رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان کوتاه تقاص/omaayکاربر انجمن نودهشتیا


Omaay
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

داستان کوتاه تقاص

نویسنده :omaay

هدف :شرکت در مسابقه و محک زدن خودم

خلاصه:نمی دانم از چه چیز امروز اینقدر ورپریده شده ایم هر روز از دین و اخلاقیات دور تر می شویم و می گوییم ،نگو این ها همش چرند است کی رفته آن دنیا و برگشته   ،مگر دنیا بی حساب کتاب است همه در این دنیا تاوان می دهیم اصلا آن دنیایی نیست اما امروز دارم با فکر دیروزم می جنگم نمی دانم چرا اما قابل جنگ است 

مقدمه:بگذار ببینم این که می گویند دنیا دار مکافات است صحت دارد ؟شایدآره شاید هم نه ، به نظرت همه به تقاص کارهایی که انجام داده اند می رسند ؟اصلا بهشت و جهنمی هست ؟می دانی آخرین باری که آرزو کردم آن دنیایی در کار نباشد کی بود ؟

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

به نام مهربانترین بخشنده ی بخشایش گر

می دانی آخرین باری که آرزو کردم آن دنیایی در کار نباشد کی بود ؟ نه مسلما نمی دانی ،بگذار از اول برایت بگویم شاید تو هم مانند من دلت بخواهد دنیای دیگر ، قیامت یا بهشت و جهنمی در کار نباشد یا شاید هم مثل ثریا باشی مشت به سینه بکوبی و آرام اشک بریزی و بگویی توی آتش جهنم بسوزی ،یا مثل امید  بگویی انتقام میگیرم توی همین دنیا ،یامثل شمیم اینقدر بگویی تا جگر سوخته ات آرام بگیرد و در دل خدا خداکنی که او پیش پایی کارش را بخورد و تمام دنیا بفهمند چه آشوبی بوده است و دلت آرام بگیرد یا...نه فکر نکنم مثل او  باشی، حس می کنم هیچ کَس در دنیا مثل او نباشد یا حداقل من ندیدم و دیگر در زندگیم نمی بینم .

شاید آن روز که  خوش خوشانم بود و می خواستم حال  او را بگیرم هیچ فکر اینجایش را نمی کردم  ،من دختر عموی پس زده از سمت سیاوش بودم نه بهتر است بگویم تک دختر آقای رازقی که دوره نوجوانی خود را با پسر عموی خود سیاوش به سر بردم و عاشق و دلباخته اش بودم تا اینکه  به خواستگاریم آمد، مادرم دوستش داشت خیلی هم دوستش داشت پدرم اما نه به دنبال یک داماد پولدار بود سیاوش نوزده ساله ی کارگر کجا و منه تک دختر کجا با آن همه مال و اموال پدر ،شاید تمام زمانی که به خانه ی عمو در روستا می رفتیم و کیف می کردیم و بریز و بپاش و بخور راه می انداختیم هیچ کَس فکرش را نمی کردجواب ما به خواستگاری سیاوش با آن همه خانه یکی بودنمان  منفی باشد اما پدر گفت و مادر به دیده منت گذاشت و من هم که هفده سال بیشتر نداشتم اطاعت کردم و سیاوش را ندیده گرفتم و هر که گفت که سیاوش پسر خوبیست چرا می گویی نه گفتم :او مانند برادرم است من این ازدواج را نمی خواهم بلاخره هر چه بود از آن زمان چند سالی گذشت روابط خانواده ها کمی تیره و تار شد ولی همچنان پایداربود ، من و سیاوش شده بودیم جن و بسم الله هر وقت من بودم او نبود هر وقت او بود من نبودم کم کم داشت همه چیز به فراموشی سپرده میشد. بلاخره سیاوش بعد از چهارسال با دختری از همان روستا ازدواج کرد دختر خوب و مهربانی بود

در مورد من اما نمی دانم چه سری بود  سن من بالاتر میرفت و هر خواستگاری میامد و من یا پدرم نه می گفتیم و هر کدام جواب ما بله بود او یکدفعه پا پس می کشید  انگار طلسم شده بودم نمی دانم شاید هم تقاص دل سوخته ی سیاوش را پس می دادم چون از اول با او بر ازدواج طی کرده بودم و یکهو زیرش زدم ،من در آستانه ی سی سالگی بودم همه دیگر امیدی به ازدواج من نداشتند از گوشه و کنار کنایه ها می شنیدم ،اما سیاوش خوش خوشانش بود هر چه میرفت پشیمانیه این که چرا سیاوش را رد کردیم در رفتار پدر و مادرم مشهود می شد مخصوصا مادرم ،پدرم سعی می کرد به روی خود نیاورد که اشتباه کرده سیاوش زندگی خوبی داشت زنی آرام و بساز که زیاد خوشگل نبود شاید هم بود ولی من پیش خود فکر می کردم از او سرتر هستم و این زندگی حق او نیست شاید زیادی خوشش بود نمی دانم شاید هم نبود و این ظاهر قضیه بود که من را به حسادت وا داشت آری همین بود بعد ها فهمیدم یعنی خیلی طول کشید تا بفهمم این قدر دیر که حالا اینجا هستم 

رفتار سیاوش با من خیلی خوب بود حرف میزد احترام می گذاشت انگار اصلا ما با هم گذشته ای نداشتیم  کمی زور بود یک روز در یک دور همی ساده زن سیاوش گفت :بهتر است دیگر شیرینی به ما بدهی ،مادر پدرت را ول کن دیگر بس است هر چه پیششان ماندی ،جلوی جمع گفت نباید می گفت این شد کینه این شد نفت روی آتشی که خیلی وقت بود زبانه کشیده بود در دل گفتم یادت می دهم فضولی در زندگی یک نفر چه عواقبی دارد ،از آن روز شروع کردم  به  پیام دادن و زنگ زدن به سیاوش سر هر موضوعی چه مهم چه پیش پا افتاده ترین مسائل سعی کردم گذشته ی خوبمان رابه یاد سیاوش بیاندازم و موفق هم شدم سیاوش از این رو به آن رو شد یک روز زنگ زد گفت میخواهم از همسرم جدا شوم و با تو ازدواج کنم ما از اول مال هم بودیم اگر مخالفت های عمو نبود الان داشتیم بچه هایمان را بزرگ می کردیم و زندگیمان گل بلبل بود، بله خورد به هدف امتیاز کامل من هم که دیگر فقط در بند انتقام نبودم تا کمی آن وسط شلوغ کنم و بیایم بروم پی کارم پیش از پیش مهر سیاوش به دلم نشسته بود دیگر این زندگی را می خواستم جواب مثبت به او دادم ،جواب مثبت من مساوی شد با هوار شدن سیاوش بر روی زندگیش که چند وقتی بود دیگر آن شیرینی سابق را نداشت .

چند روز بعد با خبر رسیدنِ دادگاه رفتن سیاوش برای طلاق دادنِ همسرش از سوی  عمه فرحم  خوشی من تکمیل شد نمی دانم آن روزها برای او   و خانواده اش چه روز هایی بود اماهر چه بود به سرعت برق و باد گذشت و من بعد از سه ماه  با هزار زور و ضرب جلوی مادر و پدرم ایستادم و به سیاوش بله گفتم ،مادرم گفت :نکن دختر آه یک نفر پشتت هست این زندگی زندگی بشو نیست اما من گفتم :مادر من که زندگیشان را از هم نپاشیدم خودشان نمی توانستن با هم کنار بیایند اصلا سیاوش از اول حق من بود شما نگذاشتید من دوستش داشتم و دارم فکر کردید چرا هر کَس به خواستگاریم میامد نه می گفتم  بخاطر عشقی که به سیاوش داشتم 

اما پدر می گفت :نمی خواهم بار دیگر جلوی برادر سنگ رو یخ شوم هر چه خودت گفتی اطاعت می کنم 

من گفتم بله چنان محکم و رسا که صدایم به گوش فلک رسید شاید نباید اینقدر بلند می گفتم آخر می گویند فلک حسود است نمی تواند خوشی را ببیند زود چشم میزد چشم هم زد آن هم چقدر زود .

من و سیاوش به ماه نرسیده بر سر خانه و زندگیمان رفتیم به سیاوش گفتم من درآن روستا زندگی نمی کنم جمع کن بیا شهر اولش کمی زورش آمد اما چون هنوز کاری از پیش نبرده بود اطاعت کرد و آمد اول همه چیز خوب بود خانه  خود را فروخت و به شهر آمد و یک خانه رهن کرد سر کار رفت و ما به خوبی و خوش سر زندگیمان رفتیم یک عروسی ای برایم گرفت که مانند نداشت همه چیز عالی و خوب از قصد خبر ها را در بوق و کرنا کردم تا او ببیند از صفحات اجتماعی گرفته تا حرف های دهان به دهان میخواستم همه اش به او برسد ، چند وقت گذشت سیاوش انگار عذاب وجدان به جانش افتاده بود شب ها می نشست کنار من و از سختی های روز های جداییش می گفت که چقدر بد بختی کشیده که چه حرف ها و نفرین هایی از مادر زن سابقش نشنیده چه بگیر و ببند هایی که برادر زنش انجام نداده و میخواسته حتی او را بکشد اما او نگذاشته قسم جان خودرا به برادرش امید   داده که اگر کاری به کارش داشته باشی خود را می کشم  زنک پست این دم آخر هم میخواسته خود شیرینی کند ،آخر آدم اینقدر حقیر یا وقتی خواهرش شمیم دهن باز می کرده تا سیاوش را به فحش ببندد هزار قسم و آیه می داده که هیچ نگوید و او راهم از حرف زدن وا می داشته یا حتی به مادرش  با اشک و آه میگفته اشک نریز و گریه نکن جان من اگر در دلت نفرینش کنی هیچ نگو بگذار برود به سلامت بگذار برود ما قسمت هم نبودیم ،این هم شانس من بود اول زندگی که باید بروم خوش بگذرانم نشستم ور دل شوهر و به اتفاقات روز های جداییش گوش فرا میدهم ،اما به خودم دلداری می دادم که خوب می شود اما نشد.

او هیچ وقت سیاوش را نفرین نکرده بود حتی مهریه و نفقه نخواسته بود سیاوش   اول کار فکر کرده بود که حالا باید همه ی زندگیش را بدهد، بخاطر همین تمام دنیا را بکام او تلخ کرده بود زجرش می داد تا او به جمله ی معروف و همیشگی بگوید مهرم حلال و جانم آزاد ،البته ناگفته نماند اینها را همان موقع که با سیاوش رابطه داشتم همه را به من می گفت اما من خودخواه بودم یکبار نشد بگویم اینقدر زجرش نده یا مهرش را بخواهد حقش است باید بدهی کم در زندگی تو زحمت نکشیده من هم موش میدواندم و میگفتم تو برای این زندگی زحمت کشیدی نباید مفت از دستش بدهی یک جوری قائله را ختم کن که ضرر نبینی ندید هیچ ضرری ندید او گفته بود از مردی که مرا نخواهد مال و منالی نمی خواهم خدای من هم بزرگ است همه را بخشیدم خدا هم ببخشد،ما از این پیروزی خرسند بودیم   اما این بدترین پیروزی ممکن  بود ای کاش زجر داده بود ای کاش بگیر و ببند راه انداخته بودای کاش آه و نفرین کرده بود، نه زرنگ بود سرش در حساب و کتاب بود همیشه قرآن می خواند دختر مومنی بود با خدا معامله کرد و عجب معامله ای برای او سراسر برد بود .

یادم هست یک شب شام خوبی آماده کردم تمام ذوق و هنرم را به خرج دادم لباسی زیبا و فاخر پوشیدم آرایش بسیار بر روی صورتم ریختم  تا شب خوشی را برای خود رقم بزنم اما نمی دانم کجای کار را اشتباه رفته بودم آن شب به مذاقم زهر شد چنان زهر شد که بعد از پنج سال هنوز تلخیش بر روی زبانم مانده  ،آمد سیاوش را می گویم وارد خانه شد وقتی من را دید لبخند نیمه ای زد رفتم جلو سلام کردم خسته نباشید گفتم صورتش را بوسه زدم او هم جوابم را داد تا اینجا که خوب بودفکر کنم تقصیر غذا بود یا نه شاید هم تقصیر لباسم شاید رنگش شاید هم مدلش  نه خب شاید هم تقصیر آهسته حرف زدن در گوشش بود نمی دانم  تقصیر که و چه بود اما به یکبار انگار زغال داغ توی پیرهنش ریختی آتش گرفت  میز را پخش خانه کرد فریاد کشید سرش را به دیوار کوبید هر چهزجه زدم و التماس کردم که با خودت نکن گوشش بدهکار نبود

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن شب بسیار تلخ با ترک بر پیشانی سیاوش ودربدر بیمارستان بودن تمام شد آن شب و روز بعدش جرات نکردم از او بپرسم که چرا این شد و این گونه کرد اما چند روز بعد که انگار آتش ها خوابیده بود و خودش نیز از رنجاندن من پشیمان بود موقعیت را مناسب دیدم و پرسیدم از آن شب نحس که چرا اینگونه کردی ؟می دانی جوابم چه گفت؟ عمرا اگر بدانی ،آن روز با جوابش چنان آب پاکی را روی دستم ریخت که نگو و نپرس  ،سیاوش گفت به یاد او افتاده است سیاوش به یاد آورد شبی را که لباسی به این رنگ پوشیده و برایش دلبری کرده   ،در آن زمان سیاوش نمی خواست زندگی اش با من بهم بخورد برای همین  گفت چون از او بیزار هستم یکدفعه اینقدر پریشان حال شدم ،می خواستم حرف هایش راباور کنم و عذر خواهیش را بپذیرم اما نمی دانم چه چیزی در دلم می گفت خواب دیدی خیر باشد این تازه اول کار است سیاوش از این ازدواج پشیمان است از آتشی که به زندگیش کشیده پشیمان است  ،آن روز این ندای صادقه را در ذهنم مدفون کردم  و خودم را به کوچه ی علی چپ زدم و گفتم سیاوش درست می گوید حتما یاد او افتاده و زجر هایی که از دستش کشیده برای همین ناراحت شده و من باید دنبال راه های دیگر برای خوشحالی سیاوش و خوشبختی خودم باشم .

 کمی گذشت انگار جریان داشت عادی می شد و دیگر از آن دختر خبری نبود ،فقط تنها تفاوتی که کرده بود دیر آمدن های سیاوش بود هر وقت هم می گفتم کار را بهانه می کرد من هم می گفتم حتما کار دارد اما نه جریان چیز دیگری بود ،من اوایل سر نمی انداختم و متوجه نبودم،هه واقعا چقدر خنگ بودم بگو تو که خودت برای خانه خرید می کنی ،هیچ پولی از شوهرت به عنوان خرج خانه نمی گیری  هر وقت دم از پول می زنی شوهرت می گوید تو خودت سر کار می روی من پول ندارم  خب حتما یه مشکلی هست اما... ،درست فهمیدی او دیگر سر کار نمی رفت فقط گاها روز مزد جایی کار می کرد که من شک نکنم که حداقل پول سیگارهایی که پشت سر هم و آتش به آتش دود می کرد داشته باشد .

هر چه می رفت سیاوش از من فاصله می گرفت برای جبران این فاصله باید کاری می کردم  باید یک جریان تازه در زندگی راه می انداختم باید امیدوارش می کردم نظرم روی بچه بود شاید با آوردن یک بچه همه ی مشکلات حل می شد و او از خاطرش می رفت  ،باید امشب برایش آماده می شدم و حرف راست را می گفتم باید از او بچه طلب می کردم ،در آشپزخانه رفتم و خواستم غذا تدارک ببینم و یک شب رویایی بسازم اما با به یاد آوردن آن شب پشیمان شدم با خود گفتم باید یک چیز جدید باشد که آن دخترک دهاتی انجام نداده باشد که سیاوش را دوباره به یاد او نیندازد و همه چیز را خراب نکند ولی زهی خیال باطل ، پس با هزار فکر و جستجو کردن برای یک شب عالی به این رسیدم که  به هتل بروم اتاقی برای یک شب بگیرم و آنجا با غذاهای هتل از خودمان پذیرایی کنیم و شب عالی رقم بزنیم دیگر این کار را که نکرده آخر آن دهات هفت رنگ هتلش کجا بود با هزار گشت و گذار بهترین هتل را انتخاب و اتاقی در آن رزو کردم به سیاوش زنگ زدم و گفتم امشب برایت سورپرایز دارم شب ساعت هشت بیا به این آدرس خود سریع آماده شدم و به هتل رفته و برای آمادن او لحظه شماری کردم ساعت نزدیک هشت بود در دلم غوغایی به پا بود با خود فکر می کردم عجب فکری کردم امشب دیگر برنده ی بازی منم ،ساعت هشت گذشت اما سیاوش نیامد گفتم چه اشکال دارد کمی دیر کردن و انتظار عشق کشیدن مشکلی نیست انتظار میکشم ساعت از هشت به سمت نه کوچ می کرد و خبری از سیاوش نبود دلم داشت شور می افتاد چون گفته بود میایم اما نیامده بود به خودم دلداری می دادم و می گفتم به دلت بد راه نده الان میاید، همان شد آمد ساعت نه و نیم بلاخره آمد .خوشحال از آمدنش سوال پیچش نکردم که چرا دیر آمدی و چه؟، در رستوران هتل منتظرش نشسته بودم منو را جلویش گذاشتم و گفتم انتخاب کن امشب مهمان منی سیاوش تلخندی زد منو را در دست گرفت و کمی بالا و پایینش کرد و گفت: فرقی ندارد هر کدام را دوست داری انتخاب کن 

گفتم :نه دیگر امشب میخواهم همه چیز به میل تو باشد 

با این حرفم اخم در هم کشید و بی محابا  گفت :کباب خوبه ،بگو بیارند

من که حرف بدی نزدم، زدم ؟نمی دانم چرا اخم در هم کرد به رویش نیاوردم و با لبخند گفتم: چشم ،سفارش را به گارسون دادم 

سیاوش گفت :خبری شده که مرا تا این سر شهر کشیدی ؟

ناراحت شدم طرز بیانش بد بود اما گفتم بیخیال حتما خسته است گفتم :نه عزیزم فقط می خواستم کمی با هم باشیم و وقت بگذرونیم تو این چند وقت خیلی خسته و اذیت شدی از بس همش سر کاری گفتم یه استراحتی به خودت بدی بد نیست

جواب این همه ناز وعشوه در سخن ریختنم و این قدر دل سوزاندنم فقط یک پوزخند بود با این حرکتش کاملا لال شدم ،کمی که گذشت گارسون غذاهایمان را آورد سیاوش چشم به ظرف غذا دوخته بود و نمی خورد گفتم :بخور عزیزم از دهن میفته 

گفت :یادمه یه شب به یه هتل دعوت شدم از یه آدم ناشناس نمی خواستم برم اما او اسرار کرد که برو نباید چیز بدی در انتظارت باشه با اینکه دلم رضا نبود شب تو خونه تنهاش بذارم راه افتادم و رفتم اما بهش قول دادم زود برمیگردم ،هتل قشنگی بود خیلی  قشنگ تر از اینجا،خیلی جای دنج و دوست داشتنی  بود اصلا به دل مینشست ،نه مثل اینجا اینقدر شیک و به روز نبود یه جای کاملا عادی فقط سرسبز بود اما به محض ورودم احساس راحتی کردم وقتی رفتم اونجا نمی دونی با چی مواجه شدم خیلی جا خوردم ترنم بود مثل یه خانم  شیک و باوقار پشت یکی از میز های رستوران هتل منتظرم بود خیلی جا خوردم آخه اونکه خونه بود زودتر از من اینجا چیکار می کرد حالا نگو همه چیز و از قبل مهیا کرده و  تاخیر یه ربعه ی من به دست سالار دوستم فقط بخاطر این بوده که اون زودتر برسه عجب شبی بود چقدر ازم دل برد چقدر خوب بود اون شب هیچ وقت یادم نمی ره ،فکر نکنم هیچ کسیم بتونه خاطرات بهتر از اون برام بسازه پس غزل خانم بیخود خودت و خسته نکن رک بهت می گم من نمی تونم اون طوری عاشقت باشم، الان فهمیدم هیچ وقت هم نبودم فقط تو اون مدت خودم و گول میزدم که تو رو دوست دارم یا نه شایدم چون تو دوره ی نوجونی همش میخواستم تجربت کنم این کارو کردم متاسفم من اشتباه کردم الان خیلی پشیمونم اما دیگه نمی خوام دوباره اشتباه  کنم چون اگه بخوام تو رو هم کنار بذارم عذاب وجدانم جا یکی میشه دو تا و منم دیگه نمی تونم برگردم به زندگی قبلیم که دوستش داشتم پس همین جا تو این زندگی می مونم و ادامش میدم تا وقتی که خدا برام تمومش کنه این حرفا رم نزدم که بری درخواست طلاق بدی چون تو هم به اندازه ی من اشتباه کردی پس بی سرو صدا برس به این به اصطلاح زندگی .

آخ چقدر درد داشت تمام قلبم خورد و مچاله شد داشتم سکته می کردم چقدر راحت به من گفته بود تو را نمی خواهم و چقدر من پست و حقیر بودم که نتوانستم لام تا کام حرفی بزنم آره من باید این به اصطلاح زندگی را همین طور به سر می کردم تقصیر خودم بود میخواستم انتقام یک حرف ساده را بگیرم اما خودم رو دست خورده بودم او آنقدر برای سیاوش روز و شب های خوب ساخته بود که سیاوش پر بود از خوشی های با او ،و من نمی توانستم با این کارها او را کنار بزنم او همیشه اول بود و من دوم ،حالا که در زندگیم نیست اما رل نقش اول را بازی می کند و چه خوب و بی نقص  بازیگریست  ، و من فقط یک مسئول نور هستم و سایه ی بزرگ او را بر خود می بینم درست است سایه ی او همیشه بر زندگی من است  ،خودم خواستم جای هیچ گله و شکایتی نیست باید دهانم راببندم و هیچ نگویم 

سیاوش کمی با غذایش بازی کرد گفت :اگه غذاتو خوردی پاشو بریم .

ایستادم او هم ایستاد با هم همقدم شدیم به سمت بیرون سیاوش خواست برای حساب کردن برود گفتم :نمیخواهد از قبل پرداخته ام ،آری من از قبل هزینه ی این زندگی را پرداخته ام 

آرام از در هتل خارج شدیم کنار هم کمی با فاصله قدم می زدیم یکهو نمی دانم چه شد از زبانم پرید گفتم :خیلی دوستش داشتی ؟

سیاوش  بدون اینکه تغیری در رفتار و چهره اش پدیدار شود گفت :آره ،انگار از اول منتظر بود تا من بپرسم او بگوید ،ادامه داد:اوایل شاید نه ،فقط از روی اینکه منم باید ازدواج کنم و خانواده تشکیل بدم رفتم سراغش ،اون موقع شاید هر خوبه دیگه جای اون بود می گرفتم و اصلا برام مهم نبود طرف کی باشه  آخه مردا به یه جایی که میرسند فقط زن میخواند دیگه مهم نیست کی باشه و چجوری باشه منم توهمون زمان به سر میبردم، خاله نسترن معرفیش کرد ازش تعریف می کرد می گفت دختر خوب و مومنیه هیچ خوبه تا بحال خطا رفتنش و ندیده همش سرش بکار خودشه منم اول ناز میومدم مخالفت می کردم اما بعدش رفتم دیدمش خودم هم بدم نیومد خیلی زود همه چیز تمام شد اصلا نفهمیدم چطوری یکدفعه من ازدواج کردم و متاهل شدم ولی از بعدعقد یهو مهرش به دلم نشست خیلی خوب بود یه دختر همه چیز تموم هر چی می رفت بیشتر عاشقش می شدم اونم برام کم نمیذاشت اگه بداخلاقی میکردم با خوش رویی جوابم و میداد که خودم پشیمون می شدم که چرا باهاش بد خلقی کردم اگه بی پول و بی چاره بودم به روم نمیورد  و ازم درخواست های عجیبی نمی کرد آخه می دونی من و سالار با هم زن گرفتیم اون هر دفعه از خواسته های یکهویی زنش می نالید وداغون بود اما در مورد من اصلا اینطور نبود ترنم خیلی آروم و خوب  و بساز بود اینقدر خوب که بعضی وقتا شک می کردم که من بیدارم یا دارم خواب می بینم من هر روز سرحالتر و بهتر میشدم همه فهمیده بودن از وجود اونه من اینقدر آروم نبودم بداخلاق بودم  زبونم تند بود همه طوره میرنجوندمش شاید نمیخواستم برنجونمش ولی امان از بد عادتی  ، همیشه سنگ صبورم بود اینقدر که بهش عادت کرده بودم اگه یک لحظه نمی دیدمش یه چیز گم کرده داشتم اما نمی دونم چه سری بود هیچ وقت بهش نگفتم دیوونه وار عاشقشم  اوایل حتی از بی عقلی بود یا میخواستم بگم من حرف حرف خودمه یا خیلی مَردم ،نمی دونم چراولی بهش از عشقم به تو گفته بودم و خواسته بودم یه جوری زجرش بدم اما اون صبوری کرد و من و چنان شیفته ی خودش کرد که به هیچ وجه تو توی زندگیم جایی نداشتی تا اون موقع که خودت اومدی و همه چیز از هم پاشیدی  اون موقع دیگه من آروم شده بودم دیگه داشتم محبت می کردم صد برابر بیشتر از قبل محبت می دیدم  اما  چرا خر شدم نمی دونم روز و شب و براش یه رنگ کرده بودم زجرش می دادم هر جور که بلدبودم از هر کاری  که می دونستم می ترسه و ناراحت میشه  از قصد همون کار و می کردم اما اون هیچی نمی گفت فقط یه بار که خیلی ناراحت بود گفت :رشته ای برگردنم افکنده دوست می کشد هر جا که خاطر خواه اوست  ،من با این حرف تمام شدم اما وسوسه ی تو ولم نمی کرد بهش گفتم :می خوام ازت جدا شم دیگه نمی تونم تحملت کنم داری زجر کُشم می کنی 

می دونی چی گفت ؟نه نمی دونی چون هیچ وقت به اون مغزت همچین حرفی خطور نمی کنه 

@banouyehshab@arabely3344@Otayehs@Banoo.Alashi@JAJANAN-OOO@J.k@janan@Habib@e.m@Edna_b@Raha_yee@Papillon@K.A@m.azimi@A_N_farniya@A_N_farniya@A..A@Abigail@Ad Manager elif@Asma,N@afsoon@G.Ha@Gh.nejati@Y...asna@Away@Qazal@lavender@hadis Hs@Sahar_66@Saghar@sahar.1384@Damon.S_E@dark_silence@Darya_22@Yasi..@Bahar@Venus_m@Viow𖣘@Viyana@Vikta@Z sadghinjad@Z.A.D@z̸a̸h̸r̸a̸@zahra-R@Zahra.afshari@بابانوئل@ببعی معتاد@بوقلمون@سَ م آ@شقایق.نیکنام@شوکران@روشا@زری بانو@ارغوان@التجا@الناداداشیان@ققنوس@پانیذ@پشه@پفک نمکی@ماه تی تی@مانشMansh@ماه پری@مبینا@ماهی بنفش خوشگل سفره

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگر خیلی بی پروایی  بود نه از عشق قدیمی اش می گفت و من لام تا کام نباید حرف می زدم حالا هم که  بی عقلی را برایم نسخه پیچیده بود ،می خواستم توی صورتش بکوبم و بگویم بی عقل خودت هستی اما یک حسی در وجودم می گفت: بگذار بگویدکه او  چه گفته بعد بر سرش هوار شو ،همین را پذیرفتم منتظر ماندم تا ادامه دهد 

- وقتی به حرف اون روزش فکر می کنم آتیش می گیرم که من قدر ندونستم  چقدر من ابله بودم اون روز بعد از اینکه بهش گفتم میخوام طلاقت بدم با اشک چشم بهم گفت :غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود اما هر چی تو بگی  ،بهش توپیدم و گفتم: برای من آبغوره نگیر حوصله زِق زِق کردنت و ندارم اشکاشم  پاک  کرد سرش و پایین انداخت و هیچی نگفت بهش گفتم: نمیخوام کسی چیزی بفهمه و بخواند واسطه بازی در بیارند و من و تو رو آشتی بدن که من دیگه سر این زندگی نمی مونم همون طور که  سرش پایین بود یک بیت  دیگه برام خوند که (نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست)،همینم شد که خودش می گفت هیچ کَس نفهمید چرا طلاقش دادم کی طلاقش دادم اصلا مشکل چی بود حتی شنیدم چند جا گفته بود  شوهرم مشکلی نداشت من نمی تونستم ادامه بدم اینقدر مرد بود که غلط اضافه ی من و گردن گرفت و بدون هیچ اذیتی به من از زندگیم کنار رفت .

دیگر ادامه نداد هیچ نگفت کمی از ماشین دور شده بودیم بهش یاد آور شدم ماشین را جا گذاشته ایم کجا می رویم پیاده ،پوزخندی به رویم زد که دیگر حرصی شدم و گفتم بی عقلی دیگر مگر می شود این همه راه را پیاده رفت ،تلافی کردم کمی آرام شدم نه نشدم خیلی کار بچگانه ای بود اصلا ربطی نداشت ، به خیال خودم در لفافه بهش متلک گفته را برگرداندم اما نه او بی هوش  وگوش تر از این حرفا بود ،یا نه اصلا فهمید ولی به روی خود نیاورد من که هیچ وقت نمی توانستم مانند آن دخترک دهاتی باشم اینقدر مطیع و آرام هر کَس به من می گفت بالای چشمت ابروست  سرو کارش  با کرام الکاتبین بود.

آن شب نیز گذشت اما من همچنان منتظر یک فرصت بودم تا خود نمایی کنم تا او را از ذهنش بیرون بیندازم و خود سروری کنم اما نمی شد یا می شد ولی سیاوش نمی خواست به خودم قول داده بودم از مشکلاتم با خانواده ی خود نگویم که می دانستم اگر بگویم می شود تف سربالاست برمی گردد به خودم که ما گفتیم این کار رانکن تو گوش ندادی ،هر روز در فکر و خیال های متفاوت برای بهبود این زندگی غوطه ور بودم اماراه به جایی نداشت سیاوش هر روز مانند معتادی که دارویش را گرفته باشی خود را به این طرف و آنطرف می زد.

فایده نداشت باید تصمیم خودم را می گرفتم یا می ماندم و این زندگی را می ساختم یا می رفتم برای همیشه،فکر هایم را روی هم ریختم هر چه سبک سنگین می کردم به این نتیجه می رسیدم که نمی خواهم عروس صد روزه باشم.از در تازه تری وارد شدم خواستم کاری کنم کارستان که خار  شد و در چشمم رفت، می دانی از چه راهی وارد شدم از راهی که هر مردی اول بخاطر آن زن می گیرد بعد عشق و علاقه ،درست فهمیدی رابطه

 لباس های بدن نما خریدم  خود را آراستم منتظر ماندم به خانه آمد به سویش رفتم اما به بدترین شکل پس زده شدم می دانی به من چه گفت ،گفت با تو رابطه برقرار می کنم تا روسپی نشوی وگرنه من به تو هیچ میلی ندارم  ،این دیگر خیلی بد بود نبود دیگر تاب نیاوردم من دختر یکی یکدانه رازقی پولدار به چه وضع اسف باری گرفتار شده بودم که شوهرم و پسر عمویم در موردم این طور می گفت ،فوران کردم هر چه از دهانم بیرون آمد گفتم او هم تاب نیاورد از خجالتم در آمد چنان مرا زیر مشت و لگد گرفت که نگو تمام دق و دل این چند وقت را سرم خالی کرد ،این اجاق کوری را از همان شب نحس به یادگار دارم ،اینقدر کتک خورده بودم که بدن آش و لاش شده ام به بیمارستان رسید در اتاق عمل رحم ام را از خون ریزی زیاد خارج کردندو این شد که من آرزوی بچه راتا آخر عمر حسرت می کشم. فکر می کنم این یکی از تقاص هایی است که باید پس بدهم، تقاص دل مادری که دخترش برگشت خورد به خانه ی پدر بی دلیل و بی گناه. 

 بعد از آنکه کمی بهبود یافتم پدر پا کرد در یک کفش که این مرد بدرد تو نمی خورد طلاق بگیر خودم  هم دیگر میلی به این زندگی نداشتم چنان از سیاوش و زندگیش زده شده بودم که نگو اما هنوز باور نداشتم که این وضعیتم تقصیر خودم هست و هر گلی زدم خودم به سر خود زدم در دل ناسزا ردیف هم می کردم و می گفتم :تقصیر این دختره ی پتیاره است که اگر از اول نبود من این همه مشکل را نداشتم و حالا با عشق دوران جوانیم به خوبی زندگی می کردم ،او دیگر نبود اما خاطراتش در ذهن سیاوش جولان می داد.

پدر و مادرم در سر پرونده ی طلاق باز می کردند اما من همچنان به فکر انتقام از او بودم اگر به این سرعت کنار می رفتم مایه ی بی آبرویی برای من بود ،بعد از کل کل بسیار با خانواده دوباره راهی خانه ی بخت شدم فقط با یک قول نصفه و نیمه که پدر و عمویم از سیاوش گرفتند که دیگر این کار را نکن و زندگی کنید و خوش بگذرانید ،زمانی که او به دنبالم آمد و سوار ماشین شدم سیاوش گفت :من تو را به خانه می برم اما به پرو پای من نپیچ در آن خانه بمان و برای خودت زندگی کن .

چرا من از هر جهت می رفتم به بن بست می خوردم باید راه آخر را امتحان کنم شاید از اول هم باید اینکار را می کردم ،از آن روز به بعد با مدارا با سیاوش برخورد کردم تا کمی با من راه بیاید وقتی که دیدم مانند یک همخونه در کنار من زندگی می کند و کاری به کارم ندارد فرصت را غنیمت شمردم و شروع به خراب کردن او کردم از دوست و آشنا با کلی باج دادن می خواستم که پشت سرش بد بگویند من قصد بدی نداشتم نمی خواستم برای او بد شود فقط می خواستم سیاوش از او دل ببرد همین ،اما به قول سیاوش آدم بی عقل بی عقل است چنان دروغ این طرف و آن طرف از اوی از همه جا بی خبر پخش کردم که شایعات در نظر مردم واقعی شد و پایان کار او.

خدایا می شود آن دنیایی نداشته باشی به بزرگی خودت می ترسم می دانم روزگار خوشی در انتظارم نیست می دانم آنجا بدتر است همین جا قصاصم کن .تو را به بزرگیت حرف های آخر او راندید بگیر درست است گفت: دیدار ما به قیامت اما من نمی خواهم قیامتی باشد 

او سیاوش را بخاطر عشقی که به او داشت بخشید اما می دانم از همان بخشیده شده هم تقاص پس می گیری خود او که به تنهایی نبود مادرو پدرش برادر و خواهرش هرکه مهر او را در سینه داشت و بخاطر او ناراحت شدو آه کشید باید جواب آهش را بدهیم ، همه ی بندگانت پیش تو عزیز هستن می شود من هم عزیز شوم می دانم من جای اینکه بندگی تو کنم بندگی شیطان می کردم شاید دست شیطان راهم از پشت سر بسته بودم اما خدایا بخدا که من پشیمانم توبه کارم ببخشم .می دانم توبه ام راه به جایی ندارد تو خود گفتی حق خودت را می بخشی اما حق بنده ات را نه من حق بنده ضایع کردم آن هم چه بنده ای و چه ضایع کردنی.

ای کاش آن موقع که گفت :مادرو پدرت را ول کن بیا شوهر کن اخم در هم نمی کشیدم مثل دخترکان دیگر می گفتم تا ببینیم قسمت چه می شود تا او هم زبان باز می کرد و می گفت مرا برای عمویش پسند کرده و من می شدم زن عمویش و همه چیز به خوبی طی می شد ،آه خدایا چرا من اینقدر عجول  بودم.

@ببعی معتاد@التجا@ماه تی تی@هانی پری@فائزه اکبریان@ققنوس@مانشMansh@پانیذ@پشه@نیکتوفیلیا@مبینا@صباجون@جوجو@Abigail@A_N_farniya@Edna_b@Banoo.Alashi@KHODA_12@Raha_yee@hadis Hs@hadis noor@Talatom

ویرایش شده توسط Omaay
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو دیگر اشتباه من را نکن  عجول نباش اول برس ببین چه خبر است شاید به نفعت بود زود در مقابل دیگران جبهه نگیر، اصلا او منظورش این بود که من ترشیده ام و به قولی به درد پای آبگوشت می خورم  من نباید ناراحت می شدم باید با منظورش واگذارش می کردم به خدا آن وقت دل من سوخته بود و آن سوزانده بود و جایمان برعکس می شد من حالم خوب بود و او در عذاب، اما نه،من عقل این را نداشتم که به این چیز ها فکر کنم شاید هم داشتم اما خود را برتر و سرتر از او می دیدم  و برایم کسر شان بود یک دختر دهاتی به من متلک بیندازد و جوابش را نگیرد انگار این خودبرتر بینی من  را مهمان جهنمم کرد جهنمی که گرمای آتشش را از این دنیا دارم حس می کنم چقدر سوزان است،خدایا راهی نشانم بده ،نه! من راهی ندارم من آن موقع که می شنیدم مرد و زن پشت سرش حرف ها ردیف می کردند و علت طلاق داده شدنش از سوی سیاوش را بی بند و باری آن دختر معصوم می دیدند و کاری نمی کردم  تمام پل ها را پشت سرم خراب کردم اصلا حقم است در آتش بسوزم من کاری کردم که او علاوه بر ترد شدن از زندگی و فردی که به او عشق داشت از جامعه و خانواده نیز ترد شود.

وقتی بالای سرش در بیمارستان رسیدم کلام آخرش این بود، که از خدا خواستم   حالا که پایان زندگی مرا رسانده  در این دنیا هیچ مصبیتی به تلافی کاری که با من کردی نبینی همه را بگذارد برای آن دنیا دیدار ما به قیامت یا می بخشم و می گذرم یا ... ،او عزیز کرده ی خدا بود مطمئنم جایش در بهشت است مطمئنم هر چه در این دنیا مصیبت دیده ام  از آه  هایی است که امید و ثریا و شمیم کشیده اند یا آه پدرش آن مرد آرام و مظلوم که مانند دخترش فقط صبوری کرد.

آری او از این دنیای کثیف که با آدم های لجنی مثل من بوگرفته رخت بربست و کوچ کرد ،خوش بحالش ای کاش این سردرگمی دائمی من نیز تمام می شد نمی دانم خدا چرا این قدر لحظه لحظه های عمر مرا کش می دهد هر لحظه اش قد یک عمر می گذرد ،من بعد از آن روز شدم مرده ای متحرک که فقط روز های پر عذاب را می گذراند.

سیاوش ؟!سیاوش چه شد ؟سوال خوب و به جایی بود مثل مجنون که بر سر قبر لیلی جان داد هرشب بر سر قبرش می رود و جان می دهدتا خود صبح گریه می کند و قبر او را در بغل می گیرد، اما بی فایده البته من دیگر او را ندیدم از آشنایان شنیدم که مثل دیوانه ها شده حال خودش را نمی فهمد او هم با کوچ ترنم کوچ کرد دیگر تاب و تحمل ماندن در آن روستا را نداشت تاب ماندن کنار من رانیز نداشت من که برایش از شیطان هم منفورتر بودم  رفته است نمی دانم به کجا هیچ کس نمی داند.فقط گاه گاهی رهگذران شب قبرستان او را می بینند.

راستی می دانی چه شد تکلیف مرا هم معلوم نکرد من این وسط مانده ام که اصلا شوهر دارم یا نه ،شاید از اول در طالع من ازدواجی وجود نداشت من زور گفتم و نتیجه اش را دیدم  شاید هم جفت من جای دیگر بود و او راهم یک لنگه پا منتظر گذاشتم و در حقش ظلم کردم  حتما باید جواب این بی ملابتی در حق او را نیز آن دنیا بدهم ،دیگر کاری به ازدواج و زندگی ندارم فقط دلم خوش است به جمله ی آخر او ای کاش ببخشد ،من از آن روز به بعد از عاقبتم ترسیدم نماز می خوانم قرآن می خوانم صدقه می دهم هر کاری که بگویی خوب و پسندیده است انجام می دهم نه برای اینکه در نظر مردم خوب جلوه کنم می خواهم با این کارهایم نظر آن اصل کاری را به خود جلب کنم شاید من نیز کمی عزیزش شدم می دانم هیچ گاه آنقدر که او عزیزکرده ی خدا بود عزیزش نمی شوم نمی خواهم که بشوم چون لیاقتش را ندارم اما می خواهم خودش برایم بین من و عزیزکرده اش  پادرمیانی کند دیگر روی  خدا را که زمین نمی اندازد  مطمئنم هر چه خدا بگوید همان می کند ،خدایا تو گفتی نا امیدی بدترین گناه است پس من امید می بندم به تو که خود سرچشمه ی امیدی ،از الان تا آمدن من روی مخش کار کن حتما جواب می دهد .

در آخراز خدا خواستم  من بشوم عبرت دیگران تا کسی مثل من خبط نکند و بهشتش را به مقدار ناچیزی بفروشد و جهنم بخرد آن هم با این قیمت و رقم گزاف و پر زیان  ،از خدا خواستم اگر جایی صلاح می بینی بگذارم روبه روی بنده ای که می خواهد اشتباه من را بکند تا سرگذشتم را براش بگویم تا پشیمانش کنم تا شاید اگر شخصی را نجات دادم  تو و او از من خوشنود شوید و راه بخششم بازتر .

پایان

بیست و چهارم شهریورماه سال هزار و چهارصد 

امیدوار بخشش از سوی خدا برای همه یمان هستم که میدانم چه کوچک چه بزرگ دل سوزانده ایم و گناه کرده ایم 

ببخش ای مهربانترین بخشایش گر 

@Abigail@Asma,N@S.malkzad@K.A@F. Naseri@N.a25@m.azimi@Banoo.Alashi@Venus_m@ببعی معتاد@یارا@لاله@ترسا@شقایق.نیکنام@گلی جهان بخش@عاطی@جاوید@ققنوس@پانیذ@فائزه اکبریان@فاطمه محمدپور@م_صمدی@مبینا@banouyehshab@JAJANAN-OOO@Y...asna@Papillon@Tannaz Zare@Raha_yee@Bhreh_rah@Damon.S_E@S.u@lavender@Z.A.D@x-----x@WolfisH

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...