رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان شیطونک دلربا | Zahra.Afshari کاربر انجمن نودهشتادیا


Zahra.afshari
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: شیطونک دلربا

نویسنده: زهرا افشاری

ژانر: عاشقانه، طنز

 

خلاصه:

پرنیا یک دختر شر و شیطونه که هیچ‌ خوبه از دستش آسایش نداره.

هر جا که میره حتماً باید یک آتیشی بسوزونه و گرنه روزش شب نمیشه.

هر چی هم که اطرافیانش بهش میگن که دست از این کارها بردار و عاقل شو گوشش بدهکار نیست و باز هم کار خودش رو انجام میده.

حالا باید ببینیم که تقدیر برای پرنیای شیطون چجوری رقم می‌خوره و چه چیزهایی براش اتفاق می‌افته.

 

مقدمه:

 

برای عشق تمنا کن ولی  خار نشو! برای عشق قبول كن ولی غرورتت را از دست نده! برای  عشق  گريه كن ولی به   کسی نگو! برای  عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببيند! براي عشق پيمان ببند ولی پيمان نشكن! برای عشق جان خودت را بده ولی جان كسی را   نگیر! برای عشق وصال كن ولی فرار نه! برای عشق زندگی کن  ولی   عاشقانه زندگي كن!  برای عشق بمير ولی کسی را نکش! برای عشق خودت باش ولي خوب باش!

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @-Atria-
 
 
ویرایش شده توسط مدیر راهنما
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

پرنیا:

بی‌حوصله داشتم به حرف‌های استاد خردمند گوش می‌دادم. یکی نیست بهش بگه آخه مرد مومن اینجوری که تو داری درس میدی، دانشجوهات بجای درس خوندن خوابشون می‌بره.

دیگه کم- کم چشم‌هام داشت بسته می‌شد که با گفتن خسته نباشید استاد گل از گلم شکفت.

وسایل‌هام رو جمع کردم و همراه بقیه بچه‌ها از کلاس خارج شدم. تو حیاط زیر درخت بید جای همیشگی نشستم. همونطور که منتظر مائده و رزا بودم گوشیم رو درآوردم وارد اینستا شدم، تا هم زمان بگذره و هم ببینم تو نت چه‌خبره.

همینجوری داشتم تو نت می‌چرخیدم که سر و کله رزا و مائده پیدا شد.

- بابا پوکیدم تو این گرما، کدوم گوری بودین نفله‌ها؟

رزا: مگه تو استاد روشناس رو نمی‌شناسی؟ تا پز بچه‌هاش رو که تو دانشگاه دانگوزآباد آمریکا درس خوندن رو با کلاس‌هایی که میره رو نده دست از سرمون برنمی‌داره که! 

مائده: پوف! ول کنین بابا. پاشین بریم سلف یک چیزی کوفت کنیم.

از نیمکت بلند شدیم و به طرف سلف رفتیم و دقیقاً وسط‌ترین میز رو انتخاب کردیم.

رفتم تا سفارش‌ها رو بدم.

ادامه دارد...

 

@همکار ویراستار

@-Atria-

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲

 
سه تا کیک با سه تا قهوه سفارش دادم و برگشتم سرجام نشستم.
نافرم دلم شیطونی می‌خواست. 
- بَچز( بچه‌ها) دلم شیطونی می‌خواد. 
حرفم رو تأیید کردن و رزا گفت‌:
- واقعاً گل گفتی پرنیا خره! 
خندیدم. 
مائده: این یک تیکه رو درست اومدی، هر چی باشه من پایه‌ام.
سفارش‌هامون رو آوردن. ( همچین میگه سفارش‌هامون انگار چيه، کیک و قهوه است دیگه فرزندم! )
همون لحظه پنج تا پسر جینگول بینگول داشتن به طرف میز ما می‌آمدند. 
به پسرها اشاره کردم و گفتم:
- بَچز بساط شیطنت هم فراهم شد.
دخترها خندیدن که پسرها به سر میز ما رسیدند. 
پسری که وسط بود، گفت:

پسره: اوه خانم‌ها اگه چیز خنده داری هست بگین ما هم بخندیم! 
مائده در حالی که هنوز آثار خنده توی صورتش موج می‌زد گفت:
- آره ... 

ادامه دارد...

@Hasti.m

@حاجی فیروز

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳

 

مائده: آره دیدن قیافه چند تا جوجه از تخم در اومده از هر چیزی خنده‌دار تره.

و دوباره زد زیر خنده. 

منم که تحت تأثیر خنده مائده خندم گرفته بود، گفتم:

- لایک داری، لایک با شصت پا! 

رزا که دست کمی از من و مائده نداشت، گفت:

- حالا فهمیدی به چی می‌خندیدیم جوجه؟!

این سری کل سلف رفت رو هوا   حالا نخند کی بخند.

همه کسایی که تو سلف بودن داشتن به این جوجه خوشگل‌ها می‌خندیدن.

ولی از حق نگذریم جذاب بودن البته به چشم خواهری! 

خلاصه بعد از کلی مسخره بازی و دلقک بازی به طرف کلاس رفتیم و سر جامون نشستیم.

این کلاسمون با استاد افخمی که یک خانم مهربون و خوش‌اخلاقه بود.

خوشبختانه این واحد رو سه‌تامونم با هم برداشتیم. 

کسایی که تو کلاس بودن داشتن حرف می‌زدن، منم که از بس تو کافه خندیدم که فکم درد می‌کنه، پس ترجیح دادم که مبحث جلسه قبل رو دوره کنم چون استاد گفته بود که قراره کوئیز بگیره.

اصلا حال می‌کنید چه بچه درس خونی‌ام؟ 

از اونجایی که وقتی غرق چیزی میشم از اطرافم غافل میشم نفهمیدم که استاد افخمی کی اومد.

همین‌جوری داشتم جزوم رو می‌خوندم که با صدای استاد به خودم اومدم.

- آریا! خانم آریا حواست کجاست؟

- اِه، ببخشید استاد انقدر غرق جزوه بودم که متوجه اومدنتون نشدم.

- مشکلی نداره دخترم، خب بچه‌ها چند تا سؤال براتون طرح کردم که جواب بدین، اکبری بیا برگه‌ها رو پخش کن.

ساناز بلند شد و برگه‌ها رو پخش کرد.

برگه رو که گرفتم چشمم به سؤالات افتاد، جون چقدر آسونن! 

سریع سؤالات  رو جواب دادم و برگه رو به استاد دادم.

تا وقتی که بقیه بچهها برگه‌هاشون رو تحویل بدن بهتره یکم مردم آزاری کنم.

وارد تل شدم، یک اکانت فیک داشتم که موقع کرم ریزی از اون اکانت استفاده می‌کردم.

شانسی یک اسنی زدم و وارد اولین دایرکت شدم.

 

ادامه دارد...

@همکار ویراستار

@-Atria- @hasti.khajeh @Paradise @Habib @Gaseda @Pardis @Y...asna @Faezhe @asal_janam @Pari @Selin @Aynaz  @Mina @mina341 @hande @Sara @Ghazal @Z sadghinjad @zahra bano @Zahra haydari @Zahra.lotf @Narcissus yousefi @negin yazdani @dokhy._.sheytun @JAJANAN-OOO @Hasti.m@negarhttps://instagram.com/pewmix

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...