رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان گِیمِر | اوپاکاروفیل کاربر انجمن نودهشتیا


اوپاکاروفیل
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی

 

 🌸به نام خالق دنیای فانتزی🌸

 

نام رمان: گِیمِر ( Gamer)

نام نويسنده:    اوپاکاروفیل

ژانر: فانتزی، تخیلی، معمایی

هدف: ساختن زندگی جدید در دنیای خیالاتم

زمان پارت گذاري: هفته‌ای دو بار

 

خلاصه: 

فنجان چای بر دست به زیبایی دنیا نگریست.

گویی نمی‌دانست جهانش پر می‌شوند از بیگانگانی که خود در گیم ساخته بود.

و حال تفنگ پاسخگو نیست، باید با شمشیر جنگید!

برای دنیای از دست رفته!

زمزمه موجودات به گوش می‌رسد، انسان‌ها  به این مکان تعلق ندارند، بیرونشان کنید!

این‌جا قلمرو  ماست.

 

 

معرفی شخصیت‌های رمان گِیمِر

 

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
  • لایک 35
  • تشکر 3
  • هاها 1

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

مقدمه:

 

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
  • لایک 31
  • تشکر 2
  • غمگین 1

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی


پارت اول     

(گیم‌نت)

 

هدفون را از ابریشم‌‌های یخیش به پایین سر داده و به نوشته نقش بسته بر درب آهنین نگریست. با دیدن نقاشی پروانه، کنار کلمه (گیم‌نت)  صورتش را در هم کشید.

بی‌شک  اگر طرح کنسولی جایگزین آن پروانه زرد رنگ می‌شد، بر زیبایی نام  می‌افزوند.

برای خلاصی از افکار مزاحم سری به دو طرف تکان داد و آخرین قدمش را طی کرد. با فشار کوچکی درب نیمه باز گشوده شده و او را به درون خود کشید.

درب را به حالت اولیه بازگرداند و به مقصد نامعلوم اولین قدم را طی کرد.

با برخورد کف کتونی‌اش بر پارکت‌های نسکافه‌ای نوری متفاوت بر سالن می‌پیچید، چشمانش را در جست‌و‌جو برادرش بر سالن گردانده و سرعت قدم‌هایش را به صفر رساند، اما تغییر نور توقف نیافت.

کلافه چشمان جنگلیش را در حدقه چرخانده و به صفحه مربعی ساعت  مچیش نگریست. عقربه‌ها خبر از چندین دقیقه  تاخیر برادرش را می‌دادند. تک پایش را بر زمین ضرب گرفته و با انگشتش تماسی با او بر قرار کرد.

بوق متمدد ناشی از رد تماس بر کلافگیش افزود، به ضرب پاهایش  بر زمین سرعت بخشیده و کلمات نامفهوم  زیر لب زمزمه کرد. 

وقتی از حضور برادرش ناامید شد به طرف سالن گیم حرکت کرد.

با یادآوری این‌که از محیط اطراف بی‌خبر است، به دنبال سکوی راهنما چرخی به دور خود زد.

شکار همیار گِیمِر توسط چشمان درشتش بازتابی جز کشیده شدن به سمت او نداشت. 

به قدم‌هایش جان بخشید و خود را به همیار مو قرمز رساند، صدایش را صاف کرده و دهان گشود.

-  آقا؟!

پسر سرش را به سمت او گردانده و در حالی که کلاه لبه‌دارش را بر سر مرتب می‌کرد پاسخ داد.

- بله؟

- سالن گِیمینگ کجاست؟

پسرک به درب مشکی رنگی اشاره کرده و او در حالی که به درب خیره بود تشکری زیر لب زمزمه کرد و راه را در پیش گرفت.

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
  • لایک 39
  • تشکر 2

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...
  • سانسورچی

پارت دوم

(فرد دردسر ساز)

همچنان که راه را می‌پیمایید، تره مویی  را از صورتش کنار زده و زیر لب به برادر بی‌مسئولیتش ناسزا گفت.

در هینی که به درب رسید، نفسش را به بیرون فرستاد و دستگیره را به پایین کشید اما، ناگهانی که خواست قدم به داخل بگذارد توست فردی کشیده و به سختی تعادل خود را حفظ کرد.

صدای قهقه‌ی پسری  سکوت سالن را در هم شکست، سر برگرداند و به صورت خنده روی برادرش خیره شد.

دستانش را تکیه گاهی برای برخواستنش قرار داده و بعد از ایستاد با پا محکم به ساق او کوبید.

مانندِ این که شکی به او وارد کرده باشند خنده‌اش قطع شد و دست به پایش گرفت.

- دختر چقدر پات سنگینه!

پیروزمندانه لبخندی زد و پولیور پاییزی‌اش را تکاند. 

بعد از آن که خاک را از لباسش کنار زد، مانند عادت کلمه اول را  خونسردانه به زبان آورد:

- هنری!

ولی برای باقی جمله حالت نگاهش را تغییر دادو قدمی به سمت برادرش برداشت، چشمانش را ریز کرد و دهان گشود.

- تا الان کجا بودی؟!

هنری همچنان   که لنگ میزد او را با ضربه‌ای به داخل سالن انداخت و خود  پشت او قدم برداشت.

- برو که همه دارن نگاهمون می‌کنن، بعدش بهت میگم،

- برادر چته! تازه با عامل کشش و رانش آشنا شدی؟!

 تک خنده‌ای کرد، دست او را گرفته و به سمتی مبلی هدایت کرد.

هنری  خودش را بر مبل مشکلی چرمی انداخته و به او اشاره کرد بر قسمتی بنشیند. 

به  آرامی بر روی نزدیک ترین مبل نشست‌‌، دست بر  روکشِ سبز رنگِ مخملیش کشید و با خود در ذهن مرور کرد.

- دیوار‌های لَجنی، مبل‌های مخمل سبز، نورپردازی  مغز پسته‌ای و تمامی وسایل با طراحی خاص زیتونی و مشکی؛ فکر کنم سازنده این‌جا به رنگ سبز علاقه زیادی داشته!

جمله آخرش را از ذهنش  با صدایی نجوا گونه به زبان آورد:

- ولی من از رنگ سبز متنفرم!

گیم‌نت‌های زیادی رفته بود اما، نمی‌دانست چرا از این‌ مکان حس تنفر دارد.

صدای برادرش او را از افکارش نجات داد.

- هعی  اِمیلی! کجایی؟

به چشمان برادرش خیره شد و سرش را تکان داد. هنری با دست به پسر کنارش اشاره کرد.

- فکر کنم بشناسیشون!

با دیدن آن مرد گره‌ای مابین ابروان اِمیلی شکل گرفت و با خشم به چشمان خرمایی آن فرد خیره شد.

 

  • لایک 5
  • غمگین 1

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

@مدیر انتقال

لطفا به متروکه انتقال بدین♡

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...