رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان کلید مشکی | Reyhane.m کاربر انجمن نودهشتیا


Reyhaneh.m
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان:کلید مشکی
نویسنده:Reyhaneh.m 
ژانر:فانتزی 
خلاصه:لارا همیشه از عروسک ها وحشت داشت. اما روزی میرسد که ترس او به واقعیت تبدیل می شود... روزی که زندگی لارا برای همیشه تغییر می کند...
مقدمه:    
عروسک های خیمه شب بازی،
نخ های نامرئی،
هلمان دادند،
از سیاهی پشت پرده،
به نور صحنه،
و برای ما کف زدند،
خندیدند و رفتند،
ما ماندیم،
صحنه سیاه شد،
چراغهایی در پشت پرده روشن شد،
پشت پرده روشن شد و صحنه سیاه شد،
ما گول خوردیم. ...

ناظر:  @m.azimi

ویراستار: @amitis98ia

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت اول» 

آهی کشیدم و با دست‌ های یخ زده‌ام، چشم‌هام رو مالیدم.
سرم خیلی شلوغ بود و کلی درس داشتم که باید حلشون می‌کردم‌.

فردا تولد دیانا هم بود، عاشق عروسک بود و من هم تصمیم گرفتم براش عروسک بخرم.
دوباره آهی کشیدم و از روی تخت چوبی کهنه‌ام بلند شدم. امروز روز خوبی برام نبود، حوصله هیچ چیزی رو نداشتم.
سرم رو محکم تکون دادم و به سمت میز فلزیم حرکت کردم. باید برای فردا مدرسه مشق‌هام رو می نوشتم.
مشقای ریاضی و علومم مونده بودن، نشستم پشت صندلی و دفتر مربوط به ریاضی رو باز کردم تا ببینم مشق‌هام چیه؟

امیدوارم آسون باشن چون اصلا ذهنم یاری نمی‌کرد. شروع کردم به نوشتن مشق‌هام...
صدای زنگ گوشیم روی اعصابم بود. فقط دلم می‌خواست گوشی داغونم رو بکوبونم تو دیوار، تا صداش در نیاد. 
اما با یاد آوری مدرسه ام، سیخ شدم سر جام، گردنم چقدر درد می‌کرد!

لعنتی زیر لبی گفتم و بلند شدم تا یونی‌فورم مدرسم رو بپوشم، کاش وقت اضافی داشته باشم.

من همیشه دیر حاضر می‌شدم و این اصلا خوب نبود. به ساعت دیواری نگاه کردم، پنج و ده دقیقه صبح رو نشون می‌داد.

برای شروع تقریبا ساعت خوبی بود، اما برای منی که ساعت ۳ خوابیده بودم، خیلی بد بود. زیر چشم‌هام بدجور گود و سیاه شده بود. 
در کمد چوبی قهوه‌ای رنگم رو باز کردم و به رگال لباس‌هام نگاه کردم. پوزخند کوچیکی زدم، چقدرهم زیاد بودن. 

چشمم خورد به یونی‌فرم آبی کاربنی‌ام، با پرخاش کشیدمش سمت خودم، روی تخت انداختمش و تند- تند شروع به حاضر شدن کردم.

***

وای خدا،   باورم نمیشه که این پسر روبه روم، عجب آدم منفوریه؛  چرا باید برای من پادشاهی کنه؟! 

- به حرف‌هام داری گوش میدی، با توام؟

چشم‌هام رو با حرص محکم روی هم فشار دادم و از لای دندون های کلید شده‌ام غریدم:

- زورت به کسی که پایین‌تر از خودته رسیده، باورم نمیشه که اینقدر آدم عوضی‌ای باشی! 

شروع کرد به خندیدن؛ بلند- بلند می‌خندید و باعث می‌شد، حرصم در بیاد. ناخون‌های بلندم رو توی کف دستم فرو کردم و با اخم خیره‌اش شدم. 

خنده‌اش که تموم شد، گلوش رو صاف کرد و دستی به موهای مواجش کشید. 

- ببین گربه کوچولو، برای من مهم نیست که چی میگی؛ اما این مهمه که از دستور من سرپیچی نکنی. بهت دو ساعت وقت میدم، تمام خلاصه کتاب های درسی‌ای که الان بهت میدم رو می‌نویسی. وگرنه زندگیت تو این مدرسه جهنم میشه، یادت باشه فقط دو ساعت وقت داری!

کم مونده بود اشکم در بیاد. دو ساعت زمان خیلی کمی بود و اگه زیرش می‌زدم، واقعا این مدرسه برام تبدیل به سوزناک ترین جهنم می‌شد. 

- باشه؛ لطفا کتاب‌هات رو بده بهت میدم‌شون، بعد کلاس‌هام بهت میدم‌شون. 

خوبه‌ای زمزمه کرد و از روی صندلی بلند شد. 

کتاب‌هایی که دستش بود رو محکم روی میز قهوه‌ای رنگ کوبید و در حالی که با قدم های بلند‌ به سمت در میرفت دستش رو آورد بالا و با صدای آرومی گفت:

- تیک تاک، تیک تاک.

فقط تونستم دست‌هام رو مشت کنم و زبونم رو گاز بگیرم، تا وقتی که از اتاق کنفرانس معلمان بیرون رفت.  

باورم نمی‌شد، واقعا باورم نمی‌شد که در برابرش عین موش، بی‌دفاع بودم! 

@Hasti.m

@m.azimi

 @همکار ویراستار

@amitis98ia

ویرایش شده توسط amitis98ia
✨ویراستاری Amitis98ia✨
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

《پارت دوم》
با اینکه خیلی اعصبانی بودم ولی مجبور شدم بنویسمشون و زمانم کم بود.
از جام بلند شدم و با قدم‌های محکم از اتاق کنفرانس رفتم بیرون. کم مونده بود به زنگ کلاسمون. به سرعت توی راهرو راه رفتم تا به کلاس برسم. 
در رو محکم باز کردم که به دیوار خورد و صدای بدی داد. 
تند‌تند و با عصبانیت به سمت میز خودم رفتم و کتاب‌ها رو روی میزم گذاشتم. با حرص نگاهشون کردم و شروع کردم پوست لب‌هام‌ رو با دست کندن. سوزشی توی لب‌هام ایجاد شد که باعث شد اخم‌هام توی هم برن.
 از حرصم پاهام رو تندتند تکون میدادم.
به خودم اومدم و شروع کردم به نوشتن. مطالبش زیاد بودن و دفترم کم‌کم داشت پر می‌شد. 
 دست‌هام عرق کرده بود. 
انقدر زیاد بودن که کم مونده بود گریه‌م بگیره.
اشک توی چشم‌هام حلقه زد و یک قطره تلپی روی دفتر افتاد. 
زنگ که خورد خودکار رو توی دستم فشار دادم. تو می‌تونی، می‌تونی لارا. 
 زود کتاب‌ها رو به همراه دفتر جمع کردم و توی کیفم گذاشتم. دست‌هام شروع کرد به لرزیدن که باعث شد جا‌مدادیم از دستم بیوفته و تمام محتوای داخلش به زمین بریزه. 
تمام بچه‌ها برگشتن و من رو نگاه کردن. با خجالتی بی‌نهایت سرم رو به زیر انداختم و شروع کردم به جمع کردن جامدادیم. 
زود جمعشون کردم و معلم وارد کلاس شد و هممون از جامون بلند شدیم.
این زنگ ریاضی داشتیم و من اصلا حوصلش رو نداشتم.
شروع کرد به درس دادن 
- خب بچه‌ها...
توی کلاس اصلا حواسم به درس نبود. و همین امر باعث شد که توجهی به گذر زمان نکنم و زمان، مثل برق بگذره. فقط چشم‌هام روی ساعت بودن. می‌ترسیدم که دو ساعتم تموم بشه و بعدش...
همینجوری که زل زده بودم به ساعت یک‌هو معلم صدام کرد:
- حواست به کلاس هست؟!
زبونم پیچید و با لکنت گفتم:
- آ... آره
- خب خلاصه درس رو تا اینجا بگو ببینم
تا اونجایی که تونستم جوابش‌ رو دادم. سرش رو تکون داد و خوبه‌ای گفت.
نفس راحتی کشیدم. فقط دلم می‌خواست کلاس تموم بشه.
نزدیک نیم ساعت کلاس داشتیم که برای من انگار دو دقیقه بود. 
کلاس تموم شد. همه بچه‌ها از معلم خداحافظی کردن و بعد از کلاس بیرون رفتن. 
با سر درگمی کیفم رو روی دوشم انداختم و در حالی که به زمین نگاه می‌کردم، به سمت میز معلم رفتم.
- میتونی یک دقیقه بیای اینجا؟
سرم رو به آرومی بلند کردم و به خانم هاتچ نگاه کردم. روی صحبتش با من بود. 
قدم‌هام رو تند تر کردم به سمتش رفتم. 
- توی کلاس زیاد حواست به درس نبود چیزی شده؟
- نه معذرت می‌خوام قول میدم جلسه بعد جبران کنم 
بعد این حرفم زود از کلاس رفتم بیرون چون وقت نداشتم. 
به قدم‌هام سرعت بخشیدم تا برم به کتاب‌خونه. جایی که آرامش داشتم و می‌تونستم کارم رو بهتر انجام بدم. 
وارد کتاب‌خونه شدم. سکوت عجیبی که  داشت، باعث شد یک‌کم آروم بشم.
رفتم سمت اون میزی که انگار فقط جای من بود. نشستم روی میز چوبی که جیر‌جیر بلندی کرد. پوعق کشیدم و به سرعت کتاب‌های نیک رو در آوردم و محکم‌روی میز گذاشتم.  
تق بلندی که داد باعث شد لب‌هام رو محکم گاز بگیرم.

@m.azimi

@سمانه

@Hasti.m @Ghazal @Shervin @Masi.fardi @آیلار مومنی

ویرایش شده توسط Reyhaneh.m
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ پارت ۳_

نفس‌های پشت سر هم کشیدم و دست‌هام‌رو به پیشونیم تکیه دادم. تبم بالا بود و سر درد شدیدم‌ باعث شده بود چشم‌هام درد عجیبی داشته باشن. 
خودکارم رو توی دستم گرفتم و دفتر و کتاب‌ها رو باز کردم و شروع کردم. 
تند و تند...
یک‌هو به خودم اومدم و دیدم تموم شد. انقدر سردرد داشتم و مشغول بودم که نفهمیدم کی تموم شد. 
 باورم نمیشد تونستم انقد زود تمومشون کنم.
با خوشحالی به ساعت نگاه کردم و دیدم یک ربع وقت دارم. لبخند عمیقی زدم و جیغم رو توی گلوم خفه کردم. 
بی‌توجه به سر دردم از کتابخونه به سرعت دوبدم بیرون و به سمت کلاس سال بالایی یعنی نیک رفتم. 
در رو محکم باز کردم. دست‌هام به لرزش افتادن که از چشم نیک که روی میز نشسته بود، دور نموند.
- خب خب گربه کوچولو کاری که گفتم رو انجام دادی؟
دوباره حرصم در اومد که سر دردم رو شدیدتر کرد. لب‌هام رو محکم جویدم.
- آره بگیر کتاب‌هات رو.
کیفم رو از پشت در آوردم و گذاشتم روی میزی که نشسته بود.  
تندتند کتاب‌هاش رو در آوردم و محکم روی پاهاش کوبوندم.  
- دیگه سمت من نمیای
و با قدم‌های محکم رفتم سمت کلاس خودم.

کوله‌م روی دوشم به شدت سنگینی می‌کرد.

قدم‌هام شل و ول شدن و پاهام رو روی زمین کشیدم. امروز کلاس آخرمون تعطیل بود بنابراین می‌تونستم برای خواهر زاده‌م عروسک بخرم.

 

 

@Hasti.m @آیلار مومنی 

@سمانه @m.azimi @Masi.fardi @Shervin @_NAJIW80_ @Nilay07 @سادات @سادات.۸۲ @sogand @Sogandnamgo

ویرایش شده توسط Reyhaneh.m
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...