رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان ضرب المثل ها


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • 2 هفته بعد...

 

چرا چراغی که به خانه رواست ، به مسجد حرام است.😂

 

تاجری بود که برای خواسته خود در کسب و کار ، نذر می کرد تا 40 شب ، شمع و چراغ مسجدی که در همسایگی اش بود عرضه کرد. از همین رو بود که خادم مسجد هم هر روز برای بردن شمع های نذری نزد تاجر می آمد.

روزها و شب ها گذشت. تاجر نذر خود را به تمام ادا کرد. اما خادم مسجد را باز کرد به سراغ او آمد.

تاجر که دیگر به ستوه آمد بود گفت که به تازگی فرد دیگری نیاز پیدا شده و قصد کمک به او را دارد. فردی که از قضا از نزدیکان اوست.

خادم هم در می گذرد و می گوید: چرا چراغی که به خانه رواست ، به مسجد حرام است.
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

جوی آب بهره می برند . یعنی به صرفه نیست که هر یک جوی جدایی داشته باشند . زیرا هم آب هدر می رود و هم کندن جوی سخت است . کشاورزان در آبیاری کشتزارهای خود به نوبت از یک جوی آب بهره می گیرند . حال وقتی با هم ستیز داشته باشند هر یک جویی برای خود می کنند و در اصطلاح گفته می شود : « آبشان به یک جوی نمی رود. »  کم کم این مثل عمومیت یافته و در همه جا که دو نفر یا دو گروه با هم اختلاف دارند  این را می گویند.

 

نوشته : عادل اشکبوس

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به کسی که گرفتاری بزرگی برایش پیش بیاید و ناامید شود ؛ می گویند : « از این ستون به آن ستون فَرَج است .» یعنی تو کاری  انجام بده هرچند به نظر بی سود باشد ولی شاید همان کار مایه ی رهایی و پیروزی تو شود .

 

مردی گناهکار در آستانه ی دار زدن بود . او به فرماندار شهر گفت : « واپسین خواسته ی مرا برآورده کنید . به من مهلت دهید بروم از مادرم که در شهر دوردستی است خداحافظی کنم . من قول می دهم بازگردم  »

 

فرماندار و مردمان با شگفتی و ریشخند بدو نگریست . با این حال فرماندار  به مردمان تماشاگر گفت : « چه کسی ضمانت این مرد را می کند؟ »

 

ولی کسی را یارای ضمانت نبود . مرد گناهکار با خواری و زاری گفت :

 

«‌ ای مردم شما می دانید كه من در این شهر بیگانه ام  و آشنایی ندارم. یك نفر برای خشنودی  خدای ضامن شود تا من بروم با مادرم بدرود گویم و   بازگردم .» ناگه یکی از میان مردمان گفت : «‌ من ضامن می شوم. اگر نیامد به جای او مرا بكشید.» فرماندار شهر در میان ناباوری همگان  پذیرفت. ضامن را زندانی كردند و مرد محكوم از چنگال مرگ گریخت. روز موعود رسید و محكوم نیامد.

 

 ضامن را به ستون بستند تا دارش بزنند، مرد ضامن درخواست  كرد: «‌ مرا از این ستون ببرید و به آن ستون ببندید.» گفتند: « چرا ؟ »‌ گفت: « از این ستون به آن ستون فرج است .»

پذیرفتند و او را بردند به ستون دیگر بستند که در این میان مرد محکوم فریاد زنان بازگشت.‌ محكوم از راه رسید ضامن را رهایی داد و ریسمان مرگ را به گردن خود انداخت. فرماندار با دیدن  این وفای به پیمان ، مرد گنهکار محکوم به اعدام را بخشید و ضامن نیز با از این ستون به آن ستون رفتن از مرگ رهایی یافت ./

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هنگامی که کسی فریب دیگران را بخورد می گویند : « سرش کلاه رفت .» و اگر فریب بزرگی باشد ؛ می گویند : « کلاه گشادی سرش رفت. »

 

در گذشته شاید تا صد سال پیش برای کیفر دادن گناهکاران ، بر سرشان کلاه خنده داری که از آن زنگوله و چیزهای مسخره آویخته بودند و جامه ای خنده آور می پوشاندند و در کوچه های شهر در برابر دیدگان مردم رو به دُم خر می نشاندند تا بینندگان به آنان بخندند و این گنهکاران پشیمان و شرمنده شوند و آبرویشان همه جا برود و برای دیگران مایه ی اندرز گردند .

 

از آنجا که در نتیجه ی سادگی و غفلت بسیاری از افراد فریب فریبکاران را می خوردند  و گرفتار این کلاه خنده دار می شدند ؛ این سخن در میان مردمان زبانزد شد . هر کس فریب می خورد می گفتند سرش کلاه رفت یا سرش کلاه گذاشتند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

فلسفه حلال زاده به داییش میره یک ضرب المثل  بین النهرینی است که در روزگاران قدیم چند همسر داشته اند و برای همین وقتی یک فرزندی به  دنیا بیاد آنگاه از شباهت او به داییش می توانستند حدس بزنند که او فرزند کیست و برای همی نی گفتند که حلال زاده به داییش میره  اما سوال  اینجاست که اگر طرف به داییش نره آنگاه حلال زاده نیست؟

یا برخی نیز این گونه می گویند که  منظور از این جمله این است که شباهت فرزند را از ویژگی ژنتیکی او بررسی می کنند به طوری که هر چه رفتار و کردار او  شبیه داییش باشه او یک حلال زاده است  اما باز هم سوال بالا پیش میاد که همه بچه ها شبیه دایی هاشون نیستند و برای همین باز هم حلال زاده حساب نمی شوند؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «قوز بالا قوز»

در زمان‌های قدیم، شخصی به دلیل اینکه روی کمرش قوزی داشت، بسیار ناراحت و غمگین بود و همیشه از این بابت رنج می‌برد.

شبی ناگهان بیدار شد و تصور کرد صبح شده است. تصمیم گرفت به حمام برود. سپس وسایلش را جمع و به سمت حمام حرکت کرد. نزدیک حمام که شد صدای آواز به گوشش رسید، اما توجهی نکرد و وارد حمام شد.

صدای آواز خواندن بیشتر و بیشتر شد، اما باز هم اعتنایی نکرد. آن مرد داخل سربینه شد، لباس‌های خود را درآورد و به داخل گرم‌خانه رفت. افرادی را دید که مشغول رقص و آواز هستند. بعد به جمع آن‌ها پیوست به رقصیدن و آواز خواندن پرداخت.

آن مرد در حال رقصیدن بود که یکدفعه متوجه شد پاهای آن‌ افراد سُم دارد. تمام بدنش لرزید و متوجه شد که این افراد جن هستند. در دلش از خداوند خواست که پشت و پناهش باشد و خیلی عادی رفتار کرد.

چند دقیقه بعد جن‌ها دریافتند که آن مرد یک انسان است  و چون با آن‌ها صمیمی و دوست شده بود قوز روی کمرش را برداشتند. آن شب مرد بسیار خوشحال شد و از آن‌ها تشکر کرد و به خانه‌اش برگشت.

فردای آن روز هنگامی که برای خرید به بازار رفته بود دوستش او را دید. بسیار تعجب کرد که قوزی روی کمر آن مرد وجود ندارد. نزدیک رفت و سلام کرد. بعد به او گفت: قوزت را چه کردی؟! آن مرد لبخندی زد و جریان شب گذشته را برای او تعریف کرد.

چند شبی گذشت و رفیق آن مرد با خود گفت: امشب به حمام می‌روم و برای همیشه از شر قوزم خلاص می‌شوم. وی وارد حمام شد و همان افرادی را که دوستش تعریف کرده بود آنجا دید و تصور کرد که اگر به جمع آن‌ها بپیوندد قوزش را برمی‌دارند. سپس به جمع آن‌ها پیوست و بلند‌بلند آواز خواند. از شانس بد، جن‌‌ها آن شب حالشان مساعد نبود و هنگامی که آن مرد را دیدند بسیار عصبانی شدند و قوزی روی کمر آن مرد گذاشتند. مرد بیچاره که کاری از دستش بر نمی‌آمد ناله‌اش بلند شد و گفت:

- بدبخت شدم، قوزی بالای قوزم شد.

این جمله رفته رفته به صورت ضرب‌المثل در آمد و زمانی به کار می‌رود که برای شخصی مشکلی به‌وجود آید و هنوز آن مشکل حل نشده، به گرفتاری دیگری دچار شود.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «چوب توی آستین کردن»

“چوب توی آستین کردن” ریشه در یک نوع تنبیه و مجازات دارد که در گذشته برای مجرمین استفاده و باعث اظهار پشیمانی و درخواست بخشش از طرف مجرمین می شده است.

در گذشته مجازات های مختلفی متناسب با گناهی که محکومین مرتکب شده بودند در نظر گرفته می شد، مثلا محکومین به اعدام با روش هایی نظیر سر بریدن ، شکم دریدن ، طناب در گلو انداختن و خفه کردن، شقه کردن، از کمر دو نیمه کردن، زنده پوست کردن و… مجازات می شدند.

محکومین درجه دوم دچار قطع عضو می شدند که مجازات آن ها به شکل چشم از حدقه در آوردن، آهن تفته جلوی چشم عبور دادن و نور روشنایی چشم را سلب کردن، دست و پا و گوش و بینی بریدن، دندان شکستن و لب دوختن اجرا می شده است.

محکومین درجه سومی هم بودند که عاملان اجرای قانون از روش هایی مثل چوب و تازیانه بر کف و کفل محکوم زدن، وارونه از درخت آویزان کردن، وارونه روی دو دست ایستادن، روی یک پا ایستادن و چوب توی آستین محکوم کردن برای مجازات کردن آن ها استفاده می کردند.

روش چوب توی آستین کردن هم به این شکل بوده که دست‌های فرد گناهکار را به حالت افقی باز می‌ کردند و چوب سفت و محکمی را داخل یک آستین فرد کرده و از آستین آن یکی دست وی عبور می‌ دادند، بعد مچ دست‌ هایشان را با طناب به چوب می ‌بستند، با این کار آن شخص به هیچ عنوان نمی ‌توانست از دست‌ هایش استفاده کند.

ماندن دست ها به حالت ساکن بعد از مدتی باعث بی حسی و کرخت شدن آن ها شده و محکوم را آزار می داد از طرفی چون شخص نمی توانست از دست هایش استفاده کند حیوانات موزی مثل پشه و مگس روی سر و صورت فرد می نشستند و باعث ناراحتی او می شدند.

این مجازات اگر چه باعث مرگ یا نقص عضو فرد نمی شد اما با گذشت زمان آن چنان آزار دهنده و ناراحت کننده بود که داد و فریاد محکوم به آسمان بلند می شد و اظهار پشیمانی می کرد و از دیگران کمک می خواست.

بدین ترتیب مجازات چوب توی آستین کردن علاوه بر این که خود فرد محکوم را تنبیه می کرد باعث درس عبرت دیگران هم می شد تا فکر خلاف به سر شان نزند، از آن زمان به بعد این نوع مجازات به شکل ضرب المثل در بین مردم رواج پیدا کرد.

ویرایش شده توسط Z.A.D

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «با یک گل بهار نمیشه»

در زمان‌های قدیم جوانی بود که به او ارث زیادی رسیده بود. اما با نادانی و بی‌فکری و دوستان نابابی که اطرافش را گرفته بودند؛ تمام ثروتش را از دست داد. و هیچ‌چیز برای آینده و معاشش ذخیره نکرد.

دوستانش هم که فقط رفقای دوران خوشی و ثروت او بودند؛ کم‌کم از اطرافش رفتند و تنها و بی‌کس و بی‌پول، خودش ماند و خودش.

خلاصه کار به جایی رسید که به جز بالاپوشی که در فصل زمستان با خودش آن را گرم می‌کرد چیز دیگری نداشت. یک روز گرسنگی به او فشار آورده بود. جوان به دنبال یک لقمه نان خشک می‌گشت تا با آن سیر شود. در حین جست‌و‌جو دید که در کنار جاده بوته‌ای به گل نشسته و روی درختی نیز پرستویی لانه کرده است.

با این فکر که دیگر زمستان سپری شده است و بهار سر رسیده است ؛ و دیگر نیازی به بالاپوش خود ندارد. آن را به چند سکه فروخت و با پول لباسش برای خودش غذای گرمی تهیه کرد؛ و بعد از مدت‌ها دلی از عزا در‌آورد.

اما بعد از یکی دو روز سرمای شدید و یخبندان آغاز شد. او که از شدت سرما می‌لرزید و بر بخت بدش لعنت می‌فرستاد خودش را سرزنش کرد که «چرا با دیدن یک بوته گل بهار ی و یک پرنده فکر کردی زمستان و سختی آن تمام شده است با این که هنوز سرمای هوا به این زودی‌ها نمی‌رود.»

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «به درد لای جرز می‌خوره»

در زمان های قدیم ساختن سرپناه و خانه بیشتر با استفاده از مصالح طبیعی مانند خشت و گل، سنگ و چوب انجام می شد و مردم برای استحکام و ایمنی خانه هایشان از روش های سنتی استفاده می کردند؛ بنابراین دیوار خانه ها ضخیم ساخته می شد که آن را جرز می نامیدند.

جرز درواقع پایه و مبنای ساختمان بود و معمولا در فواصل منظم در طول دیوار ساخته می شد تا به عنوان تکیه گاه بارهای عمودی ساختمان را تحمل کند؛ بنابراین یکی از ارکان مهم در ساخت وساز محسوب می شد. شاید بتوان گفت ریشه این اصطلاح قدمت دیرینه دارد، چون باستان شناسان و محققان در برخی بناهای تاریخی کشورمان مانند قلعه بلقیس اسفراین و قلعه بهستان زنجان، استخوان و اسکلت انسان را در میان دیوارها یا همان لای جرز کشف کرده اند.

به گفته این محققان این اسکلت های انسانی مربوط به زمانی است که بردگان و کارگران ساختمانی را تنبیه کرده آنها را بین دیوارها مدفون می کردند. البته برخی باستان شناسان نیز معتقدند مردم آن زمان مردگانِ خود را لای دیوار مدفون می کردند. به اعتقاد کارشناسان و مورخان، در دوره مادها و هخامنشیان این شیوه بیشتر رایج بوده است.

فرهنگ ایرانی و سنتی منطبق با عادات و رسوم رایج هر زمان و برگرفته از سبک زندگی مردم هر منطقه و ناحیه متفاوت بود، در بسیاری از خانواده های ایرانی همبستگی و اتحاد بین اعضا مهم بوده و به ویژه پسران خانواده حکم ستون و پایه خانواده را داشتند تا اعضای خانواده روی حمایت و مسئولیت پذیری آنان حساب کنند.

اگر از قضا فرزندی در خانواده ناخلف بوده هیچ مهارت و هنری نداشت، اصطلاحا می گفتند به درد لای جرز هم نمی خوره . بعدها این اصطلاح در مورد هر فرد که بیکار و سربار خانواده یا به عبارتی کسی که عرضه انجام کاری را نداشت و حتی اشیای بی استفاده و غیرمفید، به کار رفت و امروزه نیز در بین مردم همچنان متداول است.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «از هول حلیم افتاد تو دیگ»

ویند در روزگاران قدیم مردی فربه زندگی می کرد که علاقه زیادی به خوردن داشت که بیشتر وقتش صرف خوردن و آشامیدن می شد. یک روز مرد که به بازار رفته بود به خانه برگشت همسرش از او پرسید مرد چه شده امروز زود به خانه آمده ای مرد گفت شنیده ام که امروز همسایه حلیم می پزد آمده ام که حلیم بخورم .

وقتی که بوی حلیم همسایه به مشامش رسید سریع به خانه همسایه رفت ولی از بس که عجله کرده بود فراموش کرد که دیگی همراه خود بیاورد تا با خود حلیم ببرد ولی چون ظرفی نداشت رفت بالای دیگ و با قاشق شروع به خوردن کرد ولی وقتی دید فایده ندارد و چون بسیار هول کرده بود که مبادا نتواند به اندازه کافی حلیم بخورد با دو دست سرگرم خوردن شد و چنان بر سر دیگ خم شده بود که به ناگاه درون دیگ افتاد و مردمان با خنده و با صدای بلند گفتند بیچاره این مرد از هول حلیم افتاد توی دیگ.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «سنگ مفتا گنجشک مفت»

در گذشته زن و شوهری پس از گذراندن سال های بسیار کنار هم به دوران میانسالی خود رسیده بودند و همه بچه های آنها ازدواج کرده و از پیششان رفته بودند.

زن و شوهر تمام روز ها را تنها بودند و تنها صدایی که در خانه آنها به گوش می رسید صدای یک دسته گنجشک بود که روی درختی در وسط حیاط خانه لانه ساخته و زندگی می کردند.

پیرزن نیز هر روز اضافه ی غذای خودشان را برای گنجشک ها می برد تا اینکه یک روز مریض شد و مجبوری شد چند روزی را به استراحت در بستر بیماری بگذراند.

پیرزن که در دوران استراحت خود از صدای گنجشک ها کلافه شده بود به همسرش گفت کاری کن این گنجشک ها از اینجا بروند.

پیرمرد سعی می کرد با پرتاب سنگ گنجشک ها را از حیاط خانه دور می کرد اما چون گنجشک ها به لانه خود عادت کرده بودند یا نمی رفتند یا وقتی می رفتند دوباره برمی گشتند.

پیرمرد این داستان را برای همسرش تعریف کرد و چون پیرزن نمی توانست با صدای گنجشک ها استراحت کند به همسرش گفت: سنگ مفت گنجشک مفت ، اینقدر سنگ پرتاب کن تا از اینجا بروند.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «کلاهت را قاضی کن»

در حکایت ها آمده است که روزی داروغه شهر به سراغ مرد بی آزاری می رود و او را محکوم می کند و به او می گوید که تو از مسافری غریب هزار سکه گرفته ای و پس نداده ای.

مرد به شدت تعجب کرده و این اتفاق را انکار می کند اما داروغه به حرف او گوش نداده و می گوید که دو روز دیگر به محکمه شهر بیا تا قاضی درباره تو قضاوت کند.

مرد که حسابی ترسیده بود رنگ از رویش پرید و همسرش با نگرانی از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است. مرد بی آزار ماجرا را برای همسرش تعریف کرد و گفت که می خواهند من را به گناهی که نکردم مجازاتم کنند.

همسر مرد به او دلداری داد و به او گفت تو گناهی مرتکب نشده ای پس نگران نباش. برای اینکه جلوی قاضی دست و پایت را گم نکنی و بتوانی از خود دفاع کنی راه حلی دارم.

همسر مرد به او گفت که همین حالا کلاهت را بردار و به اتاق برو و روع کن با کلاه صحبت کردن.

مرد که از این حرف همسر خود حسابی تعجب کرده بود دلیل این کار را از او پرسید. زن در جواب گفت که کلاهت را قاضی کن.

تصور کن که کلاه تو قاضی است و انقدر با او حرف بزن تا زبانت باز شود و بتوانی از خود دفاع کنی. مرد به اتاق رفت و تمام حرف هایی را که باید روز محاکنه به قاضی بزند با کلاه خود تمرین کرد.

روز محاکمه فرا رسید و مرد جلوی قاضی تمام حرفا هایی که تمرین کده بود جلوی قاضی بیان کرد تا به قاضی اثبات کند که بی گناه است.

فرد شاکی نیز که در این محاکمه حضور داشت نگاهی به مرد بی آزار انداخت و به قاضی گفت که من این مرد را با شخص دیگری اشتباه گرفتم.

قاضی وقت این حرف را شنید مرد را به خانه فرستاد.

مرد وقتی به خانه رسید همسر او اتفاقات دادگاه را پرسید و مرد به او گفت که بی گناه شناخته شدم. زن هم به و گفت: ” دیدی گفتم کلاهت را قاض کن”.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «باد آورده را باد می‌برد»

در روزگاران قدیم خسرو پرویز با سپاه بزرگی به روم حمله می کند.

بعد از مدتی پهلوانان ایرانی پایتخت روم را فتح می کنند، رومی ها از ترس اینکه طلا و جواهراتشان به دست ایرانی ها نیوفتد، آنها را درون صندوق هایی می گذارند و با کشتی به نقاط دور میفرستند تا در فرصتی مناسب دوباره آنها را به کشورشان برگردانند.

چند دقیقه بعد از اینکه کشتی ها در دریا به حرکت در می آیند، از شانس  بدشان، هوا طوفانی می شود، بارش باران  به  حدی بود که کشتی ها از مسیر اصلی منحرف می شوند و به سمت مرز ایران تغییر مسیر می دهند.

ایرانی ها که کشتی های پر از طلا و جواهر را می بینند شروع به شادمانی می کنند.

خسرو پرویز هم دستور می دهد تا جواهرات را به خزانه تحویل دهند.

بعد از مدتی به خسرو پرویز خبر می دهند که از خزانه دزدی شده و همه اموال به سرقت رفته است.

خسرو پرویز خطاب به همسرش می گوید: باد آورده را باد می برد.

از آن دوران اگر پول یا ثروتی بدون زحمت به دست کسی برسد، ضرب المثل باد آورده را باد می برد، برایش به کار می برند.

ویرایش شده توسط Z.A.D

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «قسم روباره را باور کنیم یا دم خروس را‌

خروسی بود بال و پرش رنگ طلا، انگاری پیراهنی از طلـا، به تن کرده بود، تاج قرمز سرش مثل تاج شاهان خودنمایی می‌کرد. خروس اینقدر قشنگ بود که اون رو خروس زری پیرهن پری صدا می‌کردند .

خروس از بس مغرور و خوش باور بود همیشه بلا سرش می‌آمد، برای همین  سگ همیشه مواظبش بود تا اتفاقی برای اون  نیافته . 

یک روز سگ آمد پیش خروس زری پیرهن پری ، بهش گفت : خروس زری جون .
خروسه گفت :‌ جون خروس زری

سگ گفت : پیرهن پری جون
خروس : جون پیرهن پری

سگ : می خوام برم به کوه دشت  ، برو تو لـانه ، نکنه بازم گول بخوری ، درو روی کسی باز نکنی؟

خروس گفت : خیالت جمع باشه ، من مواظب خودم هستم .

سگ رفت ، بی خبر از اینکه روباه منتظر دور شدن اون بود .

همینکه سگ حسابی دور شد ،  روباه ناقلـا جلوی لـانه خروس زری آمد تا نقشه اش را عملی کند‌، جلوی پنجره ایستاد و شروع کرد به آواز خواندن :

ای خروس سحری                    چشم نخود سینه زری

شنیدم بال و پرت ریخته             نذاشتن ببینم

نکنه تاج سرت ریخته                 نذاشتن ببینم

خروس زری که به خوشگلی خودش افتخار میکرد خیلی بهش بر خورد ، داد زد: نه بال و پرم ریخته ، نه تاج سرم ریخته .

روباه گفت اگه راست میگی ، بیا پنجره رو بازکن تا ببینمت .

خروس مغرور پنجره رو باز کرد و جلوی پنجره  نشست و گفت :  بیا این بال و پرم ، اینم تاج سرم .

و همینکه خروس سرش رو خم کرد که تاجش و نشون بده ، روباه پرید و گردن خروس را گرفت .

خروس داد و فریاد زد کمک  ، کمک که بلکه سگ به دادش برسه .

سگ با گوشهای تیزش صدای خروس را شنید و به طرف صدا دوید .

دوید و دوید تا به روباه رسید . از روباه پرسید: آی روباه حقه باز خروس زری را ندیدی ؟

روباه که دهان خروس رو بسته بود و اونو توی کوله پشتی انداخته بود ،‌ شروع کرد به قسم خوردن که والـا ندیدم ، من از همه چیز بی خبرم ، و پشت سر هم قسم می خورد .

یکدفعه چشم سگ به کوله پشتی افتاد و گفت :‌قسم روباه و باور کنم یا دم خروس را ؟

روباه تازه متوجه شد که دم خروس از کوله پشتی اش بیرون آمده ، پس کوله پشتی  رو انداخت و تا می توانست دوید تا از دست سگ نجات پیدا کند .

و خروس زری پیرهن پری هم همراه سگ به خانه برگشتند .

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «یک خشت هم بذار روش»

عروس خودپسندی، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی می‌کرد. مادرشوهر پخت و پز را بعهده داشت. يک روز مادرشوهر مريض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند. عروس می خواست پلو بپزد ولی بلد نبود ، پيش خودش فكر كرد اگر از كسی نپرسد پلويش خراب می‌شود و اگر از مادر شوهرش بپرسد آبرويش می رود و او را سرزنش می‌كند. پيش مادر شوهرش رفت و سعي كرد طوری سوال كند كه او متوجه نشود كه بلد نيست آشپزی كند. از مادرشوهر پرسيد: چند پيمانه برنج بپزم كه نه كم باشد، نه زياد؟

مادر شوهر جواب سوال را داد و پرسيد: پختن آنرا بلدی ؟

عروس گفت: اختيار داريد تا حالا‌ هزار بار پلو پخته ام. ولی اگر شما هم بفرمائيد بهتر است.

مادرشوهر گفت: اول برنج را خوب بايد پاک كنی.

عروس گفت: ميدانم.

مادرشوهر گفت: بعد دو بار آنرا می‌شویی و می‌گذاری تا چند ساعت در آب بماند.

عروس گفت: ميدانم .

مادرشوهر گفت: برنجها را توی ديگ می‌ريزی و روی آن آب می‌ريزی.  كمی نمک می ريزی و می گذاری روی اجاق تا بجوشد.

عروس گفت: اينها را می دانم

مادرشوهر گفت: وقتی ديدی مغز برنج زير دندان خشک نيست ،آنرا در آبكش بريز تا آب زيادی آن برود . بعد دوباره آنرا روی ديگ بگذار و رويش را روغن بده .

عروس گفت: اينها را می‌دانم .

مادر شوهر از اينكه هي عروس می‌گفت خودم می‌دانم ناراحت شد و  فكر كرد به او درسی بدهد تا اينقدر مغرور نباشد، برای همين گفت : يک خشت هم بر در ديگ بگذار و  روی آنهم آتش بريز و بگذار تا يک ساعت بماند و برنج خوب دم بكشد.

عروس گفت: متشكرم ولی اينها را می دانستم.

عروس به تمام حرفها عمل كرد وآخر هم يک خشت خام بر در ديگ گذاشت . ولی بعد از چند دقيقه خشت بر اثر بخار ديگ وا رفت و توی برنجها ريخت. عروس كه رفت پلو را بكشد ديد پلو خراب شده و به شوهرش گله كرد. شوهرش پرسيد : چرا خشت روی آن گذاشتی ؟

عروس گفت:‌ مادرت ياد داد. راست كه ميگن عروس و مادرشوهر با هم نمی‌سازند .

مادر شوهر رسيد و خنده كنان گفت: دروغ من در جواب دروغهای تو بود، من اينكار را كردم تا خودپسندی را كنار بگذاری و تجربه ديگران را مسخره نكنی .

عروس گفت: من ترسيدم شما مرا سرزنش كنيد.

مادر شوهر گفت: سرزنش مال كسی است كه به دروغ می‌خواهد بگويد كه همه چيز را می‌دانم .

هيچ كس از روز اول همه كارها را بلد نيست ولی اگر خودخواه نباشد بهتر ياد می‌گيرد .

حالـا هم ناراحت نباشيد، من جداگانه برايتان پلو پخته‌ام و حاضر است برويد آنرا بياوريد و سر سفره ببريد.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ضرب المثل «موش تو سوراخ نمی‌رفت، جارو به دمش می‌بست»

این ضرب المثل یعنی برای حل کردن یک مشکل کوچک، مشکلی بزرگتر ایجاد کردن. این ضرب المثل درباره افرادی به کار می رود که نه تنها برای مشکل خود راه حل پیدا نمی کنند که مشکل دیگری نیز به آن اضافه می کنند. همچنین برای کسی که خودش هم پذیرفته نشده، اما می خواهد معرف دیگری بشود!

 

روزی روزگاری موشی از کوچه‌ای می‌گذشت، چشمش به یک در قدیمی افتاد که باز بود. به داخل حیاط رفت و پیرزنی را دید که سرگرم کار است. موش از فرصت استفاده کرد و جستی زد و سریع به انباری رفت. دید در آنجا همه چیز فراوان است.

یک طرف کیسه های گردو، چند شیشه پنیر که روی طاقچه انباری بود که ردیف به ردیف گذاشته بودند.

با خودش گفت: همین جا زندگی می کنم. آن وقت چشمش به یک سوراخ در دیوار افتاد. رفت داخل سوراخ، به به! چه جایی! مثل این که از اول برای او ساخته شده بود. خوب که نگاه کرد، متوجه شد که سقف اتاقش تار عنکبوت است.

موش با خود گفت: باید این جا را خوب تمیز و مرتب کنم. بعد هم وسایلی را که لازم دارم به این جا می آورم. مثلاً آن تکه آینه کوچک که از شیشه خانه پیرزن است برای طاقچه ی اتاقم خیلی خوب است. آن شیشه کوچک را که کنار خُمره است، گلاب دان می کنم و در گوشه طاقچه ام کنار آینه می گذارم… وای که چقدر شانس آورده ام.

سپس خوشحال و خندان از لانه خارج شد، نگاهی به اطراف کرد، چشمش به جارویی افتاد که گوشه انبار به دیوار تکیه داده شده بود. با خود گفت چه کار کنم تا این جارو را هم با خودم به سوراخ ببرم؟سوراخ خیلی کوچک است و اگر جارو را دست بگیرم و با آن به لانه بروم، نمی توانم از آن عبور کنم.

قدری فکر کرد، بعد گفت: بهترین کار این است که جارو را به دُمم ببندم و همین کار را هم کرد. در همین هنگام پیرزن وارد انبار شد و دید که از سوراخ انباری جارویی بیرون آمده است. جارو را کشید. دم موش با جارو کنده شد.

پیرزن خنده ای کرد و گفت: «موش به سوراخ نمی رفت، جارو هم به دمش می بست.» «عیدت را اینجا کردی، نوروزت را جای دیگه کن» زود از این جا برو. موش دیگری هم به این جا آمد و به همین بلا گرفتار شد.

 موش دُم بریده، راهش را گرفت و رفت. در بین راه بچه های کوچه او را دیدند و فریاد می زدند: موشک دم بریده، دمت کجا بریده؟موش از خجالت پا به فرار گذاشت و دیگر آن طرف ها پیدایش نشد.

(در صورتی که نیاز به دسترسی به لینک‌ها دارید در نمایه‌ام پیام بگذارید)

روایتی از پستی و بلندی و دام‌های جوانی                                      رمان داو اول   (اجتماعی، عاشقانه)

روایتی از رقابتی خونین                                                                          رمان هابیل و قابیل (تراژدی، عاشقانه)

روایتی از فرو ریختن حقایقی به سنگینی تل برفی                        داستان کوتاه برف‌کوچ (اجتماعی)

روایتی از تنیدن در تارهای ذهن و روح                                             داستان کوتاه تنیده در تار (روانشناسی، اجتماعی)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...