده شد، آخ خفه‌ای از گلویم بلند شد ولادن در جایش تکانی خورد و طلایی موهایش روی نیم رخ غرق خوابش پخش شد.

- تو خجالت نمی‌کشی اینجوری با عمه حرف زدی؟ مامان الان از حرص و شرمندگی سکته می‌کنه.

زمزمه کردم:

- دور از جونش.

چشم درشت کرد و با دندان‌های کلید شده گفت:

- جواب منو بده.

- تو که می‌دونی برای چی اون حرف‌ها رو زدم، حق اینطور آدمها که موش می‌دوونند توی زندگی دیگران بدتر از این هم هست، اما من به حرمت نون و نمکی که خوردیم...

حرفم را قطع کرد و با نگاهی مچ گیرانه گفت:

- من که می‌دونم چه مرگته...

شکلکی در اوردم و چند قدم از لمیس فاصله گرفتم. نباید می‌فهمید.

@melika_sh

@یگانه @Ghazal  @Roya 4

@زهرارمضانی @ساتوری @تولدی دیگر @FAR_AX @Farinaz @reyyan

 

ویرایش شده توسط ToloAm
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت یازدهم:

***حال***

یک جاهایی هم توی زندگی هست که حس می‌کنی اینجا دیگه آخر خطه.
غافل از اینکه اینجا نقطه‌ای سر خط می شود؛ گاهی هم بر عکس آن، می‌شود نقطه پایان.
این نقطه معنای مردن می دهد، یعنی آدمی که دوباره سر خط زندگی می‌رود و بارها می‌میرد و زنده می‌شود... .
نیم ساعت که گذشت، از سکوتم زده شد و از گوشه‌ی چشم دیدم که به طرفم چرخید و کلافه لب زد:
- داری به چی فکر می‌کنی؟
آهی کشیدم و چیزی نگفتم که بلندتر گفت:
- با تو هستم!
هر کجا که چشم می‌چرخاندم، فقط یک هاله‌ی بی‌معنا جلوی دیدم را می‌گرفت. از بس که فکرم خسته بود، دیگر نمی‌کشید که لحظه‌های رفتن لادن را برای چندمین بار یادآوری کند.
- به اینکه برای چندمین بار، به آخر خط رسیدم.
دستی به موهای لختش کشید و گفت:
- به فکر خودت نیستی، یه کم به فکر این طفل معصوم باش.
داشت به آیلین اشاره می‌کرد. منم طفیلی بودم، اگر نبودم که...پشت پلک‌هایم را با دو انگشتم فشردم؛ نباید کفر کنم، خدا که توی سر بنده‌اش نمی‌زند، این بنده هایش هستند که به هم رحم نمی‌کنن.
بلند شد چند بار توی اتاق جمع و جور دلگیرم قدم رو رفت و آخر خشمگین به سمتم آمد، خم شد و با صدای کنترل شده‌ای گفت:
- برای چی نشستی زانوی غم بغل گرفتی؟ پاشو برای یک بار هم که شده برای خودت تا ته دنیا رو بجنگ.
به نبضی که کنار شقیقه‌هایش میزد نگاه کردم.
- آخرش که چی؟ این همه جنگیدم چی شد؟
سکوتش که طولانی شد بیشتر گارد گرفتم؛ بلند شدم و صدایم بالا رفت و فراموش کردم که آیلینم بعد از کلی گریه تازه خوابش برده. من خودم را هم خیلی وقت است که فراموش کردم. دیگر فراموشی‌هایم روز به روز بی‌حد و اندازه تر می‌شوند.
- اصلاً به تو چه؟ تو هم یکی هستن مثل بقیه‌ی آدم‌های این خونه، واسه اون هیولای آدمکش کار می‌کنی.
بعد از چند روز لال مانی گرفتن، حالا صدایم هم شکسته بود و اشک‌هایم بی‌صدا از یکدیگر سبقت می‌گرفتند.
فرزاد با دستانی که کنارش آویزان شده بودند، مات، منِ طوفانی را نگاه می‌کرد.
صدای گریه‌ی آیلین باند شده بود. ترسیده با چشمانی پف کرده خیره‌ی ما بود و مرا صدا میزد.
به سمتش پا تند کردم و خم شدم او را از روی تخت بلند کردم و محکم در آغوشش گرفتم.
دستم را روی سر و صورتش کشیدم و موهای قهوه‌ای روشنِ کم پشتش را از روی صورتش کنار زدم و زمزمه کردم:
- الهی بمیرم، مامان اذیتت کرد، اره؟
نگاهم که چشمان اشکی اش افتاد لب ورچیدم و او سرش را روی شانه‌ام گذاشت و هق هقش آرام‌تر شد.
به سمت فرزاد برگشتم؛ هنوز همانجایی که ایستاده، خشکش زده بود اما این بار چشمانش را از نگاهم گرفت.
- تو اگه بیل زنی، باغچه خودت رو بیل بزن. یه کم برای آدم بودن بجنگ، همین واسه هر کسی بسه! جنگ با دنیا پیشکش.
با صدای آرام و گرفته‌اش گفت:
- اگه منظورت خواهرته که باید بگم، متأسفم. کاری از دستم برنمی‌ اومد. اما اگه توهین... .
حرفش را قطع کردم و تخت یک نفر و نیمه را دور زدم و جلویش ایستادم و عصبی گفتم:
- توهین؟! کدوم توهین؟! تو خودت با کنار سایه‌ی مرگ بودن، داری به خودت توهین می‌کنی.

@melika_sh

ویرایش شده توسط ToloAm
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم:

سرش را پایین انداخت و با صدای گرفته‌ای گفت:
- سایه مرگ منتظرته.
این یعنی اینکه جوابی برای سوال های درون حرفت دارم اما نمی‌خواهم بگویم یا چیزی مانعم می‌شود.
به چشمان بسته آیلین نگاهی انداختم و لبخند غمگینی زدم، پتویی روی تنش کشیدم و بعد از فرزاد از اتاق بیرون زدم. دستگیره‌ی در را پایین کشیدم و در را آرام بستم و همانطور که به سمت اتاق کار سایه مرگ قدم بر می‌داشتیم، پرسیدم:
- نمی‌دونی چیکارم داره؟
بی آنکه سر برگرداند و نگاه مضطربم را ببیند گفت:
- نه، نگران نباش ولی هر چی پرسید درست جواب بده؛ این رو بخاطر خودت میگم.
چیزی نگفتم و به روبه‌رو نگاه کردم. از پیچ راهرو گذشتیم و فرزاد بعد تقه‌ای به در اتاق، اشاره کرد که داخل بروم.
اگر به من بود که حتی نمی‌خواستم صدایش را بشنوم، چه برسد به دیدنش! اما مجبور بودم. گاهی آدم عجیب تلخ مجبور می‌شود و طعم گس این اجبار، تا همیشه روی همه زندگی ات سایه می‌اندازد.
نگاه منزجرم، بی حس روی حرکات خونسرد سایه مرگ می‌چرخید؛ از پشت میز بلند شد، میز را دور زد و همزمان که سیگار عجیبش را توی جا سیگاری خاموش می‌کرد، نگاهش را از پشت مژه‌های کم پشتش به من داد. پلک چشمانش پهن و به سمت پایین کشیده شده بودند و حالت خمارشان، عجیب برایم آشنا بود و نگاهش شاید نه!
چند قدم جلوتر آمد و با سر به فرزاد اشاره کرد و گفت:
- می‌تونی بری.
فرزاد مردد اعتراض کرد:
- اما...
سرش بالاتر رفت و صدایش هم:
- گفتم بیرون.
ثانیه‌ای بعد، صدای به هم کوبیده شدن در، فضای اتاق را شکست و قدم های سایه شب توی اتاق سردش، طنین انداز شد.
- خب- خب جاسوس کوچولو نمی‌خوای اعترافی بکنی؟
چشمانم از دقت ریز شدن و سردرگم پرسیدم:
- چی؟ جاسوس! چه اعترافی؟!
چند قدم جلوتر آمد و گفت:
- فکر کردی من نفهمیدم وحید تو رو فرستاده؟ نقشه تون چیه؟ ها؟
آخرش را فریاد زد و با چند قدمی دیگری که به سمتم برداشت، من عقب تر رفتم.
- وحید! یعنی چی؟ از چی داری حرف میزنی؟!
تند به سمتم آمد و من هینی کشیدم و به دیوار سرد تکیه دادم. دستش را روی گلویم گذاشت و غرید:
- حرف بزن! من که می‌دونم اون نقشه کشیده دوباره من رو ویرون کنه!
حرف میزد، داد میزد، دست روی گلویم می‌فشرد و نمی‌دانست که عمریست یک بغض دست بر گلویم گذاشته و کمر همت به قطع نفس های بی‌نفسم بسته.
دور روشنی چشمانش دریای خون شده و من چشمانم سیاهی می‌رفتند و هنوز نگاه از چشمانش برنمی داشتم.
خدایا این بنده‌ات را ببخش اما نمی توانم! دلتنگم! چه کنم که رنگ چشمان قاتلم، رنگ چشمان جانان من است.
بنده‌ات رنگ خوشی ندیده، بگذار برای لحظاتی چشمان او را به یاد آورد.
چقدر مسخره و تلخ! قاتل های هر دو دوره زندگی ام هر دو، چشمانشان یک رنگ است. یکی با چشمانش مرا می‌کشت و زنده می‌کرد، این یکی دست گذاشته روی گلویم و دست برنمی دارد.
چشمانم نیمه باز ماندند و او فکش قفل شده و با حرص نگاهم می‌کرد و انگار هم می‌خواست دست بر دارد و هم نمی‌خواست.
گلویم خر- خر می‌کرد و از میان آن به سختی، با ته مانده صدایم گفتم:
- چقدر... دلتنگ... چشماشم.

@Flare @MMMahdis@Ghazal @سادات.۸۲@Hony.m @Masi.fardi@masoo@Neda @سلنوفیل@یگانه جان  @زری گل@روژینا مرادی@.Murphy.@اوپاکاروفیل@reyyan

ویرایش شده توسط ToloAm
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  سیزدهم:

دستش شل شد و به سرفه افتادم و قبل از اینکه روی زمین سرازیر شوم، با دو دستش یقه لباسم را گرفت و بالا کشیدم و با دندان های قفل شده گفت:
- یه کاری باهات میکنم که، به غلط افتادن که هیچ، هر روز آرزوی مرگ بکنی.
بلند شدم و یقه ام را از میان مشت هایش آزاد کردم و خنده تلخی روی صورت خسته ام نقش بست.
- کجای کاری؟! فکر کردی کار شاقی می کنی؟ من هر لحظه زندگیم رو دارم آرزوی مرگ می کنم.
نفسی گرفتم؛ من باید این آخری را سیلی می کردم به صورتش. نگاهش روی نگاهم قفلی زده بود و ارواره هایش تکان می خوردند.
انگشت اشاره ام را جلوی صورتش تکان دادم و گفتم:
- ولی اگه قرار باشه آخر قصه من مرگ باشه، من آزاد می میرم؛ ذلت برای منی که هر روز با مرگ دست و پنجه نرم می کنم، معنایی نداره.
- حالا واسه من بلبل زبونی می کنی؟ از فردا، تا الان هر کاری که خدمتکارا می کردن، تو صد برابرش رو به من خدمت می کنی.
سکوتم را که دید بیشتر بل گرفت و عصبانی گفت:
- اینجا رو برات حبس ابد می کنم.
عصبانیتش را از همان رگ های برجسته شده گردنش فهمیدم که به من هشدار می دادند این مرد پتانسیل این را دارد که واقعا دست به کشتنم بزند.
- حبس ابد؟! کل دنیا واسم حبس ابده.
حبس ابد، همین دنیاست!
اینکه افکار را نمی شود گفت، مبادا غلط باشند، نکند که به دیگران بر بخورد؛ حبس ابد، جامعه ای است که هیچ کس نمی تواند فکری نو یا یا درست را فریاد بزند، باید در مقابل هر چیز خفه خوان بگیرد و از حق پایمال شده اش دم نزند؛ حبس ابد عقاید پوسیده آدم هایی است که هر چه به ذهنشان می رسد، درباره این و آن می گویند، تهمت می زنند و نمک می شوند روی زخم های خون مرده؛ حبس ابد چیست؟! تا حالا به آن فکر کرده ای؟! حبس ابد، شاید همین باشد که اجازه ندهند آنطور که هستی، جوری که می خواهی، خودت باشی.
حبس ابد! دنیا برای آدم عاشقی ست که حتی نمی تواند از عشقش بگوید، اجازه نداشته باشد دوست داشتنش را رنگ بیاندازد، یعنی اینکه بداند نمی تواند به محبوبش برسد؛ حبس ابد! یعنی من می خواهمش ولی او حتی از وجودم هم خبردار نیست.

***


کت خاکی رنگ را برایش نگه داشتم تا تنش کند، به طرفم برگشت و نگاه منتظرش دستور می داد یقه کت را برایش مرتب کنم. طبق معمول کارم را بدون نگاه به چشمان نفرین شده اش، تمام کردم و کنار میز گوشه اتاق ایستادم و گفتم:

- دیرتون نشه.

چند قدم مانده به میز مکث کرد و من صندلی از پشت میز کشیدم تا بنشیند و لحظه شماری می کردم هر چه زودتر صبحانه اش را تمام کند تا کمی از نبودش نفس راحتی بکشم و انگار که فهمیده باشد دردم چیست، آرام و خونسرد برای خودش لقمه می گرفت.
وقتی از عمارت بیرون زد به سمت باغ رفتم، پشت درختی سرازیر شدم و چرا هیچ کس نمی فهمید من از درد سرریز شده ام؟ اصلا مگر کسی هست که بفهمد؟! باید کسی باشد تا بفهمد دیگر!
حس می کردم دیگر با یک مرده هیچ فرقی ندارم؛ مرده ای که بی گناه، میان جهنمی افتاده که دری برای خلاصی هم ندارد. دستانم را دور پاهایم پیچیدم و یک طرف صورتم را روی زانو گذاشتم.
بعد از آن بحثی که با سایه مرگ داشتم، تهدیدش را عملی کرد و عذابم را یک باره بیشتر کرد و قرار بر این شد که، برای زنده ماندن باید تا آخرین نفس نداشته ام خدمتش را بکنم؛ یک خدمتکار اجباری که برای حفظ شرفش... خدایا چرا کسی از تو نمی ترسد؟ البته این دنیایی هم که ساختند، کم از جهنمت ندارد.
بلند شدم تا کمی با آیلین وقت بگذرانم؛ نکند سرنوشت او هم مثل من شود؟
منی که باید بسوزم، مثل شمع؛ شمعی که آب می شود اما پروانه ای دورش نمی چرخد؛ شمعی که گرما می دهد و سرما می گیرد و آخر یا از این سرما خاموش می شود یا از نداشتن پروانه، هیچ!
به ستون آشپزخانه تکیه دادم و نگاهم با چاشنی لبخند، روی آیلینی نشست که میان دستان سوگل، یکی از خدمتکارها، بلند می خندید و دو دندان کوچولویش دل می بردند از من دل مرده؛ جلوتر رفتم و محکم روی پیشانی بلندش مهر مادری زدم.

- ببخشید، تو هم اذیت شدی.

سوگل خندید و گفت:

- نه بابا، تو که بیکار نیستی. وقتی کار داری، این عروسک پیش من باشه بهتره.

 نگاهم قدردان، صورت کشیده اش را از نظر گذراند و روی چشمان بادومی اش متوقف شد و گفتم:

- ممنونت میشم.

مهربان نزدیکم شد و روی شانه ام زد و گفت:

- هفته اول کاری چطور بود؟

موهای سفیدش را، چشمان موربش و خطوط پیری کنج آنها را دوست داشتم و الحق که اسم مهربان، برازنده اش بود.

- تحمل می کنم.

نازگل، خواهر دوقلوی سوگل از آن ور آشپزخانه داد زد:

- حالا خوبه تو تحمل می کنی، من بعد از پنج سال هنوزم اخلاق این آقا رو نمی تونم تحمل کنم.

خندیدم و گفتم:

- من عادت کردم؛ به اینکه با شرایط کنار بیام و اگه نخواستم، آروم باهاشون پیش میرم که آروم آروم عوضشون کنم.


خنده روی لب های هر سه نفرشان ماسید و مهربان دهان باز کرد چیزی بگوید که با صدای زنگ ساکت شد و سوگل زودتر از همه به خودش آمد و گفت:

- من در رو باز می کنم.

مهربان سوال توی چشمانم را خواند و همانطور که در قابلمه را بر می داشت و غذا را چک می کرد، گفت:

- اینجا آدم زیاد میاد و میره، بیشترشونم برای معامله با آقا میان، کم پیش میاد دوستاش بیان.

نگاهم کرد و با لحن آرام تری ادامه داد:

- چون اصلا دوستای زیادی نداره.

آیلین تقلا می کرد که پایین برود، نازگل از کلافگی او کلافه شد و گفت:

- بذار پایین اون بچه رو راحت باشه، بیچاره دق کرد از بس دست و پاش بسته بود واسه بازی.

نچی کردم و ناراضی خم شدم و آیلین چهار دست و پا از آشپزخانه بیرون زد و خنده شادش هم نتوانست از نگرانی ام کم کند.

لب روی هم فشردم و دنبالش راه افتادم و لحظه آخر شنیدم که مهربان با خنده گفت:

- بیچاره بچه تازه آزاد شده بودهاا، الان دوباره اسیر این مادر سخت گیرش میشه.


چشمم به آیلین بود که تند تند با ذوق این سو و آن سو چهار دست و پا حرکت می کرد و همان یک ذره موهای خرگوشی اش، توی هوا تکان می خورد. از ترس اینکه مهمان های تازه از راه رسیده صدایم را بشنوند، آرام صدایش میزدم اما انگار نه انگار که مرا می شناسد،  نگاهم هم نمی کرد.
یکهو حواسم پرت شد و گمش کردم؛ وروجک چه اعجوبه ای بود؛ اگر اینطور پیش می رفت، از پسش بر نمی آمدم.
دست به کمر پشت مبل ها را هم سرک کشیدم اما نبود، انگار آب شده بود رفته بود توی زمین. هنوز دنبالش می گشتم که صدای حرف زدن کودکانه نامفهوم آیلین را با کسی شنیدم. هر چه به پذیرایی نزدیک می شدم صدا واضح تر می شد. به پذیرایی که رسیدم دوست داشتم دو دستی روی سرم بکوبم.

نالیدم:

- آیلین...
 

@melika_sh

ویرایش شده توسط ToloAm
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم:

حس می‌کردم مغزم رو به انفجار است. می‌دانستم سایه مرگ  جلوی مهمانش می‌خواست کمی آبرو داری کند که با مشت و لقد به جانم نیفتاد تا تلافی کار این وروجک را سرِ منِ بخت  برگشته در آورد.

سوگل با حالت دو دنبالم آمد و تا همقدمم شد بازویم را گرفت و با صدای نادمی گفت:
- ناراحت شدی؟
بلاخره ایستادم، با چشمانی که سوزششان بیشتر و بیشتر می شد نگاهش کردم و گفتم:
- نمی تونستی این بچه رو یه لحظه بگیری، حداقل منو صدا میزدی.
سرش را پایین انداخت و تره ای از موهای طالایی اش یک طرف صورتش را قاب زد و با صدای آرامی گفت:
- ببخشید.
بعد آشفته سر بلند کرد و به دو طرف تکان داد و گفت:
- ولی بخدا خود روزبه گفت بذار بچه راحت باشه.
روزبه! همان مردک را می گفت که تا نگاهش به من افتاد نیشش شل شد و من فقط کینه توزانه چشم از او برداشتم؛ آیلین روی مبل کنارش نشسته بود و با چند میوه بازی می کرد، هنوز ایستاده بودم و قصد داشتم بطرف او بروم که فریاد سایه مرگ، مرا از جا پراند.
- برو توله ات رو بردار.
پلک هایم را محکم با دو انگشت فشردم، هنوز هم کوفتگیه این درد، جان به لبم می کرد.
دستی دستان سردم را فشرد و باعث شد چشمانم را باز کنم و چشم در چشم نگاه نگران سوگل شوم.
- خوبی؟
چقدر شرمنده اش بودم! من و کودکم که گردن او نیفتاده بودیم که بخواهد جورمان را بکشد و طلبکار باشم.
- ببخش.
گنگ و متعجب نگاه چرخاند میان دودو چشمانم و من لب گزیدم که بیشتر نشکنم و ادامه دادم:
- من حق نداشتم ...
حرفم را با گفتن بیخیالی با چاشنی لبخند قطع کرد و به سمت آشپزخانه رفت تا میز ناهار را بچیند.

***
دستمال خیس را چلاندم و این بار که روی دو زانو نشستم، درد ستون فقراتم توی تمام تنم پیچید و لب گزیدم که فریادم بقیه را باخبر نکند و از خواب بی حواب شوند. دست روی پارکت های سرد گذاشتم و کشان کشان خودم را به نرده های راه پله رساندم و به آنها تکیه دادم.
مادرم می گفت اگر کسی توی زندگی،سختی ببیند، پس آخر قصه اش آسانی ست. کجایی مادر که ببینی، من سر و ته قصه ام یکی ست، همه اش تلخ است، تلخ. شاید هم توی دنیایی دیگر طعم خوشبختی،را بچشم. چه فایده؟ وقتی همین جا تمام را تمام کرده باشند و هیچ چیز از تو باقی نگذارند و همه ات را نیست و نابود کنند، دیگر بهشت به چه کارم می آید؟! من همین جا خواستم، زنده زندگی کنم، نه اینکه آدم مرده ای باشم که حتی اجازه نفس کشیدنم دست موجودی مثل خودم باشد.
صدای قدم های کسی روی پله ها، توی سکوت خانه پیچید؛ کمی ترسیدم اما از فرط خستگی نمی توانستم تکان بخورم.
بعد چند لحظه صدا قطع شد؛ با شک لای چشمانم را باز کردم و اولین چیزی توی قاب نگاهم قرار گرفت، کفش های واکس خورده مردانه و شلوار پارچه ای آبی نفتی بود. از جا پریدم و کمرم گرفت. دست به کمر جلوی سایه مرگ ایستادم و سردی نگاهش را تاب نیاورده، سر پایین انداختم.
- مگه قرار نبود همه پارکت ها رو دستمال بکشی؟

پلک زدم و گرمی اشکی که از گوشه چشمان بی خوابم به روی شانه های خسته ام راه گرفت، تا توی قلبم حس شد.
- پس اینجا نشستنت یعنی چی؟
برای کم اوردن ها هم باید جواب پس داد؟! نشستن؟! کور بود که نمی دید جنازه ای شدم که جان می کندم برای هر چند ثانیه پلک زدن؟!
اصلا وقتی خدا شعور را تقسیم می کرد، بعضی ها کجای صف بودن که شعور کمی به آنها رسید؟ وجدان چی؟! خدایا نه به امثال من که برای نگاه کردن هم لحظه به لحظه عمرشان را غوطه ور در عذاب وجدان هستند و نه به بعضی ها که ادم ها را مثل ظرف و ظروف هی می زنند، می شکنند و انگار نه انگار که بعدش از روی شکسته هایشان هم رد می شوند.

ویرایش شده توسط ToloAm
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:

- مگه با تو نیستم؟ کر شدی؟
با صدای عصبانی اش که سعی می کرد بلند نشود، برای اینکه سر بلند کنم، تکانی به گردنم دادم که آخم بلند شد و با کمی اخم ناشی از درد گفتم:
- یه کم دیگه مونده، فقط نشستم نفسم جا بیاد.
خم شد و از بالا نگاهم کرد و با کج خندی گفت:
- چیه؟ خسته شدی؟ حالا مونده تا خسته شدن؛ باید یه جوری نفست بند بیاد که دیگه برگشتی نباشه.
دستی که روی پارکت ها نشسته بود مشت شد تا چنگ نشود به صورتش. صورتم از حس های بدی که بهم تزریق کرده بود جمع شد.
- اخرش کجاست؟
صاف ایستاد، سر کج کرد و سوالی نگاهم کرد.
- اخرش مرگمه؟
- می خوای با این حرفا به چی برسی؟
- بعد مرگم چی میشه؟ که چی؟
با کمک نرده ها بلند شدم و سعی کردم صاف بایستم و پخش زمین نشوم.
- فکر کردی نفهمیدم؟ مشکل از من نیست، تو با خودت مشکل داری. تو یه بیچاره ای که با زجرکش کردن من می خوای خودت رو اروم کنی.
کف دستش بی رحم، محکم روی صورتم نشست و آتش زد، صورتی را که مدتی ست اشک به رویش ننشست.
- خفه شو.
غرید و من پا پس نکشیده، جلوتر رفتم و نگاه کردم چشمانی را که حالا غروب غمیگن بودند و بدون واهمه از دستان مشت شده اش گفتم:
- اول اون صدای درونت رو خفه کن که برای داغون نشدن خودت، داری بقیه رو داغون می کنی.
همزمان که از کنارم رد می شد، تنه ای به تن خسته ام زد و زمزمه کرد:
- آدمت می کنم...
***
سینی را روی میز اتاق گذاشتم و شروع به چیدن صبحانه شدم. بعد از چند لحظه صدای بسته شیر آب آمد و او حوله پوش از حمام بیرون زد. کمربند حوله مشکی اش را محکم تر بست و آرام پشت صندلی نشست. نگاهی به صورتش انداختم؛ زدن نقاب به صورتش را فراموش نکرده بود، انگار که عضوی از بدنش باشد.
- چرا ماتت برده؟
با صدای خشک و بی روحش از جا پریدم.
- خ...خب چیکار کنم؟
از به تته پته افتادنم بیشتر بل گرفت و گفت:
- چرا مربای آلبالو رو نذاشتی؟
با چشمان گرد شده تند گفتم:
- ولی بی بی گل گفت شما از مربای آلبالو متنفرین!
به سمتم چرخید و سر بالا گرفت تا نگاهم کند و گفت:
- چه ربطی داره؟
سر بالا انداختم و با حرص گفتم:
- ربطی نداره؟!

سرش را به دو طرف تکان داد و از سر تا پایم را نگاهی کرد و من سر پایین انداختم.
صدای بمش توی دالان دلم پیچید وقتی گفت:
- نه...دیگه ببشتر از تنفر به تو نیست که؟! هست؟
نگاهم را بالا گرفتم. چقدر چشمانش بد رنگ شده بودند با این حس تمسخر و بی رحمی.
نگاه ماتم که ادامه دار شد، چانه بالا انداخت و با پوزخند گفت:
- نیست. من با این تنفر تو رو اطراف خودم نگه داشتم.
حالا این من بودم که دندان به هم می ساییدم. این آدم داشت متنفر بودن را به من یاد می داد. داشت عادتم می داد به خوب نبودن، به مردن و قتل با کلمات.
دست به میز گرفت و بلند شد، با پا صندلی را سر جای خود برگرداند و به سمت کمد لباس هایش رفت. بدون نگاه کردن به خورده شکسته های آدمی که پشت سرش بود، گفت:
- برو بیرون.
میز را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. روی پله آخر بودم که در سالن عمارت با ضرب باز شد و با دیدن صحنه روبرو بی اراده یک قدم عقب رفتم.

اکبر سری برای منِ مات تکان داد و به پشت سرم نگاه کرد، مرد دست بسته را از گردن گرفت و به جلو هول داد که مرد با صورت پخش زمین شد و صدای ناله ضعیفش میان سلام اکبر گم شد.
- سلام آقا.
تازه متوجه حضور سایه مرگ شدم که پشت سرم ایستاده بود. پله‌های باقی مانده را هم رد کرد و روبروی آنها ایستاد. با پا زیر چانه مرد را گرفت و صورتش را برگرداند.
- خب موش کثیف، غیر از جاسوسی، دیگه چیکار کردی؟
مرد با صدای خدشه‌داری گفت:
- من کاره‌ای نیستم آقا.
هنوز حرفش را کامل نزده بود که بوت‌های چرم سایه مرگ روی فکش فرود آمد و عجب علاقه‌ای دارد به خورد کردن صورت با آن بوت های مارک کذایی‌اش. صدای جابه‌جا شدن فک مرد توی فضای سرد عمارت پیچید، شاید هم صدای خورد شدنش. دستم را روی دهانم گذاشتم تا جیغم بلند نشود و چشمان گرد شده ام، روی خونی بود که از فک مرد آویزون شده و روی کفپوش های روشن عمارت سرازیر می‌شد. از درد به خود می‌پیچید و ناله می‌کرد.
دست به کمر ایستاد و گفت:
- حتما من اون اطلاعاتو رسوندم دست اون لاشخورا، هاا؟
صدای دادش من را از جا پراند. اکبر چشمش به من که با ترس و لرز ایستاده بودم افتاد و با چشم و ابرو اشاره کرد که بروم جایی خودم را گم و گور کنم، مبادا ترکش های سایه مرگ، مرا هم بزند ناکار کند. اما من از ترس، ‌همان جا خشک شده بودم و می‌ترسیدم قدم از قدم بردارم.
ولی از بخت خوش من، سایه مرگ رد نگاه اکبر را گرفت و به من رسید. یکطرف لبش ارام بالا رفت و کج لبخندش ته‌دلم را خالی کرد. با دست اشاره کرد نزدیک شوم.
آب نداشته دهانم را قورت دادم و گلویم از خشکی سوخت. دستم را دامن کوتاه لباسم بند کردم و به سمتش رفتم. بی آنکه چشم از من که از ترس، روی پاهایم بند نبودم بردارد، دست دراز کرد، لبه کت اسپرتش را کنار زد و نفسم با دیدن چیزی که به دست گرفت، یک لحظه بند آمد.
چشمانم میان او و هفت تیر چرخ می خورد و فکری که توی سرم جرقه زد، تیری بود که میان قلبم جا گرفت.
مکثم که طولانی شد، با قدم هایی که همیشه محکم بود‌، پشت سرم، با فاصله کمی ایستاد.
گرمی نفس هایش، کنار گوشم، اذیتم می کرد. معذب توی خودم جمع شدم و چشم برنداشتم از کفپوش های مرمرینی که تا دیشب، می سابیدمشان و حالا آغشته به خون بود.
- چطوره بیشتر با کارم آشنا شی؟
تمام تنم می لرزید و صدایش بیشتر لرزه می انداخت، هم به تنم و هم به دلی که یاد صاحبش می افتاد.
دستانم را که میان دستانش گرفت، کمی به خودم آمدم و سعی کردم خودم را از تله این افعی نجات دهم.
دستانم را گرفته بود؟! دستانی که یک عمر توی حسرت نبود دستان او سرد شده بودند؛ ‌حالا این غریبه آدمکش بی رحم، می خواست به زمستان دستانم پایان دهد؟ یا هیزم بچیند دور تا دور احساساتم و دلم را به آتش بکشد؟
دندان قروچه ای کردم و گفتم:
- ولم کن.
مچ دستانم را فشرد و زمزمه وار گفت:
- گرخیدی؟ دیشب که گفتم! آدمت می کنم.
حالا میان دستانش بودم. با انزجار پلک روی هم گذاشتم. لعنت به تو مرد نامرد! اخر کجا گفته شده که حوا باید ادم شود؟ حوا، حوا‌ست. می سوزد و می سازد، خاکستر که شد، ققنوس می شود. حوا که اگر ادم بود، تا الان با این همه مردن و زنده شدن، بالای هزار بار خاکش می کردند و بیرون می آمد.

ویرایش شده توسط ToloAm
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  شانزدهم:

سردی شی سیاهی که میان دست های لرزانم قرار گرفت، تمام وجودم را یخبندان کرد و هر آن لحظه ممکن بود پخش زمین شوم.
- شلیک کن دیگه! ‌منتظر چی هستی؟
ترس روی نفس‌هایم هم چیره کرده بود و نفس‌هایم منقطع شده بودند. قفسه سینه‌ام، از کمبود اکسیژن، احساس سردی می‌کرد و می سوخت.
چانه‌اش روی شانه‌ نحیفم نشست و زمزمه‌ شومش، تمام دنیایم را پر کرد:
- تو که نمی‌خوای اوضاعت بدتر از اینی که هست بشه؟
چانه‌ام، از شدت بغض به تکاپو افتاد. مگر بدتر از این هم می‌شد؟!
کاش این لوله هفت تیر این دل لامصبم را نشانه می گرفت و خلاصم می‌کرد. چطور یک انسان را بی نفس می کردم وقتی تا حالا آزارم به مورچه هم نرسیده بود؟!
صورت خونی مردی که روبرویم زانو زده بود و چشمان ابری‌اش التماس می‌کردند نکشمش، حالت تهوعم را تشدید می‌کرد.
دستان بسته‌اش را بالا کشید و زجه اش که بلند شد، سکوت عمارت را در هم شکست.
- خانوم...خانوم بخدا من هیچ کارم.
خودش را روی زمین انداخت و لرزش شانه‌هایش بیشتر شد و نالید:
- حداقل به زن و بچه‌م رحم کنید...
اکبر با پا لگدی به ستون فقرات مرد زد و فریاد زد:
- زر اضافی ممنوع.
دلم...دلم از شنیدن جابه‌جا شدن استخوان‌هایش، بیشتر از فریاد پر دردش مچاله شد و سایه مرگ، دستانش را شل کرد و با مکث از من دور و شد و نزدیک مرد رفت. دست به جیب بالای سرش ایستاد و با صدایی یخی گفت:
- هر کسی، یه روزی، یه جایی، باید تاوان کاراشو پس بده.
دندان به هم ساییدم و لب فشردم که فریاد اعتراضم بلند نشود و مرد آرام گفت:
- نه منی که، به سر به نیست کردن خانوادم، تهدیدم کردن.
- این دیگه مشکل خودته؛ هر چی به سرت میاد نتیجه کاراییه که کردی.
چشمش به من در جا خشک شده افتاد و معترض گفت:
- تو که هنوز ایستادی؟ زود باش تمومش کن.
دقیقا کدامش را؟ کدامش را باید پایان می‌‌دادم؟! زندگی ادمی و همزمان خودم را؟ یا فکر و خیال‌هایی که سال‌هاست، مثل خوره به جانم افتاده‌اند؟ یا عشق اویی که نیست اما توی قلبم نمی‌میرد؟! دقیقا کدامش را؟!
با یک تصمیم آنی، هفت‌تیر را به سمت سایه مرگ نشانه رفتم. از گوشه چشم دیدم که نگهبان‌ها می خواستند به سمتم خیز بردارند. بی آنکه از نگاه مات شده‌اش چشم بردارم، رو به نگهبان‌ها، داد زدم:
- یه قدم دیگه بردارین مغزشو متلاشی می‌کنم.
بی‌بی گل و دختر‌ها با صدای بلندم به سالن آمده بودند و صدای هق‌هق‌شان روی اعصابم بود. اکبر تهدید کرد، بی‌بی‌گل قسم داد و هیچ کس نگفت، دلت چه مرگش شده که طغیان کرده؟ کسی حدس نزد که شاید دلم دارد از غصه می‌ترکد!
سایه مرگ با دست اشاره کرد که نگهبان‌ها، کاری نکنند و هنوز، نگاهم می‌کرد؛ منی را که بدون گلوله، داشتم جان می‌دادم.
خونسرد، همانطور دست به جیب ایستاده و وزنش را روی یک پا انداخته بود.
- منظورت از این کارا چیه؟
ابرو بالا انداختم و صورتم از استرس و ناراحتی جمع شد تا زیر گریه نزنم و گفتم:
- اینو من باید ازت بپرسم!
کمی سرم را بالا گرفتم و با صدایی مملو از تمسخر گفتم:
- اها، یادم رفت. تو یه ادم کثیف ادم کشی که هیچ بویی از انسانیت نبرده و حالا تصمیم داری منو هم توی این باتلاق با خودت بکشی پایین.
دیدم که چانه‌اش سخت شد و ادامه دادم:
- مگه نمی‌خواستی کسی رو بکشم؟! خب چه فرقی می‌کنه؟ مگه نه اینکه گناهکار و بی گناه برات یکیَن؟
هفت‌تیر را بیشتر میان دو دستم فشردم و با صورتی که از خشم رو به آتش گرفتن بود، سعی کردم صدایم نلرزد و گفتم:
- خب یه تیر حروم توی بی وجود می‌کنم. که بقیه بتونن راحت نفس بکشن.
اکبر با صدای کنترل شده‌ای گفت:
- لیلی. اون اسلحه رو بذار کنار خطرناکه. کاری نکن که بعدا پشیمون شی.
تماس چشمی هردویمان قطع نشد و من کلافه رو به اکبر، با بغض گفتم:
- بس کن. یه جوری حرف نزن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
طاقتم طاق شد بلند گفتم:
- این کثافت خواهرمو ازم گرفت. منِ بی‌گناه رو زجرکش کرد و هر روز داره با بودنش و نگه داشتنم توی این جهنم، منو میکشه.

@melika_sh

ویرایش شده توسط ToloAm
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:

یک قدم جلو آمد، بی آنکه از نگاه ابری‌ام دل بکند. دستانش را در دو طرفش رها کرده بود و ذره‌ای ترس توی توی چشمانش نبود.
- بزن.
یک قدم دیگر و سردی دستانم، داشت به قلبم هم سرایت می‌کرد.
- اگه بنظرت نبودنم بهترین کاره، بزن!
او حرف میزد و من ذهنم به چند سال پیش، توی کوچه پس کوچه‌های خانه پدری‌ام پر کشید؛ حوالی خنده‌هایی تکرار نشدنی و چشمانی که، عجیب، تشنه دوباره دیدنشان بودم.
گریه جیغ مانند آیلین مرا به زمان حال پرت کرد و دوباره تلخی این روزهایم را به رخ کشید.
- اسلحه رو بذار زمین...
چشمانم وحشت زده، میان نگهبانی که آیلین به دست، لوله هفت‌تیر را روی سرش گرفته بود در نوسان بود. دهانم خشک شد و با ادامه حرفش، هفت‌تیر از بین مشتم روی زمین پرت شد و صدای افتادنش، توی عمارت پیچید و آیلین، هنوز دستانش را به سمتم گرفته بود و با گریه صدایم میزد و "ماما" گفتن‌هایش، بر عکس همیشه، هیزم می‌شد روی آتش دلم.
- تو که نمی‌خوای این کوچولو بمیره؟
به سمتش پا تند کردم و کسی از پشت شانه‌هایم و بعد مچ دستانم را میان مشتش قفل کرد و آیلینم، رنگ صورتش از شدت گریه به کبودی میزد.
تقلا کردم. نفس عمیقی کشیدم و نفس نداشتم. با ته مانده صدایم نالیدم:
- ولم کن...بچم...بچم گناه داره...
من از درد بی درمان به خودم می پیچیدم و خواهان آزاد شدن از بند دستان نگهبان بودم و او هنوز نگاه می‌کرد. فقط نگاه می کرد و من با چشمانی باز داشتم می‌مردم. من مرده‌ای بودم که چشم انتظار می مردم؛ چشمانم باز، خشک شده به در تنهایی‌هایم، تا شاید کسی بیاید و آخر هم...کسی نمی‌آید و من چشم انتظار، با هزاران سوال بی جواب، سردرگم می‌میرم.
چرا نیامد؟ چرا من؟ ‌چرا او؟ اصلا وقتی قرار بود که برود، چرا آمد؟

***

سایه‌مرگ

سرم را میان دستانم گرفتم. داشتم از فکر و خیال می‌مردم؛ عجب دنیای نامردی! کارمان به جایی رسیده بود که لیلی قصد کشتنم را داشت. اختیار از کف دادم و همزمان با فریادی بلند، دست روی میز کشیدم و هر چه بود از روی میز پرت شد و صدای شکسنشان هم، نتوانست صدای شکستن خودم و دلم را مخفی کند.
از پشت میز، با پاهایی سست بلند شدم. داشت مرا می کشت؟ لیلی؟! تقصیر خودم بود. من پای سیاهی را به احساساتمان باز کردم.
طاقت نیاوردم و میان همان آشفته بازار اتاق، زانو زدم.
دستم روی قاب عکس شکسته‌ای نشست. کاش گریه می‌کردم. دست کشیدم، روی موهای سیاه موجدارش، روی چشمان ستار بارانی که بیشتر از لب‌هایش می خندیدند.
بلند شدم. باحالی آشفته از اتاق بیرون زدم و دیدم که اکبر، تند به سمتم آمد و همقدمم شد.
- آقا...آقا دستتون داره خون میاد.
حرفی نزدم. من دلم خون است، چکه‌هایش را توی حالم نمی بینی؟
- صبر کنین بیان زخمتونو ببندن.
ایستادم. بی حرکت، بی خون، مثل مرده‌ای که از گور بلند شده و همه چیز برایش گنگ است.
- بسپر عمارت رو برای مهمونی اخر هفته اماده کنن.
ابروهایش، از روی دقت به هم نزدیک شدند و گفت:
- مهمونی؟
سر تکان دادم و به چراغ لوسترهای چشمک زن نگاهی کردم و گفتم:
- می‌خوام اون مار رو کم کم از لونه‌ش بکشم بیرون.
بعد بی توجه به قیافه ماتش، از پله‌ها سرازیر شدم.

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم:

کت چرمی که روی مبل انداخته بودم را برداشتم و همانطور که آن را تن میزدم از درب ورودی بیرون رفتم. باید کاری بکنم؛ همین طوری آتش خشم و انتقامم خاموش نمی‌شد. وقتش شده که بازی اصلی شروع شود.
این همه هم زدنِ این گندآب عُقده، خشم و کینه و هزار جور احساس گندیده شده دیگر، ممکن بود بوی گندش کل شهر که هیچ، تمام دنیا را بردارد. احساساتی که توی قلب خفه می‌شوند، بعد از زنده به گور کردن تدریجی‌شان، روزی می‌رسد که مثل یک آتشفشان خاموش، یکهو فعال شوند و از این همه مرده بودن خسته شوند.
باصدای جیغ‌های ممتد آشنایی از فکر به حال پرت شدم. سوالی به یکی از نگهبان نگاه کردم.
- آقا، بچه‌ها بردن دختره رو ادب کنن.
چشمانم از فکری که توی سرم جولان می‌داد، هر لحظه گردتر می‌شد و حرفش به آخر نرسیده، به سمت اتاقک پشت ساختمان راه افتادم و تهدید آمیز غریدم:
- بعدا به حساب تو هم می رسم.
دستانم بی‌اختیار مشت شده بودند و توی هوای سرد زمستان، هر لحظه بیشتر توی آتش غوطه‌ور می‌شدم.
صدای جیغ‌های دلخراشش که قطع شد‌، بیشتر نگران شدم و شروع به دویدن کردم.
مهم نبود که نیم ساعت پیش داشت مرا می‌کشت، مهم نبود که از او دلچرکین بودم، مهم نبود که من آدم می‌کشتم و الان...هیچ چیز مهم نبود، مهم فقط لیلی بودنش بود و بس!
به اتاقک که رسیدم، دسته در را بالا پایین کردم اما باز نشد. بی فکر و بی مهابا لگد محکمی به در زدم و در آهنی با صدای بدی باز شد و به دیوار کناری برخورد کرد و برگشت.
جلوتر رفتم، دستان مشت شده‌ ام بی قراری می‌کردن برای فرود آمدن روی صورت آن چند نفری که به این جسم نحیف رحم نکرده بودند. قفسه سینه‌ام، تندتر از زمانی که از دویدن نفس بریده بودم، خشمگین بالا پایین می‌شد.
نگاهم بهت زده، از روی آنها سُر خورد پایین و روی دخترک افتاد.
قدم‌های چند نفر را حس کردم که پشت سرم متوقف شدند.
نفس کشیدن هم فراموشم شد وقتی زخم‌های روی صورتش، سخاوتمندانه بیشترِ صورتش را مزین کرده بودند.
بی‌جان یک قدم جلو رفتم. شال آبی‌اش روی گردنش افتاده بود و چند لکه خون روی روشنی‌اش دیده می‌شد.
کنارش زانو زدم و کف دستم را به زمین بند کردم تا از شدت درد با صورت روی زمین سقوط نکنم.

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم:

بعد از چند بار کوتاه پلک زدن توانستم چشمانم را کامل باز کنم و نگاهم نور آفتابی که از پشت پرده‌های ارغوانی به داخل اتاق نفوذ کرده بود را تاب بیاورد.
دستی روی سر باند پیچی شده‌ام نشست و صدای ملیح بی‌بی گل توی گوشم پیچید:
- خوبی عزیزم؟
آخ بی‌بی؛ کاش مرا یاد حالم نمی‌انداختی، میگذاشتی مثل روزهایی که گذشته، از حال خودم بی‌خبر بمانم.
البته تا خوب بودن را چه معنا کنی. راستی! راستش را بگویم یا دروغ؟
- خوبم.
دروغ که حناق نیست، بغض است که حناق می‌شود، می‌چسبد به گلو و ول کن ما نیست.
تره مویی که توی صورتم افتاده بود را کنار زد. حالا راحت‌تر می‌توانستم آن طرح لبخند روی صورت چروکش را ببینم.
دست به زانویش گرفت و یا علی گویان بلند شد. به سمت در اتاق رفت و بدون اینکه برگردد گفت:
- میرم آقا دکتر رو صدا بزنم بهش بگم به هوش اومدی.
فقط نگاهش کردم و بعد از اینکه از اتاق بیرون رفت، سرم را برگرداندم و به منظره بارانی بیرون پنجره نگاه کردم. خیالم از آیلین راحت بود، می‌دانستم که دخترها مراقبش هستند.
- لیلی ما چطوره؟
به صورت خندانش که با غم چشمانش تناقض چشمگیری داشت، خیره شدم و گفتم:
- از کی تا حالا شدم لیلیِ شما؟
کیف پزشکی‌اش را روی عسلی کنار تخت گذاشت، خواستم بلند شوم که اشاره کرد لازم نیست و کیف را باز کرد. همانطور که مشغول خارج کردن وسایلش از توی کیف بود گفت:
- از همون لحظه‌ای که مجنون، اون چندتا نره غول رو رو بخواطرِ جنابالی شل و پل کرد.
چشمانم گرد شده مات روی لبخند دندان نمایش ماند و دوباره تصاویر مبهمی از همان روز توی ذهنم نقش بست و عطری که از آشنا هم آشناتر بود.
- ای بابا، کجایی؟
با صدا زدن‌های مکرر فرزاد به خودم آمد و حواسم جمع فرزادی شد که الان با لبخندی معنی‌دار که از آن شیطنت می‌بارید مرا نگاه می‌کرد.
- چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟
نگاهش را به سقف داد و از گوشه چشم نگاهی کوتاه به من و صورت طلبکار کرد و گفت:
- چطوری؟
- خودت رو به اون راه نزن! حرفت چیه؟!
جدی شد. کنارم با فاصله روی تخت نشست و گفت:
- لُپ مطلب اینه که ...
سرش را بلند کرد و با چشمانی که حالا سفیدی‌اش به قرمزی میزد، لبخند کجی زد. سیبک گلویش بی‌قرار بود و انگار حرف سنگینی را با خودش حمل می‌کرد.
- فکر کنم این داداشم خاطرتو می‌خواد.
قلبم نزد. حس می‌کردم روح از تنم جدا شد و رنگم پریده. دستم رو تختی را چنگ زد.
بلند شد. دستی به موهایش کشید و با صدای بمی گفت:
- خیلیَم می‌خواد.
اولین بار که احساس کردم دلم برای کسی می‌تپد، زمانی بود که صبح به امید بودنش، زیر آسمان همان شهری که هستم بود و هوایی که، هر دو در آن نفس می‌کشیدیم. زمینی بود که زیر قدم‌های محکمش را بوسه زده و چند قدم راهی که، مرا به یاد او می‌انداخت. پنجره هم که آن روزها، برای حس پنهانم، حکم نفس را داشت. حس کسی را داشتم که، توی بند احساس آزادی می‌کرد. من میان بند ریشه احساسم به او، آزادترین آدم بودم. من توی لحظه، خوشبخت بودم.

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم:

بی‌توجه به دردی که توی تمام تنم پیچید، نیم خیز شدم و نگاهم را خیره نقطه‌ای نامعلوم کردم. کم کم لبخند محوم، با حرص بیشتر و بیشتر صورتم را کش داد و لحظه‌ای بعد شروع به بلند بلند خندیدن کردم. از گوشه چشم، نگاهم به فرزاد افتاد که با شگفتی نگاهم می‌کرد. دیوانه‌ای شده بودم که نه می‌دانست دردش چیست و نه درمانش. چشمان وحشت زده‌اش مهری زد به حدسم. چه دنیای مسخره‌ای! خنده‌ام بلندتر شد. من و او. صورتم را به دو طرف تکان دادم. فرزاد همانجایی که ایستاده، خشکش زده بود. می‌کشتم "واوی" را که من را به آن بی‌رحم وصل می‌کرد. قاتل روح خسته‌ام.
صورتی که از خنده جمع شده بود، یکهو بغضش ترکید، لب گزیدم که از این همه حرف خفه مانده توی دلم جیغ نزنم و فرزاد  با شکسته شدن بغضم تکانی خورد و به سمتم گام برداشت. نمی‌دانست که از ابتدای همان لبخندم، بغضم شکسته بود. هیچ کس نمی‌فهمید، بغض کهنه، چطور می‌شکند. مثل خورده شیشه‌ای که بی حواس توی دست گرفته و روی پوست کشیده می‌شود. محکم، عمیق، بی‌رحم، با خونی غلیظ.
- خوبی...
دستم را بطرفش گرفتم و با چشمانی لبالب از اشک غریدم:
- هیچ می‌فهمی چی داری میگی؟
پرده توی چشمانم، اشک شد و روی گونه زخمی‌ام سر خورد و من به خودم اشاره کردم و گفتم:
- من...من چند ساعت پیش می‌خواستم اونو بکشم، اونم منو هزار بار کشت، خاکم کرد و دوباره از خاک کشیدم بیرون. تا زجرکش کردنم رو از سر بگیره.
پایین تخت زانو زد و نگاه ملتمسش را به من دوخت و گفت:
- من هم مَردم. می‌فهمم نگاه یه مرد دلداده رو.
چشمه اشکم خشک شد، بدون پاک کردن صورت خیسم خم شدم و انگشت اشاره‌ام را جلوی صورتش تکان دادم:
- خودتم داری میگی یه مرد. اون ...صفت اگه یه جو مردونگی داشت که وضع من این نبود! کو خواهرم؟ ‌کو یه جای سالم تو تن و صورت که هیچ تو بگو روی تن این روحم. اگه بقیه یه زخم عمیق زدن و رد شدن، این قاتل، عمیق ترشون کرد، روشون نمک ریخت و باز هم زخم میزنه.
دستش توی هوا خشک شد و پنبه توی دستش مشت. خودم را به تاج تخت آبی نفتی کوبیدم و اشکی، مثل مهمان ناخوانده، میان انبوه موهای سیاه زیر شالم گم شد.
کسی حق را به لیلی نمی‌داد. لیلی بی وفاست دیگر. مجنون عاشقی کرد و او احساس را پشت گوش انداخت. پوزخند صورتم را زینت داد. مجنون! کجایی که ببینی لیلی‌ات را هر روز، با حرف هم زنده به گور می‌کنند.

 

ویرایش شده توسط ToloAm
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم:

***گذشته***

- ماشاالله، هزار الله و اکبر؛ شدی یه پارچه خانوم.
عمو رحمتی هم در ادامه حرف خاله گلرخ پدرانه لبخند زد و گفت:
- از خانواده چه خبر دخترم؟ همه خوب هستن؟
چادر گلدارم را که روی سرم جا به جا کردم، لبخند محوی روی صورتم نقش انداخت، گفتم:
- خدارو شکر؛ سلام دارن خدمتتون، بابا هم گفتن سر فرصت میان یک سری بهتون بزنن ولی من دیگه طاقت نیاوردم، گفتم هم بیام رها رو ببینم، هم اینکه عرض ادبی به شما کرده باشم.
رها بیشتر دستم را فشرد و من نگاهی به چهره‌ی بور دوست داشتنی اش کردم؛ صدای خنده‌ی عمو رحمتی بلند شد و گفت:
- سلامت باشن؛ ولی این حرفی که زدی یعنی فقط بخاطر رها اومدی؟ پس حتما دلت واسه ما تنگ نشده دیگه؟
خون توی صورتم دوید و خجالت زده گفتم:
- این حرف‌ها چیه عمو رحمتی؟ شما هم برای من عزیزین.
رها دست به کمر ابرو بالا انداخته، طلب‌کار گفت:
- خبه خبه، شیرین زبونی بسه دیگه! بیا بریم که کارت دارم.
دستم را کشید و من لبخندی به خاله گلرخ و عمو رحمتی زدم، رها دستم را کشید و به سمت راه پله گوشه هال رفت که به طبقه بالا راه داشت. هنوز پله اول را بالا نرفته، زنگ خانه به صدا در آمد و رها به سمت دکمه‌ی در باز کن پا تند کرد و دستم مثل کش تنبون کش آمده و من به دنبالش.
رها دکمه را زد و با صدای نخراشیده جیغ زد:
- مامان، رادوین اومد.
بدنم آنی یخ کرد و می‌دانستم که رنگم، رنگ میت شده. رها نگران، من رنگ پریده را نگاه کرده، متعجب گفت:
- خوبی؟
هنوز جوابش را نگفته بودم که در هال باز شد و رادوین به همراه یک پسر تقریباً سیزده ساله وارد شدند.
حالا که نگاهش روی نگاه افتاده‌ام سنگینی می‌کرد، دستانم بیشتر عرق کرده بودند و حاشیه‌های چادر را میان لرزش دستانم گرفته بودم. چند لحظه طول کشید تا صدای سلامش توی گوشم بپیچد و من زیر لب جوابش را بدهم.
رها داشت ما را به هم معرفی می کرد و گه گداری، گوشه چشمی به کودکی مان اشاره‌ای می‌کرد و من هنوز درگیر اتفاق دیروز بودم و چشمان خورشید گونی که الان تابششان اجازه نمی‌دادن نفس بکشم و نگاهم بی‌هدف روی گل های قالیِ دست بافت می‌چرخید.
انگار آنجا نبودم که تا به خودم آمدم، دستانی محکم مرا احاطه کرده بودند. حیرت زده نگاهش کردم و با دیدن نگاه پر شیطنت پسرک فهمیدم، این پسرک نوجوان، همان رامین کوچولوی گذشته است.
با ذوق نگاهش کردم و موهای مجعدش را با کف دست به هم ریختم و سرش را تخس عقب کشید اما اعتراضی نکرد.
- ببینم تو همون رامین کوچولوی نق نقوی ما نیستی؟!
با شوق و کمی اعتراض از من فاصله گرفت و دستانم را گرفته، گفت:
- کوچولو چیه؟ من دیگه بزرگ شدم. وای چقدر دلم برات تنگ شده بود آجی لیلی.
- بیا کنار رامین. تو دیگه بزرگ شدی، زشته.
تخس و لجباز، دستانش را دور بازویم حلقه کرد و گفت:
- زشت اون اخماته. بعدش هم، اگه اینطور باشه من حاضرم همیشه کوچیک بمونم اما بتونم کنار لیلی جونم باشم.
صدای ساییده شدن دندان های رادوین به گوش من هم رسید و بعد از مکثی کوتاه، با سرعت از پله‌ها بالا رفت.
رها حیرت زده با دهانی باز مسیر رفتنش را با نگاهش دنبال کرد و گفت:
- این چه مرگش بود؟!
رامین بی‌خیال دستی برایم تکان داد و همانطور که از ما فاصله می‌گرفت با لبخند دندان نمایی گفت:
- من برم لباس عوض کنم، بعدا می‌بینمت.
رها به به پله‌ها اشاره کرد تا به اتاقش برویم و همزمان گفت:
- می بینی تورو خدا؟! این هم اعجوبه‌ای شده که یکی رو سکته نده راحت نمیشه.
ریز خندیدم گفتم:
- چیکارش داری آخه؟ خب بچه ست.
حرصی با کف دست روی پیشانی اش زد و چشم گرد کرده نگاهم کرد و گفت:
- بچه چیه؟! ماشاالله پشت لبش هم سبز شده دیگه!
سعی می‌کردم با خنده و شوخی فکرم را از او دور کنم و نمی‌توانستم؛ مخصوصا وقتی به بالا رسیدیم و چشمم به در بسته اتاقش خورد.
من قبلا نمی‌دانستم؛ شاید اگر می‌دانستم از همین چیزها دوری می‌کردم، کلا از دنیا دست می‌کشیدم و دور می‌شدم. خب نمی‌دانستم! نمی‌دانستم ممکن است یک نگاه، حرفی، خنده‌ای، لبخندی، صدای آدمی، دستان حمایتگری و یا... خیلی چیزهایی که روزی برایمان مسخره هستند، در یک لحظه، یک عمر را برایت رقم می‌زنند. یک عمری که روی ریل آن‌ها می‌گذرانی؛ چه بخواهی، چه نخواهی!
ریل عمر، حتی شاید روی یاد یا خاطرات کسی که برای همه تمام شده، برای خودش هم، اما برای خودت نه! و تو تا ته لحظه‌هایت، روی ریل آن می‌گذرانی.

@melika_sh

ویرایش شده توسط ToloAm
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم:

وارد اتاق دنج رها شدیم، ذوق زده روی تخت گوشه اتاقش نشست و دست مرا هم کشید کنار خودش نشاند.  چشمانش تمام صورتم را وجب زد و یکهو توی آغوش خواهرانه‌اش گم شدم. تکان خوردن شانه‌هایش از هق زدن، لایه بغض مرا هم شکست و دستانم را به دورش محکم‌تر کردم.

- دلم برات تنگ شده بود...
با صدایی که از ته چاه می‌آمد زمزمه کردم:
- منم...
- خیلی نامردی...
- تو هم...
هر دو میان گریه خندیدیم و از هم جدا شدیم.
- نمی‌دونی اون اوایل که از اینجا رفتیم چقدر بیتابی کردم، عادت کرده بودم به اینکه همیشه کنار تو باشم، دوست داشتم بزرگ شدنمون هم کنار هم باشه، کنار هم قد بکشیم، اشتباه کنیم، بزرگ بشیم...
چشم به دستانم دوختم و آهی کشیدم.
- اره، منم بدتر از تو. می‌دونی که؟ زود وابسته میشدم، دیر دل می‌کندم گاهی هم دل نمی‌کَنَم، وانمود می‌کنم به دل کندن.
رها خندید و گفت:
- هنوز هم اینطوری هستی؟
سری تکان دادم و آرام گفتم:
- هنوز هم، فقط کمی بیشتر.
همزمان که اشک‌هایش را پاک می‌کرد، لبخند زد و گفت:
- فکر می‌کردم دیگه نمی‌بینمت.
به رو تختی لیمویی رنگش نگاه کردم و گفتم:
- همونطور که، فکر می‌کردیم هیچ وقت از هم دور نمی‌شیم.
دستانم را محکم گرفت و به لایه اشک درون چشمانم خیره شد.
- دیگه دور نمی‌شیم.

***

دستانم را در هم قفل کردم و با اخم، گرفته کنار پنجره نشستم. لمیس طاقت نیاورد و از ژستی که گرفته بودم از منفجر شد. بله خب، باید هم می‌خندید. سرکار علیه می‌خواست برود نامزد جانش را ببیند و من هم اخلاق قشنگ خانواده عمو را باید تحمل می‌کردم. هر چه هم می‌گفتم آقاجان شما بروید بگذارید اینجا بمانم به درد خودم بمیرم، تشر میزدن که نه چه معنی دارد؟!
- لیلی پاشو انقدر من رو خون به جگر نکن بچه.
- باز شروع شد. آقا من نخوام بیام اون موزه اسطوره‌های اخلاق رو رؤیت کنم کی رو باید ببینم.
لادن توی حرفم پرید که:
- عمه.
چشم غره‌ای به دندان‌های یکی در میانش رفتم و صدای مامان اجازه نداد جوابش را بدهم.
- زهرمار، بلندشو ببینم.
و همانطور که از اتاق بیرون می‌رفت صدای غر زدنش را شنیدم که گفت:
- بیچاره اونی که می‌خواد تو رو تحمل کنه، خدا خیرش بده، یک ملت رو از دستت راحت می‌کنه.
نمی‌دانم قیافه‌ام چطور شده بود که لمیس و لادن این بار بلندتر زدند زیر خنده و پرتاب هدف دار من و برخورد لباس‌ها توی صورتشان، متاسفانه خنده‌هایشان شدید‌تر شد.
- زود باش آماده شو. بابا امشب می‌ریم چند ساعت می‌شینیم میایم دیگه.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- چند ساعت پر از مشقت.
همزمان که روسری نوک مدادی با گل‌های یاسی‌ام را گره میزدم گفتم:
- البته نه برای تو و یار.
با برخورد چیزی به سرم آخی گفتم و بطرفش برگشتم.
- چرا میزنی؟
- بی‌حیا.
- باشه امشب به حمید میگم زنش چه دست سنگینی داره، بلاخره حرفِ یک عمر زندگیِ خواهر، باید با چشم باز انتخاب کنه.
حرصی جیغ فرابنفش کوتاهی زد که صدای داد مامان از توی سالن بلند شد.
- چه خبرتونِ دخترا؟ باباتون میگه زودتر آماده بشین زشته دیروقت بریم.
 
 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...