siera ارسال شده در مِی 28 اشتراک گذاری ارسال شده در مِی 28 نام رمان: سایه درون نام نویسنده: siera ژانر: فانتزی ماجراجویی خلاصه: ساهرا یه دختر معمولی که یکدفعه یه قدرت عجیب تو وجودش بیدار میشه و همه چیز زندگیش رو میچرخونه. وارد دنیایی پر از راز و ماجراهای پنهان میشه که باید یاد بگیره چطور کنترلش کنه. همزمان، گذشته خانوادگیش یه جورایی بهش زنگ خطر میده و باید بفهمه با این قدرت چی کار کنه و اصلاً قراره کی باشه. مقدمه: ناظر: @melodi 3 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
مدیر کل Nasim.M ارسال شده در مِی 28 مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در مِی 28 با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. مدیر منتقد @FAR_AX مدیر راهنما @sarahp ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا 1 2 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در مِی 28 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در مِی 28 (ویرایش شده) --- 📖 پارت اول – بیداری هیچکس نمیدونه اولین بار کی خوابهام شروع شد! شاید همیشه بودن. شاید از همون شبی که به دنیا اومدم و ستارهای وسط آسمون سقوط کرد. یا شاید از همون لحظه که مامان تو گوشم گفت: – «اسم تو ساهراست؛یعنی کسی که تاریکی رو روشن میکنه…» بزرگتر که شدم؛گاهی از نگاههای یواشکی بابا میفهمیدم یه چیزی تو من باعث نگرانیشه. اون همیشه دنبال دلیل بود. دلیل برای اینکه چرا خوابهام با صدای نفسنفسزدن از خواب بیدارم میکنن. مامانم، لیدا، سکوت میکرد. یه لیوان آب میذاشت کنار تختم و فقط نوازشم میکرد. خواهر کوچیکترم، نورا و برادر دوقلوش نیران؛ بعضی شبها از اتاق بغلی میپریدن بیرون؛نورا پتو بغلش؛نیران با چشمای پر از کنجکاوی: – «بازم اون خوابو دیدی؟!» و من فقط سر تکون میدادم. چطور میتونستم توضیح بدم که تو خواب؛توی تالارهای سنگی قدم میزنم که دیواراشون با طرحهای نورانی آبی یخرنگ میدرخشن؟ چطور بگم یه دختر با شنل با صدایی که از دل زمین درمیاد؛بهم میگه: – «نفرین شکسته شده؛وقتشه بیدار شی.» و همون لحظه، همهچی میریزه. نور از دیوارها پاشیده میشه. دستهام شروع میکنن به سوختن. نه از درد. از یه جور انرژی. انگار چیزی تو وجودم قفل بوده و حالا داره آزاد میشه. صبح که بیدار شدم، صدای مامان از آشپزخونه میاومد: – «نورا، نیران، صبحونهتون رو بخورین ساهرا دیرشه برای مدرسه» من به کف دستهام نگاه کردم. یه رد نور روش مونده بود، پیچدرپیچ، مثل یه نقشهی باستانی که تو بدنم حک شده باشه. سر میز صبحانه، همه مثل همیشه بودن. بابا با لپتاپش؛مامان با استکان چای؛نورا با نون تستشدهای که نصفش کره داشت؛نیران با یه لیوان شیر و نگاهی پر از سوال! ولی من فقط به دستم نگاه میکردم. و حس میکردم این صبح؛دیگه هیچوقت عادی نمیشه. تو مدرسه؛معلم تاریخ داشت دربارهی اسطورههای ایرانی حرف میزد. دربارهی نگهبانانی که بین نور و تاریکی زندگی میکردن. وقتی گفت: «اگه یکی از این دو قدرت تعادل رو بههم بزنه، دنیا فرو میپاشه»، ناخودآگاه دستم رو روی میز گذاشتم. خطکش فلزی پارسا، مثل آب، پیچ خورد و از لبهی میز افتاد. همه برگشتن طرفم. خندیدن. شوخی کردن. ولی من دیگه نمیشنیدم. فقط یه حس تو سرم میچرخید: یه نفر، همین حالا داره از دور، بیدار شدن منو حس میکنه. --- و همونطرفِ دیگهی شهر... وسط خرابهای که قرنها فراموش شده بود، یه نفر ایستاده بود. مردی با چشمای خاکستری، با ردایی تیره و زخمی زیر پوست شونهاش که شروع کرده بود به سوختن. باد موهاش رو میبرد. چشم دوخته بود به آسمون، به همون نقطهای که شب پیش نور آبی شکافته بودش. زمزمه کرد: – «بیدار شدی،بالاخره.» باد، شبیه پچپچ، از لابهلای دیوارهای شکسته رد میشد: – «پیداش کن،قبل از اینکه بقیه پیداش کنن.» اون لبخند زد، آهسته، خطرناک. نه از روی شادی… بلکه از حس شروع بازیای که فقط خودش قواعدش رو بلد بود: – «تو هنوز نمیدونی کی هستی… ولی من میدونم. و همین یعنی، تو... مال منی.» --- ویرایش شده در مِی 30 توسط siera 2 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در مِی 29 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در مِی 29 (ویرایش شده) --- 📖 پارت دوم – وارث سایه | نور کمرنگ خورشید از لای پردههای نازک عبور میکرد و روی دیوارها سایههای نرم میانداخت. پلکهام هنوز سنگین بود اما اون حس عجیب خواب دیشب هنوز توی سرم گیر کرده بود؛خوابهایی پر از سایه و نوری که انگار از عمق پوستم میتابید. دستم رو گذاشتم روی تخت و نگاهم افتاد به کف دستم. خطوط نقرهای ظریف و سرد مثل رد جوهر نامرئی زیر پوستم میدرخشیدن؛ خطوطی که قبلاً هرگز ندیده بودم. دستم لرزید. نمیدونستم این نور مرموز از کجا آمده؛اما انگار داشت باهام حرف میزد چیزی فراتر از فهمم. صدای آرام و گرم مامان از آشپزخونه میاومد. صدای کتری که روی گاز قلقل میکرد و بوی نون تازه همهجا رو پر کرده بود. لبخند زدم؛یه لحظه نفس کشیدم و آرام شدم. پتو رو کنار زدم؛پاهام رو به زمین سرد گذاشتم و رفتم سمت در اتاقم. تو راهروی خونه؛خواهر کوچیکترم داشت کتابهاش رو جمع میکرد و با نگاه پر از محبت گفت: «صبح بخیرساهرا؛خواب خوبی داشتی؟» لبخند زدم و دستامو کمی تکون که هنوز لرزش داشت،گفتم: «آره؛باز همون خوابای عجیب و غریب.» با یه لحن آرام تر و خسته انگار که داشتم برای خودم هم توضیح میدادم. مامان از آشپزخونه اومد بیرون و دستشو گذاشت روی شونم: «هرچی هست؛امروز روز مهمیه. مراقب خودت باش.» لبخند زدم؛اما تو دلم طوفان بود. هنوز اون خطوط نقرهای روی دستم رو حس میکردم؛هنوز نوری که از داخل پوستم به آرامی میدرخشید، نرفته بود. --- کمی بعدهودی خاکستریم رو پوشیدم؛کیفم رو برداشتم و آروم از خونه زدم بیرون. خیابون هنوز خیس بود از بارون دیشب و بوی تازه خاک بارونی همهجا پیچیده بود. صدای قطرات بارون که از برگ درختها میچکید آرامش عجیبی داشت. قدمهام رو آهسته و بیهدف برداشتم اما انگار نیرویی نامرئی من رو به سمت جایی میکشید. نمیدونستم چرا ولی حس میکردم یه تکه از خودم اون بیرون منتظره. --- چند خیابون اونطرفترکسی که نمیشناختم زیر سایهی یه درخت خشک کنار ایستاد. اون هم داشت من رو نگاه میکرد. همون موقع بود که نگاهمون قفل شد،لحظهای که انگار زمان برای چند نفس ایستاد. اون نه لبخند زد؛نه حرف زد؛فقط نگاه پرمعنیای بهم کرد که انگار میگفت: «میدونم تو کی هستی.» من از اون نگاه یه چیزی تو دلم شکست؛اما قبل از اینکه بتونم کاری کنم؛اون در مه محو شد. من تنها موندم با قلبی تند و سوالی که زیر پوستم میسوخت: «اون کی بود؟ و چرا حس کردم قبلاً دیدهمش؟» --- ویرایش شده در ژوئن 9 توسط siera 1 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در مِی 29 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در مِی 29 (ویرایش شده) 📖 پارت سوم__خط نقره ای؛دفتر راز در رو آروم بستم و رفتم تو اتاقم هودیم رو آویزون کردم. خونه گرم بود پر از بوی نعنا و نون تازه؛مامان توی آشپزخونه بود.نورا توی نشیمن نشسته بود و داشت با چند مداد رنگی روی یه تیکه کاغذ طرح میزد. تا چشمش بهم افتاد؛سرش رو بلند کرد و گفت: «زود برگشتی! چیزی شده؟» سعی کردم صدای قدمهام آرومتر باشه گفتم: «نه؛فقط خسته شدم.بارون هم داشت زیاد میشد.» نورا ابرو بالا انداخت ولی چیزی نگفت. اومدم نزدیکتر و نگاهی به نقاشیش انداختم. یه جنگل بود با درختهایی بلند اما وسط تصویر یه تپهی خالی کشیده بود؛انگار منتظر بود یه چیزی اونجا بذاره. پرسیدم: «قراره اون وسط چی بکشی؟» گفت: «نمیدونم؛یه چیزی که هنوز ندیدم.» و بعد دوباره سرش رو انداخت پایین. لبخند زدم ولی فکرم هنوز پیش نگاه اون غریبه بود. رفتم توی اتاقم نشستم کنار پنجره و دستم رو باز کردم.هنوز همون خطوط محو نقرهای زیر پوستم بود؛فقط زیر نور خاص مثل الان دیده میشدن. نمیتونستم بپرسم؛نمیتونستم چیزی بگم. حتی اگه میخواستم هم نمیدونستم باید از کجا شروع کنم. نورا از پشت در اتاق گفت: «میای کمکم وسایلهامو مرتب کنم؟» صدام رو صاف کردم و گفتم: «آره الان میام.» بلند شدم و دستم رو توی آستین هودی کشیدم. باید یه مدت دیگه همینجوری نگهش دارم. باید مطمئن بشم؛ فعلاً فقط من باید بدونم. نورا هنوز مشغول بود.با دقت مدادهاشو توی یه جعبهی کوچیک چوبی میچید.من کنارش نشستم و چند تا از برگههاشو مرتب کردم.هیچکدوممون حرفی نزدیم ولی اون سکوت خستهکننده نبود.بیشتر شبیه آرامشی بود که آدم بین خطوط یک نقاشی گم میکنه. در اتاق کناری باز شد و نیران مثل همیشه با یه عالمه انرژی وارد شد.یه بسته بیسکوییت توی دستش بود و همزمان داشت از پشت قاب عینکش به یه کتاب کمیک نگاه میکرد. گفت: «من گفتم اون شخصیت زنده میمونه دیدی؟» و نشست روی زمین کنارمون. نورا لبخند زد: «تو همیشه اسپویل میکنی.» نیران بیتفاوت شونه بالا انداخت و یه بیسکوییت پرت کرد سمتم.گرفتمش و گفتم: «مرسی ولی الان حس خوردن ندارم.» نیران یه لحظه نگام کرد یهجوری که انگار میخواست چیزی بپرسه ولی منصرف شد.رفت سراغ وسایلش و یه تیکه سیم ریز از جیبش درآورد که احتمالاً بخشی از یکی از اختراعات نصفهنیمهش بود. نورا گفت: «اگه بارون بند بیاد؛بریم حیاط؟» نیران: «فقط اگه قرار نباشه ساهرا زود برگرده و ما رو جا بذاره.» لبخندم تلخ شد؛اما چیزی نگفتم. اونا نمیدونستن؛نمیتونستن بدونن. همهچی عادی بود در ظاهر من داشتم تلاش میکردم همهچیزو همونطور نگه دارم؛ نذارم چیزی تو چهرهم بگه که ذهنم پر از پرسش و نور نقرهایه. صدای مامان از توی آشپزخونه بلند شد: «چایی آمادهست!» نورا بلند شد و رفت. نیران هنوز مشغول گشتن بین پیچومهرههاش بود. من همونجا نشستم.نگاه کردم به دستم که توی آستین پنهون بود.انگشتامو آروم باز و بسته کردم. نه؛هنوز نمیتونستم چیزی بگم. اما یهچیزی توی نگاه اون مرد توی مه بود که میگفت: «وقت زیادی نداری.» اون شب؛بارون باز شروع شد. این بار ریز و مداوم مثل یه نجوای خسته که انگار تمومی نداشت. صدای شرشر قطرهها پشت پنجره حس عجیبی بهم میداد. نمیتونستم بخوابم انگار ذهنم بیدارتر از همیشه بود. ساعتی از شب گذشته بود که نورا یواش در اتاقمو زد. آروم گفت: «بیداری؟» نشستم و گفتم: «آره،چی شده؟» یه کتاب کوچیک دستش بود؛جلدش قدیمی و چرمی. گفت: «این توی کشوی قدیمی کتابخونه بود؛مال توئه؟» گرفتمش؛نه هرگز ندیده بودمش. جلدش طرح عجیبی داشت؛ یه نماد مثل خورشید نیمهپنهون با خطهایی نقرهای شبیه به چیزی که روی دستم بود. قلبم یه لحظه از تپش ایستاد. گفتم: «نه،فکر نکنم.» نورا اخم کرد: «عجیبه!قفل نداشت؛ولی انگار سالها باز نشده بوی خاصی میده.یه تیکه کاغذم لای صفحهها بود روش چیزی نوشته بود؛ولی نصفش پاک شده.» کاغذو بهم داد جملهای با جوهری قهوهای کمرنگ: "اگر بیدار شدی؛نذار سایهها اول تو رو پیدا کنن." نورا با دقت نگاهم کرد؛منتظر بود چیزی بگم. من فقط گفتم:_احتمالاً یه دفتر قدیمیه؛چیزی نیست. سعی کردم لبخند بزنم.نورا شونه بالا انداخت و گفت: «خب اگه خواستی نگهش دار.» وقتی رفت در رو بستم و نشستم کنار پنجره بارون هنوز میبارید. دفتر رو باز کردم. صفحاتش پر بود از علامتهایی که نمیفهمیدم شبیه نقشه شبیه طلسم. و وسط یکی از صفحهها طرحی کشیده شده بود؛ یه پسر؛ایستاده زیر درختی خشک؛ با همون چشمهایی که توی مه تو روحم رخنه کرده بودن. @melodi ویرایش شده در ژوئن 9 توسط siera 1 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در مِی 30 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در مِی 30 (ویرایش شده) 📖 پارت چهارم – بازگشت ندای تاریکی توی تختم غلت زدم. ذهنم قاطیپاطی بود؛ چشمام باز، ولی بیحرکت، مثل کسی که دنبال خواب نمیگرده؛ دنبال فرار میگرده. چراغ مطالعه هنوز روشن بود. نور زرد و کمجونش خطخطیهای بیمعنیِ دفتر رو روشن کرده بود، درست مثل ذهنم که پر بود از تصویر اون پسر؛ اون نگاه سرد؛ اون حس عجیب. و درست وقتی داشتم فکر میکردم نکنه دارم دیوونه میشم، یهدفعه اتاق ساکت شد. نه اون سکوت همیشگی شب… یه جور خلأ. بعدش… اون بو اومد. یه بوی عجیب… نه گل بود، نه خاک، نه دود. یه بویی که فقط وقتی بترسی پیداش میشه. نشستم و چرخیدم سمت آینه… یه زن اونجا بود. موهای بلند مشکی، یه ردای نقرهای، و چشمهایی که نفسم رو بند آورد. چشمهایی کهربایی؛ مثل شعلههای خاموش. زن چیزی نگفت؛ فقط نگام کرد. بعد یه صدای نرم و آشنا گفت: – «دیدیش.» ساهرا به زور پرسید: – «تو… تو کی هستی؟» زن اومد جلوتر. نور ماه از پنجره افتاد روی رداش، مثل یه موج نقرهای. – «من چیزیام که بین سایه و نور وایساده. نه دشمن، نه دوست. اومدم چون وقتشه؛ تو انتخاب شدی؛ ساهرا.» نگاهش رفت سمت دستم. اونجایی که یه نور نقرهای ضعیف داشت، درست همونجایی که اون روز برق زد. – «این؛ نشونهی دروازهی اوله. هفت شب وقت داری کنترلش کنی. اگه نه؛ نه فقط تو، اون پسرم سقوط میکنه.» خشکم زد. پسر؟ کدوم پسر؟ اون بود؟ همونی که دیده بود؟ میخواستم بپرسم ولی زن دیگه نبود… نه با صدا، نه با نور… فقط محو شد؛ مثل دودی که آروم از پنجره بیرون میره. ولی قبل رفتنش گفت: – «اون وارث تاریکیه و وقتی نزدیکش بشی، مرز بین نور و تاریکی محو میشه. مراقب باش تصمیماتت قدرتتو برعلیه خودت نکنن.» چشمام رو بستم. نفسم بند اومده بود. حتی مطمئن نبودم بیدارم یا خواب. بعد از دقیقه های طولانی فکر نفهمیدم کی خوابم برد. صبح، نور خورشید کمجون از پنجره افتاده بود روی صورتم. با سردرد بیدار شدم. یه حس عجیب هنوز توی تنم بود، شبیه همون بویی که حالا رفته بود، ولی خاطرهش هنوز توی هوای اتاق مونده بود. لباس مدرسمو پوشیدم کولمو انداختم و با سکوت همیشگی صبح زدم بیرون. سرم پایین بود. توی راه، مدام صحنهی دیشب توی ذهنم تکرار میشد. "دروازه؟ نشونه؟ وارث تاریکی؟" هیچی نمیفهمیدم، ولی یه چیزی ته دلممدام قلقلکم میداد؛ یه چیزی داشت شروع میشد. نمیدونستم امروز قراره چی بشه. فقط دلم میخواست برگردم؛ تنها باشم و بفهمم دقیقاً چی به سرم اومده. از دید آراد صدای شلیکها هنوز توی سرم بودن. ولی نه از امشب، نه از یه مأموریت خاص. اون صداها خاطره بودن. شبی تاریک چند سال پیش؛ که نه توی هیچ گزارشی ثبت شد، نه کسی جرأت کرد دربارهش چیزی بگه. نشسته بودم توی اتاق آرشیو مرکزی؛ جایی که فقط خودم رمز ورودشو داشتم. چندتا گزارش آخر رو دوباره خوندم، مخصوصاً اون یکی که ذهنمو درگیر کرده بود: دختری به اسم "ساهرا" با حضور توی محدودهی منطقهی خاموش؛ و یه علامت ناشناس روی دستش. اسمش آشنا نبود. ولی اون علامت… بلند شدم؛ رفتم سراغ قفسهی بالایی؛ یه پوشهی قهوهای رو برداشتم و خاک روشو فوت کردم. روش نوشته بود: «فاز پنجم – فعالسازی احتمالی» ولی اون چیزی که بیشتر از همه چشممو گرفت، یه برگهی قدیمیتر بود. «توجه ویژه: احتمال بازگشت وارث تاریکی – پرونده کایان» قلبم گرفت. اون اسم… کایان. گفته بودن مرده. ولی هیچوقت باور نکرده بودم. نه جنازهای بود، نه چیزی… فقط دود؛ فقط ردّ قدرت. قدرتی که فقط یه نسل خاص میتونستن داشته باشن. چند سال گذشته بود. خودم رو با مأموریتای دیگه مشغول کرده بودم. وانمود میکردم که فراموش کردم. ولی حالا همهچی دوباره داشت شروع میشد. هم اون نشونه، هم اون اسم. و همهش به یه دختر ختم میشد که هنوز خودش نمیدونه چی توی دستشه. پوشه رو بستم؛ کتمو پوشیدم. چند لحظه دم در ایستادم؛ هوای سرد صبح خورد به صورتم و کمی حالم جا اومد. با خودم زمزمه کردم: – «باید خودم ببینمش؛ از نزدیک… فقط اینجوری میفهمم.» و بعد راه افتادم. منتظر موندم؛ همونجا؛ نزدیک کوچهای که به مدرسهی ساهرا میرسید. اگه اون آماده باشه، همهچی از همینجا شروع میشه. @melodi ویرایش شده در ژوئن 9 توسط siera 2 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در مِی 30 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در مِی 30 (ویرایش شده) 📖 پارت پنجم__تقاطع حقیقت/جایی برای به خاطر آوردن --- مدرسه تموم شده بود و هوا ابری و خفه بود.ساهرا از در مدرسه که بیرون زد؛چشمش به مردی قد بلند؛با ژاکت چرم مشکی و تهریش منظم افتاد که به دیوار تکیه داده بود. نگاهش عمیق و خسته بود. اول فکر کرد شاید فقط یه آدم معمولیه که دنبال آدرس میگرده. اما مرد جلو اومد و گفت: – ساهرا، چند دقیقه وقت داری؟ ساهرا عقب رفت و پرسید: – تو کی هستی؟! چطور اسم منو میدونی؟! مرد از جیبش کارت کوچیکی درآورد. نه اسم و نه لوگویی داشت؛فقط یه دایره با دو نیمحلقه داخلش. دقیقاً مثل نوری که چند شب پیش روی دست ساهرا ظاهر شده بود. ساهرا ناخودآگاه دست راستش رو نگاه کرد. مرد گفت: – من آرادم. باید باهات حرف بزنم قبل از اینکه دیر بشه. تو تنها نیستی؛قدرتهایی که داری بخشی از یه چرخه قدیمیه؛چرخهای که قرنهاست بین نور و تاریکی در جریانه. ساهرا ترسید و پرسید: – این یعنی چی؟! آراد با صدایی جدی گفت: –یه نفر هست، خیلی قدرتمند و خطرناک.اگر بیدار بشه؛یا میتونه کمکت کنه؛یا همه چیز رو خراب کنه. تو باید قبل از اینکه اون بهت برسه بفهمی کی هستی و چطور باید با این قدرت کنار بیای. ساهرا دستاش رو مشت کرد و حس کرد اون نور دوباره توی پوستش زنده میشه. از طرفی می ترسید از اتفاقی که داشت براش می افتاد و از طرف دیگه این سردرگمی داشت کلافش میکرد. می خواست بدونه با تمام وجودش اما شکی که تو دلش بود اجازه نمیداد تصمیم بگیره..با خودش فکر کرد کار درست چیه؟ اصلا چطوری باید به آدمی که تا حالا ندیده اعتماد کنه!! فکرش و به زبون آورد: _چطور بهت اعتماد کنم؟! آراد گفت: _ میتونم بهت نشون بدم..میدونم شک داری به همه چیز و اتفاقاتی که افتاده خیلی یهویی بوده و هنوز نتونستی باهاشون کنار بیای؛اما وقتی نمونده؛قدرت های تو داره بیدار میشه و تو هر چه زودتر باید یاد بگیری که چطور کنترلشون کنی! لحظه ای سکوت کردند و ساهرا گفت:– باید همه چیزو بهم بگی. حتی اون چیزی که ممکنه دلم رو بشکنه؛ حتی اگه حقیقت تلخ باشه، باید ازت بشنوم. آراد نگاهی جدی بهش انداخت و گفت: _باشه،ولی بدون؛وقتی همه چیز رو بگم دیگه راه برگشتی نیست. ساهرا نگاهش رو به زمین دوخت، اما عزمش رو جزم کرد: _میدونم. ولی حالا دیگه نمیخوام توی تاریکی بمونم. آراد لبخندی زد، نه از روی خوشحالی، بلکه از روی احترام به شجاعتش: – خیلی خوب، پس بیا شروع کنیم. و اینطوری بود که راه تازهای برای هر دوشون باز شد؛ راهی که پر از حقیقتهای نهفته و نبردهای درونی بود. --- ساهرا توی اتاقش نشسته بود، دستاش رو مشت کرده بود و نگاهش به پنجره دوخته بود. آسمون ابری بود و نور غروب کمرنگ، اما توی دلش طوفان به پا بود. صدایی توی ذهنش میپیچید که هم آرامشبخش بود هم تهدیدکننده: «تو کی هستی؟ میخوای فرار کنی یا با حقیقت روبرو بشی؟» قدرتهایی که چند روز پیش فقط یک نور کوچک بودن؛حالا بیهشدار بیدار میشدن و بدنش رو میلرزوندن؛هر بار که اون نور سرک میکشید؛قلبش تندتر میزد؛ اما نمیخواست این حسها رو قبول کنه. میخواست زندگی عادی داشته باشه؛مثل بقیه دخترها. پیامی از آراد روی گوشیش اومد: _فردا، ساعت ۵. جایی که همه چیز شروع شد. باید آماده باشی. ساهرا به دست راستش نگاه کرد که نور ریزی روی پوستش موج میزد و نفس عمیقی کشید. شاید فردا اولین قدم بود؛ نه برای جنگ، بلکه برای شناخت خودش. --- فردا صبح ساهرا زود از خونه زد بیرون. توی دلش یه حس عجیب داشت؛نه ترس بود نه هیجان؛فقط مطمئن بود یه چیز مهم قراره اتفاق بیفته! وقتی رسید به محل قرار؛آراد اونجا بود؛ تکیه داده بود به یه درخت قدیمی و انگار منتظر بود؛ کیف کوچیکی از پشتش درآورد و به ساهرا داد؛ داخل کیف یه سنگ کوچیک آبی مات بود که با نور خیلی کمرنگی میدرخشید. آراد گفت: – این فقط یه سنگ نیست؛ حافظهی مکانه؛به زمان و مکان حساسه؛وقتی اینجا باشی چیزایی نشونت میده که باید بدونی. ساهرا سنگ رو گرفت و حس گرمی توی دستش پیچید!چشمهاش تار شد و تصویرهایی مثل رویا تو ذهنش ظاهر شدن؛ نسخهای از خودش قویتر، ولی تنها. نفس عمیقی کشید و گفت: – من نمیخوام تنها باشم! آراد گفت: – به همین خاطر اینجایی. و دستش رو گرفت و به سمت راه باریکی که پشت درخت بود، برد و گفت:بیا باید اینو ببینی.. ساهرا پشت سر آراد، از راه باریک عبور کرد. هوا سنگین و ساکت بود... انگار که طبیعت نفسش رو حبس کرده بود، منتظر یک اتفاق! سایهی درختها روی زمین خزیده بود، و نسیم خنکی بوی خاک و برگهای کهنه رو با خودش میآورد. آراد بیکلام پیش میرفت، فقط گاهی نیمنگاهی میانداخت تا مطمئن بشه ساهرا هنوز همراهش است. چند دقیقه بعد، کنار دیواری سنگی ایستاد و با اشارهی دست گفت: – اونجا رو ببین.. چشم ساهرا به سنگهایی افتاد که با بقیه فرق داشتن. روشون نقشهایی کنده شده بود؛ دایرههایی تو در تو، با نقطههایی در مرکز هر کدوم. چشمهاش گرد شد! – این طرحها رو قبلاً؛ توی دفتر مادربزرگم دیدم!! حس عجیبی بهش دست داد. طرحها براش آشنا بودن، نه فقط از دفتر؛ از جایی دورتر. جایی در حافظهاش که انگار سالها خاک خورده بود. در ذهنش؛ تصویری از کودکیاش جرقه زد؛ شبی که خواب دیده بود نوری از کف دستش میتابه و روی دیوار، همین دایرهها ظاهر میشن. خواب؟ یا خاطرهای گمشده؟ آراد کنار دیوار، خاک رو کنار زد. خطی نازک از نور زیر زمین پیدا شد؛ مسیری رو نشون میداد که به سمت پایین میرفت. – وقتشه بریم پایین. ساهرا تردید کرد؛ دلش لرزید؛ اما لبهاش زمزمه کردن: – «باشه... بریم.» راه سرازیری بود؛ بدون پله؛با ریشههای پیچخورده و سنگهای لغزنده؛ نور موبایل فقط به قدر چند قدم جلوتر رو روشن میکرد. دیوارها همون طرحهای کمرنگ رو داشتن... مثل اینکه داشتن راه رو هدایت میکردن. به اتاقک کوچکی رسیدن، با سقفی کوتاه. هوا سردتر بود، بوی سنگ و نم دیوار همه جا پیچیده بود. وسط اتاق، سکویی سنگی بود؛ روی دیوار روبرو، تصویری محو از دختری با نوری در دستهاش! ساهرا جلو رفت. دستش بیاختیار بالا اومد... نوری نرم از کف دستش پخش شد. همزمان، تصویر روی دیوار لحظهای درخشید. باورش سخت بود؛باور اینکه بیداره و تمام اینا خواب نیست! آراد زمزمه کرد: – شاید اینجا برای تو ساخته شده! به اطراف نگاهی انداخت؛کنار سکو، سبدی کوچک قرار داشت. ساهرا پارچهی خاکگرفتهای از داخلش برداشت؛ با همون نمادهای دایرهای. دستش رو روی پارچه گذاشت، چشمهاش رو بست. صدایی نرم و دور توی ذهنش پیچید: بازگشت؛همیشه آغاز چیزهاییست که جا مانده بودن.. نفسش سنگین شد. یک لحظه حس کرد قلبش همون حرف رو داره تکرار میکنه. آراد روی لبهی سکو نشست و گفت: – این نماد فقط یه علامت نیست؛ مثل امضاست؛ امضای نسلهایی که قدرتشون رو پنهان کردن.. ساهرا با صدایی که حالا لرزش نداشت، گفت: – این طرح ها توی دفتر قدیمی مادربزرگم بود؛فکر میکردم فقط یه دفتر قدیمیه، اما... حالا میفهمم شاید کلید همهچی همونجا باشه.» آراد سر تکون داد. – جوابها گاهی اونجایی هستن که کمتر بهش شک میکنی! ساهرا بلند شد؛ سنگ آبی هنوز توی مشتش بود؛ یه گرمای آروم ازش میاومد... مثل صدای کسی که میگفت : _درسته... ادامه بده. – باید برگردم خونه و اون دفتر رو پیدا کنم. آراد لبخند زد. ملایم؛ مثل تأیید بدون دخالت: – اگه بخوای، باهات میام... اما فکر میکنم این قسمت؛ فقط مال خودته. ساهرا سری تکون داد. – آره... این یه چیزی بین من و گذشتهمه. باید خودم پیداش کنم. به سمت خروج برگشتند. نور؛ حالا داشت از بین شاخهها محو میشد؛ هوا رو به تاریکی میرفت. اما اینبار... تاریکی براش غریبه نبود. نه تهدید بود... نه پایان. فقط پردهای بود که حالا وقتش رسیده بود بالا بره.. 📖 – ردی از گذشته با عجله خودش رو به خونه رسوند. مادرش و نورا مشغول تماشای تلوزیون بودند سلامی کرد و با سرعت به سمت اتاق مادربزرگ رفت. در اتاق مادربزرگ رو باز کرد. بوی گلاب و چوب قدیمی هنوز تو هوا بود. همون بویی که همیشه بهش حس امنیت میداد ولی حالا انگار اون امنیت؛تهش یه شکاف داشت. چند قدم رفت جلو؛کنار کمد نشست و کشو رو کشید بیرون؛همونجا بود؛دفتر چرمی!همونی که چند وقت پیش نورا پیدا کرده بود و داده بود بهش؛اون موقع، فقط یه نگاه سرسری انداخته بود بهش؛ طرحهایی عجیب، نوشتههایی نصفهنیمه و تصویری از یه پسر؛اون موقع چیز زیادی ازش نفهمیده بود. حتی اون کاغذ کوچیکی که لابهلای صفحهها بود رو هم جدی نگرفته بود! کاغذ هنوز همونجا بود؛بازش کرد. خطی ساده با جوهری که کمرنگ شده بود: «اگر بیدار شدی؛نذار سایهها اول پیدات کنن.» یه لرز از ستون فقراتش رد شد. اون موقع فقط فکر کرده یه یادداشت عجیب دیگهست ولی حالا حس میکرد پشتش یه هشدار واقعیه؛یه هشدار از کسی که میخواسته نجاتش بده. نفس عمیقی کشید.دفتر رو باز کرد.صفحههای زرد با دستخطی آشنا پر شده بودن. همون اول جملهای به چشمش خورد: «برای اونکه نور رو فراموش نکرد، حتی وقتی خاموش بود.» شروع کرد به ورق زدن؛دنبال همون طرح دایرهای گشت که از قبل یادش مونده بود. طرحی با خطوط مارپیچ و حلقههایی که یه چیزی رو نشون میدادن؛ یه جور رمز. زیر طرح نوشته شده بود: «نشان خط حافظه – فقط با لمس نور زنده میشه.» بدون فکر؛سنگ آبی رو از جیبش درآورد؛گذاشتش روی طرح اول هیچی نشد؛بعد؛خطوط شروع کردن به درخشیدن! یه نور آروم از وسط صفحه کشیده شد دور تا دور دایره. و بعد، یه صدا. زمزمهوار: «ساهرا؛اگه این صدا رو میشنوی؛یعنی نور راهت رو پیدا کرده.» نفسش برید. صدا؛شبیه صدای مادربزرگ بود؛ولی یه چیزی توش بود که انگار از یه دنیای دیگه میاومد. یه چیزی کهن، عمیق، قدیمیتر از خاطره. «هر چی باید بدونی؛اینجا نیست. کلیدش دست توئه. نه تو گذشته، نه تو آینده؛ همینجا، بین خطوطی که از یادت رفته» صدا قطع شد. نورها کمکم خاموش شدن. ولی یه چیزی توی دل ساهرا روشن موند. یه حس آشنا... شبیه وقتی یه تکه گمشدهی وجودت رو پیدا میکنی. انقدر به کتاب نگاه کرد که کم کم همونجا خوابش برد. صبح با صدای نورا که صداش میزدبیدار شد. _ ساهرا؟!چرا اینجا خوابیدی! دستش رو به صورتش کشید و گفت: _ نفهمیدم کی خوابم برد! _ مامان گفته صدات بزنم برای صبحانه _ باشه تو برو من چند دقیقه دیگه میام. نورا از اتاق خارج شد؛گردنش رو چرخوند؛به خاطر حالت بد خوابیدنش گرفته بود؛چشمش افتاد به دفتر که کنار پاهاش افتاده بود. دفتر رو برداشت از جاش بلند شد و روی تخت نشست و شروع کرد به خوندن دوباره؛دنبال یه نشونه میگشت؛ دنبال چیزی که اون صدا؛اون هشدار؛ بهش اشاره کرده بودن. یه اسم چند بار تکرار شده بود؛با جوهر کمرنگ. تو حاشیهها؛وسط جملهها؛ پراکنده ولی پررنگ: «دلآرام» اولش توجه نکرد؛ولی هر چی بیشتر دیدش؛بیشتر حس کرد باید بفهمه این کیه. «دلآرام هنوز اونجاست...» «دلآرام تنها کسی بود که راه رو میدونست.» «اگه اتفاقی افتاد، به دلآرام اعتماد کن.» دفتر رو بست. یه لحظه مکث کرد. هیچوقت از مادربزرگش اسم دلآرام رو نشنیده بود. اما اگه اینهمه بار تکرار شده، پس مهمه. رفت سراغ دفترچه تماسهای قدیمی که مامان هنوز نگهش داشته بود. یه عالمه اسم آشنا توش بود تا اینکه چشمش افتاد به یه اسم که با یه مدل خیلی قدیمی نوشته شده بود: «د. آرام – باغچهی سرو، بلوک ۳۲» زیر لب گفت: «باغچهی سرو؟» شاید یه محلهی قدیمی؛ شاید حتی بیرون شهر؛ولی یه چیزی تو دلش میگفت اونجا، یه چیزی منتظرشه. کولهاش رو بست. سنگ آبی رو گذاشت توی جیب کوچیکش؛دفتر رو محکم بغل کرد و همونطور که داشت از در بیرون میرفت زمزمه کرد: «اگه دلآرام هنوز اونجاست... شاید بخشی از حقیقت هم اونجا منتظرمه.» @melodi ویرایش شده در ژوئن 9 توسط siera 1 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در مِی 30 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در مِی 30 (ویرایش شده) 📖 پارت ششم – «باغچهی سرو» قطار آروم ترمز زد و تو ایستگاه توقف کرد. ایستگاه خیلی خلوت و ساکت بود. پیاده شدم؛یه حس غریب و عجیب بهم دست داد. موبایلم آنتن نداشت؛فقط همون کاغذی که از دفتر مادربزرگم کنده بودم تو جیبم بود و بهش چسبیده بودم روش نوشته بود: باغچهی سرو، بلوک ۳۲. راه باریک خاکی از کنار ایستگاه شروع میشد و من قدمزنان رفتم سمتش. هوا خنک بود و باد سبک میزد. چشمم دنبال درختهای سرو گشت؛ بالاخره یه ردیف بلند از سروها رو دیدم که انگار سالها اونجا بودن و همه چیز رو با خودشون دیده بودن. قدمهام که رو خاک نرم افتاد سکوت عجیبی همه جا رو گرفته بود؛نه ترسناک؛بیشتر حس یه راز بزرگ رو داشت که قراره بهم بگه. خونهی بلوک ۳۲ یه خونه قدیمی و یکطبقه بود، دیوارهاش خاکی و رنگ رفته بودن؛در چوبی نیمهبازش یه حس مبهم داشت. اولش یه خورده مردد شدم ولی دلم گفت باید بزنم در رو. – ببخشید... کسی اینجاست؟! کسی جواب نداد اما وقتی در رو بیشتر باز کردم؛یه بوی عجیبی پیچید توی هوا؛ ترکیبی از چای خشک؛گل محمدی و یه چیزی که نمیتونستم توصیفش کنم ولی حسش برام خیلی آشنا بود. کنار دیوار یه میز چوبی کوتاه بود و روش یه جعبه فلزی قدیمی با قفل باز؛کنجکاو شدم و در جعبه رو باز کردم. کلی کاغذهای کوچیک بود، دستنوشتههایی که خطشون شبیه خط مادربزرگم بود. یکی از اونها رو برداشتم و خوندم: «اگه تویی که دنبال صدایی، بدون که من سالها منتظر این لحظه بودم.» همون لحظه دلم یخ زد؛ انگار این نوشته مخصوص من بود. یه کم اون طرفتر توی حیاط؛زیر یه درخت سرو؛یه نیمکت سنگی بود و زنی نشسته بود. موهاش سفید و مرتب بافته شده بود؛پشتش به من بود. اونقدر آروم و بیصدا بود که انگار چندین سال اونجا نشسته. با صدای خیلی آروم گفتم: – شما... دلآرام هستید؟ زن برگشت،چشمهاش خاکستری روشن بودن؛ولی اصلاً سرد نبودن؛برعکس خیلی مهربون بود. – بالاخره رسیدی. قلبم شروع کرد به تند زدن. یه حس عجیب بهم دست داد، مثل اینکه یه چیزی توی این دیدار خیلی مهمه. – من ساهرا هستم... شما منو میشناسید؟ دلآرام لبخند زد و گفت: – مادربزرگت سالها منتظر بود ولی تو باید خودت میاومدی؛خودت باید میدیدی. نشستم کنارش؛دفتر چرمیم رو که همیشه با خودم دارم؛از کیفم بیرون آوردم و روی نیمکت گذاشتم. دلآرام نگاهی جدی بهم انداخت و گفت: – چیزهای زیادی هست که بهت نگفتن؛نه درباره قدرتهات؛ نه اون علامت روی دستت؛نه حتی اون لحظهای که همه چیز شروع شد. وقتشه همهی حقیقت رو بدونی. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: – خب از کجا باید شروع کنم؟ دلآرام سرش رو بلند کرد و به شاخههای سرو نگاه کرد. نور خورشید از بین برگها رد میشد و سایههای بازیگوشی روی صورتش میانداخت. – وقتی بچه بودی؛یه بار خیلی تب کردی. یادت نمیاد؛ولی همون شب؛یه پسر با موهای تیره و چشمای عجیبی پشت در دیده شد. همون شبی که مادرت به مادربزرگت گفت: "دوباره برگشت!" از جا پریدم و پرسیدم: – پسر؟! دلآرام سرش رو تأیید کرد: – کایان. اون از خون ما نیست، ولی به ما وصله؛مثل یه نخ نامرئی که گذشتههامون رو به هم وصل کرده. اولین بار سالها پیش؛وقتی مادربزرگت جوون بود؛ اون رو دیدن. یه مهمون از جایی که نه زمین بود؛نه آسمون. با اخم پرسیدم: – پس چرا هیچکس بهم چیزی نگفت؟ حتی وقتی خوابش رو دیدم؛یه حس بهم میگفت که باید بفهمم چیجوریه. دلآرام آروم گفت: – چون کایان جزو «نامهای فراموششده» است! موجوداتی که روزی کنار ما بودن ولی بعد فراموش شدن. نه فرشتهاند، نه شیطان؛اونها واسطهاند؛ و کایان یکی از خطرناکترینشونه؛چون یادش مونده و هنوز دنبال چیزی گمشده تو دنیا میگرده. سکوت شدیدی بینمون افتاد. فقط صدای برگهای سرو بود که تو باد به آرامی میرقصیدن. دلآرام خم شد و یه کاغذ کوچیک از دفتر مادربزرگم درآورد و داد بهم؛روش با خطی قدیمی نوشته بود: «اگر کایان برگشت، بدون هنوز وقتت نرسیده.» من گیج و سردرگم پرسیدم: – یعنی... اون نباید برگرده؟ دلآرام با چشمای جدی جواب داد: – نه، هنوز نباید. چون وقتی اون برگرده؛یا خودت رو پیدا میکنی؛ یا خودت رو از دست میدی. یه بار دیگه به اون اسم فکر کردم؛ کایان؛چقدر آشنا، چقدر دور، چقدر پر از رمز و راز. اما حالا یه چیز فرق داشت. دیگه فقط کنجکاو نبودم؛ ترس و نگرانی هم داشتم. و این شروع یه راه جدید بود... فهمیدن اینکه کایان دقیقاً کیه و چرا هنوز نمیره. 📖 – «سایهای در مه» شب بود و مه سنگینی همه جا رو پوشونده بود. ساهرا قدمزنان توی خیابونهای خلوت شهر میرفت، ذهنش پر از فکرهای بیوقفه دربارهی حرفهای دلآرام و اسم کایان بود. ناگهان، از گوشهی خیابون، نور کمرنگی در مه ظاهر شد. اول فکر کرد چراغی از دوردست هست، اما نور داشت به سمتش نزدیک میشد. قلبش تند زد. نفسش رو حبس کرد و آماده شد که فرار کنه؛ اما نور ایستاد دقیق روبهروش و توی نور؛ سایهی مردی با موهای تیره و چشمایی که انگار در تاریکی میدرخشید، ظاهر شد. ساهرا ناخودآگاه گفت: – «کایان؟» مرد بدون هیچ کلامی فقط سرش رو کمی به نشونه سلام تکون داد. نگاهش مثل یه معما بود؛پر از رمز و راز. ساهرا سعی کرد قدم برداره، اما پای خودش سنگین شده بود. سایهی مرد کمکم محو شد و تنها چیزی که توی هوا موند، بوی عجیبی شبیه به ترکیب خاک و بارون بود. در همان لحظه، پیامکی روی گوشی ساهرا اومد: «وقتشه که آماده باشی.» پیام بدون امضا بود. ساهرا نفس عمیقی کشید. ترس و هیجان همزمان توی دلش جنگیدن. – این شروع جدیه... 📖– «دروازهی دوم» صبح زود، هوا هنوز رمق شب رو توی خودش داشت.از خواب پریدم؛ توی ذهنم؛همون جمله تکرار میشد: «وقتشه که آماده باشی.» بدون اینکه زیاد فکر کنم، گوشی رو برداشتم و دوباره پیام رو باز کردم. هیچ شمارهای ثبت نشده بود. هیچ سرنخی. ولی یه چیز جدید اضافه شده بود. یه مختصات! روی نقشه، نقطهای مشخص شده بود وسط یک باغ متروکه، بیرون از شهر. جایی که نه تو مسیر مدرسه بود، نه تو مسیر خونه! – این چهجور بازیایه؟! با شک و تردید لباس پوشیدم، کولهمو انداختم پشتم و از خونه زدم بیرون. نمیخواستم کسی رو درگیر کنم. هنوز نمیدونستم دقیقاً توی چی گیر کردم. تا نزدیک باغ متروکه که رسید، مه دوباره ظاهر شد؛ همون مه شب قبل. انگار مه، همراه کایانه. یا شاید... چیزی پشت مه قایم شده. قدم به قدم جلو رفتم. هر قدم سنگینتر. قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد. درِ باغ پوسیده بود ولی با یه فشار آروم باز شد. بوی گیاههای خشک و خاک مرطوب پیچید توی هوا. وسط باغ، یه سازهی سنگی قدیمی بود. شبیه به یه دروازهی کوچیک، ولی با علامتهایی که هیچوقت ندیده بودم! روی یکی از سنگها با خطی نقرهای نوشته شده بود: "اینجا، دومین دروازهست. اگر رد شی، دیگه فقط تماشاگر نیستی!" خواستم دستمو بکشم روی اون نوشته... که یه صدای بم و آروم از پشت سرم گفت: – «مطمئنی که میخوای اینو انتخاب کنی؟» برگشتم. هیچکس نبود. اما یه سایه، بین درختا محو شد... و نفسم برید. کایان بود؟ یا چیزی دیگه؟ 📖 – «قدم در مه» نفسم رو حبس کردم و دستم رو روی اون نوشتهی نقرهای گذاشتم. سنگ زیر انگشتام گرم شد، انگار چیزی بیدار شد. همون لحظه، مه غلیظتر شد و دروازه با یه صدای نرم و سنگین شروع به لرزیدن کرد!! نور کمرنگی از خطوط دروازه عبور کرد. انگار در حال باز شدن بود؛ نه مثل یه در عادی، بلکه مثل یه پرده که بین دو دنیا کشیده شده. یه قدم جلو رفتم: – من دیگه فقط تماشاگر نیستم! با عبور از دروازه، حس کردم زمین زیر پام تغییر میکنه. بوها، صداها، حتی هوا... انگار همهچی سنگینتر شده بود. اما عجیبتر از همه، این بود که صداهایی از گذشته تو گوشم پیچید — خندهی خود و خواهرم... صدای مادرم که براش لالایی میخوند... و بعد، صدایی که سالها نشنیده بود: – «ساهرا... اگه روزی برگشتی، بدون که هنوز دیر نشده.» صدا صدای مادربزرگم بود. اما اون چند سال پیش رفته بود... پیش روم؛ جنگلی بود با درختایی نقرهای؛ و وسطش، یه نور آبی مثل یه شعله کوچیک، توی هوا معلق بود. نور یه لحظه به سمتم اومد، دورم چرخید و بعد، از مسیر اصلی منحرف شد و وارد بخشی از جنگل شد که با مه تیرهتری پوشیده شده بود. بدون لحظهای مکث، دنبالش دویدم. و همون لحظه، چیزی از لای درختها حرکت کرد. یه موجود نیمهشفاف، با چشمای بیحس اما آشنا... انگار سعی میکرد چیزی رو به خاطر بیاره. قبل از اینکه بتونم چیزی بپرسم؛ موجود گفت: – «تو اومدی... ولی چرا اینقدر دیر؟» و ناگهان؛ صورت اون موجود شروع کرد به شکل گرفتن؛ نگاه خاکستری، صدایی که شنیده بود... کایان؟! نه.شبیه کایان بود، اما یه نسخهی ناتموم. انگار فقط یه تکه از وجود اونو رو پیش خودش نگه داشته بودن! «دروازههای نقرهای» موجود نیمهشفاف جلو آمد. نور مهآلود اطرافش، لحظهای چهرهاش و کاملتر نشان داد؛ شبیه کایان، ولی خستهتر، گمتر، انگار سالها در انتظار مانده بود. – «من فقط پژواکم... اونی که دنبالشی، پشت این لایهست.» اخم کردم. – «پشت کدوم لایه؟!تو از کجا میدونی دنبال کیام؟!» موجود با دستش به جلو اشاره کرد، جایی بین دو درخت نقرهای که نور به شکل عجیبی خم شده بود. مثل یک آینهی مایع، ولی نفس میکشید. – «اونجا، دروازهی سومه. ولی اگه رد شی، چیزهایی میبینی که شاید نخوای بدونی!» به درختها نزدیک شدم. گرمای عجیبی از آینه میتابید، اما نه مثل آتش... بیشتر شبیه خاطرههایی که آدم را داغ میکنند. لحظهای چشمهام و بستم و در ذهنم مرور کردم: دلآرام... پدر و مادر... اون شب بارانی که اولین بار نور را دیدم... و کایان! همان سایهی مرموز که همیشه فقط یک قدم عقبتر بود. با صدایی آرام گفتم: – من دیگه نمیخوام تماشا کنم. وقتشه بفهمم پشت پرده چی داره اتفاق میافته! قدم برداشتم و وارد آینه شدم. همهچیز تار شد. نه مثل تاریکی شب، بلکه مثل یک رؤیا که هنوز شکل نگرفته. هوا پر از صدا بود؛ زمزمههایی که معلوم نبود از کی بودند. انگار اسمم را صدا میزدند، اما با صداهایی مختلف، انگار هزار نسخهی خودم آنجا بودند، هر کدام با یک انتخاب متفاوت. و بعد، سکوت. وقتی چشم باز کردم، خودم را در فضای بزرگی دیدم. تالاری سنگی با ستونهایی که در مه گم میشدند. وسط تالار، یک میز بلند و چند جسم نورانی اطرافش؛ یک نقشه، یک خنجر، و یک تکه از یک گردنبند. جلو رفتم؛گردنبند را برداشتم. لحظهای که لمسش کردم، چشمم پر از تصویر شد.و در یکی از آن تصویرها، صدایی گفت: – «اگه اینو پیدا کردی، یعنی وقتشه که بهم برسی. ولی مراقب باش... سایهای که دنبالش میگردی، ممکنه خودت باشی.» مه هنوز دور و برم موج میزد، اما وقتی چشمهایم را باز کردم، تالار ناپدید شده بود. حالا وسط یک اتاق قدیمی بودم... نور گرم خورشید از پنجرههای چوبی میتابید، بوی گل محمدی در هوا پیچیده بود. همهچیز نرمال به نظر میرسید — زیادی نرمال. روی میز چوبی گوشهی اتاق، یک آلبوم خاکگرفته بود. آرام جلو رفتم. قلبم تند میزد؛ نمیدانستم چرا، ولی یک حس عمیق میگفت این اتاق را قبلاً دیدم... شاید در خواب، شاید در خاطرهای محو. جلوی آلبوم نشستم؛ گرد و خاکش را کنار زدم؛ بازش کردم. اولین عکس: یک زن جوان با لبخندی گرم. چشمهایش آشنا بودند — دقیقاً همان برق نگاه ساهرا. لب زدم: – «مامان؟» اما اون زن، لباس عجیبی پوشیده بود. نه مثل لباسهای معمولی... بیشتر شبیه ردای طلسمدار، با نقشهایی شبیه همان خطهایی که روی دست خود ساهرا میدرخشیدند. صفحهی بعد، یک عکس قدیمیتر. زن جوان کنار یک مرد قدبلند با موهای تیره، نگاهش جدی بود، اما دستش روی شانهی زن بود، حمایتی. پشت سرشان یک درخت بلند با برگهای نقرهای دیده میشد. – «این... پدرمه؟» ولی این عکس مال الان نبود. نه از لحاظ سبک، نه کیفیت، نه حتی فضای پشتش. به سختی نفس کشیدم. ذهنم داشت سریع کار میکرد. اونا اینجا بودند. قبل از این که این قدرت به من برسه... شاید حتی قبل از این که به دنیا بیام. از زیر آلبوم، یک برگه تاخورده بیرون زد. با دقت بازش کردم. دستخط مادرم بود، همان که گاهی در دفترهای قدیمی پیدا میکرد. «اگه روزی اینجا برگشتی، یعنی بیدار شدی. نترس از چیزی که هستی، چون انتخابم آگاهانه بود. یه دنیای دیگه هم هست که به خون ما گره خورده. و تو... آخرین کسی هستی که میتونه اون دروازهی نهایی رو ببنده.» همین که جمله را خوندم، صدای در باز شدن آمد. سریع برگشتم. یه زن وارد شد — دقیقاً همان زنی که تو عکس بود. ولی نه پیرتر، نه روحمانند. زنده، واقعی. همانطور که تو عکس میخندید، حالا جلوش ایستاده بود. و گفت: – سلام دخترم... بالاخره اومدی. چند لحظه فقط خیره موندم. انگار مغزم از کار افتاده بود. زن روبهرو، درست مثل عکس، زنده، با همون لبخند. با همون حس... نه، حتی قویتر. یک جور حس وصل بودن، مثل چیزی که از اول در وجودش بوده اما هیچوقت نمیفهمیده اسمش چیست. – «تو... واقعاً...؟» زن یک قدم جلو گذاشت، صداش نرم و آرام بود، اما پر از وزنی که انگار قرنها روی اون نشسته بود: – آره ساهرا. منم... مادرت. یا شاید چیزی بیشتر از اون. حس کردم زمین زیر پام تکون خورد. پرسیدم: – «تو مُردی؟ این یه رویاست؟ یا... زمان برگشته؟» زن با مهربانی لبخند زد. – نه مُردهام، نه این یه خوابِ. تو اومدی جایی که مرز گذشته و حال، مثل یک مه نازکه. یک جور میانزمان، که فقط وقتی آمادهای، پیداش میکنی. نفس رو حبس کردم. به سختی گفتم: – «چرا اینهمه سال، هیچی نگفتی؟! چرا چیزی از این دنیا نمیدونستم؟ از خودم؟» مامان آهی کشید و گوشهی اتاق نشست، جایی که نور خورشید میتابید. – چون تا وقتی قدرتت بیدار نشده بود، حتی یادت نمیموند اومدن به اینجا رو... منم حق نداشتم وارد زندگیت بشم. این قانونیه که ما، نگهبانهای قدیمی، باهاش قسم خوردیم. زمزمه کردم: – «نگهبان...؟!» نگاهم کرد. نگاهش همزمان گرم و سنگین بود. – قدرتی که درون توئه، یه میراثه، نه یه تصادف! وقتی من همسن تو بودم، انتخابم این بود که از دروازهی اول مراقبت کنم. ولی بهجای نگهداشتن قدرت برای خودم... اون رو به تو منتقل کردم. از لحظهی تولدت، تو شدی حلقهی آخر. سکوت افتاد. صدای باد از پنجره میگذشت. آهسته گفتم: – «پس من فقط انتخاب شدم چون تو انتخاب کردی...؟» مامان بلند شد، جلو آمد و دستهام را گرفت: – نه فقط برای اون. تو خودت هم... قویترین نیرویی هستی که من شناختم. تو میتونی این چرخه رو بشکنی. این بار لعنتیِ تکرار رو. فقط باید قلبت رو بشناسی. نور اتاق شروع کرد به لرزیدن. فضا انگار داشت محو میشد. با لحن آرام ولی قاطع گفت: – وقت رفتنه. ولی این آخرین دیدارمون نیست. هر وقت شک کردی، به درخت نقرهای برگرد. اونجا... همیشه راه رو بهت نشون میده! خواستم چیزی بگم، اما قبل از اینکه کلماتم کامل شنیده شوند، نور همه جا را گرفت و چشمهام بسته شد... وقتی بازشان کردم، دوباره در تالار بودم. اما دیگه مثل قبل گیج و گم نبودم. دستم را گذاشتم روی سینهام. هنوز صدای مادرم در ذهنم میپیچید: "قلبت رو بشناس!" @melodi ویرایش شده در مِی 31 توسط siera 1 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در مِی 31 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در مِی 31 (ویرایش شده) پارت هفتم_نقطه شروع داشتم از تالار میرفتم بیرون. هنوز اون حسِ سنگینی رو دوشم بود. نمیدونم چی بود… حسش مثل وقتی بود که کلی سؤال تو ذهنته ولی نه کسی هست ازش بپرسی، نه جوابی هست که خودت پیدا کنی. یهکم که از پلههای مرمری فاصله گرفتم، وایسادم. یه صدای خیلی آروم از سمت چپم اومد. اولش فکر کردم خیاله... ولی نه، صدای نفس کشیدن بود. برگشتم..! یه نفر وایساده بود، یه کم دورتر. تکیه داده بود به دیوار، سرش پایین بود. موهاش تیره بود، بلندیش تا گردنش میرسید. نور کمرنگی که از سقف میتابید، افتاده بود رو شونههاش. – تو...؟! صدام ناخواسته لرزید. نفهمیدم پرسیدم یا تعجب کردم یا چی. فقط این کلمه از دهنم دراومد. آروم سرشو آورد بالا. چشمامو تنگ کردم، آخه حس آشنا بودن میداد، ولی نمیتونستم دقیق بگم از کجا!! – ترسوندمت!؟ صداش آروم بود، خشدار، ولی نه ترسناک. یه مدل خاصی بود… شبیه کسی که کم حرف میزنه، ولی وقتی حرف میزنه، همهچی ساکت میشه. یه قدم عقب رفتم. – تو کیهستی؟! واقعاً نمیدونستم! نه صورتشو میشناختم، نه صداشو! – یهجورایی باید اینو از خودت بپرسی، نه از من. لبخند کوچیکی زد. نه از اون لبخندا که بخوای بهش اعتماد کنی. بیشتر از اوناست که آدمو گیج میکنه. – یعنی چی؟! اخمام رفت تو هم. یه دستی زدم به گردنم، انگار میخواستم خودمو جمع کنم. یه کم نزدیکتر شد. – چیزایی هست که باید بدونی… چیزایی که مربوط به توئه. ولی قبلش؛ باید مطمئن شم... که واقعاً آمادهای. یه لحظه سکوت؛نمیدونم چرا، ولی نمیتونستم چشم ازش بردارم. – تو کی گفتی هستی؟ اصلاً چرا اینجایی؟ چرا منو نگاه میکنی؟ چشماش افتاد تو چشمهام. – اسمم کایانه؛دنبال تو نبودم، فقط... رسیدم. همون لحظه مغزم قفل کرد! کایان؟! این اسم رو شنیده بودم... نه یهبار، چندبار!تو دفتر مادربزرگ؛ از زبون دلارام؛همون زن که اون نشونو میشناخت. گلوم خشک شد؛یه قدم رفتم عقب؛ – تو… اون کایانی؟ همونی که... ازش گفتن؟ کایان فقط نگاهم کرد. نه تأیید کرد، نه تکذیب. یه سکوت عجیب کرد که بیشتر از هزار تا بله و نه، گیجم کرد. – من فقط میخوام بدونم چرا این اتفاقا داره برای من میافته. چرا این همه چیز عجیب، چرا من، چرا حالا؟! اون اما فقط یه جمله گفت: – بعضی چیزا رو با حرف زدن نمیفهمی، باید بری تو دلش.. – من خیلی وقت پیش رفتم تو دلش… از همون لحظهای که اون دفتر لعنتی باز شد. کایان نفسش رو داد بیرون. – خوبه. پس بدون ترس رفتی؛حالا فقط؛ یادت نره چرا شروع کردی. بعد از گفتن این جمله، بدون اینکه منتظر جواب من باشه، آروم برگشت و شروع کرد به رفتن. من همونجا وایساده بودم، با یه عالمه سؤال و یه اسم تو سرم که حالا دیگه فقط یه اسم نبود. چند ثانیه فقط وایساده بودم. انگار پاهام چسبیده بودن به زمین. صداش هنوز تو ذهنم تکرار میشد: "فقط... یادت نره چرا شروع کردی." لبمو گاز گرفتم. – لعنتی... چیکار کنم آخه؟! یه نیمنگاه انداختم به سمت راهرو؛اون جلو، کایان با قدمهای آروم داشت دور میشد. نه، نباید بذارم بره! نباید بذارم مثل همه چیزای دیگه، اینم نصفه بمونه. – وایسا! با صدای خودم یه لحظه جا خوردم، ولی همزمان دویدم سمتش. برنگشت، فقط وایساد. منم رسیدم بهش، یهکم نفسنفس میزدم. – نمیتونی همینجوری بری! برگشت نگام کرد. یهجور خاصی. نه تعجب، نه خنده، یه چیزی بینِ پذیرش و شک. – چی میخوای؟! – میخوام بدونم تو چی گیر کردم! یه لحظه ساکت شد. بعد سرشو یهذره تکون داد. – «پس بیا؛ولی.. اخمام رفت تو هم. – هرچی دیدی... هرچی شنیدی... نباید ازش فرار کنی! – باشه! دهنم از خودم جلو زد. چون هنوز نمیدونستم دقیقاً چه چیزی قراره ببینم یا بشنوم؛ فقط میدونستم نمیخوام عقب بمونم! با هم شروع کردیم به حرکت؛ رسیدیم به یه راهروی باریک، تاریک و سرد! تو ذهنم هزار تا سؤال چرخ میخورد: این پسر کجای این داستانه؟ چرا ازم هیچی نمیگه؟ اصلاً چرا من؟ چرا الان؟ یه لحظه حس کردم یه چیزی تو هوا تغییر کرد. یه بوی خاص... نه بوی گل، نه خاک، یه بویی مثل خاطره. زیر لب گفتم: – اینجا... چرا اینقدر عجیبه؟! کایان ایستاد. – چون اینجا... مرز بین چیزیه که میخوای بدونی، و چیزیه که اگه بدونی، دیگه نمیتونی مثل قبل زندگی کنی! گلوم خشک شد. – و تو... کدوم طرف وایسادی؟ چشماشو بست. – من مدتهاست دیگه نمیدونم. _____ با قدمهای آروم از راهرو رد شدیم. ساکت بود، فقط صدای قدمامون میپیچید توی فضا. هر چی جلوتر میرفتیم، حس سنگینیِ هوا بیشتر میشد. یه جایی رسیدیم که زمین مثل قبل نبود. کف راهرو ترک خورده بود، و یه مه نازک همهجا رو گرفته بود. کایان ایستاد. – باید از اینجا رد شیم، ولی... نگاشو دوخت به زمین. – مطمئن نیستم! شاید وقتش نشده! – وقت چی؟! چیزی نگفت. یه لحظه فقط نگاهم کرد. بعد یه قدم رفت جلو، و ناگهان... صدای تق! زمین زیر پاش شکست. – کایان! دستم بهش نرسید. افتاد پایین... نه خیلی عمیق، ولی یهجور ترسناک. – خوبی؟ – آره، اما... صداش پایینتر از قبل میاومد. – فکر کنم یه چیزی اینجاست. منم زل زده بودم به شکاف؛ یهجور نور آبی، از زیر زمین میتابید. یه لحظه مکث کردم، بعد آروم نشستم کنار لبهی شکاف – باید بیام پایین؟ – اگه جراتشو داری... آره. و من... پریدم! افتادنم زیاد نبود، اما نفسگیر بود. با پام زمینو لمس کردم، ولی اون نور آبی دیگه آروم نبود. حالا شدید شده بود. داشت پخش میشد دور تا دورمون. – اون چیه؟ کنارم ایستاد. – نمیدونم، اینجا قبلاً اینشکلی نبود. نور آرومآروم شروع کرد شکل گرفتن. مثل یه گردباد کوچیک، وسط یه دایرهی سنگی. و بعد... یه صدای زن. "دیر کردی..." سرمو چرخوندم. هیچکس نبود. فقط همون نور. – شنیدی؟ کایان سری تکون داد. – آره... ولی این صدا برای من نبود؛ اون داشت با تو حرف میزد. نور یهدفعه شد یه تصویر. نه کامل، یه طرح محو از یه زن، با چشمای بسته، انگار خواب بود. یه قدم جلو رفتم و گفتم: – تو کیهستی؟ تصویر زمزمه کرد: "چیزی که گم شده، فقط با چیزی که تو داری پیدا میشه..." – چی گم شده؟ من چی دارم؟ حرف بزن لعنتی! یه صدای ترک خوردن اومد؛ نور ترک برداشت؛ همهچیز یهدفعه تار شد. کایان دستمو گرفت و کشید عقب. – باید بریم. الان! – ولی اون داشت باهام حرف میزد! – «و اگه بیشتر بمونی، شاید دیگه نتونی حرف بزنی! از اون فضا که بیرون اومدیم، یه لحظه فقط ایستادم نفسنفس میزدم؛ قلبم هنوز تند میزد. نور آبی، اون صدای زن، اون جمله عجیب... «چیزی که گم شده، فقط با چیزی که تو داری پیدا میشه...» چی داشت راجعبه من میگفت؟! مگه من چی دارم؟! – کایان... اون زن کی بود؟! چرا گفت اون حرفو؟! سرش پایین بود. یهجوری که انگار نمیخواست تو چشمام نگاه کنه. – منم دقیق نمیدونم. ولی اون نور، یه جور ارتباطه... بین دنیای ما و چیزی که فراتر از ماست. – خب الان باید چیکار کنیم؟! یه نفس عمیق کشید. بعد راه افتاد و گفت: – بیا دنبالم. یه چیزی هست که باید ببینی. دوباره از راهروها رد شدیم. اینبار دیگه هیچ صدایی نبود؛ نه صدای نور؛ نه صدای ترک خوردن؛ حتی صدای قدمامونم خفه شده بود. رسیدیم به یه در چوبی کوچیک؛ انگار مدتها بود باز نشده؛ خاک روش نشسته بود. کایان دستشو گذاشت روی در. آروم فشارش داد. در با صدای قیژ مانندی باز شد. یه اتاق کوچیک و تاریک؛یه میز چوبی وسطش بود و چندتا طومار و یه جعبه فلزی روش! – اینا رو مادر من پیدا کرده بود. چیزایی که به گذشته تو مربوطه! – به من؟! – به خانوادهت... و چیزی که قراره بشی! رفتم جلوتر. دست کشیدم روی جعبه. خنک بود. آروم بازش کردم. تو جعبه یه تکه فلز نقرهای بود، باریک، با نقشای عجیبی روش. دقیقتر که نگاه کردم... – صبر کن... این... شبیه همون نشونی هست که تو دفتر مادربزرگم دیدم! کایان سری تکون داد. – یکی از تکههاشه کامل که بشه؛راهو نشون میده! یه حس عجیب پیچید تو دلم. یه چیزی شبیه شوق، اما با تهمایهی ترس. – کایان... تو واقعا کی هستی؟ چرا کمکم میکنی؟ برگشت سمت من، برای اولین بار مستقیم تو چشمام نگاه کرد. – چون گذشتهی منم به تو گره خورده... شاید بیشتر از اونچیزی که فکر میکنی. همون لحظه، از زیر در اتاق یه نور قرمز آروم شروع کرد سوسو زدن. کایان سریع برگشت سمت در. – نه... این نباید الان اتفاق بیفته. ما هنوز وقت داریم! – چی شده؟ قبل از اینکه جواب بده، نور یهدفعه پخش شد و در با شدت بسته شد. تو اتاق گیر افتادیم. سکوت. بعد یه صدای زمزمهوار تو گوشم پیچید: "نزدیک شدی، اما نه به اندازهی کافی..." نفسم بند اومد! یه بادی از ناکجا پیچید تو اتاق. عجیب بود، انگار فقط به صورتم میخورد. نه به کایان؛ نه به میز؛ نه به طومارا! یه تیکه از نور قرمز مثل یه نخ باریک پیچید دور سرم؛ بعد همه جا تاریک شد! پلکام باز بودن اما هیچی نمیدیدم؛ صداها انگار از ته چاه میاومدن؛ آرومآروم یه نور ملایم زرد اطرافم شکل گرفت؛ حالا انگار وسط یه جای دیگه بودم... یه جای آشنا؛ اما غیرواقعی! یه اتاق... نه هر اتاقی!... اتاق مادربزرگ! ولی یه چیزش فرق داشت؛ اون موقعی که بچه بودم، این شکلی نبود. انگار برگشته بودم خیلی عقبتر. صدای خندهی یه بچه پیچید. چرخیدم. یه دختر کوچولو با موهای بافته؛ داشت دور اتاق میچرخید. بعد یه صدای زنونه که مهربون اما خسته بود، گفت: – ساهرا، آرومتر؛ میافتی مامانجون. خشکم زد. "ساهرا؟" ولی اون بچه من نبودم. خیلی کوچیکتر بود. من اون موقع حتی یادم نمیاد که اینجوری دویده باشم تو اون اتاق! زن خم شد، دختر کوچولو رو بغل کرد و گفت: – تو فرق داری عزیزم... تو نورو داری؛ حتی اگه هیچکس نفهمه؛ حتی اگه خودت شک کنی؛ این نوری که توی توعه خاموش نمیشه. دختر کوچولو با چشمهای درشت نگاش کرد. – ولی اگه نور گم شه چی؟ زن لبخند زد. – گم نمیشه... فقط بعضی وقتا قایم میشه تا وقتش برسه. اون زن... با اینکه صورتش واضح نبود، ولی حس میکردم میشناسمش. یهدفعه همهچی شروع کرد به محو شدن. نور زرد کمرنگ شد. انگار یه پرده بین من و اون صحنه کشیده شد و داشت آهسته پایین میاومد. – «نه؛ صبر کن؛ میخوام بیشتر بدونم...» دستمو دراز کردم سمتش، اما... همهچی برگشت به اتاق. تاریک. فقط نور قرمز همچنان زیر در سوسو میزد. کایان داشت نگام میکرد. – چی شد؟ چی دیدی؟ چند ثانیه فقط نگاش کردم. دلم هنوز توی اون صحنه گیر کرده بود. گلوم خشک شده بود. – فکر کنم؛ یه تکه از گذشتهمو دیدم. یه چیزی که یادم نمیاد؛ ولی حس کردم واقعی بود. کایان آروم گفت: – ما خیلی نزدیکتر از چیزی هستیم که فکر میکردم. – نزدیک به چی؟! چشماش یه لحظه برق زد. – به جوابا و شاید... به خطر! @melodi ویرایش شده در مِی 31 توسط siera 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در مِی 31 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در مِی 31 (ویرایش شده) پارت هشتم__نقش گمشده نفسهام هنوز نامنظم بود. بیرون اومده بودیم، ولی… حس نمیکردم آزاد شدیم. یهجوری بود، مثل وقتی از یه کابوس بلند میشی ولی هنوز پلکات سنگینه و نمیدونی واقعاً بیداری یا نه. نگاهم رفت سمت کایان. آروم و ساکت داشت جلوتر از من راه میرفت، مثل همیشه. یه لحظه با خودم فکر کردم، "یعنی واقعاً هیچچیز تکونش نمیده؟ هیچکدوم از اینا براش عجیب نیست؟" یه قدم زدم جلو، بعد با مکث گفتم: «میخوای بگی همهی اون چیزی که دیدم، فقط یه توهم بود؟» صداش آروم بود، اما لحنش اونقدر جدی که لرز رو انداخت به تنم. «نه. توهم نبود، ولی واقعیت هم هنوز نیست. دیدی، چون قرار بود ببینی.» یه لحظه وایستادم. «قرار بود؟ مگه چی بود اصلاً؟ اون دختر کی بود؟ چرا شبیه من بود؟ چرا اسمش…» اون برگشت سمتم، چشم تو چشم. «تو دنبال جوابایی هستی که خودت ازشون میترسی.» ساکت موندم. راست میگفت… واقعاً ته دلم یه ترس بود. ترس از اینکه نکنه اون چیزی که فکر میکنم نیستم، باشم. زیر لب گفتم: «من فقط… میخوام بدونم دارم توی چی گیر میافتم. تو میدونی… میدونی که من کیام؟ یا… چیام؟» یهجوری نگام کرد که حس کردم حتی نفسمم باید آرومتر بکشم. کمی نزدیکتر اومد، بعد گفت: «قدرت تو، یه چیز عادی نیست. تو از بین خیلیا انتخاب شدی، نه چون خاصی، چون میتونی تحملش کنی. اون چیزی که درونته، یه انرژی نادره. چیزی که هم میتونه دنیارو روشن کنه، هم نابودش کنه.» زدم به خنده، البته خندهای پر از تهموندهی بغض. «خب، چه دلگرمکننده!» آروم گفت: «ساهرا… تو یه دروازهای. از درون تو چیزایی عبور میکنن که قراره دنیا رو به دو بخش تقسیم کنن. تو فقط حاملش نیستی… تو خود اون نقطهی تلاقیای.» چشمهام باز شد. «چی داری میگی؟ من اصلاً نمیفهمم یعنی چی نقطهی تلاقی؟ یعنی الان قراره… چیکار کنم؟» کایان چشم ازم برنداشت. «تا قبل از این، تنها یه جرقه بودی. ولی از الان… باید انتخاب کنی. یا طرف تاریکی، یا طرف نور. وسطی وجود نداره. و هر چی که دیدی—اون دختر، اون اتاق، اون تالار—فقط شروعشه.» گفتم: «ولی چرا من؟ چرا از بین این همه آدم، من؟ من که نه قدرتی بلدم، نه کسی هستم…» با صدایی که تهش اندکی دلسوزی قایم شده بود گفت: «تو هنوز نمیدونی چقدر قویای. قدرتت هنوز کامل نشده. اما اولین نشونههاش، اون چیزی بود که دیدی. ساهرا… تو قراره ببینی. بیشتر از بقیه. گذشته، آینده، چیزایی که هیچکس نمیفهمه. تو چشمهاتو بستی، ولی دنیا هنوز داره از تو عبور میکنه.» وایستادم. نفسم برید. نگاهم افتاد به دستام. «من نمیخواستم انتخاب شم… فقط میخواستم… معمولی باشم.» سکوت کرد. سنگین و طولانی. بعد فقط گفت: «هیچکس اینو نمیخواد؛ ولی دنیا انتخابش میکنه. و حالا نوبت توئه.» همونجا وایستادم. قلبم داشت تند میزد، ولی این بار از ترس نبود… از یه چیزی عمیقتر، یه چیزی که داشت گلومو فشار میداد. لبمو گزیدم، ولی نتونستم نگهش دارم. صدام لرزید، اما بالاخره زدم زیر گریه. _ خستهم از اینکه هیچکس هیچی نمیگه، از اینکه همه، فقط یه ذره اطلاعات میدن و بعد ساکت میشن. من آدمم، نه یه قطعه از یه پازل لعنتی!» اشکام تند تند میاومدن پایین. _از کی قراره یکی واقعاً باهام حرف بزنه؟ واضح؟ روشن؟ بدون رمز و راز و بازی؟ من چیکار کردم که افتادم توی این دنیای لعنتی؟ من نمیفهمم… هیچچی نمیفهمم! سرمو گرفتم پایین، نفسمو حبس کردم که صدام نلرزه، ولی فایده نداشت. بغضم راه گلومو بسته بود. _… نمیخواستم یه دروازه باشم؛ یا یه انتخاب بزرگ؛ یا یه نفر که میتونه دنیارو خراب کنه؛من فقط، یه دختر معمولی بودم.» یه لحظه سکوت شد. حتی صداهایی که از دوردست میاومدن هم محو شده بودن. کایان هنوز همونجوری نگام میکرد، ولی چشمهاش یه چیزی داشتن؛ نه ترحم، نه نگرانی، یه حس تلخ؛انگار خودش هم یه بار دیده بود همچین لحظهای رو. با صدای آروم ولی قاطع گفت: _تو حق داری که بخوای فرار کنی؛ حق داری که فریاد بزنی… که نخواهی توی این مسیر باشی؛ ولی این قدرت، از تو نمیپرسه که آمادشی یا نه؛ فقط وقتی بیدار شه؛ همه چیزو با خودش بیدار میکنه. یه قدم نزدیکتر اومد. _من اینجام؛ نه برای اینکه جواب همهچی رو بگم. چون بعضی جوابا، فقط وقتی بهشون میرسی که دردشون رو هم حس کرده باشی. من اینجام چون تنهایی ترسناکتره. نفسم سنگین شده بود، ولی یهو اون جملهی آخرش—"من اینجام چون تنهایی ترسناکتره"—یه چیزی رو توی دلم لرزوند. چرا صداش اینقدر مطمئن بود؟ چرا حرفاش انقدر تاریک ولی واقعی بود؟ چرا احساس کردم؛ برای اولین بار، یکی واقعاً کنارمه؛ اگه خودشم تاریک باشه؟ سرمو آروم بلند کردم، نگاش کردم، ولی دیگه اون اشک تو چشام نبود. هنوز دلم میلرزید، اما این بار؛ تنها نبودم! همین که یکم آروم شدم؛ همه چی یه لحظه توی سکوت فرو رفت، حس عجیبی اومد سراغم. اول فکر کردم از گریهست؛ اون لرزش توی دلم؛ ولی نه. این فرق داشت. یه چیزی… داشت از زیر پوستم قل میزد بالا. داغ. آشنا. خطرناک. چشمامو بستم. انگشتام یخ زده بودن، ولی وسط سینم… یه نقطه میسوخت. کایان آروم گفت: «ساهرا؟» صداش دور بود. خیلی دور. انگار صداها داشتن ازم فاصله میگرفتن. ناخودآگاه عقب رفتم. دستمو گذاشتم روی قفسه سینم. _یه چیزی داره میلرزه؛ من نمیفهمم! کایان یه قدم اومد جلو ولی صداش جدیتر شد: _لمسش نکن. چشمام هنوز بسته بودن. ولی تصویر توی ذهنم واضح بود "نور" از همون جنسی که اون شب از دستم زده بود بیرون… ولی این یکی فرق داشت. این یکی؛ یه صدا با خودش داشت. یه زمزمه. نه بیرونی، نه حتی توی گوشم… توی ذهنم. «تو هنوز بیدار نشدی… اما ما اینجاییم.» یهو بدنم از زمین جدا شد. نه خیلی. فقط چند سانت. ولی همونم کافی بود که نفسم بند بیاد. _کایان! نور از کف دستم پاشید بیرون. سفید نبود. نقرهای نبود. یه جور آبی عمیق بود… مثل رنگ شب وقتی ستاره نداره. اما از وسطش، یه خط نقرهای پیچید بالا، مثل یه خط نازک که میرقصه. کایان این بار قدم نزد. وایستاده بود. فقط با دقت نگام میکرد. نگاهش؛ جدی بود. اون سکوت همیشگیش، سنگینتر شده بود. یهو نوری که از سینم بلند شده بود، کشید سمت دست راستم؛ یه چیزی اونجا بود. یه علامت؛ نه مثل خالکوبی، نه مثل سوختگی… یه نشونهی نقرهای که برق میزد. خطوطی که انگار از دل یه زبان کهن اومده بودن. من فقط هقهق کردم: «اینا چیه…؟ من چرا؟ من کیام اصلاً؟» کایان بالاخره حرف زد. آروم، ولی اونقدری بلند که بشنوم: _اون چیزی که توی تو بیدار شده… مربوط به قبل از این دنیاست، ساهرا. تو فقط انتخاب نشدی… تو یه قطعه گمشدهای از چیزی خیلی بزرگتری. دستشو دراز نکرد. فقط گفت: _اون علامت… اولین چیزی نیست که بیدار میشه. فقط شروعشه. نور، آرومآروم فرو نشست. ولی اون علامت... نه، اون نرفت. هنوز روی دستم بود، داغ، زنده. انگار نبضم از همونجا میزد. سرم پایین بود، دستم توی هوا. نفسنفس میزدم. هم از ترس، هم از یهچیزی شبیه خالیشدن. مثل این بود که یه چیزی رو از اعماق خودم کشیده باشم بیرون، اما حالا نمیدونم باهاش چیکار کنم. «کایان...» صدام خشدار بود. خسته. _اگه این... قراره بیدار شه، اگه من یه قطعهم، چرا هیچی نمیدونم؟ چرا همهچی اینقدر تکهتکهست؟ اومد جلو؛ نه زیاد؛ فقط یکی دو قدم. صداش اونقدر آروم بود که حس کردم انگار نمیخواد کسی دیگه بشنوه. حتی خود تالار. _چون کسی مثل تو نباید همهچی رو یهباره بدونه. تو به زمان نیاز داری. به شکل گرفتن. نه فقط قدرتت، خودت هم هنوز کامل نیستی، ساهرا. اخمام رفت تو هم. بغض لعنتیمو تو گلوم نگهداشتم. «من خستهم. هی یه تیکه میبینم، یه تیکه میشنوم، یکی میاد یه چیزی میگه، یکی میره... من دارم تیکهتیکه میپاشم، کایان. من آدم این بازی نیستم.» مکث کرد. نگام نکرد. به زمین خیره شد. بعد، خیلی آروم گفت: تو، تنها کسی هستی که میتونه تمومش کنه. تمومش کنه؟ «چیرو؟!» اون نفس کشید؛طولانی. عمیق. مثل آدمی که داره خودش رو مجبور میکنه یه راز کهنه رو بگه. _جنگی که از هزار سال پیش شروع شده. جایی که نور و تاریکی، به خاطر یه دروازهی لعنتی، پارهپاره شدن. تو... نقطهی اتصالشی. همون چیزی که قرنها پیش گم شد. دلیلی که بعضیا ازت میترسن. بعضیا هم حاضرن بکشن تا بهت برسن. دستام لرزید. رفتم عقب. _و تو... تو کدومشونی؟! برای اولین بار، نگاهش لرزید. فقط یه لحظه. ولی دیدم. "من؟" یه لبخند نصفه زد. نه از اون قشنگاش. از اونایی که تهش درده. _من قراره کاری کنم که بهم اعتماد کنی... حتی اگه حقش رو نداشته باشم. همون لحظه، اون علامت روی دستم یه ضربهی دیگه زد. اما این بار... یه تصویر هم باهاش اومد. یه صحنه. آتش. خون. یه اسم که تو گوشم پژواک شد، ولی انگار مال خودم نبود. «ماهان...» یه قدم عقب رفتم. دستمو محکم گرفتم. «چی بود اون؟ کی بود اون؟ چرا اسمش... درد داشت؟» کایان اونقدر سریع اومد جلو که جا خوردم. صداش محکم شد، نه بلند، ولی پر از اخطار: _دیگه از این لحظه، هر چی ببینی یا حس کنی، دیگه فقط مال تو نیست. گذشته داره خودش رو هل میده به سمتت. هر چی بیشتر بدونی، خطر نزدیکتر میشه. اما دیگه عقب نمیرفتم. نه الان. نه بعد از اینهمه سکوت. با همون صدای شکسته، گفتم: _من آمادهم... بگو. هر چی رو که تا حالا ازم پنهون کردی. @melodi ویرایش شده در مِی 31 توسط siera 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 1 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 1 پارت نهم_لبه حقیقت طاقتم تموم شد. صاف نگاهش کردم. _هرچی میدونی بگو. از اول. ماهان کی بود؟ من کیام؟ چرا اون اتفاقا افتاد؟ چرا من؟! کایان یه لحظه نگام نکرد. ولی بالاخره آروم گفت: _باشه! نشست کنارم رو زمین. منم نشستم، زانوهامو بغل کردم. کایان شروع کرد: _ماهان یه زمانی کسی بود که میخواست تعادل رو به دنیا برگردونه؛ ولی راهو اشتباه رفت؛فکر کرد برای اینکه نور پیروز بشه؛ باید تاریکی رو کامل نابود کنه. نفهمید بعضی چیزا بدون تاریکی معنا ندارن. یه لحظه نفسشو بیرون داد. ادامه داد: _اون یه نگهبان بود. درست مثل تو. ولی نگهبانِ تعادل نشد. نگهبان افراط شد؛ زیادی خواست، زیادی جلو رفت، و در نهایت، خودش شد بخشی از چیزی که میخواست نابود کنه. قلبم تند میزد. _من چی؟! من نگهبانم؟ کایان سر تکون داد. _تو نگهبان سرنوشتی. اون کسی که قراره بین نیروها تعادل رو حفظ کنه. نه با جنگ، با درک. با دیدن هر دو طرف ماجرا. تو باید توازن رو نگه داری، ساهرا. این وظیفهی توئه. از لحظهای که به دنیا اومدی. دهنم خشک شد. _قدرت من… همینه؟! نگاهش رو دوخت به چشمهام. _قدرت تو اینه که مرزو حس میکنی. بین نور و تاریکی، بین خوب و بد، بین باید و نباید. ولی چون هنوز باورش نداری، قدرتت خالص نیست. یا یخ میزنه، یا میسوزونه. چون خودت هنوز نمیدونی کدوم طرفی. چند لحظه چیزی نگفتم. فقط حس میکردم همهچی داره تو ذهنم بهم میریزه. نگهبان سرنوشت؟! تعادل دنیا؟! من؟ یهو یه چیزی یادم اومد. مستقیم پرسیدم: خب تو چی؟ تو کیای کایان؟ چرا انقدر از همه چی خبر داری؟ سکوت کرد. _تو کیهستی واقعاً؟! نگاهش تو چشمهام خشک شد. لب زد، آروم: _منم نگهبانم. ولی،از یه جنس دیگه. نگاهش هنوز تو چشمای من بود. یه جوری که انگار دنبال کلمه میگشت. ولی من منتظر نموندم. ابروهامو انداختم بالا، گفتم: _از یه جنس دیگه؟ منظورت چیه؟ اون یه لحظه چشماشو بست، بعد گفت: _من نگهبان قدیمیام، ساهرا. از زمان خیلی قبلتر از تو. حتی قبلتر از ماهان. اخمهام خود به خود اومدن. _قبل از ماهان؟ ولی تو… مگه چند سالته؟ لبخند کجی زد. یه جوری که نه شوخی بود، نه ناراحتی، یه چیزی بینش. _اونی که تو میبینی، یه پوستهست. سن توی دنیای ما خیلی وقتا معنیشو از دست میده. صدام یه ذره لرزید. _پس چرا هنوز هستی؟ چرا نرفتی؟ آروم گفت: چون وظیفهم تموم نشده. چون هنوز نگهبان اصلی نیومده بود... تا اینکه تو اومدی. من باید مطمئن میشدم که تو آمادهای. یا حداقل، زنده میمونی. همزمان با حرف زدنش، حس عجیبی پیچید توی دلم. نه ترس، نه غریبی. یه چیزی مثل... فهمیدنِ یه چیزی که همیشه تهِ ذهنم بوده ولی اسم نداشته! _تو اون موقع کنار ماهان بودی؟ سکوت کرد. یه سکوت سنگین. بعد با صدای آروم گفت: _ما با هم شروع کردیم. من و ماهان. ولی راهمون یکی نموند. _اگه من نگهبان اصلیام… یعنی تو قراره چیکار کنی؟ با یه نگاه آروم گفت: _من تا وقتی که وقتش برسه، کنارتم. تا لحظهای که دیگه لازم نباشم. یه چیزی توی حرفاش بود که مثل خنجر آروم مینشست وسط سینهم. حس کردم یه روز ممکنه دیگه نباشه... اما قبل از اینکه اون فکر لعنتی بخواد بیشتر از این بزرگ شه توی ذهنم، گفتم: _باشه. پس اگه قراره کنارم باشی… از حالا باید همه چی رو بهم بگی؛ دیگه نمیخوام نصفهنصفه بدونم. کایان سرش رو به نشونه تأیید تکون داد. _قول میدم، نگهبان سرنوشت! تو راه برگشت، سکوت بینمون سنگین بود. از اون سکوتا که نه قشنگه، نه راحت... فقط پره از حرفای نگفته. از گوشه چشم نگاهی به کایان انداختم. همونطور آروم قدم میزد کنارم، انگار که هیچی نشده. ولی تو سر من غوغا بود. یه لحظه ایستادم. اونم ایستاد. نفسمو دادم بیرون، یهکم مکث کردم و گفتم: _ یه چیزی هست که نمیدونم باید بگم یا نه! اون نگام کرد، منتظر! _خب،قبل از اینکه بیام به اون تالار از تو دفترچه مادربزرگم یه آدرسی از یه زنی پیدا کردم اسمش دلارام بود..رفتم پیشش و اون درباره تو و اینکه هنوز وقت برگشتت نشده گفته! نگاهش فقط یه لحظه تغییر کرد. گفت: _میدونم. با تعجب نگاش کردم! _میدونی؟! خب اگه میدونی، چرا برگشتی؟! شونهای بالا انداخت. _گاهی باید کاریو کرد، حتی اگه وقتش نباشه. اخم کردم. _این یعنی چی آخه؟ یعنی قراره یه خرابکاری دیگه پیش بیاد؟ یا خطر؟! اون لبخند زد، همون لبخند لعنتی که هیچوقت نمیشه کامل از روش فهمید چی تو سرشه. _نه همیشه. بعضی وقتا، یه اتفاق فقط لازمه بیفته. نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم. _تو فقط قول دادی چیزی رو قایم نکنی؛ یادت نره. خونه کمکم پیدا شد. همون لحظه که به کوچه پیچیدیم، یه سایهی آشنا جلوی در بود. آراد! اونجا وایستاده بود، دستاش تو جیبش، سرش پایین، ولی وقتی نزدیک شدیم، سرش رو بلند کرد. چشماش افتاد تو چشمای من. یه لحظه مکث کرد، بعد نگاهی به کنارم انداخت. و من... یه لحظه نفهمیدم باید کدوم طرفو نگاه کنم! کایان یهکم عقبتر ازم ایستاده بود. نگاهم رفت سمتش؛ حس میکردم یه چیزایی داره توی ذهنش سنگینی میکنه. آراد گفت: _برگشتی! صداش خشک بود. نه تعجب داشت، نه خوشآمد. بیشتر انگار داشت با خودش چک میکرد چیزی که دیده واقعیه یا نه. کایان یه لحظه فقط نگاش کرد، بعد با همون لحن آروم و خونسردش گفت: _لازم بود. آراد گفت: _ میدونی که دلآرام مخالف بود! کایان خیره به آراد گفت: _دنبال چی میگردی، آراد؟! اونا؛همدیگه رو میشناختن! فکرمو و به زبون آوردم: _شما همو میشناسین؟! آراد نگاهش هنوز رو کایان بود: _آره... یه جورایی. ولی چیزی توی لحنش بود که باعث شد حس کنم این آشنایی، عادی نبوده. نه مثل دوستای قدیمی، نه حتی همکارای قدیمی! @melodi 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 1 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 1 (ویرایش شده) پارت دهم_تعادل ناتمام آره... یه جورایی. این جواب آراد بود. اما توی صداش یه چیزی بود. یه مکث. یه فکری که انگار کامل نمیخواست بهم بگه. چشمم بین اون دوتا رفت و برگشت. حس کردم هوا یههو سنگین شد. مثل لحظهای قبل از بارون. همون حال غریبی که نمیدونی از کجا قراره بزنه بیرون. لب زدم: _آشنا؟... یا چیزی بیشتر؟ آراد نگاهشو از کایان گرفت. انگار نمیخواست مستقیم نگاهم کنه. کایان ولی صاف توی چشمای من زل زده بود. لحنش آروم بود، ولی چیزی پشت اون آرامش خوابیده بود: _سالها پیش... یه عملیات بود. یه پروندهی مخفی. برای بقیه شاید فقط یه ماموریت ساده بود، ولی برای من، یه نقطهی پایان... و شروع. یه چیزی توی حرفش لرز داشت. نه از ترس، نه از غم. از سکوت زیاد. چشمهام باریک شد: _عملیات؟ کایان نفسشو آهسته بیرون داد. سرشو یه ذره خم کرد. صداش صافتر از قبل بود: _اون عملیات مربوط به خانوادهی من بود... یه درگیری خیلی قدیمی. هیچوقت بهطور رسمی جایی ثبت نشد. ولی آراد... اون یکی از معدود آدمایی بود که شاهدش بودن. همون شب، وقتی همهچی به هم ریخت، وقتی فکر کردن من کشته شدم، اون اونجا بود. زیر لب گفتم: _و حالا برگشتی... چون من توی اون دفتر لعنتی یه علامت پیدا کردم؟ آراد گفت: _نه فقط به خاطر اون. چون اون علامت، تنها شروعشه. چون همهچی دوباره داره تکرار میشه؛ و تو... تو مرکزشی، ساهرا. قلبم یه لحظه محکمتر زد و هزار تا سؤال تو ذهنم چرخ میخورد... چی شد که یه مأموریت ساده، به یه نقطهی پایان واسه کایان تبدیل شد؟ چرا همه فکر کردن مرده؟ اصلاً چه نیرویی توش بود که هنوزم بعد اینهمه سال، ازش حساب میبرن؟ و مهمتر از همه... چرا من؟ لبهام خشک شده بود. یه لحظه دلم خواست همهچی رو بکوبم کنار و برگردم به چند هفتهی پیش... اما دیگه راه برگشتی نبود. یهجورایی حس میکردم هر قدمی که برمیدارم، انگار دارم توی یه مسیری جلو میرم که از قبل برام نوشته شده… بدون اینکه خودم بدونم کی، کجا، یا چرا. آروم گفتم: _من نمیخوام حدس بزنم. نمیخوام با تیکهپارهی حرفا مسیرمو پیدا کنم. نگاهش کردم، محکمتر: _تو گفتی من نگهبانم؛ گفتی تنها کسیام که میتونه تمومش کنه؛ خب؟! چشمهای کایان برای یه لحظه روهم رفت. مثل کسی که تصمیمشو بالاخره میگیره. آروم گفت: _ تعادل داره از بین میره، ساهرا. و تنها چیزی که بین دنیای ما و چیزی که پشت اون تاریکیه وایساده… تویی. یه چیزی توی دلم تکون خورد. سنگین و داغ. پرسیدم: _من فقط یه آدم عادیم... بودم. حالا فقط بهخاطر یه علامت، باید نجاتدهندهی دنیا باشم؟ مگه بقیهتون چیکارهاین؟ کایان لبخند زد. تلخ. _ما؟ ما فقط نگهدارای موقت بودیم. ولی تو... از اول برای این انتخاب شده بودی. قدرتت از ما نیست. از جنسی دیگهست. سرم پایین افتاد. یه لحظه فقط خواستم فرار کنم. از همش. ولی... نمیتونستم. نگاه کردم توی چشمهای کایان و با صدایی که حتی خودمم باورم نمیشد اینقدر آرومه، گفتم: _خب... اگه قراره چیزی تموم شه، پس بهتره بدونم از کجا باید شروع کنم. کایان بهآرومی سر تکون داد. _از حقیقت. از جایی که داستان تو، خیلی قبلتر از تولدت شروع شده. همینطور که حرف میزد، صدای موتور یه ماشین از ته خیابون پیچید. نور چراغ جلوش از دور، مثل یه اخطار آروم، افتاد رو دیوار خونهها. ناخودآگاه یه قدم رفتم عقبتر، حس کردم دیگه زیادی جلب توجه میکنیم. آراد سرشو آروم آورد نزدیکتر: _ایستادن وسط خیابون با این حجم از حرفای مهم، خیلی هوشمندانه نیست. نگاهم دوید به ساختمون خونهمون. چراغ اتاق نشیمن روشن بود. یه سایه هم پشت پرده تکون خورد. مامان هنوز بیدار بود... آروم گفتم: _نمیتونیم بریم تو. مامان بیداره... اگه ببینه با دو نفر غریبه برگشتم، کل داستانو ازم میکشه. کایان سری تکون داد. معلوم بود که فهمیده. یه لحظه سکوت بینمون افتاد. آراد نگاهی به ساعتش انداخت. کایان، بیاینکه نگاهمو ول کنه، گفت: _پس یه جا لازم داریم که خلوت باشه! همون موقع یادم افتاد… پشت خونهمون، حیاط کوچیکی داشتیم که یه راه باریک از کنار خونه بهش میرسید. همیشه پنهون و خلوت. گفتم: _بیاین از اون طرف… یه حیاط کوچیک پشت خونهست، از کنار دیوار رد میشیم، کسی نمیبینهمون. پیامی برای مادرم فرستادم که دیر برمیگردم تا نگران نشه و بدون اینکه بیشتر توضیح بدم، راه افتادم سمت مسیر کناری. صدای قدمهامون روی سنگریزههای کنار دیوار میپیچید. تاریکی آروم حیاط مثل پناهگاه بود. بوی خاک مرطوب و برگهای خشک شده پیچیده بود تو هوا. کایان وایساد کنار درخت انار کوچیکی که گوشهی حیاط بود. نگاهی به بالا انداخت، انگار داشت با خودش مرور میکرد که از کجا باید شروع کنه. آراد یه قدم عقبتر ایستاده بود، تکیه داده به دیوار. من اما درست روبهروش بودم؛ منتظر! کایان سرشو آروم تکون داد، یه نفس عمیق کشید، و گفت: _باشه… از همون شب لعنتی شروع میکنیم! کایان برای چند لحظه ساکت موند. نگاهش به جایی پشت سر من بود، انگار داشت با خودش سبکسنگین میکرد بگه یا نه. آراد اما، ساکت بود. چشمهاش فقط بین من و کایان میچرخید. بالاخره کایان آروم گفت: _اون شب... مثل یه خط کشیده شد وسط زندگیم. قبلش، خونواده بود، خونه، یه عالمه چیز ساده. بعدش فقط خاکستر موند و یه صدای ثابت توی سرم. یه لحظه نگاهم کرد. جدی. بعد ادامه داد: _یه مأموریت بود؛ یه گزارش مخفی. گفتن موضوع امنیتیه، اما برای من، از همهچی شخصیتر بود. چون اون عملیات، درست رفت سمت خونوادهی من. همهچی به خاطر یه رازی شروع شد، یه چیزی که فقط تو نسل ما پیدا میشد… یه قدرت خاص، یه نشونه، که نباید فاش میشد. احساس کردم سرمای شب، سنگینتر شده. لب زدم: _و کسی فهمید…؟ سرش رو خیلی آروم تکون داد: _آره. یه نشت اطلاعاتی بود. نمیدونم از کجا، اما وقتی فهمیدن، دیگه فقط دنبال پاککردن اثرات بودن. من اون شب زنده موندم. نه چون قوی بودم، چون شانس آوردم. یه انفجار همهچی رو سوزوند. از مادرم… خبری نشد. فقط یه ردّ قدرت موند، که انگار همهچی رو بلعیده بود. صدام مثل یه زمزمه بود: _تو اون شب، تنها بودی؟ آراد اون لحظه خودش وارد حرف شد. صداش خنثی بود، ولی کمی غم داشت: _من اونجا بودم. ولی نه بهعنوان کسی که طرفش رو انتخاب کرده بود. مأموریت من نظارت بود، نه دخالت. وقتی اوضاع بهم ریخت… خیلی چیزا از دست رفت. نگاهش به کایان خالی از حرف بود. کایان ولی چیز خاصی نگفت. فقط یه لحظه پلکاشو بست و گفت: _از اون شب به بعد، من دیگه تو هیچ پروندهای ثبت نشدم. برای همه، مُرده بودم. اما زنده موندم، با چیزی که اونا دنبالش بودن. چیزی که حالا… انگار برگشته. دلم گرفت. نه فقط از حرفهاش، از اینکه چطور یه تیکه از گذشتهی تاریکی که حتی خبر نداشتم وجود داره، داره یکییکی روبهروم ظاهر میشه. کایان بالاخره بخشی از اون گذشتهی تاریکی که همیشه حس میکردم باهاش میچرخـه رو گفته بود. اما هنوز یه نفر بود که نمیفهمیدم کجای این داستان وایساده. نگاهمو از کایان گرفتم و رو به آراد برگشتم. توی نور کم، سایهی صورتش نصفه افتاده بود. ولی اون اخمِ همیشگی، همونجا بود. زیر لب گفتم: _تو از کجا کایانو میشناسی؟ اصلاً چرا وقتی اسمش اومد اونجوری شدی؟ چرا هیچوقت نگفتی همچین چیزی میدونی؟ آراد سرشو یهذره پایین انداخت. با نوک کفشش خاک رو زمین رو کنار زد. بعد گفت: _چون فکر میکردم دیگه نیازی نیست برگرده. چشمام تنگ شد. قدمی جلو رفتم. _برگرده؟ یعنی از قبل میدونستی که زندهست؟ کایان با صدایی آروم گفت: _اون شب... آراد اونجا بود. همون موقعی که همهچی تموم شد. آراد اخماشو بیشتر تو هم کرد. نفسشو بیرون داد و بالاخره حرف زد: _من توی اون عملیات فرستاده شده بودم. نه برای کمک... برای نظارت. برای کنترل شرایط. ولی چیزی که اونجا دیدم، از کنترل خارج شده بود. آتیش، فریاد، صدای شلیک... و اون لحظهای که همه گفتن تموم شد. گفتن کایان مرده. صداش یهذره لرزید. نه اونجوری که بترسه، بیشتر از چیزی که تو خودش حبس کرده بود. ادامه داد: _هیچوقت جنازهای پیدا نشد. فقط سکوت، فقط گرد و خاک. منم سکوت کردم. چون اگه چیزی میگفتم، اونایی که کایانو میخواستن، دوباره میافتادن دنبالش. دستامو تو هم قفل کردم. انگار از شدت فشار داشت کف دستم عرق میکرد. آروم گفتم: _و حالا؟ چرا برگشتی؟ چرا کمک میکنی؟ آراد نگاهی بهم انداخت. اون نگاهِ جدی که همیشه یهجور حس امنیت میداد، ولی حالا یه غمی پشتش خوابیده بود. _چون اینبار پای تو وسطه، ساهرا! حرف آراد ذهنمو مشغول کرد. متوجه نمیشدم چرا باید انقدر برای بقیه مهم باشم. چرا باید من، بین اینهمه آدم، نگهبان چیزی باشم که حتی معنیاش رو درست نمیدونستم. همینکه خواستم بپرسم، صدای بلندی از سمت خونه اومد و حواسم پرت شد! سرم چرخید سمت صدا، اما چشمهام سنگین شده بودن. انگار اون صدا از جایی دورتر از خونه اومده بود، جایی که به زمان حال تعلق نداشت. حس کردم دارم توی یه تونل نور کشیده میشم، و بعد؛ همهجا تاریک شد.اول فقط صدای نفس کشیدن شنیدم. نرم، اما سنگین. بعد بوی گلهای یاس، خاک خیسخورده و چیزی شبیه دود... و صدای مادرم. ولی نه مثل همیشه. این بار صداش عمیقتر بود. مثل کسی که داره خواب میبینه و همزمان میدونه بیدار نیست. «ساهرا… دو وارث برخاستهاند. یکی از نور، یکی از سایه. اما تعادل، تنها با شناخت تاریکی در درون روشنایی ممکنه! تو نگهبان سرنوشتی، اما تا زمانی که از سرگذشت وارثان خبر نداشته باشی، دروازهها رو اشتباه باز میکنی. یکی میشکنه، یکی میسازه. اما اونکه در تاریکی گم شده… هنوز میتونه راه رو انتخاب کنه!» خواستم صداش رو دنبال کنم، ولی انگار همهچی داشت دور میشد. صدای تقتق بارون روی پنجره نزدیکتر شد، چشمهام باز شدن، و خودم رو روی مبل توی حال پیدا کردم! آراد روبهروم ایستاده بود، و کایان کنار پنجره، با نگاهی که نمیدونستم دقیقاً دنبال چیه؟! @melodi ویرایش شده در ژوئن 1 توسط siera 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 2 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 2 پارت یازدهم_قبل از طلوع از دید کایان هیچی نمیفهمیدم. چند لحظه قبل، ساهرا هنوز داشت به حرفای آراد فکر میکرد. نگاهش سنگین شده بود، معلوم بود یه چیزی ذهنشو درگیر کرده. یهو رنگ صورتش پرید. یه لحظه با بهت به یه نقطهی نامعلوم زل زد، بعد لبش یه چیزی زمزمه کرد که نشنیدیم... و بعد همونجا جلوی چشممون از حال رفت. من و آراد سریع رفتیم سمتش. آراد زودتر رسید، صداش میزد و تکونش میداد، ولی واکنشی نشون نمیداد. چشماش بسته بود، دستاش سرد شده بود.بین من و آراد یه نگاه رد شد... نمیدونستیم چی کار کنیم. آراد با نگرانی گفت: _ باید ببریمش داخل! سری تکون دادم. اما خونهی خودش بود... نمیشد همینطوری درو باز کنیم و بریم تو! آراد یه لحظه مکث کرد، بعد گفت: _باید از در اصلی بریم! رفتیم سمت در اصلی. ساهرا هنوز تو بغل آراد بود. چند بار به در کوبیدم. صدای در زدن توی حیاط پیچید. یه لحظه هیچی نبود. بعد صدای قدمها اومد. در که باز شد، یه زن با موهای پریشون، و چشمای نگران ایستاده بود اونطرف؛ حدس اینکه مادرشه سخت نبود! تا نگاهش افتاد به ساهرا تو بغل آراد، یه قدم جلو اومد: _ساهرا؟! چی شده؟! آراد نفسنفسزنان گفت: _ داشتیم حرف میزدیم که یهو از حال رفت! زن یه لحظه فقط به صورت دخترش خیره موند. بعد چشمش افتاد به من. یهجوری نگاهم کرد... انگار یه چیزی رو تو صورت من به یاد آورد. اخماش رفت تو هم. نه از خشم، بیشتر شبیه به ترس. یه چیزی بین شناختن و تردید. چند لحظه سکوت کرد. بعد بدون اینکه حرفی بزنه، درو کامل باز کرد و کنار رفت: _بیارینش تو! ساهرا رو روی مبل گذاشتیم. مادرش سریع یه پتو آورد و انداخت روش. دستشو کشید روی پیشونی دخترش، یه چیزی زیر لب گفت... نمیدونم دعا بود یا فقط اسمش رو صدا میزد. آراد کنارش نشسته بود، نگران و ساکت. من اما عقبتر ایستاده بودم، نزدیک پنجره. نمیخواستم مزاحم باشم... اما نگاه مادرش روی من بود. سنگین، تیز، پر از سوال. بالاخره سکوتو شکست. بدون اینکه چشم ازم برداره گفت: _تو کی هستی؟! صدامو صاف کردم. نمیدونستم چقدر باید بگم. بازم همون دوگانگی آشنا؛پنهونکاری یا اعتماد! آراد سرشو بلند کرد، با لحنی آرومتر از همیشه گفت: _کایان... یه مدت پیش با من کار میکرد. اون موقعی که.. زن دستشو بلند کرد. واضح بود اون اسمها براش چیزایی رو زنده میکرد. نگاهشو از من گرفت، برگشت سمت ساهرا. آه کشید. زمزمه کرد: _فکر نمیکردم اینقدر زود برسه! نفس تو سینم حبس شد. چی زود برسه؟ یعنی میدونست؟ واقعاً میدونست؟ یه قدم اومدم جلو. آراد با تعجب نگام کرد. گفتم: _شما... شما چیزی میدونین؟! مادرش چند لحظه فقط به صورت دخترش خیره موند. بعد انگار یه بار سنگین روی شونههاش افتاد، نشست روی صندلی روبهرو و نگاهشو به من دوخت. دیگه خبری از اون حالت تند نبود، بیشتر یه خستگی عمیق تو چشماش بود. _فقط بگین...چرا دختر من از حال رفت؟ لبم رو فشار دادم بههم. نمیتونستم بگم "چون یه صدای نامرئی شنید"؛ چون من خودم چیزی نشنیده بودم. سرمو پایین انداختم. _نمیدونم... اما چیزی بود که فقط خودش حس کرد. ما چیزی نشنیدیم. فقط دیدیم چهرهاش پرید... و بعد بیهوش شد! آروم گفت: _صدا؟... یه لحظه چشماش تار شد، معلوم بود چیزی یادش افتاده. شاید هم از چیزی ترسید. آراد بلند گفت: _خانم... اگه چیزی هست که باید بدونیم، لطفاً بگین. ساهرا نباید توی این وضعیت بمونه. ما نمیدونیم با چی طرفیم! زن مکث کرد. بعد، بلند شد، رفت سمت کمدی که کنار اتاق بود، درش رو باز کرد و یه جعبهی چوبی بیرون آورد. جعبه رو گذاشت روی میز جلوی مبل. یه لحظه دستاش لرزید... نفس عمیقی کشید و نشست. آراد یه نگاه سریع بهم انداخت، منم چند قدم نزدیکتر شدم، ولی هنوز فاصله داشتم. حس میکردم نباید زیادی دخالت کنم. زن در جعبه رو آروم باز کرد. صدای لولاش قدیمی بود... یه جوری که انگار خودش هم یه چیز کهنه رو به یاد میآورد. توی جعبه، یهسری کاغذ زردرنگ، یه تکه پارچهی پیچیدهشده، و یه گردنبند فلزی بود. گردنبند نقرهای، با یه سنگ کبود تیره وسطش. همون لحظه که دستشو برد سمتش، یه موج عجیب از هوا رد شد. نه سرد بود نه گرم... یه جور احساس فشار. آراد کمی جابهجا شد. منم ناخودآگاه عقب رفتم. زن گردنبندو برداشت. انگار که سنگینی دنیا رو توی دستش گرفته باشه. صداش خیلی آرومتر از قبل شده بود، شبیه زمزمه: _این؛ مال نسل مادریشه. نسل اونایی که دیدن. شنیدن. محافظ بودن… نگاهش افتاد روی صورت ساهرا، که هنوز بیهوش رو مبل افتاده بود. _مامانم همیشه میگفت یه روزی یکی از ما باید دوباره مسیر رو باز کنه. ولی من هیچوقت فکر نمیکردم دخترم باشه! حرفشو قطع نکردم. حتی نفس کشیدن هم سخت شده بود. صداش آرومتر شد، اما معلوم بود که داره خودش رو جمعوجور میکنه تا نلرزه: _وقتی کوچیک بود، یه شب نصفهشب بیدار شد. میگفت صدای دریا شنیده، میگفت یه نور آبی از پنجره دیده... میگفت یه زن تو خواب باهاش حرف زده. من... میخواستم باور نکنم. خودمو زدم به ندیدن. به نشنیدن... ولی انگار... زمانش رسیده. آراد، که تا اون لحظه فقط ساکت نگاه میکرد، پرسید: _شما... اون زن رو میشناسین؟ زن سرش رو آروم تکون داد. _نه کامل. ولی مادرم یه بار ازش گفته بود... زن نقرهپوش، با چشمهایی مثل کهربا... گفت اگه اون بیاد، یعنی دروازه داره نزدیک میشه. یعنی وارث... بیدار شده! صدای قلبم تو گوشم میپیچید. از لحنش، از اون گردنبند، از سکوت عجیب اتاق... یه چیزی، یه راز خیلی قدیمی داشت از دل تاریکی بیرون میاومد. آراد آروم گفت: _یعنی... ساهرا آخرین نگهبانه؟ زن لبشو گاز گرفت. بعد سرشو تکون داد. _هنوز کامل نمیدونه. هنوز نمیتونه تحملش کنه. ولی بله. دختر من، آخرین نگهبانه! دستم مشت شد؛ نفسهام کوتاهتر شده بود. چون حالا مطمئن بودم؛این فقط یه مأموریت ساده نبود. این، سرنوشت بود! مادرش نگاهشو از گردنبند برداشت و کشید سمت صورت ساهرا؛ یه لحظه چشماشو بست؛ معلوم بود که دلش آشوبه، ولی نمیخواست نشون بده. من خودم هنوز درگیر جملهی «آخرین نگهبانه» بودم. باورش سخت بود… ساهرا، همون دختری که چند روز پیش فقط یه اسم بود برای یه مأموریت، حالا تبدیل شده بود به مرکز چیزی خیلی بزرگتر از ما. از من، از آراد… حتی شاید از خودش. یه حرکت آروم باعث شد نگاه همهمون برگرده سمت مبل. پلکهای ساهرا کمی لرزیدن. انگار از خوابی سنگین داشت بیرون میاومد. دستاش هنوز سفت بودن، اما صورتش کمکم از اون حالت بیحسی دراومد. مادرش سریع بلند شد، کنار مبل نشست و با صدایی پر از اضطراب گفت: _ساهرا؟ مامان جان، خوبی؟! چشماشو به زور باز کرد. انگار نور اذیتش میکرد. چند ثانیه طول کشید تا چشمهاش روی مادرش فوکوس کنه. بعد به من، بعد به آراد نگاه کرد… و دوباره برگشت سر جای اول. زمزمه کرد: _اون زن... اون صدای لعنتی... دوباره برگشت! آراد یه قدم جلو اومد. مادرش نگاهی کوتاه بهم انداخت، بعد دست ساهرا رو گرفت. _چی دیدی عزیزم؟ اما ساهرا فقط سرشو آروم تکون داد. انگار هنوزم کامل این دنیا نبود. بعد چشمش افتاد به گردنبند روی میز. نگاهش روش خشک شد. بیاختیار دستشو دراز کرد. هنوز کسی چیزی نگفته بود که گردنبندو لمس کرد! و همون لحظه، برق نقرهای کمرنگی از وسط سنگ کبود رد شد. نه خیلی واضح، ولی ما سهتا دیدیمش. چشمای ساهرا بازتر شدن. انگار یه چیزی از یادش اومده باشه. زمزمه کرد: _من... اینو قبلاً دیدم! مادرش نفسشو حبس کرد. صداش میلرزید: _کِی؟ ساهرا با صدایی آرومتر گفت: _توی خوابم... یه بار... وقتی بچه بودم. زن نقرهپوش... همینو انداخت گردنم. گفت یه روز برمیگردم و همهچی رو یادت میدم! سکوت مثل یه دیوار سنگین بینمون افتاد؛ این دیگه فقط یه نشونه نبود. این یعنی مسیر داره شروع میشه. از همینجا! مادرش لحظهای سکوت کرد، بعد با مکث گفت: _پس اون واقعاً برگشته! ساهرا سرشو آروم به سمتش چرخوند. هنوز گیج بود، اما لحن مادرش یه جوری بود که نمیشد ساده ازش رد شد. _تو… میدونستی؟ اون زن کیه؟ مادرش لبشو به دندون گرفت. یه لحظه نگاهش رفت سمت پنجره، انگار داشت تصمیم میگرفت چقدر بگه. بعد با همون لحن نرم همیشگیش، ولی یهذره آرومتر گفت: _وقتی همسن تو بودم… شاید یهکم بزرگتر… یهبار اون زن رو دیدم. مثل تو، تو خواب. ولی یهچیزایی گفت که تا امروز فراموشش نکردم. اون موقع نفهمیدم منظورش چیه، فقط گفت که یه روزی ممکنه یکی از بچههام انتخاب بشه! ساهرا پرید، انگار یهدفعه هوشیاری برگشته بود. _چرا نگفتی؟ هیچوقت هیچی نگفتی! مادرش با بغضی که ته گلویش بود، جواب داد: _چون همیشه فکر میکردم خواب بوده. یه خیال! ساهرا مکث کرد، بعد با صدای پایین پرسید: _من دقیقاً چیم؟ نگهبان یعنی چی؟ این بار من و آراد هیچ دخالتی نکردیم. حس کردم آراد هم مثل من فقط داره گوش میده. مادرش آه کشید، و یه نگاه گذرا بهمون انداخت، بعد دوباره به ساهرا گفت: _نگهبان... یه جور پل بین نور و تاریکیه. اونی که بتونه بینشون تعادل برقرار کنه. نه فقط قدرت، بلکه حس… فهم… و یه چیزی که تو داری و خودت نمیدونی. اگه تو نگهبان باشی، باید راهو یاد بگیری. باید بدونی چی رو حفظ کنی و چی رو اجازه بدی تموم شه. و مهمتر از همه… باید بدونی کی میتونه کنارت بمونه! ساهرا توی صداش یه لرزش افتاد: _و اگه نتونم؟! مادرش سرشو انداخت پایین. _اگه نتونی، اون خط نقرهای قطع میشه. بین دنیاها شکاف میافته… و خیلیا از بین میرن. این فقط دربارهی تو نیست عزیزم… این دربارهی تعادله! ساهرا ساکت شد. چشمهاش پر از سؤال بود. ولی این بار نپرسید. فقط سرشو به پشتی مبل تکیه داد. گردنبند هنوز توی دستش بود. نور نقرهایش، هر از چند گاهی، مثل یه نفس کشیدن کمرنگ و پررنگ میشد. آراد قدمی جلو اومد، آروم گفت: _فردا وقتشه. بریم اونجا… جایی که علامت بود! ساهرا بیهیچ مقاومتی گفت: _باشه! و من… برای اولین بار، حس کردم این قصه تازه داره شروع میشه. @melodi 1 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 2 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 2 (ویرایش شده) پارت دوازدهم – قدم اول از دید ساهرا صبح هنوز درست بالا نیومده بود. خونه ساکت بود، از اون ساکتیهایی که همش منتظری یه چیزی بشکفونهش. منم، با موهای شلخته و چشمهایی که هنوز کامل باز نشده بودن، نشسته بودم وسط فرش و داشتم به جلد دفتر مادربزرگ خیره میشدم. بوی نون تازه از کوچه میومد، ولی به مغزم نمیرسید. گردنبند نقرهای توی مشتم بود، سرد و آشنا. آراد تکیه داده بود به پشتی کنار پنجره، و کایان؟ یه گوشه نشسته بود، بیصدا، با اون نگاه سنگینِ همیشگیش. مامان برامون صبحونه گذاشته بود، ولی کسی میل نداشت. یعنی واقعاً چهجوری میتونه چیزی بخوره وقتی قراره بره دنبال تعادل دنیا؟! آراد آروم گفت: — وقتشه! کایان دفتر رو ازم گرفت. چند لحظهای صفحههارو ورق زد. نگاش ثابت موند روی یه صفحه. یه نقشهگونهی دستکشیده که بیشتر شبیه خطخطی یه دیوونه بود، ولی من میدونستم... اونجاییه که علامت رو دیده بودیم. ساکت گفتم: — اونجا... همونجاییه که قبلاً من و آراد رفتیم، درسته؟ آراد تایید کرد. — آره. ولی حالا باید اسمش رو بدونی! چون از این به بعد، اونجا بخشی از توئه. کایان گفت: — بهش میگن آستان ساورا جایی که دنیا گاهی خودش رو برعکس میکنه... یه لحظه حس کردم پشتم مور مور شد. آستان ساورا؟!... زیر لب گفتم: — چرا انقدر آشناس؟! بلند شدم، گردنبند رو انداختم گردنم، و دفتر رو گرفتم زیر بغلم. مامان فقط یه جمله گفت: — تا عصر برگردین. یا حداقل یه خبر بدین. آراد گفت: — اگه عصر برگشتیم، یعنی شروع شده. و بعد، با کایان و آراد، از در زدیم بیرون. من وسطشون بودم. یه جورایی حس میکردم قراره وسط دو تا دنیای خیلی فرق داشته باشم. یکیشون روشنه، یکیشون... معلوم نیست. رسیدیم به ورودی، حس خیلی عجیبی داشتم! همش اسم ساورا تو سرم میچرخید! هر چی بیشتر بهش فکر میکردم عجیب تر میشد! صدایی اومد؛ انگار یکی داشت زمزمه میکرد: "حالا نوبت توئه!" ایستادیم جلوی ورودی؛ همونجایی که اون علامت و دیدیم! خاکش خشک بود، ولی یه رد باریک نقرهای وسط زمین میدرخشید، مثل جای پای یه رویا... یا یه هشدار! کایان یه قدم جلوتر رفت. — از اینجا به بعد تمرینه. باید یاد بگیری، تا دیر نشده. من فقط سرم و تکون دادم! یه لحظه نگام کرد. چشمهاش یه لحظه رنگ عوض کرد. جدیتر. تاریکتر. — تعادل یعنی کنترل... و کنترل یعنی قدرت... ولی همیشه کسی هست که بخواد تعادل رو به هم بزنه، فقط برای اینکه بتونه قدرت رو ببلعه! صداش یخ داشت. ته دلم یهو خالی شد! آراد گفت: _ باید بریم! همین که یک قدم به داخل گذاشتیم باد شدیدی وزید و کسی با صدای بلند و پشت سر هم تکرار میکرد: "اون وارث تاریکیه! نمیتونه اینجا باشه!" گوشام از این صدا سوت میکشید! ناخودآگاه برگشتم و به کایان نگاه کردم؛ دستش روی قفسه سینش بود و معلوم بود که داره درد میکشه! _کایان! به آراد نگاه کردم و میخواستم بگم که کایان و ببره بیرون ولی، بیهوش شده بود! _ کایان باید بری بیرون! نمیتونی اینجا باشی! سرش و آورد بالا و بهم نگاه کرد چشماش از دردی که می کشید کاسه خون شده بود! _نمیتونم برم! تنهات نمیزارم! _نمیتونی بیای داخل نیروی اینجا داره بهت آسیب میزنه! خواهش میکنم فقط برو! صدام بی اختیار میلرزید! _ آخ! جیغ کشیدم.. _ کایان!! برو! خواهش میکنم! اشکام سرازیر شد! _ نمیتونم بزارم بلایی سرت بیاد به خاطر من! این راه منه! باید خودم این راه و برم! به سختی از جاش بلند شد: _ متاسفم! هق زدم! همین که از ورودی خارج شد همه چیز آروم شد! انگار که از اول هم نبود! رفتم سمت آراد؛ گوشم هنوز سوت میکشید! صداش زدم: _ آراد! تکونش دادم: _ آراد؛ صدامو میشنوی؟! آراد!! دستم رو گذاشتم رو شونهش. قلبم تو سینهم تند تند میکوبید. ـ آراد؟! دستش سرد بود. حتی برای چند ثانیه نفس نکشیدم. چشمام پر از اشک شده بود! دوباره تکونش دادم. گوشم هنوز یهجوری بود، انگار صداها از توی یه چاه میاومدن. ـ آراد! صدامو میشنوی؟ بیدار شو لعنتی! پلکاش یه کم لرزیدن. نفس حبسشدهم یهدفعه آزاد شد. دستش رو آوردم توی دستم، فشار دادم. ـ خوبی؟! یه چیزی بگو! نترسون منو! لبهاش حرکت کوچیکی کردن. یه چیزی گفت، خیلی آروم: ـ صداها؛ رفتن؟ سرمو با گریه تکون دادم، اشکام بیصدا رو صورتم میلغزیدن: ـ آره، رفتن. تموم شد! یهکم چشماش باز شدن، نگاه گیجی به اطراف انداخت؛ بعد با صدایی خشدار گفت: ـ کایان؛ کایان رفت!؟ نگاش کردم. ـ آره؛ صداها و اون فشار بخاطر حضور اون بود؛نمیتونستم بزارم اتفاقی براش بیفته. آراد آهی کشید، نفسش هنوز سنگین بود، ولی کمکم داشت به خودش میاومد. نشست، دستشو گذاشت رو پیشونیش: ـ اون پسر یه چیزی داره، یه چیزی که؛ عجیبه! خطرناک، ولی نه فقط برای بقیه، برای خودش! چیزی نگفتم. نگاهم افتاد به ورودی «آستان ساورا»... اون اسم عجیب و غریبی که حالا بیشتر از همیشه واقعی بهنظر میرسید. اینجا فقط یه دروازهی معمولی نبود! _میتونی حرکت کنی؟! سرش و تکون داد و از جاش بلند شد؛نگاهی به اطراف انداختم؛ این بار حس عجیبی داشتم که از لحظه ورود باهام بود؛مثل یه جور خلأ! رفتم سمت دیوار و علامتی که روش بود؛ دستم رو کشیدم روی یکی از اون علامتها... زبر بود، سرد، اما با یه حس آشنا. مثل لمس کردن یه خاطرهی کهنه. نفسم تو سینهم حبس شد. چشمامو بستم. یه تصویر تو ذهنم جرقه زد... مادربزرگ! همونطور که نشسته بود گوشه اتاق و داشت چیزی رو با همون خطها توی دفترش مینوشت. زمزمههاش... صدای آروم و کشدارش... مثل دعا، مثل رمز. ـ آراد... بیا اینجا. آراد کنارم اومد، هنوز یهکم بیحال بود، ولی نگاهاش بیدارتر شده بودن. اشاره کردم به علامتا: ـ اینا همونان، نه؟ همون چیزایی که اون روز دیدیم. ولی یه چیزشون فرق کرده... ببین! نور گردنبند توی گردنم یه لحظه لرزید. یه خط نقرهای از یکی از علامتا مثل رگ، کشیده شد به سمت پایین... و یهو فرو رفت تو زمین. برق خفیفی زد و بعد ناپدید شد. ـ اینجا یه چیزی پنهونه، آراد. یه مسیر؟ یه در؟ نمیدونم... اونم دست کشید رو همون علامت. زمزمه کرد: ـ انگار داره بیدار میشه... نفس عمیقی کشیدم. هیجان داشتم، ولی ته دلم یه نگرانی ریشه کرده بود؛ مخصوصاً بعد از اتفاقی که با کایان افتاد. حس میکردم این آستان فقط یه دروازه نیست. یه جور قفل هم هست. و حالا که داریم بازش میکنیم... شاید داریم چیزی رو آزاد میکنیم که هیچوقت نباید رها میشد. به علامتا نگاه کردم. نور گردنبندم آروم میزد رو دیوار؛ نگاه آراد هنوزم روی دیوارا بود، ولی حس میکردم ذهنش یهجا دیگهست؛ یهجایی تو گذشته، یا شاید حتی جلوتر از ما؛ آیندهای که خودمون هنوز ندیدیم. رفتم جلوتر؛ قدمهام آروم بود، ولی تو دلم غوغا بود. آستان ساورا انگار نفس میکشید. یهجور آرامش خالی... نه خوب، نه بد... فقط خالی. ـ ببین... اینجا یه چیزی داره صدام میزنه؛ زیر لب گفتم. خودمم نمیدونستم منظورم چیه، ولی ته دلم یه صدایی هی تکرار میکرد: برگرد؛ نگاه کن؛ بیدارش کن! آراد کنارم ایستاد. بدون اینکه حرفی بزنه، دستشو آورد جلو و گذاشت روی یکی از علامتا. گردنبندم یهدفعه داغ شد. نه اذیتکننده، ولی اونقدر که حسش کنم. و درست همون موقع، یکی از دیوارا شروع کرد آروم لرزیدن؛ انگار یه لایه نازک از غبار داشت از روش کنار میرفت. یه دایرهی کوچیک، دقیقاً وسط علامتا، شروع کرد نور دادن! ـ اینجا؛ ساهرا نگاه کن! ـ وایسا؛ نرو جلو؛ بذار اول ببینم چی داره اتفاق میافته! رفتم جلو، دستمو گرفتم جلوی نور؛ و یهو اون تصویر تو ذهنم برگشت. کایان؛ ولی نه همونی که من میشناختم. یه نسخهی تاریکتر؛ تنها؛ با چشمهایی که انگار خیلی وقت بود نخندیده بودن! ـ آراد! ـ هوم؟ ـ حس نمیکنی؛ یه بخشی از این آستان؛ به کایان مربوطه؟ انگار یه جور درِ مخصوص برای اونه! آراد ابروهاشو تو هم کشید. ـ بعید نیست. اونم جزئی از این تعادله، نه؟ ولی اینکه نتونست وارد شه، عجیب بود! ـ شاید چون خودش هنوز نفهمیده چقدر مهمه... یه لحظه ساکت شدیم. من هنوزم به اون تصویر تو ذهنم فکر میکردم. به صدای نفسهای سنگینش، به نگاه خستهش... به اینکه چقدر تنهایی باهاش مونده بود. برگشتم به آراد نگاه کردم. ـ باید پیداش کنیم. قبل از اینکه... دیر بشه! اون فقط با یه نگاه تأیید کرد. و من حس کردم... آستان ساورا، فقط یه شروع بود. نگاهمو انداختم به اون دایرهی نور. یهچیزی پشت اون دیوارا بود. نه فقط برای من... برای اون؛ برای کایان! @melodi ویرایش شده در ژوئن 2 توسط siera 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 3 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 3 پارت سیزدهم: صدایی از درون از دید کایان نفسهام سنگین بود. انگار یکی فشار میداد روی سینهم. ایستاده بودم جلوی ورودی آستان ساورا، اما حس میکردم یه دنیا با اونایی که تو بودن فاصله دارم. نه فقط به خاطر اینکه نمیتونستم وارد شم... بهخاطر اون چیزی که ته قلبم میپیچید، اون تاریکی لعنتی که ولکُن نبود. صدای ساهرا توی گوشم میپیچید: «کایان!! برو! خواهش میکنم!» چشمام و بستم... لبم لرزید... خودمم نمیفهمیدم چرا اینقدر درد داشت. رفتم، ولی یه تیکه از خودم رو جا گذاشتم اون تو. همین که پام از ورودی دور شد، حس کردم یه چیزی تو فضا آروم شد... یه نفس راحت، انگار دنیا دوباره چرخید. ولی من؟ من انگار قفل شدم. نشستم کنار یکی از سنگای بلند، کتفم هنوز تیر میکشید از فشار رد شدن از اون در. دستمو گذاشتم روش. یه لرزش ریز از نوک انگشتام تا گردنم دوید. _ میدونی کجایی، کایان؟ صداش واضح نبود. بیشتر شبیه یه زمزمه بود. اما آشنا... خیلی آشنا. چشمام و باز کردم. دور و برم خالی بود، ولی حسش میکردم. یهجور تاریکی قدیمی، مثل سایهای که همیشه دنبالم میاد... اما این بار، صدا داشت. حرف میزد. _ تو نمیتونی از تاریکی فرار کنی... چون خودت بخشی ازشی! اخمام رفت تو هم. قلبم تند میزد. حسش کرده بودم... از مدتها قبل... از وقتی فهمیدم کیام، از وقتی اون علامت رو دیدم. ولی انکارش کرده بودم. ساهرا... اون تنها کسی بود که باعث میشد باور کنم شاید هنوز بشه از این سرنوشت فرار کرد. اما الان، اینجا، جلوی آستان ساورا... با این درِ بسته، این سایه، این صدای آشنا... شک کردم. اگه واقعا نمیتونم فرار کنم چی؟ اگه تاریکی، سرنوشتمه چی؟ لبهامو محکم بهم فشار دادم. بلند شدم. _ من هنوز میتونم انتخاب کنم! صدای خودم لرزید... ولی گفتم. گفتم که خودم بشنوم. پشتم به آستان بود. ولی دلم پیش اون علامتها، پیش نورِ توی چشمای ساهرا، پیش اون چیزی که ممکن بود نجاتمون بده، گیر کرده بود. و همون موقع، حس کردم یه چیزی... یه کسی... داره از درون بیدار میشه. نه صدا، نه زمزمه، نه خاطره... یه نیروی خاموش که سالها زیر لایههای روحم خفه شده بود... حالا داشت بلند میشد. و من نمیدونستم، وقتی بیدار شه... من هنوز همون کایانِ قبل میمونم یا نه! ________ از دید ساهرا رفتم جلو، دستمو گرفتم جلوی نور؛ نور از بین انگشتام رد شد و روی صورتم افتاد. تو همون لحظه، یه تصویر تو ذهنم جرقه زد. اولش مبهم بود... فقط یه سایه. یه صدای زمزمهوار. بعد، آروم آروم واضحتر شد... یه چشم. آشنا و در عین حال غریبه. تپش قلبم بالا رفت. حس کردم یه چیزی تو ذهنم داره بیدار میشه. نه فقط یه خاطره... یه هشدار؟ برگشتم سمت آراد، ولی صدام درنیومد. اون تصویر... هنوز کامل نشده بود، ولی میدونستم، از تهِ وجودم میدونستم... اون کایان نبود. یا شاید... دیگه کایان نبود. نورِ دایره، حالا دیگه مستقیم روی گردنبندم افتاده بود. حس میکردم نبضش با قلبم همصدا شده، انگار که داره چیزی رو صدا میزنه. یا شاید چیزی داره از اونور بیدار میشه. صدای آراد مثل نخی بود که منو از ذهنم بیرون کشید: — ساهرا... داری میلرزی! نگاهش پر از نگرانی بود. انگشتهامو محکم دور گردنبند مشت کردم و گفتم: — یه چیزی اونجاست. نمیتونم بگم چیه، فقط حس میکنم... یه جور آشنا بودن عجیبه. یه تکه از گذشته. شاید گذشتهی من... یا اون. آراد به علامت نگاه کرد. نور درونش داشت بزرگ تر میشد؛ مثل یه پورتال و انگار داشت شکل میگرفت، مثل موجی توی سطح آب. و بعد؛ یه تصویر؛ خیلی محو، مثل سایهی آدمی که هنوز کامل شکل نگرفته. بلندقد، ایستاده وسط تاریکی، با چشمانی که برق نمیزد، اما نگاه میکرد. آراد آهسته گفت: — این؛ شبیه خودشه. گفتم: — ولی نیست. قدم برداشتم جلوتر. دیگه ترس نبود، فقط یه حس عجیب. غم. دلتنگی. و یه چیزی شبیه خشم خاموش. صدا از درون پورتال اومد. اینبار واضحتر. آروم، کشیده، مثل کسی که داره اسممو از ته یه خواب قدیمی صدا میزنه: — ساهــــرا... نفسم بند اومد. برگشتم عقب، ولی آراد کنارم ایستاده بود. محکم. صدا دوباره تکرار شد. اینبار، توی صداش یه حس آشناتر بود. آشناتر، ولی زخمیتر. مثل کایان... ولی شکستهتر. لبهام بیصدا باز شد. — اون... داره منو صدا میزنه. ولی چرا؟ آراد با صدایی که کمی خش داشت گفت: — شاید هنوز یه بخش از خودش... اونور گیر کرده. و بعد، مثل پردهای که باد تکونش بده، تصویر توی نور لرزید. سایه برای لحظهای ناپدید شد. فقط تاریکی موند. و یه صدای زمزمه: «اگر دیر برسی، چیزی ازش نمیمونه...» دوباره به گردنبندم چنگ زدم؛ نشستم روی زمین و تکیه دادم به دیوار؛خسته شدم؛ تا کی باید تحمل میکردم؛ چرا هیچکس نبود که واضح بهم بگه کجا برم؛ چیکار کنم که این ماجرا تمام بشه! دیر برسم؟! به چی؟! اصلا به کی؟! چشمام و بستم و سرم و به دیوار تکیه دادم؛ با تمام وجودم میخواستم که همه اینا خواب باشه؛ نه! حتی نمیخوام خوابش و هم ببینم! داد زدم: _ یکی بهم بگه باید چیکار کنم؟! آراد توی سکوت بهم نگاه میکرد! _بگو آراد! باید چیکارکنم! _متاسفم ساهرا! میدونم سخته؛ ولی کلید این مشکل دست توئه! _ اون کلید کوفتی کجاست! فقط بهم بگین کجاست؛ تا کی میخواین تیکه تیکه بهم بگین! خطاب به آراد گفتم: _اگه چیزی نمیدونی چرا اومدی دنبالم! فقط ببرم جایی که تمام این معماها حل بشه! نمیدونی؟! پس برو! _ ساهرا! – چرا هیچوقت درباره خودت چیزی نمیگی؟ اصلاً تو کی هستی؟ یههو پیدات میشه، میگی دنیا در خطره و من باید نجاتش بدم. تا کی باید بدون هیچ جواب درست و حسابی دنبالتون بدوم؟ _ساهرا! خواهش میکنم آروم باش! پورتال داره روت اثر میزاره؛ این اصلا خوب نیست! _ بسه! هیچی نگو! جوابی نداری؟! پس نباش! ترجیح میدم تنها برم جلو؛ تا با یکی که حتی نمیتونه خودشو توضیح بده! آراد چشماش و بست؛ یه نفس عمیق کشید و دستش و کشید رو صورتش؛ معلوم بود کلافه شده ولی من دیگه قرار نبود کوتاه بیام! از جام بلند شدم. هنوز دلم میلرزید، هنوز صدای اون زمزمه توی گوشم بود، ولی یه جور لجبازی تلخ قاطی قلبم شده بود. دیگه خسته بودم از اینکه تیکه تیکه بهم بگم؛ هی بگن «صبر کن»، «زوده»، «خودت میفهمی». نه! من دیگه نمیخواستم صبر کنم. به سمت نوری که توی دایره میچرخید قدم برداشتم. سنگینی عجیبی داشت، ولی عقب نرفتم. گردنبند هنوز توی مشتم بود و حس میکردم با هر تپش، داره یه چیزی رو بیشتر صدا میزنه. شاید هم بیدار میکنه. پامو که نزدیکتر گذاشتم، یه موج سبک از زیر پام رد شد. مثل وقتی یه قطره آب میافته روی سطحِ ساکت، و همهچی برای لحظهای از تعادل خارج میشه. صدایی که اومد، نه اون صدای زمزمهی تاریک بود، نه صدای کایان. یه صدای زنونه؛ واضح، اما دور. «انتخاب با توئه... همیشه بوده!» ایستادم. نگاه کردم به درون اون نور؛ هیچی معلوم نبود جز یه جور حرکت مداوم، مثل مه، مثل خاطره. زیر لب گفتم: _ انتخاب؟ من اصلاً نمیدونم قراره بین چی و کی انتخاب کنم! همین که گفتم، یه حس عمیق تو دلم نشست. انگار یه چیزی داره شروع میشه... یا شاید داره تموم میشه. آراد از پشت سر با صدای آروم گفت: _ اگه بری، ممکنه دیگه برنگردی. سرمو برنگردوندم، فقط گفتم: _ اگه نرم؛ ممکنه دیگه نتونم نجاتش بدم. صداش لحظهای قطع شد. بعد گفت: _ و اگه اون دیگه خودش نباشه چی؟ چشمامو بستم. تصویر اون سایه توی ذهنم زنده شد. صدای شکستهی کایان. اون اسم کشیده شده. اون تاریکی... _ اگه خودش نباشه، حداقل باید بدونم چرا! همینو گفتم، و قدم گذاشتم توی نور. نه با اطمینان، نه با شجاعت. فقط با دلِ پُر، با دلی که هنوز دنبال جواب بود، دنبال کایانی که شاید اونور، یه گوشهی تاریک، هنوز داشت برای بیدار شدن تلاش میکرد. نور دورم پیچید. آخرین چیزی که از بیرون دیدم، نگاه آراد بود. ساکت. سنگین. و شاید... یه ذره ترس! ولی من، دیگه راه برگشتی نداشتم. وارد پورتال شدم؛ همه جا تاریک بود و سکوت که یه صدای خفه و سرد گفت: — سلام، ساهرا! دور خودم چرخیدم و به اطراف نگاه دقیقی انداختم یواش گفتم: — تو کی هستی؟ صدا جواب داد: — من بخشی از کایانم. اون تاریکیای که خودش نمیخواد قبولش کنه. نفسم گرفت: — چرا منو کشوندی اینجا؟ _ اوه عزیزم! فقط میخواستم از نزدیک ببینمت! این چه حس بدیه که دارم! یه جور اضطراب شدید انگار که قراره اتفاقی بیوفته! _ چیکار کردی؟! خندید! باورم نمیشه کسی که روبرومه کایانه! باید زودتر میفهمیدم که همه اینا تله بود! از لحظه ای که کایان از پورتال رفت؛ همه چی دروغ بود؛ حالا من گیر افتادم تو مکانی که هیچ ایده ندارم چجوری باید ازش خارج بشم! _ نور همیشه برنده اس! _ عزیزم! نوری وجود نداره! درباره کدوم نور حرف میزنی؟! نکنه؛ نکنه منظورت خودتی! بلند خندید! از اون مدل خنده ها که ته دلتو خالی میکنه! _ اگه خودم باشم؟! خندش جمع شد و خیره شد بهم! تمام وجودم میگفتن فرار کنم! اما نمیتونستم! _ تو؟! چطوری؟! با اون گردبندی که انداختی گردنت؟ نکنه فکر کردی میتونه کاری کنه؟! _ چطوره امتحان کنیم؟ خدایا فکر کنم دیوونه شدم! چرا نمیتونم جلوی دهنم و بگیرم! الان قراره چیکار کنم دقیقا! چند ثانیه بهم خیره شد؛ بعد بلند خندید! _ جالب شد! ______ از دید کایان نفسهام سنگین بود. همونجوری که بار اول بود. ولی این بار فرق داشت. اینبار میدونستم چی انتظارم رو میکشه. میدونستم ممکنه اذیتم کنه؛ حتی لهم کنه! ولی بازم داشتم قدم برمیداشتم. با خودم گفتم فقط چند قدمه؛ فقط تا اونجا که بتونم ببینمش؛ فقط تا مطمئن شم حالش خوبه؛ ولی ته دلم میدونستم، اگه برم، دیگه برگشتی نیست! نزدیک ورودی که شدم، یه لحظه پام سست شد. یه صدای آروم تو سرم گفت: «نرو؛ دوباره میسوزه؛ دوباره فشار میاره» ولی یه صدای دیگه، قویتر، گفت: «ساهرا اون توئه.» و همون کافی بود. نفس گرفتم. سینهم تیر کشید. انگار نفس کشیدن هم تو این نزدیکی، کار سختیه! قدم گذاشتم جلو. اولش چیزی نشد؛ ولی همین که پام رد شد از خط ورودی، انگار یه موج سیاه پیچید دورم! سنگین شد؛ همهچی! مثل اینکه هوا غلیظتر شده باشه؛ انگار یه چیزی داره فشار میاره از همهطرف! دندونهامو بهم فشار دادم. نگاهم رفت رو کف زمین. باید خودمو بکشم تو. باید برم. به هر قیمتی. قدم دوم رو گذاشتم! زانوهام لرزید. شونههام سوخت. اون درد لعنتی برگشت؛ همونجور که انتظار داشتم. ولی اینبار، کنار درد، یه چیزی دیگه هم بود. یه حس عجیب؛ یه جور آشنا بودن. انگار بدنم داشت یادش میاومد که قبلاً اینجا بوده! که شاید؛ شاید یه تیکهم به اینجا تعلق داره! لبم رو گاز گرفتم. _ فقط برس بهش؛ فقط برس! صدای قلبم تو گوشم میکوبید؛ نفسم به زور درمیاومد؛ ولی داشتم جلو میرفتم. چون ساهرا اون توئه! نمیدونم چجوری خودمو رسوندم؛ درد اَمونمو بریده بود؛نفسهام بریدهبریده، اما زنده بودم! هنوز سرپا بودم! چشم چرخوندم. _ ساهرا؟ صدام خشدار بود؛ صداش نبود؛ هیچی نبود! یه دفعه صدای قدم اومد. سریع برگشتم. آراد بود. تند اومد سمتم، اخماش تو هم، نفسنفسزنان. _ کایان؟! چطور تونستی بیای تو؟ _ نمیدونم؛ فقط حس کردم باید بیام! آراد یه لحظه نگام کرد؛ بعد چشم چرخوند اطراف؛ یه چیزی تو صورتش بود، یه جور اضطراب که از اون آراد جدی و ساکت بعید بود. _ ساهرا کجاست؟! _ وقتی تو رفتی بیرون ما اومدیم و رسیدیم به اینجا؛ بعد یه پورتال باز شد! _ پورتال؟! آرادبا مکث گفت: روی این دیوار! مخصوص آستان نیست؛ یه چیز قدیمیه! رفت سمت دیوار و من اونجا یه پورتال که نصفش باز شده بود دیدم! _ خب؟! نمیخوای بگی که رفت داخل؟! آراد جلوتر رفت، دستشو کشید به یکی از ستونهای نیمهنورانی آستان. زیر لب با مکث گفت: _ نتونستم جلوشو بگیرم! رفتم سمتش! _ منظورت چیه که نتونستی؟! میدونی الان اونو توی چه خطری انداختی؟! دستمو گذاشتم روی دیوار و خم شدم؛ مقاومتم مقابل درد داشت تمام میشد؛ ولی نمیتونستم برگردم؛ نه حالا که میدونم توی چه خطریه! _ باید بریم دنبالش! _ ممکنه نتونی ازش عبور کنی! لبهامو محکم بهم فشار دادم. _ مهم نیست؛ نمیذارم تنها بمونه اونجا! آراد گفت: _ خیلی خب... ولی از اینجا به بعد، هر قدمی که برمیداریم ممکنه راهِ برگشتی نداشته باشه! سری تکون دادم. _ مهم نیست... فقط باید برسیم بهش! یه قدم رفتم جلو؛ دستمو کشیدم روی دیوار؛ درست همونجایی که رد محو پورتال هنوز بود. یه نور کمرنگ پیچید دور انگشتام! زیر لب گفتم: _ هنوز بازه... ولی نه برای مدت زیاد! به نور نگاه کردم؛ نمیدونم چرا، ولی حس کردم یه چیزی اونور منتظرمه؛ یه چیزی که شاید هیچوقت برای دیدنش آماده نباشم! ولی ساهرا اونجاست... همین کافیه. آراد نفس عمیقی کشید. _ آمادهای؟ _ نه. لبخند خیلی کمرنگی زدم. _ ولی باید بریم! دوتامون جلو رفتیم. نور پورتال یه لحظه چشممو زد. بعد یه صدای کشیده، مثل مکیده شدن هوا و؛ همهچی تار شد.چیزی حس نمیکردم. حتی خودمو! نه زمین بود، نه آسمون؛ فقط یه خلأ کشدار که انگار زمان توش گیر کرده بود! بعد یهو همهچی شکست. مثل یه آینه که خورد میشه و تیکههاش پرت میشن هر طرف؛ زمین زیر پام ظاهر شد. افتادم روش. خاکی، مرطوب، بوی عجیب و سنگین. صدای آراد رو شنیدم که از کنارم بلند شد: _ اینجا دیگه آستان نیست... بلند شدم. دور و برم پر از درختای تیره و خمیده بود. آسمون رنگ خاصی نداشت، خاکستریِ چرک. یه چیزی توی هوا سنگینی میکرد. یه حس، مثل حس اینکه یه چیزی اشتباهه؛ خیلی اشتباه! آراد دستشو بالا آورد. یه نور کوچیک از نوک انگشتاش بیرون زد، بعد خاموش شد. _ نمیتونم ساهرا رو پیدا کنم... انگار این فضا خودش رو پنهون کرده. اخمام رفت تو هم. _ نمیتونه دور شده باشه... پورتال که فقط چند لحظه باز بوده! آراد گفت: _ یا اون نبوده که حرکت کرده... بلکه فضا دورش حرکت کرده. یه لحظه خشکم زد. _ یعنی ممکنه اون گیر افتاده باشه؟ آراد چیزی نگفت. فقط نگاهش رو به تاریکی جنگل دوخت. من اما، ته دلم، انگار یه صدای کوچیک میگفت: «زود بجنب، وقت نداری...» @melodi 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 4 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 4 پارت چهاردهم – «صدایی که شنیده نمیشه» هیچکدومشون نمیدونستن دقیقا کجان! هوا یهجوری سنگین بود که انگار رو دوش آدم وزن انداخته بودن. خاک زیر پاهاشون خیس بود، نمنم، ولی بارونی نمیاومد. آسمون ابری و گرفته. نه صدای پرندهای، نه بادی، نه حتی یه نسیم. نه دری بود، نه دروازهای! یه جور بُعد بود، یه مرز ناپیدا که انگار ردش کردن و اومدن تو! محیط دورشون شبیه یه بیابون خاکگرفته بود، با تکههای سنگ سیاه و یه سکوت ناجور. آراد آروم گفت: _ حس میکنم یه چیزی؛ منتظره! کایان هیچی نگفت. فقط ایستاد. انگار نفسش بند اومده بود. یه حال بدی تو صورتش بود، یه چیزی که معلوم نبود ترسه یا درد. آراد نگاهش کرد. یهقدم رفت جلو: _کایان؟ همون لحظه، یهچیزی تو خاک زیر پاشون لرزید. نه شدید، خیلی آروم. ولی حسش میکردی. از اون لرزشایی که از پوست رد میشن و تو قلب میلرزونن. کایان گفت: _اون اینجاست؛ اما نه فقط اون! و درحالیکه هنوز نفسش سنگین بود، ادامه داد: _یه بخش از من اینجاست. یه چیزی که سالها قایمش کردم! آراد هم حس کرد یه چیزی درست نیست. و درست اونطرف، ساهرا اونجا ایستاده بود. اما نه مثل همیشه. شبیه یه سایه از خودش، یه چیزی که انگار از نظر دنیا پنهونه. انگار بین دو لایه از واقعیت گیر افتاده بود. یه پرده نازک بین اون و بقیه کشیده شده بود. یهو پچپچ شروع شد؛ اول آروم؛ بعد تیز! یه صدا که از دور نمیاومد، از نزدیک هم نه—از درون بود. اما پر از زهر. پر از یه تاریکی چسبناک که به مغز میخزید. _تو نمیتونی نجاتش بدی. چون اون نمیخواد نجات پیدا کنه! ساهرا پلک زد؛ خودشو جمع کرد؛ اما تاریکی جلو اومد. چشمهاش بینور، پوستش خاکستری، حرفهاش تلخ. گفت: _میدونی کیام؟ من همون زخماییام که اون هیچوقت نگاه نکرد؛ من حسهاییام که خفهشون کرد. و حالا اینجام؛ آزاد؛ چون تو نزدیک شدی! ساهرا عقب نرفت؛با اینکه قلبش تند میزد؛ ولی ایستاد. دستش لرزید، اما خودش و جمع و جور کرد! نفس کشید؛ تصویر مادرش اومد؛ نورا؛ نیران! صدای خندهشون؛ بوی خونه! گفت: _منم زخمیام؛ ولی من انتخاب کردم که با دردم بجنگم، نه قایمش کنم. تو صدای اون بخش خاموشی؛ ولی من صدای چیزیام که هنوز میخواد نور باشه. نور از کف دستش بالا اومد؛ کم، ولی خالص! تاریکی انگار دود شد، ولی باز دوباره شکل گرفت. فقط این بار... یهذره ضعیفتر! اونطرف؛ آراد یهو حس کرد زمین زیر پاش عوض شد! یه موج گذشت؛ یه لحظه دید؛ فقط یه لحظه! انگار سایهی یه دختر بین ستونها ایستاده بود! آشنا؛ اما محو! آراد آروم گفت: _ساهرا؛ اگه اونجایی؛ ادامه بده. کایان خم شده بود؛ دستاشو مشت کرده، نفسش سنگین شد. یه اشک آروم از گوشه چشمش افتاد. انگار یه درد کهنه داشت باز میشد. گفت: _میبینمش؛ اون تاریکی رو؛ میخوام ازش بگذرم. ولی اون نمیذاره! چون بخشی از منه! آراد دست گذاشت رو شونهش؛ محکم! گفت: _اگه اون داره میجنگه، تو هم بجنگ باهاش. از درون! اونطرف، ساهرا یه قدم دیگه جلو رفت. نور تو دستش بیشتر شد؛تاریکی عقب رفت. زیر لب گفت: _این فقط شروعشه! ساهرا آروم گفت: _ من نمیترسم! تاریکی با سرعت اومد سمتش؛ ساهرا چشماش و بست و چنگ انداخت به گردنبندش! میدونست راهی نداره! اما هنوزم امیدوار بود که بشه؛ مغزش بهش هشدار میداد که تسلیم بشه اما اون توی قلبش امید داشت! زیر لب گفت: _ اگه انتخابت من بودم؛ اگه میدونستی که از پسش بر میام؛ پس کمکم کن! بهم قدرت بده برای رو به رو شدن! ثانیه ای نگذشت که نور شدیدی حس کرد؛ انقدر شدید که از پشت پلکای بستهاش همه جا سفید شد! با شنیدن صدایی آروم و دلنواز؛ شکه چشماش و باز کرد! "چشمات و باز کن وارث روشنایی" اونطرف آراد و کایان دنبال نشونه ای از ساهرا بودن که یهو فضای جلوشون مثل مه از بین رفت و اونا تونستن ساهرا رو ببینن! ایستاده بود و روبروش زنی بود با ردای نقرهای؛ موهاش مشکی و چشماش کهربایی! ساهرا هنوزم شوکه به اون زن نگاه میکرد! برای بار دوم! اون زن همون بود؛ همونی که توی آینه اتاقش دیده بود! "وقت اینه که تعادل برقرار بشه" ساهرا بعد از کمی مکث گفت: _ تو کی هستی؟! چرا نمیگی چطور باید تعادل برقرار بشه؟! "من ساورا هستم؛ اولین کسی که با قدرت سرنوشت تعادل رو در جهان برقرار کرد" آراد و کایان ساکت ایستاده بودن؛ ساهرا خشکش زد! "ساورا؟!" زن داخل آینه اتاقش"ساورا"بود! جدش که قدرتش و به ساهرا داد! "از مهلت ۷ روزه؛ حالا تنها ۳ روز مونده!" ۳ روز؟! ولی اون یادش بود وقتی که وارد آستان شدن ۴ روز وقت داشتن! یعنی یک روز گذشت؟! _ پس بهم بگو! باید چیکارکنم؟! "دلارام میدونه!" بازم معما! ساهرا با خودش فکر کرد یعنی یه نفر نبود که درست و حسابی بهش جواب بده؟! "اونجا آخرشه! جواب همه چیز اونجاست!" همینطور که آروم محو میشد زمزمه کرد! آراد و کایان چند قدم به ساهرا نزدیک شدن؛ آراد گفت: _ ساهرا؛ باید برگردیم پورتال داره بسته میشه! _ باید برم پیش دلارام! و اون باید جواب تمام سوالای منو بده! نگاه کایان و ساهرا گره خورد! _ این تویی؟؟ کایان گیج نگاهش کرد! _ اینجا چی دیدی ساهرا! _ تو رو دیدم! سردتر؛ بی رحم! _ چه اتفاقی افتاد؟! _ باید بیرون حرف بزنیم؛ اگه همین الان نریم گیر میوفتیم! آراد گفت؛ کایان نگاهشو از ساهرا برداشت و گفت: _ پس بیاین سریع از اینجا بریم! از پورتال خارج شدن؛ ساهرا یهو یادش اومد که کایان بخاطر دردی که بهش وارد شد از آستان بیرون رفت! _ کایان؟ کایان برگشت و نگاهش کرد: _ چیزی شده؟! حالت خوبه؟! _ درد نداری؟! کایان چند ثانیه سکوت کرد و انگار تازه متوجه شد که درد شدیدش از بین رفته! _ هیچی حس نمیکنم! _ ساورا! کایان آروم گفت: _اون اینکارو کرده! درد و از بین برده! ولی تموم نشده؛ فقط فعلاً عقب کشیده! ساهرا سری تکون داد. _منم همین حسو دارم؛ اون تاریکی تموم نشده، فقط یه گوشهای قایم شده! آراد جلو اومد، نگاهی به هردوشون انداخت. _پس وقتشه که بریم پیش دلارام؛ ساورا که اسمشو آورد، یعنی یه چیزی میدونه! کایان تایید کرد؛ ساهرا آروم گفت: _فکر کنم تنها کسیه که واقعاً میدونه باید چیکار کنیم؛ وقتی رفتم پیشش حس کردم؛ یهجوری بود که انگار از قبل همهچی رو میدونه! آراد دستی به موهاش کشید و گفت: _پس معطل نکنیم؛ بریم تا هنوز همهچی آرومه! ساهرا نگاهی به راهروی آستان انداخت؛ دلش روشنتر از قبل شده بود. همینکه قرار بود برن سمت کسی که میفهمید؛ کسی که میتونست راهو نشون بده، یه امید کوچیک ته دلش روشن شد؛ سهتایی به سمت ورودی حرکت کردن؛ قدمهاشون آروم بود، ولی هدفشون روشنتر از همیشه! توی راه هیچکدوم حرفی نمیزدن؛ یه جور سکوت که انگار لازم بود؛ مسیر خیلی طولانی نبود؛ رسیدن ردیف درختهای سرو؛ دو طرف راه ایستاده بودن. قد بلند، با تنههای صاف و برگهایی که تو باد آروم میلرزیدن. ته مسیر، خونهی قدیمی بود. همون خونهای که ساهرا یه بار رفته بود! ساهرا با یه نفس کوتاه ایستاد. یه لحظه حس کرد زمان عقب رفته؛ همهچی همون بود. در چوبی، دیوارهای نیمهفروریخته، پنجرههایی که پشتشون فقط سکوت بود! آراد گفت: _تو قبلاً اینجا بودی، نه؟ ساهرا سر تکون داد. _آره… اینجا بودم؛ وقتی آدرس و تو دفتر مادربزرگم پیدا کردم سریع اومدم اینجا؛ ولی چیز عجیبی که بود این بود که دلارام منتظرم بود! کایان در حالی که نگاهش بین درختها میچرخید گفت: _شاید الان هم منتظر ماست! همین که جلو رفتن، باد آرومتر شد. انگار باغچه نفسشو نگهداشته بود. همزمان با قدمهاشون، صدای تقتق آرومی از سمت خونه اومد. در، یهذره باز شد؛ نوری از توی خونه پاشید بیرون؛ نه خیلی روشن، نه ترسناک! فقط یه نور گرم؛ مثل شمعی که تو شب روشن بمونه برای راه. صدایی اومد، آروم و آشنا: _بیاین تو! ساهرا جلوتر رفت. بعدش آراد و کایان؛ فضای خونه شبیه قبل بود؛ همون دیوارای کاهگلی، بوی خاک و چوب، یه سکوت آرومی که حتی نفس کشیدن رو سبک میکرد. ولی اینبار، جدیتر بود. شبیه شروع یه مرحلهی جدید. دلارام با لبخند گفت: _خوشحالم که بالاخره همدیگه رو میبینیم. بهخصوص تو، کایان. کایان با مکثی کوتاه سر تکون داد. جدی بود، ولی نگاهش نرم شد: _مدت زیادی گذشته… ولی هنوز یادت نرفته؟ دلارام لبخند محوی زد: _آدم هیچوقت بعضی چیزها رو فراموش نمیکنه. مخصوصاً وقتی کسی رو از مرز مرگ برگردونه! آراد با تعجب بهشون نگاه کرد. _شما همدیگه رو از قبل میشناسین؟ کایان کوتاه گفت: _اون یکی از کسایی بود که کمک کرد زنده بمونم. اون موقع که... هیچکس دیگه نبود! دلارام با لحن آرومتری ادامه داد: _و حالا دوباره برگشتی. ولی اینبار نه فقط برای زنده موندن. بلکه برای روشن شدن. برای رسیدن به چیزی که باید بهش میرسیدی! بعد نگاهش رو آورد سمت آراد. _و تو... تو هم با اون تاریکی روبهرو شدی. بیشتر از اون چیزی که حتی خودت بدونی! آراد پلک زد ولی چیزی نگفت. نگاهش روی میز چوبی بود، بعد روی کتابی که اونجا بود. دلارام گفت: _ولی هنوز زمان حرف زدن دربارهی شما نیست؛ الان وقتشه که ساهرا بدونه کیه؛ چرا اون نشونه رو گرفته؛ چرا هنوز تاریکی تموم نشده. ساهرا یک قدم جلو رفت. جدی، مصمم. _بگو. هر چی هست، میخوام بدونم! _حواست باشه به حرفهام، چون مسیر از این نقطه به بعد، آیندهت رو شکل میده. دلارام لحظهای سکوت کرد؛ انگار تو ذهنش دنبال جملههای دقیقی میگشت. بعد با همون لحن آرام ولی قاطع ادامه داد: _اول باید بدونین چرا ساورا خواست بیاین سراغ من! کایان با دقت نگاهش کرد. دلارام چشم تو چشمش گفت: _تو بخشی از یه طرحی بودی… یه بخش پنهان که حتی خودتم مدتها فراموشش کردی! آراد پرسید: _چه طرحی؟ مربوط به آستانهست؟ _بیشتر از اون. آستان فقط دروازهست. طرح، خیلی وقت پیش شروع شده. وقتی اولین تعادل در هم شکست… و ساورا خودش رو از جریان بیرون کشید. ساهرا کمی خم شد. _ساورا گفت تعادل باید دوباره برقرار بشه؛ ولی نگفت چطور! _و حالا وقتشه که بدونی. دلارام قدمی جلو برداشت. بین درختای سرو، نور نرمی میتابید و چهرهاش رو روشنتر میکرد. _ساهرا… قدرت تو فقط یه هدیه نیست؛ انتخاب شدهای؛ ولی نه فقط برای روشن بودن؛ برای پیوند دادن تاریکی و نور؛ نه جنگیدن باهاش! چشمهای ساهرا گشاد شد: _من قرار نیست تاریکی رو شکست بدم؟! _نه! چون تاریکی، بخشی از این جهانه. همونطور که نور هست. _ولی… اون به من حمله کرد. خواست منو ببلعه! _چون زخمیه؛ زخمی از گذشتههایی که دفن شدن؛ تو نباید اونو نابود کنی؛ باید بشنویش؛ باید درکش کنی. آراد زیر لب گفت: _ ترسناکه ولی منطقیه. دلارام برگشت سمت اون: _و تو، آراد؛ تو قراره همراهش باشی. نه فقط برای محافظت؛ برای اینکه یه روز خودت هم باید انتخاب کنی بین دو راه. آراد نفسش رو حبس کرد. دلارام ادامه داد: _اما کایان… تو خاصترین حلقهی این زنجیری؛ چون تاریکی از تو شروع شد. کایان لبهاش رو محکم روی هم فشار داد. _من؛ نمیخواستم. هیچکدومش رو! _میدونم؛ این انتخاب تو نبوده. هنوزم میتونی راهت رو تغییر بدی. لحظهای سکوت شد. بعد دلارام با صدایی نرم ولی جدی گفت: _از اینجا به بعد، شما سه نفر باید تصمیم بگیرین. چون مسیری که میرید، فقط برای روشن کردن گذشته نیست… برای ساختن آیندهست. تعادل فقط وقتیه که همهی تکهها کنار هم باشن. ساهرا نفس عمیقی کشید. نگاهش به آراد و بعد کایان افتاد. _پس… قدم بعدی چیه؟ دلارام لبخند زد. _قدم بعدی، رفتن به جاییه که همهچیز ازش شروع شد. جایی که ساورا برای اولین بار تعادل رو برقرار کرد. «مهرگاه». کایان اخم کرد: _اونجا نابود شده! _نه، فقط پنهانه. و فقط کسی میتونه پیداش کنه که هم نور رو بشناسه، هم تاریکی رو. نگاه دلارام دوباره برگشت سمت ساهرا. _و اون فقط تویی، ساهرا! کایان با صدایی گرفته، ولی مطمئن گفت: _فکر میکردم مهرگاه نابود شده… از بین رفته. چشمهاش به زمین خیره بود، انگار چیزی از گذشته رو میدید. دلارام سر تکون داد: _بیشترش ویران شده، درسته… ولی قلبش، اون هستهی اصلی، هنوز سالمه. جایی که تاریکی نتونست بهش نفوذ کنه. آراد آهی کشید و گفت: _گفتی فقط ساهرا میتونه پیداش کنه. یعنی ما نمیتونیم همراهش باشیم؟ دلارام نگاهی به ساهرا انداخت و بعد به اون دو نفر. _باید همراهش باشین. ولی این ساهراست که مسیر رو میشناسه، حتی اگه ندونه. اون با مهرگاه ارتباط داره؛ از زمانی خیلی دورتر از چیزی که تصور میکنین! ساهرا با تردید گفت: _یعنی از طرف مادرم؟ یا از ساورا؟ دلارام آروم گفت: _از هر دو؛ ولی حالا وقتشه که حقیقتها یکییکی کنار هم قرار بگیرن! @melodi 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 4 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 4 (ویرایش شده) پارت پانزدهم– مهرگاه از خونهی دلارام که زدیم بیرون، هوا یهجوری بود؛ نه گرم بود، نه سرد. ولی ته دل من؛ شلوغ بود. مغزم پر از تصویر و صدا شده بود. حرفای دلارام، اون نگاه آخرش! همون موقع کایان گفت: – بریم؟ من سرمو آروم تکون دادم. آراد راه افتاد جلو. کایان اومد کنارم، یه نگاهی بهم انداخت ولی چیزی نگفت. از اون نگاهاش بود که یعنی اگه خواستی حرف بزنی، من اینجام. تا پایین کوچه چیزی نگفتیم. ماشین کایان یه کم جلوتر پارک بود. من نشستم عقب. آراد جلو نشست. کایانم پشت فرمون؛ چند دقیقه سکوت بود. فقط صدای موتور ماشین و تقتق لاستیکها روی چالهها. سرمو تکیه دادم به شیشه. بیرونو نگاه کردم. خونهها یکییکی رد میشدن؛ وقتی رسیدیم، چند لحظه تو ماشین موندم. نفسم سنگین شده بود. انگار دلم نمیخواست برم تو، ولی باید میرفتم. در ماشینو باز کردم. قبل اینکه پیاده شم، برگشتم سمت آراد و کایان. گفتم: – ممنون که همراهم بودین. اگه نبودین... آراد سریع پرید وسط حرفم: – اگه نبودیم، اونقدری قوی بودی که تنها بری. ولی خب، خوشحالیم که بودیم! یه لبخند نصفهنیمه زدم.درو بستم؛ راه افتادم سمت خونه؛ قدمام آروم بودن، ولی ذهنم نه! کلید انداختم و در و باز کردم. _ ساهرا؟ تویی؟ _ سلام مامان؛ من برگشتم. _ سلام دخترم؛ حالت خوبه؟ _ نمیدونم! خیلی خستهام! _ میخوای تعریف کنی چی شده؟ تونستی چیزی پیدا کنی؟ _ آره؛ خیلی همه چیز عجیب بود! هنوزم نمیتونم باور کنم این اتفاقا داره برای من میوفته! انگار خوابه! کایان نتونست وارد آستان بشه! من و آراد رفتیم و اونجا یه پورتال باز شد! از پورتال رد شدم و یه نسخه تاریک از کایان و دیدم! خدای من! باورم نمیشه من تاریکی وجود کایان و دیدم و با خودش برگشتم خونه! مامان با صدای آروم ولی جدی گفت: _ نسخه تاریک کیان؟! خیلی عجیبه! بعدش چی شد؟ _ فکر میکنم ورود من و کایان همزمان باعث بیدار شدنش شده باشه! اما این قسمت عجیبش نیست! من ساورا رو دیدم مامان! چشماش گشاد شد؛ بعد از چند لحظه مکث گفت: _ ساورا؟ منظورت، اولین محافظه؟! _ آره؛ درست لحظه ای که نا امید شدم ظاهر شد! _ خب؟ چی گفت؟! _ گفت برم پیش دلارام؛ اون میدونه و بهت میگه! _ خدای من! _ با آراد و کایان رفتیم پیشش و اون گفت باید بریم "مهرگاه" _ مهرگاه؟! خدای من؛ اما؛ اونجا از بین رفته! _ کایان هم همینو گفت اما انگار بخش مهمش که طبق گفته دلارام قلب اون مکانه سالم مونده! _ واقعا عجیبه؛ فکر میکردم سالها پیش از بین رفته! اگه هنوز هست پس کجاست؟! _ پنهانه! _ پنهان؟! _ آره؛ و فقط کسی که روشنایی و تاریکی و بشناسه میتونه اونو ببینه! _ مامان؟! ساهرا تویی؟! نورا بود؛ بالای پله ها ایستاده بود. _ سلام نورا! _ سلام؛ کی برگشتی؟ کجا بودی؟ _ یکی دو روز کار داشتم؛ تو حالت خوبه؟ _ آره؛ فقط صدا شنیدم اومدم ببینم کیه! _ ببخشید بیدارت کردیم؛ برو بخواب؛ منم خسته ام دیگه میرم بخوابم! مامان بعدا حرف میزنیم؛ معلومه خیلی خستهای بهتره بری بخوابی! مامان به خاطر اطلاعات یهویی که بهش دادم هنوزم تو شوک بود؛ شب بخیری گفتم و از روی صندلی بلند شدم؛ رفتم سمت اتاقم؛ در اتاق و باز کردم و وارد شدم؛ بعد از عوض کردم لباسم؛ روی تخت دراز کشیدم! حتی اگه سالها بگذره هم نمیتونم اتفاقاتی که افتاده رو هضم کنم! الان چی میشه؟! اگه نتونستم تا سه روز دیگه تمامش کنم؟! افکارم انقدر زیاد بود که نمیذاشت چشم رو هم بزارم! مگه میتونستم با این فکرا بخوابم! دستم و بردم سمت گردنم و گردنبند و تو مشتم گرفتم؛ انگار آرومم میکرد؛ حس امنیت میداد! چشمام و بستم و سعی میکردم بخوابم اما؛ همینکه چشمامو میبستم کایان و میدیدم؛ عجیب تند شدن ضربان قلبم بود! میدونستم بخاطر چی بود و نمیخواستم قبولش کنم؛ اما نمیتونستم افکارمو کنترل کنم! خطر امروز از بیخ گوشم گذشت اما صورت جمع شده از درد کایان از جلوی چشمام کنار نمیرفت! درسته! کل روز تو فکرم بود اما بهش توجه نمیکردم! به ساعت نگاه کردم نزدیک نیمه شب بود! بدنم درد داشت و چشمام از خستگی میسوخت! انقدر به چیزای مختلف فکر کردم که نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابیدم! صبح با سروصدای نورا و نیران بیدار شدم؛ نور آفتاب از پرده عبور میکرد و میخورد به صورتم! کاش همه چی خواب بود؛ باورم نمیشه اون بیرون چی منتظرمه! با صدای نیران که صدام میزد از افکار پریشونم بیرون کشیده شدم! _ ساهرا؟؟ بیدار شدی؟ _ بیدارم نیران! الان میام! _ زودباش صبحونه حاضره؛ مامان گفته بهت بگم زودتر بیای پایین؛ آها راستی دوتا از دوستات اومدن پایین منتظرتن! خواستم جواب تیکه اول حرفشو بدم که با تیکه دومش ساکت شدم! دوستام؟! سریع از جام بلند شدم دست و صورتمو تو سرویس اتاقم شستم و یکم خودمو مرتب کردم و رفتم بیرون! از پله ها رفتم پایین و به محض اینکه به پایین پله ها رسیدم از حرکت ایستادم! آراد و کایان روی مبل دونفره تو حال نشسته بودن! تمام فکرای دیشبم راجب کایان یادم اومد و حس کردم قرمز شدم! _ ساهرا مامان جان؟ چرا اونجا ایستادی عزیزم! آراد و کایان اومدن انگار قراره برین جایی؟! _ اومدم مامان؛ سلام! _ سلام! _ سلام ساهرا! اول آراد بعد کایان جواب دادن؛ رفتم سمت میز؛ نیم نگاهی بهشون انداختم و گفتم: _ چرا اونجا نشسته این؛ بیاین یه چیزی بخورین! نگفته بودین قراره انقدر زود بیاین؟! پیش خودم گفتم: اصلا نگفته بودین قراره بیاین! کایان گفت: _ میدونی که وقتمون کمه! _ میدونم! نشستم سر میز اما نتونستم چیزی بخورم! یعنی از گلوم پایین نمیرفت! فقط یکم چایی خوردم و بلند شدم. _ کجا؟! تو که چیزی نخوردی؟ _ سیرم مامان! _ حواست هست چند روزه درست و حسابی غذا نمیخوری؟ اینجوری هیچ انرژی ای نمیمونه برات! _ مواظبم! نگاه های خیره نورا و نیران داشت کلافهام میکرد؛ رو به پسرا گفتم: _ الان حاضر میشم میام! هردو سر تکون دادن و چیزی نگفتن؛ برگشتم اتاقم و سریع آماده شدم و رفتم بیرون! _ بریم؟ کایان و آراد بلند شدن و بعد از تشکر کردن از مامان و زیر نگاه های خیره اون دوتا از در خارج شدیم! داشتیم میرفتیم سمت ماشین کایان که با صدای مامان ایستادم: _ ساهرا؟ چرخیدم سمتش و سوالی نگاهش کردم! _ هرچی بشه تو از پسش برمیای! مواظب خودت باش! لبخند کوتاهی زدم؛ سرم و تکون دادم و گفتم: _ ممنونم مامان! بعد از اینکه سوار ماشین شدیم رو به آراد گفتم: _ قضیه این یهویی اومدنتون چی بود؟ _ کایان زنگ زد و اصرار داشت که بیایم! ابروهام و انداختم بالا! _ چیزی شده؟! این بار کایان جواب داد: _ فقط حس خوبی نداشتم! حس خوبی نداشت؟! چیزی نگفتم اما عجیب بود! نمیخواستم کش بدم پس گفتم: _ مهرگاه چقدر از اینجا فاصله داره؟ کایان گفت: _ اطراف کرجه! کرج؟! یعنی سه؛ چهار ساعت! نگاش کردم. _ یعنی سه چهار ساعت تو راهیم؟! آراد بدون اینکه برگرده گفت: _ اگه ترافیک نباشه، شاید کمتر! کیفمو گذاشتم کنارم و زیر لب گفتم: _ انگار قراره یه سفر درست و حسابی داشته باشیم. راه طولانی بود، نه خوابم میبرد، نه حوصله حرف زدن داشتم. فقط زل زده بودم به منظرههایی که پشت پنجره رد میشدن و ذهنم هی صحنهی اون پورتال و اون نسخهی تاریک کایان رو بالا پایین میکرد. آراد بیشتر راه رو ساکت بود. فقط یهبار پرسید گرسنهام یا نه که گفتم نه. کایان هم تقریباً حواسش به جاده بود. انگار اونم تو فکر بود. چند ساعت بعد، وقتی از جادهای خلوت و خاکی پیچیدیم تو، کایان گفت: _ رسیدیم... اینجاست! سرم رو از پنجره بیرون بردم. پیاده شدم و بیهوا گفتم: _ اینجا... واقعاً اینجاست؟ چیزی جز یه زمین خالی به چشم نمیخورد! کایان فقط سرشو تکون داد. آراد در ماشین رو بست و گفت: _ بریم؛ وقتشه! پیاده شدیم و قدم زدیم توی یه زمین خالی؛ دور تا دورمون فقط علف خشک بود و چندتا تپهی کمارتفاع. نه ساختمونی، نه نشونهای... هیچ چیز. ایستادم وسط اون فضای ساکت و گفتم: _ اینجا که هیچی نیست. کایان آروم گفت: _ یادت رفته دلارام چی گفت؟ فقط با حضور تو نشون داده میشه... مهرگاه منتظر توئه! یه لحظه همهچی ساکت شد. باد آرومی زد و انگار یه چیزی تو هوا لرزید. حس کردم زمین زیر پام یه لحظه ضرب گرفت، خیلی کم، ولی واقعی. نفس عمیقی کشیدم و یه قدم جلو گذاشتم. همون لحظه، یه موج نرم از نور نقرهای از زیر پام شروع کرد پخش شدن. زمین مثل بخار شروع کرد به تغییر. جلوی چشمام، تو همون جایی که قبلش هیچی نبود، یه سازهی سنگی و قدیمی کمکم شکل گرفت… ستونها، دیوارا، یه دروازهی نیمهباز با طرحهایی که برقی ضعیف داشتن. دهنم نیمهباز مونده بود. آراد با چشمای گرد شده گفت: _ این… خودش داره نشونمون میده! کایان لبخند خیلی آرومی زد. _ آره. ساهرا اومده؛ حالا مهرگاه بیدار میشه! از دروازه رد شدیم. سکوتش عمیقتر از بیرون بود. مهرگاه از داخل انگار یه دنیای دیگه بود؛ دیوارای بلند با خطوطی که انگار میدرخشیدن ولی نه اونقدری که نور بدن! قدمهامون روی سنگفرش قدیمی صدا میداد. آراد دور و برشو نگاه میکرد، کایان با دقت رد طرحها رو دنبال میکرد، منم فقط داشتم سعی میکردم نفسمو یکنواخت نگه دارم، چون قلبم تندتر از همیشه میزد. یه تالار بزرگ تو عمق ساختمون بود. درش باز بود، ولی تاریک. همونطور که نزدیک میشدیم، یه بوی نم و خاک خنک پیچید توی فضا. رفتم جلوتر، دستمو کشیدم روی دیوار. سرد بود. ولی یه لحظه زیر انگشتم یه چیزی لرزید. ایستادم. _ وایسا... اینجا یه چیزی هست. کایان اومد کنارم، آراد پشت سرمون. دیوار انگار یه بخش مخفی داشت. یه طرح دایرهای که وسطش یه شیار باریک بود… درست اندازهی انگشت. نگاهشون کردم. _ باید امتحانش کنم؟ آراد فقط یه تای ابروش رفت بالا. یعنی: "تو که تا اینجا اومدی، دیگه چرا نه؟" نفس عمیقی کشیدم و انگشتمو گذاشتم توی شیار. لحظهای بعد، کل دیوار مثل موج لرزید… و بخشی از اون بهآرومی عقب رفت. یه فضای کوچیک مثل اتاق، با یه سنگنوشتهی خاکگرفته وسطش که نور از سقف ترکخورده میتابید روش! کایان زمزمه کرد: _ اولین سرنخ! @melodi ویرایش شده در ژوئن 4 توسط siera 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 5 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 5 پارت شانزدهم_ وقتی که خودم شدم! سنگنوشته رو با کف دستم پاک کردم. گرد و خاکش پخش شد تو هوا و نوشتهها آرومآروم معلوم شدن. یه خط، خیلی ساده ولی عجیب: "راه اینجاست، اما نه برای چشمها… با دلت پیداش کن." چند لحظه فقط نگاش کردیم. آراد گفت: _ خب؛ یعنی چی دقیقا؟! کایان خیلی آروم جواب داد: _ یعنی نزدیک شدن به چیزی که با چشم نمیبینیم! یه لحظه حس کردم انگار یه چیزی ته قلبم کشیده میشه. یه کشش آروم، مثل وقتی یه آهنگ قدیمی میشنوی که نمیدونی از کجاست، ولی دلتو میلرزونه. نشستم رو بهروی سنگنوشته. چشمامو بستم. یه نفس عمیق… بعد یه سکوت کامل. توی ذهنم، یه تصویر روشن شد. یه نقطهی نور… اول خیلی کوچیک، ولی بعدش شروع کرد بزرگ شدن. انگار راهی از توی خودم باز میشد… یه راهی که به عمق مهرگاه میرسید. یه لحظه چشمامو باز کردم و زمزمه کردم: _ این فقط یه نوشته نبود؛ یه دره؛ یه جور راه پنهان! هیچی نگفتن. نفسهاشون هم حتی انگار سبکتر شده بود. نور کمرنگی که از سقف نیمهریخته میتابید، درست افتاده بود روی اون نوشته. قدمهام رو آرومتر برداشتم. با هر قدمی که نزدیکتر میشدم، انگار فضا سنگینتر میشد. نه از جنس ترس... از جنس خاطره. دستم رو که دراز کردم، نوشتهها یه لحظه مثل نفس کشیدن روشن شدن. نه پرنور، نه جادویی مثل قصهها. فقط... واقعی. زنده. کایان با صدای خیلی آروم گفت: _ مهرگاه داره باهات حرف میزنه! انگار اون لحظه، تالار نفس کشید. از دیوار روبهرویی، درست پشت سنگنوشته، یه بخش از دیوار که انگار سالها با بقیهی فضا یکی شده بود، آروم شروع کرد به کنار رفتن. نه با صدا، نه با نور، فقط محو شد؛ مثل اینکه هیچوقت اونجا نبوده. آراد با تعجب گفت: _ یه راه مخفی! پشت دیوار، یه پلهی باریک سنگی معلوم شد. تاریک؛ پیچخورده؛ بدون هیچ نشونهای از اینکه به کجا میره! برگشتم سمتشون؛ کایان نگاهم کرد؛ چیزی نگفت، فقط همونطور نگاهم کرد. آراد گفت: _ برو؛ ما هم پشتتیم! سرم رو تکون دادم. چیزی نگفتم. یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. هوا اون تو یه جور عجیبی بود! یه بوی خاصی هم داشت؛ شبیه خاکِ خیس یا کتاب قدیمی؛ نمیدونم دقیقاً چی بود ولی حس بدی نمیداد. کایان آروم گفت: _ اینجا؛ با جاهایی که تا حالا دیدیم فرق داره. آراد جلوتر رفت و با نوک انگشتش دیوار رو لمس کرد. _ انگار داره نگاهمون میکنه. یه چیزی ته دلم تکون خورد. نه از ترس... یه جور حس آماده بودن. مثل وقتی که میدونی قراره یه چیز مهم رو بفهمی. راهرو کمکم بازتر شد و رسیدیم به یه سالن گرد. سقفش بلند بود و تاریکی تا اون بالا ادامه داشت. وسط سالن، یه ستون کوتاه دایره ای بود؛ از جنس سنگ؛ روش همون نماد بود! رفتم جلو؛ دستمو آوردم بالا، ولی قبل از اینکه لمسش کنم، یه موج ریز از ستون پخش شد. انگار هوا لرزید. کایان؛ اومد کنارم. _ اینجا خیلی خاصه! آراد زیر لب گفت: _ ساهرا؛ منتظر تو بوده! سرمو به آرومی تکون دادم. یه صدا، مثل صدای فکر خودم، تو ذهنم پیچید: "کلید، درون توئه" دستم که نزدیک ستون شد، نماد شروع کرد به کمکم نور دادن. نه پر نور، فقط یه نور ملایم طلایی. یه لحظه چشمام تار شد. انگار یه چیزی داره باهام ارتباط میگیره. و یه جمله: "اگر گذشته رو بشناسی، راه آینده رو پیدا میکنی." یکدفعه صدای تق بلندی اومد. از پایین ستون، یه بخش کوچیک باز شد. نه مثل در. بیشتر شبیه کشویی که از دل سنگ بیرون بیاد. تو دلش یه جعبه چوبی بود. کوچیک و قهوهای. با یه قفل ظریف طلایی. آراد آروم گفت: _ باید بازش کنی. نگاش کردم. _ ولی قفله. کایان به ستون نگاه کرد. _ شاید... قفلش هم مثل راه، فقط با حضور تو باز شه. یهجور عجیبی آروم بودم. دستم رو بردم جلو، گذاشتم روی قفل. یه صدای "تیک" اومد و قفل خودش باز شد. در جعبه رو باز کردم... و یه شیء کوچیک اون تو بود. گرد، مثل سکه؛ ولی ازش یه نور نقرهای میزد بیرون. برداشتمش؛ و تو همون لحظه،صدای ساورا تو ذهنم پیچید. واضح، آروم، ولی محکم: "مهرگاه تو رو شناخت. حالا نوبت توئه که خودت رو بشناسی!" یه لحظه همهچی آروم شد؛ دستم هنوز دور سکه بود که یه نور نرم ازش بلند شد و پخش شد توی فضا. نور پیچید به ستون وسط سالن، بعد به دیوارا، بعد... مثل اینکه داشت چیزی بیدار میشد. کایان و آراد کنارم بودن، ولی هیچکدوم چیزی نمیگفتن. فقط نگاه میکردن. نور برگشت و پیچید دور خودم. انگار داشت دنبال چیزی میگشت. یه لحظه حس کردم یه چیزی توی قلبم قلقلکم داد؛ بعد؛ دیدم! یه تصویر؛ یه زن؛ موهاش نقرهای، نگاهش درست مثل نگاه خودم؛ یه مکان، یه دختر کوچیک، که داشت میدوید بین درختا؛ یه شب، یه نوری که از بین آسمون شکافت و فرو ریخت... به یه نوزاد. یه حس سنگین اومد سراغم. ولی نمیترسوندم. صدای ساورا دوباره اومد، اینبار مستقیم توی سرم: _ تو از نسل نگهبانها نیستی، تو خودِ نگهبانی. تو آخرین وارث منی. نه برای ادامه دادن... برای بیدار کردن چیزی که مدتها خواب بوده. چیزی توی سینهم فشرده شد. یه لحظه چشمام بستم. وقتی بازشون کردم، همهچی واضحتر بود. حتی تاریکیِ اطراف، حتی سکوت اون فضا. برگشتم سمت کایان و آراد. نگاشون کردم. _ من فهمیدم؛ کیام! لبخند خیلی کوچیکی زدم. _ من فقط یه واسطه نیستم؛ من خودِ مهرم؛ اون نقطهای که قراره همهچی رو دوباره متعادل کنه. ساورا... منم! نور دورم کمکم آروم گرفت، ولی حس قدرتش هنوز بود؛ قدرت زیادی که درونم حس میکردم؛ از حالا به بعد، باید بیدار میموندم. برای خودم؛ برای همه! _________ از دید کایان از وقتی اون ستون واکنش نشون داد و سکه بیرون اومد، دیگه حرفی نزدم. حسی که اون لحظه بهم دست داد... هنوز تو تنم بود. یه چیزی مثل لرزش، نه از ترس... یه جور فهمیدن. ولی حالا که معمای ساهرا حل شد؛ باید با آراد حرف میزدم. کنار ماشین ایستاده بود. نگاهم کرد، مثل همیشه با اون چهرهی آروم و صبورش. رفتم سمتش. _ باید حرف بزنیم! آراد لبخند نزد، جدی نگاهم کرد. _ حتما! _ اون پرونده؛ تو سازمانتون؛ منو زیر نظر داشتین، نه؟ چند ثانیه نگام کرد _ ما دنبال چیزایی بودیم که به خطوط نقرهای و وارثا ربط داشته باشه. تو یه نشونهی پررنگ بودی! ساکت موندم. آراد ادامه داد: _ منم تازهکار بودم اون موقع. ولی تو فرق داشتی با بقیه پروندهها. نمیدونم چرا... یه چیزی تو گذشتهات بود که حس کردم باید دقیقتر نگاه کنم. _ و ساهرا؟ _ هیچکس نمیدونست اون کیه. حتی خودت هم نمیدونستی. ولی وقتی اسم مادربزرگش تو یکی از اسناد قدیمی اومد، فهمیدم که بیربط نیست. یهجورایی ته دلم... میدونستم اون یکی از اوناست. ولی نمیخواستم قبول کنم. شاید چون دلم نمیخواست دوباره کسی مثل تو، وارد این بازی بشه. آه کشیدم. _ تو دقیقا کی هستی آراد؟ آراد لبشو کمی جمع کرد. _ یه مأمور تحقیق تو بخشی که فقط چند نفر ازش خبر دارن. ما کارمون بررسی پروندههاییه که به چیزای غیرعادی مربوطه. چیزایی که هیچکس باورش نمیشه، اما واقعیه. تو یه زمانی پروندهی من بودی، کایان. ولی حالا... همتیممی! برای چند لحظه فقط سکوت بود. بعد خودم گفتم: _ پس؛ از اول ما رو زیر نظر داشتی؟ _ آره؛ اولش شک داشتم! تا وقتی که بریم به آستان ساورا! اونجا وقتی نیمه تاریک تو رو دیدم فهمیدم تو هم قربانی این داستانی! نگاش کردم؛ دیگه اون آدم مرموز و ساکت همیشگی نبود برام؛ انگار یهدفعه همه چی روشن شد... اونم مثل ما تو این داستان گیر کرده بود. از اول کنارمون بوده، فقط بدون اینکه نشون بده. ____________ ادامه از دید ساهرا از مهرگاه اومدیم بیرون؛ چند قدم که دور شدیم؛ مهرگاه آروم محو شد؛ دوباره یه زمین خالی بود. همونجایی که اولش هیچی نبود؛ الان ولی واسه من، پر از معنی شده بود؛ کایان و آراد کنارم بودن. کسی چیزی نمیگفت. انگار هممون میدونستیم، یه چیزی تموم شد. یه چیزی که خیلی وقت بود شروع شده بود، بیاینکه بفهمم. نشستم روی خاک خشک زمین، دستامو گذاشتم پشت سرم و به آسمون نگاه کردم. یه کم ابری بود. یه کم گرم. همونجوری که روزای تغییر همیشهن. صدای آراد اومد: _ حسش چطوره؟ لبخند زدم، بدون اینکه نگاش کنم. _ شبیه اینکه یه مدت زیادی خوابت ببره، بعد بیدار شی و یادت بیاد همهچی از اول تو مغزت بوده، فقط حواست نبوده. کایان گفت: _ پس... حالا چی؟ یه سنگ کوچیک از رو زمین برداشتم، پرتش کردم اونور: _ حالا؟ حالا باید تعادل رو برگردونم... همونی که اونهمه حرفش بود. ولی اینبار با چشم باز. آراد یه نفس عمیق کشید. اونم نشست کنارم! _ پس وقتشه برگردیم. یه عالمه کار داریم. سکوت افتاد بینمون، ولی سنگین نبود. راحت بود. شبیه اون لحظهای که آدم حس میکنه هرچقدر هم سخت باشه، میتونه ادامه بده. بلند شدم، خاک لباسمو تکوندم. _ خب بچهها... بزن بریم. قراره یه دنیا رو نجات بدیم، نه؟ و با لبخند کوچیکی راه افتادم. برای اولین بار... نه بهخاطر ترس، نه بهخاطر سردرگمی... فقط چون خودمو شناخته بودم. ________ توی ماشین نشسته بودیم؛ سرمو تکیه داده بودم به شیشه؛ صدای کایان سکوت و شکست: _ هنوزم سخته باور کردنش؛ که مهرگاه انتخابت کرد. که... اینهمه چیز به تو وصله! لبخند کوچیکی زدم: _ آره، سخته! آراد از آینه نگاهی بهم انداخت. یه لبخند ریز زد، همونجوری که همیشه تهاش یه چیز نگفته داره: _ الان، باید بفهمیم اولین کاری که باید بکنی چیه! چشمهامو بستم. تصویر، آستان بیهوا پرید تو ذهنم؛ یه صدای آروم تو ذهنم گفت: «وقتشه بری اونجا... همونجایی که همهچی شروع شد؛ آستان ساورا!» چشم باز کردم. گفتم: _ باید برگردیم آستان! کایان یکم گردنشو چرخوند و گفت: _ چطور فهمیدی؟ _ فقط حسش کردم! کایان سر تکون داد و فرمون رو چرخوند و ماشین، توی جادهی باریک، آروم جلو رفت. شاید آخر دنیا نبود، ولی شروعِ یه چیز تازه حتماً بود. @melodi 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 6 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 6 پارت هفدهم__بازگشت به آستان ساورا ____________ خیلی زود رسیدیم به آستان؛ روبروی ورودی ایستادیم؛ هممون فقط یه لحظه بهم نگاه کردیم، بعد همزمان راه افتادیم سمت ورودی آستان! کایان رفت جلو؛ من پشت سرش رفتم. یه لحظه حس کردم پاهام سنگین شده، ولی زود رد شد. آراد هم اومد، بیصدا! نور، از ترک باریک توی دیوار سنگی، میاومد تو. صدا میپیچید توی دیوارا. صدای پاهامون، صدای سکوت. همین که از راهروی باریک رد شدیم، یه چیزی توی فضا عوض شد. نه که واضح باشه، ولی حس کردم. کایان ایستاد. چیزی نگفت، فقط نفسش آروم شد. یه لحظه سکوت بود، بعد من گفتم: ـ «تو حسش میکنی... نه؟» آروم گفت: ـ «داره بیدار میشه.» همون موقع... فضا یهجوری لرزید. نه واقعی، ولی مثل وقتایی که دلت خالی میشه. یه صدای خیلی آروم، از یه گوشه پیچید. نه زمزمه، نه ناله. فقط یه صدا. انگار تاریکیِ کیان داشت خودشو نشون میداد. من نگاهم رفت سمت کایان و درست همون موقع یه سایه؛ خیلی آروم؛ مثل دود؛ شروع کرد شکل گرفتن! کایان همونجا ایستاده بود، بیحرکت! من یه قدم نزدیکتر شدم. آراد گفت: ـ خودشه! کیان بدون اینکه برگرده، گفت: ـ میدونم! صدا دوباره پیچید؛ این بار واضحتر؛ یه زمزمهی آشنا؛ولی نه از بیرون؛ از توی ذهنمون! «تو برگشتی… دوباره…» من سرم رو برگردوندم سمت کایان، ولی اون تغییری نکرده بود. فقط چشماش یهجوری شدن. نه ترس، نه خشم. یه چیزی بینشون. یه چیزی که انگار... از قبل میشناختش. گفتم: ـ باهاش حرف میزنی؟ آروم گفت: ـ داره حرف میزنه... ولی نه با من! سایه حالا جلوتر اومده بود. بهزور دیده میشد، ولی حسش... سنگین بود. نه ترسناک. نه تهدیدآمیز. فقط… یه جور حضور، که نمیذاشت نفس راحت بکشی. کایان گفت: ـ تو هنوز اینجایی... تموم نشدی، آره؟ سایه بیصدا حرکت کرد. درست روبروش. و صدا دوباره اومد، همونجوری که فقط تو ذهنم پیچید: «تو هم تموم نشدی… هنوز نه.» همینکه صدا گفت «تو هم تموم نشدی…»، یه موج خفیف از بین دیوارا رد شد. یه جور کشش. انگار آستان، خودش نفس کشید. کایان یه قدم جلو رفت. من ناخودآگاه خواستم نگهش دارم، ولی قبل اینکه دستمو بلند کنم، وایساد. گفت: ـ «بیا... نشون بده چی میخوای.» سایه انگار منتظر بود! یه حرکت کوچیک کافی بود. یه تکون نرم، که از دل تاریکی اومد و رفت سمت کایان. من کشیدم عقب. آراد دستمو گرفت، آروم، بدون نگاه. یه چیزی بینشون بود، یه نیروی قدیمی که ما ازش فقط یه موج حس میکردیم. کایان یه لحظه چشماشو بست. و وقتی باز کرد… اون نگاهش فرق کرده بود. عمیقتر، سنگینتر. ولی هنوز خودش بود. سایه حالا کاملاً جلوش بود. نه با شکل واضح، فقط با حضور. مثل یه بخار سیاه که توی هوا پیچوتاب میخورد. یهدفعه، کایان دستشو بالا آورد. نه برای حمله، نه برای دفاع. انگار داشت دعوتش میکرد. دعوتش به... یکی شدن؟ آراد آروم گفت: ـ میخواد اونو بپذیره… ولی نه به عنوان یه دشمن! من گفتم: ـ یعنی چی؟ ـ یعنی... قراره خودش رو، با خودش روبرو کنه. نور اون لحظه یهذره بیشتر شد. نه خیلی، فقط اندازهی یه نفس. و همون موقع... سایه از جا کنده شد. یه هجوم ناگهانی، درست به سمت کایان! جیغ نزدم؛ فقط ایستادم؛ کایان تکون نخورد؛ حتی پلک نزد؛ سایه خورد بهش، پیچید دورش و توی یه لحظه، انگار همهچی محو شد! من چشمامو بستم. یه ثانیه، یا شاید کمتر؛ وقتی باز کردم؛ کایان وسط اتاق وایساده بود، سایه دیگه دیده نمیشد؛ یههو نفس کایان گرفت؛ بدنش لرزید، نه از سرما، نه از ترس؛ از یه جور درد... یه چیزی که از درونش داشت میجوشید؛ درست همون لحظه، صداش بلند شد؛ یه فریاد، عمیق، از تهِ وجود. صداش آستان رو لرزوند. پرتوهای نور یکییکی شعلهور شدن! کایان دو زانو افتاد زمین، دستش روی سینهش بود. انگار یه چیزی داشت از توی استخوناش میکَند بیرون. از پشتش، موجهای تاریکی مثل دود، ولی سنگینتر، میزد بیرون. من یه قدم رفتم جلو، ـ کایان! نه! جلوشو بگیر! ولی دیر بود. یه انفجار موج تاریکی از بدنش آزاد شد. یه هالهی گرد، شبیه طوفان؛ پرتاب شدم عقب، خوردم به دیوار، نفس تو گلوم خشک شد؛ آراد هم همزمان پرت شد. افتاد روی یه ستون نیمهفرسوده. دستم میسوخت. کف دستم یه زخم کمعمق افتاده بود؛ ولی انگار خون نمیاومد. فقط میسوخت. مثل اینکه خود تاریکی، ردش رو انداخته باشه. کایان بلند شد. اما دیگه صاف نمیایستاد. شونههاش سنگین بود. یه نگاه به من انداخت. فقط یک لحظه! ولی اون یه لحظه؛ ترسناکترین نگاه عمرم بود. نه چون منو نمیشناخت، چون انگار خودش رو هم نمیشناخت. یه صدای خشدار، از بین دندوناش در اومد: ـ نمیتونم نگهش دارم… داره ازم رد میشه! آراد خودش رو کشید سمت من، با بازوی زخمی. زیر لب گفت: ـ باید بکشیمش بیرون... قبل اینکه اون؛ کنترل رو کامل بگیره! و آستان... آستان حالا داشت فرو میریخت. نه با سنگ، با صداها. صداهایی که انگار از دل قرنها میان. ناله، فریاد، زمزمه. همهچی داشت تاریکتر میشد. من سعی کردم بلند شم، ولی زانوهام سست بودن. فقط تونستم نگاه کنم. به کایان... که وسط طوفان، داشت کمکم تبدیل میشد به چیزی که ما دیگه نمیفهمیدیمش! کایان یه قدم دیگه برداشت... یا بهتر بگم، تاریکی کشیدش. پاهاش روی زمین نمیاومدن، بلکه کشیده میشدن. ردی از خاکسترِ سیاه پشت سرش جا میموند، بوی سوختن، توی هوا بود. آراد بهزور بلند شد، بازوش از چندجا کبود و پاره شده بود. ولی بازم ایستاد. رفت جلو! من گفتم: ـ آراد نه! نزدیک نرو! ـ «نمیخوام ازش دور باشم.» تاریکی لرزید. نه از ترس… از خشم؟ از زنده بودن؟ یه پالس تیز از انرژی از سمت کایان شلیک شد. یه ضربهی بیصدا... آراد با تمام قدرتش وایساد. ولی یه زانوش خم شد. از لای دندوناش غرید: ـ کایان... صدای منو بشنو! تو هنوز تویی! کایان یه لحظه خشکش زد. دستش—اون دستی که تاریکی ازش میزد بیرون—شروع کرد به لرزیدن. و با لرزشش، انگار اتاق تکون خورد. من دویدم جلو، بدون فکر، فقط با دل. دستم رفت بالا، سمت صورتش. ـ اگه هنوز خودتی؛ نشون بده. بجنگ! یه لحظه، چشمهاش… فقط یه لحظه، اون رنگ قدیمی برگشت. خاکستری عمیق. زخمی. ولی آشنا. کایان بهزور عقب رفت، دستهاشو دو طرف سرش گرفت. ـ نمیذاره... نمیذاره بیرون برم! آراد گفت: ـ پس بذار ما بکشیمت بیرون! نمیتونستم نگاه کنم و کاری نکنم؛ چشمام و بستم و تلاش کردم قدرت درونم و بیارم روی سطح؛ همون لحظه، یه دایرهی نوری اطرافمون شکل گرفت. از زیر پامون، توی زمین. نه نور گرم؛ نور سرد؛ مثل آتیشِ سفید. ـ من نمیذارم تموم شی! کایان فریاد زد. نه از درد... از مقاومت! و اون انرژی سیاه؛ توی یه لحظهی کوتاه؛ مثل شعلهای که آخرین تقلاشو میکنه… جهید؛ برخورد کردو دوباره یه انفجار! من پرت شدم! آراد کوبیده شد به دیوار! و وسط اون نور و دود و خاکستر… کایان... دیگه سر پا نبود. وسط اتاق افتاده بود، بیحرکت. نفسم رفت! بلند شدم. زانوهام لرزون، قلبم یخزده! ـ کایان...؟! خدای من! نفس نمیکشید! آراد اومد. خم شد. دستشو گذاشت رو شونهش. چند ثانیه هیچچی نگفتیم. و بعد... خیلی کمرنگ، نفسش برگشت؛ نفس کشید؛ آروم... ولی صداش مثل کشیده شدن میخ روی سنگ بود. نه اون نفسِ معمولی. یه جور برگشتن... انگار چیزی تازه توی وجودش بیدار شده. آراد گفت: ـ کایان؛ میشنوی؟! هیچی. دوباره گفت: ـ اگه هنوز خودتی... یه کاری بکن! اون موقع بود که کایان، بیهشدار، نشست؛ با یه حرکت؛چشماش باز بودن؛ خاکستری… با خطهایی از سیاهیِ جوهرگونه، که توی عنبیه میرقصیدن. لبهاش آروم باز شد. یه صدای دولایه، یکی مال خودش، یکی... یه چیز دیگه: ـ اون خیلی ضعیفه! من عقب رفتم، مستقیم پشت آراد وایسادم. کایان سرشو خم کرد. یه لبخند کشیده، خیلی آروم، خیلی... نگرانکننده. ـ خیلی وقته که منتظر بودم! آراد دوباره گفت: ـ کایان! خواهش میکنم! میدونم هنوز اونجایی! کایان، خندید. ـ دیر رسیدین… خیلی دیر. ولی هنوز میتونین فرار کنین! یهدفعه همهچی تاریکتر شد؛ نه از سقف یا نور؛ از دل فضا؛ آستان یه صدای عمیق از خودش درآورد. یه لرزش سنگین، زیر پاهامون. من حس کردم دیگه نمیتونم نفس بکشم. انگار هوا داشت سنگ میشد. کایان، با همون لبخند، بلند شد؛ تمام قامتش… بلندتر به نظر میرسید. مثل اینکه اون تاریکی، فقط توی چشمهاش نبود. کایان دستشو بالا آورد. هیچچی لمس نکرد. ولی آراد عقب پرت شد. محکم. بهقدری که دیوار پشت سرش شکست. چشم بستم… دستم رفت روی گردنبندم! ـ تو خودتی... تو باید برگردی... من نمیذارم اینطوری بمونی! کایان لرزید. فقط یه ثانیه. اون صدا، اون صدای دوم، مثل اینکه جا باز کرد… و صدای خود کایان، خسته، بریده، اومد بیرون: ـ برو… قبل از اینکه دیگه نشه نگهش داشت! گفتم: ـ نه! یا همهمون، یا هیچکدوم! نور گردنبندم بیشتر شد. برای اولین بار... نور، از سمت من بود. و آستان... شروع کرد واکنش نشون دادن. زمین زیر پام ترک برداشت. نور کشیده شد به سمت کایان. یه جور تقابل. نور، در برابر تاریکی. من، در برابر اون چیزی که میخواست کایانو تموم کنه. و هنوز… هیچچی معلوم نبود که کی قراره برنده بشه. نور از گردنبندم پیچید دور انگشتهام. گرم بود، ولی نه مثل آتیش... یه جور گرمای زنده. انگار یکی نفس میکشید توی نور. کایان یه قدم دیگه اومد جلو؛ قدم که نه، یه کشیده شدن آروم... مثل سایهای که راه میره. چشماش توی نور برق زدن. من داد زدم: ـ «برگرد کایان! تو میتونی! اگه بخوای، میتونی! یه لحظه... فقط یه لحظه، لرزید. دستش افتاد کنار بدنش؛ نور بیشتر پیچید دورم. داشت راهشو پیدا میکرد، داشت بهش میرسید... اما همون موقع، تاریکی خیز برداشت؛ نه با صدا، نه با شکل؛ با یه فشار سنگین که اومد سمت من. نفسم بند اومد. گردنم سوخت. گردنبندم داغ شد. ولی از هم نپاشید. یه نیروی تلخ، مثل صدای جیغ زیر گوشم چرخید. آراد هنوز بیهوش کنار دیوار افتاده بود. من تنها بودم. با تاریکی... و کایان! کایان یهدفعه مشت زد تو سینه خودش. محکم. طوری که صداش پیچید تو فضا. ـ خفه شو! من بهت اجازه ندادم! تاریکی یه لحظه کنار کشید. من افتادم رو زمین، دستهام روی زمین لرزید. کایان ناله کرد. زانوهاش خم شد. انگار یه چیزی داشت از درون تکهتکهش میکرد. صداش دو تکه شده بود. نصفش خودش، نصفش...تاریکی! ـ میخوای منو کامل کنی… ولی من ناقص میمونم! میفهمی؟ ناقص… تا تهش! از توی سینهش، یه نور خفه پخش شد. نه مثل مال من. یه چیز خاکستری، دردناک... مثل زخم. من خودمو کشیدم جلو، با دستهام، زانوخیز... باید میرسیدم. باید نگهش میداشتم. اگه کامل تاریکی رو میپذیرفت، دیگه کایانی نبود که برگرده... صدام شکست: ـ تو اونی هستی که ما رو آوردی اینجا... پس برگرد! چشمهاش افتاد روی من. یه قطره اشک، از گوشه چشمش چکید. کایان گفت: ـ اگه بمونی؛ میسوزی! من گفتم: ـ بذار بسوزم! یهدفعه نور من و تاریکی اون با هم برخورد کردن. یه انفجار بیصدا. دیوارههای آستان لرزیدن. نور پخش شد، تاریکی پیچید... و ما،هر سهتا، وسط این طوفان گیر افتادیم و اونجا بود که یه صدا اومد. آروم، ولی نه زمینی. نه از من بود، نه از کایان... بلکه از دل خود آستان. "اونی که سایه رو بیدار کرد، باید بهاشو بده!" و همون موقع... کف زمین، زیر پای کایان، شروع کرد ترک خوردن. نه فقط زمین، زمان هم داشت میشکست. @melodi 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 7 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 7 پارت هجدهم__آستان تاریکی _______ زمین شکست. نه آروم، نه هشداردهنده؛یهجوری شکافت که انگار یه چیز کهن، یه موجودِ در زنجیر، داشت زبونه میکشید بیرون. کایان فریاد زد. نه مثل یه آدم. یه صدای پارهپاره، ترکخورده؛ دستهاشو برد بالا، ولی کنترل نداشت. نیرویی از درونش میجوشید، وحشی، بیرحم… و از چشماش، رگههایی از نور سرخ پخش شد. آراد با یه ناله به خودش اومد، هنوز گیج، هنوز پر از خون، ولی با اونکه هیچ قدرتی نداشت، سینهاش رو سپر کرد و مستقیم رفت سمت کایان. ـ کایان! … نذار خودتو ازت بگیرن! کایان اما نشنید. نه انگار نخواست…انگار نمیتونست! یه موج سرخ از بدنش بیرون زد؛ منو پرت کرد عقب، کوبوندم به دیوار؛ نفس تو سینم شکست، چشمام سیاهی رفت. آراد هم خورد زمین؛ یه لحظه خواست بلند شه… ولی زانوهاش خم شد؛ دستشو برد بالا، نه برای حمله… برای رسیدن… برای کمک… اما تاریکی دور کایان نمیذاشت نزدیک بشه. من داد زدم: ـ کایان! تو اون نیستی… اون یه تکهس، یه خراش، نه تمام تو! اما دیر شده بود. یه ریشهی سیاه از شکاف بیرون زد، تپنده، سمی، پر از زندگیِ آلوده. پیچید دور پای من و آراد؛ اونم فریاد زد؛ نه از درد، از خشم. ـ من که چیزی ندارم… اما اگه قراره بین تو و اون چیزی که داره میبلعت، یه نفر وایسه... اون منم! من چشمامو بستم؛ گردنبندم سوخت؛ نور ازش پاشید بیرون، ریشههایی که دور پام بودن سوختن؛ دستمو بلند کردم. ـ الان وقتشه… یا نجاتمون بده، یا منو بگیر بهجاش! یه نور سفید، سرد، از زمین ترکخورده پاشید بالا و همهچی یخ زد...درست لحظه ای که فکر کردم همه چی آروم شد؛ یه ترک کوچیک توی اون سکون افتاد! صدایی مثل شکستن شیشه؛ نور سفید شکست، تکهتکه شد و ریخت پایین و همزمان، سایهای از دل شکاف بیرون زد؛وحشیتر از قبل؛ مثل موجی که تو خودش همهچی رو میبلعه؛ کایان، حالا دیگه نبود. یعنی اون کایانِ ما نبود. بدنش همون بود؛ولی نگاهش نه؛ حرکتش نه؛ حتی ایستادنش، یه جور حضور تهدیدآمیز داشت! نه اینکه فریاد بزنه، نه! سکوتش وحشتناکتر بود. چشماش برق نمیزد و اون حلقهی سیاه دور پاش، حالا تا زانوش بالا اومده بود. مثل یه زنجیر زنده. من هنوز نیمخیز بودم، گردنم تیر میکشید، ولی چشم ازش برنداشتم. زیر لب گفتم: ـ کایان... هنوز میشنوی منو؟ آراد، بهزور، از زمین بلند شد. خون از کنار لبش میاومد، ولی بازم رفت جلو. ـ این تویی که باید انتخاب کنی. تو، نه اون! کایان، هیچچیزی نگفت. فقط سرشو یهذره کج کرد... و بعد، یه موج تاریکی ازش جدا شد. یهچیز خالص، خطرناک، مثل یه نیروی بینام؛ اون موج سمت ما اومد؛ من جیغ نزدم، فقط خواستم بلند شم... ولی قبل اینکه حرکتی کنم، یه دیوار نامرئی کوبیدم عقب؛ آراد اما فرار نکرد؛ حتی وقتی اون موج رسید بهش؛ بازم ایستاد! و همون موقع، یه صدا پیچید توی فضا. نه صدای کایان. نه صدای ما. یه صدای خیلی قدیمیتر... شاید خودِ آستان. ـ اگر بخوای نگهش داری… باید بسوزی! کایان یه لحظه لرزید. نه از ترس. از یادآوری. یهچیز تو وجودش داشت میجنگید. دستاش مشت شد، نفسش بریدهبریده. زانو زد. اون نیروی سیاه هنوز دورش میچرخید... ولی دیگه بیهدف نبود؛ داشت فرم میگرفت؛ یه فرم آشنا؛ نه مثل یه هیولا...مثل خودِ کایان! یه نسخهی تاریکتر. یه انعکاس! و اینجا... اینجا تازه بازی شروع شده بود! نسخهی تاریک، ایستاده بود روبروش. نه شبح، نه خیال. یه جسم. یه حضور. با همون چشمها، همون صورت... ولی لبخندش؟ اون لبخند سرد، انگار با درد ساخته شده بود. کایان نگاهش کرد. نفس نمیکشید، ولی انگار داشت خفه میشد. انگار قلبش با هر ضربه، یه تیکه از نورِ باقیموندهشو بیرون میریخت. اون نسخهی تاریک قدم جلو گذاشت. قدمهاش صدا نداشت، ولی زمین زیرش ترک میخورد. بهش گفت: ـ «تو فقط یه نیمه بودی... من تمومم.» کایان خواست حرف بزنه... ولی صداش قطع شد. دهنش باز بود، اما تاریکی از گلوش بالا میاومد. من داشتم دیوونه میشدم. دستم به آراد نمیرسید، نمیتونستم کاری کنم. آراد روی زانوهاش افتاده بود. چشماش باز بود، ولی انگار جایی دور، خیلی دورو نگاه میکرد. تاریکی، سرشو آورد جلو. خیلی نزدیک به کایان. گفت: ـ اگه میخوای برنده شی... باید منو بپذیری. نه قفل کنی، نه فراموش! و بعد ببینی… کی واقعا باقی میمونه! کایان، لرزید!یه لرزش واقعی، مثل شکستن چیزی توی استخونهاش و همون لحظه...نور، دوباره اومد. اما نه مثل قبل. نه از بیرون. از خودش. نه سفید، نه زرد. یه نور آبی مایل به سیاه. و صدای خودِ کایان: ـ پس بیا. تمومش کن! نسخهی تاریکش خندید. لبخندی که دندون نشون نمیداد، ولی درد داشت. و پرید سمتش... سایه، درست لحظهای که پرید سمت کایان، مثل یه موج دودی پیچید دور بدنش. نه اینکه بهش ضربه بزنه—داشت میرفت توی وجودش. من جیغ زدم: ـ کایان! ولی صدام انگار توی دیوارهای آستان دفن شد. کایان تقلا نکرد. نه اینکه نتونه… انگار نمیخواست! نور آبیتیرهای که ازش بیرون زده بود، کمکم داشت محو میشد؛ مثل یه شعلهی بیاکسیژن؛ زمین زیر پاش ترک برداشت؛ ترکها برق میزدن، مثل رگهای یه هیولا که داره از خواب بیدار میشه؛ یهدفعه کایان افتاد رو زانو. و اون موقع بود که همهچی... شروع شد! آراد، با یه نالهی خفه سعی کرد بلند شه. خون از گوشش راه افتاده بود، ولی حتی یه لحظه هم از کایان چشم برنداشت. من رفتم سمتش، خواستم نگهش دارم، ولی همون لحظه یه موج سیاه از سمت کایان پخش شد—یه موج واقعی. نه فقط باد، نه فقط انرژی؛ بلکه درد! تاریکی، داشت زنده میشد. یه فشار شدید توی قفسه سینهم پیچید. پرت شدم عقب، خوردم به دیوار. کایان… کایان هنوز زانو زده بود. دستاش میلرزیدن، دندوناشو به هم فشار داده بود. چشماش بسته بودن، اما از گوشههاش اشک نمیاومد... خون میاومد! نسخهی تاریکش حالا کامل توش بود. و داشت تقلا میکرد که کنترل رو بگیره. یه صدای بم و چندلایه، از دهن خود کایان پیچید: ـ دست بردار... این تن مال منه! ولی اون صدا… دیگه فقط کایان نبود! آراد بازم تلاش کرد بلند شه؛ خون از دستش چکه میکرد، ولی بازم زمزمه کرد: ـ ساهرا؛ اگه این بار؛ اون ببره؛ دیگه؛ کایان برنمیگرده! من خواستم جواب بدم، ولی صدام درنمیاومد. کایان حالا کامل بلند شده بود. ولی... صاف نمیایستاد. بدنش پیچ میخورد، انگار داشت با خودش میجنگید. و همون لحظه... چشماش باز شد. یه چشم آبی! یه چشم... سیاه! سیاهیای که ته نداشت. کایان ایستاده بود؛ نیمتنهش خمیده، انگار هر لحظه ممکنه تیکهتیکه بشه. یه لحظه دستش رو گرفت سمت سرش، انگار بخواد فریاد بزنه… ولی چیزی نگفت. یه موج عجیب دورش شکل گرفت. انگار هوا هم داشت ازش فاصله میگرفت. خطهای سیاه روی بازوش، روی گردنش، کمکم داشتن پخش میشدن؛ رگهای تاریکی! زنده؛ سمی؛ پر از خشم؛ و بعد... بووم! یه انفجار بیصدا، ولی وحشی. نه نور، نه صدا. فقط نیروی خالص. کل آستان لرزید. دیوارها ترک برداشتن، سقف یه لحظه مثل نفس کشیدن بالا و پایین شد. از هر طرف، سایهها ریختن سمت کایان. نه به شکل تهدید—به شکل فرمانبردار. مثل اینکه اون، حالا مرکز تاریکی شده بود. آراد که کنارم روی زمین افتاده بود، با صدای گرفته گفت: ـ اون... داره تبدیل میشه! من از روی زمین کشیدم خودمو بالا. استخونهام میسوختن، ولی بیتفاوت بودم. نگاهم به کایان بود—که حالا دیگه حتی راه رفتنش هم مثل همیشه نبود. یهو یه صدا از ته اتاق پیچید. یه صدای نرم؛ ولی عمیق! ـ بالاخره بیدار شدی... وارث واقعی! کایان سرشو بالا گرفت. و برای اولین بار... لبخند زد! نه اون لبخند سردی که قبلاً میزد. یه لبخند تاریک. پر از اطمینان. پر از خطر. نورها توی آستان شروع کردن به محو شدن. همهچی داشت خاموش میشد—نه چون شب بود. چون دیگه نوری نبود که بتونه دوام بیاره. من زمزمه کردم: ـ کایان... تو هنوز خودتی؟ و اون، بیهیچ تردیدی، آروم گفت: ـ نه… من؛ دیگه همون کایان قبلی؛ نیستم! سقف آستان شروع کرده بود به ریختن؛ گرد و خاک، مثل مهی سنگین، نشسته بود روی همهچی. آراد کف زمین بود؛ سعی داشت بلند شه ولی تنش میلرزید! کایان یه قدم اومد جلو. صداش... عوض شده بود. نه کامل، ولی شبیه کسی که دو تا صدا باهم از گلوش رد میشن. ـ شما نمیفهمین... این، انتخاب نبود. من همیشه این بودم، فقط… تا حالا کامل نبودم! من نفس کشیدم، تند و عمیق. قلبم داشت از توی قفسهی سینم میزد بیرون؛ همهی وجودم داد میزد فرار کن، ولی نمیتونستم. نه بهخاطر ترس... بهخاطر خودش! گفتم: ـ تو هنوز خودتی؛ حتی اگه صد تا تاریکی تو وجودته، بازم میتونی انتخاب کنی! اون خندید. نه مسخره، نه دیوونهوار. یه خندهی ساکت. خطرناک. ـ انتخاب؟ اینجا انتخابی نیست. فقط پذیرفتنه! دستش رو بلند کرد. یه موج تاریکی ازش پاشید بیرون—خم شد سمت من. همهچی تو یه لحظه کند شد. انگار زمان، نفسش رو حبس کرده بود. ولی درست قبل اینکه اون موج بهم بخوره... یه صدا. یه نجوای تیز توی ذهنم: ـ صدامو دنبال کن... راهی هست! من چرخیدم، بهدنبال صدا. اما چیزی نبود—فقط یه در قدیمی، اونطرف آستان. نیمی باز، نیمی تاریک! آراد ناله کرد: ـ ساهرا... اون درو— ببندش. نذار کامل باز شه! من دویدم، ولی اون موج...رسید! یه لحظه. فقط یه لحظه، آتیش کشیدم. نه از بیرون، از تو؛ مثل اینکه یه تاریکی عمیق، راهشو به قلبم پیدا کرده باشه. ولی قبل اینکه غرق شم، دستی گرفت منو—آراد. با دندونرویهمفشرده گفت: ـ باید نجاتش بدیم؛ قبل اینکه خودشو کامل از دست بده! نگاه کردم به کایان، که حالا شبیه خودش نبود. چشماش درخشان بودن—نه سفید، نه مشکی. خالی. پوستش رنگ باخته بود، و اون حلقهی سیاه زیر پاش حالا داشت بزرگ میشد، مثل دریچهای رو به هیچی. زمزمه کردم: ـ اگه نجاتش ندیم… همهچی تموم میشه! و آراد گفت: ـ پس فقط یه راه میمونه؛ بریم توی تاریکی! @melodi 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 7 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 7 پارت نوزدهم_____همه چیز یا هیچ چیز نگاهم و دوختم به کایان، که حالا هیچ شباهتی به خودش نداشت. چشماش خالی بود، مثل دو تا حفرهی بیانتها. پوستش، رنگپریده، ترکخورده، و اون حلقهی سیاه زیر پاش… داشت پهن میشد، انگار میخواست کل این اتاقو ببلعه؛ یهدفعه، کایان سرشو بلند کرد؛وحمله،شروع شد. کایان با یه سرعت غیرقابل تصور، پرید سمت آراد. یه مشت زد، پر قدرت. آراد جاخالی داد، ولی ضربه دوم خورد به پهلوش! من جیغ زدم: ـ آراد! و دویدم سمتش؛ ولی کایان چرخید سمت من، و با پنجههای سیاه که حالا مثل تیغ بودن، زد سمت صورتم. دستمو آوردم بالا. تیغه کشید رو ساعدم. پوستم پاره شد. سوزش وحشتناک، خون! پشت سرم سوخت! پاهام سست شد، ولی ایستادم. ـ تو کایانی! چیزی نیستی که تو رو ساخت! ولی اون دیگه گوش نمیداد. یا نمیتونست. با یه نعره بلند پرید روم. افتادیم زمین. نفسم بند اومد. چشماش نزدیک بودن. خیلی نزدیک. و اونجا بود که… دیدم. ته اون سیاهی لعنتی، یه ذره از خودش هنوز بود. یه نقطهی آشنا. و همون یه ذره، کافی بود. زیر لب گفتم: ـ کایان… منو یادت میاد؟ بدنش لرزید. اون بالا، دستش بالا رفت… ولی یه لحظه مکث کرد. آراد، با چهرهای خونآلود، از پشت دوید و کوبید با زانو به کمرش. کایان پرت شد عقب. من با نفسنفس بلند شدم. آراد با صدای گرفته گفت: ـ باید یه جوری از بیرون مهارش کنیم قبل از اینکه دیر بشه! کایان دوباره بلند شد. حالا پوستش ترکهای سیاه داشت. از شونههاش دود بلند میشد. یه غرش کرد. زمین ترک خورد. دستمو مشت کردم. دیگه وقت رحم نبود. دیگه وقت تردید نبود. با آراد چشم تو چشم شدیم. همزمان، با فریاد، پریدیم سمت کایان. کایان غرش کرد. زمین زیر پاش ترک برداشت، انگار تاریکی از عمقش جوش میزد. چشماش برق نمیزد… میسوزوندن. من و آراد، با هم پریدیم سمتش. اون با مشت، من با قدرت تازهام! دود از پوستش بلند شد. ولی صداش درنیومد. کوبید تو شکم آراد. آراد پرت شد اونور، خورد به دیوار. رفتم زیر دستش، یه ضربه با زانو زدم به پاش. تعادلش بهم خورد. قبل از اینکه بلند شه، با تمام قوا کوبیدم مشتم رو روی شقیقهش! تاریکی توی رگهاش موج زد. یه انفجار کوچیک. من پرت شدم عقب. نفسنفس میزدم. گوشهام سوت میکشیدن. آراد از روی زمین بلند شد، صورتش خونآلود. ـ دیگه فقط کایان نیست… یه چیزی دیگهست. انگار آستان بیدارش کرده! کایان خم شد، دستشو رو زمین کوبید. یه موج از تاریکی پخش شد، مثل صدای قلبی که از شدت درد، فریاد میزد. از بین موج تاریکی، کایان بیرون اومد. دستهاش حالا تیغه بودن. بدنش میلرزید، ولی نه از ضعف—از قدرت. ـ منو نمیفهمین...! صداش همزمان از دهن و تاریکی میاومد. ـ شما نمیفهمین چه چیزی تو این بدن زندونه! آراد بازم خواست حمله کنه. ـ مهم نیست… ما اجازه نمیدیم ازش برای نابودی استفاده کنی! ولی کایان… کایان خندید. یه خندهی شکسته، پر از درد! ـ نابودی؟ یه قدم اومد جلو. ـ این تازه شروعشه! با یه حرکت، مثل سایه پخش شد، و بعد پشت سر من ظاهر شد. تیغهش رفت بالا… اما همون موقع، من چرخیدم، با دو دست کوبیدم به سینهش. جدا شدیم، هر دو خسته، زخمی، ولی وایساده. باید میبردیم. باید برشمیگردوندیم… یا تمومش میکردیم! کایان دوباره حمله کرد. صدای قدمهاش، مثل زوزهی گرگی گرسنه، توی فضا پیچید. من ایستادم. زخم رو بازوم میسوخت ولی عقب نرفتم. ـ نمیذارم ازش عبور کنی... حتی اگه خودت نباشی! دستمو آوردم بالا. انرژی دورم پیچید. یه نور آبی نقرهای، که از کف دستم تا آرنجم بالا میرفت. همون لحظه که کایان پرید سمتم،زدم. نه فقط یه مشت، نه فقط یه ضربه! قدرتی که آستان تو وجودم بیدار کرده بود. کایان خورد زمین. دورش تاریکی تکون خورد، ناله کرد. ولی بازم بلند شد… با صورتی که حالا نصفش سایه شده بود. ـ بازم؟ صداش مثل غرشش از اعماق زمین میاومد. ـ میخوای با نور جلوی چیزی وایسی که توی دل تاریکی به دنیا اومده؟ پرید جلو، سریعتر از قبل. من بهسختی جاخالی دادم، ولی یه تیکه از لباسمو با تیغهش برید. از جاش جرقهی سیاه پرید. آراد از پشت سعی کرد دستهاشو بگیره، ولی کایان با یه حرکت، یه موج سیاه مثل شلاق از بدنش پروند که پرتش کرد عقب! چرخیدم. نباید عقب میکشیدم. ـ کایان! تو هنوز تویی! اگه واقعاً نیستی... پس چرا داری اینقدر مقاومت میکنی؟! لحظهای وایساد. چشمهاش لرزیدن. اون یه ثانیهی لعنتی… همون فرصت من بود. دویدم سمتش، با هر قدم، زمین زیر پام نور انداخت. آخرین قدم، جهیدم بالا، با دو دست، تمام انرژی توی سینهم جمع شد… کوبیدم توی قلب تاریکی. وسط سینهی کایان. انفجار! یه دایرهی نور و تاریکی تو هم پیچید. مثل انفجار دو قطب متضاد. من پرت شدم عقب،شونهام خورد به ستون، دندونهام روی هم قفل شدن. کایان هنوز وایساده بود. ولی حالا، یه زخم وسط سینهش برق میزد. ازش نور بیرون میزد، و تاریکی دورش… ناله میکرد. میسوخت. دست برد سمت زخمش. دستش لرزید. یه قدم عقب رفت. بعد یکی دیگه. ـ ساهرا...! صداش؛ برای اولین بار،دوباره صدای خودش بود. ولی اون نور هنوز ناپایدار بود؛تاریکی نعره زد؛ و ما میدونستیم… این تازه اولین شکستشه؛اگه ول کنیم… دوباره برمیگرده. کایان همونطور که عقب میرفت، سایههای پشتش با خشم دورش پیچیدن. زخمی که وسط سینهش بود، هنوز داشت میسوخت. ازش نور میزد بیرون، ولی تاریکی، مثل یه مار زخمی که هنوز نفس میکشید، سعی میکرد خودش رو بکشه طرفش... آروم، خزنده، تا آخرین گوشهی وجودش! من بلند شدم، نفسنفسزنان. سرم گیج میرفت، ولی اون لحظه، یه چیزی توی وجودم ترکید. یه صدای آشنا! ـ ساهرا… اگه هنوز باورش داری، نشونش بده! آراد بود. بازم با صدای گرفتهش. هنوز بازم پشتمون بود. زخمی، ولی محکم! نگام رفت سمت کایان. اون پسر لجبازی که همیشه یه چیز پشت چشمهاش بود، یه جنگ بیصدا… حالا داشت شکست میخورد. و اگه من تسلیم میشدم، دیگه برنمیگشت. چشمهامو بستم. همهی خاطرات، همهی لحظههایی که باور کرده بودم قدرت، فقط شکست دادن نبود؛ جمع شدن توی دستهام. انگشتام لرزیدن. از بین انگشتام نوری زد بیرون. اول کمرنگ، ولی لحظهبهلحظه بیشتر. آبیِ عمیق با رگههای نقرهای. نور از دستهام بالا رفت، دو طرف شونههام پیچید، رسید به قلبم، و بعد از اونجا، منفجر شد. یه موج نور ازم زد بیرون. مثل یه نبض بزرگ. زمین زیر پام ترک برداشت. هوا داغ شد. حتی سایهها یه لحظه عقب کشیدن. کایان جیغ نزد. فقط یهلحظه چشمهاشو بست، و نور زد تو صورتش. سایهها دورش لرزیدن. انگار داشت بین بودن و نبودن انتخاب میکرد! یه قدم رفت جلو—نه با قدرت، با تردید. من یه قدم برداشتم. دستمو آوردم جلو. ـ تو مال تاریکی نیستی، حتی اگه یه بار بهش دست زدی! نور اطرافم پیچید، و درست وقتی دستم نزدیکش شد، یه انفجار دیگه اتفاق افتاد. اینبار نه از من… از خودش. نور از توی زخم سینهش زد بیرون. اونقدر قوی، که سایهها جیغ کشیدن و عقب رفتن. مثل یه چیز زنده که داشت فرار میکرد. کایان زانو زد. نفسش بریده بود. ولی اون لحظه… اون خودش بود؛ کامل! تاریکی ازش جدا شده بود! ـ ساهرا… صداتو شنیدم! ـ و من دیگه ساکت نمیمونم! اشک تو چشمهام جمع شده بود، ولی نه از ضعف… از قدرت. از اینکه هنوز میتونستیم نجاتش بدیم. اما همون لحظه… یه صدای ترک دیوار اومد. آستان… داشت میشکست. نه از قدرت ما—از تاریکی! و ما… هنوز کارمون تموم نشده بود. صدای ترک خوردن دیوارای آستان، مث ضربههای طبلِ آخرالزمان بود. نور دورمون هنوز پخش بود، اما داشت کمرمقتر میشد. نه از ضعف، از چیزی که داشت نزدیک میشد. کایان بلند شد. هنوز صورتش خاکی بود، زخم رو سینهش داشت بخار میداد. اما چشماش—اون چشمای خالی، حالا برق میزد. نه از تاریکی، از تصمیم. من یه لحظه فکر کردم تمومه. اما... یه موج، سرد، سنگین، مثل چیزی که داره از ته چاه میخزه بالا، از لای شکاف دیوارا بلند شد. آراد زمزمه کرد: ـ اون تسلیم نشده… اون فقط عقب کشیده تا بتونه ببینه کی شکستپذیرهتره! کایان گفت: ـ و حالا برگشته! یه تودهی سیاه، انگار از دل خود زمین اومد بیرون. نه بخار، نه سایه. یه شکل. یه تن. با چشمایی که مثل سیاهیِ مطلق میسوختن. اون تاریکی قبلی، یه موج بود. این یکی، خودِ طوفان بود. به محض اینکه دیدمش، قلبم از کار افتاد. یه لحظه واقعاً… فکر کردم قراره تموم شه. کایان خودش رو انداخت جلو. دستش هنوز میلرزید، ولی نگاهش محکم بود. ـ تا من وایسادم، حق نداری از اینجا جلوتر بیای! تاریکی یه قدم برداشت. زمین زیر پاش فرو ریخت. من آروم گفتم: ـ کایان… این یکی دیگه اون نیست! و اون لب زد: ـ میدونم. ولی بخشی از منه. و اگه قراره بمیره، باید با من بمیره! تاریکی حمله کرد. یه ضربه، تیز، سریع، مستقیم به قلب. کایان جا خالی داد، ولی ضربه دوم رسید به شونهش. نقاب تاریکی دورش پیچید. دوباره داشت میبلعیدش. من پریدم جلو. یه مشت با تمام قدرت، نور توی مشتهام چرخید، با صدای انفجار خورد وسط صورت اون موجود. جیغ کشید. عقب رفت. اما فقط یه لحظه. برگشت. اینبار طرف من اومد. کایان فریاد زد: ـ نه! به اون دست نزن! ولی دیر شده بود. ضربه خورد. پرتم کرد عقب. محکم خوردم به دیوار. همهچی دور سرم تار شد. فقط صدای کایان موند... که دیگه ترس تو صداش نبود. فقط خشم بود. فقط آتیش. نور آبی از کف دستش زد بیرون. مثل یه شمشیر. مثل خشمِ یک نفر که دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره. ـ میخوای منو؟ پس بیا! ولی آماده باش… که این بار، من خودِ تاریکیام! کایان، با نور آبی دور دستاش، رفت جلو. قدمهاش آروم، اما هر گامش زمین رو ترک میداد. اون موجود تاریک، منتظر نبود—حمله کرد. یه جهش، سریع و سنگین، با چنگهایی از جنس شب. برخوردشون مث انفجار دو کهکشان بود. نور آبی و سیاهی خالص، وسط آستان پیچیدن. نیروهاشون، مثل مارهای آتش و دود، توی هوا پیچ خوردن. من هنوز کنار دیوار افتاده بودم، بدنم تیر میکشید. ولی چشمهام؛ از کایان جدا نمیشد. آراد با دست شکسته، خودش رو کشید جلو؛ صداش گرفت ولی هنوز محکم گفت: ـ تمومش کن کایان؛ قبل از اینکه اون تموممون کنه! کایان مشت زد؛ موجود جیغ کشید، چرخ خورد، از پشت با یه ضربه افتاد زمین. اما... برخاست. سریعتر. قویتر. چشماش حالا دو نقطهی گداخته بودن، و صداش… شبیه زمزمهی هزار تا موجود دیگه شد. ـ تو خود منی، کایان… هر چی بیشتر بجنگی، بیشتر شبیه من میشی! کایان یه لحظه وایساد. نفسش سنگین بود. لبخند تاریکی روی لب اون موجود نشست. اما بعد... کایان گفت: ـ اره؛ من تاریکی رو دارم. ولی تو فقط تاریکیای. و من… خودمم! و خیز برداشت. یه جهش به دلِ سیاهی. یه رعد کوبید وسط آستان. مشت اول—تو شکم اون موجود. مشت دوم—به قلب تاریکی. مشت سوم—با نور، با تمامِ نیرویی که داشت! نور آبی داشت میدرخشید… نه فقط از دستش—از کل بدنش. یه انفجار. یه موج. موجود جیغ زد. این بار، با درد. واقعی. تاریکی از تنش جدا شد، پس زد عقب، افتاد زمین، نالید. کایان ایستاد، نفسنفس میزد. بدنش زخمی. خون از پیشونیش میچکید. ولی هنوز ایستاده بود. موجود گفت: ـ نمیتونی تمومم کنی... چون اگه من نباشم، تو هم نیستی! کایان زل زد تو چشماش. و آهسته گفت: ـ شاید… اما من انتخاب میکنم کی باشم. نه تو! یه نور سفید از آسمون ریخت؛ نه گرم؛ نه ملایم؛سرد، خالص؛ مثل حقیقت! نور پیچید دور کایان. دور اون موجود؛ و صدای برخوردشون... آخرین صدایی بود که اون شب تو آستان پیچید! @melodi 1 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 8 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 8 پارت بیستم__بازگشت به امن ترین نقطه دنیا ______ یه انفجار از نور و صدا که دیوارو لرزوند و هوا رو شکافت.نه صدای نفس، نه حتی وزش باد. همهچی از حرکت ایستاد،مثل یه سکانس اسلوموشن که دنیا خودش رو عقب کشید تا فقط «اون لحظه» رو ببینه. کایان هنوز سرِ جاش بود؛ لبهاش کمی باز، نفسش عمیق،و اون نور لعنتی هنوز دور تنش میدرخشید، انگار باهاش یکی شده بود. بعد...تاریکی! نه، اون دیگه تاریکی نبود! یه سایهی شکسته بود، افتاده کنار دیوار! پوستش ترک خورده! صداش خاموش! انگار واقعیت نابودش کرده بود. کایان یه قدم برداشت. محکم! قاطع! زیر لب چیزی گفت. صداش مثل ضربهی آخر پتک روی میخ بود! و بالاخره؛ تاریکی،،شکست! نه مثل کسی که شکست خورده باشه، مثل کسی که عقب میره تا دوباره فکر کنه. تاریکی دیگه شکل نداشت. پودر شده بود تو هوا، پخش شده بود بین ذرات سایه، و با هر وزش نسیم، از آستان میرفت بیرون. نور داشت کمکم محو میشد. نه خاموش، یهجوری که انگار کارش تموم شده بود. یه رد سرد و درخشان روی زمین موند. یه دایرهی روشن که کایان وسطش افتاده بود، و اونطرفتر، اون خط آخر از تاریکی داشت برای همیشه محو میشد. قدم برداشتم آروم، ولی محکم. نور از کنارم عبور کرد، ولی نسوختم چیزی ازم نگرفت، فقط شناختم. انگار نور فهمیده بود که من با این آستان، با این مسیر، یکیم! کایان آروم بلند شد، تکیه داد به دستاش، نفسنفسزنان. چشماش گیج بودن، ولی یه برق عجیبی توشون بود. _ اون... رفت؟ صداش گرفته بود، ولی توش یه امید پنهونی میلرزید. سری تکون دادم. _ آره. دیگه برگشتی نیست! اما خوب میدونستم... تاریکی تموم نمیشه، فقط جا به جا میشه. فقط شکلش عوض میشه. و اون چیزی که اینجا شکست خورد، شاید فقط یکی از صورتهاش بود. __________ همهچی آروم شده بود. نه فقط اطراف، که حتی تو دلم هم یه جور عجیبی… ساکت بود. نه ترس، نه هیجان. یه جوری شبیه لحظهای که بارون بند میاد، و فقط صدای چکچکِ قطرهها میمونه. کایان هنوز نشسته بود، تکیه داده به دیوار ترکخوردهی آستان. نفساش برگشته بودن سر جاش، ولی نگاهش… هنوز سنگین بود. نشستم کنارش. بدون حرف. یه لحظه فقط به خطوط نور روی زمین نگاه کردم که حالا محو شده بودن. کایان اول حرف زد. آروم! _ نمیدونستم… اینجوری تموم میشه! خندیدم. خیلی کوتاه. _ تموم شد؟ مطمئنی؟ لبخند کایان تلخ بود. _ نه؛ فقط امیدوارم یه شروعِ بهتر باشه! چند ثانیه فقط به روبهرو نگاه کردیم. به همون تالاری که حالا دیگه هیچ صدایی ازش نمیاومد. آروم گفتم: _ میترسم… دوباره بیاد؛ قویتر؛ تاریکتر! کایان برگشت سمتم. _ اگه بیاد…تنها نیستی! و من… فقط نگاهش کردم. یه نگاه پر از هزار تا چیز ناگفته. قدردانی، ترس، خستگی، ولی یه ذره امید. همونقدر که نور داشت، همونقدر زنده! _ تا من یه لحظه چشمم رو بستم، شما دوتا فلسفه بافیتونم شروع شد؟ سریع برگشتم و با دیدن آراد، لبخندم پررنگتر شد. آراد به دیوار تکیه داده بود، یه تکه از لباسش پاره شده بود، دستش هم بهشکل خستهای روی پهلوش بود. ولی صورتش؟ همون حالت همیشگی. یه ترکیب از طعنه، خونسردی، و یه ذره نگرانی قایمشده. کایان لبخند زد، نرم و بیصدا. _خوبی؟ آراد یک تای ابروش رو بالا داد. _ از یه رویارویی با موجود تاریکیِ فراواقعی، بهتر از این نمیشه بیرون اومد! بعد یه نگاه انداخت به من؛ _ تو خوبی؟ سرم رو آهسته تکون دادم. فقط خستم… خیلی خسته! آراد جلو اومد و نشست کنارمون. سهتایی. توی اون تالار نیمهروشن، جایی که انگار زمان یه لحظه وایساده بود تا نفس بکشن. _پس این تموم شد؟! آراد اینو پرسید. بدون اینکه مستقیم به کسی نگاه کنه. کایان جواب نداد، ولی من گفتم: _فکر کنم یه دروازه بسته شد… اما همهی داستان این نبود! آراد لبخند کمرنگی زد. _ یعنی هنوز جای هیجان هست. عالیه! کسی چیزی نگفت. فقط سکوتی بینمون بود که عجیب، امن به نظر میرسید. یه جور خستگیِ شیرین، بعد از یه دویدن طولانی. سرم رو تکیه دادم به دیوار. _امشب، یه چیزی عوض شد. توی من. انگار یه صدایی… توی سرم، ساکت شد! کایان آروم گفت: _شاید هم صدای خودت، بالاخره شنیده شد! آراد با لحن شوخطبعش اضافه کرد: _یا شاید این دفعه، نور انقدر سروصدا کرد که صدای بقیه خفه شد! همهمون خندیدیم. نه از ته دل، ولی واقعی. وقتی از ورودی آستان زدیم بیرون، نور آفتاب تو چشمهام زد. نوری که انگار یهدفعه یادمون انداخت چقدر همهچی واقعی بود، نه رویا، نه خواب، نه خیال. نفس کشیدم. هوا... بوی خاک داشت. یه بوی خنکِ معمولی. و همین «معمولی» بودنش، بعد اونهمه اتفاق، معجزه بود. هممون ساکت بودیم. آراد یه خراش بزرگ روی بازوش داشت و راه رفتنش یهجورایی میلنگید. کایان... از همه بیصداتر بود. یه خط خونی روی پیشونیش خشک شده بود و انگار از شدت خستگی، پلکاش سنگین بودن. منم دستم هنوز میسوخت، زخمی که از تماس با اون طلسم لعنتی مونده بود. بدون حرف، فقط نگاهمون کردیم. همزمان یه چیزی بینمون رد و بدل شد که نیازی به گفتنش نبود. کایان رفت سمت ماشینش. در رو باز کرد و فقط گفت: – سوار شین. بریم خونه. نه کسی گفت باشه، نه حتی یه "اوکی". فقط راه افتادیم و نشستیم. آراد جلو نشست، یه کم با سختی. من عقب نشستم و سرم رو تکیه دادم به شیشهی خنک. کایان پشت فرمون بود، ولی معلوم بود تمرکز نداره. انگار با خودش حرف میزد. شایدم با خاطراتش. ماشین آروم راه افتاد. جاده خلوت بود. و سکوت بینمون سنگین. نه از اون سکوتای بد… از اون سکوتایی که توش همهچی هست. درد، خستگی، آسودگی، و حتی یه ذره دلنگرونی. چند دقیقه بعد، صدای آراد شکست سکوتو. – هی، مطمئنی میتونی رانندگی کنی؟ قیافت میگه الآن میخوای بخوابی رو فرمون. کایان لبخند نصفهنیمهای زد. – تا برسیم، بیدارم. نگران نباش. آراد اخماش تو هم بود، ولی چیزی نگفت. من فقط چشمامو بستم. نه برای خوابیدن... فقط برای اینکه یه لحظه با همهچی خداحافظی کنم. با اون در، با اون تاریکی، با اون لحظهای که فکر کردم ممکنه دیگه هیچوقت به خونه نرسم. نزدیکای خونهی آراد که شدیم، ماشین نگه داشت. آراد پیاده شد و درو بست، قبل از اینکه بره یه لحظه خم شد طرف پنجرهی من. – امشب... راحت بخواب. فهمیدی؟ سرمو تکون دادم. و اون فقط یه لبخند زد و رفت. کایان دوباره راه افتاد. اینبار فقط من و اون توی ماشین بودیم. نیمرخش خسته بود، ولی انگار چیزی توی چشمهاش سبکتر شده بود. – تو چی؟ خودت خوبی؟ نگام نکرد. فقط آروم گفت: – هنوز نه. ولی... دارم میرم سمتش! چیزی نگفتم. نه اینکه حرفی نداشته باشم، فقط بعضی وقتا سکوت، بهتره! چند دقیقه بعد جلوی خونهمون نگه داشت. چراغ خاموش بود. همه خواب بودن. فقط یه نور کوچیک از پنجرهی آشپزخونه، انگار داشت منتظر من میموند. پیاده شدم. قبل اینکه درو ببندم، برگشتم سمت کایان. – ممنون... اون فقط سری تکون داد. نه لبخند، نه خداحافظی. ولی توی همون سکوتش، پر از چیزهایی بود که نمیشد گفت. در رو بستم. و ماشین، آروم دور شد. برگشتم سمت خونه. یه لحظه وایسادم. قلبم هنوز درد میکرد، بدنم هنوز خسته بود، ولی یه چیزی توی دلم روشن بود. نه زیاد... فقط یه کوچولو. در حد یه چراغ کوچیک که نشون میداد: برگشتم. در خونه که باز شد، هوای گرم و آشنا خورد به صورتم. مامان از تو آشپزخونه صدا زد: ـ ساهرااا؟ عزیزم؟ تویی؟ و من... برای اولین بار، بعد از اونهمه درد و سوال و ترس، فقط گفتم: ـ آره مامان… من برگشتم! مامان تا چشمش بهم افتاد، همهچی رو فهمید. حتی نگفت کجا بودی یا چرا اینشکلی شدی. فقط بغلم کرد... محکم. اونقدر که استخونهام یادشون بیاد هنوز زندهم. نورا و نیرانم با چشمهای نگران اومدن پایین. مامان با همون لحن پرمهرش همهمونو هدایت کرد سمت آشپزخونه: ـ بیاین اول یه چیزی بخورین! آشپزخونه گرم بود. بوی چای و نون تازه همهجا پیچیده بود. یهجور حس خونه. همون چیزی که اونورِ آستان، تو دل تاریکی، دلم براش پر کشیده بود. یه گوشه نشستم، یه لیوان چای گرفتم تو دستم. مامان داشت بیصدا ظرفا رو میشست، نورا داشت برا نیران تو یه لیوان دیگه شیر میریخت. همهچی عادی بود... ولی فقط من میدونستم که دیگه «منِ قبل» نیستم. صدای چای قلقل میکرد. صدای مامان، نورا و نیران تو خونه میپیچید. من؟ فقط نگاشون میکردم... و یه چیزی ته دلم آروم زمزمه میکرد: "این صداها رو حفظ کن، ساهرا… شاید فردا، دنیا دوباره بیصدا بشه." همینطور که داشتم چایی میخوردگ، درِ خونه با یه صدای آروم باز شد. بابا بود. خسته، ولی با همون لبخند همیشگی. همون لبخندی که انگار باهاش شبرو میشه روشن کرد. تا منو دید، یه لحظه مکث کرد. نگاش دقیق شد، مثل همیشه که از تو چشمهام حالِ دلم رو میخوند. ـ برگشتی…! صداش نرم بود، ولی پر از معنا. رفتم طرفش. نه خیلی سریع، چون هنوز پاهام تیر میکشیدن… ولی رفتم. بغلم کرد. نه مثل مامان که پر اضطراب بود، نه مثل صبا که با نگرونی، منو هی بررسی کرد… بغلم کرد، مثل کوه. مثل یه پناهگاه ساکت بعد از طوفان. ـ دیگه تموم شد؟ دستامو دور کمرش حلقه کردم و فقط سر تکون دادم. نه اینکه واقعاً تموم شده باشه، ولی… برای امشب، آره. مامان از تو آشپزخونه صدا زد: ـ اومدی عزیزم؟ چایی میریزم برات. بابا نفس عمیقی کشید، منو رها کرد و رفت سمت مامان. یه لبخند بینشون رد و بدل شد که… نمیدونم چرا، آرومم کرد. نورا و نیران توی سالن ولو شده بودن، و من؟ رفتم یه گوشهی دنجتر کنار بخاری، همونجایی که همیشه مینشستم و برای خودم خیال میبافتم. چای توی دستم هنوز گرم بود. ولی چیزی که گرمترم میکرد، صدای آروم خانوادهم بود. بابا که گفت: ـ بچهها، امشب همهتون اینجایین دیگه؟ نمیخوام فردا بیدار شم ببینم نصفتون ناپدید شدین! همه خندیدن. منم. خندهم شاید از ته دل نبود، ولی واقعی بود. چون فهمیدم، بعد از اونهمه سر و صدا و تاریکی… آرومترین جای دنیا، یه خونهی سادهست. با چندتا آدمی که بیسؤال، بیقضاوت، فقط دلت رو میفهمن. و اون شب… من فقط دخترِ خانواده بودم. نه حاملِ نور. نه وارثِ هیچچی. فقط… ساهرا! از کنار بخاری بلند شدم. فنجون چایم هنوز نیمهپر بود، ولی دیگه طاقتم نمیکشید. همهچی یهجور خاصی آروم بود… یه آرامشِ عجیب، مثل وقتی که قبل از شروع بارون، هوا سنگین میشه ولی دلنشین. نورا و نیران روی مبل ولو شده بودن. تلویزیون روشن بود ولی صداش کم. نیران پلکاش نیمهباز بود، ولی خب... اگه دست بهش میزدی احتمالاً همونجا میمرد از خستگی. نورا یه پتوی نازک انداخته بود روی خودش و چشماش بسته بود، موهاش ریخته بود روی صورتش. یه لحظه وایسادم وسط سالن و نگاشون کردم... چقدر زندهن. چقدر معمولی، چقدر واقعی. و من... دلم میخواست هیچوقت چیزی از این خونه دور نشه. از اونطرف، بابا توی آشپزخونه صدای قندون رو انداخت روی میز و گفت: ـ ساهرا، دیر وقته. برو استراحت کن دخترم. لبخند زدم، همونطور خسته، ولی با دلگرمی. ـ چشم بابا... آروم رفتم سمت اتاقم. درو بستم. چراغ خواب روشن بود و اون نورِ کمرنگش افتاده بود روی کتابی که صبح بازش کرده بودم. لباس بیرون رو عوض کردم، پتومو کشیدم روی خودم. همهچی یهجوری امن بود، انگار هیچکس نمیتونست به این اتاق، به این لحظه، دست بزنه. چشمهامو بستم و به نفسهام گوش دادم. به صدای آروم خونه... به صدای ضعیف باد پشت پنجره... و قبل از اینکه کاملاً خوابم ببره، فقط یه فکر از ذهنم گذشت: «این آرامشه… شاید موقتی باشه، ولی واقعیه. تا وقتی هست… تا وقتی دارمش، نگهش میدارم.» @melodi 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 9 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 9 (ویرایش شده) پارت بیستویکم — طلسم کایان _________ با اینکه خوابم سنگین نبود، ولی بدنم هنوز خسته بود. چشمهام که باز شد، یه لحظه سقف اتاق رو نگاه کردم. اون تاریکی دیشب، اون چیزهایی که دیدم... همش هنوز ته ذهنم بود. حس عجیبی داشتم. یه جور خستگی که فقط از جسمم نبود... انگار مغزم، قلبم، روحم... همهشون کشیده بودن کنار، فقط من مونده بودم وسط یه چیزی که نمیدونستم چیه. از تخت بلند شدم، یواش پامو گذاشتم رو زمین. صداش تو سکوت خونه پیچید. هوا هنوز خنک بود. لباس راحتی تنم بود، ولی نمیخواستم عوضش کنم. فقط باید میرفتم پایین، فقط یه چیزی گرم بخورم، شاید حرف بزنم. نمیدونستم چی باید بگم، اما... مامان همیشه یه جوری گوش میکنه که انگار همهچی قراره درست بشه. رسیدم آشپزخونه. بوی چای پیچیده بود. مامان پشت پیشخون وایستاده بود، لیوان چایاش رو نگه داشته بود، و همون لحظه که منو دید، یه کم ابروهاش بالا رفت، یه لبخند نصفهنیمه زد، اونطوری که هم نگران باشه هم بخواد بگه "خوبه که بیداری". آروم گفت: _صبح بخیر عزیزم. خوبی؟ با صدای گرفته گفتم: _صبح بخیر... آره، یعنی... نمیدونم! یه لحظه سکوت شد. بعد نشست، روبروم. یه دستش روی لیوانش بود، اون یکی دستش رو آورد جلو، گذاشت رو دست من. آروم پرسید: _دیروز چی شد ساهرا؟ چیزی هست که باید بدونم؟ نفسم حبس شد، انگار هوا سنگین شده بود! گفتم: یه چیزایی... نه اونقدری که بشه راحت گفت..خیلی اتفاقا افتاد که خودمم هنوز نتونستم باور کنم که راسته یا خواب دیدم! ما ساورا رو دیدیم؛ فرستادمون پیش دلارام؛ اون منتظرمون بود بهمون گفت باید بریم به مهرگاه؛ اونجا قدرتم کامل شد! در آخر رفتیم به آستان و تمام اتفاقات اونجا افتاد! تاریکی کایان تسخیرش کرد! بعد از یه نبرد سخت و طولانی شکستش دادیم! قدرتهایی تو من بیدار شد که نمیتونم خوب درکش کنم! مامان بدون اینکه چیزی بگه، فقط دستمو فشار داد. اون نگاهش... یه جور دلگرمی بود که واقعاً لازم داشتم. بعد از چند ثانیه گفت: _اگه چیزی توی تو بیدار شده، بدون که ما کنارتیم. تو قویای. خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکر میکنی! چشمهام داشت میسوخت. اما اشکی نریخت. فقط یه لبخند زدم. در همون لحظه، صدای نورا و نیران اومد از پلهها: _صبحبهخیررر! چایی داریم؟ خندیدم. همون خندهای که شاید برای چند لحظه تونست دلمو گرم کنه. بابا هم اومد. نشست کنارمون. و همون صبحونهی ساده... چای، نون، پنیر، گردو... یه لحظه انگار همه چی همون چیزیه که باید باشه. آروم. گرم. پر از صداهای خونه. ...گوشیم ویبره رفت. یه پیام از آراد بود: _سلام، حالت خوبه؟ دیشب خیلی نگران شدم. نوشتم: _سلام... مرسی که پرسیدی. راستش هنوز یه کم گیجم، ولی بهترم. فرستادم. بعد یه نفس آروم کشیدم. یه جور سبک شدن کوچیک، ولی واقعی. ****** داشتم فکر میکردم که شاید امروز واقعاً روز آرومی باشه... ولی خب... این داستانا آروم نمیمونن. همیشه یه چیزی هست که بخواد بیدار شه. صدای زنگ در، عجیب بود. نه مثل همیشه... سه تا ضربهی آروم، بعد یه مکث، بعد دوباره دوتا سریع. بلند شدم، رفتم سمت در. مامان داشت با بابا حرف میزد. نیران سرشو کرده بود تو یخچال. نورا داشت با لقمه میدوید سمت مبل. در رو باز کردم. هیچکس نبود. فقط یه پاکت مشکی افتاده بود جلو در. خم شدم، برداشتمش. پشتش فقط یه جمله بود، با جوهری که انگار به کاغذ نچسبیده بود درست: "آستان دیگه امن نیست!" نفسم بند اومد. یه لحظه حس کردم یهچیزی پشت سرمه... برگشتم. هیچی نبود. فقط کوچهی خلوت، صدای گنجشکها، نسیمی که اومد و اون پاکت توی دستم لرزید. رفتم تو؛ به آراد پیام دادم: _یه چیز عجیبی پیدا کردم! فکر کنم باید بیای. فرستادم. مامان از تو آشپزخونه صدا زد: _ساهرا؟ چیزی شده؟ جواب ندادم. فقط نشستم، زل زدم به اون جمله. آستان دیگه امن نیست! پاکت هنوز تو دستم بود که آراد جواب داد: _دارم میام. بیست دقیقه دیگهم اونجام. به هیچی دست نزن. لبم گزیدم. دیر گفتی... من نهتنها پاکتو برداشته بودم، بلکه الان داشتم برگهی توش رو نگاه میکردم. یه عکس بود. تار، ولی آشنا. یه جایی رو نشون میداد که تو مهرگاه ندیده بودم—یه تالار دیگه؟ یه بخش مخفی؟ پشت عکس با همون جوهر لرزون نوشته شده بود: "کایان نمیدونه ولی اون هم بخشی از نقشهست. یه نیمهی گمشده. پیداش کن قبل از اونا." "اونا"...؟ دلم هری ریخت. این یه بازی ساده نبود. یکی داشت از تو همه چی رو زیرنظر میگرفت. حتی کایان رو. و اینکه نوشته بود "نیمهی گمشده" یعنی هنوز یه بخش از کل این معما پنهونه. چیزی که شاید حتی خود کایان ازش خبر نداره... در زدن. آراد بود. اومد تو، چشمش خورد به پاکت و عکس و گفت: _خب... فقط بگو اینبار چی پیدا کردی. همهچی رو نشونش دادم. دقیق که نگاه کرد، گفت: _اینجا... این عکس، ساهرا! این یکی از بخشای قدیمیهی آستانهست، ولی بسته شده بود، کایان به هیچوجه نمیخواست کسی اونجا بره. میگفت خطرناکه. حالا فهمیدم چرا... ابروهام رفت بالا: _چرا؟ آراد مکث کرد. نفسشو داد بیرون. _چون یه زمانی کایان اونجا زندانی بوده... نه توسط دشمن، نه... توسط خودشون. نگهش داشته بودن. چون چیزی توش بیدار شده بود که نمیتونستن کنترلش کنن. ساکت شدم. حالا همهچی یهجور دیگه بهنظر میرسید. _یعنی الان اون تالار... چیزی داره که ممکنه دوباره بیدار شه؟ آراد سرش رو آروم تکون داد: _آره... و فقط یه نفر میتونه جلوشو بگیره. کسی که یهبار دیده اون تاریکی تا کجا میتونه بره. _کایان... *** از خونه زدم بیرون با آراد. هوا هنوز بوی صبح میداد ولی همهچی انگار یه لایه عجیب روش بود... مثل وقتی میدونی یه چیزی قراره شروع شه و قلبت از قبل باخبره. آراد فقط گفت: _باید بریم دنبالش. اگه دیر بجنبیم، ممکنه اونایی که این پیام رو فرستادن، زودتر از ما برسن. گفتم: _و اگه این یه تله باشه چی؟ نگاهم کرد: _اگه باشه، باید بدونیم چهجوری کار میکنن. به محل قرار که رسیدیم، کایان از دور داشت میاومد. اونطوری راه میرفت که انگار هر قدم، یاد یه چیزیه که نباید یاد بیاره. وقتی بهمون رسید، فقط گفت: _عکس رو دیدم... اونجا نباید بریم. آراد گفت: _ولی داریم میریم. کایان اخم کرد. اون برق همیشهگی چشمهاش یه چیزی توش داشت که قبلاً ندیده بودم. یه جور ترس... نه از دشمن، از خودش. کایان آروم گفت: _اونجا یه در هست... یه در که هیچوقت نباید باز میشد. آراد اخم کرد: _تو قبلاً اونجا زندانی بودی، نه؟ کایان چشم بست. بعد آروم سرش رو تکون داد. _آره... چون یه بار، یه چیزی تو من از کنترل خارج شد. نه از خشم، نه از تاریکی بیرونی. از یه چیزی که... گذاشته بودن تو وجودم، از وقتی بچه بودم. یه جور طلسم. یه مهر. من فقط نگهدارش بودم. قلبم تند تپید: _و اگه اون مهر حالا داره ضعیف میشه چی؟ کایان گفت: _پس شاید وقتش رسیده بدونم کی و چرا اینو تو من گذاشته! از مسیرهای خاکی بین درختها گذشتیم. بوتهها، سنگها، همه انگار خاطره بودن برای کایان. جلو یه دیوار سنگی ایستاد. دستشو گذاشت روش. سنگا لرزیدن. آراد گفت: _تو هنوز رمز باز شدنشو یادت میاد؟ کایان گفت: _یادمه... چون بخشی از من هنوز همونجاست. با زمزمهای که انگار زبون معمولی نبود، در باز شد. هوا عوض شد. بوی مرطوبی پیچید. تاریکی سرد و زندهای که انگار نفس میکشید. یه راهرو باریک و بلند، پر از علامتهایی که نور بنفش روشون بود. رفتم جلو. کایان نفس عمیق کشید و گفت: _اگه چیزی اونتو هنوز بیدار باشه... اینبار نمیذارم تسخیرم کنه. نگاهش کردم. _و اگه شد چی؟ لبخند تلخی زد. _اونوقت باید آماده باشی منو متوقف کنی، ساهرا! *** پایین رفتیم. هر قدم، یه صدای خفیف توی دیوارهای خیس و مرطوب پخش میکرد. سقف کوتاه بود، انگار سنگها عمداً سنگینتر شده بودن، مثل اینکه نمیخواستن بگذریم. مه غلیظ از کف زمین بلند میشد، میپیچید دور ساقهامون، بعد آروم بالا میرفت. بوی خاک خیس، جلبک، و یه چیزی فراموششده، مثل عطری که هیچوقت نباید باز میموند، فضا رو پر کرده بود. کایان جلو میرفت. بیصدا. یه لحظه ایستاد. دستش رو به دیوار کشید. رد انگشتش روی خزهها موند. آراد گفت: _اینجا بیشتر شبیه قبرستونه تا یه زندان. کایان زمزمه کرد: _چون چیزهایی اینجا مُردن... ولی نه کامل! به یه راهرو رسیدیم که انگار از دل کوه کنده شده بود. کنارش نقشهای عجیبی حک شده بود، ترکیبی از خطوط و چشمهایی که انگار نگاهمون میکردن. زیر پام خردهسنگا خورد میشدن، ولی هیچکدوم صدا نداشتن... حتی صدای قدمهامون انگار تو مه گم میشد. کایان جلوتر رفت، ناگهان مکث کرد. _اینجا یه جعبه بود... یه ظرف مخصوص... نمیدونم هنوز هست یا نه! آراد چراغ کوچیکی درآورد. نورش که روی دیوار تابید، یه بخشِ فرو رفته معلوم شد. یه لایه نازک از یخ، دقیقاً وسط نم و خزه. با احتیاط نزدیک شدم. انگشتهامو آروم گذاشتم روی یخ. سرد... ولی نه مثل یخ معمولی. این یکی نفس میکشید. کایان گفت: _اگه اون هنوز اونجاست... پس هنوز وقتش نرسیده که همهچیز تموم شه. آراد زیر لب گفت: _یا تازه داره شروع میشه. ضربان قلبم تند شد. یخ ترک برداشت. از بین ترکها، یه نور ضعیف مایل به سبز در اومد. آرومتر از نور شمع... ولی عمیقتر. دستم لرزید. یه ظرف کوچیک اونتو بود. شبیه کاسه، با خطوطی که حرکت میکردن... زنده بودن. حسش کردم. ظرفو بیرون کشیدم. کایان نفسش برید. _اینو میشناسم... این ظرف، واسه مهر کردن اون چیزیه که تو من بود. ولی حالا داره باز میشه... ظرف لرزید. آراد یه قدم عقب رفت. نور سبز لحظهای بالا گرفت. تو همون لحظه، یه صدای پچپچگونه تو گوشم پیچید: «ساهرا... تا کی میخوای فکر کنی انتخاب دست توئه؟» سردم شد. نه از ترس. از اون صدای زندهای که تو فکر نبود... توی خودش بود. یه چیز قدیمی. یه چیز خطرناک. نگاه کردم به کایان. اونم شنیده بود. چشمهاش دوباره اون برق خاص رو گرفتن. _برگردونش... سریع. قبل از اینکه اون بیدار شه! اما دیگه دیر شده بود. ظرف تو دستم میلرزید. اون نور سبز، یه لحظه شدید شد، بعد خاموش! سکوت…! اما یه لحظه بعد، صدای تقتق تو سرم پیچید، مثل شکستن یه چیزی تو ذهنم. دستهام سرد شد. کایان یهدفعه عقب رفت، چنگ زد به دیوار، نفسش برید. _کایان؟! اون نه جواب داد، نه نگاهم کرد. فقط نالهکرد، بعد بیصدا روی زمین افتاد. آراد خواست بره سمتش، ولی یه موج از هوا مثل دیوار زد عقبش. منم به دیوار چسبیدم. نور سبز دوباره فوران کرد، این بار از خود کایان. چشمهاش باز بودن… ولی سفید! نه کامل. انگار تصویر یه منظرهی دیگه توش افتاده بود. یه جای دیگه… یه زمان دیگه. و بعد، انگار کشیده شدم توش. ** دیدم. نه خواب بود، نه رویا. یه جور تصویر زنده، وسط ذهنم. کایان... نوجوانتر بود. شاید سیزده یا چهارده. تنها، توی جایی که آشنا بود—ولی نابود شده بود. دیوارها سوخته، زمین ترکخورده، انگار از انفجار در رفته. یه صدا میاومد: _تو باید انتخاب میکردی، ولی نکردی... حالا ما انتخاب میکنیم. کایانِ توی تصویر جیغ نمیکشید، ولی تکون میخورد. یه مرد روبروش ایستاده بود. صورتش نصفه تو تاریکی بود. لباسش شبیه لباس نگهبانهای آستان... ولی قدیمیتر، فرسودهتر. صداش زمزمهگونه بود، ولی مستقیم توی قلبم نشست: _قدرتِ تاریکی رو ما دادیم بهت، ولی حالا داری شک میکنی؟ دیر شده، کایان. مهر خوردی. تو دیگه فقط "یکی از ما" نیستی... تو "دروازهای!" ** تصویر برید. افتادم روی زمین. ظرف هنوز تو دستم بود. ولی دیگه نمیدرخشید. خاموش بود. سرد. بیجان. کایان نفسنفس میزد. چشمهاش هنوز خالی بودن. ولی حالا میلرزید، زمزمه میکرد: _من دروازهام... برای چی؟ برای کی؟ آراد با صدایی لرزون گفت: _ساهرا... اون حافظه مهر نشده بود فقط برای اینکه خطرناک بود... اون مهر شده بود چون "کسی" نمیخواست بدونیم کایان چی هست! نگاه کردم به اون ظرف. حس کردم هنوز یه تکه از حقیقت توشه. ولی حتی اگه بخوای دروغ نشنوی، گاهی باید بدونی که حقیقت... ممکنه اون چیزی نباشه که طاقت شنیدنش و داشته باشی! کایان هنوز رو زمین بود. نفسهاش سنگین، عرق سرد روی پیشونیش. من و آراد چند ثانیه فقط نگاهش کردیم. بعد یهدفعه، اون صدا، همون که توی حافظه شنیدیم، دوباره پیچید تو فضا. اما این بار... نه تو ذهنمون، نه توی ظرف. واقعی بود. توی همون فضای نمناک و مهگرفتهی زیرزمینی: _دروازه همیشه یکیه. ولی اونکه کلیدو داره، هر بار فرق داره... صدا از پشت مه اومد. مه کنار رفت، و یه پیرمرد قدبلند با ردای تیره از تاریکی بیرون اومد. صورتش پر از خط و چین، ولی چشمهاش؟ روشن... آشنا. خیلی آشنا. آراد گفت: _تو... تو باید سالها پیش مُرده باشی! پیرمرد لبخند زد: _مردن، وقتی حافظهها قفلن، فقط یه پناهگاهه نه پایان. رو کرد به کایان، که حالا با زحمت نشسته بود. _دروازه فقط یه لقب نیست، بچه. تو واسطهای بین دو دنیا. بین روشناییِ زادهی ساورا و تاریکیای که پیش از همهچیز بود. ما فکر کردیم میتونیم ازش محافظت کنیم... ولی تو، تو باهاش متولد شدی. کایان به سختی گفت: _پس... اون قدرتی که گاهی خودم نیستم؟ اون صدا... اون سایهها... اونا مال من نیستن؟ پیرمرد نزدیکتر شد. _اونا بخشی از چیزیان که از زمانهای قدیم توی خونت قفل شده. نسلبهنسل منتقل شده. تا روزی که یه نفر، بدون اینکه انتخاب کنه، «دروازه» بشه. من گفتم: _و اگه کسی بخواد این دروازه رو باز کنه چی؟ اگه... اون چیزِ تاریک بخواد کامل بیرون بیاد؟ پیرمرد جدیتر شد. _اون وقت... همهچیز از نو شروع میشه. و فقط کسی که هم خونِ ساورا باشه و هم وارث نشونه، میتونه جلوی رستاخیز رو بگیره. سکوت. قلبم کوبید. آراد آروم گفت: _ساهرا... اون فقط دروازهست؛ ولی تو... کلیدی! یه قطره از سقف افتاد. مه غلیظتر شد. کایان نگاهم کرد. _یعنی فقط تویی که میتونی تصمیم بگیری... من باید بمونم، یا مهرم شکسته بشه؟ لبم خشک شد. ولی ته دلم یه چیز روشن شد. شاید از همهمون خطرناکتر، همون رازی بود که تازه داشت خودش رو نشون میداد... @melodi ویرایش شده در ژوئن 9 توسط siera 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 11 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 11 پارت بیستو دوم – حلقهی دروازه _________ نور مه گرفته بود همهچی رو. پیرمرد با صدای گرفته گفت: _حلقه، فقط برای بیدارشدنِ «راهگشا» باز میشه. و تو، دختر ساورا... آمادهای؟ نفسم تو سینهم گیر کرد. ولی سر تکون دادم. کایان دستش رو از زمین بلند کرد. هنوز نفسنفس میزد، اما چشمهاش براق بود، مثل کسی که تازه داره خودشو میفهمه. آراد یه نگاه بهم انداخت. کوتاه، اما پُر از اون حسِ "من هستم، نترس." قدم اول رو گذاشتم توی مه. انگار مه کنار رفت. زیر پام سنگهای قدیمی دایرهوار چیده شده بود، و بینشون با نقرهای سوخته خطوطی کشیده شده بود. یه نماد مرکزی، درست مثل نشونهای که بارها تو خواب دیده بودم: مارپیچِ دو نیمه، یکی روشن، یکی تاریک. پیرمرد گفت: _حلقه، حافظهی تمام دروازههاست. اگر پایداری، دردت بیدار میشه. اگر آمادهای، راهت روشن میشه. اما... یه بار ورود، یعنی یه بار رو در رو شدن با خودت. نه عقبگردی هست، نه فرار. قدم گذاشتم وسط حلقه. یه نبض از زیر پام لرزید، مثل تپش قلب زمین. صداهای نامفهوم اطرافم شروع شدن. اول آهسته... بعد شدیدتر. "تو انتخاب نشدی. ساختی خودتو." "اما اگه راه اشتباه بوده باشه چی؟" "اگه روشنایی فقط یه نقابه، نه حقیقت؟" بغضم گرفت. اما ایستادم. گفتم: _من... من فقط دنبال حقیقت میگردم. حتی اگه بسوزونهم. نور نقرهای از مرکز مارپیچ بالا زد، حلقه چرخید... سریعتر، شدیدتر. بعد یهدفعه... همهچی ایستاد. و من خودم رو دیدم... اما نه همینی که هستم. دختری با ردای بلند، چشمهاش نقرهای کامل، روی پیشونیش علامت نور و تاریکی یکی شده بودن. گفت: _حلقه تو رو شناخت. تو... راهگشای نهاییای! اما اگه کایان سقوط کنه، اگه مهر شکسته بشه... فقط تویی که میتونی راهو ببندی؛ با قلبت؛ با خونت! پشتم مور مور شد. قلبم تیر کشید. یعنی؛ باید یه روز؛ جلوی کایان وایسم؟! دوباره؟! _تو انتخاب نمیکنی که چه کسی بمونه. تو انتخاب میکنی که "چه چیزی بمونه." تعادل؛ یا سقوط. و درست همون لحظه، از دل مه، یه نور سیاهـآبی اومد سمت حلقه. آراد داد زد: _ساهرا! وقتشه برگردی! اما نمیتونستم. قدم برداشتم به سمت نور. چون... حسش کردم. یه حافظه اونجاست. یه چیزی از زمان قبل از من، قبل از ما. و حلقه باز شد! به عمق چیزی که هنوز حتی اسم نداره! نور نقرهای پیچید دور بدنم، و بعد، هیچچیز نبود. نه صدا. نه رنگ. فقط حسِ افتادن... تا وقتی که چشمهام باز شد. توی یه فضای سنگی بودم. دیوارها با نشونههای باستانی پر شده بودن، و وسطش... ساورا بود، با موهای بلند سفید و چشمای طلاییـنقرهای. لباسش ردای بلند خاکستری بود که با نور کم فضا میدرخشید. کنارش شمشیری بود که به زمین فرو رفته بود، و چیزی روی تیغهاش میلرزید؛ مثل یه طلسم نیمهجان. برگشت سمتم. نور نقرهای توی چشمهاش لرزید. صدایی که شنیدم، همون صدای آشنا بود... «بالاخره اومدی، ساهرا.» لبم لرزید. تو... فقط نگاهم کرد. «وقتش شده یه چیزهایی رو ببینی. نه بهخاطر گذشته، بلکه بهخاطر چیزی که قراره بیاد.» صدام درنمیومد. فقط نگاهش میکردم. ادامه داد: _ساهرا، اسم تو فراتر از یه تصادفه! من... ساورا هستم. نه اونطور که بقیه فکر میکنن، نه الهه، نه اسطوره. فقط زنی که یه بار مجبور شد بین عشقش و دنیا یکی رو انتخاب کنه! نزدیکتر شد. چشمهاش پر از یه غم عجیب بود. _تو میدونی تاریکی چیه، درسته؟ حسش کردی. دیدیش. حتی باهاش جنگیدی... اما نمیدونی وقتی اون تاریکی یه نفر باشه که عاشقشی، چه حسی داره...! قلبم ریخت. نفسم برید. زمزمه کرد: _اون... کسی بود که قرار بود کنار من بایسته. اما سقوط کرد. قلبش آلوده شد، نه از انتخاب، از درد! از فقدان! و من مجبور شدم... دروازه رو ببندم. روی خودش. یه تصویر ناگهانی، توی ذهنم منفجر شد: مردی با ردای تیره، چشمهایی که بین نقرهای و سیاه نوسان میکرد... و ساورا که شمشیرش رو بین خودش و اون فرود آورد. صدای فریاد مرد پیچید: "تو نمیفهمی! من برای نجاتت سقوط کردم!" و ساورا گفت: "تو برای نجات من، همه رو به آتش کشیدی!" دوباره برگشت به حال. گفت: _حلقه، این حافظه رو بهت داده، چون تو قراره دوباره این تصمیمو بگیری. بین کسی که برات مهمه... و چیزی که نجاتش برای همه لازمه. گفتم: _کایان؟! لبخند تلخی زد: _همیشه یه کایان هست... و یه ساهرا. فضا شروع کرد به لرزیدن. گفت: _حالا که دیدی، وقتشه برگردی. ولی یادت نره... اون لحظه، میرسه. و هیچکس بهجات نمیتونه انتخاب کنه. با یه تپش شدید، از حلقه بیرون افتادم. نفسنفس میزدم. کایان نگاهم میکرد، انگار حس کرده... و آراد؟ فقط یه جمله گفت: _چی دیدی؟ جواب ندادم. فقط یه نگاه به حلقه انداختم... و تو ذهنم، صدای ساورا تکرار شد: "تو قراره یکی از ما باشی... اما شاید آخرین نفر!" دوباره! نور حلقه انگار داشت میچرخید، دورمون میپیچید. صدای ساورا نرم و آهسته توی گوشم پخش شد: «نه فقط تو، ساهرا... باید اونم ببینه. حقیقت رو...» یه لحظه همهچی تار شد. انگار زمان مکث کرد. بعد... تاریکی کنار رفت. دیدم که کایان وسط یه فضای سنگی ایستاده. لباسش مثل همیشه نبود. سادهتر، شبیه ردای شاگردهای قدیم. هنوز همون کایان بود، ولی انگار جوونتر. یه نوری پشت سرش بود. نور نارنجیِ سوسوزن. یه دروازه؟ نه... یه آتش؟ یه صدای مردونه، محکم و سنگین گفت: «تو انتخاب شدی. چون دروازهای که هیچکس نتونست مهرش کنه، با تو بیدار میشه.» کایان برگشت سمت صدا. چهرهش پر از ترس بود. _من... نمیخوام این قدرتو. من فقط یه محافظم! صدای مرد تکرار کرد: «ولی خونت، تصمیم گرفته. تو وارث اونهایی هستی که میتونستن دروازهی سوم رو نگه دارن... و حالا این تویی که باید تصمیم بگیری: مهرش کنی یا بازش کنی.» همهچی دوباره محو شد! و صدای ساورا! «کایان نمیدونه. هیچوقت یادش نیومد. چون حافظهش مهر شد، وقتی پذیرفت محافظ بمونه. ولی حالا... دیگه وقتشه که بدونه.» کایان، کنارم، آروم زمزمه کرد: _من... اون صدا... اون مکان... دستش لرزید. _من اونجام؟ یعنی... من هم بخشی از اینم؟ نگاهش کردم. چشمهاش تار بودن، اما برق میزدن. اون لحظه، من فهمیدم—کایان فقط یه همراه نبود. اون خودش یکی از کلیدهامون بود. یکی از دروازهها. و شاید... اگه قدرتش کامل بیدار شه، یه چیزی توی این دنیا، به لرزه درمیاد. *** مه داشت میلرزید. نه از سرما... از چیزی عمیقتر. تاریکی پشت سرمون سنگینتر شده بود، دوباره صدای ساورا پیچید: «اگه قراره این دنیا نجات پیدا کنه، اون باید بدونه از کجا اومده.» دستم ناخودآگاه رفت توی دست کایان. اون لحظه، هیچکدوممون آماده نبودیم. نور حلقه ناگهان ریخت پایین، مثل سیل، و بردمون به جایی عمیقتر از هر خاطرهای. اونجا، دیگه مه نبود. آتیش بود. شعلهها نمیسوختن، فقط میرقصیدن. وسطش، یه مرد وایستاده بود. شنل بلند مشکی، موهای جوگندمی، و چشمانی نقرهای... درست مثل کایان. کایان لرزید. _من... من اینو میشناسم... مرد چرخید. نگاهش روی کایان افتاد. «تو هنوز زندهای؟ پس قراره بهت برسه...» کایان یک قدم عقب رفت. _تو... کیای؟ مرد لبخند زد. «من کسیام که دروازه رو ساخت. و تو، پسرم، قراره تمومش کنی.» نفس کایان برید. _نه... تو... پدرم... مرده! مرد جلو اومد. چهرهش حالا شبیه آینهای از کایان شده بود، فقط پیرتر، زخمیتر، و غمانگیزتر! «نه، کایان. من نرفتم. من... توی همین دروازه گیر افتادم. چون قرار نبود کسی اونو باز کنه. اما حالا... با بیدار شدن تو، داره اتفاق میافته.» زمین زیر پامون شروع کرد به ترک خوردن. نور نقرهای مثل ریشههایی که توی خاک بدوند، پخش شد. ساورا بلند گفت: «حالا یا باهاش روبهرو میشی، یا همهچیو از دست میدیم!» کایان جلو رفت. صدای قدمهاش سنگین بود. _تو همهچی رو میدونستی... حتی منو مهر کردی، مگه نه؟! پدرش سر خم کرد. «چون آماده نبودی. ولی حالا دیگه زمانشه...» و با اون جمله، چیزی مثل شعلهی نقرهای از دستش بیرون زد، خورد به سینهی کایان، و اون لحظه... چشمای کایان، برای چند ثانیه کامل نقرهای شد. انگار تمام حافظهی مهرشده توی اون لحظه ریخت تو وجودش. و من... فقط نگاه میکردم. چون این دیگه فقط کایان نبود. این... دروازهی بیدارشده بود! وقتی نور نقرهای از چشمای کایان رفت، اون افتاد روی زانوهاش. ساورا ظاهر شد؛ نزدیکش نشد. فقط برگشت سمت من. چشماش... اون لحظه دیگه مثل مه نبود. مثل آینه بود. و من خودمو دیدم؛ خسته، گیج، ولی هنوز ایستاده. اون گفت: «الان وقتشه.» یک نور سفید از بین انگشتاش بلند شد، مثل یه تکه از رویا. شکل گرفت. کشیده شد. و تبدیل شد به یک نشان. مثل یه گردنبند ظریف با سنگی که با نوری آبی میدرخشید؛ ولی نه آبی معمولی، یه رنگ زنده، مثل جریان آب زلال توی شب. من نفسم بند اومد. _این چیه؟ ساورا نزدیک شد. گردنبند رو بالا گرفت. «بخشی از من. بخشی از اون چیزی که منو ساخته... و چیزی که از من باقی مونده. اسمش رو کسی نمیدونه. ولی تو باید نگهش داری.» دستم رو گرفت. گردنبند رو گذاشت کف دستم. «تا زمانی که زمانش برسه، باید مراقبش باشی. هیچکس نباید بفهمه که دست توئه. مخصوصاً کایان.» چشمام گرد شد. _چرا؟! مگه... لبخند غمگینی زد. «چون این، کلید دروازهی آخره. و اگه زودتر از وقتش استفاده بشه... همهچیز از بین میره.» دستم دور گردنبند محکم شد. احساس گرمایی ازش پیچید تو بدنم. نه سوزناک، نه ترسناک... مثل وقتی کسی دستتو محکم بگیره و بگه: «تو میتونی.» اون لحظه، انگار قلبم یادش اومد دوباره بزنه. ساورا آروم گفت: «ساهرا... تو انتخاب شدی، نه فقط چون روشنی توی وجودته... بلکه چون تو تنها کسی هستی که میتونه اون روشنایی رو حفظ کنه، حتی وقتی همهچی تاریک میشه.» صدای کایان اومد، ناآروم: _ساهرا... چی گرفتی؟ برگشتم سمتش. لبخند زدم. _یه هدیه... ولی مال الان نیست. و اون فقط نگاهم کرد... بدون سوال بیشتر! هنوز توی فضای زیرزمینی بودیم. صدای قدمهامون روی سنگای نمکشیده، توی سکوت میپیچید. کایان جلو میرفت، ولی هی برمیگشت عقب... انگار هنوز به اون چیزی که ساورا گفت فکر میکرد. من دستمو دور گردنبند محکمتر کردم. گرم بود. نه، داشت داغ میشد... مثل اینکه زندهست! ایستادم. یه لحظه چشمهام بسته شد. یه صدای خیلی آروم، از همون تو: «ساهرا...» نفس تو سینهم حبس شد. برگشتم سمت بقیه! چیزی نشنیدن! صدا توی ذهنم بود؛ منو صدا زد. از توی گردنبند. نور نقرهای خیلی کمرنگی از وسطش بیرون زد. انگار یه لایهی دیگه از حافظهش داشت باز میشد. بعد... صدا واضحتر شد. «تو میخوای بدونی چرا اینجا بودی، ساهرا؟ چرا دروازهها بهت واکنش نشون میدن؟... پس گوش کن...» یه موج انرژی از گردنبند پخش شد، مثل یه حلقهی نور که کل فضا رو گرفت. صخرههای دور ما انگار عقب رفتن. شکل یه دایرهی کامل گرفتن. بعد... یه تصویر باز شد. نه مثل خواب. نه مثل خیال. واضح. زنده. یه دختر با ردای نقرهای، که داشت جلوی چیزی عظیم میایستاد. شبیه خود ساورا بود... ولی جوونتر. و اون موجود... یه دروازهی گمشده بود. یه دروازهی تاریکی. ساورا دست برد بالا، چیزی از وجود خودش رو جدا کرد و انداخت توی نور... «اگه قراره روزی امیدی برای نور بمونه، باید بخشی از من... تبدیل بشه به آیندهای که هنوز اتفاق نیفتاده.» من خشکم زده بود. اون نور، بعد از جدا شدن از ساورا، رفت تو قلب یه نوزاد. یه بچهی نورانی، که چشمهاش... دقیقاً مثل چشمهای من بودن. گردنبند توی دستم لرزید. حافظه تموم شد. صدای ساورا، دیگه نه توی خیال، نه توی حافظه... مستقیم تو گوشم پیچید: «تو آخرین مهر منی، ساهرا. روشنایی من، توی تو پنهان شده. برای همینه که دروازهها بهت واکنش نشون میدن. چون تو... ادامهی منی.» همهچی یهو برگشت. نفسنفس میزدم. انگار یهدفعه از خوابی عمیق بیدار شده باشم. بقیه هنوز کنارم بودن... ولی توی یه حالت گیج و مات. کایان یه قدم عقب رفته بود. _چی شد؟ یه لحظه انگار... موج انرژی پیچید تو فضا. بهش نگاه کردم. _من... نمیدونم. فقط یه لحظه همهچی محو شد. درست نگفتم. کامل نگفتم. چون نمیتونستم. نه هنوز. نه وقتی هنوز خودم نمیفهمیدم چی دیده بودم؛ فقط دستمو دور گردنبند محکمتر کردم. اون حالا مثل قبل خنک بود. آروم، بیصدا... @melodi 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
siera ارسال شده در ژوئن 12 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 12 (ویرایش شده) پارت بیست و سوم__گردنبند _____ صدای قدمهامون توی دالون سنگی پیچیده بود. هنوز هوای اون زیر، بوی خاک مرطوب و چیزی شبیه دود قدیمی میداد. سکوهایی که از کنارشون رد شدیم، انگار خاطرهی چیزی رو تو خودشون نگه داشته بودن… چیزهایی که شاید بهتر بود هیچوقت دوباره دیده نشن. کایان جلوتر از ما راه میرفت، ولی یهدفعه ایستاد. سرش رو بالا گرفت، نفسش سنگین بود، بعد آروم به اطراف نگاه کرد. برگشت، یه نیمنگاه گذرا بهم انداخت و گفت: ـ نمیدونم چی رو بیدار کردیم… ولی حس خوبی ندارم. چیزی توی لحنش بود که منو به سکوت کشوند. حتی آراد هم حرفی نزد. انگار ما هم حس کرده بودیم... همون چیزی که گردنبند نشونم داده بود، همون نوزاد، اون لحظهی تاریک و روشن... ساورا... دستمو بردم سمت گردنبند زیر لباسم. هنوز گرم بود. انگار اون تصویر فقط یه گذشته نبود، یه هشدار بود، یه کلید. پشت سرمون، دالون تاریک تو خودش فرو میرفت، انگار اگه یه لحظه بیشتر اونجا میموندیم، چیزی از درونش بیدار میشد که قرار نبود ما رو رها کنه. کایان دوباره راه افتاد و من و آراد دنبالش رفتیم. اینبار، با هر قدم، صدای تپش قلبم بلندتر میشد. این ماجرا تموم نشده بود... نه برای من، نه برای کایان، نه حتی برای چیزی که اون پایین خوابیده بود. تا رسیدیم به پلکان خروج، نور ضعیف از بالا میتابید رو سنگها. نه اونقدری که تاریکی عقب بره، نه اونقدری که خیالت راحت بشه. کایان یه لحظه وایساد کنار پلهها. نگاهش هنوز سنگین بود. دستاشو مشت کرده بود کنار بدنش، ولی صدای نفسش نشون میداد هنوز ذهنش درگیر اون لحظهست. منم نمیتونستم اون نوزاد رو از ذهنم بندازم بیرون... خودم بودم. خودم توی دستهای ساورا. چرا؟ چرا من؟ و چرا گفت نباید بگم به هیچکس؟ حتی به آراد و کایان... احساس میکردم گردنبند هنوز نبض داره. داغ بود. نه مثل آتیش، یه داغی عجیب، مثل صدای خفیف یه قلب دیگه تو سینهم. آراد پشتم اومد و گفت: ـ حرکت کنیم. از اینجا خوشم نمیاد. کایان چیزی نگفت، فقط شروع کرد رفتن. ما هم دنبالش راه افتادیم. صدای قدمهامون روی پلههای سنگی، ریتمی داشت که انگار زیرزمینی اون پایین داره تکرارش میکنه... مثل پژواک یه چیزی که نمیخواست بذاره فراموشش کنیم. تا رسیدیم بالا، نور کامل شد. ولی هوا... فرق داشت. انگار اون چیزی که توی زیرزمین بیدار شده بود، ردش رو تا سطح هم آورده بود. آراد به اطراف نگاه کرد. کایان یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ باید آماده باشیم. از حالا به بعد، هر قدممون حسابشدهست. منم چیزی نگفتم. فقط دستم رو گذاشتم روی گردنبند و تو دلم گفتم: «ساورا... کلید... من؟» ولی هنوزم یه چیزی تو حرفهای اون پیرمرد ذهنم رو رها نمیکرد: «کلیدو پیدا کردی، ولی دروازه... کنارت بود.» نگاهی به کایان انداختم که داشت جلوتر میرفت، ساکت، سنگین، با یه سایهی تازه تو نگاهش. و نمیدونست… که من حالا چی میدونم. تا پامونو گذاشتیم بیرون از آستان، یه صدای تیز و نازک از پشت سرمون پیچید. برقنگاهمون سمت دالونی بود که ازش اومده بودیم. ولی چیزی دیده نمیشد. فقط اون سکوتِ قبل از طوفان. آراد سریع عقب رفت، وایساد کنارم، انگار میخواست مطمئن شه من پشت سرش باشم. کایان هم ایستاد. بدنش تو حالت آمادهباش بود. نفسش تو سینهم حبس شد. یه لرزش کوچیک... از زیر پا. بعد دوباره اون صدا. انگار چیزی داشت توی دیوارها میدوید. نه حیوان بود، نه انسان. یهجور سایهی بیصدا که فقط از لای نور ناپدید میشد. کایان گفت: ـ سریعتر باید از اینجا دور شیم. اون چیزی که بیدار شده، تنها نبود. یه لحظه همهچی ساکت شد… تا اینکه نور گردنبندم یه لحظه پخش شد—بیصدا و تند. دستمو بردم روش. آراد برگشت، با اخم گفت: ـ ساهرا... اون چی بود؟ ـ هیچی… ـ صدام آروم بود ولی دلم نه! دروغ گفتم. چون توی اون لحظهی نور، یه تصویر دیگه دیدم: چشمهایی، خالی... لبخندی که هیچی پشتش نبود… و صدایی که گفت: «دروازه باز شد. حالا دیگه عقب نمیری.» یه قطره عرق از کنار شقیقهم چکید. کایان یه لحظه نگاهم کرد. انگار شک کرد. ولی چیزی نگفت. صدای دومی از زیر زمین اومد. اینبار بلندتر. و بعد، سقف آستان از دور ترک برداشت. نه زیاد، اما کافی برای اینکه بفهمیم: اون چیزی که بیدار کردیم، دنبالمونه. کایان گفت: ـ بدو. نه "بریم"، نه "حرکت کنیم"، نه هیچ چیز دیگه. فقط یه کلمه، با صدایی که جای فکر کردن نذاشت. ما دویدیم. و برای اولین بار، حس کردم اونچیزی که باهامونه... از خودمون جلوتره. پاهام داشتن خاکو میدریدن. صدای دویدنمون توی جنگل با تپش قلبم قاطی شده بود. نفسهام به خسخس افتاده بودن، ولی نمیتونستیم وایسیم. پشت سرمون چیزی بود. شاید هم کسی. ولی هنوز نمیدیدیمش. شاخهای از کنار صورتم رد شد و خط انداخت رو گونهم. سوزش نیش زد تو پوستم، ولی اهمیت ندادم. فقط میدَویدم. کایان جلوتر بود، آراد پشت سرمون، حواسش جمعِ اطراف. یه لحظه پام گیر کرد، اما خودمو نگه داشتم. نفس بریده، زیرلب گفتم: ـ لعنتی... داریم دور میشیم یا بیشتر داریم کشیده میشیم تو این جنگل؟ گردنبند توی گردنم میسوخت. نه اونجوری که درد بیاره، اونجوری که بفهمی زندهست. بیداره. حواسش هست. بعد... وسط اون همه صدا، یه صدای دیگه اومد. زمزمه. آروم، کشیده، طوری که مطمئن نباشی از بیرونه یا از توی سرت: «کلید... حالا دستشه... راه خودش میاد، وقتی وقتش باشه...» نزدیک بود پامو بذارم رو ریشهی درخت. بهزور رد شدم. گردنبند تپید. نه یه بار. پشت هم، مثل نبض کسی که دویده. ـ ساهرا! مراقب باش! صدای آراد بود. ـ حواسم هست! ـــ داد زدم. ولی ته ذهنم، یه چیز دیگه داشت شکل میگرفت. اون صدا... وقتی گفت «راه خودش میاد» چرا تصویر کایان اومد تو ذهنم؟ نه نه نه، ساکت شو. الآن وقت این فکرها نیست. دوباره دویدم. سریعتر. محکمتر. گردنبندو تو مشتم فشردم. حالا وقت گفتن هیچی نیست. شاخهها از هر طرف میزدن توی صورتم. نفسم بریده بود. صدا پشت سرمون هنوز قطع نشده بود... صدای چیزی که مطمئن نبودیم واقعاً وجود داره یا فقط داریم دیوونه میشیم. ولی یه چیزی دنبالمون بود. اینو حس میکردیم. کایان داد زد: ـ سمت چپ! از اونور رد شیم راحتتره! چرخیدم پشت یه درخت بلند، اما یه لحظه، یهچیز برق زد. نور کوتاه، مثل فعال شدن یه طلسم. قبل از اینکه چیزی بفهمم، زمین زیر پام لرزید. ـ وایسا! کایان ـــ صدای آراد بود. ولی دیگه دیر شده بود. یه شاخهی قطور، مثل بازوی یه هیولا، با صدایی تیز از زمین زد بیرون. افتاد درست بین من و بقیه. ـ ساهرا! صدای کایان بود. صدای محکم ولی ترسیدهش. گرد و خاک بلند شد. برگها ریختن. چشمهام تار شدن از خاک و نور. صدای آراد رو شنیدم که فریاد زد: ـ از اونور بیا! پیدات میکنیم! دویدم سمت شاخه، خواستم بپرم، ولی ناگهان سطحش مثل شیشه شد. برق زد. جلوم بسته بود. مثل یه سد جادویی. ـ نمیتونم! بستهست! دستهامو گذاشتم رو سطح شفافش. صدای قلبم تو گوشم بود. آراد داشت چیزی میگفت، ولی نمیشنیدم. ـ ساهرا…صبر کن! ما دور میزنیم! بعد صداها دور شدن. محو توی برگها و باد. تنها شدم. یه لحظه فقط سکوت بود. حتی صدای پرندهها هم قطع شده بود. نفسهام آروم نمیشدن. سرمو برگردوندم و به راه تاریکی که پشت سرم بود نگاه کردم. اونجا که انگار چیزی داشت آرومآروم نزدیک میشد. گردنبند، بازم تپید. زمزمه برگشت. آروم. دقیق. پر از هشدار. «بعضی در ها فقط وقتی باز میشن که تنها باشی!» توی گلوم خشکی زهرمانندی پیچید. نگاه کردم به دوردست. نمیدونستم باید کجا برم. شاخهی بزرگ و کلفت مثل دیواری ناگهانی جلوی راهم سبز شد. پام کاملاً توی تلهاش گیر کرده بود؛ شاخهها دور پام حلقه زده بودند و هر چی زور زدم، بیشتر محکمتر میشدن. ـ نه… نه الان… نفسم تند شد، قلبم داشت میکوبید. دستهام رو روی شاخهها گذاشتم و با تمام قدرت سعی کردم انرژیام رو متمرکز کنم. نور سردی از دستام بیرون زد و شاخهها کمی لرزیدند. اما هنوز کافی نبود. ـ آراد! کمک! صدایم لرزان بود. قدمهایی نزدیک میشدند و صدای کایان به گوش رسید: ـ ساهرا صبر کن، من میتونم کمک کنم. کایان از دور دستاش رو باز کرد و انرژی تاریک و درخشان ازش خارج شد که شاخهها رو هدف گرفت. شاخهها یکییکی ترک خوردند و شکستند. ـ الان آزاد میشی، فقط یه کم تحمل کن! دستام رو از شاخهها جدا کردم و با کمک کایان و آراد بالاخره تونستم پاهایم رو آزاد کنم. نفسم هنوز تند بود اما یه حس قدرت تازه توی وجودم زنده شده بود. ـ حالا باید سریع حرکت کنیم، خطر هنوز تموم نشده! پاشدم، نفس عمیقی کشیدم و انرژی گرم و تند توی رگهام جریان گرفت. شاخهها هنوز شکسته و پراکنده جلوی پام بود، اما دیگه جایی برای توقف نداشتیم. آراد و کایان کنارش من بودند، هر دو چشمهاشون پر از تمرکز و هشدار بود. جنگل دور و برمون تاریک بود، اما صدای برگهای خشک زیر پاها و صدای نفسکشیدن ما، تنها نشونههای زنده بودن اینجا بودند. — باید بدونیم چی دنبالمونه، — گفتم و نگاهم رو از میان شاخهها به اطراف دوختم. — هر ثانیهمون مهمه. کایان سرش رو تکون داد و گفت: — اون چیزی که در آستان دیدیم، فقط شروع بود. چیزای زیادی پشت پردهست که منتظر ماست. آراد نفس عمیقی کشید و گفت: — من جلوتر میرم، شما دنبالم بیاین. راه باریکی پیدا کردم. با هم شروع کردیم دویدن توی راه باریک و پیچ در پیچ جنگل، ضربان قلبم بالا رفته بود، اما نمیتونستم عقب بکشم. — نگه ندارین، — صدای خودم رو شنیدم که مطمئن بودم توی این تاریکی جواب میده. سایهها حرکت میکردند، صدای خشخش برگها به گوش میرسید و انگار جنگل خودش داشت نفس میکشید. با هر قدمی که توی جنگل تنگ و تاریک برمیداشتیم، صدای نفسهای تند و تپش قلبها بیشتر توی گوشم میپیچید. برگها زیر پاهامون خشخش میکردند و سایهها از لابهلای درختها مثل چشمهای ناآشنا به ما خیره بودند. دستم و بالا بردم و انرژی سفید و نرم تو دستام جمع شد، آماده بودم هر لحظه واکنش نشان بدم. ناگهان صدایی خفه و عمیق از میان درختان به گوش رسید؛ مثل نالهی باد یا صدای موجودی بزرگ که در تاریکی حرکت میکند. کایان آروم گفت: — باید مخفی بشیم. سریع! با اشارهای راهرو باریکی را پیدا کردیم و خودمون و به پشت درختهای قطور پناه دادیم. نفسهایمان آرومتر شد، اما قلبامون همچنان میتپید. یک لحظه در سکوت مطلق، من و کایان و آراد فقط به صدای جنگل گوش دادیم، منتظر حرکت بعدی. تو این لحظه فهمیدم که چیزی بیشتر از تاریکی، ما رو دنبال میکنه... و این تازه اول راه بود. @melodi ویرایش شده در ژوئن 13 توسط siera 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
پست های پیشنهاد شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: strong> مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.