رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
پیام توسط N.a25 افزوده شد

☄سطح قلم: حرفه ای ☄

پست های پیشنهاد شده

پارت بیست و پنجم 

دستش را بالا آورد تا جلوی جیغش را بگیرد که به ناگاه در اتاقش زده شد. دستش را سریع تکان داد تا اشک‌هایش را پاک کند و بعد با صدایی لرزان گفت:

_ بله؟

صدای کسی که پشت در بود، میخش کرد!

_ می‌تونم بیام داخل؟

سر چرخاند که با شهاب چشم در چشم شد. اَه که یادش شده بود در اتاق را کامل ببندد! خجالت زده دستی به سرش کشید و با نگاهش اجازه ورود را داد. 

شهاب وارد اتاق شد و با قدمی خود را مقابل ترنج رسانید. اندکی به چشم‌های ترنج نگریست، سپس دست در جیبِ شلوارش کرد و دستمالی بیرون آورد:

_ من بابت امروز متاسفم؛ شاید یه کمی تند رفته باشم‌.‌

دستمال را به قصدت تمیز کردن آن چهره‌ی خیس بالا آورد که به ناگاه صدای ترنج متوقفش کرد:

_ می‌تونستی زنگ بزنی این همه راه نیای.

بعد صورت خود را عقب کشید و زیر لب زمزمه کرد:

_ به کمک کسی نیاز ندارم.

شهاب اندکی مکث کرد و بی‌مقدمه گفت:

_ چرا جواب هلیا رو ندادی و گذاشتی اون‌جوری باهات صحبت کنه؟

چشم گرد کرد و مستقیم خیره نگری کرد:

_ حرف‌های ما رو گوش می‌دادی؟

دستی پشت سرش کشید و بی‌طرفانه گفت:

_ صداتون خیلی بلند بود و به راحتی شنیده می‌شد.

ترنج لب گزید و هلیا به تازگی دریده نشده بود؟! آهی روانه‌ی شهاب کرد و گفت:

_ نمی‌تونم با حرف‌های امروزت کنار بیام.

شهاب خیره سری کرد و دستانش را بر شانه‌ی ترنج تکیه داد:

_ چون هنوزم دارم میگم که من زنگ زدم ولی تو جواب ندادی.

ترنج شاکی نگاهی به دست‌های شهاب انداخت و زیر چشمی گفت:

_ لطفا دستت رو بردار!

@Blue Girl

ویرایش شده توسط Moon shado
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و ششم

خب بهتر بود پسر قصه کمی عقب نشینی کند. فاصله‌ای کوچک گرفت و دوباره ادامه داد:

_ دوست دارم بعد دوماه و خرده‌ای از دوستیمون این‌قدر بهم اعتماد داشته باشی که این‌ها رو بهم می‌گفتی.

تیز نگاهی روانه‌ی شهاب کرد و گفت:

_ دقیقا چی رو باید بهت بگم؟!

شهاب دست در جیبِ شلوار خود کرد و گفت:

_ داشتی می‌رفتی خرید خودت رو درست کن منم میام.

(کاش می‌شد عشق را هم خرید؛ آنگاه من با وجود تو تجارت عشق راه می‌انداختم و زبان‌زد همه می‌شدم!)

_ پشیمون شدم، الآن حوصله ندارم.

روی برگرداند و به سمت تختش روانه شد. به آرامی بر روی آن جای گرفت و به فکر مشغول شد. چه فکر می‌کرد و چه شد! امروز مسلما روز داغونی به حساب می‌آمد. سری چرخاند و با شهاب مواجه شد، هنوز از سرجایش تکان نخورده بود.

کلافه بلند شد و مقابل شهاب ایستاد. دستی میان موهایش کشید و سپس شالش را جلو داد:

_ تا فردا می‌خوای من رو نگاه کنی؟

خونسردانه دستی در جیب کرد و موبایلش را خارج ساخت:

_ بهت یک ربع فرصت میدم که حاضر بشی و گرنه...

ترنج جسورانه قد علم کرد و گفت:

_ و گرنه چی؟!

لبخندی حرص درآر زد و پاسخ داد:

_ و گرنه به زور می‌برمت!

ترنج اخمی کرد و گفت:

_ نمیام!

@مدیر ویراستار 2

ویرایش شده توسط Moon shado
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 months later...

پارت بیست و هفتم

 

شهاب ماند چه کند و خب به این سوی قضیه نگاه نکرده بود! با کلافگی به ترنج زل زد و منتظر حرکتی بود تا واکنشی انجام دهد!

ترنج چشم چرخاند و در دل با خود گفت:

_ پسره دیوونه نیست؟!

کمی گذشت و هوف... پس چرا کسی کاری نمی‌کند!

فکری به سر شهاب زد! بی مهابا گلو صاف کرد و گفت:

_ باشه، حالا که نمی‌خوای بیای؛ مجبورت می‌کنم بیای!

ترنج مشکوک به شهاب نگاه کرد و در دل نالید ( چرا ول کن نیستی! )

شهاب قدمی به سمت میزتوالت اتاق برداشت و بی درنگ؛ موبایل ترنج را در دست گرفت؛ سپس آن را بالا آورد و مقابل چشمان ترنج تکان داد:

_ من این امانت می‌برم تا بشینی بیشتر فکر کنی!

تا ترنج مبهوت شده به خود بیآید، پسرِ مغرور ماجرا فرار کرده بود. از جا پرید و به سمت پذیرایی روانه شد. نبود! پس به این سرعت چند ثانیه کجا رفته بود؟! صدای خداحافظی هلیا از توی حیاط که آمد؛ فهمید باید رَدِ شهاب را جای دیگری بزند!

قدم تند کرد و به حیاط رفت. رسیدن همانا و بسته شدن درِ حیاط هم همانا! با حرص مشتی رو هوا رها کرد و دمپایی لنگه به لنگه پا کرد. هلیا با شنیدن صدای پا سر برگرداند و ترنج را شلخته دید که با عجله به سمت او می آید. اول فکری کرد که نکند می‌خواد ادامه کار ظهر را انجام بدهد... اما تا هلیا افکارش را راست و ریست کند؛ ترنج از کنار او رد شده و با شدت درِ حیاط را گشود!

سر چرخاند و شهاب را دید که ریلکس به سمت ماشینش قدم برمی‌دارد و اوه خدایا! این دیگر چه بلایی بود! به سمت شهاب راه افتاد و هر لحظه قدم هایش را تندتر برمی‌داشت:

_ شهاب!

پسرک قصه با شنیدن صدای ترنج لبخند محوی زد و اما، به روی خود نیاورد که چیزی شنیده و به راهش ادامه داد.

ترنج مطمئن بود صدایش بلند بوده اما چرا شهاب نایستاد؟! اینبار بلندتر داد زد:

_ شهاب با توام!

شهاب خنده کنان ایستاد و چرخید و ترنج را دید که با وضعی فوق‌العاده خنده دار به دنبال او آمده!

 * کاش دلت هم یک رنگ بود... و یا مثل همان چشمانی که مرا به دام انداخت؛ قشنگ بود! *

@A.saee

ویرایش شده توسط mina.
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 6 months later...

پارت بیست و هشتم

 

سعی کرد لبخندش را جمع کند و جدی باشد:

- بله؟!

ترنج مابقی راه را نرفته ایستاد و کمی اخم چاشنی آن صورت زیبا کرد:

- کجا می‌بریش؟

شهاب نگاهی گذرا به اطرافش انداخت و خونسردانه چشم دوخت:

- چی رو؟

ترنج فهمید این ساعت از آن دسته ساعت‌هایی است که شهاب ساز مخالف می‌زند! 

- گوشی من رو کجا می‌بری؟!

شهاب که مثلا‌ تازه دو هزاری کج و کوله‌اش جا افتاده بود، ابرویی بالا انداخت و کمی ژست حق به جانب گرفت:

- من این رو می‌برم تا شما فکرات رو بکنی دیگه... مگه نه؟

ترنج اخمی کرد و حرصی پوفی کشید. رو به شهاب با حرصی دخترانه گفت:

- آبروم رو جلو همسایه‌ها بردی! صبر کن تا برگردم.

و بعد پا تند کرد به سمت خانه و به پا کردن کفش هایش...

* کاش چهره‌ات را می‌توانستم هر لحظه نقاشی کنم؛ آنگاه دنیا پر می‌شد از چشم‌هایت... موهایت و آن خنده‌ی جذابت *

***

کنار شهاب‌ نشسته بود ولی گویا تمام فکر و ذکرش را میان آن خانه کوچک و هلیا جا گذاشته بود. آن چه صحبتی بود که هلیا اینگونه ادامه داد؟ مگر جز زحمتِ بی منت این دختر، به هلیا چِه نشان داده بود؟

آهنگ عوض شد و صدای آرامِ شهاب طنین انداز آن ماشین زیبا و چشم‌گیر شد:

- به چی فکر می‌کنی؟

ترنج نگاهی گذرا به شهاب انداخت و گفت:

- هنوز قانع نشدم!

شهاب پوفی کرد و گفت:

- ترنج.

با شنیدن نامش، ناخواسته سر کج کرد و خیره‌ی آن پسرک مغرور شد:

- من تو این دنیا هیچ کس رو عزیز‌تر از مادرم ندارم. 

و بعد گفتن این جمله به ترنج خیره شد تا بفهمد به حرفایش گوش می‌دهد یا خیر؟!

- به تار موی مادرم قسم من بهت زنگ زدم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

پارت بیست و نهم

ترنج پوفی زیر لبی کرد و براستی بدش می‌آمد از این همه دروغ!

سری تکان داد و سعی کرد با لبخندی که نشان می‌داد باور ندارد؛ حرف را عوض کند:

- ترجیحا یک پاساژی برو که قیمتاش مناسب باشه...

شهاب کمی جابجا شد و اینگونه رفتار به مزاقش خوش نمی‌آمد! دنده را عوض کرد و با صدایی که نسبتا آرام بود گفت:

- نمیدونم...

و برای ترنج سوال پیش آمد؛ دقیقا چه را نمی‌داند؟

چهار راه سوم را که رد کرد؛ به سمت پارکینگ برج تجاری پی‌چید و در صف ماشین‌ها قرار گرفت. ترنج ابرویی بالا انداخت و به محدوده‌ی شلوغ اطرافش خیره شد؛ خب خداروشکر پولش با اجناس اینجا هم‌خوانی داشت!

دست به کیفش برد و آئینه کوچک را در آورد و به قابش خیره شد:

- آن دخترِ زیبا و معصوم چگونه این همه درد می‌کشد و اخمی بر ابروهای کمندش نمی‌اندازد؟

ماشین قدمی جلو رفت و کنار پیشخوان نگهبان ایستاد، شهاب دست دراز کرد و بی هیچ حرفی آن کارتِ مخصوص را گرفت و بر روی دنده رها ساخت. به نظر می‌آمد کلافه‌است!

داخلِ پارکینگ که شدن، ترنج با کنجکاوی به ماشین های پارک شده و مردم در حال گذر خیره ماند؛ با شور و شوق!

شهاب نیمچه نگاهی حواله‌ی آن دختر گستاخ کرد و تا خواست از آیینه مقابل، پشتش را بنگرد مات دختری شد که از ماشین جلویش پیاده می‌شود! 

اوف... مارال بود! دقیقا دوست دختر قبلیش! و آن هم مقابل دوست جدیدش!

دنده را در دست فشرد و سریع به سمت ترنج چرخید و گفت:

- می‌دونستی امروز حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو جز تو ندارم؟

ترنج اخمی میان ابرویش انداخت و ندانست چقدر زیباتر می‌شود:

- آره‌ قشنگ از شاهکاری که کردی معلومه!

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سی

تیله‌های مشکی شهاب دو- دو زد و یک نگاهِ زیر چشمی به مارال انداخت... خب در حال دور شدن بود...

با هم قدم می‌زدند و هرازگاهی شهاب، دور از چشم ترنج برای آن نگاه های هیز شوکه‌کِشی می‌کرد. مقابل مانتو فروشی زیبایی ایستادند و نگاهشان رو معطوف آن چند تکه پارچه‌هایی کردند که سارافونِ زیر مانتویی نام داشت.

شهاب جنتلمنانه دست ترنج را بی اجازه میان مشت خود گرفت و بی توجه به تقلاهایش وارد مغازه شد:

_ سلام مانتوی سوم از سمت چپِ مانکن‌ها رو نشونم می‌دین؟

پسرک میان مغازه سلامی زیر لب داد و اندازه‌ی قد و هیکل ترنج را از نظر گذراند. به سمت رگالی رفت و در همان حال ادامه داد:

_ این مانتویی که شما می‌فرمایین تک رنگ هستش و فقط رنگ نیلی داره که خودتون دیدین.

از پشت مشت‌های رگال‌ها با مانتویی نیلی رنگ به کوتاییِ یک سارافون برگشت. مقابل شهاب ایستاد و به چشم ترنج دوخت:

_ بفرمایین خانومتون این سایز رو پروف بزنن اندازشونه.

ترنج غر- غری از زیر لب گذراند و چشم‌هایش برای شهاب خط و نشان کشید. تشکر زیر لبی کرد و مانتو را میان پنجه هایش گرفته و به سمت اتاق پروف گام برداشت.

* چه می‌کند این دنیا؛ مارا رنگی کرده و آخر رسوای بی رنگ می‌شویم *

پسرک در حال توضیح دادن جدیدترین کالکشن‌های پاییزه بود و به مشتری‌های دیگر پاسخگویی می‌کرد. میان آن همه هیاهوی شلوغی گویا فراموش کرده‌ بودند دختری میان دیوارهای اتاق پروف، با کوتاهی مانتو دعوا دارد. با خونسردی از اتاق خارج شد که چشمان منتظر شهاب گرد شد:

_ پس چرا تنت نکردی؟

ترنج چینی به بینی انداخت و در حالیکه‌ مانتو را بر روی میز رِزِروشِن می‌گذاشت گفت:

_ زیادی کوتاه بود! من نمی‌تونم همه جا بپوشمش!

شهاب نگاه گذرایی به مانتوی بی‌صاحب مانده انداخت و پرسید:

_ رنگش ‌بهت میومد؟

ترنج لبی تر کرد و تا خواست جوابی بدهد، پسرک فروشنده سر رسید:

_ ببخشید معطل شدین، پسند کردین؟

شهاب پیشدستی کرد و گفت:

_ مانتویی می‌خوام که با قد و هیکل خانومم هماهنگی داشته باشه. ولی انگار از این مدلتون خوشش نیومده!

دخترک چشم گرد کرد و ضربان قلب بالا برد؛ خب فقط برای حفظ ابرو به او گفته بود‌ * خانومم * ولاغیر کِه می‌آمد همسرِ یک بی‌خانمان شود؟

ترنج گامی به سوی شهاب برداشت و مقابل پسرک قرار گرفت:

_ خب به فروشگاه اصلی ما سر بزنین؛ اونجا تنوع بیشتری داره. انتهای همین طبقه سمت...

باهم گام برمی‌داشتند و شهاب خاطره تعریف می‌کرد؛ از سربازی و شیطنت‌هایش، از فرارهای دبیرستانی اش بگیر تا اکنونی که از سرکار جیم می‌شود!

ترنج نرم- نرمک می‌خندید و دلِ این مرد تکه- تکه آب می‌شد. آخرش طاقتش ساق شد و یهویی گفت:

_ ترنج بهم حسی داری؟

میان خنده، به ناگهان نفسش رفت و صورتش سرخ شد. به سرفه افتاد و این کار را سرزنش کرد:

_ چه حسی؟

شهاب با لودگی سری خاراند و ادامه داد:

_ نمیدونم... مثل دوست داشتن!

ترنج لب گزید و آن دو گوی شهاب را تنگ‌تر کرد:

_ شهاب... خریدام مونده و موقع مناسبی برای این حرف‌ها نیست!

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...