رفتن به مطلب

داستان کوتاه خاکستر رخسار| آیلار مومنی کاربر انجمن نودهشتیا


آیلار مومنی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام داستان:  خاکستر رخسار

نویسنده:  آیلار مومنی 

ژانر: اجتماعی _ درام 

هدف: حمایت از دختران آسیب دیده  از این گونه حوادث 

خلاصه:

داستان خاکستر رخسار، داستان درد دخترانی  سوخته‌ی سرزمین من است. درد کسانی که در گوشه‌ی اتاق خانه کز کرده و منتظر روز مرگ خود هستند. 

دخترانی از جنس سوختن، آن‌ها سوختن را از نزدیک لمس کرده‌اند؛ سوختن آرزو‌ها، سوختن رویاها و سوختن جوانی‌شان. 

مقدمه :

نه تو می مانی و نه اندوه 

و نه هیچ یک از مردم این آبادی!

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم می گذرد! 

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند،

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود

جامه اندوه مپوشان هرگز…

(سهراب سپهری)

 

صفحه نقد داستان

 

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
  • لایک 15
  • هاها 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول 

با تبسمی زیبا دستی به دوستش تکان داد و به ایستگاه اتوبوس نزدیک شد. از درب دانشگاه تا ایستگاه اتوبوس فقط چهارده قدم فاصله داشت که  فریاد   تندخو‌ی آسمان بلند شد.  صدای پرندگان غم‌خوار، ترس را بر‌ تن آدمی جاری می‌کرد. گویی  طنین  این مرغان خسته از حادثه‌‌ی شوم آینده، خبر می‌داد.  

پای در پیاده‌رو نهاد. با حسی‌ آکنده از ترس و نگرانی به محله‌ای قدیمی با ساختمان‌های پوشیده از آجر‌های سرخ‌رنگ نزدیک می‌شد. 

 بارش باران شروع شد و اشک‌ِ ابرهای مشکی پوش، صورتش را نوازش کرد. 

سعی می‌کند تند‌تر قدم بردارد و سریع‌تر به مقصد برسد. 

از ورایی دور، صدای مهیب موتور‌سواری  به گوش می‌رسید؛ اما او متوجه  بانگ رعب‌انگیز آن غول دو چرخ نبود.  

راکب موتور با صورتی پرده‌پوش در برابرش ایستاد.

موجب شد دخترک نیز  به ناگه بایستد. تپش قلبش دهانش را خشک کرده، روی برگرداند و با‌ صدای لرزان و بلندی پرسید:  «کیستی؟ چه می‌خواهی؟!» 

صدای راکب قلبش را به لرزه انداخت:

- این هم سزای نافرمانی  که با پدر کردی. 

باران شدت گرفت؛ دخترک پریشان، لب به سخن گشود که  بی‌خبر   آبی به صورتش پاشیده شد. 

قبل از پاشیده شدن، فقط توانست دستانش  را  حائل   دیدگانش قرار دهد. صدای تندخوی باد و موتور در هم پیچید. 

دخترک به دیواری تکیه داده و با دستانش صورت خود را  می‌زدود. 

حس گر گرفته‌ای از آتش، تمام اعصاب سلول‌های چهره‌اش را در یک‌آن درگیر کرد. 

گویی، تمامی رخسارش آتش گرفته بود. دختر ناله‌ای از سر تضرع، بر‌آورد که نوای آن،  آسمان ابری را لرزاند.  

 

این حس سوختن، به  ادراک خاکستر شدن پروانه‌ای می‌مانست  که پیرامون شمع، پرواز کرده، می‌سوزد و خاکستر می‌شود.

حس شاپرکی که دست از‌ حیات دو روزه‌اش کشیده و در آرزوی مرگ، دست‌و پا می‌زند.  

سایه‌ای  در شر شر باران، یارای  نوای ‌‌‌ شوربختی‌اش می‌شود. زنی با مو‌های حنایی رنگ، دستان ‌‌ بی‌پناه او را می‌فشارد.  

طنین خشن و ترسناک زن در شلوغی آذرخش باران، گم می‌شود:

 «به اورژانس زنگ بزن، سوانح سوختگی...» 

 و در  نتیجه، سیاهی مطلقی روح و جسمش را در آغوش می‌گیرد.

***

@Atlas _sa  @Bhreh_rah  @Narges.Sh  

 

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
  • لایک 10
  • هاها 1
  • غمگین 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم

تاریک، خشن و آشفته؛ همانند اقبال شومم. 

به صداها گوش فرامی‌دهم. آیا خوابم یا بیدار؟! این حس درد عمیق در  بدنم و صورتم ناشی از چیست؟

- آقای دکتر! تقریباً سه روز پیش این بیمار به مرکز مراجعه کردند، سوختگی درجهء دو.

- لطفاً در هنگام درد، مسکن مناسب رو تزریق کنید. بی‌هوشی، عمل مناسبی برای آرام کردن بیمار نیست.

- چشم آقای دکتر!

مژه برهم نهادم و چشمانم را دوباره روی هم فشردم. میدان دیدم تار بود، سفیدی بی‌قید و شرط محیط، دیدگانم را می‌آزرد. توانایی  چرخش کلامی بر زبانم را نداشتم؛ گویی حنجره‌ام همچون بمب منفجره‌ی ملتهب و لرزانی است که چندی‌ است  به غلیان افتاده است. 

دستانم را حرکت دادم. سوزش یکی از دستانم، مانع از حرکت اضافه‌ای در بدنم می‌شد. دهانم‌ به سختی باز شد و با آوای ضعیفی، درخواست آب کردم.

دخترک پرستار، متوجه باز بودن چشمانم شد و با چهره‌ای در‌هم شکسته مرا نظاره کرد. او را تار می‌دیدم با این‌حال، دختر زیبایی به نظر می‌رسید. با طنینی دلنشین پرسید:

- بالاخره هشیار شدی؟ می‌توانی سخن بگویی؟

لب‌هایم به هم دوخته شده بود و راه تنفسم به سختی گشوده شده بود. هر دمی که برمی‌آوردم، آتشی را در حنجره‌ام، شعله‌ور می‌ساخت. تمام توانم را متراکم ساختم و پرسیدم:

- من کجا هستم؟!

نجوای گلویم را فقط خودم می‌توانستم ادراک کنم. دخترک سفیدپوش بدون اعتنایی به من، از اتاق خارج شد و فقط صدای پاشنه‌ی کفش‌هایش در لاله‌ی گوشم به جای ماند.

گیج و معوج، چشمانم را به پیرامونم گرداندم. آن روز بارانی عجیب، سرزده به خاطراتم حمله کرد.

صدای مرد آشنا در گوشم پیچید: « این هم سزای نافرمانی از سخن پدر...»

روزی که گرشاسب، به طلبم آمده بود از ذهنم گذشت. خاطره‌ی آن روز، در نظرم تجلی یافت.

گرشاسب، مردی متعصب بود که با پدرم دوستی دیرینه داشت. روزی که به ستاندنم آمد، مادر بسیار حیرت‌زده شده بود؛ زیرا می‌دانست که او دو برابر من سن دارد و مناسبم نیست.

با این‌حال پدر، اصرار داشت من جواب "بله" را به وی تقدیم و سر خم کنم، دریغ از این‌که من، هنوز بیست ساله بودم و فهمی از مرد چهل و اندی ساله، با تجربه‌ی  سه ازدواج  ناموفق  را نداشتم.

آن شب، تمام جرأت خود را  بر روحم انباشته  ساخته بودم که ضرب شست راسخی به گرشاسب بنمایانم؛ تا حتی فرصت حرف‌زدن و دفاع را از او بگیرم.

به یاد سخنان مادرم در آن ظلمت افتادم که اقرار کرد:

- دخترم ما صلاح تو را می‌خواهیم. گر چه من به این وصلت، رضایتی ندارم؛ ولی حرمت پدرت واجب است. برخیز و دستی به سر و روی بکش، مهمان‌ها منتظرت هستند.

 

@Atlas _sa   @Narges.Sh  @S.malkzad  @qazale  @Talatom  @Papillon  @Paradise  @Edna_b   @M.gh  @عمو ساتی  @شوکران  @Y...asna  @Banoo.Alashi  @Venus_m  @Fateme Cha   @Maedeh  @Mobina M  @mobina84 @F. Naseri  @ayda79 

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن شب، غرق در حسرت و اندوه بودم. آیا باید از آرزوهای جوانی گذشته و به این وصلت منحوس تن می‌دادم؟

البته دختری نبودم که به این سادگی دست از آمال و اهدافش بکشد. پس رو به آسمان با خدای خود خلوت کردم:

- خودم را به تو می‌سپارم، امشب را به تو می‌سپارم پروردگارم.

سینی چای را که مادر با وسواس بسیار مهیا ساخته بود به پهلو زده و با تأنی درب چوبی قدیمی اتاقم را گشودم که صدای آزار دهنده‌ش تاب و توانم را از جانم برگرفت و داخل در ضیافت بدیُمن شدم. مرد با رویت من، زبان به چاپلوسی گشود:

- عروس خانم قدم رنجه کرده و تشریف آوردند.

سینی چای را در مقابل مهمان‌ها گذاشته و نزد مادر جای گرفتم. گوشه‌ی چشمی نظری به او انداختم.

چین و چروک صورت و سیبیل‌های کلفتش که پیچ و تاب خورده و پشت لب‌هایش جا خوش کرده بودند که حس انزجار و رخوت را در کالبدم روانه می‌ساخت.

یک‌هو چندشم شد و موهای دستم سیخ شدند. 

دست‌های پینه بسته مادر مرا گیج و منگ نموده بود  و با صدای پدر که با لحن غضب‌آلودی نامم را فرامی‌خواند مرا از پندارهای تهوع‌انگیز رهانید . 

- زهرا؟! زهرا...

هل شدم و بی اختیار سر چرخاندم. پدر با ابروهای در هم کشیده و ژست متکبرانه‌اش با لحن پر از تمسخر ادامه داد:

- کجایی دختر؟! آقا گرشاسب منت رو تخم چشم‌های ما گذاشته و حلقه آورده. بیا تا نشانت کنند تا مراسم های دیگر خیلی مانده.

با این سخن از جا برخواستم. به ناگاه انرژی جسورانه‌ای را در خود حس کردم. با ترش‌رویی و اکراه رو به گرشاسب که اکنون حیرت‌زده ابرو‌های کوتاه و پرپشتش را بالا داده بود و مرا نظاره می‌کرد گفتم:

- حیا هم چیز خوبیست. چطور می‌توانی در پی وصلت‌خواهی دختری باشی که ‌‌هم‌بازی صبیه تو بوده؟ شرم نداری؟

با فرو آمدن دست پدر روی دهانم سکوتی در میهمانی آشفته برقرار شد. صورتم به پشت  متمایل شد و حرارت خون دماغم را  بالای لبم حس کردم.

به احترام پدر خاموش شدم.  

ارتعاش تمام بدنم را در خود فروبرده و سر افکنده در جای خود نشستم. 

مادر در گوشم نجوا کرد:

- جان مادر. مخالفت نکن، خودت که می‌دانی گرشاسب روزگارمان را سیاه خواهد کرد. بله را بگو. به حرمت موی سپیدم بله بگو و خلاص. 

چشم‌های آغشته به خون و  گلگونم را بالا بردم و پر دل و جرأت‌تر از قبل ایستادم. با دیدگانی که پر از حس تنفر و کینه بود به وی چشم دوخته و مجلس را ترک کردم. 

قدم‌های مرتعش و سستم تا به اتاق رسید کالبدم را بر زمین کوبید. گویی انرژی مخفی‌ای ساتع شده و من را به قعر اتاق متروکم هل داده بود. 

بی‌اختیار اشک هایم بر روی گونه‌های سرخم رها می‌شد و کم کم آرامشی را در روحم احساس کردم. 

بعد پراکنده شدن مهمانان یک دل سیر از پدر کتک خورده  و در نهایت از دستش گریختم. 

به زیرزمین خانه پناه برده و در آهنی را قفل کردم. 

تصاحب فرزند به چه حقی؟ آیا نباید خود برای سرنوشت خود تصمیم بگیرم؟ چرا همیشه باید حرف، حرف پدر باشد؟ چرا؟! 

تا صبح در بین جانوران  زیرزمین از ترس در خود فرورفته و خاموش بودم.

که بعد چند روز، عنان از  کف داده و به پیشنهاد گرشاسب  تن دادم. 

***

@Atlas _sa @M.gh  @Maedeh  @Mobina  @Fardis  @A_N_farniya  @Aylayasini1 @Red_girll  @Edna_b  @Qazal  @Otayehs  @Paradise  @Venus_m  @Damon.S_E  @dark_silence  @rahil_ap

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« آقای قاضی، موکل من در آن شب بارانی و در راه رسیدن به خانه، تنها چند کوچه آن طرف‌تر مورد حمله قرار گرفته. ایشان صدای تهدید متهم را شنیده. آقای جمالی شما نمی‌توانید از جرمی که انجام داده‌اید فرار کنید. شما موکل من را تهدید کرده و   اسید پاشیده‌اید. انگیزه‌ی شما برای انجام این کار چه بود؟! شما چه کاره‌ی موکل من هستید؟...»

قاضی: مچکرم آقای وکیل. کافیست. حرف‌هایتان را می‌شنوم آقای جمالی.

او مثل فردی در جایگاه متهم ایستاده بود که گویی از هر گونه گناهی مُبراست. دست‌هایش را با حرکتی به دو طرف باجه‌ی جلوی خود تکیه داده و قوس کرد.

سر بالا گرفت و با شور و شعفی که در لحن  آوایش آشکار بود گفت:

- من برای چندمین بار است که این مطلب را بازگو می‌کنم. کار من نبوده است حالا چیزی هم نشده که. یکم صورتش خورده شده که توی دست دکترهای الان چیزی نیست. 

از عصبانیت سرخ شده بودم و به سختی می‌توانستم جلوی خود را گرفته و کلمه‌ای در خور او پیدا کرده و نثارش کنم. با دست‌های لرزان، پوست ناخن‌هایم را کنده و مبحوت غرور کاذبش شده بودم.

وکیلم رو به من پرسید:

- خانم زهرا سبزه‌کار! آیا حالتان برای پاسخ به پرسشی مساعد است؟

نفس‌های تندم را کنترل کرده و به آرامی لب زدم:

- بله.

ابروهای وکیل جوان در هم رفت و زیر چشمی نگاهش بین من و متهم می‌گشت که پرسید:

- شما ادعا داشتید شامگاه روز دوشنبه پنجم اردیبهشت ماه بعد از پیاده شدن از اتوبوس و پیچیدن در کوچه، این مرد به شما حمله کرده و بعد از جمله‌ی تهدید‌آمیزش ماده‌ای لزج به صورت شما پاشیده. درست است؟!

- بله.

لرزش طنین حنجره‌ام سبب شد مادر دستم را گرفته و در دست خود بفشارد. وکیلم ابرویی بالا داده و با نگاه پرسشگرانه‌ای پرسید:

- آیا روزهای قبل از آن روز، شما احساس نکردید تحت تعقیب هستید؟

سکوتی جلسه را فراگرفت. مادر در گوشم نجوا داد:

- همه چیز را بگو زهرا.

به سختی آب دهان خود را فرو برده و با چشم سالمم نگاهی به پسر گرشاسب که اکنون دربرابرم ایستاده و با مسرت به وکیل چشم دوخته بود نگاهی انداختم. هنوز سوزش گلویم باعث می‌شد تن صدایم آهسته و لرزان باشد:

- پدر این پسر خواستگار من بود. من بعد از این‌که دست رد به سینه‌اش زدم، تن به پیشنهاد ظالمانه‌اش داده و... .

نگاه شرمنده‌ی پدر در برم بود. سر افکنده با دستانم موهای سوخته‌ام را با شال پوشانده و ادامه دادم:

- من یک مدت به عنوان خدمتکار در خانه‌ی گرشاسب کار کردم. این شرط او بود تا دست از سرم بردارد. حتی با وجود تن دادن به این کار او هرگز از تصمیمش بازنگشت. این پسر خیال دارد که من باعث به هم ریختن زندگی مادرش شده ام. در حالی‌که مادرش دو سال پیش جدا شده و آن زمان من پدرش را هرگز ندیده بودم.

قاضی از زیر عینک فریم مستطیلی به وکیل و متهم می‌نگریست.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جو سنگینی در فضا حاکم شد، قاضی سری تکان داده و رو به من پرسید:

- پس شما با متهم آشنایی داشتید!؟

- بله. در حد خدمتکار خانه.

- وظیفه ی شما به عنوان خدمتکار خانه چه بود؟

- من...

چه بگویم؟ شرمم می‌شد به غریبه، حوادثی که در خانه‌ی گرشاسبِ بی همه چیز بر سرم می‌آمده  را روایت کنم. سکوت کرده بودم که گرشاسب با صورتی برافروخته ایستاد و زبان به هتاکی گشود:

- این چه مسخره بازی ایست؟ این‌جا محکمه است یا مضحکه؟ جمع کنید این مسخره‌بازی ها را. پسر من تقاص کار نکرده را پس نخواهد داد. من اجازه نخواهم داد. 

با عصبانیت، بر روی سینه‌اش کوبیده و فریاد می‌زد. 

وجودم  به علت فریاد قاضی بر سر گرشاسب مرتعش و نفس‌ها در سینه حبس شد.  

- سرباز؟! این مردک یاوه‌گو را از جلوی چشمانم دور کن. امشب در بازداشت خواهی ماند تا سزای به هم ریختن جلسه‌ی دادگاهی که من در آن قاضی هستم را بدهی.

دو سرباز لاغر و عینک به چشم به گرشاسب قوی هیکل نزدیک شدند. کشان کشان و با سر و صدای وحشتناکی او را به بازداشتگاه هدایت کردند. دختر‌های قد و نیم‌قد گرشاسب نیز همراه با وی از سالن بیرون رفتند. پسر مجرمش نیش‌خند‌زنان رو به قاضی گفت:

- چه عدالتی دارید! مرحبا! پدر من را بازداشت می‌کنید؟ کسی که باید بازداشت شود این دخترک هرزه است.

پدر خواست اعتراضی کند که دادستان  بانگی برآورد. 

- انگاری دلت می‌خواهد بر جرمهای پرونده‌ات افزوده شود. هان؟   

ابروهای کوتاه در هم رفته‌اش نشان می‌داد که روی نظم و انضباط بسیار حساس است. 

وکیل مدافع من برخواست و رو به آقای قاضی گفت:

- آقای دادستان. این واقعه تنها شاهدش خانمی است که موکل مرا به بیمارستان منتقل نموده، لطفاً از او در خواست کنید تا در جلسه‌ی بعد در دادگاه حضور یافته و شهادت دهد.

قاضی که مشغول نوشتن بود سری با آرامش تکان داده و با چکش مخصوصش بر میز ضربه‌ای زد و اعلام کرد:

- ختم جلسه.

گلویم خشک شده بود و درد در تمام پهنای صورت رنگ پریده‌ و سرخم اوج گرفت.  مقابل دادگاه، وکیل با من و مادر سخن گفت و من را به قصاص امیدوار کرد. مرد جوان و خوش هیکلی بود که هر دختری می‌توانست آرزو کند که با چنین مرد قوی و محکمی هم‌کلام شود اما نه من.

بغضی به گلویم چنگ انداخت که متوجه   نگاه ترسناک مردمی که از  پیش رویم می‌گذشتند. بالاخره بغضم شکسته شد و دست‌های نیمه سوخته‌ام را بر چهره‌ گذارده و ماتم گرفتم.

من هر روز به حال صورت زیبایی که از دست داده‌ام زار می‌زدم. کسی را مقصر نمی‌بینم و این نگاه‌ها شاید حق من باشد.  

مادر مرا تسلی  داد. خبر داشتم او نیز جگرش سوخته و وضعیتی بهتر از وضع روحی‌ای که من به آن مبتلا بودم ندارد.

گاهی شب‌ها نوای ملتمسانه ‌‌اش را از پشت در می‌شنیدم که با خداوند خلوت کرده و اشک می‌ریزد. 

حال این روزهایم اصلاً خوب نبود. هرگز فکرش را نمی‌کردم با دیدن چهره‌ی نیمه سوخته‌ی رخسارم در آینه، تحمل دیدن چهره‌ی ترسناکم را نداشته و از آن‌چه که بدان تبدیل شده بودم نفرت داشته باشم. 

@Narges.Sh @Roar @e.m @Qazal @Tannaz Zare @Lost in you  @S.u @rahil_ap  @NAEIMEH_S  @Masi.fardi @Imaryam @Otayehs @یگانه.م @عاطی

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

هر شب از  زندگی‌ام را با امید  این‌که فردا صبح بیدار نشوم چشم بر هم بسته و سپیده‌ی روز بعد با گشایش دوباره‌ی چشمانم از خدا طلب و آرزوی مرگ داشتم. 

من حتی نمی‌توانستم در آینه به خود نگاه کنم. دوباره خاطرات تلخ و شوم گذشته بر سرم آوار شد. 

بعد از ظهر روز سه شنبه بود که جلوی دانشگاه با ما‌شین شاسی بلندش منتظرم بود. با دیدنش تقریباً فهمیده بودم که برای چه این ملاقات را ترتیب داده است. 

با خود پنداشتم حتماً او آمده تا مرا قانع به این ازدواج بکند.

داخل خودروی تر و تمیزش که از پول نزول‌خوری و حرام به دست آورده بود، نشسته بودم. اعتنایی به حرف‌های صد من یک غازش نکردم.

هنوز صدایش در گوشم زنگ می‌زند:

- بیبین دختر جون! خانوم خونه  میشوی. دیگر چی می‌خواهی؟ زن دوم من هم خانه‌ است تا بچه‌هایش رو نگهداری کرده تا به تو زحمت ندهد.

چه بی‌شرمانه و گستاخانه به من زل زده بود و لاف می‌زد. با همان تن صدای جسورانه‌ام پاسخ دادم:

- می‌دانی چند سالت هست؟ می‌دانی هم‌سن پدر من هستی؟ اگر بابای من از تو پول نزول کرده به‌خاطر بدبختی و بیچارگی‌اش بود وگرنه اگر مثل تو ماهی ده درصد بهش سود می‌دادند که راننده تاکسی نمی‌شد. آقا گرشاسب همه مثل تو فکر نمی‌کنن، یکم خودت را اصلاح کن.

دستم به سمت در رفته بود که با پرخاش فریاد زد:

- ببین دختر! بلایی سرت می‌آورم که حتی هیچ‌وقت نتوانی در  آینه به خودت نگاه کنی. گم شو... 

به خانه برگشتم. هیچ حرفی از ملاقاتم به مادر بازگو نکردم. حرف‌هایش برایم آزاردهنده و رعب‌آور بود. من حتی فکرش را هم نمی‌کردم تهدیدش عملی شود.

دو روز بعد پدر مرا قانع کرد تا برای کوتاه آمدن گرشاسب، پرستار هفتمین فرزندش و خدمتکار خانه‌اش شوم. راضی به این کار نبودم با این حال تسلیم شده و این دفعه به این خدمتکاری تن دادم.

-خانم؟ خانم؟ با شما هستم! 

سر برآورده و به زن میانسالی که موهای سپیدش در زیر مقنعه پنهان شده بود نگاه انداختم. 

- بفرمایین! نوبت شما هست. 

افکار پریشانم و خاطرات آزاردهنده‌ام را واپس زده و وارد مطب خانم دکتر شدم. 

خانم دکتر برخلاف تمام افراد این شهر لعنتی با دیدن ماسک و عینک دودی بزرگم هیچ تعجب نکرد.

از پشت میز کارش برخاست و با لبخند کوتاهی مرا با نام کوچکم صدا زد:

- سلام زهرا جان خوش آمدی. 

روی صندلی راحت و نرم مطبش جا خوش کرده و عینک و ماسک را از چشم‌ها و صورتم برداشتم. 

خانم دکتر بالای سرم ایستاده و با چراغ قوه‌ای خودکار مانند چشمانش را ریز کرده و پرسید:

- بگذار ببینم زهرا خانوم در چه حاله! 

پانسمان چشمم را با احتیاط برداشته و با متانتی که از صدایش مشخص بود گفت:

- زهرا جان چشمت را باز کن. فقط آرام و به تدریج. 

به خود جرأت دادم تا بتوانم دردی که چند دقیقه‌ی بعد گریبانم را می‌گیرد تحمل کنم. 

هر چه سعی کردم نتوانستم چشمم را بگشایم. خانم دکتر لبخند ملیحی زد و چشمان مشکی درشتش، حالت مهربانی به خود گرفت. با دست پلک چشمم را بالا داده که دردی در کل صورت و مغزم تنیده شد. با لحن صدای دلنشینی گفت:

- تو دیگر نباید از همچین چیز کوچکی بترسی. 

دیده‌ام تار بود و درست نمی‌توانستم همه چیز را ببینم به‌علاوه دردی در بدنم پخش شده بود که تحمل کردنش بسیار طاقت‌فرسا بود. به خانم دکتر اطلاع دادم که گفت:

- طبیعیه زهرا جانم. تقریباً دو ماه و نیم هست که چشمت رو بستیم. خب! حالا چشم راستت رو ببند و با همین چشم زخمی بهم نگاه کن. 

همین کار را انجام دادم خانم دکتر سایه ای در برابر چشمانم انداخته و گفت:

- زهرا این رو می‌بینی؟ 

چند بار پلک زدم. درد را در مغز استخوانم حس می‌کردم اما شرم داشتم که آن را بروز دهم. به سختی پلک زدم و بالاخره سایه‌ی انگشتان بلند و سفید خانم دکتر که دستکش به دست داشت را به صورت تار رویت کردم. 

- بله. انگشتان شماست؟ 

- آفرین. پس کم کم چشمت داره خوب می‌شه. با این حال فقط به من اکتفا نکن عزیز دلم حتما به اپتومتریست هم مراجعه کن. تقریباً تا دو سال عمل نیاز داری تا پوست صورتت حالت بهتری به خود بگیره. به بعضی جاهای صورتت آسیب کمتری وارد شده و سوختگی به اپیدم آسیبی نرسونده. نگران چیزی نباش مطمئن هستم که تو بعد از عمل های این دو سال زیباترین میشی. 

به فکر فرو رفتم. عمل؟ من هزینه‌ی ویزیت را با فروش گردنبند یادگاری مادربزرگ پرداختم. چگونه می‌توانم از پس این همه عمل بربیایم. 

صدای خانم دکتر در اتاق منعکس شد:

- زهرا جان. چند تا دارو و پماد نوشتم همه رو حتماً تهیه کن. عزیزم دقت داشته باش که باید این ها را قبل عمل مصرف کرده باشی تا عمل موفقیت آمیزی داشته باشی... 

حرفش را قطع کرده و پرسیدم:

- خانم دکتر امکانش هست داروی ایرانی بنویسید. از پس هزینه‌ی دارو های خارجی برنمی‌آیم یا دارو‌های آمادگی قبل عمل را حذف کنید چون نمی‌دانم چه زمانی می‌توانم عمل شوم. 

خانم دکتر در حال نوشتن دارو ها بود که مکثی کرد و بعد چند لحظه ادامه داد. 

دفترچه‌ام را به دستم داده و بهم نزدیک شد. با لبخند ملایمی گفت:

- این داروی ایرانی که برایت تجویز کردم فقط داخل دارو خانه ی پایین همین ساختمون پیدا میشود. حتما از اونجا تهیه کن نگران چیزی نباش. 

تشکر کردم. که چشمانش را با خوش‌رویی برهم فشرده و پشت میز چوبی بزرگش نشست. 

خداحافظی کرده و به داروخانه مراجعه کردم. داروها را تهیه کرده و در کمال تعجب این همه دارو فقط سی هزار تومان خرج برداشت.

به سرعت با تاکسی دربستی به دور از نگاه های آزاردهنده مردم این شهر به خانه پناه آوردم. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

دیگر حتی خود را نمی‌شناختم. قدم زنان دور از گرمای هوای مرداد ماه  به در خانه رسیدم که با دیدن آنچه پیش رویم بود تنم لرزید. بهادر؟! این‌جا؟ 

ایستاده و به او خیره شده بودم که چشمانش در نگاهم گره خورد. سرش را برگرداند و گویی مرا نشناخته بود. تا خواستم رو برگردانده و راه کج کنم پدر در خانه را باز کرده و رو به بهادر با صدای آرامی زمزمه کرد:

- دم در بده...

با دیدنم حرفش را قورت داده و رو به من که صورتم را به طرفی دیگر گرفته بودم با صدای خشن و بلندش صدایم کرد:

- زهرا؟ زهرا بیا ببین کی اومده! 

از شدت ناراحتی لب برچیده و با قدم های ناموزون به پدر نزدیکتر شدم. بهادر در مقابلم خشکش زده بود که فوری سلامی داده و به داخل حیاط خانه پریدم. 

بهادر از فامیل‌های دور مادرم و همچنین همسایه‌ی پیشین ما بود. قبل از این‌که به تبریز مهاجرت کند احساساتی به هم داشتیم که این احساسات بعد از رفتنش فروکش کرد. اکنون با دیدنش قلبم از جا کنده میشد. با این‌که داخل اتاق سوت‌ و کورم نشسته بودم و از پشت پنجره به حرف‌های پدر گوش فرا می‌دادم ولی بی‌قراری قلبم را نتوانستم نادیده بگیرم.  بی ارارده از پشت پرده‌ی رنگ و رو رفته‌ی اتاق به بهادر چشم دوختم. 

هنوز هم همان چشمان گیرای مشکی ‌‌اش دل می‌برد. مثل گربه‌ای که‌ موش دیده چشم از او کنده و به خود گفتم:

- تو حق نداری عاشق شوی. با این صورت زشت هیچ‌کس عاشقت نخواهد شد. قید این حس غریبه را بزن. 

مگر می‌شود عقل تمنا کند و دل به امرش پا نهد؟! 

در همان نگاه اول توجهم را ته‌ریش مردانه‌ی زیبایش گرفته بود. شاید دلیل نگاه دومم از پشت پرده‌ی رنگ پریده‌ی اتاقم همین بود که دوباره صورتش را بررسی کنم. 

صدای پدر بر دلم رخنه کرد:

- کمی حالش خوب نیست تو نگران نباش پسرم. به پدر سلامم را برسان. خداحافظ... 

در را به روی آشنای غریبه‌ی زندگی‌ام قرق کرد و تمام وجودم با صدای در متزلزل شد دوباره خودم را در گذشته‌ام با بهادر  تصور کردم. به خاطر آوردم که روز آخر با چه قول و قرارهایی رابطه‌ی کودکانه‌مان را شکافتیم. 

هنوز سخنانش بر گوشم سنگینی می‌کرد:

- زهرا! قول می‌دهم بعد از اتمام درسم برگردم. قول می‌دهم همانی شوم که از من انتظار داری. می‌دانی که نمی‌توانم از تو بگذرم... 

صدای مادر مرا از گذشته‌ی دخترک زیبارویی که قبلا دچترش بودم بیدار کرد. 

- زهرا؟! بیا شام. 

 

 

 

 

سخن نویسنده:

( این پارت کم بود چون داریم وارد فصل سوم داستان میشیم لایک یادتون نره 

آی لاو یو به خدا) 

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سوم 

به تاریخ 97/6/21 

آه روز‌های شیرینم کجایید؟! آیا کسی منتظر من مانده است؟ باید اعتراف کنم من همه چیزم را از دست داده‌ام و حال در گوشه‌ای از اتاق نگاهم را از عقربه‌های تندروی ساعت برنمیتابم. 

چه بنویسم‌؟ بنویسم چه بلایی بر سرم بود که نازل شد؟ بنویسم به کدامین گناه به این مرگ تدریجی محکوم شده‌ام؟ نه این‌ها را نمینویسم. میخواهم بدانم... بدانم چگونه از رویاهای دخترک شاد پنج ماه پیش دست بکشم. چگونه از آمال و اهدافی که داشتم چشم بپوشم؟ 

کسی بگوید چگونه می‌توانم از این زندگی خلاص شوم چگونه... 

اشک‌هایم روی  دفترچه خاطرات پنج ماهه‌م چکیدند و ورق‌ها را خیس کردند. خودکار را کنار زدم و دستی به رخسار ناهمگونم کشیدم. باور به این‌که دیگر فرد سابق نیستم و باید زهرای گذشته را در کوچه‌ی بارانی پنجم اردیبهشت خاک کنم سخت بود. 

این روزها بهادر بیشتر از قبل مصمم بود که مرا ببیند اما مادرم دست به سرش کرده و به قول خودش نمی‌خواست داغ دلم را تازه کند. 

پدر به او اطلاع داده بود :

- زهرا کسالت دارد. 

ولی من بهادر را بهتر از هر کسی میشناختم او تا از چیزی مطمئن نمی‌شد هرگز به حرف‌ کسی باور نمیکرد. ساعت پنج عصر بود که دوباره سر و کله‌اش پیدا شد. هنوز با دیدنش جلوی در خانه، قلبم مثل قلب قناری به سینه‌ام میکوبید و از جا در می‌آمد. در این چند ماه هر کاری کردم تا بتوانم فراموشش کنم،نتوانستم.

مگر می‌شود زهرا را با خاطرات بهادر بر زمین خاک کرده و زهرای دیگری شوم. 

صدای تندخو و عصبی‌اش در حیاط پیچید. صدایش چنان رعب و وحشت در من ایجاد کرده بود که ناگهان دفترچه خاطراتم را بسته و از پشت پنجره به حیاط سرسبز خانه‌ی قدیمی چشم دوختم. 

مادر با صدایی لرزان و با حفظ آبرو بر صورتش چنگ می‌انداخت و  سعی در آرام کردن این مرد خشمگین داشت:

- ای وای بهادر... همسایه ها میبینند بیا برو بچه شر نکن... به جز من و زهرا کسی از رابطه‌ی شما باخبر نبود بیا برو پدرش بفهمد خون به پا خواهد شد. 

شال مشکی‌ام را با لباس‌های مشکی‌ام همرنگ کردم و در یک آن با قدم های محکم در را باز کرده و بالای پله‌ها ایستادم. 

برای لحظه ای سکوت برقرار شد و مادر با صدای آرامی  که بر گوشم فرو آمد نجوا کرد:

- زهرا؟!... 

سری بالا گرفته و به چشم‌های آغشته به خون بهادر چشم دوختم. دوباره همان زهرای پر دل و جرأتی شدم که در بر گرشاسب ایستاد. با همان صدای دو رگه و بغض آلودم دم برآوردم:

- چه می‌خواهی؟! مرا می‌خواهی ببینی‌؟ که چه؟! تحقیرم کنی؟ که بگویی چقدر زشت و کج شده ام؟ که به همه خبر دهی زهرا معلوم نیست چه کرده که این‌گونه سزای عملش را پرداخت‌؟! چه می‌خواهی؟! بعد از هفت سال آمده‌ای تا چه بگویی؟ روزی که نیازت داشتم کجا بودی؟  می‌خواستی مرا ببینی؟! دیدی خب... راهت را بکش و از این شهر، از این کشور برو... من به هیچ مردی نیاز ندارم... من به هیچکس نیاز ندارم. برو. 

قطرات اشک چکیده بر رویم را پاک کرده و در را برهم کوفتم. چرا تمام تقصیرات را بر سر بهادر خراب کردم؟ چرا؟ 

نگاه پر از سوال و متعجبش وقتی داشتم چرندیات تحویلش میدادم در برابرم نقش بست. به اتاقم دویدم و از پشت پنجره به او چشم دوختم. 

همان‌جا ایستاده و  در جایش میخکوب شده بود. رنگ و رخش همانند گچ سفید شده و لرزش دستانش را از همین فاصله‌ی دور می‌توانستم دریابم. 

 

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از پشت همان روزنه‌ی چرکین پرده  خیره به او زیر لب زمزمه کردم:

- زهرا دیگر مُرد سراغی از او نگیر. به زندگی‌ات برس. 

دستان مرتعشم روی گونه‌های  مرطوبم نشستند و با طمانینه  چمباتمه زدم. این  عاقبت من بود و من به ناچار در آن گرفتار شده بودم. 

صدای کمی آهسته‌ و شگفت‌زده‌ی بهادر به گوشم رسید:

- خاله؟ چه شده؟ زهرا چرا... چرا... اتفاقی افتاده؟ تصادف کرده؟ 

مادر سکوت کرده بود. اشک‌های سرد و نمدارم را با آستین پیراهن تیره‌ام زدوده و به مادرم که روی پله‌های مُکسر زانوی غم به بغل داشت چشم دوختم. 

با صدای نامفهومی به بهادر گفت:

- برو فقط برو... 

نگاهی به چهره‌ی سرگردان بهادر انداختم. هنوز هم مثل روز‌های نوجوانی مثل یک تکیه‌گاه امن به نظر می‌رسید که میتوان در آغوشش تمام غم‌های جهان را از یاد برد. گاهی با خیره‌شدن به او در می‌یابم او عوض شده. تغییرش هر چه بود ظاهری نبود، اوایل می‌ پنداشتم او مرد شده و چهره‌ای نرینه بر خود گرفته اما... 

بهادر دوباره لب به سخن گشود:

-  زخم صورتش، زخم تصادف نبود خاله. زخم سوختگی با مواد شیمیایی بود! خاله؟! مگر نگفته بودی از رشته‌ی ادبیات قبول شده؟ پس چرا... شیمی... آخه... 

بیقرار قدمی به عقب برداشت. 

مادر بی قرار ایستاده و با صدای بلند و در حالی‌که چادر گل‌گلی‌اش را بر انگشت گرفته بود و صورت میپوشاند بانگی  بر داد:

- از خانه‌ی ما برو بیرون. همین الان... 

بهادر یکه خورد و به دیوار خانه، با آجر‌های سرخ تکیه داد. با‌ چهره‌ی مضطربش رو به اتاقم برگشت و با نوای خشمگینی ادامه داد:

- خاله! من دانشجوی سال آخر پزشکی هستم. چرا فکر می‌کنید احمقم؟  من می‌توانم تشخیص دهم آن زخم‌ها اثرات چیست... 

گویی سخنانش خطاب به من بود. به‌خاطر قلب ناآرامم از پنجره دور شدم و به شنیدن صدایش اکتفا کردم:

- خاله؟ تو را به خدا قسم‌ات می‌دهم. لطفاً اجازه بدهید. قول می‌دهم... قول می‌دهم اذیتش نکنم. لطفاً.... 

صدای مادرم در مغزم طنین انداز شد:

- بهادر برو بیرون. همین الان... 

قلب متلاطمم  به حالت عادی برگشت. از این‌که چند لحظه‌ی پیش زخم‌هایم را بدون هیچ روپوشی به او نمایانده بودم احساس شرم می‌کردم. 

به سختی از جا برخواسته و با دستان لرزانم روی صندلی چوبی رنگ‌رفته‌ی مطالعه‌ام قرار گرفتم. 

صدای پچ پچ بهادر و مادر که برایم از این فاصله نامفهوم  بود در حیاط پیچیده بود. 

بالاخره  در بر هم زده شده و بعد از چند لحظه مادر با کمری خم به داخل خانه آمد. 

***

به آینه‌ی اتاقم زل زده و از کاری که می‌خواستم انجام دهم مطمئن بودم. حکم قصاص پسر گرشاسب، امروز صادر و خیالم از این‌ لحاظ راحت شده بود. 

از ابرو‌های زیبایم  حال دیگر اثری نبود. نیمی از صورتم سوخته و نیم دیگر کمی سالم مانده بود. 

تکه ‌‌‌ بطری شیشه‌ای که در دست داشتم را فشردم. آشفته و دیوانه‌وار لبخندی به آینه زدم. 

حتی لبخندم هم مثل سابق زیبا نبود. وقتی امیدی به زندگی پوچ و بی‌هدفم نداشتم حق نداشتم خود و خانواده‌ام را عذاب دهم. از طرفی جرأت انجام این را هم نداشتم این چهارمین بار در هفته بود که دست به خودکشی می‌زدم. 

مصمم تر از قبل تکه شیشه را به گوشه‌ای پرت کرده و با دستانم  خود را در آغوش گرفتم. 

بی صدا شروع به گریه های بی وقفه کردم. من حتی شجاعت از بین بردن خودم را هم نداشتم چگونه می‌توانستم از اطرافیانم انتظار داشته باشم مرا فراموش کنند؟!

وقتی مادرم مثل شمعی در برابر چشمانم آب می‌شود و پدر هر لحظه با دیدنم شرمگین روی برمی‌گرداند تا نگاهش به نگاهم گره نخورد بیم تمام هستی‌ام را می‌ستاند. دوباره مثل هر شب در مقابل ماه   ایستاده و از خالقم طلب عفو و مغفرت داشتم. 

- خدایا مرا ببخش. هر چه تو صلاح دانی به همان تن خواهم داد. 

 

 

@آتنا شکاری @Faezhe @A..A @Qazal  @elahe bch  @Imaryam @pareia1385  @Sara @M.M.MOSLEMKHANI @alihashemi98 @Yalda es @Banoo.Alashi  @Regina @Atlas _sa @Govara hoseini  @Nilay07  @شبنم @صغرا خانم @دخترسیاه @هدیه  @بهراد  @جانان بانو @فائزه اکبریان @ارغوان @افسون @الناداداشیان @هدیه زندگی @Shabnam @yoousf23 @Tiam_roman @Tina @reyhane218 @ramin96 @Bahar @bita.heidri @totii @Viow𖣘

 

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیستم مهر  1397 

بیمارستان فوق تخصصی پانزده خرداد تهران

 

 « خانم دکتر  ثریا شاهرخ به اطلاعات! خانم دکتر شاهرخ به اطلاعات!» 

تمام  تلاشم را کرده بودم که زهرا از قضیه بویی نبرد. این روزها مثل برق و باد می‌گذشت و فقط  با مادر زهرا، اعظم خانم، ارتباط داشتم. 

کارهای اداری انتقالم به تهران ناقص مانده و هر روز از دانشگاه تهران تماس‌های ناموفقی دریافت می‌کردم. من خود دانشجو بودم و راه زیادی تا پایان درسم باقی مانده بود. توجهم به خانم دکتر شاهرخ، اصابت کرد. بی درنگ و با انبوهی از غصه که بر کول نهاده بودم به طرف ایشان چون افراد سرگشته که چیزی را گم کرده بودند روان شدم. 

با دیدن من با مهربانی ابروهای زیبای زنانه‌اش را بالا پراند و مشغول نوشتن روی تخته شاسی ای که در آغوش گرفته بود شد. 

اضطراب فراوانی را  در خود فرو خورده و سعی کردم در برابر استادم صبور و متواضع به نظر برسم هر چند این‌چنین نشد. خانم دکتر قلمش را در جیب نهاده و سر برآورد. خستگی را از صورت بی رمق و بی جان‌اش درک کردم. این خستگی کاملا از  شیفت شب ایشان حکایت داشت.  با صدای ملایم و با طمانینه لبخند کوتاهی زد :

- تمام دانشجویان تبریز این‌گونه پیگیر استادشان هستند؟ 

نمی‌دانستم چگونه درخواستم را به ایشان بازگو کنم! متقابلاً لبخندی غیر حرفه‌ای بر لبانم نقش بست و پاسخ دادم:

- خانم دکتر از این‌که خسته هستید اطلاع دارم اما آیا چند لحظه وقت گران‌بهایتان را در اختیارم می‌گذارید؟ 

خانم دکتر گذارا نگاهش را از من گرفت و صدای کفش های پاشنه بلند و طبی اش در سالن خلوت بیمارستان پیچید. تخته شاسی را جلوی دخترکی جوان که در اطلاعات به کار مشغول بود سپرده و سریع به منی که مابین بخش اطلاعات پذیرش و راهروی فرعی بخش جراحی ایستاده بودم برگشت. در نهایت ناباوری مرا به اتاق خود فرا خواند. 

ایشان مقدم از من به اتاق مخصوص خود عازم شد و پشت سر ایشان وارد  چهاردیواری کوچک و شیک طبابت شدم. 

بوی گل های اطلسی و شقایق در فضای کوچک اتاق پیچیده بود گویی این‌ فضا برای ایشان  مکانی  بود تا تمام خستگی ها را از تن  رنجورش بِرُباید. 

پشت میز چوبی بزرگ جای گرفته و عینک خوش‌فریم خود را از چشمان کوچک چین‌خورده‌اش بیرون کشید. چند لحظه دیدگانش را مالید و در همان حال تعارف کرد تا در برابرش بنشینم. 

روی صندلی راحت  اتاق فرورفته و به تابلو ها و مدارک خانم دکتر خیره بودم که نوای ملایم ایشان در گوشم طنین انداخت:

- خب آقای کریم‌لو. سرا پا گوش هستم. 

روی برگردانده و با تمام احترام و جرأت کمی که می‌توانستم  در آن لحظه در خود ادراک کنم شروع به توصیف وقایعی کردم که خود را برای آن آماده نموده بودم.

- غرض از مزاحمت خانم دکتر... ام... یکی از بستگان من بیمار شما هستند و از من خواهش کردند تا در مورد جزئیات عمل هایی که قرار است انجام دهید با شما گفت و گوی مختصری داشته باشم. البته اگر اکنون تمایلی به صحبت داشته باشید! 

خودکار خود را روی صفحه ‌‌ای خالی کشیده و چیزی را در آن خط‌ می‌زد. موهای مشکی که رگه هایی از طلایی داشت  زیر مقنعه‌ی تیره اش به هم ریخته و آشفته به نظر می‌رسید. 

با گوشه‌ی مقنعه‌اش بازی میکرد و سر به زیر داشت. این ها علائم خستگی مفرط بودند چون من خود نیز این حالات را تجربه کرده بودم. 

صدای ضعیفش به گوشم رسید:

- خب کدوم بیمار من از بستگان شماست؟ 

 نفسی چاک کردم. صدای خش‌آلودم را به آرامی صاف کرده و پاسخ دادم:

- خانم... خانم زهرا سبزه‌کار! 

با شنیدن نام زهرا دست از خط خطی کردن ورقه‌ی کاغذ جلویش کشید. از حرکت باز ایستاده و چند لحظه ای تأمل کرد. 

 حرفی که قصد پرسش آن را داشتم چندین بار مرور کرده بودم تا خطایی هرچند کوچک مقابل ایشان مرتکب نشوم. بعد از دو دقیقه و نیم با دستان ظریفش صندلی‌ای که روی آن قرار داشت را از میز دور کرد تا سر بر آورد. نگاهی معنادار به سر تا پایم انداخت. با ابروهایی کمی در هم رفته و صدایی این بار قدرتمند پرسید:

- تو از کدامین بستگان زهرا هستی؟ 

آیا حال از کدامین بستگان زهرا بودن دردی را دوا می‌کرد؟ اگر از بستگان نبودم آیا سوال من در دل باید خفه شود؟ 

خود را کنترل کرده و دوباره با احترام جواب دادم:

- من از بستگان شهرستان ایشان هستم. مدتی بود که به درس مشغول بودم... 

حرفم را قطع کرده و بسیار تند و پرخاشگرانه دم برآورد:

- حتماً در نهایت می‌خواهی بگویی قرار بود ازدواج کنیم یا قرار بود خواستگاری کنم یا... 

نفسی از بینی بیرون داده و ادامه داد:

- آقای کریم‌لو اگر پرسش دیگری جز این موضوع را داری مطرح کن وگرنه درب مطب در گوشه‌ی راست این فضاست! 

با دهانی باز و ناباورانه به طرز برخورد ایشان چشم دوخته بودم و برایم باور کردنی نبود که موضوعی مهم‌تر از زیبایی زهرا در این چهاردیواری یقه‌ی مرا خفت کرده است. در طول تمام دوران زندگی با این جمله مواجه بودم :

- کیستی؟

آیا چه کسی بودن من خیلی مهم بود؟ آیا موضوعِ مهم ‌‌تر، زیبایی دخترک افسرده‌ای نبود که چهار بار دست به خودکشی زده چون نمی‌توانسته در آینه خود را تماشا کند؟ حال می‌فهمم چرا دختران ایران در تلاشند تا هر چه زودتر کشور را به مقصد مکانی نامعلوم جز ایران ترک کنند. 

افکار پریشانم را از سر، باز زدم و در تلاش بودم تا جمله‌ای برای رفتار پرخاشگرانه و تند خانم دکتر بیابم. 

- خانم دکتر! بله من و دختر مورد علاقه‌ام به شما و تخصص شما نیاز داریم. من انتظار داشتم بعد از سال‌ها او را خواهم دید و به تنها آرزویم خواهم رسید اما اکنون  گویی تمام برنامه‌ریزی هایم برای دیدارش به هم خورده. اولین بار با دخترکی مواجه شدم که از لحاظ روحی و جسمانی در وضعیت نگران‌کننده و آشفته ای قرار داشت. 

ملتمسانه به چشمان کوچک خانم دکتر خیره شده و ادامه دادم:

- لطفاً او را به زندگی برگردانید. لطفاً! 

خانم دکتر با اضطرابی که از رفتارش مشخص بود ضربه‌های متمادی و پشت سر هم به زمین می‌زد و در حال فکر بود. بالاخره جواب داد:

- بگو مادرش بیاید. تو کاره‌ای نیستی. 

سخنش همچون آب سردی بر سرم ریخته شده و تمام امیدم را به کنترل کردن اوضاع  از دست دادم. حال من ماندم و عکس دختر زیبارویی که دیگر وجود نداشت. 

سرفه‌ی آرامی به گلویم هجوم آورد و از جا برخواستم. با خود زمزمه کردم:

- حتماً نمی‌خواهید کمکی بکنید. 

به در چوبی براق و قهوه ای رنگ نزدیک شده بودم و پاهایم را با خود به بیرون از اتاق کشیدم که صدای خانم دکتر مرا از افکار هراس‌آمیزم نجات داد:

- صبر کن کریم‌لو. 

لبخند مسرت‌بخشی بر لبانم جا خشک کرد و بدون توجه به حرکاتم دوباره به اتاقش هجوم بردم. خانم دکتر اکنون از پشت میز کارش بیرون آمده و با استرس قلم روان‌نویس را بین انگشتانش،   مرتعش ساخت. 

جلوی میز کارش که رسید مژه زد که به لب‌های لرزانش چشم دوختم. تَرَک های لبش را به دندان گرفت و با اعتماد به نفس گفت:

- چهارده تا عمل! دقیقا به چهارده تا عمل نیاز داره تا صورتش کمی حالت بهتری به خود بگیره! 

با قدرت مشت گره خورده ام را از هم گشودم و به لکنت افتادم:

- وقت اولین عمل چه... ز.. ز... زمانی باید باشد؟ 

مردمک چشمانش را در طول اتاق گردانده و نجوا کرد:

- هوم... چهار روز دیگر! 

با اطمینان نزدیک شده و با صدای بلندتری گفت:

- بله! چهار روز دیگر او را بستری کنید. 

چشمانم را بر هم زدم و با برقی که در دیدگانم پیدا بود تکرار کردم:

- چهار روز دیگر... خیلی ممنون خانم دکتر! 

با هیجان در اتاق را شکافتم. 

- ام فقط... 

صدای خانم دکتر باعث شد دوباره به  ایشان برگردم و  گوش‌ تیز نمایم. 

- آن دختر اوضاع مالی خوبی ندارد. تو مطمئن هستی که... 

- بله مطمئن هستم. 

این صدای پر از اعتماد من بود که در نصف راهِ بین راهرو و مطب خانم دکتر پیچید. 

خانم دکتر دستانش را به سینه زده و با نگاه پرسش‌گرانه با آرامش به میز تکیه داد. 

سری تکان داده و با شوق بسیار راه خروجی بیمارستان را در پیش گرفتم.

هنوز جوانه‌ی  امیدی به برگشت زهرا   در وجودم حس می‌شد. 

***

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پنجره

يک پنجره براي ديدن

يک پنجره براي شنيدن

يک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی

در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد

و باز ميشود به سوي وسعت

اين مهرباني مکرر آبی رنگ

يک پنجره که دست های کوچک تنهايی را

از بخشش شبانه ‌ی عطر ستاره های کريم

سرشار ميکند

و ميشود از آنجا

خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان کرد

يک پنجره براي من کافيست...» 

سنگی در شاه‌راه گلویم بیتوته کرده و اشک‌هایم تاب فروریختن از چاله‌ی چشمان شب رنگم را نداشتند. از این حس امید واهی، از این دایره‌ی ظلمات تقدیر و از این دخترک بدشگون در آینه متنفر بودم. 

کتاب فروغ را چون صندوقچه‌ی اسرار میان دیوان های مکتوب قفسه‌ی کوچکم جای داده و چشم فرو بستم. فرجام این قلب آشفته  کار دستم خواهد داد. 

بینش نومیدم در جهبه ‌‌‌‌‌ای علیه سخنان بهادر در نبردی تن به تن کم - کم  تسلیم فرمان او می‌شد.  به آهستگی واپسین سخنانش را بر زبان آوردم:

- زهرا! من عقب نخواهم نشست. من با خانم دکتر معالجت صحبت کرده ام. لطفاً به من اعتماد کن. از تو فقط همین را تقاضا دارم. 

استدعای بی‌جایی هم نبود، اکنون او تنها فردی است که در تلاش و تکاپو برای  سرنگون کردن بُت ناکامی و بدبختی من است.  چنین به نظر می‌رسید که من در تلاش برای اقناع کردن او در دریایی از وحشت و دلهره غرق شده ام و او غریق نجاتی  بی پروا برای رهانیدنم از این هیاهو به آب زده و  در تلاش برای دگرگونی اوضاعست. 

مکرراً خاطرات ایام گذشته به حافظه‌ی غبارآلودم تازید. 

دفترچه خاطراتم را گشوده و با دستانی مرتعش جوهر  حزین قلم  را بر  خطوط هم‌ترازش آشکار ساختم. 

 « چونان آهن گداخته در آتش گر گرفته ام وقتی پسر گرشاسب مرا کنیزک خطاب کرده و اتهام هوایی کردن پدرش را برگردنم نهاد. آن روز طبق روال هر روزه ام مشغول  رفت و روب منزل گرشاسب بودم. پسر بزرگ گرشاسب گاهی اوقات به منظور پول ستاندن از پدرش برای تفریحات هر روزه به خانه آمده و بعد از آن تا چهار ماه گم و گور می‌شد و کسی خبری از او نداشت تا آنکه خود خزانه‌ی جیبش تهی گشته و به منزل باز آید. 

این بار دیدار با پدر برایش گران تمام شد و پدر خرفت ِِ پیرش بعد دعوای کلامی یک ساعته او را همچون زباله ای از کاخ سلطنتی‌اش بیرون کرد.

- گم شو همان جا که بودی برو. تو دیگر پسر من نیستی. مرتیکه افسارگسیخته... 

طنین پرخاشگرانه‌ی مرد فرتوت  بر دیوارهای  ساختمان  سفید ریاستش ، چونان پیچک گره خورده بر نرده های  مه آلود برج عمارتش اصابت کرده و  بر گوش اهالی بدیومن خانه منعکس شد. 

چهارمین دختر پیرمرد متوحش از صدای خوفناک پدرِ تندخو بر مانتوی خاکستری رنگم که به مثابه ی تکه ای پارچه‌ی چرکین به نظر میرسید چنگ انداخت  که با دیدگان خسته ام به مادری نگران که بر هشتی در رنگ به رخساره نداشت مبهوت شدم. 

این زن چگونه تاب این جهنم را آورده است؟! این زن جز  خودش چه کسی را در قعر این چاه برج مانند میشناخت؟ من زن را مقصر این اوضاع نمی‌دیدم. با اینکه بیست سال بیشتر نداشتم اما سختی های زندگی را درک نموده و تجاربی گران‌بها در چنته اختیار کرده ام. 

تشویش، آشوب، نگرانی، اضطراب... نمی‌دانم شاید تمامی این صفات را به سیمای مکدر این زن می‌توانستم نسبت  دهم. 

قیل و قال آشوبی که سیروس، پسر گرشاسب، راه انداخته بود بعد مدتی خاموش شده و در گذشته ‌‌ای از حوادث تلخ این عمارت پنهان شد. این دفعه نوبت من بود که سرزنش شوم و به‌خاطر بیماری روانی گرشاسب کبود شوم. 

صدای ناخشنودش پنداشت‌های  پنهانم را در ذهنم خشکانید. 

- آی دختر؟! هوی؟ برو یه لگن بیار پاهام رو  استراحت بدم. رد دادم از دست این قوم زبان نفهم الوات... الحق که به دایی چلمنگش کشیده... 

چیزی فرا تر از این را انتظار نمی‌کشیدم. این بار سکوت نکرده و با جوابی تند خون را در رگ‌هایش دوباره روانه ساختم:

- خانه ی دوست بروب و در دشمنان مکوب. انگاری از فرط زیاده خواهی همه را در چشم چون خود میبینی! خودت میدانی اگر همان پول نزولی را نداشتی حال اینچنین نمیتوانستی باد بر غبغب انداخته و دستور دهی...  قباحت هم حدی دارد. 

با یادآوری کبودی های تنم هنوز جای جای سلول های عصبی کالبدم به رعشه افتاده و تمنای یاری دارند.» 

قلم را پس رانده و نجوا کردم:

- حال چه کنم؟! حال چه کنم؟! با سیرت اندوهگین و صورت شرم‌سارم چه کنم؟! 

***

- زهرا زهرا؟! چرا روی میز خوابیده ای؟ برخیز! قوزک در آوری ها؟! 

با یادآوری آن ‌‌چه که به رشته‌ی تحریر آورده بودم ابروان  گداخته ام در هم شد. چشمم به دستان به فنا رفته و ناخن های گلگونم افتاد، این دست‌ها آیا مال منند؟ 

اگر آری پس چرا شبیه انسان‌های فضایی درهم و زشت هستند؟توان تمایز بافت دستانم را از هم نداشتم. انگشت اشاره ام به قدری سرخ و مچاله بود که گویی آن را از فردی از نسل حیوانات قرض گرفته ام. 

دوباره رو به آینه‌ چشم به راه آن معصومیت از دست رفته ی گذشته بودم. گویی با هر بار رویت خود در آن خودِ چندین ماه قبل را طلب میکردم. 

حاشیه‌ی شفق گون چهره ام و بافت زبرش زیر نور چراغ برق می‌زد. آیا باید همین را بپذیرم یا مطیع خواسته های عشق کودکی ام، بهادر شوم؟ کدامین خواسته‌ی قلبی من بود؟ به دست آوردن چهره ام یا به چنگ در آوردن بهادر؟! 

عاقبت برای انجام هر آنچه بهادر میخواست مصمم شده و برآن شدم که در نهایت پسرک دل‌کش را از این تصمیم که خشنودش میساخت مطلع سازم. 

ویرایش شده توسط آیلار مومنی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیدگانم زخم های خونین چهره ام را فراگرفت. جراحات صورتم هر دم وحشتناک تر از ثانیه‌ی قبل بود. ضربان نامنظم قلبم که قفسه‌ی سینه ام را تنگ ساخته بود و سوزش دستان گلگون شده از مایع گرم سرخ‌رنگ خونین که چهره ام را در بر گرفته بود، هراس را بر کالبدم جاری ساخت.

چشمان به خون نشسته ام کم کم تار و تار تر شد و تمامی عالم در برم تیره گشت.

گوی های سرخ رنگ چشمانم را بر ظلمات بی قید و شرط این فضا منقبض ساخته و در تکاپو برای کشف حقیقت این فضای تیره و تار بودم.

ازدحام ِطنین حسرت‌بار درونم پشت پنجره‌ی غبار آلود گلویم گیر کرده و در جست جوی راهی برای آزادی هیاهوی حنجره‌ی زخم خورده ام بود.

تنگی نفسم با شنیدن صدای آشنایی فروریخت. به پچ پچ آشنای این فضای رعب انگیز گوش فرا دادم.

- زهرا؟! زهرا؟ زهرا؟

این آوای چه کسی بود که در این جَو مهیب مرا می‌خواند؟ بیش از پیش به این نوای دلنشین گوش سپرده و هر دم که به این نوا دل می‌دادم از پیچیدگی اتمسفر کاسته میشد.

پرده‌ی مشکی وحشتناک از برم رد شده و زنی سفید پوش در جنگلی سرسبز در مقابلم ظاهر شد. آوای خلاء از بین رفته و به تدریج طنین دلنشین رودخانه و هو هوی باد در گوش هایم ساز رهایی از قید و بند فضای  سوزناک ِچند لحظه پیش را نواخت. به دستان خونین چند لحظه‌ی پیش نگریستم که رد سرخ آن با نزدیک شدن به آن زن سپید پوش محو و به فنا رفت. 

وقتی به زن نورانی مشرف شدم دریافتم او مادربزرگم است. هنوز گیرایی چشمانش و لبخند لبانش را به خاطر داشتم. حال، به محیط سرسبز احاطه کامل داشتم و میتوانستم بدون چرخاندن سر، درخت های سر به فلک کشیده ی پشت سرم را مشاهده کنم. 

هنوز قدرت لب به سخن گشوندن را نیافته بودم که مادر بزرگم در برم ایستاده و لبخندزنان پرسید:

- غمت نباشه زهرا! همه چیز حل میشه. فقط ببخشش... مادر اون جوون خیلی بی‌تابی می‌کنه. اون رو ببخشش.

دوباره صداهایی مزاحم مرا از آنچه مادرجانم روایت می‌کرد، بازداشت. صدای زنی دیگر در سرم تشدید یافته و دوباره به آن محیط رعب انگیز و دلهره‌آور وارد شدم. 

- سوختگی درجه دو... خدا رو شکر به اپیدم برخی نواحی آسیب نرسیده. سه عملی که روز بعد صانحه، پشت سر گذاشت با موفقیت به انجام رسید. همچنین باران آن عصر به دادش رسیده وگرنه معلوم نبود این سوختگی تا به کجا پیش رود...

در هوا معلق مانده و حس گز گز دستان و پاهایم تحمل را جانم برگرفته بودند. لرزش کالبدم اکنون بر حجم محوطه‌ی سهمگینی که در آن زندانی شده بودم تاثیر گذاشت. 

- زهرا؟! زهرا! مادر؟! زهرا؟ 

بالاخره قدرت حنجره‌ام را ربوده و با تمام انرژی‌ای که در تار و پودم داشتم بانگ یاری سر دادم. 

- کمک! 

روزنه‌ی تار دو گوی مشکینم بر هستی تابیده و تلألوی خورشید، سلول‌های بینایی‌ام را زیر سلطه خود برد. برای ریشه‌کن کردن عذاب بینایی‌ام مسیر مژگانم را مسدود ساختم. صدای ناباورانه مادرم را شنیدم:

- زهرا؟ حالت خوب است؟ پرستار را خبر کنم؟ خوبی؟ زهرا؟  چیزی نیست خواب دیدی. 

ضعف از تمامی اعضای بدنم چکیده میشد که با تأخیر، دستی بلند کردم تا هول و هراس مادر فروکش کند. 

اولین پرسشم از خودم « من کجا هستم؟» بود. همان سؤال را بی مهابا جویا شدم:

- من کجا هستم؟ 

صوت خراشیده و دل آزارم در سرم منعکس شد. دستی بر شانه ام قرار گرفت و گرمای وجود مادرم آبی بر آتش درونم شد:

- زهرا؟ یادت نیست؟ خودت تصمیم به عمل جراحی ترمیمی گرفته ای. 

آهنگ نوایش را آهسته ساخت:

- بهادر کمکت کرد... یادت نیست؟ 

تمامی اتفاقات همچون سریالی بر پرده‌ی سینمای ناخودآگاهم جاری شد. 

تکه تکه پلک گشوده و اجازه دادم هجوم نور سفید خیره کننده وارد بینایی‌ام شود. مادرم با چهره‌ی پیر و مهربانش، دستمالی مرطوب را به سیمای چهره‌ام قرین ساخته و به آرامی، بخش زیرین صورتم را پاک کرد. ادراک خفگی بر دلم چنگ زد که دستی بر روی ِخود کشیدم. زبری و خشن بودن آن بانداژ را مابین انگشتانم دریافته و به وضع جثه‌ام توجهم جلب شد. 

جامه‌ی آبی و نرم، پیکر نحیفم را نهان کرده بود. کوبش ضربان نبضم را نزدیکی مچ دستم ادراک نمودم. 

پژواک آوای دلکش مردی که در چهارچوب اتاق ایستاده تماشایم میکرد خون را در رگ‌هایم منبسط ساخت. 

از شرم آخرین گفت و گویمان، برافروخته ملافه‌‌ی پاکیزه‌ی دم دستم را به بازی گرفتم. خنده‌کنان، با شور و شعف پرسید:

- خوبید زهرا خانم؟ دردی ندارید؟ 

گلویم خشک شده و اضطراب مرا در خود غرق ساخت، گویی دریافته بود که با دیدارش چندان مسرور نشده ام و همچنان از نگاه‌هایش می‌گریزم. 

با همان لحن مهربانانه‌اش ادامه داد:

- استراحت کنید. امیدوارم حالتان بهتر شود. 

پرسش‌های فراوانی در سر داشتم ولی این اندریافت لعنتی مانع از برقراری ارتباطم با وی شد و ناچاراً به بازوان مردانه‌اش که با هر حرکتش به خارج از اتاق نزدیک‌تر ميشد چشم سپاردم. 

تاکنون این‌گونه به ضربان سمت چپ سینه‌ام که با هر بار ملاقاتش بی‌تابی می‌کرد اعتنا نکرده بودم. نجوای منطقم به گوش دل رسید:

- آیا تو نیز حس می‌کنی او جذاب‌ترین و بی‌نظیرترین مرد دنیاست؟ 

تبسمی شرم‌گون بر افکار پوچ و واهی زده و در رویای زندگی با بهادر خود را فرو بردم. اما آیا من همیشه همان زهرای چندین سال پیش‌ خواهم ماند؟ صورتم، سیرتم را نشانه گرفته بود و برایم جز مرگ، اتفاقی لذت‌بخش تر وجود نداشت. 

به کل، سخنان مادربزرگم را که در رویایم رویت کرده بودم  را به فراموش سپرده و هر چه کوشیدم توان به یاد آوردن هیچ‌کدام از آن اقرارات را نداشتم. 

آوای مرتعش مادرم  من را از ذهنیاتم بیرون کشید:

- تو را از من خاستگاری کرده! اما من هنوز جوابی به او نداده ام. 

شگفت زده و با چشمانی که به اندازه‌ی پیاله ای باز شده بودند پرسیدم:

- مادر‌؟ 

مادرم با لبخند منحصر به فردش دستی بر چادر مشکی اش کشیده و با فلاسک چای مشغول شد در عین حال لب به سخن گشود:

- او به خاطرت ماشینش را فروخته... پس معلوم است که چقدر عاشقت شده! 

متحیر به مادرم که کمرش کمی خم و از استواری‌اش کاسته شده بود  پس از شش دقیقه دهان به پرسش افراشتم:

-  مادر‌؟ یعنی بهادر هزینه‌ی جراحی را پرداخت کرده؟ او به من اطلاع داده بود بابا از تاکسیرانی وام گرفته... 

حیران به دستان پینه بسته‌اش که چای را در استکان مستطیلی شکل می‌ریخت واژگان را بر لبانش روانه کرد:

- من هم نمی‌دانستم. اخیرا متوجه شدم. پدرت میگوید پولش را پس خواهد داد. 

نفس راحتی رهانید گویی از زیر بار مشکلی بیرون آمده. با تلخی زبانم دوباره نیشی بر روح مادر وارد کردم:

- مانند ماجرای گرشاسب؟ 

مادر با چشمان ریزش به من زل زد که ادامه دادم:

- مانند پول گرشاسب؟ که در ازای پول، دختر بدهد؟ 

به گونه ای به من مینگریست انگاری من خطاکارم و پدر عاری از هر گونه گناه. به داخل ملافه ‌‌ی زیبا جهیده و بی اراده، اشک چشمانم صورت باند پیچی شده ام را احاطه کرد. 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...