رفتن به مطلب

رمان عروسک خیمه شب بازی | الناز حدادی کاربر انجمن نودهشتیا


elnaz_h
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:عروسک خیمه شب بازی

نویسنده :الناز حدادی

ژانر:عاشفانه , پلیسی , انتقامی

خلاصه: سارای دختری بی کسی که با فهمیدن گذشته تصمیم میگیره روح مادرشو احضار کنه و با متوجه شدن اتفاقاتی دست به انتقام میزنه 

و با همکاری با پلیس خودشو وارد جایی میکنه که برگشتن در اون نیست ولی...

 

مقدمه:

سقوط

تاوان پریدن با بعضی هاس...

و

اما عشق

تاوان مهیب تنهایی ست

کاش می دیدی

درشبی

چشمانم خونابه ای شدند با رفتنت

تمام دیوار های اتاقم

تقاص بی وفایی هایت را دادند

بهترین انتقام در اوج بودنه

انقدر خودتو بکش بالا که برای همه آرزو بشین

 و برای اون کسی که ترکتون کرده حسرت

از کسی که بدی تو را تلافی نکرد بپرس

او نه تو را میبخشد و نه به تو اجازه می‌دهت خودت را ببخشی

ناظر:  @Asma,N

ویراستار: @_Zeynab

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part1

#فلش‌بک‌به‌گذشته

 

با جیــــــــــــــغ زدم ودست و پا میزدم ولی سه نفری ریخته بودن روی سرم و تک تک لباس هامو توی بدنم پاره میکردن...

 

جون تو بدنم نبود هرکاری میکردم با دست های بسته کاری نمیتونستم بکنم

 

انقدر به بدنم دست زدن که چشمام سیاه میرفت و رمق تو بدنم نمونده بود..

 

و سیاهی مطلق.

 

روی تخت نشسته بودم و بی حس به رو به روم نگاه میکردم..

 

منم دختری بودم ، یک دختر عادی در یک خانواده ثروتمند و اروم...

 

ولی حالا چی شدم ، یک دختری که دزدیده شده و تبدیل شده به عروسک ، عروسک خیمه شب بازی های یک مشت سگ صفت

 

قطره اشکی که از چشمم چکید رو با دستام پاک کردم.

 

در با شدت باز شد و همون مردی که این بلاها رو سرم اورده بود وارد شد..

 

کنتری روی رفتارام و حرکاتم نداشتم !

 

نگاهم چرخید به لیوانی که کنار تخت بود.

 

شنیدن صدای پوزخندش برای کشتنش مصمم تر میشدم...

 

یاشار:دختر سزاوار بهتر بگم برسام سزاوار 

 

دیشب خوش گذشت؟!!

 

اوه حیف نشد خودم وجب به وجب تنتو فتح کنم چون بابتت پول زیادی گرفتم!

 

نظرت چیه یک شب با من باشی؟! قول میدم پشیمون نشی!

 

با تمام توانم لیوانو کوبیدم به لبه تخت که هزار تیکه شد! سمتش حمله کردم که گرفتم و به زور نگهم داشت...

 

دهنمو نزدیک دستش بردم و با غیض گازی گرفتم که دادی زد و دستشو ول کرد اومدم بزنم تو قلبش که..

 

 

  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 part2

تا پسم زد منم از فرصت استفاده کردم و تیکع شیشه رو فرو کردم تو دستش...

فریاد بلندی زد و گفت:

_دختر وحشی ، بلایی سرت بیارم که صدات جیغات خونه رو بلرزونه

 

به سمتم هجوم اورد و وحشیانه به موهام چنگ زد .

 

دست و پا زدم تا شاید ولم کنه اما سخت در اشتباه بودم.

 

فشار دستاش انقدر زیاد بود که سوزش بدیو رو سرم حس میکردم

 

 زورش انقدر زیاد بود که من در برابرش عددی نبودم 

روی تخت پرتم کرد و جلوم خم شد و اخطار گونه گفت:

_ زندگی من قانون هایی داره که همه باید پیروی کنن ، من یاشارم ، یاشار ارجمند پسر ارجمند بزرگ ، پسر کسی که هیچ کسی براش مهم نیست 

جانشین کسی که باند بزرگش سر همه زبون هاس و هیچ احدی پیداش نکرده

عاقبت سرپیچی از قوانین های من یعنی مرگ

ولی من کارو یه سره نمیکنم ، یه جوری عذابش میدم که ارزوی مرگ کنه ، مفهوم شد؟!

 

باترس نگاهش کردم.

بابا زیاد دربارشون میگفت 

خوب این ادم هارو میشناسم ، این تهدیدش یعنی مرگ

یعنی چیزی جز بوی مرگ نمیداد...

با باز کردن دکمه های لباسش پی به کارش بردم و با تمام توان داد زدم:

رها:کمک توروخدا یکی کمک کنه

به هق هق افتاده بودم و نفسم بالا نمیومد...

 

یاشار:زیاد خودتو اذیت نکن کسی جرعت کمک کردن به تورو نداره عروسکم

 

بعد از حرفش سمتم اومد و...

 

اون شب همه چی عوض شد...دیگه من اون رها نشدم و از اون شب دیگه یاشاری هم نبود...

دیگه ندیدمش

و این تازه شروع بد زندگی من بود...

به قول خودش اول عذاب بعد مرگ

  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...