رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
پیام توسط N.a25 افزوده شد

☄سطح قلم: حرفه ای ☄

پست های پیشنهاد شده

🌹به نام خدا🌹

🎈.. گذر سایه ها ..

⬅️به قلم: مینا تحصیلداری

🕎ژانر: عاشقانه_اجتماعی

🗺هدف: همیشه نباید زندگی خوبی داشته باشی تا خوشبختی رو تجربه کنی؛ همیشه نباید بزرگ باشی تا تجربه‌‌‌ی زندگی  داشته باشی؛ و... همیشه نباید مرد باشی تا درد بکشی و دم نزنی!

ساعات پارت: احتمالا پایان هر هفته

🚫توجه: راوی سوم شخص می‌باشد

صفحه نقد و نظراتتون👈 ☄ گذر سایه ها ☄

 

 

خلاصه:
هیچ رمانی شبیه زندگی نیست؛ ولی هر زندگی یک رمان محسوب می‌شود، درست مثل زندگی دختری که لباس گرگ می‌پوشد و بر گله‌ی خویش می‌تازد و هنوز مردم داستان چوپان دروغگو را باور ندارند! دختری که نه چوپان است و نه گله، فقط آدمی که از آدم بودن پشیمان است و اکنون کمی شاید بیشتر از کمی، گرگ است!

 

 

مقدمه:
تیز که باشی زخم می‌‎زنی، زخم که بزنی درد می‌دهی و در آخر سایه‌ای دیوصفت نامیده می‌شوی.
یادت باشد در آخرین لحظه، حتی آن لحظه که قدم های خودت دیده نمی‌شود چه برسد به خدا، پنجره‌ای باز می‌شود برای از بین بردن تاریکی. در سایه ها پنهان نشو، سایه که باشی باید منتظر قایم موشک بازی خورشید و مهتاب شوی و این است بزم سایه و پنجره ها! این است بزم سیاه و سفید دنیای رنگی و در نهایت این است بزمی با آن می‌رقصی و عجب هیاهوی زیبایی دارد دنیا که آدم و احساس را باهم می‌رقصاند!

 

 

 

 

سخن نویسنده: سلامِ گرمی دارم خدمت تک تک عزیزانی که وقت می‌ذارن و یا حتی هزینه می‌کنن تا نوشته‌ی بنده رو بخونن؛ یک نکته باید به حضور شما عزیزان قبل از خواندن این رمان برسونم و اونم اینه که؛ این رمان شاید یکمی طولانی باشه ولی بنده تمام سعیم رو کردم که شما احساس خستگی و زدگی‌ نکنین؛ تنها خواهشی که ازتون دارم اینه که اگه بعد مطالعه این رمان؛ احساس خاص‌ یا دید و انتقادی جدید در سبک نوشتاری داشتین با من به اشتراک بذارین؛ بنده مشتاق شنیدن نظرات محترم شما هستم🌷

 



سطح قلم: ♡حرفه‌ ای♡

ویراستار: @*Masoome*

ویرایش شده توسط A.saee
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول


کفش به پا زد و قامت استوار کرد. امروز اندکی استرس طبیعی بود مگر نه؟ صدای تک خواهرش مانع از فکر دیگری شد.
_ داری میری؟
عقب گرد کرد و با خیرگی به خواهر هجده ساله‌ی خویش نگریست، الحق با آن اسپند دودکن و موهای ژولیده صحنه‌ی دیدنی‌ای بود! سری تکان داد و با کمی مکث گفت:
_ چرا بیدار شدی؟ برو بخواب هلیا
اخم های ظریف هلیا نشانی بود به منظور ناراحتی آن دردانه‌ی خانه! صدای اعتراض هلیا بلند شد:
_ نخیرم! تا امروز خودم برات اسپند دود نکنم و دعا نکنم آروم نمی‌گیرم.
بعد به منظور عوض کردن بحث چشمکی حواله‌ی ترنج کرد و همان‌طور که مقداری اسپند برمی‌داشت، پاسخ داد:
_ میگم سرکارت اگه پسر خوشگل و پولدار بود بیا یک دستی هم روی سر من بکش.
ترنج لبخندی به آن حجم از تخسی زد و این دختر در هر حالی پتانسیل شادی را داشت.
_ چشم هام روشن هلیا خانم! بچه برو دنبال درس و مشقت، شوهر که برات نون و آب نمیشه!
هلیا همان‌طور که اسپند بر روی ذغال می‌ریخت با لودگی و حواس پرتی گفت:
_ حالا یکی بیاد که هم همدم ما بشه هم کمک خرجمون تو خرج خونه، مگه چی میشه؟
بعد به ناگاه انگار متوجه‌ی حرف خود شود، لب به دندان گرفت و ترنج بابت آن همه خجالت سری پایین انداخت. خواست بحث را عوض کند که گفت:
_ نیم وجبی و دو وجب زبون چه معنی میده؟ من برم داره دیرم میشه.
 سریع روی برگرداند و از آن خواهری که تنی نبود؛ اما مثل او نه ماه بیشتر از هرکسی با مادرشان قبل فوتش، سپری کرده بود، دور شد. از حیاطی که لقب «سگدونی» برایش کم بود رد شد و درب آهنیِ زنگ زده را باز کرد. صدای  قیژ لولای در عجیب در آن کوچه‌ای که در حدود شش صبح به طور محسوس خلوت بود، طنین انداخت.
کل راه تا سرِ خیابان را سعی کرد حرف هایی که قرار است بگوید، تکرار کند.
«سلام من ترنج ملکی هستم، گفتین که با درخواستم موافقت کردین و از امروز می‌تونم به طور رسمی اینجا کار کنم.» پوزخندی زد به شغل شریفش! کار در بخش بسته بندی شیرخشک بچه! برای اولین ماشین در حال عبور دست بلند کرد. ماشین کمی جلوتر توقف کرد و بعد ایستادن ماشین به سمتش رفت و به راننده‌ی پیر و از کار افتاده‌اش خیره شد.
_ مستقیم؟
راننده با کسالت سری تکان داد. سریع در عقب را باز کرد و نشست.

@z.farhani.

ویرایش شده توسط الهام تاجی
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم


یک دو تومانی کهنه را در دست فشرد تا موقع پیاده شدن به راننده دهد. چهار راه دوم بود که گفت:
_ همینجا پیاده میشم.
بعد دو تومانی را به پیرمرد داد و پیاده شد. به سمت ایستگاه اتوبوسی که کم و بیش پر شده بود رفت و ترجیح داد ایستاده منتظر آمدن اتوبوس باشد. تاخیر اتوبوس این فرصت را به دنیای افکارش داد تا دوباره غوغا به پا کند.
«شاید با این وضع کار و اجاره‌ی خونه نتونم دیگه به دانشگاه برسم...»
آه عمیقی مهمان دلش شد و این مهمان ناخواسته عجیب سوزنده بود! اتوبوس خط که آمد، گروهی از مردم به سمتش حمله ور شدند. تقریباً جزء آخرین نفرات بود که سوار شد و مَن‌کارتش  را به دستگاه نزدیک کرد. حدود سی دقیقه در راه بود که بالاخره رسید.

به آرامی پیاده شد و نگاهی به ساعتش کرد، شش و چهل دقیقه بود. برایش عجیب بود که ساعت اداری از هفت شروع شود. چه منظبت و البته چه سخت گیر! به سمت برج دوازده طبقه حرکت کرد و وارد آن شد. صدای نگهبان ورودی نظرش را جلب کرد.
_ اینجا کاری دارین؟
نگاهی به قد کوتاه مرد و لحن محترمانه‌اش کرد.
_ بله اومدم فرم استخدامیم رو دریافت کنم.
نگهبان سری تکان داد و بلافاصله با چشم هایی ریز شده گفت:
_ با کدوم بخش شرکت کار دارین؟
سری به معنایی گیجی تکان داد و بعد برگه‌ای از کیفش خارج کرد و به نگهبان داد و گفت:
_ آقای علیزاده این رو بهم داد و گفت اگه تایید شدم این رو بیارم‌‌.
نگهبان به سمت میزش رفت و عینک درشت بینی‌اش را بر روی چشم هایش قرار داد. دخترک راست می‌گفت و این از چهره‌ی مرد مشخص بود. به سمت دختر حرکت کرد و برگه را پس داد و گفت:
_ باید بشینی تا مسئول بخش پرسنل و کارمند ها بیاد.
 بعد به صندلی های چیده شده در مقابل آسانسور (A) اشاره‌ای کرد. به آرامی بر روی آن ها جا گرفت و منتظر ماند. دست هایش یخ زده بود و این یعنی فشارش زیادی پایین است.

کاش حداقل کمی صبحانه می‌خورد. دست در کیفش فرو بود که لرزش موبایلش را حس کرد. آن را بالا آورد و پیامکی از طرف هلیا بود.

_ سلام ترنج، آبجی من صبحونه رو خوردم و دارم میرم مدرسه. نگران نباش کلید برداشتم که اگه اومدم تو نبودی پشت در نمونم. مراقب خودت باش و اولین روز کاریت هم مبارک!
بی‌حال تایپ کرد:
_ باشه ظهر می‌بینمت.
 بعد دکمه‌ی سند را لمس کرد.
ساعت هفت و چهل را رد کرده بود که بالاخره مسئول بخش پرنسل از راه رسید و با یکی از چهار آسانسور شیشه‌ایِ آنجا به طبقه‌ی ششم رفت. از جایش برخاست و به سمت آسانسور شماره (A) رفت و دکمه‌اش را فشرد. به آرامی وارد اتاقک شد و دکمه‌ی طبقه شش را فشرد. در طول راه از پشت آن  آسانسور شیشه‌ای به زندگی مردم خیره شده بود. به رفت و آمد هایشان، ماشین هایشان، لباس هایشان و... ولی خب همه‌ی این ها به ده ثانیه نکشید چون به طبقه ششم رسیده بود. به سمت اتاق استخدامی‌ ها رفت و تقه‌ای به در زد. صدای کلفت و زمخت مردی را شنید که می‌گوید:
_ بله؟
به آرامی دستگیره‌ی در چوبی را فشرد و وارد شد.
_ سلام
مرد سری بالا آورد و خیره به دختر ماند و گفت:
_ کاری داشتین؟
دخترک دست در کیف برد و برگه‌ی آقای علیزاده را در آورد و رو به مرد گرفت و روی میزش قرار داد.
_ این رو آقای علیزاده به من دادن و گفتن که اگه شما موافقت کردین من اینجا کار کنم، براتون بیارمش.
مرد برگه را گرفت و نگاهی گذرا به آن کرد.

@z.farhani.

ویرایش شده توسط مدیر اسپم
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه
بعد از گذر لحظه‌ای، چهره‌ی مرد بشاش شد و رو به دخترک با رویی باز گفت:
_ من سلطانی هستم. بله بعد از دیدن شما حدس زدم شاید از طرف ایشون باشین.
 بعد اشاره‌ای به صندلی راحتی کرد. ترنج به آرامی بر روی یکی از آن صندلی های چرم تیره جای گرفت و بعد متوجه حضور سلطانی در مقابلش شد. سلطانی با لحن عجیبی گفت:
_ شما نسبتی با آقای علیزاده داری دخترم؟
ترنج چهره‌اش از آن صمیمیت مصنوعی، جمع شد. دخترم! به ناچار سری تکان داد و بلافاصله گفت:
_ نه فقط ایشون به گردن من خیلی حق دارن.
سلطانی بعد از کمی مکث دوباره به پشت میز برگشت و در کشویش را باز کرد. پوشه‌ای آبی رنگ برداشت و به سمت دخترک چرخید و گفت:
_ خب حالا که ایشون گفتن قبولت می‌کنم؛ ولی در اصل شما صلاحیت قبولی رو نداشتی.
سپس برگه‌ای خارج کرد و به سمت دخترک گرفت.
_ این رو بگیر و پر کن. اون آخر نوشته آدرس منزل، اون رو هم بنویس که هر روز یک ون سواری ساعت شش و نیم صبح میاد دنبالت تا با بقیه خانم ها به کارخونه بری. از قوانین کار هم که خبر داری؟
ترنج همان طور که به دنبال خودکار در کیفش بود گفت:
_ بله می‌دونم.
سلطانی خم شد و خودکار را از روی میز برداشت و به طرف دختر گرفت و گفت:
_ موقتا حقوقت هشتصد تومنه تا بعد یک ماه برسه یک میلیون، اضافه کاری ها هم جمعا هر چقدر باشه حقوقت از یک میلیون و دویست تومن بیشتر نمیشه. الان بدون که بعدا نگی نمی‌دونستم.
ترنج سرسرکی سری تکان داد و برگه را پر کرد.
(نام، نام خانوادگی، کدملی، شماره همراه و...)
به آرامی از شرکت خارج شد. رفت و آمد مردم نسبتا زیاد شده بود. ساعت مچی خود را بالا آورد و نگاهی به آن انداخت، نه و ده دقیقه بود. پوفی کشید و به سمت ایستگاه اتوبوس روانه شد.

حدودا یک ربع منتظر ماند که اتوبوس آمد و بی‌درنگ سوارش شد. باید برای خانه خرید می‌کرد. به نزدیکی خانه که رسید از اتوبوس پیاده شد و به سمت فروشگاه زنجیره‌ای که آن‌جا بود رفت. باورش نمی‌شد خرید هایش آن‌قدر زیاد شود. به ناچار دست در کیف برد و کارتش را خارج نمود. تنها امیدش به یارانه‌ هایی بود که پریشب ریخته بودند. با دست هایی نه چندان پر به سمت خانه روانه شد و به هزار زور و زحمت آن در آبی زنگ زده را باز کرد. حیاط کوچک خانه را از نظر گذراند. حیاطی مستطیل شکل با انباری کوچکی در ضلع چپ، دَر ورودی خانه مقابل در خروجی حیاط بود که با اختلاف دو پله از سطح زمین کمی بالاتر بود. داشت به سمت در ورودی می‌رفت که در حیاط با شدت زده شد. با تعجب سر برگرداند و خرید هایش را وسط حیاط رها کرد. با شتاب به سمت در رفت. چه کسی اول صبحی آن هم این‌قدر هراسان؟!
قبل از رسیدن به در، طبق عادت همیشه بلند پرسید:
_ کیه؟
صدای همسایه کناری که به گوش رسید، اندکی او را آرام نمود.

_ باز کن ننه منم شمسی
در را گشود و مقابل آن حجم کوچکی که با چادر پوشیده شده بود و کاسه‌ای در دست داشت، قرار گرفت.
_ سلام شمسی خانم. چیزی شده این قدر هراسونی؟

شمسی خانم نفس زنان گفت:

_ سلام ننه! نه والا برات آش نذری آوردم. نذر ابوالفضلش کرده بودم گفتم به تو هم بدم ثواب داره.
 بعد آن کاسه‌ی شیشه‌ای قدیمی را به سمت ترنج گرفت. ترنج فقط توانست با لبخند کم جونی تشکر کند و بعد از گرفتن آش، نظاره‌گر رفتن پیرزن باشد. در را بست و آه عمیقی کشید، شاید عمیق‌تر از آنی که صبح مهمان دلش شده بود.

@z.farhani.

ویرایش شده توسط مدیر اسپم
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

پارت چهار


لوازمی را که خرید بود در کابینت فلزی و یخچال کوتاه قد جای داد و تصمیم گرفت برای خواهرکش، ماکارونی درست کند.
غذا که تمام شد، ساعت از دوازده رد کرده بود. تنهایی در خانه حالش را گرفته بود. به سمت اتاقش رفت و تصمیم گرفت تا آمدن خواهرش بخوابد.

هر چه سعی می‌کرد بخوابد گویا فایده‌ای نداشت. آن‌قدر از این پهلو به آن پهلو شد که آخر صدای فنر های تخت هم در آمد. کسل از جای برخاست و به سمت دراور رفت. چهره‌اش کمی ژولیده شده بود؛ ولی این مقدار به زیادی سردی قلبش نبود. شاید مرگ مادرش ناقوس مرگی بود در آن همهمه‌ی مشکلات! عکس مادرش را از پاتختی برداشت و به آن همه زیبایی جمع شده در یک قاب خیره شد. زنی با موهای لخت مشکی، لبانی قلوه‌ای و چشم و ابروی مشکی.

گاهی از مادرش شنیده بود که چشم های توسی و مو های فرفری نرمش به پدر ندیده‌اش رفته؛ ولی هیچ گاه سعی نکرد فکری از کسی که نیست بکند. همه‌ی کسانی که پدرش را دیده بودند می‌گفتند: «معصومیت چهره‌اش را از مادر و جذابیت خیره کننده‌اش را از پدرش به ارث برده است.»
قاب عکس را در سینه پنهان کرد و چشم هایش را بست. طاقت این همه مشکل یک جا اندکی زیاد بود مگر نه؟! اصلا بیایید از بزرگی خدا و بدبختی های این دختر بگذریم؛ ولی واقعا این راست است که مرغ آمین وجود دارد؟ از مادرش شنیده بود مرغی که در اوج آسمان زندگی می‌کند که گاهی دعای بندگان را برای خدا می‌گوید و اجابت می‌کند.
آهای ای مرغ آمین، پر بزن و بر سر این دختر بنشین شاید آرزو هایش برایت جالب باشد. آرزوی زیادی ندارد جز آن که خدا سهمش را از این زندگی بی در و پیکر به او بدهد. آیا آرزویی گران است که خودت را طلب کنی؟! یا برای خدا سخت است که در تقسیم بیت النفس منصف باشد؟
قطره اشکی از گوشه‌ی چشم راستش سر خورد و پایین آمد و...
ساعت شش صبح بود و حاضر و آماده خانه‌ی نود متری را متر می‌کرد. هلیا خواب زده شده بود و در گوشه‌ای نظاره‌گر ترنج بود. گاه به مقاومت خواهر بزرگترش حسرت می‌خورد، گاه به استوار بودنش و گاه با دردهایش می‌گریست.
در فکر عمیقا فرو رفته بود که صدای موبایلش آمد. با شتاب به سمتش رفت و آن را برداشت.
_ الو؟
صدای خسته و دو رگه‌ی مردی را شنید:

_ خانم ملکی؟
با استرس پاسخ داد:
_ بله بله، خودم هستم.

مرد گفت:
_ من راننده ون هستم. تا یک ربع دیگه سر کوچه‌تون می‌رسم.
_ باشه پنج دقیقه دیگه میام بیرون.
و گویا مرد خداحافظی را از یاد برد.
کفش هایش را پوشید و سعی کرد با لحنی پر انرژی بگوید:
_ خب دیگه هلیا خانم کم کم وقتشه بری حاضر بشی. از خونه بیرون رفتی، بهم پیام بده نگران نباشم.
هلیا لبخندی تصنعی زد و حسرت‌وار گفت:

_ چشم، ترنج!
بعد کمی مِن مِن کنان ادامه داد:

_ من که بعد از ظهر ها بیکارم... میگم... میشه برم جای این خیاطی فاطمه‌ خانم کار...
ترنج بی برو و برگرد حرفش را قطع کرد و با خشم غرید:
_ اگه قرار بود شما تو این سن بری سرکار دیگه نیازی نبود که بری دبیرستان، دَرسِت رو بخونی برای من بسه!
هلیا نالان خواست چیزی بگوید که ترنج، مجال حرف نداد و گویا از شکارچیانش می‌گریزد، گریخت و رفت!
سر کوچه، ون نقره‌ای رنگی را دید و به سمتش رفت. در کشویی مانند ون را باز نمود و با سلام بلند بالایی سوار شد.
_ سلام
تک و توکی زن در رده های سنی بین سی سال تا پنجاه سال بر روی صندلی ها جا گرفته بودند. صدای مردِ راننده توجه‌اش را جلب کرد:
_ خانم ها توجه کنین. ایشون از امروز با شما میان سرکار!
همهمه‌ی کوچکی شکل گرفت و به سرعت خاموش شد. یکی از زن ها به کنارش که صندلی خالی بود، اشاره کرد. ترنج به سمت صندلی رفت و روی آن جای گرفت و اندکی بعد ون حرکت کرد. زن با مهربانی گفت:

_ سلام. مثل این که تازه واردی؟!
ترنج با لبخندی مصنوعی گفت:
_ بله تازه مشغول به کار شدم.

_ اسمت چیه؟ من جمیله‌ام.
ترنج لحظه‌ای به چهره‌ی جمیله خیره شد. شاید یک دوست برای گذراندن نصف روز در بخش بسته بندی بد نباشد.
_ من هم ترنجم، ترنج ملکی.
_ بهت می‌خوره خیلی جوون باشی. چند سالته؟
کمی خود را جابه‌جا کرد و گفت:
_ بیست و یک سالمه.
جمیله خنده‌ی ریزی کرد و یواشکی زیر گوشش گفت:
_ تو جوون‌ترین کارگری هستی که تا الان دیدم.

@z.farhani.

@یارا

ویرایش شده توسط مدیر اسپم
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج
 

سعی کرد دردش را در لبخندش پنهان کند. هر چه نباشد اون نیز گنجایشی داشت به اندازه‌ی قلب گنجشک که اکنون بیشتر از ده گنجشک پر شده بود.

حوالی ساعت هفت بود که ون مقابل کارخانه‌ای عظیم الجثه توقف نمود. جزء آخرین نفراتی بود که پیاده شد. پشت سر جمیله به راه افتاد که جمیله گفت:

_ اینجا جایی هست که ما هر روز در اون کار می‌کنیم.

ترنج سری تکان داد و به اسم کارخانه که بزرگ نوشته شده بود، نگریست. «شیر خشک بزرگ‌آرا»

به همراه بقیه به سمت در بزرگ آبی رنگ حرکت کرد. آن‌جا خیلی بزرگ بود. بعد از گذراندن راهروی بزرگ و کثیف به بخش رختکن رسید. جملیه رو به همه بلند گفت:

_ خب خانم ها، روز کاری شروع شده نبینم کسی بیکار وایسته. همه سریع دست به کار شین.

بعد با اشاره به یک دختر ادامه داد:

_ فرنوش بیا این تازه کار رو ببر بخش بسته بندی آموزشش بده.

فرنوش غرولندی کرد و به سمت ترنج رفت و با غر_غر گفت:

_ همین جا لوازمت رو بذار و دنبال من بیا.

سپس کلیدی به سمتش گرفت و ادامه داد:

_ فعلا لوازمت رو بذار توی کمد من تا بعدا برات کمد بگیریم.

ترنج سری تکان داد و بعد از گذاشتن پلاستیک خوراکی هایش در کمد «دویست‌وسی‌وشش» پشت سر فرنوش حرکت کرد. فرنوش دخترک را به سمت بخش بسته بندی برد و او را نگه داشت. رو به کانکس نگهبان صدا بلند کرد:

_ حاجی!

پیرمردی با کلاه نگهبانی سر از کانکس بیرون آورد و رو به فرنوش گفت:

_ چیه؟! باز چی شده اول صبحی؟

فرنوش ابرویی بالا پراند و گفت:

_ خوشم میاد همچین میگی چی شده انگار کل دعوا های اینجا تقصیر منه.

نگهبان چشم غره‌ای رفت و با حرص توپید:

_ کارت رو بگو!

فرنوش چهره‌ای پیروزمندانه گرفت و گفت:

_ یک تازه کار آوردم. دفتر و دستکت رو بیار اسمش رو بنویس.

نگهبان که انگاری تازه موجه حضور ترنج شده بود ابرویی بالا پراند. سرش را خاراند و گفت:

_ صبر کن، الان میام.

بعد به داخل کانکس فرو رفت. بعد مدتی بیرون آمد و رو به ترنج گفت:

_ اسمت چیه جوون؟

ترنج بلافاصله پاسخ داد:

_ ترنج هستم، ترنج ملکی.

@z.farhani.

ویرایش شده توسط الهام تاجی
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

نگهبان اندکی مکث کرد و گفت:

_ خب اسمت رو وارد کردم. از این به بعد هر وقت اومدی سرکار اول میای برگه‌ی حضورت رو امضا می‌کنی بعد وارد بخش میشی، باشه؟

ترنج سری تکان و با فرنوش وارد بخش بسته بندی شد. فرنوش آن را به سمت برچسب نگاری برد و گفت:

_ تو اینجا شیرخشک ها رو نگاه می‌کنی که برچسب دارن یا نه، بعد اون ها رو (اشاره به دستگاه کرد) داخل دستگاه قرار میدی. متوجه شدی؟! من هم همون جا کار می‌کنم کنارم یکم وایسا می‌فهمی چه جوری باید کار کنی.

ترنج «باشه»ای گفت و در دلش زمزمه کرد:
_ کاش می‌‌شد زندگیش را از اول نگاه کند ببیند کجای کار را اشتباه کرده که‌ این روزگارش است.

فرنوش جسورانه برگشت و گفت:

_ تو همیشه این‌قدر ساکتی؟

ترنج از آن همه حجم پر رویی مات ماند.

_ نه؛ ولی‌ خب حرفی هم ندارم که بگم.

فرنوش سرکج کرد و گفت:

_ اینجا بیشتر روز رو باید باشی. اگه قرار باشه همیشه این‌قدر ساکت باشی، آخرش افسرده می‌شی و تمام!

این دختر کمی مردانه حرف میزد. ترنج لبخند ملیحی زد و گفت:

_ شما با افسرده ها چیکار می‌کنین؟

حالتی قلدرانه به خود گرفت و گفت:

_ والا ما که کاری نمی‌کنیم؛ ولی خودت اذیت میشی.

_ حالا خدا بزرگه!

فرنوش زیر لبی گفت:

_ واسه‌ی ما که تا الان بزرگ نبوده.

باهم به سمت دستگاه رفتن که زنی هلک_هلک کنان آمد:

_ بچه ها امروز کار تعطیله به مناسبت چهل ساله شدن کارخونه جشن داریم.

سوت و جیغ زنان ناشی از شادی آنان بود.

فرنوش زد به کتف ترنج و گفت:

_ نه خوشم اومد معلومه پاقدم خوبی داری.

ترنج چشمکی پراند و گفت:

_ پس چی؟ 

باهم به سمت بیرون کارخانه رفتند. سیل عظیمی از جمعیت گرد هم جمع آمده بودند. فرنوش سوتی کشید و گفت:

_ بعیده رئیس واسه‌ی چهارتا کارگر بخوان جشن بگیرن. اونم یک همچین سور و ساتی!

ترنج خنده‌ای کرد و گفت:

_ تو همیشه این‌قدر غر_غر می‌کنی؟

فرنوش گفت:

_ والا از وقتی یادمه همین جوری بودم.

ترنج آمد حرفی بزند که چشمش به صندلی هایی که چیده شده بود، افتاد. کلی صندلی فلزی که مقابل صندلی ها، سِنی برای سخنرانی آماده شده بود. ترنج شاکی به آفتابی که مستقیم به صندلی ها می‌تابید نگاه کرد و گفت:

_ من میرم توی کارخونه، دیوونگیه اینجا جلوی آفتاب بشینی تا یکی که توی سایه است برات حرف بزنه.

فرنوش نوچ_نوچی کرد و گفت:

_ دیگه از این شانس ها پیدا نمی‌کنی که بخوای از دست کار در بری. از من می شنوی نرو و لاغیر که هیچ!

ترنج با لحن لوسی گفت:

_ من پوستم رو دوست دارم! 

بعد عقب گرد کرد و به سمت کارخونه رفت. از بیرون صدای دست و سوت می‌آمد؛ ولی توجه نکرد. به سمت دستگاهی که مسئولیتش با او بود رفت و مشغول خواندن شیر خشک ها شد. آن هایی که برچسب تاریخ و مشخصات داشت را داخل دستگاه قرار می‌داد تا فرنوش بیاید و دستگاه را روشن کند. سرگرم کارش بود که صدای قدم کسی را شنید. نچرخید چون می‌دانست احتمالا فرنوش است در همان حال که خم شده بود کارتون ها را باز کند گفت:

_ تو که گفتی جشنش باحاله و فرصت خوبیه برای در رفتن از ‌کار، چی شد برگشتی؟

هرچه منتظر ماند جوابی از فرنوش نشنید:

- چی‌شد بانو ساکت شدن؟

کمی مکث‌کرد و سپس با تعجب سر برگرداند که مردی مقابلش نمایان شد. سریع صاف ایستاد و گفت:

- شما اینجا چی کار می‌کنین؟

مرد خیره آن دو گوی طوسی بود، بی‌شک خدا این چشمان را با قلموی بهشتی نقش بسته بود؛ ولی گویا زمان مجال بیشتر نگاه کردن را نداد.

ترنج دوباره تکرار کرد:

_ با شما هستم. میگم اینجا چی کار دارین؟

ویرایش شده توسط مدیر اسپم
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...
  • 2 weeks later...
  • 3 weeks later...
  • 1 month later...

پارت دوازدهم

ترنج متوجه نگاه‌های خیره‌ی شهاب بود و ای کاش شهاب تند‌تر برود. شهاب با شوقی وصف ناشدنی دست به سمت ضبط برد که صدای ترنج دستش را در بین راه روی هوا خشک کرد.
_ میشه... آقای...
شهاب من _ من ترنج را روی هوا قاپید و با نگاه کردن ترنج از توی آیینه گفت:
_ راحت باش. شهاب صدام کن، دوستانه!
ترنج سعی کرد آن همه شرم و خجالت ناشی از ترسش را کنار بگذارد.
_ میشه من رو سریع‌تر برسونی خونه؟!
شهاب مکثی کرد و تمام خوش‌حالیش پرید. هه! برایش درد داشت حتی هم اکنون که در ماشینش نشسته است، باز هم از او فراری باشد!
با بی‌میلی دنده را عوض کرد و پا روی گاز فشرد.
گاه که سنگ می‌شوی، می‌شکنی و نمی‌فهمی! گاه که شکستی و رفتی، سخت می‌شوی و نمی‌فهمی!
ترنج تردید داشت و این واضح بود. متوجه تغییر حالت شهاب بود و نمی‌دانست چه کند.
آخر قفل لب گشود و گفت:
_ شهاب!
لرزش‌ خفیف شهاب مشخص بود. اولین بار بود که ترنج صدایش می‌کرد نه؟!
سرعتش را کم کرد و سعی کرد با ظاهرسازی، سرد جواب بدهد:
_ بله؟
ترنج عزمش را جمع و سپس گفت:
_ من امروز یه کمی‌ حالم بده، ببخشید!
شهاب بی‌درنگ با حالتی کنایه آمیز گفت:
_ نه عیبی نداره. منم غالبا کسی کنارم باشه و دوستش نداشته باشم، همین‌جوری باهاش صحبت می‌کنم.
بعد سکوتی کرد به بلندای فریاد درونش! کاش سکوت نمی‌کرد و ترنج را نمی‌شکست!
از ماشین که پیاده شد، شهاب بی‌خداحافظی گازش را گرفت و رفت.
بغض کرد ولی حال وقت بغض نبود. به سرعت به سمت خانه‌ روانه شد.
چند روزی بود که آسته می‌رفت و آسته می‌آمد. حال فهمیده بود در پهنای زندگی‌اش حضور کسی کم است! حال فهمیده بود دلش تنگه آن نگاه‌های یواشکی شده و دلتنگ آن بازرسی که به بهانه‌های مختلف هر روز بخش بسته بندی را منور می‌کرد.
تصمیمش را که گرفت. بی‌مشورت با کسی منتظر آخر هفته شد. پنجشبه بود و دودل اتاق سه در چهارش را متر می‌کرد. شک داشت، پیام بدهد یا ندهد؟!
اوف که امروز چیزی مثل خوره داشت جانش را می‌خورد. جلوی آیینه ایستاد و به عکس مادرش که گوشه آیینه بود، خیره شد. دلتنگ آن همه مهربانی بود و چرا مثل او دیگر نبود؟!
با بسم‌الله زیر لبی، صفحه قفل گوشی‌اش را روشن کرد و توی مخاطبینش دنبال اسم «بازرس مجد» گشت. پیامی با متن:
_ سلام، خوبی؟
نوشت و آمد که بفرستد... نه! این کار جایز نیست. غرور دخترانه‌اش اجازه نمی‌دهد. گوشی را همانطور در دست گرفت و با حرص گوشی را چند بار آرام به پیشانی‌اش زد. بار چهارم بود که گوشی‌اش لرزید.
با تعجب به صفحه روشنش نگاه کرد. کِی پیام را فرستاده بود؟
آخ از این بی‌حواسی که یادش نبود صفحه گوشی را خاموش کند و حال با برخورد به پیشانی‌اش دکمه ارسال زده شده بود.
با استرس آب دهانش را قورت داد و... هرچه بادا باد!
نیم ساعتی بود که پیام را فرستاده بود و خبری از پاسخش نبود. کلافه به پذیرایی رفت. امروز هلیا نبود. برای تمرین بیشتر درس‌هایش به خانه همسایه رفته بود و حال ترنج کسل بود.
میل آشپزی نداشت و خانه نیز کمی بهم ریخته بود. شروع به تمیز کردن خانه کرد و ساعاتی فارغ از دنیایی که منتظرش است...
به ساعت که نگاه کرد. اوه! سه ساعت شد؟! ساعت هفت غروب را نشان می‌داد و گرسنه بود. غذایی از دیشب مانده بود و همان بس بود. به اتاقش رفت تا لباسی بردارد و دوشی بگیرد. وارد اتاق که شد لرزش گوشیش را حس کرد و به سراغش رفت. اوه! از بی‌شارژی خاموش شده بود!
به شارژر متصلش کرد و دوشی نیم ساعته گرفت. از حمام که آمد، هلیا نیامده بود و این موضوع عصبیش کرده بود. گوشی را روشن کرد که به هلیا زنگ بزند. سیل پیام‌های شهاب را دید:
_ سلام ممنون.
_ تو خوبی؟
_ چیزی شده؟
_ داری تلافی می‌کنی که دیر جواب دادم؟
_ چی‌ شد چرا جواب نمیدی؟
_ اتفاقی برات افتاده؟
_ پشیمون شدی که پیام دادی؟
_ باشه دیگه مزاحمت نمیشم!
_ موفق باشی...
اوه خدای من! به کل یادش رفته بود منتظر پیام شهاب است. سریع تایپ کرد:
_ سلام، ممنون! من گوشیم خاموش شده بود و اصلا حواسم نبود. ببخشید دیر جواب دادم.
بعد یک ربع جواب آمد:
_ سلام، اگه گوشیت خاموش بود پس نباید تایید ارسالی‌هام بیاد. چرا تایید تحویلش برام می‌اومد؟
آخ که باز سوتی داده بود. بی‌خیال به جواب شهاب نوشت:
_ فردا فرصت داری باهم حرف بزنیم؟
_ آره. ولی فکر کردم کلاً از من فاصله گرفتی.
سعی کرد از جواب دادن فرار کند:
_ من ساعت و مکانش رو مشخص کنم یا تو؟
دیگر به کل یادش شده بود که شهاب در ضمیر ناخودآگاهش از فعل سوم شخص جمع به دوم شخص مفرد تبدیل شده.

ویرایش شده توسط الهام تاجی
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

هر دو در فکر بودند و این رشته‌ی افکار گره خورده را چه کسی می‌تواند پاره کند؟! مگر تک زنگی که شهاب به گوشی ترنج زد.

با هم از خانه بیرون آمدند و بعد از قفل کردن در خانه، به سمت جیلی مشکی شهاب حرکت کردند. ترنج در جلو و هلیا کمی عقب‌تر!

ترنج در عقب را باز کرد و هلیا نشست. سپس بعد از نشستن هلیا، خود نیز در کنار هلیا نشست و این عقب نشینی در نظر خواهرش مناسب‌ تر بود.

شهاب آیینه را بر روی چهره هلیا تنظیم و با خوش رویی گفت:
_ سلام هلیا خانم، خوبین؟

هلیا اندکی رنگ عوض کرد و بعد به آرامی پاسخ داد:

_ سلام، ممنونم شما خوبین؟

شهاب ماشین را روشن کرده و در همان حال گفت:

_ ممنونم.

بعد نگاهش را از توی آیینه به ترنج دوخت و با لبخندی معنادار گفت:

_ خانم همکار چطوره؟

ترنج لبخند دندون نمایی زد به آن فیلمی که شهاب بازی می‌کرد. خانم همکار! کم نیاورد و با تخسی به آیینه‌ای که نگاه شهاب میخش بود، نگاه کرد و گفت:

_ خیلی ممنونم. به خوبی شما که نمی‌رسم.

بعد سر چرخاند و پشت چشم نازک کرد. می‌دانست شهاب نظاره‌گرش است ولی خب جلوی هلیا زشت است.

ماشین به راه افتاد و هلیا غرق خیابان‌های بی‌عابر بود. به فاصله یک وجبی‌اش خواهری نشسته بود که نمی‌دانست چه در آینده به انتظار نشسته.

هوا ابری بود و دل این دختر بارش می‌خواست برای پاک کردن گذشته‌ی سیاهش... برای پاک کردن نفرت توی قلبش... برای هر چیزی که او را از دنیای رنگی دخترانه‌اش به حواشی یک قبرستان کشانده بود...

شهاب سکوت را که دید، دست به ضبط برد و روشنش کرد. با صفحه‌ لمسی خودرو فایل مورد نظرش را پیدا کرد و بعد...

 

نبار بارون... می‌دونم دل هوایی میشه واسه اون

نبار بارون...

نبار بارون... آخه دیدن نداره حال یک دل داغون

نبار بارون...

مثل حال خوب اون روزهامون... من و عشقت و جاده و بارون

(امین رستمی _ نبار بارون)

 

ترنج لبخندی گرم زد از آن آهنگی که عجیب به دلش نشست. به اینجای آهنگ که رسید، خواسته تقدیر یا ناخواسته دلش با شهاب شروع به ‌خواندن آهنگ در زیر لبش کرد:

هر جا دیدی بارون گرفت یادم باش

دلت از این و اون گرفت یادم باش

حتی اگه تنگ شد دلت یادم باش

مست یک‌ آهنگ شد‌ دلت یادم باش...

ندانست چه جوری شد که آهنگ تمام شده بود ولی زمزمه‌هایش بود و هلیایی که مشکوک نگاهش بین ترنج و شهاب می‌چرخید.

@Z.t

@الهام تاجی

ویرایش شده توسط الهام تاجی
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

ترنج که متوجه نگاه‌های معنادار هلیا شد، سریع رنگ عوض کرد و اِهِمی گفت.

شهاب صدای ضبط را کم کرد و خیره به خیابان گفت:

_ هلیا خانم کجا رو پیشنهاد می‌دین که بریم؟

هلیا با ترکیبی از خجالت و تعجب گفت:

_ چرا من بگم؟ مگه شماها نمی‌خواین حرف بزنین؟

شهاب با آرامش خاصی گفت:

_ ما حرفمون رو می‌زنیم. در کنارش حالا جایی باشیم که به شما خوش بگذره، فکر نکنم موردی داشته باشه.

هلیا در ذهن مرور کرد کمبودهایی مثل این توجه‌های ریز و کوچک را!

_ بریم بام مشهد!

شهاب سری تکان داد و ترنج نگاهی تشکرآمیز روانه‌ی شهاب کرد.

قدم در قدم کشید و بند دلش را باز کرد. چشمانش را پیروی آن عشقی داد که نفس می‌گرفت تا نفسی دهد؛ دیده بارانی می‌کرد و نمی‌دانست آخرش قرار است تنها بماند.

خیره‌ی هلیایی بود که دوربین سلفی گوشی را ترکانده بود.

_ خواهر پر انرژیی داری! حیفه اینجوری هدر بره.

بر روی نیمکت نم زده نشست و آهی زیر لبی کشید.

_ می‌دونم و می‌دونم و می‌دونم.

به نظرش این گونه پاسخ دادن بهتر بود تا این‌که شهاب از زندگی دردناکش بفهمد.

شهاب متمایل به ترنج شد و گفت:

_ دلت را خانه‌ی ما کن، مصطفی کردنش با من!

ترنج ابرویی بالا انداخت و گفت:

_ از شهاب رسیدی به مصطفی؟

با خنده رد کرد آن منظوری که فهمیده بود.

شهاب بلند شد و به سمت هلیا رفت. از پشت خیره‌ی آن مردی شد که شلوار راسته‌ی مشکی به پا داشت و پیراهنی ساده‌ و سورمه‌ای! می‌دانست شهاب با این همه دبدبه و کبکبه‌ی جوانی و برازندگی این گونه لباس نمی‌پوشد ولی چه حیف که بهتر است دندان بر زبان بگذارد و دخالت نکند.
بلند شد و هوای پاییزی هم عجب بزم طوفانی راه‌ انداخته بود! کاش حداقل پالتویش را برمی‌داشت.

متوجه هلیا و شهاب شد که چه راحت با هم در حال گرفتن سلفی بودن. این پسر چیزی به نام آرامش به آدم‌ها تزریق می‌کرد یا که سحری و یا جادویی همراهش بود؟! این همه رام شدن در برابرش اندکی عجیب بود و خب ولش کن!

اولین قطرات باران که آمد، دل کند از تماشای آن دو و خاله زنان دوید به زیر آلاچیقی! غر _ غر‌کنان گفت:

_ بیاین الان خیس می‌شین. هلیا مریض بشی من حوصله مریض کشی ندارم!

هلیا و شهاب فارق از غر _ غرهای ترنج می‌‌خندیدند و ترنج بود که بغض می‌کرد. سعی کرد بغضش را پنهان کند و ترجیحاً چیزی نگوید که دلش می‌‌خواهد جای هلیا باشد تا شهاب نامی بیاید و توجه کند.

کافی‌شاپ آرام و دنجی بود. صدای خنده‌ی هلیا و شهاب قطع نمی‌شد ولی چه کسی داند که این میز گرد سه نفره، دردها با خود می‌کشد و دختری نیز ساکت، غصه‌هایش را با دردها‌ می‌کشد و می‌برد! آرام در دل با‌ خود گفت:

_ قرار بود امروز بریم شهربازی...

شهاب که صدایش کرد، دست از فکر کردن کشید:

_ بله؟

شهاب شکاک نگاهی انداخت و گفت:

_ چلچلی چرا ساکت نشسته؟

هلیا با شنیدن واژه‌ی «چلچلی» از زبان شهاب بلافاصله گفت:

_ وای گفتین چلچلی! ما یک پسرخاله‌ای داریم به اسم وحید. یک مدت مثل الانِ شما به ترنج صفت‌های گوناگون می‌داد و نمی‌دونست ترنج بدش میاد! یک روز آخرش ترنج جلوی همه سرش جیغ زد و دعوا کردن.

شهاب با تعجب به ترنج نگریست و با تعجب گفت:

_ راست میگه؟

ترنج چشمی چرخاند و با نگاهی شاکی به هلیا خیره ماند:

_ آره!

شهاب خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت:

_ یعنی من الان بهت بگم چلچلی ناراحت میشی؟

ترنج شیطنت ریخت در حرف‌هایش و موذیانه گفت:

_ اگه‌ بعدش بذاری منم بهت از این صفت‌ها بدم، چرا که نه؟!

شهاب خندید و گفت: 

_ پس بذار یک‌ چیز دقیق‌تر پیدا کنم.

بعد‌ دست زیر‌چانه‌اش زد و متفکر گفت:

_ خب هر چی هم که فکر می‌کنم، چیزی ‌هم نیست بهت بخوره جز...

بعد نگاهی ترسناک برای ترساندن ترنج انداخت.

ترنج غالب تهی کرد و این قیافه‌ی دروغین را باور کرد.

_ به جز چی؟

شهاب‌ نگاهی جدی ‌و بدون هیچ زمینه‌ای از شوخی به ترنج انداخت و آرام گفت:

_ به جز‌ خاله ریزه!

ترنج اول مات ماند. اما همین که‌ صدای قهقه‌ی شهاب و هلیا شلیک آسمان شد، از بهت در آمد.

@Z.t

@M.Alishahi

ویرایش شده توسط الهام تاجی
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

با حرص مشتی بر روی ران پایش زد و گفت:

_ حالا کارتون به جایی رسیده که من رو مسخره می‌کنین؟!

شهاب خنده‌ی ریزی کرد و همین که ترنج خواست واکنش دیگری بدهد، متوجه نگاه خیره‌ی هلیا به شهاب شد. سریع چشم گرفت و سعی کرد که به خود بقبولاند این نگاه منظور دیگری ندارد.

شهاب که دید ترنج ناگاه وارد خلسه‌ای مبهم شده، از فرصت استفاده کرد و به ناگهان پخی بلند در کنار گوش ترنج گفت.

ترنج ترسیده از جای خویش بلند شد و با چشم غرگی به شهاب نگریست:

_ مریضی؟!

شهاب خشنود بود از این لحن صمیمیِ ترنج، حتی به زبان ناسزا!

اندکی دیگر آن جا ماندن و بعد راهیِِ ماشین شدن. باران پاییزی شدت گرفته بود و هوا کمی سرد بود. مانتوی نازک ترنج جوابگوی آن همه سرما نبود ولی چه حیف! زیرا که مگر روح لطیفش جوابگوی آن همه درد و رنج بود که می‌کشید.

هفته‌ها از پی هم می‌گذشت و اکنون دو ماه و بیست و یک روز بود که شهاب و ترنج شکل دیگری از زندگی ساخته بودند. با وجود دو ماه و اَندی از این زمان، هنوز که هنوزست شهاب جز فوت پدر و مادر ترنج نشانیِ دیگر از او ندارد.

آن روز هم عادی بود. آن روز هم ترنج زودتر از ماشین پیاده شد و شهاب به سمت کارخانه روانه شد؛ ولی گویا نویسنده‌ی این تقدیر عادی بودن را دوست ندارد. گویا زندگی مدام به دنبال راهی جدید در تکراری‌ترین بازه‌ی زمانی است.

شهاب آرام فرم‌های بازررسی بخش‌ها را در دست گرفت و از کارخانه خارج شد. امروز ماه‌نامه‌ی تحویل بود و باید به شرکت اصلی کارخانه می‌رفت. سوار جیلی همیشگی‌اش شد و پا روی گاز فشرد. باید کم _ کم علاقه خود به ترنج را بیان می‌کرد. گر چه مانعی برایش نبود. همه جوره روی ترنج اطمینان داشت و خانواده را در جریان گذاشته بود. آهنگی پخش کرد و با انگشت روی فرمون ضرب گرفت.

خود را تصور می‌کرد که با ترنج بر سر سفره‌ی عقد نشسته‌اند‌. ترنج را می‌دید که می‌خندد و ناز می‌آید، عاقد هی ناز می‌کشید و می‌پرسید: «ترنج خانم، آقا داماد منتظره ها!»
در جوابش زیرلفظی بود که ترنج طلب می‌کرد. عجب رویای شیرینی و عجب حس نابی!

به منشی جلف شرکت نگریست و یادش آمد که زمانی دوست دخترش بوده. سری تکان داد و روانه‌ی اتاق آرین شد. 

مقابلش پسری بود که در یک دفتر کاملا رسمی بزرگ نشسته بود. دفتری با سِتی نظیر خاکستری و مشکی پوشانده شده بود، مبلمانی چرم و پرده‌هایی سفید و نازک! دیوارهایی که با تابلوهای نقاشی خط خطی پوشانده شده بود و آرین همیشه می‌گفت: «افکار من همیشه مثل این خط‌ها هستن؛ طولانی اما در هم پیچیده!»

پسری که آرین نام داشت از پشت آن میز مشکی نیم گرد و البته بزرگ از جای برخاست و با خوشرویی گفت:

_ تنها کسی که هیچ وقت در نمی‌زنه و وارد میشه. شهاب، چطوری پسر؟!

شهاب نیمچه لبخندی زد و گفت:

_ دوست دخترهای قبلیم و می‌ذاری منشیت بشن؟

آرین تلفن را برداشت و با لحنی نه چندان دوستانه گفت:

_ دوتا قهوه ترک با کیک شکلاتی!

بعد تلفن نقره‌ای را بر جایش گذاشت. شهاب بی‌رودربایستی بر روی مبل سه نفره نشست و به عبارتی لَم داد.

آرین از شکل لَم دادن شهاب خنده‌اش گرفت و سپس مقابلش، بر روی مبل چرم تک نفره‌ی سفید نشست. تمامی مبلمان چرم مشکی بودند، به جز سه مبل تک‌ نفره که سفید بودند.

@M.Alishahi

ویرایش شده توسط الهام تاجی
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم
آرین مقدمه چیده و نچیده گفت:
_ خب بگو. چی‌شد یهو اومدی؟
شهاب کمی از حالت خویش را تغییر داد و بعد پاکت گزارش‌ها را بر روی میز گرد بینشان انداخت.
با چشمانش به پاکت اشاره کرد و گفت:
_ گزارش این ماهمه!
آرین ابرویی از تعجب بالا فرستاد و گفت:
_ چیشده که خودت اومدی و دادیش؟
شهاب پاهایش را بر روی میز گذاشت و بیشتر لَم داد، سپس دست‌هایش را پشت سرش گذاشت و با همان حالت نیم خیز به آرین نگریست:
_ تو رو سَنَنه که هی سوال می‌پرسی! شنیدم دَدی کل شرکت و کارخونه رو به نامت زده، درسته؟
آرین جلیقه‌ی کتش را مرتب کرد و پا روی پا انداخت:
_ آره خب.
شهاب با حالتی پرسش‌گرانه ادامه داد:
_ پس اون داداش قلندرت چی شد؟
آرین دهن کجی کرد و دستی به ته ریش مردانه‌اش کشید:
_ اونم سهم داره. ولی خب بابا اون شرکت نوپای فولاد رو به نامش زد. البته اونم دَنگی دونگی چون نصفش به نام مامانه.
شهاب دست‌هایش را محکم به هم کوبید که باعث شد آرین بترسد:
_ پس الان کل کارخونه و شرکت شیرخشک مال تویه؟
آرین لبخندی عریض زد و ردیف دندان‌های زیبا و مرتبش را به رخ کشید.
_ کِی سور میدی؟
آرین آمد حرفی بزند که در زده شد و بعد صدای نازگل (منشی) بلند شد:
_ قهوه‌اتون رو آوردن.
آرین بلند گفت:
_ بیاین تو!
در باز شد و هیکل نازگل و پیرمردی که سینی در دست داشت، نمایان شد. شهاب خنده‌ی ریزی کرد و نازگل با حرص به شهاب نگریست. یادش هست که چطور مدتی با شهاب بود و شهاب ساده‌لوحانه خرجش می‌کرد. حیف که شهاب نبود ویلا الانم یک نازکش بد نبود.
پیرمرد آمد که سینی را روی میز بگذارد. شهاب پاهایش را برداشت و خب کمی خجالت هم بد نبود.
بعد از خارج شدن پیرمرد و منشی، شهاب با لحنی که خنده در آن موج می‌زد گفت:
_ لامصب از وقتی که ازش جدا شدم، چقدر خوشگل‌تر شده!
آرین ابرویی بالا‌ انداخت و گفت:
_ کی؟
شهاب لحنی دخترانه به خود گرفت و گفت:
_ منشی بعضی ها!
بعد خندید. آرین با حرص نگاهی به شهاب انداخت و گفت:
_ به خاطر همین قیافه‌اشه که نگه‌اش داشتم. ویلا چیز دیگه‌ای که نداره.
شهاب انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و گفت:
_ یک چیز دیگه‌ام داره!
آرین کمی موضوع را جدی گرفت و پرسشگر نگاهش کرد:
_ چی؟
شهاب کمی خود را جلو کشید و دست‌هایش را بر روی زانویش‌ گذاشت:
_ یک زبون چرب که فقط یک‌ جیب پر پول می‌طلبه!
آرین نگاهی تو هم با خنده به شهاب انداخت و دست به سمت فنجان‌ها برد:
_ آخ که تو هم قضای حاجت نمی‌کنی!
شهاب شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
_ از بچگی بچه‌ی با ایمانی بودم.
بعد صدای خنده‌هایشان بود که پیچ می‌خورد.
آرین انگار که چیزی به یادش آمده باشد، فنجانش را پایین آورد و گفت:
_ راستی دعوتی!
شهاب موشکافانه نگاهی کرد و آرین ادامه داد:
_ مراسم عقدی آرمانه. خود آرمان گفته بود دعوتت بدم ها ولی یادم نبود!
شهاب نگاهی نثار آن مردک جذاب با چشم‌های مشکی‌ و نافذش کرد:
_ کِی هست؟
- نمی‌دونم دقیقا!
شهاب ابرو بالا انداخت و گفت:
_ خیر سرت داداششی!

@M.Alishahi

ویرایش شده توسط Blue Girl
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم
آرین سری تکان داد و گفت:
_ داری میگی که! مثلا داداششم.
شهاب فنجان را تمام کرد و تکه‌ای از کیک خورد:
_ فکر کنم امروز فردا هم نوبت منه که بیام و دعوتت بدم.
آرین لبخندی شرورانه زد و گفت:
_ شما هم بله؟
شهاب تک خنده‌‌ی مردانه‌ای کرد و گفت:
_ با اجازه بزرگترها بله!
آرین از دور لبخند شهاب را شکار کرد و گفت:
_ برام تعریف کن.
شهاب انگشت‌هایش را در هم قفل کرد و حالتی متفکر به خود گرفت. سپس ادامه داد:
_ یکی‌ بود یکی نبود. یک روزی که‌ بابای شما جشن و سرور راه‌ انداخته بود توی کارخونه، ما هم گفتیم جیم بزنیم و بریم ببینیم بخش بسته بندی چه خبره.
آرین کمی راحت‌تر نشست و منتظر به شهاب نگاه می‌کرد. شهاب قبل از ادامه‌ی حرفش، موبایلش را از جیبش در آورد و بک‌گراندش را روشن کرد. چهل دقیقه دیگه وقت کار ترنج تمام می‌شد.
_ خب، داشتم می‌گفتم. آقا من بودم و دفتر توی دستم و همون روز هم خواب مونده بودم با یک تیپ زاقارت! القصه رفتیم توی بخش با فکر این‌که کسی اون جا نیست و می‌تونیم گزارش کامل بنویسیم.
آرین تک خنده‌ای کرد و گفت:
_ حالا چرا جمع می‌بندی؟
شهاب با چشم‌هایش خط و نشانی کشید و گفت:
_ بچه وسط حرفم نپر!
بعدم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_ چون می‌خوام قضیه رو هیجانی تعریف کنم.
آب دهنش را قورت داد و گفت:
_ داشتم می‌گفتم. رفتم که بازرسی کنم یکهو دیدم یکی داره با خودش حرف می‌زنه و میگه (چی شد؟ چرا زودتر برگشتی؟)
آرین موشکافانه نگاه می‌کرد و می‌دانست که شهاب اهل عشق و علاقه نیست پس گذاشت ادامه‌ی آن قصه‌ی خیالیش را بدهد.
_ بعد منم موندم جوابش رو چی بدم. ساکت موندم و دنبال صدا پشت دستگاه بسته بندی گشتم. به محض پیدا کردنش، خودِ طرفم برگشت و نگاهم کرد.
آرین خندید و گفت:
_ لابد یک دختره چشم رنگی و پوست سفید و قد بلند! از این جیگرها که‌ همیشه به تورت می‌خوره.
شهاب شصتش را به معنای لایک بالا آورد و ادامه داد:
_ ماشاءالله به این تیز فهمیت! از بچگی بچه‌ی تیزی بودی. خب داشتم می‌گفتم. از اون جایی که اولین برخورد همیشه با سوتی خانم‌ها همراهه، این برخوردم مستثناء نبود.
آرین مشکوک نگاهی به شهاب انداخت و گفت:
_ نگو که رفتی با یک کارگر دوست شدی!
شهاب سری متاسف تکان داد و ادامه داد:
_ بسوزه پدر عاشقی!
آرین خندید و گفت:
_ خوشم اومد! با همه فرقه می‌پری و برات مهم نیست.
شهاب بی‌خیال تکیه‌ای داد و گفت:
_ خب تو هم با همه جور آدمش هستی. نمونه‌شم ساناز!
آرین پوفی کشید:
_ من با ساناز نبودم. اون جلوی همه داد می‌زد ما باهم رابطه احساسی داریم.
شهاب کسل نگاهی به آرین انداخت و گفت:
_ می‌خوام برای زندگیم یک تصمیم جدی بگیرم.
آرین با حالتی گیج پرسید:
_ الان می‌خوای بگی با یک کارگر دوست شدی و داری باهاش هم پر میشی؟
شهاب دستی میان موهایش کشید و بلند شد:
_ نمی‌دونم. هنوز که جدی نیست! البته این بار فرق داره. فکر کنم با بیست و نه سال سن بس باشه دختربازی!
آرین بلند شد و گفت:
_ حالا کجا میری؟
شهاب اشاره‌ای به گوشی‌اش کرد و گفت:
_ داره دیر میشه. ترنج منتظر می‌مونه.
آرین تک خنده‌ای کرد و گفت:
_ منتظر دوست دختر بعدیت هستم!
پا روی پدال می‌فشرد و عجب ترافیکی بود! به ناچار موبایلش را برداشت و شماره‌ی ترنج را گرفت، برنمی‌داشت. به ساعت نگاه کرد. یک ربعی می‌شد که تایم کاری ترنج تمام شده بود و شهاب دیر کرده بود. میان‌بری را پیچید و با آخرین سرعت به سمت کارخانه حرکت کرد. از دور که ایستگاه اتوبوس را دید، نگاهی به ساعت انداخت. بیست و پنج دقیقه تاخیر کرده بود. مقابل ایستگاه اتوبوس ایستاد و چشم به راه ترنجی بود که نبود! اَه گندش بزنند که دیر کرده بود. مجددا شماره‌ی ترنج را گرفت که برداشت. بی‌وقفه گفت:
_ سلام ترنج، کجایی؟ من یک کاری برام پیش اومده بود و الان رسیدم. چرا نیستی؟ یه کم صبر می‌کردی می‌او‌مدم. اگه الان سوار اتوبوسی همون ایستگاه پیاده شو من الان خودم رو می‌رسونم.
بعد کمی مکث، صدای هلیا در گوشی پیچید:
_ سلام آقاشهاب، ترنج امروز یه کم زودتر اومد خونه. الانم خوابه، اگه کارش دارین بیدارش کنم.
شهاب ساکت شد. چه شده بود که ترنج زودتر برگشته بود؟
- نه مرسی نیازی نیست. خودم بعدا تماس می‌گیرم باهاش!
بعد قطع کرد. به سمت خانه‌ی پدری راند و گویا مادر کارش داشت.
بعد قطع تماس، هلیا با حرص گوشی را دست فشرد و لعنتیی زیر لب گفت.
ترنج از دستشویی خارج شد و گفت:
_ چیزی شده هلیا؟
هلیا موضع حفظ کرد و پاسخ داد:
_ نه اصلا! فقط گوشیت رو برداشتم ببینم گوگل تو رو هم ارور میده یا نه!
بعد بی‌خیال به سمت اتاقش رفت.
@M.Alishahi

ویرایش شده توسط Blue Girl
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم
ترنج لباس‌هایش را برداشت و بعد از چک کردن آبگرم کن، روانه‌ی حمام شد. حمام خوب و دلچسبی بود اما مدام در دل از خود می‌پرسید:
_ یعنی چی‌شده که شهاب امروز نیومده بود؟
جایز نبود به او پیامی دهد و سوال بپرسد. هر چه نباشد ممکن است پسر مردم هوا برش دارد و افکار ناجور بکند.
موهایش را خشک می‌کرد و خیره چشم‌هایش بود. طی یک تصمیم آنی، موبایل برداشت و بعد مدت‌ها به خاله‌ زیورش زنگ زد. بوق دوم بود که صدای لرزون زنی در‌ گوشی پی‌چید:
_ بله؟
لب تر کرد:
- سلام خاله زیور، خوبی؟
صدای خاله زیور کمی محزون شد و گفت:
_ به به ترنج خانم! چه عجب یادی از خاله‌ی پیرت کردی‌. من خوبم شماها خوبین؟
ترنج شرمنده گفت:
_ خاله این چه حرفیه؟! به خدا این‌قدر کار و دردسر دارم که بدبختی‌هام با عمرم یکی نمی‌‌کنه!
_ بدبختیِ چی عزیزِ خاله؟
_ هیچی خاله. از کدوم بدبختی بگم؟ بی‌پولی که واضح ترینشونه! بعدیشم همین جور پشتش راه میفتن.
_ مادر خواستگار نیومد برات؟ یا برای هلیا؟
ترنج پوزخندی زد و گفت:
_ کشک چی آب چی! کی میاد خواستگاری یک دختر یتیم که خواستگار دومش برای من بیاد؟ برای هلیا هم یکی دو نفر از همسایه‌ها گفتن که چون هنوز بچه‌ست، قبول نکردم.
خاله آهی کشید و گفت:
_ نمی‌خوای یک سر به خاله‌ی پیرت بزنی؟
ترنج بر روی تخت نشست و حوله از سر برداشت:
_ چرا‌ اتفاقا دوست دارم بیام ولی باید یک فرصت جور کنم خاله. الانم که آخرهای پاییزه و بعدشم دی ماه! امتحان‌های هلیا هست.
_ به سلامتی. خودت مدرکت رو تا کجا گرفتی مادر؟
برس به دست گرفت و موبایل را بر روی بلندگو گذاشت:
_ والا خاله از خدا که پنهون نیست، از تو چه پنهون؟ به خاطر وضعیت مالیم نتونستم ادامه بدم.
_ الان کجا کار می‌کنی؟ هنوزم خیاطی میری؟
_ نه خاله. چشم‌هام داشت کور می‌شد. دیگه ادامه دادنش با از دست دادن چشما‌هم یکی بود!
خاله هقی پشت تلفن زد و گفت:
_ الهی برات بمیرم که نه بابا دیدی و نه مادری که زنده بمونه و هم‌دردت بشه!
آهی کشید که به دلش آتش زد
_ این جوری نگو خاله. اتفاقه دیگه! قسمت ما هم اینه و باید بسوزیم و بسازیم.
_ خاله اگه پول نیاز داری بهت بدم؟ به خدا بی رو در بایستی میگم نمی‌خوام مادرت فکر کنه بعد اون به فکر بچه‌هاش نبودم.
موبایل را از روی حالت بلندگو برداشت و گفت:
_ عزیزی خاله! نه نیاز ندارم فعلا.
_ باشه عزیز دل خاله. پیش منم بیای حتما!
_ باشه خاله حتما.
بعد از خداحافظی، تلفن را قطع کرد. خب کمی حالش بهتر شده بود و موهایش هم شانه شده بود. موهایش را بافت ساده زد و به سراغ همراه بانک موبایلش رفت. پولش کفاف یک خرید کوچک می‌داد. به اتاق هلیا‌ رفت و در نزده وارد شد:
_ نه دیگه اذیت نکن! یک روز می‌پیچونم و میام.
آرام به هلیا نگریست و گویا هلیا متوجه پشت سرش نبود که‌ ترنج ایستاده:
_ اه داری اذیت می‌کنی. میگم نمیشه الان نمی‌تونم!
احتمالا داشت با دوستش صحبت می‌کرد. ویلا هلیا را پاک راه برده بود:
_ هلیا!
هلیا ترسیده چرخید و به ترنج نگریست. بی‌خداحافظی تلفن رو قطع‌ کرد و گفت:
- چی شده؟!

@M.Alishahi

ویرایش شده توسط Blue Girl
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم


ترنج با لحنی آرام گفت:
_ هیچی، گفتم حاضر شو که بریم خرید.
هلیا دستی در هوا تکان داد و گفت:
_ باشه، تو برو حاضر شم میام.
ترنج متعجب از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت. دلش هوس یک چای داغ آن هم بعد یک حمام حسابی را کرده بود و خب فرصتی نداشت.
پشیمان به اتاق خویش رفت و لباسی پوشید. شلوار لی تیره با مانتوی سفید. شال مشکی و کفش هم چندان زیاد نداشت؛ جز سه جفتی که هنوز پاره نشده بود. آخرین نگاه را به خود در آیینه کرد؛ صورتی بی‌آرایش و موهایی که دم اسبی بسته شده بود.
به سمت پذیرایی روانه شد و چرا هنوز خبری از شهاب نبود؟ سعی کرد بی‌خیال باشد ولی مگر می‌شد؟ هلیا نیز آمد؛ صورتی غرق آرایش و تیپی جلفِ صورتی! برای دختری که سرپناهی به نام خانواده ندارد این تیپ‌ها زیادی نامناسب است.

به آژانس زنگ زد و درخواست سرویسی کرد و جوابش را این‌گونه شنید:
_ تا ده دقیقه دیگه می‌رسه.

در را قفل و خیره‌ی هلیا شد. باید برایش فکری می‌کرد ولاغیر دیگر آن دخترک ساده نمی‌شد. سر کوچه رفت و منتظر ماند. صدای بوقِ ماشین و صدای متعجب هلیا با هم در آمیخته شد. با تعجب سری بالا آورد که نگاهش در نگاه مشکیِ شهاب ماند. شهاب به آرامی این طرف و آن طرف کوچه نگاه کرد و پس از اطمینان که ماشینی عبور ندارد، به سمت ترنج روانه شد. مقابلش قرار گرفت و عطرش را برای جاسوسی درون ریه‌های دخترک متحیر فرستاد.

_ سلام، ماتت نبره دختر خانم!

ترنج آمد که لب باز کند، هلیا مقدمه چینی کرد:

_ سلام آقا شهاب، خوبین؟

ترنج در ذهن گذراند: «هلیا وسط حرف کسی نپر!»

_ سلام هلیا خانم، خوبین؟

هلیا آمد حرفی بزند که شهاب گفت:

_ ببخشید هلیا خانم، یک لحظه میشه من با ترنج صحبت کنم؟

هلیا تیز فهمید آن هدفی که در پَسِ حرف‌های شهاب پنهان است!

شهاب وقفه حرف نداد، آستین ترنج را گرفت و به سمت ماشین برد.

خود نیز بلافاصله در راننده را باز نموده و سوار شد. دلش قرص بود که شیشه‌های ماشین دودی است و کسی شاهد ماجرای درون ماشین نیست. گاز را گرفت و بی‌هدف در خیابان‌ها چرخید.

_ چرا هی بهت زنگ می‌زدم جواب نمی‌دادی ترنج؟

ترنج دلخور روی چرخاند و ترجیح داد چیزی نگوید.

شهاب پشت چراغ قرمز ایستاد و عصبی رو به ترنج کرد و گفت:

_ چرا جوابم رو نمیدی؟

ترنج ترسیده از آن همه خشم، در حرف‌های شهاب پاسخ داد:

_ تو به من زنگ نزدی که بخوام جواب بدم.

شهاب ماشین را حرکت داد و گوشه‌ای خلوت در حواشی یک پارک ساکت نگه داشت.

_ ترنج چرا دروغ میگی؟ من گوشی رو سوزوندم از بس بهت زنگ زدم.

_ میگم کسی بهم زنگ نزد.

عصبی دستی در موهایش کشید و گفت:

_ گوشیت رو بده.

ترنج عصبی گفت:

_ حد خودت رو بدون!

شهاب سعی کرد با لحنی آرام‌تر گفت:

_ باشه باشه! فقط گوشیت رو باز کن ببین چندبار میس کال انداختم.

ترنج سر لجبازی و ثابت کردن حرفش هم که شده، نباید کوتاه بیاید. گوشی را باز و تماس‌های اخیر را نشان داد.

_ بیا ببین شماره‌ت بینشون هست یا نیست؟!

شهاب نگاهی گذرا انداخت و پوزخندی حواله‌ی ترنج کرد:

_ هه! خیلی دروغ‌هات تابلویه!

ترنج با ابهام خیره‌ی آن مرد ظالم شد:

_ دروغ؟! مگه من تا حالا بهت دروغ گفتم؟

شهاب روی چرخاند و بی‌توجه به ترنج گفت:

_ از ماشین پیاده شو!

نمی‌دانم چه شد اما هنگامی که ترنج به خود آمد، فقط توانست با بغض بگوید:

_ برات متاسفم!

بعد بلافاصله از ماشین پیاده شد و در را محکم به هم کوباند.

@M.Alishahi

@داش امیر

ویرایش شده توسط Blue Girl
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

روانه‌ی راهی بود که نمی‌دانست مقصدش چیست؛ اما فکرش درگیر پرسشی بود که می‌دانست چه جوابی دارد. یا که نه، جواب آن را هم نمی‌دانست. اصلا چرا شهاب این‌گونه کرد و دخترک قصه را پریشان نمود؟!

هر چه راه را رفته بود، ادامه نداده ایستاد. متعجب بود و خشمگین! مگر به شهاب چه دروغی گفته بود که با وی این‌گونه رفتار می‌کرد؟ به نزدیکی چهار‌ راهی رسید و منتظر این ‌طرف و آن طرف را خیره می‌نگرید. شاید منتظر بازگشتِ شهاب بود و شاید هم داشت خود را گول می‌زد که اصلا اتفاقی نیفتاده است.

هر چه که بود حیران و سرگردان بود. سرش را با دست چپ گرفت و گیج نگاهی به اطراف انداخت. مگر چه شده بود که شهاب لام تا کام حرف نزده او را این‌گونه استیضاح می‌کرد؟! گناهش چی بود که متهم شد و تمام احترامش را‌ شهاب به دار آویخت و حرمت‌ها را کنار زد؟! مدام جمله‌ی شهاب را در گوشش زمزمه می‌شد: «دروغ‌هات خیلی تابلو شده.»

خواسته یا ناخواسته، قطره‌ اشکی از گوشه‌ی چشمش فرو انداخت و گویا شهاب هم با همان قطره اشک از چشم خویش، انداخت.

به ناگاه سرد و بی‌روح شد و فقط توانست زیر لب برای خویش بگوید:

_ متاسفم بابت اون همه احساسی که داشتم بهت می‌دادم.

آری! شاید کمی دیر بود اما دخترک قصه، دلبسته‌ی مردی شده بود که امروز تمام همان دلبستگی را یا‌ شاید کمی بیشتر به دار آویخت.

در ماشین نشست و تصمیمی باید می‌گرفت. حقوق کارخانه کم بود و دروغ چرا؟! اگر تا الان می‌رفت و می‌آمد به خاطر شهاب بود و وجودش! شاید هم دلگرمی‌هایش و کمبود‌هایش!

@مدیر ویراستار2

@M.Alishahi

@Z.t

@داش امیر

ویرایش شده توسط Blue Girl
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

پارت بیست و چهارم

آهسته از ماشین پیاده شد و پول راننده را حساب کرد. روانه‌ی خانه شد و در زد. هلیا حاضر و آماده در را باز نمود و مجال حرف به ترنج را نداد:

_ شهاب کو؟

اخم کرد و ابرو گره انداخت. شاید همین کار کافی بود تا هلیا حرف خود را پس بگیرد و بگوید:

_ آقا شهاب کو؟

دستی در هوا تکان داد و هلیا را به گوشه‌ای کنار زد:

_ من مرکز آمارگیری نیستم که بدونم کی کجاست و کی کجا نیست!

هلیا دریدگی کرد و گفت:

_ باشه حالا! بیا من رو بخور!

ترنج ایستاد. چشم‌های گرد شده‌‌اش از خشم بسته شد و زیر لب غرید:

_ حد خودت رو بدون!

هلیا در آهنیِ زنگ زده را محکم به هم کوبید و با صدایی بی مانند به جیغ گفت:

_ نخوام این کار رو بکنم چی میشه مثلا؟!

ترنج با خشم به سمت هلیا چرخید و انگشت اشاره‌اش را تهدیدوار تکان داد:

_ تکرار می‌کنم، حد خودت رو بدون!

هلیا دست به کمر قدمی به جلو برداشت و گفت: 

_ مثلا به حرفت گوش ندم چی میشه؟!

بعد بدون تغییر موضع، با همان ژست به دور ترنج چرخید:

_ اصلا فکر کردی چرا تا حالا این‌قدر بدبخت موندیم و همش در جا زدیم؟!

مقابل ترنج ایستاد و با القای حسی مثل حقارت ادامه داد:

_ به خاطر وجود نحس تو! به خاطر این‌که معلوم نیست چه نحسی پشتته که بابات باید بعد به دنیا اومدن تو، مامان رو ول می‌کرد! به خاطر این‌که بعد برگشت تو از اون دانشگاه کوفتیت، بابام تصادف کرد! به خاطر اینه که تو نحسی! تو شومی که مامانم سکته کرد...

ترنج مجال حرف را نداد و به موازی تمام دلشکستگی امروزش، بغض ترکاند:

_ نه بهت چیزی میگم و نه دست روت بلند می‌کنم؛ ولی تو هم مثل اون بابای نامردت، خیلی نمک‌نشناسی! الحق که مامان حق داشت بهت بگه گربه صفت! حیف من که از جوونیم بگذرم و از زندگیم بگذرم تا تو راحت بخوابی و زندگی کنی.

عقب گرد کرد که در به صدا آمد. با چشم‌های اشکی متعجب خیره به در ماند و بهتر بود با این صورت در را باز نکند. پشتش را به در کرد و به سمت خانه رفت؛ اما متوجه قدم‌های هلیا بود که به سمت در حیاط می‌رود.

به سمت اتاقش رفت و در را نیمه بسته رها کرد. مقابل آیینه اتاقش رفت و از آیینه خیره‌ی دختری ماند که امروز بد شکسته بودنش!

چشم بست و به اشک‌هایش اجازه باریدن داد. کاش خدا هم می‌دید، کاش خدا هم مهربانی می‌کرد و دستانش را برای پاک کردن اشک‌های این دختر دراز می‌کرد...

@Blue Girl

@M.Alishahi  @مدیر ویراستار 1

@Wahid

@Beowulf

ویرایش شده توسط mina.
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...