رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان ریشه های مخفی | زینب هادی مقدم (zeinabHDM) کاربر انجمن نودهشتیا


ZeinabHDM
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان : ریشه های مخفی

  کاربر انجمن نود هشتیاzeinabHDM نویسنده : زینب هادی مقدم

ژانر : عاشقانه ، اجتماعی

نحوه ی ارتگذاری: نامعلوم

ویراستار: @اوپاکاروفیل

ناظر: @سرونوفیل

خلاصه:

خلاصه:

روزگار است دیگر

دست ستمگرش همیشه در ﭘی ضربتی سخت برتن رنجورمان روان است و من و تو ....

من و تو مانند خاری در مقابل چشمان کینه توزش ایستاده ایم و او باز یارای جداییمان را ندارد ...

من و تو هستیم که با نیروی عشق، دست سنگین روزگار و آدمهایش را از اتحاد وجودیمان می رهانیم ...

و این دلنشین است...

ریشه ی مخفی روایتگر عاشقانه های جذاب و نابی است که روح را نوازش می دهد و عقل را به یغما میبرد.

مقدمه:

تمام عمرم در پی چیزی بودم که سایه ی نبودش بارها و بارها به روی چهره ی سرگردانم ریشخند می زند و تنهایی این روزهایم را به من یادآور می شود، تنهایی و سکوت و سیاهی همنوای با آن، عجیب قصد جانم را کرده اند و دیوار سنگی سیاه روبه رویم را حاصل تمام یافته هایم می دانند. اما می دانم که ریشه ی مخفی وجودی ام سرود روشنایی سر خواهد داد و آفتاب حضورش بر تارک دنیای تلخم لبخند خواهد زد.

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

 

لینک صفحه نقد

 

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خالق  من و تو 

ﭘارت اول

با صدای بلند و زیادی روی مخش داشت با موزیکی که از طریق هدفنی که روی گوشش قرار داشت و در حال پخش بود، همخوانی می کرد و به همین صورت روی اعصاب نداشته ام خط می کشید ....

هر چه تلاش می کردم تا تمام تمرکزم را روی طرح مقابلم بگذارم ، با صدای بلند شهاب امکان پذیر نبود ... زیادی روی مخ بود ...

اتدی که باهاش طرح مورد نظرم را به تصویر می کشیدم را به گوشه ای از میز با ضرب پرتاب کردم و به سمتش قدم تند کردم ... روی میز مقابلش خم شده بود و با اره به جون چوب قطوری افتاده بود تا بتواند پایه های میز مورد سفارش حاج کاظم را از دل تکه چوب بزرگ در بیاورد .... در همان حال هم با صدای بلندش،گوشهای بی نوایم را با ضرب صوتش نوازش می داد ... بدون تامل ، گوشی هدفن را از روی گوشش برداشتم ... او که حالا شوکه شده بود با چشمان متعجبش و دهانی که از ادامه ندادن موسیقی مورد علاقه اش باز مانده بود به چهره ی عصبانی ام نگاه میکرد ... بی توجه به چهره ی مضحکش که از همیشه خنده دارتر به نظر می رسید ، هدفنش را روی همان میزی که تا چند لحظه پیش رویش خم شده بود ، پرت کردم و رو به او گفتم :  شهاب میشه از این به بعد وقتی داری اینجا کار می کنی این وامونده رو از روی اون گوشهات برداری ... اعصابمو بهم میریزی...

با گفتن این حرف به گوشی هدفن روی میز اشاره کردم ...نگاهی به گوشی روی میزانداخت و با خنده بی توجه به عصبانیت من گفت: چی شده امیر ، دوباره آب و روغن قاطی کردی؟

ـ هر کسی جای من باشه آب و روغن قاطی میکنه ، من نمی فهمم این چه عادتیه توداری ، یا دیدی که یکی اومد سر منو اینجا برید ، تو نباید سرت رو یکم بگردونی ببینی من اینجا سه ساعته دارم بال بال میزنم حتما یه کوفتی ام شده ، اون ماسماسکم که عین سیریش به گوشت چسبیده ، اونقدر صداش بلندِ که منی دو قدم اونورترم صداشو می شنوم ...

+ اوووووه ، چه فکرایی میکنی ؟ آخه کی میاد تورو بکشه برادر من ... برو برو طرحتو بزن این فکرا رو هم نکن برو ﭘسر خوب ...

ﺴﭘس بی توجه به من رویش را برگرداند و روی میز مذکور خم شد وهدفن را برداشت و خواست که دوباره روی گوشهایش بگذارد که به سمتش خیز برداشتم ، و دوباره هدفن مسخره رو از روی گوشهایش برداشتم...

+چته ؟!

ـ زهر مار شهاب ، من به درک ... نمبینی که گوشیم داره اذان میگه ، به جای گوش دادن به این خزعبلات ، ﭘاشو جمع کن بریم مسجد ...کمترم منو حرص بده..

و با گفتن این حرف سر بقیه طرح رفتم ،شهاب بدون حرفی ساکت شد ووسایلش روهمونجا روی میز رها کرد و رفت تا لباس کارش را برای بیرون رفتن عوض کند، براندازش کردم ، دوست چندین وچندساله و رفیق روزهای سخت زندگیم حالا برای خود مردی شده بود ، رفیق ثروتمندی که به خاطر زندگی فقیرانه دوستش ، خودش را از بالا شهربه این کارگاه نجاری حاج سلحشور رسانده بود و از نوجوانی هم ﭘای دوستش که من باشم مشغول به کار بود ....

قد نسبتا بلند و هیکل تو ﭘرو چهار شانه اش ، زیادی در چشم بود ، از آن دسته مردانی بود که موهای مشکی داشت و با چشم و ابروی به رنگ موهایش حسابی دل می برد ....

همانطور که مشغول براندازش بودم ، که متوجه تکان دادن  دستش جلوی چشمانم شدم ، نگاهش کردم لباس کارش را با ﭘیراهن طوسی مردانه عوض کرده بود که به شلوار مشکی مردانه اش عجیب می آمد .....

+کجا سیر می کنی آقا امیر ، نکنه در ﭘی یار شتابانی..

در همان حال که ﭘیراهن سورمه ای روی تنم رو صاف میکردم ، از جایم روی صندلی بلند شدم و طرح روی میز که  هنوز کامل نشده بود را از روی میز برداشتم و تا کردم و داخل جیبم قرار دادم ... در همان حال گفتم : شهاب کمتر چرند بگو ، یارم کجا بود ... اتفاقا داشتم به تو فکر می کردم...

با تفریح نگاهم کرد و با لحن لوسی گفت : جووون ، توفقط به من فکر کن...

ـ خیلی خب ، خیلی خب ... خودتو لوس نکن ، زود باش در رو ببند که الان نماز رو می بندن...

+ تو برو من اومدم...

با این حرفش به سمت در آهنی خروجی راه افتادم ، در را باز کرده و خود را به بیرون از سالن نجاری رساندم ... کمی منتظر شدم تا شهاب درها را قفل کند و خودش را به من برساند ، خود را از محوطه ی بزرگ نجاری به کوچه طویلی که انتهایش به مسجد محل می رسید ، رساندم ...

با نگاهی به اطراف ، چشمم باز به کارگاه نجاری افتاد که سالهاست همدم روزهای سختمان ، ما را در خود جای داده و از ما نجاری ساخته بود ، که می توانستیم به قول شهاب از چوب خشک انسانی چوبین بسازیم که معرفتش از انسانهای خاکی هزار برابر بیشتر است .... نجاری حاج سلحشور سالهاست در دست من و شهاب می چرخد ، یادم می آید از زمانی که نوجوانی ساده بودیم و به قول قدیمی ها وقتی که هنوز ﭘشت لبمان سبز نشده بود ، شدیم آقای خودمان و روی ﭘای خودمان ایستادیم و مشغول شدیم و هنوز که هنوز است در کارگاه حاج سلحشور که دوسالی است بازنشسته شده و کار را به ما دوتا ﺴﭘرده ، مشغول هستیم...

با بستن در نگاهم به شهاب افتاد ، سری تکان داد و دو تایی به سمت مسجد راه افتادیم ، که یکدفعه سکوت را شکست و بی مقدمه گفت: گرسنمه...

با تعجب نگاهش کردم : ای کارد بخوره به اون شکم ، همین یک ساعت ﭘیش کیک و آبمیوه خوردی ، به همین زودی گرسنت شد؟

+ خب گرسنمه ، تو خسیسی هیچی نمیگیری من بخورم ، خودم که چلاق نیستم...

با شیطنت رو بهش گفتم: کافیه لب تر کنی برادر من ، ﭘریسا جونتون قشنگ به شکم جنابعالی میرسه ، کافیه یکم نازشو بکشی ... اونوقته که کوروش گوسفندی برات قربونی کنه و دختر دلبندش از گوشتش برای شوهر عزیزتر از جانش کباب تدارک ببینه...

 

با آمدن نام ﭘریسا ، چهره اش در هم شد و گفت : سیر شدم ، نخواستم اصلا ... نگاهی به من انداخت وسرش را به معنای تاسف تکان داد و ادامه داد:به تو هم میگن رفیق؟؟ این چه حرف زشتی بود که زدی .. اه اه..

با دیدن قیافه اش تک خندی زده و چیزی نگفتم ، اما به فکر فرو رفتم  ، ﭘدر ومادر شهاب ، به تازگی در گوشش زمزمه هایی از تک دختر کوروش ملکی بزرگترین سهامدار شرکت ﭘدر شهاب که خودش هم صاحب شرکت ساختمان سازی بزرگی بود میکردند ، دختری که شهاب هنوز موفق به دیدارش نشده بود و تصویری محو از چهره اش را چند سال ﭘیش در مهمانی که ﭘدرش ترتیب داده بود ، دیده بود ودیگر از ان چیزی نمی دانست ، اما ندیده هم از آن دختر بیچاره متنفر بود ،چرا که می دانست سلیقه ی فلور و بهمن چیزی نیست که خوشایند اوباشد ...

نگاهی مجدد به چهره اش انداختم ، ﭘکر شده بود و این از چهره ی درهمش به راحتی مشخص بود ، شاید او هم به آن چیزی که چند لحظه ﭘیش من فکر می کردم ، فکرمیکرد ...

نباید میگذاشتم زیادی فکرش درگیر ماجرای تازه ی زندگی اش شود ، بنا براین دستی بر شانه اش زدمو او را از افکارش بیرون کشیدم ، در همان حال گفتم :خیلی خب بابا ، غرق نشو ... حالا یه فکری به حال این شکم تو ام میکنیم ... لامصب با هیچی ﭘرنمیشه ...

خنده ای کرد و گفت: بگوماشاالله

خندیدم وچیزی نگفتم ، بعد از دقایقی به مسجد رسیدیم.....

  • لایک 13
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘارت دوم

سلفون روی ساندویچ های بخت برگشته را با عجله کنار زد و مثل گشنه های سومالی به ساندویچ مورد علاقه اش حمله کرد ، انگار تا حالا به این بیچاره غذا نداده بودن....

ـ شهاب آروم ترم  بخوری ، اون فرار نمی کنه ... توهم سیر می شی...

در همان حال که دهانش ﭘر بود ،  گفت : گ...شش..نمه ، از ... ص... بح ....چیزی نخوردم...

با این حرف نوشابه اش را سر کشید و نفسی از روی آسودگی کشید ، در حالی که مشغول خوردن بودم ؛ گفتم: مگه امروز صبحانه نخوردی...

گاز بزرگی از ساندویچ داخل دستش زد و با سر علامتی به معنای «نه» تکان داد...

زیاد هم عجیب نبود ، اصولا خانواده ی شهاب ، خانواده ای نیستند که زیادی دور هم باشن ... مادرش که تا لنگ ظهر خوابه و وقتیهم بیدار باشه به قول شهاب به دنبال سالن های مد و آرایش و ... می چرخه ، ﭘدرشم که برا خودش دنیایی داشت و زیادی جلوی چشم آفتابی نبود ، اکثرا اونوتومهمونی های خسرو خان دیده بودم ، اما خودشوزیادی نشون نمیداد ... همیشه تو کار غرق بود و شهاب ازش دل خوشی نداشت ،  میگفت از کارهایی که بهمن خان انجام میده خبر داره ولی طوری نشون میداد که از همه بی خبر تر ، اونه ....

ﭘدر ومادر شهاب جزوخانواده های ثروتمند و مغروری بودند که به هر کسی توجه نشون نمی دادند و به قول شهاب ، اونم یکی از آدماهای اطراف خانوادش بود که برای خانوادش ﭘشیزی ارزش نداشت همانطور که آدم های اطرافشون براشون بی ارزش بودند ،شهاب هم براشون بی ارزش بود...

اما من اینطور فکر نمی کردم ؛ چون بالاخره شهاب فرزندشون بود و اونا ﭘدر و مادر ... اما هر زمان که این حرف رو به شهاب می زدم ، با ﭘوزخندی تلخ از رفتارهای خانوادش برایم قصه ها می گفت و مرا در بهتی عجیب فرو می برد ...

با خوردن آخرین لقمه، از فکر شهاب و خانواده ﭘر ماجرایش بیرون آمدم ، ته نان باگت را در سفره انداختم و به کناری خزیدم و در همان حال که بالشت کنار تخت گوشه اتاقک را بر میداشتم رو به شهاب کردم و گفتم : من آوردم ، تو جمعشون کن، امروز از شش صبح بیدارم ، دیگه نا ندارم ، یکم میخوابم که عصربریم سر خاک ... و بدون هیچ حرفی سرم را روی بالشت گذاشتم ، اونقدر خسته بودم که به صدای نق و نوق شهاب توجهی نشان ندادم و سرم نرسیده به بالشت بیهوش شدم...

 با صدای ﭘی در ﭘی ضربه ی دستی به در اتاقک درون عمارت ، هر دو  سراسیمه از جا بلند شدیم ، با درک موقعیتم نفسی از روی حرص کشیدم و به ساعت نگاه کردم ، ساعت 4 عصر بود ... معلوم بود که کدام بی ملاحظه ای دستش را محکم به در می کوبید و تند و ﭘشت سر هم نامم را به زبان می آورد و من را احظار می کرد ، آخر مگر به جز خسرو خوبه دیگری می تواند روی اعصاب نداشته امیر بیچاره سنتور بزند ... از جایم بلند شدم به سمت در راه افتادم  ، همانطور که به سمت در می رفتم از شهاب که با بد خواب شدنش ﭘشت هم بد وبیراه را نصیب خسروِ بی ملاحظه می کرد ، خواستم کمی ساکت باشد تا گزک دست این خسرو ی همیشه مزاحم  ندهد...

با باز شدن در اتاقک ، دست خسرو می رفت تا ضربه ای دیگر به در بکوبد در هوا ماند ، نگاهش کردم ... با تفریح نگاهم می کرد ، مردک موفق شده بود، بد خوابم کند و از این طریق آزارم دهد وحال با آن ریشخند کنج لبش بیش از همه مرا حرص میداد ...

ـ سلام ، کاری داشتین؟

+ خواب بودی ؟

ـ یه چرت کوچیک بود ، کم کم باید بیدار می شدم چون کار داشتم ..

سری تکان داد و ادامه داد و گفت : به کارهات مهمونی فرداشب رو هم اضافه کن ، فرداشب کلی مهمون دارم ، امروز باید کل استخر رو تمیز کنی ، گل هایی که سلمان خریده رو توباغچه بکاری ، بعضی هاشونم نیاز به گلدون دارن ، گلدونهایی که احمد خریده ، گوشه ی حیاطن ... حواست باشه ...

سرویس بهداشتی هام با تو ، کل محوطه هم هست ... دیگه خودت میدونی باید چکار کنی .... راستی ...  شبم میای لیستی میدم تا بری خرید ... هر چی خریدی رو میبری میدی تومطبخ ... کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:فعلا همینا رو داشته باش تا بعد...

بدون اینکه هیچ عکس العملی از خودم نشون بدم ، در مقابل تمام دستوراتش که ﭘشت سر هم برایم قطارشان کرده بود ، گفتم: کاری دیگه ندارین؟

نگاهی از روی تحقیر به سر تا ﭘایم کرد ، با ﭘوزخند به این مرد زیادی از خود راضی که فکرمیکرد برای ذره ای کم کردن کارهایی که سفارش کرده بود ، به ﭘایش می افتم ، خیره شدم تا اینکه گفت : یادم بیاد بهت میگم...

ﭘوزخندم روکه می دونستم حرصش را بیشتر از اینها در می آورد را روی لبانم حفظ کردم و گفتم : منتظرم ، خدانگهدار....

با حرص وبدون اینکه جواب خداحافظی ام را بدهد ، راهش و کشید ورفت...

با بستن در ، خود را داخل اتاقک گوشه ی عمارت انداختم ، ﭘشتم را به در کردم و نفسی عصبی کشیدم ، گویا موفق شده بود تا حرصم را در آورد ...

با صدای شهاب نگاهم را معطوفش کردم : چی میگه مردک لاابالی؟

ـ هیچی ، فرداشب مهمونی داره ، می خواد براش خرحمالی کنم... با گفتن این حرف به سمت تخت راه افتادم و ﭘیراهن سورمه ای رنگم رو که امروز صبح هم تنم بود را از روی تخت برداشتمو روی رکابی مشکی رنگم تنم کردم ... در حینی که دکمه های ﭘیراهن را می بستم ، شهاب گفت:کجا به سلامتی؟

ـ امروز ﭘنجشنبس ، دارم لباس می ﭘوشم برم سر خاک مامان طوبی...

+ باشه ، بیا با هم بریم ، منم دلم تنگ شده ... با ماشین می ریم تا زودتر برسی وکارهاتو بکنی ... البته رو کمک منم حساب کن..

ـ تو رو جدت شهاب ، دوباره مادرت منو می بینه  وبد و بیراه نثار منو اجدادم می کنه ، منم به احترام تو نمی تونم چیزی بگم ...بعدشم خسرو ببینه اینجا کمکمی ، میره رو مخم ...منم حوصلشو ندارم ..بعدشم آمارتو اول از همه به خانوادت میده

+ غلط میکنه خسرو ، حرفی زد خودم جوابشو میدم ... بعدشم تو اول از همه سعی کن تو روی فلور اسم مادرت رونیاری که بیشتر قاطی می کنه تا اینکه بخواد به کمک کردن من به تو گیر بده ...

ـ ازمن گفتن بود برادر من ، توکه خانوادت رو می شناسی ، اونا از من خوششون نمیاد ، بهتره باهاشون راه بیای ... منم احمد و آقا سلمان کمکم هستن ، نگران نباش

+ اون ﭘیرمرد مگه چقدر می تونه بهت کمک کنه ، احمدم فوقش دوتا درخت آب بده مگه کار دیگه ای ازش بر میاد ، عیبی نداره ... فلور بفهمه بهت کمک کردم فوقش دوتا فحش وبد و بیراه نثارم میکنه ، دیگه کاری نمی تونه کنه ...

ـ هر چی میگم یه چی میگی ، من به خاطر خودت میگم..

+ اگه به خاطر خودمه ، من راحتم مشکلی ندارم

کله شقی نثارش کردم و هر دو بعد از آماده شدن از خونه راه افتادیم...

........................................................

از فضای سرد و بی روح قبرستون زدیم بیرون ، تو ماشین نشسته بودیم و شهاب در حال رانندگی بود ، بینمون سکوت سنگینی برقرار شده بود ، سرم را به ﭘشتی صندلی تکیه داده بودم و به یک سالی که در ﭘیش گذاشته بودم فکر میکردم ... مامان طوبی عزیزم رو یک سال بود از دست داده بودم ... اونهم من رو در دنیای خالی از حظور ﭘر رنگش رها کرده بود و در حقم بی انصافی بزرگی رو روا داشته بود ... مگر امیر به جز یک مادر رنجور و خسته دیگر کسی را داشت که بتواند در این دنیای بی رحم زندگی کند و از دست مجازات هایش راه گریز داشته باشد ، مامان طوبی هیچ مشکلی نداشت اما درد سالهای بی ﭘدر بزرگ کردن تک ﭘسرش و سالها کلفتی در عمارت بزرگ خسرو او را یک شب از ﭘای انداخت و با ضربه ای مهلک  از سکته ی قلبی روانه ی جهانی دیگر شد تا از آن به بعد بتواند به آرامش برسد ، و این برای من که سالها آرزو داشتم تا با به اوج رسیدنم او را به آرامش برسانم ، دردناک بود و من این سرنوشت را نمی خواستم اما مجبوربه ﭘذیرش چنین تقدیری بودم ...

با ﭘیچیدن ماشین درون کوچه ، از فکر به آینده ی نامعلومم خارج شدم و نگاهم معطوف خانه ی شهاب اینا شد ، همزمان با رسیدنمان نزدیک عمارت خسرو ، ماشین آلبالویی جدید فلور ، مادر شهاب ، در مقابل چشمانمان نمایان شد ، شهاب با دیدن مادرش نوچی را زیرلب زمزمه کرد و بعد گت: باز برا فخر فروختن به این و اون ، این گوجه فرنگی رو آورد بیرون ....

با گفتن این حرف مادرش ازتوسان آلبالویی اش خارج شد و جلوی اﺴﭘورتیج مشکی شهاب دست به سینه ایستاد ...

شهاب زیر لب گفت : امیر تواصلا ﭘایین نیا..

ـ یعنی چی شهاب ، زشته ...

و با گفتن این حرف از ماشین ﭘیاده شدم ، و به امیر امیر گفتنای شهاب توجهی نکردم ، با بستن در ماشین به سمت مادر شهاب رفتم و در همان حین گفتم : سلام خانم فخر ، روز بخیر ، حالتون خوبه  ؟...

بدون اینکه نگاهم کند ،عینکش رو از روی چشمان آرایش کرده اش برداشت و  نگاهش را معطوف شهاب که حال او هم کمی دورتر از من کنار در ماشین ایستاده بود  کرد و بیتوجه به من رو به شهاب گفت : به به ، آقا شهاب گل ... باد آمد و بوی عنبر آورد ، معلوم هست کجایی ؟!!...

شهاب نگاهی به من کرد و بعد نگاهش را به فلور داد و با لودگی گفت:فلور جون ، این بوی عنبر از بوی عطر شماست که کوچه رو برداشته ، نه بوی عرق بدن بنده ... بعدشم چقدر گوجه فرنگیتون خوشکله ، نمیشه با ماشین من تاختش بزنین...

فلور نگاهش را با غرور به ماشین ﭘشت سرش انداخت و چشمانش در حلقه چرخاند و گفت : نخیرم ، میتونی با یه اشاره از بهمن بخوای تا عینشو برات سفارش بده ، تو که مثل  دوستات بی ﭘدر و مادر نیستی تا برات خرج نکنن ...صد بارم بهت گفتم با هر خوبه و ناکسی نگرد تا من بعدا سرافکنده دوست و فامیل نشم .

شهاب زیر لب غرید : فلور خواهش می کنم مراعات کن ..

ﭘوزخندی زد وگفت : مگه چی گفتم که بخوام مراعات کنم ، خواستم بیشتر مواظب خودت باشی ، این روزا گرگ زیاد شده ..( زیر چشمی نگاهی به من کرد ) و ادامه داد: بعدشم ، تو مگه خونه زندگی نداری ، نکنه شبا هم با فقیر فقرا می گردی ...

شهاب با همان حرص نهفته در کلامش گفت: مگه خونه مجردی ندارم ، ترجیح میدم اونجا باشم ..

فلور نیشخندزد و گفت : خونه مجردی یا اتاقک عمارت خسرو ؟! ... دستش را تهدیدوار جلوی چشمان شهاب تکان داد و ادامه داد: فکر نکن ازت خبر ندارم ، هر غلطی دلت می خواد میکنی ، آمارت رو خسرو بهم میده ، ﭘس حواست باشه...

 

با گفتن این حرفش عینکش را مجددا روی چشمانش زد و سوار ماشینش شد و با گاز از  کنارم گذشت ، او رفت اما صدای شکستن قلبم اونقدر بلند بود که گوشهای ناشنوایش نشود اما دوست همیشه همراهم صدایش را شنید و سرش رو از شرم ﭘایین انداخت ، اما من سرافکندگیش رو نمی خواستم، دستم را روی شانه اش گذاشتم و ازش خواستم مثل همیشه بی خیال باشد چرا که من از حرفهای مادرش ناراحت نمیشدم ... او یک زن عقده ای و بیمار بود که از تحقیر انسانهایی چون من لذت میبرد ..

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارت سوم:

 

 آخرین له روکه بالا اومدم ، رو به شهاب کردم و با صدای بلندی گفتم: شهاب جان لطفا اون ﭙﻤﭗ رو بزن استخر آب شه ...

با گفتن این حرف کش وقوسی به بدنم دادم و یه آخیش از دل و جون گفتم ،جدا که از صبح داشتم جون می کندم ، با نگاهی به ساعت مچیم فهمیدم ساعت نه ونیمه شبه و من تا الان داشتم استخر رو تمیز می کردم.

نگاهی به دور وبرم کردم ، محوطه از تمیزی می درخشید ، از شهاب ممنون بودم ، اگر نبود تا فردا صبح هم از ﭘس اینجا بر نمی اومدم..

ـ امیر ( با صدای بلند)

خسرو بود که صدام می زد ، نمی دونم چرا به صدای این مرد آلرژی ﭘیدا کردم ، قشنگ می تونه مغزم رو سوراخ کنه ، ﭘا تند کردم تا بهش برسم ببینم چی می خواد دوباره...

ـ بله کاری داشتین؟

لیستی تو دستش بود اونو به همراه یک کارت عابربانک به دستم داد و گفت : خریدای ملوک رو انجام بده براش ببر ، همین امشب ...

به لیست نگاه کردم ،  اوه چقدر بلند بالا ،تواین ساعت شب با این لیست به چند جای مختلف باید می رفتم تا بتونم لیست رو آماده کنم ، اینو می تونست ظهر هم بده ، بدون هیچ واکنشی نگاش کردمو گفتم: چیز دیگه ای نمی خواین ؟

کمی تعجب کرد اما سعی کرد به روی خودش نیاره واسه همین گفت : خسته که نیستی ؟

ـ نه چطور؟

ـ واسه خاطر حیاط و.....

نذاشتم ادامه بده واسه همین گفتم : نه مشکلی نبود .

ـ خسته ام بودی مهم نبود ، بالاخره هر چی هم که باشه مفت و مجانی اینجا نشستی باید یه کاری بکنی یا نه.

و با گفتن این حرف ﭘشتش را به من کرد تا برود اما یکدفعه مکثی کرد و به طرفم برگشت و ادامه داد: در ضمن ، فکر نکن از اینکه دوستت رو برای کمک اینجا کشوندی به بهمن نمی گم ، بهتره حواست بیشتر جمع باشه..

و با گفتن این حرف به طرف داخل عمارت ﭘا تند کرد.

کمی ایستادم تا کم شدن شرش از سرم را  نظاره گر باشم ، به سمت اتاقک کوچکم راه افتادم باید هرچه سریعتر خرید ها رو مهیا می کردم ، داشتم لباسم رو با همون لباسی که سر ظهر ﭘوشیده بودم عوض می کردم که شهاب یهو وارد اتاقک شد و با کمری خمیده خودش و رو روی تخت ﭘرتاب کردو با ناله گفت : وای ننه فلور ، کجایی که ببینی این خسرو ذلیل مرده چی به روز شهابت آورد ، خدا ازت نگذره خسرو که از کت و کول افتادم ، آی ننه  فلور....

ـ چته باز؟

ـ کمرم ، بدنم ، ﭘاهام ، سرم ، دلم ... یهو نگاش افتاد به من و ساکت شد وسیخ سر جاش نشست و گفت : چرا لباس بیرون تنته؟

ـ نشنیدی خسرو صدام زد ؟! دارم میرم بیرون خریداشو انجام بدم .

ـ  این موقع شب ؟

ـ  آره

ـ این شعور نداره ؟!

ـ  می بینی که نداره ، برم که تعطیل نکردن .

ـ  منم باهات میام.

ـ  چی چیو باهام میای ! ندیدی مادرت امروز چی گفت؟

ـ فلور بگه ، کیه که گوش کنه .

ـ شهاب با اعصاب مادرت بازی نکن ، برو ﭘیشش رفیق من .

ـ به این نیم ساعت فلور چیزیش نمیشه ، اون تا دیر وقت بیداره ، نترس زمان داره که مغز منو متلاشی کنه.

ـ چی بگم مادر توا ، تو اخلاقشو بهترمی دونی ..

ـ مادر روخوب میای  🙂

ـ از دست تو

اون شب تا دیر وقت دنبال وسایل موردنیاز ملوک خانم  برای جشن جمعه شب خسرو خان بودیم ، اگر شهاب نبود دست تنها واقعا سختم بود، به واسطه ﭘدرش آشنا زیادداشت وهمین باعث شد ، اون همه قلم جنس به راحتی خریداری بشه....

شهاب بعد اینکه من رو به عمارت رسوند رفت و من تمام اقلام مجاز و غیر مجازش رو دادم به ملوک خانم و بعد از اینکه مطﻤﺋن شدم که همه چیز سر جای خودش قرار داره ، به اتاقکم ﭘناه بردم تا کمی آسایش رو به جون بخرم.

.............................................................................

به ساعتم نگاه کردم نه و نیم صبح بود ، به سرویس میز و صندلی سفارش مشتری قدیمی مغازه نگاه کردم که تا دیروز هر تیکش یه طرف رها شده بود اما الان همه اون تیکه ها با مهارت دست اوستا امیر به هم ﭘیوند خورده بودند و میز و صندلی سفارشی حاج کاظم دوست صمیمی حاج سلحشور رو حاظر کرده بود .

هنوز داشتم نگاش میکردم که شهاب با سر و صدا اومد توکارگاه ...

ـ امیر کجایی برادر من از صبح دارم دنبالت می گردم ..

با لبخند به چهره ی برادر دوست داشتنیم نگاه کردم و گفتم : سلامت رو تو کوچه جا گذاشتی؟

ـ سلام ، معلوم هست کجایی ؟ اومدم خونت نبودی .

ـ نبودم ، حالا مگه چی شده ؟

ـ چی شده ؟!! ..........

دیدم ساکت شد ، خط نگاهشو دنبال کردم رسیدم به میزو صندلی ، تعجبش رو که دیدم لبخند زدم و گفتم : چت شد؟

ـ امیر این چرا این شکلی شده؟

ـ هیچی فقط مونتاژ شده ، همین.

ـ همین ؟این حداقل 4 ساعت وقت می بره...

ـ آره درسته.

با تعجب بیشتر نگام کرد و گفت : تواینکار رو کردی؟

ـ  اوهوم

ـ اما چطوری؟ (با لبخند)

ـ کار سختی نبود ، صبح بعد نماز اومدم همین ﭘیش ﭘای تو تموم شد.

ـ دیوونه ، چرا تنهایی اینکار روکردی ؟ خب منتطر می موندی با هم تمومش می کردیم.

ـ دیروز خیلی زحمتت دادم ، هم اینکه منو بردی مامان طوبی رو ببینم  ، عمارت رو کمکم تمیز کردی در صورتی که اصلا وظیفه تو نبود ، آخرشبم به خاطر من مجبور شدی دیر وقت بری خونه ، منم دیدم کاری از عهدم بر نمیاد اینو زودتر آماده کردم و به حاج کاظم زنگ زدم گفتم بیاد تحویل بگیره .

در آغوشم گرفت و ﺴﭘس رهام کرد و گفت : با مرامی رفیق ...

 

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘارت چهارم:

دو ساعتی می شد که از کارگاه  برگشته بودم خونه ، امروز جمعه بودووقت مناسب برای مرور امتحان فردا ،کتاب روانسنجی درسی که من عاشقش بودم و همیشه از خوندنش لذت می بردم رو در دست داشتم ومطالعه میکردم که در اتاق به صدا در اومد ،نگاهی به در اتاق کردم... دونستن اینکه کی ﭘشت در هستش خیلی سخت نبود چون که شهاب رفته بود خونشون تا من بتونم درس بخونم و خسرو هم هر وقت کاری داشت خودش میومد اینجا ، بقیه اهالی خونه هم به من کاری نداشتن ....

ﭘا شدم برم ببینم چی میگه ، درب اتاق رو باز کردم که دیدم خسرو یه دست کت و شلوار رو روبه رو ی در گرفته وزل زده به من ،کتی که تودستش بود رو نرم کنار زدم وخیره شدم بهش وگفتم : سلام ، کاری داشتین؟

ـ چطوری ﭘسر؟

ـ خوبم ، طوری شده؟

ـ  نه همه چی عالیه ...

- خب خدا رو شکر

ـ  همین؟ نمیخوای ﺒﭘرسی این کت و شلوار اینجا چکار می کنه؟

دست به سینه ﭘوزخندی زدم وگفتم : خب این کت و شلوار اینجا چکار میکنه؟

ـ امشب تو مهمونی تو باید این لباس رو ﺒﭘوشی و بیای و از مهمونام ﭘذیرایی کنی.

ـ مگه خدمه هاتون نیستن؟

ـ  ﭘس تو اینجا چی هستی ؟

ـ من امروز کار دارم ...

ـ متوجه نشدی ﭘسر جان ،گفتم باید این لباس رو ﺒﭘوشی و شب بیای مهمونی ، هه ، مهمونی دعوتت نکردم که جا خالی می دی میگم باید، یعنی باید ، بعدشم تو آدم آزادی نیستی که خودت تصمیم بگیری اینجا من صاحبتم...

ـ صاحب اصلی همه ی آدما خداست ، حتی خود شما.

لباس روکوبوند تخت سینمو ﭘوزخندی زد وگفت: شب ساعت ۷ تو عمارت می بینمت.

و رفت ومن فقط به رفتنش نگاه می کردم ، کم کم که دور شد درب روکوبوندم و لباس رو به گوشه اتاق ﭘرت کردم ، سعی کردم نفس عمیق بکشم ، اصولا خسرو اونقدر بی ارزش بود که نخوام توذهنم جاش بدم و به خاطر کار احمقانش حرص بخورم.

 نشستم سر جام واز توفلاسک کنار دستم یک لیوان چای خوش رنگ ریختم و مشغول خوردن شدم ، اصولا چای تنها داروی مسکنی بود که هم خستگی وهم اعصابم رو آروم می کرد. سعی کردم به اتفاق چند دقیقه ﭘﯿش فکر نکنم و تمام تمرکزم رو به کتاب دلخواهم بدم...

..........................................................................

*شهاب*

نشسته بودم روبه روتلویزیون و با هیجان فوتبال میدیدم ، که دیدم فلور گوشیم که تو دستش بود رو سمتم ﭘرت کرد ، با تعجب بهش زل زده بودم که گفت : حاجیتونه

با گفتن این حرف نگاهی به گوشیم کردم که دیدم حاج کاظمه ، با اشاره دست از فلور خواستم که بره ، تماس رو برقرار کردم و گفتم:سلام حاج آقا ، حال شما ؟ احوال شما؟

ـ سلام ﭘسرم ، حالت چطوره ؟

ـ ممنون ، شما چطورید؟

ـ ما هم شکر خوبیم ،نفسی میاد ومیره.

ـ امیدوارم همیشه سلامت باشید... جانم امر ؟

ـ عرضی نیست ﭘسرم، تماس گرفتم ازت بابت میز و صندلی ها تشکر کنم هم طرحش وهم رنگش مورد قبول حاج خانم بود ، ماشاالله بزنم به تخته واسه خودت هنرمندیا....

با تعجب گوشی رو آوردم جلو و به صفحش زل زدم ،راستی راستی حاج کاظم بود که داشت ازم تشکر می کرد؟! آخه طرحش که با امیر بود ، رنگ و مونتاژشم که خودش انجام داده بود ؟؟

ـ ممنونم ولی حاجی این میز و صندلی روما صبح رنگ زدیم مگه تحویلش گرفتین؟

ـ نه ﭘسرم ، امیر تماس گرفت گفتش که کارمون آمادست ، برم ببینمش . منم حاج خانم همراهم بود رفتیم یه توﮐﭘا تو کارگاه کار رو دیدیم ... الحق که هنرمندی ﭘسرم.اولش فکر کردم امیر درستش کرده ولی بعدش امیر گفت که تو کل کاراش رو کردی و اون امتحان داشته ونتونسته کمکت بده منم تماس گرفتم تا بهت خدا قوت بگم ﭘسرم زحمت کشیدی....

با تعجب گفتم : خواهش میکنم حاجی کاری نکردم ، منم دست ﭘورده ی امیر و حاج سلحشورم ، امیدوارم متناسب با فضای منزل باشه.

ـ تشکر ﭘسرم، خدا ازت راضی باشه.

ـ سلامت باشید

ـ در امان خدا

ـ خدانگهدار

وقتی گوشی رو قطع کردم هنوز تو هنگ بودم ، اومدم زنگ بزنم به امیر که متوجه بهمن شدم که حاظر و آماده و شیک شده داره از ﭘله ها میاد ﭘایین ، رفتم جلوش و گفتم :کجا به سلامتی ؟! مهمونی تشریف می برین ؟

ـ مگه امیر بهت نگفته؟

با یادآوری مهمونی خسرو گفتم: آهان ، یعنی شما هم دارید تشریف می برید؟

ـ فکرکن نرم، می خوام ببینم خسرو ایندفعه می خواد چکارکنه...

ـ مگه قراره کاری کنه ؟!

خیره شد و گفت: همین مهمونیشو میگم معلوم نیست شام چی می خواد بده ، مطﻤﺋنا کوروش رو هم دعوت کرده.

نگاهش کردم ، من رو خر فرض کرده ، فکرمیکنه از کثافت کاری هاشون تو مهمونی خبر ندارم ،قمار ﭘای ثابت مهمونیاشونه ولی فکرمی کنه مثل کبک سرم زیر برفه و بی اطلاعم ، مهم براشون نتیجه قمار بود نه استفاده از کوروش ، درسته که کوروش سرمایه گذار بزرگی بود و بهمن و خسرو سعی داشتن ازش توشرکت های ساختمانیشون استفاده کنن و سر همین موضوع رقابت داشتن اما قمار براشون از همه چی مهم تر بود ، برای خودم متاسف بودم که دارم تو چنین لجنزاری زندگی می کنم....

تمام این فکرا تو چند ثانیه از ذهنم گذشت ، همانطور که خیره نگاش می کردم گفتم : آره جون خودت

بی تفاوت از کنارم گذشت و به سمت فلور رفت و کراوات رودستش داد و گفت : عزیزم اینو برام ببند .

فلور که داشت ناخن هاشو سوهان میکشی، ﭘاشد و مشغول بستن کراوات شد ، آماده نشده بود واسه خاطر همین گفتم(با تمسخر) : فلور جون ، توچرا حاظر نشدی ؟ تو که از صبح باید تو آرایشگاه باشی ،تازه نشستی ناخناتو سوهان می کشی ؟ ٳٳٳٳ شهاب برات بمیره هنوز که لاک هاتم نزدی ،نمی خوای تست کنی ببینی کدوم رنگش به کدوم لباست میاد؟  راستی.... ندیدم لباستو از انگلیس واست بیارن نکنه لباس تکراری ﺒﭙوشی که خدای نکرده بدری خانم چشماش از تو کاسه در نیاد؟

هنوزمی خواستم ادامه بدم که دیدم چیزی نگفت و نگاهی به بهمن کرد و کروات رو دور گردنش تنظیم کرد و همینجور به هم زل میزدن و چیزی نمی گفتن ، چقدر مشکوک شده بودن از صبح حرفی نمی زدن حالا هم فلور آماده نبود برای مهمونی واین خیلی عجیبه....

فلور که کارش تموم شد نشست وسوهانشو برداشت و همینجور که اون سوهان روناخن هاش می کشید در جواب من بی حوصله گفت: حوصله مهمونی ندارم ، دیروز رفتم...

با تعجب نگاش کردم ، این فلور رو اصلا نمی شناختم ،اصولا فلور آدم کم حرفی نبود و مدام کارش این بود که رو اعصابم راه بره اما امروز عجیب ساکت شده بود ، عجیب تر از اون که اون هیچ مهمونی رو از دست نمی داد ، ولش کن فلور رو بی خیال حتما دوباره با اون دوستای بدتر از خودش به هم ﭙریدن ، حالشو گرفتن اینم اعصابش خورده ، با این فکر که دوستاش حالشوگرفتن تو دلم براش قهقه زدم و آرزو کردم کاش اون لحظه اونجا بودم و قیافه فلور رو می دیدم ولی به خاطر همینکه ساکته و کاری بهم نداره باید خدا رو روزی صد مرتبه  شکر کنم...

اما ای کاش هیچ وقت فلور و بهمن رودست کم نمی گرفتم.....

@بانوی سیاه@مدیر انتقال@مدیر راهنما@مدیر منتقد@Nasim.M@sogand_g@S.Salehi@sahar@بارین@ماه پری@تینا

  • لایک 13
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭙارت ﭙنجم

*امیر*

جلوی آینه ی دراور ایستاده بودم و به لباسی که خسرو برام آورده بود و نقش تنم بود نگاه می کردم ، بهم میومد اما ازش خوشم نمی اومد ، هه ، بوی نکبت و کثافت می داد ، بوی آوارگی ، بوی بدبختی ، بوی بیچارگی ... اما من مجبوربودم به این نکبت تن بدم ، به چهرم دقیقتر شدم چشمام مشکی بودن مثل چشمای بابا محمد ، مامان طوبی همیشه می گفت: امیر وقتی نگات میکنم ، یاد زندگیم می افتم اما زندگیم زیاد زندگی نکرد...

بینی قلمی و ابروهای مشکی و لب های متناسبی داشتم که ترکیبشون تو صورت بیضی شکلم بد به نظر نمی اومد ، صورتم رو اصلاح کرده بودم و موهای مجعدم رو به صورت خطی بالا داده بودم ..  

بازبه کت و شلوار تو تنم خیره شدم ،کت و شلوار سورمه ای با ﭙاﭙیون قرمز،هه ، زیادی منزجر کننده بود، صورتم جمع شد از بوی متعفن خواری ، اما این اجبار موقتی بود ، نمی ذاشتم زیاد طولانی بشه ، نمی ذاشتم ....

با صدای سلمان که مدام صدام میزد که به عمارت برم به خودم اومدم ، نگاه کلی به خودم کردم و بدون برداشتن چیز خاصی از اتاقک زدم بیرون ، به ساعتم نگاه گذرایی کردم ، یه ربع به 7 بود ، هنوز زود بود تا مهمونای مثلا باکلاسش برسن آخه زود اومدن باعث کسر ﺸﴽنشونه ، هه....

اتاقکم ﭙشت سومین باغچه سمت راست ، مقابل در ورودی بود ، عمارت خسرو شش تا باغچه متوسط داشت به طوری که وقتی از در ورودی وارد میشدی سمت راست  اتاقک من اونجا قرار داشت و سمت ﭽﭗ کمی جلوتر محل ﭙارکینگ سر ﭙوشیده ای بود که خسرو با کمال دست و دلبازی برای خودش و دوستانش فراهم کرده بود و از ﭙارکینگ هم از طریق آسانسور به داخل عمارت راه داشت ، جلوتر از ﭘارکینگ و اتاقک شاهد مسیر سنگ فرش شده ای میشدی که از دوطرف این مسیر سه تا باغچه به نسبت بزرگ میدیدی و در نهایت ﭙس از عبور از این مسیر ، استخر بزرگ خسرو شکوه و عظمتش را به رخ  می کشد ، در دو طرف این استخر چمن های مصنوعی دیده میشود که روی یکی از آنها میزعصرانه و روی دیگری تاب ملکه قصر، یعنی بدری خانم دیده می شد ...

از کنار تاب که سمت راستم بود گذشتم واز ﭘله های ورودی عمارت بالا رفتم ، لبخندی زدم روی هر ﭘله گلدان هایی گذاشته شده بود گلدانهایی که باسخاوت شهاب آماده شده بودند .

با صدای در ورودی ، نگاهم به عقب برگشت ، در به صورت اتومات باز شد و یک به یک ماشین ها وارد شدن و کمی بعد درب ﭙارکینگ باز شد وهمگی به سمت ﭙارکینگ روانه شدند ... ﭙس بهتره زودتر وارد عمارت شم.

در برقی روبه روم بازشد و من خودم رو داخل انداختم ، فرصتی برای تجزیه و تحلیل داخل عمارت نداشتم ، به سمت مطبخ راه افتادم ، مطبخ توسط یک راهرو به کلی از سالن اصلی جدا بود که با صدای خسرو متوقف شدم: اونجا نه...

برگشتم سمتش ، نگاهی گذرا بهش کردم با اون کت وشلوار براق نوک مدادیش و کلاه شاﭘو روی سرش خیلی مضحک شده بود ولی به روی خودم نیاوردم وبدون اینکه بهش سلام کنم گفتم : ﭘس کجا ؟!

با دستش به گوشه ای اشاره کرد و گفت: اونجا ...

با چشمم خط اشاره دستش رو دنبال کردم و گفتم: مگه میز بار با منه ؟ ..

قهقه ای زد و با دستش به شونم زد و گفت : راست کار خودته ﭘسرم.

کمی خودم رو تکون دادم تا دست نجسش رو از روی شونم برداره و بعد گفتم: من ﭘسرشما نیستم.

و با گفتن این حرف به سمت میز بار راه افتادم ، مثل اینکه امشب باید زیادی حرص بخورم..

به غیراز من ﭙسری ریز نقش تر هم بود به چهرش نگاه  کردم ، هجده ساله میزد ، بور بود و چشمانی به رنگ قهوه ای داشت ،چهره ی دلنشینی داشت و لباسی همانند لباس من به تن داشت ، کمی به اطراف نگریستم ، بقیه خدمه ها همچون من ، کت و شلوار سورمه ای ، ﭙیراهن سفید و ﭙاﭙیون قرمز به تن داشتند ، خانم ها هم همینطور، منتها اونها کلاه ﭙوشیده ای به سر داشتند و به جای کت ، سارافون سورمه ای و ﭙیراهن سفید به تن داشتند ..

هنوز آنقدر ها شلوغ نشده بود ، تک وتوکی اومده بودند ، موزیک ملایمی در فضای عمارت طنین انداز بود ... با صدای ﭙسری که چند دقیقه ﭙیش وارسی اش کرده بودم ، دست از آنالیزاطراف برداشتم ، نگاهش کردم : بله ؟

ـ تا صبح میخوای اینجا وایسی؟

بعد میرم - ﭙس چکار کنم ؟ اینا که تازه رسیدن ، بذار دو دقیقه بگذره از اومدنشون

همینطور که با مهارت مشغول باز کردن در بطری های آن ماده ی کذایی بود ، گفت: اسمت چیه؟

ـ امیر ؟ اسم تو؟

دستشو آورد جلو و گفت : حامد

بهش دست دادم و گفتم : از آشنایی باهات خوشبختم ، تو از خدمه های ثابت اینجا نیستی ؟ ندیدمت تا حالا  

ـ من نه ، راستش دربه در دنبال کار می گشتم ، همسایمون اینجا خدمست ، دید اینجام به خدمه نیاز دارن گفت بیام..

ـ مگه چقدر بهت میدن ؟

ـ به اندازه ای هست که اموراتم بگذره.

ـ توبا این سن کم چرا باید کار کنی ؟ اونم اینجا !!

ـ اولا من یک مردم ، بعدشم نفست از جای گرم بلند میشه ، اگر کار نکنم ﭙس چجوری زندگی کنم؟

+ نفسم از جای گرم بلند نمیشه مثل اینکه منم مثل لباس تو تنمه ﭙس منم خدمه اینجام ، منظورم این که ﭙدرت کجاست؟ چرا تو باید کار کنی ؟

 با صدای یکی از خدمه ها حواسم از سوی حامد ﭙرت شد به طرف خدمه که گفت: خسروخان گفته به مهمونا رسیدگی کنی .

با این حرف ، حامد سریع سینی نقره فام حاوی جام هایی که از  مایع تلخ پر شده بودند، به دستم داد و من هم به سمت سالنی که حجم زیادی از مهمان رو در خود جای داده بود، راه افتادم.

 

@-Madi-@Nasim.M@nasimafshar@آفتابگردون@بانوی سیاه@نیکتوفیلیا@ماه تی تی@M.moosavi@m.azimi@sogand_g@sogand.t

ویرایش شده توسط ZeinabHDM
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭙارت ششم

*شهاب*

نشسته بودم و داشتم متن قراردادی که بهمن بسته بود روترجمه میکردم ، سرگرم ترجمه بودم که نگاهم به فلور افتاد ، مهمونی نرفته بود ، خبری از اون سوهان کوفتی هم که همش دستشه نیست ، عوضش صدای آلارم ﭙیامک گوشیش که هر چند ثانیه یکبار بلند میشد عجیب رومخ بود ، عصبی شدم وگفتم : فلور یه روزم توساکتی ، صدای گوشیته که نمیذاره من به کارم برسم ، دارم قرارداد شرکت شوهرتو ترجمه می کنم، نیاز به تمرکز دارم که تونمی ذاری . ﴽه...

زیر چشمی نگام کرد وبا خونسردی گفت : اتاق داری که ، برو تو اتاقت..

ـ حالا تو نمی تونی صداشو قطع کنی که من ده ، بیست ﭙله نرم بالا؟!

-چقدر غر می زنی شهاب ، حوصله ندارم..

ـ حوصله دوستات رو داری اونوقت حوصله منو نداری ؟!

جوابمو نداد و باز مشغول شد ، با عصبانیت ﭙا شدم و از ﭙله ها اومدم بالا ، در اتاق رو با غیض باز کردم و به شدت بستم ، ﻠﭗ تاﭗ و برگه هایی که تو دستم بود رو انداختم روتخت و خودم رو به تراس رسوندم ، سعی کردم نفس بکشم ، یه نفس عمیق ، به قول امیر معجزه می کنه ...

با یاد امیر ناخود آگاه لبخندی زدم و گوشیمو در آوردم تابهش زنگ بزنم ، شمارشو گرفتم ومنتظر شدم تا تماس برقرار بشه ، هر چی منتظر موندم جواب نداد یه دفعه یادم اومد امیر فردا امتحان داره حتما گوشی اش رو سایلنت کرده تا درس بخونه... ﭙسره ی خر خون ( با لبخند)....

نگاهی به عمارت خسرو کردم که دقیقا مقابل عمارت بهمن بود ، محوطه از این بالا دید داشت ، تعداد اندکی از مهموناش رو محوطه قدم میزدن ، فضای محوطه امشب نسبت به شبهای ﭙیش روشنتر بود ، نور افکن هایی که به رنگ های مختلف در بین درختان می درخشیدند ، گل های رنگارنگی که کنار باغچه  از این فاصله خودنمایی می کردند وآب استخر که از تمیزی برق می زد وتصویر ماه در آن  از عمارت بهشتی ساخته بود که از جهنمم بدتره .

اتاقک امیر اما مشخص نبود ، بهشت کوچک اتاقک امیر در بین انبوهی از شکوه و عظمت عمارت جلوی چشمم ، به چشم نمی آمد اما صفای وجودی آن اتاقک همیشه جلوی چشمم جولان می داد و این رو فقط من می فهمیدم.

...................................................................

*امیر*

موقع سرو شام بود وبقیه دور میز اردو جمع شده بودند وهر کسی مشغول شده بود ، مهمونی امشب بیشتر جنبه ی رسمی داشت و از بدو ورود کوروش ، رقیب سرسخت خسرو و بهمن ، جو مهمونی رسمی تر هم شده بود ، برخلاف تصورم مهمونی شبیه ﭙارتی های شبانه ای که خسرومی گرفت نبود و این دور از انتظار بود ، جالبه که بدری خانمم امشب خودشو توآرایش خفه نکرده بود و خبری از دوستای جلف تر از خودشم نبود ، حتی همسر کوروش نبود ودرآغاز ورودش اون رو با دختر جوانی  دیدم ، حتما دوست دخترشه یا شایدم  مشاورشه ، فلور هم نبود ، حتما می دونسته که امشب خبری از رقاصی و ساز و آواز چندانی نیست ، چه بهتر....

نگاهم ﭙی ﭙسرک نوجوانی می گشت که ساعتی قبل با اوآشنا شده بودم و حامد نام داشت و الان در دسترس نبود ، به سمت محوطه رفتم ، از ﭙله های عمارت ﭙایین می اومدم که اونوکنار استخر دیدم که روی تاب نشسته بود و داشت غذا می خورد ، با ولع مشغول بود که  به سمتش رفتم ووقتی نزدیکش شدم، گفتم: میشه اینجا بشینم؟

وبه کنارش روی تاب اشاره کردم ...

همانطور که مشغول بود بااشاره سر اجازه داد که کنارش بشینم ،داشتم نگاهش می کردم که چطور با اشتها سوشی می خورد ، چهرم جمع شد ، از سوشی متنفر بودم ، یکبار به اصرارشهاب مجبور به خوردنش شدم و بعد تا آخر عمر از خوردنش متنفر شدم...

تعارف زد که گفتم : ممنون ، نوش جونت..

ـ  دیدم چهرت رفت توهم فهمیدم خوشت نمیاد ، وگرنه آدمی نیستم که تنهایی بهم بچسبه.

ـ ببخشید که اینومیگم رفیق ، ولی قبل از اینکه بیام داشتی تنها خوری می کردی.

 

ـ تا زمانی که تونبودی که آره ولی وقتی کسی کنارم باشه دیگه موضوعش فرق می کنه..

بقیشوگذاشت کنار و نوشابشوتا ته سر کشید و زیر لب خدا رو شکری کرد وروکرد به من وگفت : راستی ، تو اینجا چکار می کنی ؟ دیدم گفتی منوتا حالا ندیدی حدس زدم از خدمه های با سابقه هستی ...

ـ از خدمه اینجا نیستم ، من تو اون اتاقک رو به روی ﭙارکینگ زندگی میکنم ، صاحب عمارت گفت امشب تو مهمونی شرکت کنم.

ـ یعنی نگهبانی؟

ـ آره ... راستی نگفتی چرا تو باید کار کنی ؟مگه ﭙدر و مادرت درقید حیات نیستن..

آهی کشید وگفت : ﭙدرم چند سالی هست که کارتون خوابه ، شش سال ﭙیش زمانی که من 12 ساله بودم ، با هم مسافرت  رفتیم شمال  ، توی راه ﭙدرم دچارخواب آلودگی میشه وتصادف میکنیم مادرم در جا تموم می کنه و خواهرم قطع نخاع میشه  ، بعد ازدو ماه ﭙدرم از کما خارج میشه به خاطر از دست دادن مادرم ووضعیت حلما خواهرم، دچار افسردگی شدید شد و به مواد روی آورد و کمی بعد کارتون خواب شد و زندگیمون از این روبه اون رو شد...

ـ متاسفم به خاطر حوادث ناگواری که براتون رخ داده ، اما ، مگه توباهاشون مسافرت نرفته بودی ؟

ـ چرا رفتم ،وقتی دیدم نزدیکه که تصادف کنیم از ماشین خودم رو ﭙرت کردم ﭙایین ،همیشه باخودم می گفتم کاش قبل از اینکه خودم رو ﭙرت میکردم ، حلما رو هم مجبور می کردم از ماشین ،خودش رو ﭙرت کنه و گرنه الان با چشمای حسرت زدش راه رفتن مردم رونمی دید و قدم هاشونو نمی شمرد....

ـ حتی اگه خواهرت به قول تو خودشو ازماشین  به بیرون ﭘرت میکرد ، بازم این اتفاق براش می افتاد میدونی چرا ؟ چون تو تقدیرش نوشته شده بوده و خودش هم اینو ﭘذیرفته بوده وگرنه تا حالا نمی تونست باهاش کناربیاد ، و نمی تونست زندگی کنه ...

آهی کشید و چیزی نگفت ، کمی که بینمون سکوت برقرارشد گفت:راستی ، چرا اینجا زندگی می کنی ؟

ـ حوصله داری بشنوی؟

با اشتیاق روکرد بهم وگفت :آره حتما ...

نفسی گرفتم وگفتم: از وقتی چشمام رو باز کردم اینجا بودم ، توی این عمارت ، کنار آدمایی که نمی شناختمشون و هیچ سنخیتی با هم نداشتیم ..من بودم و مامان طوبی ، مامان طوبی اینجا آﺸﭘز بود و الحق دﺴﭠﭘختش عالی بود، تنها کسی بود که داشتم ..

ﭘدرم رو وقتی مامانم من رو باردار بود ، از دست دادیم ، تو یک صانحه آتش سوزی تو کارخونه ای که کار می کرد ... از ﭘدرم تنها یک قاب عکس روی دیوارموند ، حتی نشد که برام خاطره بسازه ، منم سرنوشتم رو ﭘذیرفتم که از بچگی بشم مرد خونه و مردونگی کنم برای مادری که مرد نبود بالای سرش.. بعد از ﭘدرم مامان طوبی نمیتونست چرخ زندگی رو بچرخونه واسه همین با معرفی یکی از دوستان مامان طوبی ، به اینجا نقل مکان کردیم و موندگار شدیم ،( اینا رو همش مامان طوبی بهم گفته بود )...نفسی گرفتم و ادامه دادم : 8 ساله بودم ، خیلی تنها بودم و هیچ کس باهام دوست نمی شد ، آرزوم بود که خواهر داشته باشم تا باهاش عروسک بازی کنم کاری که ازش متنفر بودم ولی دلم می خواست به خاطر خواهر نداشتم براش انجام بدم یا اینکه برادری داشته  باشم تا برادری هامو براش خرج کنم ، اما هیچکدوم از اینا رو نداشتم ، دختر و ﭘسر بهمن خان به اصرار بدری خانم از من دور نگه داشته می شدن نه اینکه فکر کنی اونا اجازه رو به رو شدن با من رو نداشته باشن ها ، نه ، اتفاقا من نباید با اونا رو به رو می شدم ،اینو بدری خانم از مامان طوبی خواسته بودو مامان طوبی هم با زبون خودم بهم حالی کرده بود که نباید با بچه های خسرودوست بشم .... لبخندی زدم ونگاهی به حامد کردم که داشت با دقت به حرفام گوش میداد ، بنابراین ادامه دادم وگفتم:تو عالم بچگی از خدا میخواستم خواسته ام رو برآورده کنه ومن رو به آرزوم برسونه ، که الحق والانصاف خوب جوابم رو داد ، یک روزکه مامان طوبی طبق معمول رفته بود خرید ومنم نشسته بودم  و داشتم برنامه کودک می دیدم ، که دیدم مامان طوبی دست ﭘسرکی رو در دست گرفته و با خشنودی اونوبهم معرفی می کرد ،در نگاه اول متوجه چشماش شدم که شیطنت ازش می بارید و لبخند از رولباش ﭘاک نمی شد ، انگار اونم از دیدن من خوشحال بود و این حس وصف ناشدنی بود ، شهاب اونروز تا ظهر خونمون موند و قول داد دوباره بیاد ﭘیشم ... ما مدتها با هم دوست موندیم وشدیم مثل دو تا برادر ، درسته که اون از طبقه بچه های اشراف  بود ولی دردمون یکی بود اونم بی کسی .... ما شدیم همه کس هم و وجود مامان طوبی هم تنها چیزی بود که ما رو بهم وصل میکرد چونکه فلور فکر میکرد شهاب با بچه های خسرو ، دوران کودکیش رو می گذرونه و کسی به نام امیر رو نمی شناسه ، تا اینکه فلور فهمید و من و شهاب رو از هم جدا کرد ونذاشت دیگه شهاب بیاد خونمون ... من وشهابم از دوری هم تو بستر بیماری افتادیم ، نه اینکه بگی نقش بازی می کردیم ، نه، واقعا از این فشار عصبی مریض شده بودیم ولی حال شهاب بدتر شد ، حداقل من مامان طوبی رو داشتم ولی شهاب اونم نداشت .. خلاصه اینکه از شدت فشار عصبی و تب زیاد تشنج کرد و بردنش بیمارستان ، تا اینکه بعد از مدتی بهمن خان ﭘدر شهاب ، فلور رو راضی کرد که  ما بتونیم با هم باشیم...  خستت نکنم ، سالها گذشت و من وشهاب هردو تو کارگاه ساخت محصولات چوبی مشغول شدیم و کمی بعد دانشگاه ، شهاب مترجمی زبان خوند و من روانشناسی ، الانم دوستیم و حاظر نیستیم از هم جدا شیم....

-چه جالب شد ، خیلی دلم می خواد شهاب و مامان طوبی ات روببینم..

ـ شهاب رو میتونی ببینی ، اما مامان طوبی رو نه..

-چرا مگه چی میشه؟

با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم: یکسال ﭘیش سکته کرد و تنهام گذاشت..

ـ ببخشید که ناراحتت کردم.

-عیبی نداره ، این نیز بگذرد.

@-Madi-@Nasim.M@nasimafshar@sogand_g@sogand.t٬آ

@آفتابگردون@بانوی سیاه

  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘارت هفتم

*شهاب*

داخل تراس نشسته بودم و به موسیقی که گذاشته بودم گوش می کردم و نسکافم رو مزه مزه می کردم، گرسنم بود، ماگم روکناری گذاشتم، منتظر بودم نیم ساعت دیگر بگذرد بعد برم سراغ امیر ، حتما تا حالا هیچی نخورده ، شمارش رو گرفتم ومنتظر بودم تا تماس برقرار بشه که گوشی از دستم کشیده شد ، باتعجب به گوشی ام که در دست فلور بود نگاه کردم وچیزی نگفتم تا خودش به حرف بیاد،معلوم نیست امشب چشه!!

همانطور که  گوشی داخل دستش رو می چرخوند ، بهم خیره شده بود و درهمان حالت گفت: یه امشب رو بی خیال این گدای بی سر و ﭘا شو.

اولین بارش نبود که به امیر توهین می کرد ، طبیعتا آخرین بارشم نیست ، واسه خاطر همین دیگه تفکراتش برام اهمیتی نداشت ، بی تفاوت گفتم: چرا؟ مشکلی دارین؟

با نفرت گفت: سر تا ﭘاش مشکله ، بچه ی من، کسی که آرزو داشتم بهترین تفریحش، سفر به بهترین کشورهای خارجی باشه، سرگرمیش شده رفتن ﭘیش یک ﭘسره ی بی اصل و نصب که معلوم نیست چه خانواده ای داره، ﭘسری که دلم میخواست سری توسرا در بیاره ، حالا شده شاگرد کارگاه چوب بری و داره زیر دست همون ﭘسر بی اصالت کار می کنه ...با عصبانیت سمتم اومد و با لحنی که حالا سعی میکرد آرام باشد توصورتم غرید  : ولی کور خوندی شهاب، تا حالا با هر سازی که زدی رقصیدم ولی ﻤﺴﺃله ازدواجت چیزی نیست که به این راحتی ازش بگذرم ، نمی گذارم با گشتن با اون ﭘسره هیچی ندار ، زندگیت روتباه کنی ،حتما چهارروز دیگه با یه دختره چادری امل میای در خونه و میگی من اینو میخوام که اگه این کار رو کنی شهاب ، هم تورو می کشم هم اون دختره داغون تر ازخودتو....

راست ایستاد وبا لحنی آرام تر ادامه داد: زنگ زدم و با خانواده کامیاب هماهنگ کردم ، آخر همین هفته میریم خواستگاری ﭘریسا....

حرفش که تموم شد از روی صندلی ﭘا شدم ، همینجور که ازکنارش می گذشتم ، گوشی رو ازش قاﭘیدم و گفتم : خوش گذشت ، حرفات یادم میمونه ، راستی ، از اتاقم خواستی بیای بیرون در رو هم ﭘشت سرت ببند لطفا.

 فلورکه خونسردیمو دید دنبالم از اتاق اومد بیرون و روبه روم ایستاد و گفت: من باهات شوخی ندارم شهاب .

ـ منم حرفاتو جدی نگرفتم ، فکر کنم امشب شام سنگین خوردی حالت خوش نیست.

ـ حالمم خیلی خوبه ، اتفاقا هیچ وقت مثل الان مصمم نبودم.

ـ چی میخوای از جونم فلور؟ دقیقا باید چکار کنم تا ولم کنین؟

ـ با ﭘریسا ازدواج کن،  کوروش همین یه دختر روداره، میدونی کوروش چقدر ثروت داره؟ اگه با ﭘریسا ازدواج کنی، کل سهام شرکتش می رسه به تو و دخترش، می  فهمی؟ بحث میلیارد ها ﭘول در میونه، احمق نشو شهاب، گند نزن به نقشه هام.

به چهرش که با وقاحت بهم زل زده بود نگاه کردم و با نفرت گفتم: تو میخوای در ازای ﭘول منو بفروشی؟! ﭘسرتو؟! ﭘول چقدر برات مهمه که حاظری با زندگی من قمار کنی؟ من بچتم فلور، اونقدر مادر صدات نکردم که یادت رفته مادری، برای خودم متاسفم که توی جهنمی که تو وبهمن برام ساختین باید زندگی کنم.

این رو گفتم و از ﭘله ها سرازیر شدم که با صداش متوقف شدم : تو مجبوری به خواسته ام تن بدی.

بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم: تونمی تونی منو مجبوربه کاری کنی فلور، من بچه نیستم.

دوباره را افتادم که با حرفی که زد متعجب به سمتش برگشتم : حتی اگه ﭘای دوست جون جونیت وسط باشه.

ـ به امیر چه ربطی داره ؟!!!

  بی تفاوت، ﭘشت به ﭘله ها به سمت مبل های راحتی راه افتاد و خودش رو روی  راحتی ها انداخت وبا خونسردی گفت: دیدی می تونم مجبورت کنم؟ خودت این راه رو یادم دادی، همیشه برای اینکه از دستت ندم باید مجبور می شدم با امیر بگردی، حالا هم برای اینکه از دستت ندم بازم باید امیر رو کنار خودت داشته باشی.

ـ نمی فهمم منظورت چیه، اصلا چرا باید ﭘای امیرو وسط بکشی؟

ـ ببین شهاب، توجمعه شب میای خواستگاری ﭘریسا و رو حرف منم حرف نمی زنی، وگرنه برات بد میشه.

ـ مثلا می خوای چکار کنی؟ ببین فلور تو نمی تونی منو مجبور به کاری کنی که حالمو بهم می زنه، فهمیدی ؟!

اومدم برم که با حرفی که زد شوکی بزرگ بهم وارد کرد: اگه با ﭘریسا ازدواج نکنی ، امیر رو می کشم.

با وحشت به سمتش برگشتم و نالیدم : چکارمی کنی؟

با اطمینان وخونسردی اومد سمتم و گفت: اگه تومهمونی آخرهفته شرکت نکنی، اونوقت منم با یک اشاره دست ، ببین منو ، با یک اشاره دست میتونم زندگی امیر رو نابود کنم.

با درموندگی گفتم:میخوای چکار کنی؟

نگاهی بهم کرد و با ﭘوزخند گفت: فقط کافیه به یکی از آدمام که امشب تو مهمونی خسروهست ومنتطر تماسمه خبر بدم ، اونم سرنگی که خودم بهش دادمو تو بازوی دوست عزیزت فرو میکنه و امیر جونت تا آخر عمرش میشه یه هروﯻینی بدبخت که حاظره واسه خاطر یه قطره مواد جلوی من دولا راست بشه  .

ـ همه این کارا رومی کنی واسه چی؟ واسه ﭘول ؟!! مگه تو مال و منال نداری ؟ عمارت نداری؟ ویلا نداری؟ ماشین نداری ؟ کلفت نداری؟ چرا؟ مگه امیر چه هیزم تری بهت فروخته که به مرگش راضی هستی؟!

ـ امیر که سهله، من به خاطر ﭘول باباتم میفروشم، فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم ؟حوصله نصیحتم ندارم ، گوش من از این اراجیف ﭘره، تا ده دقیقه، فقط تا ده دقیقه فرصت داری فکراتو کنی، من زیاد حوصله ندارم شهاب، بین زندگی خودت که هرچند می دونم خوشبخت می شی با زندگی دوستت یکیو انتخاب کن، گرچه می دونم اونقدر احمق هستی که تا آخرعمرت بند همون ﭘسر گدا باشی.

با نفرت نگاهش کردم وبدون هیچ فکری گفتم : دستت به امیر نمی خوره فلور، که اگه دستت بهش بخوره، نمی ذارم دستت به ثروت ﭘریسا برسه، امیدوارم متوجه باشی، من بر خلاف تو آدمای اطرافم جونشون از جون خودم مهم تره مخصوصا امیر که جونمه.

خواستم برم که گفت: این ﭘسره چی داره که رهاش نمی کنی؟ چی برات کم گذاشتیم که اون میتونه کمبودش روجبران کنه؟! هان؟

بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم:امیر هیچی نداره، اما دلش دریاست، من ﭘدر داشتم اما امیر بود که هر وقت زمین می خوردم دستم رو می گرفت ، من مادر داشتم اما متنفر بود مادر صداش  کنم، بازم امیر بود که میگفت مگه من و تو مثل برادر نیستیم؟ ﭘس مامان طوبی هم مثل مادر خودت... من عمارت داشتم، با چندین سیستم گرمایی قوی اما اتاقک عمارت خسرو که به زور می شد با بخاری گرم نگهش داشت، گرمای دیگه ای داره ... لبخند تلخی زدم وادامه دادم: ما میزوصندلی بیست وچهار نفره سلطنتی داشتیم باغذاهای رنگارنگ اما تخم مرغ سر سفره سه نفرمون مزه دیگه ای داره، من ماشین آخرین سیستم دارم اما ﭘیاده روی با امیر عالمی داره، ﭘدرم بهترین شرکت رو اداره می کنه من می تونستم کنارش مشغول بشم اما نجاری کنار امیر لذت داره ....ﭘوزخندی زدم و نگاهش کردم و گفتم: اگه تا صبحم برات بگم کم گفتم اما چه کنم که نرود میخ آهنین در سنگ..

 

@Otayehs@-Madi-@-ashob-@-Atria-@-Baron-@

@بوقلمون@ئاگرین@کاکائو@کاژین جهانگیری@-Maya-@-satiyar-@-Tehyan-@کبری اسدی@ببعی معتاد@باران

@NAEIMEH_S@m.azimi@ℳ.R@Banoo59@Saeedehm72@sahar.1384@آفتابگردون@S. Gh@sogand_g@sogand.t@sogand-A

 

  • لایک 12
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘارت هشتم

 *امیر*

با خستگی در اتاقک رو باز کردم و کفشام رو گوشه ای ﭘرت کردم و به داخل اتاقک قدم گذاشتم ، اونقدر خسته بودم که نخوام لباسام رو در بیارم ، فقط کتی که تو تنم بود رو در آوردم و اونو گوشه ای انداختم و خودم را روی تخت گوشه ی اتاقک ﭘهن کردم ، مجالی برای گشت و گذار در افکارم ﭘیدا نکردم چرا که با صدای شهاب شوکه سر جایم نشستم .

شهاب: کجا بودی ؟

با تعجب ﭘا شدم وچراغ اتاقک رو روشن کردم، دیدمش که کنار درگاه آﺸﭘز خونه نشسته، جلو رفتم وکنارش نشستم و با تعجب بیشتر به چهرش نگاه کردم،  از سر وصورتش آب می چکید،حتما سرش را دوباره برده زیر شیر آب، همیشه وقتی عصبی می شد اینکار را می کرد، بهم ریخته بود، برای همین ﭘرسیدم : این چه وضعیه؟ چی شده؟!

بدون اهمیت به من سوالش رو تکرار کرد و گفت:کجا بودی؟

از سوالش یه لحظه هنگ کردم، نمی دونستم چی بهش بگم، چی می گفتم؟ نمی خواستم چیزی بدونه ولی دروغم نمی خواستم بگم واسه همین  فقط بهش زل زدم و چیزی نگفتم ولی شهاب سرش رو آورد جلو وگفت: هوم؟ نمی خوای بگی کجا بودی؟

باز بی اهمیت به سوالش گفتم: این چه وضعیه ، باز با.....

نذاشت حرفم تموم شه، با عصبانیت یقه ﭘیراهنم رو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد و تو صورتم غرید: جواب منو بده امیر، رفته بودی کلفتی خسرو؟ آره ؟! رفتی بودی جلوش خم و راست شی؟ واسه اون سگ های هار؟! واسه اون عوضی های هیچی ندون؟... این بار با فریاد ادامه داد: آره

و با گفتن این حرف منو به عقب ﭘرت کرد، دستام رو حایل بدنم کردم تا روی زمین سقوط نکنم، با بهت به چهره ی عصبانی اش نگاه کردم، رگ گردنش متورم شده بود و چشمانش از عصبانیت سرخ ، سعی کردم با آرامش با اویی که خون خونش را می خورد، حرف بزنم برای همین گفتم:شهاب چته؟! من که بار اولم نیست، من برای خسرو دارم کار می کنم عوضش اون هم اجازه میده اینجا زندگی کنم، مگه زندگی من اینجوری نیست؟ ﭘس دردت چیه برادر من؟!

شهاب بی اهمیت گفت: همین فردا باید از اینجا بری، فهمیدی ؟ یا شیر فهمت کنم ؟

گیج از این تصمیم شتابزده ش گفتم: دیوونه  شدی؟ چطور شده بعد از این همه سال حالا یادت افتاده من دارم نوکری می کنم؟!

- همینکه گفتم امیر، باید از اینجا بری.

- متاسفم رفیق، من جایی برای زندگی جز اینجا ندارم.

- من خونه مجردی دارم، می خوام چکارش کنم؟

- صد بار گفتم، برای بار صد و یکمین بار میگم، خونه ی توغصبیه، مال ﭘدرته، اونم راضی نیست من اونجا زندگی کنم، منم تا زمانی توان مالی ﭘیدا نکنم نمی تونم از اینجا برم و تا اون زمان مجبورم اینجا باشم.

- وقتی بهمن  خونه رو خرید به من هدیه داد ، منم دلم می خواد آتیشش بزنم به کسی چه؟

- این بحث سرانجام نداره شهاب، بگو دردت چیه امشب اینجور آشفته شدی و از من میخوای ازاینجا برم؟!

- نمی خوام تو این خونه باشی امیر ، خواسته بزرگیه؟

- دلیلش ؟

نگاهی بهم کرد و گفت: بعدا میگم بهت.

اینو گفت و بعد به دیوار ﭘشت سرش تکیه داد و کمی که سکوت برقرار شد، گفتم: حالا چت شده بود امشب؟

- با فلور دعوام شده بود.

- اینکه خبرتازه ای نیست....

- ایندفعه جدیه .... نیشخندی زد و ادامه داد: میخواد گل ﭘسرشو داماد کنه .

با تعجب کمی نزدیکش شدم و گفتم: چی میگی شهاب ؟ یعنی چی جدیه ؟! تو که نمی خوای به خواستش تن بدی؟

- چرا اتفاقا ...ﭘوز خندی زد وادامه داد: میخوام یکبار به حرف ﭘدر و مادرم گوش بدم، مگه نمیگی عاقبت به خیری میاره؟

- من تو رو می شناسم شهاب، حرف زور تو کتت نمیره، مگه میشه زورکی بری خواستگاری دختر مردم؟!

با خونسردی بهم زل زد و گفت: اشتباه نکن امیر، من از روی اجبار نمیرم خواستگاری ،از روی اطمینان میرم .

-داری منو میترسونی .

بدون اینکه چیزی بگه بی ربط گفت : امیر ، امشب بریم رومحوطه بخوابیم؟

نگاهش کردم، شهاب امشب یک چیزیش می شد.

........................................................................................

*امیر*

چند روزی می شد که از مهمانی خسرو می گذشت، من هم مشغول امتحانام بودم، امروزم امتحان داشتم و باید سریعتر می رسیدم دانشگاه، نگاهی به ساعت کردم که 7 صبح رو نشون میداد و من یک ساعت دیگه امتحانم شروع می شد ، چاره ای نداشتم باید تاکسی می گرفتم ...

در اتاقک رو قفل کردم و از عمارت زدم بیرون که متوجه صدای بوق ماشینی شدم، برگشتم که شهاب رو دیدم که همینطور که در شاگرد ماشین رو باز می کرد، رو به من گفت : سلام رفیق، بیا که مدرست دیر شد...و با گفتن این حرف هر هر خندید.

با لبخند به سمتش رفتم و گفتم: سلام داداش ، مگه خودت نباید الان دانشگاه باشی؟

- من خودم رومی رسونم، همیشه دیر می رسم،  براشون عادت شده ، با شیطنت ادامه داد: شما درس خونی، شاگرد اولی، نباید بی نظم باشی اخوی، جیک ثانیه رسوندمت.

وبا گفتن این حرف سرعتشو زیاد کرد، من هم گفتم: راضی به زحمتت نبودم داداش، آخه خودتم کار و زندگی داری، همش مزاحمتم.

-باز تو حرف زیادی زدی ؟! ، اصلا امروز کلاس نداشتم باید می رفتم شرکت بهمن، تو روهم سر راه می رسوندم.

 سرم رو تکون دادم و هیچی نگفتم، کمی که بینمون سکوت برقرار شد یهو یادم اومد صبحانه نخوردم، با یاد آوری این موضوع رو به شهاب کردم و گفتم: راستی شهاب ، صبحانه خوردی؟

کمی فکر کرد و گفت : شهین ( خدمتکارشون) یه چیزایی آماده کرده بود ولی من نخوردم، تنهایی بهم نمی چسبه.

با یاد آوری اینکه همراهم  لقمه نان وﭘنیر  آورده بودم تا بین راه بخورم، به شهاب گفتم : اتفاقا من لقمه دارم، و با گفتن این حرف لقمه رو از کیفم در آوردم و به طرف شهاب گرفتم وگفتم: روزی تو بود، بخور .

نگاهی به لقمه تودستم انداخت وگفت: من که گفتم تنهایی بهم نمی چسبه .

لقمه رو به دوقسمت تقسیم کردم و نصف بیشترشودادم شهاب و گفتم: حالا چی؟

لبخندی زد و لقمه رو گرفت و گفت: حالا هستم.

و با گفتن این حرف گازی به لقمه دستش زد و با ولع شروع به خوردن کرد، معلوم بود از دیشب تا حالا چیزی نخورده، نگاهی به لقمه داخل دستم انداختم، دلم نمی اومد بقیش روبخورم واسه همین نخوردمش تا وقتی رسیدیم بدمش به شهاب.

بقیه راه حرف خاصی زده نشد، قرار شد عصر با هم بریم کارگاه، لبخندی زدم، در طول هفته چهار روزش باید کارگاه می بودیم تا سفارش های مشتری ها رو تحویل بدیم و این خوب بود، خوب بود چونکه شهاب بود و این برای من کافی بود.

در همین فکرها بودم که رسیدیم، به ساعتم نگاه کردم، هنوز نیم ساعتی وقت داشتم، اگر قرار بود خودم بیام تا تاکسی می گرفتم و قصد اومدن می کردم به موقع نمی رسیدم، رو به شهاب گفتم: دمت گرم رفیق، بازم مثل همیشه به موقع رسیدی.

لبخندی زد و گفت: کاری نکردم ﭘسر، مراقب خودت باش . راستی ، بابت نون و ﭘنیر ممنون.

با گفتن این حرفش یاد لقمه خودم افتادم که هنوز نخورده بودمش، لقمه تو دستم رو گرفتم سمتش : بیا از منم هست ، راستش صبحانه یکی دو لقمه خوردم، الان دیگه میلم نمی رسه وبا گفتن این حرف سریعا از ماشین ﭘیاده شدم و نذاشتم حرف دیگه ای بزنه، میدونستم اون هم کله شق و یکدندست.

 

@Otayehs@-Maya-@-Madi-@-Atria-@-ashob-@-Tehyan-@-Byta-@-Ghazal-@-فرهان-@-satiyar-@Baran@Bahar.t@B.malik@Bahar.t

@NAEIMEH_S@Nafas@nahid.s1999@Nahal@آفتابگردون@sogand-A@sogand_g@sogand.t@Sogand....@Saghar@باران@باران حسنی

  • لایک 11
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

آخرین سوال روهم نوشتم و از جام ﭘا شدم ، نیازی به مرور نبود، به جواب هام اطمینان داشتم، برگه ها رو تحویل مراقب دادم و از حوزه امتحانی خارج شدم.

به ساعتم نگاهی کردم، هنوز وقت داشتم، می تونستم تا عمارت ﭘیاده روی کنم .

هنوز مدتی نگذشته بود که متوجه صدای موزیکال گوشیم شدم، ﭘووووففف ، خسرو بود، لحظه ای نمی شد من رو به حال خودم بذاره.گوشی رو جواب دادم و گفتم : بله ؟

- کجایی؟

- امتحان داشتم ، دانشگاه بودم .

- زود خودتوبرسون کارت دارم.

 - باشه ، اومدم.

- وقتی میگم زود، یعنی زود، تا ربع ساعت دیگه اینجا باش.

- بله میام.

نذاشت حرفم تموم شه وگوشیو قطع کرد، به گوشی توی دستم نگاهی کردم و با خودم گفتم: بی نذاکت.

اینم از ﭘیاده روی ، نخواستیم.و با گرفتن تاکسی خودم رو به عمارت رسوندم.

...................................................................................

*شهاب*

- همه چی ردیفه ؟

- بله آقا خیالت راحت .

- ببین نمی خوام کسی از این ماجرا بویی ببره، مخصوصا فلور و بهمن، متوجهی که؟

- آقا منو دست کم گرفتینا، من اصلا با شما حرف نزدم، شمارتونم الان از گوشیم ﭘاک میکنم.

 کار خوبی میکنی، فعلا .

با ﭘایان تماس، نفسی کشیدم و زیر لب گفتم: منو ببخش رفیق.

ﺴﭘس ماشین را راه انداختم وبه سمت شرکت راه افتادم .

(ساعتی بعد)

تو اتاقم نشسته بودم و به برگه های مقابلم زل زده بودم، ذهنم مشغول بود، آرام وقرار نداشتم، خدا لعنتتون کنه که زندگیم روبه لجن کشیدین، خدا لعنتتون کنه .

با عصبانیت موهام رو از توی پیشانی ام کنار زدم و از جام ﭘا شدم، طول و عرض اتاق را طی می کردم و حرص می خوردم، نگاهم به گوشی ام بود، هر لحظه منتظر تماسی از او بودم، اما گوشی ام امروز عجیب ساکت شده بود و این اصلا خوب نبود، امروز زمان مناسبی برای سکوتش نبود، کاش تماس می گرفت، کاش .

ساعتی می شد که فقط قدم می زدم، قدم می زدم و منتظر بودم، نگران و آشفته بودم،عرق شرم از سر ورویم می ریخت و من داغون بودم، خودم رو لعنت میکردم که باعث و بانی این جریانم ومن چاره ای نداشتم.

با صدای زنگ گوشی ام، کمی مکث کردم و ﺴﭘس با درک موقعیتم به سمت گوشی ام هجوم بردم و با دیدن نام وثوق سریعا اتصال رو برقرار کردم، حرفی نمی زدم، نمی توانستم چیزی بگم، استرس داشتم. از فشارعصبی عرق از سر و رویم جاری بود، چرا وثوق چیزی نمی گفت، اون هم مثل فلور قصد جونم رو داشت؟! اون هم مثل اطرافیانم یک عوضی بود، یه عوضی کثیف.

با صدایش انگار سطلی از آب و یخ را روی سرم آوار کردند: آقا همه چیز طبق خواستتون انجام شد .

.....................................................

*امیر*

از تاکسی ﭘیاده شدم و به سمت عمارت راه افتادم ، در بزرگ عمارت چار طاق باز بود، عجیب بود برام، این عمارت که کسی رو نداشت که با اومدنش درش باز باشه، مگه اینکه مهمونی آنچنانی باشه که اونم این وقت روز بعید بود .

وارد عمارت که شدم، با دیدن صحنه رو به روم ﭘاهام به زمین قفل شد و فکم منقبض.

خسروبا وقاحت تمام، زندگی ام را از اتاقکم به بیرون ریخته بود و دستور می داد و صداش رو روی سرش انداخته بود، همینطور به خدمتکارا امر و نهی می کرد تا اینکه نگاهش به من افتاد: به به، ببین کی اینجاست، آقا امیر گل . شرمندم ﭘسر، یادم رفت زودتر بهت خبر بدم، دیگه نیازی به تو ندارم، از فردا یکی دیگه قراره بیاد اینجا .اشاره ای به باقی خدمتکارا کرد و گفت:  به بچه ها گفتم تو جمع کردن اثاثیه کمکت کنن.

اینو گفت و به سمت سالن عمارت ﭘا تند کرد.

از عصبانیت دندانهایم رو روی هم می ساییدم، سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم، نگاهی به بقیه کردم که با رفتن خسرو، دست از کارشون کشیده بودند وحالا داشتند نگاهم می کردند،نمی خواستم متوجه عصبانیتم بشوند ، برای همین با خونسردی بهشون زل زدم و گفتم: چی شد؟ تا الان که مشغول بودین؟ به کارتون برسین، سینما که نیومدین.

با این حرف انگار که بهشون برخورده باشه ،به جز آقا سلمان وﭘسرش، بقیه وسایلشون رو همانجا رها کردند و رفتند، ﭘوفی کشیدم و آستینهام وبالا زدم و با یه یا علی به همراه آقا سلمان و ﭘسرش احمد مشغول شدم .

آخرین وسیله رو هم توی کارتون گذاشتم و با خستگی خودم رو روی زمین رها کردم، عرق روی ﭘیشونیم رو با سر آستینم گرفتم و گوشی ام رو از جیبم در آوردم، باید اول یه وانتی خبر می کردم، فعلا باید از اینجا دور می شدم، موندن بیش از این، اینجا صلاح نبود .همینجور که تو گوشیم دنبال شماره ی اقا کریم - که سفارشای مشتری هامونو با وانتش جا به جا می کرد – می گشتم، تو فکربودم، فکر اینکه از این به بعد باید کجا زندگی میکردم، دیگه همین اتاقک رو هم نداشتم.

با آقا کریم تماس گرفتم و ماجرا رودرمیون گذاشتم، قرار شد تا نیم ساعت دیگه خودش روبرسونه، باید فکری به حال اثاثیه می کردم، بهتر بود فعلا با حاج سلحشور صحبت می کردم تا بتونم چند روزی اثایه رو توکارگاه جا بدم تا بتونم جای مناسبی رو برای خودم ﭘیدا کنم. توفکربودم که دیدم احمد با دولیوان چای خوشرنگ اومد ونشست کنارم، لیوان رواز دستش گرفتم و تشکرکردم.کمی که گذشت، گفت: ازت خوشم میاد.

با تعجب نگاهش کردم، اصولا احمد زیاد حرف نمیزد، هروقتم از کنارش می گذشتم، جواب سلامم رو به زور می داد، حالا خودش سر صحبت رو باز کرده ولی با این حال گفتم: چطور؟!

- فکرمیکردم با دیدن این وضع به ﭘای خسرو می افتادی تا بیرونت نکنه .

- واسه هر مشکلی راه حلی وجود داره، تا زمانی که عقلم کار می کنه چرا نادونی کنم؟ درسته دستم تنگه ولی خدا که بندشو فراموش نکرده،خودش کمکم میکنه.

- همون خدا که ازش دم می زنی، میدونه که تو به سختی داری زندگی می کنی، ﭘولم نداری که بخوای تو این هاگیر واگیر خونه ﭘیدا کنی، چرا باید تو رو بیشتر تو این سختی بکشونه؟ مگه توبندش نیستی؟

نگاه ازش گرفتم و با آرامش گفتم: واسه خاطر اینکه خدا می دونست در کنار خسرو وبودن تو این جهنم چقدر در عذاب بودم، نمی خواست بیشتر از این در مقابل بندش خواروخفیف شم،خودش منواز این لجنزار بیرون کشید .

از کنارش ﭘا شدم، نمی خواستم دیگه ادامه بده، در ظاهر آروم بودم، ولی از درون داشتم داغون می شدم، نمی دونستم تو این حال و اوضاع چطور میشد یه آلونک برای خودم ﭘیدا کنم، زندگی ، داشت روز به روز سختتر میگذشت، سختتر از روز قبل .

با صدای مسیج گوشی، حواسم رو به این حوالی جمع کردم.ﭘیامک از طرف حاج سلحشور بود، در جواب درخواستم اجازه داده بود برای مدتی وسایلم رو به کارگاه ببرم، بازم خدا رو شکر که از بین بنده هات آدم های خوب هم ﭘیدا می شن.

با صدای احمد به طرفش برگشتم،  در حالی که لیوان چای توی دستش رو به سمتم گرفته بود، گفت: تا سرد نشده بخور، خستگیت در میره.

چای رواز دستش گرفتم و تشکر کردم . به لیوان چای درون دستم خیره شدم، از بخار چند دقیقه ﭘیش خبری نبود، زود سرد شده بود، مثل زندگی من، روزهای گرمابخش کنار مامان طوبی هم خیلی زود گذشت و سرمای تنهایی خودش رو بدون اینکه نشون بده به زندگیم دعوت کرد وحالا من موندم و تنهایی و یک زندگی ﭘا در هوا.چای رو  که  حالا کمی ولرم شده بود رو با بی میلی نوشیدم و لیوان خالی رو کنار سینی، همونجا که چند لحظه ﭘیش نشسته بودم گذاشتم. نگاهی به دور و اطراف انداختم، امروز صبح مثل هر روز کنار در ورودی  اتاقک فقط چند لنگه کفش و صندل بود و دو تا گلدون با گل های شمعدونی با گلبرگهایی به رنگ سرخ ، که دلم خوش بود همین دوگلدون به اتاقکم رنگ ورو می بخشه . اما حالا دیگه اثری از اون دوگلدونم  نبود، چرا که موقع جابه  جایی وسایل به اون موجودات زنده توجهی نشد وبا قساوت تمام با نوازش لگد اونها را به چند متر از در ورودی منتقل کردند.

وسایلی که امروز صبح داخل اتاقک مرتب چیده شده بودند ، حالا در خانه شان که کارتون هایی با مقاومت ناچیز بود، اسیرشده بودند . با آرامشی که عجیب وجودم را در برگرفته بود به سمت وسایلی که حالا روی محوطه ولو شده بودند، رفتم و شروع کردم،خودم باید این زندگی رو می ساختم، مگر آغازی رو برای شروعی دوباره نمی خواستم ؟ این هم فرصت، باید دوباره از نو می ساختم اما تنهایی .

آخرین کارتون روهم ﭘشت وانت گذاشتم و خاک دستام روبا ضربه به شلوارم گرفتم.. با کمی مکث به عقب برگشتم ، عمارت با نمایی از سنگهای سفید ، از زیبایی می دخشید ، اما برای من هیچ نشانی از زیبایی نداشت ،در نظر من همان دوگلدان شمعدانی با گلبرگ های سرخ در نزدیک اتاقکم که عجیب حق همسایگی رو خوب به جا آورده بودند زیبا بودند ومن دل در طلب همان دو گلدان زیبا داشتم ولی آن ها را هم نداشتم.

به سمت عمارت به ظاهر زیبا گام برداشتم که با صدای آقا کریم ایستادم اما برنگشتم : ﭘسرم نمیای بریم؟

- یه کار نیمه تموم دارم آقا کریم. بی زحمت اگه میشه کمی منتظرم باشید،  الان بر می گردم.

- باشه ﭘسر ، فقط زودتر که کلی کار داریم.

- چشم آقا کریم، تا شما نفسی بگیرید منم اومدم.

و با این حرف به سمت عمارت راه افتادم، از در ورودی گذشتم، از کنار اتاقکم هم ، آخ اتاقکم،  چه راحت تو رو از من گرفتند. چه راحت هر دوتنها شدیم، از تمام عمارت تودر نظرم بزرگتر بودی و من اینو الان می فهمم، رو به روی اتاقک ایستاده بودم، شده بودم مثل بچه هایی که اسباب بازی شونو ازشون گرفتن و اون میدونه هر چه قدرم تلاش کنه بازم بهش برنمیگردونن. خنده دار بود که به اتاقکم  وابسته شده بودم و نمی تونستم ازش دل بکنم اما اون اتاقک مال من نبود و من دیروز مهمون امروز و فرداش بودم و امروز همون فردایی بود که همیشه بهش فکر می کردم. به سختی نگاه از اتاقک گرفتم، از باغچه ها و استخر عظیم عمارت هم گذشتم اما باز هم زیبایی اون ها به زیبایی دو گلدان شمعدونی و اتاقک خاطره انگیز نبود و این حقیقت تلخی اش رو هر لحظه بیشتر به کامم میچشاند.

از ﭘله ها هم گذشتم و با باز شدن در عمارت، حجمی از بوی عطری تلخ در مشامم ﭘیچید و من از بوی شدید عطر متنفر بودم. به گوشه ای از عمارت حرکت کردم، در بدو ورودم به داخل عمارت در تیررس نگاهم بود و روی مبل سلطنتی مخصوصش لم داده بود و هر از چند گاهی ﭘﯿﭗ قهوای فام را با لبهایش تماس میداد و کام می گرفت. و من از این مرد متنفر بودم اما نمی توانستم مثل خودش باشم، من دست ﭘروده  مامان طوبی بودم، همان مادری که با دوست، رفاقت می کرد و با دشمن لطافت. ومن هم باید درس ﭘس می دادم، بنابراین نزدیکش شدم و گفتم: من دارم میرم، نیومدم خبر بدم، اومدم خداحافظی کنم . راستش تومرامم نیست بدون خداحافظی از صاحب خونه از خونش بیرون برم، تواین سالها راضی نبودی بمونم اینجا، دلیلشم نمی دونم چرا گذاشتی اینجا بمونیم ولی هر چی که هست من لزومی برای شنیدنش نمی بینم، با این حال آرزوی بهترین ها رو دارم برات.

تونگاهش چیزی نبود جز تنفر همیشگی ومن هیچوقت نفهمیدم علت تنفرش رو .

از جاش بلند شد و به سمتم اومد و گفت:می دونستم میای . متاسفانه تو مثل شروین و شیدا ( بچه هاش رو میگفت ) نیستی،  مثل من نیستی، مثل مادرتی . و این خیلی بده .ساده بودن، خیلی بده . دستش رو شونم گذاشت و با چند تا ضربه نزدیک گوشم زمزمه کرد: بدتر از اون اعتماد بیجاست، اعتماد زیادیه . سعی کن گول نخوری ﭘسر جان .

کمی فاصله گرفت و در حالی که به عقب گام بر میداشت با همان لحن اما کمی بلند تر گفت:تو این دوره وزمونه ساده بودن فایده نداره ، باید ﭘدرسوخته بود .

ﺴﭘس با اشاره دست به سمتم تاکید کرد : اینو یادت بمونه و با گفتن این حرف از ﭘله های مارﭘیچی بالا رفت.

اونروز به حرفش توجهی نکردم ولی بعدها ....

 

@-Madi-@Otayehs

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

ﭘارت دهم

*شهاب*

در رو به آرامی باز کردم ، با صدای قیژ در از افکار درهمو برهمم دست کشیدم ... به سمتش رفتم ، در میان خرده چوب ها ،جایی نزدیک میز بزرگی که روی اون میز بزرگ با اره برقی به جون قطعه های الوار می افتادم و اونا رو به قطعات اندازه گیری شده و یکدست برش میدادم ، قالیچه ای ﭘهن کرده بود و روی سجاده ی مخصوصش مشغول عبادت معبود بود ، از رویارویی باهاش شرم داشتم اما باید کنارش می بودم ولی ای کاش هیچ وقت نفهمه رفیقش نامرده و من مجبور بودم به این نامردی تن بدم .....

با دادن سلام ، رو به سمت من کرد و با خوشرویی همیشگی گفت:سلام اخوی ..

با شرمندگی سرم رو ﭘایین انداختم و جلوش زانو زدم و گفتم: شرمندم امیر ..

با تعجب رو به من کرد و گفت: شرمندگی واسه چی ، نبینمت اینجوری ...

با غم نگاهش کردموگفتم: چرا چیزی بهم نگفتی؟ حالا من غریبه شدم؟

دست راستش را ﭘیش آور رو ضربه ای نرم به شانه ام زد و در همان حال گفت: این چه حرفیه، وقتی بهمن خان بهت احتیاج داره ، میدونم سرت شلوغه..واسه همین نخواستم مزاحمت بشم...

عصبی شدم از دست خودم ، از امیر ، که مرد بود ومن در کمال نامردی داشتم وانمود میکردم از موضوع خبر ندارم ، و اینجز نامردی چه مفهومی تونست داشته باشه...با اینحال گفتم: امیر، تو جون منی می فهمی ؟ امشبم اینجا نمی مونی می ریم خونه من ، قدمت رو چشمام..اصلا خونه مال من نیست که ، برا برادرمه ، منکه یه داداش بیشتر ندارم..

+شهاب جان ، تو لطف داری ، درسته تومنو مثل برادر خودت  می دونی ولی خانوادت اینو ﻨﭘذیرفتن بنابراین راضی نیستن من توخونه ﭘسرشون رفت و آمد کنم ، وگرنه چه کسی بهتر از تو ... حالا هم نگران نباش ، یه مدتی باید دنبال یه آلونک واسه خودم بگردم ، البته با کمک تو ،راستش عصر ها سرم خلوتتره میرم دنبال خونه دیگه کارای کارگاه سنگین تر میشه ومشتری همکه داریموهنوز سفارششون موندن رودستمون ، قضیه خونه هم شده قوز بالا قوز ، واسه همین یکم کارت اینجا زیاد میشه ، البته حقوق این ماه رو کلش رو خودت بردار چون زیاد نمی تونم بیام کارگاه با این قضایا...

هنوزداشت ادامه میداد ، نذاشتم ادامع بده:میشه بس کنی ؟ این چرت وﭘتا چیه به هم  می بافی امیر ، اولندش فکرنکن نفهمیدم از قضیه خونه من میانبر زدی تا برسیبه اینجا ، منوخر فرض کردی ؟ اون خونه ای که میگی برا خانوادمه .. ﭘس چرا دادنش دستم؟ اگه این خونه هم مثل تمام دارایی های دیگه ای که برای من گذاشتن حکم همون اسباب بازی هایی رو داره که با وجودشون دهن منوبسته نگه میداشتن و حکم بازیچه رو براشون داشتم ، حالا منم از همون اسباب بازی می خوام استفاده کنم ونذارم تو زندگی لجنی که خودشون برام ساختن ذره ای دخالت کنن.. تلخندی زدم و ادامه دادم :خانواده؟؟ واقعا به نظرت میشه گفت ما یک خانواده ایم؟ اشتباه نکن برادر من ، ما دشمن همیم نه خانواده ... زنی که شب تا صبح به فکر تورهای گردشی اروﭘایی ، روزگار میگذرونه و طمع آنچنان کورش کرده که حاظره بچه ی خودش رو برای به دست آوردن یه تیکه کاغذ کثیف قربونی یه زندگی نجس تر از قبل کنه و عارش بیاد مادر صداش بزنی کجاش به مادری شبیهه که از درد بیماری بچش ﭘلک روهمنذاره و از دیر آمدنش به خونه مدام دلواﭘس بشه ... کجای دنیا رو دیدی مادر شبیه زنی مثل فلور باشه ... ﭘدری که از کثافت کاریاش فقط خودت خبر داری و زندگی بی بند و بارشو مجبور باشی خودت جمعوجور کنی ...کجاش شبیه ﭘدریه که شب با خستگی منتظر یه استکان چای باشه که دورخانوادش بخوره ... امیر بهمن وفلورخانواده من نیستن که نظرشون برام مهم باشه ...خانواده من تویی ، نمیتونم تو رو اینطور ببینم .. نمیتونم ببینم تو تو سختی باشی بفهم اینو....

خانواده یعنی ﭘشت و ﭘناه ، یعنی از خود گذشتن، یعنی امیدی برای فردایی بهتر ...من در کنار فلور و بهمن احساس ارامش نمیکنم ، اگر گناه نداشت تا حالا بارها بهشون می گفتم ازشون متنفرم ... من در کنار بهمن وفلور هیچوقت امید ندارم ،همیشخ فکر می کنم دیگه فردایی نیست و من به این زندگی نکبتی محکومم ، میدونی فلور چند وقت ﭘیش چی گفت ؟ میگفت من حاظرم به خاطر ﭘول باباتم بفروشم ...هه ... ﭘس نگو خانواده که عقم می گیره...با گفتن این حرف از جام ﭘا شدم و به سمت در ورودی رفتم و با عصبانیت در رو بهم کوبیدم ...

با حرص موهای روی ﭘیشونیمو به عقب فرستادم وبه سمت شیر آب گوشه محوطه کارگاه رفتم ، شیر آب که از زور قدیمیبودنش حالا زنگ طده بود به سختی باز میشد رو باز کردم و بر حسب عادت سرم رو زیر شیر آب گرفتم و نفسی عمیق کشیدم ، یکبار ، دو بار ،.....باید برای  رسیدن به آرامش، هوا رو میبلعیدم ، انگار فقط برای زنده بودن نفس میکشیدم ، نه زندگی کردن ....

کمی اونجا موندم و با دیدن دستش که حالا حوله ای رو در بر داشت ،سرم رو بالا گرفتم ، بازم امیربود ، وبازم شرمندگی من...

با صداش به خودم اومدم و از روس سکوی جلوی شیر اب ﭘاشدم : چقدر بهت بگم وقتی عبی هستی سرتو زیر شیر آب نگیر...اینوگفت و حوله رو در آغوشم رها کرد وبه سمت میز و صندلی گوشه محوطه تغییر مسیر داد ...

با حوله ی تودستم صورتمو خشک کردمو به سمتش روان شدم ...ﭘشت صندلی چوبی کار دست ، رو به روی امیر نشستم و سکوت کردم ، با دیدن سکوتم نفسی گرفت و گفت: چی شده ؟ امروز  صبح که خوب بودی..

+امروز صبح توهم خونه داشتی...

-اونجا خونه ی من نبود شهاب جان ،من دیر یا زود باید از اونجا می رفتم ، با رفتارهایی که اخیرا خسرو بعد مامان طوبی از خودش نشون میداد مشخص بود که دنبال بهانه میگشت تا به یه صورتی منواز خونش بندازه بیرون ، درسته که آمادگی رویارویی با این موضوعونداشتم ، اما چندان هم از این وضع ناراضی نیستم ، دیگه تحمل دیدن خسروو تحقیراشونداشتم...بعدشم درسته از وضع الانم ناراحت بودی ،ولی فکر نکن نفهمیدم ماجرای من بهانه بود ، بگو ببینم باز چی شده که اینقدر از فلور و بهمن شاکی بودی..چی شده شهاب؟ بهمن چه کثافت کاری کرده که تومجبوری تحمل کنی ودم نزنی ؟ فلور چی بهت گفته که اینقدر از دستش شکاری؟

+ چیزی نشده ، همون دعواهای همیشگی ، ﭘس فرداشب قرار خواستگاری گذاشته ، برای فرار از اون خونه لعنتی و دور شدن از آدماش راهی جز ازدواج با اون دختره ندارم.....به خاطر همین موضوع عصبی بودم ، وقتی شنیدم خسرو وسایلتو ریخته بیرون بیشتر عصبی شدم ...شرمندم ، به جایی که کمکی برات باشم ، بیشتر غصه هامم انداختم رو دوشت و عصبانیتمو برات آوردم...

-این چه حرفیه ، مشکله دیگه همیشه هست ، کاریشم نمیشه کرد...

+مشکل که آره همیشه هست ، اما مهم اینه کی مشکلوواست درست کنه ، اینکه آدمای به اصطلاح ﭘدر و مادرت برات مشکل بسازن از همه چیز دردناکتره...

-ببین شهاب این موضوع یکی دو روز نیست که ،  تو سالهاست داری با فلور و بهمن زندگی می کنی ، اخلاقشون همینه ، آدمی مثل اونا با وسیله ای به اسم ﭘول آرامش دارن ، نمیتونی بهشون خرده هم بگیری و یا اینکه عوضشون کنی ، چون اونا همینطور بزرگشدن وﭘرورش ﭘیدا کردن ، حتم دارم اگه منم توموقعیت اونا بودم شاید کسی بدتر از فلور می شدم و اعتقاداتی برای خودم داشتم ... توهم بهتره با اخلاقشون کنار بیای واینوقبول کنی که هر چقدرم تلاش کنی اونا رونمی تونی عوض کنی ، قبول کن که اونا تو دنیای متفاوتی بزرگ شدن و زندگی رو با یک دید دیگه نگاه میکنن...

+مگه منم مثل اونا آدم نیستم ، دنیای منم متفاوته ، منم اعتقادات خودمودارم ، چطوره که نظر من مهم نیست ولی نظر اونا مهمه؟ مگه من آدم نیستم ؟حق دارم همسر دلخواهموخودم انتخاب کنم ... انتخاب فلور از همین الان مشخصه ،اون دختر وخانوادشم یکی مثل فلور و بهمنن ، یکی از قماش خودشونو برای من در نظر گرفتن ، من اگرم بخوام خودمو ازاون خونه ی لعنتی نجات بدم و با اون دختر ِ که معلوم نیست چجور زندگی کرده و چجور میخواد زندگی کنه ازدواج کنم ، حکایت از چاله در اومدن و افتادن تو چاهه...

نفسی گرفتم و ادامه دادم : ولی چاره ای نیست ، دیگه حوصله ی جر و بحث ندارم ، تنها راهی که میتونم خود دختره رو راضی کنم منصرف بشه ، اینه که بهش بگم علاقه ای به ازدواج باهاش نداشتم و از اصرار زیادی فلوره که رفتم خواستگاریش ، هر چی هم که باشه آینده ی یه دختر در میونه ، نباید با خودش خیالات کنه که عاشق دلخستش بودم....

-مطﻤﺋنی جواب میده ؟

+راستش نه ...نمی دونم دختره چجوریه... ولی هر چی که هست ، مطﻤﺋنم مورد ﭘسند من نیست..

-مگه دیدیش؟

+یکبار اونم دو سال ﭘیش ، همراه ﭘدرش تو یکمهمونی دیدمش،اما چون اون زمان ازش صحبتی نشده بود زیاد بهش توجه نداشتم...

-خدا خودش بخیر کنه عاقبت این ماجرا رو ....

کمی که سکوت بینمون برقرار شد ، نگاهی به ساعتم کردم ،10 شب بود ، رو به سمت امیر کردم و گفتم: ﭘاشووسایل ضروریتو فعلا بردار از امشب بریم خونه من ...فردا صبح یه وانتی خبر می  کنیم یا به همین آقا کریم میگیم بیاد اسباب رو بار بزنه ببریم خونه من....

ازجاش ﭘا شدو به سمت داخل کارگاه راه افتاد و در همون حال گفت : امشب هوس کردم رو ﭘشت بوم بخوابم ، خونه توکه تو  برجه و راحت نیستیم .. فعلا امشب رو اینجا میمونیم تا ببینیم بعد خدا چی می خواد...

نگاهش کردم همیشه یکدنده و لجباز بود 

@-Madi-@-Atria-@-ashob-@-Ghazal-@-Baron-@-Maya-@-satiyar-@H.Maryam@آفتابگردون@نارسیس بانو.arabzade@نازی نیما@کاکائو@کاژین جهانگیری@دخت جنگل@دخترخورشید@دختر هزار چهره@Otayehs@Omaay

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘارت یازدهم

*امیر*

- چه خبره حاجی ؟ این آلونک اینقدارا نمی ارزه، همچین دهنتو ﭘر میکنی میگی اکازیون انگار چی هست؟!خوبش اگه اینه، میخوام نباشه . اینکه همینم مونده سقفش بریزه رو سرمون.

ﭘیر مرد املاکی که تا حالا ساکت بود با اعتراض شهاب، برزخی شد و با توﭗ ﭘر به سمت شهاب براق شد وگفت :با این چندرغاز ﭘولی که توداری توقع داری ویلا بهت بدم؟ در مقابل ﭘولی که تو داری، بله اینجا اکازیونه، چیه جوون ؟ نکنه دستت توحساب وکتاب نیست؟! مثل اینکه اخبار گوش نمیدی؟ ازوضع مملکت خبر نداری؟  تا یکسال ﭘیش موز کیلویی 15 تومن بوده حالا دونه ای 15 تومن بهت میدن . چی با خودت فکر کری، نکنه فکر می کنی با چهل تومنی که توداری میشه خونه گیر آورد؟

ﭘیرمرد ﭘرچونه ولش می کردی تا صبح میخواست حرف بزنه وتا ثابت نکنه با این مقدار ﭘولی که من دارم بدبخت عالمم ول کن ماجرا نبود، واسه همین میونه رو گرفتم ونذاشتم دیگه ادامه بده برای همین گفتم: باشه حاجی، ما اشتباه کردیم، خونه نمی خوایم، ببخشید سرتونو در آوردیم. ﺴﭘس دست شهابو گرفتم از املاکی کشیدمش بیرون.

شهابم زیر لب غر میزد و قصد کوتاه اومدن نداشت، برای همین دستشو از دستم با غیض کشید و در همان حال با عصبانیت گفت: برای چی بهش گفتی اشتباه کردیم، مردک خرفت فکر کرده اینقدر احمقیم؟ خونه اش با لونه سگ مو نمیزد اونوقت توقع داشت ماهی دو تومنم بندازیم جلو صاحب خونه چل تر از خودش .

حمومو دستشویی مشاع، خونشم که توش صد نفر زندگی می کردن، این دیگه چه خونه ای بود .

در عین حال که سوار ماشین می شدیم همینجور ﭘشت هم غر میزد و بد و بیراه می گفت، بهش حق میدادم، خونه اش محلی نبود که بشه توش زندگی کرد چه برسه اینکه بشه اونجا از روی آرامش درس خوند، فکرم پر کشید به ساعتی قبل که که  خونه ی مورد معرفی پیرمرد املاکی را با همراهی شهاب دیدیم:

 از در خونه که وارد میشدی یک راهروی تنگ وتاریک رو شاهد می بودی و ﭘس از عبور ازاین راهرو وارد محوطه ی اصلی میشدی که با ﭘرده ای ضخیم از راهروی تنگ و تاریک جدا میشد .خونه ای که دیدیم شبیه خونه های بزرگ و قدیمی، که سالیانه که دیگه نقشی ازشون در ﭘهنه ی روزگار دیده نمیشه و بشر تمایلی برای خلق چنین اثری از خود نشان نمی داد، وسط خونه حوضی بزرگ به چشم می خورد که آب کثیف و سیاهی را درون خودش جای داده بود و از بوی بدی که از حوض واطراف اون به مشام میرسید، ناخود آگاه متوجه درهم شدن صورت میشدی .

آنچه که  بیش از همه چیز باعث جلب توجه میشد، اتاقک های اطراف حوض بودند که توسط دو سه تا ﭘله از سطحی که درش قرار داشتیم بالاتر قرار گرفته بودند. درون هر اتاقک خانواده ای مستقر شده بودند و جالب اینجا بود که هر زنی کنار در آلونک خود نشسته بود وبا دیگری که در اتاقک دیگر مستقر بود، با صدای بلند و آزاردهنده ای به صحبت های زنانه وخاله زنکی خود میﭘرداختند وبچه هاشان با فریاد کودکانه مشغول بازی و شیطنت بودند. گوشه ای از ساختمان مردی ﭘشت دری حوله به دست ایستاده بود وبا نزدیک شدنمان سر تا ﭘا براندازمان می کرد، در همان حال که منتظر پشت در آهنین گوشه ی ساختمان ایستاده بود، تخمه می شکست و ﭘوستش را به بیرون ﭘرتاب می کرد، که با دیدنمان لبخندی زد که دندانهای زرد وکرم خورده اش را با سخاوت تمام به نمایش گذاشت، با دیدن این صحنه شهاب که تا آن زمان با تعجب افراد و خانه را می نگریست رو به مرد با چهره ای درهم گفت : حاجی لااقل اگه مسواک نمی زنی، دهنتو ببند هم شهر رو آلوده می کنی هم ما رو می ندازی روی تخت بیمارستان .

خندم گرفته بود اما با کاری که مرد انجام داد ، اگر جا داشت زمین ها را هم گاز میزدم، مرد قهقهه ای زد و نزدیک شهاب شد و گونش رو تودستای تیره و کثیفش گرفت و روبه شاگرد ﭘیرمرد املاکی کرد و گفت: این چه باحاله، اینو از کجا ﭘیداش کردی؟

شهاب عصبانی شد وگونش رو از دست ﭘر چرک مرد بیرون کشید و با چندش گفت: اههه، فاصله بگیر مرد حسابی، این چه وضعشه، مگه چند وقته حموم نرفتی که اینقدر بو میدی.

با اشاره ازش خواستم چیزی نگه، ممکن بود مرد سیه رو ناراحت یا حتی عصبی بشه ولی با کمال تعجب با ﭘررویی رو به شهاب بی خیال گفت : به توچه .

با این حرف، شهاب نگاهی به من کرد که با اشاره چشمام ازش خواستم  چیزی نگه، اونم زیر لب به درکی گفت و همراه شاگرد املاکی راه افتاد .

آلونکی که ﭘیرمرد املاکی از اون به عنوان اکازیون نام برده بود، جایی در زیر زمین چنین خونه ای قرار داشت، از ﭘله های زیر زمین که سرازیر میشدی اولین چیزی که جلب توجه میکرد بوی نا و رطوبتی بود که از در و دیوار به مشام می رسید، چیزی که بیش از حد جلب توجه میکرد، تک چراغ کم سوی وسط اتاقک بود که توانایی روشن نگه داشتن یک اتاقک 15 متری روهم نداشت، همین! تنها چیزی که اتاقک داشت همین یک چراغ بود وبس .

شهاب با دیدن این وضع با حیرت رو به شاگرد املاکی کرد و با سادگی گفت: ﭘس آﺸﭘزخونش کو؟؟

شاگرد املاکی به سمت گوشه ای از اتاقک رفت و شیر گاز رو بهمون نشون داد و در همان حال گفت:اینجا یه شیر گاز داره که مستاجر قبلی گازش رو اینجا میذاشت،  بقیه اتاق هام همینطورن و همسایه هام ظرف و ظروفاشونو لباساشونو کنار شیر حوض می شورن .

حالا می فهمیدم چرا آب حوض اینقدر کثیف و آلوده بود، با دیدن این وضع بدون حرف از زیر زمین زدیم بیرون، وقتی به بالای ﭘله ها رسیدیم، متوجه مرد سیه رو شدیم که چنددقیقه ﭘیش مکالمه ای رو باهاش به اتمام رسونده بودیم، مرد با بازشدن در رو به رویش که گویا حمام بود، مرد دیگری که از حمام خارج میشد را به کناری زد و با غرولند همانطور که داخل حمام میشد، گفت: مگه رفتی حموم دومادی، سه ساعته بیرون نمیای؟

با حیرت بیشتر به مرد رو به رومون که تنها ﭘوشش همان حوله ای بود که دور کمرش بسته بود که آنهم از کثیفی به گونه ای بود که انگار آلودگی بیش ازحد چسبیده به حوله  تار و ﭘود حوله ی بخت برگشته را از هم گسسته بود که  با یک تلنگر می ﭘنداشتی از دور کمرش باز می شود و دارو ندارش را درمعرض دید قرار می دهد .

به اطرافم نگاهی انداختم، زنان که انگار این صحنه برایشان عادی باشد، به صحبت هایشان ادامه می دادند و بی خیالی طی می کردند، انگار برایشان مهم نبود که مردی نامحرم، بدون ﭘوشش مناسب جلویشان ایستاده و خیال رفتن به اتاقکش را هم ندارد .

مرورصحنه های چند دقیقه ﭘیش چند ثانیه بیشتر طول نکشید و من به این نتیجه رسیدم در تهران با این ﭘولی که اونم از صدقه سر فروش گردنبند قدیمی مامان طوبی به دست آورده بودم بهتر از اینجا ﭘیدا نمی کنم.

با صدای شهاب به خودم اومدم : باور کن چنین خونه ای، صاحب خونش از خودش وحشتناکتره، معلوم نبود این خونه مال کدوم ننه قمری بوده که ﻤﺴﭠﺃجراش این شکلی شدن . حتما از این ﭘیرزنایی که آفتاب لبه بومن و بوی شاش میدن .

- ﺋه شهاب بی تربیت نباش.

- بی تربیت منم یا اون یارو که دهنش بوی خر مرده میداد؟ نکبت برگشته به من میگه به تو چه؟ دﹺ اگه مردنی نبود با این حرفش الان باید سه ماه بستریش می کردم. بعدشم بی ادب ندیدی، مردک با اون ریش درازش مثل دائشیا از در حموم اومده بیرون، نکرده یه یا الله بگه، من که مردم از هیبتش ترسیدم چه برسه به زنای بدبخت اونجا که این صحنه براشون عادی شده، کمی سکوت کرد و دوباره با حرص گفت: ﺋه ﺋه ﺋه، ﭘیرمرد خل وچل به این قبرستون میگفت اکازیون، والا بهشت زهرا از اینجا با صفاتره.

- نکنه شهاب بااین وضع، خونه گیر نیاریم، از صبح که هر جا رفتیم یا به ﭘسر مجرد خونه نمیدادن، یا اصلا خونه اشون به ﭘول من نمیخورد یا اجاره خونه ها زیاد بودن یا اگه هم با شرایطم جوربودن مثل این در می اومدن.

چهرش در هم شد ولی رو به من با آرامش گفت: نگران نباش، جورش می کنم.

با گفتن این حرف راهنما زد و گوشه ای نگه داشت و گفت:من میرم دو تا آبمیوه بگیرم، از صبح چیزی نخوردیم.

ﺴﭘس از ماشین ﭘیاده شد و به سمت سوﭘری ﭘا تند کرد.

پس ازمدتی نسبتا طولانی درب طرف راننده باز شد و  شهاب ﭘاکت حاوی کیک وآبمیوه ها رو دستم داد وخودش رو روی صندلی راننده رها کرد .

رو بهش کردم و گفتم: رفتی کیکو آبمیوه بخری، چقدر دیر کردی .

کمی دست ﭘاچه شد ولی خودش رو از تک و تا ننداخت وگفت: آبمیوه خنک نداشت، گفتم بره سوا کنه بیاره.

کمی از آبمیوه نوشیدم، چندان خنک نبود، اما عیبی نداشت، شاید واقعا نداشته .

مشغول خوردن بودیم که متوجه صدای زنگ گوشی شهاب شدیم، نگاهی به صفحه موبایل کرد وتماس را با اندکی مکث ﭘاسخ داد: الوسلام آقا سینا ، چه خبرا ؟

- ﺋه جون شهاب ؟ کجا؟

- ببین یه جای مناسب می خوام، نری خونه داغون واسم ﭘیدا کنی؟

- دونفریم، آره

- ﺋه ﭘس خوبه، الان هستی بیایم؟

- اوکی تا یه ربع دیگه اونجام.

- فعلا...

با تعجب نگاهش کردم وگفتم:کی بود؟

گوشی رو رویکیلومتر جلوی ماشین ﭘرت کرد وماشین رو مجددا به راه انداخت و در عین حال گفت: یکی از بچه های شرکت برادرش املاکی داره بهش سپرده بودم یه خونه مجردی می خوام اجالتا نزدیک کارگاه باشه اگه نشد حالا یکم ﭘایین تر برام گیر بیاره، الان زنگ زد وگفت یه مورد ﭘیدا شده ، گفت بریم ببینیم، دعا کن خوب باشه وگرنه سینا رو با سیمای برق چراغ تو کوچه بهم گره میزنم.

@-Madi-@-ashob-@-Atria-@-Baron-@-Byta-@-Ghazal-@-Maya-@-satiyar-@خدانگهدار@خاتم@آفتابگردون@نارسیس بانو.arabzade@نازی نیما@ناری بانو@Omaay@Otayehs@Onlyme@Omid891212083

 

  • لایک 11
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*شهاب*

با دیدن خونه ای که سینا برامون ﭘیدا کرده بود، نفسی از روی آسودگی کشیدم، بهش خونه نمیشد گفت اما کفاف زندگی را میداد، خونه ای که داخلش قرار داشتیم، یک خونه ی دوطبقه با نمای سفالی بود و کنار در خونه  یک گلدون بزرگ خشک شده قرار گرفته بود، از در خونه که وارد میشدی شاهد یک حیاط جمع وجور تقریبا هشت متری می بودی که تنها شی بی جان این محوطه بی باغچه و بی حوض، تخت چوبی گوشه حیاط بود که انصافا با گلدان های رنگین کنار ﭘایه هایش به جای جای محوطه جان می بخشید، در گوشه ای دیگر شیر آب و سنگابی موجود بود، به همراه مواد شوینده،کمی که سر چرخاندم متوجه در سمت راست کنار درب ورودی شدم، حتما سرویس بهداشتی اونجا قرارداشت و این شیر هم برای شست و شو بود .

در سمت راست رو به رو ی در ورودی، ﭘله هایی رو به طبقه دوم موجود بود، ﭘله هایی فلزی که توسط نرده هایی از جنس خودشان ساخته شده بودند . از ﭘله ها که بالا رفتیم متوجه یک تراس 2 متری می شدی که چیز قابل توجهی در آن موجود نبود جز یک در سفید و یک ﭘنجره که با کمی فاصله از در، در سمتِ راستِ درِ ورودی ِطبقه دوم قرار داشت که همرنگ در ورودی سفید بود و هر دو بعضی قسمتهاشون زنگ زده شده بود و ﭘس زمینه ی سفید رنگ در و ﭘنجره رو با رنگزدگی شان ناراحت کرده بود، از حال و اوضاع در و ﭘنجره میشد فهمید که داخل هم نمیتواند چندان جالب باشد چراکه مشخص بود چقدر این خونه قدمت دارد و می تواند رویایی باشد. به چهره ی امیر نگاه کردم، زیادی خونسرد بود واز چهرش چیزی نمی شد فهمید، اصولا چیزی از احساسش بروز نمیداد وهمین منو عصبی می کرد.

با باز کردن در ورودی، چیزی مثل کارتون  خالی از بالا به ﭘایین سقوط کرد و با سقوطش کلی گرد و خاک به ﭘا کرد، با این اتفاق هر دوبه شدت به سرفه افتادیم، از شدت سرفه به بیرون اتاقک قدم گذاشتم و روی زانو هایم خم شدم، با آروم شدن شدت سرفه کمی ایستادم تا با نفس کشیدن هوای مطبوع، از حجم آلودگی که کمی قبل وارد ریه هام شده بود، کم کنم . مجددا وارد اتاقک شدم، امیر همچنان داخل بود و حالا اونهم کمی آروم شده بود، در حالی که هردو جلوی دهانمون روبا گوشه ﭘیراهنمون گرفته بودیم تا دوباره مسموم به آلودگی نشیم، مشغول دید زدن اتاقک شدیم، اتاقک ﭘیش رومون فقط به اتاقک های موجود در خوابگاه شبیه بود، گوشه سمت راستِ درِ ورودیِ کنارِ ﭘنجره کانتری از جنس دیوار سالن ساخته شده بود وهمین کانتر آن قسمت را از سالن اتاقک جدا میکرد و همین شده بود که نقش آﺸﭘزخانه رو به گوشه سالن داده بود . باز جای شکرش باقیه که وجود لوله ی گاز فقط نمایانگر فضای آﺸﭘزخونه نبود. رو به امیر کردم و با اشاره به گوشه دیوار گفتم : حتما میخواستن دیوار بسازن، وسطای راه ﭘشیمون شدن، دیدن به صرفه نیست خرابش کنن، همینجور به حال خودش رهاش کردن. با این حرفم، لبخندی زد و رو به من گفت: کم چرت بگو، اوایل که میخواستن طرح اﭘن بسازن ( اشاره ای به گوشه ی اتاقک کرد ) اینجوری طرح گچ میساختن، مثل الان نیست که با چوبِ ام دی اف در بیارن که برادرِ من .

ـ خلاقیتشون تو فرق سرم .

ـ اگه همین خلاقیتِ ابتدایی نبود الان ازش خیلی سبکها در نمی  اومد.

ـ باشه آقای دکتر، الان فهمیدم که این دیوار، خودش آغازگر یک تحول بوده .

ـ ﭘس چی؟

ﭽﭗ ﭽﭗ نگاهش کردم که با دیدن نگاهم خنده ی بی صدایی کرد و بی حرف به سمتی دیگر به راه افتاد، چیز خاص دیگه ای بینمون رد وبدل نشد ، اتاقک یک سرویس بهداشتی هم روبه روی دیوارِ به قولِ امیر ، اﭘن داشت که از همه جای خونه آلوده تر و کثیف تر بود .

با چندش رواز سرویس گرفتم وبه سمت در ورودی به راه افتادم وهمینطور زیر لب غر میزدم : اه اه ، این چه وضعیه؟ این خونس یا خوکدونی؟ ﭘایین روکه دیدم گفتم خدا رو شکر سینا هواموداره، نگو اینجام  با خونه ی اون ﭘیرزن شاشوهیچ فرقی  نداره، تنها تفاوتش این اینجا بوی خاک میده اونجا بوی روغن میداد. وهمزمان صورتم با حرف خودم جمع شد، که با صدای امیر با بهت به سمتش برگشتم:عالیه .

ـ چی عالیه؟

ـ اینجا دیگه .

ـ میشه بفرمایید کجاش عالیه ؟

ـ خب منم تقریبا همچین جایی می خواستم، قبول کن با این ﭘولی که من دارم  بهتر از اینجا ﭘیدا نمیکردم. مگه قبلا کجا زندگی می کردم، اتاقک  خونه ی خسروهم همینجور بود، مهم اینه در حال حاظر جایی باشه که هم به ﭘولم بخوره، هم بتونم توش زندگی کنم .

ـ تومیتونی تو این خوکدونی زندگی کنی ؟

ـ خوکدونی کجا بود، با یکم تمیز کاری بهتر میشه . اینجوری نبینش، میشه درستش کرد.

ـ والا من از کارای تو سر در نمی یارم. منکه ابدا بتونم اینجا زندگی کنم.

ـ توکه نباید زندگی کنی، من باید زندگی کنم که میتونم.

ـ هستیم فعلا در خدمتتون .

وبا گفتن این حرف از ﭘله ها روان شدم.

همونطور که انتظار داشتم ساکت نموند وبه دنبالم اومد و گفت: یعنی چی؟

ـ یعنی اینکه نمیخوام فعلا  ﭘیش فلور و بهمن باشم، مدتی میام ﭘیشت تا بعد. کرایه  خونه ام نصف نصف

ـ خانوادت راضی ان؟

با حرص به سمتش برگشتم و بهش چشم غره رفتم تا ساکت شد ..

با صدای زنی مسن هر دو که حالا ﭘایین ﭘله ها ایستاده بودیم، به سمتش برگشتیم.

@-Madi-@-Atria-@Otayehs@Omid891212083@Omaay@آفتابگردون@m_n@M. Mousavi@m.amir.n@m.azimi@M.gh@M.M.MOSLEMKHANI@M.moosavi@m.s@N.a25@N.g.h_band@nafas777@Nadia@nahid.s1999@Z sadghinjad@z̸a̸h̸r̸a̸@Z.farhani@zagin@NAEIMEH_S@Aryan-Boy

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘارت دوازدهم

*امیر*

به ﭘیرزن روبه رومون که حالا چند قدمی نزدیک شده بود خیره شده بودم، یاد کسی افتادم که همه کسم بود ولی همه کسم بی معرفت بود و من رو که همه کسش خطاب می کرد را رها کرده بود و زندگی در زیر خاک را به زندگی روی خاک ترجیح داده بود .

ﭘیرزن مثل مامان طوبی چادری سفید بر سر کرده بود وچهره ی نورانی اش در قاب چادرِ سفیدِ گلدار، عجیب زیبا ودوست داشتنی اش کرده بود که نمی توانستی نگاه از رخ همچون ماهش برداری، با نزدیک شدنش ناخودآگاه بویی از ترکیب گلاب وگلبرگ گل یاس را به مشامم هدیه میدهد که هیچ عطری نمیتواند مثالش را به ارمغان بیاورد، ﭘیرزن اما برعکس مامان طوبی لاغر اندام بود و چهره ی تکیده اش نوید بیماری میداد که از آن رنج می برد اما حتی بیماری هم نمی توانست زیبایی چهره اش را ﭘنهان کند واین نشان میداد در گذشته جوانی خوش چهره بوده است که گذر زمان گلبرگ چهره ی گل مانندش را ﭘژمرده ساخته.

در دستانش یک سینی مسی گردی بود که لیوان های شربت آلبالو را در خود جای داده بودند که زیادی با رنگ زیبایشان دل می بردند و هوس خوردنشان به سر میزد.

ـ چرا سراﭘا وایسادین؟ بیاین بشینین شربت بخورین.

 کمی جلورفتم و سینی را از دستش گرفتم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدین، راضی به زحمت نبودیم .

با خوشرویی لبخندی زد و با صدای دلنشینش گفت: چه زحمتی مادر، بیاین بشینین، خستگی در کنین.و بعد به تخت چوبی گوشه محوطه اشاره کرد.

به سمت تخت گوشه ی محوطه گام برداشتم وسینی حای لیوان های آلبالو رو روی تخت گذاشتم و از ﭘیر زن خواستم اول او بنشیند، به سمت تخت آمد و همانطور که دسته ی تخته را تکیه گاه خود کرده بود، روی آن نشست . من که نشستم تازه متوجه شهاب شدم که هنوز ایستاده وبه ﭘیرزن بیچاره مثل ندید بدید ها نگاه می کند، با صدای بلندی صدایش کردم که متوجهم شد ومن با اشاره سر ازش خواستم که در کنارم بنشیند.

شهاب که به خودش آمد با لحن شوخی به سمت تخت چوبی آمد ودر حالی که کنار من می نشست رو به ﭘیرزن زیبا رو گفت: مادر جدا که خونه ی زیبایی دارین، از صبح این جعفرآقا (ﭘیرمرد املاکی) ما رو سر کار گذاشته بود و فکر می کرد ما از اون مایه داراییم، اگه بهت بگم چه آسی واسمون ﭘیدا کرده بود دروغ نگفتم، خونه تر و تمیز، با تموم امکانات. باورت نمیشه همسایه هاش یکی از یکی بهتر، یکیشون که باهام رفیق شده بود مادر، با دستای کثی... نه با دستای تمیزش چنان این ﻠﭗ بیچارمو کشید که اگه زن داشتم همون وسط یک دست کتکش می زد. البته بنده خدا دستش زیادی سفت بود وگرنه چیزی تو دلش نبود. از یک طرفم یکی دیگشون یکجوری بود.

با گفتن این حرف چهرش درهم شد که ﭘیرزن خنده کنان گفت: چجوری؟

ـ طوریش نبودا، فقط انگار ارث باباشو خورده بودم، قیافشم با داﺋشیا مو نمی زد. من نمی فهمم زن این بیچاره چطور جرﺋت می کنه شب رو کنارش بخوابه، آدم وحشت می کنه . ولی مادر جان همشون همسایه ها خوبی بودن، عالی. اما خب به آقا جعفر گفتیم که نیازی به چنین خونه ای با این همه امکانات نداریم یک خونه ی نقلی هم کفایت می کنه .

با یادآوری خونه ای که  ساعتی قبل دیده بودیم که با تعریفای شهاب از همسایه های خوب و امکانات مثال نزدنی اش کاملا متضاد بود و بیشتر به خزعبلاتی که شهاب همیشه تعریف می کرد، شبیه. خنده ام گرفت که سعی کردم با زدن لبخندی از عمق گرفتن آن جلوگیری کنم.

ﭘیرزن لبخندی زد وگفت: خجالتزدم نکن ﭘسر جان، طبقه بالا سالهاست آدمیزاد قدم توش نذاشته، دیگه به خوبی خونه ی قبلی که دیدین نمی رسه.

نفسی گرفت و ادامه داد:کنار املاکی که شما بهش ﺴﭘرده بودید براتون خونه ﭘیدا کنه یه سوﭘری هست که همیشه ازش خرید می کنم دیروز ﭘاهام درد میکرد نمیتونستم برم خرید، نوم ﺴﭘرده بود که هروقت چیزی خواستم شاگرد اقا حسینی (صاحب سوﭘری) برام بیاره، دیروزم به آقای حسینی زنگ زدم ازش چند قلم جنس خواستم، گفت شاگردش نیست خودشم مشتری داره، برا همین خریدامو داد آقا سینا برام آورد، آقا سینام به خاطر کارش وقتی دید اینجا خالی افتاده سوال ﭘرسید وماجرای شما روگفت، قرار شد با نوم صحبت کنم ببینم به اجاره دادن بالا راضی هست که اونم قبول کرد وشمام اینجایین.

ﭘرسیدم: ﭘس چرا تا الان اجارش نداده بودین.

ـ راستش طبقه بالا قبلا برای ﭘسرم بود، وقتی که رفت، نومم نذاشت کسی بره اونجا برای همین خالی مونده.اینم بعد سالها قبول کرد کسی بیاد بره بالا بشینه دیگه نظر خودشه.

اینکه ﭘسرش کجا گذاشته رفته جدا، اینکه نوش شده همه کاره جدا باعث شده بود زیادی کنجکاو بشم اما به سکوتی بسنده کردم و دیگه چیزی ﻨﭘرسیدم. با صدایش که تعارفمون زد شربت رو بخوریم از روی میل شربت رونوشیدیم وکمی بعد از خونه بیرون زدیم.

از شهاب شنیدم که سینا گفته اینکه قیمت نهایی چقدر باشه و هر ماه چه میزان اجاره بها نیاز باشه بابت این اتاقک ﺒﭘردازیم رو نوه ی ﭘیرزن مشخص می کنه وباید تا فردا منتظر می موندیم تا بتونیم با ایشون ملاقات کنیم.

وقتی توماشین نشستیم، رو به شهاب کردم و فکری که چند دقیقه ای بود از حرفای ﭘیرزن دستگیرم شده بود روبه زبان آوردم وگفتم: راستی، این خانمه گفت که دیروز سینا رفته ﭘیشش واسه دیدن خونه، منکه تازه همین دیروز تخلیه کردم، سینا چطوری با همین سرعت ﭘیگیر شده؟

شهاب که با بند کمربندش مشغول بود با این حرفم دست از کمر بند کشید و با بهت نگاهم کرد ولی چیزی نگفت، همینطور زل زل نگاهم میکرد که دستم رو جلوی صورتش تکون دادم تا متوجه من بشه که یکدفعه گفت: چیز دیگه، تا دیروز از بهمن شنیدم که اینطوری شده، عصبانی بودم ،وقتی کارمندمون ناراحتیمو دید، گفت سینا برادرش املاکی داره به اون ﺒﺴﭘارم تا کارا رو راست و ریست کنه.

ـ تو که گفتی بیرون شهر بودی .

دوباره کمی فکر کرد و گفت: برادرمن نرفته بودم بمیرم که بالاخره اومدم، اگه زودتر اومده بودم میومدم کمکت، وقتی رسیدم شرکت اون موقع بهمن ماجرا رو گفت.

ـمگه عصر کسی از کارمندا توشرکت بود؟

ـ بازجوییه؟ اضافی کاری وایساده بوده .

ـ آهان، با سکوتش نگاهی بهش کردم و دیدم زل زل داره نگاهم میکنه که گفتم:حالا چرا راه نمی افتی؟

ـ هیچی گفتم اول اگر سوالی دیگه داری ﺒﭘرسی بعد راه بیفتم.

ـ نه فعلا که هیچی..

بچه ﭘرویی زیر لب گفت وراه افتاد.

@-Madi-@-Baron-@M.gh@NAEIMEH_S@Nafas@na.sa@N.g.h_band@m.azimi@R.M@Raha.n.r@آفتابگردون@S.malkzad@Otayehs@Laleh@Leila

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘارت سیزده

*شهاب*

ﭘوففف خوب شد نفهمید که چقدر چرت وﭘرت گفتم، زیر چشمی نگاهش کردم، سرش رو به شیشه ماشین تکیه داده بود وتوی فکری عمیق غرق . نکنه داره به حرفام فکر می کنه، نکنه بفهمه همه حرف هام دروغ بوده، اگر ﭘیرزنه دوباره حرفی بزنه چی ؟ چطور بهش حالی کنم که زیاد در این مورد صحبت نکنه ؟ خدایا خودت میدونی که من قصد نداشتم بندت رو آواره این کوچه و اون کوچه کنم، فقط به خاطر خودش بود، حالا هم دارم جبران می کنم، خواهشا منو رسوا نکن خواهش می کنم.

سکوت فضای ماشین رو فقط موزیک ملایمی که در حال ﭘخش بود میشکست، با ریتم موزیک، به ظاهر روی دسته ی فرمون ریتم گرفته بودم اما تو دلم آشوب بود، با کاری که من کردم هر روز دلهره ی این رو دارم که امیر موضوع رو بفهمه واون زمانه که نمی دونم چه واکنشی از خودش نشون میده ومن از اون روز می ترسم. از شرم، از خجالت، از حقارت و هر آنچه که ترکیبی از این حس های آزاردهنده باشد . کاش وقتی که میفهمید،منونمی دید...نمی دید تا این حس آزاردهنده رو تجربه نکنم.

اونروز نمی دونستم تجربه ی این حس شاید می تونست خیلی بهتر از اون اتفاق باشه.

.............................................

داخل کارگاه کنار حجم انبوهی از خرده چوب ها روی زیلویی که کنار میز بزرگی که وسط کارگاه ﭘهن کرده بودیم، نشسته بودیم و مشغول خوردن املت ساخت دست امیر بودیم .باولع مشغول خوردن بودم که امیر گفت: فردا امتحان دارم.

نگاهش کردم، لقمه ای دیگر گرفت و همانطور که در دستش نگهش داشته بود حرفش را کامل کرد: بعد از دانشگاه میرم املاکی دوستت تا نوه ی این خانمه رو ببینم، بدونم نظرش چیه.بالاخره خونه رو میخواد اجاره بده یا نه .

لقمه رو با لیوانی آب قورت دادم و گفتم: ساعت چند امتحانت تموم میشه؟

ـ ساعت یازده چطور؟!

ـ میام دنبالت، از اونور با هم میریم ﭘیش سینا.

ـ تا همینجاشم زیادی از کار و زندگیت افتادی، نمی خوام به خاطر من به ضرر بیفتی.

ـ ضرر چی امیر؟ مثلا تو اون شرکت از من چی می خوان؟ جز ترجمه یکی دو تا برگه که اونم کار یکی دو ساعته، بعدشم منم فردا امتحان زبان تخصصی دارم  وقتی هم دانشگاه باشم شرکت نمیرم ، باهات میام.

ـ ولی.....

با صدای زنگ گوشیم، حرف تو دهن امیر ماسید و هر دو سکوت کردیم . با دیدن شماره فلور، لقمه ی توی دستم رو تو ﭘیشدستی جلوم ﭘرت کردم و اخمام رو کشیدم تو هم، آسایش آرزوی این روزهام شده اما با وجود فلور هیچ وقت این آرزو محقق نمیشه.

با صدای امیر نگاه از گوشی در حال زنگ گرفتم وبه امیر دادم: چرا جواب نمیدی؟

ـ فلوره.

ـ خب باشه، ببین چی میگه؟

از ناچاری گوشی رو به دستم گرفتم و کلافه موهایِ تویِ صورتم رو به عقب دادم، از روز مهمونی خسرو که با هم بحثمون شد دیگه نه دیده بودمش ونه می خواستم ببینمش. با مکث خواستم جواب بدم که قطع شد، گوشی رو بالا گرفتم وبه امیر نشون دادم و در همون حال گفتم: قطع شد. و بعد گوشی رو روی سفره ﭘرت کردم، خواستم مجدد مشغول شم که دوباره صدای زنگ گوشی مانع شد، چشمامواز روی حرص رو هم فشردم و زیر لب غر زدم: ول کن نیست.

گوشی روکه قصد ساکت شدن نداشت و از روی سفره چنگ زدم و از جام ﭘا شدم و صندلهای کنار زیلو روکه هر کدوم به طرفی ﭘرتاب شده بودند رو به ﭘا کردم و به گوشه ای رفتم وتماس رو برقرار کردم :

ـ کجایی؟

ـ سلام، خونه ام

ـ خونه ات؟ منظورت همون آﭘارتمانی نیست که بهمن واست خرید؟

ـ حالا خونه ی بهمن، چه فرقی میکنه؟

ـ فرقش اینه که من الان تو همون خونه نشستم ولی تو رو نمی بینم.

خودم رو از تک وتا ننداختم وگفتم: مگه نمی گی اونجا خونه ی بهمنه، منم نگفتم خونه ی بهمنم.

ـ خونه ی نو مبارک ، شیرینیش کو ﭘس؟

داشت مسخرم میکرد، ﭘوزخندی زدم و من هم با تمسخر اضافه کردم: شیرینی واست ضرر داره، هم ﭘوستتون آسیب میبینه، هم سنی ازت گذشته بهتره به فکر سلامتیت باشی فلور جون.

میدونستم حرصش در میاد، ﻤطﻤﺋنا فردا باید از تو آرایشگاه جمعش میکردم.همینطورم شد چون با حرص گفت: برام مهم نیست کدوم قبرستونی شهاب، کنترل تو از دست من خیلی وقته خارج شده، زنگ زدم فقط مهمونی فردا شب رو یادآوری کنم، هر جا هستی فردا شب باید راس ساعت 7 شیک وموقر ببینمت . تاکید می کنم باید، وگرنه شده کل دنیا رو بگردم، می گردم و اون سوراخ موشی رو که دوست جون جونیت روتوش قایم کرده باشی رو ﭘبدا میکنم و اون زمانه که از کارت ﭘشیمونت میکنم.

زمزمه کردم:خطرناک شدی فلور.

ـ همینی که هست، یادت نره چی بهت گفتم.

ـ نه، این لحظه رو یادم نمیره، هیچ وقت. لحظه ای که تو منو مجبور به انجام کاری میکنی که دوستش ندارم. اینکه منو، ﭘسرتو، به راحتی آب خوردن داری می فروشی . اینکه داری با زندگی آدمهای اطرافت قمار میکنی . اینکه باید اعتراف کنم نمی شناسمت . اینکه کم کم دارم شک می کنم که...

نگذاشت بیش از این ادامه بدهم، با لحن خونسرد بی توجه به من گفت: برام مهم نیست چی فکرمی کنی، برای من فقط مهمونی فردا شب مهمه . فرداشب میبینمت .بهتره حرفام رو فراموش نکنی. و گوشی رو قطع کرد.

دقایقی از از قطع ارتباط تلفنیم با فلور میگذشت، گوشی به دست  داشتم به حرفای فلور فکرمی کردم. کم کم داشتم احساس هراس می کردم، از وجود ﭘدری به اسم بهمن ومادری به اسم فلور. دقیقا نمی دونم تا حالا چه نقشی رو تو زندگی ﭘرفرازو نشیبم بازی می کردن، اما اینو فهمیدم که میتونن آدمای خطرناکی باشن. حداقل اینو از قرارای کاری مجهول المفهوم بهمن و مهمونیهای ﭘوششی اش برای عقد یه سری قرارداد نامعلوم و قمارهایی که توی همین مراسمات برگذار میشه فهمیدم. حالا هم که از فلور حرفای تازه می شنوم . همش فکرمیکردم اوج خلاف فلور تو مهمونی های دوستانش اونم با خوردن چند ﭘیک شراب خلاصه میشه اما در این مدت کوتاه فهمیدم که فلور میتونه از بهمنم خطرناکتر باشه. حداقلش اینه که بهمن  رو بود و میشد فهمید چکاره است ولی فلور زرنگتر از این حرفاست و محتاط تر برخورد میکنه .

با صدای امیر دست از افکار درهمو برهمم کشیدم و به سمتش برگشتم: چیشده؟

ـ چیزخاصی نیست، به خاطر موضوع خواستگاری باهاش قهر بودم  زنگ زده بود یادم باشه  قرارِ فرداشب رو.

ـ حالا میخوای چکار کنی؟

ـ هیچی، مجبورم برم خواستگاری.

ـ چرا مجبوری شهاب، چی مجبورت کرده ؟ زندگی دختر مردم به کنار، زندگی خودت رو تباه نکن.

ـ میگی چکار کنم امیر؟ این زن حرف منو 23 سال نفهمید، حالا بفهمه ؟ میخوام به حرفشون راه بیام تا دست از سرِ من بردارن. فوقش به دختره میگم ازش خوشم نمی یاد، وقتی جواب نه رو اون به من بده، فلور میفهمه خود دختره نخواسته ومشکل از من نبوده. ببینم اونموقع چی داره بگه، اه

و با گفتن این حرف امیر روبه کناری زدم و خودم رو به سمت محوطه کارگاه کشاندم. باز هم مثل همیشه، به طرف شیر آب گوشه حیاط رفتم و بعد از جاری شدن آب از داخل شیر، سرم روکه حالا از درد داشت منفجر میشد را به زیر شیر آب بردم تا کمی از التهاب درونم کم کنم.

خسته بودم ، زیاد، خیلی زیاد.

@-Madi-@-Atria-@-ashob-@0200911252@ترسا@ترنم@توران@آفتابگردون@آتنا شکاری@دختر سیاه٬

@JAJANAN-OOO@NAEIMEH_S@M.gh@zagin@M.M.MOSLEMKHANI@m_n@K.Mobina@K.A@IM._.SETY@Imaryam@Otayehs

  • لایک 10
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘارت چهارده

به تصویر ماه در دل آغوش چادر سیاه شب می نگریستم، ماه کامل نشده بود و شکل هلالی داشت، شاید اوهم خسته بود، از فشار روزگار، از بودن دردل سیاهی ها، از بودن دردل راز شب، ازشنیدن غم مردم وَوَوَ... اونم نتونسته بار سختی ها را به دوش بکشد و این همه غم رو تاب بیاورد . خمیدگی کمرش نشان از این ناتوانی میداد.

من اما کمرم خم نشد، اشکم جاری نشد، رازم فاش نشد، دردم برملا نشد . اما همه اش ماند داخل سینه ام تا قلبم از این فشار لعنتی، کمر راست نکند و دهلیز را در خود مچاله کند و چه درد بزرگی است ، درد بزرگی است که قلب از آزار خانواده درهم بمیرد و تو در سکوت بمانی.

ماه اما ستاره ها را داشت، این هلالی سفیدروی با دیدن چشمک ستاره های اطرافش، کورسوی امیدی برای کمر راست کردن دارد که در اواسط ماه، کامل می شود، قلب بی نوای من چه؟

ـ به چی فکرمیکنی؟

ـ به زندگیم.

ـ هیچ وقت از موقعیتی که درش قرار داری، گله نکن . حتی اگه بیماری سختی داری و مدت زیادی فرصت نداری، حتی اگر به گناه نکرده دارن مجازاتت می کنند، حتی اگر از زور فقر مجبور باشی دستت رو ﭘیش این واون دراز کنی، حتی اگر عزیزترینت را ازدست بدی یا اینکه تحت شرایطی اونو ازت بگیرن، حتی اگربا وجود خانواده ی بی مهر، مجبور باشی تن به خواسته غیر منطقیشون بدی. چون قبل ورودمون به دنیا، زندگیمونو با تمام شرایطش ﭘذیرفته بودیم، مهم این نیست تحت چه شرایطی زندگی کردیم، مهم اینه که در هرشرایطی که بودیم، واقعا زندگی کردیم . ﺴﭘس به ﭘهلو رو به من چرخید و دستش را تکیه گاه سرش کرد و گفت: این روزا عصبی تر شدی، تند خو و تند رو شدی، فکرنکن وقتی ساکتم و چیزی نمیگم یعنی از حالت بی خبرم .نه، بی معرفت نیستم، می بینمت، می بینم که داری خودتو اذیت میکنی، قبلنا شوختربودی، اما الان مدتیه که شهاب گذشته رونمی بینم، انگار عوض شدی، آدم دیگه ای شدی . چی شده؟ با من حرف بزن . ازغمت بگو.اون چشما همیشه توش شیطنت موج میزد اما الان دیگه اون برق شیطنت هم خیلی وقته که خاموش شده. اگه ماجرا مربوط به خواستگاری اجباریته ، شاید بتونیم با کمک هم ..

نذاشتم ادامه بده، واسه همین گفتم:نه امیر،این مشکل منه. خودمم باید حلش کنم، راستش به این نتیجه رسیدم که نمی تونم در مقابلشون کوتاه بیام، فقط تنها کورسوی امیدم همون دخترس که امیدوارم بتونه جواب نه بهم بگه. خودمم کار خاصی نمی تونم بکنم  تنها کاری که میتونم بکنم اینه که فعلا باید باهاشون راه بیام.

ـ چرا باید باهاشون راه بیای، مگه چه نقطه ضعفی داری که دارن ازش استفاده میکنن.

با تعجب نگاهش کردم، یعنی اینقدر تابلو بودم.نه امکان نداره، نباید امیر بفهمه. نباید. واسه همین گفتم:چه نقطه ضعفی ؟!

ـ چه میدونم، آخه تو رو هیچ وقت در مقابل اونا به این شکل درمونده ندیده بودم، اصولا برای هر مشکلی ازجانب خانوادت اینطور بهم نمی ریختی . چی شده زندگی ات که شهاب دیروز تبدیل شده به کسی که اصلا نمی شناسمش .

دارم کم کم به این نتیجه می رسم که تو از طرف خانوادت مورد تهدید قرار گرفتی. یا شاید یه اتفاق دیگه .

ﭘوزخندی زدم وگفتم :نگران نباش، به قول تو خانوادمن. نمیتونن تهدیدم کنن . چیه فکر کردی نکنه مثل این فیلما شرط کردن اگه با فلان دختر ازدواج نکنم از ارث محرومم میکنن یا چمیدونم عاق والدینم کنن.

ـ دروغ چرا؟ راستش اولش فکرم رفت سر همین موضوع...

ـ دکتر ما رو باش، فلور اصلا میدونه عاق والدین یعنی چی؟ شاید خودش صد بار عاق والدین شده خبر نداره. ولی اولی روخوب اومدی، بحث میراث و این چیزا که هست ولی فلور توهم برش داشته اگه با تک دخترِکوروش ازدواج کنم، بعدها که کوروش بمیره، اموالش به دخترش میرسه، دخترشم تمام اموالشو کمال وتمام در اختیار شوهرش قرار میده . هه، به خیالش فکر کرده اگه دختره هم بخواد ثروتشودر اختیارم بذاره میذارم دستش بهش برسه . قسم خوردم، به هر جور که شده نذارم فلور دستش به اون مال و اموال برسه.

ـ کمکی از دست من ساخته است؟..

ـ دمت گرم رفیق، تو فقط برام دعا کن. دعا کن دختره راضی بشه که بهم "نه" بگه.

ـ ان شاء الله هر چی که خیره ﭘیش بیاد.

ـ ان شاء الله....

.............................................

به دختری که روبه رومون نشسته بود و داشت با تلفنش صحبت میکرد، نگاهی گذارا انداختم  .  موهای مش کردش هر از چند گاهی توی صورتش می ریخت و مجبور بود اون ها رو مدام از صورتش کنار بزنه، عینک بزرگ طبی با فِروم مشکی روی صورتش، به چهره ی کشیدش می اومد. بور بود ولباس سر تا ﭘا مشکی بر تن داشت. بسیار جدی بود و این رو از حرف زدنش با کسی که ﭘشت خط بود فهمیدم، البته وقتی هم که  برای بار اول با ما مواجه شد، با لحنی سرد جواب احواﻠﭘرسیمونو داد. معلوم میشد از اون مغروراستـ.

 ـ مگه بهت نگفتم حواست رو درست جمع کن . مریض بیچاره چه گناهی کرده، خیلی خب خیلی خوب . دیگه نمی خوام چیزی بشنوم، فردا صبح میام تکلیفت رومشخص می کنم. به سلامت.

با اتمام تماسش، گوشیش رو درون کیفش انداخت و خودش رو کمی روی صندلی  فلزیِ تاشویِ قدیمیِ موجود در بنگاه جابه جا کرد و رو به ما گفت:خب آقایون میشنوم.

امیر کمی خودش روجمع وجو کرد و مستقیم روبه زن کرد و گفت: ببینید خانم، من از بچگی به همراه مادرم دریک اتاق نگهبانی گوشه ی عمارتی در زعفرانیه زندگی میکردیم، کمی بعد که بزرگ شدم، نگهبان عمارت شدم، بعد از فوت مادرم،  صاحب عمارت بعد یکسال منو از عمارت انداخت بیرون. خونه اش بود، قرار دادی هم که باهاش نداشتم که دستم به جایی بند باشه، واسه همین اعتراضی هم نمی تونستم بکنم .

اینا رو براتون گفتم تا بدونید، یک جوون دانشجو که تا حالا نگهبان یه خونه ی ویلایی بوده، الان هیچ ﭘس انداز قابل قبولی هم نداره، نمیتونه بیش از یه مقدار اندکی ﭘول ﭘیش بده . اجاره هم امیدوارم باهم کنار بیایم.

زن که تا حالا ساکت بود، با سکوت امیر ابروهایش را بالا داد و کی بعد کنجکاوانه ﭘرسید:ببخشید که اینو میگم؛ شما که کار ندارید، اونوقت چطوری میخواید از ﭘس کرایه خونه بر بیاید؟!

امیر نفسی گرفت و گفت: کی گفته من کار ندارم.

ـ خودتون الان گفتید که قبلا نگهبان بودید و به خاطر خروجتون از خونه ای که ازش حرف میزدید، طبیعتا الان نباید کاری داشته باشید.

امیر: راستش من تو کارگاه نجاری هم مشغول هستم، درآمدم بیشتر از اونجا تامین میشه.

زن سرش رو به علامت تایید ﭘایین وبالا کرد و مجددا گفت:چقدر ﭘیش میتونی بدی؟

من که تا حالا ساکت بودم گفتم: اصلا نگران ﭘول ﭘیشش نباشید.

زن که تا حالا روی صحبتش با امیر بود با حرفی که زدم رو به سمت من کرد و با لحن بدی گفت: شما؟!!

خونسرد گفتم: منم با ایشونم، یعنی قراره همخونه بشیم.

زن نیشخندی زد وگفت: نکنه شمام سرایدار اونجا بودی.

ـ نه، اما مثل اینکه شمام زیادی کنجکاوی.

ـ بالاخره باید بدونم خونم رو به کی اجاره میدم.

امیرمثل قاشق نشسته ﭘرید بین صحبت و گفت:خانم، شما قراره خونه رو به من اجاره بدین، منم 40 تومن بیشتر ندارم واسه ﭘول ﭘیش. دوستمم گهگاهی میاد سر میزنه بهم، چون با هم توکارگاه مشغولیم.

با حرص بهش گفتم:چی داری میگی واسه خودت. ﺴﭘس رو به زن کردم و ادامه دادم :خانم تو فرض کن خونه روداری به دو نفر اجاره میدی . چهل تومن هم من میذارم رو ﭘول ﭘیش، رهنش می کنیم.  

زن خندید و گفت: زیادیتون نکنه آقا، خونه ی حیاط دار با همه امکانات مجزا می خوای با 80 تومن رهن بگیری. مثل اینکه زیادی بهتون خوش میگذره، من 80 تومن میگیرم واسه  ﭘول ﭘیش اجاره نه رهن.

با زدن این حرف، با تعجب به امیر نگاه کردم، اونم دست کمی از من نداشت .آروم بهش گفتم: امیر؟! این اون خونه ی طبقه بالا رو میگه، همون که دیوارش آغاز تحول ساخت اﭘن بوده...

یکدفعه با یادآوری خونه ای که دیدیم از حرص نیشخندی زدم و گفتم: نه خانم، مثل اینکه به شما بیشتر خوش میگذره . خونه ای که نشونه ی آغاز خلقت تار عنکبوته و از در ودیوارش خاک و گرد غبار میریزه  رومیخوای 80 تومن ﭘول  ﭘیش واسش در نظر بگیری، این مقدار رو برای کجای اون خونه دقیقا در نظر گرفتی. برای نمای با سنگ مرمرش، یا سرویس بهداشتی اروﭘاییش یا ﭘله برقی آنچنانیش. خانم محترم، خودتم میترسی ﭘات رو تو اون آلونک بذاری، اونقدر نذاشتی، که وقتی وارد خونه ات میشی معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای، کارتون و خاک رو سرت آوار میشه، اینقدر اونجا رو خاک گرفته که نمیشه اصلا نفس کشید، تمیز کردن چنین جایی یک ماه وقت می خواد حالا بماند که هزینه ای هم برای شست و شو و بازسازی مجدددش باید در نظر گرفت، اونوقت شما چه توقعی داری .

زن که با حرفام معلوم میشد ناراحت شده ، از جایش بلند شد وبه سمت در خروجی رفت. با رفتنش امیر رو به من کرد و گفت: می میری یه لحظه چیزی نگی.

ـ مگه ندیدی چی گفت، دختره فکر کرده با هالو طرفه.

 ﺴﭘس صورتم رو به قصد در آوردن اداش درهم کردم و گفتم : 80 تومن، عادی شدم و گفتم : باش، تو گفتی ومنم گفتم چششششممم

ـ حالا من تواین هاگیر واگیر خونه از کجا گیر بیارم.

اومدم جوابشو بدم که در املاکی باز شد و زن مجدد خودش رو داخل انداخت و یا چشمانی غمزده اما لحن به محکمی قبل رو به امیر گفت: راستش هیچ وقت به اجاره ی اونجا فکرنکرده بودم، براش هم قیمتی در نظر نگرفته بودم. حالا که میگی دانشجویی و کار درست و حسابیم نداری، فعلا اونجا در اختیارت ، هر چقدر ﭘول ﭘیش داری بده به من، به همون اندازه قرار داد می بندی . اجاره هم نمی خواد بدی. چون به ﭘولش احتیاجی ندارم.

به جای اجاره باید کاری برام انجام بدی.

 

@-Madi-@خلناز@آفتابگردون@M.gh@NAEIMEH_S@JAJANAN-OOO@Nahal@Otayehs@S. Gh@S.malkzad@JeremyNon@;

@Kayobi@بانوی سیاه@سادات.۸۲@ساحل منتخب@سَ م آ@بارین@عشق بی انتها@سارا براهویی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘارت ﭘانزدهم

ـ چرا قبول کردی؟

ـ چرا قبول نمی کردم؟!

ـ مرد حسابی، تو که اینو نمی شناسی، نکنه کلکی توکارش باشه.

ـ چه کلکی مثلا؟

ـ چه می دونم . مثلا اینکه اگر هر اتفاقی واسه ﭘﯿرزنه بیفته بعدا یقه ی تو رو میگیرن.

ـ نه بابا، خودشم میدونه مادر بزرگش زیاد زنده نمی مونه . اینم کار و زندگیشو نمی تونه ول کنه بیاد سراغ مادر بزرگش که.

ـ توچی؟ تومیتونی ؟

چاره ی دیگه ای داشتم شهاب ؟ جایی بهتر از اینجا نمی تونستم ﭘیدا کنم. مجبورم گهگاهی کارای کارگاه رو بیارم خونه تا اون بنده خدا هم تنها نباشه. البته در این بین به کمک تو هم نیاز دارم.

ـ من نوکرتم هستم .

با این حرف، آخرین کارتون  رو هم چسب زدم وگوشه ای گذاشتم .

اولش از ﭘیشنهاد نوه ی ﭘیرزن تعجب کردم، ازاینکه مادربزرگ ﭘیرش رو میخواست ﺒﺴﭘاره دست دو تاجوونی که نمی شناسه، اگرغیر از ما، کسِ دیگه ای بود چی؟ باید مادر بزرگش رو به امون دونفر رها می کرد ومیرفت ؟!

یاد چند ساعته ﭘیش افتادم، زمانیکه نوه ی ﭘیرزن (خانم تابان)، با ﭘیشنهادش هر دومونو غافلگیر کرد.

(فلش بک به چندساعت قبل)

زن که حالا روی همون صندلی نشسته بود و در حالی که دستاش رو در هم گره کرده بود ومدام به  هم می فشردشون، ابتدا نگاهی به هردومون انداخت، ﺴﭘس  تیر نگاهش روی امیر ثابت موند و رو به امیر گفت:

ـ از آقای سلامی (سینا رو میگفت ) شنیدم که دانشجوی روانشناسی هستی،مثل اینکه از دوستتون شنیده بودن دوره های کمکهای امدادی رو دیدن.  ببینید من مدتهاست که در بورسیه ﭘذیرفته شدم، اما بعلت تنهایی مادربزرگ کسی رونداشتم که ایشون رو بهش ﺒﺴﭘارم وبعد بتونم دنبال کارای خودم برم. مادربزرگم بیماری قند داره و باید هر چند مدت یکبار دیالیز بشه ، علت ضعفشونم به همین خاطره . من نیاز دارم کسی باشه تا مدام هواسش به مادر بزرگ باشه، چمیدونم قندشونو چک کنه، فشارشونو بگیره، داروهاشو به موقع بهشون بده . شبها هم مواظبش باشه. راستش از تنهایی نمیترسه، سالهاست تنها زندگی کرده، فقط نیازبه ﭘرستار داره . اکثر شبها بیداره وبه عبادت میگذرونه، روزا بعد اینکه انسولینش رومیزنه می خوابه،  زن همسایه هم کلید خونه روداره و روزا میاد هم به غذا سر میزنه و هم به مادر بزرگ، تا اگه اتفاقی افتاد بتونه بهم خبر بده .

تا حالا به دنبال این نبودم کسی رو به عنوان مستاجر بیارم بالا سر مادر بزرگ. آخه به هر کسی اعتماد ندارم ولی اینبار رو گفتم، یه فرصتی به خودم بدم وتو این یک ماه هر کس تونست با این شرایط کنار بیاد، منم باهاش کنار بیام و ازش کرایه خونه نگیرم ولی در عوض تمام هوش و هواسش رو بده به مادر بزرگم. اجباری نیست . هر کس جزشما هم بود این ﭘیشنهاد رو مطرح می کردم. دیگه بقیش با خودتونه، فکراتونوبکنید با من تماس بگیرید .

وبعد شماره تماسش رو روی کاغذی نوشت و اونو گذاشت روی میز و به سمت امیر هولش داد و زیر لب از هر دومون خداحافظی کرد و رفت.

سینا که تا اون موقع بیرون مغازه ایستاده بود، مدتی اندک از رفتن زن، به داخل مغازه قدم گذاشت و رو به ما کردوگفت :

ـ چیشد؟ چکار می کنید . راستش یه مشتری دیگه هم هست، اگه نمی خواید بگم اونا برن ببینن.

امیر که تا او لحظه ساکت بود، با اندکی تامل رو به سینا کرد و گفت :

ـ اگه بشه تا آخر شب بهم فرصت بده، فکرامو کنم خبرت می کنم .

وقتی که به کارگاه رسیدیم، امیر با تصمیمش غافلگیرم کرد، فکر نمیکردم قبول کنه، اما قبول این ﻤﺴﺋولیت رو حکمت خدا میدونست و منم سعی نکردم مخالفت کنم، من مسبب این حال و روزش بودم و منم باید با تصمیمش کنار می اومدم .

 از فکر های در هم وبرهمم دست کشیدم وروبه امیر کردم و گفتم :

ـ اینم از کارتونا، یه سری از وسایلات از کارتونشون  بیرون ریخته بود،کارتونشونوعوض کردم.

در حالیکه اﺴﭘری رنگ رو روی قطعه ی تکمیل شده می گرفت روبه من لبخندی زد وگفت:

ـ دستت درد نکنه داداش، جبران میکنم.

ـ تو فقط  باش، نمیخواد جبران کنی،  کاری نکردم که.

نگاهی به ساعتم کردم 5 عصربود، باید زودتر خودموبه عمارت میرسوندم.

روبه امیر کردم وگفتم : من دیگه باید برم، شب بعد مراسم دوباره برمیگردم.

اواسط کارش بود که دست از کار کشید به سمتم اومد؛ دستی روی شونم گذاشت و زمزمه کرد:

ـ توکل به خدا، مراقب خودت باش.

دستم رو روی دستش که روی شونم قرار داشت گذاشتم و گفتم : برام دعا کن.

چشماش رو از روی رضایت روی هم گذاشت ومن از حمایت برادرانه اش گرم شدم و نسبت به تصمیمم مصمم تر.

.......................................................

روبه  روی آینه ی قدی به رنگ سورمه ای استاده بودم و به چهرم نگاهی انداختم ، فلور کت وشلواری به رنگ قهوه ای سیر با ﭘیراهن نباتی و کراواتی به رنگ کت و شلوار رو از قبل تدارک دیده بود . به سلیقش توی تنم نگاهی انداختم، بهم میومد، موهای مشکی رنگم رو به سمت بالا شونه زده بودم وبا تافت مخصوصم اونا رو ثابت نگه داشته بودم، به سفارش فلور شیش تیغه کرده بودم، زیاد دوست نداشتم، اما باید فعلا به هر سازی که میزد میرقصیدم. صورت بدون ریشم من رو کم سن و سال نشون میداد واین خیلی برام جالب نبود.

به ساعت  روی دیوار روبه روی در ورودی اتاقم نگاهی انداختم، هنوز تا ساعت هفت، ربع ساعت مونده بود. ترجیح دادم زودتر خودم رو به ماشین برسونم تا فلورصداش در نیومده.

از ﭘله ها که سرازیر شدم، اولیا حضرت حاظر و آماده روی راحتی نشسته بود، ﭘای راستش رو روی ﭘای ﭽﭘش انداخته بود و داشت با گوشیش ور میرفت، به ثانیه نمی کشید که صدای تیک ارسال ﭘیامک ومجددا ﭘشت بندش صدای اعلان ﭘیامکی دیگر از گوشی دلبندش، سکوت فضای سالن بی حس وحال عمارت بهمن رو می شکست.

به ناگاه یاد خاله طوبی افتادم، همیشه آرزو داشت واسه امیر آستین بالا بزنه،  ناخود آگاه لبخندی تلخ مهمون لب هام شد، همیشه صحنه ی روزی که برای خواستگاری امیر آرزو داشت اتفاق بیفته رو برامون ترسیم می کرد وقربون صدقه عروس نداشتش میرفت، به منم میگفت واسه منم خودش آستین بالا میزنه، میگفت غم چیزی رو نخورم، خودش برام مادری میکنه .  میدونست رابطه ی فلور باهام مثل رابطه ی یک مادر و ﭘسر معمولی نیست، برای همین همیشه اینو بهم میگفت. دیگه نمی دونست شهاب بیچاره تر از این حرفاست.

با صدای بهمن، از فکر خاطراتم دورتر می شدم و به دنیای بی رحم این روزهایم نزدیک تر.

بهمن گفت:

ـ ﭘس چرا نشستی؟ ﭘاشو بریم دیگه.

روی صحبتش با فلور بود وبعد به سمت من اومد و گفت: به چه خوﺸﭠﯿﭗ شدی ﭘسر، ندزدنت یک وقت.

و با گفتن این حرف قهقه ای زده و به سمت در خروجی راه افتاد، نگاهش کردم کت و شلوار مشکی با خط های ریز راه راه سفید برتن کرده بود، که اصلا بهش نمیومد.برعکس اون لباس فلور واقعا زیبا بود و معلوم بود خیلی وقته در تدارک امشب برنامه چیده. لباس فلور یک مانتوی مشکی بلند تا کمی بلند تراز زانو  بود که تا کمر تنگ میشد و از اونجا تا ﭘایین آزاد میشد، ﭘایین مانتو گلهایی بزرگ به رنگ سفید کار شده بود و از این طرح گل کمی ریز تر روی سر آستینها ی سه ربعش کار شده بود، این لباس رو با ساﭘرت تنگ مشکی به هم ﭘیوند داده بود، روسری ساتن سفید مشکیش رو به طوری ماهرانه بر سر کرده بود و موهای مش کردش رو روی صورتش آزادانه به صورتی کج رها کرده بود.  هه، زن وشوهر با هم ست کرده بودند، اما بهمن کجا و فلور کجا.

با رفتن بهمن، فلور از جاش ﭘا شد وبدون اینکه محلی بده از کنارم گذشت، دستش میرفت تا در رو باز کنه، که همونجا متوقف شد و به سمتم برگشت و گفت : یادت نره چی بهت گفتم، کافیه دست از ﭘا خطا کنی شهاب، اونوقت من میدونم و تو.

به سمت در برگشت، در باز کردن درممانعت ورزید و در همون حال بدون اینکه برگرده گفت: در ضمن فکرنکن  نفهمیدم با دوز وکلک دوست عزیزتو از عمارت خسرو بیرون کردی تادستم بهش نرسه. برگشت و با تفریح نگاهم کرد و زمزمه کرد: سلام منو به رفیقت برسون، بگو مواظب ﭘیرزن بیچاره باشه . آخه نَوَش اونو دست یه آقای دکتر ﺴﭘرده. ﺴﭘس ﭘوزخندی زد و از سالن خارج شد.

با رفتنش از حرص لبهام رو به هم فشردم و عصبی لگدی به ﭘایه ی میز خاطره ای که کنار دستم بود، زدم . میز خاطره با تمام عکسهای محبوب فلور ازهم ﭘاشید و از برخورد قابهای چوبی مورد علاقه فلور با کف سرامیکها صدای بدی رادر فضای سرد سالن عمارت ایجاد کرد. با ایجاد صدا خدمه ها با هراس خودشون رو به سالن رساندند. بی توجه به نگاه کنجکاو و متعجبشون به سمت در رفتم و ازسالن عمارت خارج شدم، با خروجم در ورودی رو محکم بستم و خود را به بنز مشکی رنگ بهمن، که حالا فلور و بهمن در آن مستقر شده بودند رساندم و...

@-Madi-@آفتابگردون@NAEIMEH_S@Otayehs@JANAN-OOO@ANISO_HADAD@ANISO_H

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﭘارت شانزده

روی مبل سلطنتی فیروزه فام نشسته بودم و به اطرافم زیر چشمی نگاه میکردم، تعجبی نداشت که کوروش هم مثل بهمن عاشق عمارت های بزرگ و اشرافی باشه.  منطقه ی سکونت کوروش از عمارتم گذشته بود و هیبت بزرگ و با نمای سفیدش از عمارتش قصری ساخته بود وکلمه ی عمارت در مقابل قصر، حقیر جلوه میکرد. در بدو ورود از سالن بزرگی گذر می کردیم که در طرف راست یک حوض مثلثی موجود بود که گلبرگهای گل سرخ غلتان در آب روان داخل حوض نمای زیبایی رو ایجاد کرده بود . در سمت ﭽﭗ متوجه گلخانه ای بزرگ میشدی که هنگام گذر از اونجا، بوی گل چنان مشامت رو نوازش می کند، گویی در گلفروشی بزرگی گام بر میداری وقصد بیرون آمدن از اونجا رو نداشته باشی.

ﭘشت حوض مذکور اتاقی بزرگ وجود داشت برای زمانی که مهمانان زیادی قدم در عمارت می گذارند از اتاق به عنوان اتاق ﭘرو استفاده کنند، اینو  زمانی فهمیدم که خدمه از فلور خواست قبل ورود به داخل لباسش را اگر میخواهد تعویض کند، اون زمان بود که فلور زیر لب غر میزد که ای کاش لباسی مناسبتر انتخاب میکرد تا با تعویض لباسش، اینگونه ﭘوشش بیرون و داخل خانه را از هم مجزا کند .

ﭘس از عبور از سالن معروف، قدم در داخل سالن اصلی عمارت  گذاشتیم، در گذر از در ورودی به ﭘله ای بزرگی برخورد کردیم که انتهای آن به سالن طبقه بالا می رسید . در سمت راست ﭘله ها آسانسور بزرگی موجود بود و در ﭘشت آن انگار مطبخ بود، چرا که خدمه ها از آن سمت با سینی هایی در دست خارج میشدند وبه سمتی دیگر می رفتند.

با اشاره دست خدمه راهنما به سمت راست ﭘله ها میرفتیم با ورودمون سالنی تا انتها موجود بود و در آن به ترتیب دودست سرویس مبلمان از یک مدل اما به رنگ سورمه ای و طوسی به  چشم میخورد، اما فرشی که زیر هر دست مبلمان بود در تضاد رنگ مبلمان کناری بود . دیوارها نیز لباسی از جنس کاغذ دیواری به رنگ مبلمان بر تن کرده بودند و با قاب های هایی بزرگ از نقشهایی درهم و برهم تزیین شده بودند. در سالن مجسمه های قدیمی و گلدان های بزرگ نیز موجود بود و فضای سالن بزرگ جایی خالی برای تنفس نداشت و تمام جای جای سالن اصلی از اجناس قیمتی ﭘر شده بود .

حد فاصل بین دو دست از مبلمان رو به رویشان سه چهار تا ﭘله این سالن را از شاهنشین بزرگ و طرح سلطنتی جدا میکرد که در آنجا بود که کوروش و همسرش کتایون منتظرمان بودند.

اکنون در شاهنشین با سرویس مبلمان سلطنتی با ترکیبی از رنگ های فیروزه وسفید نشسته بودیم ومن هنوز در بهت عمارت جدید کوروش بودم . عمارت قبلی کوروش چنین دم و دستگاهی نداشت . حداقلش این همه خدم و هشم رو در خودش جای نداده بود .

حدود نیم ساعتی بود که نشسته بودند و مشغول صحبت بودند. حوصله ی شرکت در بحثشون رو نداشتم . همش ﭘول ﭘول ﭘول، جز بحث اقتصادی حرفی برای گفتن نداشتند. من هم به تحلیل آنچه که دیده بودم می ﭘرداختم. فلور بیچاره بایدم در حسرت داشتن چنین ثروتی بسوزد و من رو  به داشتن دختر چنین خانواده ای وادار کند. خانوادش که حتی به خودشون اجازه ندادند برای احواﻠﭘرسی خودشون رو به درب ورودی برسونن، دیگه معلوم نیست خودش چی از کار در بیاد.

با صدای کوروش به خودم اومدم و نگاهم را معطوف چهره اش کردم، امشب خوﺸﭠﯿﭗ کرده بود، از آن دسته مردانی بود که بور بود و مو قهوه ای صدایش می زدند، ریش ﭘروفسوری اش به چهره اش جذابیت بخشیده بود و چه بسا جوانترش هم کرده بود. ﭘیرهن مردانه سفید آستین  کوتاهش را با شلواری مردانه به رنگ سورمه ای ﭘیوند داده بود و بر تنش می نشست....زیاد به آنالیزش ادامه ندادم و حواسم را به او که حالا روی صحبتش با من بود، کردم:خب، شهاب جان از خودت بگو، چه کارا می کنی؟ این روزا رو چطور می گذرونی .

ـ فعلا دانشجو رشته زبان خارجه هستم، گهگاهی قراردادهای کاری شرکت بهمن رو ترجمه میکنم، اما در آمدم از کارگاهی نجاری در منطقه (...) تامین میشه، شکر راضی ام. منتظرم ترم آخر رو هم تموم کنم تا بتونم برای کار اقدام کنم.

با اتمام این حرف کتایون( مادر ﭘریسا) با تعجب و با نگاهی تحقیر آمیز براندازم کرد و گفت: یعنی شما الان در نجاری مشغول هستی ؟!

خواستم جوابش رو بدم که فلور گفت: نه عزیزم، توشرکت بهمن هم مترجمه، برای سرگرمی میره کارگاه نجاری کمک دوستش  وگرنه در ﺸﺃن خانواده ی ما نیست که ﭘسرمون نجار باشه.

ـ اتفاقا نجاری کار با شرافتیه، من که مشکلی درش نمی بینم که بخواد مایه ننگ خانواده باشه.

کوروش با این حرف خنده ای سر داد و گفت :

ـ ﭘسر جالبی هستی، حرفات مثل حرفای ﭘریساست . اما اینو متوجه باش  تا کار درست و حسابی ﭘیدا نکنی از ازدواج هم خبری نیست.

بهمن که تا حاالا ساکت بود، گفت: کوروش جان، شرکت به اون بزرگی اونجا افتاده . منم دارم کم کم بازنشسته میشم، همین یک ﭘسر رو که بیشتر ندارم، خودش الان یکی از سهامداران اصلی شرکته . تا چند سال دیگه باید بیاد جای من، اونوقت تو از کار درست وحسابی حرف میزنی.

با گفتن این حرف لبخندی روی صورت کتی نشست و گفت: ﭘس چرا از اول نمیگین، اقا ﭘسر شما مثل اینکه زیاد شکسته نفسی می کنه.

فلور لبخندی زد و گفت: راستش کتی جون، شهاب من زیادی متواضعه، دوست نداره جایگاهشو زیاد به رخ بکشه.

کوروش با چشمان مرموزش نگاهی به من کرد و با کمی ﭠﺃمل گفت: باید دید نظر ﭘریسا چیه، راستش منم همین یکدونه دختر رو دارم، نظر منم نظر ﭘریسا است، راستش ازبین تمام این ثروت، ارزش ﭘریسا چیزی فراتره . اگریک روز ورشکسته بشم اونقدر ناراحت نمیشم، ولی اگر اشکی از چشم ﭘریسا بریزه اون زمانه که کل این ثروت رو نابود می کنم تا دیگه اشک نریزه. راستش تو زندگیم برای همه چیز خودم تصمیم گرفتم . اما در اینباره فقط و فقط ﭘریسا است که انتخاب می کنه و تصمیم میگیره، چون به انتخابش ایمان دارم و میدونم من رو سر افکنده نمیکنه.

با شنیدن صحبتهای کوروش کنجکاو شدم این عزیز کرده خاندان ملکی رو ببینم، گویا فلور هم نظر من روداشت بنابراین از کتی خواست تا ﭘریسا هم به جمع ما ملحق بشه.

کتی هم با اشاره ی دست  خدمه ای که کمی اون طرف بود رو متوجه خودش کرد،   در گوشش چیزی را زمزمه کرد و خدمه هم با تکان دادن سر اطاعت کرد واز اونجا دور شد. کمی بعد با صدای برخورد ﭘاشنه های کفشی به کف سنگهای مرمر داخل سالن، همگی کنجکاو به سمت منبع صدا نگاه کردیم . دختری باصورتی سفید وموهای خرمایی که آنها را گیس کرده و روی شانه ی راستش ریخته بود و با ﭘاﭘیونی به رنگ کرم آنها را  بسته بود، قد موهایش تا به کمرش می رسید و نشان از بلند بودن موهای به رنگ خرمایش میداد. کت و شلواری  خوش دوختی به رنگ ﭘاﭘیون داخل موهایش بر تن داشت که بر هیکل تو ﭘرش به شدت می نشست. آرایش چندانی بر چهره نداشت واین بیش از هر چیزی من رو بهت زده میکرد. تصورم از دختر کوروش چیزی غیر از آنچه که میدیدم بود. تصورمیکردم شاهد دختری لاغر مردنی خواهم بود که تنش رو به دست لباسی ماکسی ﺴﭘرده باشد که تمام جانش رو در معرض دید قرار دهد، یا اینکه آنقدر خودش رو در لوازم شیمیایی مورد علاقه اش غرق کرده که چهره ی واقعی اش را از نظر ها ﭘنهان کند.

دختری که میدیدم اصلا شبیه دختر های امروزی، خودش رو بزک دوزک نکرده بود و متین تر از این حرف بود، فعلا که ظاهر قضیه این رونشون می داد، اما باطنا رو نمی دونم.

با صدای بلندی سلامی به جمع کرد و ﭘس از خوشامد گویی به بقیه، بدون نیم نگاهی به من خودش رو به مبلی در نزدیکی کوروش رساند و آنجا نشست . با نشستنش جمع در سکوتی آزاردهنده فرو رفت، فلور و بهمن زیاد ﭘریسا رو دیده بودن اما من به غیر از همان یکبار که در مهمانی که چندسال ﭘیش همراه ﭘدرش دیده بودمش دیگر تصویری از اودر ذهنم نداشتم، آن هم به این شکل.

سکوت جمع رو چندی بعد بهمن شکست وشروع کرد از محاسن داشته ونداشته  دختر کوروش تعریف کردن، اما فلور که عادت تعریف کردن از کسی رونداشت رو به بهمن کرد با حرص آشکاری گفت: بسه بهمن جان، بهتر نیست به حرفای دیگه ﺒﭘردازیم و با ﭘریسا جون بیشتر آشنا بشیم.

بهمن که توذوقش خورده بود، لبخندی که تا حالا روی صورتش خوش کرده بود، با حرف فلور کم کم محوشد وکمی خودش روروی مبل جمع وجور کرد وگفت:

ـ بله البته، شرمنده از دیدن عروسم ذوقزده شدم.

ﺴﭘس رو به سمت ﭘریسا کرد وگفت: خب دخترم چه کارا میکنی ؟ از زندگی راضی هستی.

دختر مو خرمایی لبخندی زد که گونه های گوشتی اش به رنگ صورتی تغییر رنگ دادند و درهمان حال گفت:

ـ راستش دانشجوی دنداﻨﭘزشکی هستم  ودانشگاه علوم ﭘزشکی درس می خونم، تا حالا 6 ترم بیشتر نخوندم و هنوز از درسم خیلی مونده، خیلی دوست دارم مطب بزنم، امیدوارم شرایطشوداشته باشم.

فلور : چرا شرایطشونداشتی باشی، حتما داری، فقط باید زیادی زرنگ باشی .

بهمن : آره بابا، این روزا با ﭘول همه چی حل میشه .

هه، خدا در وتخته روخوب جور کرده، منظور فلور از زرنگ بودن کاملا مشخص بود که با دریافت ﭘول از ﭘدرش به راحتی میتونه در بهترین نقطه ی شهر مطب بزنه واین حرف رو بهمن به راحتی معنی کرد . زن وشوهر حرف هم رو میفهمیدن ومعنی می کردن.

اما  ﭘریسا با تلخندی جواب دندانشکنی داد و لبخند از صورت فلور کم کم رخت بست و دل منو شاد کرد:

ـ بله البته، ولی اون کسی که با ﭘول تونسته چیزی رو به دست بیاره شاهکار نکرده، مثل گل مصنوعی میمونه که با ﭘولی که بابتش دادی گرچه میتونه زیبایی آفرین باشه اما هیچ وقت به ﭘای گل طبیعی نمیرسه، چون نمیتونه با رایحه ای خوشبومحیط رو از عطرش سرشار کنه ومخاطب رو جذب کنه ولی گل مصنوعی هرچقدرم زیبا باشه مخاطب بی توجه از کنارش رد میشه وهیچ وقت توجهی که گل طبیعی به خودش معطوف میکنه روگل مصنوعی نمیتونه به سمت خودش جذب کنه.

با گفتن این حرف بهمن به به و چهچهی کرد و چشم غره ی فلور را به جان خرید.

فکرمیکردم دراین مهمونی کذایی بیشتر از اینکه لذت ببرم، حرص بخورم ولی میبینم اینجوری با حرص خوردنای فلوربیشتر لذت وخوشی مهمون وجودم میشه.

کمی بعد با صدای بهمن که از کوروش میخواست تا با دخترک در گوشه ای مشغول صحبت شوم به خودم آمد که کوروش در جواب بهمن گفت:

ـ بله البته .

ﺴﭘس رو به دخترش کرد و گفت: عزیزم، لطفا شهاب جان رو راهنمایی کن.

با گفتن این حرف دختر مو خرمایی از روی مبل برخاست و منتظر شد تا من هم بلند شوم . با اجازه ای گفتم و به سمتی که دختر روان شد، حرکت کردم.

@آفتابگردون@-Madi-@NAEIMEH_S@JANAN-OOO@ANISO_HADAD@ANISO_H@نارسیس بانو.arabzade@M.gh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر