رفتن به مطلب

رمان محکوم نفس | Delvin کاربر انجمن نودهشتیا


Delvin
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان محکوم نفس 

به قلم دلوین 

مقدمه :

زندگی هیچ گاه عاری از بدی و ناخوشی ، و سراسر خوشی و شادی نیست!
پستی بلندی هاست که به زندگی معنا میبخشد...
عده ای در این راه خسته و تسلیم سرنوشت‌ میشوند و عده ی دیگری هم برای رقم زدن سرگذشتی متفاوت و فرار از سرنوشت،هر روز در حال مبارزه اند...
من هم از همان دسته ام! گروه مبارز...
قصه ام را خودم مینویسم و خودم خواستار رقم خوردن سرنوشتم هستم...
اما باید قبول کرد که بعضی اوقات زور ما به سرنوشت نمیچربد، و روزی تقدیر جوری برایت رقم می‌خورد که ناگهان از زندگی معمولی و شاد خود، وارد دنیای تاریکی ها میشوی...
این قصه را من شروع میکنم...
من نفسم، دختری که جنگیدن با سرنوشت را ،به واسطه این روزگار از بر شده...
کسی که شکستنش محال و فتح قلبش نا ممکن است...
اما با ورود مردی به زندگی ام، تمام قوانین من یک شبه در هم شکست...
و نفس مغرور ، دلباخته پسرک مغرور تری شد...
مسیح!
عشق و غرور؟ این دو هیچ گاه با هم جور نمیشوند...
حتی اگر دلباخته هم باشم
ته دلم نجوایی است
که میگوید تو هیچ نمیدانی
از راز های پشت پرده....
این فقط شروع ماجراست.....

ناظر:  @niloofar.h

ویراستار:  @amitis98ia

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#محکوم_نفس
#به_قلم_دلوین
#پارت‌_1🖤🌙
........................................
به نام خدا 
نفس:
صدای گریه و داد توی سرم میپیچید، اتفاقات ۲ ساعت پیش جلو چشم‌هام اومد. 
اون تماس،  اخبار تلوزیون، جیغ‌های مامان، غش کردن رایکا و گریه کردن های خاله...
تلوزیون تیتر رو این‌جوری اعلام کرد:
(*ترور ۳ تن از نخبه های کشور در حادثه ای غمگین*)
پدر من نخبه بود؟ آره بود. اخبار می‌گفت  کسی باعث این کار شده. ولی چه کسی؟ پدر من دشمن داشت، نداشت؟! 

بابای رایکا که باهاش بود چی؟ اونم نداشت. 
همکارشون چی؟ اونم مطمئناً نداشت، چون پدر من هر کسی رو به عنوان هم نشین انتخاب نمی‌کرد.
اصن اون مرد که همراهشون بود کی بود،  پدر من که آزاری به کسی نمی‌رسوند پس چرا کسی قصد جونش رو کرد؟ 

آروم چشم‌هام رو باز می‌کنم... خنکی، شیرینی رو زیر پوستم حس می‌کنم. به دست‌هام که نگاه می‌کنم سرم وصل شده بهش رو می‌بینم. کمی تار می‌بینم ولی به هزار بدبختی چشم‌هام رو باز می‌کنم و سعی می‌کنم از جام بلند بشم. 
مامان به سمتم میاد و با صدایی که از گریه گرفته شده بود میگه:

- نفسِ مامان بخواب عزیزم جونی واست نمونده!

به صورت بی‌جونش نگاه می‌کنم  . به چشم‌های قرمزش، خبرای خوبی نداره چشم‌های   به خون نشسته مامان، قرمزی چشم‌هاش صحت حرف‌های اونایی که گفتن بابا مرده رو امضا می‌کنه، بابای من مرده؟

حتی از به زبون آوردن این جمله وحشت دارم. دختر یکی یدونش رو تنها نمیزاره که... میزاره؟

تمام قدرتم رو جمع می‌کنم و با صدای لرزونی میگم:

- مامان بابا خوبه اره؟

با این حرفم بازم گریه می‌کنه و سرش رو پایین می‌ندازه ما دو تا خانواده که داشتیم واسه جشن آماده می‌شدیم.

بابا و عمو گفته بودن از سرکار بیان یه سوپرایز برامون دارن و باید جشن بگیریم. پس چرا الان همه مشکی پوشیدن؟

چرا رایکا زل زده به دیوار و اشک می‌ریزه، چرا مامان اینجوری می‌کنه؟  بلند تر میگم:

- مامان بابای من که چیزیش نشده نه؟؟مامان بابا کو؟

هق- هق هاشون شدت می‌گیره که باعث میشه آتیشی که درونمه شعله ورتر بشه و این دفعه جیغ میزنم:
- مامان شیرین، گریه نکن میگم بابا کوو؟! 

با این حرف رایکا به زجه میفته و خاله رایکا رو در آغوش می‌کشه.

مامان هم بغلم می‌کنه و میگه:
- نگران نباش مادر جاش خوب و راحته، انقدر خودتو اذیت نکن مامان.

مامان رو محکم بغل می‌کنم، هق می‌زنم،   گریه می‌کنم و اشک می‌ریزم. ولی بازم آروم نمی‌گیرم و آتیشی که توی وجودم روشنه خاموش نمیشه. دیدی چجوری تو یک روز نابود شدیم؟! 

درد من که فقط مرگ پدرم نیست؛ من چجوری می‌تونم به دورترین نزدیکم این خبر رو بدم اخه، توی اون شهر غریب چجوری دووم بیاره اون؟

اون روز تا شب همه به خونه ما رفت و آمد داشتن. مگه مهمونی بود، پس چرا کلی مهمون داشتیم؟ چرا نمی‌فهمیدن کسی که عزاداره نیاز به تنهایی داره 
با هیچکس، سلام و احوال پرسی نکردم و ترحم های هیچ خوبه رو نپذیرفتم. با رایکا روی مبل ۲ نفره ای نشسته بودیم و هر دو به نقطه تا معلومی خیره بودیم و اشک میریختیم .رایکا از من ضعیف تر بود باید هواشو بیشتر داشته باشم.سرشو روی شونم گذاشت و منم دستشو محکم گرفتم:

_نفس ، نفسم بالا نمیاد دیگه....
با صدایی که سعی میکنم نلرزه میگم:
_آروم خواهر قشنگم .آروم آبجی خوبم تموم میشه این روزا.... کنار همیم

اون روز به بد ترین شکل ممکن گذشت 
فردای اون روز همه آماده بودن برای مراسم خاک سپاری ولی مگه من زنده بودم؟نبودم 
نه من نه رایکا هیچ توجهی حتی به لباس هامون هم نداشتیم .تا قبرستون بی صدا اشک ریختیم و به خاطر بد بودن شرایط روحی ما، کیان پشت فرمون نشست .کیان هم حالش خوب نبود؟ مگه نه؟ کیانی که همیشه میخندید چشماش بد سرخ شده بود و موهای به هم ریخته و ته ریشش که جوونه زده بود خبر از حال بدش میداد .تاحالا کیان رو اینجوری ندیده بودم 
لحظه خاک سپاری پدرم و لحظه خاک سپاری عمو بد ترین صحنه های عمرم بود .زجه زدیم .گریه کردیم .مگه میشد آروم بشینیم ؟مگه لحظه خاک سپاری قهرمان کودکی های یه دختر ، اون میتونه راحت باشه؟؟
مگه دختری هم هست که بابایی نباشه و بتونه راحت بشینه که عزیزش رو به خاک بسپارن....
توی بغل مامان تمام طول گریه کردیم که هق نفس هممون رو برید .هیشکی باورش رو نداشت که اینجوری بشه 
روز های بد پشت روز های بد ....
**
۱ هفته همینجوری گذشت.....
خونه ما شلوغ بود و خیلی ها برای تسلیت میومدن ولی مگه حال پریشون ما آروم میگرفت؟؟
۱ ماه به همین حال گذشت .....
سر پا نشده بودیم نه .فقط میتونستیم روی پاهامون بایستیم. وصیت نامه ی بابا و عمو از طریق وکیلشون به دستمون رسید 
اون روز بعد از خونون وصیت نامه ها هنه چیز تغیر کرد... متوجه شدیم نباید کم بیاریم و باید به کاری که پدر هامون خواستند عمل کنیم.و همونجا بود که سهام های بیمارستان رو که به ما واگذار شده بود رو پذیرفتیم...
اون روز با ریکا قول دادیم نزاریم اسم پدر هامون گم بشه و اسمشون رو زنده نگه داریم...
ما آدم باختن و شکس

ت خوردن نبودیم ...
بال های زخمی داشتیم ولی باید می‌بستیم و به راهمون ادامه میدادیم...
شکست؟؟؟
ما هیچ وقت شکست رو قبول نداشتیم و این کلمه برامون تعریف نشدنی بود...
پس بلند میشیم و نمیزاریم کسی زمین خوردن ما رو ببینه...
بازم روی پا می ایستیم و برای اهدافمون می‌جنگیم چون وقت جا زدن نیست...
کی گفته ما تسلیم شدیم ؟؟
ما تسلیم نمیشیم چون این تازه اول ماجراست ...
__________
#1

ویراستار:  @amitis98ia

ویرایش شده توسط amitis98ia
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...