رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تا تلاقی سیاه و سفید (زندگی سیاه من) | پگاه.زن.پ کاربر انجمن نودهشتیا


pegah11z
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

من و تو ما نشدیم ...

ما دو خط موازی بودیم 
من خودم را برایت شکستم
حالا در این تقاطع
حیران و تنها ایستاده ام ،
به تماشای رفتن تو...

خلاصه:

چند لحظه سکوت...

خودت معنای زندگی را بهتر از من می دانی.

زندگی یعنی همین.

نمی خواهم دلداری ات بدهم اما گاهی چیز هایی در زندگی ما اتفاق می افتد که نمی توانیم از وقوع شان جلوگیری کنیم.

می فهمی؟نمی توانیم.

نتوانستن در این جور وقت ها تنها توضیحی است که می توان داد.

سیاه... سفید... دو رنگ در تظاد هم؛ زندگی دورنگه یکی سفید و یکی سیاه؛ زندگی من اول سفید بود...ولی ما با دستان خود آن را سیاه کردیم.

ژانر:

پلیسی،عاشقانه،تراژدی

مقدمه:

سرکلاس معلم دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت:

ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت :

بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد :

" دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و بچه ها هم تکرار کردند:

دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند....

مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خطا کند.

سیاه منم...

سفید تو...

ما به هم نمیرسیم مگر آن که تو خطا کنی یا من پاک شوم که هر دو محال است.

 

 

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط مدیر راهنما

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 

میدانی بعضی ها جان به جانشان هم که بکنی تا آخر مثل دو خط موازی میمانند
مثال بارزش هم خود من و تو
ما که میدانیم آخرش به جدایی ست
پس چه اهمیتی دارد که تو
همان منه فراری از درس " ادبیات "
را تبدیل به شاعره ی غمگینی کرده ای !
یا من توی مثبت و شاگرد اول دانشگاه
را سیگاری کرده ام !
چه فرقی دارد که من از
همان روزهایی که حتی ماشین زیر پایت را
هم نداشتی
تمام این شهر را پیاده با تو زیر و رو کرده ام
وقتی آخرش قرار است هم خانه کسان دیگری شویم
هیچ چیز مهم نیست
نه جان کندن و نه دلتنگی الانمان
تقصیر خودمان بود که دل به دل این دل زبان نفهم دادیم
و فکر کردیم دنیا برای ما شبیه کتاب های رمان خواهد بود !
حالا بالا برویم پایین بیاییم
خون هم که گریه کنیم
باید تاوان خوش خیالی هایمان را بدهیم
که رسیدن من به تو همان قدر محال است که باریدن برف در شهریور ... !
********

((شیوا))

به معنای واقعی کلمه مردم و زنده شدم..

نفسم بالا نمی آمد که صدایش را زیر گوشم شنیدم..

به حدی کوبنده بود و جدی، که همه ی وجودم شد گوش و جرات نکردم لب از لب باز کنم..

قربان-دختره ی احمق!؛باز خواستی از این خراب شده فرار کنی؟

رامین به سمتم خم شد و از زمین بلندم کرد.

نمی خواستم نگاهشان کنم؛نفس نفس میزدم.

قربان زیر دست رامین میزند و یقه ی مانتوام را میان انگشت هایش مشت کرد و سر اسلحه ای را روی پیشانی ام درست بین دو ابرو ام گذاشت و کمی فشار داد..

دیگر نفس هم نمی کشیدم و با چشم هایی که از تعجب و وحشت گشاد شده بود به صورت جدی و اخم آلودِ قربان نگاه می کردم..

نفس زنان و چشمان وحشی و دریایی رنگ آشنایی که هر روز جلوی آیینه میدیدم در چشمانم زوم می کند و میگوید: وای به حالت شیوا وای به حالت اگر باز بخوای فرار کنی.

اسلحه را بر میدارد و کمی از من فاصله میگیرد  و همان طور که آن دستش را که اسلحه را در آن داشت تکان میدهد و حرفش را ادامه میدهد: پیشم یه تفنگ دارم؛ و دفعه دیگه بفهمم باز داری فرار میکنی شیش تا گلوله توش میندازم

به پیشانی و شکم ام اشاره کرد و گفت:و به اینجا و اینجات شلیک میکنم.

فقط نگاهش میکنم. که عصبی می غرد: فهمیدی؟..چیه؟

آب دهانم را قورت می دهم...

انگار مسخم کرده بود..

خشکم زده بود..

بی حرف خودم را به سمت اتاقم میکشم..

...

 روی تخت دراز کشیده ام..پشت ام به در است حوصله هیچ احد و الناسی را ندارم.

در با تقی باز میشود...می توانم حدس بزنم کیست.

احمدعلی-شیوا آجی..

با خشم به سمتش میچرخم و از جایم بلند میشوم.

سینه به سینه اش ایستاده ام. نگرانی را در عمق نگاهش حس می کردم.دیگر از ان شادی های نوجوانانه خبری نبود.حسی از درون به من می گفت، دِ آخر گناه او چیست.

-آقا احمد علی گلِ گلاب...به شازده برادرات بگو بزارن به حال خودم باشم این رسم برادری بدبخت که ناموست امروز تنش بلرزه..مردم برادر دارن منِ خاک بر سرم  برادر دارم.بهشون بگو نمی ذارم جنازه ام هم اینجا بپوسه من یه روزی از اینجا میرم.

اشک در چشمانش جمع میشود.

شوکه شده و با نگرانی می پرسد:

قربان و رامین چیکار کردن؟

آخ یادم نبود که احمدعلی خانه نبود..

ماجرای امروز را برایش تعریف کردم غمگین روی تختم می نشیند و سرش را میان دستانش میگیرد.

سرش را بالا می آورد و نگاهم میکند چشمانش سرخ بود ،غمگین لب میزند:قربان کارت داره.

سرم را تکان میدهم و بی حرف از اتاق خارج میشوم.

مسیرم اتاق رئیس است...یعنی بابام.اردلان خان رشیدی؛بزرگ ترین خلافکار و قاچاقچی مواد.

پوزخندی به فکرم میزنم و ادامه میدهم: همه اعضای خانواده من،هه خانواده؟ نمی دانم کجا خوانده بودم که می گفت: " خانواده های خوشبخت همگی شبیه همند،اما خانواده های بدبخت هر کدوم تیره بختی های خاص خود را دارند." با او همکاری میکنند قربان ، انیس، رامین،  اما  احمد علی و ترنم احمد علی متنفر از کار این خانواده ! ترنم هم که چهار سالشه.

مادرم هم طلایه، وقتی ترنم به دنیا اومد؛ به خاطر کثافت کاری های بابام مرد.قلبش مشکل پیدا کرده بود.بیچاره مامان...!

درزدم...

صدای عصبی اش را می شنوم: بیا تو.

در را آرام باز کردم و قدمی به داخل گذاشتم.

سرش را بلند میکند و نگاهم میکند؛ اخم دارم. به خود میلرزم که گویا عصبی ترش میکنم که این بار با صدای بلند تری میگوید: بیا بشین شیوا.

قربان  فقط نام برادر را به یدک میکشد!

بر روی اولین مبلی که نزدیک ام است می نشینم.

قربان-شیوا شانس اوردی که اینبار هم  بابا نبود و گرنه تیکه بزرگت گوشت بود

فهمیدی؟ دیگه از این غلطا نکن.

 پوز خند میزند و ادامه می دهد: البته بازم انجام میدی ولی اینبار نه؛ از این به بعد همیشه شیلا همراهتِ

با تعجب داد میزنم:چی؟!

قربان با اخم میگوید:همین که شنیدی.

عصبی تر میگویم:اون دخترِ...

قربان-حرفی بدی از دهنت در بیاد مساوی با مقابله شدید من.

به معنای واقعی خفه ام کرد. نتوانستم حرف دیگری بزنم چه برسد اعتراض کنم؛چون میدونستم اگه بزنم دیگه اون دنیام " تمام"...حرف قربان بی برو برگشت انجام میشد.

رویم را بر میگردانم و از اتاق خارج میشوم به اتاقم باز میگردم.

اثری از احمد علی نیست برادر کوچولوی هجده ساله ام.

نگاهی به سر تا سر اتاق می اندازم؛ ناخداگاه لبخندی لبانم را کش می آورند...اتاقی با دکوراسیون رنگ های سفید و بنفش.

اتاق مشترک من و ترنم.

نگاهی به تخت ترنم می اندازم. غرق در خواب است.

حوله ام را بر میدارم و میروم دوش بگیرم...شاید دوش آب سردی این گرمای وجودم را فروکش کند.

...

در آیینه به خودم نگاه می کنم.پوست گندمی و چشم های آبی و موهای قهوه ای ام شبیه قربان است.

اما انیس دختری با موهای قهوه ای و چشم های آبی؛ ترنم هم شبیه انیسِ.

رامین موهایی سیاه پر کلاغی با چشم های آبی.

و اما احمد علی او کلا شبیه مادرمان است! پسری با موها و چشمان قهوه ای. 

خمیازه ای میکشم  بعد از این همه تنش بدجورخوابم می آمد؛بر روی تخت  خودم را پرت میکنم ودقایقی بعد به خواب عمیقی فرو میرم.

***

@آشوب @آیلار مومنی @سوگند @shahrzad.rh @Fateme Cha @-Ghazal- @Damon.S_E @Raha @Roshana @im._byta @im._byta @MOBINA H @Red_girll @Mahfam  @Aryana@-Atria-  @DrHESS8  @Masi.fardi @Mahfam  @Elistar1213 @Atlas _sa @فاطمه کیومرثی @زری بانو @شوکران 

دوستان لایک کنید ❤️

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

 

(( پژمان/هفت ماه بعد ))

سرم را،روی پرونده ای خم کرده بودم که ضربه ای به در خورد و بعد از آن سروان حمیدی وارد شد.چشمانش می درخشید و لبخند پت و پهنش نشان میداد گه چقدر خوشحال است.

احترام نظامی گذاشت و به سمت میزم آمد.

-چی شده سروان حمیدی؟

پرونده ای را روی میز میگذارد و میگوید: جناب سرگرد ریایی ، سرهنگ رسولی دستور دادند پرونده ای که دست شماست رو به دست سرگرد رحمانی بدهید و روی این پرونده

و به پرونده ای که روی میز گذاشته بود اشاره کرد و گفت: کار کنید.

سرم را تکان میدهم و میگویم: درباره چی ؟

سروان حمیدی که نامش کیانا بود نیش خندی میزند و میگوید: اردلان خان رشیدی رو توی مرز سیستان و بلوچستان درست هنگام جابه جایی محموله گرفتنش.

چشمانم گشاد میشوند.

محال بود؛ قاچاقچی موادی که هیچ گاه دم به تله نمی داد این گونه دستگیر شود!

-خودش رو؟

سروان حمید-بله،اردلان خان رشیدی.

لبخند پهنی میزنم و سرم را تکان میدهم: دیدی حمیدی درست همانطور که سرهنگ حدس می میزد.طبق اطلاعاتی که به ما داده بودند محومله هفته ی اینده وارد میشد می دونستم اطلاعات درستی به ما نمی رسه به همین دلیل از سرهنگ خواسته بودم از دوهفته قبلش اونجا رو زیر نظر بگیرن.

سروان حمید-بله،یکی از بزرگ ترین قاچاقچی ها دستگیر شد.

از جایم بلند شدم و درست پشت صندلی ام ایستادم و گفتم:درسته،اردلان رشیدی یکی از بزرگ ترین قاچاقچی ها بود. اما چیزی که برام عجیب اینِ که چرا خودش برای تحویل محومله رفت.

حمیدی-محموله این دفعه با دفعه های قبل فرق داشت. به مقدار چهار برابر دفعه قبل هروئین داشته بلکه به همون اندازه شیشه هم همراهشون بوده.

کمی چانه ام را خاراندم؛ عادت ام بود هر وقت چیزی ذهنم را درگیر میکرد این کار را میکردم.

-بازم عجیبِ.

نگاهی به پرونده ی روی میز می اندازم و میگویم: قضیه این چیه؟

حمیدی جلو می آید لای پرونده را باز کرد. نگاهی به متون آن انداخت و بعد چند عکس از روی آن برداشت و به برد زد و شروع به مطرح کردن اطلاعاتش کرد:

این شش نفر بچه های اردلان خان هستن و این دو نفر هم برادر  زادهاش.

به یکی از عکس ها که یه پسر با پوست گندمی موهای قهوه ای و چشمانی آبی بود اشاره می کند و می گوید:قربان رشیدی بیست و هفت ساله لیسانس کامپیتر بعد از پدرش همه کاره محسوب میشه

به یک دختر با پوست گندمی،چشم آبی و موهای طلایی اشاره می کند و می گوید:انیس رشیدی بیست و چهار ساله لیسانس گرافیک یکی دیگه از همکارای اردلان خان 

به یک پسر مو مشکی و چشم آبی اشاره می کند و می گوید:رامین رشیدی بیست و دو ساله فوق لیسانس فیزیک پسر بدی نیست ولی به کار پدرش کشیده شد

قبل از اینکه عکس بعدی را بگذارد روی برد میگوید: این یکی برام جالبِ.

عکس را روی برد میگذارد و می گوید:  این یکی خیلی عجیبه...

اخم میکنم و منتظر میمانم تا ادامه حرفش را بزند: شیوا رشیدی بیست ساله در حال حاظر در دانشکده ی افسری درس میخونه.

با پوزخند ادامه میدهد: همکارمون میشه تو کارای پدرش دخالت نمیکنه.

دختری با موهای قهوه ای و چشمان آبی و پوست گندمی بود. میشود گفت دختر زیبایی بود.

بعدی یک پسر با موهای قهوه ای و چشم های قهوه ای اشاره کرد و گفت:احمد علی رشیدی هجده ساله درس میخنه دیپلم تجربی داره تو کارای پدرش هم دخالت نمیکنه 

 و آخری..

یک دختر بچه با موهای طلایی و چشمای آبی: ترنم رشیدی چهار ساله کلا کاری نمیکنه! مهد میره.

دو عکس دیگری به برد میزند و ادامه میدهد:

و این دو نفر شاهین و شیلا رشیدی بیست و هفت و بیست و دو ساله فوق دیپلم ریاضی برادر زاده های اردلان خان.

سرم را به معنای فهمیدن تکان میدهم و میگویم: به سرهنگ میگم خونه ی بچه هاشون رو زیر نظر نظر بگیریم. مطمعنم بچه هاش تلاش میکنن فراریش بدن.

و با سراشاره میکنم میتوانی بروی .

نگاهی به ساعت می اندازم.

از جایم بلند میشوم و شروع به جمع کردن وسایل ام میکنم و به سمت خانه حرکت میکنم.

خانه ای که اگر به من بود صد سال هم که میشد پایم را داخل اش نمی گذاشتم.

آن خانه ، دیگر خانه نمی شود.

ماه هاست که همه گلدان های اش خشک شده اند..

می گویند بهار فصل جوانه زدن است اما بهار امسال وقتی عزیزت را میبرد دیگر نامش بهار نیست میشود گفت نامش پاییز است پاییزی در لباس بهاری.

چرا که پاییز فصل رفتن هاست...

و وای اگر تنها بمانی!

افکارم را کنار می زنم و پایم را محکم تر بر روی پدال گاز فشار می دهم تا به خانه برسم.

...

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم 

(( راوی ))

ساعت کنار تخت نیمه های شب را نشان می دهد.

با حالتی مغموم آهسته بلند میشود.پیراهن چهار خانه ای را از پایین تخت بر میدار و بر روی رکابی ای که پوشیده بود به تن می کند.

با پا های برهنه قدم میگذارد روی سرامیک خانه

در گوشه ای از سالن می نشیند

روی مبلی دو نفره و خیره به نور ضعیف آباژور

به جای خای کسی فکر میکند که هیچوقت برایش عادی نمی شود

به معشوقه ای که هرگز نگفت این پنج شنبه ای که در کنارت با لحظات ناب سپری می شود آخرین دیدارمان است..!!

درست همان پنج شنبه اخر ماه اسفند.

و این دردناک ترین حالت بی قراریست برای مردی که هنوز خوابِ یک عشق قدیمی را میبیند..

دلش سیگار می خواهد..یادش نیست آخرین بار کی کشیده بود اما جعبه اش دقیقا روی میز کنارش بود.

سیگاری از جعبه ی ای که بر روی میز بود بر میدارد و روشن میکند...

و چه کسی میگوید که مرد وقتی داغان است نباید سیگار بکشد...

قطره اشک لجوجی از چشمانش سرازیر می شود.

و چه کسی گفته است که مرد نباید اشک بریزد.

اما؛امان از آن روزی که مرد هم سیگار بکشد و هم اشک بریزد.

***

(( شیوا ))

احمد علی مقابلم بود،با یه حرکت تکواندو می زنم وسط کمرش.خواستم دوباره حرکت بزنم که پایم را می گیرد! و با کمرمی خورم زمین.کمرم نصف شد نفسم بند آمد.برعکس دیدم که احمد علی خیلی ریلکس لبخندی بر لب میزند و به طرف من که از درد داشتم به خودم می پیچیدم خم شد و گفت:شیوا دیدی چه خوب شکستت دادم؟!

درد و بیخیال شدم و پاهامو دور گردنش و انداختمش زمین.روی سینه اش نشستم و گفتم:بله بله داداشی داشتین میفرمودین!

احمدعلی که صورتش از عصبانیت که میدانم جنبه ی شوخی دارد کبود شده بود گفت:خوب ناکارم کردی.

-هرچی باشه پلیس مملکتم.

لبخند غمگینی بر لب اش نشست. و چه کسی بهتر از من میدانست دلیل تلخی این لبخند را.

از روی سینه اش بلند میشوم و دستم را دراز میکنم تا بگیرد و بلند شود.

با تردید دستم را میگیرد بلند شدنش همانا و محکم کوبیدن من به دیوار همانا.

زیر گوشم با خنده زمزمه وار گفت: قانون اول بازیگر خوبی باش.

و از من فاصله میگیرد و به سمت خانه میرود.

می غرم :احمد علی مگر دستم بهت نرسه

خنده سر میدهد و داخل میشود.

********

((پژمان))

با صدای آلارم گوشی، با چشمان نیمه باز به ساعت اش نگاه میکنم...کلافه از این همه خستگی از جایم بلند میشوم.

وضو می گیرم و جانماز ام، درست همان جانمازی که قبل رفتنش برایم با چرخ خیاطی اش از پارچه ای مخمل سبز رنگی درست کرده بود؛ بر روی سرامیک های سرد اتاق پهن میکنم و شروع میکنم به خواندن نماز.

 از خدا نه آرامش میخواستم و  نه میخواستم به او کفر بگویم برای بردن عزیزترینم.

هیچی نمیخواستم !

فقط میخواستم در پرونده ی اردلان خان به مشکلی بر نخوریم. همه چی آن چیزی شود که مدت ها انتظارش را می کشیدم. بتوانم انتقام مرگ عزیز ترینم را بگیرم. اما حس میکردم  این پرونده سخت از آن است که با چندین ماه کارشبانه روزی تمام شود.

حس میکردم این داستان ادامه دارد...

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم 

(( شیوا/پنج سال بعد ))

پنج سال گذشت دقیقا پنج سال.

اردلان؛اردلانی که پدرم نمیدانم فرار کرد...! ترنمم دخترکم  پا به مدرسه گذاشت. و با هم دیگر زندگی می کنیم.

احمد علی پزشکی قبول شده است اما شیراز. انیس،رامین و قربان هم که معلوم است همدستی با پدرم... خیلی وقت است که خبری از آن ها ندارم.

و من سروان شیوا رشیدی!

...

چادر را بر سرم  مرتب می کنم و به سمت اتاق سرهنگ محمدی  گام بر میدارم.

در می زنم و با اجازه ای که میشنوم وارد می شوم؛ و بعد از احترام نظامی ام سرهنگ به حرف می آید.

سرهنگ محمدی-سلام به بهترین سروان عزیز خودمون؛امدی برای خدا حافظی.

سرهنگ محمدی حق پدری بر گردنم داشت خیلی وقت ها به جای سرهنگ گفتن عمو خطابش میکردم.

لبخندی از شرم میزنم و می گویم:بله؛دارم می رم.

سرهنگ خندید و گفت:معاون خوبی باش درست مثل اینجا که برای متین بودی.

متین پسرش بود؛ سرگرد اداره بود.

کمی سرم را خم میکنم و با لبخند می گویم :البته،حتما.

 بعد ازاین که از همه گی خداحافظی کردم به پارکینگ میروم و سوار ماشینم می شوم و به سمت خانه می رانم.

...

وارد خانه که شدم نگاهی به اطراف می اندازم؛ترنم روی مبل با لباس مدرسه اش خواب بود.بمیرم برایت خواهر کوچولو.

به سمت آشپز خانه می روم  گشنه ام  بود باید چیزی درست میکردم.

بعد از خوردن نهار به سمت مبلی که ترنم بر رویش خوابیده بود میروم و  بغل اش  می کنم و به اتاق می برمش آنقدر خسته است که بیدار نمی شود؛ همانطور که خواب است لباس هایش را عوض می کنم  و بعد از آن لحافی بر رویش می اندازم  به ساعت نگاهی میکنم خودم هم خسته ام  روی تخت  می افتم و به خواب میروم.

...

با سر و صدایی که از بیرون میاید بیدار می شوم؛ نگاهم به تخت خالی  ترنم  می افتد روی تختش نبود!...

از جایم بلند می شوم و بعد از آن که  صورتم را شستم از اتاق بیرون می روم.

ترنم در پذیرایی هم نبود! به سمت آشپز خانه میروم که...چشمانم گشاد میشوند!..اینجا چه خبراست؛ انگار بمب ترکیده باشد...کل آشپز خونه پر از آرد بود...

با اخم رو به ترنم میکنم و میگویم:ترنم؟

ترنم-خواهر جونی...توضیح میدم.

دست به کم به سمتش خم میشوم و میگویم:بگو بینم وروجک.

ترنم من من کنان میگوید: خوب آخه...مدرسه جشن داریم فردا..

آخ به کل یادم نبود کیک!گفته بود قبلا.فراموش کرده بودم.

 دستم را به معنای فهمیدم و دیگر نیاز نیست ادامه دهی بالا می آورم و  با خنده میگویم: ببینم آرد هنوز مونده؟

ترنم خندید و سرش را به علامت مثبت تکان داد

دست به کار می شوم. و با شلوغ کاری کیک را درست میکینم.

...

به کیک وانیلی کاکائویی خوشگلمان نگاه میکنم.

تازه از فر بیرون  آوردم؛ کمی که خنک شد گذاشتمش  درون یخچال تا فردا با خودش به مدرسه ببرد

به سمت سینک میروم و همانطور که در حال شستن ظرف های کثیف هستم خطاب به ترنم میگویم: خب ترنم میگم  تو برو بخواب.

ترنم -..............

-ترنم؟

ترنم -...........

برمیگردم سمت میز غذاخوری..! سرش را  گذاشته بود روی میز و خوابش برده بود.

بلندش می کنم و می برمش به اتاق و بر روی تخت می گذارمش .

این خانه دو تا اتاق خواب  داشت یکی برای احمد علی و دیگری برای من و ترنم.

بی خیال شستن باقی ظرف ها میشوم و رمانی از قفسه ی کتاب ها برمی دارم و به پذیرایی می روم روی مبلی می نشینم و زانوهایم  را بغل گرفته شروع به خواندن میکنم.

...

با تکون هایی بلند میشوم گنگ به اطراف نگاه میکنم ترنم بالای سرم ایستاده بود.

ترنم-آبجی شیوا وقت نمازه بلند شو دیگه.

نالیدم: خیله خوب خیله خوب بیدار شدم.

کش و قوسی بر بدن دادم و بلند شدم.

********

(( پژمان ))

کلافه تر از همیشه قلوپ آخر از قهوه ام مینوشم و همانطور که در دهان مزه مزه اش میکردم سویچ را چنگ زدم.

امروز سروان حمیدی میرفت و هنوز مشخص نبود چه کسی قرار است برای جایگذین شدنش بفرستند.

وقتی به اداره رسیدم؛ در راهرو   از دور سروان را دیدم که داشت از همگی خدا حافظی میکرد؛ معاون خوبی بود اما مجبور شد برای رفتن به شهرستان انتقالی بگیرد.

سروان حمیدی-سرگرد امدم برای خدا حافظی؛امید وارم معاون خوبی بوده باشم تو این سال ها.

سری تکان دادم و گفتم : بالاخره زمان رفتنتون فرا رسید.

با خجالت سری تکان داد و گفت:با اجازه ی شما بله.

حرفش را ادامه داد : و اطلاع دادن امروز معاون جدید هم میاد.

از دور سرباز همتی را همراه با سروانی دیدم که داشتند به سمت ما می آمدند...

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

(( شیوا ))

ترنم با سرویسش به مدرسه رفت...من هم اماده شدم و به سمت اداره ی جدید رفتم.

...

ماشینم را در  پارکینگ پارک کردم؛داخل شدم و به سمت میزی که سربازی روی آن نشسته بود حرکت کردم.

-سلام

سرش را بلند کرد و گفت:سلام.امرتون.

با اقتدار همیشگی ام که توی اداره رفتار میکردم گفتم:سروان رشیدی هستم؛انتقالی و معاون جدید ...

کمی مکث کردم و بعد گفتم : سرگرد ریایی.

سرباز با ترس بلند شد و احترام گذاشت و با لکنت گفت:اوه بله بله همراه من بیاین لطفا.

گویا از لحن ام ترسیده بود؛ چه خیال کردی عزیزم ما از گذشته مار خوردیم افعی شدیم.

سری تکان دادم،حرکت کرد و من هم  پشت سرش به راه افتادم.

به عده ای رسیدیم.

سرباز احترم گذاشت و به روی سرگردی که آنجا بود گفـت: جناب سرگر؛ایشون سروان رشیدی هستن معاون جدید.

سرگرد رو به من گفت:پس معاون جدید شما هستید

سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم:بله

سری تکان داد و گفت:لطفا همراه من بیاید.

و به سمت اتاقش رفت 

قبل از رفتنش اتیکتش رو خواندم، زمزمه کردم: سرگرد پژمان ریایی

...

تک سرفه ای کرد و سرش را  بالا آورد  به چهره ام  با اخم نگاهی انداخت!

دستم را  سریع بالا آوردم  یک سلام نظامی دادم، این را  خوب یادگرفته بودم.

سلام قربان ، شیوا رشیدی هستم ...

دستش را  جلو آورد و گفت: بفرمائید بشینید خانم رشیدی ..

سعی میکرد آرام باشم و مدام به خودم نهیب می زدم

پژمان-خب پرونده تونو تحویل بخش کارگزینی دادین خانم رشیدی ؟

-بله، انجام شد...

پژمان-خوب می دونین فعلا باید کجا مستقربشین؟

سرم را تکان دادم: بله تا اونجایی که در جریانم گویا پست معاون جدید هستم.

سرگرد سری تکان داد و یکی از ابروهانش را بالا داد و گفت: چرا انتقالی گرفتید.

-به دلیل جابه جایی منزل.

سری به معنای متوجه بودن تکان داد! 

چند سوال دیگر هم پرسید و در اخر ستوان الیاسی را صدا کرد تا من را تا دفتر ام راهنمایی کند.

...

همراه ستوان الیاسی  کل پاسگاه را نشان ام داد و به اتاقم ام راهنمایی ام کرد و و چند پرونده هم برایم آورد تا بتوانم بر رویش کارکنم.  

یکی از پرونده هایی را که به گفته الیاسی  بیشتر می توانستم  رویش مانور بدهم  را انتخاب کردم...

پرونده سرقت از طلا فروشی های منطقه غرب تهران بزرگ، نزدیک دوسالی از آن  گذشته بود اما انگار میشد یک چیزهایی از توش فهمید!

تو خلاصه مطرح شده بود که از حدود هفت تا طلافروشی سرقتی انجام شده ، همه هم به یک روش و تو یک هفته متوالی... هر روز یه سرقت، از هفتا طلافروشی اونم ساعت دو نیمه شب... جالب ترش اینکه حتی تا حالا هیچ شکایتی مطرح نشده بود!

تو نتیجه گیری این پرونده نوشته شده بود که به احتمال زیاد کسی که این جرمو مرتکب شده مال باخته ها رو ترسونده و مجبورشون کرده که چیزی بروز ندن !

و عجیب این پرونده ذهنم را مشغول کرده بود!

...

برای بار سوم پرونده را زیر و رو می کردم که در به صدا در آمد و شخصی جز ستوان الیاسی نبود!

الیاسی وارد شد و سلام نظامی داد و گفت: جناب سرگرد با شما کار دارن!

سری تکان دادم و از جایم بلند شدم تا به سمت اتاقشان روم.

در زدو وارد اتاق شد ...

-سلام قربان با بنده امری بود ؟

با آرامش خاصی دستش را جلو آورد و از من  خواست که بنشینم  و بعد گفت:

سرگرد-خانم رشیدی روی کدوم پرونده دارین کار می کنین ؟

-یه پرونده ای که نزدیک دوسال پیش باز شده ، مربوط میشه به سرقت از هفت تا طلافروشی که هیچ کدوم هنوز شکایتی مطرح نکردن...

سرگرد-خوب چی شد اونو انتخاب کردین؟

-به پیشنهاد ستوان الیاسی، ایشون گفتن جای مانور داره ...

سری تکان داد و گفت:ظاهراً ؛ اما به نظر باید پیچیده تراز این حرف ها باشه. حالا چیزی دستگیرتون شد؟!

-بله. نوشته بود که به احتمال زیاد سارق مال باخته ها رو از چیزی ترسونده که اونا مجبور بشن سکوت کنن ولی اینکه علتش چی بود نامشخص مونده ! من حدسم اینکه همه شون از یه موضوع خاص ترسونده شدن، یعنی کسی که این کارو کرده قبل از این ماجرا یه آتوی یکسان ازشون داشته، و اینکه حدس می زنم سارق یه زن ...

باچشم های گشادشده سرش را  جلو تر آورد و در فکر فرو رفت!

...

حرف هایم را که تمام کردم سرگرد سری تکان داد و گفت: به هر حال تا اینجا هم پیشرفت خوبی داشتی ، بازم تحقیق کن ، دلم می خواد به یه نتیجه قطعی برسی به عنوان مافوقت اینو ازت می خوام، فرصت کافی بهت می دم اما دنبال نتیجه هستم...

از درون خندیدم  ولی ظاهرم رو حفظ کردم چشمی گفتم و از جا بلند شدم ...

-امری نیست قربان؟

سرگرد-نه می تونی بری ...

 

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 

 (( دو ماه بعد ))

دو ماه گذشت ؛ دوماه بود که در این اداره کار میکردم، در این دوماه با ستوان الیاسی که اسمش آوا بود دوست شده بودم ، با بقیه هم کم و بیش آشنا.

ماموریت های یک روزه به پستم خورده بود که از همه سر بلند  بیرون امده بود هرچه باشد  من شیوام...شیوا.

یادم است یکی از همان ماموریت های یک روزه ام همراه سرگرد پژمان ریایی به یک مرکز سقط جنین رفته بودم که من نقش همسری را داشتم که شوهرم  که سرگرد باشد می خواست بچه را سقط کنیم.

همان جا بود که فهمیده بودم سرگرد را نمی شود حتا با یک من عسل هم  خورد.

گاهی آنقدر جدی بود که نمی شد تحملش کرد.

 در کل همه چی خوب بود تا اون روز...!

مثل همیشه در اتاقم نشسته بودم و داشتم پرونده ای که روی میزم قرار داشت را  مطالعه میکردم که ی دربه صدا در آمد.

-بله.

آوا بود.

احترام گذاشت و گفت:سروان،سردار رسولی گفتند صداتون کنم برای ماموریت جدید جلسه دارین.

بلند شدم و همراهش به اتاق جلسه رفتیم.

...

همه در دفتر سردار رسولی جمع شده بودیم...یه میز بزرگ قهوه ای برای جلسات وسط سالن بود...با صندلی های چرمی.

پشت میز نشسته بودیم و منتظر بودیم تا سردار رسولی شروع کند.

سردار رسولی- خب همه گی حضور دارند؟

سرگرد ریایی: جناب، سرهنگ فلاح نیستن

سردار سری تکان داد و گفت: ایشون در گیر انجام کاری هستند.بنده در جریان هستم نیاز به حضور ایشان نیست.

مکثی کرد و گفت: جلسه رو شروع می کنم.

سردار شروع کرد به حرف زدن و من بیشتر و بیشتر یخ می کردم. قطرات عرق سرد را بر روی کمرم حس میکردم. صدای سردار مثل ناقوص در سرم  به صدا در آمد. 

پرونده ی آر تاریکی...

اردلان خان...

سردار رسولی: امیدوارم دوستان همه توجیح شده باشن

لبان خشک شده ام را با زبانم تر کردم و گفتم: در مورد پرونده بله اما ماموریت خیر

سردار لبخندی زد و گفت: میبینم مشتاق شدین....

و تنها چیزی که در قیافه ام مشخص نبود مشتاق بودنم برای این ماموریت بود.

سردار رسولی:خب راستش این ماموریت یکم با ماموریت های دیگه فرق داره...ما باید دوتا از مامورامون رو بفرستیم خارج از کشور و وارد این باند بشن البته بطور کاملا عادی...

سرگرد ریایی:خب پس فرقش کجاست؟ما همیشه همین کار ها رو می کنیم دیگه

سردار رسولی- بله اما این بار باید یک زوج بفرستیم یعنی یک زن و شوهر نیاز داریم که خودشون رو وارد این گروه کنند.

ستوان الیاسی: قربان ما که تو دایره مبارزه با مواد مخدر زوج پلیس نداریم

سردار کمی مکث وادامه داد: درسته... ولی گفتم که فرق میکنه و کسانی که انتخاب کردیم از بهترین ها هستند...سرگرد پژمان ریایی و ...

نبض شقیقه ام میزد...بگو دیگر کمتر جانم را به لب ام برسانید.

سردار رسولی-سروان شیوا رشیدی.

نه نه نه نه.. هر چقدر که بتوانم میگویم نه.

شاید پلیس باشم؛شاید...شاید کارم گرفتن مجرم هاست.

اما اون خون لعنتی...

اون خون...خون...آ مثبت.

پدرم نیست ولی در واقیعت پدراست میشود منکر شد؟

میشود بزنم زیر همه این ها زیر همان اسمی که در شناسنامه ام درست در مقابل نام پدر نوشته شده؟

هم زمان داد من و پژمان بر هوا رف:عمرا.

سردار  با تعجب نگاهمان میکند و میگوید:جان؟

پژمان-من با این  خانوم ماموریت نمیرم.

شاکی از اعتراضش نگاهش میکنم و میگویم :فکر کردین من با شما میام.

سردار دادی زد و گفت:ساکت این بچه بازی ها چیه... دستور رو اجرا کنید. هرچی ما بگیم میشه و شما میرین نمیخوامم نه بشنوم.

انگشت اشاره اش را به سمت هر دویمان گرفت و گفت: از هیچ کدوم 

حرفی برای گفتن باقی نگذاشت.

سردار رسولی-میرسیم به جرمشون...

نگو...برای من نگو...من خودم با چشمام دیدم...قتل دوستم رو دیدم...پدرم از شمری که سر امام حسین رو برید بدتره...بدتر...سر دوستم را برید و بر سینه اش گذاشت و آن را  باسری که بر سینه ی .. فاطمه ام...فاطمه زهرایم بود...برای شوهرش فرستاد...

قطری اشکی از چشمانم چکید...با دست پاکش می کنم.

سرهنگ رسولی-قاچاق مواد،قاچاق انسان،قتل و الان هم برای قاچاق از بدن نوزادان استفاده میکنن.

آخری بمبی بود برای منفجر شدنم.

پدرم پست بود؛اما نه در این حد...نه!.

میخواهم کمی از این فضا دور شوم نمی توانم نفس بکشم:با اجازه من یک دقیقه برم بیرون.

سرهنگ نگاهی به من می اندازد و اجازه خروجم را می دهد.

حالم بد بود...

بیرون رفتم و با سرعت به سمت دستشویی؛درش را قفل کردم...

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم 

با هجوم ماده ای بر دهانم...حالم بد بود...از آنچه که فکرش را کنی بدتر...فرار هایم یکی یکی جلوی چشمانم رژه میرفتند...کتک های قربان و رامین،موهایی که انیس با وحشی گری آن را میکشید،آزار و اذیت های شیلا،دست درازی های شاهین که به سختی جان سالم به در بردم...به سختی خود را تا حال پاک نگه داشته بودم...به سختی...به چشم هایم نگاه می کنم؛خیلی وقت بود رنگ آبیش را ندیده بودم خیلی وقت بود لنز میگذاشتم...لنز قهوه ای... از رنگ ابی چشم هایم متنفرم...از رنگ آبی که متعلق به قربانم هست...رامین...انیس...و اردلانی که نمیخواهم اسمش در شناسنامه ام باشد...یا برعکس اسم من در شناسنامه اش...

...

در به صدا در آمد.

آوا-سروان؟،سردار میگن اگه حالتون مساعد نیست برین خونه.

میرفتم خانه...واقعا حالم بد بود...دررا باز می کنم و رو به آوا می گویم:آره میرم...میرم خونه...اما نه خونه ی خودم...میرم خونه ای که نزدیک به پنج سالو شش ماهه که تو دو قدمیش هم نرفتم...

آوا-شیوا خوبی.

-نه خوب نیستم...

 دستم رو تا گلویم آوردم و آرام لب میزنم: به اینجام رسیده...اینجا.

آوا با تعجب میگوید: شیوا جان.

-من میرم خونه

آوا-باهات بیام عزیزم حالت بده؟.

-نمیخواد خودم میرم.

رفتم کیفم را برداشتم و به سمت پارکینگ رفتم...سوار شدم و حرکت کردم...

مسیرم خانه ی خودم نبود...مسیرم کرج بود...کرج...

رو به روی ویلا بودم؛پاهام یاری نمیکرد بروم زنگ در را  بزنم.حکم دست گیریشان را داشتم.برایم راحت بود.من نیازی به ماموریت ندارم،نداشتم و نخواهم داشت.تمام خانه ها،ویلاها ، مخفی گاه ها  همه را یک به یک از حفظ بودم.

نمیدانم چرا ولی دلم پر کشید برای آغوش قربانی که در  دوازده سالگیش به رویم باز بود.

زندگی ام از آن به بعد تلنگر خورد. 

 قربان عوض شد.راه پدرمان را ادامه داد،انیس دیگر خواهری نمیکرد،رامین غریبه ای شد که نمی شناختمش.

اما دلم تنگ است؛نمیدانم چرا؟... ولی دلم تنگ شده برای قربان؛ همان برادری که وقتی پنج سالم بود همیشه هوایم را داشت...

دلم تنگ شده برای انیسی که موهای بلندم را گیس میکرد...

دلم تنگ شده برای رامینی که من را پشت دوچرخه اش سوار میکرد...

اشک هایم می چکیدند.

لباس فرمم تنم بود!

از ماشین پیاده شدم و به سمت در حرکت کردم، زنگ در را زدم.

میدانستم نگهبان ها  در را باز نمیکنند...مدتی بعد شیلا با شکمی برامده در را گشود.

حرفی نزد...! من هم حرفی نزدم...! اصلا مگر حرفی مانده بود؟ حرفی داشتیم؟

خیره خیره نگاهم می کردم. در چهره اش به دنبال همبازی بچگی ام بودم.

نگاهش از صورت خیس اشکم به لباس فرمم افتاد.دادش به هوا رفت!

شیلا-قربان..!

مدتی گذشت که قربان سراسیمه امد.شیلا را کنار زد و نگاهش به من افتاد.

احمق! دلم برایت تنگ است.این چه رسمی است.با شیلا عشقت ازدواج کردی و خواهرت را دعوت نکردی...؟!

نگاهش بر روی صورت خیس  اشکم بود...مات نگاه ام میکرد.

بغض داشت خفه ام می کرد..نمیدانم چرا ولی خود ام را در آغوشش انداختم؛از شک در امد.دیر بود ولی دستانش را دور کمرم حلقه کرد.

 نالیدم: چرا...فقط بگین چرا...شما دارین چی کار میکنین؟ دیوونه ام کردین...دیوونه ام کردین...من راحت میتونم شمارو دست گیر کنم.

به سینه اش مشت میزدم و این بار حرفم را بر زبان اوردم:میفهمی حکم دست گیریتون رو...

حرف را قطع میکند؛دستانم را محکم گرفت و گفت:شیوا واقعا خودتی؟

سر تکان دادم: آره خودمم،منه زجر کشیده،منه داغ دیده خودمم.

پوزخندی میزند: بالاخره پلیس شدی؟

پوزخندش پر رنگ تر میشود: جناب سروان 

اشک هایم دو برابر شدند.عقب عقب رفتم و سوار ماشین شدم. دستم میلرزید چند بار استارت زدم تا آخر روشن شد.پایم را روی گاز فشار دادم و از آنجا دور شدم.در آخرین لحظه شیوایی را از قربان شنیدم.

...

کلید می اندازم و در واحد آپارتمانم را باز کردن همانا و صدای فریاد بلند احمد علی همانا!

ابرو هایم را بالا می اندازم.او دیگر اینجا چه کار میکند مگر نباید شیراز باشد؟!خوابگاه باشد؟!

احمد علی-ترنم مطمعنی زنگ نزد؟!

ترنم با لکنت جوابش را می دهد: آره

احمد علی فریاد دوباره ای زد! هنوز متوجه آمدن ام نشده بودند 

اخم در هم می کنم و می گویم:سر بچه داد نزن.

با شنیدن صدایم به سمتم بر میگردد و عصبی به سمتم یورش می آورد.

 یقه ام را گرفت و غرید:کدوم گوری بودی تا این وقت شب 

 میزنم زیر دستش و دستش را جدا می کنم .

-تو اول بگو اینجا چی کار میکنی ؟

پوزخندی می زند: اینقد کار داری که نگاه به تقویم نمیندازی...دو روز تعطیلی نمیتونم بیام خونه؟! 

چشم غره ای نثارش می کنم و می گویم : اولا سر من داد نزن.

طلبکارانه نگاهم می کند-میخوام بزنم مشکلیه..

اخم هایم بیشتر در هم فرو می رود: بله که مشکلیه... مثلا من از تو بزرگ ترم.

سکوت کرد!

سری تکان میدهم و به سمت اتاق  می روم.

میان راه می ایستم  و رو به ترنم میکنم:ترنم امشب پیش داداشی بخواب.

ترنم سری تکان می دهد. لبخندی به رویش می زنم.

لبخندم آن قدر مصنوعی است که هر دو به حالم شک میکنن.

"پس بخند مصنوعی حتی اگه هست زوری "

در اتاق را قفل کردم.لباس هایم را با لباس راحتی عوض کردم وخودم را پرت کردم روی تخت..هندزفری را  گذاشتم تو ی گوش هایم:

من دیگه خسته شدم بس که چشمام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده ای نداره . غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی

نمیخوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمیخوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا ، وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

++++++

همه حرف خوب میزنند اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدااا چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دل با خودت نبین

نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا ، وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد

اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کى شد

همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست

این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نمیخوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا،وایسا دنیا من میخوام پیاده شم

...

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم 

با سر درد شدیدی بلند شدم.

کمی به اطراف نگاه می کنم.اندکی فشار آوردن به مغزم کافیست تا تمام بدبختی هایم را یاد آوری کند.

گاهی دلم میخواهد بزنم به سیم آخر، گله دارم ... دلم می خواهد فریاد بزنم، جیغ بکشم خودم را خالی کنم.

به سر حد منفجر شدن رسیده ام .

با صدای در به خودم می آیم. احمد علی بود.

 با لبخند نگاهم می کند و می گوید: خوبی خواهری؟

بغض ام را فرو خوردم و با صدایی عاری از هر حسی گفتم: خوبم 

تک ابرویی بالا داد: مطمعن؟! نیازی به دکتر رفتن نیست؟

لبخند تلخی می زنم و زمزمه می کنم: مگه درمان میشه؟

تعجب کرد:چی؟

-قلب شکسته.

و آوار شد تمام تلخی های دنیا بر سر احمد علی. قلب خواهرش باز هم شکسته بود.

-فکر میکردم قلب آدما که میشکنه دیگه شکسته. فکر می کردم دیگه نمیشه تیکه هاشو بهم وصله زد ولی خب انگار میشه. شاید تخصص جدیده. باشه حالا که میگی دکتر داره بریم. بریم دکتر می خوام بهش بگم کار من از دل شکسته گذشته. دل من خورد و خاکشیره بازم میشه مثل اولش کرد؟ می خوام بهش بگم هر  کدوم از این شکستگی ها مال سال ها دور و نزدیکه ببینم میشه درستش کرد؟

با صدای تحلیل رفته ای صدایم می کنم: شیوا 

از جایم بلند میشوم و همانطور که به سمت در می روم دست بر روی شانه اش می گذارم و می گویم : من خوبم احمد علی، خوبم.

و حیف که نمی توانم به زبان بیاورم. و خودم را از سنگینی این غم نجات دهم.

من متنفرم از اردلانی که پدر است

از شاهین ، از انیسی که خواهرم است، از رامین،شیلا،قربان.اما مگر این دل دیوانه حرف حالی اش می شود. دلش تنگ شده  برای خواهر و برادر هایش.

یا  بچه ی شیلا و قربان حتی با فکر کردن در باره اش کیلو کیلو قند در دلم آب می کنند...برادر زاده ام.دختر است یا پسر؟ چند ماهش است؟چند ماه دیگر به دنیا می آید ؟ اصلن چه کسی اولین لباسش را برایش خریده عمه انیس اش یا عمو رامین اش یا شاید هم دایی شاهین اش کسی که قرار است به من بگوید عمه! فکرش را بکن بچه ای که هم خون خودت است به تو بگویید عمه، چقدر شیرین.

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم 

با صدای ساعت زود بیدار شدم.  می شود گفت اصلا نخوابیده بود.

دست دراز می کنم و آلارم را قطع می کنم تا ترنم بیدار نشود.نمازم را خواندم و اماده رفتن  به اداره شدم.

...

با به صدا در آمد ن تلفن دفتر  کلافه سر از پرونده بلند میکنم: بله؟

آوا-سروان؛آقایی امده میگه برادرتونه.بفرستم اتاقتون؟

حدسش آسان بود احمد علی بود.

سر تکان میدهم و می گویم:بله بفرست.

مدتی بعد احمد علی در اتاقم بود و درست رو به روی من بر روی صندلی نشسته بود.

هیچ کدام تلاشی برای شکاندن این سکوت نمی کردیم.

تا این که گویا کلافه می شود می گوید: ساعت شیش پرواز دارم 

عاری از وجود احساسی گفتم:خب!

ابرو بالا داد: فقط به سوالم جواب بده شیوا...بگو اون شب کجا بودی

پوزخندی می زنم. از حالم حدسش آسان نیست یعنی؟

-خونه.

احمد علی-خونه!!! کدوم خونه تو که...

مکث کرد. گویا فهمیده بود. اصلا مگر میشود نفهمد.

کلافه از این سکوت اینبار خودم برای شکستنش پیشی می گیرم.نمیگذارم زیاد ذهنش را مشغول کند می گویم:آره؛درسته...کرج بودم.

احمدعلی-چرا؟

چرا! فقط همین کلمه کافیست که منفجر شوم.گویی فندک میکشد که آتش گیرم.

عصبی می گویم:میخوای چی بهت بگم؟ اینکه بهم ماموریت خورده.ماموریتی که ریئس باندشون کسی نیست جز پدری که ازش متنفرم.

جیغ میزنم و آرام میگویم:درکم میکنی؟! ننگم میشه بگم پدرمه.

درسته پلیس شدم. آره خودم خواستم...خودم این راه رو انتخاب کردم. شغلم ایجاب میکنه که  خلافکارا رو دستگیر کنم.باشه دستگیرشون میکنم اما اونایی رو که هم خونم هستن هم ؟

قطره اشک لجوجی از چشمم سرازیر می شود :من مثل شاهین نیستم که به هم خون خودشم رحم نمیکنه!

خون برای من ارزش داره. درسته گناه کارن ولی دل بیچاره ی من...

 به سینه ام زدم و ادامه می دهم :مگه این دل حرف حالیشه ؟برادرا و خواهرمن .اونا خلاف کردن جز من ، تو و ترنم .

دوباره اشک لجوج دیگری از چشمم سرازیر می شود.

لبخند غمگینی میزنم و ادامه می دهم :اما بچه ی قربان و شیلا چی؟ اونو به چه گناهی مجازات کنم؟بچه ای که به من میخواد بگه عمه!

لبخندم پر رنگ تر میشود:شیرینه نه ؟!

زمزمه می کنم :ما از کی غریبه شدیم؟ برادری که دوستش دارم برای عروسیش دعوتم نکرد.عروسیش که ارزوم بود دعوتم نکرد.

دیگر تلاشی برای پایین نیامدن اشک هایم نمی کنم : میدونی چیه...من کل زندگیم جلو چشمام جرماشون رو دیدم. کشته شدن دوستم رو دیدم.ولی الان دیگه خسته ام. من دیگه توان ایستادن در مقابلشونو نداد احمد علی. 

سر تکان میدهم و ادامه می دهم : نه تو نمیدونی. این یکی نمیدونی چیه. نمیدونی چقدر پست شدن.نمیدونی.

داد میزند: بگو تا بدونم. بگو !

لب میزنم: برای قاچاق توی بدن نوزاد جاگذاری میکنن.نمیدونی قاچق انسان میکنن نمیدونی تو هیچی نمیدونی .

احمد علی مات بود.

سر میخورم بر روی زمین:زمانی که برای اولین بار وارد آگاهی شدم با خودم گفتم گذشته یه نقاشیه که هیچ مداد پاککنی همراش نیست.من نمیتونستم گذشته ام رو پاککنم.میدونستم یه روزی این ماموریت به پستم میخوره.میدونستم ولی اون خون لعنتی رو چیکار کنم.

مدتی به سکوت گذشت تا اینکه احمد علی  لب باز کرد: تو گفتی من...من دارم عمو میشم؟

لبخندی می زنم میبینی شیرینه.به دنیا میاد اما...

میان حرفم می پرد: اما چی؟

-یتیم میشه.وکیل نیستم اما میدونم حکم قربان اعدامه؛طناب دار بالا سرشه.

یخ می زند و دیگر اصراری برای ادامه حرفهایمان نداد.

نگاهی به ساعتش می اندازم از جاش بلند میشود و میگوید:شیوا من دیگه باید برم

به سمتش می روم و در آغوشش میگیرم  و همان طور میگویم:خدافظ داداشی

موهایش را به هم می زنم و با خنده می گویم: داداش کوچولو.

قدم تا شانه اش بود!

پیشانی ام را بوسید و گفت:میدونم دل تنگشی.

تعجب می کنم :کی قربان؟

سر تکان می دهد: نه اون.

حرف دلم را زد.دلم برایش تنگ است.برای کسی که به عنوان پدر قبولش ندارم. اما مگر میشود دختر باشی و عاشقانه پدرت را نپرستی ؟!

با بغضی میگویم:دل تنگشم.دخترم من . به همایتش نیاز دارم ولی نیست.نبود هیچ وقت نبود چرا نبود؟ چرا اون شب نبود؟چرا نبود که بزنه تو گوش شاهین؟چرا تو به جاش زدی؟

میلرزیدم.همه اش به خاطر آن شب بود .از آن شب به بعد هر وقت یادش می افتم.فشار عصبی به سراغم می آید.

تکانم میدهد. مگر میشود من با این حالم سکوت کنم و به یاد آن شب نیفتم؟!

احمد علی-شیوا داغونم نکن نزار با عذاب وجدان از اینجا برم.نگرانت میشم.

استین مانتو ام را بالا می زنم.

با نگاه یخ زده زل میزند به مچ ام .

بریده بریده می گویم: نگاه  کن ببین...

همین نفس هم برایم کم می آید.

بر روی زمین افتادم و به گلویم چنگ میزنم. احمد علی شانه ام  را گرفت و روی زمین خواباندم.میخواستم به حرفم ادامه بدهم که فریادش به رفت هوا: خفه شو لعنتی خفه...نفس بکش..نفس.

نمیتوانستم نفس بکشم.نفس هم برایم کم امده بود شاید دلم بهانه ای برای نفس کشیدن میخواست.

در کیفم دنبال اسپره ام میگشت.ولی من میدانستم اگه هم پیدا کند فایده ای ندارد.

پیدایش کرد به سمتم امد اول امتحان کرد.نا امید شد! اخم هایش بیشتر در هم رفتن.

در به صدا در امد.

احمد علی داد زد-هان.

آوا در  را باز کرد.پرونده ای دستش بود.با دیدنم که کبود شده بودم پرونده از دستش افتاد.

رو به احمد علی گفت:چی شده.

احمد علی کلافه اسپره رو پرت کرد و اسپره شکست و اینجا بود که آوا به  ماجرا پی برد.

آوا-آسم دا....

دیگر نشنیدم و پلک هایم روی هم افتاد.

...

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

پلک هایم تکان خورد.چشمانم را باز کردم.نور زیادی بود که باعث شد دوباره چشمانم را ببندم.

مدتی بعد دوباره چشم هایم را باز کردم.

به اطراف نگاهی انداختم.سرم، ماسک اکسیژن. بیمارستان بودم.

در با تقی باز شد و آوا وارد شد.

ماسک را برمی دارم  و با صدایی گرفته می گویم:آوا

متوجه به هوش بودنم می شود به سمتم می آید و میگوید: ا بیدار شدی تو.

سر تکان می دهم.

لبخندی می زند و می گوید:چیزی لازم نداری؟

-داداشم کجاست؟

 سرش را پایین می اندازد:رفتن ایشون؛ گفتن پرواز دارن.

سری تکان میدهم و کلافه از این بوی بیمارستان می گویم: میشه بگی بیان سرم رو بکنن.

بر روی صندلی کنار تخت می نوشیند و می گوید:وایسا تموم شه تا اون موقع هم باهم حرف  میزنیم.

سر تکان میدهم.

سوالی که ذهنم را مشغول کرده بود  این مدت را می پرسم:چرا برای ماموریت داریم میریم دبی؟مگه اونا اینجا نیستن؟

پیشانی اش را می خاراند و می گوید: چرا هستن ولی این ماموریت چون اونا میخوان این مواد تازه رو به یه شیخی بفروشن ؛و تازه ماموریت خیلی مهمی هست و تو و شوهرت یعنی سرگرد باید خودتون رو تو گروه شون راه بدین به هر ترفندی.

سری به معنا فهمیدن تکان میدهم. تنها نگرانی ام چهره ام بود.

می گویم: میشه من تو این ماموریت گریم کنم.

تعجب می کند: چرا 

پوفی میکنم: همینطوری

سر تکان میدهد: باشه هر طور راحتی میخوای گریم کن؛ وسایل گریم و کلاگیس هم میارم برات.لنز چی؟

خبر ندارد این رنگ قهوه ای لنزی بیش نیست.

-آینه داری.

از  کیفش  آیینه ای  در می آورد و به من می دهد

دستم را در چشمانم می اندازم و به آرامی هر دو لنز را بیرون می آورم و نگاهش می کنم.

کپ کرده نگاهم می کند

 از دیدن قیافه اش خنده ام میگیرد.

-از رنگ چشمام متنفرم.

آوا-دیوونه ای چرا؟

نمیخواستم مسائل شخصی را زیاد باز کنم.

-به خاطر خانوادم.

ابرو بالا می اندازد: از اونا متنفری؟

سر تکان می دهم: آره 

دیگر سوالی نپرسید .

بعد از تمام شدن سرم  باهم به اداره رفتیم تا ماشین ام را بردارم و به خانه بروم.

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم 

...

در دفتر بودم و  فکرم درگیر ترنم. با او باید چه کنم. امان از این ماموریت امان.

سرم را به دستانم تکیه می دهم.امروز  قرار است برویم محضر تا عقدی سوری میان من و جناب سرگرد پژمان ریایی خوانده شود  برای راحتی هر دویمان در ماموریت.

کلافه لب می زنم: اوف ترنم. با تو چیکار کنم دختر.

سرم پایین بود که  در به صدا در امد سرم را بالا آوردم و گفتم:

-بله.

سرگرد بود !

پژمان-وقتشه. باید بریم محضر کارای عقد رو انجام بدیم.

سرم را تکان می دهم  و از جایم بلند می شوم و پشت سرش شروع ب راه رفتن می کنم.

حالا خوب است عقد سوریست و برای ماموریت  و اسمم در شناسنامه اش نمیرود اینقدر عقد ، عقد میکند.

...

بله را گفتم و بعد از کار های دفتری اش بیرون آمدیم.

صدایم می کند:شیوا خانوم.

سر بلند می کنم و نگاهش میکنم.

دست در جیب می کنم و به چشم هایم خیره می شود: شیوا خانوم شاید این عقد فقط برای ماموریت بوده و موقت هست،ولی ازتون میخوام با غیرتم بازی نکنید!

ابرو بالا می دهم.غیرت! نا آشنا ترین کلمه ی زندگی من 

سرم را به معنای فهمیدن تکان می دهم.

 بی حرف از کنارم می گذرد.

...

در  ماشینش بودیم کلافه از این همه فکر بالاخره دهن وا میکنم.

- من یه خواهر دارم 

نیم نگاهی به من می اندازد:خب؟

-نه سالشه.

پژمان-خب.

پوفی میکنم: هی میگه خب خب،میگم چیکارش کنم؟

پژمان-پیش مادر پدرت هست دیگه.

لب می زنم : مادرم فوت کرده

پژمان-متاسفم...پدرت؟!

سر پایین می اندازم و آرام می گویم: پدرم!!

موشکافانه نگاهم میکند و می گوید: چیزی شده؟

سر به معنای هیچی تکان می دهم.

در ترافیک گیر کرده بودیم. کلافه از درگیری ذهنم. دل را ب دریا میزنم. موبایلم را در آواردم،حتی شماره اش را هم از حفظ بودم ضربان قلبم رفت بر روی هزار.نفسم قطع و وصل میشد.  نفس عمیقی می کشم تا کمی حالم بهتر شود.

صدایش در  گوشی پیچید:بله.

آرام سلام می کنم.

اردلان-سلام،شما؟

اگر تنها بودم داد میزدم و تمام عقده های این چند سال را سرش خالی میکردم. اما حالا نمیخواستم داد بزنم آن هم جلوی سرگرد پژمان.

-دخترت رو هم نمیشناسی.

اردلان-دخترم؟کدوم دخترم ؟

لبم را گاز میگیرم و آرام لب میزنم:شیوام.

اردلان-............

سکوت را می کنم:چی شد.

اردلان-شیوا واقعا خودتی؟

-اره خودمم. نمیخوام کشش بدم پس میرم سر اصل مطلب من یه کاری دارم میشه مدتی ترنم رو پیشت نگه داری

-اردلان-واقعا.

-آره.ولی اگه یه مو از سرش کم بشه من میدونم با تو  به اون شاهین پست فطرت هم بگو دستش که هیچ انگشت شستشم بهش بخوره با من طرفه.

و من سنگینی نگاه پژمان را حس میکنم.

صدای خنده کریه اش بلند شد.

اردلان-نبخشیدیش.

-جای بخششم گذاشت.

اردلان-به یه شرط.

-چی

اردلان-بامن بیا دبی.

-چرا.

اردلان-پول خوبی ازت به دست میاد وقتی تو رو به شیخ بفروشم.

لرزی بر بدنم افتاد.

-ننگم میشه بگم پدرمی.

دوباره خندید های کریه اش.

- من اشتباه کردم بهت زنگ زدم مگه از ترنم سیر شدم بیارمش پیش تو.

و قطع کردم.

وقتی میگم ننگ یعنی ننگ!

نگاه خیره اش را حس میکنم:چیزی شده.

آرام لب میزنم:نه...مهم نیست یه بحث خانوادگی فقط

سری به معنی فهمیدن تکان می دهد

و شاید این  آخرین کاری بود که میکردم! زنگ زدن به قربان.

به بوق دوم نرسیده صدایش می پیچد: بله؟

-سلام شیوام.

قربان-سلام...بله؟

-کلید خونه ی .... رو می خوام.

قربان-چرا؟

-نترس...ترنم رو می خوام ببرم اونجا.

قربان-خوب بیارش اینجا. قربونش برم.

لب میزنم- اونجان ؟

قربان-کی؟

-یا خری یا خودت رو به خریت میزنی.

صدایی مثل ترکیدن چیزی در گوشم پیچید!

قربان-اگه منظورت پدر و شاهینه نه اینجا نیستن.

موشکافانه می گویم:صدای چی بود.

قربان-تو آزمایشگام.

پوزخند زدم و گفتم:تا اونجایی که من یادمه تو کامپیوتر خوندی.

بحث را عوض می کند و می گوید: نگفتی میاریش؟

-رفتارت منو میترسورنه.

قربان-منظور

-این آرامش قبل از طوفانه

قربان-اوهم خوبه خوبه دیگه چی.

-فقط احمد علی نفهمه که سرم رو سینم هست.

قربان-پسر غیرتی.

غمگین لب میزنم:کاش یک کمیش رو تو داشتی.

ضدای پوزخندش را هم میشنوم و می گوید: متاسفم.

-برای چی؟برای شبی که برنمیگرده؟برای شبی که بزنی در گوش شاهین؟!اگه کمی غیرت داری برو پیش پدرت ازش بپرس چی بهم گفت!ازش بپرس چه شرطی گذاشت؟بعدم بزن تو گوشش.هیچ وقت متاسف نباش.اون شب برنمیگرده.فشار عصبی از من دور نمیشه.نه برای اون شب متاسف باش نه گذشته.چون بدون نمیبخشمت.همیشه دستت هرز رفت و زدی .نه تو رو میبخشم نه اون یکی برادر و نه خواهرم.شاهین که جای خود دارد.

دست گرمی روی دستم نشست.سرمی چرخانم و نگاهش می کنم.

لب میزند:خوبی.

سرم را به علامت مثبت تکان می دهم. و تنها خودم می دانم که خوب بودنم دروغی بیش نیست.

صدایش بلند میشود: نگفتی نمیاریش؟

-میارمش... کی ازش مراقبت می کنه؟

قربان-من کار دارم ولی سیمین خانم و نگهبانا هستن.

 پوزخند می زنم : دل مارو باش به کی خوشه.

آرام تر می گویم:خوش غیرت.

صدای جیغی بلند میشود که پشت بندش فریاد قربان: هیس! خفه شو دختره ی....

با صدای بیسیم پلیس ادامه حرف قربان را نمیشنوم.

سرهنگ-سرگرد دخترم رو دزدیدند..عملیات پیدایش...آر تاریکی... 

پژمان بیسیم را بر میداد و می گوید:چشم قربان.

هنگ بودم.

عصبی آرام میغرم:میکشمت قربان.با دستای خودم میکشمت.

و  گوشی را قطع می کنم.

...

وقتی به آگاهی رسیدیم، سریع از ماشین پیاده شدم و به سمت پارکینگ دویدم .

پژمان با تعجب نگاهی صدایم می زند:کجا مگه بالا نمیای؟

زیرلب جوری که فقط خودم بشنوم میگویم: میفهمی؛ و بلند تر جوری که او هم بشنود می گویم: نه کار دارم جایی.

 نگذاشتم حرف دیگری بزند؛سوار ماشین شدم و حرکت کردم.مسیرم کرج بود.

...

در زدم. نه یک بار بلکه چند بار،مدتی بعد قربان در را باز کرد. با دست محکم کنار زدمش و رفتم داخل.

 متعجب پرسید:ترنم کو؟!

اسلحه ام را در اوردم و به سمتش گرفتم و عصبی غریدم: دختره کو؟

من من کنان گفت: کی رو میگی !

فریاد زدم -خودتو به خریت نزدن. دختره کجاست.

ابرو بالا می دهد-کدوم دختره؟!

بلند تر فریاد می زنم-آناهیتا رسولی.

پوزخند به لب می گوید:از کجا فهمیدی.

نشانم را در می آورم و مقابلش می گیرم:من سروان شیوا رشیدی.

 با همان پوزخند بر لب سریی تکان می دهد و می گوید:باشه،دستم رو خوندی.

سری تکان می دهد و ادامه می هد: تو نبرش!خودم آزادش میکنم.بعدم میام دنبال ترنم.

متعجب لب میزنم:مگه خونم رو بلدی؟

پوزخند می زند:منو دسته کم گرفتی؟

-...قول دادیا.

قربان- میدونی که قربانو قولش.

سرم را به طور مسخره ای تکان دادم و مسیر خروج را در پیش گرفتم.

...

ویرایش شده توسط pegah11z

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم 

با زنگ در از جا می پرم و به ترنم که در حال مشق نوشتن بود نگاه می کنم.

به سمت آیفون می روم. کسی نبود جز قربان.

گوشی را بر می دارم و می گویم:طبقه ی چهار واحد 8.

و در را زدم.

...

زنگ واحد به صدا در امد.در را باز  می کنم.داخل شد و رو روبه روی ترنم  بر روی مبل نشست.

ترنم سرش را بلند کرد و با کنجکاوی خیره نگاهش کرد.

مدتی گذشت که با تعجب جیغ کشید:داداش قربان.

قربان دستش را باز کرد که  بغلش برود و گفت:قربون داداش گفتنت بیا بغلم.

پوزخند زدم.برای ترنم آغوش و برای من کتک.

قبل از اینکه ترنم بغلش  برود گرفتمش و زانو زد و گفتم:ترنمی،آجی.من یه کاری دارم.کارم طول میکشه.پیشت نیستم.تو این مدت باید پیش داداش قربان باشی.باشه.

ترنم لج کنان می گوید:اگه برم پیش داداش قربان احمد علی عصبی میشه.

-غلط کرده عصبی بشه.

یه ماچ آبدار از لپش گرفتم و بلند شدم.

بدون اینکه قربان را نگاه کنم سرد گفتم:ببرش.

قربان-بدون چایی و قهوه.

-کارد بخوره به اون شکمت.ببرش.

دیگر حرفی نزد و دست ترنم را گرفت.چمدان و وسایل مدرسه ی ترنم رو هم در آن یکی دستش.

پشتم به قربان بود. با لحن سردی می گویم:

-قربان اگه یه مو از سرش  کم بشه خودم میکشمت.

قربان-باشه.

 و رفتن..

سرم را تکان میدهم تا فکر و خیالی به سراغم نیاید

 به اتاقم رفتم...

چمدانم را بیرون آوردم و شروع به جمع کردن وسایل کردم.لوازم گریم هم به لطف آوا در  چمدان گذاشتم.و با خیال راحت خوابیدم.

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سینزدهم 

به ترتیب  از همه خداحافظی میکردیم.به سمت آوا رفتم و در آغوشش گرفتم زیر گوشش گفتم: دعا کن.

آوا خودش را از  من جدا کرد و کیسه ای به سمتم گرفت.

گنگ نگاهش می‌کنم: این چیه؟!

آوا-دوتا اسپره ی کامل.

اخم می‌کنم و  می‌گویم:چرا گرفتی؟

خنده ریزی می‌کند و می‌گوید:میترسم نفست کار دستت بده.

لبخندی می‌زنم و می‌گیرم از دستش و در کیفم می‌گذارم :ممنون؛از هر نظر که به فکرمی .

چشمک می زند و شیطون می‌گوید :با آقاتون ماه عسل خوش بگذره.

مشتی به بازوش میزنم: دیگه چی من با این عصاقورت داده برم ماه عسل 

با صدای صرفه ای کمرم یخ می‌کند: اهم؛عصا قورت داده با کی بودین؟!

بر می‌گردم و نگاهی به قیافه اخم آلودش می‌اندازم. 

با صدایی که پر ز ترس بود گفتم: هیچکی!

میخواهم نفس عمیقی بکشم اما  نفسم یاری نمی‌کند!

آوا دست دراز می‌کند و کیفم را چنگ می‌زند. اسپره  را  به دستم می‌دهد

چند پیف  زدم تا  نفسم برگردد.

ابرو بالا داده با تعجب می‌گوید: آسم دارید؟

سری تکان میدهم.

پژمان-متاسفم.

با صدای تحلیل رفته ای جواب می‌دهم:ایراد نداره.

...

بر روی  صندلی جا گرفتیم.

من سمت پنجره و پژمان کنارم.حوصله ی هیچ خوبه را نداشتم.هیچ خوبه..!

اما ته ته دلم  خوشحال بودم ... میتوانستم  انیس، رامین،و پست فطرت ترین پدری را  که دلم برایش تنگ شده بود  ببینم.

دیروز شماره ی جدیدام را   به احمد علی داده بودم و گفتم هر وقت شد  بهت زنگ میزنم اونم گفت وقت کرد زنگ میزنه.

هواپیما حرکت کرد.

...

کمربندهایمان را باز کردیم و من یک نفس راحت کشیدم.

موبایلم را از کیفم در آوردم.خیره به عکس صفحه اش لبخند تلخی می‌زنم. همه بودیم جز ترنم!قربان 12 ساله که من 5 ساله بر روی  کولش سوار  بودم .انیس9 ساله  که خم شده بود و دستش روی زانواش بود رامین  7 ساله که دست به سینه بود   احمد علی 3 ساله که روی زمین نشسته بود شاهین و شیلای 12 و 7 ساله که دو طرف احمد علی نشسته بودن.

اشک لجوجی از گوشه چشمم سرازیز شد.

غلط کردم!غلط که گفتم میجنگم .گفتم دستگیرشون میکنم.ولی الان  چیکار کنم ؟!

قطره اشک دیگری  از چشمانم سرازیر. با انگشت سبابه ام ارام راهش را سد می‌کنم

.به پژمان نگاهی  می اندازم ، زهی خیال باطل متوجه ام  نشده...هندزفری در  گوش سرش را تکیه داده  بود به صندلی اش.

یک لحظه قلبم از دیدنش آن هم اینگونه  لرزید...نمیدانم چرا و از چی ولی لرزش خوبی بود.

زندگی یعنی :
ناخواسته به دنیا آمدن
مخفیانه گریستن
دیوانه وار عشق ورزیدن
و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن …

...

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم 

سه روز بود که در یک هتل و در یک اتاق با پژمان سر میکردم.

ستوان کیارش مهرداد یا بهتر بگم سیاوش مهران.کسی که وارد گروه پدرم شده امروز زنگ زد که برای آشنایی و ورود ما به گروه یه جشن ترتیب دادن.اونا خوشحالن که ما وارد گروه میشیم.ولی من دلم خونه! استرس کل وجودم را فرا گرفته!!

...

پژمان-شیوا بدو بیا دیگه.

کلاه گیسم را روی  سر م گذاشتم،کیفم را برداشتم و از اتاق خارج شدم.

پژمان با پوزخندی بر لب نگاهم کرد و گفت:بالاخره  بانو افتخار دادن.

لبخندی نثارش کردم و گفتم:الان که زوده برای مهمونی شب بهت افتخار میدم.

چشم غره‌ای رفت و رویش را به سمت در برگرداند که برود  اما لحظه‌ای مکث کرد  و برگشت خیره به چشمانم گفت:راستی  لنز زدی؟

نگاهی به آیینه پشت سرش می‌اندازم:نه!

متفکر لب می‌زند:مگه قهوه ای نبود!؟

لبخند تلخی میزنم: نه نبود اون رنگ قهوه ای لنز بود!

ابرو بالا‌انداخته می‌گوید: چرا  لنز میزاشتی رنگ به این خوشگلی.

-از رنگ چشمام بدم میاد.

سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و رفت.

...

با سرعت زیادی در حال رانندگی بود  که این باعث شد 10 دقیقه ای به پاساژ برسیم.

...

در حال چرخیدن در پاساژ بودیم   که لباسی چشمم را گرفت.رنگش سورمه ای بود و یک کمربند قرمز میخورد آستینش سه رب بود تا مچ پام بود.

پژمان-خوشت امد.

سرم را تکان می‌دهم: اهم.

رفتیم داخل مغازه پرو کردم...در را  باز کرد و آرام صدایش زدم :پژمان.

 امد و نگاهی یه سرتا پایم انداخت و گفت: خوبه

خریدیمش همره با کیف و کفش ست اش.

وحالا لباس آقا که به سلیقه ی من خرید یک کت و شلوار سورمه ای با پیرهن قرمز و کراوات سورمه ای.

...

 کمی آرایش کردم. خیره در اینه زیر لب می‌گویم:  خوبه!

کلاه گیس لخت قهوه ایم را به  سر کردم و از اتاق خارج شدم .پژمان هم اماده ایستاده بود.

لبخندی می زنم  و با هم به به سمت خروجی می‌رویم.

...

دستم  را  به سمت ضبط دراز می‎‌کنم  و روشنش می‌کنم:

I Follow Rivers

پی رودخونه‌ها می‌رم

Oh, I beg you, can I follow?

التماست می‌کنم، می‌تونم پی‌ات بیام؟

Oh, I ask you, wanna always

از تو می‌پرسم، می‌خوای همیشه

Be my only, be the water where I'm wading

یگانه‌ی من باش، آب باش، همونجایی که توش غوطه‌ورم

You're my river running high, run deep, run wild

تو رودخونه‌ی منی که فوران می‌کنه؛ ژرف جاریه، وحشی جاریه

I, I follow, I follow you

Deep sea baby, I follow you

من، من میام، پی تو میام، زوال تاریک و *عسلینم، پی تو میام

I, I follow, I follow you

Dark room honey, I follow you

من، من میام، پی تو میام، زوال تاریک و *عسلینم، پی تو میام

Heed a message, I'm the runner

اون پیغامه، من پیغام‌رسون

He's the rebel, I'm the daughter waiting for you

اون یه شورشیه، منم دختری‌ام که در انتظار توست

You're my river running high, run deep, run wild

تو رودخونه‌ی منی که فوران می‌کنه؛ ژرف جاریه، وحشی جاریه

I, I follow, I follow you

Deep sea baby, I follow you

من، من میام، پی تو میام، ژرف‌دریای نازنینم، پی تو میام

I, I follow, I follow you

Dark room honey, I follow you

من، من میام، پی تو میام، زوال تاریک و *عسلینم، پی تو میام

 

You're my river running high, run deep, run wild

تو رودخونه‌ی منی که فوران می‌کنه؛ ژرف جاریه، وحشی جاریه

I, I follow, I follow you

Deep sea baby, I follow you

من، من میام، پی تو میام، ژرف‌دریای نازنینم، پی تو میام

I, I follow, I follow you

Dark room honey, I follow you

من، من میام، پی تو میام، زوال تاریک و *عسلینم، پی تو میام

I, I follow, I follow you

Deep sea baby, I follow you

من، من میام، پی تو میام، ژرف‌دریای نازنینم، پی تو میام

I, I follow, I follow you

Dark room honey, I follow you

من، من میام، پی تو میام، زوال تاریک و *عسلینم، پی تو میام

با تمام شدن آهنگ متوجه ی رسیدنمان شدیم...قلبم تند تند میتپید...میخواستم باهاشون  رو به رو شوم...خدا رو شکر که گریم کرده ام...پژمان هم که  دید من گریم کرده ام خودش هم کمی  گریم کرد...دستانم عرق کرده بود. دستان عرق کرده ام را به لباسم می‌کشم تا از خیسی اش کم کنم.

پژمان کنارم امد و بازویش را نشانم داد.گرفتم و وارد شدیم.وارد ویلای دبی که صاحبش را بهتر از خودم میشناختم.

کیارش جلو در منتظرمان بود.سلام کردیم و داخل شدیم به سمت اردلان خان رفتیم.

کیارش-اردلان خان!مهمونای افتخاریمون  امدند.

اردلان که داشت با یکی حرف میزد معذرت خواست و به ما پیوست.

پیر شدی!چروکیده تر شدی!ولی باز دست از این خلافت بر نداشتی!

اردلان-سیاوش جان اینا همون آشناهایی  هستن که گفتی میخوان سرمایه گذاری کنن.

کیارش سری تکان داد و گفت :آره.

پژمان را نشان داد و گفت:آقا پرهام صدری بهترین دوست من و خانمش و خواهر گل من دریا مهران.

قرار بود نقش خواهرش را انجام بدهم.

پژمان-از الان بگم اقا اردلان ما سرمایه گذاری میکنیم ولی شما باید در تمام کارهایی  که انجام میدید ما رو هم در جریان بزارید.

اردلان-او...بله ... بله.

هل شدنش معلوم بود.

اردلان د ستش را به سمتی دراز می‌کند و می‌گوید بیان شما رو به بچه‌هام  معرفی کنم.

بچه‌هام!!!...من،احمد علی و ترنم هم بچه‌هایت بودیم و تو کی برایمان  پدری کردی که میگویی  بچه‌هایم.

به سمت میزی رفت. کنترل ضربان قلبم را نداشتم! ضربان قلبم دو برابر شده بود. به دنبالش رفتیم .چهار نفر نشسته بودن...شیلا نبود. با دیدنمان بلند شدن.

اردلان- معرفی میکنم ....قربان را نشان داد  و گفت: پسر بزرگم قربان.

دختری که کنارش بود را نشان داد...چه قدر عوض شده بود: دختر گلم انیس.

و پسری که عاشق موهایش بودم موهایی به رنگ کلاغ های آسمان: پسرم رامین.

و همین! اسم تورا هم  میشود  گذاشت پدر! پس ماچی...ما...در  دلم ماند.

پسری کنار رامین نشسته بود و مگر میشد این یک نفر را فراموش کنم    کابوس این سال‌های زندگی‌ام:  برادر زادی عزیزم شاهین.

میخندد و دستش را بر روی شانه پژمان می‌گذارد و می‌گوید: البته یه عروس خوبم دارم که داره برام نوه میاره

عروس! و چه قدرم سنگش را به سینه میزند.

من چی منم دخترتم.

سنگینی نگاهی را بر روی  خودم حس کردم. سر بلند می‌کنم و نگاه رامین به خودم را شکار ‌می‌کنم. در نگاهش چیزی بود که متوجه اش نمی‌شدم! 

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

...

بر روی  میزی  نشسته بودیم. حوصله ام سر رفته بود و این کاملا نمایان بود.

پژمان و کیارش هم داشتند  با قربان و شاهین حرف میزدند رامین همان موقع زود رفت پیش دوست های  خودش.

انیس-میگم دریا جون بیا ما بریم پیش دخترا اینجا با اینا...

 پسرها را نشان داد  و ادامه داد: خوش نمیگذره

و گویا پژمان شنید. سرش را بلند کرد. نگاهش کردم. پلک زد یعنی آره!

بلند شدم و  همراهش رفتم.

به جمعی از دخترانی رسیدیم

انیس شروع کرد به معرفی: این از دخترا... ساناز،روژان،افساانه،الیکا.

-دوستاتن؟

انیس سری تکان داد و گفت  آره  و حالا هم دوستای تو.

لبخندی می‎ زنم و می‌گویم: دریا هستم.

افسانه-اسمت تو حلقم با چشمات میخونه.

روژان-منو روژی صدا کن.

الیکا-منم الی.

رو به ساناز گفتم: تو چی سانی.

ساناز-از کجا فهمیدی.

گیج گفتم-چی رو

ساناز-این که باید سانی صدام کنی.

-همین جوری.

شروع کردیم به حرف زدن...چشمم خورد به رامین...دوتا دختر لوند کنارش بودن...عوض شده بود و دختر باز...داداش چرا عوض شدی چرا.

انیس-به خاطر اینکه غمش رو از بین ببره این جوری شده.

تعجب کردم ... من که حرفم را  بلند نگفته بودم...حتما از نگاه قفل شده ام  که رویش بود فهمید 

-غم؟!

انیس-آره.

داشت میرفت.

صدایش کردم:انیس...

برگشت نمیدانم چرا ولی ر  چشمهایش برق اشک را دیدم.

انیس-عجیبه ! خیلی شبیه ی کسی میگی انیس.

بغض بدی در گلویم گیر کرده بود و هرکاری که میکردم فرو برود اما نمیرفت.

سوالم را می‌پرسم: کی ؟

اخم می‌کند: مهمه.

سری به چپ و راست تکان می‌دهم: نه نه ...فقط کنجکاو شدم.

انیس-خواهرم.

خواهر احمق من  اون منم... و اگر این گریم نبود  منو میشناختی.

دیدن انیس و دم نزدن باعث میشد بغضم رفته رفته فشار سنگینی  بهم بیاورد  زور میزدم تا گریه نکنم ... رفتم پیش پژمان... نمیتونم تو این هوای غریبگی نفس بکشم !

چرا بعضی وقتا آدم غریبه ها رو از خودش میدونه و چرا بعضی وقتا آدم خودی هارو غریبه میدونه...بعد از دوسال غریبه هایی رو میبینم که از هر آشنایی برام آشناترن یا شاید هم آشناهایی که از هر غریبه ای برام غریبه ترن… خودمم نمیدونم ولی این میشه نقطه ی آغاز دوباره ای برای داستان زندگی سیاهم...شاید پایان این داستان ...نه کدامین پایان خوش ؟ پایان خوش وجود ندارد...پایان بدترین بخش زندگی است..پس یک میانه خوش به من عطا کن  و یک آغاز خیلی خیلی خوش... خنده ام می‌گیرد از الان دارم میبینم چه آغاز خوشی دارم...هیستریکی خندیدم... گاهی خنده ها هم بیمار می شوند ... پژمان نگاهم کرد لب زد:چیزی شده...سرم را به معنای نه تکان دادم.

صدای بلند گو بلند شد و من را  از افکارم بیرون کشید.

رامین بود!

رامین-از همه ممنونم که به این مهمونی امدید و من با اجازه پدرم حالا میخوام مناسبت این مهمونی رو بگم یک سرمایه گذار های جدید..

مارو نشون داد و صدای دست بلند شد.

ادامه دا: دوم نامزدی من با صبا ...

و دختر لوندی را نشان داد  و   دوباره صدای دست.

مدتی بعد همه پراکنده شدن.

قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد.

من واقعا غریبه ام...احمد علی غریبه اس...ترنم غریبه اس 

به پژمان نگاه کردم  لب زدم :بریم... 

موج نگرانی را در چشم هایش را میدیدم نمیدانم در چشمانم چی دید که گفت: باشه 

...

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم 

در  ماشین بودیم. آرام دست میبرم و ضبط را روشن می‌کنم...

کجای سکوتت به غربت رسیدی چجوری ببینم ازم نا امیدی

غریبه نبودم که بی اعتمادی من اونم که یک عمر بهش تکیه دادی

قرار که بی هم به چی رو بیاریم من و تو به جز هم پناهی نداریم

بیا سمت من باش تو جنگ با .. کمک کن کنارت غریبه نمونم

کمک کن کنارت غریبه نمونم

♫♫♫

قبول دارم این راه به بی راهه خورده قبول کن که این عشق هنوزم نمرده

یه عمر زندگیمون به من اینو یاد داد نگه داشتن عشق فداکاری میخواد

کمک کن تا .. همین لحظه با هم من از اشتباهت تو از اشتباهم

کمک کن تا .. همین لحظه با هم من از اشتباهت تو از اشتباهم

قرار که بی هم به چی رو بیاریم من و تو به جز هم پناهی نداریم

بیا سمت من باش تو جنگ با .. کمک کن کنارت غریبه نمونم

قرار که بی هم به چی رو بیاریم من و تو به جز هم پناهی نداریم

بیا سمت من باش تو جنگ با .. کمک کن کنارت غریبه نمونم

کمک کن کنارت غریبه نمونم

سرم چسبیده به پنجره ماشین بود و چه به جا بود آهنگ!...اشکهایم آرام آرام میریختند. ترافیک بود.پژمانم چیزی نمیگفت بدبخت داشت تحملم میکرد...بینمان سکوت بود تا این که سکوت بینمان با صدای زنگ موبایل ام  شکست! 

نگاهی به صفحه اش می‌اندازم؛ احمد علی بود...به  او  نیاز داشتم.

آرام جواب می‌دهم:بله...

احمد علی-الو...شیوا...خوبی...

بلخند تلخی بر لب می‌نشانم:نه...خوب نیستم.

احمد علی-داری گریه میکنی.

با صدایی که بغض کاملا مشخص بود:داداش.

احمد علی-جان داداش.

اشکهایم دو برابر شد.

-ما...ما...از کی غریبه شدیم.

احمد علی-بمیرم برات دیدیشون.

-ما غریبه ایم..غریبه...از کی...از کی که نمیدونم.

احمد علی-نگو شیوا نگو داغونم نکن.

-داداش.دیره ولی...غلط کردم...غلط کردم...اگه میدونستم غریبه میشم...نه غریبه میشیم...هیچوقت ترکشون نمیکردم...

سکوت کردم!دلتنگم، دلتنگ همه ی سالهای رفته، دلتنگ همه ی روزها، دلتنگم، دلتنگ نبودن همه عاشقانه هایم..اما الان... دلم تنگ نیست، دلم دیگر نیست. دلی نمانده تا دلتنگ باشم. نیستم، گم شده ام. در گذشته ی گنگ و مبهمی جا مانده ام که حال و آینده ام را در سیاهی فروبرده است. در حسرت رفتن روزهای رفته ...

صدای احمدعلی می‌پرد در افکارم: تو باید ترکشون میکردی...باید.

-بایدی وجود نداشت.

احمد علی-چرا داشت.

-نه نداشت...راضی بودم به کتکاش راضی بودم...اگه میدونستم غریبه میشیم راضی بودم....احمد علی چرا نمیفهمی دلتنگم من فقط دارم گلایه میکنم 

احمد علی-....

-داداش ببخش...ببخش که کاری کردم تو هم غریبه بشی.

احمد علی- زنگ نزدم تا این حرفا رو بشنوم...گریه نکن...

 تحکم داشت حرفش  دست میبرم و راه اشکهایم را سد می‌کنم.

-باشه بگو.

احمد علی-مادربزرگ...

-کدوم.

احمد علی- چند تا داریم؟

-چه میدونم.

احمد علی-مادر بابا...داره میاد ایران...

-بهت زنگ زده.

احمد علی-آره میگه میخوام بیام.همه نوه هام و پسرش رو ببینه.

-کجا میاد.

احمد علی-خونه کرج.

-اما من ، تو ..

احمد علی-ترنم چی...؟

-اونو میبینه.

احمد علی-..................

-الو.

و چنان دادی زد که مجبور شدم گوشی را از گوشم فاصله بدهم.

احمد علی-چه غلطی کردی!

به تت و پته می‌افتم:اهم...ترنم...ترنم و گذاشتم پیش...پیش داداش قر.....

و فهمید  که میان حرفم پریده!

احمد علی-تو خیلی غلط کردی...

اعصابش خورد شده بود...از همین میترسیدم.

-احمد علی.

و جوابم چیزی جزء بوق  مکرری نبود!

زیر لب فحشی می‌دهم و تلفن  را پرت می‌کنم  در  کیفم.

و بالاخره سرگرد دهن باز می‌کند: داداشت بود؟

سری تکان می‌دهم:اهم.

لبخندی می‎زند و می‌گوید: دلتنگیات رفع شد؛ آفرین دیگه گریه نکن.

پلک زدم  و جواب لبخندش را با لبخند دادم و چه قدر ساده که فکر می‌کرد گریه هایم برای دلتنگی است! آن هم دلتنگ بودنم برای احمد علی.

 

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت هفدهم 

یک هفته از آن مهمانی معرفی می‌گذشت .و  در طی این یک هفته فقط یک بار به انباری که موادها  در آن  نگهداری می‌شدند رفتیم .نگهبان زیاد داشت اگر میخواستیم راهی برای نفوذ به آنجا پیدا کنیم  باید یک فکر اساسی  می‌کردیم.

...

روی تخت نشسته بودم  دور خودم غلت می‌زدم کلافه از افکار تاریکم خوابم نمی برد.

دست می‌برم و موبایل ام را بر‌میدارم،دوباره عکس صفحه اش چشمک زد!

و ذهنم فلش بک زد به پنج  سال قبل دیگه وقتشه!

برگ برگ گذشته را ورق می‌زنم...

*********

((فلش بک))

روی تخت نشسته بودم و داشتم کتابی درباره دفاع شخصی و مهارت رزمی ام را ورق می‌زدم   که صدای شکمم بلند شد.

پوفی می‌کنم کاش با قربان لجبازی نمیکردم و عین بچه آدم می‌رفتم ناهارم را  میخوردم. نگاهی به ترنم  می‌اندازم خواب بود.فکر کنم رامین ،انیس ،احمد علی و شاهین هم خواب باشند. و قربان توی اتاق کار بابا  نشسته و در حال فیلم دیدن! حدسش سخت نیست. و شیلا  بیرون اتاق من در حال نگهبانی البته روی کاناپه دراز کشیده!

در را آرام بدون آنکه صدایی بدهد  باز می‌کنم.

گویا انگار موفق نمی‌شوم چرا که شیلا از جاش پرید اخم کرد.

شیلا-کجا؟

چشم غره ای می‌روم:گشنمه

و بدون توجه به او  به سمت آشپز خانه رفتم.

در یخچال را باز می‌کنم.کالباسی را  برداشتم و با نان باگت ساندویچی درست کردم.

گازی میزنم و مشغول خوردن می‌شوم.

شیلا-برای منم درست میکنی.

به سرفه می‌افتم لیوان آبی به دستم می‌دهد قلپی از اّب میخورم و رو به شیلا می‌گویم:خودت که دست داری

چشم غره رفت و مشغول ساندویچ درست کردن شد.

حوصله اش را نداشتم.بلند شدم و به اتاقم رفتم شیلا هم  مثل اردک کوچولویی که دنبال مادرش می‌رود دنبالم امد.

تو روحت قربان! 

ویرایش شده توسط pegah11z

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت هجدهم

(( حال ))

 خارج می شوم از خاطرات گذشته. نیم نگاهی  به ساعت می اندازم سه بود! دست می برم و لهاف را به سمتم می‌کشم و سعی می‌کنم کمی بخوابم.

...

با سروصدایی که از بیرون می‌آمد چشم هایم را باز کرد. با هجوم نور چشمم را بستم.به پهلو می چرخم و سعی می کنم یواش یواش از جایم بلند شوم تا سرم گیج نرود. 

و امان از کم خوابیدن های همیشگی...

از اتاق خارج شدم.

پژمان در حال شلوغ پلوغ کردن در آشپز خانه بود!

سلام و صبح بخیری می دهم که متوجه حضور ام شود.

پژمان-صبح شما هم بخیر خوب موقع امدی.

با تعجب نگاهش می‌کنم!

دستش را در موهایش می اندازد و خنده ای می کند و می‌گوید: روده کوچیکه رو ده بزرگه رو خورد.

.من هم خنده ای می‌کنم و می گویم:برو بیرون تا یه چی درست کنم

...

به گوجه ها تخم مرغ زدم.چای را در لیوان ریختم میز را چیدم ماهی تابه را روی میز گذاشتم.     

دست به کمر نگاهی به میز می کنم زیر لب لب می‌زنم: تموم 

پژمان نگاهی به میز چیده شده می‌اندازد صوتی می‌زند و می‌گوید: آخ قربون دستت.

شروع کردیم به خوردن.

پژمان-میگم عصر که کاری نداریم 

نگاهش می‌کنم و سر بالا می‌اندازم

چشمکی می‌زند: خوب پس بریم یکم بگردیم همیشه که ماموریت نمیشه!

و کم مانده شاخ بیرون آورم سرگرد پژمانی که با یک من عسل هم  قابل خوردن نیست  اینگونه شوخ و شیطون باشد!

سر  تکان می‌دهم

...

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...