رفتن به مطلب

رمان قلب های لغزنده | فائزه اکبریان کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: قلب های لغزنده     

پارت گذاری:

نام نویسنده: فائزه اکبریان.     

ژانر: عاشقانه،تراژدی

خلاصه: رمان درمورد دختری که پدر و مادرش  از هم جداشدن مادرش تصمیم به ازدواج مجدد می گیره به همین دلیل تصمیم داره کشورش روبه مقصد لندن ترک کند.او حتی نمی تواند فکرش را بکند که سرنوشت چه خوابی برای او دیده است....

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @Snowrita

ویرایش شده توسط فائزه اکبریان
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول.۱۴۰۰/۶/۱۵

مقدمه:اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته ی
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او!    شاعر:فروغ 

اشک در چشمانم حلقه زده است! آری من النا برگشتم به کشورم و پس از ۵سال نمی دانم چگونه توانستم این همه غربت را تحمل کنم.نفسی عمیق می کشم وبوی نم خاک حاصل ازباران وارد ریه هایم می شود . منتظر دخترخالم خاطره که قرار است  به دنبال بیاید می ایستم چقدر دلتنگش هستم خاطره دخترخاله و دوست صمیمی من است.خاطره:به به النا خانم رسیدن بخیر پارسال دوست امسال آشنا سلام به تو هنوزم که زبون درازی چه کنیم دیگه وهم دیگر راسخت در آغوش می گیریم.
از شیشه ماشین به خیابانها خیره می شوم حال میفهمم چقدردلتنگ این شهر پرهیاهو بوده م این کوچه ها این خیابانها .خاطره:خب النا می خوای چیکار کنی الان میری خونه خاله الهام نه خاطرجان بذار امشب استراحت کنم ذهن آشفتم رو آروم کنم . خاطر نگاهی بهم می کنه و میگه: باشه پس میریم خونه من گفتم: نه مزاحمت نمیشم میرم هتل ک اخمی کرد و گفت برو بابا واسه من ناز می کنه خنده م گرفت هنوز هم همان دخترشاد وپرانرژی بود. خاطره دختری چشم و ابرو مشکی باپوستی سفید نمونه کامل دختری شرقی وکاملا شبیه خاله م افسانه است.خاطره: خب بفرماییداینم اتاق شما تو  برو لباس عوض کن تا من هم یه چیز آماده کنم بخوریم به خونه خاطر نگاه می کنم یه آپارتمان نقلی ک باسلیقه زیبایی چیده شده و دکوراسیون طوسی وسفید خاطره یه دخترمستقل  معماری خونده توی شرکت پدرش معاون است دخترفعالی وبه دلیل استعدادی  که داره خیلی زود پیشرفت کرد  .خاطره:النا مامان زنگ زده میگه امشب باید حتما بری اونجا  مثل اینکه به مامانت گفته ک ازلندن برگشتی می خوادبیاددنبالت باشه خاطرجان و روی تخت دراز میکشم و ذهنم به گذشته میره، پدرم یک نوازنده واهنگساز بود و مادرم معلم زبان انگلیسی که وقتی من چهارده سالم بودازهم جداشدن وچه دوران سختی برای من ک عاشق پدرم بودم بعداز جدایی  هیچ وقت دلیل جدایی آنهارا نفهمیدم .
پدرم احمد به لندن پیش عموم رفت برای بردن من هم تلاش کرد؛ ولی من وابسته به مادرم بودم درنتیجه پدرم هم راضی به ماندنم پیش مادرم شد؛ ولی همیشه باهم درارتباط بودیم  .
کادوهایی ک از لندن می فرستاد توصیف هایی ک برام می کرد که شاید من راضی  شوم  و به لندن بروم ولی من  وابسته مادرم بودم وچه دوران سختی می خواستم هردو آنها  را در کنارم  داشته باشم ولی این دیگر کاری نشدنی بود.  سه سال گذشت ومن هفده ساله شدم ک زمزمه های از خاله ومادرم که در مورد مردی حرف می زدن به گوشم رسید
یک بار که از مدرسه برمی گشتم صدای مادرم الهام رو شنیدم ...


 

ویرایش شده توسط فائزه اکبریان
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  دوم1400/6/20
یک بار که از مدرسه برگشتم صدای مادرم الهام رو شنیدم که به خالم می‌گفت: افسانه حاج رضا از من خواستگاری کرد و خوشحالی خالم ک باخنده می گفت الهام حاج رضا واقعا آدم خوبیه به نظرم فکرکن بهش بنده خداسینزده سال همسرش فوت شده با این همه مال و ثروت به پاش مونده دوست حسینم ک هست و دیگه چی می گی.الهام:آخه النا !خاله افسانه:الهام جان النا دیگه بزرگ شده درک میکنه ک توهم نباید تنهاباشی.
ومن که اشک از گونه هام سرازیر میشد شاید تمام توجه مامان الهام برای خودم می خواستم شاید امید به دوباره باهم بودن پدر ومادرم داشتم نمی‌دانم فقط با دو از خونه بیرون رفتم و به پارک روبه روی خونه پناه بردم.روزی که مادرم درموردحاج رضا صادقی بامن صحبت کرد گفت: ک مردخوبیه وقتی مادرم به عنوان مترجم تو شرکتش بوده ازش خوشش اومده وبهش پیشنهاد ازدواج داده اینکه مرد خوبیه و دوتا پسرداره و ازمن براش گفته واون هم عاشق این ک یه دختر داشته باشه و منی که حاج رضا درذهنم دزدی بیش نبود مردی که زندگی مارو خراب کرد امید برگشت پدرم ازم گرفت ولی میدونستم ک دیگه من نمی توانم مانع شوم برق چشمان مادرم نشان میداد ک واقعا عاشق آن مرد شده.من به پدرم زنگ زدم ازمادرم گفتم از اینکه می خواد ازدواج کنه واز مردگرگ صفتی ک قراربود ناپدریم شود .پدرهم کارهای رفتن من پیش خودش رو انجام داد ومن هم برای ادامه تحصیل وهم فرار از مردی ک قراربودناپدریم شود راهی لندن شدم فقط نامه به مادرم نوشته ک میرم ودیگردنبالم نیا و باخاطره درمیان گذاشتم ک هرچقدر خواست مانع شود می گفت النا من حاج رضا دیده ام مردخوبیست مهربان است ولی من تصمیم خودم را گرفتم رفتم حال بعداز۵سال ک از بیماری قلبی مادرم اطلاع پیداکردم برگشتم طی این چندسال چندین بارباهم صحبت کردیم ولی غرورمن اجازه صمیمیت گذشته رانمیداد وحالا امشب مادرم رامیدیدم و البته حاج رضا نمیدانم این کینه چیست ک من از این مرددردل دارم.از طرفی باید اعتراف کنم  دلم برای دیدن مادرم پرمی کشد.

ویرایش شده توسط فائزه اکبریان
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت سوم 

 

پشت درخانه خاله افسانه ایستاده ام  پیشانیم عرق  کرده است خاطره دستم رامی گیرد چی شدالنا برخودمسلط می شوم .مادرم درراباز می کند همدیگررادراغوش می گیریم صورتم را غرق دربوسه های مادرانش می کند .الهام:النا عزیزم دخترقشنگم جان مادر خاطر سرفه میکند ومیگوید.خاطره:خب خاله جان بهتربریم داخل به بقیه هم سلام بدیم.مامان اشکهایش راپاک می کند و داخل میرویم خاله افسانه وشوهرخاله حسین به استقبالم می آیند با آن ها
سلام و احوال پرسی می کنم حال روبرویم حاج رضا نشسته است .حاج رضا:سلام دخترم خوش امدی .سلامی می دهم می نشینم. حسین آقا:خب الهام خانم چشمتون روشن این هم از دوردونتون دیگه چی می خواین. مامان الهام لبخندغمگینی میزند دستم را دردستش میفشارد .خاله افسون:خب الناجان چه خبر دخترم به امید خدا دیگه اومدی همین جا شروع به کارکن یکی از دوست های حسین رئیس بیمارستان میتونی بری اونجا مشغول شی من فارالغتحصیل  پزشکی بودم ولی هنوز فکراینکه بخواهم بمانم رانکرده بودم سردرگم بودم .خاطره می فهمد.خاطره :مامان جان فعلا که وقت این حرف ها نیست وبحث راعوض می کند .الهام ولی سراز پا نمی شناسد از بودن دخترش و این سال هایی ک بدوراز او  لحضه به لحضه غصه خورده بود وهرروزش فکرمی کردکه نباید ازدواج می کرداز یک طرف حاج رضا ک واقعا مردی مهربان بود و برای او احترام قائل بود واز طرفی دخترش  چندباری حاج رضا گفته بود تا به دیدن النا برویم واورابرگردانیم ولی دخترمغرور و کل شقش راضی نمیشد ولی حالا دیگر برگشته بود دختر زیبایش برای خودش خانمی شده بود با آن چشم های دریاییش النا شبیه به مادربزرگش یعنی مادر الهام بود باچشم هایی آبی وپوستی سفید ومو هایی خرمایی .آخر شب بود ک حاج رضا گفت: خب الهام خانم دیروقت باید برگردیم خونه الناز خانم وسایلتو جمع کن بریم.خواستم بگم من پیش خاطره می مونم ولی برق چشمان مامان الهام نزاشت چیزی بگم.الهام :اره مامان جان بریم و دستم گرفت شاید میترسید ک من بازهم از آن ها فرارکنم .خاطره نگاهم می کند و چشم هایش را باز وبسته می کند با اینکار به من می فهماند ک بروم بهتراست خاطره ی که همیشه جای خواهر نداشته ام را برایم پرمی کند .حاج رضا چمدانم رامی آورد سوارماشینش می شویم و حرکت می کند.روبه روی خانه بزرگ و ویلایی نگه میدارد پیرمردی سن وسال بالا دررابازمی کند بعدها فهمیدم او بابااحمدهست که به همراه خانمش فرنگیس سرایدار خانه هستند ماشین رابه داخل می‌بریم خانه بزرگ و حیاطی زیبا روبه رویم نمایان میشود از خاطره شنیده بودم  حاج رضا ثروتمند است ولی از خانه اش پیدا بود وضعش از آن چیزی ک من فکرمی کردم بهتر است .پیاده می شوم فرنگیس خانم پیش ما می آید و نگاهی به من می کند و می گوید :چشمتان روشن الهام خانم دخترتان هم از فرنگ آمد ماشاالله هزارماشالله چه خوشگلم هستن خوبی دخترم وبه گرمی بامن روبوسی می کند با احمداقا ک بابااحمدصدایش می کردندهم احوالپرسی می کنیم به داخل میریم و حاج رضا می گوید :الهام تا وقتی وسایلی برای اتاق النا سفارش دادی بیاد ببرش تا داخل اتاق آرمان استراحت کنه .من همچنان گیجم اتاق وسایل مگر قراربود اینجا بمانم ولی بازهم برق چشمان مادرم فکربیماری قلبیش باعث میشود چیزی نگویم.از خاطرشنیده بودم ک حاج رضا دوپسر دارد به نامه های آرمان وآریا ک آریا ازدواج کرده ویک پسر کوچک دارد .
وآرمان هم مجرداست.مامان دراتاق رابازمی کند .الهام:الناجان ببخشید ولی یکی دوشب تو اتاق آرمان بمون تا وسایل اتاقت بیاد.النا:ولی مامان من میتونستم خونه خاطره هنوزحرفم تمام نشده بود که باچشم هایی به اشک نشسته گفت:این بار دیگه نمی زارم تنهام بذاری الهام:می‌دونم خسته راهی استراحت کن و می رود به اتاق نگاهی می اندازم دکوراسیون سورمه ای عکسی از یک پسر در قاب دیوار  با چشمانی قهوه ای ک شیطنت از آن می‌بارد و چالی ک باخنده برروی گونه اش پیدا شده است و تختی دونفره وسط اتاق  لباس هایم راعوض می کنم تاپی آبی می‌پوشم و موهایم را بازمی کنم موهایم تا زیر کمر است خاطر همیشه می گفت راپونزل باید به خرید لباس می رفتم چون عجله ای آمده بودم وسایل چندانی نیاورده بودم روی تخت دراز کشیدم چراغ را خاموش کردم و من النا الان در خانه حاج رضا بودم .پتو  بوی عطری تلخ میداد تلخی دلنشین نفس عمیق می کشم  و چشمان را به آغوش خواب می سپارم  تازه به خواب رفتم بودم ک حس کردم جسمی رو تخت افتاد...

 

ویرایش شده توسط فائزه اکبریان
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم


از خواب می پرم و با چشمانی به خواب نشسته ک هنوز درست نمی تواند ببیند با دست فشاری به چشمانم می آورم 
 دوباره نگاه می کنم.  نور ماه که از پنجره وارده اتاق شده باعث می شود کاملا تاریک نباشد خیره می شوم به پسری که با تعجب من را می نگرد.جیغ خفه می گشم ک دستش را برروی دهانم می گذارد به چشم های هم خیره می شویم فهمیدم این چشم های قهوه ای را کجا دیده ام پسر درون قاب عکس اتاق او آرمان است.آرمان باتعجب میگوید :نترس! نترس! بگو ببینم دختر تو کی هستی نکن من خونه اشتباهی اومدم نگاهی به اتاق می کنه و می گه:نه بابا این جا که اتاق خودمه ولی تو و در انتظار جواب به من خیره میشود باچشم به دستانش که هنوز جلوی دهنم را گرفته اشاره می کنم می گه:اره خوب اینجوری که نمی تونی صحبت کنی دستش را برمی دارد.نفس عمیق می کشم وگم:من النا هستم دخترالهام.
آرمان بادست به پیشانیش می کوبد اره النا الهام خانوم گفت بود دخترش قرار بیاد دستش رو جلو میاره خانوم کوچولو من هم آرمان هستم  از دیدنتون خوشبختم شیطنت در چشمانش موج میزند به خودم می آیم  با تاپی یقه باز  روی تخت با یک پسر پتو را تا سرشونه بالا می آورم .متوجه معذب بودنم می شود و جلو تخت می ایستد  و می گوید:خوش اومدی  استراحت کن و از اتاق بیرون می رود .دستی به خرمن موهای خرماییم می کشم و باز نگاهی به تاپم می کنم در واقع زیادی باز بود .در بیرون از اتاق اما آرمان به دخترک درون اتاق فکرمی کرد دختری با چشمانی دریایی که وقتی خجالت می کشید لپ های سفیدش صورتی می شد. وقتی پدرش تصمیم به ازدواج گرفته بود وبا آن ها صحبت کرده بود گفته بود ک الهاخانم یک دختر دارد ولی بعدها شنیده بود پیش پدرش رفته .  صبح با صدای مامان الهام  بیدار  شدم  النا مامان  بیدار شو بریم صبحانه بخور دیشبم ک چیزی نخوردی . چشم مامان.لباس می پوشم آرایش ملایمی انجام می دهم  از پله ها  پایین می روم .حاج رضا و آرمان پشت میز نشسته اند صبحانه می خورند . مامان با سینی چایی می آید نگاهی به من می کند النا مامان بیا با صدای مامان توجه حاج رضا و آرمان هم به من جلب می شود .الهام:النا بیا با  آرمان آشنا بشیت .چشمان آرمان می خندد چشمکی می زند و می گوید: از دیدارت خوشحال شدم .
حاج رضا النا دخترم بشین و خودش بلند میشه رو به ارمان می گه امروز باید بری شرکت مهر گستر برای مزایده
از من و مامان هم خداحافظی می کند و می روند. 
 
 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...