رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تا مهتاب|Bi_neshan کاربر انجمن نودهشتیا


Bi_neshan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: تا مهتاب

ژانر: عاشقانه_پلیسی

ویراستار ناظر: @m.azimi

پارت اول

به نام نامیِ یزدان🌱
 ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 
با صدای عصبی و بلند مادرش سر از گوشی موبایل بیرون آورد و از چت کردن با صمیمی‌ترین دوستش دست کشید:
- باز چی‌شده؟ چرا راحتم نمیذاری؟ یک‌سره باید به من گیر بدی آره؟
از همان فاصله هم می‌توانست به جوش آمدن خون مادرش را احساس کند.
- الهی بمیری که من از دستت راحت بشم! صبح تا شب سرت تو اون گوشی بی‌صاحبِ معلوم نیست چه غلطی می‌کنی.
دور از چشم مادر، پوزخندی زد و «برو بابا» ای حواله‌اش کرد.
به حمام پناه برد تا شاید کمی از شر نیش و کنایه‌های آن زنِ به ظاهر مادر در امان باشد؛
چشم‌های سیاهش را بست و موهای بلندش را به دست آب سپرد،  قطره‌ی اشکی عجولانه از گوشه‌ی پلکش به پایین آمد و ذهنش به چندین سال قبل پر کشید؛  قرص‌های اعصابی که انگار عضو همیشگی زندگیشان بود، فریادهای گوش خراش مادرش، پدری که شاید هر یک هفته یک‌بار هم او را نمی‌دید و کبودی‌های روی بدنش تنها یادگار کودکی‌اش بودند.
نفس عمیقی کشید و لبخندی از ته دل زد؛
تنها نقطه‌ی روشن و دوست داشتنی زندگی‌اش آروان بود،  آروان تنها یک برادر نبود؛ 
دوست بود، حامی بود و گاهی هم  پدر بود و چقدر دوست داشت دلیار  این حامی همیشگی را.

با شنیدن صدای برادرش لبخند دندان نمایی زد و جیغ کوتاهی کشید؛ به حمامش سرعت بخشید،
به سرعت نور لباس پوشید و به بیرون از اتاق دوید،  با دیدن آروان که پشت به او روی مبل نشسته بود و چای می‌نوشید دلش قنج رفت،
مگر می شد او را دوست نداشت؟ حدس میزد مادر در آشپزخانه و در تکاپوی شام شب باشد.
قدم‌هایش را آهسته کرد و دست‌های ظریفش را از پشت دور گردن برادر انداخت و گونه‌اش را محکم بوسید.
- الهی فدای داداشم بشم من! بالاخره اومدی؟!دلم برات...
و قبل از این‌که حرفش را کامل کند؛ چای در گلوی آروان پرید، به سرفه افتاد و چشم‌هایش گرد شد،  دلیار جیغ کوتاهی کشید؛ کمی ترسید و دور مبل چرخی زد تا صورت او را راحت‌تر ببیند ولی قبل از این‌که کلمه‌ای حرف بزند با دیدن حالت چهره‌ی برادرش که ترکیبی از عصبانیت و تعجب بود، به خنده افتاد و حالا نخند کی بخند.
آروان که حالا کمی حالش بهتر شده بود و سرفه‌هایش قطع شده بود؛ دست در موهای دلیار کرد، آن‌ها را به هم ریخت و با اخمی ساختگی گفت:
- نمیگی خفه بشم یهو؟ این چه کاری بود دختر؟ 
دلیار که حالش گرفته شده بود؛ خنده‌اش را جمع کرد و تن صدایش را پایین آورد.
- خب دلم برات تنگ شده بود.
و آروان عاشق همین محبت‌های خواهرانه‌اش بود! دست دور شانه‌اش انداخت و او را برادرانه در آغوش کشید.
- خیلی خب حالا.
خندید و طبق عادت همیشگی‌اش لپ‌های تک خواهر کوچکش را کشید.
- منم دلم برات تنگ شده بود جوجه!
و صدای جیغ دلیار که ناراضی از این حرکت آروان بود، مادر را از آشپزخانه به بیرون کشاند؛ صدای فریاد مادر که او را‌ لوس و آویزان خواند  هم‌زمان شد با پوزخند صدادار دلیار و بیرون آمدنش از آغوش آروانی که حالا صورتش در هم رفته بود و چند ثانیه بعد درحالی‌که سرش را به مبل تکیه داده بود؛ با قلبی از همیشه دلتنگ‌تر چشم به جای خالی خواهرش دوخته بود.

هر دو دلتنگ بودند؛ دلتنگ مادری که دلیار هرگز او را ندیده بود اما چنان مادرانه‌هایی خرج آروان کرده بود که با گذشت تمام این سال‌ها مهرش از قلب تنها پسرش پاک‌ نشده بود و دلیار عجیب دوست داشت این مادر تابه‌حال ندیده‌اش را...
چقدر بی‌رحم بود دنیای این خواهر و برادر؛
شاید از همان روزهایی که مادر رفت بی‌رحم شد،
همان روزهای شیرینی که آروان چشم به راه خواهر کوچکش بود و این دنیا با سنگدلی در ازای دلیار مادرش را از او گرفت.
تسلیت گفتن پرستار سفید پوش، چشمان بهت زده‌ی پدر و صدای شیون و زاری مادربزرگ در راهروی دلگیر زایشگاه که همچون ناقوس مرگ مادر جوانش بودند؛ با بی‌رحمی‌ تمام در قلب و خاطراتش هک شده بود‌،  مگر می‌شد فراموش کرد فرشته‌ای را که بهشت زیر پای او بود؟
فراموش شدنی نبود، حتی با وجود زنی که از دوسالگی دلیار به عقد پدر در آمد و به اجبار 《مامان صدایش می‌کردند که ای کاش می‌شد تمام وجودش را فدای یک ثانیه نفس کشیدن مادری که حالا نبود کرد!

‌‌«دلیار»
یک ساعتی می‌شد که با وجود تمام دلتنگی‌اش برای آروان، خودش را در اتاق حبس کرده بود؛
زیر لب لعنتی بر آن‌ زن فرستاد،  مادر نبود، حتی زن بابا هم نبود،  گویی فرشته‌ی عذاب بود این انسانِ قسی‌القلب.
با نفس عمیقی خودش را روی تخت تک‌نفره‌اش پرت کرد و زل زد به ترک‌های کوچک و بزرگ سقف کوتاه اتاقش؛  تعدادشان به قدری زیاد بود که با خود فکر کرد هر آن ممکن‌است سقف‌ روی سرش آوار شود و به کشتنش دهد.
با بی‌حوصلگی گوشی موبایلش را برداشت و روشن کردن صفحه‌اش هم‌زمان شد با دریافت سه پیام جدید از رستا،  چشمانش خندید و صفحه‌ی چت رستا را باز کرد؛  اعتراف می‌کرد که این دختر تمام دلخوشی‌اش پس از برادرش بود.
‌‌‌‌‌‌- دلی پنجشنبه شب دوست فرهان مهمونی داره،
فکر کنم تولد دوست دخترشِ،  فرهان گفت یه خبر به تو بدم اگه میای باهم بریم.
فرصت بدی نبود؛ نیاز داشت به یک شب از غوغای جهان فارغ بودن، حتی به قیمت رفتن به مهمانی مختلطی که هیچ جوره با اعتقادات خانوادگیشان سنخیت نداشت.
قبل از این‌که موافقتش برای رفتن به مهمانی را اعلام کند؛ سکوت اتاق با صدای در و بعد از آن صدای آروان شکسته شد و دلیار ترجیح داد صحبتش با رستا را به زمان دیگری موکول کند.
- اجازه هست؟
موبایلش را روی میز کنار تخت گذاشت و نشست.
- بیا تو داداش!
آروان در را بست و دست به سینه و با چهره‌ای در هم به آن تکیه داد.
- بخاطر حرف‌های مامان اینجوری خودت رو حبس کردی توی اتاق؟
با این جمله انگار آتش عصبانیت دلیار دوباره فوران کرد:
- تو میگی‌ چی‌کار کنم؟ از صبح کله سحر یه ریز داره نیش میزنه، بخدا من هم آدمم، خسته میشم از این وضعیت؛ تو که هیچ‌وقت نیستی، بابا هم که بدتر از تو.
و چهره‌اش به آنی تغییر حالت داد و بغض کرد.
- دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیکنه عقده‌هاش و خالی کنه.
‌‌‌‌‌آروان کلافه دستی در موهایش کشید، تکیه از در گرفت و کنار دلیار نشست؛ باید آرام می‌کرد این خواهر دل شکسته‌اش را.
- از همون روزی که مامان رفت به خودم قول دادم نذارم یه قطره اشک از چشمات بیاد؛
وقتی اینجوری گریه میکنی به این هم فکر کن که داری   من رو بد قول می‌کنی.
لبخند غمگینی رو به دلیاری که حالا دست از گریه کردن کشیده بود زد.
- مرد که بدقول نمیشه، میشه؟
دلیار آرام سرش را به چپ‌ و راست تکان داد:
- نمیشه.
و‌ انگار که موضوع مهمی را به یاد آورده باشد از جایش پرید.
- راستی آروان...
آروان که از این تغییر حالت ناگهانی‌اش کمی تعجب کرده بود؛ ابروهایش را بالا انداخت و با چشمان پرسشگرش منتظر ادامه‌ی حرف دلیار شد.
- پنجشنبه شب تولد یکی از آشناهای رستا دعوتم، برم دیگه؟  
و آروان با وجود تمام دلنگرانی‌هایش برای خواهر جوان و آسیب پذیرش لبخند کمرنگی زد.
- مراقب خودت باش!
***
نگاهی به اسم رستا که روی صفحه‌ی موبایلش چشمک میزد انداخت و انگشتش را روی آن کشید.
- دارم میام.
بدون این‌که منتظر پاسخی از سمت رستا باشد؛ تماس را قطع کرد.
برای آخرین‌بار دستی به شال و موهایش کشید‌ و نگاهی به بیرون از اتاق انداخت؛  در نبود آروانی که از عصر امروز به ماموریت رفته بود باید هفت خان رستم را برای بیرون رفتن از خانه طی می‌کرد،
در دل دعا کرد که امشب شانس با او یار باشد و مهری سد راهش نشود.
با کم سر و صداترین حالت ممکن به سمت دری که رو به حیاط باز می‌شد قدم برداشت و زیر لب «خداروشکر» ای گفت.
این‌طور که به نظر می‌رسید امشب از همان شب‌هایی بود که مهری سردرد داشت و ساعت خوابش کمی جلوتر می‌‌آمد.
کفش‌های مشکی رنگش را جلوی در روی زمین گذاشت و دستگیره‌ی در را به پایین کشید.
- کجا به سلامتی؟
نفس عمیق‌ و پر از حرصی کشید؛ لعنتی بر خودش و شانس نداشته‌اش فرستاد و بدون نگاه کردن به عقب گفت:
- تولد.
- از کی تا حالا برای یه تولد این‌جوری لباس میپوشن؟ مگه عروسی باباتِ؟ مگر این‌که از روی جنازه ی من رد بشی که...
بدون این‌که به مهری فرصت حرف زدن بدهد در را بست و صدای عصبی اش را از پشت در شنید:
- دختره‌ی گستاخ!

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...