رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

زری گل
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست

 

picsart_09-02-01.52.24_imno.jpg

 

●○••به نام خالق تک عشق قلبم••○●

رمان: جانای یار
قلم: زهرا بهمنی
ژانر: عاشقانه


خلاصه: نوشته های جانای یار، روایتی عاشقانه‌ای است از دلبر و دلدار، جانا و شهریار!

جانای مغرور با دیدن شهریار قصه‌اش، یک دل نه صد دل عاشقش میشه و از اونجایی که خودخواه هستش و کلی موانع سد راه رسیدنشونه، سعی در این داره که اون رو عاشق خودش کنه و سد هارو کنار بزنه.

عجیب ترین کارها و نقشه هارو می‌کشه تا شهریار، شهریار جانا بشه ولی...

بریم باهم فکرهای این دختر رو بخونیم و لذت ببریم.

هدف: مهیاکردن خنده، به لب های شما عزیزان!


💎شخصیت های رمان جانای یار💎

 

ناظر: @melika_sh

🌼💎دعوت میکنم از شما عزیزان برای مطالعه نوشته هام💎🌼

@Masoome @masoo @Aryana @Asma,N @-Atria- @Beretta @عمو ساتی @Shervin @کارولا @Nasim.M 

ویرایش شده توسط زری بانو
  • لایک 29
  • هاها 5
  • غمگین 3

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

•• مقدمه ••

ای یار من!
تو را به یک الماس تشبیه خواهم کرد، می‌دانی چرا؟!
الماس با تمام زیبایی های افسونگری‌اش با آن درخشش ستودنی‌اش، در یک نگاه تمامی چشم ها را به خود مجذوب می‌کند.
قلب من از همان روزی که تو آمدی، در برابر عظمت درخشش تو تعظیم کرد.

جانای من!
آغاز قصه عشق من و تو...
خورشید را به خنده وا داشت...
ماه را به سجده انداخت...

بیا باهم قلم برداریم...
به خون عشقمان آغشته کنیم...
و با تحریر زیبایی بنویسیم...

..به نام خالق تک دلبر قلبم..

>جانای یار من<
آتش زدی بر جان من
ای جان من جانان من
طوفان شدی در بحر دل
ای ساحر خندان من
<ای ما شب تابان من >

 

ویرایش شده توسط زری بانو
  • لایک 27
  • هاها 2
  • غمگین 5

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

☆•• پارت اول••☆

کوله پشتیم رو روی شونه ام تنظیم کردم و روبه بچه ها گفتم:

- خب دیگه خوش گذشت، من میرم.

مخالفت بچه ها بلند شد.

- ای بابا جانا نیم ساعت دیگه هم بشین، هنوز داریم حرف می‌زنیم!

به سمانه که این حرف رو زد، چشم دوختم. عاشق لپ های سفیدش بودم که از گرما گل انداخته بودن.

- نیم ساعت دیگه هم بشینم، نیم ساعت دیگه هم میگی صبرکن، این نیم ساعت ها روی هم جمع میشن و در نهایت شب میشه.

شایان با اون عینک هزار رنگش گفت:

- بهتر، شب میشه میریم دست جمعی فرحزاد کلی صفا سیتی!

کیارش هم مثل همیشه جنتلمن بازیش گل کرد.

- همه مهمون من فرحزاد.

سوت و دست بلند شد که شایان اعتراضش بلند شد.

- نه دیگه نشد داداش، خودم ایده دادم خودم هم اجراش می‌کنم. آقایون و خانم های محترم همه امشب مهمون شایان.

خنده ای به مسخره بازیشون کردم و گفتم:
- امشب نمیشه واقعا حسش نیست خسته و کوفته از کوه بدون هیچ حمومی بریم فرحزاد؟ من نیستم واقعا!

با این حرفم فکرکنم تازه بعضی ها یادشون افتاده باید برن لباس هاشون رو عوض کنن چون بقیه هم بلند شدن و عزم رفتن کردن.

به افسون اشاره کردم که سریع جمع کنه تا بریم. کیارش با قد رشید و اون چهره خواستنیش نزدیکم شد.

- چرا این جمعه ها عجیب می‌چسبه؟ یک نگاه بنداز، هیچکس دلش نمی‌خواد به خونه بره.

با این حرفش غم دلم تازه شد. لبخند تلخی زدم و گفتم:

- شاید کسی رو تو خونه داشته باشن، که این خوشی رو بهشون نمیده یا بلعکس ازشون می‌گیره، شاید هم کلا کسی رو ندارن تا خوشحالیشون رو با اون ها سهیم بشن.

روی لب های کیارش هم لبخند محوی نشست.

- شاید هم دلشون می‌خواد که یکی باشه تا...

- بریم.

با صدای افسون که نفس زنون نزدیکمون می‌شد، ادامه حرفش رو خورد.

- مواظب خودت باش، قرار فرداشب یادت نره!

لبخندم دندون نما شد.

- وقتی قراره میزبان شایان بشه، امکان نداره یادمون بره.

خنده ای کرد و سرش رو به نشونه تایید تکون داد. دستی به حالت خداحافظی روبه اکیپ تکون دادم و همراه افسون به سمت لکسوس سفید من رفتیم.

- امروز عجیب خسته شدم!

نیم نگاهی به دوست تنبلم انداختم.

- کوه رو که جابه جا نکردی دختر، از کوه بالا رفتی فقط.

چشم هاش رو که بسته بود با این حرفم باز کرد و طلبکار گفت:

- همون هم سخته، به من فشار میاد اه تو هیچ وقت نفهمیدی من چقدر ظریفم.

تک خنده ای کردم و گفتم:

- تو ظریفی؟ الهی نانا الگوهات نشکنه!

لبخندی زد و دوباره چشم هاش رو بست.

- حیف پشت فرمونی و من هزار تا آرزو دارم وگرنه می‌دونستم چیکارت کنم.

فشار پام رو روی پدال بیشتر کردم که مثل این وحشت زده ها گفت:

- جانا غلط کردم بسه!

خندیدم و سرعتم رو کم کردم. با خنده گفتم:

- آخه ظریف، تو که ظرفیت نداری چرا تهدید می‌کنی آخه؟!

یکی زد پس گردنم و گفت:

- حواست به رانندگیت باشه انقدر هم با من بحث نکن!

وقتی اون چشم های عسلیش رو درشت می‌کرد و لب های قلوه ایش رو  جمع به نظرم هم خوشگل می‌شد هم ترسناک!

وجدان:  دو وصف  کاملا متضاد رو به کار بردی.

آره چون این بشر خود تضاده کلا! خندم رو به زور کنترل کردم تا دوباره از این مادام کتک نخورم. افسون بهترین دوست بچگی من بود که رابطه دوستیمون درست مثل این عشق هایی شکل گرفت که اول از هم نفرت داشتن.

تو دوران مدرسه وقتی تازه به تهران مهاجرت کرده بودن، به قدری اذیتش کردم که وقتی یادم میاد از خنده منفجر میشم آخه این بشر به طرز وحشتناکی خودشیرین بود و دیگه خودتون در جریان این هستید که چه بلاهایی سر خودشیرین مدرسه نازل میشه.

- امشب پیشم نمی‌مونی؟!

همونطور که تو فکر قدیم ها بودم و نگاهم به جلو، جواب دادم:

- نه امشب می‌خوام روی ادیت عکس ها کار کنم.

سری تکون داد.

- باشه ولی فردا رو نمی‌تونی از دست صنم سلطان قسر دربری، نهار منتظرتیم.

 

  • لایک 31
  • هاها 5
  • غمگین 1

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

☆••پارت دوم••☆

تک خنده ای کردم. صنم سلطان، مامان افسون بود که عاشقش بودم ازبس که این خانم ماه و مهربون بود. از همون بچگی، تو هفته محال بود که سه روزش خونه افسون نباشم‌. لبخندم جاش رو به یک پوزخند داد، مادرم که برام مادری نکرد ولی مامان افسون هیچی برام کم نزاشت به خاطر همین من هم اون بانو رو ماصنم(مامانم صنم)خطاب می‌کنم.

- باشه فردا اونجام.

ایولی گفت و صدای آهنگ رو زیاد کرد.

***

کیفش رو از عقب برداشت و روبه من که با لبخند نگاهش می‌کردم، کرد.

- خیلی دل کندن از من سخته، می‌دونم اونطوری نگاه نکن!

مشتی به بازوم زد و با خنده گفت:

- این خوشحالی برای جدا شدنمونه، برو نبینمت!

خنده ای کرد و با لب هاش رو جمع کرد.

- حیف که فردا باز می‌بینی‌. مواظب خودت باش، فعلا.

سری تکون دادم و همچنینی گفتم. از ماشین پیاده شد، دستی براش تکون دادم که جوابم رو داد. فشاری به پدال وارد کردم و از خونه افسون دور شدم و به سمت خونه خودمون رفتم.

سه سالی می‌شد که از عمارت بزرگ پدر بزرگم به یک برج نقل مکان کرده بودیم و خب این به نفع کل خانواده بود، خصوصا منی که دوست ندارم به سئوال های کجا بودی، کجا میری و... جواب بدم یا حتی اصلا بشنوم؛ این وسواس سئوال پیچ کردن یا همون دخالت، تنها نقطه مشترک من با خانواده ام بود.
پدرم وقتی اذیت شدن های مارو دید، برای اینکه جزئی از دعوای های اون عمارت رو کم کنه، تصمیم گرفت با مادرم موافقت کنه و به برجی بیان که ارثیه‌اش محسوب میشه.

این برج از آتا جونم به مامانم ارث رسیده. آتا یا همون پدربزرگی که دلم براش یک ذره شده سال ها است که سر یک ماجرایی همراه دایی هام مقیم استانبول هستن.

ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و بعداز برداشتن کیفم پیاده شدم. سوار آسانسور شدم و عدد شونزده رو وارد کردم. روبه در قهوه ای رنگ مدل سلطنتی ایستادم و کلید انداختم؛ وارد خونه شدم و در رو بستم، بهش تکیه کردم و پوزخندی به سکوت خونه زدم.

با صدای بلند به خودم گفتم:
- سلام جانا، به خونه تاریکت خوش اومدی!

از آشپزخونه خدمه قدیمی مامانم که درست مثل خودش بی احساس شده بود، بیرون اومد. مثل همیشه مرتب بود و چهره جدی داشت، از اون چشم های آبی رنگش از بچگی می‌ترسیدم.

- سلام جانا خانم، خسته نباشید!

سری تکون دادم و تشکری کردم به سمت اتاقم می‌رفتم که گفت:

- من باید برم جانا خانم، همونطور که در جریان هست...

دستم رو به نشونه سکوت بالا آوردم.

- می‌دونم، امروز جمعه است و خونه مثل همیشه خالی. می‌تونی بری چیزی نمی‌خوام، فعلا.

منتظر جواب نموندم و به اتاقم رفتم. نفسم رو بیرون دادم و سریع به سمت پنجره بزرگ اتاقم قدم برداشتم و پرده اش رو کنار زدم. تاریکی حس خفگی بهم می‌داد این اتاق باید همیشه روشن باشه.

کیفم رو روی تخت دو نفره ام که رو تختیش طرح قاصدک داشت، انداختم و به سمت سرویس اتاقم رفتم. وان رو پر کردم و...

***

پشت میز مطالعه‌ام نشسته بودم، عینک به چشم، سیب به دست مشغول ادیت زدن های عکس هایی از طبیعت بودم تا برای استادم بفرستم. من دانشجوی رشته عکاسی هستم و باید بگم که تنها چیزی که به من آرامش میده، طبیعت و ثبت خاطره از اون محیط سبز هستش.

ساعت ده شب بود و دیگه سیب هم گرسنگیم رو رفع نمی‌کرد. جمعه ها پدر و مادرم به عمارت پدربزرگم می‌رفتن، یک جور دورهمی مهم که هر هفته باید برپا بشه و خب من چرا نرفتم؟! چون حوصله اون جو به ظاهر صمیمی رو ندارم و ترجیح میدم که سرم تو لاک خودم باشه.

تک فرزند نیستم، متاسفانه یک حشره اضافی هم جز من این خانواده رو تشکیل میده؛ جاوید دو دقیقه تنها دو دقیقه از من بزرگ هستش، دو قلو های ناهمسان از همه لحاظ هستیم و بیست و چهار سال سن داریم.

- اوف دیگه حریف این شکم نمیشم.

بلند شدم و از اتاق خارج شدم. ریحان(خدمه) هم که هیچی درست نکرده عجب ها! تلفن رو برداشتم، این شکم رو فقط یک پپرونی با سیب زمینی و قارچ سوخاری سیر می‌کنه.

همین که تلفن رو گذاشتم صدای گوشیم بلند شد؛ مثل جت جهش زدم تو اتاقم، پریدم رو تخت و گوشیم رو از حجم وسایل ها بیرون کشیدم. با دیدن اسم جاسوس(جاوید) بادم خالی شد، خوشحال شدم که شاید افرا باشه تا کمی حرف بزنیم و این شکم تا اومدن پیتزا سرگرم بشه.

وجدان: جواب بده اون لامصبو!

جواب بدم؟ والا ندم، نزار بدم این جاوید خیری برای من نداره، ماه به ماه به من زنگ میزنه اون هم همش شره.

وجدان: میگم جواب بده اِ!

پوفی کردم و تماس رو وصل کردم.

- ها چته؟!

با صدای جیغ و آهنگ مواجه شدم و از بین اون همه صدای شلوغی، صدای پسری ناشناس رو شنیدم.

- خانم شما خواهر جاوید هستید؟!

متعجب و با چشم های ریز شده (خب من وقتی تعجب می‌کنم چشم هام ریز میشه چون مرموز بودن هم بهش اضافه می‌کنم.)

- بله، ببخشید تو کی... شما؟!

وجدان: و در عین تعجب و مارموزی خنگ هم میشی به سلامتی!

مرموز عزیزم، مرموز!

- خانم حال برادرتون خوب نیست، زیاده روی کردن و تنها اسم شما رو گفتن و شمارتون رو گرفتن که به دنبالشون بیاید.

عمه‌اش به قربونش بره، تو روزهای سخت همیشه به فکر خواهرشه! وای جاوید همش دردسری به خدا یک جا نمی‌تونی...

- خانم صدای بنده رو دارید؟!

از فحش دادن به اون جاوید دست کشیدم و بدون فکر گفتم:

- آخه پس پیتزام چی میشه؟!

پسره یک لحظه سکوت کرد. ای خاک بر سرت نکنم جاوید که شرف نزاشتی برام اه!

- بله؟!

پوفی کردم و جواب دادم:

- آدرس رو لطف کنید!

بعداز گرفتن آدرس سریع حاضر شدم. وای خدا پیتزام!

- برادرت معلوم نیست چش شده تو به فکر شکمتی؟!

خب طرف داره زحمت می‌کشه برای اینکه من رو از گرسنگی نجات بده، غذا میاره حداقل بزار یک عذرخواهی غیر مستقیم بهش بکنم.

روی برگه ای نوشتم:《 آقای پیک جان! از اینکه زحمت کشیدید و این همه راه رو برای نجات گرسنگی بنده اومدید خیلی متشکرم و عذر می‌خوام، اگه شما هم یک برادر بی چی مثل من داشتید مطمئن باشید که از کار و بار می‌افتادید، با آرزوی صبر برای بنده.》
 

ویرایش شده توسط زری بانو
💎👑💎
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 13

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

☆••پارت سوم••☆

سوار ماشینم شدم و از پارکینگ خارجش کردم. عمو غفور که نگهبان شیفت شب بود نگران از لابی بیرون اومد، به احترامش پیاده شدم.

- سلام عمو غفور شبتون بخیر!

جثه ریزی داشت و موهاش تمام سفید بود، وسواس تمیزی باعث شده بود همیشه دست های زحمت کشش رو پشت اون دستکش های سفید پنهان کنه.

- سلام بابا جان چیزی شده؟!

عمو خوب می‌دونست که من جمعه شب ها جایی نمی‌رفتم و از خلوت خونه نهایت استفاده و آرامش رو می‌بردم. عمو غفور علاوه بر نگهبانی این برج، باغبان عمارت پدر بزرگ هم هست، به همین خاطره که به خوبی من رو می‌شناسه.

- نه چیزی نشده جاوید حالش بد شده دارم میرم دنبالش.

عمو سری از روی تاسف تکون داد.

- باباجان این ساعت رفتنت تو اون مکان درست نیست، می‌خوای همراهت...

بنده خدا تازه یادش افتاد که شیفته، تا چه حد این مرد می‌تونه مهربون باشه آخه؟!

وجدان: تا حدی که قشنگ بشینه باهات حرف بزنه و اون جاوید بدبخت تو اون ناکجاآباد تلف بشه.

- می‌خوای بگم پسرم...

سری بالا انداختم و شالم رو روی سرم تنظیم کردم.

- نه عمو لازم نیست، حواسم هست شما دیگه جانا رو خیلی دست کم گرفتین.

خنده محجوبی کرد و گفت:

- ماشالله جانای من همه رو حریفه ولی بازهم مواظب باش، منتظرتم باباجان زود برگرد!

چشمی گفتم و سوار ماشینم شدم. نگاهی به آدرس انداختم پوفی کشیدم، پام روی پدال فشار دادم و سعی کردم با آخرین سرعت ماشین رو هدایت کنم تا به ترافیک نخورم.

***

ترمز کردم و با گردنی کج شده به ویلای بزرگی که خارج از شهر بود، چشم دوختم. ظاهر ویلا آروم بود، دور و برش کلاغ هم پر نمی‌زد. یک لحظه از این همه سکوت خوف برم داش...

غار، غار!

جوری از ترس پریدم که انگار جن جلو ظاهر شده. ای کلاغ بی مصرف تو از کجا پیدات شد آخه؟!

وجدان: وا خب هرکی رو نادیده بگیره بهش بر‌می‌خوره، زبون بسته اعلام حضور کرد.

با اون صداش همون نکنه سنگین تره اون هم تو این وضعیت خوفناک و خلوت!

دل رو به دریا زدم و پیاده شدم و به سمت ویلا قدم برداشتم. زنگش رو فشار دادم که بلافاصله درش توسط مرد هیکلی باز شد. حس جوجه بودن رو کنار این فیل کچل داشتم.

- با کی کار دارین؟!

نفسی گرفتم و ابرویی بالا انداختم، من باید طلبکار باشم پس چرا باید بترسم؟ والا به خدا مردم خودشون رو میندازن جلو خوبه حالا من طلبکارم اونوقت این اورانگاتون واسه من سینه سپر کرده.

وجدان: جانا باورکن که فهمیدیم تو نمی‌ترسی.

- خانم؟!

به خودم اومدم. اخمی کردم و جواب دادم:

- یاران، جاوید یاران!

لبخند دندون نمایی زد و از جلوی در کنار رفت. با همون اخمی که غلیظ تر شده بود داخل رفتم. یک حیاط کوچیک که چند زوج درش مشغول صحبت بودن و بعد نمای آروم ویلا که من رو بدتر...من هیچیم نیست!

- هی تو، برو داخل طبقه بالا!

همونطور که پوست لبم رو با دندون به بازی گرفته بودم، به سمت اون فیل برگشتم.

- این هیکل رو گنده کردی ولی چه فایده که آداب معاشرت با یک خانم رو بلد نیستی.

تعجب تو چشم هاش موج می‌زد، پوزخندی که زدم حرفم رو کامل کرد. منتظر نموندم چیزی بگه و به سمت در ورودی ویلا قدم برداشتم.
همین که وارد شدم تازه فهمیدم که نباید ظاهر و باطن رو مقایسه کرد، نه به اون ظاهر آروم و ترسناکش نه به این باطنی که شلوغ بود جای سوزن انداختن نبود.

تو روحتون خب من الان چطور تو این تاریکی جاوید رو پیدا کنم؟ باز خدا پدر این رقص نورهارو بیامرزه حداقل گه گاهی روی صورت یکی میفتاد.

- جانا خانم!

سریع برگشتم و با پسری که چهره نجیبی داشت روبه رو شدم. چشم های به شدت آرومی داشت و صورتش استخوانی بود.

- درسته؟!

سری به نشونه بله تکون دادم که با دستش به نقطه نامعلومی اشاره کرد و گفت:

- جاوید اونجاست، کمکتون می‌‌کنم تا ماشین ببریدش.

اخم روی صورتم محو شده بود.

- ممنون، شما...
لبخندی ملیحی زد وگفت:

- معذرت می‌خوام فرصت نشد خودم رو معرفی کنم؛ شهیاد هستم دوست امشب جاوید!

ابرویی از تعجب بالا انداختم که لبخندش تبدیل به تک خنده شد.

- یعنی همین امشب آشنا شدیم، بفرمایید!

لبخند ملیحی زدم و سری تکون دادم. پشت سرش قدم برمی‌داشتم و به سنگینی نگاه هایی که روم بود توجهی نمی‌کردم.

- این هم از جاوید.

کنار رفت و من با برادری که بیحال روی مبلی نشسته بود، مواجه شدم. هرچی که بود، برادرم بود. نگران کنارش نشستم.

- جاوید، چت شده؟ ببین منم جانا!

با چشم هایی که موج غم درش غوطه ور بود خیره چشم های نگرانم شد.

- جانا من...

حرفش رو خورد و دیگه ادامه نداد، جاوید رو تابه حال اینطوری ندیده بودم. بلند شدم و روبه شهیاد کردم.
- میشه لط...

نزاشت ادامه بدم و《حتما》ی گفت. بازوی جاوید رو گرفت و بلندش کرد.


***

در ماشین رو بستم و روبه شهیاد کردم.

- خیلی ازتون ممنونم هم بابت کمکی کردید هم از اینکه زنگ زدید.

بازهم لبخند ملیحی تحویلم داد.

- خواهش می‌کنم، جاوید حالش خوب بود ولی ‌نمی‌دونم چه تماسی باهاش گرفته شد که بعد زیاده روی کرد و...

سری به نشونه تاسف تکون دادم و گفتم:

- اگه ماشین نیاوردید خوشحال میشم زحمت امشبتون رو جبران کنم.

از تک خنده‌ هایی که می‌زد که خوشم می‌اومد، نجیب و متین بودنش رو با رفتار هاش به رخ می‌کشید.

- نه بابا چه زحمتی، ممنون خودم میرم.

سریع در ماشین رو باز کردم، امکان نداشت بزارم بره.

- لطفا سوار بشین!

ناظر: @melika_sh

  • لایک 17
  • هاها 2
  • غمگین 3

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

☆••پارت چهارم••☆

به قدری قاطع گفتم که تشکری کرد و سوار شد. لبخندی از روی رضایت زدم و خودم هم سوار شدم. جاوید پشت دراز کشیده بود و از سکوتش مشخص بود که خوابش برده.

وقتی از شهیاد آدرس خواستم متوجه شدم که برای پایین های شهر هستند. تو ماشین سکوت حاکم بود که...

- من همین جا پیاده میشم.

مخالفت کردم.

- هنوز مونده تا...

بین حرفم گفت:
- خیلی ممنون جانا خانم تا همین جا هم لطف کردید، راهی نیست دیگه نمی‌خوام با این حال جاوید به ترافیک بخورید.

واقعا برام عجیبه، اولین باره که می‌بینم جاوید یک همچین دوستی داره؛ همینقدر متین و همینقدر محترم! ماشین رو کنار زدم و گفتم:

- باشه، هرجور راحتید. بازهم به خاطر کمک امشبتون ممنونم.

باز لبخند ملیحش رو تحویلم داد.
- خواهش می‌کنم، از آشنایی با شما خوشوقت شدم.

همچنینی گفتم و بعداز شب بخیری پیاده شد. نفسم رو بیرون دادم و پام روی پدال گاز فشردم. وقتی رسیدیم ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم.

- جانا دخترم!

برگشتم و متوجه عمو غفور همیشه نگران شدم.

- این هم از جاوید خان.

در ماشین رو باز کردم که جاوید 《تاراپ》 افتاد کف پارکینگ. عمو غفور با چشم های درشت شده یک نگاه به جاوید بیحال کرد و یک نگاه به من خونسرد.
- اِ جانا این چه کاریه دختر؟!

چشم غره ای به جاوید چشم بسته رفتم.

- من رو از کار و بار و شام انداخته، حقشه بزاریم همون تو ماشین، نه همون اینجا بمونه.

عمو غفور سری از روی تاسف تکون داد و سعی کرد جاوید رو بلند کنه.

- بیا کمک کن برادرت رو ببریم خونه، بیا!

ای خدا آخه به من چه؟ من اگه بمیرم مگه این جاوید می‌فهمه که الان من دارم براش زحمت می‌کشم؟!

با کمک عمو، جاوید رو تا دم آسانسور بردیم.

- مرسی عمو جون.

لبخندی زد و با چهره مهربونش گفت:

- ببر اتاقش، نندازیش گوشه سالن ها!

تک خنده ای کردم.
- والا بد فکری هم نیست، این جاسوس رو سالن که نه باید برد انداخت تو توالت، والا!

به دیوونه بازی های من خندید و گفت:

- خداروشکر نداخانم نیست و از این بیانات تو خبر نداره.

با شنیدن اسم ندا(مادرم)، لبخندم محو شد.

- فعلا که نداره، شب خوش.

وارد آسانسور شدم، سنگینی جاوید رو کمی به گوشه آسانسور دادم تا بتونم یک نفسی بکشم. به ساعتم نگاهی کردم، هه ندا خانم الان درحال پز دادن هستش، وقتی برای بچه هاش نداره.

به چهره جاوید چشم دوختم وای که این بشر چقدر تو خواب مظلومه، کاش تو بیداری هم همین‌طوری بودی داداش، نه خب چه کاریه همون خواب به خواب بری بهتره!

وجدان: یک لحظه فقط یک لحظه فکرکردم احساساتت داره به کار میفته.

وا پس این چیه؟ خب میگم بخوابه دیگه، تازه به نفعشه چون وقتی بیدار بشه با روی بد من مواجه میشه.

با صدای《دینگ》در آسانسور باز شد، جاوید رو به سمت در خونه بردم که متوجه برگه ای شدم که برای پیک گذاشته بودم. پشتش برام نوشته بود:《خدا جفتتون رو شفا بده!》 برگه رو تو دستم جمع کردم؛ مردم اعصاب ندارن دست خودشون هم نیست که!

کلید انداختم و در رو باز کردم، جاوید رو سریع به اتاقش بردم و روی تخت ولوش کردم. دستی به کمرم زدم و گفتم:

- من که گفتم خیری برای من نداری تو، بیا کمرم گرفته!

همونطور دست به کمر نگاهی به اتاقش انداختم. اتاق جاوید کوچیک ترین اتاق خونه بود؛ اون از جاهای بزرگ به شدت نفرت داره و همیشه عاشق نقلی بودن مکان ها است.

دکور اتاق سفید- طوسی بود، همیشه این اتاق باعث می‌شد دلم بگیره. اتاق کوچیک، رنگ روبه تیره و مهم تر از اون پرده؛ تنگی نفس می‌گیرم و واقعا نمی‌تونم این محیط هارو تحمل کنم.

به سمت پنجره قدم برداشتم و پرده رو کنار زدم، نمای پشت پنجره این اتاق، تنها جایی بود که من دوست داشتم، قشنگ شهر زیر پات بود و برج میلاد از بین اون همه نور، عجیب ستودنی می‌‌شد.

لبخندی به زیبایی ظاهر این شهر زدم و خواستم از اتاق خارج بشم که حرف شهیاد تو سرم اکو شد.

- جاوید حالش خوب بود ولی ‌نمی‌دونم چه پیامی براش اومد که عصبی شد و...


ناظر: @melika_sh
 

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

☆••پارت پنجم••☆

یعنی چی بوده که جاوید رو عصبی کرده؟! به من چه.

وجدان: کلاس نزار من که می‌دونم تو دلت چخبره برو ببین چی بوده.

خوشم میاد ازت سریع می‌گیری چی میگم و چی می‌خوام. خم شدم و یواش دستم رو نزدیک جیبش بردم و گوشی رو بیرون کشیدم و از اتاق خارج شدم.

همونجا کنار اتاق ایستادم و مشغول شدم. اِ رمز داره!

وجدان: وای چقدر عجیب، خب دختر معلومه که داره!

اصلا حواسم نبود، چشم هام رو بستم و فشاری بهشون دادم که گوشی تو دستم لرزید. به صفحه گوشی چشم دوختم، پیامی از بابک اومده بود. بابک یکی از دوست های جاوید بود که نه من ازش خوشم می‌اومد نه اون از من!

- جاوید پای یک بچه در میونه خنگ بازی در نیار!

چشم هام با خوندن پیام چهارتا شد؛ پای بچه؟! بچه ها چه ربطی می‌تونن به جاوید داشته باشن؟! اصلا بچه کجا، جاوید کجا؟!

آها نه من پیام رو بد متوجه شدم فکر کنم منظورش این هستش که آره جاوید بچه نباش و...

وجدان: جانا!

باشه، فقط خواستم خودم رو قانع کنم. نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم رمز رو باز کنم ولی دریغ از یک نور امید! برگشتم به اتاقش و گوشی رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم. نگاهی بهش انداختم و دستم رو به حالت《 خاک》 در آوردم و از اتاق خارج شدم.

یعنی واقعا منظور بابک از اون بچه، بچه جاوید بوده؟! اصلا به من ربطی نداره ها ولی یعنی من عمه شدم؟! وای جاوید خدا سوسکت کنه شبم رو نابود کردی هیچ گیجم هم کردی.

روی مبل راحتی ولو شدم. اگه اون چیزی که تو ذهنم هست باشه، مامان چه برخوردی نشون میده؟! صحنه های تو ذهنم نقش بست.

مامان: وای جاویدم، شیر مردم پدر شدنت مبارک باشه!

نه اصلا این رو نمیگه، یعنی مامان بیاد تولد یکهویی نوه اش رو که معلوم نیست مامانش کیه تبریک بگه؟ هرگز!

مامان: این چه غلطی بود کردی؟ تا کی باید گند کاری های تورو پوشش بدم؟ چجوری باید سرم رو جلو پدربزرگت بلند کنم، هان؟!

یا خدا اگه اینطور باشه که مرگ جاوید قطعی و امضا شده است. نه این هم نمیشه مامان هرچی باشه دیگه اونجوری نیست که مرگ پسرش رو بخواد.


مامان: بچه؟ هوم باش.

آره، خودشه قطعا مامان هیچی از خودش نشون نمیده و خیلی راحت از این موضوع رد میشه.

وجدان: واقعا فکر می‌کنی مامانت انقدر بیخیال باشه؟ اون هم در برابر آبروش؟!

راست میگی، امکان نداره این راحتی رو نشون بده؛ اصلا براش مهم نیست جاوید چیکار می‌کنه ولی آبروش جلو بابا بزرگ خیلی مهمه و همیشه سعی می‌کنه اون پایدار نگه داره.

- جانا!

پس گزینه دوم تایید میشه، مامان سر جاوید رو میزنه و تامام!

- جانا!

وای من هم از دستش راحت میشم و خلاصه تک فرزندی و...

- جانا با توام!

کوسن و برداشتم و محکم پرت کردم به جاویدی که تمام فازم رو پروند.

- ها چته؟ هی جانا، جانا؟!

متعجب بهم چشم دوخت. اِ این کی بیدار شد من نفهمیدم؟!

- اِ جاوید تویی؟

بلند شدم و نزدیکش شدم.

- داداشی دوست دخترت برات بمیره چی شده بودی تو؟!

دیگه قشنگ چشم هاش داشت می‌زدن بیرون که آتیش گرسنگیم شعله ور شد.

- د آخه کرفس تو چقدر می‌تونی وقت نشناس باشی؟ اَد باید وقتی برای پیتزام نقشه می‌کشیدم، با قارچ سوخاری ها فانتزی می‌زدم و با سیب زمینی ها روی ابر ها سیر می‌کردم، غش کنی؟!

بلند زد زیر خنده. اخم غلیظی بهش کردم و رفتم دوباره روی مبل نشستم البته به حالت دست به سینه و پا روی پا و با چشم هایی که برای جاسوس خط و نشون می‌کشیدن.

- حالا اخم نکن، یه چی درست می‌کنم می‌خوریم.

چشم هام رو ریز کردم.

- مگه بلدی؟!

لبش رو کج کرد و با لحن مظلومی گفت:

- حالا یک کاریش می‌کنیم.

اخم رو از صورتم پاک کردم و پرسیدم:

- تو کی رفتی حموم؟ مگه بیهوش نبودی؟!

خمیازه ای کشید و سری تکون داد.

- همون لحظه که گوشی رو گذاشتی روی عسلی و رفتی بیدار شدم.

 

 

ناظر: @melika_sh

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

☆••پارت ششم••☆

کمر راست کردم و آب دهنم رو قورت دادم.

- چی..چیزه.

روبه روم، روی مبلی نشست و منتظر به من چشم دوخت. خودم رو جمع کردم و خونسردانه گفتم:

- فقط خواستم بیدارت نکنه وگرنه خیلی وقته می‌دونم تو اون جعبه جادویی(گوشی) چی می‌گذره.

تک خنده ای کرد و سری به نشونه قانع شدن تکون داد.

- اوکی تو راست میگی، پاشو بریم یک چی درست کنیم بخوریم!

***
جاوید پشت به من مشغول درست کردن املت بود و من دست به سینه پشت میز چیده شده، منتظرش بودم. خوابم می‌اومد و از یک طرف هم گرسنه بودم و بیتاب پیتزایی که تبدیل به املت شده بود.

- ببین چی ساختم!

به املتی که گذاشت جلوم چشم دوختم، آهی کشیدم و مشغول شدم.

- ای بابا خب یک پیتزا بود دیگه.

قاشق رو به حالت تهدید آمیز گرفتم جلوش که آب دهنش رو قورت داد و آروم گفت:

- یک شب پیتزا مهمونت می‌کنم، خوبه؟!

قاشق رو به سمت لبم بردم و لب هام رو جمع کردم.

- اوم فکر بدی هم نیست، فقط من افتخار به هرکسی نمیدم.

لبخندی زد و چیزی نگفت. خدایی خوشمزه بود، این خیار اگه خیارشور نشه یک چیز خوبی میشه.

وجدان: هان؟!

چی گفتم؟ ضرب المثل سنگینی ساختم، ایول!

وجدان: سوس ماست، این رو قبلا یک بنده خدایی ساخته بوده منتهی یک گیجی مثل تو اومد گند زد بهش.

اصلا هم شبیه اون نیست، خیار و خیار شور شبیه به...

وجدان: بچه چیشد؟!

بچه؟ لقمه ای که درست کرده بودم از دستم افتاد؛ هان بچه!

- ای تو روحت جاوید!

جوری زدم روی میز که لقمه توی دهنش به گلوش پرید و شروع به سرفه کرد. با کف دست محکم زدم به پشتش که سریع آب خورد.

- نفهم تو چرا یکهو جوگیر میشی؟!

خم شدم سمتش و مرموز گفتم:

- جوگیر میشم آره؟ این جو رو من از باد هوا نمی‌گیرم که، از تویه کرفس می‌گیرم.

چشم هاش رو درشت کرد، نفسی کشیدم و ادامه دادم:

- جاوید رک و راست، رو راست، تمام راست بهم بگو قضیه بچه چیه؟!

گنگ ابرو هاش رو بالا انداخت.

- کدوم بچه؟ جانا چی داری میگی؟!

سری تکون دادم و پوزخندی زدم، همون پیام رو براش تکرار کردم تا بفهمه حرف از کدوم بچه میزنم.

- همون بچه ای که پاش در میونه و تو نباید خنگ بازی در بیاری.

چشم هاش به حالت اولیه برگشت و لیوان توی دستش رو روی میز گذاشت.

- خب ربطش به تو چیه؟!

ابرویی بالا انداختم که ادامه داد:

- از کی تاحالا کار های من برات مهم شده؟!

پوزخندی زدم و بلند شدم.

- درسته، تو جایی تو زندگی من نداری که کارهات برام پشیزی اهمیت داشته باشن.

به سمتش خم شدم و ادامه دادم:

- هر غلطی که می‌خوای بکن، فقط دیگه اسم جانا رو به زبونت نیار!

دهن باز کرد اسمم رو بگه که انگشتم رو روی بینیم گذاشتم و 《هیس!》 گفتم. از آشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاقم قدم برداشتم. همونطور که در اتاقم رو می‌بستم پوزخنده گوشه لبم هم ‌بزرگ تر می‌شد.

- ته توی این ماجرا رو در نیارم، جانا نیستم.



ناظر: @melika_sh

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • مدیر سرپرست

☆••پارت هفتم••☆

در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. افسون مثل همیشه شیک کرده و سرحال شروع به گفتن دیالوگ های صبحگاهیش کرد.

- های مای دلبر، چطوری؟!

کوله پشتیم رو پرت کردم عقب ماشین و خواب آلود گفتم:

- خوابم میاد.

چشم هام و بستم که مشتی به بازوم زد که تو جام تکون خوردم.

- خوابت میاد؟ اینکه چیز جدیدی نیست رفیق، دخترجون حالیته امروز کلاس مهمی داریم؟!

هوفی کردم و مقنعه ام رو جلوی چشم هام کشیدم تا فضا مثلا کمی تاریک بشه.

- افسون توروخدا دهن من رو وا نکن اول صبحی که آماده انفجارم!

مکثی کرد و بعد به سمت دانشگاه ماشین رو هدایت کرد. از اونجایی که فضولی نکردن افسون جزو محالات بود تو چراغ قرمز دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه.

- جانا اون بی صاحب رو بکش عقب، درست بشین و بگو چته؟ تو که می‌دونستی امروز کلی کار داریم چرا زود نخوابیدی؟!

سئوالاتش فشاری بودن روی کنترل بمب وجودم، بدون اینکه مقنعه رو بکشم عقب برگشتم سمتش و بدون دیدن صورتش شروع کردم.

- مگه اون بوزینه جاسوس برای من آرامش می‌زاره؟ آقا دیشب خوشی زده زیر دلش من رو خبر کرده، دِ آخه تو کی یاد خواهرت کردی؟ باید دقیق همون شبی که با خیال راحت پیتزام رو می‌خوردم و پروژه ام رو تکمیل می‌کردم و بعدش خواب به خواب می‌رفتم یاد کنی هان؟!

این انفجار حرف، یکی از خصلت های بد من بود که بدون اینکه نفسی بکشم یک ریز حرف می‌زدم و گه گاهی اعتراف می‌کنم که...

وجدان: که چرت و پرت هم میگه.

- می‌دونی کجاش خرد شدم افسون؟ اونجایی که، اونجایی که...

وجدان: الهی، که گفت به تو ربطی نداره؟!

- اونجایی که جای پیتزا و قارچ سوخاری، املت تحویلم داد.

مقنعه‌ام توسط دست های افسون کمی بالا رفت، چهره متعجبش رو تونستم ببینم و بعد صدای مزخرف قهقهه‌اش!

تو مسیر سعی داشت قانعم کنه که امروز زود تموم میشه و من با انرژی ترینم ولی تمام افکار من درگیر یک چیز بود، چیزی که باید ازش سردرمیاوردم و به خودم ثابتش می‌کردم.

بعداز پارک کردن ماشین به کلاسمون رفتیم و منتظر استاد شدیم. غرق در حل معمای تو ذهنم بودم و با خودکار روی میز آروم ضرب گرفته بودم.

- چطوری جانا؟!

با صدای کیارش که کنارم جای گرفته بود از فکر بیرون اومدم و بهش لبخند زدم.

- سلام کیا تو کی اومدی من نفهمیدم؟!

همونطور که گوشیش رو سایلنت می‌کرد جوابم رو داد:
- وقتی که شما تو عالم افکارت غرق بودی.

وقتی نگاهم تو کلاس چرخید تعجب کردم، وقتی ما اومدیم فقط پنج نفر تو کلاس بودن و الان کل کلاس پر شده بود؛ یعنی در این حد بی حواس شدم؟!

- حالا باز غرق نشو، استاد اومد!

نگاهم سمت استاد کشیده شد؛ مثل همیشه با لبخند وارد کلاس شد و پشت میزش جا گرفت. روحیه خوب و اخلاق صمیمی داشت، همه دانشجوهاش رو به اسم کوچیک خطاب می‌‌کرد و در عین این همه ملایمت از ما توقع داشت که پروژه هامون رو به خوبی ارائه بدیم.

دستی به موهای جو گندمیش کشید و بعداز احوال پرسی و جویا شدن از انجام پروژه ها نگاهش رو به من سوق داد.

- جانا بیا ببینیم چه کردی!

لبخند ملیحی زدم و بلند شدم که نمکیمون شروع به نمک ریزی کرد.

- جانم خانم چه کرده همه رو دیوونه کرده.

همه تک خنده ای به ریتم حرف شایان کردند، برگشتم سمتش و به چهره شیطون و خندونش خیره شدم.

- امشب دستور پختم رو بهت میدم، شما خودت رو درگیر نکن فیوزات ظرفیت این همه فکر رو نداره!

چشمکی پشت حرفم اضافه کردم و به سمت استاد قدم برداشتم. بعداز ارائه پروژه که همه زوم شده روم با دستی تند از توضیحاتم نت برداری می‌کردند، آخرین اسلاید پایانی رو هم زدم و  منتظر تایید استاد شدم.

سرش پایین بود و چیزی رو تو لیستش یادداشت می‌کرد؛ سنگینی نگاهم باعث شد سرش رو بلند کنه و با لبخند استارت دست زدن رو شروع کنه، همراهش کل کلاس هم شروع به دست زدن کردن.

- مثل همیشه تصاویر فوق العاده ای رو به نمایش گذاشتی دخترم، توضیحاتت هم بی نقص بود، بفرمایید لطفا!

تشکری کردم و به سمت افسون و کیارش قدم برداشتم و وسطشون جای گرفتم. استاد از پشت میزش بلند شد.

- قبل اینکه پروژه های بعدی رو ببینیم، می‌خواستم مطلبی رو بهتون بگم.

کلاس غرق سکوت و بچه ها مشتاق خیره استاد شدند.

- به مدت یک ماه استاد این بخش قراره عوض بشه.

شوک بزرگی به هممون وصل شد. هیچکس هیچ حرفی نمی‌زد ولی چهره ها رنگ تعجب گرفته بودن.

- چیه چرا هنگ کردید؟!

به اجبار به لحن شوخش لبخندی زدیم ولی ته دلمون یک ترس کودکانه ای بود، آقای بَنان تنها استادی بود که باهاش راه می‌اومدیم و سرکلاسش عشق می‌کردیم پس این نبودش کمی مارو آزار می‌داد.

- به دیار ابدی نمیرم که یک ماه میرم و برمی‌گردم.

یک ماه خیلی بود، هوم؟! همه آهی کشیدیم که استاد چهره‌اش توهم رفت و گفت:

- این حجم وابستگی باعث حسودی خانمم میشه این چندش بازی هارو ترک کنید!

با این حرفش هوای کلاس عوض شد و دوباره به مود خندونمون برگشتیم. تو پروژه یکی از بچه ها عکس یک نوزاد بود که من رو یاد موضوع جنجالی دیشب انداخت. چطور باید می‌فهمیدم که قضیه اون پیام چیه؟!

از دوستش بپرسم؟ کدوم؟ همونی که اون پیام رو داده بود؟ اصلا اون پیام از کی بود؟ آخ جانا حواست رو جمع کن ببین کی اون پیام رو فرستاده بود.

وجدان: اون کیه که چشم دیدنش رو نداری؟!

اوم خب خیلین متاسفانه ولی در عین حال، جاوید!

وجدان: نه خب این نفرت دوطرفه است.

وا خب بین من و جاوید هم دوطرفه است دیگه، نه اون می‌خواد من رو ببینه نه من...

وجدان: وای خدا چرا همچین می‌کنی؟ بزار معما رو یک جور دیگه بسازم.

خو چه کاریه مثل وجدان آدم بگو کی بود؟!

وجدان: باز به خودت توهین کردی که!

حالا شما به خودت بگیر، بگو کیه دیگه؟!

وجدان: اون کیه که هویج خیلی دوست داره و سر این باتو یک زمانی جنگ داشت؟!

آها خرگوش، خرگوش پیام داده بود؟ مگه گوشی...

اهه وجدان این چه معمایه آخ...

یا موسی بن جعفر، فرستنده اون پیام جنجالی بابک بود. چشم هام رو بستم و فشاری بهشون دادم‌؛ امکان نداشت که باهاش مواجه بشم اصلا فکرش هم قشنگ نیست.

وجدان: برای حل این ماجرا باید قشنگ باشه.

ناظر: @melika_sh

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

☆••پارت هشتم••☆

بعداز کلاس با بچه ها رفتیم یک گوشه از محوطه دانشگاه نشستیم ولی حال و هوامون مثل همیشه نبود، چون همه می‌خندیدن و بحث شام امشب رو می‌کردن اما من تو گندکاری جاسوس مثل چیز تو گل گیر کرده بودم.

وجدان: چیز چیه؟!

چیز همون چیزیه که اگه نتونستم سراز این ماجرا در بیارم، اعترافش می‌کنم.

وجدان: قانع شدم.

پس هیچی نگو و راحتم بزار! باید یک حرکتی بزنم و زیر زبون بابک رو بدون هیچ منتی بکشم، حداقل یک چیزی دستم بیاد و معما رو حل کنم.

وجدان: باز گفت چیز...

اَه انقدر چیز- چیز نکن، چیزم کردی تو که می‌دونی من وقتی چیزگیر میشم یعنی درگیر یک چیزی میشم، سیم های مخ قشنگم اتصالی می‌کنن؟!

وجدان: من دیگه باتویه چیز حرفی ندارم.

با بشگنی که توسط افسون جلوی چشم‌هام زده شد از با بحث با وجدانم دست کشیدم.

- هی دختر تو کدوم دیاری سیر می‌کردی تنهایی؟ کلک خب بگو ماهم باهات فیض ببریم.

چشم غره ای بهش رفتم که شایان نمک ادامه حرف افسون رو زد.

- این جانا از اولش هم تک خور بود.

سیب تو دستم رو محکم به سمتش پرت کردم که خورد تخت سینش و متعجب نگاهم کرد؛ دست‌خودم نبود وقتی عصبی و کلافه می‌شدم، یکی حالم رو بدتر می‌کرد هرچی دورم بود رو به سمت اون شخص پرت می‌کردم حتی یکبار تو بچگی سر پسرعموم رو با خط کش فلزی شکستم.

آخه اون خیلی حرف میزد و من به خاطر خرمالویی که از دستش داده بودم ناراحت بودم، اون حقش بود نباید به جای خرمالویی که تباه شده بود به جاش بهم پیشنهاد خیار رو می‌داد.

شایان با چشم و ابرو اشاره زد به بچه ها که آره جانا حالش خوب نیست. همه چهره جدی به خودشون گرفتن و جویای حالم شدن که طبق معمول تک خنده شیطانی کردم، دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و همونطور که به جلو چشم دوخته بودم گفتم:

- آره یک مشکلی هست ولی خب‌...

دوباره یک لبخند شیطانی و دیالوگ همیشگی جانا!
- خودم از پسش برمیام.

به کیارشی که نگران نگاهم می‌کرد چشمکی زدم و بحث رو عوض کردم.

- خب نمکی جونم، امشب کارتت رو پرکن که بد کسی رو مهمون کردی.

شایان گازی به سیبی که مثلا برای من بود زد و گفت:

- صاحب رستوران آشنا است فدای سرت!

همه به شوخی چهره هاشون توهم رفت و صداشون بلند شد. افسون معترض بلند شد و روبه شایان کرد.

- نگو که قراره بریم رستوران شوهرخواهرمن که خودم تیلیتت می‌کنم!

بله، آقا شایان امشب قراره که مارو به رستوران سینا که خواهرشوهر افسون می‌شد ببره و از محبت سینا سواستفاده کنه البته نمکی ما صاحب سه نمایشگاه بزرگ ماشین بود و این حرف ها بی مزه بازی همیشگی ما بود. خواهر نمکی که ملقب به شکر بود دهن باز کرد.

- خب پس افرا هم بیاد دیگه، دلم برای نبات یک ذره شده!

همه با خوشحالی حرفش رو تایید کردیم، نبات خواهرزاده یک ساله افسون بود که اکیپ ما به اندازه ستاره ها دوستش داشتن.

ساعت دوازده بود که کلاس هامون تموم شد و همه به سمت ماشین هاشون رفتن تا شب خداحافظی کردیم، می‌خواستم سوار ماشین بشم که با صدای کیارش دست نگه داشتم.

- جانا من نهار خونه عمه‌ام دعوتم گفتم چه کاریه خب باهم بریم.

خونه عمه کیارش با خونه ما درست یک طبقه فاصله داشت؛ درخواستش منطقی بود افسون هم دیگه راه رو برنمی‌گشت و مستقیم به خونه خودشون می‌رفت.

اکیپ ما کلا اهل تعارف نبود خصوصا منی که از جملات الکی اصلا خوشم نمی‌اومد پس در ماشین رو بستم و روبه افسون کردم و گفتم:

- امروز رو از دستم خلاص شدی، برو عشق کن تا شب!

خنده ای کرد و بعداز خداحافظی پاش رو روی پدال گاز فشار داد و رفت. کیارش در بوگاتی سورمه ایش رو که از تمیزی برق می‌زد رو  باز کرد، تشکری کردم و سوار شدم.

کیفش رو در آورد که ازش گرفتم و روی پام گذاشتم لبخندی زد که دستم رو سمت پخش بردم و پلی رو لمس کردم.

- خب ببینم سلیقه آهنگ کیای ما چیه!

آهنگ خارجی پخش شد که صداش رو زیاد کردم و سرم رو به صندلیم تیکه دادم، چشم هام رو بستم. برای اینکه امشب با خیال راحت بتونم با دوست هام خوش بگذرونم باید اولین قدم برای حل معما رو بردارم.

گوشیم رو از تو کیف بیرون کشیدم و به لیست پیام هام رفتم، با مکث و تردید زیاد اسم بابک رو لمس کردم ولی...

امکان نداشت اون چیزی رو لو بده و صدالبته که میره به جاوید میگه که من دنبال چی هستم پس فکرنکنم پرسیدن مستقیم از دم روباه راجب خود روباه کار درستی باشه؛ ای خدا یک نشونه بهم بده خب این عادلانه نیست بدون راهنمایی جلو برم!

گوشیم رو به کیفم برگردونم که دستم به یک‌ چیزی برخورد کرد اون شیء رو آروم بیرون کشیدم که با کارت پیتزایی دیشب مواجهه شدم. دیشب من با کی آشنا شدم؟!

لبخند دندون نمایی روی لب هام نقش بست، شهیاد!

- آره خودشه.

با جیغی که زدم کیارش با ترس‌ ترمز کرد و متعجب به منه خوشحال چشم دوخت.

- جانا دقیقا میشه بگی که امروز چت شده؟ دختر چرا نرمال برخورد نمی‌کنی؟!

خندیدم و بوسه ای به کارت تو دستم زدم.

- با این چیزی که من پیدا کردم نمیشه نرمال رفتار کرد. تو نگران نباش کیا، خیلی زود به حالت اولیه خودم برمی‌گردم.

هنوز داشت نگاهم می‌کرد که برگشتم سمتش و ابرویی بالا انداختم.

- برو دیگه!

 

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

☆••پارت نهم••☆


***
بعداز گذاشتن ماشین تو پارکینگ همراه کیارش وارد آسانسور شدیم.

- ساعت چند بریم؟!

سئوالی نگاهش کردم که دوهزاریم افتاد و متفکرانه جواب دادم:
- هشت پایین باش، خوبه؟!

دوباره از اون لبخند های جذابش رو تحویلم داد و سری به نشونه تایید تکون داد. کیارش پسر خوب و محبوبی بود و از یک طرف به خاطر همسایگی و رابطه دوستانه ما رفت و آمد خانوادگیمون هم برقرار بود.

با صدای دینگ آسانسور که نشانه رسیدن به طبقه مورد نظر کیارش بود نظرم رو عوض کردم:

- هشت نه، دیرتر بریم لاکچری تره!

تک خنده ای کرد و از آسانسور‌ خارج شد، لحظه آخر بسته شدن در آسانسور گفت:

- هشت و نیم،‌ تمام!

بسته شدن در آسانسور اجازه مخالفت رو بهم نداد. تو آینه خیره صورتم شدم، کمی دقت، دقت تر و...

- این چیه آخه هان؟ این چیه؟ این نوعیه؟!

مقنعه رو از سرم در آوردم که حالت شال دور گردنم شد. همیشه خدا با این مقنعه ها من سرجنگ دارم؛ به خاطر صورت گردی که دارم خودم حس می‌کنم با پوشیدنش شبیه خاله غورباقه تو گلنار میشم.

از آسانسور خارج شدم و روبه در ورودی ایستادم، خواستم کلید رو از تو کیفم در بیارم که در خودش باز شد؛ سرم رو بالا آوردم و متوجه شدم در خودش باز نشده بلکه توسط داداش با همه چیز من باز شده. لبخند دندون نمایی تحویل قیافه خنثی‌ش دادم و گفتم:

- جواب نمیده برادر من، نمیده.

اخم محوی روی پیشونیش نقش بست و متعجب پرسید:

- کی جواب نمیده؟!

قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم.

- کی نه چی، این منتظر موندن پشت در اصلا برای منت کشی جواب نمیده، نوچ!

رنگ نگاهش تغییر کرد جوری نگاه می‌کرد که انگار یک خل و چل روبه روش ایستاده.

- جانا، بیا برو تو، بیا برو تا حرصم رو سر تو خالی نکردم!

لبخندم به یک پوزخند تبدیل شد، دستم رو به حالت منظم کردن یقه اش جلو بردم.

- چرا حرص؟ بابا شدن که حرص نداره هوم؟!

نفس های عمیقی که می‌کشید نشون دهنده عصبی شدنش بود.

- بکش کنار!

کنارش زدم و از جلوی چشم های عصبیش دور شدم. هنوز جلوی در خشک شده بود که یکهو مثل دیوونه ها رفت بیرون و در رو محکم بهم کوبید.

- عجب گاویه این ها، انگار مال باباشه.

وجدان: مال باباشه دیگه.

هرچی که هست، منم توش سهم دارم این از الان داره حق من رو می‌خوره.

وجدان: سهم تو دره؟ ارزونیت!

- الهی دورت بگردم، خوش اومدی!

با صدایی که شنیدم آب دهنم رو به زور قورت دادم. این ساعت عمه خونه ما چیکار داره؟ برای حفظ ظاهر و آرامش خونه که از اعصاب ندا خانم(مامانم) منشع می‌گیره، لبخندی زدم و خانمانه به سمتش برگشتم.

- سلام عمه جان!

تو پذیرایی کنار مامان روی مبل سلطنتی نشسته بود. مثل همیشه شیک و مرتب بود، عاشق آرایش کردنه عمه من، طوری که امکان نداشت یک قلم از دستش کنار بره.

- در اصل شما خوش اومدید!

مامان پایی رو پا انداخت، این یعنی من هم اینجام؟ یا دیگه بسه برم اتاقم؟!

- سلام مامان، با اجازه من به برم.

خواستم قدمی بردارم که...

- صبرکن!

بدون اینکه برگردم، صدای پاشنه صندل هاش رو شنیدم، نزدیکم شد و جوری ایستاد تا پشتش به عمه باشه. آروم طوری که من فقط بشنوم گفت:

- جاوید چش شده؟!

اول چشم هام گرد شد، بعدش لبخندی که هی غلیظ تر می‌شد و بعد...

- عجیبه نداخانم، چطور حس کردید که برادرم یک چیزیش شده؟ هوم؟!

چشم هاش رو بست و فشاری بهشون داد.

- جانا، جواب سئوالم رو بده!

نگاهم با نگاه کنجکاو عمه برخورد کرد، تک خنده ای کردم و دوباره حرصی به مامان چشم دوختم.

- مهمه؟ کمی حرف هات برام غریبه، من جوابی برای غریبه ها ندارم.

عصبی شدنش رو سعی داشت با نفس های عمیق کنترل کنه. چشمکی به عمه زدم که مثلا موضوع رو عادی جلوه بدم.

***

در اتاقم رو بستم و با حرص مشغول در آوردن مانتو و مقنعه شدم. همه رو یک طرف پرت کردم و سرآخر خودم رو هم روی تخت پرت کردم.

- اولین بار بود که حال یکیمون رو می‌پرسید، انتظار جواب خوش رو هم داره، هه!

درسته جاوید نسبت به من بی اهمیته ولی بی محبتی های مادرم رو نسبت به جاوید سعی می‌کردم عادی جلوه بدم تا داداشم اذیت نشه، اون خیلی روحیه حساسی داره؛ من نقاب بیخیالی رو داشتم و دارم.

مهم نیست که بغلم نکرده، مهم نیست که تاحالا سرم رو روی پاهاش نزاشتم، اصلا مهم نیست که تاحالا باهاش درد و دل نکردم، مهم نیست که ذره ای از احوال و کارهام جویا نیست.

سریع بلند شدم و افکار چرتم رو کنار زدم. آخ جانا به توهم استراحت کردن نیومده ها، تا کمی دراز می‌کشی افکار پوچ به سراغت میان. به سمت حموم رفتم و بعداز گرفتم یک دوش آب سردی که قشنگ حالم رو سرجاش آورد نشستم پشت میز مطالعه ام و مراحل نقشه ام رو ثبت کردم.

مرحله اولم این بود که با شهیاد قراری چیزی بزارم که شاید چیزی از اون شب دستگیرم بشه. فکر نمی‌کنم جاوید تا الان اومده باشه خونه، باید دست بجنبونم.

بلند شدم و پاورچین- پاورچین به سمت اتاقش قدم برداشتم، تقه ای محض احتیاط به در وارد کردم، با دریافت نکردن جواب خوشحال وارد اتاق شدم. نگاهی به اتاق مرتب طوسی- سفیدش انداختم و دست به کمر شدم.

- خیلی کارم زشته ولی تا اینجا که اومدم حیفه اتاق رو نگردم، نه؟!

از عسلی ها شروع کردم، جاوید برعکس من شخصیت تمیزی داشت مثلا این همه کشو و کمد تو اتاقش هست ولی خالیه اما تمام کشو های من به قدری پر هستن که به زور بسته شدن.

- چرا هیچی عجیب نیست اینجا؟ اتاق خسته کننده ای هستش، اه!

اومدم از اتاق برم بیرون که چیزی به چشمم خورد، دو قدم به سمت عقب برداشتم، روی زانو نشستم و به زیر تخت نگاهی انداختم که با یک جعبه مواجه شدم. دقیقا وسط تخت بود و دستم بهش نمی‌رسید، کلافه بلند شدم.

- ای تو روحت جاوید آخه وسط تخت؟!

وجدان: پس کجا؟ روی عسلی؟ بچه می‌دونه با یک موذی تو خونه زندگی می‌کنه دیگه.

تو یکی حرف نزن، من هرجور شده باید داخل اون جعبه رو ببینم. باید تخت رو هول بدم ولی اگه جاوید بیاد چی؟ اصلا حوصله جواب پس دادن رو ندارم.

وجدان: رسما وارد حریم خصوصیش شدی اونوقت می‌خوای جواب هم پس ندی؟!

اه توهم که یک ریز پلیمری از منفی ها برام بباف، فعلا که نیومده و اگه بخوام این وقت با ارزش رو با کلنجار رفتن سرتو هدر بدم، موقعیت رو از دست میدم.

تخت رو با تمام توانم هول دادم تا کمی کج بشه و دستم به جعبه برسه؛ با احتیاط هول می‌دادم تا صدای ایجاد نکنه. خم شدم و دوباره دستم رو به جعبه بردم.

- جون صاحبت بیا!

همین که لمسش کردم، کشیدمش بیرون و با چشم هایی که ذوق ازش می‌بارید گذاشتمش کنارم و نشستم روی زمین و مشغول باز کردنش شدم.

جعبه کفش بود، بادم خوابیدم ولی این قدیمی ها قربونشون برم یک حرف قشنگ زدن، ظاهر و باطن یکی نیست هرچند زیاد ربط نداشت و کار من رو حل کرد.

در جعبه رو باز کردم و با دیدن عکس و اشیاء خاصی کلا ذوق و اینکه کجام و صاحب اتاق کیه و کی میاد رو فراموش کردم. عکس رو برداشتم، یک دختر نوزده شاید بیست ساله با یک چهره ناز و دلبرونه تو عکس بهم لبخند می‌زد.

دستبندی که تو عکس افتاده بود هم تو جعبه بود، خواستم عکس بعدی رو ببینم که صدای مکالمه جاوید رو شنیدم، مثل اینکه داشت با تلفن صحبت می‌کرد.

سریع بلند شدم و هول شده در رو قفل کردم. استرس گرفته بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم. ای خدا نجاتم بده آخه من الان به این چی بگم؟

با فکری که به سرم زد شروع کردم به جیغ زدن.

- کمک، کمک!







picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست

☆•• پارت دهم••☆

صدای قدم های تند شده جاوید رو به سمت اتاقش شنیدم، چند بار دستگیره بالا پایین شد ولی...

- جانا، جانا چیشده؟ در رو باز کن!

حال و هوای ترسیدن به خودم گرفتم و همونطور که اتاق رو مرتب می‌کردم در جواب گفتم:

- جاوید، داداش جون این در بی صاحبت رو باز کن الان تنگی نفس می‌‌گیرم از تاریکیش!

سریع جعبه رو گذاشتم وسط و تخت رو به حالت اولش برگردوندم. صدای جاوید که داشت ریحان رو صدا می‌زد می‌شنیدم، اون حرص می‌خورد و من داشتم برای خودم می‌خندیدم.

- در قفل شده آقا!

سرم رو چسبوندم به در تا مکالماتشون رو بشنوم.

- ریحان خودم هم می‌دونم که قفل شده کلید یدک رو برو بیار، برو!

دوباره صدام رو ترسیده کردم و گفتم:

- جاوید چیشد؟ چرا در باز نمیشه؟!

کلافگیش رو حس می‌کردم حتی حاضرم قسم بخورم الان داره دور خودش می‌چرخه، همیشه تو این مواقع این تنها کارشه.

- قفل شده جانا، الان ریحان کلید رو میاره.

چند ضربه کوبیدم به در و با صدای بلند‌تری گفتم:

- قفل شده؟ کی قفل کرده هان؟ آخه کی تو این خونه بامن دشمنی داره که بیاد در رو روی من قفل کنه؟!

اون هم مثل من صداش رو بالا برد و درجوابم گفت:

- کم جیغ- جیغ کن دختر، الان در باز میشه و من می‌دونم باتو صبرکن فقط!

حق به جانب دست به کمر شدم و با نفس کامل گفتم:

- چی؟ می‌دونی و با من؟ زر عالی مستدام برادر، در اصل من می‌دونم با تو، آخه جز تو کی باید این در رو قفل کرده باشه هان؟!

زیاده روی کردم ولی خب این کار منه، برای رو نشدن دستم، دست به هرکاری می‌زدم؛ در ضمن من تمام این کار هارو برای کمک کردن و خلاص شدن از باتلاقی که توش افتاده انجام میدم وگرنه...

وجدان: تو رو سننه، این رو می‌خواستی بگی؟!

دقیقا همینطوره عزیزم، دقیقا!

- چرا چرت و پرت میگی جانا؟ آخه من چرا باید در اتاق خودم رو روی تو قفل کنم؟ مگه مرض دارم؟!

با خیالت راحت تکیه به در دادم و همونطور که به ناخن های نیمه بلند لاک زده‌ام نگاه می‌کردم جواب دادم:

- داشتن هرنوع مرضی در تو امکان داره، چیز عجیبی نیست.

یعنی قشنگ حرصی شدنش رو حس می‌کردم و از پشت در قیافه سرخ شده‌اش رو تصور می‌کردم و ریز می‌خندیدم. چرخش کلید تو قفل در رو که حس کردم از در فاصله گرفتم، وقتی باز شد چهره جاویدی که دست به سینه خیره من بود، نمایان شد.

لباسم رو صاف کردم و من هم دست به سینه زوم چشم‌هاش شدم.

- تو، توی اتاق من چیکار می‌کردی؟!

تو اتاقش چیکار می‌کردم؟ اصلا دلم نمی‌خواد دروغ بگم، اصلا موظف توضیح دادن به این آقا هم نیستم ولی خب...

هرچه بادا باد!

از تو جیب شلوارم جعبه شیک مخملی به رنگ آب نفتی رو بیرون کشیدم، بردم و تخت سینه‌اش کوبیدم. حالت دلخور و کمی عصبی به خودم گرفتم و گفتم:
- فقط خواستم خوشحالت کنم، همین!

و سریع پشتم رو بهش کردم و راهی اتاقم شدم، همونطور که به سمت اتاقم می‌رفتم لبخند مرموزی روی لب هام نقش بست.

وجدان: مارموزی تو نه مرموز!

حالا هرچی که هستم، ایول دارم که بی نصیب از اتاقش خارج نشدم و حداقل اون کادوی کوچیک به دردم خورد، خوشحالم از خریدنش.

***

برای امشب تیپ سفید- صورتی زده بودم؛ عاشق رنگ‌ها بودم و تنها از توشون یکی رو خاص تر به چشم می‌دیدم، اون هم سبز بود. رژلب مات صورتیم رو روی لب های گوشتیم کشیدم و زوم خط چشم گربه ای که کشیده بودم، شدم.

- این حجم از بی عیب بودن، واقعا تعجب داره نه کجی، نه کمرنگی، نه بلندی و نه کوتاه خب الان من ضعف کنم برات؟!

همینطور جلوی آینه با خودم لاو می‌ترکوندم که...

تق، تق! از تو آینه به در اتاقم چشم دوختم که توسط برادر جاسوس باز شد. بچه‌ام سر به زیر وارد اتاق شد و وقتی سرش رو بلند کرد سرتا پام رو نظاره گر شد؛ لبخند کوچیکی کنج لب هاش جا خوش کرد.

به خودم اومدم، چهره دلخوری گرفتم و سرد پرسیدم:
- چیزی شده؟!

نزدیکم شد و با استایل خاصی به میز توالتم دست به سینه تکیه زد.

- برای اومدن به اتاق خواهرم باید چیزی شده باشه؟!

دلم می‌خواست که تابع خودش لبخند صورتی تحویلش بدم ولی این تنها خواسته دل بود و فعلا در این موقع عقل باید حکم می‌‌کرد. براشم رو تو رژگونه ای زدم و آروم روی گونه هام کشیدم.

- جانا من...

در رژگونه رو محکم بستم و به سمتش برگشتم، حالت طلبکارانه‌ای به خودم گرفتم و گفتم:

- تو چی؟ جاوید من فقط اومدم که دیشب رو از دلت دربیارم، من همش سعی در این دارم که رابطمون رو محکم کنم ولی تو همیشه از من، منی که خواهرتم دوری می‌کنی.

دستش رو تو دستم گرفتم، شاید چهره‌ام از روی نقشه تو سرم تغییر حالت داده باشه ولی تک به تک جمله‌هایی که به زبون میاوردم، کاملا دلی و امر واقعی بودند.

- ما باهم قد کشیدیم، باهم کلمات رو بیان کردیم و حتی، حتی برای هم پدر و مادر شدیم جاوید، تو هرچقدر که می‌خوای این امر تلخ زندگیمون رو با خوردن و رفتن از خودت دور می‌کنی ولی من چی؟ تاحالا به این فکر کردی که جانا چطور باید تحمل کنه؟ نه!

دستش رو رها کردم و دوباره به سمت آینه برگشتم، تلخ تر حرفم رو کامل کردم:

- حالا که تو نمی‌خوای، من هم دیگه تلاشی برای نزدیک شدنمون نمی‌کنم.

انگار که بهانه‌ای پیدا کرده بودم برای گفتن حرف هایی که تو دلم انباشته شده بودن، بالاخره موقعیت برای گفته شدن حرف های چند ساله‌ام فراهم شده بود.

یکهو دست‌هاش هاله شونه‌هام شدن و من رو به سمت خودش برگردوند؛ غرق چشم‌های پراز درد هم شدیم، آخه حال بد من رو کی می‌تونست جز اونی که خودش هم غرقش شده بود، درک کنه؟!

- جاوید من جز تو کسی رو ندارم، فقط می‌خوام حالت رو خوب کنم همین!

دست‌هاش هاله گونه‌هام شدن و پیشونی هامون باهم پیوند خوردند.

- تو این دنیا تو تنها کسی هستی که دارم جانا، هرگز ولت نمی‌کنم هرگز!

سرم رو روی سینه اش گذاشت و محکم دست‌هاش رو رو دورم حلقه کرد. کاش زمان همینجا مکث می‌کرد، کاش ثانیه ای هم جلو نمی‌رفت، آخه من چطور به دنیا بفهمونم که بدون این جاسوس هیچم، هیچ!

از هم جدا شدیم، چشم‌های اشکیش رو با همون لبخند صورتی که دلم می‌خواست، پاک کردم.

- نظرت راجب بازیگر شدن تو هند چیه؟ والا به خدا جواب میده!

تک خنده ای کرد و بینیم رو آروم کشید.

- کجا میری؟ می‌خوای برسو...

صدای زنگ گوشیم اجازه ادامه دادن بهش نداد، کیارش تک انداخته بود که تو پارکینگ منتظرمه، گوشی تو دید جاوید بود، مثل اینکه متوجه شده بود چون گفت:

- جون بابا!

مشتی به بازوش زدم و گفتم:

- اومده خونه عمه‌اش، خب؟ توروخدا یک بار هم که شده اونوری فکرنکن!

کیفم رو برداشتم، با صدایی که خنده توش موج می‌زد گفت:

- تو مطمئنی که فقط اومده دیدار عمه‌اش، والا من که اینطور فکر نمی‌کنم.

به سمت در خروجی اتاقم رفتم و جواب دادم:

- تو هرجور دوست داری می‌تونی فکر کنی، ولی مهم اینه که من چی فکر می‌کنم، بای!

چشمکی بهش چهره خندونش زدم و از اتاق خارج شدم. پله هارو دوتا یکی طی کردم و خواستم به سمت در برم که...

- فردا برای نهار خونه نباش، دوست‌هام می‌خوان بیان!

برگشتم سمتش و به استایل خونسردش چشم دوختم، روی مبل تک نفره نشسته بود و مشغول سوهات کشیدن به ناخن‌هاش بود. خواستم جوابش رو بدم که صدای جاوید رو از پشت سرم شنیدم.

- در اصل ماهم خونه نیستیم.

به سمتش برگشتم که شالم رو مرتب کرد و ادامه داد:

- میریم پیکنیک!

دندون هام از ذوق نمایان شدن، من عاشق طبیعت بودم و اون...

چشمکی زد و با چشم به در اشاره کرد که یعنی برم، با همون لبخند قدمی برداشتم و از خونه خارج شدم. دکمه آسانسور رو زدم تا بالا بیاد، هنوزهم لبخند روی لب هام قصد محو شدن نداشتن. کاش جاوید همیشه اینطور باشه!

وجدان: والا دروغ ندیده بودیم سبب خیر بشه، که اون هم دیدیم.

خب حالا توهم، این دروغ هم برای خوبی خودشه من باید بفهمم چی و کی داره اذیتش می‌کنه باید فکرش رو راحت کنم، هرچه زودتر باید سراز قضیه بچه دربیارم، امشب هم نشد شماره شهیاد رو بردارم باید یک فکر دیگه ای براش کنم.

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

☆••پارت یازدهم••☆

آسانسور بالا اومد و لطف کرد، من رو تا پایین حمل کرد. تو پارکینگ با چشم دنبال کیارش می‌گشتم وقتی دیدمش کمی از لبخندم رو محو کردم و به سمتش رفتم، تو راه آدرس خونه شهیاد جلو چشم‌هام نقش بست.

سریع نگاهم رو به ساعت ماشین دوختم، کار این ساعت رو نباید به دوساعت بعد انداخت، ولی کیارش رو چه کنم؟! فکرکن جانا، فکرکن!

وجدان: اون ساعت نیست، امروزه.

امروزه؟ چی امروزه؟ وای وجدان توروخدا من چی میگم، تو چی میگی؟! امروز هیچ روزی نیست، یعنی هیچ روزی، امروز نیست، امروز مثل دیروز نیست، هیچ روزی مثل امروز نیست، چی گفتم؟!

وجدان: من دیگه حرفی ندارم.

نباید هم داشته باشی شعر به این قشنگی برات گفتم، قشنگ برو تو فکرش ارتقاش بده شاید شاعری چیزی شدیم، همین‌طور که با خودم کلنجار می‌رفتم، فکری به سرم زد. نیم نگاهی به کیارش انداختم و یکهو گفتم:
- نگه دار، نگه دار!

بنده خدا با ترس سریع ماشین رو کنار کشید و ترمز کرد؛ با چشم‌های گرد شده به منه خونسرد چشم دوخت.

- آی کیارش دیدی چیشد؟ نیاوردمش.

کیارش هنگ کرده سری به طرفین تکون داد و پرسید:

- کی رو نیاوردی؟!

خودم رو هول کرده نشون دادم و نقابی روی چهره شیطانی و مرمو..مارموزم، قابل توجه وجدان جانمان، مارموزم گذاشتم.
- کی نه چی، چیزم رو جا گذاشتم، گوشیم.

کیارش نفس راحتی کشید و با لبخند جذابش نگاهم کرد.

- دخترخوب اینکه چیزی نیست الان دور میزنم میری میاریش.

دست که به فرمون گذاشت چشم‌هام گرد شدن، با صدای نسبتا بلندی گفتم:

- نه، نه وایسا!

به جون جاوید این الان فکر می‌کنه من خلی، چلی چیزی هستم. آخ جاوید ببین من رو می‌تونی از چشم بندازی یا نه!

- یعنی تو چیز کن، تو برو بچه ها منتظرن به هرحال، من هم سریع میام اصلا نگران نباش!

خواست مخالفتی کنه که دستم رو روی دستش گذاشتم و ادامه دادم:

- زود میام، اینطور دیر میشه برو!

چشم‌هاش زوم دست‌هامون شده بود که سریع دستم رو عقب کشیدم و《فعلا》ی گفتم، از ماشینش پیاده شدم و کنار خیابون دستی برای تاکسی تکون دادم که خداروشکر نگه داشت، دستی برای کیارش تکون دادم و سوار شدم.

- سلام عمو جون خسته نباشی!

راننده که مردی میانسال بود با خوش برخوردی جوابم رو داد.

- لطفا به این آدرسی که میگم برید، فقط سریع لطفا!

شروع کردم به آدرس دادن که خداروشکر گفت راهش رو خوب بلده و ترافیک آنچنانی اون مسیر نداره. گوشیم رو از تو کیف بیرون کشیدم و شماره افسون رو گرفتم.

- های جونی!

همونطور که نگاهم به مسیر بود جوابش رو دادم:

- خوب گوش هات رو باز کن ببین چی میگم، اگه امشب دیر اومدم  و بچه ها رو دست به سر کن تا برسم، فهمیدی؟!

کمی مکث کرد و بعد جدی جواب داد:

- اتفاقی افتاده؟ چجوری دست به سر کنم آخه دختر؟ مگه قرار نیست با کیارش بیاید؟!

کلافه چشم‌هام رو بستم و بی حوصله گفتم:

- افسون کاری که گفتم رو بکن، بعدا برات تعریف می‌کنم. هرچی می‌خوای بگی بگو فقط دست به سر کن، فعلا!

قطع کردم تا سئوال‌های دیگه‌اش رو نپرسه، حالا براش توضیح میدم، ندم هم یک جوری از زیر زبونم بیرون می‌کشه، افسونه دیگه قشنگ آدم رو جادو می‌ک...با لرزش گوشیم از فکر بیرون اومدم، افسون پیام فرستاده بود.

《بعداز رستوران میریم خونه ما، نگی نگفتم.》

بله دیگه کار خودش رو یک سره کرد، می‌برتم خونشون و خیلی قشنگ جادوم می‌کنه که چی تو سرمه و دارم چی‌کار می‌کنم.

- جسارت نباشه دخترم ولی...

با لبخند محجوبی منتظر شدم ادامه حرفش رو بزنه.

- شما تو اون محل چیکار دارین؟ نمی‌خوره بهتون برای اون اطراف باشید. ببخشید البته ولی...

اجازه ندادم اینبار حرفش رو کامل کنه.

- دنبال کسی می‌گردم این آدرس رو فقط ازشون دارم.

سری به نشونه فهمیدن تکون داد.

- من تو اون محل زندگی می‌کنم دخترم، اگه بخوای می‌تونم کمکت کنم تا اون شخص رو پیدا کنی؛ چندین ساله تو اون محل عمرم رو سپری می‌کنم.

چشم‌هام برقی زدن و با خوشحالی پرسیدم:

- واقعا؟ خیلی ازتون ممنونم، من دنبال شهیاد می‌گردم.

سری پایین انداختم و متاسف ادامه دادم:

- اما خب فامیلیش رو نمی‌دونم چیه.

عموی مهربون تک خنده آرومی کرد و گفت:

- این که ناراحتی نداره دخترم، خوبیه محل های کوچیک اینه که همه هم رو می‌شناسن، تو محل ما یک شهیاد هست اون هم پسره آقا رسوله.

نفسم رو بیرون دادم و زیرلب زمزمه کردم:
- خداکنه خودش باشه.

***
کنار ورودی کوچه‌ ماشین رو پارک کرد و گفت:
- ماشین داخل کوچه نمیره، ته کوچه خونشونه پلاک هفده، می‌خوای همراهت بیام؟!

لبخندی زدم و همونطور که کیفم رو برمی‌داشتم جواب دادم:
- ممنون از کمکتون، چند لحظه صبرکنید من زود برمی‌گردم، باید به جای دیگه‌ای هم برم.

لبخندی زد و سری به نشونه متوجه شدن تکون داد، پیاده شدم و به کوچه نگاهی انداختم، قدم ها رو به سمت انتهای کوچه تند کردم.

- پلاک پونزده، شونز...آ خودشه پلاک هفده، خدایا لطفا درست اومده باشم.

نفس عمیقی کشیدم و زنگ در رو که مدل کلید برق رو داشت رو فشردم، صدای گنجشکی تو کوچه پیچید، ماشالله زنگشون چه صدای بلندی هم داره!

کمی گذشت، دوباره زنگ رو زدم، نزدیک شش- هفت دقیقه ایستادم ولی در...

تیک، در باز شد. با تعجب به در باز شده نگاه کردم، چرا کسی جواب نداد؟ خدا الان من چیکارکنم؟ برم تو یا صدا بزنم؟ کی رو صدا بزنم آخه؟ در رو کامل باز کردم و با یک حیاط کوچیک ولی سبز مواجه شدم.

حیاطشون پراز گل و درختچه های زیبایی بود، گوشه حیاط درخت انجیری با حالت دامنیش، نصف حیاط رو دربرگرفته بود، عاشق این حیاط شده بودم! به قدری محو سبزی حیاط بودم که از یاد بردم برای چی اومدم، فقط به سمت درخت انجیر قدم برداشتم.

آروم دستم رو روی شاخه‌اش کشیدم و لبخندی مهمون صورتم کردم، همین‌طور مشغول دید زدن بودم که نگاهم به در شیشه‌ای که ورودی خونه بود، افتاد. سایه دستی از پشت پرده درست پشت در شیشه‌ای رو دیدم که سعی داشت به در ضربه بزنه. ترسیده و خشک شده وسط حیاط زوم سایه پشت پرده بودم.

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست

☆•• پارت دوازده••☆

آروم به سمت در قدم برداشتم، آب دهنم رو محکم قورت دادم و دست لرزونم رو روی دستگیره در گذاشتم، همین که بازش کردم با چیزی که دیدم سریع عقب کشیدم و جیغی از روی ترس زدم.

مردی بیهوش جلوی در افتاده بود و رنگش سفید تر از گچ دیوار شده بود. به خودم اومدم و سریع به سمتش رفتم و تکونش دادم.

- آقا، آقا حالتون خوبه؟ لطفا چیزی بگید!

ای خدا چرا همچین شد آخه؟ چرا چیزی نمیگه؟! چند بار دیگه صداش زدم و نبضش رو گرفتم، کند می‌زد، خیلی کند می‌زد!

- توروخدا اگه صدای من رو می‌شنو...

لب هاش که تکون خورد چراغ امیدی تو دلم روشن شد اسم کسی رو زیرلب و با تمام توانش صدا زد.

- شه...شهریار!

شهریار؟ نکنه مثل این فیلم ها اسم کسی که این بلا رو سرش آورده رو داره بهم میگه؟ آخه من الان دارم چیکار می‌کنم؟ پاک مخم از کار افتاده!

راننده تاکسی هنوز منتظرمه باید سریع صداش کنم تا این مرد رو به بیمارستان ببریم، بلند شدم و روبه مرد بیحال رنگ پریده گفتم:

- اصلا نگران نباشید، می‌برمتون بیمارستان خب؟ زود برمی‌گردم، جایی نرید ها!

این چی بود آخه من گفتم این بنده خدا مگه می‌تونه اصلا تکونی بخوره که بخواد بره؟ سریع رفتم تو حیاط و همین که در خروجی رو باز کردم و سر پایین خواستم برم بیرون که به تخت سینه کسی برخورد کردم.

سرم رو سریع بلند کردم که قفل چشم های آرومی شدم، چشم‌هایی به رنگ خرمایی، غرق چشم‌هاش بودم که فاصله ای گرفت و من به خودم اومدم.

- ببخشید خانم ولی...

با یادآوری مرد بدحال داخل خونه، بیخیال پسر روبه روم شدم و هول کرده گفتم:

- من باید، باید برم.

خواستم رد بشم که نگاهش به داخل خونه افتاد، یک لحظه رنگ از رخسار زیباش پرید و با گفتن کلمه《بابا》 کنارم زد و سریع وارد خونه شد. به سمت مرد رفت و چندبار تکونش داد.

- بابا، بابا چشم‌هات رو باز کن بابا تورو به حضرت زهرا باز کن چشم‌هات رو آخه چرا چیزی نمیگی!

محو صحنه روبه روم شده بودم و گویا مغزم کار نمی‌کرد باید چیکار کنم و اصلا می‌خواستم چیکار کنم؟!

- دخترم پیدا کردی؟ نگرانت شدم فکر کر...

برگشتم و با راننده تاکسی که وسط کوچه ایستاده بود مواجهه شدم انگار حضورش باعث شد تکونی به خودم بدم ولی تا بیام حرفی بزنم، پسره زودتر گفت:

- عمو نادر، بیا توروخدا بیا بابام حالش بده!

***

راهروی بیمارستان رو با قدم های محکمش متر می‌کرد و هراز گاهی کلافه دستی به موهاش می‌کشید، موهای مشکی رنگ خوش حالتی که باد با لخت بودنش قشنگ می‌تونست بازی کنه.

از اونجایی که فهمیدم اون مرد پدر شهیاد بوده و این پسر هم برادرشه و میشه گفت کمی به هم شباهت داشتن، از اون جایی که حال برادر من برای شهیاد مهم بوده وظیفه خودم دونستم تا ازحال پدرش مطمئن بشم به خاطر همین تا بیمارستان اومدم.

- پسر کم به خودت بپیچ بیا، بیا بشین یک نفسی بگیر!

پسره روبه راننده تاکسی که فهمیده بودم اسمش نادره کرد و غمگین گفت:

- چطور بشینم عمو؟ اگه بلایی سر بابام بیاد چی؟ نکنه اتفاق بدی براش افتاده باشه؟!

عمو نادر بلند شد و پسره رو به آغوش کشید همینطور سعی در آروم کردنش داشت که نگاه پسره به من افتاد، عمو رو کنار زد و به سمت من اومد، منی که منتظر دست به سینه به دیوار تکیه کرده بودم.

- شما کی هستید؟ اصلا خونه ما چیکار داشتید هان؟!

تکیه‌ام رو از روی دیوار برداشتم و آروم جواب دادم:

- الان شما با این لحن، دارید من رو به حال بد پدرتون محکوم می‌کنید؟!

گویا کنترلش رو از دست داده بود چون با صدای بلندی گفت:
- بله چون شما با عجله داشتید از خونه خارج می‌شدید و وقتی هم که من رو دیدید هول کردید، اشتباه می‌کنم؟

نمی‌دونم چرا ولی برای اولین بار زبونم رو به قول معروف موش خورد و بره ای شدم در مقابل این گرگ جذاب!

- اشتباه می‌کنید چون من...

عصبی تراز قبل سرم داد زد:
- تو خونه من، با پدرم چیکار کردی هان؟!

مشتش رو محکم به دیوار پشتی من کوبید و با چشم‌هایی که دیگه آرامش برخورد اول رو نداشتن، خیره چشم‌های ترسیده‌ام شده بود.

- چیکار می‌کنی پسرم این بنده خدا با شهیاد کار داشت، من خودم رسوندمش.

هنوز زوم چشم‌های هم بودیم، خواست چیزی بگه که صدای آشنایی به گوشم رسید.

- داداش!

هردو به سمت صدا برگشتیم، نادر سریع به سمتش رفت و با نگرانی شهیادی که متعجب خیره من بود رو سئوال جواب کرد.

- آها بیا خودش اومد، شهیاد تو ایشون رو می‌شناسی پسرم؟!

انگار نادر هم به من شک کرده بود، شاید فکرمی‌کرد من رو رسونده و من بلایی سر پدر پسرا آوردم چون نگران منتظر جواب شهیاد بود.

- معلومه که می‌شناسم ایشون جانا خانم هستن خواهر دوستم.

سر برگردوندم و به چشم‌هایی که دیگه خشمگین نبودند و تنها شرمگین شده بودن نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم و با همون لحن آروم گفتم:

- قبل از هر قضاوتی اجازه توضیح بدید!

کنارش زدم و به سمت شهیاد رفتم و لبخند ملیحی بهش زدم.

- باید باهاتون صحبت می‌کردم به خاطر همین مجبور شدم به خونتون بیام که متوجه حال بد پدرتون شدم.

چشم‌هاش بین من و برادرش می‌چرخید، نگران پرسید:

- اتفاقی افتاده؟!

نیم نگاهی به برادرش انداختم که روی صندلی نشسته بود و سرش رو به حصار دست‌هاش کشیده بود.

- نه، نه فقط یک مشورت بود که بهتره بزاریم برای بعد، فعلا به پدر برسید دوباره هم رو می‌بینیم.

لبخند تلخی زد و مخالفتی نکرد، خداحافظی کردم و سریع از بیمارستان خارج شدم، وسط حیاط بیمارستان نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم، انگار داشتم از حرف های اون پسر خفه می‌شدم.

- اون سرمن داد زد و من...

تک خنده تلخی کردم و ادامه دادم:

- هیچی نگفتم، هیچی!

آخه چرا ساکت شدم؟ چرا از خودم دفاع نکردم؟! اوف جانا اوف همه این ها هستش همه این ها تک به تکش تقصیر اون داداشته، خدا بگم چیکارت کنه جاوید اه!

با صدای گوشیم متوجه پیام افسون شدم.

پیام: دختر کجایی تو؟ همه اومدن تو هنوز نیومدی.

حس و حال رستوران رو نداشتم از یک طرف حال زاری که داشتم رو هم نمی‌تونستم پنهون کنم تا کسی جویای حالم نشه پس نمیرم و راحت!

درجواب پیام: نمیام، میرم خونه شما اونجا می‌بینمت.

گوشی رو دیگه خاموش کردم تا نه پیامی بیاد و نه تماسی گرفته بشه. اسنپی گرفتم و به خونه افسون رفتم الان فقط حرف زدن با خاله صنم(مامان افسون) حالم رو خوب می‌کرد.


picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...