رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مافیای بندر | K.A کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

spacer.png

 

نام رمان: مافیای بندر 

نویسنده: K.A   کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر:  اجتماعی، عاشقانه، پلیسی

زمان پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:  کتاب مافیا بندر در مورد  سارینا دختری تنها و خود ساخته است  و  پسری انتقام جو  به نام آرتین است. دو انسان با دو دنیای متفاوت که به‌ دلیل‌ اتفاقاتی که در گذشتشون افتاده ناخواسته سرنوشتشون با  هم گره می‌خورد.
  

مقدمه:   هنگامی  که عشق به شما اشارتی کرد، از       پی‌اش بروید، 

هر چند راهش سخت و ناهموار باشد.

هنگامی که با بال هایش شما را در بر می‌گیرد      تسلیمش شوید، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.

وقتی با شما  سخن می گوید باورش کنید 

گر چه ممکن است صدای رویاهایتان را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند.

زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد، به صلیبتان می کشد.

همان گونه که شما را می پروراند، شاخ و برگتان را هرس می کند.

همان گونه که از قامتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزاند نوازش می کند،

به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.

عشق، شما را همچون بافنده های گندم برای خود دسته می کند.

می  کوباندتان تا برهنه تان کند.

سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند.

آسیب‌‌‌تان می کند تا سپید شوید.

ورزتان می دهد تا نرم شوید.

آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، نانی مقدس شوید.

 

 

ناظر: @shahrzad.rh

@Azin18 @شقایق.نیکنام @فاطمه شبان @Nilay07 @MOBINA.H @سوگند @nazi nima  @Fateme Cha @عسل ابراهیمی @15Bita  @melcmy @Nasim.M @m.azimi @Masoome

ویرایش شده توسط K.A
  • لایک 35
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

《 آرتین》

- سلام قربان، پیداش کردیم.

- خوبه! خودتون می‌دونید باید چی‌کار کنید!

- بله آقا.

گوشی رو قطع کردم و وارد اتاق جلسه شدم. سام، فرزین و کیارش، با دیدنم از جا بلند شدن و سلام کردن. 

- سلام، بشینید که کار  مهمی دارم!

فرزین گفت:

- چی‌شده؟ 

- بچه‌ها رد اون جاسوس رو زدن!

سام گفت:

- خب، کار مهمت همین بود؟

با تحکم گفتم:

- سام، وسط حرف من نپر!

با  نفس عمیقی ادامه دادم:

-  همون‌طور که گفتم، بچه‌ها  رد جاسوس رو زدن؛ اما موضوع اصلی که می‌خواستم براش جلسه تشکیل بدیم، این نبود. جنس‌ها تا هفته‌ی دیگه می‌رسن؛  یکی‌تون باید بره و جنس‌ها رو تحویل بگیره.

کیارش گفت:

- من برای گرفتن جنس‌ها میرم؛ ولی این‌دفعه چه قدره؟

- عمو این‌ دفعه مواد بیشتری فروخته؛ برای همین پنج تا جعبه شمش طلا برامون فرستادن. البته فقط نصفش مال  ماست.

کیارش گفت:

- باشه، حرفی نیست!

- خوبه!

فرزین  پوف کلافه‌ای  کشید و گفت:

- کی می‌تونیم از شرش خلاص بشیم؟

- به زودی!

بدون حرف دیگه‌ای، اتاق رو ترک کردم. کلافه دستی  توی موهام کشیدم. همیشه این‌طوری بود؛ من باید به‌ جای عمو کارها رو انجام می‌دادم و اون فقط نظارت می‌کرد. با این وجود، اون همیشه فقط نصف پول‌های  محموله رو به من می‌داد. دوست داشتم از  آدم‌ها  فاصله بگیرم. به  سمت ماشینم رفتم،  روشنش کردم و از شرکت  بیرون زدم.

@NAEIMEH_S @fatemeh576  @آتنا شکاری @nina4011 @Bhreh_rah     @-Madi- @-mAhsA.86- @نوازش @_Ghazal @Iparmidw @آیلار مومنی @SaNiA18 @Ad Manager elif @arrtahoor @Asma,N @-Atria- @Noora @_NAJIW80_ @_Zeynab @Damon.S_E @Delito @Gisoo_f @sara.s312 @Sara @Healer @hasti.khajeh @ببعی معتاد3 @Roshana @Omaay @Otayehs @Niloofar.masror @DrHESS8 @mahdiye11 @hadis noor

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
  • لایک 42
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 13

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

《سارینا》

داشتم از بیمارستان بیرون می‌اومدم که گوشیم زنگ خورد. به گوشیم  نگاه کردم که  اسم ماهک روش  افتاده بود؛  ناخودآگاه لبخندی زدم.

ماهک، دوست صمیمیم  از دانشگاه تا الان  بود  و الان هم با هم توی یک بیمارستان کار می‌کنیم. هر دو سی سالمون هست. من چشم‌های سبز،  موهای قهوه‌ای و پوست سفید دارم.  ماهک چشم‌های عسلی،  پوست سبزه و موهای خرمایی داره. اون دندان‌پزشکی خونده و  من هم جراحی. توی همین فکرها بودم که دکمه اتصال رو زدم.

- الو؟

- الو چیه؟ باید بگی سلام عشقم.

خندیدم و گفتم:

- سلام عشقم.  چی کارها می‌کنی؟ مشهد خوش می‌گذره؟

-  چه خوشی؟!  مامان همه‌اش  بهم کار  میده!  از وقتی اومدم، فقط دارم کارهای خونه رو انجام میدم؛ حتی فرصت نکردم برم بیرون. همه‌اش میگه تو دو روز دیگه می‌خوای شوهر کنی، باید از الان این چیزها رو بهت یاد بدم...

دیدم اگه جلوش رو نگیرم، همین‌طوری ادامه میده؛ برای همین گفتم:

- وای دختر کم غر بزن؛ سرم رفت! 

ماهک با لحن دلخوری گفت:

- اصلاً دیگه چیزی نمیگم. من رو بگو که می‌خواستم بهت یک‌ خبر بدم. 

داشتم  از فوضولی چیزی که ماهک می‌خواست بهم بگه، می‌مردم! برای همین، سریع گفتم:

- ماهک عزیزم حالا من یک چیزی گفتم؛  تو چرا جدی می‌گیری؟

ماهک هم با لحن پیروزمندانه‌ای گفت:

- از اون‌جایی که دلم نمیاد بذارم توی خماری بمونی، بهت میگم.

بعد با لحن هیجانی ادامه داد:

- برای آخر هفته برنامه شمال ریختم و  تو هم باید بیای!

- اما ماهک...

- اما نداره، باید بیای!

پوفی عصبی کشیدم.  این هفته سرم توی بیمارستان خیلی شلوغ بود؛ اما دلم نیومد دل ماهک رو بکشنم،  برای همین گفتم:

- باشه، میام.

ماهک جیغ کوتاهی از سر خوشحالی کشید و  بعد، با همون لحن جیغ- جیغو ادامه داد:

- وای سارینا، نمی‌دونی چقدر خوشحال شدم که میای. من با چندتا از بچه‌ها از همین‌جا میایم.

- باشه، من هم خودم از تهران میام.

- تنهایی مشکلی نداری؟ 

- نه عزیزم، من به تنهایی عادت دارم.

لحن ماهک کمی ناراحت شد:

- باشه  پس، هر جور خودت راحتی.

- پس می‌بینمت.

- بای.

گوشی رو قطع و با سرعت به‌ سمت خونه حرکت کردم.

وقتی به خونه رسیدم، مثل همیشه ساکت و تاریک بود. تصمیم داشتم وقتی به شمال میرم، به خانواده عمه‌ام هم سر بزنم؛  اون‌ها یادگار پدرم بودن. با یادآوری گذشته، دوباره چشم‌هام پر از اشک شد، یاد اون شب نحس افتادم.

وقتی بیست و دو سالم بود، با مامان و بابام توی راه شمال بودیم که بابام خسته میشه و همون‌طور که داشته رانندگی می‌کرده، خوابش می‌بره؛ ولی بعد از چند دقیقه، با صدای بوق ماشین جلویی به خودش میاد، اما دیگه دیر شده بوده!  بابا سعی می‌کنه مسیر ماشین رو تغییر بده، اما موفق نمیشه و از اون تصادف، فقط من زنده موندم.

اشک‌هام بی‌اراده روی صورتم می‌ریختن. با خودم گفتم  کاش ما هیچ‌وقت به این سفر نمی‌رفتیم،  کاش ما نمی‌خوابیدیم،  کاش بابا ماشینش رو نگه می‌داشت و استراحت می‌کرد. اون‌قدر با خودم حرف زدم و گریه کردم که نفهمیدم کِی خوابم برد.

امروز  به‌ مسافرت میرم.  از صبح تمام وسایل مورد نیاز سفرم رو جمع کردم و به عمه هم زنگ زدم، تا بدونه  برای دیدنش میرم. واقعاً دلم برای هر سه‌ نفرشون تنگ شده؛  عمه، شوهرعمه  و سامیار کوچولو (سامیار پسر عمه‌ام هست که هفت سالش بود).  لبخندی زدم و مشغول جمع کردن بقیه‌ی وسایلم شدم.

ساعت دوازده  بود که کارم تموم شد. تصمیم گرفتم ناهار رو توی راه بخورم. تمام وسایلم رو توی ماشین گذاشتم و به سمت شمال حرکت کردم. توی راه یک‌ رستوران خیلی شیک دیدم که همون‌جا  نگه‌ داشتم و ناهار خوردم.

ساعت نزدیک‌های چهار بود و فقط یک‌ ساعت دیگه، به‌ مقصد می‌رسیدم. تصمیم گرفتم با ماهک تماس بگیرم و ببینم اون کجاست؛ برای همین، ماشینم رو یک‌ گوشه پارک کردم. جاده خلوت‌تر از همیشه بود و هر ده دقیقه، یک ماشین رد می‌شد. شماره‌ی ماهک رو گرفتم که بعد از سه‌بوق جواب داد:

- سلام.

- سلام ماهک خانم، بالاخره ما صدای شما رو شنیدیم.

- سارینا خسته‌ام! سریع حرفت رو بزن، می‌خوام قطع کنم.

- اوه! چه بی‌اعصاب شدی. می‌خواستم بدونم کجایین؟ رسیدیدن؟

- آره، ما  نیم ساعت پیش رسیدیم. تو کجایی؟

- چه‌ عجب! یادت افتاد.

با داد گفت:

- سارینا!

گوشی رو از گوشم فاصله دادم تا صداش گوشم رو کر  نکنه. بعد از این‌که خودش رو خالی کرد، ادامه دادم:

- حالا جوش نیار! من هم نزدیکم، تا یک‌ ساعت دیگه می‌رسم.

- باشه، منتظرم.

- خداحافظ.

گوشی رو قطع کردم.  توی ماشین نشستم و به‌سمت خونه‎‌ی عمه  حرکت کردم. می‌خواستم قبل از رفتن پیش بچه‌ها، به عمه‌ام سر بزنم.

جلوی خونه عمه  نگه‌ داشتم و از ماشین پیاده شدم. زنگ خونه‌شون  رو زدم و هدیه‌هایی که براشون خریده بودم رو هم برداشتم. چند لحظه بعد، صدای بچگونه‌ی سامیار توی آیفون پیچید:
- بله؟
- سامیار منم، سارینا. باز کن!
سامیار سریع در رو باز کرد و من وارد حیاط شدم. خونه‌ی عمه،  خونه‌ای ویلایی بود که قسمت جلو و پشتش،  از گل‌های رز قرمز پر شده بود؛  چون  عمه  عاشق رز قرمز بود.  یک‌ حوض وسط حیاط بود و درخت‌های پرتقال، دو طرف خونه رو گرفته بودن.
همون‌طوری که داشتم حیاط رو نگاه می‌کردم، یک‌ چیزی محکم  بهم خورد! خم شدم و سامیار رو دیدم که پاهام  گرفته بود و داشت با ذوق، نگاهم می‌کرد.
- سارینا جونم دلم برات تنگ شده بود!
- من هم دلم برات تنگ شده بود.
خم شدم و لپ سامیار رو بوسیدم. اون هم با ذوق گفت:
- چی برام آوردی؟
خنده‌ای کردم و گفتم:
-  یک ماشین خیلی خوشگل! 
بعد ماشین رو از توی پاکت درآوردم و به‌ دستش  دادم. اون هم با ذوق، گونه‌ام رو بوسید و تشکر کرد.
- سارینا بیا این‌جا.
عمه بود که دست‌هاش رو برام باز کرده  و من رو به آغوشش دعوت می‌کرد. بی‌معطلی،  به‌ سمتش رفتم و بغلش  کردم.
عمه  من رو  از خوش جدا کرد و پیشونیم رو بوسید.  با شوهرعمه‌ام، عمو حسین  هم دست دادم. واقعاً دلم براشون تنگ شده بود. اون‌ها تنها خانواده‌ی من بودن. بالاخره بعد از چند دقیقه، از هم دل کندیم و به‌ داخل خونه رفتیم.

وقتی نشستیم، عمه با لحن  دلخوری گفت:

- دیگه به ما سر نمی‌زنی،  من گفتم فراموشمون کردی.

گونه‌اش رو بوسیدم و گفتم:

-  این حرف‌ها چیه می‌زنید؟  مگه میشه من شما رو فراموش کنم؟ فقط کارهای بیمارستان خیلی زیاد بود.

عمه در حالی که سرش رو برای تایید حرف‌هام تکون می‌داد، گفت:

-  حق داری عزیزم.

بعد با لحن  مهربونی پرسید:

-  شام چی دوست داری برات بذارم؟

- خیلی ممنون، من به‌شما زحمت  نمیدم؛  دوستم برام توی هتل اتاق گرفته.

- من نمی‌ذارم بری. بعد از این‌همه مدت اومدی، حالا می‌خوای بری؟

- اما...

-  همین که گفتم. کلاً سه روز بیش‌تر شمال  نیستی، اون سه روز رو هم  می‌خوای بری هتل!

عمو حسین گفت:

- سارینا یهک امشب رو بمون خونه‌ی ما؛ فردا اگه دوست داشتی، برو هتل.

دیدم بحث کردن سر این ماجرا فایده‌ای نداره؛ از طرفی خودم هم خیلی دلم براشون تنگ شده بود، برای همین قبول کردم.

سامیار که تا اون‌موقع مشغول بازی با ماشین  جدیدش بود، با ذوق به‌ بغلم اومد و گفت:

- وای سارینا جون! ببین ماشینم عقبی هم میره.

من هم با شادی  به حرف‌هاش گوش کردم. تا موقع شام، اتفاق  خاصی نیافتاد. فقط به ماهک زنگ زدم و گفتم نمی‌تونم امشب برم، اون هم گفت فردا می‌خوان یکی از روستاهای اطراف  رو ببینن و قرار شد اون‌جا هم‌دیگه رو ببینیم.

صبح با صدای سامیار از خواب بلند شدم:

- سارینا پاشو دیگه، سارینا!

- صبح بخیر آقا کوچولو.

سامیار:

- من اصلاً کوچولو نیستم!

بعد به‌ حالت قهر صورتش  رو برگردوند. من هم با خنده گفتم:

- باشه عزیزم، ببخشید!

بعد از شستن دست و صورتم، از اتاق بیرون اومدم. عمو حسین با دیدنم گفت:

- صبحت بخیر عموجان.

- صبح شما هم به‌خیر.  زن عمو  کجاست؟

- لیلا  توی آشپزخونه داره صبحونه آماده می‌کنه.

آهانی گفتم و به سمت آشپزخونه حرکت  کردم. عمه لیلا با دیدنم لبخندی زد و صبح بخیر گفت.  من هم با لبخند جوابش رو دادم:

-  صبح شما هم به‌خیر. کمک نمی‌خواین؟

-   نه عزیزم، تو برو بشین. من خودم درست می‌کنم.

-  آخه...

عمه اجازه نداد ادامه‌ی حرفم رو بزنم و من رو از آشپزخونه بیرون کرد.
بعد از خوردن صبحانه،  به‌ اتاق رفتم تا حاضر بشم. مانتوی سبز با شلوار و شال سفید و سبز پوشیدم و از اون‌جایی که اهل آرایش نبودم، فقط کمی  برق لب زدم. کتونی‌های سفیدم رو هم به‌ پا  کردم و بعد از خداحافظی از خانواده‌ی عمه،  به‌ سمت ماشینم رفتم.
 

@amitis98ia @amin141 @Aramesh @shahrzad.rh @Asma,N @Bhreh_rah @banouyehshab @Red_girll @arrtahoor @Aryana @FAR_AX @FATEMEH_96 @Fardis @Fatemeh.s @farid-arjmand @Farinaz @inegar @masoo @Masoome @m.azimi @im._baran @Iparmidw @mah86 @Mahta1386 @Noora @Nilay07 @nightrage @Damon.S_E @Darya_22 @Fateme Cha @Asal Akbari @[email protected] @melcmy @im._byta @Crystal. @thezeynaw @-Madi- @-Atria- @NAEIMEH_S @_NAJIW80_ @_Ghazal @-mAhsA.86-

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
  • لایک 32
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

سه ساعت بود که هر چقدر می‌رفتم روستا رو پیدا نمی‌کردم. دیگه مطمئن شدم که گم شدم. موبایلم هم آنتن نداشت تا بتونم به ماهک زنگ بزنم و ازش بپرسم. همین طور داشتم می‌رفتم که متوجه شدم سرعت ماشین داره کم میشه، آمپر بنزین رو نگاه کردم که دیدم داره تموم میشه. ماشین رو یک گوشه پارک کردم و از ماشین پیاده شدم تا بنزین پیدا کنم. منتظر بودم تا شاید ماشینی از اونجا رد بشه. همین طور که اطراف رو نگاه می‌کردم، چشمم به دودی افتاد که انگار از همون نزدیکی بود. با خودم گفتم:

- هرجا دود هست، پس حتما آدم هم هست. ماشین رو قفل کردم و رفتم داخل جنگل تا محلی که دود ازش می اومد رو پیدا کنم.

بعد از پنج دقیقه پیاده روی به کلبه‌ای رسیدم که جلوش دوتا ماشین بود‌، از کلبه صداهایی شنیده می‌شد. هر چقدر که بیشتر می‌رفتم صداها واضح‌تر می‌شد. انگار چند نفر داشتن با هم دعوا می‌کردن، اما اون لحظه برای من مهم‌ترین چیز فقط رسیدن به کلبه بود. نزدیک کلبه که شدم، انگار تازه متوجه شدم که چیکار می‌کنم. اخه من با چه جرئتی اومدم پایین! اگه اینا دزد باشن چی؟ 

تصمیم گرفتم برگردم سمت ماشین و منتظر بمونم، اما نیرویی مانعم می‌شد. با تردید نزدیک پنجره کلبه شدم و سعی کردم از اونجا داخل کلبه رو ببینم. بخار شیشه رو با دستم پاک کردم و با دقت به داخل کلبه نگاه کردم.

از دیدن صحنه روبه‌روم خشکم زد. یک مرد روی صندلی نشسته بود و دو مرد هیکلی دیگه بالا سرش ایستاده بودند. یکی از اون دونفر اسلحه‌ای روی سر اون مرد گذاشت و ...

باید از اونجا دور می شدم، اما پاهام یاریم نمی‌کردن. ترس توی تمام وجودم ریشه کرده کرده بود. بعد از کلی تلاش بالاخره تونستم کمی تکون بخورم، سعی کردم با سرعت از اونجا دور شم که پام خورد به یک کنده درخت و محکم خوردم زمین. درد شدیدی توی مچ پام احساس کردم. صدای اون دو نفر رو شنیدم که داشتن با هم صحبت می کردن:

- صدای چی بود؟

_ نمی‌دونم آقا؟!

دیگه منتظر نموندم تا ادامه صحبتشونو گوش بدم باید هر چه زودتر از اونجا دور می‌شدم. مچ پای راستم بدجور درد می‌کرد، اما ترسم اون قدر شدید بود که درد مچ پام رو حس نکنم. با تمام سرعتم داشتم فرار می‌کردم که یکی از پشت کمرم رو گرفت و بعد یک دستمال روی دهنم گذاشت. سعی کردم از دستش فرار کنم، اما بی فایده بود. چشمام کم- کم داشت سنگین می‌شد و بعد دیگه هیچی نفهمیدم.

***

چشمام رو با احساس درد شدیدی باز کردم. مچ پای راستم کبود شده بود و خیلی درد می‌کرد. سعی کردم دست‌هام رو تکون بدم، اما نتونستم. تازه یادم اومد چه اتفاقی افتاده. اطرافم رو نگاه کردم، یک اتاق با دیوارای مشکی که فقط یک لامپ و یک صندلی توی اتاق بود. دست و پام به صندلی بسته شده بود. با صدای بلندی داد زدم:

- کسی اونجا هست؟ اینجا کجاست؟ با من چیکار دارین؟

با همون صدا ادامه دادم:

- کسی اون جا هست؟ جواب بدین...

یکهو در با صدای وحشتناکی باز شد و یک مرد هیکلی وارد اتاق شد.‌ با سرعت به سمت من اومد و سیلی محکمی بهم زد. جوری که با صندلی روی زمین افتادم. بعد با داد گفت:

- چته کل اتاق رو گذاشتی رو سرت؟ چیه لال شدی! هان؟

اشک‌هام روی صورتم سرازیر می‌شدن. با صدایی که از گریه می‌لرزید پرسیدم:

- اینجا کجاست؟ با من چیکار دارین؟ شما کی هستین؟

اون مرد پوزخندی زد:

- مافیای بندر!

بعد از گفتن این حرف از اتاق خارج شد. داشتم با خودم فکر می‌کردم این اسم رو کجا شنیدم. بعد چند لحظه مثل کسانی که کشف بزرگی کردن با صدای بلندی گفتم:

- اهان فهمیدم. یادم میاد یک بار که بابا داشت اخبار می‌دید من اسم این گروه رو تو اخبار شنیدم. "مافیای بندر با حدود بیست سال فعالیت بزرگترین گروه مافیایی کشور است. بیشترین فعالیت این گروه در بندر عباس است، اما این گروه در  بنادر دیگر و همین طور بخش‌های شمال کشور نیز نفوذ دارند. این گروه خطرناک‌ترین گروه کشور است."

اینا چیزایی هستن که اون زن اخبار گو گفت، اما تا جایی که من می‌دونم اونا هیچ کس رو زنده نمی‌زارن ، پس یعنی با من چیکار دارند؟ ترس توی وجودم رخنه کرده بود، به طوری که نفس کشیدن هم، برام سخت شده بود. فکر کردن به کارایی که اونا ممکن بود باهام بکنند، باعث شده بود تمام بدنم بلرز و اشکام بی‌وقفه روی صورتم بریزه، اما نمی‌تونستم هق- هق کنم. می‌ترسیدم که بازم اون مرد بهم سیلی بزنه یا کارهای بدتری بکنه. سرمو بالا گرفتم و زیر لب تکرار کردم:

- خدایا خودت کمک کن.

@مدیر منتقد @آیلار مومنی @آتنا شکاری @Iparmidw @SaNiA18 @Ad Manager elif @arrtahoor @Asma,N @Azin18 @-Atria- @_Ghazal @-Madi- @-mAhsA.86- @Noora @-Tehyan- @_Zeynab 

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
  • لایک 28
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

《آرتین》

من که میگم بهتره  نگهش داریم.

این حرفو سام زد. الان یک روز از وقتی اون دختر رو زندانی کردیم می‌گذره، ولی هنوز تصمیم نگرفتم که باهاش چی کار کنم.

فرزین با تکون دادن دستش جلوی صورتم منو از افکارم خارج کرد:

- هی پسر کجایی تو! نظرت چیه؟

_ در مورد چی؟

کیارش با لحن کلافه‌ای گفت:

- سام میگه این دختره می‌تونه توی نقشه کمکمون کنه، اما بنظر من نگه داشتنش مسخرست...

سام با لحن معترضی حرف کیارشو قطع ‌کرد:

- چرا مسخره باشه؟ ما می‌تونیم با استفاده از اون دختر راحت‌تر به اهدافمون برسیم.

با صدای بلند و کلافه‌ای گفتم:

- بسه دیگه، یک لحظه ساکت بشین تا فکر کنم.

بی توجه به نگاه‌های منتظر اونا به فکر فرو رفتم. شاید حق با سام باشه و این دختر بتونه به ما کمک کنه، اما نظر کیارش هم درسته و این کار بی معنیه که ما بخوایم جونشو ببخشیم. من که فکر نمی‌کنم خیلی قابل اعتماد باشه، اما با این حال باید بهش یک فرصت بدم شاید ارزش داشته باشه.

رو به اون سه تا گفتم:

- من اول باید خودم باهاش صحبت کنم، بعد تصمیم میگیرم.

با تموم شدن جملم هر سه با تعجب بهم خیره شدن. بعد از چند دقیقه صورت سام به لبخند، اما صورت اون دوتا به اخم باز شد.

کیارش با لحن معترضی گفت:

- ما نمی‌تونیم اجازه بدیم که یک آدم غیر قابل اعتماد تو رو ببینه...

وسط حرفش پریدم:

- نمی‌خوام هیچ اعتراضی بشنوم!

فرزین گفت:

- اما...

با تحکم گفتم:

- همین که گفتم!

***

《سارینا》

الان یک روزه که اینجام. توی این یک روز فقط یک نفر رو دیدم اونم همون مرد هیکلی که هر روز برام غذا میاره و بدون حرف دیگه‌ای میره. هنوز نمی‌دونم قصدشون از نگه داشتن من اینجا چیه؟ چند بار به فرار فکر کردم، اما چون دستام بسته است، کاری نمی‌تونم بکنم.

امروزم اون مرد برای دادن صبحونه به اینجا اومد، اما بعد از گذاشتن صبحونه رو به من گفت:

- صبحانت رو بخور، می‌خوام ببرمت!

- کجا؟

اون مرد با پوزخند گفت:

- دیدن رئیس!

همین یک جمله کافی بود که ترس دوباره توی وجودم ریشه کنه. اخه اون چرا می‌خواد منو ببینه؟ این عوضی‌ها با من چیکار دارند؟ سوالاتی که توی سرم بود باعث می‌شد می‌شد اذیت بشم برای همین نفس عمیقی کشیدم و بعد از توکل بر خدا با خیال راحت به رفتن اون مرد نگاه کردم.

بعد از خوردن صبحانم اون مرد با دو مرد دیگه وارد اتاق شدن و منو به سمت ماشین BMWمشکی بردند. دو مرد هیکلی عقب و من وسط  و یکی از مرداها جلو نشستند. با حرکت ماشین یکی از مردهایی که کنار من توی ماشین نشسته بود، چشم بندی به دستم داد:

- اینو بزار روی چشمات.

اون قدر این جمله رو با تحکم گفت که جرئت مخالفت نداشتم.

بعد از چند ساعت ماشین وایساد و من با کمک اون دو مرد از ماشین پیاده شدم. هنوز چشم بند جلوی صورتم بود. با ایستادن اون سه تا منم ایستادم، یکی از اونا گفت:

- چشم بندت رو بردار. با برداشتن چشم بند، نور خورشید به شدت به چشمام خورد. برای چند لحظه دوباره چشمام رو بستم. وقتی خواستم دوباره چشمام رو باز کنم، دستم رو بالای سرم گرفتم تا از تابش نور خورشید به چشمام جلوگیری کنم. وقتی اطراف رو نگاه کردم متوجه چند مرد هیکلی شدم که دور تا دور ویلای چوبی وایساده بود و نگهبانی می‌دادند. اون سه نفر منو به داخل خونه هول دادند. اون قدر ترسیده بودم که کلا درد مچ پام رو از یاد برده بودم، اما هنوزم به سختی راه می‌رفتم.

وقتی وارد اتاق شدم متوجه چهار مرد شدم. یکی از اونا که لبخند به لب داشت، موهای بور و چشمای سبزی داشت. قد متوسط و هیکل ورزشکار. دومی با کمی اخم با فاصله زیادی از من وایساده بود و داشت سرتاپامو برانداز می‌کرد. موهای قهوای و چشم‌های عسلی و قد بلند و هیکل درشتی داشت. نفر سوم به دیوار تکیه داده بود. پوست سفید و چشمای ابی و موهای خرمایی داشت. قدش از اون سه نفر دیگه کوتاه‌تر بود و هیکل معمولی‌تری داشت، اما صورتش به شدت بامزه بود. نفر آخر پشت به من و رو به پنجره ایستاده بود. هیکلش از اون سه‌تای دیگه ورزیده‌تر بود. موهای مشکی داشت، اما چون پشتش به من بود نتونستم صورتشو ببینم.

اونی که لبخند به لب داشت به سمت من اومد:

- سلام من سامم، از آشنایی باهات خوشبختم.

صورت مهربون و لبخند گرمی داشت. منم به تبعیت از اون لبخند زدم:

- سلام منم سارینام.

با این حرفم اون مرده که پشتش به من بود به سمت من برگشت، با دیدنش خشکم زد. چشمای مشکی و پوست سبزه و بینی قلمی داشت. صورتش به شدت اخمو و مردونه بود.

با پوزخند مسخره‌ای رو به سام گفت:

- مطمئنی این ( با دستش به من اشاره کرد) می‌تونه کمکمون کنه؟

@Damon.S_E @Dark deram @Crystal. @Delito @golpar @Gisoo_f @sara.s312 @Sara @Healer @hasti.khajeh @ببعی معتاد3 @Roshana

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
  • لایک 25
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  پنجم

اون‌قدر این جمله رو با تمسخر گفت که بدون توجه به موقعیتم داد زدم:

- چیه فکر کردی خودت همه چی تمومی که این طوری با من حرف می‌زنی...

بعد مثل خودش با دست به هر چهارتاشون اشاره کردم و ادامه دادم:

- شما فقط یک مشت قاتلین. دست جوونای مردم مواد می‌دین و اونارو بدبخت می‌کنین.  شما همتون کثافتین!

- با تموم شدن جمله‌ام دستم رو جلوی دهنم گرفتم انگار تازه فهمیدم چی گفتم. با قیافه متعجب اون سه تا و قیافه برزخی اون گودزیلا نگاه کردم. شنیده بودم بعضی مواقع آدم‌ها برای دفاع از جونشون مسخره‌ترین راه ممکن رو استفاده می‌کنند و منم همین کار رو کردم.

دستگیره در رو که تا اون موقع به کمکش روی پام وایساده بودم رو گرفتم و در رو باز کردم. به سرعت از ویلا رفتم بیرون. بی‌هدف فقط داشتم می‌دویدم.  با وجود درد شدید پام بازم سرعتم زیاد بود، به چند تا از محافظا تنه زدم و سرعتم رو بیشتر کردم تا اونا نتونن بهم برسن. برا خودمم عجیب بود این قدرت رو از کجا گیر آورده بودم، اما یک چیزی رو واضح می‌دونستم، اونم این‌که نمی‌خوام بمیرم.

 با سرعت می‌دویدم حتی به پشت سرم هم نگاه نکردم. دیگه چیزی نمونده بود که به جنگل برسم که بازوم محکم گرفته شد و من به عقب برگشتم. با دیدن قیافه سرخ از خشمش، مرگ رو جلوی چشمام دیدم. اسلحش رو در آورد و روی سر من گذاشت. چشمام رو بستم تا خودم رو آماده مرگ کنم.

بعد از چند لحظه چشمام رو باز کردم. سام اسلحه رو گرفته بود و با داد گفت:

- چیکار می‌کنی آرتین، دیونه شدی؟

اون پسره که فهمیدم اسمش آرتین با نعره گفت:

- تو دخالت نکن سام!

به اون دونفر دیگه نگاه کردم که هر دو خیلی بی خیال به ما نگاه می‌کردن، انگار یک نمایش کاملا تکراری در حال پخش بود. بقیه افرادشون هم پشت سرشون با اسلحه وایساده بودن. فهمیدم اینجا تنها کسی که نمی‌خواد من بمیرم سام، برای همین با چشمای ملتمس بهش نگاه کردم.

سام با دیدن چشمام کلافه گفت:

- ببرینش توی ویلا.

دوتا از اون هیکلی‌ها اومدن و منو پرت کردن توی ویلا و در و محکم به هم زدن. به مچ پام نگاه کردم، واقعا خیلی بد کبود شده بود، حتی دیگه برای ثانیه‌ای نمی‌تونستم تکونش بدم. خواستم از جام بلند شم که حس کردم درد پام صد برابر شد و بعد دیگه چیزی نفهمیدم.

***

《آرتین》

سام با عصبانیت گفت:

- چته دیونه؟! چرا بدون فکر عمل می‌کنی؟

با خشم فریاد زدم:

- می‌خواستی وایسم همین طوری بهمون توهین کنه؟

سام دستی توی صورتش کشید:

- آرتین لطفا خونسرد باش، ما همه این مدت منتظر این لحظه بودیم.

فرزین پرید وسط حرفامون:

- منم میگم حق با سامِ، این دختر خیلی به دردمون می‌خوره، تا حالا دختری به شجاعت اون ندیده بودم. بنظر منم ارزش ریسک کردن داره. ما می‌تونیم آموزشش بدیم.

خودمم با حرفاشون موافق بودم چون تا حالا دختری نبود که جرئت کنه با من این‌طوری حرف بزنه. اولش فکر کردم نمی‌دونه ما کی هستیم، اما بعدش از حرفاش فهمیدم می‌دونه، ولی ترسی نداره. این بهترین ویژگیش بود. رو به اون سه تا گفتم:

- قبول می‌کنم که باهامون کار کنه!

فرزین و سام لبخند رضایت بخشی زدن، اما کیارش همچنان بی تفاوت وایساده بود.

بعد از این که کامل حرفامون رو زدیم به سمت ویلا رفتیم. با باز کردن در ویلا متوجه سارینا شدم که وسط ویلا از حال رفته بود. سام با سرعت به سمتش رفت و اسمش رو صدا می‌زد، اما سارینا انگار کملا بیهوش بود. برگشتم و رو به نگهبان ها گفتم:

- ماشین  رو حاضر کنید.

 بعدش به سام گفتم:

- باید ببریمش بیمارستان.

***

《سارینا》

وقتی چشمام رو باز کردم، نور سفیدی به چشمام خورد که مجبور شدم دوباره به سرعت چشمام رو ببندم. بعد از چند لحظه آروم چشمام رو باز کردم و وقتی چشمم به نور عادت کرد، تونستم اطرافم رو ببینم. سام بالای سرم بود. و اون دوتای دیگه پشتش بودن. با چشم دنبال آرتین گشتم که دیدم توی درگاه وایساده و داره خیره نگام می‌کنه. سام با صدای ذوق زده گفت:

- سارینا بالاخره به هوش اومدی؟! حالت خوبه؟

اصلا متوجه نمی‌شدم که سام چطور مافیایی که این‌قدر مهربونه. اولش فکر می‌کردم قصدی داره، اما وقتی به صورت مهربونش نگاه می‌کنم هر چی فکر بد توی سرم دارم، ناخودآگاه از بین میره.

منم لبخند مهربونی تحویلش دادم:

- بله ممنون خوبم!

با اومدن پرستار داخل اتاق ساکت شدیم. پرستار سرمم رو از دستم در آورد و گفت:

- مچ پات در رفته بود، دکتر جاش انداخت. اون موقع تازه متوجه مچ پام شدم باند سفیدی دورش بود. پرستار لبخندی زد و ادامه داد:

- یک هفته دیگه می‌تونی باند رو باز کنی.

خواست از در بره بیرون که فکری به سرم زد. اگه اینجا می‌گفتم که منو دزدیدن، حتما کمکم می‌کردن. رو به پرستار:

- ببخشید...

اما قبل از این‌که جملم رو ادامه بدم، نگاهم به صورت اخموی آرتین افتاد، فهمیدم می‌دونه می‌خوام چیکار کنم، چون داشت با چشماش برام خط و نشون می‌کشید. با این‌که می‌دونستم همه تحدیداش الکیه و اینجا نمی‌تونه کاری بکنه، اما هنوزم ازش می‌ترسیدم برا همین رو به پرستار ادامه دادم:

- من کی مرخص میشم؟

پرستارم با لحن مهربونی گفت:

- همین الان مرخص شدی، فقط زیاد به پات فشار نیار.  

بعدشم بدون گفتن حرف دیگه‌ای از اتاق خارج شد.

سام رو به من با لحن مهربونی گفت:

- میرم کارای ترخیصتو انجام بدم.

بعد از رفتن سام از روی تختم بلند شدم و دستی به شالم کشیدم و بدون توجه به اونا از اتاق خارج شدم. مچ پام هنوزم کمی درد می‌کرد و نمی‌تونستم باهاش درست راه برم، اما بازم نمی‌خواستم از اون سه تا کمک بگیرم، برای همین دستم رو به دیوار گرفتم و به سمت در خروجی بیمارستان رفتم. اون سه تام بی صدا پشت سر من می‌اومدن. یک لحظه نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و داشتم با مخ می‌خوردم زمین که یکی دستم رو گرفت و منو به سمت خودش کشوند. چون انتظار این کارو نداشتم افتادم توی بغل آرتین. اون قدر عطر تلخش دلنشین بود که کلا فراموش کردم کجام، بعد از چند ثانیه با پوزخند گفت:

- جات راحته؟

ناخودآگاه اخمام و توی هم کشیدم و هلش دادم:

- ولم کن! چطور جرئت می‌کنی بهم دست بزنی!

اونم با همون پوزخند مسخرش ادامه داد:

- نه که تو هم خیلی بدت اومد؟

اون قدر از این حرفش عصبانی شدم که هجوم آوردن! خون رو به صورتم احساس کردم. می‌خواستم جوابشو بدم که صدای سام مانعم شد:

- خب دیگه بهتره سریع‌تر بریم. بعد دستشو به سمت من گرفت:

- بزار کمکت کنم!

منم دستش رو گرفتم و بهش تکیه دادم. برای خودمم عجیب بود که چرا این‌قدر با سام راحت بودم، درست مثل برادر نداشتم می‌مونه.

بعد از خارج شدن از بیمارستان به سمت فراری مشکی رفتن و سوار شدن.

 @Omaay @Otayehs @Nilay07 @niloofar.h @Noora @DrHESS8 @نوازش @FATEMEH_96 @fatemeh @[email protected]  @melcmy @mah86 @mahdiye11 @hadis.pnh @NAEIMEH_S @سوگند @آئیـSHMAـا @Bhreh_rah @Atlas _sa @Fateme Cha @Elistar1213 @شقایق.نیکنام @بوقلمون @im._baran @im._byta

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
  • لایک 30
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

بعد از یک ساعت به یک عمارت سفید خیلی زیبا رسیدیم. اطراف عمارت کلی نگهبان و محافظ ایساده بودند. یکی از اون‌ها در حیاط رو باز کرد و آرتین ماشینش رو  داخل حیاط پارک کرد. بعد از پیاده شدن از ماشین به کمک سام به سمت عمارت رفتیم. با وارد شدن به خونه دهنم از تعجب باز مونده بود. یك پذیرایی با مبل‌های آبی و پرده‌هایی به همون رنگ. دو طرف خونه پله‌های چوبی زیبایی قرار داشت، سمت راست خونه آشپزخونه بزرگی بود که همه وسایلش سفید و مشکی بود و یک زن مسن در آن کار می‌کرد. انتهای پذیرایی شیشه‌های بزرگی بود که حیاط   پشتی    خونه از اونجا دیده می‌شد. توی حیاط یک استخر و شش تا صندلی صورتی و  سفید با میز سفیدی به چشم می‌خورد. ماشین‌های مدل بالایی توی حیاط پارک بودند. سمت چپ خونه‌ی راهرویی  بود که نمی‌دونستم انتهاش به کجا می‌رسه.

با کمک سام روی یکی از مبل‌های  تک نفره نشستم و منتظر شدم تا حرف بزنند. اون چهارتا هم   روی مبل های روبه‌روی من نشستند، اما حرفی نزدند. ده دقیقه گذشت، اما اونا هنوز ساکت بودند. آخرش کلافه شدم و با لحنی که کلافگی توش موج می‌زد گفتم:

- نمی‌خواید بگید با من چی کار دارید؟

اونا هم  انگار منتظر شنیدن همین جمله بودن.

سام گفت:

- ما می‌خوایم یک معامله باهات بکنیم!

تعجب کردم:

- معامله؟

اونم بدون توجه به لحن متعجب من ادامه داد:

- ازت می‌خوایم به عنوان جاسوس برامون مدارک جمع کنی.

_ و اگه قبول نکنم؟

این بار آرتین جواب داد:

- اون وقت خودت و کسانی که برات عزیزن، می‌میرن!

با وحشت زل زدم بهش، مطمئنا برای اون کاری نداشت که همه ی  عزیزامو بکشه. یک لحظه چهره سامیار جلوی چشمام نقش بست. اون هنوز خیلی بچه بود که بخواد این اتفاق براش بیوفته. اگه فقط خودمو تهدید کرده بود، مشکلی نداشتم، اما الان! نه اصلا نمی‌تونم بزارم همچین اتفاقی براشون بیفته، اونم به خاطر من!

اما نباید خودمو می‌باختم برای همین گفتم:

- یک کمی بیشتر توضیح بدین!

آرتین انگار متوجه شد که قبول کردم برای همین با لهن بیخیالی در حالی که داشت می‌رفت سمت پله‌ها گفت:

- همه جزئیاتو سام برات توضیح میده.

اون قدر از این رفتارش حرص خوردم که می‌خواستم پاشم هر چی از دهنم در میاد بهش بگم، اما قبل از این‌که من چیزی بهش بگم از پله‌ها بالا رفت.

با صدای سام به سمتش برگشتم:

- بیا با بقیه آشنات کنم!

بعد به سمت اون پسر چشم آبیه رفت و رو به من گفت:

- فرزین مسئول کارای کامپیوتری و هکر گروه.

دستمو به سمتش دراز کردمو گفتم:

- خوشبختم!

اونم از سر ناچاری باهام دست داد:

- همچنین!

بعدم به سمت پله‌ها رفت.

سام به اون چشم قهوه‌ای اشاره کرد:

- ایشونم کیارش. محافظ شخصی آرتین.

با لبخند دستمو به سمتش دراز کردم:

- سلام از...

قبل از این‌که ادامه حرفمو بزنم، بی توجه به من به سمت در خروجی رفت.

- وا این چرا این طوری بود؟

سام گفت:

- کیارش کلا اخلاقش همین طوری خشکه، معمولا با کسی خیلی صمیمی نمیشه.

در جواب حرفش فقط سر تکون دادم.

بعد با صدای بلندی گفت:

- زهرا خانم، علی آقا!

بعد از چند لحظه همون زن مسن با یک مرد مسن جلوی من ایستاده بودند. سام به من اشاره کرد:

- ایشون از این به بعد خانم این خونه هستند.

بعد به اون زن مسن اشاره کرد:

- ایشون زهرا خانم مسدخم خونه هستن و ایشون( به مرد کنار زهرا خانم اشاره کرد) همسر زهرا خانم و باغبان خونه هستن.

رو به اون دو نفر ادامه داد:

- برین سر کارتون.

وقتی اون دونفر رفتند، سام با لبخند دستشو به سمت من دراز کرد:

- منم سام مشاور و وکیل رئیسم.

خنده‌ای کردمو بهش دست دادم.

_حالا دقیقا چرا منو اینجا نگه داشتین.

سام گفت:

- همون طوری که گفتم تو باید برای ما جاسوسی کنی...

حرفشو قطع کردم:

- اخه چرا من، هر کسی می‌تونه این کار رو بکنه!

سام با تکون سر حرفمو تایید کرد:

- آره هر کسی می‌تونه، ولی هر کسی ارزش ریسک نداره.

- یعنی چی؟

- ببین هر دختری می‌تونه برای ما جاسوسی کنه، اما ما فقط باید شخص قابل اعتمادی رو برای این کار پیدا می‌کردیم.

- اونوقت من چجوری قابل اعتمادم؟

سام لحنش کمی مردد شد:

- ببین آرتین نمی‌خواست که من اینارو بهت بگم، اما فکر کنم بهتره بدونی.

بعد به صندلی‌های توی حیاط اشاره کرد: 

- لطفا برو اونجا بشین تا من بیام!

@mahdiye11 @Mahfam @melcmy @Nasim.M @NAEIMEH_S @Fateme Cha @S.u @Damon.S_E @im._byta @-Atria- @-Aryan @im._baran @Elistar1213 @Cruell @Omaay @Atlas _sa @afsoon @15Bita @Kimiy_mw77 @Hasti.abdoshahirad @Mahdis @Ghazal @Gisoo_f @-Madi- @زری بانو  

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 25
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

بعد از چند دقیقه سام با چند تا کاغذ به ستم اومد. کاغذها رو به سمتم گرفت و  روی صندلی مقابل من نشست. بعد زهرا خانم رو صدا کرد و روبه من گفت:

- چی می‌خوری؟

-  قهوه!

رو به زهرا خانم  گفت:

- دوتا قهوه!

زهرا خانم گفت:

- چشم آقا!

بعد از رفتن زهرا خانم سام رو به من ادامه داد:

- این حرفایی که الان می‌خوام بزنم، باید بین خودمون بمونه!

- باشه، نگران نباش.

زهرا خانم دوباره با دوتا فنجون قهوه برگشت. وقتی زهرا خانم  رفت سام ادامه داد:

- ده سال پیش؛ مافیای بندر بشدت قدرتمند شده بود، برای همین پلیس یک سری مامور انتخاب کرد که به گروه ما نفوذ کنن و باند مارو دستگیر کنن. پدر تو سگرد فرید زند، سرگرد پرونده ما بود. شش تا پسر به دستور اون وارد گروه ما شدن. ما فهمیدیم که اونا نفوذی هستن، برای همین تصمیم گرفتیم باهاشون همکاری کنیم.

- اما مگه اونا برای دستگیری شما نیومدن.

سام پوزخند زد:

- نه اونا برای دستگیری عموی آرتین اومدن. اون مدارکی که دستتِ  همه چیز رو با جزئیات توضیح میده.

با تعجب بهش نگاه کردم. سام وقتی تعجب منو دید:

- ببین اگه گروه ما رو مثل یک هرم در نظر بگیری، راس هرم عموی آرتین و رئیس اصلی ماست. همون کسی که تو باید ازش اطلاعات جمع کنی.

 بعد از اون آرتین و بعد از آرتین هم ما سه تا اصلی ترینترین افراد گروهیم، اما از اونجایی که عموی آرتین هیچ کاری رو خودش انجام نمیده، ما هیچ مدرکی ازش نداریم!

یك نفس عمیق کشید بعد ادامه داد:

- همون طوری که گفتم، وقتی تصمیم گرفتیم باهاشون همکاری کنیم اونام به پدرت اطلاع دادن. پدرتم موتوقفت کرد. خلاصه ما به مدت دو سال با هم کار می‌کردیم تا این‌که یک روز خبر مرگ پدرت بهمون رسید. وقتی بیشتر تحقیق کردیم.

زیر چشمی نگاهی به من کرد و ادامه داد:

- وقتی بیشتر تحقیق کردیم فهمیدیم کار خسرو عموی آرتین بود. انگار متوجه شده بود که پدرت نفوذی، فرستاده توی گروه و داره در موردش تحقیق می‌کنه، برای همین یک روز دستور میده ترمز ماشین پدرت رو دستکاری کنن. اون شش تا هم می‌ندازه توی یک ساختمون و آتیششون می‌زنه.

دیگه هیچی نمی‌شنیدم، لبای سام همش باز و بسته می‌شد، اما من نمی‌فهمیدم چی داره میگه. فقط یک جمله مدام توی سرم تکرار می‌شد: "دستور میده ترمز ماشین پدرتو دستکاری کنن" یعنی پدر و مادر من به خاطر یک تصادف نمرده بودن. یعنی اونارو به قتل رسونده بودن...

حس می‌کردم دارم خفه میشم. محکم به گلوم چنگ می‌زدم و اشکام بی‌وقفه روی گونم می‌ریختن. سام با دیدن حالم سریع به سمتم اومد و منو در آغوش گرفت. بعد از چند دقیقه حالم بهتر شد، از بغل سام اومدم بیرون که اونم لیوان آب قندی به سمتم گرفت. بعد از خوردن آب قند حس می‌کردم حالم خیلی بهتره شده. رو به سام با صدایی که انگار از ته چاه شنیده می‌شد گفتم:

- حالا دقیقا می‌خواین من براتون چی کار کنم؟

سام با شنیدن حرفم لبخند مهربونی زد:

- ما می‌خوایم تورو آموزش بدیم تا بتونی اعتماد خسرو و دست راستشو جلب کنی، بعد اسنادی که ما می‌گیم رو برامون پیدا کنی.

- مگه اونا منو نمی‌شناسن؟

- نگران نباش، ما برات هویت جعلی می‌سازیم و آموزش‌های لازم رو هم بهت میدیم. کاری می‌کنیم که یک جاسوس حرفه‌ای بشی.

بعد به مچ پام اشاره کرد:

- البته بعد از این‌که کاملا خوب شدی!

- شما بازم دارین با پلیس همکاری می‌کنین؟

- نه از ماجرای پدرت به بعد، پلیسا تصمیم گرفتن به خاطر نبودن مدرک پرورنده رو ببندن، اما اگه ما بتونیم مدارکی که می‌خوایم رو بدست بیاریم، پرونده دوباره به جریان میوفته.

بعد از پایان حرفاش از جاش بلند شد و دستشو به سمت من دراز کرد:

- بقیه کارا رو خودم انجام میدم. فقط تو باید زود خوب بشی تا ما بتونیم نقشمونو شروع کنیم.

منم با لبخند دستشو گرفتم و با هم به سمت طبقه بالا رفتیم. طبقه بالای پذیرایی با مبلای قهوه‌ای و سه  تا اتاق بود. انتهای پذیرایی سمت راست یک راه پله مارپیچ با پله‌های فلزی بود. وقتی از اون پله‌ها بالا رفتیم، دو تا اتاق خواب رو به رو هم دیدم. سام به سمت اتاق سمت چپی رفت:

- این اتاق مال تو. اون اتاق ( با دست به اتاق روبه‌رو اشاره کرد) مال آرتین. اتاق من دقیقا زیر اتاق تو و اتاق فرزین و کیارش مثل من طبقه پایین. اگه به چیزی نیاز داشتی، می‌تونی بهم بگی.

ازش تشکر کردم. خواست بره پایی که صداش زدم:

- سام!

-  بله؟

- خیلی ازت ممنونم، تو مثل برادر نداشتم می‌مونی.

سام لبخند گرمی تحویلم داد:

- خواهش میکنم.

بعد از رفتن سام، رفتم توی اتاق. یک اتاق با ست سفید و طلایی. تخت بزرگی وسط اتاق قرار داشت و میز آرایشی سمت چپ اتاق بود. کمد بزرگی سمت راست اتاق بود، یک در کنار کمد بود که وقتی بازش کروم فهمیدم حمومه. وقتی در کمدو باز کردم با لباسای شیک خوش رنگی مواجه شدم که در سایزهای مختلف توی کمد اویزون شده بود‌. بعد از دید زدن کامل اتاق، به سمت تخت رفتم و خودمو روش پرت کردم. به خودم گفتم:

- فردا حتما باید به ماهک و عمم  زنگ بزنم.

بعد دوبار یاد اتفاقات امروز افتادم و مدارکی که جلوم بود رو برداشتم و مشغول نگاه کردن بهشون شدم. همه چیز همون طوری بود که سام گفته بود باتمام جزئیات، قطره اشکی از گوشه چشمم چکید  که  سریع با پشت دست پاکش کردم:

- قوی باش دختر. تو باید قوی باشی تا بتونی انتقام پدر و مادرتو بگیری. بعد کاغذها رو روی میز آرایش گذاشتم  و  از زور خستگی نفهمیدم کی خوابم برد.

@amitis98ia @melcmy  @bita.mn @Atlas _sa @dinaamiri. @hasti.khajeh @Hasti.abdoshahirad @sara.s312 @Masi.fardi     @NAEIMEH_S @N.a25 @Bhreh_rah @Snowrita @Fardis @Gisoo_f @Zeinab1384 @آیلار مومنی @im._baran @Imaryam @im._byta 

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 27
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

تصمیم گرفتم قبل از این‎كه صبحونه بخورم، یک  دوش بگیرم. بعد از این‌که از حموم اومدم بیرون یک لباس صورتی مخملی با شلوار سفید پوشیدم. موهامم بافتم و یک شال سفید سرم کردم.

 وقتی رسیدم پایین کسی توی پذیرایی نبود، برای همین رفتم سمت آشپزخونه. زهرا خانم با دیدنم به سمتم اومد:

- چیزی نیاز دارید خانم؟

- بقیه کجان؟

- همه توی سالن غذا خوری هستند. ( بعد با دست به راه رو روبه‌رو اشاره کرد)

- ممنونم!

وقتی از راه رو عبور کردم یک سالن بزرگ با صندلی‎های ابی و میز سفید دیدم، هر چهارتاشون پشت میز نشسته بودن. با صدای من همشون به سمتم برگشتند:

- صبح بخیر!

سام جوابمو با لبخد داد، اما آرتین فقط سر تکون داد. فرزین و کیارش اصلا جوابم رو ندادن. با حرص یکی از صندلی‌ها رو کشیدم و نشستم پشت میز.

سام گفت:

- پات بهتره؟

- اره خوبم.

بعد از پنج دقیقه همشون از سر میز بلند شدن و بدون خداحافظی از خونه زدن بیرون. داشتم دیوونه می‌شدم طوری رفتار می‌کردن که انگار اصلا من تو خونه نیستم.

تصمیم داشتم شب برم پیش آرتین و باهاش در مورد تماس با ماهک و عمم صحبت کنم.

***

«آرتین»

وقتی به شرکت رسیدم، یک جلسه مهم داشتم. بعد از تموم شدن جلسم داشتم توی اتاقم استراحت می‌کرد که تلفن اتاق زنگ خورد:

- بله؟

منشی گفت:

- ببخشید آقا، یک تماس فوری از آقای مهرگان بزرگ دارید‌.

با شنیدن اسم عموم ناخودآگاه اخمام اومد توی هم:

- وصلش کن.

وقتی منشی تماسو وصل کرد، صدای شاد عمو خسرو تو گوشی پیچید:

- سلام بر برادر زداه بی‌معرفت من، حالت چطوره؟!

خیلی جدی جوابشو دادم:

- سلام عمو جانم. ممنون خوبم!

- مثل همیشه جدی جواب میدی! کارای شرکت خوب پیش میره؟

می‌دونستم منظورش از کارای شرکت در اصل جنساشه.

- بله عمو جان خوبه!

- می‌دونستم. يك خبر خوب برات دارم.

- چیشده؟

- من دارم برمیگردم ایران.

با شنیدن این جمله خشک زد. نکنه چیزی فهمیده که داره با سرعت میاد. با صدایی که سعی می‌کردم کاملا عادی باشه گفتم:

- چه خوب، کی میاین؟

- یک ماه دیگه میام، این دفعه یکسال می‌مونم.

- خوبه!

- راستی بهراد یک مهمونی برام گرفته حتما باید بیاین.

با شنیدن این حرف دستام رو مشت کردم. یک ماه زمان کمی واسه آموزشش دادن سارینا بود. با این حال گفتم:

- بله حتما میایم.

بعد از این‌که تماس رو قطع کردم، سرمو به پشت صندلی تیکه دادم. یكهو در به شدت باز شد و فرزین شاد و شنگول اومد تو.

با اخم رو بهش گفتم:

- چته سرتو انداختی اومدی تو؟ مگه نگفتم قبل از اومدن در بزن.

در و بست و اومد کنار من وایساد:

- اخماتو وا کن، الان سنگ کوب می‌کنم!

- فرزین بیخیال شو،  حوصلتو ندارم.

- باز چیشده؟

- خسرو داره یک ماه دیگه میاد ایران.

فرزین سریع جدی شد:

- نکنه چیزی فهمیده؟

- نه لحنش کاملا عادی بود. احتمالا فقط می‌خواد یک معامله جدید انجام بده.

- خوب تو چرا غم زده شدی؟

یک دونه زدم پس کلش:

- اخه خنگ، مگه قرار نبود ما سارینا رو آموزشش بدیم.

فرزین با لودگی تمام گفت:

- خوب!

- خوب که خوب، تو این یکماه چجوری آمادش کنیم!

- نگران نباش من فکر می‌کنم می‌تونه خیلی سریع همه چیو یاد بگیره. اصلا خودمون بهش آموزش میدیم، چطوره؟

کمی فکر کردم. حق با فرزین بود، اگه خودمون بهش آموزش می‌دادیم حتما یك شانسی بود.

_ باشه. فقط به سام بگو هر چه سریع‌تر همه چیزو آماده کنه.

بعد از گفتن حرفام از شرکت خارج شدم و مستقیم به سمت خونه حرکت کردم.

@Nasim.M @Masi.fardi @masoo @mahdiye11 @سوگند @_Zeynab @_NAJIW80_ @Aryana @Asma,N @im._byta @im._baran @N.a25 @زری بانو @Iparmidw @banouyehshab @Bhreh_rah @هانی پری @Noora @Red_girll @Redgirl

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 25
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

داشتم می‌رفتم توی اتاقم که سارینا یكهو جلوم ظاهر شد. با لحن جدی ازش پرسیدم:

- چی می‌خوای؟

با حرص دندوناشو روی هم فشار داد:

- اول سلام. دوم ازت یک درخواستی دارم.

بعد با لحن مظلومی  ادامه داد:

- می‌خوام خانوادم رو ببینم.

- امکان نداره.

- چرا؟

- چون من میگم.

- تو کی هستی که من باید به حرفات گوش کنم؟

فاصله بینمون رو پر کردم و روبه‌روش وایسادم. زل زدم توی چشماش و با تحکم گفتم:

- من از این به بعد رئیستم.

با این حرفم با عصبانیت بهم توپید:

- تو رئیس من نیستی.

شونه‌ای بالا انداختم:

- هر طور دوست داری فکر کن.

بعد از گفتن این حرفم بدون این‌که منتظر جوابش بشم، رفتم توی اتاق و درو بستم.

***

«سارینا»

امروز بالاخره باند پام رو باز کردم. از وقتی که با آرتینم دعوا کردم، کلا سعی کردم کمتر ببینمش. اون سه تام کلا خونه نیستن هر موقع هم ازشون می‌پرسیدم آرتین با بیقدی می‌گفت:

- اونا کلی کار دارن که باید بهش رسیدگی کنن.

امروز قرار بود سام به دیدنم بیاد. توی حیاط نشسته بود که سام هم از راه رسید.

با لبخند گفتم:

- سلام.

اونم متقابلا لبخند زد:

- سلام خانم خبری ازتون نبود!

- من که بودم، شما سرتون شلوغ بود، وقت برای ما نداشتین.

سام دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد:

- باشه بابا بخشید.

بعد با دستش به مچ پام اشاره کرد:

- حالت چطوره؟

- از احوال پرسی‌های شما.

- ای بابا تو هم ول کن نیستی.

خنده‌ای کردم. سام هم با لبخند به من نگاه می‌کرد. بعد انگار چیزی یادش اومده باشه، دستشو به پیشونیش زد و گفت:

- ای بابا دختر دیدی داشت یادم می‌رفت. الان بود که آرتین منو بکشه.

با لحن جدی ادامه داد:

- خسرو داره سه هفته دیگه بر میگرده و ما فقط سه هفته وقت داریم که تورو آماده کنیم.

با شنیدن این جمله رسما خشکم زد و چند حس هم‌زمان به سمتم هجوم آوردن، ترس و اضطراب و نفرت.

سام مدارکی به سمتم گرفت:

- اینا شناسنامه و مدارک جدیدتن.

با لحن متعجبی گفتم:

- مدارک جدید؟!

- ببین سارینا درسته که اون صورت پدرتو ندیده، اما در هر صورت اطلاعاتی در موردش داره. برای همین ما تصمیم گرفتیم برای تو يك هویت جدید بسازیم. تو الان سارینا همتی هستی. پدرت وقتی هفت ساله بودی مرده و تو بعد از اون با مادرت و ناپدریت زندگی می‌کردی. به خاطر اذیت‌های ناپدریت وقتی هجده سالت بوده از خونه فرار می‌کنی و به باند ما میای. از اون به بعد اینجا کار می‌کنی تا این‌که بالاخره من از کارت خوشم میاد و تو رو به آرتین معرفی می‌کنم.

بعد از پایان حرفاش یک نفس عمیق کشید و ادامه داد:

- سوالی داری؟

- اگه اون در مورد من تحقیق کنه می‌فهمه هویت واقعی من چیه؟

- نه چون این هویت کاملا واقعیه.

- چی؟!

- ببین ما یک نفر به این اسمو با این گذشته توی باندمون داشتیم که با یکمی پول تونستیم باهاش راه بیایم، فقط مونده بود عکست که اونم خودم درست کردم.

درسته که هویت جعلیه، اما برای ی انسان واقعی با همین گذشتست.

- حالا من به چه عنوانی میام توی گروه؟

- تو به عنوان مسئول خرید و فروش به گروه اومدی، هر چند که قبل از این من این‌کارو می‌کردم، اما الان دیگه کارتو.

- حالا دقیقا باید چی کار کنم؟

- باید اسناد معاملات رو پیدا کنی و مدارک مربوط به ما رو از بین ببری. از فردا آموزشت شروع میشه. فرزین بهت کار با دوربین و شنود یاد میده. کیارش دفاع شخصی یاد میده و آرتین هم کار با اسلحه.

با قیافه کاملا متعجب پرسیدم:

- آرتین می‌خواد بهم کار با اسلحه یاد بده؟

سام با دیدن قیافه من زد زیر خنده. وقتی یک دل سیرخندید گفت:

- وای دختر از دست تو، مگه یاد دادن تیراندازی این‌قدر تعجب داره!

دیدم حق با اونه برای همین منم خندیدم. بعد از این‌که سام کاملا همه چیزو به من توضیح داد و چند تا تذکر بهم داد، گفت:

- خب پاشو برو که امروز مارو حسابی خسته کردی.

از جام پاشدم تا به اتاقم برم، اما ناگهان یاد عموم و ماهک افتادم. روبه‌روی سام وایسادم و با مظلوم ترین لحن ممکن گفتم:

- میشه به عموم و دوستم زنگ بزنم، حتما تا الان کلی نگرانگم شدن.

سام با دیدن قیافه مظلوم من لبخند مهربونی زد:

- باشه سعی میکنم تا شب یک کاری برات بکنم.

ازش تشکر کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم. با خودم فکر کردم که سام چقدر مهربونه البته برعکس آرتین.

@Fateme Cha @Farinaz @-Atria-@-Ghazal-  @-Madi- @nina4011 @-Nightmare @_Zeynab @Atlas _sa @Damon.S_E @15Bita @im._byta @Melika @[email protected] @melika_sh  @NAEIMEH_S @Omaay @Otayehs

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 28
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 ماهک دروغ بگم، اما حق با سام بود برای همین موبایل رو از سام گرفتم:

- باشه!

اول شماره ماهکو گرفتم بعد از سه بوق جواب داد:

- سلام.

- سلام ماهک!

- سارینا تویی؟ کجایی دختر؟ حالت خوبه؟

- اره خودمم. حالم خوبه. ببین سارینا من از بیمارستان انتقالی گرفتم، تصمیم گرفتم یک مدت تنها باشم.

- سارینا دیونه شدی دختر؟! تو که اهل این کارا نبودی. تازه ما توی این چند روزه کلی دنبالت گشتیم، حتی به پلیس هم خبر دادیم. همه کلی نگرانت بودن.

- می‌دونم. ماهک من خیلی متاستفم، اما قول میدم وقتی دوباره دیدمت همه چیو برات توضیح بدم.

ماهک با لحن ناامیدی گفت:

- باشه. پس مراقب خودت باش!

- به عمم هم چیزی گفتین؟

- نه دلم نیومد اونو نگران کنم.

- باشه ممنونم. خداحافظ!

- خداحافظ

بعد از پایان تماسم با ماهک شماره عمم رو گرفتم:

- سلام!

- سلام. سارینا تویی؟

خنده‌ای کردم:

- بله عمه لیلا منم.

عمه هم با صدایی که شادی توش موج می‌زد ادامه داد:

- دخترم خوبی؟ چرا تلفنتو جواب نمی‌دادی؟ کلی نگرانت شدم.

با صدای پر بغض گفتم:

- عمه لیلا خیلی دلم براتون تنگ شده...

عمه لیلا با صدای نگران حرفمو قطع کرد:

- دخترم چرا گریه می‌کنی؟ اتفاقی افتاده؟

سعی کردم بغضمو مخفی کنم:

- نه عمه جون چیزی نیست. عمو حسین و سامیار چطورن؟

- اونام خوبن. مطمئنی چیزی نشده؟

- بله خوبم، فقط دلم براتون تنگ شده بود.

- باشه دخترم حسین صدام می‌کنه، من باید برم.

با این‌که دلم نمی‌خواست باهاش خداحافظی کنم، اما با بی میلی گفت:

- باشه. مراقب خودتون باشین!

- تو هم همین طور. خداحافظ!

وقتی صحبتم تموم شد، گوشی رو به سمت سام گرفتم. تمام مدت صحبتم زیر چشمی حواسش بهم بود.

سام گفت:

- تموم شد؟

- آره ممنونم.

وقتی می‌خواست از در بره بیرون صداش زدم، منتظر  به من خیره شد.

- آرتین چرا می‌خواد عموی خودشو لو بده؟

سام با بیخیالی شونه بالا انداخت:

- نمی‌دونم.

زیر لب گفتم:

- حتما به خاطر ثروت.

سام با شنیدن حرفم با خشم به سمتم اومد:

- آرتین همچین آدمی نیست.

بعد با تهدید انگشتشو جلوم تکون داد:

- دفعه دیگه حق نداری در موردش اینطوری حرف بزنی. فهمیدی؟

با تعجب فقط سر تکون دادم. سام هم بدون حرف دیگه‌ای از اتاق خارج شد. با خودم گفتم:

- همشون دیونن.

بیخیال به  سمت تختم رفتم و خودمو روش پرت کردم و بدون فکر به چیز دیگه‌ای خوابم برد.

@fatemeh @_Ghazal @Damon.S_E @-Tehyan- @thezeynaw @Venus_m @sara.s312 @شقایق.نیکنام @Healer @Atlas _sa @im._byta @Iparmidw @سوگند  @im._Atria @NAEIMEH_S @N.a25

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 23
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

صبح با صدای سام از خواب بیدار شدم:

- سارینا بیدار شو دختر! آرتین نیم ساعته منتظرته. سارینا، سارینا!

با بیحالی چشمامو باز کردم و به سام که بالا سرم وایساده بود نگاه کردم:

- ساعت چنده؟

- صبحت بخیر خانم!

با بی حوصلگی گفتم:

- سام حوصلتو ندارم فقط بگو ساعت چنده؟

سام به حالت تسلیم دستاشو بالا گرفت:

- باشه بابا ببخشید. ساعت هفت!

چشمام گرد شد:

- این وقت صبح برای چی منو بیدار کردی؟

سام تک خنده‌ای کرد:

- دختر مثل این‌که یادت رفته قرار بود از امروز تمرینتو شروع کنی.

با یاد آوری تمریناتم، سریع از روی تخت پریدم:

- پس چرا زودتر بیدارم نکردی؟

سام با تعجب بهم نگاه کرد:

- وا، تا الان که داشتی منو می‌کشتی که چرا بیدارت کردم، حالا میگی چرا زودتر بیدارت نکردم؟

وقت بحث کردن با سامو نداشتم، برای همین همون طوری که به بیرون از اتاق هلش می‌دادم با خنده گفتم:

- می‌دونم، اما حوصله سر و کله زدن با اون رئیس اخموتو ندارم. تو هم لطفا برو تا من بتونم سریع تر حاضر بشم.

وقتی سامو از اتاق بیرون کردم با سرعت به سمت دستشویی رفتم. بعد از اتمام کارم روبه‌روی کمدم وایسادم و یک مانتوی آبی اسمونی با شلوار همرنگش و یک شال سفید برداشتم و پوشیدم. کتونی‌های سفیدمم پوشیدم و فقط یک برق لب زدم و بدون خوردن صبحونه به سرعت از خونه زدم بیرون.

وقتی به حیاط رسیدم آرتینو دیدم که با همون جذبه همیشگیش به فراری مشکیش تکیه داده. یک تیشرت مشکی جذب پوشیده بود که عضلاتشو بیشتر نشون می‌داد،  یک شلوار مشکی هم پوشیده بود و یک عینک آفتابی هم روی سرش گذاشته بود. واقعا خوشتیپ شده بود. با دیدن من با لحن کنایه آمیزی گفت:

- چه عجله‌ای بود، استراحت می‌کردین!

مثل خودش با لحن کنایه آمیزی گفتم:

- اخه نزاشتین بخوابم، مزاحمم شدین!

- نه خوشم اومد. اول صبحی سه متر زبون داری!

- چیه؟ می‌خوای کوتاش کنی؟ زحمت نکش نمی‌تونی.

با حرص دندوناشو روی هم فشار داد:

- حیف که فعلا کارم بهت گیره وگرنه...

- وگرنه چی؟ می‌خوای منو بکشی؟

دستاشو مشت کرد و بدون حرف دیگه‌ای وارد ماشین شد و درو محکم بهم زد.

خوشحال از این‌که تونسته بودم حرصش بدم، سوار ماشین شدم. هنوز کامل درو نبسته بودم که پاشو محکم روی پدال فشار داد.

با ترس خودمو به صندلی فشار می‌دادم و محکم درو نگه داشته بود که باز نشه. اشک‌هام به سرعت روی گونم می‌ریختن. با صدایی که به خاطرترس و گریه می‌لرزید گفتم:

- خ... خواهش می‌کنم ارومتر برو.

اما انگار صدامو نشید. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم برای همین با جیغ گفتم:

- آروم برو!

یكهو ماشین به سرعت ترمز کرد. آرتین برگشت و با دیدن من کلافه دستی تو صورتش کشید:

- باشه آروم میرم!

 حتی به خاطر اشتباهش عذر خواهی نکرد. درو باز و بسته کردم و کمر بندمو زدمو اشک‌هامو با سرعت پاک کردم. بعد از تصادفی که هشت سال پیش  برام اتفاق افتاده بود، خیلی از سرعت بالا می‌ترسیدم. تا رسیدن به مقصد دیگه حرفی نزدیم.

 

***

«آرتین»

در صندوقو باز کردم که صدای سارینا رو از پشت سرم شنیدم:

- اینا چیه؟

با پوزخند به اسلحه‌ها و بعدش به سارینا نگاه کردم:

- گل رز. می خواستم سورپرایزت کنم برات گل خریدم.

 -  هه بامزه خندیدیم. جدی پرسیدما!

- منم جدی گفتم.

با حرص پاشو روی زمین کوبید و معترضانه بهم نگاه کرد.

- قراره کار با اسلحه یاد بگیری، اما قبلش باید اسماشونو بلد باشی.

بعد به یکی از تفنگا اشاره کردم:

- گلارک ۱۹، برتا ۹۲، یوزپلنگ آمریکایی، اسپرینگ فیلد، سیگ ساور.

بعد رو به سارینا ادامه دادم:

- اینا همشون کلت بودن، حالا بریم سراغ هفت تیر. روگر، روسی، اسمیس اند وسن، کلت فایتون.

- چرا این همه اسلحه دارین؟ یعنی با همش کار می‌کنید؟

- نه. قاچاق میکنیم. تو قراره مسئول قرار دادها باشی باید در مورد اجناس بدونی. توی گروه هر خوبه اسلحه خواست خودشو داره، تو هم می‌تونی یکی از اینا رو انتخاب کنی.

- من اونو می‌خوام.

بعد با دست به برتا ۹۲ اشاره کرد.

- اون نه اسمش برتا. اسلحه دقیق و سبکیه.

- خوشگله.

با تاسف سرمو تکون دادم که ادامه داد:  

- خوب راست میگم دیگه. هم خودش شیکه، هم اسمش.

اسلحرو برداشتم و در صندوقو بستم. به سارینا اشاره کردم که دنبالم بیاد، وقتی به هدف‌ها رسیدیم وایسادم و رو به سارینا گفتم:

- اون بطری‌ها اهداف تمرینتند...

وسط حرفم اومد:

- یعنی می‌خوای توی این بیابون تمرین کنیم؟

با اخم گفتم:

- دیگه وسط حرفم نپر، بعدشم توقع داری سالن تمرین داشته باشیم؟!

چهرش کاملا معلولی و بیخیال بود. بدون توجه به سارینا اسلحرو توی دستم جا به جا کردم و شروع به آموزش کردم:

اولین چیزی که توی تیر اندازی باید بدونی، این‌که حالتت موقع گرفتن اسلحه خیلی مهمه. دوم سعی کن وقتی می‌خوای شلیک کنی، نفس نکشی. سوم این‌که اگه لحظه‌ای تردید کنی یا دستت بلرزه کارت تمومه، پس خوب حواستو جمع کن.

وقتی می‌خوای شلیک کنی با چشمات دقیق و کامل مختصات هدف رو پیدا کن، بعدش اونو هدف بگیر. اول ماشرو خلاص کن، بعدش ماشرو بکش و در آخر شلیک کن.

وقتی داشتم براش توضیح می‌دادم تک- تک حرکاتم رو زیر نظر داشت و معلوم بود که داره با دقت گوش می‌کنه. اسلحرو به سمتش گرفتم:

- بگیر و شلیک کن.

@فاطمه شبان @دخترخورشید   @آیلار مومنی @Delito @عسل ابراهیمی @Nasim.M @Azin18 @melcmy @Noora @mobina.rezaei   @MOBINA.H @SaNiA18 @S.malkzad @mahdiye11 @-Madi- @-ℳAhsA- @Bhreh_rah @Nilay07 @Fateme Cha @15Bita @هانی پری  @زری بانو @DrHESS8 @Dr.Angel @-alAO_O-  @-Ghazal- @_NAJIW80_  

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 24
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

سارینا

وقتی آرتین اسلحه رو به سمتم گرفت، کمی مردد بودم، اما بالاخره گرفتمش. اسلحه سبکی و راحتی بود، اما هنوزم کمی تردید داشتم. اسلحرو کمی توی دستم جا به جا کردم و طبق گفته‌های آرتین عمل کردم، اما تیرم به هدف نخورد.

رو به آرتین با ناامیدی گفتم:

- پس چرا نخورد؟

بی توجه به من پشتم وایساد و دستاشو از دو طرف بدنم آورد جلو و اسلحرو توی دستم جا به جا کرد و سعی کرد ژست وایسادنم رو تغییر بده. وقتی شلیک کردم تیرم به هدف خورد برای همین با خوشحالی برگشتم که آرتینو توی یک سانتی خودم دیدم. تازه متوجه موقعیتم شدم، داغ کرده بودم. آرتینم مدام نفس عمیق می‌کشید و قفسه سینش بالا و پایین می‌شد. یكهو با سرعت برگشت و به طرف ماشین رفت و در همون حالت داد زد:

- داره دیرم میشه، باید بریم.

با خودم گفتم:

- وا این چش بود؟! وضعیتش خیلی بده.

یکی توی سرم گفت:

- نکه خودت اوضاعت عالیه!

یك‌دونه محکم زدم توی سرم و به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.

***

پشت پنجره نشسته بودم و داشتم بیرونو تماشا می‌کردم. می‌دونستم امروز هیچ کدومشون تا شب نمیان خونه، برای همین تصمیم داشتم برم ماهکو ببینم، اما نمی‌دونستم با محافظا چی کار کنم. به سقف نگاه کردم. مطمئنا اونا اجازه نمی‌دانن من از خونه برم بیرون.

یكهو یک فکری به سرم زد. با شوق دستامو بهم کوبیدمو لبخند موذیانه‌ای زدم.

رفتم توی آشپزخونه و زهرا خانم رو مشغول کار دیدم. با صدای بلندی سلام که سه متر از جاش پرید و با لرز گفت:

- وای مادر می‌خوای منو سکته بدی؟

لبخند مهربونی به روش زدم:

- نگین اینطوری. انشالا ۱۲۰ ساله بشین.

- چیزی نیاز دارید؟

- اِ با من راحت باشین. نمی‌خواد رسمی حرف بزنین.

- اما...

- اما نداره دیگه. منم اینطوری راحت ترم.

- باشه دخترم. چیزی نیاز داری؟

- میشه یکمی از اون شیرینی‌های خونگی بهم بدی؟

با مهربونی لبخند زد:

- آره مادر. بشین برات بیارم.

با لبخند سرمو تکون دادم:

- ممنون.

زهرا خانم پشتشو به من کرد تا چند تا شیرینی از خوی یخچال برام بیارم. منم از فرصت استفاده کردم و کبریتی که روی اپن بود رو برداشتم. زهرا خانم با بشقاب شیرینی‌ها به سمتم اومد و شیرینی‌ها رو به دستم داد: بیا مادر. بخور نوش جونت.

- ممنون.

با سرعت از پله‌ها بالا رفتم و خودمو توی اتاقم انداختم. شیرینی‌ها گوشه‌ای  گذاشتم و  کاغذ  ی  از داخل  کشو برداشتم. به سمت کمدم رفتم و یک ماتنوی سفید تا روی زانو و یک شال و شلوار مشکی پوشیدم. کتونی‌های سفیدمم پام کردم و یک رژ صورتی کم‌رنگ به لبام زدم.

کاغد و با کبریت آتیش زدم و به سمت سنسور آتش نشانی گرفتم، با این کارم سنسورها شروع کردن به آژیر کشیدن. با جیغ از اتاقم خارج شدم و به سمت حیط رفتم، وقتی به نگهبانا رسیدم جیغ زدم:

- کمک کنید. آتیش...

زهرا خام هم هول شده بود و مدام دور خودش می‌چرخید. همه نگهبانا با هم حرف می‌زدن و سراسیمه دور خودشون می‌گشتن. بدون این‌که کسی متوجهم بشه به سمت در خروجی رفتم و برای اولین تاکسی دست تکون دادم و سوار شدم. به پشت سرم نگاه کردم، اما کسی نبود. راننده تاکسی از توی آیینه نیم نگاهی به من انداخت:

- کجا برم خانم؟

به پیرمرد جلوم نگاه کردم و بیخیال آدرس رو گفتم. تا رسیدن به مقصد سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم.

@-Ghazal- @_Ghazal @_Mahta_

@_NAJIW80_ @_Zeynab @-Madi-  

@-ℳAhsA- @-Tehyan- @-فرهان- @..Pegah.. @Aramesh @15Bita @Aramis.R_U @Aryana @Asal Akbari @Asma,N @Atlas _sa @Azin18 @Venus_m @banouyehshab @Banoo.Alashi @Bhreh_rah

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پنج طبقه بود. توی پارکینگ خونه پر  بود از ماشینای مختلف.  وقتی از آسانسور اومدم بیرون، ماهک خودشو محکم انداخت توی بغلم و با هق- هق گفت:

- دختر تو که منو سکته دادی! کجا بودی؟ نمیگی من می‌میرم از نگرانی؟     اگه اتفاقی برات می افتاد من چی کار می‌کردم؟ اگه...

- اه، ماهک بسه دیگه. بریم تو همه چیز رو برات تعریف می‌کنم.

از توی بغلم اومد بیرون و با لحن طلبکارانه‌ای گفت:

- اصلا تقصیر منه که نگران تو شدم.

بعدشم با دلخوری روشو برگردوند و رفت داخل. دنبالش رفتم و با لحن پشیمونی گفتم:

- باشه. ببخشید من اشتباه کردم خوبه؟

- خیله خوب حالا بگو کجا بودی؟

می‌خواستم تمام ماجرا رو برای ماهک تعریف کنم، اما نگران بودم که باعث به خطر انداختن جونش بشم، ولی بازم به کسی نیاز داشتم تا در مورد مرگ پدر و مادرم و اتفاقات اخیر باهاش حرف بزنم. تا همین الانشم کلی ریسک کردم تا بتونم ماهک رو ببینم. با خودم گفتم:

- هر چه بادا باد!

تمام ماجرا رو برای ماهک تعریف کردم. اونم در تمام مدت منو بغل کرده بود و باهام هم‌دردی می‌کرد. وقتی گفتم می خوام انتقام پدر و مادرم بگیرم، منو از خودش جدا کرد و با نگرانی نگام کرد:

- سارینا این چیزایی که میگی شوخی بردار نیست. لطفا بیخیال شو.

اشکامو پاک کردم:

- ماهک من نمی‌تونم دست روی دست بزارم!

- چطوری می‌تونی به آرتین اعتماد کنی؟ مگه نمیگی خسرو عموشه؟

- اره اما...

ماهک با لحن ملتمسی گفت:

- اما نداره دیگه. لطفا بیخیالش شو.

اون که نمی‌دونست من برای نجات جون عزیزانم مجبورم که این‌کارو بکنم.

- ماهک من تصمیمم گرفتم. لطفا سعی نکن منو از تصمیمم برگردونی.

ماهک سر تکون داد:

- باشه. فقط من هنوزم راضی نیستم، اما انگار کاری از دستم بر نمیاد. یادت نره که هر موقع احتیاج به کمک داشتی می‌تونی به من بگی.

با لبخند سرمو تکون دادم. خوشحال بودم که ماهک به جای برگردوندن من از تصمیمم می‌خواد بهم کمک کنه تا به خواستم برسم.

***

«آرتین»

توی دفترم داشتم استراحت می‌کردم که تلفنم زنگ خورد:

- بله؟

صدای سام نگران توی گوشی پیچید:

- سلام. آرتین یک اتفاقی افتاده.

- چی شده؟

سام مردد ادامه داد:

- سارینا، راستش!

با عصبانیت گفتم:

- چی شده؟

- سارینا فرار کرده.

با شنیدن این حرف سام اون قدر سریع از جام بلند شدم که صندلیم افتاد. با مشت روی میز کوبیدم:

- منتظر باشید تا من بیام.

بدون حرف دیگه‌ای گوشی رو قطع کردم و به سرعت از شرکت زدم بیرون.

@_Ghazal @_Mahta_  @_Zeynab @-Madi-  @-ℳAhsA- @-Tehyan- @-فرهان- @..Pegah.. @15Bita @Aramesh @Aramis.R_U @Ariana @Asal Akbari @Asma,N  @Atlas _sa @Azin18  @Banoo.Alashi @Bhreh_rah

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

وقتی به خونه رسیدم سام و کیارش و فرزین جلوی در وایساده بودن. جلوشون وایسادم و با خشم غریدم: درست توصیح بدین ببینم چی شده؟

وقتی سام تمام ماجرا رو تعریف کرد. نمی‌دونستم بخندم یا عصباني باشم. عصبانی از این‌که محافظا به این راحتی گول خوردن، اما ایده مسخره سارینا برای فرار از خونه باعث خندم می‌شد. با این حال لبخندم رو خوردم و با تحکم گفتم:

- همتون دنبال سارینا بگردین تا زمانی که پیداش نکردین هیچ خوبه هیچ کاری نمی‌کنه. فهمیدین؟

هر سه تاشون با هم گفتم:

- بله.

***

«سارینا»

با صدای ماهک از خواب بیدار شدم:

- سارینا، سارینا پاشو!

چشمامو باز کردمو با بی حالی گفتم:

- چیشده؟

ماهک نگران گفت:

- چند نفر پایین وایسادن. میگن با تو کار دارند.

به سمت پنجره رفتم:

- کجان؟

ماهک با دست به جلوی در پارکینگ اشاره کرد:

- اونجان.

دو مرد هیکلی با فرزین جلوی در پارکینگ وایساده بود.

ماهک با لهنی که ترس توش کاملا مشخص بود ادامه داد:

- می‌شناسیشون؟!

با لکنت جوابشو دادم:

- آ..آره.

با سرعت به سمت لباسام رفتم و از روی تخت برشون داشتم.

وقتی خواستم از در برم بیرون ماهک جلومو گرفت:

- صبر کن. هنوزم می‌تونی فرار کنی.

ماهک رو در آغوش گرفتم:

- من از اولشم می‌دونستم که اینجوری میشه. اگه نرم اونا تو رو می‌کشن.

ماهک در حالی که صداش از گریه می‌لرزید با لهن معترضانه‌ای گفت:

- تو نباید به خاطر من خودتو فدا کنی. لطفا بیخیال این نقشه بشو.

از خودم جداش کردم:

- ماهک با دقت گوش کن. اصلا به پلیس چیزی نمیگی. اگه بتونم بازم بهت زنگ می‌زنم، اما تو اصلا دنبالم نگرد. مراقب خودت باش.

بعد از این‌که با ماهک خداحافظی کردم وارد آسانسور شدم. با این‌که از اولش فکر اینجا رو می‌کردم، اما بازم می‌ترسیدم. با استرس از آسانسور خارج شدم و در پارکینگ رو باز کردم.

فرزین با دیدنم لبخند پیروزمندانه‌ای زد:

- می‌دونستم باید اینجا باشی.

بیخیال به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. اونام سوار شدن و به سمت خونه حرکت کردیم.

به ساعت ماشین نگاه کردم، شش بود. کمی به جلو خم شدم: می‌خواین با من چی کار کنین؟

فرزین پوزخندی زد:

- حدس زدنش خیلی سخت نیست.

با این حرفش تمام افکار منفی به سمتم اومد، اما با تکون دادم سرم اونا رو پس زدم و تا رسیدن به قصد با سکوت به بیرون نگاه کردم.

@bita.mn @Damon.S_E @Delito @DrHESS8 @FAR_AX @N.a25   @NAEIMEH_S  @Fardis @Fateme Cha @fatemeh @Fati zarei @Fatiw chegini @haniye_sh @hany.rS @Healer @im._neurotic @im._Brainless @Imaryam @Iparmidw @LioOla @F. Naseri @mahdiye11 @mahshidasdy @Mahfam

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 22
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

وقتی ماشین ایستاد. با تعجب اطرافم رو نگاه کردم یک انبار متروکه وسط یک بیابون:

- اینجا کجاست؟

فرزین بدون این‌که جوابمو بده از ماشین پیاده شد. یکی از اون دوتا مرد در سمت منو باز کرد:

- بیا پایین.

از ماشین پیاده شدم و پشت سر فرزین حرکت کردم. فرزین در ساختمونو باز کرد و به من اشاره کرد تا برم داخل. وقتی رفتم داخل فرزین درو پشت سرم بست؛ با دست به در کوبیدم و داد زدم:

- چی کار می‌کنی دیونه؟!

فرزین از پشت سر داد زد:

- اونجا می‌مونی تا یادت بمونه خودسر کاری نکنی.

با دست به در کوبیدم:

- بزار بیام بیرون!

وقتی دیدم صدایی نمیاد، متوجه شدم دارم الکی تلاش می‌کنم برای همین با پا به  در کوبیدم، لعنتی!

به اطرافم نگاه کردم، چند تا صندلی اطراف انبار بود. کل انبار پر از خاک بود. روی یکی از صندلی‌ها نشستم و به این فکر کردم که می‌خوان با من چیکار کنن؟ اگه می‌خواستن منو بکشن تا الان حتما این‌کار و کرده بودن، شایدم می‌خوان زجر بدند.

با این فکر لرزی به بدنم افتاد، نه اگه می‌خواستن منو زجر بدن، روش‌های بدتری بود. احتمالا فقط می‌خوان منو بترسونه. با این فکر پوزخندی زدم و با خودم گفتم:

- کور خوندید، شما هنوز نمی‌دونید با کی طرفین.

هوا کاملا تاریک شده، اما هنوز کسی نیومده. کلافه نگاهی به اطرافم کردم و از جام بلند شدم. به سمت در رفتم و محکم با مشت بهش کوبیدم:

- کسی اونجاست؟

ایندفعه داد زدم:

- فرزین منو بیار بیرون.

یكهو در با شدت باز شد و من به عقب پرت شدم. آرتین با قیافه‌ای عصبی وارد اتاق شد:

- چته؟

از جام بلند شدم:

- برای چی منو آوردین اینجا؟ باهام چی کار دارین؟ چرا...

آرتین کلافه دستشو به معنی سکوت جلوی صورتم گرفت:

- ساکت باش. چرا فرار کردی؟

بعد با پوزخند ادامه داد:

- فکر کردی من نمی‌تونم پیدات کنم؟

- من فرار نکردم، فقط رفتم به دوستم سر بزنم. من اگه می‌خواستم فرار کنم، باید می‌رفتم جایی که تو نتونی منو پیدا کنی.

- تو هر جایی که بری من می‌تونم پیدات کنم.

زیر لب گفتم:

- می‌دونم!

- حالا از کجا بدونم تو یا اون دوستت جاسوسی ما رو نکردین پیش پلیس یا عموم نرفتین؟

با جدیت گفتم:

- من چیزی به قاتل پدر و مادرم نمیگم و اگه پیش پلیس رفته بودم تو تا الان حتما فهمیده بودی.

توی این مدت متوجه شدم که آرتین همه جا جاسوس داره پس حتما خبر داره که من برای چی رفتم پیش ماهک، فقط می‌خواد منو امتحان کنه.

آرتین سری تکون داد:

- پس چرا بدون محافظ رفتی؟

عصبی شدم:

- برای این‌که تو منو تو خونه حبس کردی. حتی یک گوشی هم بهم ندادی. اصلا مگه من زندانیتم؟ ها؟

انگشتمو تهدید وار جلوش تکون دادم:

- اگه به خاطر انتقام مرگ پدر و مادرم و نجات جون عزیزان نبود، اصلا باهات همکاری نمی‌کردم. پس با من مثل زندانی‌ها رفتار نکن.

آرتین پوزخندی زد:

- فکر کردی من تو رو حبس کردم؟ اون محافظا برا حفاظت از جونت هر جا میری دنبالت میان. البته اینم به پیشنهاد سام انجام  دادم که الان فهمیدم اشتباه کردم‌. اصلا مگه تو خواستی تنهایی بیرون بری؟

با تعجب زل زده بود به آرتین، یعنی اون فقط برای محافظت از من برام محافظ گذاشته؟!

با لحن متعجبی پرسیدم:

- پس اون دفعه که بهم موبایل ندادی چی؟

با لحن بیخیالی گفت:

- بهت موبایل ندادم، چون اون موقع وقتش نبود، اگه کمی صبر می‌کردی برات یک خط مطمئن پیدا می‌کردم.

بعد از گفتن این جمله به سمت در حرکت و به منم اشاره کرد که همراهش برم. وقتی از انبار بیرون رفتم، با آرتین سوار ماشین شدم.

@m.azimi @Masi.fardi @masoo @melika_sh @Melika.Y  @mob_ina @Z sadghinjad @mobina.rezaei @Mohadese.Bozorgmehr @Mr1314 @Najmeh @thezeynaw @شقایق.نیکنام @زری بانو @sara.s312 @سوگند @آیلار مومنی @فاطمه شبان @عسل ابراهیمی @Nasim.M @melcmy @Noora @SaNiA18

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

- کجا میریم؟

 کیارش نیم نگاهی به من انداخت و بی توجه به رانندگیش ادامه داد. با حرص رو ازش برگردوندم و به بیرون خیره شدم. دیروز وقتی با آرتین به خونه برگشتم برام کلی خط و نشون کشید که دفعه آخرم باشم از این کارا می‌کنم  و از این به بعد بدون اجازه اون نباید کاری بکنم. بعدشم گفت اگه به خاطر تمرینات و نقشمون نبود، عمرا می‌زاشت از اون انبار بیام بیرون.

صبحم که منو بیدار کردن و گفتن تمرین دارم. از اون موقع با کیارش توی ماشینم، اما اینم بدتر از برج زهرمار. اصلا جوابمو نمیده.

با بسته شدن در ماشین به جای خالی کیارش نگاه کردم. این کجا رفت؟! به اطرافم نگاه کردم، جلوی یک باشگاه مردونه بودیم.

کیارش جلوی در باشگاه دست به سینه وایساده بود و منو تماشا می‌کرد. پوف کلافه‌ای کشیدم و از ماشین پیاده شدم. روبه کیارش با  لحن طلبکارانه‌ای گفتم:

- چیه؟ آدم ندیدی؟

بی توجه به من در ماشینو قفل کرد و رفت داخل باشگاه.

با حرص وارد باشگاه شدم. کیارش رو به یکی از اون مردا گفت:

- همه چی ردیفه؟

مرد سری تکون داد:

- بله آقا همه سالن رو تخلیه کردم.

کیارش رو به من گفت:

- دنبالم بیا.

وارد یک سالن بزرگ شدیم. کف سالن پر بود از تشک‌های ورزشی.

- برای چی اومدیم اینجا؟!

- بايد دفاع شخصی یاد بگیری.

- جانم؟؟!

کیارش بیخیال جواب داد:

- توقع نداری که ما همیشه ازت محافظت کنیم؟

حق با کیارش بود. اگه می‌خواستم توی گروهشون کار کنم، حتما باید حتما بتونم از خودم محافظت کنم.

- قبلا ورزشی کار کردی؟

- وقتی خیلی بچه بودم، تکواندو کار می‌کردم.

- خوبه. حداقل یک کمی بلدی. برو اونجا لباساتو عوض کن.

به اتاق کوچک انتهای سالن نگاه کردم. وسایلمو برداشتم و وارد رختکن شدم. البته رختکن که چه عرض کنم. همه جا پر از بوی عرق و کثیف بود. با کلی سختی لباسامو عوض کردم. یک سویشرت ورزشی صورتی با شلوار صورتی پوشیدم و موهامم با کش گوجه‌ای بستم. وسایلمو برداشتم و از رختکن بیرون رفتم. لباسامو یک گوشه گذاشتم و به سمت کیارش رفتم. اونم لباساشو عوض کرده بود؛ یک شلوار و تیشرت ورزشی طوسی پوشیده بود.

- حاضری؟

سرمو به معنی آره تکون دادم. کیارش شروع کرد به توضیح دادن حرکات. خیلی از حرکت‌ها سخت بود، اما با چند بار تمرین می‌تونستم انجامشون بدم. وقتی حرف‌هاش تموم شد رو به من گفت:

- فهمیدی؟

با این‌که چیز زیادی دستگیرم نشده بود، اما سری به معنی آره تکون دادم.

- خوبه حالا من بهت حمله می‌کنم، تو هم از خودت دفاع کن.

واقعا نمی‌فهمیدم اینا چرا می‌خوان من عملی جلوی روشون انجام بدم. اون از آرتین، اینم از این.

با لهن کلافه‌ای گفتم:

 - حالا چه نیازی به این کارا هست، وقتی میگم فهمیدم یعنی فهمیدم!

- نه. تمرین عملی فرق داره.

دستی توی صورتم کشیدم:

- باشه.

یهو کیارش به سمت حمله کرد و منو غافلگیر کرد، منم نتونستم کاری بکنم. چند بار باهم تمرین کردیم، اما من هر دفعه شکست خوردم. فقط یک بار تونستم کیارشو غافلگیر کنم که اونم به خاطر مهارت بالاش، منو شکست داد. کل مبارزه فقط من پشت سر هم روی زمین پرت می‌شدم. دیگه واقعا خسته شده بودم و بدنم کوفته شده بود، اما نمی‌تونستم اعتراضی بکنم. تا این‌که بالاخره خودش به حرف اومد:

- برای امروز کافیه.

یک نگاه به ساعتش کرد:

- دو ساعت دیگه یک جلسه مهم دارم.

بعد رو به من ادامه داد:

- باید بریم.

اون قدر از شنیدن حرفاش خوشحال شده بودم که با سرعت لباسامو عوض کردم از رختکن بیرون اومدم.

با ذوق رو به کیارش گفت:

- بریم دیگه.

اون قدر از حرکات من تعجب کرده بود که با چشمای گرد شده و دهن باز بهم خیره شده بود. بعد از چند ثانیه دوباره به حالت عادی برگشت:

- بریم.

@Roshana @sanaz87 @sara.s312 @setare.n @Snowrita @zahra.m @آیلار مومنی @پرتوِماه @دخترسیاه @دخترخورشید @سوگند @شوکران @صباجون @زهرارمضانی @ماه تی تی @مثلِ پری @نوازش   @hany.rS @Imaryam @im._Crazy @janan @M.gh @mahdiye11 @Mahfam @masoo @MOBINA.H @Mrymwx @Melika.Y @mobina.rezaei @Mr1314 @Najmeh @mah86 @bita.mn @Fati zarei @Fatiw chegini 

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

وقتی برگشتم خونه دو ساعت استراحت کردم. به خاطر تمرینات امروزم، تمام بدنم کبود شده. رو به روی آیینه وایسادم و لباسم رو زدم بالا تا جای کبودی‌ها رو پماد بزنم که صدای دادی از پایین شنیدم. با ترس و احتیاط در اتاقمو باز کردم، صداها از طبقه پایین میومد. روی انگشت پام راه می‌رفتم تا صدای زیادی ایجاد نکنه. هر چقدر پایین‌تر می‌رفتم صداها واضح‌تر می‌شد. به طبقه‌ای که اتاقای اون سه تا بود رسیدم. صدا انگار از اتاق فرزین بود. پشت در وایسادم و به صداها گوش کردم:

- ولم کن، می‌کشمت، لعنتی!

فقط صدای داد فرزین میومد. با خودم گفتم:

- شاید یکی وارد خونه شده. خواستم برم به سام خبر بدم!

که صدای داد وحشتناک فرزین مانعم شد:

- نه!

به سرعت در اتاقو باز کردم و خودمو انداختم توی اتاق. فرزین با تعجب به من نگاه می‌کرد. با ترس و لرز گفتم:

- کجاست؟!

فرزین به حالت نامفهوم بهم نگاه کرد:

- چی کجاست؟!

- همون که داشتی باهاش دعوا می‌کردی.

بعد به کل اتاق نگاه کردم اما کسی نبود.

یكهو فرزین زد زیر خنده. چشمام گرد شده بود، این برای چی می خنده؟! با خودم گفتم:

- اینا همه دیونن. 

- بیخیال دوباره به اتاق نگاه کردم. یک تخت سمت چپ اتاق قرار داشت‌ و روبه‌روش یک کمد، یک تلویزین سمت راست بود، کنار تلویزیون یک کامپیوتر خیلی شیک قرار داشت‌، بین تخت و تلویزین هم یک در بود که احتمال می دادم سرویس بهداشتی باشه!

دوباره به فرزین نگاه  کردم که هنوز داشت می‌خندید. ایندفعه عصبانی بهش توپیدم: چرا می‌خندی؟

بین خنده گفت:

- اخه دختر کدوم دعوا، من داشتم بازی می‌کردم.

بعد به صفحه تلویزیون اشاره کرد. با دیدن X box  تازه متوجه ماجرا شدم. بدجور سوتی داده بودم. داشتم دنبال یک بهونه برای توجیح حرفام می‌گشتم که فرزین با پوزخند گفت:

- حالا نمی‌خواد زیاد به مغزت فشار بیاری.

حرصی نگاش کردم:

- تقصیر من که نگران تو شدم.

دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد:

- باشه بابا ببخشید.

بعد در حالی که به دستگاه اشاره می‌کرد گفت:

- میای یک دست بازی کنیم؟

از اون جایی که حوصلم بد جور سر رفته بود، موافقت کردم.

وقتی نشستیم، فرزین یکی از دسته‌ها رو به سمتم گرفت:

- بیا.

دسته بازی رو ازش گرفتم و مشغول بازی شدم. کمی که از بازی گذشت، فرزین در حالی که فقط به صفحه بازی نگاه می‌کرد گفت:

- تمرینات چطور پیش میره؟

با یاد آوری ضربه‌های کیارش و تیکه‌های آرتین صورتم مچاله شد:

- اصلا خوب نیست.

فرزین نیم نگاهی به من کرد و دوباره به جلوش خیره شد. در حالی که سخت مشغول بازی بود گفت:

- چطور؟!

- اون رئیس بد اخلاقت که همش به من تیکه می‌ندازه، کیارش به بهونه تمرین، صد بار منو له و لورده کرد.

با تموم شدن حرفام فرزین شروع کرد به خندیدن.

عصبی گفتم:

- کجاش خنده دار بود؟

در حالی که هنوز رگه‌های خنده توی صداش بود گفت:

- خداییش خیلی خوب توصیفشون کردیا.

با لحن ناراحتی گفتم:

- بنظرت من می‌تونم تا دو هفته دیگه همه چیزو یاد بگیرم؟

فرزین جدی شد:

- ما ازت نخواستیم در حد حرفه‌ای بشی، چون تو فقط یک عضو معمولی مافیا هستی!

- اما برای جاسوسی...

فرزین حرفمو قطع کرد:

- برای جاسوسی فقط آموزشای مبتدی کافیه، ولی مهم‌ترین چیز هوش و شجاعت. کسی که ترسو باشه نمی‌تونه در هیچ کاری موفق بشه. تازه ما هم بهت کمک می کنیم.

حرفای فرزین باعث شد دلگرمی بگیرم، اما هنوزم یکم می‌ترسیدم.

فرزین برای عوض کردن جو گفت:

- حالا اون دوتا رو بیخیال. فردا با من کلاس داری، باید خوب حواستون جمع کنی.

دستمو به حالت اطاعت کنار سرم نگه داشتم:

- بله استاد.

فرزین با خنده سرشو تکون داد. بالاخره بازیمون تموم شد. فرزین با مهارت خاصی بازی کرد و در آخر برنده شد. به ساعت اتاق نگاه کردم، شش و سي دقيقه بود‌. یادم افتاد که می‌خواستم توی پختن غذا به زهرا خانم کمک کنم. از جا بلند شدم و به سمت طبقه پایین رفتم تا به زهرا خانم کمک کنم.

@ماه تی تی @سوگند @مثلِ پری  @roya @sanaz87 @setare.n  @sara.s312 @Snowrita @zahra.m @پرتوِماه @Imaryam @Iparmidw @janan @M.gh @mahdiye11 @Mahfam @masoo @mobina.rezaei @Melika.Y

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت هجدهم

«آرتین»

بعد از ظهر وقتی به خونه رسیدم، زهرا خانم رو مشغول تمیز کردن دیدم. با دیدن من سلام کرد و مشغول کارش شد.

- سارینا کجاست؟

با این حرفم دست از کار کشید:

- سارینا خانم توی اتاقشون هستن.

بدون حرف دیگه‌ای به سمت طبقه بالا رفتم. امروز بالاخره تونستم برای سارینا یک خط مطمئن پیدا کنم. از روزی که توی انبار زندانیش کردم، دیگه ندیدمش.

جلوی در اتاق سارینا ایستادم و در زدم، اما کسی جواب نداد. چند لحظه صبر کردم و بعد وارد اتاق شدم. کسی توی اتاق نبود. گوشی رو روی میز کنار تخت گذاشتم و به داخل اتاق نگاه کردم. همه جای اتاق تمیز بود. همین طور که اتاقو نگاه می‌کردم، صدای باز شدن در حموم اومد. سارینا جلوی در وایساده بود و با تعجب به من نگاه می‌کرد.

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟!

به میز کنار تخت اشاره کردم:

- گوشی جدید برات خریدم.

- ممنون.

نگاهم روی ربدوشامبر و موهای خیسش دورگردنش بود. با دیدن نگاهم سرخ شد و سرشو انداخت پایین.

یک قدم به عقب رفت و پاش لیز خورد، به سرعت به سمتش رفتم تا جلوی لیز خوردنشون بگیرم که خودمم افتادم. صورتم به فاصله خیلی کمی مقابل صورت سارینا بود، به طوری که می‌تونستم هرم داغ نفساشو روی صورتم حس کنم. بدنم داغ شده بود و قدرت تکون خوردن نداشتم.

درد شدیدی توی شکمم حس کردم. سارینا با زانو زده بود، توی شکمم.

حرصی و با خجالت نگام کرد:

- بلند شو دیگه.

یک لگد دیگه توی شکمم زد که باعث شد از درد نیم خیز بشم. سارینا از فرصت استفاده کرد و به سرعت ازم فاصله گرفت و پشت تخت وایساد.

 با داد گفت:

- برو بیرون دیوونه.

مدام پشت سر هم فحش می‌داد. از جام بلند شدم و مثل خودش داد زدم:

- چته؟!

یکی از بالشت‌های تخت رو به سمتم پرت کرد:

- بیرون.

دستامو به حالت تسلیم بالا آوردم:

- این اخلاقت اصلا به ظاهرت نمی‌خوره.

 خواست یک بالشت دیگه به سمتم پرت کنه که سریع از اتاق خارج شدم و درو بستم. اول صدای برخورد بالش به درو بعد صدای دادشو شنیدم:

- روانی!

به سمت اتاق خودم رفتم. وقتی در اتاقو بستم، یاد سارینا افتادم.

به سمت سرویس رفتم و چند مشت آب به صورتم زدم. توی آیینه به خودم گفتم:

- چت شده پسر؟ خودتو کنترل کن.

از سرویس بیرون اومدم و روی تخت دراز کشیدم. تا می‌خواستم چشمامو ببندم صورت سارینا جلوی چشمام میومد. کلافه سوییچ ماشینمو برداشتم و از خونه زدم بیرون.

***

@Gisoo_f   @S.malkzad @-Maya- @-Madi- @masoo @hadis noor   @F. Naseri @Im_mdi @Noora @Bhreh_rah

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

«سارینا»

صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. مانتو سورمه‌ای و شلوار سورمه‌ای با شال سفید و کتونی سفیدمو پوشیدم. با خودم گفتم:

- باید حتما برم خرید.

رژ کالباسی زدم و خط چشمی دور چشمام کشیدم.

بعد از خوردن صبحانم به همراه فرزین از خونه بیرون رفتم. بعد از نیم ساعت فرزین ماشین رو جلوی یک آپارتمان نگه داشت.

با تعجب به سمتش برگشتم:

- اینجا کجاست؟!

- همونجایی که قرار بود بیام.

با تعجب به ساختمون روبه‌روم نگاه کردم، یک آپارتمان پنج طبقه معمولی بود:

- آخه اینجا...

فرزین با پوزخند گفت:

- مثل این‌که یادت رفته ما مافیاییم.

از ماشین پیاده شدم و همراه فرزین وارد ساختمون شدیم. پارکینگ نسبتا بزرگی در ساختمون بود و سمت چپ پارکینگ باغچه کوچیکی بود. وارد آسانسور شدیم، کنار هر دکمه اسم‌های مختلفی نوشته شده بود. فرزین دکمه‌ای کنارش نوشته بود: "مدیریت" رو فشار داد. آسانسور در  طبقه پنجم ایستاد و ما از آسانسور پیاده شدیم. به سمت اتاقی رفتیم که روش نوشته بود مدیریت.

یک اتاق با مبل قهوه‌ای چرمی و یک میز در انتهای سالن با چهار مبل تک نفره چرمی که مقابل میز قرار داشتند و وسایل هوشمند. با اشاره فرزین روی یک مبل تک نفره نشستم. فرزین رو به من گفت:

- چقدر بلدی با کامپیوتر کار کنی؟

- کمی.

- اول هک کردن رو یاد می‌گیری و بعدش کار با شنود و ردیاب.

- باشه.

فرزین مشغول توضیح دادن شد. بعد از حدودا سه ساعت کار پشت سر هم و آموزش من گوشیش زنگ خورد. تماس رو بر قرار کرد:

- بله؟  سلام آرتین چیشده؟! باز چرا؟

لهنش کمی عصبی انگار خبر بدی بهش داده باشن. دستی به صورتش کشید:

- مرتیکه...باشه الان راه میوفتم.

بعد از قطع کردن گوشی رو به من گفت:

- ببخشید من یک جلسه فوری دارم باید بریم.

- باشه مشکلی نیست.

بعد از این‌که سوار ماشین شدیم، کمی در سکوت گذشت تا این‌که بالاخره کلافه شدم:

- تو کار با کامپیوتر رو از کجا یاد گرفتی؟

فرزین همون طوری که حواسش به رانندگیش بود گفت:

- دانشگاه!

با تعجب گفتم:

- مگه درس خوندی؟!

- چیه به من نمیاد؟ یا این‌که چون عضو مافیای باید فقط کارای خلاف بکنم؟

- ببخشید منظوری نداشتم.

- من کامپیوتر خوندم.

- فقط تو درس خوندی؟

- نه. سام وکالت و کیارش رشته تربیت بدنی خونده  آرتین هم مدیریت خونده.

- چه جالب. اصلا فکرشم نمی‌کردم که شما همتون تحصیل کرده باشین.

فرزین سرشو تکون داد:

- ما به لطف آرتین تونستیم درس بخونیم وگرنه الان یک عضو ساده مافیا بودیم.

فرزین دیگه چیزی نگفت و منم در سکوت از پنجره ماشین به بیرون نگاه کردم.

***

@Zeinab.gholami @Nilay07 @Atlas _sa @Red_girll @_NAJIW80_ @Imaryam @-Atria- @-Ghazal- @-Tehyan-

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

«آرتین»

مضطرب در حیاط قدم می‌زدم. بعد از تماس بهراد خیلی عصبی شدم. اصلا دلم نمی‌خواست در حال حاضر اونو ببینم. حدس می‌زدم در مورد مهمونی و دلیل برگشتن عمو می‌خواد باهامون حرف بزنه. با وارد شدن ماشین فرزین به سرعت به سمتش رفتم و در رو باز کردم. رو به سارینا با لهن کاملا جدی گفتم:

- پیاده شو.

بعد از پیاده شدن سارینا خودم سوار شدم و به همراه فرزین از خونه بیرون رفتیم. فرزین توی راه مدام ازم سوال می‌پرسید اما من اصلا اعصاب جواب دادن به سوالات نداشتم. فکر دیدن بهراد بدجور اعصابمو خراب می‌کرد.

وقتی وارد شرکت شدیم رو به منشی گفتم:

- آقای برومند داخل هستن؟

منشی با دیدن من دست از کار کشید و از جاش بلند شد:

- بله.

با عجله در اتاق و باز کردم و داخل شدم. اتاق جلومون یک میز جلسه بزرگ در وسط اتاق داشت و صندلی‌هایی پشت میز گذاشته شده بود‌. کیارش و سام کنار هم سمت چپ و بهراد سمت راست نشسته بود. بهراد با دیدن ما از جاش بلند شد و با روی خوش به سمتم اومد:

- به- به. سلام آقا آرتین گل. کم پیدا شدی.

در دلم پوزخندی به لحن دوستانش زدم، اما در ظاهرم تغییری ایجاد نکردم و خیلی معمولی گفتم:

- سلام. خوش اومدی.

- مثل همیشه جدی هستی.

بیخیال روی صندلی قبلیش نشست. من و فرزین هم روی یکی از صندلی‌ها نشستیم و منتظر به بهراد نگاه کردیم، اما بهراد انگار تمایلی به حرف زدن نداشت.

- می‌شنوم.

- چیرو؟

- بهراد تو الکی نمیای اینجا. حتما دلیلی داشته که بین اون همه کار پاشدی اومدی اینجا.

- مثل همیشه باهوشی. خسرو از من خواست بیام تا بهت بگم که جریان مهمونی چیه.

قراره یک معامله خیلی پر سود توی مهمونی صورت بگیره که خسرو گفته خودشم حتما حضور داره.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- معامله قاچاق انسان.

با گفتم این حرف از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت و بی صدا مشغول تماشای بیرون شد.

با اینکه حدس می‌زدم معامله در مورد چیه، اما لازم خیلی عصبانی بودم. این کاراشون دیگه داشت روانیم می‌کرد، اما از طرفی داشتن امضا عمو روی اسناد کار ما رو راحت تر می‌کنه.

بهراد همون طوری که به بیرون خیره بود گفت:

- خسرو گفته باید حتما کمکش کنی. خودش این معامله رو انجام میده، اما چند معامله کوچیک دیگه هست که تو باید کاراشو انجام بدی.

روشو از پنجره گرفت و مستیم توی چشمام زل زد:

- امیدوارم این بارم مثل دفعه‌های قبل کارتو خوب انجام بدی.

توی دلم پوزخندی  زدم و با خودم گفتم:

- فقط صبر کن بهراد خان. ببین چقدر خوب کارمو انجام میدم.

ولی علی رغم حرفی که در دلم زدم، با لحن اطمینان بخشی رو به بهراد گفتم:

- نگران نباش‌.

بهراد سرشو به معنی تایید حرفم تکون داد و به سمت در حرکت کرد. در همون حال گفت:

- من باید برم. خیلی کار دارم. خداحافظ.

بعد از رفتن بهراد دستمو روی میز کوبیدم که باعث شد صدای بدی ایجاد کنه. سام با عصبانیت توی اتاق قدم برمی‌داشت.

فرزین از جاش بلند شد و پوزخندی زد:

- انگار عموت اصلا دست بردار نیست. هر روز بیشتر از قبل طمع کار میشه.

در جواب حرف‌های فرزین فقط اخم کمرنگی کردم و در دل به این فکر کردم که این دفعه می‌تونم با موفقیت نقشمو عملی کنم؟

@mah86 @فاطمه کیومرثی @نازی نیما @زری بانو @شقایق.نیکنام @Fateme Cha @Fardis @Nazanin @somayeh.59

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

«سارینا»

یک هفته گذشته بود و من تقریبا همه آموزش‌های لازم رو پشت سر گذاشته بودم. فقط سه روز به مهمونی مونده بود. امروز قرار بود سام بیاد و موضوع مهمی رو بهم توضیح بده.

بعد از ظهر توی اتاقم بودم که صدای در اومد:

- بفرمایید.

سام سلامی کرد و وارد اتاق شد. روبه‌روم ایساد و گفت:

- سارینا یک سری توضیحاتی باید بهت بدم.

منتظر بهش نگاه کردم که ادامه داد:

- ببین توی مافیا جز ما چهار نفر نباید به کسی اعتماد کنی. همه اول از در دوستی وارد میشن، اما بعدش می‌خوان اطلاعات کسب کنن. دوم این‌که نباید هیچ بهونه‌ای دست خسرو و شرکاش بدیم. همه اونا منتظر یک خطا از جانب آرتین و افرادش هستن تا با اون بتونن آرتین از بین ببرن. سوم ما توی روز مهمونی قراره یک معامله پر سود داشته باشیم، پس نباید اصلا کار اشتباهی بکنی...

وسط حرفش پریدم:

- چجور معامله‌ای؟!

- این دقیقا چیزیه که اومدم تا راجبش باهات صحبت کنم. اون روز که فرزین و آرتین با سرعت از خونه زدن بیرون رو یادته؟

سرمو به معنی آره تکون دادم که ادامه داد:

- اون روز بهراد که دست راست خیرو اومد و بهمون گفت که قراره معامله قاچاق داشته باشیم. ما اکثر معاملاتمون مواد و اسلحه است. البته اونام بیشتر به خارج از کشور صادر می‌کنیم و سعی می‌کنیم کمتر معامله داخلی داشته باشیم، اما...

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

- ما هر چند سال قاچاق انسان می‌کنیم. خسرو برای پول بیشتر این کار رو می‌کنه، اما چون پر خطره سعی می‌کنه کمتر انجامش بده.

حرف‌های سام برام سنگین بود، یعنی خسرو این قدر آدم حال بهم زنی بود؟ یعنی اون برای سودش زن‌ها رو می‌فروخت؟

- ببین سارینا ما دقیقا با پدرت روی همین کار می‌کردیم. خسرو اون موقع هم داشت قاچاق می‌کرد، اما پدرت می‌خواست جلوشو بگیره. خسرو در لحطه آخر فهمید و نقش و عوض کرد و اون كار رو سر پدرت آورد. حالا ما از تو می‌خوایم تو هم مثل پدرت از اون دخترای بی‌دفاع محافظت کنی. ما باید قبل از این‌که خسرو بتونه دوباره اونا رو از مدارس خارج کنه، دستشو برای پلیس رو کنیم، اما این کار خیلی از کار قبلی که ازت خواستیم خطرناک‌تره، اگه می‌خوای قبول نکنی درکت می‌کنیم.

باید چی کار می‌کردم؟ یعنی باید یک گوشه می‌شستم و نابود اون دخترای بیچاره رو تماشا می‌کردم؟‌ اصلا نمی‌تونستم همچین کار بکنم. پدرم برای نجات جون اونا زندگیشو داد، پس من باید کاری کنم که مرگش بی نتیجه نباشه.

- اون دخترا رو از کجا پیدا می‌کنن؟

- بعضی از اونا رو به بهونه کار با خودشون همراه می‌کردن و بعضیای دیگرو از گروه انتخاب می‌کنن. در کل هیچ کدوم با میل خودشون فروخته نمیشن.

دلم خیلی برای اون دخترا می‌سوخت، اما از طرفی نگران بودم که لو برم و جونمو از دست بدم. با این حال دلمو زدم به دریا و رو به سام که منتظر و مشتاق به من خیره بود گفتم:

- قبول می‌کنم. باید چی کار کنم؟

سام با شنیدن حرفم ذوق زده مشغول توضیح جزئیات شد.

@سوران @هانی پری @آیلار مومنی @Masi.fardi @Mahtab.a @Mahdieh @Mahdis @setare.n @Mah.77  @HALF DEAD

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  بیست و دوم

فردا قرار بود با ماهک برم خرید، اما باید کاری می‌کردم تا آرتین اجازه بده تنها برم. برای همین بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که بهتره براشون غذا درست کنم. آخه یک بار از زهرا خانم شنیدم که اعضا این خونه فقط موقع غذا دور هم جمع میشن. برای همین به این روش می‌تونم خودمو بهشون نزدیک‌تر کنم.

- سارینا جان اون نمک رو بده.

با صدای زهرا خانم از افکارم بیرون اومدم:

- بفرمایید.

در قابلمرو برداشتم و به سوپ شیر نگاه کردم. ظاهرش عالی شده بود. این تنها غذایی بود که می‌تونستم به بهترین شکل درستش کنم.

دوباره در قابلمه گذاشتم و به کمک زهرا خانم که داشت مرغ درست می‌کرد، رفتم.

- زهرا خانم بذارید من مرغا رو سرخ کنم.

- نه عزیزم خودم انجام میدم تو برو دسرتو درست کن.

به سمت یخچال رفتم و مواد مورد نیاز کیک شکلاتی رو از توش بیرون آوردم. از زهرا خانم شنیدم که یکی از دسرهای مورد علاقه آرتین کیک شکلاتی است. با حرص تمام کارام رو انجام می‌دادم. همه این کارا فقط به خاطر این که آقا اجازه بدن من برم بیرون. من حتی از بابامم این طوری اجازه نمی‌گرفتم که حالا مجبورم از این بگیرم.

از حموم اومدم بیرون و جلوی کمدم وایسادم. یک تونیک صورتی با شلوار سفید پوشیدم. بعد از خشک کردن موهام اونا رو دم اسبی بستم و یک تیکشو از زیر شالم انداختم بیرون.

یک شال سفیدم سرم کردم و یک رژ صورتی کمرنگ با خط چشم و رژ گونه صورتی زدم و از اتاقم خارج شدم.

ساعت نه بود. تو سالن نشسته بودم و داشتم با ماهک حرف می‌زدم که در باز شد و آقایون تشریف فرما شدند.

از ماهک خداحافظی کردم و با ی لبخند به استقبالشون رفتم.

- سلام.

همشون تعجب کرده بودن. اخه این اولین بار بود که من این طوری باهاشون حرف می‌زدم. اگه کارم بهشون گیر نبود، عمرا این طوری برخورد می‌کردم؛ اما راستش اصلا حس بدی نسبت بهشون نداشتم. با این‌که مافیا بودند، اما طی این مدت خوب از اخلاقیاتشون خبردار شده بودم. کاملا واضح بود که دلشون نمی‌خواسته اینجا باشند.

همشون خیلی معمولی جواب سلامم رو دادند. با این‌که حرصم گرفته بود، اما تسلیم نشدم. همه به سمت اتاقشون رفتند تا لباساشون رو عوض کنند. منم رفتم سر میز نشستم.

بعد از یک ربع با چهره‌های خسته وارد شدند و دور میز نشستند. زهرا خانم همه میز رو چیشده بود و داشت برای همه غذا می‌کشید که من با صدای بلند و پر ذوقی گفتم:

- سوپ شیر و دسر دستپخت منه، بخورین ببینین خوب شده یا نه؟!

فرزین با خنده گفت:

- توش سم ریختی؟

آرتین هم با پوزخند مسخره‌ای گفت:

- نیاز به سم نیست. دستپختش اون قدر بد هست که هممونو به کشتن بده.

با حرص گفتم:

- نترس کسی نمی‌تونه تو رو بکشه.

سام و فرزین با زدن زیر خنده، اما آرتین کمی اخم کرد. کیارش هم بی تفاوت مشغول کشیدن سوپ شد. همشون داشتند از سوپ تعریف می‌کردن حتی کیارش هم داشت تعریف می‌کرد، اما آرتین هنوز چیزی ازش نخورده بود.

سام در حالی که داشت قاشق سوپ رو نزدیک دهنش می‌برد گفت:

- آرتین حتما باید از این بخوری، نمی‌دونی چقدر خوش مزست!

آرتین با مرددی کمی از سوپ کشید و قاشق اول رو خورد. زیر چشمی نگاهی بهش کردم که دیدم داره با لذت همه سوپ رو می‌خوره. با خودم گفتم:

- ایول مرحله اول گرفت، حالا نوبت ضربه نهاییه.

در حالی که کمی از مرغ رو می‌خوردم رو به آرتین با لحن ملتمسی گفتم:

- میشه من فردا برم برای مهمونی لباس بخرم.

با بیخیالی شونه‌ای بالا انداخت:

- برو!

- اما بدون محافظ!

با گفتن این حرف چشماشو ریز کرد:

- امکان نداره.

- اما من که نمی‌خوام فرار کنم.

- من بهت اعتماد ندارم.

با ناامیدی سرم رو پایی انداختم که سام گفت:

- ما به جای محافظا باهات میایم، خوبه؟

با تعجب به سام نگاه کردم:

- اما من می‌خوام با دوستم برم.

- خوب اونم بیاد، اما ما هم میایم.

فرزین وارد بحث شد:

- من نمی‌تونم فردا بیام.

کیارش هم ادامه داد:

- منم همین طور.

سام رو به آرتین گفت:

- تو چی؟

- من کاری ندارم.

- پس من و آرتین باهات میایم.

- اما...

- اگه نمی‌خوای، می‌تونی با محافظا بری.

نمی‌خواستم با محافظا برم خرید، اما با اونام نمی‌تونستم برم.

اصلا دلم نمی‌خواست اونا ماهک رو ببینند، ولی می‌دونستم اگه قبول نکنم عمرا اجازه بدهند که برم پس با ناچاری قبول کردم.

***

@nina4011 @somayeh.59 @Aramis.R_U @Aramesh @arabely3344 @sara.s312 @Hani_night @hana @Asma,N

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سوم

شب به ماهک زنگ زدم و گفتم که  ماجرا چیه و بهتره که باهام نیاد؛ اما اون اصلا به حرفام توجهی نکرد و فقط گفت:

- من تو رو تنها نمی‌زارم.

می‌دونستم بحث کردن با ماهک فایده‌ای نداره برای همین بیخیال گفتم:

- باشه.

با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم. اسم ماهک روی گوشیم افتاده بود. تماس رو برقرار کردم که صدای جیغ جیغوش توی گوشی پیچید:

- کجایی؟

- سلام. منم  خوبم. ممنون از این‌که حالمو پرسیدی.

ماهک کمی آروم‌تر شد:

- سلام.

خنده‌ای کردم که ادامه داد:

- زهرمار. من یک ساعت منتظر توام.

به ساعت روی دیوار نگاه کردم. با دیدن ساعت که دوازده ظهر رو نشون می‌داد، سراسیمه از جام بلند شدم.

- ماهک من بعدا بهت زنگ می‌زنم.

بدون توجه به حرف‌های ماهک گوشی رو قطع کردم. حالمو برداشتم و با سرعت وارد حموم شدم. بعد از این‌که یک دوش گرفتم اومد بیرون و موهامو با سشوار خشک کردم. جلوی کمدم وایسادم و یک مانتوی سفید کتی و شلوار مشکی و شال مشکی پوشیدم. یک رژ کالباسی با رژ گونه صورتی و ریمل و خط چشم زدم. کتونی‌های سفیدم هم پوشیدم و از اتاقم خارج شدم. آرتین و سام روی مبل نشسته بودند و کلافه به ساعت نگاه می‌کردند.

بیخیال مشغول بررسی لباس‌هاشون شدم. آرتین یک پیرهن سورمه‌ای با شلوار هم‌رنگی پوشیده بود و عینکی به چشم زده بود. کفش‌های سورمه‌ای پوشیده بود و ساعت مشکی هم انداخته بود. سام یک پیرهن چارخونه طوسی با خط‌های قرمز کمرنگ و شلوار طوسی و کفش‌های مشکی پوشیده بود. با این‌که سام قیافه بهتری داشت، اما آرتین خوش تیپ‌تر بود.

با صدای سلام من هر دو به سمتم برگشتند. سام مثل همیشه با لبخند سلام کرد، اما آرتین با اخم گفت:

- خسته نباشی.

داشت به لباسام نگاه می‌کرد و کاملا مشخص بود که اصلا از تیپم راضی نیست. با خودم گفتم:

- بهتر که راضی نیست. اصلا به اون چه ربطی داره.

بیخیال به سمت ماشین حرکت کردم. سام از من جلو زد و در فراری آلبالوییش رو باز کرد. من عقب نشستم و سام و آرتین هم جلو نشستند. به ماهک زنگ زدم که بعد از پنج بوق جواب داد:

- بله؟

- ما راه افتادیم. احتمالا تا نیم ساعت دیگه می‌رسیم.

- چه عجب.

با لحن کلافه‌ای گفتم:

- ماهک...

- باشه بیخیال شدم.

بعد از اتمام تماسم با ماهک در سکوت به صدای پیانویی که از ضبط پخش می‌شد، گوش کردم.

جلوی در خونه ماهک وایسادیم. من بهش پیامک زدم:

- ماهک ما جلوی در خونتیم.

بعد از حدود ده دقیقه ماهک از در اومد بیرون و کنار من نشست. حالا من پشت آرتین و ماهک پشت سام نشسته بود. ماهک رو به اون دوتا سلام کوتاهی کرد. آرتین خیلی معمولی، اما سام با مهربونی جوابشو داد. توی این مدت فهمیده بودم که شخصیت آدما ربطی به موقعیتشان نداره. البته که سام توی کارش کاملا جدید خشن، اما کنار ما اینطوری نیست. با صدای ماهک از افکارم خارج شدم:

- سارینا این دیونه‌ها برای چی دنبالت اومدن؟

در تمام مدت داشت در گوشم حرف می‌زد اما صداش به قدری بلند بود که اونام بشنون.

در گوشش گفتم:

- آروم تر.

آرتین که  تمام حرفامونو شنیده بود با صدای مثلا آرومی به سام گفت:

- الکی وقتمون تلف کردیم و با اینا اومدیم.

ماهک با شنیدن این حرفش عصبانی شد:

- ما هم دعوتنامه براتون نفرستادیم.

آرتین با شنیدن حرف‌های ماهک عصبی بهش نگاهی انداخت. قیافه‌های هر دوشون وحشتناک شده بود و داشتند با چشم برای هم خط و نشون می‌کشیدند. با اشاره به سام فهموندم که یک جوری ماجرا رو جمع کنه. آرتین خواست حرفی بزنه که سام ضبط رو روشن کرد و صداشو تا آخر زیاد کرد. با روشن شدن ضبط آهنگ دلبریتو کمترش کن از شهاب مظفری پخش شد.

چیکار می‌کنی اینجوری که دیونه میشم

بیا دلبریتو یکم کمترش کن

دلم عاشق بیشتر از نذار عاشق شم

داره میره قلبم بیا باورش کن

حدی داره دل بردن واسه تو مردن

همه عالم ای وای چه بد حالم

دلم دیگه طاقت نداره

دلم بی قراره داره کم میاره

دیگه خستم از حالت چشم تو

حال ی باحال نصف کار

یک دفعه‌ای آرتین با خشونت ضبط رو خاموش کرد. نفسی از سر آسودگی کشیدم، چون صداش بیش از حد زیاد بود. سام هم در سکوت به رانندگی ادمه داد. تا رسیدن به مقصد کسی حرفی نزد.

***

@Gisoo_f @Silvermoon @Snowrita @Z sadghinjad @ZeinabHDM @فاطمه شبان @Mehri.j @Sanaz87 @thezeynaw

ویرایش شده توسط reyyan
..:: ويراستاری| reyyan ::..
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...