رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان آخرین بازماندگانl ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط Shaqayeq.n افزوده شد

★سطح قلم: خوب★

پست های پیشنهاد شده

  • پاسخ 59
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

بسم الله الرحمن الرحیم پارت یک با تمام توان خودم رو تکون می دادم تا بازو‌‌‌هام رو از حصار دست‌‌‌هاشون آزاد کنم. - ولم کنید! ولم کنید! ولم کنید احمق ها! به زور سمت اتاق سفید و خالی

پارت دو هفت نسل بعد - مراقب باش پات روی خار نره. کلافه و لنگ در هوا گفتم: - این جا که همش خار، پام رو کجا بزارم؟ اون که مثل من پوست نازک نارنجی نداشت، پاهاش رو روی خار ها گذاش

بسم الله الرحمن الرحیم http://uupload.ir/files/ggue_q8si_negar_20200528_233605.png نام رمان: آخرین بازماندگان نویسنده: ملیکا ملازاده ژانر: تخیلی، عاشقانه هدف: و عشق برای زندگی

l25t_hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.

قوانین-نوشتن-رمان

برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی به این تالار مراجعه کنید.

آموزش-نویسندگی

پیام خصوصی جهت راهنمایی شما با عنوان "تست قلم رمان...." ارسال شده است. سوالات مربوط به (اسم رمان، ژانر، خلاصه، مقدمه) رو از منتقد مربوطه بپرسید. این گفتگو توسط ایشون برای شما ارسال خواهد شد.

@N.a25

برای پیشروی هر چه صحیح تر شما براتون یک ویراستار همراه در نظر گرفتیم که پست های رمان را اصلاح خواهد کرد.

@z.farhani.

موفقیت و درخشیدن را برای شما آرزومندیم.

یا حق

 

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

- خیلی خوب بابا، حداقل ما الان بدترین شرایط نسلمون هستیم.

دیگه به پایین رسیدیم. هر دو با هم روی یک دست مبل قدیمی که از دو نسل پیش این جا مونده بود، نشستیم. پرسیدم:

- فکر می‌‌‌کنی باید چیکار کنیم.

دستم رو گرفت و گفت:

- وقتی شراره داشت برای ساختار این دنیا نظر می‌‌‌داد، شغل مورخ رو برای این دنیا گذاشت.

- خوب که چی؟ بله مورخ‌‌‌‌هایی که فقط وارد این قسمت امن نمی‌‌‌تونند بشن ولی تمام دنیا رو می‌‌‌تونند ببیند! از بین دیوار‌‌‌ها رد می‌‌‌شن! می‌‌‌تونند برن توی آسمون!

- نوشته‌‌هاشون کجاست؟

- یعنی تو نمی‌‌‌دونی؟!

- می‌‌‌دونم، ولی دارم از تو می‌‌پرسم.

- برج فراموشی.

- خوب؟

چند ثانیه گیج نگاهش کردم، بعد با عصبانیت داد کشیدم:

- نکنه منظورت این بریم اون تو؟!

- آره، مجبوریم.

از جام پریدم.

- عمرا اگه من حاظر باشم اون جا بریم.

- این بهترین کاره.

- من نمی‌‌‌فهمم، اصلا چرا باید همچین کاری کنیم.

اون هم از جاش بلند شد و مثل خودم گفت:

- شاید اون سرش، اون اولش یک چیزی پیدا بشه برای رهایی از این جهنم دره.

@z.farhani.

@Elina..

ویرایش شده توسط Elina..
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

- چه چیزی هوشمند؟ مثلا چه چیزی؟

دستم رو گرفت و مجبورم کرد دوباره کنارش بشینم، به آرومی گفت:

- عروسکم، به امتحانش می‌ارزه. به خاطر دخترمون.

نرم شدم و گفتم:

- به نظرم بی‌‌‌فایدست اما اگه تو فکر می‌‌‌کنی خوبه، بریم.

- باشه می‌‌‌ریم همین امروز، بعد از ناهار.

زیر لب گفتم:

- بسم الله.

- به آرتادخت هم بگو.

- نه، همین یک کارم مونده که آرتادخت رو وارد اون جا کنم. مگه از جونش سیر شدم؟

- خیلی خوب بابا تسلیم.

لبخند زوری زدم و گفتم:

- من می‌‌‌رم یک فکری برای ناهار بکنم، تو هم برو وسایلی برای دفاع از خودمون بردار.

بعد به سمت آشپزخونه رفتم. بعد از کلی کار دلمه گذاشتم و همون کنار آشپزخونه نشستم و به کاری که می‌‌‌خواستیم انجام بدیم فکر کردم. سر ناهار آرتادخت انقدر توی فکر بود که متوجه استرس ما نشد بعد از ناهار برای نماز ایستادیم. وقت نماز خوندن تنها وقتی بود که آوردن اسم خدا دردسری به دنبال نداشت. هر چیزی که احساس می‌‌‌کردم بدردمون می خوره رو برداشتم. کت ضد گلوله، مگس جاسوس، لباس اضافه، اسلحه که شامل دوتا مصاف می‌‌شد. توی دنیا ما اسلحه خیلی زیاد بود؛ چون چیزی بود که از هر چیزی بیشتر دوست داشتن و ازش استفاده می‌‌‌کردن. برای بیرون رفتن یک مانتوی نقره‌‌‌ای پوشیدم با شلوار مشکی و شال‌‌ نقره ای.

- بریم عزیزم؟

سمتش برگشتم. پیراهن مردونه زرشکی پوشیده بود با شلوار بادنجونی. با دیدن من لبخند زد و گفت:

- چه خوشگل شدی! کم پیش می‌اد که با لباس بیرون ببینمت.

لبخندی بهش زدم و با ناز گفتم:

- می‌‌خوای از این به بعد توی خونه برات لباس بیرون بپوشم؟

@z.farhani.

@Elina..

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

- تو برای من همه جوری قشنگی عشق یکتای من!

بعد دستم رو گرفت و فشورد.

- بریم عزیز دلم؟

استرس داشتم و دستم می‌‌‌لرزید، این رو فهمیده بود برای همین با انگشت شصتش دستم رو نوازش می‌‌‌کرد. یکم خودم رو بیشتر به سمتش کشیدم جوری که شونه‌‌هام به شونه‌‌اش کشیده بشه.

- هوشمند، می‌‌‌خوام بگم هر چی بشه، چه من تو رو فراموش کنم، چه تو من رو، اگه من یا تو اون جا موندگار بشیم یا حتی همدیگه رو بکشیم باز هم من خیلی خوشحالم که همسری مثل تو داشتم و این باعث شد که زندگی توی این جهنم برام مثل زندگی توی بهشت بشه. دوستت دارم بزرگ ترین دارایی من!

توی یک حرکت ناگهانی محکم بغلم کرد.

 رو به روی کاخ ایستاده بودیم و با وحشت بهش زل زده بودیم. سرش توی آسمون بود و دیده نمی‌‌‌شد و رنگ خاکستری داشت که از دیوارها و پنجره‌‌هاش آتیش بیرون می‌‌‌زد. به اون مکان حتی خفاش‌‌‌هام جرات نزدیک شدن نداشتم چون شراره های آتیش بهشون می‌‌‌زد و روی زمین می‌‌انداختشون. دست به دست هوشمند به سمت کاخ رفتیم...

حالت وحشت بر انگیز داخل کاخ تنم رو به لرزه در آورد. صدای قهقه‌‌های دود خاکستری که تمام سالن رو پر کرده بود، نوری که از پنجره داخل نشده تبدیل به خلافش می‌‌شد، مشت‌‌‌‌هایی که به صورت همدیگه می‌‌‌‌خورد، میزی که وسطش یک نفر رو بسته بودن و با چاقو قلبش رو از جاش در می‌‌‌‌آوردن، همه در حال دویدن بودن و هر کسی زیر پا می‌‌افتاد انقدر از روش رد می‌‌‌شدن تا خونش بیرون بریزه و له بشه، صدای فریاد‌‌‌های که به جیغ تبدیل می‌‌شدن. موش‌‌‌های بزرگی که توی سالن راه می‌‌رفتن و گازی از پای هر کسی که نزدیکشون می‌‌‌شد می‌‌‌زدن، یا کرم‌‌‌‌هایی که از بینی و گوش‌‌‌های افراد بیرون می‌‌‌‌زدن. جیغ‌‌‌هایی که کشیده می‌‌شد و نجسی‌‌‌هایی که جا به جای سالن ریخته شده بود.

از وحشت خودم رو توی بغل هوشمند انداختم، محکم من رو به خودش فشار داد. همون موقع از در باز یک پسر بچه داخل دوید، پسر بچه‌‌ای حدودا دو ساله اون هم مثل ما به محظ داخل شدن ترسید و سرجاش خشک شد. بعد از چند ثانیه با صدای بلند زد زیر گریه اومدم برم سمتش که یک نفر با صورتی نگران داخل دوید با دیدن بچه آروم گرفت و به سمتش رفت، بچه هم دست‌‌هاش رو براش باز کرد فهمیدم باباش، برای همین لبخندی زدم و کنار هوشمند ایستادم توی اون بهبه دیدن این عشق پدر و فرزندی برام آرامش بخش بود اما هنوز به بچه نرسیده بود که به طور وحشتناکی سرش به عقب رفت و فریادی کشید. بعد کم کم رگ‌‌‌های دستش بیرون زد و بدنش رنگ خاکستری گرفت و پوست صورتش جلوی چشم های ما و بچه‌‌ش کنده شد و نقابی مثل نقاب بقیه افراد اون جا روی صورتش قرار گرفت. یک دفعه‌‌‌ای شروع به دویدن با سرعت وحشتناکی مثل بقیه کرد. جوری که بچه با تمام وجودش جیغ کشید و ما نگران شدیم که بچه رو زیر دست و پاهاش له کنه اما خدا رحم کرد که از چند سانتی متری بچه رد شد.

سرجامون خشکمون زده بود که صدای فریادهای ترسناک بچه به خودمون آورد. دوباره به سمت بچه خیز برداشتم ولی با چیزی که دیدم همون جا روی زمین افتادم. جلوی روم بچه با شکل وحشتناکی بزرگ شد و با همون با چهره ترسناک تر از اونی که باباش شد با پوستی سیاه حدقه‌‌ی چشمی که داخلش خبری از چشم نبود، لب‌‌‌های بیرون زده خونین، ناخون‌‌های بلند قهوه‌‌ای و نقاب!

هوشمند سریع زیر بازوم رو گرفت و سعی کردم بلندم کنه در همون حال گفت:

- بدو باید فرار کنیم! الان می‌‌‌دوه بریم زیر دست و پاهاشون راه فرار نیست.

@z.farhani.

@Elina..

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

این رو که گفت بلند شدم، کوله‌ش رو آورد و دوتا نقاب از توش در آورد. یکیش رو سمتم گرفت.

- بزن.

ازش گرفتم و نقاب رو زدم، دستم رو گرفت و شروع به دویدن کرد. در همون حال به بقیه تنه می‌زدیم، اون ها هم به ما تنه می‌زدن. اگه به خودم بود صدبار افتاده بودم زمین و زیر دست و پاهاشون له شده بودم اما وجود تکیه گاهی مثل هوشمند، باعث می‌شد که بتونم ایستادگی کنم. به در بایگانی رسیدیم. هوشمند با یک لگد بازش کرد و اول من رو برد تو بعد خودش دنبالم اومد و در رو پشت سرش بست. جفتمون همزمان نفسمون رو بیرون دادیم هوشمند بغلم کرد و سرم رو بوسید.

- دیدی که هیچ اتفاقی نیوفتاد.

زیر لب گفتم:

- خدا رو شکر...

زمین شروع به لرزه کرد و دوباره همون اتفاق‌های قبلی ولی حالا که وسط بدترین قسمت دنیا ایستاده بودیم بیشتر اذیت می‌شدیم چون از شدت تکون‌های زمین به این ور و اون ور پرتاب می‌شدیم، سنگ ریزه های سقف روی سرمون می‌ریخت و پیشونی و گونه‌مون رو زخمی کرده بود. جز اون صدای ناله‌ها و جیغ‌ها وحشتناک‌تر از همیشه به نظر می‌اومد و ورود یک دفعه‌ای خفاش‌ها از پنجره کوچیک به داخل، حالت ترسناکی داشت با تمام وجود جیغ می‌زدم. هوشمند سعی می‌کرد خودش رو به من برسونه اما تکون‌های شدید این اجازه رو نمی‌داد.

بالاخره سر و صدا ایستاد، چیکار کنم که نمی‌تونم از این اسم دل بکنم؟!

- معذرت می‌خوام تقصیر من شد! بریم هوشمند می‌خوام هر چی زودتر از این جا بیرون برم.

حرفم که تموم شد سمتش برگشتم ولی با دیدن چشم‌های تمام سفیدش سرجام خشک شدم. چند ثانیه بهم خیره شده بودیم که یک قدم سمتم اومد، همون قدم باعث شد حواسم سرجاش بیاد و با ترس در حالی که قدم قدم عقب می‌رفتم گفتم:

- هوشمند... هوشمند نه! هوشمند من رو یادته؟ من رو می‌بینی؟ منم پرین.

همین طور داشت جلو می‌اومد. همین طور داشتم عقب می‌رفتم.

- پرین تو، پرین همسرت، نفست! هوشمند خواهش می‌کنم!

یک دفعه شروع کرد به سمتم دویدن، من هم برگشتم و شروع کردم به سمت مخالفش دویدن. از پله‌های خراب و کوتاه بدو بدو پایین می‌رفتم در حالی که هر لحظه می‌ترسیدم که کله پا بشم اما از طرفی می‌دونستم دست هوشمند بهم برسه یکی از ما دوتا باید از شر هم خلاص بشیم. به پایین پله‌ها که رسیدم یک کتابخونه بزرگ توی محیطه تیره و تاریک بود. با وحشت شروع کردم به دویدن از بین قفسه‌ها رد می‌شدیم و دور می‌زدیم، هر چند ثانیه یک بار بر می‌گشتم و نگاهش می‌کردم، رنگ چهره‌ش کم کم به سمت خاکستری می‌رفت و رگ های صورتش بیرون می زد احساس کردم نباید بذارم این طوری بشه اگه می‌خواستم همینطور به دویدن ادامه بدم اون کاملا شکل بقیه هیولا‌های اون جا می‌شد پس باید یک جوری نجاتش می دادم.

در حالی که می‌دویدم چند بار سمتش برگشتم و گفتم:

- هوشمند من هستم، همسرت، مادر دخترت، تو از جدی هستی که سخت‌ترین عذاب‌ها رو کشیدن تا خوب باشند، نکن این کار رو. اسیر این‌ها نشو! این همه سال تلاش شیش نسلمون رو به هدر نده! التماست می‌کنم هوشمندم!

یک لحظه نفهمیدم چی شد که از جلوی روم در اومد! این بار دیگه جیغ نکشیدم نفسم ایستاد. مشت هوشمند توی صورتم فرود اومد ناله‌ای کردم و روی زمین افتادم. بینی‌م فوق العاده شدید می‌سوخت. هوشمند بهم نزدیک شد باز هم داد کشیدم:

- هوشمند من هستم، همسرت، نفست، پرینت.

لگدش رو به سمتم پرت کرد، غلتی زدم و از جام بلند شدم. بعد از چندین سال زندگی کردن توی این دنیا انقدر هم نابلد نبودم. به سمت انتهای قفسه دویدم، اون هم دنبالم اومد قبل از این که دستش بهم برسه انتهای قفسه رو گرفتم و روش برگردوندم به سمت مخالف دوید. قفسه در حال افتادن به قفسه دیگه گیر کرد اما کتاب‌های قطورش روی هوشمند افتادن و از هم متلاشی شدن.

@Elina.. @z.farhani.

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزده 

واینستادم تا ببینم چی می‌شه، دوباره به سمت پله ها دویدم. وقتی صدای قدم های تندی رو پشت سرم شنیدم جیغی زدم و سرعتم رو تند تر کردم. داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم که پام رو گرفت و کشید، در حالی که جیغ می‌زدم از روی پله‌ها کشیدم و با یک حرکت برم گردوند در آخر هم پاش رو روی شکمم گذاشت. با وحشت و گریه نگاهش کردم مشتش رو برد بالا قبل از این که روی صورتم فرود بیاد، شروع کردم شعری رو که روز عروسیمون برام خونده بود رو به خوندن:

شب شد و آسمون پر از ستاره

دنیا دیگه عروسی مثل تو نداره

شب شد و آسمون پر از ستاره

دوماد دیگه عروسی مثل تو نداره

خودت می‌دونی که واسم چی هستی

تو چقده ناز واسه من می‌رقصی

شدی عروس نازم، عشقی با تو می‌سازم

دوست دارم می‌دونی می‌دونم، به خانومیت می‌نازم

شدی عروس نازم، عشقی با تو می‌سازم

دوست دارم می‌دونی می‌دونم، به خانومیت می‌نازم

تو چقده ساده اومدی کنارم...

تو چه عاشقونه شدی بهارم...

تو چقده ساده اومدی کنارم...

تو چه عاشقونه شدی بهارم...

دنیا واسم قشنگه، وقتی کنارم هستی

دلم برات می‌میره گل من وقتی باهام می‌رقصی

شب شد و آسمون پر از ستاره

دنیا دیگه عروسی مثل تو نداره

شب شد و آسمون پر از ستاره

دوماد دیگه عروسی مثل تو نداره

خودت می‌دونی که واسم چی هستی

تو چقده ناز واسه من می‌رقصی

شدی عروس نازم، عشقی با تو می‌سازم

دوست دارم می‌دونی می‌دونم، به خانومیت می‌نازم

شدی عروس نازم، عشقی با تو می‌سازم

دوست دارم می‌دونی می‌دونم به خانومیت می‌نازم

تو چقده ساده اومدی کنارم...

تو چه عاشقونه شدی بهارم...

تو چقده ساده اومدی کنارم...

تو چه عاشقونه شدی بهارم...

دنیا واسم قشنگه وقتی کنارم هستی

دلم برات می‌میره گل من، وقتی باهام میرقصی

<بهنام شهبازی ناز عروس>

@Elina.. @z.farhani.

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزده

فکر نمی کردم جواب بده اما آخرین امیدم بود، آخرین امیدی که به جواب هم رسید. حالا کم کم هوشمندی که داشت به سمت بدتر شدن می رفت حالت عادی به خودش گرفت و قرینه چشم هاش دوباره شکل گرفت. از عادی شدنش انقدر ذوق کردم که از جا پریدم و خودم رو توی بغلش پرت کردم.

- هوشمند!

با بهت گفت:

- پرین، چی شده بود؟!

- از اونی که می ترسیدیم سرمون اومد.

- وای!

بعد من رو از خودش فاصله داد تا ببینه بلایی سرم آورده یا نه با دیدن لب بالاییم که پاره شده بود رنگ از صورتش پرید و اشک توی چشم هاش جمع شد.

- پرین!

لبخندی بهش زدم.

- چیزی نیست درد نداره.

با بغض گفت:

- من چیکار کردم! من رو ببخش پرین من!

بهش خندیدم.

- دیونه! بیخیالش حالا بریم دنبال چیزی که می خواستیم بگردیم.

بعد دستش رو گرفتم و باهم راه افتادیم گفتم:

- بنظرت کتاب های تاریخی کجان؟

- بخاطر نفرت شراره از تاریخ مطمئنا جز اولین کتاب هایی هستن که نوشته شدن.

به سمت قفسه های اول راه افتادیم گفتم:

- بهتره چندتا کتاب خوب هم برداریم ببریم کاخمون این جا حیف می شه.

- آره، حق با تویه.

- پس من می رم چند دیگه از کتاب ها رو بردارم توهم برو کتابی که به کارمون میاد رو پیدا کن.

سریع قبول کرد. تا جایی که تونستم کتاب برداشتم برای این کار هم مانتوم رو در آوردم و کتاب ها رو توی اون گذاشتم بعد هم با بستن آستین هاش مثل بغچه ای درستش کردم همون موقع هوشمند با پنج یا شیش تا کتاب برگشتم.

- عشقم، بریم؟

نگاهش کردم و سری تکون دادم کتاب ها رو زمین گذاشت و پیراهنش رو در آورد و سمت من گرفت. ازش گرفتم و پوشیدم کتاب های اون رو من برداشتم بغچه کتاب رو اون.

- حالا چطور بیرون بریم.

بهم اشاره کرد که دنبالش برم از پله ها که بالا رفتیم دستگیره در رو گرفت و رو به من گفت:

- به محظ این که در رو باز کردم با تمام قدرت می دوی به سمت در و بیرون می پری.

- باشه.

در رو که باز کرد هر دو شروع به دویدن کردیم هرجوری بود بیرون در داشت بسته می شد ولی هرجوری بود خودمون رو به در رسوندیم و خودمون رو بیرون انداختیم اما باز هم به راهمون ادامه دادیم تا جایی که وارد یک کوچه شدیم چند معتاد توی کوچه نشسته بودن و در حال مواد کشیدن بودن کنار دیوار نشستیم تا خستگی در کنیم. یکم که گذشت هوشمند گفت:

- بلند شو بریم، این جا خیلی خطرناکه.

@عالیس

@Elina..

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

- یکم بمونیم...

- به چه خانم نازی مال من می‌شی؟

هوشمند اومد به سمتش خیز برداره که دستش رو گرفتم.

- بیخیال هوشمند جان بریم، بریم.

با اکراه قبول کرد با هم راه افتادیم، وقتی به منطقه امن رسیدیم آرتادخت منتظرمون بود.

- شما کجا بودین؟! داشتم از نگرانی می مردم!

انقدر خسته بودیم که به محظ این که پامون رو توی منطقه امن گذاشتیم هردو روی زمین افتادیم و قبل از این که آرتادخت بتونه حرفی بزنه، خوابمون برد.

چشم که باز کردیم دیدیم آرتادخت زیر سرمون بالشت گذاشته و رومون پتو کشیده، خودش هم به بغچه تکیه داده بود و داشت کتاب می‌خوند. وقتی ما رو بیدار دید با لبخند گفت:

- خسته بودین‌ها، ده ساعته خوابیدین!

بعد کتاب توی دستش رو نشون داد و گفت:

- چه کتاب‌های خوبی این ها رو از کجا آوردین؟

نگاهی به هشت کتابی کردم که کنارش بود.

- این‌ها رو خوندی؟

- آره، یکی از اونایی که دست تو بود رو هم خوندم هر چند که شراره همش بینش قپی می اومد که آتیششون بزن، پارشون کن برای همین به نظرم چیز مهمی اومد.

لبخند زدم.

- خیلی مهم باید همش رو جست و جو کنیم، می‌خوام درباره ورود شراره به این دنیا اطلاعات کسب کنم.

بالاخره هوشمند به حرف اومد:

- و البته راجب شراره قبل از اومدن به این جا، شاید بتونیم چیزی پیدا کنیم که به کارمون بیاد.

آرتادخت پرسید:

- چه کمکی؟ برای چی؟

یک نگاه بهم کردیم هوشمند به من گفت:

- چون کارها زودتر پیش بره! تو برو حموم رو آماده کن تا من برای آرتا توضیح بدم.

لبخندی بهش زدم و بلند شدم رفتم دنبال کارهای حموم، آب انقدر بد بود که زیرش صابون به لیف می‌زدی، کف نمی کرد از طرفی آب هم کم بود. بعد از این که از حموم برگشتیم با این که دیر وقت بود، شام خوردیم و به خواب رفتیم. صبح هر سه شروع به تحقیق کردیم هر چند که احساس می‌کردم آرتادخت بعد از شنیدن تصمیم ما نا امید و افسرده تر شده و فقط برای دلخوشی ما داره کمکمون می‌کنه.

هوشمند تمام مطالبی که ممکن بود بدرمون بخوره رو روی یک کاغذ نوشت دو روز گشت و گذارمون طول کشید روز دوم وقتی که من و آرتا دخت خوابیده بودیم هوشمند برای نتیجه گیری از مطالب بیدار مونده بود ساعت های سه نصف شب بود که من رو از خواب بیدار کرد.

- پرین! پرین بیدار شو راه حل رو پیدا کردم، بیدار شو!

تا چشم باز کردم مثل کش تنبون از کنارم شوت شد. گیج روی تختم نشستم دو دقیقه بعد دوان ـ دوان داخل اتاق برگشت. در حالی که آرتادخت هم به همون شکل پشت سرش می اومد، آرتادخت با یک بلوز آستین کوتاه بنفش و به شلوار راحتیه آبی.

@عالیس

@Elina..

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده

- بابا! بابا واقعا راه حلی پیدا کردی؟!

تازه حواسم جمع شد، واقعا راه حل پیدا کرده بود... یعنی واقعا می‌شه از این جا رفت؟! یا حداقل این جا رو بهتر کرد؟! هر سه دور هم جمع شدیم، هوشمند با ذوق نوشته‌های روی کاغذش رو نشون داد.

- توی کتاب آخرین بهار به این اشاره کرده که شراره وقت اومد با خودش یک کوله آورده بود.

توی کتاب به آرزوی رهایی اشاره می‌کنه که شیطون وقت افتادن شراره، کوله‌ش رو پاره می‌کنه و وسایلش توی هوا پخش می‌شه.

یک جای دیگه کتاب آخرین بهار به این اشاره کرده که لوازم آرایش شراره توی قسمت شرقی، لباس هاش مرکزی، زیور آلاتش قسمت غربی افتاده و همه شون تیکه تکیه بود.

کتاب به آرزوی رهایی این کار شیطون رو تحلیل می‌کنه و می‌گه احتمالا چیزی توی اون کوله وجود داشته که اون رو ناراحت می‌کرده.

یک جای دیگه این کتاب با گفتن این که هیچ کدوم از اون ها خطرناک به نظر نمی‌اومده از کتابی حرف می‌زنه که توی کوله وجود داشت و اون هم صفحه به صحفه می‌شه.

حالا سکوت کرد ما با بهت بهم نگاه کردیم بعد دوباره به اون نگاه کردیم. آرتادخت پرسید:

- متوجه نشدم چی شد؟!

- ببینید این یعنی اون کتاب چیزی بود که می‌تونه ما رو نجات بده، برای همین پاره کرد.

- از کجا پیداش کنیم؟! کجا افتاده؟!

- همین معلوم نیست که صفحه هاش کجا افتاده!

شونه های آرتادخت افتاد.

- یعنی باید کل این دنیا رو دنبالش بگردیم؟

- نه راه حل دیگه‌ای هم برای پیدا کردنش هست.

من و آرتادخت دوباره بهم نگاه کردیم یک دفعه ای گفتم:

- صندوق جست و جو؟

با لبخند تایید کرد. صندوق جست و جو صندوقی بود که با جواب دادن به سوال‌هاش می‌تونستی به مکانی که دوست داری بری. آرتادخت پرسید:

- چطور بیاریمش این جا؟

- اون صندوق توی معبد شیطان پرستیه باید بریم اون جا.

با زاری گفتم:

- وای نه! دوباره جای خطرناک نریم!

هوشمند نگاهم کرد و گفت:

- آخه...

یکم سکوت کرد بعد گفت:

- راه دیگه ای هم هست.

@Elina.. @عالیس

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

هر دو همزمان پرسیدیم:

- چی؟!

- این که این جا انقدر گناه کنیم تا...

- این چه پیشنهاده؟ این کار رو نمی‌کنیم.

- پس باید به معبد بریم.

آهی کشیدم.

- باشه بریم.

بعد رو به آرتادخت کردم و گفتم:

- تو نیا!

اعتراض آمیز گفت:

- نه!

بعد رو به هوشمند گفت:

- من هم می‌ام.

دوباره به من نگاه کرد.

- شما برای من دارین انقدر اذیت می‌شین.

- آرتادخت، قصد ندارم تو آسیب ببینی.

- چه فایده؟ اگه شما هم آسیب ببینید دنیا برای من تموم شده ست.

- آرتادخت!

- مامان!

هوشمند گفت:

- تمومش کنید، بسته.

نگاهش کردیم گفت:

- همه با هم می‌ریم تا تهش.

- اما هوشمند...

- آرتادخت هم جزئی از ماست.

آرتادخت با ذوق لبخند زد هوشمند گفت:

- بریم بخوابیم که فردا صبح زود باید راه بیوفتیم.

@عالیس

@Elina..

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست 

من با عصبانیت و آرتا با خوشحالی بلند شد. صبح زود آماده شدیم ترس همه وجودم رو گرفته بود اما بخاطر آرتادخت به روی خودم نمی‌آوردم. هوشمند داشت با آرتا صحبت می کرد:

- ببین خودت بهتر از هر کسی می‌دونی چه مشکلاتی در انتظاره، پس دوباره روی انتخابت فکر کن.

- من می‌ام بابا.

- هر طور مایلی! پرین جان بریم؟

- بریم عزیزم.

هر سه باهم راه افتادیم‌. آرتادخت راحت‌تر از ما می‌رفت چون عادت کرده بود اما برای ما مخصوصا من، وسط اون همه زامبی راه رفتن خیلی سخت بود. به فضای زیبای معبد شیطون نگاه کردم می‌دونستم تا چند دقیقه دیگه تک تک آجرهاش سیاه می‌شه، عکس بزرگی از شیطون روی درش قرار می‌گیره.

- هوشمند!

دستم رو گرفت و فشورد بعد با دست دیگه‌‌اش، دست آرتادخت رو گرفت و گفت:

- همه جا باهم هستیم.

به سمت در راه افتادیم ولی وقتی بهش رسیدیم هر سه زل زده بودیم بهش و کسی جرات باز کردنش رو نداشت. آخر سر هوشمند جلو رفت و در رو هل داد در بزرگ از جلوی صورتمون کنار رفت و باز شد و محیط بزرگ معبد جلوی چشممون قرار گرفت. در ظاهر همه چیز طبیعی بود! فرش‌های ساده‌ی سبز رنگ، دیوارهای سفید، مهتابی‌های معمولی، پرده‌ی سبز رنگ وسط معبد، کتاب خونه کوچیک، جا مهری و چادری همه چیز مال خدا بود اما...

هوشمند سمتمون برگشت.

- بریم داخل.

دوباره راه افتادیم وارد که شدیم در پشت سرمون بسته شد و صدای بدی داد. با وحشت به سمت صدا برگشتیم من و آرتادخت ناخودآگاه می‌خواستیم به سمت در بدویم که هوشمند با گرفتن دست‌هامون این اجازه رو به ما نداد. یکم توی معبد ایستادیم که در دوباره باز شد؛ دو نفر داخل اومد. چشم‌هام رو بستم و تنم شروع به لرزیدن کرد، الان شروع میشد!

- نمی‌دونی چقدر خوشحال شدم که دیدمت! قرار بود دیشب زنگ بزنی خواهر جان.

- باور کن از دست این زنکه حواس برام نمونده.

- واه! کی؟

- خواهر شوهرم رو میگم دیگه.

می‌خواستم به سمتشون برگردم و بگم هیچی نگین؛ اما نباید این کار رو می‌کردم.

- باز چیکار کرده؟

- زنکه مفت خور میگه...

معبد با سرعت زیادی شروع به چرخیدن دیوار‌ها سیاه و طلا کوب شدن، فرش از دستباف ابریشم شد و پرده‌ها از ابریشم شدن و لوستر‌های بزرگ از سقف آویزون شد، پرده وسط معبد هم برداشته شد. دوباره صدای جیغ و ناله بلند شد ولی این بار اون جیغ‌ها مال شیطانین و اون ناله‌ها مال از ما بهترون بود. انقدر صدای جیغ‌ها بلند شد که خون از گوش‌هام بیرون ریخت و صدای گریه‌هام قلبم رو آتیش زد. توی همون حال پرده‌ای آتیش گرفت به سمتش برگشتیم که کسی رو پشتش دیدیم یک زن با لباس بلند بادنجونی رنگ، موهای سیاهی که روی صورتش ریخته بود. در آخر هم آتیشی که به صورت تاج روی سرش قرار داشت. زیر لب زمزمه می‌کرد:

- ای شیطان! ای شیطان! ای شیطان! ای سرورم درود ما و درود فرزندان ما به تو باد! ای همسر شراره...

@Elina..

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

پارت بیست و یک

یکی، یکی از جلوی هر کدوم از پنجره‌ها که می‌گذشت پرده آتیش می‌گرفت. وسط دوتا پنجره آینه‌ای بود از آینه هم رد شد و آینه شکست. وقتی معبد رو دور زد معبد با سرعت زیادی شروع به چرخیدن کرد و سایه‌های عجیب و ترسناکی روی دیوارها می‌افتادن. یک دفعه‌ای زمین شروع به شکافتن کرد، هوشمند با صدای بلندی گفت:

- به محظ این که زمین باز شد، خودتون رو داخل بندازین.

در حالی که از شدت وحشت تمام تنمون می‌لرزید حواسمون رو به زمین دادیم. هرچی بازتر می‌شد تکون‌های زمین بیشتر میشد به محظ این که کاملا باز شد با یک پرش خودمون رو داخل شکافت انداختیم و...

با کمک هوشمند بلند شدم و با همون حال نیمه جون گفتم:

- آرتادختم.

از بابت من که خیالش راحت شد به سمت آرتادخت رفت ولی من که دیدم تار شده بود نتونستم تشخیص بدم کجاست. هنوز دستم روی سرم بود که هر دوشون کنارم اومدن.

- مامان، حالت خوبه؟

سعی کردم صاف وایستم.

- آره، آره عزیزم خوبم بریم.

- در معبد چه می‌کنید؟

صدای وحشتناکی که از پشت سرمون اومد سرجامون خشکمون کرد. هیچ کدوم جرات برگشتن نکردیم دوباره همون صدا بلند شد:

- شما در معبد چه می‌کنید؟

این بار هوشمند یک دستش رو دور کمر من حلقه کرد و همینطور که آرتادخت رو می‌برد پشتمون به سمت صدا برگشت این طوری از جفتمون مراقبت می‌کرد. با دیدن روح به آتش کشیده شراره که بزرگ‌تر از حد معمول بود یکم ترسمون ریخت اما بلندیش یکم نگرانمون کرد. هوشمند گفت:

- کاری نمی‌تونه با ما بکنه، بریم.

این بار صدای وحشت انگیز شراره بلند شد:

- توی معبد شوهر من از من نمی‌ترسین؟ خودتون خواستین بیان این جا، خودتون من رو قدرتمند خواستین.

اول گیج نگاهش کردیم اما کم کم ترس توی وجودمون به محظ این که به سمتمون خیز برداشت، بعد از فریادی از ترس به عقب برگشتیم و شروع به دویدن کردیم البته هوشمند از پشت سرمون مراقب بود تا شراره به ما نرسه. شراره جیغ‌های وحشتناکی می‌کشید جوری که گوش‌هامون سوت می‌کشید و دنبالمون می‌اومد. همینطور که حرکت می‌کرد آتیش پست سرش زباله می‌کشید سرعتمون رو تند‌تر کردیم که یک لحظه آرتادخت ایستاد با وحشت به سمتش برگشتم شراره داشت بهش می‌رسید که هوشمند زودتر خودش رو رسوند و بلند شد و دنبال خودش کشوند یک لحظه به دری رسیدیم هوشمند داد کشید:

- داخل برین.

پریدیم داخل در رو محکم گرفتیم شراره خودش رو به در می‌کوبید جوری که با هر ضربه صد متر به عقب تر پرت می‌شدیم. بالاخره هرطوری بود دست از سر ما برداشت و کوبش‌ها به در تموم شد. هر سه اومدیم نفس عمیقی بکشیم که یک دفعه از دایره‌ای بالای سرمون صدایی اومد:

- ها؟!

سرمون رو بالا گرفتیم با دیدن شراره من و آرتادخت جیغی زدیم و زودتر از هوشمند در رفتیم. هوشمند هم پشت سرمون بود و با گرفتن دست‌هاش با فاصله ازمون مراقب بود شراره بهمون دست نزنه. به یک چاه رسیدیم بدون فکر پریدیم توش به محظ پریدن، دریچه چاه بسته شد تا چند ثانیه سرجامون خشکمون زده بود. بعد هوشمند بلند شد و گفت:

- بیان برین ببینیم چیکار می‌تونیم بکنیم.

این رو که گفت به سمت دیگه‌ای راه افتاد. قسمت‌هایی که ما بودیم مثل لوله بود. باهم راه افتادیم تا کم کم صداهایی حالت پچ پچ بلند شد و هر چی بیشتر می‌گذشت بلندتر میشد.

- شیطان! شیطان! شیطان! سرور ما! ای ابلیس بزرگ! شوی شراره! همدم بد کاران!

چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا ترسم بریزه بالاخره به یک در رسیدیم آرتادخت پرسید:

- به نظرتون داخل رفتنش عاقلانه است؟

@Elina..

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو

- شاید نباشه؛ ولی باید بریم.

به آرومی داخل رفتیم یک اتاق فوقالعاده بزرگ بود که وسط یک صندوق بود.

- شاید تله‌ای بین راه باشه.

با این حرف آرتادخت به هوشمند نگاه کردم، چند ثانیه فکر کرد بعد دست برد از گوش آرتادخت یکی از گوشوارهاش که حالت حلقه داشت رو در آورد و روی زمین قل داد گوشواره بدون هیچ مشکلی به هدف رسید هر سه نفس عمیقی کشیدیم هوشمند گفت:

- باز هم با فاصله از پشت من بیان.

با کلی استرس به صندوق رسیدیم، مونده بودیم چطوری بازش کنیم که یک دفعه آرتادخت دستش رو جلو برد و روی قلف صندوق قرار داد.

- طلب.

قلف باز شد با تعجب نگاهش کردیم. هوشمند سریع در صندوق رو باز کرد؛ اما من از آرتادخت پرسیدم:

- از کجا فهمیدی؟

با شیطنت ابروهاش رو بالا انداخت و چیزی نگفت. برگشتیم و به صندوق نگاه کردیم چند صفحه کاغذ توش بود، هوشمند گفت:

- بهتر همین جا بخونیم بعد بریم چون ممکنه وسط راه بلایی سرش بیاد.

نچی کشیدم.

- این جا موندن ممکنه برای خودمون خطرناک باشه. توی پیراهنت قایمش کن تا چیزیش نشه.

هوشمند قبول کرد و برگشت به سمت صندوق تا درش رو ببنده که یک دفعه‌ای دو شاهین از داخل صندوق در حالی که توی دهن هر کدومشون یک گل آلاله بود، بیرون پریدن. به سمت دیوار پرواز کردن با رسیدنشون به دیوار بالا رفت و اون‌ها بیرون رفتن ولی دیوار بسته نشد. مغزمون فرمان داد که بدو بدو از دیوار بیرون بپریم و تا جایی که می‌تونیم از معبد دور بشیم. روی خاک‌های خاکستری رنگ فرو ریختیم آرتادخت به آسمون زل زد.

- اون‌ها چی بودن؟! چی بودن؟!

هوشمند آروم گفت:

- وقتی نوجوون بودم، آخرین شاهین دنیامون رو دیدم، آخرین شاهینی که بخاطر بی‌آبی مرد.

این بار من گفتم:

- اون گل‌ها هم آلاله بود. هاله عکسش رو روی دیوار زیر زمین کشیده بود اگه بری می‌بینی.

بعد از جام بلند شدم.

- بریم! زود باشید بریم!

وقتی به منطقه امن رسیدیم انقدر خسته بودیم که هر کدوم یک طرف پخش شدیم و مدت طولانی خواب بودیم وقتی بلند شدیم هوشمند رفت برگه‌ها رو بیاره آرتادخت هم رفت که چای بیاره در همون حال پرسید:

- کاش بریم اون دوتا شاهین رو بیاریم این جا. شکارچی‌ها می‌کشنشون.

هوشمند گفت:

- اگه پیداشون کردیم می‌اریم خوب، بشینین!

همه دور هم نشستیم و هوشمند شروع به خوندن کرد:

@Elina..

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و سه

***

حجره ی طبقه دوم

من در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم- علی بن موسی الرضا <علیه السلام> به دنیا آمدم. بیست و هشت ماه صفر سال هزار و سیصد و هجده ه ق <فروردین هزار و سیصد و هجده ه.ش> است.

خانه‌ای که در آن به دنیا آمدم، خانه‌ای کوچک و ساده بود که دو اتاق داشت؛ یک اتاق در طبقه‌ی بالا مخصوص پدر و مادرم و فرزندان کوچکشان بود، در طبقه‌ی پایین هم اتاقی برای خواهرنمان بود که مادرشان پیش از ازدواج پدرم با مادرم از دنیا رفته بود. بعد‌ها پس از سی سال یا بیشتر در ترمیم خانه، آن اتاق به دو اتاق تبدیل شد.

یک سال پس از تولد من، همگی به خانه‌ی پدربزرگ مادری‌ام...

با ناراحتی به اون قسمتی که پاک شده بود نگاه کردیم اما باز شروع به خوندن کرد:

چند سال پیش از تولد من آنها را تبعید کرده بود. نقل مکان کردیم. خانه‌ی ایشان نسبتا وسیع بود. اما پس از بازگشت پدربزرگ از تبعید، مجددا به خانه‌ی خودمان برگشتیم.

بعدها برخی از مریدان و دوستداران پدرم به توسعه‌ی خانه‌ی ما همت گماشتند، زمین متروکه‌ی کنار آن را خریدند و خانه بازسازی شد و ما دارای خانه‌ی جدیدی شدیم. مساحت هر دو خانه روی هم نزدیک دویست متر مربع میشد...

آرتادخت گفت:

- ای بابا! این طوری که نمیشه چیزی ازش فهمید.

هوشمند با خنده نگاهش کرد بعد دوباره به خوندن پرداخت:

- در خانه فقط اثاثیه‌ای اندک که روز وفات پدرم، یعنی تقریبا چهل و پنج سال پس از تاریخی که مورد بحث ما است. به مبلغ چهل و چند هزار تومان ارزیابی شد. البته این مبلغ شامل قیمت کتاب‌ها نمیشد.

من دومین فرزند پسر خانواده هستم...

***

تموم که شد هر سه تا چند ثانیه سکوت کردیم تا آرتادخت گفت:

- همین قدر؟! یعنی این همه سختی برای ان قدر؟!

هوشمند جوابش رو داد:

- خودت که دیدی کتاب تیکه، تیکه شده برای همین قسمت هم باید خدا رو شکر کنیم.

گفتم:

- این قسمت‌ها رو قایم کن شاید وقتی بقیه‌ش رو پیدا کردیم؛ نیاز باشه بهم بچسبونیمشون.

آرتادخت گفت:

- من نگهش می‌دارم.

خلاصه اون شب گذشت فردا بلند شدیم و باهم صبحانه خوردیم بعد هوشمند گفت:

- باید بریم دنبال بقیه‌اش.

آرتادخت گفت:

- خسته شدیم بابا یکم استراحت کنیم.

- عزیزم، مگه خودت نگفتی کم پیدا شده پس باید سریع تر وارد عمل بشیم.

- خوب قسمت دوم کجاست؟

- صدا و سیمای دنیای شراره.

- کی می‌ریم؟

- امروز بعد از ظهر.

@Elina..

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.




×
×
  • اضافه کردن...