رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان کوکر دلداده | Y...asna کاربر نودهشتیا


Y...asna
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B+

ارسال های توصیه شده

                                                    تقدیم می‌کنم به مادر و پدرم!

                                       که در تمام مراحل  یار و غمخوار  من بوده اند!

 

بنام  او آغاز می‌کنم  که قلم را در دستان من نهاد تا با ترکیپ  واژگان عشق را به تصویر بکشم!

 

 

نام  رمان:  کوکر دلداده!

نام نویسند:  یسنا مرادزاده

ژانر: اجتماعی، طنز، عاشقانه، تراژدی

هدف: غرور متضاد عشق

 خلاصه : فرشته‌ها یا همون  دخترها کلاً دو دسته هستن؛  دسته اول  اون‌هایی که می‌خوان  خوشبخت بشن،  دسته دوم  اون‌هایی که  می‌خوان استقلال داشته باشن و تنهایی به اوج برسن و معتقد هستند که نیاز به هیچکس ندارن.

خوب دسته اول که توضیح نمی‌خواد  و مشخصِ اما دسته‌ی دوم از اون دسته موجوداتی هستن که می‌خوان  تنهایی از فرش به عرش برسن و به هیچی جز اهدافشون توجه نمی‌کنن،  و اما   شخصیت رمان  ما  تا حدودی از دسته‌ی دوم هست و صدالبته که راهی که دختر داستان ما  درپیش گرفته سختی‌هایی هم داره، سختی‌هایی که خودش بهشون میگه: « عقاید پوسیده»

ویراستار ناظر: @m.azimi

مقدمه:

گاهی آدم نیاز دارد نفهمد،  نیاز دارد میانِ کوچه‌های علی چپ لِی- لِی بازی کند، نیاز دارد بستنی قیفی بخرد و بدون مراعات و ترس از قضاوت‌ها لیس بزند یا گاهی روی جدول‌های کنار خیابان راه برود، آدم نیاز دارد گاهی سر به هوا باشد، بلند- بلند بخندد، تا بغضش گرفت بزند زیرِ گریه و با مُشتَش پلک‌های خیسش را پاک کند، درست شبیه کودکی‌اش، آدم است دیگر؛ آمده تا برای خودش زندگی کند  نه مردم، من نمی‌دانم کی میخواهیم یاد بگیریم آرمان‌هایمان را به این و آن تحمیل نکنیم؟ هرکس باید خودش باشد؛ دست از سرِ دیگران و زندگی‌شان برداریم، آن‌قدر حواسمان به رفتارهای این و آن بود که یادمان رفت خودمان زندگی کنیم.

★★★

صفحه نقد: 

★★★★

صفحه عکس شخصیت ها:

★★★★

پ.ن: کوکر پرنده‌ای دانه خوار است! که در نگاه اول از نظر ظاهری به  کبک‌و ‌بلدرچین شباهت دارد!
 محققان کوکر ها را در راستهٔ مستقل قرار دادند.

ویرایش شده توسط Y...asna
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((1))         

به اطراف خیره شدم؛ تا چشم کار می‌کرد شن بود، نور خورشید مستقیم می‌تابید، من... من توی صحرا چه‌کار می‌کنم؟
دستم رو به سمت گردنم بردم؛ 
چقدر تشنه‌م بود! یک قدم جلو رفتم و داد زدم:
- کمک، کمک! کسی این‌جا نیست؟
کسی نبود؛ چند قدم جلوتر رفتم، اون... اون مامان بزرگِ؟ اون، این‌جا چه‌کار می‌کنه؟! به سمتش دویدم اما... اما با هر قدم که به سمتش می‌رفتم؛ ده قدم عقب تر می‌رفت.
ایستادم، داد زدم:
- ما... مامانی! خودتی؟ کم... کمکم کن!
مثل همیشه لبخندی زد و گفت:
- من دیگه باید برم آتوسا!
دو قدم جلوتر رفتم؛ دستم رو به سمتش بلند کردم و بلندتر از قبل فریاد زدم:
- ن...نرو...نرو مامانی...م...من‌ و تنها نذار!
قدمی به سمتش بر نمی‌داشتم اما هرلحظه دورتر می‌شد، بلند گفت:
- خداحافظ آتوسا!
به سمتش دویدم.
- نرو! توروخدا کمکم کن، نرو مامانی!
هر چقدر می‌دویدم نمی‌تونستم بهش برسم؛کم- کم از جلوی چشمم محو شد.
روی زمین زانو زدم و بلند زدم زیر گریه، دستم رو پر از شن کردم‌ و به یک سمت پرت کردم و داد زدم:
- خدا!
***
با شدت از خواب بلند شدم؛ نفس- نفس زنون به اطراف خیره شدم و همون‌جور که عرق سرد روی پیشونیم رو خشک می‌کردم زمزمه کردم:
- خواب بود، خواب.
با شنیدن صدای اذان نگاهم رو به پنجره دوختم؛ بلند شدم و بطری آبی که همیشه قبل از خواب بالای سرم می‌گذاشتم رو برداشتم و یک نفس نصفش رو سر کشیدم،
نفس عمقی کشیدم و سر بطری رو گذاشتم و بطری رو سر جاش قرار دادم.
پتو رو روی خودم کشیدم و با بستن چشم‌هام  سعی کردم بخوابم.

***

- مادر من، عزیز من! مگه نمی‌بینی کروناس؟ کرونا.

- دختر تو چرا بهونه بنی‌اسرائلی می‌گیری؟ کرونا کجا بود؟ حالا خوبه همین نیم ساعت پیش خونه‌شون بودی هی کرونا- کرونا برا من می‌کنی.

دندون‌هام رو روی هم فشردم، هر روز همین بود؛ حتماً باز هم خاله اومده زیر گوش مامان چیزی گفته که این‌جوری گیر داده اه.

- تا اون موقع نمی‌دونستم که قراره برادر صمیمی‌ترین دوستم  بیاد خواستگاریم.

دست از سرخ کردن  بادمجون‌ها برداشت؛ درحالی‌که کفگیر تو یکی از دست‌هاش بود گفت:
- دختر تو چرا نمی‌فهمی؟ من مادرتم صلاحت رو می‌خوام؛ بد میگم بزار این پسره  بیاد؟ پسره‌ خوبیه والا ماشین نداره که داره، خونه نداره؟ که داره، دکتر نیست که هست، هم من می‌شناسمش هم بابات، با خواهرش هم که از بچگی رفیقی، والا  دخترهای هم سن تو چند تا بچه دارن  نمونه‌ش همین  دختر ناهید خانم غزل دو تا دختر داره؛ اون وقت تو  ناز میاری که  می‌خوام مستقل باشم؟ دختر لج نکن! این هم بره می‌مونی رو دستمون در همسایه حرف در میارن  فکر میکنن عیبی چیزی داری.

 

 @m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((2))

ناراحت نشدم؛ بار اولی نبود که مامان و خاله این حرف‌ها رو بهم می‌گفتن دیگه برام عادی شده بود  ولی بعضی وقت‌ها هم بد دلم رو می‌شکست.
دست‌هام رو مشت کردم؛ خواستم جواب بدم که صدای زنگ در  داخل خونه پیچید،
پام رو مثل بچه‌ها روی زمین کوبیدم و به سمت آیفون رفتم؛ با دیدن تصویر همیشه جدی خاله فهمیدم که وضع ممکنه از اینی که هست بدتر هم بشه. نفسم رو کلافه و با صدا بیرون دادم  و همون‌جور که در رو برای خاله باز می کرد در جواب مامان که همش می گفت:

- کیه؟ 

گفتم:
- کی می‌خواستی باشه؟ قوزه بالا قوزه دیگه،
مامان اخمی کرد؛ انگار هنوز متوجه نشده بود دارم چه کسی رو میگم، اهمیت ندادم  و قبل از این‌که خاله بیاد به سمت اتاقم پا تند کردم؛   دیگه تحمل این حجم از فشار رو  نداشتم، حالا که خاله هم اومده بود  دیگه واویلا، والا اگه دست این‌ها باشه همین‌جا  شوهرم میدن.

داخل اتاق شدم و تنه‌ای به کیسه بوکس  آویزونم زدم  و یک راست به سمت کمد قهوه‌ای رنگم با رگه‌های کرمی رفتم  که همون موقع صدای حال و احوال مامان و خاله بلند شد.

شونه‌ای بالا انداختم ‌و مشغول انتخاب لباس شدم؛  از بین لباس‌های داخل کمد یه مانتوی طوسی بلند جلو باز برداشتم و همین‌طور یه شلوار لوله تفنگی پوشیدم،   شال چروک طوسی رنگ رو تو دستم گرفتم و قبل از این‌که  بپوشم به سمت آینه میز آرایشیم رفتم؛ موهای بلوندم رو خیلی ساده بالای سرم محکم کردم و بعد شالم رو روی سرم انداختم.

  همه‌چیم اوکی بود،  از اون‌جایی که کرونا بود  و نصف صورتم رو ماسک می‌پوشوند  و چشم و ابروم هم عینک، دیگه نیازی به آرایش نبود،  اصلاً هیچ بنی بشری نمی‌تونست  صورتم رو ببینه ( بله دوران سلطنت ما زشت‌هاست، منتهی الان خورشید نیست که عینک بزنم ) خوب اگر بخاطر نقشه پروندن خواستگارم نبود  بنده با همون لباس خواب بیرون می رفتم.

ماسکم رو روی صورتم صاف کردم و از اتاق بیرون زدم و مثل همیشه  مامان  داشت در مورد من با خاله صحبت می‌کرد؛   بدون این‌که نگاهی بهشون بندازم، آروم یه سلام ریز به خاله کردم  که بعداً توسط مادر شکنجه نشم،  البته نفهمیدم  خاله جواب دادم یا نه البته  زیاد هم مهم نبود.

 کلیدهای رخشم رو از جا کلیدی برداشتم و به سمت در رفتم؛ دسته‌ی در رو پایین کشیدم  و بلافاصله که خواستم تو یه عملیات محرمانه بپرم بیرون،  با صدای طلبکارانه  مامان  متوقف شدم.

- کجا به سلامتی؟
بدون این‌که برگردم گفتم:

- میرم تهرون گردی، زود میام.

و بدون این‌که منتظر جوابی از جانب مامان باشم  پریدم بیرون؛ کفش‌های ورزشی سفیدم رو از جا کفشی برداشتم  و بدون این‌که بندشون رو ببندم از پله‌ها پایین  اومدم؛ آخرین پله رو که پایین اومدم، دیدم در همسایه پایینی که تازه اومده بودن  داره  باز میشه.

 @m.azimi

ویرایش شده توسط Y...asna
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((3))

از اون‌جایی که حوصله‌ی حال و احوال نداشتم؛  خواستم سریع جیم بشم که پای راست‌ام رفت روی بند پای چپ‌ام  و دقیقاً همون موقع که درِ خونه‌ی همسایه‌‌ باز شد،  با مخ زمین خوردم.   آیی باسنم، آخ دماغ خوشگلم به باد رفت، با کمک دست‌هام بلند شدم  و روی زمین نشستم، شانس هم ندارم  مثل این رمان‌ها یکی بیاد من رو از پشت بگیره  بعد تو یه نگاه عاشق بشیم بعد کلی سختی بکشیم  یک‌بار اون بمیره زنده بشه  یک‌بار من بمیرم زنده بشم آخرش  به هم  می رسیم و بعد چهار تا بچه خل و چل مثل خودمون گیرمون میاد؛  شانس ندارم دیگه ندارم.

بی‌توجه به اطراف، به پای  راستم با اخم نگاه کردم  و بلند گفتم:
- ای خاک تو سرت کنن، کوری هان؟ چشم نداری نه؟ خوب مسیر خودت رو برو!  چه‌کار به مسیر اون یکی داری هان؟ ای کاش... ای کاش پلیس بودم! اون وقت  تو این گرونی  چنان جریمه‌ت می‌کردم که به غلط کردن بیو...

ادامه‌ی حرفم با دیدن چند جفت کفش قطع شد؛ آب دهنم رو  پر سرو صدا قورت دادم و با ترس سرم رو بلند کردم  که با دیدن  همسایه‌ی‌های جدید تا پله‌ی اول  برزخ رفتم و برگشتم، اون دوتا دختره و پسره هم به من زل زده بودن؛   دختره یه پوست صاف و سفید داشت با چشم‌های عسلی و دماغ خوش فرم   و با پوزخند مسخره‌ای به من خیره شده بود،  اخمی کردم و نگاهم رو به  پسره دوختم؛ بر خلاف دختره چشم‌های مشکی‌ای داشت، یه پوست نه سبزه نه سفید یه چیزی بین این دوتا  بینیش شبیه بینی دختره بود ولی بزرگ تر،  مژه‌هایی بلند که انگار ریمل زده بود، پسره بر خلاف دختره بدون هیچ واکنشی  به من زل زده بود.
آبروی نداشتم به باد فنا رفت؛ یه  لبخند  دندون نما زدم که تازه  فهمیدم  من ماسک دارم،  با  این  سوتی‌هایی که من داده بودم دیگه موندن رو جایز ندونستم و با یه بخشید جیم شدم.

فاصله‌ی در خروجی ساختمان رو تا در حیاط مثل میگ- میگ خدابیامرز دویدم  که دیگه با این‌ها چشم تو چشم نشم.
در رو بستم  و به سمت  پراید سفیدم رفتم؛ سوارش شدم، خواستم در رو ببندم که دیدم بسته نمیشه،  چند بار بردمش عقب و هردفعه محکم‌تر از دفعه قبل می‌کوبوندمش اما انگار نمی‌خواست بسته بشه، نفسم رو کلافه بیرون دادم.

از ماشین پیاده شدم   و  بعد در رو تا آخرین درجه باز کردم؛  پام رو بردم بالا و محکم یه شوت بهش زدم که محکم بسته شد،  آخیش  بلاخره بستمش.

  نگاهی به اطراف کردم؛ من که داخل ماشین نبودم، حالا چجوری برم توش؟ اگر بخوام بازش کنم که دوباره همون آش و همون کاسه،  از سمت در شاگرد هم که نمیشه برم چون به دیوار چسبیده و اصلاً باز نمیشه، با فکری که به مغزم خطور کرد؛ بشکنی رو هوا زدم، به اطراف نگاه کردم، کسی نبود و اوضاع امن-   امن بود.

 @m.azimi @همکار ویراستار ویرایش متن توضیحات تا پارت سوم

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((4))

لبخند پیروزمندانه‌ای زدم و  و به سمت پنجره‌ی باز سمت راننده هجوم بردم؛  خب بزار ببینم، آهان اول از کله میرم داخل، بعد پاهام. دستم رو به حالت دعا بالا گرفتم و گفتم:

- خدایا! به امید تو.
و بعد دستم رو دو طرف پنجره گذاشتم؛ مثل غواص‌ها که می‌پرن داخل آب، شیرجه زدم تو ماشین، پاهام رو داخل آوردم. آخیش بالاخره تموم شد؛ الان هم در بسته‌س هم من داخل ماشین‌ام.
ماشین رو روشن کردم و بلافاصله با روشن شدن ماشین، درِ خونه باز شد؛ حتماً اون دوتا هستن.
 از کوچه بیرون اومدم و همون‌جور که به سمت  نزدیک ترین پارک می‌رفتم، گوشیم رو برداشتم و با ماهک تماس گرفتم.

هنوز دو تا بوق نخورده بود که صدای همیشه شاد ماهک تو گوشم پیچید:
- سلام آتوسا چطوری؟

دنده رو عوض کردم و گفتم:

- ماهک من پشت ماشین‌ام، شماره اون داداشت رو بفرست برام!
و بلافاصله قطع کردم. ماشین رو مقابل پارک متوقف کردم؛ با شنیدن صدای پیام گوشیم، فهمیدم که ماهک شماره رو فرستاده.

 گوشیم رو برداشتم؛ رمزش رو باز کردم و قسمت پیامک‌ها رفتم و شماره‌ای که ماهک فرستاده بود رو به نام (جاسوس داعش) سیو کردم و روی عکس تماس عکس ممد قلی رو گذاشتم، لبخندی به هنر خودم زدم و روی شماره جاسوس داعش اوکی کردم تا تماس وصل بشه،  تقریباً داشتم از  جواب دادنش پشیمون می‌شدم که آقا بالاخره جواب دادن.

- الو؟
 خیلی عادی جواب دادم: 
- سلام حسین آقا! آتوسا هستم.
 کمی مکث کرد و این‌دفعه با لحنی دوستانه‌تر گفت:

- سلام، خوب هستید آتوسا خانم؟‌ خانواده خوبن؟

بی.توجه به سوال پرسیدن‌هاش سریع گفتم:

- باید ببینمتون، آدرس رو براتون می‌فرستم! داخل ماشین منتظرتونم، فعلاً.
 و بلافاصله قسمت پیامک‌ها رفتم و آدرس رو براش فرستادم.

نگاهم  رو به شیشه دوختم؛ به پسر بچه‌ها و دختر بچه‌های کار که فال می‌فروختن و اسپند دود می‌کردن و به ماشین‌هایی که بعضی‌ها از‌شون خرید می‌کنن و بعضی‌ها هم بی‌توجه بهشون  حرکت می‌کردن خیره شدم،  چقدر این بچه‌ها‌ مظلوم و پاک بودن. نگاهم به دور دست بود و اصلاً تو حال خودم نبودم که با خوردن دستی به شیشه به خودم اومدم و به پنجره‌ی کنار دستم خیره شدم؛  یه دختر تقریباً هشت سالِ و لباس‌های خاکی با چشم‌های  درشت، و دست‌های کوچکش به شیشه میزد. لبخندی زدم و شیشه رو پایین آوردم و گفتم:

- چه دختر خوشگلی!
با شنیدن حرف‌ام خندید و با ذوق آشکاری گفت:
- سلام خاله! فال نمی‌خوای؟

 @m.azimi
 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((5)

لبخندی زدم و دستم رو به سمت بسته‌ی ماسک داخل داشبورد دراز کردم و یه ماسک صورتی از داخلش برداشتم به سمت دختره گرفتم و گفتم:
- بله که می‌خوام، ولی اول بیا این ماسک رو بزن! یک‌بار مریض نشی عزیزم.
 تشکری کرد و ماسک رو گرفت‌ و گفت:
- خاله اسم‌تون چیه؟
- اسم من آتوساست.
لبخندی زد و گفت:
- چه اسم قشنگی! اسم من هم ریحانه‌هست.
- اسم تو  هم خیلی قشنگِ!
به فال‌های توی دستش خیره شدم؛ دستی تو جیب‌ام کشیدم به امید این‌که پولی داخلش باشه، آهان، فکر کنم یه چیزی هست؛ برش داشتم و با ذوق به ده هزارتومنی توی دستم خیره شدم، به سمت ریحانه گرفتم و گفتم:
- بیا عزیزم!
لبخندی زد و با ذوق  پول رو گرفت‌ و فال‌هاش رو مقابلم قرار داد‌ و گفت:
- ممنون، بفرمایین!
چشم‌هام رو بستم یکی رو برداشتم؛  نگاهم رو به پاکت فال دوخت‌ام.
- خاله من دیگه باید برم، خداحافظ.
با شنیدن صدای ریحانه نگاهم رو بهش دوخت‌ام و گفتم:
- خدانگهدارت عزیزم.
به فال توی دست‌او  خیره شدم چشم‌هام رو بستم و تا خواستم نیت کنم و فاتحه بفرستم، با ضربه‌ای که به شیشه خورد،  نگاهم رو از پاکت فال گرفتم و اون رو  یه گوشه گذاشتم  تا بعداً بازش کنم.
 به شیشه‌ی صندلی شاگرد نگاه کردم؛ شیشه رو پایین آوردم  و قبل از این‌که دهن باز کنه‌ و چرت و پرت بگه گفتم:
- بیا تو! 
از لحن سردم کمی جا خورد  ولی به روی خودش نیاورد.

اومد داخل و نشست؛ بدون این‌که نگاهی به من بندازه، سرش رو پایین انداخت و گفت:

- بفرمایید! با من امری داشتید؟
 کمی جابه‌جا شدم تا بهتر بتونم ببینمش؛   دماغ متوسط، چشم‌های درشت مشکی و  ابروهای پیوندی مشکی و موهای ساده  و یه ریش بلند که از همون دبیرستان گذاشته بود بلند بشن. حسین پسر بدی نبود ولی من ازش خوشم نمی‌اومد، کلاً از ازدواج  خوشم نمی‌اومد؛ حالا اگر یک صدم درصد مجبور شدم ازدواج کنم، ترجیح میدم با این سیب زمینی ازدواج نکنم.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 16
  • هاها 1
  • غمگین 1

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((6))

با لحن معمولی و ساده،  درحالی‌که سعی می‌کردم همون‌جا نزنم  چپ و راستش کنم،  بی‌مقدمه گفتم:
- شما از  مادرتون خواستید آخر هفته قرار خواستگاری بزارن؟
نگاهش رو از دست‌هاش گرفت؛ ثانیه‌ای نگاهم کرد،  مثل این دخترها لبخند خجولی زد که خیلی سعی کردم  همون جا بالا نیارم. سرش رو پایین انداخت و گفت:
- بله.
 اخم‌هام رو تو هم کردم و ولوم صدام رو بالا بردم؛  تقریباً داد زدم:
- شما  غلط کردین! بی‌جا کردی بدون مشورت با من اومدی زر مفت زدی! ببین... اگر بیشتر از این بهت نگفتم فقط و فقط به خاطر ماهک بوده وگرنه حقت بود بیشتر از این‌ها بارت می‌کردم، حالا هم زنگ میزنی  قرار رو  لغو می‌کنی.
با تعجب و ناراحت نگاهم می‌کرد؛ انگار خشک شده بود، با صدایی که  از لحن  قبلیم آروم‌تر بود ولی بلند هم بود گفتم:
- سریع!
 به خودش اومد؛ نگاهش رو غمگین از من گرفت و گوشیش رو از جیب پیراهن چهارخونه‌ایش برداشت و مشغول شماره گرفتن شد،  چند ثانیه بعد مشغول صحبت کردن شد.
- الو، سلام مامان جان خوبین؟ 
- ...
- خداروشکر، مامان جان اگر میشه قرار آخر هفته با خانواده قاسمی لغو کنید.
- ...
- نه اتفاقی نیوفتاده، فقط می‌خوام بیشتر فکر کنم.
- ...
- دستتون درد نکنه، پس تماس بگیرین! خدانگهدارتون.
خدایا بنده‌هات چرا این‌طوری شدن؟ من با صد پشت غریبه این‌جور صحبت نمی‌کنم؛  یه سلام می‌کنم، اگر ازش خوشم بیاد یه مشتی می‌زنم به بازوش و یه جوکِ خیلی خنده‌دار، همون جوکِ بود که مرده می‌خوره به نرده میره دیگه بر نمی‌گرده رو میگم بعد خودم شروع می‌کنم به خندیدن،  این‌جوری میشه که با من دوست میشن، بله من آدم شوخ و باحالی هستم، پس چی؟
تلفن رو قطع کرد‌ و نگاهی به من انداخت؛ دستش رو به سمت دستگیره برد و همون‌جور که در رو باز می‌کرد،  آروم گفت:
- خدانگهدارتون.
خواست که پیاده بشه که سریع گفتم:
- نمی‌خوام در این مورد کسی چیزی بدونِ؛  مخصوصاً ماهک، می‌فهمین که چی میگم؟
بدون این‌که نگاهی به من بندازه گفت:
- خیالتون راحت!
و تق در رو بست؛ دست‌ام رو روی فرمون تکیه دادم و چونه‌ام رو روش گذاشتم و به‌جایی نا‌معلوم خیره شدم.
نکنه ناراحت شده باشه؟ نه بابا نشده... اه خوب معلومه که شده؛ من بودم  الان زده بودم زیر گریه، شاید فقط یه‌ذره، تکرار می‌کنم یه‌ذره اندازه یه مورچه  زیاده‌روی کرده باشم. خب دروغ که به خودم نمی‌تونم بگم؛ شاید بیشتر از یه مورچه زیاده‌روی کرده باشم، مثلاً اندازه سه‌تا‌ مورچه. نکنه غرورش  رو شکسته باشم بعد آهش بیاد  من رو بدبخت کنه؟ نه بابا  غرورش رو خرد نکردم، نمیدونم شاید هم کردم.
دست‌ام رو از زیر چونه‌م برداشتم و به پیشونیم زدم و گفتم:
- مرده شور خودت‌ رو اون اعصابت رو ببرن آتوسا!
کمی اعصابم خورد شده بود؛ شاید اون اشتباه کرده بود که بدون مشورت با من رفته بود قرار گذاشته بود ولی خب من هم نباید این‌قدر زیاده‌روی می‌کردم.

 @m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((7))

جلوی در خونه ایستادم، ماشین رو قفل کردم، به سمت در رفتم؛ تقریباً نزدیک‌های شب بود. کلید رو تو قفل چرخوندم و بعد از بازکردن در وارد شدم و در رو پشت سرم بستم.
وارد حیاط شدم که دیدم پسر همسایه جدید‌‌ی داره با تلفن صحبت میکنه؛ البته صحبت که چه عرض کنم، بیشتر شبیه دعوا بود تا صحبت کردن. اهمیتی بهش ندادم و سرم رو انداختم پایین و به سمت در ساختمون پا تند کردم، البته اون هم اصلاً من رو آدم حساب نکرد؛ چقدر من از این و اون خواهرش بدم میاد.
برای بار سوم زنگ در رو فشار دادم که لحظه‌ای بعد قیافه‌ی مامان پدیدار شد، سلامی کردم که فکر نکنم شنیده باشه چون  اولین دور برگردون رو به سمت آشپزخونه دور کرد یعنی این میزان از استقبال من رو به شوق میاره!
در رو پشت سرم بستم؛ شال‌ام رو از سرم درآوردم و روی مبل دو‌نفره‌ی قهوه‌ای پرتاب کردم و به سمت آشپزخونه رفتم؛
وارد آشپزخونه شدم، از کنار مامان که داشت  پیاله‌های ترشی رو پر می‌کرد گذشتم، به سمت گاز که چندتا قابلمه توش بود رفتم،
با دیدن دو نمونه خورشت  زبونم و دورتا دور دهنم چرخوندم،  به مامان که داشت ظرف ترشی رو داخل یخچال می‌گذاشت گفتم:
- مامان چه کردی! خبریِ؟ بزار ببینم، تولد من که سه ماه دیگه هست البته برای تولد من از این کارها نمی‌کنی،  خوب تولد  خودت هم که نیست، تولد  بابایی هم که دو هفته پیش بود.
همون‌جور که سرم رو می‌خاروندم به سمت میز نهارخوری رفت که با اومدن یه گزینه بشکنی رو هوا زدم و گفتم:
-  یافتم!  سالگرد ازدواجتونِ؟ ایول چه کار کردی؟ کادو، کادو چی خریدی؟
مامان در یخچال رو بست، یه چشم غره به من رفت، به سمت قابلمه برنجی رفت. روی یکی از صندلی‌های میز نهارخوری نشستم  و پیاله‌‌ی ترشی‌ای که داشت به زبون بی‌زبونی می.گفت بیا من رو بخور رو به سمت خوردم کشیدم!  یه کلم بروکلی از توش برداشتم و با  ذوق تو دهنم کردم،  رو به مامان که هم‌چنان پیگیر برنج‌ها بود گفتم:
- نگفتی؟ کادو چی‌خریدی؟
دم کنی رو روی قابلمه گذاشت؛ همون‌جور که به سمت  سالادها می‌رفت گفت:
- هنوز آدم نشدی تو، با دهن پر حرف نزن! صددفعه دارم بهت میگم، همین کارها رو کردی این حسین هم نخواستت.
نیش‌ام داشت شل می‌شد، از اون‌جایی که کوچک‌ترین کار من از چشم تیز بین مامان دور نمی‌موند  نیش‌ام رو جمع کردم، با لحنی که سعی می‌کردم لو نرم گفتم:
- اه مگه لغو کردن؟
نیم نگاهی به من انداخت و نعنا خشک‌ها رو روی  سالاد شیرازی ریخت و گفت:
- نه که تو ناراحت شدی؟
این‌دفعه نیش‌ام و تا گوشم باز کردم و گفتم:
- معلومه که نشدم، باورت نمیشه مامان من هروقت این رو می‌دیدم یاد داعش می‌افتادم؛ همون بهتر که نخواست، مردکِ سیب زمینی!
 با ذوق خیارشور داخل پیاله رو برداشتم  تو دهنم کردم که همون موقع صدای مامان بلند شد:
- به جای این‌که بشینی اون‌جا ترشی بخوری بلند شو یه لباس درست حسابی بپوش! مهمون داریم.
یه هویچ دیگه از داخل ظرف برداشتم و قبل از این‌که تو دهنم بکنم  رو به مامان گفتم:
- اه کی؟
 به سمت میز نهارخوری اومد؛ درحالی‌که دو‌تا- دوتا  ظرف‌های ترشی رو داخل یخچال می‌گذاشت گفت:
- این همسایه پایینی که جدید اومدن، اون‌ها رو دعوت کردم. باورت نمیشه  آتوسا صبح که رفته بودم سوپر مارکتی اکرم خانم،  همسایه جدیدی رو دیدم؛  نمیدونی چه زن خوب‌ و با کمالاتیِ، دعوت‌شون کردم امشب برای شام بیان پیش ما.
با تموم شدن حرف مامانی هویچ پرید تو گلوم، شروع کردم سرفه کردم که مامان با غیض به سمتم هجوم آورد و همون‌جور که با مشت به کمرم می‌زد، شروع کرد غر-غر کردن:
- خاک تو سرت نکنن! مثل آدم نمی‌تونی یه چیزی کوفت کنی.
اگر ده ثانیه بیشتر زیر مشت مامان می‌موندم صددرصد قطع نخاع می‌شدم.
به هر سختی‌ای که بود از زیر مشت‌های مامان بیرون اومدم.  همون‌جور که تک سرفه می‌کردم، به سمت شیر آب رفتم؛ یه لیوان برداشتم و پر آب کردم،  یه نفس سر کشیدم.

نفس عمیقی کشیدم؛ آخیش راحت شدم،  رو به مامان کردم و گفتم:
- مادر من کمر  کیسه بوکس که نیست  این‌جوری افتادی به جونش، در ضمن مگه کرونا نیست؟ رفتی مهمون دعوت کردی، این همه وزیر بهداشت چپ می‌ره راست می‌ره میگه مسافرت نرین! مهمونی نرید دور همی نگیرید! صاف همین موقع که به جز موج دلتا  یه موج جدید هم اومده می‌خوای  همه‌مون رو بفرستی سینه قبرستون؟

 @m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((8))

  مامان چنان نگاه ترسناکی بهم انداخت که لال شدم و بعد با داد و بی‌داد و با لحن تهدید آمیزی گفت:
- ساکت شو! صدات رو برای من نبر بالا! بزار بابات بیاد، خیر سرم بچه بزرگ کردم؛ مردم بچه‌دارن من هم بچه دارم. یک‌بار دیگه آتوسا برای من  کرونا- کرونا کنی جوری می‌زنمت که نتونی بلبل زبونی کنی!
 زرشک! بیا این هم از مادر بنده،  این همه شبکه نهال و مل‌- مل میگه  بچه‌ها به مامان باباهاتون بگین سفر نرن! مهمونی نگیرن! دورهمی نرن!  بیا الان من گفتم، می‌خواست  زنده- زنده چال‌ام کنه.
 بیخیال توصیه دادن شدم و از آشپزخونه بیرون زدم.  پارسال برای من یه کیک تولد نخرید؛  همه‌ش می‌گفت کروناس کرونا، برای اولین‌بار خودش کیک درست کرد، حالا این‌که سوخته بود به کنار، پفش اندازه نون سنگک بود به مولا! حالا  این نون به ظاهر کیک یا کیک به ظاهر نون رو گذاشت جلوی من میگه:
- بیا بگیر! این هم از تولد امسالت، فقط چون  بیکینگ پودر نداشتیم از وانیل استفاده کردم؛ فکر کنم دستورش خوب نبوده.
دقیقاً اون لحظه بود که من حس کردم از جوب گرفته شدم و  این حس هم وقتی  یقین پیدا کرد که دوماه بعدش برای تولد خواهر زاده‌ش رفته بود یه کیک  شونزده نفره که عکس خواهر زاده‌ش روش بود  سفارش داده بود،  بله این یک نمونه از هزار از خاطراتی  است که بنده از روز تولدم دارم. این‌ها که میان داخل فضای مجازی میگن تک بچه‌ها سوگلین و لوسن اصلاً به این شایعات توجه نکنید! بنده هم تک بچه‌م، نه تنها  سوگلی نیستم،  بلکه آدم هم حساب نمیشم.
 شالم رو از روی مبل برداشتم و به سمت اتاقم رفتم؛ دست‌ام رو به سمت دستگیره بردم که همون موقع صدای مامان از توی آشپزخونه  بلند شد:
- لباس درست‌ و حسابی بپوشی‌ها! مثل امل‌ها نیای آبرومون رو ببری!
 پوفی کردم  و «چشم» بلند بالای گفتم و وارد اتاق شدم؛ در رو بستم و بدون این‌که  لباس‌های بیرونیم رو عوض کنم  روی تخت پریدم که همون موقع گوشیم زنگ خورد، اه این خروس بی‌محل دیگه کیِ؟ گوشیم رو از جیب  شلوارم به زور درآوردم و به صفحه گوشی نگاه کردم؛ اه این که ماهک هست،  حتماً این پسره رفته سیر تا پیاز قضیه رو برای ماهک گفته، حالا خوبه به این  پسره‌ی داعشی گفتم به هیچکس نگوها! وگرنه اگر نگفته بودم  می‌رفت بیست و سی گزارش می‌داد. ای خدایی زیر لب گفتم و تماس رو وصل کردم‌ و در همون حال روی تخت دراز کشیدم.
- الو، سلام آتوسا! خوبی؟ کجایی؟
- سلام، قربانت!  کجا می‌خوای باشم؟ خونه‌م دیگه آی‌کیو!
- حالا نمی‌شد همین رو مثل آدم جواب بدی؟ پنج دقیقه خواستم مثل آدم باهات حرف بزنم.
درحالی‌که با دست چپ‌ام روی هوا اشکال مختلف می‌کشیدم، خندیدم و گفتم:
- خیلی خب حالا چه‌کار داری؟
تا  حرف‌ام تموم شد انگار که حرفی که بابتش زنگ زده بود  یادش اومده؛ با صدای بلند جیغ زد:
- آتوسا! چه‌کار کردی با این داداش من که از وقتی اومده تو خودشِ؟
 با دستم روی  هوا یه قلب بزرگ کشیدم و بعد یه تیر وسطش و در همون حال با لحنی که ماهک ناراحت نشه گفتم:
- او... گفتم حالا چی‌شده، والا از وقتی من اون  طالبی رو دیدم تو خودشِ‌
با حال متعجبی گفت:
- طالبی؟!
 بی‌خیال نقاشی  کشیدن روی هوا شدم و دست‌ام رو پایین آوردم؛ با لحن شوخی گفتم:
- آره دیگه، طالبی مخفف طالبان  هست.

 @m.azimi @همکار ویراستار ویرایش پارت ۴ تا ۸

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((9))

 با تموم شدن حرفم  شلیک خندش به هوا رفت که به دلیل صدای جیغ جیغیش مجبور شدم گوشی رو از گوشم فاصله بدم!
کمی که صدای خندش پایین تر اومد  دوباره گوشی رو به گوشم  چسبوندم و گفتم:
- او، دختر حنجرت پاره شد! به نظر من تو یه جلسه تمام خواستگار هات رو جمع کن  یه بار براشون اینجوری بخند نه تنها بیخیالت می‌شن فرداش اعلامیه فوتشون به دستت میرسه!
با  لحن شوخ و کمی خشمگینی گفت:
-بهتر!خیلی هم دلشون بخواد!
با لحنی که ماهک ناراحت نشه گفتم :
- خیلی‌خوب دیگه کاری باری چیزی نداری؟
 با لحن عادی‌ای گفت:
- بابا روت رو برم! رو نیست که سنگ پای قزوینه، نه بای!
و به ثانیه نکشید گوشی رو قطع کرد  با تعجب یه نگاه به گوشی کردم  یه نگاه به افق دور دست! بی فرهنگ منتظر نموند خداحافظی کنم!
شونه هام رو بالا انداختم خوب به جهنم! از روی تخت بلند شدم تا برم لباس عوض کنم!
از اونجایی که ظهر یه سوتی  در حد المپیک جلوی اون دوتا داده بودم تجربه نشون می داد با زدن خودم به  کوچه‌ی ننه‌ی علی چپ و درست‌و حسابی لباس پوشیدن اون ها در  دو سال اینده این سوتی رو فراموش می‌کنن ! بله من ادم  با تجربه‌ای هستم!
جلوی اینه به خودم خیره شدم!  یه تونیک ابی روشن ساده دکمه دار که نسبتا بلند بود پایینش حلال شکل که حسابی به پوست نسبتا سفیدم میومد  و یه شلوار مشکی تنگ ساده! و یه شال چروک سفید!
خوب، بد نبودم. به سمت میز ارایشم رفتم  یه رژ لب  قرمز که با چشم ‌ ابروی مشکیم تضاد داشت زدم البته زیاد نزدم که مامان غر نزنه  وبعد  با یه دهن باز مشغول زدن ریمل شدم که چشم هام رو درشت تر می‌کرد!
از اتاق بیرون اومدم  که همون موقعه صدای ایفون بلند شد!
به مامان که داشت با وسواس ام دی اف ها رو تمیز می‌کرد نگاهی انداختم و بعد به سمت در رفتم  از چشمی نگاهی به فرد پشت در انداختم که با دیدن قیافه‌ خسته‌ی بابا  در رو باز کردم!
 بابا با دیدن من لبخند مهربونی زد و گفت:
- سلام دخترم!
نیشم رو باز کردم و گفتم:
- سلام بابا؛ خسته نباشی؟!
بابا داخل اومد و منم در رو بستم و یک راست داخل اشپز خونه رفتم ! مامان که تازه متوجه  اومدن بابا شده بود دستمال رو تو بغل من پرت کرد که متاسفانه نشونه گیریش بد بود و رو سرم قرار گرفت بعد با یه صدای تهدید امیز گفت:
- بگیر تمیز کن الان مهمون ها میان!
بعد کمر صاف کرد وبا لبخند نایابی به استقبال بابا رفت و گفت:
-سلام مرد! خسته نباشی!
بابا هم همونجور که روی مبل می نشست گفت:
-سلام، سلامت باشین!
نفسم رو بیرون دادم و دستمال رو از روی سرم برداشتم و تو سینک ظرف شویی پرت کردم که همون موقعه صدای داد و بیداد از بیرون بلند شد!  مامان از کنار بابا بلند شد  و به سمت پنجره رفت به بیرون یه نگاهی انداخت که گفتم:
-چی شده؟
همونجور که نگاهش رو از پنجره می‌گرفت و پنجره رو می بست گفت:
- پسر حاج اقا حبیبی با پسر حاج اقا فرامرزی به خاطر دختر حاج اقامحبی دعواشون شده!
با تموم شدن حرف مامان بلند زدم زیر خنده که اخم های بابا تو هم رفت و مامان با یه لحن عصبی گفت:
- دختر درست بخند!  دختر که بلند نمی خنده!
در حال که سعی می کردم جلوی خندم رو بگیرم با لحنی که همچنان رگه های خنده توش بود گفتم:
- چه حاج اقا حاج اقایی راه انداختی مادر من!در حالی که می تونستی بگی سهیل و جعفر سر یلدا دعواشون شده!
با چشم غره‌ی بابا خودم و جمع و جور کردم رو به مامان در حالی که انگشت شصتم رو به نشونه‌ی لایک بهش نشون می دادم گفتم:
- نه همونی که گفتی عالیه!
تا خواستم دوباره به سمت اتاقم برم صدای زنگ در بلند شد!

 @m.azimi

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

: ((10))
 مامان سریع گفت:
- مهمون ها اومدن، در رو باز کن!
 به سمت  در رفتم که پشت سر من  مامان و بابا هم برای استقبال اومدن!
 در رو باز کردم کنار در ایستادم و به ترتیب مامان و بعد بابا کنار من ایستادند!
اول یه خانم چاق البته نه زیاد چاق کمی چاق بهش می خورد هم سن مامان باشه با یه لبخند وارد شد  و بعد از سلام و علیک با من! خواست سمت مامان بره که مامان پیش قدم شد و به سمت زن همسایه رفت و همزمان گفت:
- اکرم جان خیلی خوش امدید!
 پس اسم زن همسایه اکرم بود! خوب به نظر من به صورت تپل و گردش و دماغ نسبتا کوچکش و چشم های مشکی نسبتا ریز میومد!
مامان تا خواست دست بده یهو داد زدم:
- کروناس کرونا!
نگاه متعجب اکرم خانم به من برگشت معلوم می‌شد به زور جلوی خودش رو گرفته تا نخنده! مامان با چشم هاش یه خط و نشون برام رفت که فهمیدم بعد از رفتن مهمون ها قراره به ده روش سامورایی تیکه تیکه بشم!
خلاصه اینکه با هشدار بنده  بیخیال دست دادن شدن و زن همسایه  رفت و روی مبل دو نفره نشست! هنوز نگاهم به زن همسایه بود که یکی دیگه وارد شد نگاهم رو به مرد میانسال قد بلندی که با لبخند داخل می شد دوختم یه پوست سبزه و چشم هایی که بر خلاف اکرم خانم زن همسایه  مشکی نبود و به  رنگ عسلی بود!
 و باز هم من این وسط نقش شلغم سلام کننده رو به زیبایی تمام ایفا کردم که در جواب سلام من  با مهربونی جواب داد! و بعد از سلام و احوال پرسی با مامان به سمت بابا رفت و تا خواست دست بده که بازم من نقش آژیر خطر رو ایفا کردم و گفتم:
- بابا دست ندین دیگه کروناس!
 بابا پاش رو  روی پام زد که  نمیدونم چی شد که مثل این بچه ها داد زدم:
-آخ، چرا می‌زنی پدر من  بد می‌کنم اخطار میدم که  کرونا نگیرن نیوفتن گوشه خونه بعد نمیرین  که بعدش ما نیاییم حلواشون رو...
با سقلمه‌ای که مامان به پهلوی  حرفم نمیه تموم موند!
 اخه بچه زدن داره؟ بده دارم میگم دست ندن کرونا نگیرن هشدار میدم بهشون! به جون خودم وزیر بهداشت این عمل شایسته‌ی من رو میدید به بهترین شکل ممکن ازم تقدیر می کرد! اینا قدر من و نمیدونن !
 بعد از نشستن مرد همسایه کنار اکرم خانم  اون دختره‌ی لوس داخل شد جلوی من ایستاد پوزخندی زد و اون چشم های عسلیش رو که به باباش رفته بود رو با تاب از من گرفت و مشغول پاچه خواری مادر بنده شد! 
بیا فقط همین رو کم داشتم! دختر ناهید خانم دوست مامانم و دختر علی بقال سر کوچه و دختر دوست های بابایی هم کم بود این دختره‌ی پر افاده  هم به لیست کسانی که مامان همش تو سر منه بدبخت میزنه اضافه شد!
بعد از نشستن اون دختره‌ی لوس همون پسره که صبح دیده بودمش داخل شد!  یه کت و شلوار  سرمه‌ای پوشیده بود و سلامی کردم که اصلا من و امدم حساب نکرد یک راست رفت سراغ  حال و احوال با مامان و بابا اه چقدر بدم میاد از این و اون دختره‌ی لوس!

  @m.azimi

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((11))
 
حیف حیف که پول ندارم دیه بدم!  وگرنه یکی از حرکات جکی جان رو روش انجام می دادم! می فرستادمش گوشه قبرستون پولش رو می‌دادم! منتها این ها همه در خیالات بنده هست وگرنه! در واقعیت  بنده از این شکر ها نمیخورم!
 در رو بستم!  ناچار روی مبلی که کنار مامان بود و مقابل اون دو تا عجوزه بود نشستم چون از شانس گند من مبل دیگه ای خالی نبود!
 بی‌توجه به اون ها که به بحث بزرگتر ها گوش می‌دادن  مشغول ور رفتن با گوشیم شدم و جوری انگشت هام رو تکون می‌دادم انگار دارم با فرد خاصی چت می‌کنم بنا بر این هر چند ثانیه یکبار یه لبخند می‌زدم  و اما در واقعیت داشتم  انگری‌برد بازی می‌کردم!
 برای بار دوم صدای قار‌وقور شکمم بین صدای بحث والدین گم شد! دستم رو به سمت پیراهن مامان بردم و چند بار کشیدم که بلاخره راضی شد دست از صحبت کردن با اکرم خانم درمورد اینکه چجوری فسنجون درست کنه  برداشت و با حرص سرش رو به سمت من برگردوند!
 با لحن حرصی و ارومی که کسی نشنوه گفت:
- هان؟ چیه؟! چی میگی؟
 با صدای ارومی در حال که اشاره به شکمم می کردم گفتم:
-  من گرسنمه!
 چشم غره‌ای بهم رفت و دوباره با همون لحن قبلی گفت:
- کارد بخوره به اون شکمت!  
 اخمی کردم صفحه گوشیم رو روشن کردم و با اشاره به ساعت گوشی  اروم گفتم:
- مادر من ساعت ده و نیم شبه مسجد دیگه این موقعه سفره هاش رو جمع می‌کنه! اون بدبختام گرسنه هستن!
 اخمی کرد و از اونجایی که حرف حق جواب نداره بلند شد تا سفره رو بچینه!
 منم متقابلا به بهانه‌ی کمک بلند شدم  اما هدف اصلی من ناخونک زدن بود! بله من خیلی باهوشم!
 هنوز پام به اشپز خونه نرسیده بود که مامان سفره رو تو بغلم انداخت و گفت:
- لازم نکرده تو کمک بدی برو سفره‌رو بنداز!
دمغ از اینکه نقشم با مشکل مواجه شد همون راهی که اومده بودم رو بر گشتم!  سفره رو پهن کردم و یه گوشه نشستم و به کار های مامان چشم دوختم!
 مامان اول  سه تا دیس برنج که  با برنج زعفرانی تزیین شده بود و کنارشون ته‌چین سیب‌زمینی بود رو داخل سفره گذاشت! و بعد  دو تا ظرف قرمه‌سبزی  گذاشت و بعدش سه تا ظرف دیگه هم خورشت قیمه، بعد سالاد شیرازی ها و ترشی و ماست ها رو داخل سفره گذاشت!( اگر اینها رو می‌گم  قصدم خدایی نکرده این نیست که دلت بخواد فقط دارم می‌گم که سفره رو بهتر تجسم کنی! بله اینجوریاس...)
کم کم همه دور‌تا دور سفره جمع شندن یعنی خوشم میاد هیچکس بلند نشد کمک بده!

 @m.azimi

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

((12))
 
دستم رو به سمت دیس برنج بلند کردم  که همون موقعه دست یکی  دیگه اون طرف دیگه‌ی دیس رو گرفت سرم رو بلند کردم که صاحب اون دست گستاخ رو ببینم که با  اون پسره‌ی خودخواه چشم تو چشم شدم!
داشت با لبخند پیروز مندانه‌ای نگاهم می‌کرد، هه حتما فکر کرده من بخاطر مهمون نوازی از حق شکم عزیزم می‌گذرم ولی کور خونده! نگاهی به اطراف کردم! خدا رو شکر همه گرم   خوردن بودن، دوباره نگاهم رو به پسره که هنوز دیس رو گرفته بود دوختم! و تو یه حرکت ناگهانی دندون هام رو بیرون اوردم و همزمان ابرو هام رو بالا و پایین دادم! پسره هم که از حرکت یهویی من تعجب کرده بود ابرو هاش بالا پرید  و منم از فرصت استفاده کردم و دیس رو به سمت خودم کشیدم!
 با یه لبخند پیروزمندانه مشفول ریختن برنج شدم، وقتی که نصف برنج های داخل  دیس رو توی بشقابم خالی کردم  دیس برنج رو یه جای دور از دسترس پسره گذاشتم و بی توجه به اون که حرصی و با اخم نگاهم می‌کرد خورشت قیمه و قرمه سبزی ها رو به سمت خوردم کشیدم و از هر دو تا تا اونجایی که بشقاب فضا داشت ریختم و بعد از  ریختن ترشی و سالاد   مشغول خوردن شدم!
بشقاب سومم که تموم شد  خواستم دوباره برنج بریزم برای خودم که نگاهم روی بشقاب دختره قفل شد!
 خدایا به بعضیا مثل من معده دادی اندازه گوریل به بعضیا هم مثل این دختره دادی اندازه‌ی گنجیشک!  اخه این انصافه؟!
 اخه این چجوری با این حجم از غذا سیر می‌شد!
نگاهم همچنان به بشقاب دختره بود که صدای مامان که دختره رو مخاطب قرار می‌داد بلند شد.
-نگار جان عزیزم چرا بیشتر نمی‌کشی؟!
 پس اسم این پر افاده عجوزه بود! هنوز به ثانیه نکشیده بود که صدای نازک و عشوه‌دار نگار بلند شد!
- نه مرسی! من رژیمم!
اه...اه  پس بگو چرا اینقدر لاغره و استخونیه! چشنی به دماغم دادم و چندش نگاهش کردم که ایندفعه صدای مامان  که من رو مخاطب قرار می‌داد باعث شد نگاهم رو از نگار به مامان بدوزم!
-اتوسا از نگار جان یاد بگیر  تا الان سه تا بشقاب پر خوردی! به خاطر همینه داری چاق میشی!
 اخم هام رو تو هم کردم بیا اینم از مادر من، نگاهی به نگار که داشت با تمسخر و غرور نگاهم می‌کرد کردم! 
روم رو با نفرت ازش برگردوندم و رو به مامان گفتم:
-ولی مامان جان من ترجیح میدم از نظر بقیه چاق باشم تا اینکه سوء تغذیه داشته باشم!
 به معنی وقعی مامان قانع شد و نگار به درک رفت!
این دفعه من با غرور و لبخند پیروزی بهش نگاهی کردم که با قیافه‌ی برزخی نگار که از خشم قرمز شده بود و دست هاش رو مشت می‌کرد روبه رو شدم!
 خواستم تلافی کنم بنا بر این  با تمسخر از سر تا پاش رو نگاهی کردم و بعد پوزخندی زدم به معنی واقعی دودی که ازش بلند می شد رو می دیدم

 @m.azimi

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((13))

 بی خیال بشقاب چهارمم شدم و با شکمی که هنوز پر نشده بود بلند شدم رو به جمع در حالی که خیلی سعی می‌کردم  مثل این نگار با ناز و عشوه حرف بزنم گفتم:
- مرسی مامان جان!
 و بعد با قدم هایی که برخلاف صحبت بانازم بیشتر شبیه قدم های رستم دستان بود به سمت همون مبلی که از اول روش نشسته بودم رفتم.
گوشیم رو برداشتم و ایندفعه مشغول بازیه گلمراد شدم! 
اخرین ظرف رو برداشتم داخل سینک گذاشتم و سریع از اشپزخونه بیرون اومدم و رفتم نشستم تا مسئولیت شستن ظرف ها دست من رو نبوسه!
مامان با هزار ایما و اشاره بهم فهموند که برم  میوه ها رو بیارم  چشم هام رو تو حدقه چرخوندم اروم بلند شدم که بلند شدن من هم زمان با زنگ خوردن گوشی بابایی شد!
 بابا با یه ببخشید از کنار مرد همسایه بلند شد و کمی دور تر رفت تا راحت تر صحبت کنه!
اهمیت ندادم و ظرف میوه رو برداشتم که بلافاصله یه پرتقال افتاد! دوباره ظرف رو روی اپن گذاشتم و خم شدم که  صدای فریاد بابا بلند شد که رو به فرد پشت تلفن  بلند می‌گفت:
- چی؟!
 سریع  پرتقال رو برداشتم داخل ظرف گذاشتم و دوباره ظرف رو برداشتم و همونطور که با احتیاط می‌رفتم تا چیزی نیوفته، احساس می‌کردم یه اتفاقی افتاده! یه اتفاق خیلی بد! بنابر این سعی کردم سرعتم رو بیشتر کنم از اشپزخونه که بیرون اومدم همون موقعه بابا  تلفن رو قطع کرد! رنگش پریده بود و اشک تو چشم‌هاش حلقه زده بود کاملا معلوم بود که جلوی خودش رو گرفته که تو جمع گریه نکنه و دست هاش می‌لرزید!
دیگه مطمعن شدم یه اتفاقی افتاده همونجور ایستاده بودم و با چهره‌ای نگران به بابا چشم دوخته بودم  صدای نگران مامان بلند شد.
-  علی، چی شده؟!
 بابا نگاهش رو به سختی از جایی که معلوم نبود گرفت و  به دیوار تکیه داد و گفت:
-مامانم... یک ساعت... پیش!
 حرفش رو قطع کرد و لبش رو به دندون گرفت  مامان هم حالش از بابا بهتر نبود ایندفعه با صدای لرزونی گفت:
- علی، درست بگو چی شده؟!
 بابا سرش رو تو دست‌هاش گرفت با صدای لرزونی گفت:
-مامانم... فوت کرد!
با تموم شدن حرفش صدای گریش بلند شد! ظرف میوه از دستم افتاده و صدای بد شکسته شدنش با صدای گریه های بابا و زجه های مامان هم صدا شد!
 به ستون اشپز خونه تکیه دادم! یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید که  با استینم  به شدت پاکش کردم اما انگار اشکا‌هام تازه راه خودشون رو پیدا کرده بودند و به همین راحتی نمی‌شد جلوشون رو گرفت! 
دیگه صدایی نمی‌شنیدم صدای زجه های مامانم و دلداری دادن های اکرم خانم به مامان رو نمی‌شنیدم صدای  هق هق بابا و هم دردی های اقای همسایه و پسرش رو نمی شنیدم!
فقط...فقط لب هاشون تکون می خورد!
انگار هنوز منتظر بودم که اینم یه کابوس دیگه باشه! ناگهان یاده خواب دیشبم افتادم اون... اون به من گفت... گفت... گفت داره میره... منه خر... باور نکردم، فکر کردم فقط یه کابوسه!
و این بار صدای فریاد زجه های من بود که توی خونه می پیچید!

 @m.azimi

ویرایش شده توسط Y...asna

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((14))
 
« چهل روز بعد»

 حلوا ها رو بین مهمون ها پخش کردم به سمت چایی ها رفتم و با دست های لرزون  بین مهمون ها پخش کردم!
باورم نمی‌شد چهل روز گذشت چهل روزه که دیگه بین ما نیست و اون زیر خاکه! 
سرم گیج رفت و سینی چای از دستم روی زمین افتاد دستی به سرم کشیدم و به اطراف نگاه کردم  به خاطر کرونا  فقط افراد نزدیک اومده بودن البته  بابام و عمو اعلام کردن که اگر کسی نیاد ناراحت نمی‌شن!
ببخشیدی به جمع که بعضیاشون با نگاه متعجب و بعضیا با نگاه نگران  نگاهم می‌کردند گفتم و خم شدم  تا خرده‌های شکسته‌ی استکان های خالی رو که جمع کرده بودم رو بردارم! تقریبا همه خورده شیشه ها رو برداشته بودم که بازم سرم گیج رفت و باعث شد حواسم پرت بشه و دستی که داخلش شیشه بود رو فشار بدم که همین باعث بریده شدن کف دستم شد! آخ ریزی گفتم اما برای اینکه کسی چیزی نفهمه سریع شیشه ها رو جمع کردم به سمت سطل زباله پا تند کردم!
تقریبا بهشت زهرا خالی شده  بود و به جز ما و خانواده‌ی عموم که تازه کشف شده بودن  کسه دیگه ای نبود بی اهمیت به بقیه به سمت ماشین رفتم  و بطری اب رو برداشتم زیر نگاه های بقیه به سمت سنگ قبر مامان بزرگ رفتم.
همونجور که دست سالمم رو روی سنگ قبر خیس و سپید مامان بزرگ می‌کشیدم  دستم رو به سمت اسم مامان بزرگ که بالای سنگ با فونت بزرگ و کش داری نوشته بود بردم و همونجور که اسم رو دست می کشیدم با خودم زمزمه کردم:
-المیرا شکوهی!
دلم برات یه ذره شده مامان جون! چرا رفتی؟!
بابا قفل رو توی در چرخوند و در باز شد! اول بابا و عمو وارد شدن و پشت سرشون مامان و زن عمو با کلی تعارف تیکه پاره کردن وارد شدن به ماهان پسر عموم چشم دوختم و منتظر شدم بره داخل که اونم منتظر به من چشم دوخته بود نگاهم رو بین اجزای صورتش چرخوندم! چشم های قهوه‌ای سوخته  دماغ قلمی لب های ساده معمولی و پوستی سفید، کلافه از چشم تو چشم بازی کردن با این اقا با لحن تندی گفتم:
- د نفهم برو تو دیگه!
از لحنم ابرو هاش بالا پرید  خواست جوابم رو بده اما نمی دونم چی توی  صورتم دید که بی هیچ حرفی داخل رفت!  اهمیتی ندادم و پشت سرش  داخل شدم و در رو محکم بستم، بعد از شستن زخم دستم نیازی ندیدم که باند پیچیش کنم و بنا بر این به سمت اتاقم پا تند کردم!
 بعد از اینکه خبر فوت مامان بزرگ بین اطرافین پخش شد عموم که طبق اطلاعاتی که از مامان به هزار بدبختی گرفتم ، این  عموی گمنام  بنده وقتی کوچیک بودم ازدواج می‌کنه و میره المان  و حالا بعد از چند سال بخاطر فوت مامانش کمر همت به کمر می بنده و تصمیم می‌گیره ببرای خاکسپاری بیاد هرچند به خاکسپاری نرسید ولی برای روز دوم  تونستن  برسن !
و منم تازه متوجه شدم یه پسر عموی بدتر از اون پسره همسایه دارم خدا هیچ کس و گیر سگ بیابون نندازه! والا!
 اینجور که معلومه تا دو هفته دیگه اینجا هستن و بعد میرن!
وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم قفل کردم بدون اینکه لباس هام رو عوض کنم خودم رو  روی تخت انداختم!
به زخم دستم نگاه کردم! ازش خون میومد دلم می خواست برم ببندمش ولی می دونی پاهام همراهیم نمی‌کنن! تو این چهل روز اینقدر حالم بد بود و کار کرده بودم که چند بار می خواستم از هوش برم!
 پس بی خیال شستن شدم و مشغول شمردن شدم تا ببینم تا  عدد چند توانایی بیدار موندن رو دارم!
-1، 2، 3، 4...!

 @m.azimi

ویرایش شده توسط Y...asna

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((15))

صدای زنگ خوردن گوشیم که صدای اهنگ سریال انشرلی بود  بلند شد! در حالت خواب و بیداری دستم رو زیر بالش می چرخوندم تا گوشیم رو پیدا کنم!
اه این پس کجاس؟  اصلا من کی ساعت کوک کردم؟  کی ساعت گوشیه من و این وقت شب کوک کرده ها؟
نچ مثل اینکه این گوشی گور به گوری نه می‌خواد پیدا بشه نه قطع میشه! 
در حال که زیر لب غر‌غر می‌کردم یک چشمم رو باز کردم برای اینکه خواب از سرم نپره یک چشمم رو بسته نگه داشتم و به هر سختی‌ای بود دل از بالشتم گرفتم روی تخت نشستم به پنجره نگاه انداختم هنوز هوا تاریک بود!
تو یه حرکت بالشت روی بلند کردم که گوشیم رو در حالی که صدا می‌داد و ویبره می‌رفت یافتم، به شماره نگاه انداختم ناشناس بود! اول خواستم جواب ندم ولی بعد پشیمون شدم! باید حداقل دوتا فوش بهش می‌دادم که هم خودم اسوده تر بخوابم هم اون یاد بگیره دیگه نصفه شب مزاحم بروسلی جماعت نشه! 
تماس رو وصل کردم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و سریع گفتم:
- ها؟ چی‌میگی؟ کی هستی؟ هان؟!
بر خلاف تصورم که فکر می‌کردم الان قطع می‌کنه یا جواب نمیده یا فوت می‌کنه و‌‌... یه صدای مردونه نسبتا کلفت از پشت گوشی گفت:
- الو؟... اتوسا، خوابی؟
با اینکه برای شناختن فرد پشت خط کنجکاو بودم ولی با حرف اخرش آمپر چسبوندم بالا و با صدایی که سعی می‌کردم از اتاق بیرون نره گفتم:
- برو بمیر مردکه اشغال! ساعت سه نصفه شب زنگ زدی میگی  خوابی؟ په‌نه‌په خودم زدم به خوابی اخه چقدر تو گاوی!
و سریع گوشی رو قطع کردم و دو تا فوش درست و حسابی بهش دادم گوشیم رو خاموش کردم  دوباره پتو رو روم کشیدم و خوابیدم!
***
صبح با سر‌وصدایی که از تو کوچه میومد بیدار شدم!
لباس های بیرونیم که از دیشب به تنم بود رو با لباس های راحتی عوض کردم و یه شال رو سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم!
در کمال ناباوری خونه در سکوت کامل بود‌ و این یکی از سه تا عجایب جهان بود مگه میشه خونه ساکت باشه جل‌الخالق! و همین سکوت دور از ذهن کمی من رو می‌ترسوند!
 به سمت دست‌شویی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم  سریع به اتاقم رفتم!
داخل اتاق شدم و در رو بستم و یک راست به سمت بالشتم رفتم! گوشیم رو از زیرش برداشتم و بعد از چند دقیقه انتظار بلاخره جناب رضایت دادن و روشن شدن!
 هفت تا تماس بی پاسخ از همون شماره ناشناسه داشتم! اهمیتی ندادم حتما دیگه ول کن شده  تمام هفت تا رو از لیست تماس ها پاک کردم و دنبال شماره مامان گشتم که ببینم این سکوت غیر عادی برای چیه؟!
با دیدن شماره‌ی مامان که داخل گوشی عمرم سیوش کرده بودم چشم هام برقی زد و تا خواستم روی شماره اوکی کنم گوشیم زنگ خورد!
دوباره همون شماره ناشناسه بود! ول کن نبود ! ایندفعه از اتوسا به اتوسا فشفشه تبدیل شدم و اخم هام رو تو هم کردم و بلافاصله که تماس رو وصل کردم شروع کردم حرف زدن.
- مردکه اشغال نفهم شلغم مگه خودت خواهر ‌مادر نداری هان  از زیر بوته در اومدی گلابی؟ برو سرت بزار بمیر مردکه سه نقطه! مرض داری هی زنگ میزنی انتر‌میمون خل‌وچل  دیوونه روانی‌‌‌...
دیگه نفسم بند اومده بود و فرهنگ لغت‌هام تموم شده بود  تا خواستم یه نفس عمیق بکشم و دوباره شروع کنم!

 @m.azimi

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((16))

 صدای مامان که لحنش حیرت زده  و کمی غمگین بود از پشت گوشی بلند شد:
- آتوسا!
 بدبخت شدم رفت، الان بیاد خونه از خشتک دارم میزنه خدا!
 با لحنی که ترس توش معلوم بود و لکنت داشت، گفتم:
- م... مامان! تو... تویی؟
 بر خلاف تصورم که انتظار داشتم انواع و اقسام فحش رو بارم بکنه، چیزی نگفت و لحظه‌ای بعد به‌جای صداش صدای هق- هقش بلند شد که من رو تا پای مرگ برد و آورد.
 با صدای نسبتاً بلندی گفتم:
- مامان!‌‌ چی شده؟ 
با شنیدن صدام، صدای گریه‌ش شدت گرفت  که باعث شد نگرانی تو کل وجودم بپیچه. هم‌چنان منتظر جوابی از جانب مامان بودم  که صدای مردونه یک نفر تو گوشم پیچید:
- الو... دخترم!
عمو بود، با لحن نگرانی  درحالی که همه‌ش با ناخون‌هام بازی می‌کردم، پام رو به زمین می‌کوبیدم، گفتم:
-  سلام عمو! چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
با لحنی که بر خلاف مامانم آروم بود، گفت:
- نه دخترم نگران نباش! فقط بابات دیشب کمی حالش بد شد آوردیمش بیمارستان.

 نمیدونم چرا احساس می‌کردم این همه‌ی قضیه نیست؛ از طرفی هم مامان برای یه همچین چیزی گریه نمی‌کرد.
 با لحن قبلیم گفتم:
- ب... باشه، کدوم؟ کدوم بیمارستان؟
انگار اون هم متوجه شده بود که قضیه رو باور نکردم که گفت:
- نگران نباش دخترم! بیا بیمارستان!
 
سریع خداحافظی کردم و گوشی رو روی تخت انداختم و این‌قدر هول و نگران بودم نفهمیدم چی پوشیدم.  سریع یه ماسک پوشیدم و با برداشتن گوشیم و کلیدهای خونه، از خونه زدم بیرون.
از اون‌جایی که بیمارستان نزدیک خونه بود و من اون‌قدر نگران بودم که نمی‌تونستم منتظر تاکسی بمونم و ماشین هم مامان اینها برده بودن. تمام راه رو از خونه تا بیمارستان رو زیر نگاه‌های متعجب مردم دویدم.
 جلوی در بیمارستان ایستادم، نفس- نفس می‌زدم، چند ثانیه ایستادم. همون‌جور که نفس- نفس می‌زدم و دستم رو  قفسه سینه‌م بود،  به در بیمارستان و مردمی که چهره‌شون رو با ماسک پوشونده بودن و در رفت و آمد بودن، نگاه می‌کردم.

 کمی که نفسم جا اومد،  با قدم‌های تند  داخل بیمارستان شدم.  اول خواستم برم  بخش پذیرش که با دیدن مامان که گریه می‌کرد و دستش رو روی زانوش می‌زد و زن عموم که شونه‌هاش رو نوازش می‌کرد و سعی در آروم کردنش داشت.   
 دلم خیلی درد می‌کرد که  این هم به‌خاطر استرس و نگرانیم هست.
 با قدم‌های تند، بی‌توجه به اطرافم به سمت‌شون حرکت کردم   که به یک نفر برخورد کردم که باعث شد  من یک قدم عقب برم اما اون فرد فقط پلاستیک داروهاش از دستش افتاد.
رو به پسره جوونی که یه ماسک  پارچه‌ای داشت و به من نگاه می‌کرد، نگاه کردم. سریع خم شدم پلاستیک‌اش رو از روی زمین برداشتم و طرفش گرفتم و گفتم:
- ببخشید آقا!
خواهش میکنمی  زیر لب گفت و پلاستیک رو از دستم گرفت. سریع از کنارش رد شدم و به سمت مامان اینها پا تند کردم.

@همکار ویراستارویرایش پارت ۱۶

 @m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((17))
 
 بالای سر مامان این‌ها ایستادم، رو بهشون که هنوز متوجه حضورم نشده بودند با لکنت گفتم:
- ب... بابا، کجاست؟
 زن‌عمو و مامان  هردو سرشون رو بالا گرفتن، می‌دونستم الان رنگ به رو ندارم.  مامان که با دیدن من دستی به ماسکش کشیدم و دوباره زد زیر گریه نگاهم رو از مامان به زن عمو  تغییر دادم که گفت:
- عزیزم نگران نباش چیزی نشده!
از طرفی هم نگرانیم بیشتر شده بود  و هم عصبانی بودم که من رو این‌قدر بچه می‌دیدن که هیچی بهم نمی‌گفتن.
 یه نگاه به مامان که هرلحظه صدای گریه‌ش بلندتر می‌شد و یه نگاه به زن عمو انداختم، با لحنی که دست خودم نبود داد زدم:
- پس چی‌شده؟هان؟
با صدای داد من  نگاه همه به سمت ما برگشت، برام مهم نبود الان با خودشون چی میگن الان فقط مهم این بود که بفهمم بابام چطورشِ.
 صدای خش‌دار مامان به گوشم رسید: 

- دکترها هنوز هیچی در مورد مریضیش نگفتن، فقط گفتن باید عمل بشه چون ریسکش بالاست بهتره خارج از کشور درمان بشه!
احساس می‌کردم هیچی دیگه حالیم نمیشه و قلبم نمیزنه. نفسم بالا نمی‌اومد، دستم رو به سمت گلوم بردم؛ دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. هرلحظه داشتم به زمین نزدیک‌تر می‌شدم اما انگار توانی تو دست‌هام نمونده بود. محکم به زمین برخورد کردم و صدای جیغ مامان و درخواست کمک زن عمو کم- کم برام ضعیف‌تر شد و چشم‌هام به سیاهی رفت.
 ***
 با سوزش دستم چشم‌هام رو باز کردم،  دیدم کمی تار بود. چشم‌هام رو چندبار باز و بسته کردم تا تونستم بهتر ببینم. به اطراف نگاه کردم؛ یه اتاق ساده که به جز  دوتا تخت هیچی نداشت‌. به دستم که سرُم توش بود نگاه کردم؛ با یادآوری مریضی بابا اشک‌هام مثل آبشار روی صورتم می‌ریختن. نگاهی به سرُم توی دستم کردم، خیلی تا تموم شدنش نمونده بود. سرُم رو از دستم درآوردم و از روی تخت بلند شدم؛   کمی چشم‌هام سیاهی می‌رفتن و اشک‌هام خود به خود می‌ریختن و دیدم رو تار می‌کردن اما بخاطر کرونا نمی‌تونستم دست به چشم‌هام بزنم.
 با قدم‌های سست و لرزون  از اتاق خارج شدم که با صدای یکی از پرستارها ایستادم.
-  خانم کجا؟ سِرُمتون هنوز تموم نشده.
 نگاهی بهش کردم و جوری که خودم به سختی می‌شنیدم گفتم:
- خوبم، ممنون!
 و دیگه منتظر جوابی از جانب پرستار نموندم و به راهم ادامه دادم.
 به اطراف خیره شدم، انگار مامان و زن عمو  و عمو و... آب شدن رفتن تو زمین. چون سرم خیلی درد می‌‌کرد  و برای روبه راه شدن حالم،  روی یکی از صندلی‌ها نشستم  و همون‌جور که به اطراف نگاه می‌کردم  پام رو طبق عادت تکون  می‌دادم که هرکس که رد می‌شد یه نگاه به من یه‌ نگاه به پام که رو ویبره بود می‌انداخت.
 با دیدن  ماهان  که یه برگه به دستش بود و به سمت داروخونه‌ی داخل بیمارستان می‌رفت، سریع از روی صندلی بلند شدم و مثل بچه‌هایی که گم شده بودن و مادرشون رو پیدا کرده بودن به سمتش رفتم.
 جوری که دستم به پوست دستش نخوره  آستین لباسش رو گرفتم، تند- تند کشیدم که اول ایستاد و بعد با اَبرو‌های بالا رفته به سمتم برگشت که با دیدن من اَبروهاش از حالت تعجب به اخم تبدیل شد. باز با همون لحنی که فکر میکنه همه غلامشن و اون رئیسِ گفت:

  @m.azimi

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((18))

- تو این‌جا چه غلطی می‌کنی؟ سرمت که تموم نشده بود.
 اخمی کردم و یه لحظه  از فکر بابا و سوالی که می‌خواستم ازش بپرسم بیرون اومدم و با غیظ رو بهش گفتم:
- هو! حرف دهنت رو بفهم بچه سوسول! کاری نکن همین الان بفرستمت روی یکی از اون تخت‌ها!
 اخم‌هاش رو بیشتر تو هم کرد و  به منی که مثل خروس جنگی‌ها سینه سپر کرده بودم و روی نوک پا ایستاده بودم تا قدم به این چنار برسه نگاه می‌کرد.
اخم‌هاش رو از هم باز کرد و با یه ابروی بالا پریده، سر تا پام رو رصد کرد و بعد تو چشم‌هام خیره‌شد؛ پوزخند صداداری زد که فقط صداش به گوشم رسید و چون ماسک داشت، فقط چشم‌هاش که با تحقیر نگاهم می‌کرد رو می‌دیدم.
خیلی‌خوب میوشد فهمید که می‌خواد اعصاب من رو خورد کنه. همون‌جور که مثل خروس جنگی‌ها ایستاده بودم؛ واکنشی نشون ندادم، بعد مثل خودش سر تا پاش رو رصد کردم و یه پوزخند صدادار زدم که فقط صداش به گوشش رسید. اخم‌هاش تو هم رفت‌ دوباره به چشم‌هاش خیره شدم، با لحن تهدید آمیزی گفتم:
- ببین بچه سوسول، پات‌ رو از گلیمت دراز‌تر نکن! وگرنه...
 با ضربه‌ای که به شونه‌م زد،  چند قدم عقب رفتم و این‌دفعه اون با غیظ به سمتم اورد و گفت:
- وگرنه چی؟
 شونه‌م خیلی درد گرفته بود، پسره‌ی خل‌ و‌ چل، ولی نباید جلو کم می‌آوردم. فکر کرده کیه؟ چون از آلمان اومده سرورِ؟ یک قدمی بینمون رو پر کردم، روی به تقلید از یکی از این فیلم خارجی‌ها روی نوک پام ایستادم و تو گوشش مثل ارواح زمزمه کردم:
 - می‌فرستمت سینه قبرستون.
 و بی‌توجه به صورتش، تنه‌ای بهش زدم و از کنار‌ش رد شدم. آخیش چقدر خوب این نقش رو اجرا کردم، اصلاً باید من رو به‌ جای اون بازیگرِ می‌بردن.
 بی‌خیال پرسیدن سوال از این ماهان شدم و خواستم به سمت  بخش پذیرش برم و سوال بپرسم ببینم بابا رو کجا بستری کردن که با دیدن عمو به سمتش هجوم بردم و گفتم:
- سلام عمو، بابام چطوره؟ می‌تونم برم پیشش؟
با صدای معمولی.ای گفت:
- خوبه دخترم نگران نباش! اجازه نمیدن کسی وارد بشه. قراره فردا شب ببریمش آلمان.
دوباره‌ هرچی غم  بود به سمتم  هجوم آورد؛ آروم گفتم:
- امشب چی؟ امشب می‌تونه بیاد خونه؟
چشم‌هاش منهنی شد که نشون می‌داد داره لبخند  می‌زنه،  بعد دوباره با همین لحن قبلش گفت:
-  می‌تونه مرخص بشه ولی دکتر گفته بهتره تحت‌نظر باشه.
 سرم رو به نشونه‌ی فهمیدم تکون دادم. روی یه صندلی‌ها نشستم؛ آرنجم رو روی زانوهام گذاشتم و سرم رو تو دست‌هام گرفتم،  پام رو طبق عادت عصبی تکون دادم.
 دلم کمی درد می‌کرد، کلاً از بچگی هروقت استرس می ‌گرفتم  دل درد می‌گرفتم یا ناخن‌هام رو می‌خوردم.

 @m.azimi@همکار ویراستار ویرایش پارت ۱۸

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((19))

 چرا یکهو اینطغوری شد؟ بابا که خوب بود.
 دستی به سرم کشیدم و  پوزخندی برای خودم زدم، زیر لب گفتم:
- آره، حال مامان‌بزرگ هم خوب بود که الان زیر خاکِ‌.
 دستم رو زیر چونه‌م گذاشتم و با چشم‌های خیس به  افرادی توی راهرو که در رفت و آمد کرده بودن خیره شدم؛ افرادی که خیلی وقتِ ماسک مثل نقاب صورتشون رو پوشونده، نه میشه اشک‌شون رو دید، نه خنده‌هاشون رو، نه ناراحتی، نه شادی، هیچی! 

***
 ماهان بابا خداحافظی کرد و خواستن  بابا رو داخل آمبولانس بزارن که سریع  جلو رفتم؛  دماغم رو بالا کشیدم، ماسک‌ام رو  پایین آوردم که صورت  خیسم پدیدار شد. ریختن اشک‌هام انگار دست خودشون نبودن.
 لبخندی به بابا زدم،  دست‌های گرمش رو تو دست‌هام گرفتم و بوسیدم و با لبخندی گفتم:
- بابا، مواظب خودت باش!
لبخند مهربونی زد و گفت:
- باشه دخترم، تو هم مواظب خودت باش!
  بابا رو داخل آمبولانس گذاشتن. من همون‌جور که فین- فین می‌کردم، بهشون خیره شدم. مامان به سمتم اومد؛ روبوسی‌ای با من کرد و گفت:
- آتوسا مواظب خودت باش! ماهان رو هم اذیت نکن!
آخه مگه من بچه‌م  این‌ها رو به من می‌گفت؟ الان میگه این‌ها رو به بچه‌ی کوچیک نمیگن.
هیچی نگفتم که مامان رو به ماهان که داشت چمدون‌ها رو سوار ماشین عمو این‌ها می‌کرد خیره شد و گفت:
- ماهان پسرم حواست به آتوسا باشه! بعد از خدا به تو می‌سپارمش.
ماهان  تا خواست دهن  باز کنه سریع رو به مامان گفتم:
- مامان مگه من بچه‌م؟! سی سالمِ.
مامان که انگار این دقیقه  آخری هم  ول کن نبود، با لحن تأسف‌باری گفت:
- مگه همه چیز به قدِ؟ مهم عقلِ، عقلت باید بزرگ باشه که از تو، تو دوران بچگی مونده.
 به معنی واقعی مامان شکوفه زد روم.
کلافه زیر چشمی نگاهی به ماهان انداختم که با پوزخند به من نگاه می‌کرد و بعد رو به مامان گفت:
- زن عمو خیالتون راحت! من حواسم به آتوسا هست.
مامان لبخند مهربونی بهش زد و بی‌توجه به من سوار آمبولانس شد.
پسره‌ی پاچه خوار! چقدر من از این و اون چاپلوس‌های دوران مدرسه بدم میاد، مردشور همه‌شون رو با هم ببرن!
با صدای عمو نگاهم رو از افق دور دست گرفتم و به عمو و زن عمو که با لبخند نگاهم می‌کردن خیره شدم.
لبخندی به عمو و زن‌ عمو زدم که صدای زن‌ عمو بلند شد:
- آتوسا جان نگران نباش! بابات زود خوب میشه.
لبخند غمگینی زدم و گفتم:
- امیدوارم!
عمو و زن‌ عمو بعد از خداحافظی با من و کلی سفارش من به ماهان  بلاخره رضایت دادن که سوار ماشین شاسی بلند مشکی‌شون بشن  و دنبال آمبولانس که بابا رو تا فرودگاه می‌رسوند برن.

 @m.azimi @همکار ویراستار ویرایش پارت ۱۹

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((20))

خیلی دلم می‌خواست  تا فرودگاه  بدرقه‌شون کنم ولی مامان نگذاشت.
 نگاهی به کاسه آب که چندتا پر گل روش شناور بود کردم و همون‌جور که آب رو روی زمین می‌ریختم زیر لب گفتم:
 - به سلامت!
این‌قدر به ماشین عمو و آمبولانس زل زدم که از جلوی چشمم محو شدن. به سمت ماهان که داشت راه می‌رفت، با تلفن صحبت می‌کرد چرخیدم.
شونه‌ای بالا انداختم‌ و به سمت ماشینم رفتم و سوارش شدم؛ بی‌اهمیت به ماهانی که ماشین گرون قیمتش تو خونه‌است و قرار بود با ماشین من برگرده خونه. رخش‌ام رو روشن کردم؛ پام رو روی گاز فشار دادم، البته زیاد سودی هم نکرد چون ماشین بنده درحال عادی هفتاد می‌ره حدأکثر توانش هشتادِ.
از آینه بغل به ماهان که داشت داد می‌زد و دنبال ماشین می‌دوید، سعی می‌کرد به ماشین برسه نگاه کردم و بلند زدم زیر خنده و سرعت ماشین رو از هفتاد و پنج به هشتاد رسوندم. حقشِ پسره‌ی مغرور، تازه هنوز اولشِ، من آتوسا نیستم اگر تو رو آدم نکنم!

فکر کرده من غلام حلقه به گوشش هستم که جلوی بیمارستان وایسم که آقا تلفنش تموم بشه و با هزار ناز و ادا بیاد سوار بشه؟ اون هم درحالی‌که یک شب و نصف روز و پنج ساعت و بیست دقیقه نخوابیدم؟ عمراً، می‌خوام صد سال سیاه سوار نشه.

جلوی خونه ایستادم؛ پیاده شدم و بعد از قفل ماشین به سمت  خونه رفتم.
طبق عادت همیشگیم بعد از باز کردن در خونه، سرم رو اول داخل کردم که ببینم کسی هست یا نه که خدارو شکر از شانس خوب من هیچکس نبود.
لبخندی به شانسم زدم و داخل رفتم. حیاطی که فقط یه باغچه‌ی مستطیلی کوچیک داشت که اون هم به اصرار صاحب خونه همه‌ش سبزی بود و یه تاب خانوادگی داشت گذشتم و وارد وارد ساختمون شدم؛ خب، داخل ساختمون هم هیچکس نبود. از پله‌هایی که برای من که از خستگی داشتم بیهوش می‌شدم آسون‌تر از هفت خوان رستم نبود گذشتم و جلوی در خونه ایستادم  و کلید رو تو در چرخوندم.
وارد خونه شدم، همون‌جور که با یکی از پاهام  در رو می‌بستم؛ شالم رو یه گوشه پرتاب کردم و نفسم عمیقی کشیدم و بلند گفتم:
- هیچ‌جا مثل خونه خودِ آدم نمیشه.
داخل اتاقم شدم و با دیدن اتاق، تمام اون شادی‌های ورود به خونه  پر زد. چقدر این‌جا شلوغ بود خدا! نفسم رو کلافه بیرون دادم  در اتاق رو محکم بستم که صدای خیلی بدی داد.  زیر مانتوی مشکی‌ای که چند شب پیش درآورده بودم شوتی زدم؛ باید  اتاق رو تمیز می‌کردم ولی، ولی الان وقتش نبود.
 نگاهی به کیسه بوکس مشکی رنگم که به سقف آویزون بود و تکون می خورد کردم و یهو  یه فکری به ذهنم رسید؛   با نیش باز از تو اتاق بیرون رفتم و به سمت اتاق مامان و بابا پا تند کردم.
سیم رو برای بار سوم  تو قفل در چرخوندم که با صدای ریزی که از در بیرون اومد متوجه شدم در باز شده.
با ذوق سیم درازی رو که از انباری برای باز کردن قفل در اتاق مامان‌ و بابا پیدا کرده بودم  یه گوشه انداختم، پریدم تو اتاق.
با ذوق نگاهم رو به اتاقی که ست سفید و مشکی بود گذروندم، اَه نگاه‌کن تروخدا! اتاق خودشون ست سفید- مشکی زدن؛ برای منِ بدبخت  مثل رنگین‌کمون چیدن، حالا اگر حرفی هم بزنن میگن:
- وقتی رفتی سر خونه زندگی خودت به اون شوهرت بگو برات وسیله ست بخره!

 @m.azimi@همکار ویراستار ویرایش پارت بیستم

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

((21))

از نگاه کردن دست کشیدم و به سمت کامپیوتر کنار کمد سفید رنگ رفتم و روی  صندلی مشکی که خیلی هم سفت بود نشستم و سریع کامپیوتر و پرینتر رو روشن کردم؛  با دیدن یه عکس ماهان که کنار بابا بود، با ذوق بلند گفتم:
- بلاخره یه عکس از این سوسول‌خان پیدا کردم!
عکس رو پرینت کردم و قیچی‌ای که کنار مداد و خودکارها بود رو برداشتم و مشغول دورچینی عکس دو نفره‌ی ماهان با بابا که از قضا سیاه و سفید هم بود شدم.
نصفی عکس بابا رو زیر تخت مامان و بابا انداختم و قیچی رو هم سر جاش گذاشتم و با خاموش کردن کامپیوتر پیروزمندانه به سمت اتاقم رفتم.
چسب رو یک‌بار دیگه دورتادور عکس زدم. لبخند دندون‌نمایی به ساخته‌ی خودم زدم و چند قدم عقب رفتم تا زاویه‌ دیدم بهتر بشه.
با تحسین و غرور به عکس با سیاه و سفید ماهان که روی کیسه بوکسم چسبونده بودم خیره‌شده، انگشت‌هام رو حالت قاب کردم و دست‌هام رو بلند کردم  با یک چشم به  عکس نگاه کردم‌ و  مثل رئیس‌ها گفتم:

- این یه چیزی کم داره.
بعدش به سمت ماژیک رو میز سرمه‌ایم کنار پنجره بود رفتم؛ تخته‌ی مشکیم رو برداشتم با قدم‌های تند به سمت عکس رفتم و دوتا سبیل  بلند قاجاری از این‌ها که از تو طرف صورتش میزنن بیرون براش کشیدم.
دوباره به عقب رفتم  دست به کمر ایستادم و گفتم:
- حالا شد ماهان سیبیلو.
بعدش به سمت عکس هجوم بردم و شروع کردم مشت زدن به صورت ماهان.

از حمام بیرون اومدم، اطراف رو نگاه کردم؛ هوا تاریک شده بود ولی ماهان هنوز نیومده بود. نگاهی به ساعت کردم؛ هشت‌و‌نیم بود،  یک ساعت می‌گذشت، یعنی کجا بود؟!

 شونه‌‌ای بالا انداختم، ولش کن! یا گم شده تو این تهران درندشت یا چون خیلی تیپ بچه مایه‌ها رو داشت دزدیدنش که اگر این  گزینه باشه  همین الان‌ها یا باید به گوشی عمو یا تلفن خونه زنگ بزنن بگن پول بده ماهان بگیر که منم صد در صد میگم:
- نه پول میدم نه ماهان می‌گیرم.
یه گزینه دیگه هم اینِ‌که یه جا خفتش کردن انداختنش تو چاهی چیزی که اگر این گزینه هم باشه چون مطمئنن تمام وسایلش رو دزدیدن صد در صد تا فردا خبرش به دستم میرسه.
البته  برای من مهم نیست  کدوم گزینه هست، هر گزینه‌ای که زودتر خبر مرگ این ماهان رو به من بدن مطمئنن بهترین گزینه روی میز هست.  فکر کردید من نگران این بشر میشم؟ عمراً!
در اتاق رو باز کردم و همون‌جور که در رو با پام می‌بستم داخل شدم. یه مشت  به عکس ماهان سیبیلو که به کیسه بوکس چسبیده بود زدم  و به سمت کمد رفتم؛
یه شلوار بنفش گشاد که پایینش کش می‌خورد و طرح پاتریک بود پوشیدم و بعد یه بلوز سبز گشاد‌تر که طرح  تام‌وجری بود پوشیدم.
تو آینه به خودم خیره شدم؛ خب سبز و بنفش نه به من میاد نه رنگشون ست بود، خب به جهنم!
هنوز اول شب بود. خروس که سهلِ، مرغ هم این ساعت نمی‌خوابِ ولی چه کنم که خستگی مثل سگ زبون نفهمِ؟ با قدم‌های بلند به سمت تخت رفتم و تا خواستم دراز بکشم، صدای باز و بسته‌شدن در اومد.

 @m.azimi@همکار ویراستارویرایش پارت ۲۱

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((22))

حتماً ماهان بود، مامان قبل از رفتن یه دسته کلید‌ هم به این عجوزه داده بود.
اول خواستم  بی‌خیال ماهان بشم و برم بخوابم اما یهو نظرم عوض شد،  دلم می‌خواست قیافه‌ی عصبی ماهان  که وقتی من رو میبینه ببینم،  بعد بیام با خیال راحت بخوابم‌.
 یه شال مشکی ساده سرم کردم و با نیشی که تا بنا‌گوش باز بود به سمت در اتاق رفتم و در رو باز کردم؛ نگاهم رو دورتادور خونه چرخوندم، نه خیر مثل این‌که آب شده رفته تو زمین. شونه‌ای بالا انداختم و زیر لب گفتم:
- بره دیگه برنگرده!
از اون‌جایی که تا این‌جا اومدم و نمی‌خواستم دست خالی برم پیش تخت خواب عزیزم، بنابراین اولین دور برگردون رو به سمت آشپزخونه دور زدم.
برای بار دوم یه دور تو آشپزخونه زدم، نچ مثل این‌که هیچی نیست. نگاه نا‌امیدم رو دوباره دورتادور  آشپزخونه چرخوندم که با دیدن یخچالی که تا الان از دید چشم‌های تیز بین من دور مونده بود با ذوق آشکاری به سمتش هجوم بردم  و در یخچال رو با لبخند نایابی باز کردم؛  با دیدن محتویات یخچال نیشم بسته شد، هیچی توش نبود، هیچی! همه‌اش مواد غذایی بود، حتی یک  ذره پنیر هم نبود! حالا من چی بخورم هان؟! طبق عادت همیشگیم که اول در یخچال رو باز می‌کردم بعد بی‌دلیل در فریزر، اون هم به امید این‌که بستنی‌ای چیزی توش باشه، در فریزر رو باز کردم؛   نگاهم رو بین سبزی‌های یخ زده و چند تیکه مرغ و گوشت گذروندم. تقریباً داشتم از فریزر هم  نا‌امید می‌شدم که با دیدن یکی از این ظرف‌های بستنی خانواده که پشت سبزی‌ها بود  با نیش باز به بستنی حمله کردم و به هر سختی بود از اون گوشه موشه‌ها برداشتمش  و بدون این‌که در فریزر رو ببندم به سمت جاقاشقی رفتم و یه قاشق برداشتم و روی میز غذاخوری نشستم و قبل از این‌که در رو باز کنم سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
- خدایا شکرت! می‌دونستم نمیذاری بنده‌ات دست خالی از آشپزخونه بره، می‌دونستم.
و بعد مثل ندید پدیدها به سر ظرف بستنی حمله کردم و با یه حرکت بروسلی مانند در ظرف رو برداشتم.
با دیدن چیزی که تو ظرف بود نیشم خشک شد؛ این غیر ممکن بود، غیر قابل‌باور! آخه زرشک؟ آخه کی زرشک میذاره تو ظرف بستنی؟
با قیافه‌ای دمغ یه نگاه به زرشک‌ها کردم و سرم رو بلند کردم و گفتم:
- آخه خدا! این رسمش بود؟ چرا؟ چرا با احساسات من بازی میکنی؟ به کدوم گناه من باید چنین تقاصی رو پس بدم؟
سر زرشک‌های به ظاهر بستنی رو گذاشتم و همون‌جایی که غیرقابل دسترسی بود جاسازی کردم. یادم باشه به مامان بگم جای این زرشک‌ها رو عوض بکنه، حالا من هیچی، اگر کس دیگه‌ای جای من بود که شکست عشقی می‌خورد.
حالا من چی بخورم؟ با فکر این‌که از بیرون غذا سفارش میدم نیشم باز شد اما فکر نداری پول باعث شد دوباره نیشم بسته بشه. نیش منم که انگار درِ یخچالِ، همه‌اش باز و بسته میشه.
آه، مامان کجایی ببینی یکی- یدونه‌ات گشنه‌اشِ؟ الان اگر مامان بود مثل همیشه می‌گفت:
- کوفت بخوری، کارد بخوره به اون شکمت، تو که همیشه‌ی خدا گشنه‌اتِ!

 @m.azimi

ویرایش شده توسط Y...asna
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

((23))

دوباره آهی کشیدم که با شنیدن صدای ماهان نگاهم از افق دور دست  به ماهان چرخید.
- چه‌اتِ همش آه میکشی کوچولو؟!
از شنیدن حرف کوچولو کفری شدم؛ این به من می‌گفت کوچولو؟! کوچولو اون زن نداشته‌ی زشتش هست. تا خواستم دهن باز کنم،  با دیدن کبودی پایه چشمش عصبانیتم جاش رو به شادی‌ای وصف نشدنی داد.
با چشم‌های ریز شده و با دقت همون‌جور که به صورت متعجب ماهان زل‌زده بودم، از آشپزخونه بیرون اومدم که ببینم این بادمجون پای چشمش توهم هست یا نه واقعاً بادمجونِ؟
تقریباً چند قدمیش قرار گرفتم و خوب چشم‌هام رو به چشم راستش که دورتا دورش کبود بود دوختم،  نه واقعی بود. هنوز چشمم به بادمجون پای چشمش بود  که صدای کلافه‌اش بلند شد:
- هوی! کجایی؟ عاشقم شدی؟!
و بعد تو گلو خندید، اهمیت ندادم. جوری که فکر کنم صدام تا چند تا خونه اون طرف‌تر رفت،  بلند زدم زیر خنده.
 همون‌جور که با یه دستم دلم رو گرفته بودم و با یه دستم چند قطره اشکی که از بس خندیده بودم  از چشم‌هام می‌اومد رو پاک می‌کردم،  با شوتی که به پهلوم خورد نیشم بسته شد و از غلط زدن کف زمین دست کشیدم و سیخ روی زمین نشستم و  با اَبروهای گره خورده همون‌جور که دست راستم  به پهلوم بود، با غیظ رو به ماهان که انگار هیچ کار نکرده  گفتم:
- هو! چه‌اتِ؟ رم کردی، مرض داری؟
اخم.هاش رو تو هم کرد و گفت:
- مرض رو که تو داری، نیم ساعت کف زمین داری عر- عر میکنی.
 دوباره یاد کبودی پای چشمش افتادم، بلند شدم و نیشم رو تا بنا گوش باز کردم و همون‌جور که با ابرو به  کبودی چشمش اشاره می‌کردم گفتم:
- بادمجون رو کی پای چشمت کاشته سوسول؟
اخمی کرد و بدون این‌که اهمیتی بده، رفت سمت کنترل که روی مبل یک نفره‌ی جلوی تلویزیون بود؛ کنترل رو به دستش گرفت تا تلویزیون رو روشن کنه. با نیش بازتر از قبل گفتم:
- آخی، آقا دزده زدت؟ نمی‌دونستم خدا این‌قدر زود آرزوم رو برآورده میکنه.
همون‌جور که منتظر روشن شدن تلویزیون بود، با اخم‌های در هم نگاهش رو به من داد و گفت:
- اون نیشت رو ببند  بچه!
و بعد چشم غره‌ای رفت. البته که شادی‌ای که من با دیدن بادمجون پای چشم این آقا به دست آورده بودم به این راحتی‌ها از دست نمی‌رفت.
خدایا برای شادی منِ بنده‌ی حقیر هر روز یه بنده‌ رو بفرست  این رو مثل خر بزنه!
با همون نیشِ‌باز روی مبل دونفره‌ی کنار مبلی که ماهان نشسته بود نشستم.
درحالی‌که سعی می‌کردم نیشم بسته باشه و لحنم طلبکارانه،  رو به ماهان گفتم:
- زود از بیرون شام سفارش بده! گشنه‌امِ.
درحالی‌که نگاهش رو از اخبار می‌گرفت، با یه اَبروی بالا رفته  به من خیره‌شد و گفت:
- روت رو برم، خودت یه چی درست کن! به من چه؟
و زیرلب یه « دختره‌ی پررو» نثارم کرد که اهمیت ندادم. این‌دفعه  دوباره با لحن طلبکارانه گفتم:
- مامانم  من رو به توی سوسول سپرده، زنگ بزن از بیرون یه چیزی بیارن، وگرنه میگم من رو گشنه گذاشتی!
بدون این‌که نگاهش رو از تلویزیون بگیره گفت:
- اصلاً من گشنه‌ام نیست، خودت یه چیزی کوفت کن!
و بعد با صدای نسبتاً نازکی حرف‌های من رو تکرار کرد.
ابروهام از پررویی این بشر بالا پرید. آخه آدم این‌قدر لوس و خسیس و خودخواه و نفهم؟
بلندشدم، رو بهش خیلی جدی گفتم:
- باشه، پس بچرخ تا بچرخیم!
 باز هم نگاهش رو از تلویزیون نگرفت و در همون حال پوزخندی زد و گفت:
- باشه، بچرخیم.

 @m.azimi @همکار ویراستارویرایش پارت ۲۲ و ۲۳

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...