رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان آروم دل | hasti.wr کاربر انجمن نودهشتیا


Hasti_hr
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

عنوان: آروم دل

نویسنده: hasti.wr 

مقدمه:

گاهی اوقات زندگی یه روی خوش بهت نشون میده

دلت و آروم می‌کنه و آرامش و با وجود یه فرشته واست رقم میزنه، فرشته ای ک چشماش همه دنیاته!

ولی...

خدا نکنه که دنیا بخواد انتقام بدی هارو ازت بگیره

اونوقت ک میفهمی همیشه قلبت طاقت نمیاره!

بعضی آدما هرچقدر هم خودشون بخوان و دور شن،

هرچقدر که ازشون متنفری شی؛

بازم،

توی اعماق قلب یه تیکه هست که دلتنگی رو فریاد میزنه…!

خلاصه:

این رمان زندگی یک فردی رو به قلم میکشه؛ که سختی مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشته. نه از نظر مالی، بلکه از نظر روانی وعاطفی!

اما وجود یک دختر متفاوت در زندگیش باعث میشه همه این مشکلات و بیماریهارو کنار بزاره و به یک آرامش و یک زندگی عادی برگرده

اما این داستان، ماجرای آشنایی این دو نیست! بلکه ماجرای تصمیم تاثیر گذاری که یکی از اون‌ها، بعد از چند سال رابطه عاشقانه میگیره و به کلهمه چیز رو تغییر میده..!

و پایانی که هیچکس انتظارشو نداره

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

ناظر: @m.azimi

ویراستار: @Snowrita

ویرایش شده توسط Hasti_hr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 56
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 1

 

سوگند

هدفونو دقیق تنظیم کردم و کُلت رو برداشتم! هدف گرفتم و شلیک کردم!

مثله همیشه دقیق خورد تو هدف..!

آماده شلیک بعدی شدم

تیر دوم

تیر سوم 

تیر چهارم

هر چهارتاش دقیقا میخورد وسط هدف..همیشه همین بود! هدف گیری و تیراندازیم حرف نداشت!

اصلحه رو پایین اوردم و یکم روی بازومو ماساژ دادم تا قدرت بیشتری بگیرم.

دستمو بالا گرفتم و با یه چشم نیمه باز هدف گرفتم

آماده بودم برای شلیک تیر پنجم..ولی دستی که محکم دور کمرم حلقه شد مانع انجام کارم شد!

وجود هدفون روی گوشم اجازه شنیدن هیچ صدایی رو بهم نمیداد

توی باشگاه هیچکس نبود

خودم رو آماده دفاع از خودم کردم ولی؛ این بغل غریبه نبود!

درسته صداشو نمیشنیدم ولی بوی وجودشو حس میکردم

ضربان بالای قلبم که در اثر هیجان وجودش بود، حکم تایید رو به افکارم زد..!

بدجور دلتنگ این بغل و این بوی خوشش بودم

بدون تلف کردن وقت، آروم برگشتم سمتش..با دیدن چهره جذاب و مردونش لبخندی نشست رو لبم و آرامش به وجودمتزریق شد..چقدر دل من تنگ دیدن این چهره جذابش بود!

چشمای مشکی و خمار، مژه های پر و فر، ابروهای تمیز و مردونه، لبای نسبتا درشت، بینی قلمی مردونه و پوستسبزه جذابش..ترکیب همه اینا باهم خیلی جذاب بود! 

و من بدجور عاشق تک تک اعضای صورتش بودم

اون هیچی نمیگفت..حتی سلامم نکرد! 

اگه هم گفت من با وجود هدفون روی گوشم نشنیدم. فقط با چشمای براق و پر از هیجان و شیطنت خیره بود به تک تکاجزای صورتم!

بدون هیچ مقدمه ای چسبوندم به دیوار و دستاشو بالای سرم تکیه داد به دیوار

هیجان زیاد باعث گر گرفتگی تو کل وجودم شد

آروم اصلحه رو گذاشتم رو میز؛ هدفونمم خودش برداشت و شروع کرد به بوسیدن

ناخودآگاه دستامو آروم دور گردنش کشیدم؛ اونم کمرمو محکم گرفته بود

سرشو یکم کج کرد و طبق عادتش لب پایینیم رو، آروم گاز گرفت

چقدر لذت بخش بود

آروم سرشو عقب کشید، هرچند من به این وضع تا صبح هم راضی بودم

ولی دیگه طاقت سکوت نداشتم..یک ماهه که صداشو درست و حسابی نشنیدم

حرف دلمو به زبون اوردم

-دلم خیلی برات تنگ شده بود!

با انگشتای شصتش آروم صورتمو نوازش کرد و لبخند عمیقی روی لبش نشست

امیر-من بیشتر

یکمی شونه هامو بالا دادم و شاکی گفتم 

-ولی قرار نبود انقدر یهویی بیای

همچنان که نگاهشو بین چشمام میچرخوند، آروم و شمرده جواب داد

امیر-دیگه طاقت نیواردم..نمیومدم روانی میشدم!

این حجم از آرامش تو وجود امیر بی سابقه بود

یطوری با لذت خیره شده بهم، که انگار زیباترین دختر جهان رو گذاشته بودن جلوش؛ همیشه نگاهاش همینقدر جذاب و نفوذی بودن!

طاقت نیواوردم و بغلش کردم..سرمو تو گودی گردنش فرو کردمو عطر خوش بوشو وارد ریه هام کردم..!

یه ماه از آرامش و لذت بغلش محروم بودم..انگار با دیدنش دنیارو بهم دادن!

کاش میتونستم تا صبح بمونم تو بغلش، سرم تو گردنش و نفس بکشم

دستشو محکم دور کمرم حلقه کرد و طی یه حرکت یهویی بلندم کرد و از در خروجی سالن تیراندازی خارج شدیم و وارد سالن اصلیشدیم؛ سالن بزرگی با مبلمان چیده شده و یه میز منشی بود، اما الان کلا جز من کسی اینجا نبود.

نشست رو مبل سه نفره و منم روی رون پاش نشوند

موهای بستمو تو دستش گرفت و نوازش کرد..هنوز همونطور آروم بود ولی اخم خیلی محوی روی پیشونیش خودنمایی میکرد

امیر-تو نگاه ساعت کردی؟

کنجکاو نگاهمو دوختم به چشمای مشکی و با نفوذش

امیر-یازده شب تنها اینجا چکار میکنی؟!

لبخند زدم و سرمو رو شونش گذاشتم

-تمرین داشتم

امیر-الان ساعت تمرین، تو این ساختمون بزرگ و بی در و پیکر نیست! 

سکوت کردم

امیر-فهمیدی؟ دیگه تکرار نمیکنم! الانم پاشو آماده شو بریم تا صبرم همینجا لبریز نشده!

با لبخند پررنگ تری سرمو اوردم بالا و نگاهش کردم..دیگه خبری از اخم نبود.

سرخوش از رو رون پاش پایین اومدم و درحالی که سمت اتاق تیراندازی میرفتم گفتم:

-چشم؛ فقط دو دقیقه بهم فرصت بده

وارد اتاق شدم و به سریعترین حالت ممکن وسایلمو مرتب سرجاش گذاشتم..پالتو چرم مشکیمو پوشیدم رو بافت یقه اسکیم و شالمشکیمم زدم

در رو قفل کردم کلیدو گذاشتم سر جاش..تنها کسی بودم که تا این ساعت میموندم اینجا؛ اونم بخاطر این بود که از بس درگیر تمرینمیشدم، نمیفهمیدم زمان چطور میگذره

برگشتم سمت امیر رو مبل داشت با گوشیش کار می‌کرد، سرشو اورد بالا

امیر-بریم؟

-بریم

بلند شد..گوشیشو تو جیب پالتوش گذاشت و دستمو گرفت

راه رفتن کنارش خود به خود یه غرور خاصی به آدم میداد

اما خیلی خسته بود! یعنی تو این یه ماه خیلی خسته شده بود!

با خارج شدن از ساختمون سرپوشیده، سوز سرما خورد تو صورتم؛ این حسو همیشه درکنار امیر دوست داشتم، چون این سرمایاستخونی اواخر آذر ماه رو با وجودش گرم و لذتبخش میکرد!

رفتیم سمت بنز اسپرت مشکیش که جلوی ساختمون پارک بود..قبل اینکه بنشینیم پرسیدم 

-خسته نیستی؟

امیر-واسه تو نه..بشین!

با لبخند نشستم..صدای اگزوز سکوت خیابونو شکست

-کجا میریم؟

امیر-خونه

از خونه، منظورش پنت هاوس الهیه بود..همیشه وقتی میخواستیم باهم وقت بگذرونیم، میرفتیم اونجا.

بخاری و روشن کرده بود و پنجره‌ها یخورده پایین بودن..اون باد سردی که از لای پنجره وارد کابین گرم ماشین شد خیلی لذتبخش بود.

با دست راستش دست سردمو گرفت

من برعکس امیر حرف زدن رو دوست داشتم، مخصوصا الان که اینهمه مدت ندیدمش! ممکنه یک ماه زمان زیادی نباشه، ولی واسه دوربودن از امیر خیلی زمان زیاد بود..!

خیابونای تهران خلوت و پوشیده شده از برگ‌های خشک و سه رنگ بودن

جز صدای موزیک بی‌کلام صدایی شنیده نمیشد، اما من سکوتو از سر دلتنگی شنیدن صداش و کنجکاوی از اوضاع کار شکوندم

-کارا خوب پیش رفت؟

امیر-بهتر از این نمیشد!

-یعنی دیگه همه چی اوکیه؟

دستمو فشرد و سر مثبت تکون داد

-آرشام خوبه؟

امیر-آره، عمارته

منتظر بودم بپرسه کارای شرکت چطوره ولی نپرسید..مجبور شدم خودم به حرف بیام

-کارای شرکتم همه به خوبی پیش رفت

امیر-میدونم!

-از کجا؟

در حین رانندگی تو چشمام نگاه کرد؛ خیابونای خلوت خطری رو تحدید نمیکرد

امیر-چون بهت اعتماد دارم..همیشه بهترین بودی!

لبخند زدم..همیشه همینطوری با حرفاش بهم اعتماد به نفس میده و من خیلی این رفتارشو دوس دارم!

ماشینو تو پارکینگ آپارتمان پارک کرد

با آسانسور بالا رفتیم..خیلی وقت بود نیومده بودیم ولی همه چی تمیز و مرتب بود!

یه آپارتمان تقریبا دویست و پنجاه متری با چهارتا اتاق خواب مجهز و یه سالن و آشپزخونه بزرگ بود..زیباترین بخششم دیوار شیشه ایبود که کل تهرانو زیر پات به نمایش میکشوند!

در ورودی رو بست؛ بوسه آرومی روی موهام نشوند و بعد به سمت مبلا اشاره کرد

امیر-بشین الان میام

سر تکون دادم و رفتم رو مبل دو نفره نشستم 

خوب به دور ور نگاه کردم؛ همه چیز تمیز تمیز بود، معمولا وقتایی که نیستیم دو سه نفری هستن که میان و مرتب میکنن

بعد مدتی با یه چمدونی که تا حالا ندیده بودمش نشست جفتم..چمدونم گذاشت رو میز

کنجکاو نگاه کردم

-چی توشه؟

زیپشو آروم باز کرد..پر از جعبه های کوچیک و بزرگ بود!

متعجب نگاش کردم

-اینا چیه؟

از طرز نگاه کردنش فهمیدم پر از شیطنت و هیجان بود. سرشو تکون داد

امیر-دیگه خودت ببین

یه جعبه سفید رو برداشت و سمتم گرفت

امیر-از این شروع کن!

با شدت ذوقی که کنترل نکردنی بود از دستش گرفتم و بازش کردم..یه پارچه مشکی بود

بازش کردم؛ یه لباس مجلسی کوتاه مشکی بود؛ دقیقا مورد علاقه من بود!

با ذوقی که از تک تک اعضای صورتم میبارید نگاهش کردم

-خیلییی خوشگله!

لبخند زد و اشاره کرد که بقیه رو باز کنم

جعبه بعدی رو برداشتم..ادکلن مورد علاقم بود!

بازم با ذوق بیشتر و قدردانی نگاهش کردم

جعبه بعدی..یه ساعت مشکی فوق العاده خوشگل و شیک!

دیگه فقط نگاه کردن قاصر این همه ذوق نبود

-امیر واقعا اینا خیلی خوشگلن؛ (با شوخی گفتم) عاشقشون شدم

هنوزم لبخندش رو لباش بود!

جعبه بعدی..کفشای مشکی پاشنه بلند..دقیقا ست لباسم میشد!

این واقعا خیلی خوشگل بود!

جعبه بعدی یه ست گردنبند و دستبند ظریف بود..خیلی کم دوست دارم از این چیزا، ولی این به حدی خوشگل و خاص بود که نمیتونستمتوصیفش کنم!

-امیررر

آرنجشو به پشتی مبل تکیه داد و سرشو گذاشت رو دستش..خستگی از چشمای قرمز و صورت خواب آلودش میبارید ولی همچنان لبخندمیزد..!

امیر-جانم

-خیلی خوشگلن!

امیر-مبارکت باشه!

جعبه آخرم باز کردم..با دیدن این یکی دیگه واقعا واقعا ذوق کردم!

دوتا بوت چرم پاشنه بلند مشکی که فوق العاده بودن!

دیگه نمیدونستم چی بگم!

سریع سرمو کشیدم جلو و گونشو بوسیدم

-مرسی امیر..خیلی قشنگ بودن همشون، خیلی زیاد!

با دست راستش که آزاد بود اول یکم دم اسبی موهامو نوازش کرد؛ ولی بعدش کش موهامو کشید تا موهام باز بشه

@m.azimi

ویرایش شده توسط Hasti_hr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 2

 

چشماش از شدت خستگی قرمز شده بودن

آروم از بغلش خودمو کشیدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه..قهوه رو آماده کردم!

صداش بلند شد

امیر-سوگند

-جانم؟

امیر-کجا رفتی؟

-الان میام

تو دوتا فنجون قهوه ریختم و رفتم سمتش؛ قهوه هارو روی میز گذاشتم

-یکم سرحال شی

نشستم جفتش و دستشو گرفتم 

-نگفته بودی امروز میای

سرشو تکون داد و یه نفس قهوشو خورد

امیر-حتی قهوه هاتم هیچ جا نمیشه پیدا کرد

آروم خندیدم

یه سکوت تقریبا طولانی بینمون افتاد ولی امیر به حرف اومد

امیر-سوگند..فردا شب شکیبا مهمونی داره

-به چه مناسبت؟

با پوزخند گفت

امیر-دختر یکی یدونش فارغ التحصیل شده! اصلا همچین مهمونیای مسخره رو خوشم نمیاد ولی باید بریم!

شکیبا یکی از رقیبای سرسخت امیر و آرشام بود!

-باش..میریم!

سرشو تکون داد

-آرشامم هست؟

بازم سر تکون داد

تکیه داد به مبل، دستشو دور کمرم حلقه کرد و کشیدم تو بغلش

امیر-فقط زیاده روی نکنی..اونجا مرد هیز و کثیف زیاد هست! 

منظورش آرایش و لباسم بود..ولی من از همین الانم میدونستم که فردا همین لباسایی که برام اورده رو میپوشم!

شومینه فضای خونه رو خیلی گرم کرده بود..امیر که بالا تنش لخت بود ولی من هنوز یقه اسکیم تنم بود!

پاشدم رفتم سمت اتاق..اینجا به اندازه کافی لباس داریم!

یه ست تاپ و شلوارک سفید پوشیدم..موهای بستمو باز کردم..مشکی و لخت بودن و تا گودی کمرم میرسید؛ امیر خیلی دوششون داره وبخاطر امیر کوتاه نمیکنم..!

تو آیینه داشتم خودمو مرتب میکردم که تصویر امیرو تو چهارچوب در دیدم

با لبخند برگشتم سمتش

-جانم؟

اومد جلو و از زمین بلندم کرد انداختم رو تخت خودشم دستاشو بالا سرم جک کرده بود و تقریبا روم بود

خندیدم و دستمو گذاشتم رو سینه عضله ایش

با خنده گفتم: امیررر

ولی نمیشد برق توی چشماشو نادیده گرفت

 

چشمامو آروم باز کردم..تو بغلش بین دستاش قفل بودم! خودمو بیشتر چسبوندم بهش و سرمو بردم تو گردنش!

با یادآوری اتفاقای دیشب ناخدآگاه لبخند زدم..بخش زیادی از دلتنگیم رفع شد!

خوبیه امروز این بود که خبری از شرکت و کار نبود! چون امیر و آرشام به استراحت نیاز دارن

دوست داشتم بازم بخوابم ولی دیگه نشد!

ساعت یازده و نیم بود..همینجوریشم خیلی خوابیدم

خیلییی آروم و آهسته خودمو از بغلش کشیدم بیرون..طوری که بیدار نشه! خیلی خسته بود! 

پاشدم پرده رو کشیدم که نور اذیتش نکنه

اول از همه موهامو بستم و یکی یکی کارامو انجام دادم

میز صبحانه رو حاضر کردم که هروقت بیدار شد بخوریم!

قهوه هارو گذاشتم وقتی اومد حاضر کنم که سرد نشه

خواستم برم سمت مبل که بشینم، ولی امیر با موهای ژولیده و چشمای خمار از اتاق اومد بیرون

لبخند مهربونی زدم

-صبح بخیر

پشت گردنشو ماساژ داد و با خنده گفت: ظهر بخیر

خندیدم..شیفته صدای دو رگش شدم من!

رفت سمت سرویس

تا امیر اومد منم قهوه رو حاضر کردم و توی دوتا فنجون قهوه به چیدمان میز اضافه کردم

تا نشستم امیرم اومد

-خوب خوابیدی؟

امیر-خیلی وقت بود انقد آروم نخوابیده بودم!

لبخند زدمو قهومو خوردم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 3

 

طبق عادتش وقتی که سیر میشه گوشه لبشو با انگشت شصتش تمیز کرد!

-تموم شد؟

امیر-اهوم

بلند شدم که جمع کنم..ظرف وسط میزو خواستم بردارم که مچ دستمو گرفت!

امیر-تو بشین..من جمع میکنم!

-خودم جمع می

امیر-بشین تو!

دلم نمیومد ولی حرف حرفه خودشه!

سر تکون دادم و نشستم سر مبل با گوشیم ور رفتم

بعد مدتی اومد جفتم و بغلم کرد، گوشیمو گذاشتم کنار و خودمو تو بغلش جا کردم

با اون دستش تلویزیونو روشن کرد، مثله همیشه مسابقات رزمی پیدا کرد

هرودوتامون دوست داشتیم و همیشه شرط بندی میکردیم

یکم که گذشت دیدم بوکسور قرمز قوی تره!

-خب..اینسری شرط سر چی؟

یکم فکر کرد

امیر-میتونیم بگیم..قرمز برد، امشبم مال خودمی!

اَههه..من میبازم اینطور!

ولی جا نزدم و خیلی محکم گفتم!

-پس اگه آبی برد! امشب تو مهمونی؛ از دو متر کمتر نمیتونی نزدیکترم بشی!

حرصش گرفت ولی مقاومت نکرد

-قبوله؟

سر تکون داد

با هیجان داشتیم نگاه میکردیم..قرمز قوی تر بود!

ولی یهو آبیه قدرتشو نشون داد..دهنشو سرویس کرد از بس زدش! اصلااا انتظار نداشتم!

حقیقتا دوست ندارم تو مهمونی کنار هم نباشیم، فضاش خیلی ناجوره! ولی خریت از خودمه! شرط اون به این خوبیو شرط من به این مزخرفی

با استرس دنبال کردم؛ کاش قرمز ببره ولی

مسابقه تموم شد و آبی برد!!!

بخشکی شانس

هیچ حسی تو چشماش دیده نمیشد..مثل وقتایی که عصبی می‌شد سرد و یخ زده نگاه می‌کرد

واسه اینکه کم نیارم و ناراحتیم تابلو نباشه، لبخند پیروزمندانه ای زدم 

-خب جناب راد! باختن چه حسی داره؟

امیر-خیلی خوشت میاد از من دور باشی؟

-ربطی نداره! شرط بندی بود!

سرشو تکون داد

نشستم سر جام

-کی میریم؟

امیر-شیش

-پس من برم حمام کنم! فکر کنم خیلییی خوشبگذزرههه!

اتفاقا برعکس، اصلانم خوشنمیگذشت! مثلا چرا من باید از امیر دو باشم؟

بدون شک، مزخرفترین شرط بندی عمرم بود

یه حموم طولانی کردم و با حوله تنیم اومدم بیرون

امیر داشت با موبایلش حرف میزد

براش لبخند زدم، خودش دید میخوام لباس عوض کنم رفت بیرون

ساعت سه بود..چون صبحانه رو دیر و زیاد خوردیم گرسنمون نبود!

میخوام دست به کار شم که آماده بشم!

موهامو تو حوله بستم و لباس و کفش و اکسسوریارو از همون چمدون دراوردم گذاشتم رو تخت

نشستم پشت میز..اینجا خداروشکر تجهیزات کامل داشتم!

اول از همه موهامو خشک کردم و بستمشون

و شروع کردم به میکاپ!

با توجه به لباسام آرایش تیره کردم

نمای کلی آرایشم خط چشم گربه ای که به چشمای کشیدم میومد و رژ لب قرمز مات بود!

خیلی میکاپم بهم اومد..نه غلیظ بود، نه بی روح!

تقریبا یک ساعت  و نیم از وقتم رفت!

موهامو باز کردم و واقعاااا تغییر کردم با موی باز، خیلی خوب شده بودم!

در اتاق باز شد و امیر اومد

با لبخند برگشتم سمتش 

برقو توی چشمای مشکی که همیشه سرد و بی روح بود دیدم..میدونم که خیلی خوشش میاد وقتی موهامو باز میکنم!

امیر-واقعا نمیخوای کنارم باشی؟

شونه هامو بالا دادم

-شرط بستیم دیگه! نزنیم زیرش!

سر تکون داد..به جعبه اکسسوریا اشاره کردم

-میای کمکم؟

امیر-اهوم

اومد جلو و گردنبدو برداشت..با دستاش موهامو زد کنار، نفسای گرمش که به کمرم خورد مو به تنم سیخ شد؛ چشمامو بستم و با تموموجودم بودنشو حس کردم! 

گردنبندو بست و موهامو از رو شونم کشید رو کمرم 

طرحش خیلییی خاص بود! با به زنجیر ظریف و خوشگل که واقعا ناز بود

اومد رو به روم و دستبندمم بست..حلقه ظریف ستمونم گذاشتم!

با ذوق نگاش کردم 

-خب..فقط لباسم مونده!

امیر-من لباسام تو اون اتاقه! تو راحت باش!

و رفت بیرون..لباسم واقعااا خوشگل بود..حالا این بره تو تن چی میشه!

آروم و با احتیاط که میکاپم خراب نشه لباسامو عوض کردم!

ولی مشکل همیشگی؛ زیپش بود

داد زدم: امیررر

به ثانیه نکشید ظاهر شد

وااای

چقدررر جذاب تر شده بود..!

کت و شلوار و پیرهن و کروات، همه مشکی!

اصلا نتونستم از جذابیتش چشم بگیرم..خیلییی جذاب شده بود!

ته ریش جذابش..موهای مرتب مشکیش! بوی ادکلن خاص و همیشگیش که اتاقو برداشته بود! و نگاه با نفوذش که دل هر آدمیومیبرد..بعضی وقتا حسودیم می‌شد به دخترایی که نگاش میکردن! امشب مخصوصا از اون شبا بود

سرشو تکون داد..انگار که اونم نمیتونست چشم برداره!

امیر-جانم سوگند

منم سر تکون دادم که بتونم حرف بزنم

-عه..چیزه! آها! خیلی خوشتیپ شدی!

بلاخره لبخند زد

ولی من که کارم این نبود! وای خدا

-آهااا ( پشتمو کردم ) خواستم اینو ببندی!

با خنده اومد جلو

امیر-چشم

با دستای گرمش آروم زیپ لباسمو بست، حس کردم به آروم ترین شکل ممکن داره کارشو انجام میده

وقتی تموم شد یخورده خم شد سرشو تو موهام فرو کرد!

داره چکار میکنه با دل من..!

چشمامو بستم و آرامش گرفتم

امیر-بهتر از این نمیشدی!

لبخند زدم

-توام همینطور

و بخاطر اینکه جو سنگین تر نشه برگشتم

-خب من کفشای خوشگلمم بپوشم!

آروم پوشیدم..قد بلندمو بلند تر کرد! ولی بازم تا گوش امیر بودم

با ذوق برگشتم سمت آیینه قدی..همه چی عالییی بود!

لباس مشکی کوتاه و جذبی که هیکل خوش فرم ورزشیمو نشون میداد و کفشا و اکسسوری های جذاب و میکاپ مناسبم! همه عالی بودن!

امیر آروم دست کشید تو موهامو اومد سمت گردنم

بدنم داشت مور مور می‌شد، صورتم داغ کردهرچی خون تو بدنم بود سمت صورتم هجوم اورد

آروم در گوشم زمزمه کرد: مبارکت باشه سوگندم!

بیشتر مور مورم شد..چشمامو بستم و لبخند زدم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 4

 

یه لباس رویه و شال زدم که تا اونجا پوشیده باشم

دستامو گرفت و رفتیم پایین

تا آسانسور همش نگام می‌کرد و با موهام بازی می‌کرد!

امروز از اون روزایی بود که عشق و علاقم بهش خیلی بیشتر از حد مرزه!

ولی مثله همیشه جلوی خودمو میگرفتم!

نشستیم تو ماشین! دیگه نهایتش خیلی اذیت شدم بیخیال شرط بندی میشم

در ورودی باغ شکیبا، ماشین امیرو تحویل گرفتن

پیاده شدیم و از همون اولش دور شدیم!

کلافه سرشو تکون داد و رفتیم! ولی نصف کسایی که اینجا هستن میدونن منو امیر باهمیم!

اکثرا آشنا بودن..اینو حتی از ماشیناشون هم میفهمیدم!

لندکروز آرشامو تو ماشینای مهمان دیدم!

بخوام راستشو بگم دلم براش تنگ شده!

امیر جلو تر از من وارد شد و سلام کرد..منم پشت سرش میرفتم

میزای ایستاده، چیده شده بود و همه سه نفره ایستاده بودن!

امیرم دقیقا رفت پیش آرشام که تنها بود!

فعلا فقط واسه آرشام دست تکون دادم

حالا چکار کنممم؟ همه میزا پره!

چه غلطی کردم

یهو یه صدایی از پشت اومد: سوگند؟

برگشتم سمتش..وای این فرشته نجاتمه بخدا!

غزل بود، تو دبیرستان باهم بودیم! ولی این اینجا چکار میکنه؟! این خیلی خرخون مثبت بود که!

لباسش و میکاپ قرمزش خیلی تو چشم بود!

با پاشنه ده سانتیاش هم قدم شده بود! ازش بدم میومد ولی تنها شانسم همینه!

سعی کردم خودمو خوشحال نشون بدم

-غزلل؟

بغلم کرد

غزل-خوبی عزیزم؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود!

مصنوعی خندیدم

-خوبی؟ اینجا چکار میکنی؟

غزل-حالا برات توضیح میدم! بیا بریم کنارم باش!

خداروشکر..ماهم رفتیم امیر خااان! گردنمو چرخوندم سمتش..با پوزخند کجش داشت نگام می‌کرد! 

-بریم

دستمو گرفت رفتیم سمت میزشون..کنارش یه مرد تقریبا سی ساله بود..سنش به امیر میخورد!

غزل بهش اشاره کرد

غزل-پسر خالم محمد و البته شریک کاریم!

پسره دستشو اورد جلو، دستم دادم سرمو تکون دادم

محمد-خوشبختم!

دوباره با لبخند سر تکون دادم..یعنی منم همینطور!

ایندفعه غزل به من اشاره کرد

غزل-سوگند نزدیکترین رفیق دبیرستانم بود!

وااای چقددد دروغ میگههه..من اصلا نزدیکش نمی‌شدم از بس لوس بود! خدا منو به چه روزی انداختی؛ البته خدا مقصر نیست مقصرخودمم!

برگشتم سمت امیر..چشم بر نمیداشت!

صدای موزیکو بلند کردن و چراغارو خاموش؛ دختر و پسر بود که ریخت وسط!

بابا لامصبا بزارید برسیم بعد شروع کنید.

این غزل و محمدم رفتن وسط و من دوباره تنها شدم!

منم که فقط چشمم به امیر بود؛ داشت مشروب میخورد!

منم از لجش جام شراب دست نخورده رو میزو برداشتم و آروم آروم خوردم!

خیلی الکلش تیز بود اذیتم می‌کرد! 

یهو یه دستیو دور کمرم حس کردم..امیر که اونجاست؛ پس این کیه؟! وااای من گفتم فضای اینجارو دوست ندارم!

حالا شانس بدم مشروبم داشت اثر می‌کرد، سرم گیج بود!

صداش اومد: خوشگل خانوم افتخار رقص میدن؟

صداش خمار بود؛ برگشتم سمتش! جام پر دستش بود! این با یذره که انقد مست نمیشه! حتما چندمیشه؛ و منم بدبختم این وسط!

سعی کردم دستشو از دور کمرم بکشم ولی فایده نداشت؛ با این مستای مشنگ نمیشه سر و کله زد بدتر میکنن!

با اینکه مست بود خیلی زور داشت منو برگردوند سمت خودش و موهامو نوازش کرد

-تا حالا به زیبایی تو ندیدم!

چشمامو بستم..خیلییی زور داشت!

یذره از نوشیدنش خورد؛ فکر کنم هنوز قورت نداده بود که یه مشت خوابید تو صورتش و پرت شد و همه محتویات تو دهنش بیرون ریخت!

تو اون شلوغی کسی نفهمید!

امیر-مرتیکه لاشخور کثیف!

با ترس برگشتم سمتش، اخم وحشتناکی کرده بود و نگاهش به شدت ترسناک بود

حتی منم اون لحظه خواستم فرار کنم

نمیدونستم چی بگم، لال بودم! همش تقصیر خودم بود!

پسره تازه به خودش اومد..خواست پاشه امیرو بزنه که امیر بدتر زدش!

از دماغ طرف خون میومد..بازو امیرو گرفتم

-ولش کن تو حال خودش نیس!

عصبی دستشو کشید و از بین دندوناش غرید: ول کن سوگند!

دوباره زد تو صورتش؛ بدبخت دیگه جون نداشت بلند شه!

آخر سر یه لگد محکم تو پهلوش زد که از درد به خودش پیچید!

بعدش دستمو محکم گرفت و بردم سمت میز خودشون! ترجیح دادم هیچی نگم! اونم هیچی نگفت و فقط با اخم داشت مشروب میخورد!

آرشامم نبود!

خیلی میترسیدم ازش، کاش راه فراری بود

ولی دور از انتظارم خیلی سریع داشت روش اثر می‌کرد و کم کم اون خشم و سردی چشماش کم شد و جاشو به قرمزی شدید چشماشداد

خندیدم و گردنمو چرخوندم..نگاهم به رقصنده ها خیره شد! همه زوج بودن و آروم و رمانتیک مشغول بودن

خیلی دوست داشتم برقصیم؛ حالا که شرطو شکوندیم کاش می‌شد برقصیم ولی مطمئن بودم که نمیاد!

دستش که دور کمرم پیچید باعث شد برگردم سمتش

نگاهش پر از شیطنت بود و لبخند واضحی که اثر اون نوشیدنی بود توی صورتش دیده می‌شد 

سرشو اورد نزدیک گوشیم: انقد با حسرت نگاه نکن!

جامشو گذاشت رو میز و دستمو گرفت..بردم سمت جایگاه رقصی که طراحی کرده بودن

اصلا انتظار نداشتم

با یه دستش کمرمو گرفت و با اون یکی دستش دستمو

با این کفشای پاشنه بلندمم هنوز بهش نمیرسیدم

دست آزادمو گذاشتم رو شونش و با تمام وجودم همراهیش کردم!

آهنگش خیلی آروم و رمانتیک بود

سرمو نزدیک تر بردم و بوی فوق العاده ادکلنشو وارد ریه هام کردم

این بود اون چیزی که من میخواستم؛ نه دوری تا آخر پارتی!

یکم آروم موهامو نوازش کرد..دستمو گرفت و چرخوندم

منو به خودش نزدیک کرد و صورتشو خم کرد رو صورتم

خیلی حس خوبی بود وقتی نفسای گرمش صورتمو قلقلک میداد!

خیلیی آروم روی پیشونیمو طولانی بوسید..!

و همون بوسه قلب منو به تپش انداخت

آخرای آهنگ بود و چراغارو روشن کردن..

اَه..لنتی!

تازه داشتیم حس میگرفتیم..البته ما دیر اومدیم که زود برامون تموم شد

دستشو گذاشت دور کمرمو برگشتیم کنار میزمون

دختر شکیبا اومد میکروفون گرفت دستش که حرف بزنه..چقدررر من از این دختره بدم میاد

با نیش باز شروع کرد

سنا-خب اول اینکه سلام خدمت همگی؛ مرسی که امشب تشریف اوردید و

امیر موهامو زد پشت گوشم و صورتشو اورد جلو

برگشتم سمتش..لبخند میزد

-جانم؟

امیر-خیلی خوشگلی

اثراتش بود دیگه 

آروم خندیدم و دستشو گرفتم! 

به کل تمرکزم بهم ریخت و نفهمیدم دختره چی گفت

دوباره خواستم گوش بدم که امیر نزدیکتر شد

نگاش کردم و سرمو تکون دادم

امیر-تو از همه دخترای دنیااا خوشگل تری!

لبخند زدم..هرچند نمیفهمید داره چی میگه؛ ولی کیلو کیلو قند تو دلم آب شد

خواستم حرف بزنم و جوابشو بدم که یهو سکوت سالنو برداشت؛ مثله اینکه حرفای سنا تموم شده بود

امیر موهامو گرفت و سرشو اورد نزدیک؛ من یکم سرمو کشیدم عقب چون الان نمیشد!

آروم زمزمه کرد: خیلی دوست دارم!

لبخندم عمیق تر شد

یهو یه صدایی از پشت سرم اومد: سوگند!

صدای آرشام بود..آخی دلم براش تنگ شده،؛ برگشتم سمتش 

-آرشام!

لبخند خیلی محوی زد؛ اونقدر دلم براش تنگ شده بود که بی اختیار رفتم جلو و بغلش کردم!

مطمئنم که شوکه شد، ولی اونم منو بغل کرد..!

توی این شیش سال این دومین باریه که همدیگه رو بغل می‌کنیم..انقدر که این مرد دوری میکنه!

آروم جدا شدیم

-خوبی؟

چشمش به امیر بود

آرشام-مرسی..امیر باز زیاده روی کرده؟

شونه هامو بالا دادم

-داداش توعه دیگه

رفت سمتش و بازوشو گرفت..آرشام خیلییی رو امیر حساس بود! یعنی واسه کوچیکترین چیزی هم که مربوط به امیر باشه واکنش نشونمیداد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 5

 

بعد خوردن شام مفصلی که تدارک دیده بودن تقریبا مهمونی تموم شده بود

یکی از شریکای شکیبا اومد سمتمون..از همون دور مشخص بود چقد مسته؛ کلااا از همشون متنفرممم..هم شکیبا هم شریکاش!

اومد جلو

فلاح-به به..آقایون راد ( با نیش باز و نگاه کثیفش نگام کرد ) سوگند خانم!

حتی سرمم تکون ندادم از بس چندشه

امیر داشت حرص میخورد فقط..خواست دهن باز کنه که صدای شکیبا مانعش شد

شکیبا-حالت چطوره امیر جان

خیلی سعی کرد محترم بگه ولی قشنگ مشخص بود تیکه انداخت

امیر با اون نگاه های وحشی مخصوص خودش نگاش کرد؛ منم خیلی از نگاهاش میترسم چه برسه به اینا

امیر-به خوبی شما!

منو نگاه کرد و سر تکون داد

شکیبا-خیلی خوش اومدی خانم تهرانی

سر تکون دادم و به زور لبخند زدم..فلاح همچنان داشت نگام می‌کرد و امیر هر ثانیه بیشتر عصبی می‌شد!

شکیبا که فهمید جریان چیه دست فلاح و گرفتو ایندفعه رفتن سمت آرشامو من دیگه نشنیدم چی گفتن ولی آرشام همچنان اخم غلیظشوداشت

دست مشت شده امیرو گرفتم و نگاش کردم؛ رگاش برجسته شده بود از عصبانیت 

-ولش کن مگه اون آدمه آخه؟!

با حرص گفت

امیر-من یه روز این کثافتو میکشمش

-بیخیال 

امیر-برو یچیزی تنت کن اینطور لخت نگرد جلو این کثیفا!

-باشه عزیزم، من الان میرم تو حرص نخور

رفتم تو اتاق لباس و مانتو و شالمو پوشیدم

برگشتم سمت امیر..بدون اینکه حرفی بزنه دستمو گرفت و کشوندم بیرون

در ماشینو برام باز کرد، اخمشو هنوزم داشت 

خودشم نشست و حرکت کرد

-کاش حداقل خدافظی میکردیم

امیر-ارزش حرف زدن ندارن..الکی وقتمونو هدر دادیم!

-خب نمیشد نیایم؛ اونوقت فاز برشون میداشت..بیخیال دیگه بهشون فکر نکن

فرمون و چرخوند دور زد

امیر-میری خونه خودتون؟

-اهوم

سرشو تکون داد

صدای ظبطو زیاد کرد و تو اتوبانای خلوت تهران گاز میداد

 

آرشامم وارد اتاق شد و تیممون تکمیل شد..اونم نشست جفت امیر

آرشام-خب..میشنوم

پرونده پروژه هارو گذاشتم رو به روش

-پروژه دبی که تموم شد و تسویه حساب کردیم؛ پروژه فشم رو خودشون گفتن یکم عقب بندازیم..پروژه های تهرانم همه طراحیا تکمیلشده!

امیر-عالی

لبخند زدم

-فقط..میمونه پروژه رامسر که باید استارت بخوره! اگه امکان داره فردا بریم؛ مهندس ناظر و اکیپو هماهنگ کردم

آرشام-خوب کاری کردی

-یعنی فردا میریم؟

سرشو مثبت تکون داد

آرشام-طراحیارو خودت نگاه کردی؟

-آره ولی اگه میخوای خودتم یه نگاه بنداز

آرشام-نه دیگه نیازی نیست!

اینو وقتی آرشام راد بگه؛ یعنی راهو درست اومدم!

بلند شدمو سمت سیستم رفتم، روی پروژکتور تمام طراحی هایی که این مدت زده بودمو نشونشون دادم و خیلی زیاد ازم استقبال شد

خوشحال بودم از اینکه این مسئولیتم از رو دوشم برداشته شد و همه چی به خوبی پیش رفت!

آرشام-خسته نباشی

-سلامت باشی

امیر درگیر پرونده ها بود و حواسش اینجا نبود

بلند شدم

-من یه سر به بچه ها بزنم

از اتاق کنفرانس خارج شدم..طبقه بالا اتاقای ما بود، اکیپم پایین کار میکردن

همشونو تک به تک سر زدم؛ همه چی عالی بود!

دیگه کاری تو شرکت نداشتم، هفت عصر بود؛ باید برم که واسه فرداهم آماده بشم

برگشتم بالا..اول رفتم سمت اتاق امیر

-امیر کاری با من نداری؟!

امیر-میخوای بری؟

-آره یکم کار دارم

بلند شد اومد سمتم

امیر-امروز مثله همیشه عالی بودی!

لبخند زدم 

-مرسی

دستاشو قاب صورتم کردو آروم پیشونیمو بوسید

این بوسه هاش عجیب منو آروم میکنه..اون لحظه حس میکنم خوشبخت ترین دختر دنیا منم! که البته هستم..!

امیر-مراقب خودت باش..رسیدی خبر بده!

با خنده گفتم: چشمم جناب ( به علامت تعظیم خم شدم ) با اجازه خدانگهدار

از اون لبخندای قشنگش زد

دست تکون دادم رفتم بیرون

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 6

 

با بوق زدنم‌‌ سرایدارمون درو باز کرد..ماشینو پارک کردمو پیاده شدم

سعید-به بهه..سوگند خانوووم

صداش از پشت سرم میومد..برگشتم، تو استخر بود

-باز که سلامتو موش خورده

سعید-بروبابا..چطوری؟

-خوبم..کی خونه ست؟

سعید-فقط سهیل

-پس دیرتر بیا میخوام یکم با داداشم‌ مثله آدم حرف بزنم

سعید-برو پدر سوخته؛ هیچ ادب نداره

اداشو دراوردم و رفتم‌ داخل

سهیلم طبق معمول تو اتاقشه

اول از همه لباسامو عوض کردم بعدش رفتم سراغش

در اتاقو زدم و وارد شدم..مثله همیشه داشت مطالعه می‌کرد

-سلام

سهیل-سلام عزیزم..خسته نباشی

-مرسی

رفتم کنار تختش نشستم

-چطوری!

سهیل-تو خوبی؟

کتابشو گذاشت کنار و اومد نزدیکم

سهیل-چیشده؟

-فردا باید برم رامسر 

سهیل-واسه کار؟

-اهوم..پروژه داریم!

سهیل-به سلامتی..موفق باشی

-مرسی..بابا خونه نیست؟

سهیل-نه کارخونست

-پس سعید چرا اینجاست؟

سهیل-سعیده دیگه

سعید-سعید چشه؟

-واااای..باز این اومد

سعید-نه صبر کن ببینم! سعید چشه؟

سهیل-داشتم میگفتم

-نه صبر کن سهیل..میدونی سعید چشه؟

سعید-چشه؟

-سعید روانیه..کم داره..یه تختش که هیچی، کلا تخته نداره!

سهیل میخندید و سعید خشکش زده بود

یهو با حوله تو دستش رم کرد سمتم..منم فرار کردم

همزمان که میدوئیدم داد زدم: میبینی سهیل؟ روانیههه!

تند تند پله هارو رفتم پایین ولی هنوز دنبالم بود

کل خونه رو چند بار کامل دور میزدیم و بلند بلند میخندیدیم

داشتم از در ورودی رد میشدم که باز شد و افتادم تو بغل بابا

نفسم بالا نمیومد..همونجا تو بغلش موندم تا نفسم جا بیاد! سعیدم کم اورد دیگه

بابا در حالی که میخندید گفت

بابا-باز چیشده

-هیچی..هیچی

بابا-خیلی خب نفس بکش

چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم جا اومد

باباهم همونطور در ورودی ایستاده بود منو گرفته بود

دوباره خندم گرفت..خیلی خنده دار بود بخدا؛ دوتا آدم گنده مثله بچه ها افتاده بودن دنبال هم..البته همیشه همین بود! سعید خیلی کلمیندازه ولی سهیل آرومه

از بغل بابا جدا شدم و گونشو بوسیدم

-ببخشید بابا..برو لباساتو عوض کن

با خنده رفت بالا..برگشتم سمت سعیدو شکلک دراوردم

اونم کم نیاورد ادامو دراورد

روانی

برگشتم تو اتاقم؛ همیشه مرحله اول آماده شدن من حمامه! 

یه دوش سریع گرفتم و اومدم واسه جمع کردن چمدونم

شیش صبح میریم..سه چهار روزم هستیم..چیز زیادی جمع نکردم چون زود برمیگردیم

در اتاقم زده شد

-بله؟

فاطمه خانم وارد اتاق شد

فاطمه-شام حاظره دخترم

-الان میام

سر تکون داد و رفت

فاطمه خانم..از ده سال پیش وقتی که مامانم فوت شد اومد اینجا! خیلی مهربون و دلسوزه؛ همچین بانمکم هست با اون دامن و روسریگل گلیش، شوهرشم که آقا رضا و باهم تو خونه سرایداری تو باغ زندگی میکنن..کلا خیلی دوسشون دارم 

زیپ چمدونو بستم و رفتم پایین

میز شام مفصل چیده شده بود و قورمه سبزیم غذای مورد علاقم بود!

تا جایی که میتونستم خوردم..اونقدری که یه قاشق دیگه میخوردم حالم بد می‌شد 

یکم کمک فاطمه خانم جمع و جور کردم..خیلی زحمت میکشید؛ بعضی وقتا دلم براش میسوخت کمکش میکردم

خلاصه که امشبمم در کنار خانواده گذشت..یمدت به خاطر کار خیلی ازشون دور بودم‌ ولی امشب خوب بود؛ تا آخر شب دورهم کلیخوشگذشت

با حس قلقلک تو موهام آروم چشمامو باز کردم

با دیدن امیر خیالم راحت شد و دوباره چشمامو بستم ولی صداش نذاشت بخوابم

امیر-سوگند..دیره عزیزم پاشو

با لبخند پتو رو کشیدم رو خودم..یهو کشیدن پتو باعث شد کامل بیدار بشم

یهو پریدم رو تختم

-چته امیر چیشده؟

با خنده گفت: دیره..باید بریم شمال

واای..تازه دوهزاریم افتاااد

تو نهایت سرعت بلند شدم رفتم دستشویی

چمدونم که آماده بود..فقط مونده بود حاضر شم

رفتم سمتش بازوشو گرفتم 

-تو چرا به من زنگ نمیزنیی؟

امیر-خاموش بودی 

سمت در هدایتش کردم

-فقط دو دیقه

امیر-اوکی زود باش

سریع شلوار و تاپ و کت چرم مشکیمو پوشیدم 

طبق معمول فقط خط چشم و ریمل و یه رژ نود زدم، موهامم سفت بالا بستم و شال مشکیمم زدم

فکر نکنم پنج دیقه زمان برد

چمدونمو بلند کردم رفتم بیرون

امیر پایین بود

تند تند پله هارو رفتم پایین

امیر-بده من چمدونتو

دادم دستش و بوتای مشکیمو پوشیدم

تو خونه کسی بیدار نبود که بخوام خدافطی کنم..فقط عجله ای رفتم بیرون

آرشام شرفمونو میبره بخدا

سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم..خداروشکر انقد زود بود که همه جا خلوت بود

با ترسی که تو لحنم ضایع بود گفتم: آرشام کجاس؟

امیر-نمیدونم..اون خیلی وقت پیش حرکت کرد

-وااای

امیر-بیخیال آرامش خودتو حفظ کن

-حفظه

آروم خندیدو سر تکون داد

یهو گوشیش زنگ خورد

-آرشامه جواب نده

واقعا خندش گرفته بود

امیر-واسه چی جواب ندم

-خب الان

امیر-بله آرشام؟

تفف..جواب داد

امیر-تازه حرکت کردیم..آره..باش هماهنگ میکنیم، فعلا

قطع کرد و ظبطو زیاد کرد

پشت سرش من کم کردم

-چی گفت؟ دعوا کرد؟

امیر-دعوا واسه چی..گفت رسید چالوس یه جا منتظر میمونه واسه صبحانه

-واقعا اینو گفت؟

سر تکون داد

-سابقه نداشته از این کارا کنه..نکنه اون یه ماه اونجا بهش ساخته؟

شونه هاشو بالا داد

امیر-شاید

-هرچی هس خوبه

ظبطو زیاد کردم

-ولی من تا چالوس زنده نمیمونم..خیلی گرسنمه

امیر-داشبوردو باز کن

باز کردم

وااای، دونات شکلاتیی! من جون میدم واسش

از بس گرسنم بود سریع یه گاز زدم

-خدا خیرت بده امیر 

دیدمو لبخند زد

یه دونات کامل تا چالوس میتونست زنده نگهم داره، به شرطی که بخوابم

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 7

 

بعد خوردن صبحانه مفصلی که آرشام دعوتمون کرد..اونقدر انرژی داشتم که تا خود رامسر تو ماشین واسه امیررقصیدم و مسخره بازی درمیواردم

اونم فقط نگاه میکردو میخندید!

البته ناگفته هم نمونه..این خل و چل بازیایی که میگم؛ فقططط مخصوص امیره! یعنی بقیه حتی فکرشم نمیکنن منانقد انرژی داشته باشم

دیگه از ورودی رامسر تا لوکیشن پروژه خیلی سنگین وبا متانت نشستم سر جام

عینک دودیمم زد و موهامم مرتب کردم

امروز کار خاصی نداریم..یه سری حرفا باید به مهندس نظاره ( آقای امیری ) زده بشه و پروژه استارت بخوره

ماشینارو کنار هم پارک کردن

پیاده شدیم..چیزی جز زمین خاکی نبود؛ امیری بدو بدو اومد سمتمون

امیری-سلام صبحتون بخیر

-سلام

امیر-اکیپت کجاست؟

امیری-از فردا شروع به کار میکنن مهندس..امشب کانکسشون می‌رسه که دیگه مستقر شن

قرار بود یه هتل بین الملی ساخته بشه؛ سرمایه گزارش هم خودمون سه تاییم! یعنی در اصل صاحب پروژه همخودمونیم

یسری حرفا باید به امیری زده می‌شد که زدیم؛ انصافا تو کارش خیلی حرفه ای و دقیقه و از یه طرفی خیال مارو راحتمیکنه!

دیگه تقریبا ظهر شده بود، هواهم خیلی گرفته و سرد بود

باید میرفتیم ویلا که دوباره عصری امیر یا آرشام بیان سر ساختمون

اینجا یه‌ ویلا‌ داشتن که از پدرشون بهشون رسیده بود

خیلی هم بزرگ و با صفا بود..یه باغ بزرگ و استخر و‌ آلاچیق، دو‌ طبقه بزرگ با چندتا اتاق مجهز و ویو‌ عالیش کهجفت دریا بود

نادر و سمیه سرایدار اینجا بودن، تمیزی داخل خونه دست سمیه و باغ دست نادر بود

نادر در حیاطو باز کرد

امیر ماشینو تو پارکینگ پارک کرد.. ولی آرشام پشت سر ما نبود..یعنی نیستش غیبش زده 

نادر با خوشحال اومد سمتمون

نادر-خیلی خوش اومدین خانم 

لبخند زدم

-مرسی..حالت خوبه؟

نادر-قربان شما

امیر پیاده شد

امیر-چطوری نادر

نادر بدو بدو رفت سمتش..امیر خیلی دوسشون داره بالاخره هرچی باشه از بچگیش اینا بودن دیگه..اوناهم خیلی امیرودوست دارن

صدای خط خط دمپاییا نشون میداد سمیه هم داره میاد..خیلی خونگرم و مهربون ازمون استقبال کردن

رفتیم داخل..شومینه روشن بود و دمای داخل گرم بود

نادر چمدونامونو گذاشت تو اتاق دو نفره بالا

اول من رفتم لباسامو عوض کردم و بعدش امیر

دیگه اومدم پایین با خیال راحت نشستم رو کاناپه..هوای گرم داخل خونه باعث می‌شد کم کم خوابم ببره

سمیه که درحال قهوه درست کردن بود با خوشحالی گفت: خدا میدونه وقتی فهمیدم میاید چقدر خوشحال شدم..تند تند غذای مورد علاقهپسرمو درست کردم

منظورش امیر بود..به شدتتت دوسش داره!

لبخند زدم

-زحمت کشیدی..خسته نباشی

سمیه-درمونده نباشی مادر

در باز شد، سریع برگشتم..آرشام بود

سمیه-سلام آقا..خیلی خوش اومدید

آرشام-سلام سمیه..حالت چطوره؟

سمیه-به خوبی شما

پشت سرش نادر با چند پلاستیک پر از خرید اومد داخل

آرشام-یسریا واسه خودتونه

سمیه-چرا زحمت کشیدی پسرم..همه چی بود اینجا

نه دیگه..من میگم آب و هوای اونجا بهش ساخته؛ خوبم ساختههه!

اتاق تک نفره آرشامم بالا بود..رفت که لباساشو عوض کنه

بوی مرغ خونه رو برداشته بود..دست پختش حرف نداشت واقعا

وقتی امیر اومد پایین سمیه قهوه هارو اورد، آرشامم به جمعمون اضافه شد

قهوه مو خوردم..بیکار بودم پاشدم رفتم تو آشپزخونه

-بوی غذات دیوونمون کرد سمیه خانم

خندید و بامزه تر شد

سمیه-خیلی گرسنتونه؟

-نه..صبحانه خوردیم! ولی خب گرسنه ایم دیگه

سمیه-یکم دیگه حاضر میشه دخترم

-کاری نیست کمکت کنم؟

سمیه-نه عزیزم چه کاری

درحالی که سیب زمینیارو سرخ می‌کرد یه دستشو گذاشت رو پهلوشو شروع کرد به حرف زدن

سمیه-ا‌ضاعتون چطوره؟ همه چی خوبه؟

-عالیه همه چی

سمیه-خداروشکر 

سرشو اورد جلو و آروم طوری که کسی نشنوه پرسید: امیر حالش خوبه؟ راستش خودم جرعت نمیکنم ازش بپرسم!

منظورشو فهمیدم..لبخند زدم

-آره خوبه نگران نباش

سمیه-بازم خداروشکر..والا مادر من که خدا بچه بهم نداد، ولی امیر و آرشام تو بغل خودم بزرگ شدن مثله بچه هامن؛ خیلی دوسشوندارم! همش شب و روز واسشون دعا میکنم حالشون خوب باشه..اوناهم خیلی سختی کشیدن؛ بدون پدر مادر بزرگ شدن خیلی سخته..!

راست میگفت

آهی کشید 

سمیه-اینطور نبینشون قلبشون خیلی مهربونه!

سرمو تکون دادم

سیب زمینیاشو تو ظرف گذاشت و لبخند زد

سمیه-سیب زمینیارو واسه تو سرخ کردم که دوست داری! 

-مرسی عزیزم

چون دلم نمیومد اونطور جلوم کار کنه کمکش میزو چیدم

امیر و آرشامم درگیر صحبت کردن بودن..صداشون زدم

سمیه هم رفت تو خونه کوچیک خودشون که غذا بخورن

همگی نشستیم و شروع کردیم

واقعااا غذاش خوشمزه بود

@Snowrita

ویرایش شده توسط Hasti_hr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 8

 

یه شب از اومدنمون میگذره..هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد همش درگیر بررسی پروژه بودیم!

دیگه کلافه شده بودم..امیر تقریبا چهل دقیقه ست که گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون

آرشامم که درگیر تلویزیون

حداقل کاش میرفتیم تا کنار ساحل یکم هوا بخوریم..خسته شدم دیگه

سوییشرت امیرو از رو چوب لباسی برداشتم و رفتم بیرون

من فکر میکردم داره با تلفن حرف میزنه ولی این همه مدت تو این سرما با یه تیشرت نازک نشسته بود رو آلاچیق، پاشرو پاش و داشت سیگار میکشید

رفتم سمتش و سیگارو از دستش کشیدم

-یخ نزدی؟

اخماشو باید میدیدی چطور گره خورده بودن 

خواستم سیگارشو رو زیر سیگاری خاموش کنم که دیدم، کم کم پونزده تا ته سیگار خاموش روش بود!

یه لحظه مغزم رگ به رگ شد

یه نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط باشم

با تمام تلاشم خودمو آروم نگه داشتم

-این همه رو تو کشیدی؟!

امیر-الان وقتش نیست سوگند!

-الان وقت چی نیست؟ میگم این همه رو تو کشیدی؟

امیر-آره من کشیدم 

-انقدر راحته با جونت بازی کنی؟

امیر-بزرگش نکن!

-بزرگش نکنم؟! امیر تو مگه به من قول ندادی سیگارو  کم کم بزاری کنار؟ چند دفعه باید بهت بگم برات سمه؟

یهو صداشو برد بالا 

امیر-سوگند..گفتم الان وقتش نیست! رو اعصابم نرو نمیخوام چیزی بهت بگم ناراحت شی!

منم بیشتر صدامو بردم بالا

-امیر من بخاطر خودت دارم میگم مگه نه فرقی به حال من نمیکنه! 

امیر-اگه بخاطر منه حرف نزن! داری اعصابمو خورد میکنی

نمیفهمید داره چی میگه 

یه نخ سیگار دیگه برداشت و فندکو روشن کرد

قبل روشن کردنش رفتم نزدیک صورتش و آروم گفتم

-میخوای روشن کنی روشن کن! ولی اگه روشن شد؛ اونوقت دیگه اسم منم به زبونت نیار!

درجا از حرفی که زدم پشیمون شدم! چون میدونم الان اونقدر  عصبیه و تخسه که روشن میکنه!

و دقیقا روشن کرد

منم بدون حرف پوزخند محکمی زدم و دور شدم

کلاه سوییشرتو سرم کردم رفتم سمت دریا…‌

حالا که اینطور میکنه، منم خوب میدونم چی عصبیش میکنه! هرچی باشه شیش ساله که باهمیم دیگه از خودشبیشتر میشناسمش!

هوا خیلی سرد بود سوییشرت جواب نمیداد

ولی فعلا نمیخواستم برم داخل

رسیدم کنار دریا..چقدر شبا قشنگ تر و ترسناک تر میشه

ولی میتونست قشنگ ترم باشه

هیچ صدایی جز موج دریا به گوش نمیرسید!

نشستم رو ماسه ها و زانوهامو بغل کردم

حتما چیز بدی بوده که اعصابشو اینطور خورد کرده!

ولی آخه

هوففف..چی بگم؟

صورتم داشت یخ میزد، تا جایی که جا داشت کلاه رو کشیدم رو صورتم ولی چنان فایده ای نداشت

بلند شدم شلوارمو تکون دادم..راه برم گرم تره

ولی هرکاری میکردم بازم سردم بود، سرماشم غیر قابل تحمل بود

بیخیال شدم و بدو بدو رفتم سمت ویلا‌

ولی..ماشین امیر نبود! 

رفتم داخل و با همون سوییشرت نشستم جفت شومینه

آرشام هنوز درگیر تلویزیون بود

آروم صداش زدم 

-آرشام

سرشو چرخوند سمتم و منتظر نگام کرد

-امیر رفت؟

آرشام-کجا بره؟

-بیرون

آرشام-نمیدونم

خیلی لطف بزرگی کردید جناب راد

برگشتم سمت شومینه و زانوهامو بیشتر فشردم

کش موهامو باز کردم

خوب گرم که شدم رفتم بالا؛ بچه بازی نبود که بخوام سریع اتاقمو عوض کنم!

رفتم زیر پتو و چشمامو بستم

تا داشت خوابم میبرد در اتاق باز شد 

از زیر پتو آروم نگاه کردم، هنوزم با همون تیشرت بود؛ آخه بشر یخ نزدی تو این هوااا

رفت سمت چمدونشو و لخت شد..بازم ناخواسته زل زدم به عضله هاش..چیه خب؟ هیکلشو دوس دارم!

همونطور با بالا تنه لختش اومد رو تخت

من سریع خودمو زدم به خواب و پشتمو کردم!

اونم همچین اهمیتی نداد و خوابید

با نوری که مستقیم تو چشمم بود بیدار شدم

پوفف..اینم از بیدار شدن ما

چشمامو باز کردم و چرخیدم، تنها بودم رو تخت

ساعت یازده صبح بود! یعنی انقد لج کرده که حتی بیدارمم نکرد برم سر ساختمون؟!

مثله برق گرفته ها بلند شدم..یعنی بدون من رفتن؟

سریع از اتاق زدم بیرون و داد زدم 

-سمیه خانم..سمیه خانم

بالای پله ها ایستادم که ببینمش

سمیه-بله خانم؟

-امیر و آرشام نیستن؟

سمیه-نه دخترم، کله سحر پاشدن رفتن

آخ لعنت بهت امیر

-نگفتن کی برمیگردن؟

سمیه-نه والا

-باش مرسی

سریع برگشتم تو اتاقو صورتمو شستم

موهامو بستم؛ حس آرایش کردن نداشتم فقط یه ریمل زدم و لباسامم عوض کردم

بدو بدو رفتم پایین

مثله اینکه با ماشین آرشام رفته بودن، چون ماشین امیر تو حیاط بود 

سوییچشو برداشتم و رفتم

البته تا من برسم قطعا اوناهم کارشون تموم میشه!

ولی بازم میرم که ببینه!

به سریعترین حالت ممکن خودمو رسوندم سر ساختمون

عینک دودیمو زدم و پیاده شدم

نگهبان اومد سمتم 

نگهبان-سلام خانم مهندس

-سلام..بقیه کجان؟

با انگشتش به پشت سرم اشاره کرد

خیلی جدی برگشتم سمتشون

-سلام

آرشام-فکر نمیکردم بیای

حتی به امیر نگاه نکردم 

-دیر که نرسیدم؟

امیر رفت سمت لند کروز آرشام و با کنایه گفت: چرا متاسفانه!

و نشست تو ماشین

-اوکی

منم برگشتم سمت ماشین امیر و سوار شدم

بچرخ تا بچرخیم امیر خان! 

@Snowrita

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 9

 

رفت و برگشتم کلا نیم ساعتی نشد! میدونستم که نمیرسم ولی بهتر از این بود که نرم

پشت سر هم وارد خونه شدیم

سمیه-سلام خسته نباشید

امیر-سلام ( برگشت سمت منو آرشام ) جمع کنید میریم تهران!

آرشام سری تکون داد بعدشم سوییچشو پرت کرد و