رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

نقد و بررسی رمان تونل/ زینب هادی مقدم zeinabHDM کاربر انجمن نود هشتیا


ارسال های توصیه شده

نام رمان : تونل

  کاربر انجمن نود هشتیاzeinabHDM نویسنده : زینب هادی مقدم

ژانر : عاشقانه ، اجتماعی

نحوه ی ارتگذاری: نامعلوم

مقدمه:

نفس نفس می زدم ، در جاده ای خالی از نشانه های زندگی گرفتار بودم ، گویی همیشه اینگونه زندگی کرده ام که راهی برای رهایی نمی یافتم .. راهی جز مسیر مستقیم ﭘیش رویم سراغ نداشتم؛ گام هایم تند شده بود ، می دویدم ، می رفتم ، نمی دانستم مقصدم کجاست فقط می دانستم که باید رفت ،  باید از این زندگی رها شد ...مسیر ﭘیش رویم جلوی دیدگانم خودش را به نمایش می گذاشت و من طول آن را طی می کردم ... هیچ صدایی جز صدای نفسهایم سکوت تلخ اطرافم را نمی شکست و این برایم گزنده بود ، چرا که جسم و روحم در آغوش تنگ تنهایی اسیر شده بود و این بیش از ﭘیش مرا آزار می داد ...

در هنگاهمه دویدن، با دیدن تونلی در مقابل دیدگان خسته ام متوقف می شوم ، با دیدنش در آن جاده ی ﭘر ﭘیچ و خم زیاد متعجب نمی شوم ، حال صدای نفسهایم ﭘس از دویدن مسیر طولانی بلندتر به گوش می رسد ، اندکی می ایستم و  بار صبر را بر دوش می کشم ؛ کمی بیشتر خود را متوجه تونل مقابل می کنم ، حجمی انبوه از سیاهی ها را در خود جای داده بود ، گویی سالهاست که با تاریکی انس دارد ، کمی جلوتر می روم ؛ حال گامهایم نسبت به دقایقی قبل آهسته تر شده اند ، گویی تردید در مسیر همنوا با ترس مرا یاری می دهند ، اما چاره ای نیست ، باید بروم ، انگار  دراین جاده جز این مسیر تنها ، مسیری دیگر در تقدیر من نیست .... خود را در آغوش تونل ﭘر از سیاهی جای می دهم ، با ورودم در درون تونل ، حجمی از بویی آشنا مشامم را نوازش می دهد انگار که فضای تنگ تونل تصویر ﭘر هیاهوی زندگی جنجالی ام را به من یادآور می شود واین تلخ است ، بودن در آن فضای ﭘر ازسیاهی برایم زجر آور است ومن این را نمی خواهم ... محض دلخوشی ام حتی صدای آواز ﭘرنده ای به گوش نمی رسد وهمه چیز صدای سکوت را فریاد می زند ، گویی این صدا برای آن محیط دلنشینتر است ، زندگی ام همچون تونل منظور ﭘر بود از خالی ها ، روشن بود از تاریکی ها و شیرین بود از تلخی ها .... اما راهی برای گریز نداشتم ، کسی چه میداند ؟ شاید ﭘایان این سیاهی ها ، توآغازگر روشنایی روزهای تارم باشی ؟ شاید در ﭘایان این راه تو شعر روشنایی را برایم بسرایی....

خلاصه:

تونل روایتگر داستان زندگی دو دوست از دو قشر متفاوت را رقم می زند ، که در راه طولانی ﭘیش رویشان به دنبال اهداف دور و درازی که در سر می ﭘرورانند ، روان هستند ... در طی این مسیر مشکلاتی عدیده آنان تهدید می کنند اما با نیروی عشق سعی در شکست مشکلات در طی این مسیر دارند ...

این داستان دارای عاشقانه های جذاب و ناب می باشد که روح را نوازش می دهد و عقل را به یغما میبرد ...

ویرایش شده توسط مدیر منتقد
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خالق من و تو

ﭘارت اول

با صدای بلند و زیادی روی مخش داشت با موزیکی که از طریق هدفنی که روی گوشش قرار داشت و در حال پخش بود، همخوانی می کرد و به همین صورت روی اعصاب نداشته ام خط می کشید ....

هر چه تلاش می کردم تا تمام تمرکزم را روی طرح مقابلم بگذارم ، با صدای بلند شهاب امکان پذیر نبود ... زیادی روی مخ بود ...

اتدی که باهاش طرح زیر دستم را به تصویر می کشیدم را به گوشه ای از میز با ضرب پرتاب کردم و به سمتش قدم تند کردم ... روی میز مقابلش خم شده بود و با اره به جون چوب قطوری افتاده بود تا بتواند پایه های میز مورد سفارش حاج کاظم را از دل تکه چوب بزرگ در بیاورد .... در همان حال هم با صدای بلندش،گوشهای بی نوایم را با ضرب صوتش نوازش می داد ... بدون تامل ، گوشی هدفن را از روی گوشش با ضرب برداشتم ... او که حالا شوکه شده بود با چشمان متعجبش و دهانی که از ادامه ندادن موسیقی مورد علاقه اش باز مانده بود به چهره ی عصبانی ام نگاه میکرد ... بی توجه به چهره ی مضحکش که از همیشه خنده دارتر به نظر می رسید ، هدفنش را روی همان میزی که تا چند لحظه پیش رویش خم شده بود ، پرت کردم و رو به او گفتم :  شهاب میشه از این به بعد وقتی داری اینجا کار می کنی این وامونده رو از روی اون گوشهات برداری ... اعصابمو بهم میریزی...

با گفتن این حرف به گوشی هدفن رومیز اشاره کردم ...نگاهی به گوشی روی میزانداخت و با خنده بی توجه به عصبانیت من گفت: چی شده امیر ، دوباره آب و روغن قاطی کردی؟

ـ هر کسی جای من باشه آب و روغن قاطی میکنه ، من نمی فهمم این چه عادتیه توداری ، یا دیدی که یکی اومد سر منو اینجا برید ، تو نباید سرت رو یکم بگردونی ببینی من اینجا سه ساعته دارم بال بال میزنم حتما یه کوفتی ام شده ، اون ماسماسکم که عین سیریش به گوشت چسبیده.

+ اوووووه ، چه فکرایی میکنی ؟ آخه کی میاد تورو بکشه برادر من ... برو برو طرحتو بزن این فکرا رو هم نکن برو ﭘسر خوب ...

ﺴﭘس بی توجه به من رویش را برگرداند و روی میز مذکور خم شد وهدفن را برداشت و خواست که دوباره روی گوشهایش بگذارد که به سمتش خیز برداشتم ، و دوباره هدفن مسخره رو از روی گوشهایش برداشتم...

+چته ؟!

ـ زهر مار شهاب ، من به درک ... نمبینی که گوشیم داره اذان میگه ، به جای گوش دادن به این خزعبلات ، ﭘاشو جمع کن بریم مسجد ...کمترم منو حرص بده..

و با گفتن این حرف سر بقیه طرح رفتم ،شهاب بدون حرفی ساکت شد ووسایلش روهمونجا روی میز رها کرد و رفت تا لباس کارش را برای بیرون رفتن عوض کند، براندازش کردم ، دوست چندین وچندساله و رفیق روزهای سخت زندگیم حالا برای خود مردی شده بود ، رفیق ثروتمندی که به خاطر زندگی فقیرانه دوستش ، خودش را از بالا شهربه این کارگاه نجاری حاج سلحشور رسانده بود و از نوجوانی هم ﭘای دوستش که من باشم مشغول به کار بود ....

قد نسبتا بلند و هیکل تو ﭘرو چهار شانه اش ، زیادی در چشم بود ، از آن دسته مردانی بود که موهای مشکی داشت و با چشم و ابروی به رنگ موهایش حسابی دل می برد ، اما بر خلاف دیگر همسالان هم قشر خودش اهل بازی با دختر های مردم نبود و معتقد بود این روابط در سایه ازدواج جلوه ی زیباتری دارد...

همانطور که مشغول براندازش بودم ، که متوجه تکان دادن  دستش جلوی چشمانم شدم ، نگاهش کردم لباس کارش را با ﭘیراهن طوسی مردانه عوض کرده بود که به شلوار مشکی مردانه اش عجیب می آمد .....

+کجا سیر می کنی آقا امیر ، نکنه در ﭘی یار شتابانی..

در همان حال که ﭘیراهن سورمه ای روی تنم رو صاف میکردم ، از جایم روی صندلی بلند شدم و طرح روی میز که  هنوز کامل نشده بود را از روی میز برداشتم و تا کردم و داخل جیبم قرار دادم ... در همان حال گفتم : شهاب کمتر چرند بگو ، یارم کجا بود ... اتفاقا داشتم به تو فکر می کردم...

با تفریح نگاهم کرد و با لحن لوسی گفت : جووون ، توفقط به من فکر کن...

ـ خیلی خب ، خیلی خب ... خودتو لوس نکن ، زود باش در رو ببند که الان نماز رو می بندن...

+ تو برو من اومدم...

با این حرفش به سمت در آهنی خروجی راه افتادم ، در را باز کرده و خود را به بیرون از سالن نجاری رساندم ... کمی منتظر شدم تا شهاب درها را قفل کند و خودش را به من برساند ، خود را از محوطه ی بزرگ نجاری به کوچه طویلی که انتهایش به مسجد محل می رسید ، رساندم ...

با نگاهی به اطراف ، چشمم باز به کارگاه نجاری افتاد که سالهاست همدم روزهای سختمان ، ما را در خود جای داده و از ما نجاری ساخته بود ، که می توانستیم به قول شهاب از چوب خشک انسانی چوبین بسازیم که معرفتش از انسانهای خاکی هزار برابر بیشتر است .... نجاری حاج سلحشور سالهاست در دست من و شهاب می چرخد ، یادم می آید از زمانی که نوجوانی ساده بودیم و به قول قدیمی ها وقتی که هنوز ﭘشت لبمان سبز نشده بود ، شدیم آقای خودمان و روی ﭘای خودمان ایستادیم و مشغول شدیم و هنوز که هنوز است در کارگاه حاج سلحشور که دوسالی است بازنشسته شده و کار را به ما دوتا ﺴﭘرده ، مشغول هستیم...

با بستن در نگاهم به شهاب افتاد ، سری تکان داد و دو تایی به سمت مسجد راه افتادیم ، که یکدفعه سکوت را شکست و بی مقدمه گفت: گرسنمه...

با تعجب نگاهش کردم : ای کارد بخوره به اون شکم ، همین یک ساعت ﭘیش کیک و آبمیوه خوردی ، به همین زودی گرسنت شد؟

+ خب گرسنمه ، تو خسیسی هیچی نمیگیری من بخورم ، خودم که چلاق نیستم...

با شیطنت رو بهش گفتم: کافیه لب تر کنی برادر من ، ﭘریسا جونتون قشنگ به شکم جنابعالی میرسه ، کافیه یکم نازشو بکشی ... اونوقته که کوروش گوسفندی برات قربونی کنه و دختر دلبندش از گوشتش برای شوهر عزیزتر از جانش کباب تدارک ببینه...

 

با آمدن نام ﭘریسا ، چهره اش در هم شد و گفت : سیر شدم ، نخواستم اصلا ... نگاهی به من انداخت وسرش را به معنای تاسف تکان داد و ادامه داد:به تو هم میگن رفیق؟؟ این چه حرف زشتی بود که زدی .. اه اه..

با دیدن قیافه اش تک خندی زده و چیزی نگفتم ، اما به فکر فرو رفتم  ، ﭘدر ومادر شهاب ، به تازگی در گوشش زمزمه هایی از تک دختر کوروش ملکی بزرگترین سهامدار شرکت ﭘدر فخر که خودش هم صاحب شرکت ساختمان سازی بزرگی بود میکردند ، دختری که شهاب هنوز موفق به دیدارش نشده بود و تصویری محو از چهره اش را چند سال ﭘیش در مهمانی که ﭘدرش ترتیب داده بود ، دیده بود ودیگر از ان چیزی نمی دانست ، اما ندیده هم از آن دختر بیچاره متنفر بود ،چرا که می دانست سلیقه ی فلور و بهمن چیزی نیست که خوشایند اوباشد ...

نگاهی مجدد به چهره اش انداختم ، ﭘکر شده بود و این از چهره ی درهمش به راحتی مشخص بود ، شاید او هم به آن چیزی که چند لحظه ﭘیش من فکر می کردم ، فکرمیکرد ...

نباید میگذاشتم زیادی فکرش درگیر ماجرای تازه ی زندگی اش شود ، بنا براین دستی بر شانه اش زدمو او را از افکارش بیرون کشیدم ، در همان حال گفتم :خیلی خب بابا ، غرق نشو ... حالا یه فکری به حال این شکم تو ام میکنیم ... لامصب با هیچی ﭘرنمیشه ...

خنده ای کرد و گفت: بگوماشاالله

خندیدم وچیزی نگفتم ، بعد از دقایقی به مسجد رسیدیم.....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

چه فضاسازی  خوبی داره، خیلی م خوب شخصیت ها رو معرفی کردید. من ویراستار نیستم و تخصصی هم ندارم، ولی به عنوان  یه مخاطب معمولی، یه کلمه هایی رو نمی فهمم. مثلا  «با  تفریح نگاهم کرد»  شاید  «با شیطنت  نگاهم کرد» بهتر باشه. و جایی که فرمودید:  «این داستان دارای عاشقانه ها...»  «دارای» یکم ادبی نیست. این واژه مثلا برای یه متن علمی به کار میره. 

البته نظر منه، خدا کنه شما رو نرنجونده باشم. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ‎2021‎/‎09‎/‎13 در 2:44 AM، arabely3344 گفته است:

چه فضاسازی  خوبی داره، خیلی م خوب شخصیت ها رو معرفی کردید. من ویراستار نیستم و تخصصی هم ندارم، ولی به عنوان  یه مخاطب معمولی، یه کلمه هایی رو نمی فهمم. مثلا  «با  تفریح نگاهم کرد»  شاید  «با شیطنت  نگاهم کرد» بهتر باشه. و جایی که فرمودید:  «این داستان دارای عاشقانه ها...»  «دارای» یکم ادبی نیست. این واژه مثلا برای یه متن علمی به کار میره. 

البته نظر منه، خدا کنه شما رو نرنجونده باشم. 

مرسی از نقدتون  

نقد شما به بهتر شدن رمانم کمک می کنه ...

این بیشتر من رو خوش حال می کنهُ نشون میده رمان رو با دقت می خونین ..

کلمه با شیطنت نگاهم کرد زیادی به کار رفته برای همین از  کلمه ی تفریح استفاده کردم ..

در مورد دارای درست می فرمایید تصحیح می شود.

تشکر بانو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگه ایموجی بارش اکلیلی داشتیم اونو مخصوص پارت هشتمت میذاشتم😂👌🏻

تو استعداد نوشتن داری من بهت ایمان دارم😑👍🏻

یکم فقط باید روی ویرایشات کار کنی که ویراستارتم حتما کمکت میکنه

حقیقتا شخصیت پردازی ‌هاتو خیلی دوست دارم. و جوری که داری دوشخصیت اصلیتو پیش میبری خیلی جذاب و عالیه.

دیگه اینکه فونت نوشته‌هات به مرور داره مناسب تر میشه و از این لحاظ رو به پیشرفت میری.

اینم فقط یه نظر اولیه بود تا اخر رمان قرار نیست ساکت بمونم😎💪🏻

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

13 دقیقه قبل، آفتابگردون گفته است:

اگه ایموجی بارش اکلیلی داشتیم اونو مخصوص پارت هشتمت میذاشتم😂👌🏻

تو استعداد نوشتن داری من بهت ایمان دارم😑👍🏻

یکم فقط باید روی ویرایشات کار کنی که ویراستارتم حتما کمکت میکنه

حقیقتا شخصیت پردازی ‌هاتو خیلی دوست دارم. و جوری که داری دوشخصیت اصلیتو پیش میبری خیلی جذاب و عالیه.

دیگه اینکه فونت نوشته‌هات به مرور داره مناسب تر میشه و از این لحاظ رو به پیشرفت میری.

اینم فقط یه نظر اولیه بود تا اخر رمان قرار نیست ساکت بمونم😎💪🏻

شما که جیگری بانو 

با نظراتت منو به نوشتن هول میدی ..

از نقدت هم ممنون 

باعث میشی رمانم  وارد مسیری درست بشه ..

مناظر نظرات بعدی هستم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 ساعت قبل، ZeinabHDM گفته است:

مرسی از نقدتون  

نقد شما به بهتر شدن رمانم کمک می کنه ...

این بیشتر من رو خوش حال می کنهُ نشون میده رمان رو با دقت می خونین ..

کلمه با شیطنت نگاهم کرد زیادی به کار رفته برای همین از  کلمه ی تفریح استفاده کردم ..

در مورد دارای درست می فرمایید تصحیح می شود.

تشکر بانو

با قدرت ادامه بده💪💪💪

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

17 ساعت قبل، ZeinabHDM گفته است:

شما که جیگری بانو 

با نظراتت منو به نوشتن هول میدی ..

از نقدت هم ممنون 

باعث میشی رمانم  وارد مسیری درست بشه ..

مناظر نظرات بعدی هستم

خیلی هم عالی همینطور ادامه بده😌👍🏻

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...