رفتن به مطلب

رمان ریشه‌های مخفی | زینب هادی مقدم (zeinabHDM) کاربر انجمن نودهشتیا


ZeinabHDM
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: B

نظرسنجی شماره 3  

19 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطح رمان را چگونه ارزیابی می کنید؟

    • خیلی ضعیف
      0
    • ضعیف
      0
    • متوسط
    • خوب
    • خیلی خوب


ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی

نام رمان: ریشه‌های مخفی.

کاربر انجمن نود هشتیاzeinabHDM نویسنده : زینب هادی مقدم

ژانر : اجتماعی، عاشقانه

نحوه‌ی ارتگذاری: نامعلوم

ویراستار: @ زهراعاشقی

ناظر: @سرونوفیل

خلاصه:

ریشه‌ها آغازگر رشد نهالی بی‌ریشه‌اند؛ آنها می‌رویانند، از داخل نهالی بی‌بنیاد زندگی می‌آفرینند.
ریشه‌ها برای بخشش یک زندگی امید بخش در تکاپواند. وای از روزی که دور باشند؛ از هم جدا باشند، از هم مخفی باشند. آن زمان است که زندگی بار و برگ نخواهد داشت؛ آن زمان است که معنایی وجود نخواهد داشت.
ریشه‌‌ها گرچه مخفی‌اند اما رشد را باور دارند؛ با هم می‌رویند و زندگی می‌کنند و زندگی می‌دهند، ا
ما اگر بدانند مخفی بوده‌اند، آیا می‌توانند بستر رشدی دیگر باشند؟

کاش ریشه‌ها بدانند، بدانند که کنار هم هستند، بدانند مخفی بودنشان به منزله در مقابل بودنشان نیست؛ بدانند این پایان ماجرا نیست!

مقدمه:

ریشه‌ها آغاز رشدی تازه‌اند
ریشه‌ها بنیاد عشقی ساده‌اند
ریشه‌ها هرچند مخفی از همند
اما در عشقی لطیف، آواره‌اند
ریشه‌ها در بند کین روزگار
اما در دنیای خود، آزاده‌اند
ریشه‌ها در خانه‌ای تاریک و سرد
اما در آشانه‌شان، گرماده‌اند
ریشه‌ها درگیر رنج این دیار
اما در اقلیم خود، آسوده‌اند.

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

 

لینک صفحه نقد

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 29
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 137
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 18
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

  فصل اول: پنهان پیدا

پارت اول

قدم‌های کوتاه و با احتیاطم، مسیر پیش روی دیدگان بسته‌ام را طی می‌کردند و در پی یافتن مسیری آشنا در مسیر برگ‌های چیده شده‌ی زیر کفش‌های عابران، به دنبال نشانی از گذشته‌ی به ظاهر تلخ و البته سردم می‌گردم، اما چیزی جز یک همدم همیشه همراه و یار جدا نشدنی این روزهایم من را یاری نمی‌دهد، اوست که هم‌گام با قدم‌های منتظرم همراهی می‌کند و من مدیونش هستم که حتی زبانی برای اعتراضی نمی‌گشاید وقتی که سرشار می‌شوم از بی‌رحمی‌های این روزگار بی‌مروت و او باز هم با وجود من، برایم وفادارانه صبوری به خرج می‌دهد و الحق که مثل بقیه‌ی آدم‌های اطرافم زبانی برای جواب‌گویی ندارد و برعکس آن‌ها همیشه ساکت و همراه با من هم قدم می‌شود و من باز هم شرمنده‌ی این جسم سفید و راهنما هستم.   

    کمی که راه طولانی پیش رویم را طی کردم، خستگی بالاخره پیروز میدان می‌شود و من را برای نشستن روی نیمکتی درون پارکی در همین نزدیکی‌ها که به نظر می‌رسد امروز برخلاف روزهای دیگر کمی شلوغ است، دعوت می‌کند. هر روز این مسیر را طی می‌کنم و به این‌جا، مأمن آرامش لحظه‌هایم رجوع می‌کنم و گام‌هایم انگار مسیر را بلد شده‌اند که نقش مسیر را در حافظه‌ی بلند مدت خود حک کرده‌اند.

    بالاخره به سمتی که هر روز قرارش را با خود گذاشته‌ام می‌روم و خودم را مقابل جسمی سخت می‌رسانم و با دست خود سعی می‌کنم درختی که پشت نیمکت است را لمس کنم، انگار او نیز در انتظارم است که دست گرم تابستانه اش را در دستان سردم گره می‌زند تا من را برای نشستن هر چند مدتی اندک، دعوت کند.

    با اطمینان از خالی بودن نیمکت، تنهای تکیه زده به درخت سرو نشسته در محوطه، خودم را مهمان تنهایی‌اش می‌کنم تا تنهایی‌ام را در خلوت خود دعوت کند.

    یار همراهم را تا کرده و آن را درون یکی از جیب‌های گرم کن تنم انداختم و گذاشتم تا کمی از سرمای وجودش با ورود به فضای گرم جیب کت در تنم، آرامش گیرد.

    کمی در سکوت سعی کردم فضای پارک را در خاطرم ترسیم کنم و آرامشم را از این طریق تکمیل کنم. 

    صداهای اطراف لذتی دیگر در رگ‌هایم تزریق می‌کند، اجازه دادم کمی سکوت در اطرافم مهیا باشد تا صداهای خنده‌ی کودکان، تکان خوردن سبزه‌ها و برگ‌های درختان در اثر باد وزان عصر تابستان و نوای زمزمه‌ی عاشقانه‌ی زوج‌هایی که با هم و هم‌ قدم در کنار یک‌دیگر گام بر می‌داشتند و برگ‌های زیر پایشان را خرد می‌کردند؛ به گوش‌هایم برسد. صدای خرد شدن برگ‌های سبز و یشمی درختان، من را یاد صدای خرد شدن یک دل سرخ رنگ می‌انداخت که در نزدیکی‌ام و کمی در سمت چپم در حال تکان خوردن بود و خودش را با لرزیدنش به نمایش می‌گذاشت. با وجود تقلایش و سعی فراوانی که در رخ نمایی داشت، اما انگار بیش‌تر از هر چیز دیگری نادیده گرفته می‌شد و من این را به خوبی می‌فهمیدم.

    دوست نداشتم صدای اطراف تنها نوازشگر گوش‌هایم باشد، بنابراین ناخودآگاه دستم به دنبالش در جایی کنار جیب زیپی مندرج در کت تنم، هدایت شد و آن شی با ارزش را قاپیدم.

    با کمی تنظیم اندک آن را در جایی نزدیک دهانم نگه داشتم و تمام تمرکزم را در نفس‌هایم تزریق کردم و در نهایت با گذاشتن لب‌هایم روی صفحه‌ی ساز، نوایش را به محیط اطراف ارسال کردم، دیگر خبری از صدای قدم‌های زوج‌ها، هوهوی باد و وزش نسیم در لا به لای سبزه‌های درگیر در آغوش هم نبود و تنها صدای خوش‌ناز ساز دهنی‌ام بود که تنها روحم را جلا می‌بخشید و افکارم را از غلظت سیاهی‌ها برای مدتی می‌زد و این برایم در این لحظه بهتر بود. 

    مدتی بود که فارغ از هر چیزی می‌نواختم و از دنیای اطرافم غافل بودم که با صدای تشویق دست‌هایی به خود آمده و ساز را از لبانم فاصله دادم و سعی کردم کمی به اطرافم متمرکز شوم، ساز را به جایگاه قبلی‌اش فرستادم و نگاه تیره‌ام را به رو به رو، جایی که نمی‌دانستم دقیقا چه کسی ایستاده و یا حداقل چه نگاهی در چشمانم متمرکز شده است؛ دوختم.

    صدای تحسین دیگران از گوشه و کنارم به گوش می‌رسید و واکنشی را از خود بروز نمی‌دادم؛ نمی دانستم اگر برخیزم و یار همیشگی‌ام را به نمایش بگذارم؛ صدای تحسینشان فروکش می‌کند و این برایم گزنده بود؛ سکوتم نشانه‌ی اعتراض به واکنش بعدشان است و این گاهی من را به خنده‌، وا دار می‌کند.

    برای این‌که انتظارم زیادی به طول نینجامد از جای برخاستم و عصای سفید رنگ را از جیب گرم و نرم خارج کردم، مثل این‌که زیادی گرمش بود؛ حال می‌بایست سردی نگاه سرشار از ترحم اطرافیان را در خود ذخیره می‌کرد و آبدیده می‌شد؛ مثل صاحبش!

 

انتظار زیاد به طول نینجامید، با برخاستنم صدای تحسین اطرافیان حالا دیگر مثل قبل نوازشگر گوش‌هایم نبود و صدای ریز حرف‌هایشان و زمزمه‌ی دلسوزان‌شان به گوش می‌رسید، اما بی‌توجه به آن‌ها به کمک هم‌یارم از کنار جمعیت‌شان گذر کردم و به قصد خروج از محل آرامشم که گه‌گاهی هم مثل امشب آزار دهنده می‌شد؛ گام برداشتم.

 در هنگام خروج به ناگاه با لمس دستم توسط دست کسی و پشت بند آن کشیده شدن دستم؛ به شدت به پشت سرم پرتاب شدم و عصای سفید رنگ از دست دیگرم رها شد و رشته ی پیوندش از دستم جدا شد.

 با عصبانیت به سمت کسی که این چنین بی‌ملاحظه دستم را کشیده است، برگشتم تا چشمان سرشار از غضبم را به اویی که بر خلاف من می دید و خشم درون آن را می‌کاوید نمایش دهم؛ بنابراین با همان غضب نهفته در کلامم رو به او توپیدم:

 ـ چته؟! حواست کجاست؟

 بی‌توجه به لحن عصبی و تقریبا عامرانه‌ام؛ با تعجب و بهت گفت:

 ـ تو- تو واقعیت داری؟! 

 

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 28
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت دوم

"امیر"
سلفون روی ساندویچ‌های بخت برگشته را با عجله کنار زد و مثل گشنه‌های سومالی، به ساندویچ مورد علاقه‌اش حمله کرد، انگار تا حالا به این بیچاره غذا نداده بودند.
- شهاب آروم‌ترم  بخوری اون فرار نمی‌کنه، تو هم سیر میشی.
در همان حال که دهانش پر بود، گفت:

- گ...ش‌...نمه، از ص...بح چیزی نخوردم.
با این حرف نوشابه‌اش را سر کشید و نفسی از روی آسودگی کشید، در حالی که مشغول خوردن بودم؛ گفتم: 
- مگه امروز صبحانه نخوردی؟
گاز بزرگی از ساندویچ داخل دستش زد و با سر علامتی به معنای «نه» تکان داد.
زیاد هم عجیب نبود، اصولاً خانواده‌ی شهاب، خانواده‌ای نبودند که زیادی دور هم باشند، مادرش که تا لنگ ظهر خواب می‌بود و وقتی هم بیدار می‌شد به قول شهاب به دنبال سالن‌های مد و آرایش و... می‌چرخید، پدرش هم که برای خودش دنیایی داشت و زیادی جلوی چشم آفتابی نبود، اکثرا پای ثابت مهمانی‌های خسروخان بود و تنها آن‌جا افتخار ملاقات با او را داشتم؛ اما خودش را زیادی نشان نمی‌داد. همیشه توی کار غرق بود و شهاب از او دل خوشی نداشت،  می‌گفت از کارهایی که بهمن‌خان می‌کند خبر دارد؛ ولی طوری نشان می‌داد که از همه‌کس بی‌خبرتر، خودش است.
پدر و مادر شهاب جزء خانواده‌های ثروتمند و مغروری بودند که به هرکسی توجه نشان نمی‌دادند و به قول شهاب که همیشه می‌گفت:

- منم یکی از آدم‌های اطراف خانواده‌ام هستم که برای پدر و مادرم  پشیزی ارزش ندارم، همان‌طور که آدم‌های اطراف خانواده‌ی فخر برایشان بی‌ارزش هستند و به حساب نمی‌آیند.

اما من این‌طور فکر نمی‌کردم، چون بالاخره شهاب فرزندشان بود و آن‌ها پدر و مادر اما هر زمان که این حرف را به شهاب می‌زدم؛  با  پوزخندی تلخ از رفتارهای خانواده‌اش برایم قصه‌ها می‌گفت و من را در بهتی عجیب فرو می‌برد.

با خوردن آخرین لقمه، از فکر شهاب و خانواده‌ی پر ماجرایش بیرون آمدم. ته نان باگت را در سفره انداختم و به کناری خزیدم و در همان حال که بالشت کنار تخت گوشه اتاقک را بر می‌داشتم رو به شهاب کردم و گفتم:

ـ من این‌ها رو آوردم، تو جمعشون کن. امروز از شش صبح بیدارم دیگه نا ندارم، یکم می‌خوابم که عصر  سر خاک بریم.

بدون هیچ حرفی سرم را روی بالشت گذاشتم، اون‌قدر خسته بودم که به صدای نق و نوق شهاب توجهی نشان ندادم و سرم نرسیده به بالشت بیهوش شدم.
 با صدای پی در پی ضربه‌ی دستی به در اتاقک درون عمارت، هر دو سراسیمه از جا بلند شدیم، با درک موقعیتم نفسی از روی حرص کشیدم و به ساعت نگاه کردم، ساعت چهار عصر بود. معلوم نبود که کدام بی‌ملاحظه‌ای دستش را محکم به در می‌کوبید و تند و ﭘشت سر هم نامم را به زبان می‌آورد و من را احظار می‌کرد؛ آخر مگر به جز خسرو کس دیگری می‌تواند روی اعصاب نداشته امیر بی‌چاره سنتور بزند؟! از جایم بلند شدم به سمت در راه افتادم، همان‌طور که به سمت در می‌رفتم از شهاب که با بد خواب شدنش پشت هم بد و بی‌راه را نصیب خسروِی بی‌ملاحظه می‌کرد. خواستم کمی ساکت باشد تا گزک دست این خسروی همیشه مزاحم  ندهد.
با باز شدن در اتاقک، دست خسرو می‌رفت تا ضربه‌ای دیگر به در بکوبد در هوا ماند. نگاهش کردم، با تفریح نگاهم می‌کرد. مردک موفق شده بود؛ بد خوابم کند و از این طریق آزارم دهد و حال با آن ریشخند کنج لبش بیش از همه مرا حرص می‌داد.
- سلام، کاری داشتین؟
بدون این‌که جوابم را بدهد، با لحن خون‌سردی گفت:
- خواب بودی؟
- یک چرت کوچیک بود، کم- کم باید بیدار می‌شدم، چون کار داشتم.
سری تکان داد و ادامه داد و گفت:
- به کارهات، مهمونی فردا شب رو هم اضافه کن؛ فردا شب کلی مهمون دارم. امروز باید کل استخر رو تمیز کنی، گل‌هایی که سلمان خریده رو توی باغچه بکاری، بعضی‌هاشونم نیاز به گلدون دارن؛ گلدون‌هایی که احمد خریده گوشه‌ی حیاطن حواست باشه!
سرویس بهداشتی‌هام با تو کل محوطه هم هست، دیگه خودت می‌دونی باید چکار کنی؛ راستی، شب هم میای لیستی میدم تا بری خرید، هر چی خریدی رو می‌بری میدی توی مطبخ.

کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:
ـ فعلا همین‌ها رو داشته باش تا بعد.

بدون این‌که هیچ عکس العملی از خودم نشان بدهم در مقابل تمام دستوراتش که پشت سر هم برایم قطارشان کرده بود، گفتم: 
ـ کار دیگه‌ای ندارین؟
نگاهی از روی تحقیر به سر تا پایم کرد، با ﭘوزخند به این مرد زیادی از خود راضی که فکر می‌کرد برای ذره‌ای کم کردن کارهایی که سفارش کرده بود، به پایش می‌افتم خیره شدم تا این‌که گفت: 
ـ یادم بیاد بهت میگم.
ﭘوزخندم رو که می‌دونستم حرصش را بیشتر از این‌ها در می‌آورد را روی لبانم حفظ کردم و گفتم:
 ـ منتظرم، خدانگهدار.
با حرص و بدون این‌که جواب خداحافظی‌ام را بدهد، راهش رو کشید و رفت.
با بستن در، خود را داخل اتاقک گوشه‌ی عمارت انداختم. ﭘشتم را به در کردم و نفسی عصبی کشیدم، گویا موفق شده بود تا حرصم را درآورد.
با صدای شهاب نگاهم را معطوفش کردم:
- چی میگه مردک لاابالی؟
- هیچی، فرداشب مهمونی داره؛ می‌خواد براش خر حمالی کنم.

با گفتن این حرف به سمت تخت راه افتادم و پیراهن سورمه‌ای رنگم رو که امروز صبح هم تنم بود را از روی تخت برداشتم و روی رکابی مشکی رنگم تنم کردم. در حینی که دکمه‌های ﭘیراهن را می‌بستم، شهاب گفت:
- کجا به سلامتی؟
- امروز پنجشنبه‌س، دارم لباس می‌پوشم برم سر خاک مامان طوبی.
- باشه. بیا با هم بریم؛ من  هم دلم تنگ شده. با ماشین می‌ریم تا زودتر برسی و کارهات رو بکنی، البته روی کمک من هم حساب کن.

- تو رو جدت شهاب، دوباره مادرت من رو می‌بینه  و بد و بی‌راه نثار من و اجدادم می‌کنه. من هم به احترام تو نمی‌تونم چیزی بگم. بعدشم خسرو ببینه این‌جا کمکمی میره روی مخم، من هم حوصلش رو ندارم. بعدشم آمارت رو اول از همه به خانوادت میده!
- خسرو غلط می‌کنه، حرفی زد خودم جوابش رو میدم؛ بعدشم تو اول از همه سعی کن تو روی فلور اسم «مادرت» رو نیاری که بیشتر قاطی می‌کنه تا این‌که بخواد به کمک کردن من به تو گیر بده.
- از من گفتن بود برادر من، تو که خانوادت رو می‌شناسی؛ اون‌ها از من خوششون نمیاد، بهتره باهاشون راه بیای! من هم احمد و آقا سلمان کمکم هستن، نگران نباش.
- اون پیرمرد مگه چقدر می‌تونه بهت کمک کنه؟ احمدم فوقش دو تا درخت آب بده مگه کار دیگه‌ای ازش بر میاد؟ عیبی نداره، فلور بفهمه بهت کمک کردم فوقش دوتا فحش و بد و بی‌راه نثارم می‌کنه، دیگه کاری نمی‌تونه بکنه.
- هر چی میگم یک چی میگی، من به خاطر خودت میگم.
- اگه به خاطر خودمه، من راحتم مشکلی ندارم.
"کله شقی" نثارش کردم و هر دو بعد از آماده شدن از عمارت راه افتادیم.
***
از فضای سرد و بی‌روح قبرستان بیرون زدیم، توی ماشین نشسته بودیم و شهاب در حال رانندگی بود. بین‌مون سکوت سنگینی برقرار شده بود، سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و به یک سالی که در پیش گذاشته بودم فکر می‌کردم؛ مامان طوبی عزیزم رو یک سال بود از دست داده بودم، اون هم من را در دنیای خالی از حضور پر رنگش رها کرده بود و در حقم بی‌انصافی بزرگی رو روا داشته بود. مگر امیر به جز یک مادر رنجور و خسته دیگر کسی را داشت که بتواند در این دنیای بی‌رحم زندگی کند و از دست مجازات‌هایش راه گریز داشته باشد؟ مامان طوبی هیچ مشکلی نداشت؛ اما درد سال‌های بی‌پدر بزرگ کردن تک ﭘسرش و سال‌ها کلفتی در عمارت بزرگ خسرو او را یک شب از پای انداخت و با ضربه‌ای مهلک  از سکته‌ی قلبی، روانه‌ی جهانی دیگر شد تا از آن به بعد بتواند به آرامش برسد و این برای من که سال‌ها آرزو داشتم تا با به اوج رسیدنم او را به آرامش برسانم، دردناک بود و من این سرنوشت را نمی‌خواستم؛ اما مجبور به پذیرش چنین تقدیری بودم.
با پیچیدن ماشین درون کوچه، از فکر به آینده‌ی نامعلومم خارج شدم و نگاهم معطوف به خانه‌ی شهاب این‌ها شد. هم‌زمان با رسیدن‌مان نزدیک عمارت خسرو، ماشین آلبالویی جدید فلور(مادر شهاب) در مقابل چشمان‌مان نمایان شد، شهاب با دیدن مادرش «نوچی» را زیرلب زمزمه کرد و بعد گفت: 
- باز برای فخر فروختن به این و اون، این گوجه فرنگی رو آورد بیرون.
با گفتن این حرف، مادرش از توسان آلبالوی‌اش خارج شد و جلوی اسپورتیج مشکی شهاب دست به سینه ایستاد‌.
شهاب زیر لب گفت:
- امیر، تو اصلاً پایین نیا.
- یعنی چی شهاب؟ زشته!
و با گفتن این حرف از ماشین ﭘیاده شدم و به امیر- امیر گفتن‌های شهاب توجه‌ای نکردم، با بستن در ماشین به سمت مادر شهاب رفتم و در همان حین گفتم:
- سلام خانم فخر، روز بخیر؛ حالتون خوبه؟
بدون این‌که نگاهم کند، عینکش را از روی چشمان آرایش کرده‌اش برداشت و  نگاهش را معطوف شهاب که حال او هم کمی دورتر از من کنار در ماشین ایستاده بود  کرد و بی‌توجه به من رو به شهاب گفت:
- به- به آقا شهاب گل؛ باد آمد و بوی عنبر آورد، معلوم هست کجایی؟
شهاب نگاهی به من کرد و بعد نگاهش را به فلور داد و با لودگی گفت: 
- فلور جون، این بوی عنبر از بوی عطر شماست که کوچه رو برداشته، نه بوی عرق بدن بنده. بعدشم چقدر گوجه فرنگیتون خوشگله، نمیشه با ماشین من تاختش بزنین.
فلور نگاهش را با غرور به ماشین ﭘشت سرش انداخت و چشمانش در حلقه چرخاند و گفت: 
- نخیرم، می‌تونی با یک اشاره از بهمن بخوای تا عینش رو برات سفارش بده، تو که مثل  دوست‌هات بی‌پدر و مادر نیستی تا برات خرج نکنن. صد بارم بهت گفتم با هر کس و ناکسی نگرد تا من بعداً سرافکنده دوست و فامیل نشم!
شهاب زیر لب غرید:
- فلور خواهش می‌کنم مراعات کن.
ﭘوزخندی زد و گفت: 
- مگه چی گفتم که بخوام مراعات کنم؟ خواستم بیشتر مواظب خودت باشی، این روزها گرگ زیاد شده.
و بعد زیر چشمی نگاهی به من کرد و ادامه داد: 
- بعدشم، تو مگه خونه زندگی نداری؟ نکنه شب‌ها هم با فقیر فقرا می‌گردی.
شهاب با همان حرص نهفته در کلامش گفت:
- مگه خونه مجردی ندارم؟ ترجیح میدم اون‌جا باشم.
فلور نیشخند زد و گفت:
- خونه مجردی یا اتاقک عمارت خسرو؟!
 دستش را تهدیدوار جلوی چشمان شهاب تکان داد و ادامه داد: 
- فکر نکن ازت خبر ندارم، هر غلطی دلت می‌خواد می‌کنی. آمارت رو خسرو بهم میده، پس حواست باشه!
با گفتن این حرفش، عینکش را مجدداً روی چشمانش زد و سوار ماشینش شد و با گاز از  کنارم گذشت. او رفت؛ اما صدای شکستن قلبم آن‌قدر بلند بود که گوش‌های ناشنوایش نشود اما دوست همیشه همراهم صدایش را شنید و سرش را از شرم ﭘایین انداخت؛ اما من سرافکندگیش رو نمی‌خواستم، دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و ازش خواستم مثل همیشه بی‌خیال باشد، چرا که من از حرف‌های مادرش ناراحت نمی‌شدم. او یک زن عقده‌ای و بیمار بود که از تحقیر انسان‌هایی چون من لذت می‌برد.

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 28
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت سوم


 آخرین پله را که بالا آمدم، رو به شهاب کردم و با صدای بلندی گفتم: 
ـ شهاب جان، لطفا اون پمپ رو بزن استخر پر آب‌شه.
با گفتن این حرف کش و قوسی به بدنم دادم و یک «آخیش» از دل و جان گفتم، جدا که از صبح داشتم جون می‌کندم؛ با نگاهی به ساعت مچی‌ام فهمیدم ساعت نه و نیم شب است و من تا الان داشتم استخر را تمیز می‌کردم.
نگاهی به دور و اطرافم کردم؛ محوطه از تمیزی می‌درخشید، از شهاب ممنون بودم؛ اگر نبود تا فردا صبح هم از پس این‌جا بر نمی‌آمدم.
با صدای بلند خسرو که صدایم می‌زد، از وارسی اطراف برای یافتن شهاب دست کشیدم.
ـ امیر؟
نمی‌دانم چرا به صدای این مرد آلرژی پیدا کرده‌ام، قشنگ می‌تواند مغزم را سوراخ کند. پا تند کردم تا به او برسم ببینم این‌بار چگونه می‌تواند عصبی‌ام کند.
ـ بله کاری داشتین؟
لیست درون دستش را به همراه یک کارت عابر بانک به دستم داد و گفت:
ـ خریدای ملوک رو انجام بده و بعد همین امشب براش ببر!
به لیست بلند بالای درون دستم نگاهی انداختم و با خود فکر کردم در این ساعت شب با این لیست چگونه باید به چند جای مختلف سر بزنم تا بتوانم لیست را آماده کنم؟ این لیست را هم می‌توانست ظهر بدهد؛ اما بدون هیچ واکنشی نگاهش کردم و گفتم: 
ـ چیز دیگه‌ای نمی‌خواین؟
کمی تعجب کرد؛ اما سعی کرد به روی خودش نیاورد برای همین گفت:
ـ خسته که نیستی؟
ـ نه چطور؟
ـ واسه خاطر حیاط و...
نذاشتم ادامه بدهد برای همین گفتم: 
ـ نه مشکلی نبود.
ـ خسته‌ام بودی مهم نبود، بالاخره هر چی هم که باشه مفت و مجانی این‌جا نشستی باید یک کاری بکنی یا نه؟!

 با گفتن این حرف پشتش را به من کرد تا برود اما یک‌دفعه مکثی کرد و به طرفم برگشت و ادامه داد:
ـ در ضمن، فکر نکن از این‌که دوستت رو برای کمک این‌جا کشوندی به بهمن نمیگم. بهتره حواست بیشتر جمع باشه!
و با گفتن این حرف به طرف داخل عمارت ﭘا تند کرد.
کمی ایستادم تا کم شدن شرش از سرم را  نظاره‌گر باشم. به سمت اتاقک کوچکم راه افتادم باید هرچه سریع‌تر خریدها را مهیا می‌کردم، داشتم لباسم رو با همون لباسی که سر ظهر ﭘوشیده بودم عوض می‌کردم که شهاب ناگهانی وارد اتاقک شد و با کمری خمیده خودش را روی تخت ﭘرتاب کرد و با ناله گفت:

 ـ وای ننه فلور، کجایی که ببینی این خسرو‌ی ذلیل مرده چی به روز شهابت آورد. خدا ازت نگذره خسرو که از کت و کول افتادم، آی ننه فلور!
ـ چه‌اِته باز؟
ـ کمرم، بدنم، پاهام، سرم، دلم و...
 یک‌دفعه نگاهش به من افتاد و ساکت شد و سیخ سر جایش نشست و گفت: 
ـ چرا لباس بیرون تنته؟
ـ نشنیدی خسرو صدام زد؟ دارم میرم بیرون خریدهاش رو انجام بدم.
ـ  این موقع شب؟
ـ  آره.
ـ این شعور نداره؟!
ـ  می‌بینی که نداره، برم که تعطیل نکردن.
ـ  من هم باهات میام.
ـ  چی- چی رو باهام میای؟ ندیدی مادرت امروز چی گفت؟
ـ فلور بگه، کیه که گوش کنه؟
ـ شهاب با اعصاب مادرت بازی نکن، برو پیشش رفیق من.
ـ به این نیم ساعت فلور چیزیش نمیشه، اون تا دیر وقت بیداره. نترس زمان داره که مغز من رو متلاشی کنه.
ـ چی بگم؟ مادر توعه، تو اخلاقش رو بهتر می‌دونی.
ـ مادر رو خوب میای.
ـ از دست تو!
آن شب تا دیر وقت دنبال وسایل مورد نیاز ملوک خانم  برای جشن جمعه شب خسروخان بودیم، اگر شهاب نبود دست تنها واقعاً سختم بود. به واسطه پدرش آشنا زیاد داشت و همین باعث شد آن همه قلم جنس به راحتی خریداری بشه.
شهاب بعد از این‌که من را به عمارت رساند، رفت و من تمام اقلام مجاز و غیر مجازش را به ملوک خانم تحویل دادم و بعد از این‌که مطﻤﺋن شدم که همه چیز سر جای خودش قرار دارد، به اتاقکم ﭘناه بردم تا کمی آسایش را به  جان بخرم.

***
به ساعتم نگاه کردم نه و نیم صبح بود. به سرویس میز و صندلی سفارش مشتری قدیمی مغازه نگاه کردم که تا دیروز هر تیکه‌اش یک طرف رها شده بود؛ اما الان همه آن تیکه‌ها با مهارت دست اوستا امیر به هم ﭘیوند خورده بودند و میز و صندلی سفارشی حاج کاظم دوست صمیمی حاج سلحشور رو حاضر کرده بود. 
هنوز داشتم نگاهش می‌کردم که شهاب با سر و صدا داخل کارگاه شد.
ـ امیر کجایی برادر من؟ از صبح دارم دنبالت می‌گردم.
با لبخند به چهره‌ای برادر دوست داشتنی‌ام نگاه کردم و گفتم:
ـ سلامت رو توی کوچه جا گذاشتی؟
ـ سلام. معلوم هست کجایی؟ اومدم خونت نبودی.
ـ نبودم، حالا مگه چی شده؟
ـ چی ش...
دیدم ساکت شد، خط نگاهش رو دنبال کردم رسیدم به میز روی صندلی، تعجبش را که دیدم لبخند زدم و گفتم:
ـ چت شد؟
ـ امیر، این چرا این شکلی شده؟
ـ هیچی فقط مونتاژ شده، همین.
ـ همین؟ این حداقل 4 ساعت وقت می‌بره.
ـ آره درسته.
با تعجب بیشتر نگاهم کرد و گفت:
ـ تو این‌کار رو کردی؟
ـ  اوهوم.
با تعجب آمیخته به لبخند گفت:
ـ اما چطوری؟
ـ کار سختی نبود، صبح بعد نماز اومدم همین پیش پای تو تموم شد.
ـ دیوونه، چرا تنهایی این‌کار رو کردی؟ خب منتظر می‌موندی با هم تمومش می‌کردیم!
ـ دیروز خیلی زحمتت دادم. هم این‌که من رو بردی مامان طوبی رو ببینم، عمارت رو کمکم کردی تمیز کنم، در صورتی که اصلا وظیفه تو نبود. آخر شبم به خاطر من مجبور شدی دیر وقت بری خونه، من هم دیدم کاری از عهدم برنمیاد این رو زودتر آماده کردم و به حاج کاظم زنگ زدم گفتم بیاد تحویل بگیره.
در آغوشم گرفت و سپس رهام کرد و گفت:
ـ آخه چرا این‌قدر تو با مرامی؟

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت چهارم

دو ساعتی می‌شد که از کارگاه به خانه برگشته بودم. امروز جمعه بود و وقت مناسب برای مرور امتحان فردا.

کتاب روان‌سنجی؛ درسی که من عاشقش بودم و همیشه از خواندنش لذت می‌بردم را در دست داشتم و مشغول مطالعه‌اش بودم که در اتاق به صدا در آمد. نگاهم به سمت در اتاق کشیده شد، دانستن این‌‌که چه کسی پشت در است خیلی سخت نبود؛ چون که شهاب رفته بود خانه‌شان تا من بتوانم درس بخوانم و خسرو هم هر وقت کاری داشت خودش می‌آمد این‌جا، بقیه اهالی عمارت هم به من کاری نداشتند. 

از جایم برخاستم تا ببینم دوباره چه چیزی باعث شده خسروی بی‌ملاحظه دست از سر من بر ندارد، در اتاق را باز کردم؛ خسرو را با کت و شلوار که در دست داشت مقابل خود دیدم، کتی که داخل دستش بود نرم کنار زدم و خیره به او گفتم:

- سلام، کاری داشتین؟

ـ چطوری پسر؟

ـ خوبم، اتفاقی افتاده؟

ـ  نه همه‌چی عالیه.

- خب خدا رو شکر.

ـ  همین؟! نمی‌خوای بپرسی این کت و شلوار این‌جا چی کار می‌کنه؟

دست به سینه پوزخندی زدم و گفتم:

- خب، این کت و شلوار این‌جا چی‌کار می‌کنه؟

ـ امشب توی مهمونی تو باید این لباس رو بپوشی و بیای و از مهمون‌هام ﭘذیرایی کنی.

ـ مگه خدمه‌هاتون نیستن؟

ـ  پس تو این‌جا چی هستی؟

ـ من امروز کار دارم...

نگذاشت ادامه دهم که گفت:

ـ متوجه نشدی پسر جان؛ گفتم باید این لباس رو بپوشی و شب بیای مهمونی. هه، مهمونی دعوتت نکردم که جا خالی میدی وقتی میگم باید، یعنی باید! بعدش هم تو آدم آزادی نیستی که خودت تصمیم بگیری، این‌جا من صاحبتم.

ـ صاحب اصلی همه‌ی آدم‌ها خداست، حتی خود شما.

لباس داخل دستش را  تخت سینه‌ام کوباند، پوزخندی زد و گفت:

- شب ساعت ۷ توی عمارت می‌بینمت.

و رفت و من تنها به رفتنش نگاه می کردم، کم- کم که دور شد درب را کوباندم و لباس را به گوشه اتاق پرت کردم، سعی کردم نفس عمیق بکشم. اصولاً خسرو آن‌قدر بی‌ارزش بود که نخواهم داخل ذهنم جایی برایش در نظر بگیرم و به خاطر کار احمقانه‌اش حرص بخورم.

 سر جایم نشستم و از داخل فلاسک کنار دستم یک لیوان چای خوش رنگ ریختم و مشغول خوردن شدم، اصولاً چای تنها داروی مسکنی بود که هم خستگی و هم اعصابم را آرام می کرد. سعی کردم به اتفاق چند دقیقه پیش فکر نکنم و تمام تمرکزم را به کتاب دلخواهم بدهم.

"شهاب"

روبه‌روی تلویزیون نشسته بودم و با هیجان فوتبال می‌دیدم  که دیدم فلور گوشی‌ام را که داخل دستش بود را سمتم ﭘرت کرد، با تعجب نگاهش کردم که گفت:

- حاجیتونه.

با گفتن این حرف نگاهی به گوشی‌ام کردم که با دیدن نام حاج کاظم، نگاهی دیگر به فلور انداختم و بعد با اشاره سر از او خواستم تا چیزی نگوید، پشت چشمی نازک کرد و خودش را به راحتی‌ها رساند و من هم با برقراری تماس گفتم:

- سلام حاج آقا. حال شما؟ احوال شما؟

ـ سلام پسرم. حالت چطوره؟

ـ ممنون، شما چطورید؟

ـ ما هم شکر خوبیم، نفسی میاد و میره.

ـ امیدوارم همیشه سلامت باشید، جانم؟! امر؟

ـ عرضی نیست پسرم، تماس گرفتم  بابت میز و صندلی‌ها تشکر کنم هم طرحش و هم رنگش مورد قبول حاج خانم بود، ماشاالله بزنم به تخته واسه خودت هنرمندی‌ها.

با تعجب گوشی را مقابلم گرفتم و به صفحه‌اش زل زدم، راستی- راستی حاج کاظم بود که داشت از من تشکر می‌کرد؟! آخر طرح آن میز و صندلی که با امیر بود، رنگ و مونتاژش هم که خودش انجام داده بود!

ـ ممنونم؛ ولی حاجی این میز و صندلی رو که صبح رنگ زدیم مگه تحویلش گرفتین؟

ـ نه پسرم؛ امیر تماس گرفت گفتش که کارمون آمادست برم ببینمش، من هم حاج خانم همراهم بود رفتیم یک تو که پا توی کارگاه کار رو دیدیم، الحق که هنرمندی پسرم! اولش فکر کردم امیر درستش کرده ولی بعدش امیر گفت که تو کل کارهاش رو کردی و اون امتحان داشته و نتونسته کمکت بده. من هم تماس گرفتم تا ازت تشکر کنم پسرم زحمت کشیدی.

با تعجب گفت:

- خواهش می‌کنم حاجی کاری نکردم، من هم دست پروده‌ی امیر و حاج سلحشورم، امیدوارم متناسب با فضای منزل باشه.

ـ تشکر پسرم، خدا ازت راضی باشه.

ـ سلامت باشید.

ـ در امان خدا!

ـ خدانگهدار.

وقتی گوشی را قطع کردم هنوز در بهت بودم، آمدم که با امیر تماس بگیرم که متوجه بهمنی شدم که شیک کرده و از پله‌ها پایین می‌آید. از جایم پا شدم و سمتش رفتم و گفتم:

- کجا به سلامتی؟! مهمونی تشریف می‌برین؟

ـ مگه امیر بهت نگفته؟

با یادآوری مهمانی خسرو گفتم:

- آهان! یعنی شما هم دارین تشریف می‌برید؟

ـ فکر کن نرم، می‌خوام ببینم خسرو این‌ دفعه می‌خواد چی کار کنه.

ـ مگه قراره کاری کنه؟!

خیره شد و گفت:

- همین مهمونیش رو میگم، معلوم نیست شام چی می‌خواد بده. مطمئناً کوروش رو هم دعوت کرده.

نگاهش کردم؛ من را خر فرض کرده، فکر می‌کرد از نقشه‌های متفاوت‌شان در مهمانی‌هایی که می‌گرفتند خبر ندارم، فکر می‌کرد نمی‌دانم تمام این مهمانی‌هایی که برگذار می‌کردند پوششی بوده برای پنهان کردن کارهای یواشکی که انجام می‌دهند؛ هر چند که از ماهیت کارشان اطلاعی ندارم اما می‌دانم که این جشن‌های پی‌درپی به خاطر موفقیت نداشته‌شان نیست. آن ها کلکی در سر دارند که تا نفهمم، در بردار نیستم.

تمام این افکار تنها چند ثانیه از مسیر پرتلاطم ذهنم گذشتند، همان‌طور که خیره نگاش می‌کردم گفتم: 

- آره جون خودت.

بی‌تفاوت از کنارم گذشت و به سمت فلور رفت و کراوات را دستش داد و گفت:

عزیزم، این رو برام ببند.

فلور که  ناخن‌هایش را سوهان می‌کشید، ﭘاشد و مشغول بستن کراوات شد. آماده نشده بود برای همین با تمسخر گفتم:

- فلور جون، تو چرا حاضر نشدی؟ تو که از امروز صبح باید توی آرایشگاه می‌بودی. تازه نشستی ناخن‌هات رو سوهان می‌کشی؟ عه- عه شهاب برات بمیره هنوز که لاک‌هاتم نزدی، نمی‌خوای تست کنی ببینی کدوم رنگش به کدوم لباست میاد؟  راستی، ندیدم لباست رو از انگلیس واست بیارن نکنه لباس تکراری بپوشی که خدای نکرده بدری خانم چشم‌هاش از توی کاسه در نیاد؟!

هنوز می‌خواستم ادامه بدهم که دیدم چیزی نگفت و نگاهی به بهمن کرد و کروات را دور گردنش تنظیم کرد و همین‌طور به هم زل می‌زدند و چیزی نمی‌گفتن، چقدر مشکوک شده بودند. از صبح حرفی نمی‌زدند حالا هم فلور برای مهمانی آماده نبود و این خیلی عجیب بود.

فلور که کارش تموم شد نشست و سوهانش را برداشت و همین‌طور که آن سوهان را روی ناخن‌هایش می کشید در جواب من بی‌حوصله گفت:

- حوصله مهمونی ندارم، دیروز رفتم.

با تعجب نگاهش کردم، این فلور را اصلا نمی‌شناختم؛ اصولاً فلور آدم کم حرفی نبود و مدام کارش این بود که روی اعصابم راه برود؛ اما امروز عجیب ساکت شده بود، عجیب‌تر از آن که او هیچ مهمانی را از دست نمی‌داد! ولش کن، بی‌خیال. حتما دوباره با آن دوستان بدتر از خودش به هم پریدند، حالش‌ را گرفته‌اند این هم اعصابش خورد شده. با این فکر که دوستانش حالش را گرفته‌اند توی دلم برایش قهقهه زدم و آرزو کردم کاش آن لحظه آن‌جا بودم و قیافه فلور را می دیدم؛ ولی به خاطر همین‌ که ساکته و کاری به من ندارد باید خدا را روزی صد مرتبه شکر کنم؛ اما ای کاش هیچ وقت فلور و بهمن را دست کم نمی‌گرفتم.

@بانوی سیاه@مدیر انتقال@مدیر راهنما@مدیر منتقد@Nasim.M@sogand_g@S.Salehi@sahar@بارین@ماه پری@تینا

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت پنجم

*امیر*

جلوی آینه‌ی دراور ایستاده بودم و به لباسی که خسرو برایم آورده بود که نقش تنم بود نگاه می‌کردم؛ بهم می‌آمد اما چندان دوستش نداشتم. هه، بوی نکبت و کثافت می‌داد، بوی آوارگی، بوی بدبختی، بوی بیچارگی؛ اما من مجبور بودم به این نکبت تن بدهم! به چهره‌ام دقیق‌تر شدم؛ چشمانم مشکی بودند، مثل چشمان بابا محمد، چون مامان طوبی همیشه می‌گفت؛ امیر وقتی نگاهت می‌کنم، یاد زندگیم میوفتم اما زندگیم زیاد زندگی نکرد.

بینی قلمی و ابروهای مشکی و لب‌های متناسبی داشتم که ترکیب‌شان در صورت بیضی شکلم بد به نظر نمی‌آمد، صورتم را اصلاح کرده بودم و موهای مجعدم را به صورت خطی بالا داده بودم. باز به کت و شلوار توی تنم خیره شدم؛ کت و شلوار سورمه‌ای با پاپیون قرمز. هه؛ زیادی منزجر کننده بود، صورتم جمع شد از بوی متعفن خواری؛ اما این اجبار موقتی بود. نمی‌گذاشتم زیاد طولانی بشود، نمی‌گذاشتم.

با صدای سلمان که مدام صدایم می‌زد که به عمارت بروم به خودم آمدم، نگاه کلی به خودم کردم و بدون برداشتن چیز خاصی از اتاقک بیرون زدم. به ساعتم نگاه گذرایی کردم، یک ربع به هفت بود؛ هنوز زود بود تا مهمانان مثلاً با کلاسش برسند آخه زود آمدن باعث کسر شأنشان می‌شود، هه.

اتاقکم پشت سومین باغچه سمت راست، مقابل در ورودی بود. عمارت خسرو شش تا باغچه متوسط داشت به طوری که وقتی از در ورودی وارد می‌شدیم در سمت راست اتاقک من قرار داشت و سمت چپ کمی جلوتر محل پارکینگ سر پوشیده‌ای بود که خسرو با کمال دست و دل‌بازی برای خودش و دوستانش فراهم کرده بود.

از پارکینگ هم از طریق آسانسور به داخل عمارت راه داشت، جلوتر از پارکینگ و اتاقک شاهد مسیر سنگ فرش شده‌ای می‌شدیم که از دو طرف این مسیر سه تا باغچه به نسبت بزرگ می‌دیدیم و در نهایت پس از عبور از این مسیر، استخر بزرگ خسرو شکوه و عظمتش را به رخ  می‌کشد؛ در دو طرف این استخر چمن‌‌های مصنوعی دیده می‌شود که روی یکی از آن‌ها میز عصرانه و روی دیگری تاب ملکه‌ی قصر یعنی بدری خانم دیده می‌شد.

از کنار تاب که سمت راستم بود گذشتم و از پله‌های ورودی عمارت بالا رفتم. لبخندی زدم؛ روی هر پله گلدان‌هایی گذاشته شده بود گلدان‌هایی که با سخاوت شهاب آماده شده بودند.

با صدای در ورودی، نگاهم به عقب برگشت؛ در به صورت اتومات باز شد و یک به یک ماشین‌ها وارد شدن و کمی بعد درب پارکینگ باز شد و همگی به سمت پارکینگ روانه شدند؛  بهتر بود که زودتر وارد عمارت شوم.

در برقی روبه‌رویم باز شد و من خودم را داخل انداختم، فرصتی برای تجزیه و تحلیل داخل عمارت نداشتم. به سمت مطبخ راه افتادم؛ مطبخ توسط یک راه‌رو به کلی از سالن اصلی جدا بود، بنابراین به قصد آن‌جا از سالن اصلی دور شدم که با صدای خسرو متوقف شدم:

- اون‌جا نه.

برگشتم سمتش، نگاهی گذرا به او کردم با اون کت و شلوار براق نوک مدادی‌اش و کلاه شاپوی روی سرش، خیلی مضحک شده بود؛ ولی به روی خودم نیاوردم و بدون این‌که سلامم را به گوشش برسانم گفتم:

- پس کجا؟!

با دستش به گوشه‌ای اشاره کرد و گفت:

- اون‌جا.

با چشمم خط اشاره دستش را دنبال کردم و گفتم:

- مگه میز بار با منه؟

قهقهه‌ای زد و با دستش به شونم زد و گفت:

- راست کار خودته پسرم.

کمی خودم را تکان دادم تا دست نجسش را از روی شونه‌ام بردارد، بعد گفتم:

- من پسر شما نیستم!

و با گفتن این حرف به سمت میز بار راه افتادم، مثل این‌که امشب باید زیادی حرص بخورم.

به غیر از من پسری ریز نقش‌تر هم بود به چهره‌اش نگاه کردم‌؛ هجده ساله می‌زد، بور بود و چشمانی به رنگ قهوه‌ای داشت. چهره‌ی دلنشینی داشت و لباسی همانند لباس من به تن داشت، کمی به اطراف نگریستم بقیه خدمه‌ها همچون من؛ کت و شلوار سورمه‌ای، پیراهن سفید و پاپیون متصل به آن را بر تن خود پوشانده بودند، خانم‌ها هم همین‌طور منتها آن‌ها کلاه پوشیده‌ای به سر داشتند و به جای کت، سارافون سورمه‌ای و پیراهن سفید به تن داشتند.

هنوز آن‌قدرها شلوغ نشده بود، تک و توکی آمده بودند و تنها موزیک ملایمی در فضای عمارت طنین انداز بود که می‌توانست صدای زمزمه‌ها را فرو بنشاند.

با صدای پسری که چند دقیقه پیش وارسی‌اش کرده بودم، دست از آنالیز اطراف برداشتم. نگاهش کردم و در پاسخ به او گفتم:

- بله؟

ـ تا صبح می‌خوای این‌جا وایسی؟

- پس چی‌کار کنم؟ این‌ها که تازه رسیدن، بذار دو دقیقه بگذره از اومدنشون!

همین‌طور که با مهارت مشغول باز کردن در بطری‌های آن ماده‌ی کذایی بود، گفت:

- اسمت چیه؟

ـ امیر، اسم تو؟

دستش رو آورد جلو و گفت:

- حامد.

به او دست دادم و گفتم:

- از آشنایی باهات خوشبختم، تو از خدمه‌های ثابت این‌جا نیستی؟ ندیدمت تا حالا. 

ـ من نه؛ راستش در به در دنبال کار می‌گشتم، همسایمون این‌جا خدمه است، دید این‌جا هم به خدمه نیاز دارن گفت بیام.

ـ مگه چقدر بهت میدن؟

ـ به اندازه‌ای هست که اموراتم بگذره.

ـ تو با این سن کم چرا باید کار کنی؟ اون هم این‌جا!

- نفست از جای گرم بلند میشه؟ من یک مردم، باید برای زندگیم تلاش کنم؛ نمی‌تونم بشینم خونه بگم خدا می‌رسونه این‌جوری که سنگ روی سنگ بند نمیشه! 

- نفسم از جای گرم بلند نمیشه، مثل این‌که من هم مثل لباس تو تنمه پس من هم خدمه این‌جام، منظورم اینه که پدرت کجاست؟ چرا تو باید کار کنی؟

 با صدای یکی از خدمه‌ها حواسم از سوی حامد پرت شد به طرف خدمه که گفت:

- خسروخان گفتند به مهمان‌هانشون رسیدگی کنید.

با این حرف، حامد سریع سینی نقره فام حاوی جام‌هایی که از  مایع تلخ پر شده بودند، به دستم داد و من هم به سمت سالنی که حجم زیادی از مهمان رو در خود جای داده بود، راه افتادم.

 

@-Madi-@Nasim.M@nasimafshar@آفتابگردون@بانوی سیاه@نیکتوفیلیا@ماه تی تی@M.moosavi@m.azimi@sogand_g@sogand.t

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 24
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت ششم

*شهاب*

نشسته بودم و داشتم متن قراردادی که بهمن بسته بود را ترجمه می‌کردم. سرگرم ترجمه بودم که نگاهم به فلور افتاد؛ مهمانی نرفته بود، خبری از آن سوهان کوفتی هم که همیشه دستش بود، نیست؛ در عوض صدای آلارم پیامک گوشی‌اش که هر چند ثانیه یک بار بلند می‌شد عجیب روی مخ بود، عصبی شدم وگفتم:

- فلور یک روزم تو ساکتی، صدای گوشیته که نمی‌ذاره من به کارم برسم، دارم قرارداد شرکت شوهرت رو ترجمه می‌کنم، نیاز به تمرکز دارم که تو نمی‌ذاری. اَه!

زیر چشمی نگاهم کرد و با خونسردی گفت:

- اتاق داری که، برو توی اتاقت.

ـ حالا تو نمی‌تونی صداش رو قطع کنی که من ده، بیست پله نرم بالا؟!

- چقدر غر می‌زنی شهاب! حوصله ندارم.

ـ حوصله دوست‌هات رو داری اون وقت حوصله من رو نداری؟

جوابم رو نداد و باز مشغول شد، با عصبانیت پا شدم و از پله‌ها بالا آمدم. در اتاق رو با غیض باز کردم و به شدت بستم، لپ تاپ و برگه‌هایی که توی دستم بود را انداختم روی تخت و خودم را به تراس رساندم؛ سعی کردم نفس بکشم، یک نفس عمیق! به قول امیر معجزه می‌کند.

با یاد امیر ناخودآگاه لبخندی زدم و گوشی‌ام را درآوردم تا با او تماس بگیرم، شماره‌اش را گرفتم و منتظر شدم تا تماس برقرار شود. هر چی منتظر ماندم جواب نداد؛ یک دفعه یادم آمد فردا امتحان دارد حتماً گوشی‌اش را سایلنت کرده تا درس بخواند.

با لبخند « پسره‌ی خرخون»ای را زمزمه کردم و گوشی را به داخل جیبم منتقل کردم.

نگاهی به عمارت خسرو کردم که دقیقا مقابل عمارت بهمن بود، محوطه از این بالا دید داشت؛ تعداد اندکی از مهمون‌هایش در محوطه قدم می‌زدند، فضای محوطه امشب نسبت به شب های پیش روشن‌تر بود، نور افکن‌هایی که به رنگ‌های مختلف در بین درختان می‌درخشیدند، گل‌های رنگارنگی که کنار باغچه  از این فاصله خودنمایی می‌کردند و آب استخر که از تمیزی برق می‌زد چرا که تصویر تلالو ماه در آب آن از این فاصله نیز پیدا بود و این نشان از تمیزی بیش از اندازه‌ی آب استخر داشت؛ تمامی این تصاویر از عمارت بهشتی ساخته بود که از جهنمم بدتر بود.

اتاقک امیر اما مشخص نبود، در میان آن جهنم؛ بهشت کوچک اتاقک امیر در بین انبوهی از شکوه و عظمت عمارت جلوی چشمم به چشم نمی‌آمد؛ اما صفای وجودی آن اتاقک همیشه جلوی چشمم جولان می‌داد و این رو فقط من می‌فهمیدم.

*امیر*

موقع سرو شام بود؛ بقیه نیز دور میز اردو جمع شده بودند و هر کسی مشغول غذای خود بود. مهمونی امشب بیشتر جنبه‌ی رسمی داشت و از بدو ورود کوروش، رقیب سرسخت خسرو و بهمن، جو مهمانی رسمی‌تر هم شده بود. برخلاف تصورم مراسم شبیه مهمانی‌های شبانه‌ای که خسرو ترتیب می‌داد، نبود و این دور از انتظار بود! جالبه که بدری خانم هم امشب خودش را در آرایش خفه نکرده بود و خبری از دوست‌های جلف‌تر از خودش هم نبود؛ حتی همسر کوروش نبود و در آغاز ورودش او را با دختر جوانی دیدم، حتماً دوست دخترش یا شاید هم مشاورش بود. فلور هم نبود، حتماً می‌دانسته که امشب خبری از رقاصی و ساز و آواز چندانی نیست، چه بهتر!

نگاهم پی پسرک نوجوانی می‌گشت که ساعتی قبل با او آشنا شده بودم که حامد نام داشت و الان در دسترس نبود. به سمت محوطه رفتم، از پله‌های عمارت پایین می‌آمدم که او را در کنار استخر دیدم که روی تاب نشسته بود و داشت غذایش را می‌خورد، با ولع مشغول بود که  به سمتش رفتم و وقتی نزدیکش شدم، گفتم:

- میشه این‌جا بشینم؟

و به کنارش روی تاب اشاره کردم.

همان‌طور که مشغول بود با اشاره سر اجازه داد که کنارش بشینم، داشتم نگاهش می‌کردم که چطور با اشتها سوشی می‌خورد. چهره‌ام جمع شد؛ از سوشی متنفر بودم! یک بار به اصرار شهاب مجبور به خوردنش شدم و بعد تا آخر تا عمر از خوردنش متنفر شدم.

تعارف زد که گفتم:

- ممنون، نوش جونت.

ـ  دیدم چهره‌ت رفت توی هم فهمیدم خوشت نمیاد؛ وگرنه آدمی نیستم که تنهایی بهم بچسبه.

ـ ببخشید که این رو میگم رفیق؛ ولی قبل از این‌که بیام داشتی تنهاخوری می‌کردی.

 ـ تا زمانی که تو نبودی که آره؛ ولی وقتی کسی کنارم باشه دیگه موضوعش فرق می‌کنه.

بقیش رو گذاشت کنار و نوشابه‌اش را تا ته سر کشید و زیر لب خدا رو شکری کرد و رو کرد به من و گفت:

- راستی، تو این‌جا چی کار می‌کنی؟ دیدم گفتی من رو تا حالا ندیدی حدس زدم از خدمه‌های با سابقه هستی.

ـ از خدمه این‌جا نیستم، من توی اون اتاقک رو به روی پارکینگ زندگی می‌کنم. صاحب عمارت گفت امشب توی مهمونی شرکت کنم.

ـ یعنی نگهبانی؟

ـ آره، راستی نگفتی چرا تو باید کار کنی؟ مگه پدر و مادرت در قید حیات نیستن؟!

آهی کشید و گفت:

- پدرم چند سالی هست که کارتون خوابه، شش سال پیش زمانی که من دوازده ساله بودم، با هم مسافرت رفتیم شمال؛‌ توی راه پدرم دچارخواب آلودگی میشه و تصادف می‌کنیم؛ مادرم در جا تموم می‌کنه و خواهرم قطع نخاع میشه، بعد از دو ماه پدرم از کما خارج میشه به خاطر از دست دادن مادرم و وضعیت حلما خواهرم، دچار افسردگی شدید شد و به مواد روی آورد و کمی بعد کارتون خواب شد. با تغییر پدرم، زندگی مون از این رو به اون رو شد.

ـ متأسفم به خاطر حوادث ناگواری که براتون رخ داده، اما مگه تو باهاشون مسافرت نرفته بودی؟

ـ چرا رفتم، وقتی دیدم نزدیکه که تصادف کنیم از ماشین خودم رو پرت کردم پایین. همیشه با خودم می‌گفتم کاش قبل از این‌که خودم رو پرت می‌کردم، حلما رو هم مجبور می‌کردم از ماشین خودش رو پرت کنه وگرنه الان با چشم‌های حسرت زدش راه رفتن مردم رو نمی‌دید و قدم‌هاشون رو نمی‌شمرد.

ـ حتی اگه خواهرت به قول تو خودش رو از ماشین به بیرون پرت می‌کرد باز هم این اتفاق براش می‌افتاد؛ می‌دونی چرا؟ چون توی تقدیرش نوشته شده بوده و خودش هم این رو پذیرفته بوده وگرنه تا حالا نمی‌تونست باهاش کنار بیاد و زندگی کنه.

آهی کشید و چیزی نگفت، کمی که بین‌مان سکوت برقرار شد گفت:

- راستی، چرا این‌جا زندگی می‌کنی؟

ـ حوصله داری بشنوی؟

با اشتیاق رو کرد بهم و گفت:

- آره حتما.

نفسی گرفتم و گفتم:

- از وقتی چشم‌هام رو باز کردم این‌جا بودم. توی این عمارت، کنار آدم‌هایی که نمی‌شناختم‌شون و هیچ سنخیتی با هم نداشتیم. من بودم و مامان طوبی؛ مامان طوبی این‌جا آشپز بود و الحق دستپختش عالی بود، تنها کسی بود که داشتم.

ﭘدرم رو وقتی مامانم من رو باردار بود، از دست دادیم؛ توی یک صانحه آتش سوزی توی کارخونه‌ای که کار می کرد. از ﭘدرم تنها یک قاب عکس روی دیوار موند حتی نشد که برام خاطره بسازه. من هم سرنوشتم رو ﭘذیرفتم که از بچگی بشم مرد خونه و مردونگی کنم برای مادری که مرد نبود بالای سرش. بعد از پدرم مامان طوبی نمی‌تونست چرخ زندگی رو بچرخونه؛ واسه همین با معرفی یکی از دوستان مامان طوبی، به این‌جا نقل مکان کردیم و موندگار شدیم. این‌ها رو همش مامان طوبی بهم گفته بود.

نفسی گرفتم و ادامه دادم:

- هشت ساله بودم؛ خیلی تنها بودم و هیچ‌کس با من دوست نمی‌شد، آرزوم بود که خواهر داشته باشم تا باهاش عروسک بازی کنم کاری که ازش متنفر بودم؛ ولی دلم می‌خواست به خاطر خواهر نداشتم براش انجام بدم یا این‌که برادری داشته باشم تا برادری‌هام رو براش خرج کنم تما هیچ کدوم از این‌ها رو نداشتم. دختر و پسر بهمن خان به اصرار بدری خانم از من دور نگه داشته می‌شدن نه این‌که فکر کنی اون‌ها اجازه روبه‌رو شدن با من رو نداشته باشن‌ها، نه! اتفاقاً من نباید با اون‌ها روبه‌رو می‌شدم. این رو بدری خانم از مامان طوبی خواسته بود و مامان طوبی هم با زبون خودم بهم حالی کرده بود که نباید با بچه‌های خسرو دوست بشم.

لبخندی زدم و نگاهی به حامد کردم که داشت با دقت به حرف‌هایم گوش می‌داد، بنابراین ادامه دادم و گفتم:

- توی عالم بچگی از خدا می‌خواستم خواسته‌ام رو برآورده کنه و من رو به آرزوم برسونه که الحق والانصاف خوب جوابم را داد؛  یک روز که مامان طوبی طبق معمول رفته بود خرید، من هم نشسته بودم  و داشتم برنامه کودک می‌دیدم که دیدم مامان طوبی دست ﭘسرکی رو در دست گرفته و با شادی اون رو بهم معرفی می‌کرد. در نگاه اول متوجه چشم‌هاش شدم که شیطنت ازش می‌بارید و لبخند از روی لب‌هاش ﭘاک نمی‌شد، انگار اون هم از دیدن من خوشحال بود؛ این حس وصف ناشدنی بود، شهاب اون روز تا ظهر خونمون موند و قول داد دوباره بیاد ﭘیشم.

ما مدت‌ها با هم دوست موندیم و شدیم مثل دو تا برادر، درسته که اون از طبقه بچه‌های اشراف بود؛ ولی دردمون یکی بود، اون هم بی‌کسی.

ما شدیم همه‌کس هم و وجود مامان طوبی هم تنها چیزی بود که ما رو به هم وصل می‌کرد چون که فلور فکر می‌کرد شهاب با بچه‌های خسرو، دوران کودکیش رو می‌گذرونه و کسی به نام امیر رو نمی‌شناسه تا این‌که فلور فهمید و من و شهاب رو از هم جدا کرد؛ نذاشت دیگه شهاب بیاد خونمون. من و شهابم از دوری هم توی بستر بیماری افتادیم، نه این‌که بگی نقش بازی می کردیم، نه! واقعاً از این فشار عصبی مریض شده بودیم؛ ولی حال شهاب بدتر شد، حداقل من مامان طوبی رو داشتم ولی شهاب اونم نداشت.

خلاصه این‌که از شدت فشار عصبی و تب زیاد تشنج کرد و بردنش بیمارستان تا این‌که بعد از مدتی بهمن خان ﭘدر شهاب، فلور رو راضی کرد که  ما بتونیم با هم باشیم.

خستت نکنم، سال‌ها گذشت و من و شهاب هردو توی کارگاه ساخت محصولات چوبی مشغول شدیم و کمی بعد دانشگاه. شهاب مترجمی زبان خوند و من روانشناسی، الان هم دوستیم و حاضر نیستیم از هم جداشیم.

- چه جالب شد! خیلی دلم می‌خواد شهاب و مامان طوبی‌‌ت رو ببینم.

ـ شهاب رو می‌تونی ببینی؛ اما مامان طوبی رو نه.

- چرا؟! مگه چی میشه؟

با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم:

- یک سال پیش سکته کرد و تنهام گذاشت.

ـ ببخشید که ناراحتت کردم.

آهی کشیدم و زمزمه کردم:

- عیبی نداره، این نیز بگذرد.

@-Madi-@Nasim.M@nasimafshar@sogand_g@sogand.t٬آ

@آفتابگردون@بانوی سیاه

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

ﭘارت هفتم

*شهاب*

داخل تراس نشسته بودم و به موسیقی که گذاشته بودم گوش می‌کردم؛ در همان حال نسکافه‌ام را مزه- مزه می‌کردم. گرسنه‌م بود. ماگم را کناری گذاشتم. منتظر بودم نیم ساعت دیگر بگذرد بعد سراغ امیر را بگیرم، حتماً تا حالا هیچی نخورده. شماره‌اش را گرفتم و منتظر بودم تا تماس برقرار بشود که گوشی از دستم کشیده شد، باتعجب به گوشی‌ام که در دست فلور بود نگاه کردم؛ چیزی نگفتم تا خودش حرف بزند، معلوم نیست امشب چش بود!

همان‌طور که  گوشی داخل دستش را می‌چرخاند، به من خیره شده بود؛ در همان حالت گفت:

- یک امشب رو بی‌خیال این گدای بی‌سر و پا شو.

اولین بارش نبود که به امیر توهین می‌کرد، طبیعتاً آخرین بارش هم نیست. برای همین بود که تفکراتش برایم ذره‌ای اهمیت نداشتند، بنابراین گفتم:

- چرا؟ مشکلی داری؟!

با نفرت گفت:

- سر تا پاش مشکله! بچه‌ی من، کسی که آرزو داشتم بهترین تفریحش سفر به بهترین کشورهای خارجی باشه، سرگرمیش شده رفتن پیش یک پسره‌ی بی‌اصل و نصب که معلوم نیست چه خانواده‌ای داره. پسری که دلم می‌خواست سری توی سرها در بیاره، حالا شده شاگرد کارگاه چوب بری و داره زیر دست همون پسر بی‌اصالت کار می‌کنه.

با عصبانیت سمتم آمد و با لحنی که حالا سعی می‌کرد آرام باشد توی صورتم غرید:

- ولی کور خوندی شهاب، تا حالا با هر سازی که زدی رقصیدم؛ ولی مسأله ازدواجت چیزی نیست که به این راحتی ازش بگذرم، نمی‌گذارم با گشتن با اون پسره هیچی ندار، زندگیت رو تباه کنی! حتماً چهار روز دیگه با یک دختره چادری امل میای در خونه و میگی من این رو می‌خوام که اگه این کار رو کنی شهاب، هم تو رو می‌کشم هم اون دختره داغون‌تر از خودت رو.

راست ایستاد و با لحنی آرام‌تر ادامه داد: 

- زنگ زدم و با خانواده کامیاب هماهنگ کردم؛ آخر همین هفته می‌ریم خواستگاری پریسا.

حرفش که تموم شد از روی صندلی پا شدم، همین‌جور که از کنارش می‌گذشتم، گوشی را از دستش قاپیدم و گفتم:

- خوش گذشت، حرف‌هات یادم می‌مونه. راستی؛ از اتاقم خواستی بیای بیرون در رو هم پشت سرت ببند لطفاً.

 فلور که خونسردی‌ام را دید دنبالم از اتاق بیرون آمد و روبه‌رویم ایستاد و گفت:

- من باهات شوخی ندارم شهاب.

ـ من هم حرف‌هات رو جدی نگرفتم، فکر کنم امشب شام سنگین خوردی حالت خوش نیست.

ـ حالمم خیلی خوبه، اتفاقاً هیچ وقت مثل الان مصمم نبودم.

ـ چی می‌خوای از جونم فلور؟ دقیقاً باید چکار کنم تا ولم کنین؟

ـ با پریسا ازدواج کن.  کوروش همین یک دختر رو داره، می‌دونی کوروش چقدر ثروت داره؟ اگه با پریسا ازدواج کنی، کل سهام شرکتش می‌رسه به تو و دخترش. می‌فهمی؟ بحث میلیاردها پول در میونه، احمق نشو شهاب! گند نزن به نقشه‌هام.

به چهره‌اش که با وقاحت بهم زل زده بود نگاه کردم و با نفرت گفتم:

- تو می‌خوای در ازای پول من رو بفروشی؟! پسرت رو؟ ﭘول چقدر برات مهمه که حاضری با زندگی من بازی کنی؟ من بچه‌تم فلور! اون‌قدر مادر صدات نکردم که یادت رفته مادری، برای خودم متاسفم که توی جهنمی که تو و بهمن برام ساختین باید زندگی کنم.

این رو گفتم و از پله‌ها سرازیر شدم که با صدایش متوقف شدم:

- تو مجبوری به خواسته‌ام تن بدی!

بدون این‌که به سمتش برگردم گفتم:

- تو نمی‌تونی من رو مجبور به کاری کنی فلور، من بچه نیستم.

دوباره راه افتادم که با حرفی که زد متعجب به سمتش برگشتم:

- حتی اگه پای دوست جون- جونیت وسط باشه؟

ـ  به امیر چه ربطی داره؟!

بی‌تفاوت، پشت به پله‌ها به سمت مبل‌های راحتی راه افتاد و خودش را روی راحتی‌ها انداخت و با خون‌سردی گفت:

- دیدی می‌تونم مجبورت کنم؟ خودت این راه رو یادم دادی، همیشه برای این‌که از دستت ندم باید مجبور می‌شدم با امیر بگردی، حالا هم برای این‌که از دستت ندم باز هم باید امیر رو کنار خودت داشته باشی.

ـ نمی‌فهمم منظورت چیه! اصلاً چرا باید پای امیر رو وسط بکشی؟

ـ ببین شهاب؛ تو جمعه شب میای خواستگاری پریسا و روی حرف من هم حرف نمی‌زنی وگرنه برات بد میشه.

ـ مثلاً می‌خوای چه کار کنی؟ ببین فلور تو نمی‌تونی من رو مجبور به کاری کنی که حالم رو به هم می‌زنه. فهمیدی؟!

اومدم برم که با حرفی که زد شوکی بزرگ بهم وارد کرد:

- اگه با پریسا ازدواج نکنی، امیر رو می‌کشم.

با وحشت به سمتش برگشتم و نالیدم:

- چه کار می‌کنی؟

با اطمینان و خون‌سردی اومد سمتم و گفت:

- اگه توی مهمونی آخر هفته شرکت نکنی، اون وقت من هم با یک اشاره دست، ببین من رو؛ با یک اشاره دست می‌تونم زندگی امیر رو نابود کنم.

با درموندگی گفتم:

- می‌خوای چه کار کنی؟

نگاهی به من کرد و با ﭘوزخند گفت:

- فقط کافیه به یکی از آدم‌هام که امشب توی مهمونی خسرو هست و منتظر تماسمه خبر بدم؛ اون هم سرنگی که خودم بهش دادم رو توی بازوی دوست عزیزت فرو می‌کنه و امیر جونت تا آخر عمرش میشه یک معتاد بدبخت که حاضره واسه خاطر یک قطره مواد جلوی من دولا راست بشه.

بهت زده زمزمه کردم:

ـ همه این کارها رو می‌کنی واسه چی؟ واسه ﭘول؟! مگه تو مال و منال نداری؟ عمارت نداری؟ ویلا نداری؟ ماشین نداری؟ کلفت نداری؟ چرا؟ مگه امیر چه هیزم تری بهت فروخته که به مرگش راضی هستی؟!

ـ امیر که سهله، من به خاطر ﭘول باباتم می‌فروشم. فهمیدی یا یک جور دیگه حالیت کنم؟ حوصله نصیحتم ندارم، گوش من از این اراجیف پره! تا ده دقیقه، فقط تا ده دقیقه فرصت داری فکرهات رو کنی، من زیاد حوصله ندارم شهاب. بین زندگی خودت که هرچند می‌دونم خوشبخت میشی با زندگی دوستت یکی رو انتخاب کن؛ گرچه می‌دونم اون‌قدر احمق هستی که تا آخر عمرت بند همون ﭘسر گدا باشی.

با نفرت نگاهش کردم و بدون هیچ فکری گفتم:

- دستت به امیر نمی‌خوره فلور که اگه دستت بهش بخوره؛ نمی‌ذارم دستت به ثروت پریسا برسه، امیدوارم متوجه باشی! من بر خلاف تو و  آدم‌های اطرافم جون‌شون از جون خودم مهم‌تره مخصوصاً امیر که جونمه.

خواستم برم که گفت:

- این پسرِ چی داره که رهاش نمی‌کنی؟ چی برات کم گذاشتیم که اون می‌تونه کمبودش رو جبران کنه؟! هان؟

بدون این‌که به طرفش برگردم گفتم:

- امیر هیچی نداره؛ اما دلش دریاست. من پدر داشتم اما امیر بود که هر وقت زمین می‌خوردم دستم رو می‌گرفت، من مادر داشتم؛ اما متنفر بود مادر صداش کنم! باز هم امیر بود که می‌گفت مگه من و تو مثل برادر نیستیم؟ پس مامان طوبی هم مثل مادر خودت.

من عمارت داشتم، با چندین سیستم گرمایی قوی اما اتاقک عمارت خسرو که به زور می‌شد با بخاری، گرم نگهش داشت؛ گرمای دیگه‌ای داره.

لبخند تلخی زدم و ادامه دادم:

- ما میز و صندلی بیست و چهار نفره سلطنتی داشتیم با غذاهای رنگارنگ؛ اما تخم مرغ سر سفره سه نفره‌مون مزه دیگه‌ای داره. من ماشین آخرین سیستم دارم؛ اما پیاده‌روی با امیر عالمی داره. پدرم بهترین شرکت رو اداره می‌کنه من می‌تونستم کنارش مشغول بشم؛ اما نجاری کنار امیر لذت داره.

ﭘوزخندی زدم و نگاهش کردم و گفتم:

- اگه تا صبح هم برات بگم کم گفتم؛ اما چه کنم که نرود میخ آهنین در سنگ.

 

@Otayehs@-Madi-@-ashob-@-Atria-@-Baron-@

@بوقلمون@ئاگرین@کاکائو@کاژین جهانگیری@-Maya-@-satiyar-@-Tehyan-@کبری اسدی@ببعی معتاد@باران

@NAEIMEH_S@m.azimi@ℳ.R@Banoo59@Saeedehm72@sahar.1384@آفتابگردون@S. Gh@sogand_g@sogand.t@sogand-A

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 20
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت هشتم

 *امیر*

با خستگی در اتاقک را باز کردم و کفشانم را گوشه‌ای پرت کردم و به داخل اتاقک قدم گذاشتم. آن‌قدر خسته بودم که نخواهم لباس‌هایم را دربیاورم، فقط کتی که توی تنم بود را درآوردم و آن را گوشه‌ای انداختم و خودم را روی تخت گوشه‌ی اتاقک پهن کردم، مجالی برای گشت و گذار در افکارم پیدا نکردم چرا که با صدای شهاب شوکه سر جایم نشستم.

شهاب: کجا بودی؟

با تعجب پا شدم و چراغ اتاقک را روشن کردم؛ دیدمش که کنار درگاه آشپزخانه نشسته است. جلو رفتم و کنارش نشستم و با تعجب بیشتر به چهره‌اش نگاه کردم؛  از سر و صورتش آب می‌چکید، حتماً سرش را دوباره برده زیر شیر آب، همیشه وقتی عصبی می‌شد این کار را می‌کرد. به هم ریخته بود! برای همین پرسیدم:

- این چه وضعیه؟ چی شده؟!

بدون اهمیت به من سوالش را تکرار کرد و گفت:

- کجا بودی؟

از سوالش برای یک لحظه هنگ کردم؛ نمی‌دانستم چی به او بگویم. چه می‌گفتم؟ نمی‌خواستم چیزی بداند، ولی دروغ هم نمی‌خواستم بگویم برای همین فقط به او زل زدم و چیزی نگفتم ولی شهاب سرش را جلو آورد و گفت:

- هوم؟ نمی‌خوای بگی کجا بودی؟

باز بی‌اهمیت به سوالش گفتم:

- این چه وضعیه؟ باز با...

نگذاشت حرفم تموم شود؛ با عصبانیت یقه‌ی پیراهنم را گرفت و من را به خودش نزدیک کرد و توی صورتم غرید:

- جواب من رو بده امیر؛ رفته بودی کلفتی خسرو؟ آره؟ رفتی بودی جلوش خم و راست‌شی؟ واسه اون سگ‌های هار؟! واسه اون عوضی‌های هیچی ندون؟

این بار با فریاد ادامه داد:

- آره؟

و با گفتن این حرف من را به عقب پرت کرد، دستانم را حایل بدنم کردم تا روی زمین سقوط نکنم. با بهت به چهره‌ی عصبانی‌اش نگاه کردم؛ رگ گردنش متورم شده بود و چشمانش از عصبانیت سرخ، سعی کردم با آرامش با اویی که خون خونش را می‌خورد، حرف بزنم برای همین گفتم:

- شهاب چه‌اِته؟ من که بار اولم نیست، من برای خسرو دارم کار می‌کنم عوضش اون هم اجازه میده این‌جا زندگی کنم. مگه زندگی من این‌جوری نیست؟ پس دردت چیه برادر من؟!

شهاب بی‌اهمیت گفت:

- همین فردا باید از این‌جا بری! فهمیدی یا شیر فهمت کنم؟

گیج از این تصمیم شتاب‌زده‌اش گفتم:

- دیوونه شدی؟ چطور شده بعد از این همه سال حالا یادت افتاده من دارم نوکری می‌کنم؟

- همین که گفتم امیر! باید از این‌جا بری.

- متأسفم رفیق، من جایی برای زندگی جز این‌جا ندارم.

- من خونه مجردی دارم، می‌خوام چه کارش کنم؟

- صد بار گفتم، برای بار صد و یکمین بار میگم؛ خونه‌ی تو غصبیه مال پدرته، اون هم راضی نیست من اون‌جا زندگی کنم. من هم تا زمانی توان مالی پیدا نکنم نمی‌تونم از این‌جا برم و تا اون زمان مجبورم این‌جا باشم.

- وقتی بهمن خونه رو خرید به من هدیه داد، من هم دلم می‌خواد آتیشش بزنم به کسی چه؟

- این بحث سرانجام نداره شهاب! بگو دردت چیه امشب این‌جور آشفته شدی و از من می‌خوای از این‌جا برم؟

- نمی‌خوام توی این خونه باشی امیر! خواسته بزرگیه؟

- دلیلش؟

نگاهی به من کرد و گفت:

- بعداً میگم بهت.

این را گفت و بعد به دیوار پشت سرش تکیه داد؛ کمی که سکوت برقرار شد، گفتم:

- حالا چه‌اِت شده بود امشب؟

- با فلور دعوام شده بود.

- این‌که خبر تازه‌ای نیست!

- این دفعه جدیِ.

نیش‌خندی زد و ادامه داد:

- می‌خواد گل پسرش رو داماد کنه.

با تعجب کمی نزدیکش شدم و گفتم:

- چی میگی شهاب؟ یعنی چی جدیِ؟ تو که نمی‌خوای به خواستش تن بدی؟

- چرا اتفاقاً.

ﭘوزخندی زد و ادامه داد:

- می‌خوام یک‌بار به حرف پدر و مادرم گوش بدم، مگه نمیگی عاقبت به خیری میاره؟

- من تو رو می‌شناسم شهاب؛ حرف زور توی کتت نمیره، مگه میشه زورکی بری خواستگاری دختر مردم؟!

با خون‌سردی به من زل زد و گفت:

- اشتباه نکن امیر؛ من از روی اجبار نمیرم خواستگاری، از روی اطمینان میرم.

- داری من رو می‌ترسونی.

بدون این‌که چیزی بگه، بی‌ربط گفت:

- امیر، امشب بریم روی محوطه بخوابیم؟

نگاهش کردم، شهاب امشب اتفاقی برایش افتاده بود.

چند روزی می‌شد که از مهمانی خسرو می‌گذشت، من هم مشغول امتحاناتم بودم. امروز هم امتحان داشتم و باید سریع‌تر می‌رسیدم دانشگاه. نگاهی به ساعت کردم که هفت صبح را نشان می‌داد و من یک ساعت دیگر امتحانم شروع می‌شد، چاره‌ای نداشتم باید تاکسی می‌گرفتم.

در اتاقک را قفل کردم و از عمارت زدم بیرون که متوجه صدای بوق ماشینی شدم، برگشتم که متوجه شهاب شدم؛ در حالی که در شاگرد را برایم باز می‌کرد رو به من گفت:

- سلام رفیق، بیا که مدرست دیر شد.

و با گفتن این حرف هر- هر خندید.

با لبخند به سمتش رفتم و گفتم:

- سلام داداش، مگه خودت نباید الان دانشگاه باشی؟

- من خودم رو می‌رسونم، همیشه دیر می رسم.  براشون عادت شده.

با شیطنت ادامه داد:

- شما درس خونی، شاگرد اولی، نباید بی‌نظم باشی اخوی! جیک ثانیه رسوندمت.

و با گفتن این حرف سرعتش را زیاد کرد، من هم گفتم:

- راضی به زحمتت نبودم داداش، آخه خودتم کار و زندگی داری. همه‌ش مزاحمتم.

- باز تو حرف زیادی زدی؟! اصلاً امروز کلاس نداشتم باید می‌رفتم شرکت بهمن، تو رو هم سر راه می‌رسوندم.

 سرم را تکان دادم و هیچی نگفتم. کمی که بین‌مان سکوت برقرار شد یک دفعه یادم آمد صبحانه نخوردم، با یادآوری این موضوع؛ رو به شهاب کردم و گفتم:

- راستی شهاب، صبحانه خوردی؟

کمی فکر کرد و گفت:

- شهین یک چیزهایی آماده کرده بود؛ ولی من نخوردم، تنهایی بهم نمی‌چسبه.

با یادآوری این‌که همراهم لقمه نان و پنیر آورده بودم تا بین راه بخورم، به شهاب گفتم:

- اتفاقاً من لقمه دارم.

و با گفتن این حرف لقمه را از داخل کیفم در آوردم و به طرف شهاب گرفتم وگفتم:

- روزی تو بود، بخور.

نگاهی به لقمه توی دستم انداخت و گفت:

- من که گفتم تنهایی بهم نمی‌چسبه.

لقمه را به دو قسمت تقسیم کردم و نصف بیشترش را دادم شهاب و گفتم:

- حالا چی؟

لبخندی زد و لقمه را گرفت و گفت:

- حالا هستم.

و با گفتن این حرف گازی به لقمه دستش زد و با ولع شروع به خوردن کرد. معلوم بود از دیشب تا حالا چیزی نخورده، نگاهی به لقمه داخل دستم انداختم؛ دلم نمی‌آمد بقیش را بخورم برای همین نخوردمش تا وقتی رسیدیم بقیش را به شهاب بدهم.

بقیه راه حرف خاصی زده نشد. قرار شد عصر با هم برویم کارگاه. لبخندی زدم، در طول هفته چهار روزش باید کارگاه می‌بودیم تا سفارش‌های مشتری‌ها را تحویل بدیم و این خوب بود- خوب بود چون که شهاب بود و این برای من کافی بود.

در همین فکرها بودم که رسیدیم. به ساعتم نگاه کردم؛ هنوز نیم ساعتی وقت داشتم، اگر تاکسی می‌گرفتم به موقع نمی‌رسیدم. رو به شهاب گفتم:

- دمت گرم رفیق، باز هم مثل همیشه به موقع رسیدی.

لبخندی زد و گفت:

- کاری نکردم پسر، مراقب خودت باش! راستی؛ بابت نون و پنیر ممنون.

با گفتن این حرفش یاد لقمه خودم افتادم که هنوز نخورده بودمش؛ لقمه توی دستم را گرفتم سمتش.

- بیا از من هم هست. راستش صبحانه یکی دو لقمه خوردم، الان دیگه میلم نمی‌رسه و با گفتن این حرف سریعاً از ماشین پیاده شدم و گذاشتم حرف دیگه‌ای بزند، می‌دانستم او هم کله شق و یک دندست.

 

@Otayehs@-Maya-@-Madi-@-Atria-@-ashob-@-Tehyan-@-Byta-@-Ghazal-@-فرهان-@-satiyar-@Baran@Bahar.t@B.malik@Bahar.t

@NAEIMEH_S@Nafas@nahid.s1999@Nahal@آفتابگردون@sogand-A@sogand_g@sogand.t@Sogand....@Saghar@باران@باران حسنی

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 21
  • تشکر 2
  • سردرگم 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت نهم

آخرین سوال را هم نوشتم و از جایم برخاستم، نیازی به مرور نبود؛ به جواب‌هایم اطمینان داشتم. برگه‌ها را تحویل مراقب دادم و از حوزه امتحانی خارج شدم.

به ساعتم نگاهی کردم؛ هنوز وقت داشتم، می‌توانستم تا عمارت پیاده‌روی کنم.

هنوز مدتی نگذشته بود که متوجه صدای موزیکال گوشی‌ام شدم، از سر درماندگی « پوفی» کشیدم؛ خسرو بود! لحظه‌ای نمی‌‌شد من را به حال خودم بگذارد.

تماس را جواب دادم و گفتم:

- بله؟

- کجایی؟

- امتحان داشتم، دانشگاه بودم.

- زود خودت رو برسون کارت دارم.

 - باشه، اومدم.

- وقتی میگم زود یعنی زود! تا ربع ساعت دیگه این‌جا باش.

- بله میام.

نگذاشت حرفم تموم شود و گوشی را قطع کرد، به گوشی توی دستم نگاهی کردم و با خودم گفتم:

- بی‌نذاکت.

این هم از ﭘیاده روی، نخواستیم.

تصمیم گرفتم با تاکسی خودم را به عمارت برسانم.

*شهاب*

- همه‌چی ردیفه؟

- بله آقا خیالت راحت.

- ببین نمی‌خوام کسی از این ماجرا بویی ببره، مخصوصاً فلور و بهمن! متوجه‌ای که؟

- آقا من رو دست کم گرفتین‌ها! من اصلاً با شما حرف نزدم.

 - کار خوبی می‌کنی، فعلا.

با ﭘایان تماس، نفسی کشیدم و زیر لب گفتم:

- من رو ببخش رفیق.

سپس ماشین را راه انداختم و به سمت شرکت راه افتادم.

ساعتی بعد توی اتاقم نشسته بودم و به برگه‌های مقابلم زل زده بودم، ذهنم مشغول بود. آرام و قرار نداشتم، خدا لعنت‌تون کنه که زندگی‌م را به لجن کشیدین، خدا لعنت‌تون کنه.

با عصبانیت موهایم را از روی پیشانی‌ام کنار زدم و از جایم پاشدم. طول و عرض اتاق را طی می‌کردم و حرص می‌خوردم. نگاهم به گوشی‌ام بود؛ هرلحظه منتظر تماسی از او بودم؛ اما گوشی‌ام امروز عجیب ساکت شده بود و این اصلاً خوب نبود! امروز زمان مناسبی برای سکوتش نبود، کاش تماس می‌گرفت. کاش!

ساعتی می‌شد که فقط قدم می‌زدم؛ قدم می‌زدم و منتظر بودم، نگران و آشفته بودم. عرق شرم از سر و رویم می‌ریخت و من داغون بودم. خودم را لعنت می‌کردم که باعث و بانی این جریانم و من چاره‌ای نداشتم.

با صدای زنگ گوشی‌ام، کمی مکث کردم و سپس با درک موقعیتم به سمت گوشی‌ام هجوم بردم و با دیدن نام وثوق سریعاً اتصال را برقرار کردم؛ حرفی نمی‌زدم، نمی‌توانستم چیزی بگویم، استرس داشتم؛ از فشار عصبی عرق از سر و رویم جاری بود. چرا وثوق چیزی نمی گفت؟ اون هم مثل فلور قصد جانم را داشت؟! او هم مثل اطرافیانم یک عوضی بود، یک عوضی کثیف!

با صدایش انگار سطلی از آب و یخ را روی سرم آوار کردند:

- آقا، همهچیز طبق خواست‌تون انجام شد.

*امیر*

از تاکسی ﭘیاده شدم و به سمت عمارت راه افتادم، در بزرگ عمارت چار طاق باز بود؛ این برایم عجیب بود، این عمارت که کسی را نداشت که با آمدنش درش به روی مهمان باز باشد، مگر این‌که مهمانی آن چنانی باشد که آن هم این وقت روز بعید بود.

وارد عمارت که شدم، با دیدن صحنه روبه‌رویم قدم‌هایم به زمین قفل شد و فکم منقبض.

خسرو با وقاحت تمام، زندگی‌ام را از اتاقکم به بیرون ریخته بود؛ در حالی که صدایش را روی سرش انداخته بود، همان‌طور به خدمتکاران اطرافش امر و نهی می‌کرد تا این‌که نگاهش به من افتاد.

- به- به، ببین کی این‌جاست؛ آقا امیر گل! شرمنده‌م پسر، یادم رفت زودتر بهت خبر بدم. دیگه نیازی به تو ندارم، از فردا یکی دیگه قراره بیاد این‌جا.

اشاره‌ای به باقی خدمتکاران کرد و گفت:

به بچه‌ها گفتم توی جمع کردن اثاثیه کمکت کنن.

این را گفت و به سمت سالن عمارت پا تند کرد.

از عصبانیت دندان‌هایم را روی هم می‌ساییدم، سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. نگاهی به بقیه کردم که با رفتن خسرو، دست از کارشان کشیده بودند و حالا داشتند نگاهم می کردند. نمی‌خواستم متوجه عصبانیتم بشوند و در نظرشان کوچک جلوه بشوم، برای همین با خونسردی بهشان زل زدم و گفتم:

- چی شد؟ تا الان که مشغول بودین؟ به کارتون برسین، سینما که نیومدین.

با این حرف انگار که بهشان برخورده باشد؛ به جز آقا سلمان و پسرش، بقیه وسایل‌شان رو همان‌جا رها کردند و رفتند. ﭘوفی کشیدم و آستین‌هایم را بالا زدم و با یک «یا علی» به همراه آقا سلمان و پسرش احمد مشغول شدم.

آخرین وسیله را هم توی کارتون گذاشتم و با خستگی خودم را روی زمین رها کردم، عرق روی پیشونی‌ام را با سر آستینم گرفتم و گوشی‌ام را از جیبم در آوردم؛ باید اول یک وانتی خبر می‌کردم. فعلاً باید از اینجا دور می‌شدم، ماندن بیش از این در این‌جا صلاح نبود.

همانطور که در گوشی‌ام دنبال شماره‌ی آقا کریم که سفارش‌های مشتری‌هایشان را با وانتش جا به جا می‌کردیم، می‌گشتم. توی فکر بودم؛ فکر این‌که از این به بعد باید کجا زندگی می‌کردم؟ دیگر همین اتاقک را هم نداشتم.

با آقا کریم تماس گرفتم و ماجرا را در میان گذاشتم، قرار شد تا نیم ساعت دیگر خودش را برساند. باید فکری به حال اثاثیه می‌کردم، بهتر بود فعلاً با حاج سلحشور صحبت می‌کردم تا بتوانم چند روزی اثایه را داخل کارگاه جا بدهم تا بتوانم جای مناسبی را برای خودم پیدا کنم. همان‌طور با خود درگیر بودم که دیدم احمد با دو لیوان چای خوش رنگ آمد و نشست کنارم، لیوان را از دستش گرفتم و تشکر کردم.

کمی که گذشت، گفت:

- ازت خوشم میاد.

با تعجب نگاهش کردم؛ اصولاً احمد زیاد حرف نمی‌زد، هر وقت هم از کنارش می‌گذشتم، جواب سلامم را هم به زور می داد! حالا خودش سر صحبت را باز کرده بود؛ ولی با این حال گفتم:

- چطور؟!

- فکر می‌کردم با دیدن این وضع به پای خسرو می‌افتی تا بیرونت نکنه.

- واسه هر مشکلی راه حلی وجود داره، تا زمانی که عقلم کار می‌کنه چرا نادونی کنم؟ درسته دستم تنگه؛ ولی خدا که بندش رو فراموش نکرده، خودش کمکم می‌کنه.

- همون خدا که ازش دم می‌زنی، می‌دونه که تو به سختی داری زندگی می‌کنی؛ پولم نداری که بخوای توی این هاگیر واگیر خونه پیدا کنی! چرا باید تو رو بیشتر توی این سختی بکشونه؟ مگه تو بنده‌ش نیستی؟

نگاه ازش گرفتم و با آرامش گفتم:

- واسه خاطر این‌که خدا می‌دونست به خاطر بودن کنار خسرو و قرار گرفتند توی این جهنم چقدر در عذاب بودم. نمی‌خواست بیشتر از این در مقابل بندش خوار و خفیف‌شم، خودش من رو از این لجن‌زار بیرون کشید.

از کنارش پا شدم، نمی‌خواستم دیگر ادامه دهد. در ظاهر آرام بودم؛ ولی از درون داشتم داغون می‌شدم. نمی‌دانستم توی این حال و اوضاع چطور می‌شد یک آلونک برای خودم پیدا کنم، زندگی داشت روز به روز سخت‌تر می‌گذشت؛ سخت‌تر از روز قبل.

با صدای مسیج گوشی، حواسم را به این حوالی جمع کردم؛ پیامک از طرف حاج سلحشور بود، در جواب درخواستم اجازه داده بود برای مدتی وسایلم را به کارگاه ببرم، باز هم خدا را شکر که از بین بنده‌هایش آدم‌های خوب هم پیدا می‌شوند.

با صدای احمد به طرفش برگشتم؛ در حالی که لیوان چای توی دستش را به سمتم گرفته بود، گفت:

- تا سرد نشده بخور، خستگیت‌ در میره.

چای را از دستش گرفتم و تشکر کردم. به لیوان چای درون دستم خیره شدم؛ از بخار چند دقیقه پیشش خبری نبود، زود سرد شده بود؛ مثل زندگی من، روزهای گرمابخش کنار مامان طوبی هم خیلی زود گذشت و سرمای تنهایی خودش را بدون این‌که نشان بدهد به زندگی‌ام دعوت کرد و حالا من ماندم و تنهایی و یک زندگی پا در هوا.

چای را  که حالا کمی ولرم شده بود را با بی‌میلی نوشیدم و لیوان خالی را کنار سینی، همان‌جا که چند لحظه پیش نشسته بودم گذاشتم. نگاهی به دور و اطراف انداختم؛ امروز صبح مثل هر روز کنار در ورودی اتاقک فقط چند لنگه کفش و صندل بود و دو گلدان با گل‌های شمعدونی با گلبرگ‌هایی به رنگ سرخ  که دلم خوش بود همین دو گلدون به اتاقکم رنگ و رو می‌بخشد؛ اما حال دیگر اثری از آن دو گلدان هم نبود، چرا که هنگام جابه‌جایی وسایل به آن موجودات زنده توجهی نشد و با قساوت تمام با نوازش لگد آنها را به چند متر از در ورودی منتقل کردند.

وسایلی که امروز صبح داخل اتاقک مرتب چیده شده بودند، حالا در خانه‌شان که کارتون‌هایی با مقاومت ناچیز بود اسیر شده بودند. با آرامشی که عجیب وجودم را در برگرفته بود به سمت وسایلی که حالا روی محوطه ولو شده بودند، رفتم و شروع کردم. خودم باید این زندگی را می‌ساختم، مگر آغازی را برای شروعی دوباره نمی‌خواستم؟ این هم فرصت، باید دوباره از نو می‌ساختم؛ اما تنهایی!

آخرین کارتون را هم پشت وانت گذاشتم و خاک دستانم را با ضربه به شلوارم گرفتم.

با کمی مکث به عقب برگشتم؛ عمارت با نمایی از سنگ‌های سفید، از زیبایی می‌درخشید؛ اما برای من هیچ نشانی از زیبایی نداشت، در نظر من همان دو گلدان شمعدانی با گل‌برگ‌های سرخ در نزدیک اتاقکم که عجیب حق همسایگی را خوب به جا آورده بودند زیبا بودند و من دل در طلب همان دو گلدان زیبا داشتم؛ ولی آن‌ها را هم نداشتم.

به سمت عمارت به ظاهر زیبا گام برداشتم که با صدای آقا کریم ایستادم؛ اما برنگشتم:

- پسرم نمیای بریم؟

لب زدم:

- یک کار نیمه تموم دارم آقا کریم؛ بی‌زحمت اگه میشه کمی منتظرم باشید،  الان برمی‌گردم.

صدای خسته‌اش را شنیدم که گفت:

- باشه پسر، فقط زودتر که کلی کار داریم.

- چشم آقا کریم، تا شما نفسی بگیرید من هم اومدم.

و با این حرف به سمت عمارت راه افتادم؛ از در ورودی گذشتم، از کنار اتاقکم هم، آخ اتاقکم؛  چه راحت تو را از من گرفتند. چه راحت هردو تنها شدیم! از تمام عمارت، تو در نظرم بزرگتر بودی و من این را الان می‌فهمیدم.

روبه‌روی اتاقک ایستاده بودم، شده بودم مثل بچه‌ای که اسباب بازی‌‌اش را از او گرفته باشند و او می‌داند هر چه قدر هم تلاش کند باز هم صاحب اسباب بازی نخواهد شد! خنده‌دار بود که به اتاقکم وابسته شده بودم و نمی‌توانستم از آن دل بکنم؛ اما آن اتاقک مال من نبود و من دیروز مهمان امروز و فردایش بودم و امروز همان فردایی بود که همیشه به آن فکر می‌کردم. به سختی نگاه از اتاقک گرفتم، از باغچه ها و استخر عظیم عمارت هم گذشتم؛ اما باز هم زیبایی آن ها به زیبایی دو گلدان شمعدانی و اتاقک خاطره انگیز نبود و این حقیقت، تلخی‌اش را هر لحظه بیشتر به کامم می‌چشاند.

از پله ها هم گذشتم و با باز شدن در عمارت، حجمی از بوی عطری تلخ در مشامم ﭘیچید؛ روی بینی‌ام چینی افتاد چرا که از بوی شدید عطر متنفر بودم!

به گوشه‌ای از عمارت حرکت کردم، در بدو ورودم به داخل عمارت در تیررس نگاهم بود و روی مبل سلطنتی مخصوصش لم داده بود و هر از چند گاهی ﭘﯿﭗ قهوای فام را با لب‌هایش تماس می‌داد و کام می‌گرفت. از این مرد متنفر بودم؛ اما نمی‌توانستم مثل خودش باشم، من دست پروده  مامان طوبی بودم؛ همان مادری که با دوست، رفاقت می‌کرد و با دشمن لطافت! من هم باید درس پس می‌دادم، بنابراین نزدیکش شدم و گفتم:

- من دارم میرم؛ نیومدم خبر بدم، اومدم خداحافظی کنم. راستش توی مرامم نیست بدون خداحافظی از صاحب خونه از خونش بیرون برم، توی این سال‌ها راضی نبودی این‌جا بمونم چون که مطمئنم جایگاهی این‌جا نبوده. دلیلشم نمی‌دونم چرا گذاشتی این‌جا بمونیم؛ ولی هر چی که هست من لزومی برای شنیدنش نمی‌بینم، با این حال آرزوی بهترین‌ها رو براتون دارم.

توی نگاهش چیزی نبود جز تنفر همیشگی؛ با وجود نفرت داخل چشمانش که همیشه مهمان نگاهم بود اما هیچ وقت علتش را نفهمیدم.

از جایش بلند شد و به سمتم آمد و گفت:

- می‌دونستم میای؛ متاسفانه تو مثل شروین و شیدا (بچه‌هایش را می‌گفت) نیستی، مثل من نیستی؛ مثل مادرتی.

پس از کمی مکث زمزمه کرد:

- و این خیلی بده؛ ساده بودن، خیلی بده.

دستش را روی شونه‌ام گذاشت و با چند ضربه نزدیک گوشم زمزمه کرد:

- بدتر از اون هم اعتماد بی‌جاست، اعتماد زیادیه؛ سعی کن گول نخوری پسر جان.

کمی فاصله گرفت و در حالی که به عقب گام بر می‌داشت با همان لحن؛ اما کمی بلندتر گفت:

- توی این دوره و زمونه ساده بودن فایده نداره، باید پدر سوخته بود.

سپس با ناخن اشاره به سمتم تاکید کرد:

- این رو یادت بمونه.

و با گفتن این حرف از پله‌های مارپیچی بالا رفت.

آن روز به حرفش توجه‌ای نکردم؛ ولی بعدها...

 

@-Madi-@Otayehs

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 22
  • تشکر 2
  • سردرگم 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

 

پارت دهم

*شهاب*

در را به آرامی باز کردم؛ با صدای قیژ در از افکار درهم و برهمم دست کشیدم، به سمتش رفتم. در میان خرده چوب‌ها، جایی نزدیک میز بزرگی که روی آن میز بزرگ با اره برقی به جان قطعه‌های الوار می‌افتادم و آن‌ها را به قطعات اندازه گیری شده و یک دست برش می‌دادم. قالیچه‌ای پهن کرده بود و روی سجاده‌ی مخصوصش مشغول عبادت معبود بود. از رویارویی با او شرم داشتم؛ اما باید کنارش می‌بودم ولی ای کاش هیچ وقت نفهمد رفیقش نامرد بوده است چرا که من مجبور بودم به این نامردی تن بدهم.

با دادن سلام، رو به سمت من کرد و با خوش رویی همیشگی گفت:

- سلام اخوی.

با شرمندگی سرم را پایین انداختم و جلویش زانو زدم و گفتم:

- شرمنده‌م امیر.

متعجب رو به من کرد و گفت:

- شرمندگی واسه چی؟ نبینمت این‌جوری.

با غم نگاهش کردم و گفتم:

- چرا چیزی بهم نگفتی؟ حالا من غریبه شدم؟

دست راستش را پیش آورد و ضربه‌ای نرم به شانه‌ام زد؛ در همان حال گفت:

- این چه حرفیه؟! وقتی بهمن خان بهت احتیاج داره، می‌دونم سرت شلوغه؛ واسه همین نخواستم مزاحمت بشم.

عصبی شدم از دست خودم، از امیر که مرد بود و من در کمال نامردی داشتم وانمود می‌کردم از موضوع خبر ندارم، این نامردی چه مفهومی می‌تونست داشته باشه؟!

با این حال گفتم:

- امیر، تو جون منی می‌فهمی؟ امشب هم این‌جا نمی‌مونی می‌ریم خونه من. قدمت روی چشم‌هام؛ اصلاً خونه مال من نیست که برای برادرمه، من که یک داداش بیشتر ندارم.

- شهاب جان، تو لطف داری؛ درسته تو من رو مثل برادر خودت می‌دونی ولی خانوادت این رو نمی‌پذیرن بنابراین راضی نیستن من توی خونه‌ی پسرشون رفت و آمد داشته باشم، وگرنه چه کسی بهتر از تو؛ حالا هم نگران نباش! یک مدتی باید دنبال یک آلونک واسه خودم بگردم، البته با کمک تو. راستش عصرها سرم خلوت‌تره میرم دنبال خونه؛ دیگه کارهای کارگاه سنگین‌تر میشه و مشتری هم که داریم و هنوز سفارش‌شون موندن روی دستمون. قضیه خونه هم شده قوز بالا قوز، واسه همین یکم کارت این‌جا زیاد میشه؛ البته حقوق این ماه رو کلش رو خودت بردار چون زیاد نمی‌تونم بیام کارگاه با این قضایا.

هنوز داشت ادامه می‌داد، نذاشتم ادامه بده چرا که گفتم: 

- میشه بس کنی؟ این چرت و پرت‌ها چیه به هم  می‌بافی؟ امیر، اولندش؛ فکر نکن نفهمیدم از قضیه خونه من میانبر زدی تا برسی به این‌جا، من رو خر فرض کردی؟! اون خونه‌ای که میگی برا خانواده‌مه؛ پس چرا دادنش دستم؟ اگه این خونه هم مثل تمام دارایی‌های دیگه‌ای که برای من گذاشتن حکم همون اسباب بازی‌هایی رو داره که با وجودشون دهن من رو بسته نگه می‌داشتن و حکم بازیچه رو براشون داشتم. حالا من هم از همون اسباب بازی می‌خوام استفاده کنم و نذارم توی زندگی لجنی که خودشون برام ساختن ذره‌ای دخالت کنن.

تلخندی زدم و ادامه دادم:

- خانواده واقعاً به نظرت میشه گفت ما یک خانواده‌ایم؟ اشتباه نکن برادر من،‌ ما دشمن همیم نه خانواده؛ زنی که شب تا صبح به فکر تورهای گردشی اروپایی روزگار می‌گذرونه و طمع آن‌چنان کورش کرده که حاضر بچه‌ی خودش رو برای به دست آوردن یک تیکه کاغذ کثیف قربونی یک زندگی نجس‌تر از قبل کنه و عارش بیاد مادر صداش بزنی کجاش به مادری شبیهِ که از درد بیماری بچش پلک روی هم نذاره و از دیر آمدنش به خونه مدام دلواپس بشه. کجای دنیا رو دیدی مادر شبیه زنی مثل فلور باشه؟

نفسی گرفتم و ادامه دادم:

- پدری که از کارهای نامربوطش فقط خودت خبر داری؛ زندگی بی‌بند و بارش رو مجبور باشی خودت جمع و جور کنی. کجاش شبیه پدریه که شب با خستگی منتظر یک استکان چای باشه که دور خانوادش بخوره؟ امیر، بهمن و فلور خانواده من نیستن که نظرشون برام مهم باشه؛ خانواده من تویی! نمی‌تونم تو رو این‌طور ببینم، نمی‌تونم ببینم تو توی سختی باشی بفهم این رو. خانواده یعنی پشت و پناه، یعنی از خود گذشتن، یعنی امیدی برای فردایی بهتر؛ من در کنار فلور و بهمن احساس آرامش نمی‌کنم. اگر گناه نداشت تا حالا بارها بهشون می‌گفتم ازشون متنفرم. من در کنار بهمن و فلور هیچ وقت امید ندارم؛ همیشه فکر می‌کنم دیگه فردایی نیست و من به این زندگی نکبتی محکومم، میدونی فلور چند وقت پیش چی گفت؟ می‌گفت من حاضرم به خاطر پول باباتم بفروشم؛ هه، پس نگو خانواده که عقم می‌گیره.

با گفتن این حرف از جایم بلند شدم و به سمت در ورودی رفتم و با عصبانیت در را به هم کوبیدم.

با حرص موهای روی پیشونی‌ام را به عقب فرستادم و به سمت شیر آب گوشه محوطه کارگاه رفتم، شیر آب که از زور قدیمی بودنش حالا زنگ زده بود به سختی باز می‌شد را به زور باز کردم و بر حسب عادت سرم را زیر شیر آب گرفتم و نفسی عمیق کشیدم؛ یک بار، دو بار.

باید برای  رسیدن به آرامش هوا را می‌بلعیدم؛ انگار فقط برای زنده بودن نفس می‌کشیدم، نه زندگی کردن.

کمی آنجا ماندم و با دیدن دستش که حالا حوله‌ای را در برداشت؛ سرم را بالا گرفتم، باز هم امیر بود و باز هم شرمندگی من.

با صدایش به خودم آمدم و از روی سکوی جلوی شیر آب بلند شدم. رو به من گفت:

- چقدر بهت بگم وقتی عصبی هستی سرت رو زیر شیر آب نگیر؟

این را گفت و حوله را در آغوشم رها کرد و به سمت میز و صندلی گوشه محوطه تغییر مسیر داد.

با حوله‌ی داخل دستم صورتم را خشک کردم و به سمتش روان شدم.

پشت صندلی چوبی کار دست، روبه‌روی امیر نشستم و سکوت کردم؛ با دیدن سکوتم نفسی گرفت و گفت:

- چی شده؟ امروز صبح که خوب بودی.

- امروز صبح تو هم خونه داشتی.

- اون‌جا خونه‌ی من نبود شهاب جان؛ من دیر یا زود باید از اون‌جا می‌رفتم. با رفتارهایی که اخیراً خسرو بعد مامان طوبی از خودش نشون می‌داد مشخص بود که دنبال بهانه می‌گشت تا به یک صورتی من رو از خونش بندازه بیرون. درسته که آمادگی رویارویی با این موضوع رو نداشتم؛ اما چندان هم از این وضع ناراضی نیستم، دیگه تحمل دیدن خسرو و تحقیرهاش رو نداشتم؛ بعدش هم درسته از وضع الانم ناراحت بودی ولی فکر نکن نفهمیدم ماجرای من بهانه بود. بگو ببینم باز چی شده که این‌قدر از فلور و بهمن شاکی بودی؟! چی‌شده شهاب؟ بهمن چه کاری کرده که تو مجبوری تحمل کنی و دم نزنی؟ فلور چی بهت گفته که این‌قدر از دستش شکاری؟

- چیزی نشده، همون دعواهای همیشگی. پس فردا شب قرار خواستگاری گذاشته، برای فرار از اون خونه‌ی لعنتی و دور شدن از آدم‌هایش راهی جز ازدواج با اون دختره ندارم؛ به خاطر همین موضوع عصبی بودم. وقتی شنیدم خسرو وسایلت رو ریخته بیرون بیشتر عصبی شدم. شرمنده‌م، به جای این‌که کمکی برات باشد بیشتر غصه‌هام رو هم انداختم روی دوشت. عصبانیتم رو برات آوردم.

- این چه حرفیه؟ مشکله دیگه همیشه هست؛ هیچ کارش هم نمیشه کرد.

- مشکل که آره همیشه هست؛ اما مهم اینه که کی مشکل رو واسه‌ت درست کنه، این‌که آدم‌های به اصطلاح پدر و مادرت برات مشکل بسازن از همه چیز دردناکتره.

- ببین شهاب این موضوع یکی دو روز نیست که!  تو سال‌هاست داری با فلور و بهمن زندگی می‌کنی؛ اخلاق‌شون همینه. آدمی مثل اون‌ها با وسیله‌ای به اسم پول آرامش دارن، نمی‌تونی بهشون خرده هم بگیری و یا این‌که عوضشون کنی؛ چون اون‌ها همین‌طور بزرگ ‌شدن و پرورش پیدا کردن! حتم دارم اگه من هم توی موقعیت اون‌ها بودم شاید کسی بدتر از فلور می‌شدم و اعتقاداتی برای خودم داشتم. تو هم بهتره با اخلاقشون کنار بیای و این رو قبول کنی که هر چقدر هم تلاش کنی اون‌ها رو نمی‌تونی عوض کنی، قبول کن که اون‌ها توی دنیای متفاوتی بزرگ شدن و زندگی رو با یک دید دیگه نگاه می‌کنن.

- مگه من هم مثل اون‌ها آدم نیستم؟ دنیای من هم متفاوته، من هم اعتقادات خودم رو دارم. چطوره که نظر من مهم نیست؛ ولی نظر اون‌ها مهمه؟! مگه من آدم نیستم؟ حق دارم همسر دلخواهم رو خودم انتخاب کنم؛ انتخاب فلور از همین الان مشخصه! اون دختر و خانواده‌شم یکی مثل فلور و بهمنن، یکی از قماش خودشون رو برای من در نظر گرفتن. من اگر هم بخوام خودم رو از اون خونه‌ی لعنتی نجات بدم و با اون دخترِ که معلوم نیست چطور زندگی کرده و چطور می‌خواد زندگی کنه ازدواج کنم؛ حکایت از چاله دراومدن و افتادن توی چاهه.

نفسی گرفتم و ادامه دادم:

- ولی چاره‌ای نیست. دیگه حوصله‌ی جر و بحث ندارم؛ تنها راهی که می‌تونم خود دختره رو راضی کنم منصرف بشه، اینه که بهش بگم علاقه‌ای به ازدواج باهاش نداشتم و از اصرار زیادی فلوره که رفتم خواستگاریش. هر چی هم که باشه آینده‌ی یک دختر در میونه، نباید با خودش خیالات کنه که عاشق دلخستش بودم.

- مطمئنی جواب میده؟

- راستش نه! نمی‌دونم دختره چجوریه؛ ولی هر چی که هست، مطمئنم مورد پسند من نیست.

- مگه دیدیش؟!

- یک بار؛ اون هم دو سال پیش همراه پدرش توی یک مهمونی دیدمش؛ اما چون اون زمان در موردش صحبتی نشده بود زیاد بهش توجه نداشتم.

- خدا خودش به خیر کنه عاقبت این ماجرا رو.

کمی که سکوت بین‌مان برقرار شد، نگاهی به ساعتم کردم؛ ده شب بود. رو به سمت امیر کردم و گفتم:

- پاشو وسایل ضروریت رو فعلاً بردار از امشب بریم خونه من؛ فردا صبح یک وانتی خبر می‌کنیم یا به همین آقا کریم می‌گیم بیاد اسباب رو بار بزنه ببریم خونه من.

از جایش بلند شد و به سمت داخل کارگاه راه افتاد و در همان حال گفت:

- امشب هوس کردم روی پشت بوم بخوابم؛ خونه‌ی تو که داخل برجه، راحت نیستیم. فعلاً امشب رو این‌جا می‌مونیم تا ببینیم بعد خدا چی می‌خواد.

نگاهش کردم همیشه یک دنده و لجباز بود.

@-Madi-@-Atria-@-ashob-@-Ghazal-@-Baron-@-Maya-@-satiyar-@H.Maryam@آفتابگردون@نارسیس بانو.arabzade@نازی نیما@کاکائو@کاژین جهانگیری@دخت جنگل@دخترخورشید@دختر هزار چهره@Otayehs@Omaay

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 20
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

ﭘارت یازدهم

*امیر*

- چه خبره حاجی؟ این آلونک این‌قدرها نمی‌ارزه. همچین دهنت رو پر می‌کنی میگی اکازیون انگار چی هست؟ خوبش اگه اینه، می‌خوام نباشه. این‌که همین هم مونده سقفش بریزه روی سرمون.

پیرمرد املاکی که تا حالا ساکت بود با اعتراض شهاب، برزخی شد و با توپ پر به سمت شهاب براق شد و گفت:

- با این چندرغاز پولی که تو داری، توقع داری ویلا بهت بدم؟ در مقابل پولی که تو داری؛ بله این‌جا اکازیونه، چیه جوون؟ نکنه دستت توی حساب و کتاب نیست؟ مثل این‌که اخبار گوش نمیدی. از وضع مملکت خبر نداری؟  تا یک سال پیش موز کیلویی پونزده تومن بوده حالا دونه‌ای پونزده تومنه. چی با خودت فکر کری؟ نکنه فکر می‌کنی با چهل تومنی که تو داری میشه خونه گیر آورد؟

پیرمرد ﭘرچونه ولش می‌کردی تا صبح می‌خواست حرف بزنه تا ثابت نکنه با این مقدار پولی که من دارم بدبخت عالمم ول کن ماجرا نبود، برای همین میانه را گرفتم و نگذاشتم دیگه ادامه بده برای همین گفتم:

- باشه حاجی، ما اشتباه کردیم؛ خونه نمی‌خوایم. ببخشید سرتون رو در آوردیم.

سپس دست شهاب را گرفتم از املاکی کشیدمش بیرون.

شهاب هم زیر لب غر می‌زد و قصد کوتاه آمدن نداشت، برای همین دستش را از دستم با غیض کشید و در همان حال با عصبانیت گفت:

- برای چی بهش گفتی اشتباه کردیم؟ مردک خرفت فکر کرده این‌قدر احمقیم؟ خونه‌ش با لونه‌ی سگ مو نمی‌زد، اون وقت توقع داشت ماهی دو تومنم بندازیم جلوی صاحب خونه چل‌تر از خودش.

حموم و دستشویی مشاع، خونش هم که توش صد نفر زندگی می‌کردن، این دیگه چه خونه‌ای بود؟

در عین حال که سوار ماشین می‌شدیم همین‌جور پشت هم غر می‌زد و بد و بیراه می‌گفت، بهش حق می‌دادم؛ خونه‌اش محلی نبود که بشه توش زندگی کرد چه برسه این‌که بشه اون‌جا از روی آرامش درس خوند. فکرم پر کشید به ساعتی قبل که خونه‌ی مورد معرفی پیرمرد املاکی را با همراهی شهاب دیدیم.

از در خانه که وارد می‌شدیم یک راهروی تنگ و تاریک را شاهد می‌بودیم و پس از عبور از این راهرو وارد محوطه‌ی اصلی می‌شدیم که با ﭘرده‌ای ضخیم از راهروی تنگ و تاریک جدا می‌شد. خانه ای که دیدیم شبیه خانه‌های بزرگ و قدیمی که سالیان است که دیگر نقشی از آنها در پهنه‌ی روزگار دیده نمی‌شد و بشر تمایلی برای خلق چنین اثری از خود نشان نمی‌داد. وسط خانه نیز حوضی بزرگ به چشم می‌خورد که آب کثیف و سیاهی را درون خودش جای داده بود و از بوی بدی که از حوض و اطراف آن به مشام می‌رسید، ناخودآگاه متوجه درهم شدن صورت‌مان شدیم.

آن‌چه که بیش از همه‌چیز باعث جلب توجه می‌شد؛ اتاقک‌های اطراف حوض بودند که توسط دو سه تا پله از سطحی که درش قرار داشتیم بالاتر قرار گرفته بودند. درون هر اتاقک خانواده‌ای مستقر شده بودند و جالب این‌جا بود که هر زنی کنار در آلونک خود نشسته بود و با دیگری که در اتاقک دیگر مستقر بود، با صدای بلند و آزاردهنده‌ای به صحبت‌های زنانه و خاله زنکی خود میﭘرداختند و بچه‌هایشان با فریاد کودکانه مشغول بازی و شیطنت بودند. گوشه‌ای از ساختمان مردی پشت دری حوله به دست ایستاده بود و با نزدیک شدن‌مان سر تا پا براندازمان می‌کرد. در همان حال که منتظر پشت در آهنین گوشه‌ی ساختمان ایستاده بود، تخمه می‌شکست و ﭘوستش را به بیرون پرتاب می‌کرد که با دیدن‌مان لبخندی زد که دندان‌های زرد و کرم خورده‌اش را با سخاوت تمام به نمایش می‌گذاشت؛ با دیدن این صحنه شهاب که تا آن زمان با تعجب افراد و خانه را می‌نگریست رو به مرد با چهره‌ای درهم گفت:

- حاجی لااقل اگه مسواک نمی‌زنی، دهنت رو ببند؛ هم شهر رو آلوده می‌کنی هم ما رو می‌ندازی روی تخت بیمارستان.

خنده‌م گرفته بود؛ اما با کاری که مرد انجام داد، اگر جا داشت زمین ها را هم گاز می‌زدم. مرد قهقهه‌ای زد و نزدیک شهاب شد و گونه‌اش را توی دستان تیره و کثیفش گرفت و روبه شاگرد ﭘیرمرد املاکی کرد و گفت:

- این چه باحاله! این رو از کجا پیداش کردی؟

شهاب عصبانی شد و گونه‌اش را از دست ﭘر چرک مرد بیرون کشید و با چندش گفت:

- اه! فاصله بگیر مرد حسابی، این چه وضعشه؟ مگه چند وقته حموم نرفتی که این‌قدر بو میدی؟

با اشاره از او خواستم چیزی نگه؛ ممکن بود مرد سیه رو ناراحت یا حتی عصبی بشه؛ ولی با کمال تعجب با ﭘررویی رو به شهاب بی‌خیال گفت:

- به تو چه؟

با این حرف، شهاب نگاهی به من کرد که با اشاره چشمانم از او خواستم  چیزی نگوید، او نیز زیر لب به درکی گفت و همراه شاگرد املاکی راه افتاد.

آلونکی که پیرمرد املاکی از آن به عنوان اکازیون نام برده بود، جایی در زیر زمین چنین خونه‌ای قرار داشت؛ از ﭘله‌های زیر زمین که سرازیر می‌شدیم اولین چیزی که جلب توجه می‌کرد بوی نا و رطوبتی بود که از در و دیوار به مشام می‌رسید. چیزی که بیش از حد جلب توجه می‌کرد؛ تک چراغ کم سوی وسط اتاقک بود که توانایی روشن نگه داشتن یک اتاقک پانزده متری را هم نداشت، همین! تنها چیزی که اتاقک داشت همین یک چراغ بود و بس.

شهاب با دیدن این وضع با حیرت رو به شاگرد املاکی کرد و با سادگی گفت:

- پس آشپزخونه‌ش کو؟

شاگرد املاکی به سمت گوشه ای از اتاقک رفت و شیر گاز را به ما نشان داد و در همان حال گفت:

- این‌جا یک شیر گاز داره که مستأجر قبلی گازش رو این‌جا می‌ذاشت.  بقیه اتاق‌ها هم همین‌طورن و همسایه‌ها هم ظرف و ظروف‌هاشون و لباس‌هاشون رو کنار شیر حوض می‌شورن.

حالا می‌فهمیدم چرا آب حوض این‌قدر کثیف و آلوده بود. با دیدن این وضع بدون حرف از زیر زمین زدیم بیرون. وقتی به بالای پله‌ها رسیدیم؛ متوجه مرد سیه رو شدیم که چند دقیقه ﭘیش مکالمه‌ای را با او به اتمام رسانده بودیم. مرد با باز شدن در روبه‌رویش که گویا حمام بود، مرد دیگری که از حمام خارج می‌شد را به کناری زد و با غرولند همان‌طور که داخل حمام می‌شد، گفت:

- مگه رفتی حموم دومادی؟ سه ساعته بیرون نمیای!

با حیرت بیشتر به مرد رو‌به‌روی‌مان که تنها ﭘوشش همان حوله‌ای بود که دور کمرش بسته بود که آن هم از کثیفی به گونه‌ای بود که انگار آلودگی بیش از حد چسبیده به حوله  تار و ﭘود حوله‌ی بخت برگشته را از هم گسسته بود که  با یک تلنگر می‌پنداشتیم از دور کمرش باز می‌شود و دارو ندارش را در معرض دید قرار می‌دهد.

به اطرافم نگاهی انداختم؛ زنان که انگار این صحنه برای‌شان عادی باشد، به صحبت‌هایشان ادامه می‌دادند و بی‌خیالی طی می‌کردند، انگار برایشان مهم نبود که مردی نامحرم، بدون ﭘوشش مناسب جلویشان ایستاده و خیال رفتن به اتاقکش را هم ندارد.

مرور صحنه‌های چند دقیقه پیش چند ثانیه بیشتر طول نکشید و من به این نتیجه رسیدم در تهران با این ﭘولی که آن هم از صدقه سر فروش گردنبند قدیمی مامان طوبی به دست آورده بودم بهتر از این‌جا ﭘیدا نمی‌کنم.

با صدای شهاب به خودم آمدم:

- باور کن چنین خونه‌ای، صاحب خونش از خودش وحشتناک‌تره! معلوم نبود این خونه مال کدوم ننه قمری بوده که مستأجرهاش این شکلی شدن؛ حتما از این پیرزن‌هایی بوده که آفتاب لبه بومن و بوی شاش میدن.

- اِ شهاب بی‌تربیت نباش.

- بی‌تربیت منم یا اون یارو که دهنش بوی خر مرده می‌داد؟ نکبت برگشته به من میگه به تو چه؟ دِ اگه مردنی نبود با این حرفش الان باید سه ماه بستریش می‌کردم. بعدش هم بی‌ادب ندیدی، مردک با اون ریش درازش مثل داعشی‌ها از در حموم اومده بیرون، نکرده یک یا الله بگه! من که مردم از هیبتش ترسیدم چه برسه به زن‌های بدبخت اون‌جا که این صحنه براشون عادی شده.

کمی سکوت کرد و دوباره با حرص گفت:

- اِ- اِ- اِ؛ پیرمرد خل و چل به این قبرستون می‌گفت اکازیون! والا بهشت زهرا از این‌جا با صفاتره.

- نکنه شهاب با این وضع، خونه گیر نیاریم. از صبح که هر جا رفتیم یا به پسر مجرد خونه نمی‌دادن یا اصلاً خونه‌اشون به ﭘول من نمی‌خورد یا اجاره خونه‌ها زیاد بودن یا اگه هم با شرایطم جور بودن مثل این درمی‌اومدن.

چهره‌ش در هم شد؛ ولی رو به من با آرامش گفت:

- نگران نباش، جورش می‌کنم.

با گفتن این حرف راهنما زد و گوشه‌ای نگه داشت و گفت:

- من میرم دو تا آبمیوه بگیرم، از صبح چیزی نخوردیم.

سپس از ماشین ﭘیاده شد و به سمت سوﭘری ﭘا تند کرد.

پس از مدتی نسبتاً طولانی درب طرف راننده باز شد و  شهاب پاکت حاوی کیک و آبمیوه‌ها رو دستم داد و خودش را روی صندلی راننده رها کرد.

رو به او کردم و گفتم:

- رفتی کیک و آبمیوه بخری، چقدر دیر کردی!

کمی دست پاچه شد؛ ولی خودش را از تک و تا نینداخت و گفت:

- آبمیوه خنک نداشت، گفتم بره سوا کنه بیاره.

کمی از آبمیوه نوشیدم؛ چندان خنک نبود اما عیبی نداشت! شاید واقعا نداشته.

مشغول خوردن بودیم که متوجه صدای زنگ گوشی شهاب شدیم؛ نگاهی به صفحه موبایل کرد و تماس را با اندکی مکث ﭘاسخ داد:

- الو سلام آقا سینا. چه خبرها؟

- اِ جون شهاب؟ کجا؟

- ببین یک جای مناسب می خوام، نری خونه داغون واسم ﭘیدا کنی.

- دونفریم، آره.

- عه پس خوبه، الان هستی بیایم؟

- اوکی تا یک ربع دیگه اون‌جام.

- فعلاً.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

- کی بود؟

گوشی را روی کیلومترسنج جلوی ماشین پرت کرد و ماشین را مجدداً به راه انداخت و در عین حال گفت:

- یکی از بچه‌های شرکت برادرش املاکی داره؛ به او سپرده بودم یک خونه مجردی می‌خوام اجالتاً نزدیک کارگاه باشه اگه نشد حالا یکم پایین‌تر برام گیر بیاره. الان زنگ زد و گفت یک مورد ﭘیدا شده، گفت بریم ببینیم. دعا کن خوب باشه وگرنه سینا رو با سیم‌های برق چراغ تو کوچه به هم گره می‌زنم.

@-Madi-@-ashob-@-Atria-@-Baron-@-Byta-@-Ghazal-@-Maya-@-satiyar-@خدانگهدار@خاتم@آفتابگردون@نارسیس بانو.arabzade@نازی نیما@ناری بانو@Omaay@Otayehs@Onlyme@Omid891212083

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 20
  • هاها 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت  دوازدهم

*شهاب*

با دیدن خانه‌تی که سینا برایمان پیدا کرده بود؛ نفسی از روی آسودگی کشیدم. نمی‌شد به آن خانه گفت؛ اما کفاف زندگی را می‌داد. خانه‌ای که داخلش قرار داشتیم؛ یک خانه‌ی دو طبقه با نمای سفالی بود و کنار در خانه یک گلدان بزرگ خشک شده قرار گرفته بود. از در خانه که وارد می‌شدیم، شاهد یک حیاط جمع و جور تقریباً هشت متری می‌شدیم که تنها شی بی‌جان این محوطه بی‌باغچه و بی‌حوض، تخت چوبی گوشه حیاط بود که انصافاً با گلدان‌های رنگین کنار پایه‌هایش به جای- جای محوطه جان می‌بخشید. در گوشه‌ای دیگر شیر آب به همراه سنگاب و مواد شوینده کنارش خودنمایی می‌کرد. کمی که سر چرخاندم متوجه در سمت راست کنار درب ورودی شدم، حتما سرویس بهداشتی آنجا قرار داشت و این شیر هم برای شست و شو بود.

در سمت راست، روبه‌روی در ورودی؛ پله‌هایی رو به طبقه دوم موجود بود؛ پله‌هایی فلزی که توسط نرده‌هایی از جنس خودشان ساخته شده بودند. از پله‌ها که بالا رفتیم متوجه یک تراس دو متری می‌شدیم که چیز قابل توجهی در آن موجود نبود جز یک در سفید و یک پنجره که با کمی فاصله از در، در سمتِ راستِ درِ ورودیِ طبقه دوم قرار داشت که هم‌رنگ در ورودی سفید بود و هر دو بعضی قسمت‌هایشان زنگ زده شده بود و پس زمینه‌ی سفید رنگ در و پنجره را با رنگ‌زدگی‌شان ناراحت کرده بود. از حال و اوضاع در و پنجره می‌شد فهمید که داخل هم نمی‌تواند چندان جالب باشد، چرا که مشخص بود چقدر این خانه قدمت دارد و می‌تواند رویایی باشد. به چهره‌ی امیر نگاه کردم؛ زیادی خونسرد بود و از چهره‌اش چیزی نمیشد فهمید، اصولاً چیزی از احساسش بروز نمی‌داد و همین من را عصبی می‌کرد.

با باز کردن در ورودی، چیزی مثل کارتون  خالی از بالا به پایین سقوط کرد و با سقوطش کلی گرد و خاک به پا کرد. با این اتفاق هر دو به شدت به سرفه افتادیم، از شدت سرفه به بیرون اتاقک قدم گذاشتم و روی زانوهایم خم شدم. با آرام شدن شدت سرفه‌ام، کمی ایستادم تا با نفس کشیدن هوای مطبوع، از حجم آلودگی که کمی قبل وارد ریه‌هایم شده بود کم کنم.

مجدداً وارد اتاقک شدم، امیر همچنان داخل بود و حالا او هم کمی آرام شده بود. در حالی که هر دو جلوی دهان‌مان را با گوشه پیراهن‌مان گرفته بودیم تا دوباره مسموم به آلودگی نشویم، مشغول دید زدن اتاقک شدیم؛ اتاقک پیش رویمان فقط به اتاقک‌های موجود در خوابگاه شبیه بود، گوشه سمت راستِ درِ ورودیِ کنارِ پنجره، کانتری از جنس دیوار سالن ساخته شده بود و همین کانتر آن قسمت را از سالن اتاقک جدا می‌کرد و همین شده بود که نقش آشپزخانه را به گوشه سالن داده بود. باز جای شکرش باقی بود که وجود لوله‌ی گاز، فقط نمایان‌گر فضای آشپزخانه نبود.

رو به امیر کردم و با اشاره به گوشه دیوار گفتم:

- حتماً می‌خواستن دیوار بسازن، وسط‌های راه پشیمون شدن؛ دیدن به صرفه نیست خرابش کنن، همین‌جور به حال خودش رهاش کردن.

با این حرفم، لبخندی زد و رو به من گفت:

- کم چرت بگو! اوایل که می‌خواستن طرح این بسازن (اشاره‌ای به گوشه‌ی اتاقک کرد) این‌جوری طرح گچ می‌ساختن، مثل الان نیست که با چوبِ ام دی اف در بیارن که برادرِ من.

ـ خلاقیت‌شون توی فرق سرم.

ـ اگه همین خلاقیتِ ابتدایی نبود الان ازش خیلی سبک‌ها در نمی‌اومد.

ـ باشه آقای دکتر، الان فهمیدم که این دیوار خودش آغازگر یک تحول بوده.

ـ پس چی؟

چپ- چپ نگاهش کردم که با دیدن نگاهم خنده‌ی بی‌صدایی کرد و بی‌حرف به سمتی دیگر به راه افتاد. چیز خاص دیگری بین‌مان رد و بدل نشد. اتاقک یک سرویس بهداشتی هم روبه‌روی دیوارِ به قولِ امیر؛ اﭘن داشت که از همه جای خانه آلوده‌تر و کثیف‌تر بود.

با چندش رو از سرویس گرفتم و به سمت در ورودی به راه افتادم و همان‌طور زیر لب غر می‌زدم:

- اه- اه! این چه وضعیه؟ این خونه است یا خوک‌دونی؟ پایین رو که دیدم گفتم خداروشکر سینا هوام رو داره، نگو این‌جام  با خونه‌ی اون پیرزن شاشو هیچ فرقی نداره؛ تنها تفاوتش اینه که این‌جا بوی خاک میده اونجا بوی روغن می‌داد.

و هم‌زمان این صورتم بود که  با حرف خودم جمع شد.

با صدای امیر با بهت به سمتش برگشتم.

- عالیه.

ـ چی عالیه؟

ـ این‌جا دیگه.

ـ میشه بفرمایید کجاش عالیه؟

ـ خب من هم تقریباً همچین جایی می‌خواستم، قبول کن با این ﭘولی که من دارم  بهتر از این‌جا پیدا نمی‌کردم. مگه قبلاً کجا زندگی می‌کردم؟! اتاقک  خونه‌ی خسرو هم همین‌جور بود، مهم اینه در حال حاضر جایی باشه که هم به پولم بخوره، هم بتونم توش زندگی کنم.

ـ تو می‌تونی توی این خوک‌دونی زندگی کنی؟

ـ خوک‌دونی کجا بود؟ با یکم تمیز کاری بهتر میشه. این‌جوری نبینش، میشه درستش کرد.

ـ والا من از کارهای تو سر در نمیارم. من که ابدا بتونم این‌جا زندگی کنم.

ـ تو که نباید زندگی کنی، من باید زندگی کنم که می‌تونم.

ـ هستیم فعلا در خدمتتون.

و با گفتن این حرف از پله‌ها روان شدم.

همان‌طور که انتظار داشتم ساکت نماند و به دنبالم آمد و گفت:

- یعنی چی؟

ـ یعنی این‌که نمی‌خوام فعلاً  پیش فلور و بهمن باشم، مدتی میام پیشت تا بعد؛ کرایه خونه هم نصف- نصف.

ـ خانوادت راضی‌ان؟

با حرص به سمتش برگشتم و بهش چشم غره رفتم تا ساکت شد.

با صدای زنی مسن، هر دو که حالا پایین پله‌ها ایستاده بودیم، متعجب به سمتش برگشتیم.

@-Madi-@-Atria-@Otayehs@Omid891212083@Omaay@آفتابگردون@m_n@M. Mousavi@m.amir.n@m.azimi@M.gh@M.M.MOSLEMKHANI@M.moosavi@m.s@N.a25@N.g.h_band@nafas777@Nadia@nahid.s1999@Z sadghinjad@z̸a̸h̸r̸a̸@Z.farhani@zagin@NAEIMEH_S@Aryan-Boy

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت سیزدهم

*امیر*

به پیرزن روبه‌رویمان که حالا چند قدمی نزدیک شده بود خیره شده بودم؛ با دیدن او یاد مامان طوبی افتاده بودم؛ چرا که چهره‌ی نورانی و هم‌چون برفش همانند او در چادر نمازش می‌درخشید و منجر به ایجاد مهری عمیق درون قلبم شده بود.

پیرزن مثل مامان طوبی چادری سفید بر سر کرده بود و چهره‌ی نورانی‌اش در قاب چادرِ سفیدِ گلدار، عجیب زیبا و دوست داشتنی‌اش کرده بود که نمی‌توانستم نگاه از رخ هم‌چون ماهش بردارم. با نزدیک شدنش ناخودآگاه بویی از ترکیب گلاب و گل‌برگ گل یاس را به مشامم هدیه می‌داد که هیچ عطری نمی‌توانست مثالش را به ارمغان بیاورد. پیرزن؛ اما برعکس مامان طوبی لاغر اندام بود و چهره‌ی تکیده‌اش نوید بیماری می‌داد که از آن رنج می‌برد؛ اما حتی بیماری هم نمی‌توانست زیبایی چهره‌اش را پنهان کند و این نشان می‌داد در گذشته، جوانی خوش چهره بوده است که گذر زمان چهره‌ی گل مانندش را پژمرده ساخته است.

در دستانش یک سینی مسی گرد مانند بود که لیوان‌های شربت آلبالو را در خود جای داده بودند که زیادی با رنگ زیبای‌شان دل می‌بردند و هوس خوردن‌شان به سر می‌زد.

ـ چرا سرا پا ایستادین؟ بیاین بشینین شربت بخورین!

 کمی جلو رفتم و سینی را از دستش گرفتم و گفتم:

- مادر چرا زحمت کشیدین؟ راضی به زحمت نبودیم.

با خوش‌رویی لبخندی زد و با صدای دلنشینش گفت:

- چه زحمتی مادر؟ بیاین بشینین، خستگی در کنین.

و بعد به تخت چوبی گوشه محوطه اشاره کرد.

به سمت تخت گوشه‌ی محوطه گام برداشتم و سینی حاوی لیوان‌های آلبالو را روی تخت گذاشتم و از پیرزن خواستم اول او بنشیند، به سمت تخت آمد و همان‌طور که دسته‌ی تخته را تکیه گاه خود کرده بود، روی آن نشست. من که نشستم، تازه متوجه شهاب شدم که هنوز ایستاده و به پیرزن بی‌چاره مثل ندید بدیدها نگاه می‌کند، با صدای بلندی صدایش کردم که متوجه‌ام شد و من با اشاره سر ازش خواستم که در کنارم بنشیند.

شهاب که به خودش آمد با لحن شوخی به سمت تخت چوبی آمد و در حالی که کنار من می‌نشست رو به پیرزن زیبا رو گفت:

- مادر جداً که خونه‌ی زیبایی دارین، از صبح این جعفرآقا (پیرمرد املاکی) ما رو سر کار گذاشته بود و فکر می‌کرد ما از اون مایه داراییم. اگه بهت بگم چه آسی واسمون پیدا کرده بود، دروغ نگفتم؛ خونه تر و تمیز، با تموم امکانات. باورت نمیشه، همسایه‌هاش یکی از یکی بهتر؛ یکیشون که باهام رفیق شده بود مادر؛ با دست‌های کسی... نه با دست‌های تمیزش چنان این لپ بیچارم رو کشید که اگه زن داشتم همون وسط یک دست کتکش می‌زد؛ البته بنده خدا دستش زیادی سفت بود وگرنه چیزی توی دلش نبود، از یک طرفم یکی دیگه‌شون یک جوری بود.

با گفتن این حرف چهره‌اش درهم شد که پیرزن خنده‌کنان گفت:

- چجوری؟

ـ طوریش نبودها! فقط انگار ارث باباش رو خورده بودم، قیافش هم با داعشی‌ها مو نمی‌زد. من نمی‌فهمم زن این بیچاره چطور جرعت می‌کنه شب رو کنارش بخوابه. آدم وحشت می کنه؛ ولی مادر جان همشون همسایه‌های خوبی بودن، عالی؛ اما خب به آقا جعفر گفتیم که نیازی به چنین خونه‌ای با این همه امکانات نداریم یک خونه‌ی نقلی هم کفایت می‌کنه.

با یادآوری خانه‌ای که  ساعتی قبل دیده بودیم که با تعریف‌های شهاب، از همسایه‌های خوب و امکانات مثال نزدنی‌اش کاملاً متضاد بود و بیشتر به خزعبلاتی که شهاب همیشه تعریف می‌کرد، شبیه.

خنده‌ام گرفت که سعی کردم با زدن لبخندی از عمق گرفتن آن جلوگیری کنم.

پیرزن لبخندی زد و گفت:

- خجالت‌ زده‌ام نکن پسر جان، طبقه بالا سال‌هاست آدمی‌زاد قدم توش نذاشته، دیگه به خوبی خونه‌ی قبلی که دیدین نمی‌رسه.

نفسی گرفت و ادامه داد:

- کنار املاکی که شما بهش سپرده بودید براتون خونه پیدا کنه یک سوپری هست که همیشه ازش خرید می‌کنم؛ دیروز پام درد می‌کرد نمی‌تونستم برم خرید، نوه‌ام سپرده بود که هروقت چیزی خواستم شاگرد آقا حسینی (صاحب سوپری) برام بیاره. دیروز هم به آقای حسینی زنگ زدم ازش چند قلم جنس خواستم؛ گفت شاگردش نیست خودش هم مشتری داره، برا همین خریدهام رو داد آقا سینا برام آورد. آقا سینام به خاطر کارش وقتی دید این‌جا خالی افتاده سوال پرسید و ماجرای شما رو گفت، قرار شد با نوه‌ام صحبت کنم ببینم به اجاره دادن بالا راضی هست که اون هم قبول کرد و شما هم این‌جایین.

پرسیدم:

- پس چرا تا الان اجاره‌ش نداده بودین؟

ـ راستش طبقه بالا قبلاً برای پسرم بود، وقتی که رفت؛ نوه‌ام هم نذاشت کسی بره اون‌جا برای همین خالی مونده؛ این هم بعد سال‌ها قبول کرد کسی بیاد بره بالا بشینه دیگه نظر خودشه.

این‌که پسرش کجا گذاشته رفته جدا، این‌که نوش شده همه کاره جداً باعث شده بود زیادی کنجکاو بشم؛ اما به سکوتی بسنده کردم و دیگر چیزی نپرسیدم. با صدایش که تعارف‌مان زد شربت را بخوریم از روی میل شربت را نوشیدیم و کمی بعد از خانه بیرون زدیم.

از شهاب شنیدم که سینا گفته این‌که قیمت نهایی چقدر باشه و هر ماه چه میزان اجاره بها نیاز باشه بابت این اتاقک بپردازیم را نوه‌ی پیرزن مشخص می‌کند و باید تا فردا منتظر می‌ماندیم تا بتوانیم با ایشون ملاقات کنیم.

وقتی داخل ماشین نشستیم؛ رو به شهاب کردم و فکری که چند دقیقه‌ای بود از حرف‌های پیرزن دستگیرم شده بود را به زبان آوردم و گفتم:

- راستی؛ این خانمه گفت که دیروز سینا رفته پیشش واسه دیدن خونه، من که تازه همین دیروز تخلیه کردم. سینا چطوری با همین سرعت پیگیر شده؟

شهاب که با بند کمربندش مشغول بود با این حرفم دست از کمربند کشید و با بهت نگاهم کرد؛ ولی چیزی نگفت. همین‌طور زل- زل نگاهم می‌کرد که دستم را جلوی صورتش تکان دادم تا متوجه من بشه که یک دفعه گفت:

- چیز دیگه، تا دیروز از بهمن شنیدم که این‌طوری شده. عصبانی بودم؛ وقتی کارمندمون ناراحتیم رو دید، گفت سینا برادرش املاکی داره به اون بسپارم تا کارها رو راست و ریست کنه.

ـ تو که گفتی بیرون شهر بودی.

دوباره کمی فکر کرد و گفت:

- برادر من، نرفته بودم بمیرم که بالاخره اومدم. اگه زودتر اومده بودم می‌اومدم کمکت، وقتی رسیدم شرکت اون موقع بهمن ماجرا رو گفت.

ـ مگه عصر کسی از کارمندها توی شرکت بود؟

ـ بازجوییه؟ اضافی کاری وایساده بوده.

« آهانی» گفتم؛ با سکوتش نگاهی به او کردم که دیدم زل- زل  نگاهم می‌کنه که گفتم:

- حالا چرا راه نمی‌افتی؟

ـ هیچی گفتم اول اگر سوالی دیگه داری بپرسی بعد راه بیفتم.

ـ نه فعلاً که هیچی.

بچه "پررویی" زیر لب گفت و راه افتاد.

@-Madi-@-Baron-@M.gh@NAEIMEH_S@Nafas@na.sa@N.g.h_band@m.azimi@R.M@Raha.n.r@آفتابگردون@S.malkzad@Otayehs@Laleh@Leila

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 18
  • هاها 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

ﭘارت سیزده

*شهاب*

نفسی از روی آسودگی کشیدم؛ خوب شد نفهمید که چقدر چرت و پرت گفتم. زیر چشمی نگاهش کردم؛ سرش را به شیشه ماشین تکیه داده بود و در فکری عمیق غرق. 

با خود فکر کردم اگر از مزخرفاتی که نثارش کردم، چیزی بفهمد آن زمان چه کنم؟ چگونه او را از نیت خود آگاه کنم؟ اگر او از من روی بگرداند، آن زمان من بدون او چه کنم؟

سکوت فضای ماشین را فقط موزیک ملایمی که در حال پخش بود می‌شکست. با ریتم موزیک، به ظاهر روی دسته‌ی فرمون ریتم گرفته بودم؛ اما درون دلم آشوب بود، از اکنون به خاطر خبطی که مرتکبش شده بودم، نگران بودم؛ می‌ترسیدم از این‌که او آگاه شود از آشوبی که مرتکبش شده بودم و از آوارگی‌اش که من باعثش بودم. از شرم، از خجالت، از حقارت و هر آن‌چه که ترکیبی از این حس‌های آزاردهنده باشد، می‌ترسیدم. بدتر از آن واهمه داشتم پس از فهمیدن این موضوع چگونه با من برخورد خواهد کرد.

کاش زمانی که از این موضوع آگاه می‌گشت، جلویش نباشم، نباشم تا این حس آزار دهنده را تحمل نکنم.

آن روز نمی‌دانستم تجربه‌ی این حس شاید می‌توانست خیلی بهتر از آن اتفاق باشد.

***

داخل کارگاه کنار حجم انبوهی از خرده چوب‌ها روی زیلویی که کنار میز بزرگی که وسط کارگاه پهن کرده بودیم، نشسته بودیم و من نیز با ولع مشغول خوردن املت ساخت دست امیر بودم که امیر گفت:

- فردا امتحان دارم.

نگاهش کردم؛ لقمه‌ای دیگر گرفت و همان‌طور که در دستش نگهش داشته بود حرفش را کامل کرد:

- بعد از دانشگاه میرم املاکی دوستت تا نوه‌ی این خانمه رو ببینم، بدونم نظرش چیه؛ بالاخره خونه رو می‌خواد اجاره بده یا نه.

لقمه را با لیوانی آب قورت دادم و گفتم:

- ساعت چند امتحانت تموم میشه؟

ـ ساعت یازده، چطور؟

ـ میام دنبالت، از اون ور با هم می‌ریم پیش سینا.

ـ تا همین‌جاش هم زیادی از کار و زندگیت افتادی، نمی‌خوام به خاطر من به ضرر بیفتی.

ـ ضرر چی امیر؟ مثلاً توی اون شرکت از من چی می‌خوان؟ جز ترجمه یکی دو تا برگه که اون هم کار یکی دو ساعته، بعدش هم من هم فردا امتحان زبان تخصصی دارم  وقتی هم دانشگاه باشم شرکت نمیرم، باهات میام.

ـ ولی... .

با صدای زنگ گوشی‌ام، حرف توی دهن امیر ماسید و هر دو سکوت کردیم. با دیدن شماره‌ی فلور، لقمه‌ی توی دستم را داخل پیش‌دستی جلویم پرتاب کردم و اخم‌هایم را توی هم کشیدم. آسایش آرزوی این روزهایم شده بود؛ اما با وجود فلور هیچ وقت این آرزو محقق نمی‌شد.

با صدای امیر نگاه از گوشی در حال زنگ گرفتم و به او دادم:

- چرا جواب نمیدی؟

ـ فلورِ.

ـ خب باشه، ببین چی میگه؟

از ناچاری گوشی را به دستم گرفتم و کلافه موهایِ تویِ صورتم را به عقب دادم. از روز مهمانی خسرو که با هم بحث‌مان شده بود، دیگر نه دیده بودمش و نه می‌خواستم ببینمش. با مکث خواستم جواب بدهم که قطع شد، گوشی را بالا گرفتم و به امیر نشان دادم و در همان حال گفتم:

- قطع شد.

و بعد گوشی را روی سفره پرت کردم، خواستم مجدد مشغول شوم که دوباره صدای زنگ گوشی مانع شد. چشم‌هایم را از روی حرص رو هم فشردم و زیر لب غر زدم:

- ول کن نیست.

گوشی را که قصد ساکت شدن نداشت را از روی سفره چنگ زدم و از جایم بلند شدم و صندل‌های کنار زیلو را که هر کدام به طرفی پرتاب شده بودند را به پا کردم و به گوشه‌ای رفتم، سپس تماس را برقرار کردم:

ـ کجایی؟

ـ سلام، خونه‌ام.

ـ خونه‌ات؟! منظورت همون آپارتمانی نیست که بهمن واسه‌ت خرید؟

ـ حالا خونه‌ی بهمن؛ چه فرقی می‌کنه؟

ـ فرقش اینه که من الان تو همون خونه نشستم؛ ولی تو رو نمی‌بینم.

خودم را از تک و تا نینداختم و گفتم:

- مگه نمیگی اون‌جا خونه‌ی بهمنِ؟ من هم نگفتم خونه‌ی بهمنم.

ـ خونه‌ی نو مبارک! شیرینی‌اش کو پس؟

داشت مسخره‌ام می‌کرد، پوزخندی زدم و من هم با تمسخر اضافه کردم:

- شیرینی واسه‌‌ت ضرر داره؛ هم پوست‌تون آسیب می‌بینه هم سنی ازت گذشته بهتره به فکر سلامتیت باشی فلور جون!

می‌دانستم حرصی‌اش در می‌کنم، مطمئناً فردا باید از داخل آرایشگاه جمعش می‌کردم؛ همین‌طور هم شد چون با حرص گفت:

- برام مهم نیست کدوم قبرستونی شهاب! کنترل تو از دست من خیلی وقتِ خارج شده. زنگ زدم فقط مهمونی فردا شب رو یادآوری کنم، هر جا هستی فردا شب باید رأس ساعت هفت شیک و موقر ببینمت. تاکید می‌کنم؛ باید! وگرنه شده کل دنیا رو بگردم، می‌گردم و اون سوراخ موشی رو که دوست جون- جونیت رو توش قایم کرده باشی رو پیدا می‌کنم و اون زمانه که از کارت پشیمونت می‌کنم.

زمزمه کردم:

- خطرناک شدی فلور.

ـ همینی که هست، یادت نره چی بهت گفتم.

ـ نه! این لحظه رو یادم نمیره، هیچ وقت؛ لحظه‌ای که تو من رو مجبور به انجام کاری می‌کنی که دوستش ندارم. این‌که من رو، پسرت رو به راحتی آب خوردن داری می‌فروشی، این‌که داری با زندگی آدم‌های اطرافت بازی می‌کنی، این‌که باید اعتراف کنم نمی‌شناسمت، این‌که کم- کم دارم شک می‌کنم که...

نگذاشت بیش از این ادامه بدهم؛ با لحن خون‌سرد، بی‌توجه به من گفت:

- برام مهم نیست چی فکر می‌کنی، برای من فقط مهمونی فردا شب مهمه؛ فردا شب می‌بینمت. بهتره حرف‌هام رو فراموش نکنی!

و با این حرف گوشی را قطع کرد.

دقایقی از از قطع ارتباط تلفنی‌ام با فلور می‌گذشت؛ گوشی به دست، به حرف‌های فلور فکر می‌کردم. کم- کم احساس هراس می‌کردم از وجود پدری به اسم بهمن و مادری به اسم فلور. دقیقاً نمی‌دانستم تا حالا چه نقشی را در زندگی پرفراز و نشیبم بازی می‌کردند؛ اما این را فهمیده‌ام که می‌توانند آدم‌های خطرناکی باشند. حداقل این را از قرارهای کاری مجهول‌المفهوم بهمن و مهمونی‌های پوششی‌اش برای عقد یک سری قرارداد نامعلوم و بازی‌هایی که درون همین مراسمات برگذار می‌شد، فهمیدم. حالا هم که از فلور حرف‌های تازه می‌شنیدم. همه‌اش فکر می‌کرد اوج خلاف فلور توی مهمانی‌های دوستانش آن هم با خوردن نوشیدنی‌های مخصوص خودشان خلاصه می‌شد؛ اما در این مدت کوتاه فهمیدم که فلور می‌تواند از بهمن هم خطرناک‌تر باشد. حداقلش این بود که بهمن رو بود و می‌شد فهمید چه کاره است؛ ولی فلور زرنگتر از این حرف‌ها بود و محتاط‌تر برخورد می‌کرد.

با صدای امیر دست از افکار درهم و برهمم کشیدم و به سمتش برگشتم:

- چی‌شده؟

ـ چیز خاصی نیست‌. به خاطر موضوع خواستگاری باهاش  قهر بودم، زنگ زده بود یادم باشه قرارِ فردا شب رو.

ـ حالا می‌خوای چه کار کنی؟

ـ هیچی، مجبورم برم خواستگاری.

ـ چرا مجبوری شهاب؟ چی مجبورت کرده؟ زندگی دختر مردم به کنار، زندگی خودت رو تباه نکن.

ـ میگی چه کار کنم امیر؟ این زن حرف من رو بیست و سه سال نفهمید، حالا بفهمه؟ می‌خوام به حرفشون راه بیام تا دست از سرِ من بردارن. فوقش به دختره میگم ازش خوشم نمیاد، وقتی جواب نه رو اون به من بده؛ فلور می‌فهمه خود دختره نخواسته و مشکل از من نبوده؛ ببینم اون موقع چی داره بگه؟ اه!

و با گفتن این حرف امیر را به کناری زدم و خودم را به سمت محوطه کارگاه کشاندم. باز هم مثل همیشه، به طرف شیر آب گوشه حیاط رفتم و بعد از جاری شدن آب از داخل شیر، سرم را که حالا از درد داشت منفجر می‌شد را به زیر شیر آب بردم تا کمی از التهاب درونم کم کنم.

خسته بودم؛ زیاد، خیلی زیاد!

@-Madi-@-Atria-@-ashob-@0200911252@ترسا@ترنم@توران@آفتابگردون@آتنا شکاری@دختر سیاه٬

@JAJANAN-OOO@NAEIMEH_S@M.gh@zagin@M.M.MOSLEMKHANI@m_n@K.Mobina@K.A@IM._.SETY@Imaryam@Otayehs

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 19
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

ﭘارت چهارده

به تصویر ماه در دل آغوش چادر سیاه شب می نگریستم، ماه کامل نشده بود و شکل هلالی داشت. شاید او هم خسته بود؛ از فشار روزگار، از بودن دردل سیاهی‌ها، از بودن دردل راز شب، از شنیدن غم مردم وَوَوَ... او هم نتوانسته بود بار سختی‌ها را به دوش بکشد و این همه غم را تاب بیاورد؛ خمیدگی کمرش نشان از این ناتوانی می‌داد.

من اما کمرم خم نشد، اشکم جاری نشد، رازم فاش نشد، دردم برملا نشد؛ اما همه‌اش ماند داخل سینه‌ام تا قلبم از این فشار لعنتی، کمر راست نکند و دهلیز را در خود مچاله کند و چه درد بزرگی است، درد بزرگی است که قلب از آزار خانواده در هم بمیرد و تو در سکوت بمانی.

ماه اما ستاره‌ها را داشت، این هلالی سفیدروی با دیدن چشمک ستاره‌های اطرافش، کورسوی امیدی برای کمر راست کردن دارد که در اواسط ماه، کامل می شود، قلب بی نوای من چه؟

ـ به چی فکر میکنی؟

ـ به زندگی‌م.

ـ هیچ وقت از موقعیتی که درش قرار داری، گله نکن! حتی اگه بیماری سختی داری و مدت زیادی فرصت نداری، حتی اگر به گناه نکرده دارن مجازاتت می‌کنن، حتی اگه از زور فقر مجبور باشی دستت رو پیش این و اون دراز کنی، حتی اگر عزیزترینت رو از دست بدی یا این‌که تحت شرایطی اون رو ازت بگیرن، حتی اگه با وجود خانواده‌ی بی‌مهر، مجبور باشی تن به خواسته غیر منطقی‌شون بدی. چون قبل ورودمون به دنیا، زندگیمون رو با تمام شرایطش پذیرفته بودیم، مهم این نیست تحت چه شرایطی زندگی کردیم، مهم اینه که در هر شرایطی که بودیم، واقعا زندگی کردیم.

سپس به پهلو رو به من چرخید و دستش را تکیه گاه سرش کرد و گفت:

- این روزا عصبی‌تر شدی، تند خو و تند رو شدی، فکر نکن وقتی ساکتم و چیزی نمیگم یعنی از حالت بی‌خبرم؛ نه، بی‌معرفت نیستم، می‌بینمت، می‌بینم که داری خودتو اذیت می‌کنی، قبلنا شوخ‌تر بودی، اما الان مدتیِ که شهاب گذشته رو نمی‌بینم، انگار عوض شدی، آدم دیگه‌‌ای شدی. چی‌شده؟ با من حرف بزن! از غمت بگو. اون چشمات همیشه توش شیطنت موج می‌زد اما الان دیگه اون برق شیطنت هم خیلی وقته که خاموش شده؛ اگه ماجرا مربوط به خواستگاری اجباریته، شاید بتونیم با کمک هم..

نذاشتم ادامه بدهد، یرای همین گفتم:

- نه امیر، این مشکل منِ؛ خودمم باید حلش کنم. راستش به این نتیجه رسیدم که نمی‌تونم در مقابلشون کوتاه بیام، فقط تنها کورسوی امیدم همون دختره است که امیدوارم بتونه جواب نه بهم بگه. خودمم کار خاصی نمی‌تونم بکنم؛ تنها کاری که میتونم بکنم اینه که فعلا باید باهاشون راه بیام.

ـ چرا باید باهاشون راه بیای؟ مگه چه نقطه ضعفی داری که دارن ازش استفاده میکنن.

با تعجب نگاهش کردم، یعنی این‌قدر تابلو بودم؟! نه امکان ندارد، نباید امیر بفهمد، نباید بداند که نقطه ضعفی خود اوست؛ برای همین گفتم:

- چه نقطه ضعفی؟

ـ چه می‌دونم، آخه تو رو هیچ وقت در مقابل اونها به این شکل درمونده ندیده بودم. اصولاً برای هر مشکلی از جانب خانواده‌ت این‌طور به هم نمی‌ریختی. چی‌شده زندگی‌ت که شهاب دیروز تبدیل شده به کسی که اصلا نمی‌شناسمش.

دارم کم-کم به این نتیجه می‌رسم که تو از طرف خانواده‌ت مورد تهدید قرار گرفتی، یا شاید یه اتفاق دیگه.

ﭘوزخندی زدم و گفتم:

- نگران نباش، به قول تو خانواده‌من. نمیتونن تهدیدم کنن؛ چیه؟ فکر کردی نکنه مثل این فیلما شرط کردن اگه با فلان دختر ازدواج نکنم از ارث محرومم میکنن یا چمیدونم عاق والدینم کنن.

ـ دروغ چرا؟ راستش اولش فکرم رفت سر همین موضوع...

ـ دکتر ما رو باش، فلور اصلا میدونه عاق والدین یعنی چی؟ شاید خودش صد بار عاق والدین شده خبر نداره. ولی اولی رو خوب اومدی، بحث میراث و این چیزا که هست ولی فلور توهم برش داشته اگه با تک دخترِ کوروش ازدواج کنم، بعدها که کوروش بمیره، اموالش به دخترش میرسه، دخترشم تمام اموالشو کمال و تمام در اختیار شوهرش قرار میده.

پوزخندی زدم و ادامه دادم:

- هه، به خیالش فکر کرده اگه دختره هم بخواد ثروتش رو در اختیارم بذاره میذارم دستش بهش برسه؛ قسم خوردم به هر جور که شده نذارم فلور دستش به اون مال و اموال برسه.

ـ کمکی از دست من ساخته است؟

ـ دمت گرم رفیق، تو فقط برام دعا کن؛ دعا کن دختره راضی بشه که بهم "نه" بگه.

ـ ان شاء الله هر چی که خیره پیش بیاد.

ـ ان شاء الله.

***

به دختری که روبه‌رویمان نشسته بود و داشت با تلفنش صحبت می‌کرد نگاهی گذارا انداختم؛ موهای مش کرده‌اش هر از چند گاهی توی صورتش می‌ریخت و مجبور بود آن‌ها را مدام از صورتش کنار بزند. عینک بزرگ طبی با فِریم مشکی روی صورتش، به چهره‌ی کشیده‌اش می‌آمد؛ بور بود و لباس سر تا پا مشکی بر تن داشت. بسیار جدی بود و این را از طرز حرف زدنش با کسی که پشت خط بود فهمیدم. البته وقتی هم که  برای بار اول با ما مواجه شد، با لحنی سرد جواب احوالپرسی‌مان را داد. معلوم می‌شد از آن دخترهای از دماغ فیل افتاده‌ی از خود راضی است.

 ـ مگه بهت نگفتم حواست رو درست جمع کن؟ مریض بیچاره چه گناهی کرده، خیلی‌خب، خیلی خوب. دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم، فردا صبح میام تکلیفت رو مشخص می کنم، به سلامت.

با اتمام تماسش، گوشی‌اش را درون کیفش انداخت و خودش را کمی روی صندلی فلزیِ تاشویِ قدیمیِ موجود در بنگاه جابه‌جا کرد و رو به ما گفت:

- خب آقایون، می‌شنوم.

امیر کمی خودش را جمع‌وجور کرد و مستقیم رو به زن کرد و گفت:

- ببینید خانم، من از بچگی به همراه مادرم در یک اتاق نگهبانی گوشه‌ی عمارتی در زعفرانیه زندگی می‌کردیم؛ کمی بعد که بزرگ شدم، نگهبان عمارت شدم، بعد از فوت مادرم،  صاحب عمارت بعد یک سال من رو از عمارت انداخت بیرون. خب خونه‌اش بود، قرار دادی هم که باهاش نداشتم که دستم به جایی بند باشه، واسه همین اعتراضی هم نمی‌تونستم بکنم.

این‌ها رو براتون گفتم تا بدونید یه جوون دانشجو که تا حالا نگهبان یه خونه‌ی ویلایی بوده، الان هیچ پس انداز قابل قبولی هم نداره، نمیتونه بیش از یه مقدار اندکی پول پیش بده؛ اجاره هم امیدوارم باهم کنار بیایم.

زن که تا حالا ساکت بود، با سکوت امیر ابروهایش را بالا داد و کی بعد کنجکاوانه پرسید:

- ببخشید که این رو میگم؛ شما که کار ندارید، اون‌وقت چطوری می‌خواید از پس کرایه خونه بر بیاید؟

امیر نفسی گرفت و گفت:

- کی گفته من کار ندارم؟!

ـ خودتون الان گفتید که قبلا نگهبان بودید و به خاطر خروجتون از خونه‌ای که ازش حرف می‌زدید، طبیعتا الان نباید کاری داشته باشید.

امیر با آرامش خاص خودش گفت:

- راستش من توی کارگاه نجاری هم مشغول هستم، درآمدم بیشتر از اون‌جا تأمین میشه.

زن سرش را به علامت تایید پایین و بالا کرد و مجددا گفت:

- چقدر پیش میتونی بدی؟

من که تا حالا ساکت بودم گفتم:

- اصلا نگران پول پیشش نباشید.

زن که تا حالا روی صحبتش با امیر بود با حرفی که زدم رو به سمت من کرد و با لحن بدی گفت:

- شما؟

خونسرد گفتم:

- منم با ایشونم، یعنی قراره همخونه بشیم.

زن نیشخندی زد و گفت:

- نکنه شمام سرایدار اونجا بودی!

ـ نه، اما مثل این‌که شمام زیادی کنجکاوی!

ـ بالاخره باید بدونم خونه‌م رو به کی اجاره میدم.

امیر مثل قاشق نشسته پرید بین صحبت و گفت:

- خانم، شما قراره خونه رو به من اجاره بدین، منم چهل تومن بیشتر ندارم واسه پول پیش؛ دوستمم گه‌گاهی میاد سر میزنه بهم، چون با هم تو کارگاه مشغولیم.

با حرص به او گفتم:

- چی داری میگی واسه خودت؟

سپس رو به زن کردم و ادامه دادم:

- خانم تو فرض کن خونه رو داری به دو نفر اجاره میدی؛ چهل تومن هم من میذارم رو پول پیش، رهنش می کنیم.  

زن خندید و گفت:

- زیادیتون نکنه آقا! خونه‌ی حیاط دار با همه امکانات مجزا می‌خوای با هشتاد تومن رهن بگیری؟ مثل این‌که زیادی بهتون خوش میگذره، من هشتاد تومن میگیرم واسه پول پیش اجاره، نه رهن.

با زدن این حرف، با تعجب به امیر نگاه کردم، او نیز دست کمی از من نداشت؛ آرام رو به او گفتم: 

- امیر؟ این اون خونه‌ی طبقه بالا رو میگه، همون که دیوارش آغاز تحول ساخت این بوده؟

یک‌دفعه با یادآوری خانه‌ای که دیدیم، از حرص نیشخندی زدم و گفتم:

- نه خانم، مثل این‌که به شما بیشتر خوش میگذره؛ خونه‌ای که نشانه‌ی آغاز خلقت تار عنکبوته و از در و دیوارش خاک و گرد غبار می‌ریزه رو میخوای هشتاد تومن پول پیش واسه‌ش در نظر بگیری، این مقدار رو برای کجای اون خونه دقیقا در نظر گرفتی؟ برای نمای با سنگ مرمرش یا سرویس بهداشتی اروپاییش یا پله برقی آن‌چنانیش؟ خانم محترم، خودتم می‌ترسی پات رو تو اون آلونک بذاری، اون‌قدر نذاشتی که وقتی وارد خونه‌ات میشی معلوم نیست از کدوم جهنم دره‌ای، کارتون و خاک رو سرت آوار میشه، این‌قدر اون‌جا رو خاک گرفته که نمیشه اصلا نفس کشید، تمیز کردن چنین جایی یک ماه وقت می خواد حالا بماند که هزینه‌ای هم برای شست و شو و بازسازی مجددش باید در نظر گرفت، اون‌وقت شما چه توقعی داری؟

زن که با حرف‌هایم معلوم می‌شد ناراحت شده، از جایش بلند شد و به سمت در خروجی رفت. با رفتنش امیر رو به من کرد و گفت:

- می‌میری یه لحظه چیزی نگی؟

ـ مگه ندیدی چی گفت؟ دختره فکر کرده با هالو طرفه.

 سپس صورتم را به قصد در آوردن ادایش درهم کردم و گفتم:

- هشتاد تومن.

عادی شدم و گفتم:

- باش، تو گفتی و منم گفتم چشم!

ـ حالا من تواین هاگیر واگیر خونه از کجا گیر بیارم؟

آمدم جوابش را بدهم که در املاکی باز شد و زن مجدد خودش را داخل انداخت و یا چشمانی غمزده اما لحن به محکمی قبل رو به امیر گفت: 

- راستش هیچ وقت به اجاره‌ی اون جا فکر نکرده بودم، براش هم قیمتی در نظر نگرفته بودم. حالا که میگی دانشجویی و کار درست و حسابیم نداری، فعلا اون‌جا در اختیارت، هر چقدر پول پیش داری بده به من، به همون اندازه قرار داد می‌بندی؛ اجاره هم نمی‌خواد بدی، چون به ﭘولش احتیاجی ندارم، اما...

من و امیر متعجب به او که ناگهانی تغییر رویه داده بود، خیره بودیم که ادامه داد:

- به جای اجاره باید کاری برام انجام بدی.

 

@-Madi-@خلناز@آفتابگردون@M.gh@NAEIMEH_S@JAJANAN-OOO@Nahal@Otayehs@S. Gh@S.malkzad@JeremyNon@;

@Kayobi@بانوی سیاه@سادات.۸۲@ساحل منتخب@سَ م آ@بارین@عشق بی انتها@سارا براهویی

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 17
  • هاها 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت پانزدهم

***

ـ چرا قبول کردی؟

ـ چرا قبول نمی کردم؟

ـ مرد حسابی، تو که اینو نمی شناسی، نکنه کلکی توی کارش باشه.

ـ چه کلکی مثلا؟

ـ چه می‌دونم؛ مثلاً این‌که اگه هر اتفاقی واسه پیرزنه بیفته بعدا یقه ی تو رو میگیرن.

ـ نه بابا، خودشم می‌دونه مادر بزرگش زیاد زنده نمیمونه؛ اینم کار و زندگیش رو نمیتونه ول کنه بیاد سراغ مادر بزرگش که.

ـ تو چی؟ تو میتونی؟

- چاره‌ی دیگه‌ای داشتم شهاب؟ جایی بهتر از این‌جا نمیتونستم پیدا کنم؛ مجبورم گه‌گاهی کارهای کارگاه رو بیارم خونه تا اون بنده خدا هم تنها نباشه؛ البته در این بین به کمک تو هم نیاز دارم.

ـ من نوکرتم هستم.

با این حرف، آخرین کارتون را هم چسب زدم و گوشه‌ای گذاشتم.

اولش از پیشنهاد نوه‌ی پیرزن تعجب کردم؛ از این‌که مادربزرگ پیرش را می‌خواست بسپاره دست دو تا جوونی که نمیشناسه، اگه غیر از ما، کسِ دیگه‌ای بود چی؟ باید مادر بزرگش رو به امون دونفر رها می‌کرد و می‌رفت؟

یاد چند ساعت پیش افتادم، زمانی که نوه‌ی پیرزن، با پیشنهادش هر دوی ما را غافلگیر کرد.

(فلش بک به چند ساعت قبل)

زن که حالا روی همون صندلی نشسته بود و در حالی که دستانش را در هم گره کرده بود، مدام به  هم می‌فشردشان، ابتدا نگاهی به هر دوی ما انداخت، سپس  تیر نگاهش روی امیر ثابت ماند و رو به امیر گفت:

ـ از آقای سلامی (سینا) شنیدم که دانشجوی روانشناسی هستی، مثل این‌که از دوستتون شنیده بودن دوره‌های کمک‌های امدادی رو دیدن؛ ببینید من مدت‌هاست که در بورسیه پذیرفته شدم، اما به علت تنهایی مادربزرگ، کسی رو نداشتم که ایشون رو بهش بسپارم و بعد بتونم دنبال کارای خودم برم؛ مادربزرگم بیماری قند داره و باید هر چند مدت یک‌بار دیالیز بشه، علت ضعفشون هم به همین خاطر هست، من نیاز دارم کسی باشه تا مدام حواسش به مادر بزرگ باشه، چمیدونم قندشون رو چک کنه، فشارشون رو بگیره، داروهاش رو به موقع بهشون بده؛ شب‌ها هم مواظبش باشه، راستش از تنهایی نمیترسه، سال‌هاست تنها زندگی کرده، فقط نیاز به پرستار داره؛ اکثر شب‌ها بیداره و به عبادت میگذرونه، روزها بعد اینکه انسولینش رو میزنه می خوابه.  زن همسایه هم کلید خونه رو داره و روزها میاد هم به غذا سر میزنه و هم به مادر بزرگ، تا اگه اتفاقی افتاد بتونه بهم خبر بده.

تا حالا به دنبال این نبودم کسی رو به عنوان مستأجر بیارم بالا سر مادر بزرگ. آخه به هر کسی اعتماد ندارم ولی این‌بار رو گفتم یه فرصتی به خودم بدم و توی این یک ماه هر کس تونست با این شرایط کنار بیاد، منم باهاش کنار بیام و ازش کرایه خونه نگیرم ولی در عوض تمام هوش و حواسش رو بده به مادر بزرگم؛ اجباری نیست، هر کس جز شما هم بود این پیشنهاد رو مطرح می‌کردم؛ دیگه بقیه‌ش با خودتونِ، فکراتون رو بکنید با من تماس بگیرید.

و بعد شماره تماسش را روی کاغذی نوشت و آن را روی میز گذاشت و به سمت امیر هولش داد و زیر لب از هر دوی ما خداحافظی کرد و رفت.

سینا که تا آن موقع بیرون مغازه ایستاده بود، مدتی اندک از رفتن زن، به داخل مغازه قدم گذاشت و رو به ما کرد و گفت:

ـ چی‌شد؟ چی‌کار می‌کنید؟ راستش یه مشتری دیگه هم هست، اگه نمی‌خواید بگم اون‌ها برن ببینن.

امیر که تا آن لحظه ساکت بود، با اندکی تأمل رو به سینا کرد و گفت:

ـ اگه بشه تا آخر شب بهم فرصت بده، فکرام رو کنم خبرت می کنم.

وقتی که به کارگاه رسیدیم، امیر با تصمیمش غافلگیرم کرد، فکر نمی‌کردم قبول کند، اما قبول این مسئولیت را حکمت خدا می‌دانست و من هم سعی نکردم مخالفت کنم، من مسبب این حال و روزش بودم و من هم باید با تصمیمش کنار می‌اومدم.

 از فکرهای در هم و برهمم دست کشیدم و رو به امیر کردم و گفتم:

ـ اینم از کارتون‌ها، یه سری از وسایلت از کارتونشون  بیرون ریخته بود، کارتونشون رو عوض کردم.

در حالی‌که اسپری رنگ را روی قطعه‌ی تکمیل شده می‌گرفت، رو به من لبخندی زد و گفت:

ـ دستت درد نکنه داداش، جبران می‌کنم.

ـ تو فقط باش، نمی‌خواد جبران کنی،  کاری نکردم که.

نگاهی به ساعتم کردم پنج عصر بود، باید زودتر خودم را به عمارت میرساندم.

روبه امیر کردم و گفتم:

- من دیگه باید برم، شب بعد مراسم دوباره برمی‌گردم.

اواسط کارش بود که دست از کار کشید به سمتم آمد؛ دستی روی شانه ام گذاشت و زمزمه کرد:

ـ توکل به خدا، مراقب خودت باش.

دستم را روی دستش که روی شانه ام قرار داشت گذاشتم و گفتم:

- برام دعا کن.

چشمانش را از روی رضایت روی هم گذاشت و من از حمایت برادرانه اش گرم شدم و نسبت به تصمیمم مصمم‌تر.

***

روبه‌روی آینه‌ی قدی به رنگ سورمه‌ای اتاقم ایستاده بودم و به چهره‌ام نگاهی انداختم. فلور کت و شلواری به رنگ قهوه‌ای سیر با پیراهن نباتی و کراواتی به رنگ کت و شلوار را از قبل تدارک دیده بود؛ به سلیقه‌ش توی تنم نگاهی انداختم؛ لباس در تنم می‌درخشید، موهای مشکی رنگم را به سمت بالا شانه زده بودم و با تافت مخصوصم آن‌ها را ثابت نگه داشته بودم، به سفارش فلور شش تیغه کرده بودم، زیاد دوست نداشتم، اما باید فعلاً به هر سازی که می‌زد می‌رقصیدم. صورت بدون ریشم من را کم سن و سال نشان می‌داد و این خیلی برایم جالب نبود.

به ساعت روی دیوار روبه‌روی در ورودی اتاقم نگاهی انداختم، هنوز تا ساعت هفت، ربع ساعت مانده بود. ترجیح دادم زودتر خودم را به ماشین برسانم تا فلور صدایش در نیامده.

از پله‌ها که سرازیر شدم، اولیا حضرت حاظر و آماده روی راحتی نشسته بود، پای راستش را روی پای چپشش انداخته بود و با گوشی‌اش ور می‌رفت، به ثانیه نمی‌کشید که صدای تیک ارسال پیامک و مجددا پشت بندش صدای اعلان پیامکی دیگر از گوشی دلبندش، سکوت فضای سالن بی حس و حال عمارت بهمن را می‌شکست.

به ناگاه یاد خاله طوبی افتادم، همیشه آرزو داشت برای امیر آستین بالا بزند،  ناخودآگاه لبخندی تلخ مهمان لب‌هایم شد‌. همیشه صحنه‌ی روزی که برای خواستگاری امیر آرزو داشت اتفاق بیفتد را برایمان ترسیم می‌کرد و قربان صدقه عروس نداشته‌اش می‌رفت، به من هم می‌گفت برای من نیز خودش آستین بالا می‌زند، می‌گفت غم چیزی را نخورم، خودش برایم مادری می‌کند. می‌دانست رابطه‌ی من و فلور مثل رابطه‌ی یک مادر و پسر معمولی نیست، برای همین همیشه این را به من گوشزد می‌کرد؛ دیگر نمی‌دانست شهاب بیچاره‌تر از این حرف‌هاست.

با صدای بهمن، از فکر خاطراتم دورتر می‌شدم و به دنیای بی‌رحم این روزهایم نزدیک‌تر.

ـ پس چرا نشستی؟ پاشو بریم دیگه.

روی صحبتش با فلور بود و بعد به سمت من آمد و گفت:

- به چه خوشتیپ شدی پسر، ندزدنت یه وقت.

و با گفتن این حرف قهقه‌ای زده و به سمت در خروجی راه افتاد. نگاهش کردم؛ کت و شلوار مشکی با خط‌های ریز راه راه سفید بر تن کرده بود که اصلا برازنده‌اش نبود؛ برعکس او،  لباس فلور واقعاً زیبا بود و معلوم بود خیلی وقت است که در تدارک امشب برنامه چیده است. لباس فلور یک مانتوی مشکی بلند تا کمی بلند تر از زانو بود که تا کمر تنگ می‌شد و از آن‌جا تا پایین آزاد می‌شد، پایین مانتو گل‌هایی بزرگ به رنگ سفید کار شده بود و از این طرح گل کمی ریز تر روی سر آستین‌های سه ربعش کار شده بود، این لباس را با ساپورت تنگ مشکی به هم پیوند داده بود، روسری ساتن سفید مشکی‌اش را ماهرانه بر سر کرده بود و موهای مش کرده‌اش را روی صورتش آزادانه به صورتی کج رها کرده بود.

پوزخندی زدم؛ هه، زن و شوهر با هم ست کرده بودند، اما بهمن کجا و فلور کجا!

با رفتن بهمن، فلور از جایش بلند شد و بدون این‌که محلی بدهد از کنارم گذشت، دستش می‌رفت تا در سالن را باز کند، که همانجا متوقف شد و به سمتم برگشت و گفت:

- یادت نره چی بهت گفتم، کافیه دست از پا خطا کنی شهاب، اون‌وقت من می‌دونم و تو.

به سمت در برگشت، در باز کردن در ممانعت ورزید و در همان حال بدون این‌که برگردد گفت:

- در ضمن، فکرنکن نفهمیدم با دوز و کلک دوست عزیزت رو از عمارت خسرو بیرون کردی تا دستم بهش نرسه.

برگشت و با تفریح نگاهم کرد و زمزمه کرد:

- سلام من رو به رفیقت برسون، بگو مواظب پیرزن بیچاره باشه؛ آخه نَوه‌اش اون رو دست یه آقای دکتر سپرده.

سپس پوزخندی زد و از سالن خارج شد.

با رفتنش از حرص لب‌هایم را به هم فشردم و عصبی لگدی به پایه‌ی میز خاطره‌ای که کنار دستم بود زدم. میز خاطره با تمام عکس‌های محبوب فلور از هم پاشید و از برخورد قاب‌های چوبی مورد علاقه فلور با کف سرامیک‌ها صدای نسبتا مهیبی را در فضای سرد سالن عمارت ایجاد کرد؛ با ایجاد صدا، خدمه‌ها با هراس خودشان را به سالن رساندند؛ بی‌توجه به نگاه کنجکاو و متعجبشان به سمت در رفتم و از سالن عمارت خارج شدم‌. با خروجم در ورودی را محکم بستم و خود را به بنز مشکی رنگ بهمن، که حال هر دو در آن مستقر شده بودند رساندم.

@-Madi-@آفتابگردون@NAEIMEH_S@Otayehs@JANAN-OOO@ANISO_HADAD@ANISO_H

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 15
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر