رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان خانسالار | kolakکاربر انجمن نودهشتیا


Kolak
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام: خانسالار

نویسنده:کولاک

ژانر: عاشقانه،اجتماعی

خلاصه:

آزاد زندگی کردن و رها بودن  آرزوته وقتی تو اسارتی  

اما از اسارت که میای بیرون تازه میفهمی آزادی ای درکار نیست !

شغل ، پول ، دوست ، آشنا ، خانواده ، لذت های زندگی ، همه و همه درنهایت میشن طنابی به گردنت تا اسیرت کنن 

آدمی که تو اجتماع زندگی میکنه هیچ وقت آزاد نیست و هیچ وقت هم به آزادی نمیرسه 

شایدم آزادی همین روزمرگی های زندگیه و من یا ما ها اشتباه  فهمیدیمش !!

مقدمه:

شکسپیر میگه : 《   امیدواری ، اسارت و ناامیدی آزادی و رهایی  از هرچیزی هست.》و من وقتی به معنای واقعی این جمله رسیدم که تو اوج  ناامیدی  به آزادی رسیدم .

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @Snowrita

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 پارت یک- قصر آرزوها

روز پرمشغله و سختی داشتم تنها چیزی که نیاز داشتم یه خونه ی دنج و یه فنجان قهوه و یه خواب راحت بود . اما خونه ای که رو در روم بود هیچ حس آرامشی بهم نمیداد. وقتی ظاهرش اینطور حالمو بهم میزد وای بحال داخلش ! یه آپارتمان قدیمی با نمای آجری نارنجی رنگ ته یه کوچه ی بن بست که تیر چراغ برقش همیشه پرپر میزد؛ به هیچ وجه منظره ی دنجی نبود و عمق فاجعه اونجایی بود که باید راه پله ی کثیف و کدر این آپارتمان قدیمی رو تا طبقه ی آخر میرفتم تا به اصطلاح به خونه میرسیدم. اما خوب این زندگی ای بود که خودم خواسته بودم هرچند ازدور که میدیدی چنگی به دل نمیزد اما این زیربنای قصر آرزو های من بود و با تمام وجود همه سختی هاشو به جون میخریدم. طبقه ی چهارم که رسیدم دیگه نه نفسی تو سینه داشتم و نه جونی تو پاهام مونده بود نفس زنون دستامو تکیه گاه بالاتنم کردم و رو زانوهام خم شدم و مثل همیشه شروع کردم به غرزدن: -این پله ها آخرش منو میکشه فقط اگه میدونستم این امیر کله خراب این خونرو ازکجا پیدا کرده ؟ اخه یکی نیس بگه بشر تو این شهر گنده یه خونه همکفی طبقه اولی چیزی پیدا نمیشه چهار طبقه اخه بخدا اگه سرپیری آرتروز گرفتم خرج همه دوا دکترهامو از حلقوم این بیشعور میکشم بیرون .... میخواستم یه چندتا بدوبیراه بهش بگم که آقا سرحال و قبراق پیداش شد و شروع کرد به چرت و پرت گفتن: -باز ازکجا پری امیر بیچاره رو صفت بندی کردی ؟

بروبابایی گفتم و خواستم قد راست کنم که خودشو بهم رسوند و دست انداخت زیر بازومو بلندم کرد و گفت ‌: اولا نبینم خمیده باشی برادر دوما تو دردتو ب من بگو درمونش کنم واست

چپ چپ نگاهش کردمو کوله ی ولو شده رو زمینو پرت کردم داخل خونه خم شدم بند کفشامو باز کنم که

-شما امر کنی بند کفشاتم باز میکنم فقط مرگ ما یه چیزی بگو

-گم میشی بری یا پرتت کنم پایین ازاین برج چهارطبقت

-اوه اوه دردت زیاده انگاری مشکل از برجه بگو خب میگم آسانسور برات بزنن آقاااااا -کم چرت و پرت بگو موقع گرفتن خونه حواستو جمع کن اینطوری شب به شب جون من درنیاد

-ای بابا اینکه چیزی نیس دوس نداری میتونیم پسش بدیم

-حتما ! لابد بعدشم شبا تو پارک میخوابیم

- بد فکری ام نی بگی نگی دلم واسه نیمکتم تو پارک تنگ شده

- اینقد شعر نگو برو شام بگیر اومدنی دوربینارم بیار نتوستم بیارمش گذاشتم دم راه پله

- نوشابه ام میخوای ؟ 

ادامه دارد.........

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...