رفتن به مطلب

..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

پیام توسط GHAZAL افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

  • پاسخ 52
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•• مقدمه ••

ای یار من!
تو را به یک الماس تشبیه خواهم کرد، می‌دانی چرا؟!
الماس با تمام زیبایی های افسونگری‌اش با آن درخشش ستودنی‌اش، در یک نگاه تمامی چشم ها را به خود مجذوب می‌کند.
قلب من از همان روزی که تو آمدی، در برابر عظمت درخشش تو تعظیم کرد.

جانای من!
آغاز قصه عشق من و تو...
خورشید را به خنده وا داشت...
ماه را به سجده انداخت...

بیا باهم قلم برداریم...
به خون عشقمان آغشته کنیم...
و با تحریر زیبایی بنویسیم...

..به نام خالق تک دلبر قلبم..

>جانای یار من<
آتش زدی بر جان من
ای جان من جانان من
طوفان شدی در بحر دل
ای ساحر خندان من
<ای ماه شب تابان من >

 

  • لایک 45
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆••پارت دوم••☆

تک خنده‌ای کردم. صنم سلطان، مامان افسون بود که عاشقش بودم ازبس که این خانم ماه و مهربون بود. از همون بچگی، تو هفته محال بود که سه روزش خونه افسون نباشم‌. لبخندم جاش رو به یک پوزخند داد، مادرم که برام مادری نکرد ولی مامان افسون هیچی برام کم نزاشت به خاطر همین من هم اون بانو رو ماصنم(مامانم صنم)خطاب می‌کنم.

- باشه فردا اونجام.

ایولی گفت و صدای آهنگ رو زیاد کرد.

***

کیفش رو از عقب برداشت و روبه من که با لبخند نگاهش می‌کردم، کرد.

- خیلی دل کندن از من سخته، می‌دونم اونطوری نگاه نکن!

مشتی به بازوم زد و با خنده گفت:

- این خوشحالی برای جدا شدنمونه، برو نبینمت!

خنده ای کرد و با لب هاش رو جمع کرد.

- حیف که فردا باز می‌بینی‌. مواظب خودت باش، فعلا.

سری تکون دادم و همچنینی گفتم. از ماشین پیاده شد، دستی براش تکون دادم که جوابم رو داد. فشاری به پدال وارد کردم و از خونه افسون دور شدم و به سمت خونه خودمون رفتم.

سه سالی می‌شد که از عمارت بزرگ پدر بزرگم به یک برج نقل مکان کرده بودیم و خب این به نفع کل خانواده بود، خصوصا منی که دوست ندارم به سئوال های کجا بودی، کجا میری و... جواب بدم یا حتی اصلا بشنوم؛ این وسواس سئوال پیچ کردن یا همون دخالت، تنها نقطه مشترک من با خانواده ام بود.
پدرم وقتی اذیت شدن های مارو دید، برای اینکه جزئی از دعوای های اون عمارت رو کم کنه، تصمیم گرفت با مادرم موافقت کنه و به برجی بیان که ارثیه‌اش محسوب میشه.

این برج از آتا جونم به مامانم ارث رسیده. آتا یا همون پدربزرگی که دلم براش یک ذره شده سال ها است که سر یک ماجرایی همراه دایی هام مقیم استانبول هستن.

ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و بعداز برداشتن کیفم پیاده شدم. سوار آسانسور شدم و عدد شونزده رو وارد کردم. روبه در قهوه ای رنگ مدل سلطنتی ایستادم و کلید انداختم؛ وارد خونه شدم و در رو بستم، بهش تکیه کردم و پوزخندی به سکوت خونه زدم.

با صدای بلند به خودم گفتم:
- سلام جانا، به خونه تاریکت خوش اومدی!

از آشپزخونه خدمه قدیمی مامانم که درست مثل خودش بی احساس شده بود، بیرون اومد. مثل همیشه مرتب بود و چهره جدی داشت، از اون چشم های آبی رنگش از بچگی می‌ترسیدم.

- سلام جانا خانم، خسته نباشید!

سری تکون دادم و تشکری کردم به سمت اتاقم می‌رفتم که گفت:

- من باید برم جانا خانم، همونطور که در جریان هست...

دستم رو به نشونه سکوت بالا آوردم.

- می‌دونم، امروز جمعه است و خونه مثل همیشه خالی. می‌تونی بری چیزی نمی‌خوام، فعلا.

منتظر جواب نموندم و به اتاقم رفتم. نفسم رو بیرون دادم و سریع به سمت پنجره بزرگ اتاقم قدم برداشتم و پرده اش رو کنار زدم. تاریکی حس خفگی بهم می‌داد این اتاق باید همیشه روشن باشه.

کیفم رو روی تخت دو نفره ام که رو تختیش طرح قاصدک داشت، انداختم و به سمت سرویس اتاقم رفتم. وان رو پر کردم و...

***

پشت میز مطالعه‌ام نشسته بودم، عینک به چشم، سیب به دست مشغول ادیت زدن های عکس هایی از طبیعت بودم تا برای استادم بفرستم. من دانشجوی رشته عکاسی هستم و باید بگم که تنها چیزی که به من آرامش میده، طبیعت و ثبت خاطره از اون محیط سبز هستش.

ساعت ده شب بود و دیگه سیب هم گرسنگیم رو رفع نمی‌کرد. جمعه ها پدر و مادرم به عمارت پدربزرگم می‌رفتن، یک جور دورهمی مهم که هر هفته باید برپا بشه و خب من چرا نرفتم؟! چون حوصله اون جو به ظاهر صمیمی رو ندارم و ترجیح میدم که سرم تو لاک خودم باشه.

تک فرزند نیستم، متاسفانه یک حشره اضافی هم جز من این خانواده رو تشکیل میده؛ جاوید دو دقیقه تنها دو دقیقه از من بزرگ هستش، دو قلو های ناهمسان از همه لحاظ هستیم و بیست و چهار سال سن داریم.

- اوف دیگه حریف این شکم نمیشم.

بلند شدم و از اتاق خارج شدم. ریحان(خدمه) هم که هیچی درست نکرده عجب ها! تلفن رو برداشتم، این شکم رو فقط یک پپرونی با سیب زمینی و قارچ سوخاری سیر می‌کنه.

همین که تلفن رو قطع صدای گوشیم بلند شد؛ مثل جت جهش زدم تو اتاقم، پریدم رو تخت و گوشیم رو از حجم وسایل ها بیرون کشیدم. با دیدن اسم جاسوس(جاوید) بادم خالی شد، خوشحال شدم که شاید افسون باشه تا کمی حرف بزنیم و این شکم تا اومدن پیتزا سرگرم بشه.

وجدان: جواب بده اون لامصبو!

جواب بدم؟ والا ندم، نزار بدم این جاوید خیری برای من نداره، ماه به ماه به من زنگ میزنه اون هم همش شره.

وجدان: میگم جواب بده اِ!

پوفی کردم و تماس رو وصل کردم.

- ها چته؟!

با صدای جیغ و آهنگ مواجه شدم و از بین اون همه صدای شلوغی، صدای پسری ناشناس رو شنیدم.

- خانم شما خواهر جاوید هستید؟!

متعجب و با چشم های ریز شده (خب من وقتی تعجب می‌کنم چشم هام ریز میشه چون مرموز بودن هم بهش اضافه می‌کنم.)

- بله، ببخشید تو کی... شما؟!

وجدان: و در عین تعجب و مارموزی خنگ هم میشی به سلامتی!

مرموز عزیزم، مرموز!

- خانم حال برادرتون خوب نیست، زیاده روی کردن و تنها اسم شما رو گفتن و شمارتون رو گرفتن که به دنبالشون بیاید.

عمه‌اش به قربونش بره، تو روزهای سخت همیشه به فکر خواهرشه! وای جاوید همش دردسری به خدا یک جا نمی‌تونی...

- خانم صدای بنده رو دارید؟!

از فحش دادن به اون جاوید دست کشیدم و بدون فکر گفتم:

- آخه پس پیتزام چی میشه؟!

پسره یک لحظه سکوت کرد. ای خاک بر سرت نکنم جاوید که شرف نزاشتی برام اه!

- بله؟!

پوفی کردم و جواب دادم:

- آدرس رو لطف کنید!

بعداز گرفتن آدرس سریع حاضر شدم. وای خدا پیتزام!

- برادرت معلوم نیست چش شده تو به فکر شکمتی؟!

خب طرف داره زحمت می‌کشه برای اینکه من رو از گرسنگی نجات بده، غذا میاره حداقل بزار یک عذرخواهی غیر مستقیم بهش بکنم.

روی برگه ای نوشتم:《 آقای پیک جان! از اینکه زحمت کشیدید و این همه راه رو برای نجات گرسنگی بنده اومدید خیلی متشکرم و عذر می‌خوام، اگه شما هم یک برادر بی چی مثل من داشتید مطمئن باشید که از کار و بار می‌افتادید، با آرزوی صبر برای بنده.》
 

  • لایک 24
  • تشکر 1
  • هاها 23
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆••پارت سوم••☆

سوار ماشینم شدم و از پارکینگ خارجش کردم. عمو غفور که نگهبان شیفت شب بود نگران از لابی بیرون اومد، به احترامش پیاده شدم.

- سلام عمو غفور شبتون بخیر!

جثه ریزی داشت و موهاش تمام سفید بود، وسواس تمیزی باعث شده بود همیشه دست های زحمت کشش رو پشت اون دستکش های سفید پنهان کنه.

- سلام بابا جان چیزی شده؟!

عمو خوب می‌دونست که من جمعه شب ها جایی نمی‌رفتم و از خلوت خونه نهایت استفاده و آرامش رو می‌بردم. عمو غفور علاوه بر نگهبانی این برج، باغبان عمارت پدر بزرگ هم هست، به همین خاطره که به خوبی من رو می‌شناسه.

- نه چیزی نشده جاوید حالش بد شده دارم میرم دنبالش.

عمو سری از روی تاسف تکون داد.

- باباجان این ساعت رفتنت تو اون مکان درست نیست، می‌خوای همراهت...

بنده خدا تازه یادش افتاد که شیفته، تا چه حد این مرد می‌تونه مهربون باشه آخه؟!

وجدان: تا حدی که قشنگ بشینه باهات حرف بزنه و اون جاوید بدبخت تو اون ناکجاآباد تلف بشه.

- می‌خوای بگم پسرم...

سری بالا انداختم و شالم رو روی سرم تنظیم کردم.

- نه عمو لازم نیست، حواسم هست شما دیگه جانا رو خیلی دست کم گرفتین.

خنده محجوبی کرد و گفت:

- ماشالله جانای من همه رو حریفه ولی بازهم مواظب باش، منتظرتم باباجان زود برگرد!

چشمی گفتم و سوار ماشینم شدم. نگاهی به آدرس انداختم پوفی کشیدم، پام روی پدال فشار دادم و سعی کردم با آخرین سرعت ماشین رو هدایت کنم تا به ترافیک نخورم.

***

ترمز کردم و با گردنی کج شده به ویلای بزرگی که خارج از شهر بود، چشم دوختم. ظاهر ویلا آروم بود، دور و برش کلاغ هم پر نمی‌زد. یک لحظه از این همه سکوت خوف برم داش...

غار، غار!

جوری از ترس پریدم که انگار جن جلو ظاهر شده. ای کلاغ بی مصرف تو از کجا پیدات شد آخه؟!

وجدان: وا خب هرکی رو نادیده بگیره بهش بر‌می‌خوره، زبون بسته اعلام حضور کرد.

با اون صداش همون نکنه سنگین تره اون هم تو این وضعیت خوفناک و خلوت!

دل رو به دریا زدم و پیاده شدم و به سمت ویلا قدم برداشتم. زنگش رو فشار دادم که بلافاصله درش توسط مرد هیکلی باز شد. حس جوجه بودن رو کنار این فیل کچل داشتم.

- با کی کار دارین؟!

نفسی گرفتم و ابرویی بالا انداختم، من باید طلبکار باشم پس چرا باید بترسم؟ والا به خدا مردم خودشون رو میندازن جلو خوبه حالا من طلبکارم اونوقت این اورانگاتون واسه من سینه سپر کرده.

وجدان: جانا باورکن که فهمیدیم تو نمی‌ترسی.

- خانم؟!

به خودم اومدم. اخمی کردم و جواب دادم:

- یاران، جاوید یاران!

لبخند دندون نمایی زد و از جلوی در کنار رفت. با همون اخمی که غلیظ تر شده بود داخل رفتم. یک حیاط کوچیک که چند زوج درش مشغول صحبت بودن و بعد نمای آروم ویلا که من رو بدتر...من هیچیم نیست!

- هی تو، برو داخل طبقه بالا!

همونطور که پوست لبم رو با دندون به بازی گرفته بودم، به سمت اون فیل برگشتم.

- این هیکل رو گنده کردی ولی چه فایده که آداب معاشرت با یک خانم رو بلد نیستی.

تعجب تو چشم هاش موج می‌زد، پوزخندی که زدم حرفم رو کامل کرد. منتظر نموندم چیزی بگه و به سمت در ورودی ویلا قدم برداشتم.
همین که وارد شدم تازه فهمیدم که نباید ظاهر و باطن رو مقایسه کرد، نه به اون ظاهر آروم و ترسناکش نه به این باطنی که شلوغ بود جای سوزن انداختن نبود.

تو روحتون خب من الان چطور تو این تاریکی جاوید رو پیدا کنم؟ باز خدا پدر این رقص نورهارو بیامرزه حداقل گه گاهی روی صورت یکی میفتاد.

- جانا خانم!

سریع برگشتم و با پسری که چهره نجیبی داشت روبه رو شدم. چشم های به شدت آرومی داشت و صورتش استخوانی بود.

- درسته؟!

سری به نشونه بله تکون دادم که با دستش به نقطه نامعلومی اشاره کرد و گفت:

- جاوید اونجاست، کمکتون می‌‌کنم تا ماشین ببریدش.

اخم روی صورتم محو شده بود.

- ممنون، شما...
لبخندی ملیحی زد وگفت:

- معذرت می‌خوام فرصت نشد خودم رو معرفی کنم؛ شهیاد هستم دوست امشب جاوید!

ابرویی از تعجب بالا انداختم که لبخندش تبدیل به تک خنده شد.

- یعنی همین امشب آشنا شدیم، بفرمایید!

لبخند ملیحی زدم و سری تکون دادم. پشت سرش قدم برمی‌داشتم و به سنگینی نگاه هایی که روم بود توجهی نمی‌کردم.

- این هم از جاوید.

کنار رفت و من با برادری که بیحال روی مبلی نشسته بود، مواجه شدم. هرچی که بود، برادرم بود. نگران کنارش نشستم.

- جاوید، چت شده؟ ببین منم جانا!

با چشم هایی که موج غم درش غوطه ور بود خیره چشم های نگرانم شد.

- جانا من...

حرفش رو خورد و دیگه ادامه نداد، جاوید رو تابه حال اینطوری ندیده بودم. بلند شدم و روبه شهیاد کردم.
- میشه لط...

نزاشت ادامه بدم و《حتما》ی گفت. بازوی جاوید رو گرفت و بلندش کرد.


***

در ماشین رو بستم و روبه شهیاد کردم.

- خیلی ازتون ممنونم هم بابت کمکی کردید هم از اینکه زنگ زدید.

بازهم لبخند ملیحی تحویلم داد.

- خواهش می‌کنم، جاوید حالش خوب بود ولی ‌نمی‌دونم چه تماسی باهاش گرفته شد که بعد زیاده روی کرد و...

سری به نشونه تاسف تکون دادم و گفتم:

- اگه ماشین نیاوردید خوشحال میشم زحمت امشبتون رو جبران کنم.

از تک خنده‌ هایی که می‌زد که خوشم می‌اومد، نجیب و متین بودنش رو با رفتار هاش به رخ می‌کشید.

- نه بابا چه زحمتی، ممنون خودم میرم.

سریع در ماشین رو باز کردم، امکان نداشت بزارم بره.

- لطفا سوار بشین!

ناظر: @melika_sh

  • لایک 35
  • هاها 6
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

☆••پارت چهارم••☆

به قدری قاطع گفتم که تشکری کرد و سوار شد. لبخندی از روی رضایت زدم و خودم هم سوار شدم. جاوید پشت دراز کشیده بود و از سکوتش مشخص بود که خوابش برده.

وقتی از شهیاد آدرس خواستم متوجه شدم که برای پایین های شهر هستند. تو ماشین سکوت حاکم بود که...

- من همین جا پیاده میشم.

مخالفت کردم.

- هنوز مونده تا...

بین حرفم گفت:
- خیلی ممنون جانا خانم تا همین جا هم لطف کردید، راهی نیست دیگه نمی‌خوام با این حال جاوید به ترافیک بخورید.

واقعا برام عجیبه، اولین باره که می‌بینم جاوید یک همچین دوستی داره؛ همینقدر متین و همینقدر محترم! ماشین رو کنار زدم و گفتم:

- باشه، هرجور راحتید. بازهم به خاطر کمک امشبتون ممنونم.

باز لبخند ملیحش رو تحویلم داد.
- خواهش می‌کنم، از آشنایی با شما خوشوقت شدم.

همچنینی گفتم و بعداز شب بخیری پیاده شد. نفسم رو بیرون دادم و پام روی پدال گاز فشردم. وقتی رسیدیم ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم.

- جانا دخترم!

برگشتم و متوجه عمو غفور همیشه نگران شدم.

- این هم از جاوید خان.

در ماشین رو باز کردم که جاوید 《تاراپ》 افتاد کف پارکینگ. عمو غفور با چشم های درشت شده یک نگاه به جاوید بیحال کرد و یک نگاه به من خونسرد.
- اِ جانا این چه کاریه دختر؟!

چشم غره ای به جاوید چشم بسته رفتم.

- من رو از کار و بار و شام انداخته، حقشه بزاریم همون تو ماشین، نه همون اینجا بمونه.

عمو غفور سری از روی تاسف تکون داد و سعی کرد جاوید رو بلند کنه.

- بیا کمک کن برادرت رو ببریم خونه، بیا!

ای خدا آخه به من چه؟ من اگه بمیرم مگه این جاوید می‌فهمه که الان من دارم براش زحمت می‌کشم؟!

با کمک عمو، جاوید رو تا دم آسانسور بردیم.

- مرسی عمو جون.

لبخندی زد و با چهره مهربونش گفت:

- ببر اتاقش، نندازیش گوشه سالن ها!

تک خنده ای کردم.
- والا بد فکری هم نیست، این جاسوس رو سالن که نه باید برد انداخت تو توالت، والا!

به دیوونه بازی های من خندید و گفت:

- خداروشکر نداخانم نیست و از این بیانات تو خبر نداره.

با شنیدن اسم ندا(مادرم)، لبخندم محو شد.

- فعلا که نداره، شب خوش.

وارد آسانسور شدم، سنگینی جاوید رو کمی به گوشه آسانسور دادم تا بتونم یک نفسی بکشم. به ساعتم نگاهی کردم، هه ندا خانم الان درحال پز دادن هستش، وقتی برای بچه هاش نداره.

به چهره جاوید چشم دوختم وای که این بشر چقدر تو خواب مظلومه، کاش تو بیداری هم همین‌طوری بودی داداش، نه خب چه کاریه همون خواب به خواب بری بهتره!

وجدان: یک لحظه فقط یک لحظه فکرکردم احساساتت داره به کار میفته.

وا پس این چیه؟ خب میگم بخوابه دیگه، تازه به نفعشه چون وقتی بیدار بشه با روی بد من مواجه میشه.

با صدای《دینگ》در آسانسور باز شد، جاوید رو به سمت در خونه بردم که متوجه برگه ای شدم که برای پیک گذاشته بودم. پشتش برام نوشته بود:《خدا جفتتون رو شفا بده!》 برگه رو تو دستم جمع کردم؛ مردم اعصاب ندارن دست خودشون هم نیست که!

کلید انداختم و در رو باز کردم، جاوید رو سریع به اتاقش بردم و روی تخت ولوش کردم. دستی به کمرم زدم و گفتم:

- من که گفتم خیری برای من نداری تو، بیا کمرم گرفته!

همونطور دست به کمر نگاهی به اتاقش انداختم. اتاق جاوید کوچیک ترین اتاق خونه بود؛ اون از جاهای بزرگ به شدت نفرت داره و همیشه عاشق نقلی بودن مکان ها است.

دکور اتاق سفید- طوسی بود، همیشه این اتاق باعث می‌شد دلم بگیره. اتاق کوچیک، رنگ روبه تیره و مهم تر از اون پرده؛ تنگی نفس می‌گیرم و واقعا نمی‌تونم این محیط هارو تحمل کنم.

به سمت پنجره قدم برداشتم و پرده رو کنار زدم، نمای پشت پنجره این اتاق، تنها جایی بود که من دوست داشتم، قشنگ شهر زیر پات بود و برج میلاد از بین اون همه نور، عجیب ستودنی می‌‌شد.

لبخندی به زیبایی ظاهر این شهر زدم و خواستم از اتاق خارج بشم که حرف شهیاد تو سرم اکو شد.

- جاوید حالش خوب بود ولی ‌نمی‌دونم چه پیامی براش اومد که عصبی شد و...


ناظر: @melika_sh
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆••پارت پنجم••☆

یعنی چی بوده که جاوید رو عصبی کرده؟! به من چه.

وجدان: کلاس نزار من که می‌دونم تو دلت چخبره برو ببین چی بوده.

خوشم میاد ازت سریع می‌گیری چی میگم و چی می‌خوام. خم شدم و یواش دستم رو نزدیک جیبش بردم و گوشی رو بیرون کشیدم و از اتاق خارج شدم.

همونجا کنار اتاق ایستادم و مشغول شدم. اِ رمز داره!

وجدان: وای چقدر عجیب، خب دختر معلومه که داره!

اصلا حواسم نبود، چشم هام رو بستم و فشاری بهشون دادم که گوشی تو دستم لرزید. به صفحه گوشی چشم دوختم، پیامی از بابک اومده بود. بابک یکی از دوست های جاوید بود که نه من ازش خوشم می‌اومد نه اون از من!

- جاوید پای یک بچه در میونه خنگ بازی در نیار!

چشم هام با خوندن پیام چهارتا شد؛ پای بچه؟! بچه ها چه ربطی می‌تونن به جاوید داشته باشن؟! اصلا بچه کجا، جاوید کجا؟!

آها نه من پیام رو بد متوجه شدم فکر کنم منظورش این هستش که آره جاوید بچه نباش و...

وجدان: جانا!

باشه، فقط خواستم خودم رو قانع کنم. نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم رمز رو باز کنم ولی دریغ از یک نور امید! برگشتم به اتاقش و گوشی رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم. نگاهی بهش انداختم و دستم رو به حالت《 خاک》 در آوردم و از اتاق خارج شدم.

یعنی واقعا منظور بابک از اون بچه، بچه جاوید بوده؟! اصلا به من ربطی نداره ها ولی یعنی من عمه شدم؟! وای جاوید خدا سوسکت کنه شبم رو نابود کردی هیچ گیجم هم کردی.

روی مبل راحتی ولو شدم. اگه اون چیزی که تو ذهنم هست باشه، مامان چه برخوردی نشون میده؟! صحنه های تو ذهنم نقش بست.

مامان: وای جاویدم، شیر مردم پدر شدنت مبارک باشه!

نه اصلا این رو نمیگه، یعنی مامان بیاد تولد یکهویی نوه اش رو که معلوم نیست مامانش کیه تبریک بگه؟ هرگز!

مامان: این چه غلطی بود کردی؟ تا کی باید گند کاری های تورو پوشش بدم؟ چجوری باید سرم رو جلو پدربزرگت بلند کنم، هان؟!

یا خدا اگه اینطور باشه که مرگ جاوید قطعی و امضا شده است. نه این هم نمیشه مامان هرچی باشه دیگه اونجوری نیست که مرگ پسرش رو بخواد.


مامان: بچه؟ هوم باش.

آره، خودشه قطعا مامان هیچی از خودش نشون نمیده و خیلی راحت از این موضوع رد میشه.

وجدان: واقعا فکر می‌کنی مامانت انقدر بیخیال باشه؟ اون هم در برابر آبروش؟!

راست میگی، امکان نداره این راحتی رو نشون بده؛ اصلا براش مهم نیست جاوید چیکار می‌کنه ولی آبروش جلو بابا بزرگ خیلی مهمه و همیشه سعی می‌کنه اون پایدار نگه داره.

- جانا!

پس گزینه دوم تایید میشه، مامان سر جاوید رو میزنه و تامام!

- جانا!

وای من هم از دستش راحت میشم و خلاصه تک فرزندی و...

- جانا با توام!

کوسن و برداشتم و محکم پرت کردم به جاویدی که تمام فازم رو پروند.

- ها چته؟ هی جانا، جانا؟!

متعجب بهم چشم دوخت. اِ این کی بیدار شد من نفهمیدم؟!

- اِ جاوید تویی؟

بلند شدم و نزدیکش شدم.

- داداشی دوست دخترت برات بمیره چی شده بودی تو؟!

دیگه قشنگ چشم هاش داشت می‌زدن بیرون که آتیش گرسنگیم شعله ور شد.

- د آخه کرفس تو چقدر می‌تونی وقت نشناس باشی؟ اَد باید وقتی برای پیتزام نقشه می‌کشیدم، با قارچ سوخاری ها فانتزی می‌زدم و با سیب زمینی ها روی ابر ها سیر می‌کردم، غش کنی؟!

بلند زد زیر خنده. اخم غلیظی بهش کردم و رفتم دوباره روی مبل نشستم البته به حالت دست به سینه و پا روی پا و با چشم هایی که برای جاسوس خط و نشون می‌کشیدن.

- حالا اخم نکن، یه چی درست می‌کنم می‌خوریم.

چشم هام رو ریز کردم.

- مگه بلدی؟!

لبش رو کج کرد و با لحن مظلومی گفت:

- حالا یک کاریش می‌کنیم.

اخم رو از صورتم پاک کردم و پرسیدم:

- تو کی رفتی حموم؟ مگه بیهوش نبودی؟!

خمیازه ای کشید و سری تکون داد.

- همون لحظه که گوشی رو گذاشتی روی عسلی و رفتی بیدار شدم.

 

 

ناظر: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

☆••پارت ششم••☆

کمر راست کردم و آب دهنم رو قورت دادم.

- چی..چیزه.

روبه روم، روی مبلی نشست و منتظر به من چشم دوخت. خودم رو جمع کردم و خونسردانه گفتم:

- فقط خواستم بیدارت نکنه وگرنه خیلی وقته می‌دونم تو اون جعبه جادویی(گوشی) چی می‌گذره.

تک خنده ای کرد و سری به نشونه قانع شدن تکون داد.

- اوکی تو راست میگی، پاشو بریم یک چی درست کنیم بخوریم!

***
جاوید پشت به من مشغول درست کردن املت بود و من دست به سینه پشت میز چیده شده، منتظرش بودم. خوابم می‌اومد و از یک طرف هم گرسنه بودم و بیتاب پیتزایی که تبدیل به املت شده بود.

- ببین چی ساختم!

به املتی که گذاشت جلوم چشم دوختم، آهی کشیدم و مشغول شدم.

- ای بابا خب یک پیتزا بود دیگه.

قاشق رو به حالت تهدید آمیز گرفتم جلوش که آب دهنش رو قورت داد و آروم گفت:

- یک شب پیتزا مهمونت می‌کنم، خوبه؟!

قاشق رو به سمت لبم بردم و لب هام رو جمع کردم.

- اوم فکر بدی هم نیست، فقط من افتخار به هرکسی نمیدم.

لبخندی زد و چیزی نگفت. خدایی خوشمزه بود، این خیار اگه خیارشور نشه یک چیز خوبی میشه.

وجدان: هان؟!

چی گفتم؟ ضرب المثل سنگینی ساختم، ایول!

وجدان: سوس ماست، این رو قبلا یک بنده خدایی ساخته بوده منتهی یک گیجی مثل تو اومد گند زد بهش.

اصلا هم شبیه اون نیست، خیار و خیار شور شبیه به...

وجدان: بچه چیشد؟!

بچه؟ لقمه ای که درست کرده بودم از دستم افتاد؛ هان بچه!

- ای تو روحت جاوید!

جوری زدم روی میز که لقمه توی دهنش به گلوش پرید و شروع به سرفه کرد. با کف دست محکم زدم به پشتش که سریع آب خورد.

- نفهم تو چرا یکهو جوگیر میشی؟!

خم شدم سمتش و مرموز گفتم:

- جوگیر میشم آره؟ این جو رو من از باد هوا نمی‌گیرم که، از تویه کرفس می‌گیرم.

چشم هاش رو درشت کرد، نفسی کشیدم و ادامه دادم:

- جاوید رک و راست، رو راست، تمام راست بهم بگو قضیه بچه چیه؟!

گنگ ابرو هاش رو بالا انداخت.

- کدوم بچه؟ جانا چی داری میگی؟!

سری تکون دادم و پوزخندی زدم، همون پیام رو براش تکرار کردم تا بفهمه حرف از کدوم بچه میزنم.

- همون بچه ای که پاش در میونه و تو نباید خنگ بازی در بیاری.

چشم هاش به حالت اولیه برگشت و لیوان توی دستش رو روی میز گذاشت.

- خب ربطش به تو چیه؟!

ابرویی بالا انداختم که ادامه داد:

- از کی تاحالا کار های من برات مهم شده؟!

پوزخندی زدم و بلند شدم.

- درسته، تو جایی تو زندگی من نداری که کارهات برام پشیزی اهمیت داشته باشن.

به سمتش خم شدم و ادامه دادم:

- هر غلطی که می‌خوای بکن، فقط دیگه اسم جانا رو به زبونت نیار!

دهن باز کرد اسمم رو بگه که انگشتم رو روی بینیم گذاشتم و 《هیس!》 گفتم. از آشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاقم قدم برداشتم. همونطور که در اتاقم رو می‌بستم پوزخنده گوشه لبم هم ‌بزرگ تر می‌شد.

- ته توی این ماجرا رو در نیارم، جانا نیستم.



ناظر: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

☆••پارت هفتم••☆

در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. افسون مثل همیشه شیک کرده و سرحال شروع به گفتن دیالوگ های صبحگاهیش کرد.

- های مای دلبر، چطوری؟!

کوله پشتیم رو پرت کردم عقب ماشین و خواب آلود گفتم:

- خوابم میاد.

چشم هام و بستم که مشتی به بازوم زد که تو جام تکون خوردم.

- خوابت میاد؟ اینکه چیز جدیدی نیست رفیق، دخترجون حالیته امروز کلاس مهمی داریم؟!

هوفی کردم و مقنعه ام رو جلوی چشم هام کشیدم تا فضا مثلا کمی تاریک بشه.

- افسون توروخدا دهن من رو وا نکن اول صبحی که آماده انفجارم!

مکثی کرد و بعد به سمت دانشگاه ماشین رو هدایت کرد. از اونجایی که فضولی نکردن افسون جزو محالات بود تو چراغ قرمز دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه.

- جانا اون بی صاحب رو بکش عقب، درست بشین و بگو چته؟ تو که می‌دونستی امروز کلی کار داریم چرا زود نخوابیدی؟!

سئوالاتش فشاری بودن روی کنترل بمب وجودم، بدون اینکه مقنعه رو بکشم عقب برگشتم سمتش و بدون دیدن صورتش شروع کردم.

- مگه اون بوزینه جاسوس برای من آرامش می‌زاره؟ آقا دیشب خوشی زده زیر دلش من رو خبر کرده، دِ آخه تو کی یاد خواهرت کردی؟ باید دقیق همون شبی که با خیال راحت پیتزام رو می‌خوردم و پروژه ام رو تکمیل می‌کردم و بعدش خواب به خواب می‌رفتم یاد کنی هان؟!

این انفجار حرف، یکی از خصلت های بد من بود که بدون اینکه نفسی بکشم یک ریز حرف می‌زدم و گه گاهی اعتراف می‌کنم که...

وجدان: که چرت و پرت هم میگه.

- می‌دونی کجاش خرد شدم افسون؟ اونجایی که، اونجایی که...

وجدان: الهی، که گفت به تو ربطی نداره؟!

- اونجایی که جای پیتزا و قارچ سوخاری، املت تحویلم داد.

مقنعه‌ام توسط دست های افسون کمی بالا رفت، چهره متعجبش رو تونستم ببینم و بعد صدای مزخرف قهقهه‌اش!

تو مسیر سعی داشت قانعم کنه که امروز زود تموم میشه و من با انرژی ترینم ولی تمام افکار من درگیر یک چیز بود، چیزی که باید ازش سردرمیاوردم و به خودم ثابتش می‌کردم.

بعداز پارک کردن ماشین به کلاسمون رفتیم و منتظر استاد شدیم. غرق در حل معمای تو ذهنم بودم و با خودکار روی میز آروم ضرب گرفته بودم.

- چطوری جانا؟!

با صدای کیارش که کنارم جای گرفته بود از فکر بیرون اومدم و بهش لبخند زدم.

- سلام کیا تو کی اومدی من نفهمیدم؟!

همونطور که گوشیش رو سایلنت می‌کرد جوابم رو داد:
- وقتی که شما تو عالم افکارت غرق بودی.

وقتی نگاهم تو کلاس چرخید تعجب کردم، وقتی ما اومدیم فقط پنج نفر تو کلاس بودن و الان کل کلاس پر شده بود؛ یعنی در این حد بی حواس شدم؟!

- حالا باز غرق نشو، استاد اومد!

نگاهم سمت استاد کشیده شد؛ مثل همیشه با لبخند وارد کلاس شد و پشت میزش جا گرفت. روحیه خوب و اخلاق صمیمی داشت، همه دانشجوهاش رو به اسم کوچیک خطاب می‌‌کرد و در عین این همه ملایمت از ما توقع داشت که پروژه هامون رو به خوبی ارائه بدیم.

دستی به موهای جو گندمیش کشید و بعداز احوال پرسی و جویا شدن از انجام پروژه ها نگاهش رو به من سوق داد.

- جانا بیا ببینیم چه کردی!

لبخند ملیحی زدم و بلند شدم که نمکیمون شروع به نمک ریزی کرد.

- جانم خانم چه کرده همه رو دیوونه کرده.

همه تک خنده ای به ریتم حرف شایان کردند، برگشتم سمتش و به چهره شیطون و خندونش خیره شدم.

- امشب دستور پختم رو بهت میدم، شما خودت رو درگیر نکن فیوزات ظرفیت این همه فکر رو نداره!

چشمکی پشت حرفم اضافه کردم و به سمت استاد قدم برداشتم. بعداز ارائه پروژه که همه زوم شده روم با دستی تند از توضیحاتم نت برداری می‌کردند، آخرین اسلاید پایانی رو هم زدم و  منتظر تایید استاد شدم.

سرش پایین بود و چیزی رو تو لیستش یادداشت می‌کرد؛ سنگینی نگاهم باعث شد سرش رو بلند کنه و با لبخند استارت دست زدن رو شروع کنه، همراهش کل کلاس هم شروع به دست زدن کردن.

- مثل همیشه تصاویر فوق العاده ای رو به نمایش گذاشتی دخترم، توضیحاتت هم بی نقص بود، بفرمایید لطفا!

تشکری کردم و به سمت افسون و کیارش قدم برداشتم و وسطشون جای گرفتم. استاد از پشت میزش بلند شد.

- قبل اینکه پروژه های بعدی رو ببینیم، می‌خواستم مطلبی رو بهتون بگم.

کلاس غرق سکوت و بچه ها مشتاق خیره استاد شدند.

- به مدت یک ماه استاد این بخش قراره عوض بشه.

شوک بزرگی به هممون وصل شد. هیچکس هیچ حرفی نمی‌زد ولی چهره ها رنگ تعجب گرفته بودن.

- چیه چرا هنگ کردید؟!

به اجبار به لحن شوخش لبخندی زدیم ولی ته دلمون یک ترس کودکانه ای بود، آقای بَنان تنها استادی بود که باهاش راه می‌اومدیم و سرکلاسش عشق می‌کردیم پس این نبودش کمی مارو آزار می‌داد.

- به دیار ابدی نمیرم که یک ماه میرم و برمی‌گردم.

یک ماه خیلی بود، هوم؟! همه آهی کشیدیم که استاد چهره‌اش توهم رفت و گفت:

- این حجم وابستگی باعث حسودی خانمم میشه این چندش بازی هارو ترک کنید!

با این حرفش هوای کلاس عوض شد و دوباره به مود خندونمون برگشتیم. تو پروژه یکی از بچه ها عکس یک نوزاد بود که من رو یاد موضوع جنجالی دیشب انداخت. چطور باید می‌فهمیدم که قضیه اون پیام چیه؟!

از دوستش بپرسم؟ کدوم؟ همونی که اون پیام رو داده بود؟ اصلا اون پیام از کی بود؟ آخ جانا حواست رو جمع کن ببین کی اون پیام رو فرستاده بود.

وجدان: اون کیه که چشم دیدنش رو نداری؟!

اوم خب خیلین متاسفانه ولی در عین حال، جاوید!

وجدان: نه خب این نفرت دوطرفه است.

وا خب بین من و جاوید هم دوطرفه است دیگه، نه اون می‌خواد من رو ببینه نه من...

وجدان: وای خدا چرا همچین می‌کنی؟ بزار معما رو یک جور دیگه بسازم.

خو چه کاریه مثل وجدان آدم بگو کی بود؟!

وجدان: باز به خودت توهین کردی که!

حالا شما به خودت بگیر، بگو کیه دیگه؟!

وجدان: اون کیه که هویج خیلی دوست داره و سر این باتو یک زمانی جنگ داشت؟!

آها خرگوش، خرگوش پیام داده بود؟ مگه گوشی...

اهه وجدان این چه معمایه آخ...

یا موسی بن جعفر، فرستنده اون پیام جنجالی بابک بود. چشم هام رو بستم و فشاری بهشون دادم‌؛ امکان نداشت که باهاش مواجه بشم اصلا فکرش هم قشنگ نیست.

وجدان: برای حل این ماجرا باید قشنگ باشه.

ناظر: @melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆••پارت هشتم••☆

بعداز کلاس با بچه ها رفتیم یک گوشه از محوطه دانشگاه نشستیم ولی حال و هوامون مثل همیشه نبود، چون همه می‌خندیدن و بحث شام امشب رو می‌کردن اما من تو گندکاری جاسوس مثل چیز تو گل گیر کرده بودم.

وجدان: چیز چیه؟!

چیز همون چیزیه که اگه نتونستم سراز این ماجرا در بیارم، اعترافش می‌کنم.

وجدان: قانع شدم.

پس هیچی نگو و راحتم بزار! باید یک حرکتی بزنم و زیر زبون بابک رو بدون هیچ منتی بکشم، حداقل یک چیزی دستم بیاد و معما رو حل کنم.

وجدان: باز گفت چیز...

اَه انقدر چیز- چیز نکن، چیزم کردی تو که می‌دونی من وقتی چیزگیر میشم یعنی درگیر یک چیزی میشم، سیم های مخ قشنگم اتصالی می‌کنن؟!

وجدان: من دیگه باتویه چیز حرفی ندارم.

با بشگنی که توسط افسون جلوی چشم‌هام زده شد از با بحث با وجدانم دست کشیدم.

- هی دختر تو کدوم دیاری سیر می‌کردی تنهایی؟ کلک خب بگو ماهم باهات فیض ببریم.

چشم غره ای بهش رفتم که شایان نمک ادامه حرف افسون رو زد.

- این جانا از اولش هم تک خور بود.

سیب تو دستم رو محکم به سمتش پرت کردم که خورد تخت سینش و متعجب نگاهم کرد؛ دست‌خودم نبود وقتی عصبی و کلافه می‌شدم، یکی حالم رو بدتر می‌کرد هرچی دورم بود رو به سمت اون شخص پرت می‌کردم حتی یکبار تو بچگی سر پسرعموم رو با خط کش فلزی شکستم.

آخه اون خیلی حرف میزد و من به خاطر خرمالویی که از دستش داده بودم ناراحت بودم، اون حقش بود نباید به جای خرمالویی که تباه شده بود به جاش بهم پیشنهاد خیار رو می‌داد.

شایان با چشم و ابرو اشاره زد به بچه ها که آره جانا حالش خوب نیست. همه چهره جدی به خودشون گرفتن و جویای حالم شدن که طبق معمول تک خنده شیطانی کردم، دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و همونطور که به جلو چشم دوخته بودم گفتم:

- آره یک مشکلی هست ولی خب‌...

دوباره یک لبخند شیطانی و دیالوگ همیشگی جانا!
- خودم از پسش برمیام.

به کیارشی که نگران نگاهم می‌کرد چشمکی زدم و بحث رو عوض کردم.

- خب نمکی جونم، امشب کارتت رو پرکن که بد کسی رو مهمون کردی.

شایان گازی به سیبی که مثلا برای من بود زد و گفت:

- صاحب رستوران آشنا است فدای سرت!

همه به شوخی چهره هاشون توهم رفت و صداشون بلند شد. افسون معترض بلند شد و روبه شایان کرد.

- نگو که قراره بریم رستوران شوهرخواهرمن که خودم تیلیتت می‌کنم!

بله، آقا شایان امشب قراره که مارو به رستوران سینا که خواهرشوهر افسون می‌شد ببره و از محبت سینا سواستفاده کنه البته نمکی ما صاحب سه نمایشگاه بزرگ ماشین بود و این حرف ها بی مزه بازی همیشگی ما بود. خواهر نمکی که ملقب به شکر بود دهن باز کرد.

- خب پس افرا هم بیاد دیگه، دلم برای نبات یک ذره شده!

همه با خوشحالی حرفش رو تایید کردیم، نبات خواهرزاده یک ساله افسون بود که اکیپ ما به اندازه ستاره ها دوستش داشتن.

ساعت دوازده بود که کلاس هامون تموم شد و همه به سمت ماشین هاشون رفتن تا شب خداحافظی کردیم، می‌خواستم سوار ماشین بشم که با صدای کیارش دست نگه داشتم.

- جانا من نهار خونه عمه‌ام دعوتم گفتم چه کاریه خب باهم بریم.

خونه عمه کیارش با خونه ما درست یک طبقه فاصله داشت؛ درخواستش منطقی بود افسون هم دیگه راه رو برنمی‌گشت و مستقیم به خونه خودشون می‌رفت.

اکیپ ما کلا اهل تعارف نبود خصوصا منی که از جملات الکی اصلا خوشم نمی‌اومد پس در ماشین رو بستم و روبه افسون کردم و گفتم:

- امروز رو از دستم خلاص شدی، برو عشق کن تا شب!

خنده ای کرد و بعداز خداحافظی پاش رو روی پدال گاز فشار داد و رفت. کیارش در بوگاتی سورمه ایش رو که از تمیزی برق می‌زد رو  باز کرد، تشکری کردم و سوار شدم.

کیفش رو در آورد که ازش گرفتم و روی پام گذاشتم لبخندی زد که دستم رو سمت پخش بردم و پلی رو لمس کردم.

- خب ببینم سلیقه آهنگ کیای ما چیه!

آهنگ خارجی پخش شد که صداش رو زیاد کردم و سرم رو به صندلیم تیکه دادم، چشم هام رو بستم. برای اینکه امشب با خیال راحت بتونم با دوست هام خوش بگذرونم باید اولین قدم برای حل معما رو بردارم.

گوشیم رو از تو کیف بیرون کشیدم و به لیست پیام هام رفتم، با مکث و تردید زیاد اسم بابک رو لمس کردم ولی...

امکان نداشت اون چیزی رو لو بده و صدالبته که میره به جاوید میگه که من دنبال چی هستم پس فکرنکنم پرسیدن مستقیم از دم روباه راجب خود روباه کار درستی باشه؛ ای خدا یک نشونه بهم بده خب این عادلانه نیست بدون راهنمایی جلو برم!

گوشیم رو به کیفم برگردونم که دستم به یک‌ چیزی برخورد کرد اون شیء رو آروم بیرون کشیدم که با کارت پیتزایی دیشب مواجهه شدم. دیشب من با کی آشنا شدم؟!

لبخند دندون نمایی روی لب هام نقش بست، شهیاد!

- آره خودشه.

با جیغی که زدم کیارش با ترس‌ ترمز کرد و متعجب به منه خوشحال چشم دوخت.

- جانا دقیقا میشه بگی که امروز چت شده؟ دختر چرا نرمال برخورد نمی‌کنی؟!

خندیدم و بوسه ای به کارت تو دستم زدم.

- با این چیزی که من پیدا کردم نمیشه نرمال رفتار کرد. تو نگران نباش کیا، خیلی زود به حالت اولیه خودم برمی‌گردم.

هنوز داشت نگاهم می‌کرد که برگشتم سمتش و ابرویی بالا انداختم.

- برو دیگه!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

☆••پارت نهم••☆


***
بعداز گذاشتن ماشین تو پارکینگ همراه کیارش وارد آسانسور شدیم.

- ساعت چند بریم؟!

سئوالی نگاهش کردم که دوهزاریم افتاد و متفکرانه جواب دادم:
- هشت پایین باش، خوبه؟!

دوباره از اون لبخند های جذابش رو تحویلم داد و سری به نشونه تایید تکون داد. کیارش پسر خوب و محبوبی بود و از یک طرف به خاطر همسایگی و رابطه دوستانه ما رفت و آمد خانوادگیمون هم برقرار بود.

با صدای دینگ آسانسور که نشانه رسیدن به طبقه مورد نظر کیارش بود نظرم رو عوض کردم:

- هشت نه، دیرتر بریم لاکچری تره!

تک خنده ای کرد و از آسانسور‌ خارج شد، لحظه آخر بسته شدن در آسانسور گفت:

- هشت و نیم،‌ تمام!

بسته شدن در آسانسور اجازه مخالفت رو بهم نداد. تو آینه خیره صورتم شدم، کمی دقت، دقت تر و...

- این چیه آخه هان؟ این چیه؟ این نوعیه؟!

مقنعه رو از سرم در آوردم که حالت شال دور گردنم شد. همیشه خدا با این مقنعه ها من سرجنگ دارم؛ به خاطر صورت گردی که دارم خودم حس می‌کنم با پوشیدنش شبیه خاله غورباقه تو گلنار میشم.

از آسانسور خارج شدم و روبه در ورودی ایستادم، خواستم کلید رو از تو کیفم در بیارم که در خودش باز شد؛ سرم رو بالا آوردم و متوجه شدم در خودش باز نشده بلکه توسط داداش با همه چیز من باز شده. لبخند دندون نمایی تحویل قیافه خنثی‌ش دادم و گفتم:

- جواب نمیده برادر من، نمیده.

اخم محوی روی پیشونیش نقش بست و متعجب پرسید:

- کی جواب نمیده؟!

قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم.

- کی نه چی، این منتظر موندن پشت در اصلا برای منت کشی جواب نمیده، نوچ!

رنگ نگاهش تغییر کرد جوری نگاه می‌کرد که انگار یک خل و چل روبه روش ایستاده.

- جانا، بیا برو تو، بیا برو تا حرصم رو سر تو خالی نکردم!

لبخندم به یک پوزخند تبدیل شد، دستم رو به حالت منظم کردن یقه اش جلو بردم.

- چرا حرص؟ بابا شدن که حرص نداره هوم؟!

نفس های عمیقی که می‌کشید نشون دهنده عصبی شدنش بود.

- بکش کنار!

کنارش زدم و از جلوی چشم های عصبیش دور شدم. هنوز جلوی در خشک شده بود که یکهو مثل دیوونه ها رفت بیرون و در رو محکم بهم کوبید.

- عجب گاویه این ها، انگار مال باباشه.

وجدان: مال باباشه دیگه.

هرچی که هست، منم توش سهم دارم این از الان داره حق من رو می‌خوره.

وجدان: سهم تو دره؟ ارزونیت!

- الهی دورت بگردم، خوش اومدی!

با صدایی که شنیدم آب دهنم رو به زور قورت دادم. این ساعت عمه خونه ما چیکار داره؟ برای حفظ ظاهر و آرامش خونه که از اعصاب ندا خانم(مامانم) منشع می‌گیره، لبخندی زدم و خانمانه به سمتش برگشتم.

- سلام عمه جان!

تو پذیرایی کنار مامان روی مبل سلطنتی نشسته بود. مثل همیشه شیک و مرتب بود، عاشق آرایش کردنه عمه من، طوری که امکان نداشت یک قلم از دستش کنار بره.

- در اصل شما خوش اومدید!

مامان پایی رو پا انداخت، این یعنی من هم اینجام؟ یا دیگه بسه برم اتاقم؟!

- سلام مامان، با اجازه من به برم.

خواستم قدمی بردارم که...

- صبرکن!

بدون اینکه برگردم، صدای پاشنه صندل هاش رو شنیدم، نزدیکم شد و جوری ایستاد تا پشتش به عمه باشه. آروم طوری که من فقط بشنوم گفت:

- جاوید چش شده؟!

اول چشم هام گرد شد، بعدش لبخندی که هی غلیظ تر می‌شد و بعد...

- عجیبه نداخانم، چطور حس کردید که برادرم یک چیزیش شده؟ هوم؟!

چشم هاش رو بست و فشاری بهشون داد.

- جانا، جواب سئوالم رو بده!

نگاهم با نگاه کنجکاو عمه برخورد کرد، تک خنده ای کردم و دوباره حرصی به مامان چشم دوختم.

- مهمه؟ کمی حرف هات برام غریبه، من جوابی برای غریبه ها ندارم.

عصبی شدنش رو سعی داشت با نفس های عمیق کنترل کنه. چشمکی به عمه زدم که مثلا موضوع رو عادی جلوه بدم.

***

در اتاقم رو بستم و با حرص مشغول در آوردن مانتو و مقنعه شدم. همه رو یک طرف پرت کردم و سرآخر خودم رو هم روی تخت پرت کردم.

- اولین بار بود که حال یکیمون رو می‌پرسید، انتظار جواب خوش رو هم داره، هه!

درسته جاوید نسبت به من بی اهمیته ولی بی محبتی های مادرم رو نسبت به جاوید سعی می‌کردم عادی جلوه بدم تا داداشم اذیت نشه، اون خیلی روحیه حساسی داره؛ من نقاب بیخیالی رو داشتم و دارم.

مهم نیست که بغلم نکرده، مهم نیست که تاحالا سرم رو روی پاهاش نزاشتم، اصلا مهم نیست که تاحالا باهاش درد و دل نکردم، مهم نیست که ذره ای از احوال و کارهام جویا نیست.

سریع بلند شدم و افکار چرتم رو کنار زدم. آخ جانا به توهم استراحت کردن نیومده ها، تا کمی دراز می‌کشی افکار پوچ به سراغت میان. به سمت حموم رفتم و بعداز گرفتم یک دوش آب سردی که قشنگ حالم رو سرجاش آورد نشستم پشت میز مطالعه ام و مراحل نقشه ام رو ثبت کردم.

مرحله اولم این بود که با شهیاد قراری چیزی بزارم که شاید چیزی از اون شب دستگیرم بشه. فکر نمی‌کنم جاوید تا الان اومده باشه خونه، باید دست بجنبونم.

بلند شدم و پاورچین- پاورچین به سمت اتاقش قدم برداشتم، تقه ای محض احتیاط به در وارد کردم، با دریافت نکردن جواب خوشحال وارد اتاق شدم. نگاهی به اتاق مرتب طوسی- سفیدش انداختم و دست به کمر شدم.

- خیلی کارم زشته ولی تا اینجا که اومدم حیفه اتاق رو نگردم، نه؟!

از عسلی ها شروع کردم، جاوید برعکس من شخصیت تمیزی داشت مثلا این همه کشو و کمد تو اتاقش هست ولی خالیه اما تمام کشو های من به قدری پر هستن که به زور بسته شدن.

- چرا هیچی عجیب نیست اینجا؟ اتاق خسته کننده ای هستش، اه!

اومدم از اتاق برم بیرون که چیزی به چشمم خورد، دو قدم به سمت عقب برداشتم، روی زانو نشستم و به زیر تخت نگاهی انداختم که با یک جعبه مواجه شدم. دقیقا وسط تخت بود و دستم بهش نمی‌رسید، کلافه بلند شدم.

- ای تو روحت جاوید آخه وسط تخت؟!

وجدان: پس کجا؟ روی عسلی؟ بچه می‌دونه با یک موذی تو خونه زندگی می‌کنه دیگه.

تو یکی حرف نزن، من هرجور شده باید داخل اون جعبه رو ببینم. باید تخت رو هول بدم ولی اگه جاوید بیاد چی؟ اصلا حوصله جواب پس دادن رو ندارم.

وجدان: رسما وارد حریم خصوصیش شدی اونوقت می‌خوای جواب هم پس ندی؟!

اه توهم که یک ریز پلیمری از منفی ها برام بباف، فعلا که نیومده و اگه بخوام این وقت با ارزش رو با کلنجار رفتن سرتو هدر بدم، موقعیت رو از دست میدم.

تخت رو با تمام توانم هول دادم تا کمی کج بشه و دستم به جعبه برسه؛ با احتیاط هول می‌دادم تا صدای ایجاد نکنه. خم شدم و دوباره دستم رو به جعبه بردم.

- جون صاحبت بیا!

همین که لمسش کردم، کشیدمش بیرون و با چشم هایی که ذوق ازش می‌بارید گذاشتمش کنارم و نشستم روی زمین و مشغول باز کردنش شدم.

جعبه کفش بود، بادم خوابیدم ولی این قدیمی ها قربونشون برم یک حرف قشنگ زدن، ظاهر و باطن یکی نیست هرچند زیاد ربط نداشت و کار من رو حل کرد.

در جعبه رو باز کردم و با دیدن عکس و اشیاء خاصی کلا ذوق و اینکه کجام و صاحب اتاق کیه و کی میاد رو فراموش کردم. عکس رو برداشتم، یک دختر نوزده شاید بیست ساله با یک چهره ناز و دلبرونه تو عکس بهم لبخند می‌زد.

دستبندی که تو عکس افتاده بود هم تو جعبه بود، خواستم عکس بعدی رو ببینم که صدای مکالمه جاوید رو شنیدم، مثل اینکه داشت با تلفن صحبت می‌کرد.

سریع بلند شدم و هول شده در رو قفل کردم. استرس گرفته بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم. ای خدا نجاتم بده آخه من الان به این چی بگم؟

با فکری که به سرم زد شروع کردم به جیغ زدن.

- کمک، کمک!







لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

☆•• پارت دهم••☆

صدای قدم های تند شده جاوید رو به سمت اتاقش شنیدم، چند بار دستگیره بالا پایین شد ولی...

- جانا، جانا چیشده؟ در رو باز کن!

حال و هوای ترسیدن به خودم گرفتم و همونطور که اتاق رو مرتب می‌کردم در جواب گفتم:

- جاوید، داداش جون این در بی صاحبت رو باز کن الان تنگی نفس می‌‌گیرم از تاریکیش!

سریع جعبه رو گذاشتم وسط و تخت رو به حالت اولش برگردوندم. صدای جاوید که داشت ریحان رو صدا می‌زد می‌شنیدم، اون حرص می‌خورد و من داشتم برای خودم می‌خندیدم.

- در قفل شده آقا!

سرم رو چسبوندم به در تا مکالماتشون رو بشنوم.

- ریحان خودم هم می‌دونم که قفل شده کلید یدک رو برو بیار، برو!

دوباره صدام رو ترسیده کردم و گفتم:

- جاوید چیشد؟ چرا در باز نمیشه؟!

کلافگیش رو حس می‌کردم حتی حاضرم قسم بخورم الان داره دور خودش می‌چرخه، همیشه تو این مواقع این تنها کارشه.

- قفل شده جانا، الان ریحان کلید رو میاره.

چند ضربه کوبیدم به در و با صدای بلند‌تری گفتم:

- قفل شده؟ کی قفل کرده هان؟ آخه کی تو این خونه بامن دشمنی داره که بیاد در رو روی من قفل کنه؟!

اون هم مثل من صداش رو بالا برد و درجوابم گفت:

- کم جیغ- جیغ کن دختر، الان در باز میشه و من می‌دونم باتو صبرکن فقط!

حق به جانب دست به کمر شدم و با نفس کامل گفتم:

- چی؟ می‌دونی و با من؟ زر عالی مستدام برادر، در اصل من می‌دونم با تو، آخه جز تو کی باید این در رو قفل کرده باشه هان؟!

زیاده روی کردم ولی خب این کار منه، برای رو نشدن دستم، دست به هرکاری می‌زدم؛ در ضمن من تمام این کار هارو برای کمک کردن و خلاص شدن از باتلاقی که توش افتاده انجام میدم وگرنه...

وجدان: تو رو سننه، این رو می‌خواستی بگی؟!

دقیقا همینطوره عزیزم، دقیقا!

- چرا چرت و پرت میگی جانا؟ آخه من چرا باید در اتاق خودم رو روی تو قفل کنم؟ مگه مرض دارم؟!

با خیالت راحت تکیه به در دادم و همونطور که به ناخن های نیمه بلند لاک زده‌ام نگاه می‌کردم جواب دادم:

- داشتن هرنوع مرضی در تو امکان داره، چیز عجیبی نیست.

یعنی قشنگ حرصی شدنش رو حس می‌کردم و از پشت در قیافه سرخ شده‌اش رو تصور می‌کردم و ریز می‌خندیدم. چرخش کلید تو قفل در رو که حس کردم از در فاصله گرفتم، وقتی باز شد چهره جاویدی که دست به سینه خیره من بود، نمایان شد.

لباسم رو صاف کردم و من هم دست به سینه زوم چشم‌هاش شدم.

- تو، توی اتاق من چیکار می‌کردی؟!

تو اتاقش چیکار می‌کردم؟ اصلا دلم نمی‌خواد دروغ بگم، اصلا موظف توضیح دادن به این آقا هم نیستم ولی خب...

هرچه بادا باد!

از تو جیب شلوارم جعبه شیک مخملی به رنگ آب نفتی رو بیرون کشیدم، بردم و تخت سینه‌اش کوبیدم. حالت دلخور و کمی عصبی به خودم گرفتم و گفتم:
- فقط خواستم خوشحالت کنم، همین!

و سریع پشتم رو بهش کردم و راهی اتاقم شدم، همونطور که به سمت اتاقم می‌رفتم لبخند مرموزی روی لب هام نقش بست.

وجدان: مارموزی تو نه مرموز!

حالا هرچی که هستم، ایول دارم که بی نصیب از اتاقش خارج نشدم و حداقل اون کادوی کوچیک به دردم خورد، خوشحالم از خریدنش.

***

برای امشب تیپ سفید- صورتی زده بودم؛ عاشق رنگ‌ها بودم و تنها از توشون یکی رو خاص تر به چشم می‌دیدم، اون هم سبز بود. رژلب مات صورتیم رو روی لب های گوشتیم کشیدم و زوم خط چشم گربه ای که کشیده بودم، شدم.

- این حجم از بی عیب بودن، واقعا تعجب داره نه کجی، نه کمرنگی، نه بلندی و نه کوتاه خب الان من ضعف کنم برات؟!

همینطور جلوی آینه با خودم لاو می‌ترکوندم که...

تق، تق! از تو آینه به در اتاقم چشم دوختم که توسط برادر جاسوس باز شد. بچه‌ام سر به زیر وارد اتاق شد و وقتی سرش رو بلند کرد سرتا پام رو نظاره گر شد؛ لبخند کوچیکی کنج لب هاش جا خوش کرد.

به خودم اومدم، چهره دلخوری گرفتم و سرد پرسیدم:
- چیزی شده؟!

نزدیکم شد و با استایل خاصی به میز توالتم دست به سینه تکیه زد.

- برای اومدن به اتاق خواهرم باید چیزی شده باشه؟!

دلم می‌خواست که تابع خودش لبخند صورتی تحویلش بدم ولی این تنها خواسته دل بود و فعلا در این موقع عقل باید حکم می‌‌کرد. براشم رو تو رژگونه ای زدم و آروم روی گونه هام کشیدم.

- جانا من...

در رژگونه رو محکم بستم و به سمتش برگشتم، حالت طلبکارانه‌ای به خودم گرفتم و گفتم:

- تو چی؟ جاوید من فقط اومدم که دیشب رو از دلت دربیارم، من همش سعی در این دارم که رابطمون رو محکم کنم ولی تو همیشه از من، منی که خواهرتم دوری می‌کنی.

دستش رو تو دستم گرفتم، شاید چهره‌ام از روی نقشه تو سرم تغییر حالت داده باشه ولی تک به تک جمله‌هایی که به زبون میاوردم، کاملا دلی و امر واقعی بودند.

- ما باهم قد کشیدیم، باهم کلمات رو بیان کردیم و حتی، حتی برای هم پدر و مادر شدیم جاوید، تو هرچقدر که می‌خوای این امر تلخ زندگیمون رو با خوردن و رفتن از خودت دور می‌کنی ولی من چی؟ تاحالا به این فکر کردی که جانا چطور باید تحمل کنه؟ نه!

دستش رو رها کردم و دوباره به سمت آینه برگشتم، تلخ تر حرفم رو کامل کردم:

- حالا که تو نمی‌خوای، من هم دیگه تلاشی برای نزدیک شدنمون نمی‌کنم.

انگار که بهانه‌ای پیدا کرده بودم برای گفتن حرف هایی که تو دلم انباشته شده بودن، بالاخره موقعیت برای گفته شدن حرف های چند ساله‌ام فراهم شده بود.

یکهو دست‌هاش هاله شونه‌هام شدن و من رو به سمت خودش برگردوند؛ غرق چشم‌های پراز درد هم شدیم، آخه حال بد من رو کی می‌تونست جز اونی که خودش هم غرقش شده بود، درک کنه؟!

- جاوید من جز تو کسی رو ندارم، فقط می‌خوام حالت رو خوب کنم همین!

دست‌هاش هاله گونه‌هام شدن و پیشونی هامون باهم پیوند خوردند.

- تو این دنیا تو تنها کسی هستی که دارم جانا، هرگز ولت نمی‌کنم هرگز!

سرم رو روی سینه اش گذاشت و محکم دست‌هاش رو رو دورم حلقه کرد. کاش زمان همینجا مکث می‌کرد، کاش ثانیه ای هم جلو نمی‌رفت، آخه من چطور به دنیا بفهمونم که بدون این جاسوس هیچم، هیچ!

از هم جدا شدیم، چشم‌های اشکیش رو با همون لبخند صورتی که دلم می‌خواست، پاک کردم.

- نظرت راجب بازیگر شدن تو هند چیه؟ والا به خدا جواب میده!

تک خنده ای کرد و بینیم رو آروم کشید.

- کجا میری؟ می‌خوای برسو...

صدای زنگ گوشیم اجازه ادامه دادن بهش نداد، کیارش تک انداخته بود که تو پارکینگ منتظرمه، گوشی تو دید جاوید بود، مثل اینکه متوجه شده بود چون گفت:

- جون بابا!

مشتی به بازوش زدم و گفتم:

- اومده خونه عمه‌اش، خب؟ توروخدا یک بار هم که شده اونوری فکرنکن!

کیفم رو برداشتم، با صدایی که خنده توش موج می‌زد گفت:

- تو مطمئنی که فقط اومده دیدار عمه‌اش، والا من که اینطور فکر نمی‌کنم.

به سمت در خروجی اتاقم رفتم و جواب دادم:

- تو هرجور دوست داری می‌تونی فکر کنی، ولی مهم اینه که من چی فکر می‌کنم، بای!

چشمکی بهش چهره خندونش زدم و از اتاق خارج شدم. پله هارو دوتا یکی طی کردم و خواستم به سمت در برم که...

- فردا برای نهار خونه نباش، دوست‌هام می‌خوان بیان!

برگشتم سمتش و به استایل خونسردش چشم دوختم، روی مبل تک نفره نشسته بود و مشغول سوهات کشیدن به ناخن‌هاش بود. خواستم جوابش رو بدم که صدای جاوید رو از پشت سرم شنیدم.

- در اصل ماهم خونه نیستیم.

به سمتش برگشتم که شالم رو مرتب کرد و ادامه داد:

- میریم پیکنیک!

دندون هام از ذوق نمایان شدن، من عاشق طبیعت بودم و اون...

چشمکی زد و با چشم به در اشاره کرد که یعنی برم، با همون لبخند قدمی برداشتم و از خونه خارج شدم. دکمه آسانسور رو زدم تا بالا بیاد، هنوزهم لبخند روی لب هام قصد محو شدن نداشتن. کاش جاوید همیشه اینطور باشه!

وجدان: والا دروغ ندیده بودیم سبب خیر بشه، که اون هم دیدیم.

خب حالا توهم، این دروغ هم برای خوبی خودشه من باید بفهمم چی و کی داره اذیتش می‌کنه باید فکرش رو راحت کنم، هرچه زودتر باید سراز قضیه بچه دربیارم، امشب هم نشد شماره شهیاد رو بردارم باید یک فکر دیگه ای براش کنم.

  • لایک 19
  • هاها 5
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆••پارت یازدهم••☆

آسانسور بالا اومد و لطف کرد، من رو تا پایین حمل کرد. تو پارکینگ با چشم دنبال کیارش می‌گشتم وقتی دیدمش کمی از لبخندم رو محو کردم و به سمتش رفتم، تو راه آدرس خونه شهیاد جلو چشم‌هام نقش بست.

سریع نگاهم رو به ساعت ماشین دوختم، کار این ساعت رو نباید به دوساعت بعد انداخت، ولی کیارش رو چه کنم؟! فکرکن جانا، فکرکن!

وجدان: اون ساعت نیست، امروزه.

امروزه؟ چی امروزه؟ وای وجدان توروخدا من چی میگم، تو چی میگی؟! امروز هیچ روزی نیست، یعنی هیچ روزی، امروز نیست، امروز مثل دیروز نیست، هیچ روزی مثل امروز نیست، چی گفتم؟!

وجدان: من دیگه حرفی ندارم.

نباید هم داشته باشی شعر به این قشنگی برات گفتم، قشنگ برو تو فکرش ارتقاش بده شاید شاعری چیزی شدیم، همین‌طور که با خودم کلنجار می‌رفتم، فکری به سرم زد. نیم نگاهی به کیارش انداختم و یکهو گفتم:
- نگه دار، نگه دار!

بنده خدا با ترس سریع ماشین رو کنار کشید و ترمز کرد؛ با چشم‌های گرد شده به منه خونسرد چشم دوخت.

- آی کیارش دیدی چیشد؟ نیاوردمش.

کیارش هنگ کرده سری به طرفین تکون داد و پرسید:

- کی رو نیاوردی؟!

خودم رو هول کرده نشون دادم و نقابی روی چهره شیطانی و مرمو..مارموزم، قابل توجه وجدان جانمان، مارموزم گذاشتم.
- کی نه چی، چیزم رو جا گذاشتم، گوشیم.

کیارش نفس راحتی کشید و با لبخند جذابش نگاهم کرد.

- دخترخوب اینکه چیزی نیست الان دور میزنم میری میاریش.

دست که به فرمون گذاشت چشم‌هام گرد شدن، با صدای نسبتا بلندی گفتم:

- نه، نه وایسا!

به جون جاوید این الان فکر می‌کنه من خلی، چلی چیزی هستم. آخ جاوید ببین من رو می‌تونی از چشم بندازی یا نه!

- یعنی تو چیز کن، تو برو بچه ها منتظرن به هرحال، من هم سریع میام اصلا نگران نباش!

خواست مخالفتی کنه که دستم رو روی دستش گذاشتم و ادامه دادم:

- زود میام، اینطور دیر میشه برو!

چشم‌هاش زوم دست‌هامون شده بود که سریع دستم رو عقب کشیدم و《فعلا》ی گفتم، از ماشینش پیاده شدم و کنار خیابون دستی برای تاکسی تکون دادم که خداروشکر نگه داشت، دستی برای کیارش تکون دادم و سوار شدم.

- سلام عمو جون خسته نباشی!

راننده که مردی میانسال بود با خوش برخوردی جوابم رو داد.

- لطفا به این آدرسی که میگم برید، فقط سریع لطفا!

شروع کردم به آدرس دادن که خداروشکر گفت راهش رو خوب بلده و ترافیک آنچنانی اون مسیر نداره. گوشیم رو از تو کیف بیرون کشیدم و شماره افسون رو گرفتم.

- های جونی!

همونطور که نگاهم به مسیر بود جوابش رو دادم:

- خوب گوش هات رو باز کن ببین چی میگم، اگه امشب دیر اومدم  و بچه ها رو دست به سر کن تا برسم، فهمیدی؟!

کمی مکث کرد و بعد جدی جواب داد:

- اتفاقی افتاده؟ چجوری دست به سر کنم آخه دختر؟ مگه قرار نیست با کیارش بیاید؟!

کلافه چشم‌هام رو بستم و بی حوصله گفتم:

- افسون کاری که گفتم رو بکن، بعدا برات تعریف می‌کنم. هرچی می‌خوای بگی بگو فقط دست به سر کن، فعلا!

قطع کردم تا سئوال‌های دیگه‌اش رو نپرسه، حالا براش توضیح میدم، ندم هم یک جوری از زیر زبونم بیرون می‌کشه، افسونه دیگه قشنگ آدم رو جادو می‌ک...با لرزش گوشیم از فکر بیرون اومدم، افسون پیام فرستاده بود.

《بعداز رستوران میریم خونه ما، نگی نگفتم.》

بله دیگه کار خودش رو یک سره کرد، می‌برتم خونشون و خیلی قشنگ جادوم می‌کنه که چی تو سرمه و دارم چی‌کار می‌کنم.

- جسارت نباشه دخترم ولی...

با لبخند محجوبی منتظر شدم ادامه حرفش رو بزنه.

- شما تو اون محل چیکار دارین؟ نمی‌خوره بهتون برای اون اطراف باشید. ببخشید البته ولی...

اجازه ندادم اینبار حرفش رو کامل کنه.

- دنبال کسی می‌گردم این آدرس رو فقط ازشون دارم.

سری به نشونه فهمیدن تکون داد.

- من تو اون محل زندگی می‌کنم دخترم، اگه بخوای می‌تونم کمکت کنم تا اون شخص رو پیدا کنی؛ چندین ساله تو اون محل عمرم رو سپری می‌کنم.

چشم‌هام برقی زدن و با خوشحالی پرسیدم:

- واقعا؟ خیلی ازتون ممنونم، من دنبال شهیاد می‌گردم.

سری پایین انداختم و متاسف ادامه دادم:

- اما خب فامیلیش رو نمی‌دونم چیه.

عموی مهربون تک خنده آرومی کرد و گفت:

- این که ناراحتی نداره دخترم، خوبیه محل های کوچیک اینه که همه هم رو می‌شناسن، تو محل ما یک شهیاد هست اون هم پسره آقا رسوله.

نفسم رو بیرون دادم و زیرلب زمزمه کردم:
- خداکنه خودش باشه.

***
کنار ورودی کوچه‌ ماشین رو پارک کرد و گفت:
- ماشین داخل کوچه نمیره، ته کوچه خونشونه پلاک هفده، می‌خوای همراهت بیام؟!

لبخندی زدم و همونطور که کیفم رو برمی‌داشتم جواب دادم:
- ممنون از کمکتون، چند لحظه صبرکنید من زود برمی‌گردم، باید به جای دیگه‌ای هم برم.

لبخندی زد و سری به نشونه متوجه شدن تکون داد، پیاده شدم و به کوچه نگاهی انداختم، قدم ها رو به سمت انتهای کوچه تند کردم.

- پلاک پونزده، شونز...آ خودشه پلاک هفده، خدایا لطفا درست اومده باشم.

نفس عمیقی کشیدم و زنگ در رو که مدل کلید برق رو داشت رو فشردم، صدای گنجشکی تو کوچه پیچید، ماشالله زنگشون چه صدای بلندی هم داره!

کمی گذشت، دوباره زنگ رو زدم، نزدیک شش- هفت دقیقه ایستادم ولی در...

تیک، در باز شد. با تعجب به در باز شده نگاه کردم، چرا کسی جواب نداد؟ خدا الان من چیکارکنم؟ برم تو یا صدا بزنم؟ کی رو صدا بزنم آخه؟ در رو کامل باز کردم و با یک حیاط کوچیک ولی سبز مواجه شدم.

حیاطشون پراز گل و درختچه های زیبایی بود، گوشه حیاط درخت انجیری با حالت دامنیش، نصف حیاط رو دربرگرفته بود، عاشق این حیاط شده بودم! به قدری محو سبزی حیاط بودم که از یاد بردم برای چی اومدم، فقط به سمت درخت انجیر قدم برداشتم.

آروم دستم رو روی شاخه‌اش کشیدم و لبخندی مهمون صورتم کردم، همین‌طور مشغول دید زدن بودم که نگاهم به در شیشه‌ای که ورودی خونه بود، افتاد. سایه دستی از پشت پرده درست پشت در شیشه‌ای رو دیدم که سعی داشت به در ضربه بزنه. ترسیده و خشک شده وسط حیاط زوم سایه پشت پرده بودم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆•• پارت دوازده••☆

آروم به سمت در قدم برداشتم، آب دهنم رو محکم قورت دادم و دست لرزونم رو روی دستگیره در گذاشتم، همین که بازش کردم با چیزی که دیدم سریع عقب کشیدم و جیغی از روی ترس زدم.

مردی بیهوش جلوی در افتاده بود و رنگش سفید تر از گچ دیوار شده بود. به خودم اومدم و سریع به سمتش رفتم و تکونش دادم.

- آقا، آقا حالتون خوبه؟ لطفا چیزی بگید!

ای خدا چرا همچین شد آخه؟ چرا چیزی نمیگه؟! چند بار دیگه صداش زدم و نبضش رو گرفتم، کند می‌زد، خیلی کند می‌زد!

- توروخدا اگه صدای من رو می‌شنو...

لب هاش که تکون خورد چراغ امیدی تو دلم روشن شد اسم کسی رو زیرلب و با تمام توانش صدا زد.

- شه...شهریار!

شهریار؟ نکنه مثل این فیلم ها اسم کسی که این بلا رو سرش آورده رو داره بهم میگه؟ آخه من الان دارم چیکار می‌کنم؟ پاک مخم از کار افتاده!

راننده تاکسی هنوز منتظرمه باید سریع صداش کنم تا این مرد رو به بیمارستان ببریم، بلند شدم و روبه مرد بیحال رنگ پریده گفتم:

- اصلا نگران نباشید، می‌برمتون بیمارستان خب؟ زود برمی‌گردم، جایی نرید ها!

این چی بود آخه من گفتم این بنده خدا مگه می‌تونه اصلا تکونی بخوره که بخواد بره؟ سریع رفتم تو حیاط و همین که در خروجی رو باز کردم و سر پایین خواستم برم بیرون که به تخت سینه کسی برخورد کردم.

سرم رو سریع بلند کردم که قفل چشم های آرومی شدم، چشم‌هایی به رنگ خرمایی، غرق چشم‌هاش بودم که فاصله ای گرفت و من به خودم اومدم.

- ببخشید خانم ولی...

با یادآوری مرد بدحال داخل خونه، بیخیال پسر روبه روم شدم و هول کرده گفتم:

- من باید، باید برم.

خواستم رد بشم که نگاهش به داخل خونه افتاد، یک لحظه رنگ از رخسار زیباش پرید و با گفتن کلمه《بابا》 کنارم زد و سریع وارد خونه شد. به سمت مرد رفت و چندبار تکونش داد.

- بابا، بابا چشم‌هات رو باز کن بابا تورو به حضرت زهرا باز کن چشم‌هات رو آخه چرا چیزی نمیگی!

محو صحنه روبه روم شده بودم و گویا مغزم کار نمی‌کرد باید چیکار کنم و اصلا می‌خواستم چیکار کنم؟!

- دخترم پیدا کردی؟ نگرانت شدم فکر کر...

برگشتم و با راننده تاکسی که وسط کوچه ایستاده بود مواجهه شدم انگار حضورش باعث شد تکونی به خودم بدم ولی تا بیام حرفی بزنم، پسره زودتر گفت:

- عمو نادر، بیا توروخدا بیا بابام حالش بده!

***

راهروی بیمارستان رو با قدم های محکمش متر می‌کرد و هراز گاهی کلافه دستی به موهاش می‌کشید، موهای مشکی رنگ خوش حالتی که باد با لخت بودنش قشنگ می‌تونست بازی کنه.

از اونجایی که فهمیدم اون مرد پدر شهیاد بوده و این پسر هم برادرشه و میشه گفت کمی به هم شباهت داشتن، از اون جایی که حال برادر من برای شهیاد مهم بوده وظیفه خودم دونستم تا ازحال پدرش مطمئن بشم به خاطر همین تا بیمارستان اومدم.

- پسر کم به خودت بپیچ بیا، بیا بشین یک نفسی بگیر!

پسره روبه راننده تاکسی که فهمیده بودم اسمش نادره کرد و غمگین گفت:

- چطور بشینم عمو؟ اگه بلایی سر بابام بیاد چی؟ نکنه اتفاق بدی براش افتاده باشه؟!

عمو نادر بلند شد و پسره رو به آغوش کشید همینطور سعی در آروم کردنش داشت که نگاه پسره به من افتاد، عمو رو کنار زد و به سمت من اومد، منی که منتظر دست به سینه به دیوار تکیه کرده بودم.

- شما کی هستید؟ اصلا خونه ما چیکار داشتید هان؟!

تکیه‌ام رو از روی دیوار برداشتم و آروم جواب دادم:

- الان شما با این لحن، دارید من رو به حال بد پدرتون محکوم می‌کنید؟!

گویا کنترلش رو از دست داده بود چون با صدای بلندی گفت:
- بله چون شما با عجله داشتید از خونه خارج می‌شدید و وقتی هم که من رو دیدید هول کردید، اشتباه می‌کنم؟

نمی‌دونم چرا ولی برای اولین بار زبونم رو به قول معروف موش خورد و بره ای شدم در مقابل این گرگ جذاب!

- اشتباه می‌کنید چون من...

عصبی تراز قبل سرم داد زد:
- تو خونه من، با پدرم چیکار کردی هان؟!

مشتش رو محکم به دیوار پشتی من کوبید و با چشم‌هایی که دیگه آرامش برخورد اول رو نداشتن، خیره چشم‌های ترسیده‌ام شده بود.

- چیکار می‌کنی پسرم این بنده خدا با شهیاد کار داشت، من خودم رسوندمش.

هنوز زوم چشم‌های هم بودیم، خواست چیزی بگه که صدای آشنایی به گوشم رسید.

- داداش!

هردو به سمت صدا برگشتیم، نادر سریع به سمتش رفت و با نگرانی شهیادی که متعجب خیره من بود رو سئوال جواب کرد.

- آها بیا خودش اومد، شهیاد تو ایشون رو می‌شناسی پسرم؟!

انگار نادر هم به من شک کرده بود، شاید فکرمی‌کرد من رو رسونده و من بلایی سر پدر پسرا آوردم چون نگران منتظر جواب شهیاد بود.

- معلومه که می‌شناسم ایشون جانا خانم هستن خواهر دوستم.

سر برگردوندم و به چشم‌هایی که دیگه خشمگین نبودند و تنها شرمگین شده بودن نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم و با همون لحن آروم گفتم:

- قبل از هر قضاوتی اجازه توضیح بدید!

کنارش زدم و به سمت شهیاد رفتم و لبخند ملیحی بهش زدم.

- باید باهاتون صحبت می‌کردم به خاطر همین مجبور شدم به خونتون بیام که متوجه حال بد پدرتون شدم.

چشم‌هاش بین من و برادرش می‌چرخید، نگران پرسید:

- اتفاقی افتاده؟!

نیم نگاهی به برادرش انداختم که روی صندلی نشسته بود و سرش رو به حصار دست‌هاش کشیده بود.

- نه، نه فقط یک مشورت بود که بهتره بزاریم برای بعد، فعلا به پدر برسید دوباره هم رو می‌بینیم.

لبخند تلخی زد و مخالفتی نکرد، خداحافظی کردم و سریع از بیمارستان خارج شدم، وسط حیاط بیمارستان نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم، انگار داشتم از حرف های اون پسر خفه می‌شدم.

- اون سرمن داد زد و من...

تک خنده تلخی کردم و ادامه دادم:

- هیچی نگفتم، هیچی!

آخه چرا ساکت شدم؟ چرا از خودم دفاع نکردم؟! اوف جانا اوف همه این ها هستش همه این ها تک به تکش تقصیر اون داداشته، خدا بگم چیکارت کنه جاوید اه!

با صدای گوشیم متوجه پیام افسون شدم.

پیام: دختر کجایی تو؟ همه اومدن تو هنوز نیومدی.

حس و حال رستوران رو نداشتم از یک طرف حال زاری که داشتم رو هم نمی‌تونستم پنهون کنم تا کسی جویای حالم نشه پس نمیرم و راحت!

درجواب پیام: نمیام، میرم خونه شما اونجا می‌بینمت.

گوشی رو دیگه خاموش کردم تا نه پیامی بیاد و نه تماسی گرفته بشه. اسنپی گرفتم و به خونه افسون رفتم الان فقط حرف زدن با خاله صنم(مامان افسون) حالم رو خوب می‌کرد.


  • لایک 19
  • هاها 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

☆••پارت سیزدهم••☆


***
خونه نقلی در عین حال شیک و پراز آرامشی که از دکور سفید- یاسیش پخش می‌شد؛ یک پذیرایی و یک آشپزخونه که راه‌روی باریکی که سه تا اتاق رو به هم وصل می‌کرد.

- این هم از چای خوش عطر و تازه دمه صنم برای جونش!

لبخند دندون نمایی به خاله تحویل دادم و راست نشستم که اون هم کنارم روی کاناپه یاسی رنگ که کوسن های سفیدی داشت و روشون شاخه گل های رز بنفش طراحی شده بود، نشست.

همونطور که گوشیش رو چک می‌کرد گفت:

- فکر نکنی یادم رفته نهار اون روز رو پیچوندی ها اما بگو ببینم چرا امشب رستوران نرفتی؟ دختر آخه وسط راه قید رفتن به اون رستوران شیک رو میزنن؟!

تک خنده‌ای کردم و سرم رو روی پشتی مبل گذاشتم و نفسی بیرون دادم که چهره اون پسر جلو چشم‌هام نقش و بست و لبخند از روی لب هام پر کشید.

- یک چیز عجیب یا عادی برام اتفاق افتاد.

نگاهم رو به خاله دوختم که دستش رو تکیه پشتی مبل کرده بود و با چشم‌های آهوییش خیره من شده بود.

- نمی‌دونم چیشد، اصلا چرا همچین شد و من چرا به رستوران نرفتم؟!

خاله اخم ریزی کردی و بشگونی ریزی از بازوم گرفت که خنده‌ای کردم که کمی حاوی جیغ بود.

- جانا، اون پیچی که می‌پیچونیش دختر ساده منه، من مادرشم و برعکسش من پیچ گوشتیم.

از حرفی که زد نگاهم رنگ تعجب کرد و سعی کردم که جمله‌اش رو کمی ساده تر برای خودم بیان کنم در اصل ترجمه کنم.

- خاله، اینی که گفتی یعنی چی؟!

قیافه مغروری به خودش گرفت و ابرویی بالا داد.

- تو به اونش کار نداشته باش جانا، درست تعریف کن ببینم چیشده!

دوباره راست نشستم و کمی خم شدم به سمت میز، فنجون چای رو از تو سینی خوش طرح طلایی رنگ برداشتم و همونطور که صاف می‌شدم و عطر چای رو به ریه هام هدایت می‌کردم، گفتم:

- خاله تو تاحالا دیدی من کم بیارم؟ از جواب دادن و...

با خنده بلندی که سرداد حرفم رو خوردم و بهش خیره شدم، موهای یخیش رو پشت گوشش هدایت کرد و با صدایی که ته مونده خنده درش موج می‌زد در جواب گفت:

- این آرزوی محال من و مادرته جانا جون!

کمی چهرم رو توهم بردم و لب هام رو ساعت‌گرد و پاد‌ساعت‌گرد چرخ دادم که خاله متوجه حرکتم و شد و به حالت جدی و مشکوکش برگشت.

- تو وقتی اینکارو می‌کنی یعنی یک‌چیزی خیلی بد روی مخت داره اسکی میره.

سری به نشونه تایید تکون دادم و جرعه ای از چایم رو خوردم.

- درباره اون غیرممکنی که گفتید خب...

دوباره چرخی به لب‌هام دادم و ادامه دادم:

- تقریبا محال نیست!

خاله سریع فنجون تو دستش رو توی سینی برگردوند و مشتاق تر خیره‌ام شد.

- جانا، جون به لبم کردی دختر چی میگی؟!

نفسم رو بیرون دادم و سر صحبت رو از اون پسری که نقشش هنوزم جلوی چشم‌هامه باز کردم.

- امروز با کسی برخوردم که هرچی خواست بار منه بی تقصیر کرد و من...

عصبی تر از حال چندساعت قبل و متعجب تراز چند دقیقه پیش ادامه دادم:
- منه جانا هیچ جوابی بهش ندادم، هیچی و تنها سکوت اختیار کردم در برابر قضاوت بدی که درباره‌ام کرد.

خاله با چشم‌های گرد شده و دهن نیمه بازی نگاهم می‌کرد و من بی توجه به اینکه باید کامل توضیح بدم دوباره عصبی گفتم:

- حتی وقتی متوجه اشتباهش شد، معذرت هم نخواست پسره‌ی پرمدعا!

و دوباره چندبار دیگه چرخی به لب هام دادم که دست خاله روی شونه‌ام نشست، آرامشی طنین صداش کرده بود.

- دقیقا چیشد که با اون پسر برخورد کردی؟!

به طرفش برگشتم و تو چشم‌هاش چشم دوختم، لبی تر کردم از آشناییم با شهیاد گفتم از اون پیامی که برای‌ جاوید اومده بود و از خونه ای که درش باز بود و بیمارستانی که درش تحقیر شدم؛ در پایان حرف‌هام تنها تو جام جابه جا شدم و سرم رو روی پاهای خاله گذاشتم.

- گاهی ما آدم‌ها تو یک شرایط خیلی حساس قرار می‌گیریم، طوری که چشم‌هامون کور میشه هیچ بلکه عقلمون رو هم از دست میدیم؛ خصوصا اگه پای بهترین شخص زندگیمون وسط باشه که به قول افسون، میزنیم به سیم آخر!

دستش نوازشگرانه روی موهام نشست، نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- اون پسر هم وقتی که پدرش رو تو اون شرایط دیده، دست پاچه شده و تنها این رو به یاد آورده که چه کسی اون لحظه بالاسر پدرش بوده، جانا گاهی سکوت از جواب بهتر نتیجه میده.

تک خنده آرومی کرد و...
- این سکوتی که کردی در جواب قضاوت اون پسری که حتی عذر هم ازت نخواست، یک شرمیه برای شخص مقابلت که از هزار حرف و کنایه براش بدتره!

با انگشت های کشیده‌اش، موهام رو آروم گیس می‌کرد و همونطور که به فکر رفته بود، گفت:

- جانا من حتم دارم که اون پسر از قضاوتش پشیمونه!

چهره شهریار جلوی چشم‌هام دوباره نقش بست، خشم از چشم‌های سیاهش می‌بارید.

- پشیمونی سودی نداره!

سرم رو بلند کردم و زوم چهره ناز و مهربون خاله شدم، خندید و سری تکون داد.

- اوهوم نداره ولی گاهی اوقات جبرانش شیرینه!


《شهریار》

بالشتی پشتش گذاشتم که تیکه‌اش رو بهش داد و لبخند گرمی نصیبم کرد.

- سردتون نیست؟ می‌خواید براتون پتو بیارم؟!

شهیادی که لیوان رو از آب میوه تکدانه پر می‌کرد در جواب گفت:

- پتوی چیه آخه؟ زایمان نکرده که قرصش رو نخورده که ما دق کنیم، اونقدرهام اوضاع خیت نیست!

چشم غره‌ای بهش رفتم که شونه‌ای بالا انداخت، بابا خنده‌ای سر داد.

- جوری‌ میگی نخورده که انگار از قصد نخوردم، پسرجون ساعتش رو یادم رفته بود، ساعت!

یک چشم غره دیگه نصیب بابا کردم و در جواب گفتم:

- قرص به اون مهمی رو نباید یادتون بره، می‌دونید که چقدر مهمه پدر من، لطفا و خواهشا دیگه فراموش نشه!

با لبخند آروم سری به نشونه تایید تکون داد و گفت:

- خدا از اون دختر راضی باشه، اگه نبود...

و نوبت شهیاد بود که تیکه‌هاش رو بارم کنه.

- بله پدرمن، بله همین رو بگو، بنده خدا قصد ثواب داشت اونوقت پسر ارشدت چه کرد؟ کبابش کرد!

نفسی بیرون دادم و کنار بابا نشستم. حق داشت، خیلی بد حرف زدم، قضاوتی که کردم مثل خوره به جونم افتاده بود.

چشم‌های دریایش که در برابر سیاهی خشم چشم‌های من، مظلوم شده بودند، از جلو چشم‌هام کنار نمی‌رفتند.

کاش بشه یکبار دیگه ببینمش...
خدا! اگه یه زمان دیدار دیگه فراهم کنی، قضاوتم رو جبران می‌کنم.

- من برم یک چی درست کنم، بخوریم!

بابا دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و گفت:

- صبح، فرح خانم آش آورده بود، همون رو داغ کن!

لبخندی بهش زدم و بلند شدم. مشغول داغ کردن آش بودم که...

《فلش بک》

- الان شما با این لحن، دارید من رو به حال بد پدرتون محکوم می‌کنید؟!

***
- اشتباه می‌کنید چون من...
عصبی تراز قبل سرم داد زد:
- تو خونه من، با پدرم چیکار کردی هان؟!ا

***
- قبل از هر قضاوتی اجازه توضیح بدید!


《حال》

سوزش دستم، از افکار خوره مانندم رو برهم زد. سریع دستم رو زیر آب سرد گرفتم که...

- میگم داداش من فردا با جانا خانم قرار دارم، می‌خوای توهم...

به چشم‌های خرماییش نگاه کردم و سری تکون دادم.

- قول فردا رو به عمو دادم، باید برم دانشگاه و از اونجا باید برم آتلیه، اگه بندازی عصر خیلی خوب میشه!

خوشحال سری تکون داد و گفت:

- همون عصر اوکیه فقط مطمئنی که بعد دانشگاه به آتلیه هم میرسی؟!

پیشونیم رو دستی کشیدم و با شک در جواب...

- نمی‌دونم ولی خب باید برسم، آلبوم عروسی رو باید ادیت بزنم.

 

  • لایک 15
  • هاها 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

☆••پارت چهاردهم••☆

سری تکون داد و با برداشتن سفره از آشپزخونه خارج شد. دستم رو با حوله خشک کردم و سینی ظرف و لیوان رو برداشتم همراه با آش به حال کوچیکمون رفتم.

ده سالی بود که تو این خونه چندمتری به ساز زندگی می‌رقصیدیم؛ بعداز مرگ مامان و مریضی ریه بابا تصمیم گرفتیم که یزد رو ترک کنیم و به شهر قصه های ترسناک، تهران بیایم.

خدا از عموم راضی باشه، دستم من رو شهیاد رو گرفت تا به یک نون و نوایی برسیم. وقتی فرشته زندگیم رو از دست دادم از درس و زندگی زده شدم و همه هدف‌هام رو از یاد بردم، وقتی به تهران اومدم اصلا یادم رفته بود که باید چیکار کنم و تا کی باید اجازه بدم تنها امانت زندگیم، پدرم با حال وخیمش کار کنه.

تا اینکه دست عموم، هدفم رو پیدا کردم و خیلی سریع با تلاش های شبانه تونستم مدرک عکاسیم رو بگیرم و خداروشکر الان دوساله که با پسرعموم آتلیه‌ای باز کردیم و مشغول هستیم.

- راجب اتفاق امروز، نمی‌‌خوام عموتون چیزی بفهمه.

شهیاد زیرچشمی نگاهم کرد که سر بلند کردم و به بابا چشم دوختم.

- چشم، شما به این چیزها فکر نکن!

لیوانش رو پر آب کردم و قرص هم کنارش گذاشتم.

- همین که این قرص فراموش نشه، برای ما کافیه!

و چشمکی به گل روی مهربونش زدم که تک خنده‌ای کرد و سری تکون داد. بعداز شام و تماشای فیلم با شهیاد به اتاقمون رفتیم، از اولش اتاقمون یکی بود همیشه هم دکور به دلخواه اون بود و من فقط ازش تمنای نظافت رو داشتم، همیشه خدا شلخته و بی اهمیت بود!


《جانا》

دفتر دسکمون رو از کیف درآوردم و روبه افسونی که چشم‌هاش هنوزهم خمار خواب بود، کردم.

- به نظرت شایان به خاطر دیشب از من دلخوره؟!

منتظر شدم جوابم رو بده ولی کمی که دقت کردم دیدم اصلا تو این دنیا نیست، محکم کوبیدم رو میزش که سریع به خودش اومد و اول به جای خالی استاد چشم دوخت و بعد به من...

- ها، چته؟!

سئوالم رو مجدد تکرار کردم، همونطور که دفترش رو باز می‌کرد جواب داد:

- شایان؟ اون رو بیخیال، شازده رو بچسب!

و با چشم‌هاش به کیارشی که مثل همیشه تیپ زده وارد کلاس می‌شد، اشاره کرد.

- هر یک دقیقه سراغت رو می‌گرفت، جانا چیزی نگفت؟ چرا نیومد؟ آخه قصد اومدن داشت و فلان، جانا از من می‌شنوی این بیخیالیت رو کنار بزار و تکلیف این بچه رو مشخص کن!

در جواب نگاه خیره‌ام، شونه‌ای بالا انداخت و ادامه داد:

- بعدا برات دردسر نشه، تو جدی نمی‌گیری ولی خیلی‌ها هستن که با یک نگاه همه چی رو می‌دوزن و تن آدم می‌کنند!

حرف حق جوابی نداشت ولی خب برای محکم کاری پشت چشمی نازک کردم و به کیارشی که به سمت ما می‌اومد، لبخند ملیحی زدم. بعداز سلام و صبح بخیر، کنارم جا گرفت و خداروشکر که با اومدن استاد نشد که علت نیومدن رو از من جویا بشه.

چهل و پنج دقیقه به اتمام کلاس باقی مونده بود که حس کردم، دیدم داره تار میشه، چندبار پلک زدم ولی رفع نشد هیچ بلکه سر گیجه هم نصیبم شد.

دستم رو بلند کردم و اجازه خواستم تا به بیرون برم، آبی به صورتم بزنم، نمی‌دونم استاد چی تو صورتم دید که اجازه رو صادر کرد، از نگاه متعجب افسون و نگران کیارش گذشتم با برداشت کیفم و به سمت سرویس قدم تند کردم.

بعداز زدن چند مشت آب زدن به صورتم و خوردن شکلات کوچیکی که همیشه تو کیفم محض احتیاط میزاشتم، تاری دیدم کمی رفع شد ولی سرگیجه، نه!

تو آینه بالای روشویی خیره چهره رنگ پریدم شدم، پس بگو اون استاد خشن و عشق وقت، چرا وسط کلاس اجازه خارج شدن به من رو داد.

بعداز پاک کردن دست و صورتم با دستمال حوله‌ای داخل کیفم و زدن رژلبی که صورتم رو از حال و هوای گچی در آورد، از سرویس خارج شدم و به سمت کلاس رفتم.

تو راهرو همین‌طور که راه می‌رفتم، نگاهم به روبه روم افتاد، با سری کج شده و چشم‌های ریز شده، خیره شخصی که از انتهای راهرو، اتاق مدیریت خارج شد، شدم.

دستی به چشم‌هام کشیدم و دوباره نگاهش کردم، اینبار اون هم متوجه حضور و نگاه سنگین من ش، چند قدم به سمتم برداشت ولی من خشک شده وسط راهرو...

وجدان: حکم تیر برق رو داشتی.

نزدیک تر می‌شد و تپش قلب من بیشتر می‌شد، اون مدام قدم برمی‌داشت و من غرق صداهای اکو شده تو سرم بودم.

- تو خونه من، با پدرم چیکار کردی هان؟!

آره خود، خودش بود؛ همون پسر پرمدعایی که دیروز جلوش لال شده بودم.

وجدان: خوب شد دیگه الان قشنگ حالش رو بگیر!

آخه اصلا اون اینجا چیکار می‌کنه؟ دانشجو بود که باید می‌دیدمش ولی...

- سلام.

این کی رسید به من؟! آب دهنم رو قورت دادم و چرخشی به لب هام دادم.

وجدان: جانا بزن تو دهنش دیگه، الا وقت چرخ و فلک بازی نیست!

وقتی جوابی نگرفت، چشم‌های مجذوبش رو از چشم‌های خنثی ولی پراز حرفم گرفت.

- چه خوب که زودتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم، دیدمتون!

هنوزهم سکوت تنها جواب من بهش بود، بدون اهمیتی به جواب ندادن من، گفت:

- من..من واقعا معذرت...

دستم رو بالا آوردم که مانع ادامه دادن حرفش شد. نگاهم رو از چشم‌هاش گرفتم، تاری دید و سرگیجه آرامش رو ازم می‌گرفتند.

- اِ...خب...نه راستش اصلا لازم به عذرخواهی نیست.

چشم‌هام رو بستم فشاری بهشون وارد کردم و سرم رو بلند کردم، تو چشم‌هاش زوم شدم و ادامه دادم:

- تو شرایط بدی بودید، شرایطی که اگه برای من اتفاق میفتاد مطمئناً خود من هم همچین برخوردی از خودم نشون می‌دادم.

اینبار اون چشم‌هاش رو ازمن گرفت و با لحن پشیمونی گفت:

- در هرصورت قضاوت اشتباهی بود، هم ازتون معذرت می‌خوام بابت رفتار و قضاوتی که کردم و هم ازتون ممنونم بابت کمکی که به پدرم کردید.

دوباره دستی به چشم‌هام کشیدم که از تاریشون کم بشه.

- خواهش می‌کنم کاری نکردم، راستی حال پدر چطوره؟!

اینبار اون لب هاش تکون می‌خورد و من...
چرا هیچی نمی‌شنیدم؟ سرگیجه‌ام شدید شده بود، دستم رو از دیوار گرفتم و همونجا روی زمین نشستم متوجه شهریار شدم که جلوم زانو زده بود و پشت سرهم چیزی رو بیان می‌کرد اما من فقط ازش یک تصویر تار داشتم.

کمی که سرگیجه‌ام رفع شد و شنواییم دوباره به حالت اولیه خودش برگشت، نفسی بیرون دادم و دستم رو دور گلوم حلقه کردم.

- میرم یکی رو خبر کنم.

تا خواست بلند بشه...

- نه، نه خوبم، لازم نیست!

با کمک همون دیوار دوباره بلند شدم که اون هم بلند شد، تاری دیدم هم رفع شد بود.

- بهتره به خونه برید، با این حال...

سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:

- کلاس مهمی دارم باید حتما باشم، من خوبم مرسی از کمکتون، فکرکنم دیگه بی حساب شدیم.

و به بطری آبی که تو دستش بود اشاره کردم، مثل اینکه روی صورتم کمی آب پاشیده شده بود اون هم توسط دست‌‌های این شخص...

شخصی که رسما جلوش جانا نبودم بلکه یک دختر صاف و باوقار بودم!

وجدان: صاف؟ جانا مگه تو خط خطی هستی یا پیچ خورده؟ وصفه این به کار بردی آخه؟!

تو این حالی که دارم هم ول کن من نیستی؟ طرف داره نگاه می‌کنه ساکت!

گویا از حرفم قانع شد و دیگه چیزی نگفت، ولی کاش باز حرفی بزنه.

- راستی شما دانشجو جدید هستید؟ من تابه حال اینجا ندیدمتون!

لبخند محوی گوشه لب های خوش طرحش، جا خوش کرد، آروم سری به طرفین تکون داد که تیکه ای از موهای لخت مشکیش روی پیشونیش افتاد.

- دانشجو که نه ولی مدتی به جای یکی از استاد ها اومدم.

از گرد شدن چشم‌هام و نیمه باز شدن دهنم که بگذریم میرسیم به قلبم که تندو تند خودش رو به قفسه سینه‌ام می‌کوبید و کمی که از قلب بالا می‌رفتیم به مغزی می‌رسیدیم که صدایی رو تو سرم اکو می‌کرد.


- به مدت یک ماه استاد این بخش قراره عوض بشه.

جایگزین استاد بنان، داداش دوست داداشم بود؟!

وجدان: ازت کم میشه بگی شهریار؟ هرچند تا دیشب پسره پرمدعا اسمش بود اما خب والا جانا خانم ما نفهمیدیم شما با خودت چند چندی!

- استاد بنان؟!

ابرویی بالا انداخت که ادامه دادم:

- آم یعنی شما جای استاد بنان اومدید؟!

تا خواست جواب سئوالم رو بده یکی از اساتید دانشگاه شهریار رو مخاطب قرار داد.

- جناب بنان؟ مشکلی پیش اومده؟!

جناب بنان؟ یعنی چی؟!

وجدان: یعنی استاد یکهو انقدر جوون شد؟! خدایی چی زده؟!

ای درد نیفته تو جونت!
این حتما نسبتی با استاد داره، خود استاد نیست که!

وجدان: عضوی از نظریه هام بود تو چرا جو میدی؟!

دستی به پیشونیم کشیدم و به صحبتشون گوش سپردم.

- نه مشکلی نیست.

نگاه استاد علوی بین من و شهریار چرخی خورد و گفت:

- کلاستون تا نیم ساعت دیگه شروع میشه.

روبه من کرد و با اخم محوی ادامه داد:
- شما چرا سر کلاس نیستید؟!

تابع خودش اخمی روی پیشونیم نشوندم و دهن باز کردم جوابش رو بدم که...

- حالشون مساعد نبوده، درسته؟!

اخم کلا از صورتم محو شد وهمونطور خشک شده باز زومش شدم، تو ازت کم میشه که جواب ندی من روت زوم نکنم؟!

وجدان: شاعر یک چی می‌دونه که شعر میگه دیگه...

چی میگه؟!

وجدان: مثلا روم زوم کنی، بوم- بوم کنه قلبم!

آخه الان این چه ربطی داشت؟ هان؟ من وسط این دوتا استاد گیر کردم یکی گیر میده یکی خنثی می‌کنه، اصلا ولم کنید برم!

- زنگ بعد می‌بینمتون...

کمی عقب رفتم و با لبخند محوی ادامه دادم:

- استاد!

و سریع به سمت کلاس پا تند کردم.




 

ویرایش شده توسط Zahra.bm
  • لایک 13
  • هاها 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆••پارت پانزدهم••☆

کل کلاس فقط به حرف های شهریار فکر می‌کردم و گاه بی گاه لبخند ریزی روی لب‌هام جاخوش می‌کرد که خب‌...
از چشم استاد دور نموند، یک منفی نصیبم شد و  برخلاف انتظار همه، اعتراضی از جانب من بلند نشد.

وقتی کلاس تموم شد، نگاهم رو می‌چرخوندم تا شاید باز هم ببینمش ولی خب، خبری ازش نبود.

وجدان: دندون روی جیگر بزاری و از ذوقی که علتش رو مثلا من نمی‌دونم به رحمت خدا نری، چند دقیقه دیگه به مدت یک ساعت که با یک ربع همراه هستش، می‌تونی یک دل سیر ببینیش.

آره می‌بینم ولی اون چیزی که گفتی...
علتش چیه؟!

وجدان: گفتم که، من مثلا نمی‌دونم!

نفس عمیقی کشیدم که با ضرب دست افسون به بازوم از فکر خارج شدم.

- سرکلاس یکهو چت شد؟ هرچی ازت پرسیدم جواب ندادی، دیگه ادامه ندادم که یک منفی هم نصیب من نشه.

دستش رو جلوی دهنش گرفت و ادامه داد:
- دیدی چی‌شد؟ اِ، اِ دختره همینطور ایستاد بهش منفی دادن، جانا خدایی تو چته؟!

سر بلند کردم جوابش رو بدم که متوجه نزدیک شدن کیارش، شایان و باقی بچه‌ها شدم.

- فعلا برو روی سایلنت افسون، بعدا خودم روشنت می‌کنم.

و لبخند دندون نمای همیشگیم رو روی لب هام نشوندم و قبل از اینکه اون ها هم بخوان چیزی راجی حال و منفی بگن و بپرسن، گفتم:

- خب، خب دیشب بدون من رستوران و عشق و حال خوش گذشت؟ تعریف کنید ببینم!

کیارشی که گویا کمی از دست بنده دلخور شده بود، سرش رو زیر انداخت و با گوشیش سرگرم شد که این حرکتش باعث محو شدن لبخندم شد.

با صدای پرانرژی شایان نگاهم رو بهش دوختم.


- آره بابا یک شب نبودی و فهمیدیم بی تو چقدر خوش می‌گذره!

و پشت بندش هار- هار شروع کرد به خندیدن که با چشم غره کیارش دهنش کلا بسته شد.

وجدان: خدایی، نه خدایی جانا این هم بحث بود انداختی وسط؟ دختر اومدی مثلا جمعش کنی بدتر خراب کردی که!

آره چیکار کنم خب؟ درهرصورت هرچیزی به من مربوط بشه یک مسئله‌ای پشتش هست که هتکم رو بریزه روی آب!

وجدان: اون هتک نیست پته‌ است!

نخیرشم هتکه، هتک! اصلا من می‌دونم یا تو؟!

وجدان: ادعای دانا بودن نکن که ضایع میشی، اون پته است.

اصلا هرچی که هست، همون رو می‌ریزه روی آب، حله؟!

بیخیال افکار مزخرفم شدم و برای اینکه بحث کلا بسته بشه خیلی جدی گفتم:

- یک کار مهمی برام پیش اومد باید همون ساعت حلش می‌کردم، ایشالله یک شب دیگه...

و با لبخند مرموزی خیره به شایان شدم و ادامه دادم:

- شایان که فرار نکرده، کافیه فقط هوس رستوران کنید، آماده باشه!

و خنده بچه ها بود که نصیب حال متعجب شایان شد. بعداز کمی گپ و گفت راهی کلاس شدیم تا این زنگمون رو هم با استاد جدید بگذرونیم.

وجدان: راهی نشدی، حداقل تو راهی نشدی، تو رسما پرواز کردی جانا!

***
کیف سامسونت مشکیش رو روی میز گذاشت و دست‌هاش رو روی میز قفل کرد، شلوار مشکی با تیشرت سفیدی که روش کت تک مشکی جذبی تن کرده بود. با صدای جدی شروع به معرفی خودش کرد.

- همونطور که در جریان هستید، بنده به جای استاد بنان عزیز به مدت یک ماه در خدمتتون هستم.

و چند قدمی به جلو برداشت و ادامه داد:

- شهریار بنان، بیست و هشت سالمه و رشته‌‌ام عکاسی هستش.

اون می‌گفت این لبخند لعنتی روی لب من هی کش می‌اومد، به قدری سنگینی نگاه های دیگه روش بود که متوجه نگاه من نمی‌شد. دست یکی از پسرهای کلاس بالا رفت و پرسید:

- با استاد بنان نسبتی دارید؟!

دست به سینه شد و سرش رو آروم تکون داد.

- بله، عموی بنده هستند.

و نگاه کلی به کلاس انداخت و ادامه داد:

- اگه سئوال دیگه‌ای نیست، بریم باشما آشنا بشیم.

باز این تاری لعنتی...
دستی بهشون کشیدم که یادم افتاد اینکار بدترش می‌کنه ولی خب بگذریم.

به سمت میزش رفت و نگاهی به لیست اسامی دانشجوها انداخت. همینطور اسم ها رو می‌خوند تا به شماره شش که اسم من صاحبش بود رسید.

- خانم جانا شمس!

توانم رو جمع کردم و با سرگیجه‌ و تاری دیدم مقابله کردم، بلند شدم و آروم طوری که فقط خودم شنیدم، بله ای گفتم. لبخند محوی که روی لب هاش نمایان شد باعث کش اومدن لب های من شدن ولی دیگه نتونستم بایستم و روی صندلیم افتادم،  عده ای با تعجب بلند شدن وخ یره من شدن و عده ای دیگه که شامل اکیپمون می‌شد با نگرانی از جاشون بلند شدن.

- جانا، جانا خوبی؟!

سرم به شدت درد می‌کرد و اون درد به چشم‌هام زده بود، با دست‌هام حصاری برای سرم درست کردم و سعی کردم حالم خوب رو جلوه بدم.

- آره خوبم.

و آروم طوری که فقط افسون و کیارشی که نزدیکم بودن بشنون، غریدم:

- بگین بشینن سرجاهاشون، هنوز زنده‌ام!

کیارش دهن باز کرد چیزی بگه که...

- خانم مهرآرا(افسون) لطف کنید کمکشون کنید و بامن بیاید!

افسون سری تکون داد و خواست دستم رو بگیره که سریع عقب کشیدم و سرم رو بلند کردم، به چشم‌های شهریار چشم دوختم.

- من حالم خوبه استاد، مشکلی نیست!

شهریاری که قانع نشده بود بیشتر نزدیکم شد و روبه همه کرد و گفت:

- صفحه پنجاه و سه رو باز کنید و سرجاتون بشینید!

همه دستورش رو اجرا کردند جز کیارشی که نگران نگاهم می‌کرد، لبخند ملیحی بهش زدم و آروم کلمه《خوبم》 رو لب زدم و با چشم اشاره کردم بشینه.

شهریار سرش جلو اومد و طوری که من بشنوم گفت:

- دوبار جلوی چشم‌هام افتادین، بعد ادعای خوب بودن می‌کنید؟ بهتره که امروز استراحت کنید، همه نکات رو میدم شهیاد امروز عصر براتون بیاره.

و با نگاهش اشاره کرد بلند بشم، افسونی که کنارم نشسته بود، تمام حرف های شهریار رو شنید و بلند شد، با اخمی که نشونه دلخوری و نگرانیش بود، بازوم رو گرفت و کمک کرد بلند بشم.

از کلاس که خارج شدیم، شهریار روبه افسون کرد و گفت:

- خانم مهرآرا لطف کنید با یکی از اعضای خانواده خانم شمس تماس بگیرید، با این حال رانندگی براشون خوب نیست، تو کلاس منتظرتونم.

افسون سعی کرد که اجازه بگیره و همراه من بیاد ولی خب اجازه صادر نشد. اصلا دلم نمی‌خواست که با پدرم تماس گرفته بشه و یا هرکس دیگه‌ای اما خب چاره‌ای نبود، همونطور که روی صندلی تو راهرو دانشگاه نشسته بودم، افسون به گفته حرف من شماره جاوید رو گرفت.

برای بار سوم...
بوق خورد...
ولی جوابی نشد!

بلند شدم و کیفم رو روی شونه‌ام انداختم و با لبخندی که نقابی بیش نبود برای راحت کردن خیال افسون گفتم:

- تا کی می‌خوای بگیریش و اون جواب نده؟ افسون من حالم خوبه فکرکنم فشارم افتاده بابا چیزی نیست، برو کلاس من خودم میرم به استاد هم بگو...

حرصم رو تو مشتم خالی کردم و ادامه دادم:

- بگو برادرش اومد و رفت.

افسون سرتاپام رو مشکوک نظارگر شد و سری تکون داد و گفت:
- جانا، من چیز نیستم خب؟ می‌خوان اجازه بدن می‌خوان ندن، من خودم باهات میام.

یکی از دست‌هاش رو روی شونه‌ام گذاشت و قاطع ادامه داد:

- تا وقتی افسون هست، بیخیال همه!

و بازوش رو به سمتم گرفت که تک خنده‌ای کردم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم و مثل دوتا زوج شیک امروزی از دانشگاه خارج شدیم.

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

☆••پارت شانزدهم••☆


سوار لکسوس نوک مدادی من شدیم که البته چون حالم مساعد نبود افسون پشت رل نشست.

مسیری که می‌رفت نه برای خونه ما بود نه خونه خودشون...

- کجا داریم میریم؟!

خونسرد و بدون اینکه نگاهش رو از روبه روش بگیره جواب داد:

- دکتر، جای دیگه‌ای مد نظرته؟!

کلافه چشم‌هام رو باز و بسته کردم و گفتم:

- دکتر چی آخه؟ ببین افسون من خیلی خستم و چون صبحونه نخوردم اینطوری شدم، برو خونه خیلی خستم، می‌خوام بخوابم!

به قدری اصرار کردم و از حال خودم مطمئنش کردم که دیگه لج نکرد و حرف های دروغم رو باور کرد؛ صبحونه رو کامل خورده بودم و هیچ مشکلی در فشار هم نداشتم ولی این حال لعنتی چی بود افتاد تو دامن من آخه؟ اون هم دوبار و اون دوبارش هم جلوی شهریار بنان!

بعداز رسیدن به خونه، اجازه رفتن به افسون ندادم. در خونه رو باز کردم و به داخل دعوتش کردم، طبق معمول سکوت حاکم بود و از مامان هم خبری نبود.

- خوش اومدید!

به سمت ریحان برگشتیم و تشکری کردیم.

- ندا خانم کجاست؟!

همونطور که رایت تو دستش رو به روی میز گوشه سالن میزاشت، جواب داد:

- تو اتاقشون دارند حاضر میشن، امروز برای نهار...

با کف دست ضربه‌ای به پیشونیم وارد کردم؛ یادم رفته بود که نباید برای نهار خونه باشم، امروز دوست‌های مامان برای نهار به اینجا میان و من هم قرار بود با جاویدی که جواب تلفن هم نمیده به پیکنیک برم، خیر سرش!

- جانا، چیزی شده؟!

بدون اینکه به سمتش برگردم، اعصابم رو سعی کردم کنترل کردم و با آرامش جواب بدم:

- نه، تو برو اتاقم من یک سری به مامانم بزنم و بیام!

سرش رو به نشونه تایید تکون داد و باهم از پله ها بالا رفتیم، همین که خواستم راه رو از اتاقم کج کنم به سمت اتاق مجللی مامان..
بازوم توسط جانا گرفته شد و اینکار مانع رفتنم شد.

- جانا بگو ببینم چیشده؟!

نفسم رو بیرون دادم و قضیه رو براش تعریف کردم که هول کرده گفت:

- خب بیا تا ندید...

- خوش اومدی افسون!

هردو با ترس و تعجب به سمتش برگشتیم، تو چهار چوب اتاقش با استایل دست به سینه، ایستاده بود و زوم ما دوتا شده بود. افسون لبخند اجباری میون ترسش زد و گفت:

- سلام خانم شمس، خوب هستید؟!

سرش رو درجواب به افسون بالا و پایین کرد و روبه من گفت:

- شما چند لحظه بیا!

نفس حبس شده تو سینه‌ام رو بیرون دادم و با چشم به افسون نگران اشاره کردم به داخل اتاق بره و خودم هم پشت سر مامان وارد اتاقش شدم.

در رو بستم و همونجا ایستادم ولی اون به سمت میز توالتش رفت و همونطور که پشت میز ساکن می‌شد، ادکلن اسکادا محبوبش رو از بین ادکلن و باقی عطر‌ها بیرون کشید.

- برادرت کجاست؟!

رایحه گرم و شیرینی که غلیظ تو محوطه اتاق پیچید، باعث چروکین شدن پیشونیم شد. آروم سرفه‌ای کردم و تا خواستم جواب سئوالش رو بدم، از تو آینه بهم خیره شد.

- نمی‌دونی مگه نه؟ هوم!

با یک حرکت بلند شد و همونطور که ادکلن تو دستش بود بهم نزدیک شد.

- دیشب که خوب بلبل زبونی می‌کرد، حرف از بساط شادی و پیکنیک بود، نبود جانا؟!

لبی‌تر کردم و جواب دادم:
- من تو دانشگاه...

تو دانشگاه چی؟ فکر کردی خیلی براش مهمه؟! بحث باز نشه بهتره!

- راستش من و افسون باهم...

دستش رو بالا آورد و اجازه حرف زدن رو بهم نداد و خودش حرفم رو کامل کرد.

- تو و افسون به خونه اومدید تا لوازم مورد نیازتون رو بردارید و دوستانه به پیکنیک برید، این خیلی خوبه جانا، مگه نه؟!
 

  • لایک 11
  • هاها 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

☆••پارت هفدهم••☆

ابروم از این همه خودخواهش بالا پرید. اون خیلی قشنگ برای خودش دلیل آورد تا بهم بفهمونه که تحت هیچ شرایطی نباید خونه بمونم و گفته‌اش رو تایید کنم.

ولی وقتی نگاه عصبیم رو دید، چند قدم به سمتم برداشت، موهای بلوندش رو که هر هفته غرق فلان پروتئین می‌کرد رو پشت گوشش هدایت کرد.

- منتظر چی هستی؟ دوستت منتظره جانا!

و لبخند دندون نمای کاملا مسخره ای رو به روم پاشید، لب هام رو به دندون کشیده بودم که نکنه حرص چندساله ام زبون باز کنه و چیزی بگه، پشت کردم بهش و سریع از اتاق سلطنتیش خارج شدم و در رو بستم.

آروم چند قدم به سمت اتاق خودم برداشتم که صدایی تو سرم اکو شد...
صدایی از گذشته...

**چندسال قبل**

(از زبان راوی)

- تو مثل اینکه متوجه نیستی هان؟!

صدای مادرش هر لحظه اوج می‌گرفت و سوهان دردناکی برای کشیده شدن روی قلب کوچیکش بود.

- ندا عزیزم امروز کلاسش برگزار نشده، خب میگی چیکار کنم؟ نمیشه که تنها بفرستمش بیرون!

خنده هیستریکی کرد و درحالی که سعی داشت آرامش رو حفظ کنه، جواب داد:

- همونطور که توقعت میره من مهمونی امروزم رو کنسل کنم، من هم از تو توقع دارم حالا که به فکر و نگرانی دخترت هستی، جلسه‌ات رو کنسل کنی و مواظبش باشی، فقط خونه نباشه خواسته زیادیه؟!

با پشت دست گونه‌های خیس از اشکش رو پاک کرد و به پدری که شونه‌های مادرش رو با دست‌هاش قاب کرده بود، چشم دوخت.

- این جلسه خیلی برای من مهمه و همین الانش هم کلی دیرم شده، فقط یکبار کنسل کن ندا چیزی نمیش...

حرف پدرش تمام نشده، اعتراض مادرش بلند شد، کلافه چرخی زد و روبه همسرش کرد.

- تو واقعا متوجه نیستی انگار، هیچ‌کدومتون نمی‌تونید درکم کنید؟ نمیشه و نمی‌خوام، ببرش همین که گفتم!


**زمان حال**

لبخند تلخی گوشه لبش جاخوش کرد. تاریخ مدام درحال تکرار بود، چه دردناک!
سری به طرفین تکون دادم و وارد اتاقم شدم که افسون سریع از روی تختم بلند شد و نگران بهم نزدیک شد.

- چی گفت؟ خو...

انگشتم رو روی لب هاش گذاشتم و کوتاه گفتم:

- بیا بریم!
 

***

هول و هوش دو ساعت باهم تو کافه اما طبق معمول نه چیزی رو تعریف کردم و نه دمی از آتیش دلم زدم و به حرف های افسون گوش سپردم که با تماس افرا مجبور شد که با یک خداحافظی خوشحالم کنه.

خواستم مجدد چیزی سفارش بدم که با دیدن شهیاد گل از گلم شکفت و دستم رو بلند کردم تا مورد دیدش قرار بگیرم.

با لبخند متینش نزدیک اومد به حالت نیمه بلند شدم و شروع به احوال پرسی کردیم.

- من بازهم بابت اون رفتا...

سرم رو به طرفین تکون دادم و بین حرفش پریدم.

- آقا شهیاد مشکلی نیست همین که پدرتون سلامت برگشتند کافیه راستیتش من برای یک مسئله مهم مجبور شدم مزاحم شما بشم.

شهیاد مشتاق سرش رو بالا و پایین کرد.

- خواهش میکنم این چه حرفیه، خیره ایشالله...

هوف من واقعا نمی‌تونم در این حد دیگه محترمانه برخورد کنم مثل عصا قورت داده ها، اگه باهاش راحت حرف بزنم نمیگه این دختره چه پررو هستش؟!

وجدان: نه که نیستی؟!

نمی‌تونم خب چیکار کنم ای بابا، چرا وقتی اسم به این قشنگی داره باید طولانیش کنم؟ چرا با چسبوند یک ((ید/ ند)) آدم متشخص میشه؟ مگه به این‌ها است اصلا؟ نمی‌خوام!

- قبلش میشه باهم راحت برخورد کنیم؟ من واقعا تحمل سنگین و رنگین شدن رو ندارم!

نمیدونم چی تو حالتم دید که تک خنده ای کرد و گفت:

- هرجور راحتید، ببخش هرجور راحتی رفتار کن!

آخیش دیدی چه قشنگ شد؟ راحت و آسوده! لبخندی به روش پاشیدم و کمی به سمت جلو مایل شدم.

- اون شب بهم گفتی جاوید با یک پیام حالش بد شد، خواستم ببیم تو اون حالت حرفی نزد؟ مثلا بخواد چیزی رو تعریف کنه یا دم از کسی بزنه؟!

کمی مکث کرد و بعد نگاهش رو از چشم هام گرفت و به کافه ای که سفارش داده بودیم، دوخت. مطمئن شدم که چیزی می‌دونه، اره اون صد در صد یک چیزی شنیده!

- ببین شهیاد من خیلی نگران برادرم هستم، رابطه محکمی نداریم درست، ولی اون برادرمه و ما از یک گوشت و خونیم، خودت برادر داری و می‌تونی کاملا درکم کنی، من همون شب متوجه یک پیام دیگه شدم و خوشبختانه یا متاسفانه، اون پیام مورد دیدم قرار گرفت.

نفسش رو با آه بیرون داد، اما هنوزهم نگاهم نمی‌کرد.

- خب من فقط چندساعت با جاوید بودم، وقتی دوست‌هاش به پیست رفتند، فقط من و اون بودیم که عاوی نشستیم، کمی باهم گپ زدی و بعد وقتی نگاهش به گوشیش افتاد کلا دگرگون شد.

سکوت کرد و ادامه نداد. اعتراف میکنم کاملا از ریزه گویی‌های شهیاد به وجد اومدم. این‌هایی که داری میگی رو خب همون شب هم گفتی دیگه بهم، چه کاریه آخه؟! بهتره خودم کمکش کنم.

- قضیه‌ی بچه چیه؟!

بالاخره سرش رو بلند کرد و تو چشم‌های مصمم خیره شد. ابرویی بالا انداخت و گفت:

- گویا خودت همه چیز رو می‌دونی دیگه چی می‌خوای بشنوی؟!

خوبه تونستم قشنگ بحث رو باز کنم، اگه می‌زاشتم خودش پیش بره باید تا شب پشت همین میز انتظار می‌کشیدم. جرعه‌ای از نسکافه‌‌ام رو مزه کردم و جواب دادم:

- نه، نه همه چیز رو در اصل!
منتظر بهم چشم دوخت که ادامه دادم:

- من دنبال اون دختری هستم که راهش به این بچه ختم میشه.
 

 

دخترا خوشحال میشم که این رمان طنز عاشقانه‌ام رو دنبال کنید و نظراتتون رو بهم بگید💛 @ Masoome  @ masoo   @ Kaito  @ Saye.H  @ Nasim.M  @ hani.r  @ ...mahshid...🌻  @ Aytak☆ویژه☆   @ _mahdiyeh_ @ nina4011☆ویژه☆   @ Paradise☆ویژه☆  @ SARAM  @ Nilay07  @ ماهی  @ Gemma   @ So.Bloom   

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆••پارت هجدهم••☆

- من  نمی‌دونم اون دختر کیه فقط...
شاخک هام تیز شدند، چشم‌هام رو ریز کردم.
- اسمش رو شنیدم، گلاره!

آفرین جانا داری قدم به قدم به خواسته‌ات نزدیک‌تر میشی. ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-  حاضری بهم کمک کنی تا معمای جاوید رو حل کنم؟!

شهیاد نگاهی به اطرافش انداخت و کمی جلو اومد.
- بیشتر توضیح بده؟!

نفسم رو بیرون دادم و شونه ای بالا انداختم.
-  من باید اون دختر رو پیدا کنم شهیاد، وگرنه شاهد تباه شدن جاوید میشم.

***

با خانواده عزیزم مشغول صرف شام بودیم اما خبری از جاوید نبود و مثل همیشه منه بدبخت رو تنهایی وسط میدون نداخانم، تنها گذاشته بود.

-  شامت رو تموم کردی تو اتاق مطالعه‌ام منتظرتم!

از پشت میز بلند شد، ریحانی که گوشه‌ای ایستاده بود رو مخاطب قرار داد.

-  نمک زیاد استفاده کردی ریحان، بار آخرت باشه!

ریحانی که رنگ از روش پریده بود سر به زیر انداخت و چشمی گفت. وقتی نداخانم از دید خارج شد، صدای بابام بلند شد.

-  جانا چیزی شده که صدات کرده؟!

آره در این حد مامان من عجیبه که حتی برای یک مکالمه هم بابام رو به نگرانی می‌اندازه. لبخندی به روش پاشیدم و گفتم:
-  شده باشه هم جای نگرانی نیست، نوش جونتون!

از پشت میز بلند شدم که نگاهم به جای خالی جاوید افتاد. هرطور شده درگیری برادرم رو باید حل کنم، باید اون گلاره رو ببینم و سر از کارهاش در بیارم، اون هم با کمک شهیاد!

به سمت اتاق مطالعه که کتابخونه‌ای برای خودش، قدم برداشتم. ندا خانم یا همون مادر گرامی من عاشق کتاب خوندن بود. تقه‌ای به در وارد کردم و داخل شدم. روی صندلی گهواره‌ایش نشسته بود و کتاب قطوری رو به دست داشت.

بدون اینکه نگاهش رو از کتاب برداره، مخاطب قرارم داد و مثل همیشه حرفش رو با نصیحت شروع کرد.

-  یاد بگیر وقتی در اتاقی رو به صدا در میاری، قبل اینکه اجازه‌ای برای ورودت صادر نشده، داخل نشی!

ابرویی بالا انداختم و سرم رو بالا و پایین کردم.

- موضوع چیه؟ فقط می‌خواستید درس امروز رو بهم بدید؟!

کتاب رو تو یک حرکت بست، عینک مطالعه‌اش رو از روی چشم های یشمیش برداشت.
- موضوع رو اینبار تو باید تعیین کنی جانا، چون سئوال من از تو اینه، که موضوع جاوید چیه؟ فقط دم از ندونستن و بی عاری نزن، که تمام اخلاقیاتت رو از بَرم!

چشم‌هام رو از روی تعجب ریز کردم. واقعا خیلی دلش می‌خواست بدونه که چیشده؟! آخه اصلا فکر نمی‌کنم بتونه مثبت به قضیه نگاه کنه و درجا از بی آبرویی که نصیب خودش می‌کنه، محو میشه.

-  جاوید پریشونه، کاملا مشخصه و من این رو انکار نمی‌کنم، ولی به قدری کار دارم که نخوام دنبالش برم و سر از قضیه در بیارم، اگه هم بخوام اینکارو کنم هیچ جای تعجبی نداره، اما شما چی؟!

دست به سینه شدم و شونه‌ای بالا انداختم.

-  شمایی که داری می‌پرسی و جویای احوال و کار پسرتون میشید کمی برای خانواده ما تعجب برانگیزه ندا خانم، پس مثل همیشه موضوع‌ها از خود شما منشا می‌گیره، چرا پیگیر جاوید شدید؟!

از روی صندلی بلند شد و چند قدمی به سمتم برداشت، سری کج کردم و سرتاپام رو نظاره شد.
-  از حدت نگذر جانا وگرنه خوب می‌دونی چی میشه، هوم؟ برگرد به اتاقت و تو همون دریای کارهات غرق بشو!

جلوی پوزخندی که می‌خواست روی لبم نقش ببنده رو گرفتم و از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم پناه بردم. سریع گوشیم رو برداشتم و به جاوید زنگ زدم.

-  مشترک مورد نظر پاسخ...

تو روحت جاوید، برو خدا رو التماس کن چیزهایی که تو سرمه حقیقت نداشته باشه و بحث از چیز دیگه‌ای باشه وگرنه تو بد دامی میفتی.

خدا می‌دونه مامان از کی، چی شنیده که براش سئوال ایجاد شده، اگه بخواد واقعا پیگیری کنه و ته توش رو دربیاره در عرض پنج دقیقه پرونده جاوید تو دستش میفته و...

باید عجله کنم، باید زودتر بفهمم چیشده و چخبره. به شهیاد زنگ زدم که با بوق سوم تماس رو وصل کرد.
- سلام خوبی چیشده؟!

کلافه چشم‌هام رو بستم و گفتم:
-  نه خوب نیستم، شهیاد باید سریع اون دختر رو پیدا کنیم وگرنه مامانم همه چی رو می‌فهمه و من اصلا این رو نمی‌خوام!

کمی با شهیاد صحبت کردم و قرار بر این شد که فردا جاوید رو تعقیب کنه. به سمت سیستمم رفتم و سعی کردم با گشت زدن تو عکس‌های طبیعت، خودم رو سرگرم و در اصل آروم کنم.

***

با خسته نباشیدی که استاد گفت سریع گوشیم رو از کیفم درآوردم که متوجه پیام شهیاد شدم.

- جاوید اومد، دنبالشم خیالت راحت!

نفس راحتی کشیدم و با لبخندی که از روی رضایت روی لبم نقش بسته بود مشغول جمع کردن جزوه های روی میزم شدم که فضول خانم بوی رضایتم رو حس کرد و گفت:

- بالاخره بعداز کلی استرس و کندن پوست لب بیچاره‌ات، یک لبخند زدی، چیشده؟!

قضیه جاوید رو تنها برای ماصنم تعریف کرده بودم، از اونجایی که وقتی بفهمه بهش نگفتم سر به تنم نمیزاره، تصمیم گرفتم براش توضیح بدم.

***

- خب الان از کجا مطمئنید که میره پیش اون دختره؟ اصلا جاوید مگه بچه است که تو باید بیفتی دنبال روبه راه کردن کارهاش؟ چرا باید به پسری که فقط دوبار دیدیش اعتماد کنی و بفرستیش دنبال برادرت؟!

با چشم‌های گرد شده زوم افسونی بودم که یک ریز درحال غر زدن بودن. سرم درحال ترکیدن بود از بس که پشت سرهم سئوال می‌پرسید و اجازه نمی‌داد که حتی به یکیشون جواب بدم.

وجدان: یک نفس داره حرف میزنه، این آخرش از دست تو همین وسط جون میده!

وای خدایا زبونت رو گاز بگیر من فعلا به افسون نیاز دارم، اون تنها کسیه که مثل خودم دیوونه است و از قدیم هم گفتن، دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!

وجدان: خداروشاکرم که حداقل تونستی برای یک بار که هم شده، یک شعر رو درست بخونی، این هم جای شکر داره که می‌دونی چه خلی هستی جانا جون!

هوف از یک طرف افسون غر میزد و از طرف دیگه هم این وجدان، چقدر تحمل من بالا است، هر دم دارم به کاسه بزرگ صبرم پی میبرم ولی دیگه بسه! جیغ ریزی کشیدم که خب نمیشه گفت ریز چون دانشجوهای رهگذر سرهاشون به طرف من برگشت خورد، ای خدا آبرو نمی‌زارن که برای آدم!

لبخند دندون نمایی به روی متعجبشون پاشیدم و بلند شدم. بازوی افسونی که بالاخره دهنش بسته شده بود، رو گرفتم و دنبال خودم به ورودی اصلی دانشکدمون کشوندمش.

- تو توی آدم شناسی من شک داری افسون؟ بعدش هم جاوید تا به حال کی گندکاری‌هاش رو جمع کرده که الان بیاد جمع کنه؟ شرمنده ولی من حوصله شنیدن بحث و جدال رو تو خونه ندارم!

بازوش رو از دستم بیرون کشید و دستم رو تو دستش گرفت.

- یعنی بحث سر آرامش خودته جانا؟ نزار باور کنم!

خواستم جواب بدم که نگاهم به پشت سر افسون افتاد و روی اون شخص قفل شد. جین مشکی، پیرهن مشکی و شال گردن لیمویی که خوش طرحی که دور گردنش جا خوش کرده بود، تیپ خاص امروزش رو می‌ساخت. من چرا باید با هربار دیدن شهریار، از خود به خود بشم و اصلا...چرا هنوزهم نگاهش می‌کنم؟!

سریع چشم به افسون دوختم و جواب دادم:

- برای آرامش خودم و صرفا خانواده‌ای که وجود نداره، حالا بکش کنار!

متعجب نگاهم کرد که کشیدمش سمت خودم و به شهریاری که نزدیکمون شده بود، لبخند ملیحی تحویل دادم.

- پنج دقیقه است تایم کلاس شروع شده، شما نباید داخل کلاس باشید؟!

به نظرم به جای استاد رشته عکاسی پاشه بره استاد گویندگی بشه، این همه پسر دورمه ولی چرا هیچ‌کدوم ابهت و خاصی صدای این بشر رو ندارند؟!

وجدان: چرا چرت میگی؟ جاوید بچم صداش همتا نداره خصوصا وقتی ویولن به دست میشه که دیگه هیچی! کیارش هم یک تن صدای...

نه، نه فقط شهریار، فقط!

- سلام عرض شد جناب استاد!

شهریار ابرویی بالا انداخت و لبخندی به روم پاشید  که لبخند روی لبم رو غلیظ تر کرد.

***

همونطور که تو کلاس گشت می‌زد، به صحبت‌های شایان در رابطه با پروژه‌اش گوش می‌داد و سری به نشونه تایید کردن تکون می‌داد.

شایان هم وقتی میره اون بالا روی سکوی کنفرانس، دهنش بسته نمیشه که، یک ریز و کاملا جدی بحثش رو شروع می.کنه؛ شایان شخصیت شوخ طبعی داره و هیچ‌کدوممون از این حالتش خوشمون نمی‌اومد، در اصل عادت نداریم!

همینطور با چشم‌هایی که خط و نشون برای شایان می‌کشیدند، دفترم از روی میز افتاد، خدا لعنتت کنه شایان باشه؟!

همین که خم شدم، یکی هم همراه من خم شد.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆••پارت نوزدهم••☆

 نگاهم رو به صاحب دستی دوختم که روی دفتر زمین افتاده‌ام گذاشته شد بود و دست من هم روی دست اون شخص!

وقتی سرهردومون بلند شد و تو چشم‌های هم غرق شدیم، اولین لحظه شیرین عمرم تو قصه زندگیم ثبت شد! سریع دستم رو برداشتم که دفترم رو برداشت و روی میزم گذاشت.

- ممنون استاد!

لبخند محجوبی به نشونه خواهش می‌کنم به روم پاشید و به سمت جایگاهش قدم برداشت. نگاهم رو به دفترم دوختم، لبم قصد کش اومدن داشت ولی اجازه‌اش رو نداشت.

- خانم یاران، تشریف بیارید!

کی شایان بحثش رو تموم کرد که نوبت به من رسید؟ بلندشدم و به سمت سکو قدم برداشتم و شروع به صحبت از موضوع سبز کردم، موضوعی که خیلی بیشتر برمی‌داشتم راجب عکاسی و نکات تو طبیعت بود. شهریاری که سرهمه صحبت دانشجوها قدم می‌زد، دقیقا سر صحبت‌های من خسته شد چون نشسته بود و چشم هاش رو به من دوخته بود.

وجدان: خب بزار نگاه کنه، لابد مشنگ ندیده یا شایدهم، وای داری اشتباه توضیح میدی دختر، خاک تو سرت!

وای خدایا، وجدان چرا همچین می‌کنی؟ به جای آرامش دادنت داری قشنگ استرس می‌ندازی به جونم که خراب کنم؟! استادجان شما هم اَد باید سر منی که هی روت قفل میشم، به چشم‌هات استراحت بدی؟! سعی کردم سریع بحثم رو ببندم که صدای زنگ به دادم رسید!

خدایا مرسی که هوای آبرو جانات رو داری، لاویو به خدا!

وجدان: جمع کن از سکو برو پایین، مثل اسکولا هی نگاه می‌کنی!

حرف حق جواب نداره، راست میگه باید برم پایین. به سمت صندلیم قدم برمی‌داشتم که رفیق عزیزتراز جانمان لطف کرد و اشاره زد دیگه این همه راه رو نرم، خودش برام برمی‌داره! همین‌طور  وسط کلاس ایستاده بودم که شهریار خطابم کرد.

- خانم یاران!

برگشتم و بهش چشم دوختم. درست پشت سرم ایستاده بود، منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:

- پدرم برای نهار شما رو دعوت کردند، خواهش کردند اگه وقت رو مناسب می‌دونید تشریف بیارید!

تای ابرویی بالا انداختم. چرا باباش باید من رو به نهار دعوت کنه؟!

- ببخشید ولی به چه مناسبتی؟!

لبی تر کرد و جواب داد:
- برای تشکر بابت اتفاق اون روز و...

- لازم به تشکر نیست، هرکسی هم جای من بود اینکار رو می‌کرد!

با لبخند تلخش، چنگی به دلم زد. خدایا میشه تموم کنی این مسخره بازیها رو و یک کاری کنی که جانا بشه همون جانای قبل؟!
- مطمئن باشید بهتون بد نمی‌گذره!

با صدای آشنایی که شنیدم، چشم‌هام ریز شد، عجیب صدای آشنایی بود و بله، برادر استادمون کم بود که اون هم اومد و پشت بندش افسون خانم هم طلبکارانه اومد و بازوم رو تو دستش گرفت، حالا نه که می‌خوان من رو ترور کنن، به خاطر اون!

- رد نکن جانا، پدرمون خیلی دلش می‌خواد ببینتت!

به شهیادی که لبخند به لب داشت چشم دوختم. شهریار که مشخص بود ازحضور ناگهانی برادرش تعجب کرده بود، ابرویی بالا انداخت اما هیچی نگفت، بلکه منتظر به من نگاه کرد. دروغ چرا بدم نمی‌اومد بیشتر با این خانواده آشنا بشم!

- چشم مزاحم میشم!

تا شهریار لب باز کرد، شهیاد سریع گفت:

- عالی شد، حالا اگه یک لحظه به من وقت بدی خیلی خوب میشه!

هوف شهیاد خفه نشی خب می‌زاشتی ببینم داداشت چی می‌خواست بگه اما... با یادآوری اینکه امروز صبح شهیاد به دنبال جاوید رفته بوده، چشم‌هام گرد شد و سریع سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و روبه شهریاری که متعجب و مشکوک به من و برادرش نگاه می‌کرد، گفتم:

- فعلا استاد خسته نباشید!

بازوی افسون رو کشیدم و به از کلاس خارج شدیم و بعداز پنج دقیقه شهیاد هم اومد. رفتیم و روی نیمکتی نشستیم، شهیاد هم روبه رو ما ایستاد. دست به سینه تای ابرویی بالا انداختم و پرسیدم:
- خیره شهیاد، چی دیدی و چیشد که به خاطرش تا دانشگاه هم اومدی؟!

شهیاد به افسونی که درحال بیسکوییت خوردن، نگاهی انداخت که نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- افسون دوست صمیمی منه، چیزی ازش پنهون نیست!

افسون چشم غره‌ای نصیب شهیاد کرد و به نقطه نامعلومی چشم دوخت که مثلا براش مهم نیست حرف های ما، آخ دوست خل و چل من! شهیاد سری کج کرد و گفت:
- اوم ببین جانا یک خبر خوب دارم، یک خبر بد!

افسون سریع به حالت اول کارخونه برگشت و مشتاق به شهیاد چشم دوخت.

- خبر خوب اینه که تونستم بدون اینکه متوجه بشن تعقیبشون کنم اما خبر بد اینه که قشنگ لب مرز گمشون کردم.

بلند شدم که یک قدم به عقب برداشت.

- یعنی ندیدی که برن سراغ دختره؟!

سر به طرفین تکون داد که هوفی کردم.

- دیدم که رفتن بیمارستان اما تا بیام بفهمم برای چی رفتن، حاج آقایی(پیرمرد) برای آدرس گرفتن دارخونه مانعم شد و نشد بفهمم کجا رفتند.

کلافه چشم‌هام رو بستم و دست به کمر شدم. جاوید چرا باید بره بیمارستان اصلا؟ ما که کسی رو نداریم حالش بد باشه یا... نه بابا اگه کسی چیزیش بشه من اولین نفر می‌فهمم، امکان نداره برای ملاقات کسی رفته باشه.

- تنها بودش؟ یعنی دوستی...

شهیاد به افسونی که این سئوال رو کرده بود، نگاه کرد و جواب مثبت داد.

- بابک، صبح بابک اومد دنبالش و باهم رفتند!

شهیاد، اون پسره دیلاق رو از کجا می‌شناخت؟! سری کج کردم و با چشم‌های ریزه شده‌ام سئوالم رو مطرح کردم که جواب داد:

- جاوید با بابک به مهمونی اومدند ولی خیلی نموندش؛ یک دختری اومد و باهم از مهمونی خارج شدند، دختره هم انگار خواهرش بود، اینطور که فهمیدم حال اون‌هم خوب نبود به خاطرهمین از مهمونی خارج شدند.

همون‌طور که انگشت‌هام رو با بازی گرفته بودم به این فکر می‌کردم که چرا جاوید باید طلوع خورشید به بیمارستان بره؟ اون هم با بابک؟!
- ممکنه یکی از دوستاشون اونجا بوده باشه و برای ملاقات رفته باشن خب!

روبه افسون کردم و شونه‌ای بالا انداختم، این مورد هم ممکن بود ولی خیالم اینطور راحت نمی‌شد، بلند شدم و روبه شهیاد کردم.

- کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه، میریم بیمارستانی که رفته بودند.

بدون اینکه منتظر جوابی از شهیاد باشم به افسون چشم دوختم.

- این کلاس رو نمی‌مونم، اگه از بچه‌های اکیپ کسی پرسید بگو سرش درد می‌کرد رفته خونه استراحت کنه.

افسون با چشم‌های گرد شده بلند شد و گفت:

- جانا این سردردهای تو واقعا دیگه عجیب شده.ها، والا انقدر بهونه تحویل دادی که دیگه آخرش میان دم خونه‌ات به بهانه ملاقاتی، نگی نگفتم!

آخی افسون بیچاره‌ی من، راست می‌گفت همیشه خدا اون رو سپر می‌کردم و می‌نداختم جلو اما خب کاریش نمیشه کرد، بالاخره رفیق جانا بودن از بدی‌ها زیاد داره. بوسه‌ای رو گونه‌اش کاشتم و گفتم:

- تو از پسش برمیای، بریم شهیاد!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆••پارت بیستم••☆


***

بیمارستان(...)! نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از تابلوی بزرگ سردر بیمارستان گرفتم، همراه شهیاد وارد شدیم و روبه پذیرش ایستادیم. خانم پرستاری که موهای بلوند و ابروهای میکروبلیدی داشت، با اخم و چهره جدیش روبه شهیاد کرد.

- چی میخواین آقا؟!

شهیاد هم اخمی به روی خانمه پاشید، چون برای اولین بار بود این مدلش رو می‌دیدم ابرویی بالا انداختم و سکوت اختیا کردم، تا همون شهیاد با این عصا قورت داده بحث کنه.
من هنوزهم نفهمیدم چرا بین این همه پرستار خوب و خوش برخورد، باید عده‌ای هم از بینشون پیدا بشه که عادت دارند مردم رو قورت بدند!

وجدان: هرجایی هم خوب هست، هم بد!

اوکی قانع شدم همین مونده بود تو به حرف بیای واسه من!
- شما اینجا تو کادرتون کسی رو به اسم گلاره دارید؟!

خانمه نگاهش رو از سیستم بالا آورد به و شهیاد دوخت.

- چطور مگه؟!
شهیاد نیم نگاهی به من انداخت و جواب داد:

- خب راستش یک کاری باهاشون داشتیم، دارید؟!

خانمه ابرویی بالا انداخت و جواب داد:

- مگه داروِ که با گفتن یک تیکه از اسمش بفهمیم داریم یانه، تو کادر ما دونفر گلاره نام هستند، اعظمی و طاهری!

هوف خدایا چرا همچین می‌کنی؟ خب حالا نمی‌شد یدونه گلاره داشته باشند؟ از کجا بفهمم کدومشون به اون برادر جاسوس من ربط داره؟!

وجدان: هیچ‌وقت نفهمیدم چرا بهش میگی جاسوس!

عزیزم الان تو این ساعت باید معمات رو بشکافی؟ وقت زیاده فعلا بیا ببینیم طاهری رو انتخاب کنیم اعظمی!

وجدان: کمی فکرکن جانا، داداش تو مسلما میره سمت کسی که والاتره هوم؟ می‌دونی که چی میگم؟!

لبخند شیطانی روی لبم نقش بست. آره خیلی می‌دونم چیه منظورت ولی ببین منو، عاشقتم!

روبه خانمه کردم و گفتم:

- میشه بگید این دوخانم تو کادر به چه کاری مشغول هستند؟!

اخمی کرد و بی حوصله جواب داد:

- هوف، خانم اعظمی سرپرستارمون هستند و خانم طاهری هم پزشک اطفال!

هوم خیلی راحت میشه متوجه شد که خانم طاهری همون گلاره‌ای هستش که دنبالشم، بالاخره یک خواهر خوب از دل برادرش خبر داره!

- ببینید من سرم خیلی شلوغه، با کدوم کار دارید بالاخره؟!
- با دکتر طاهری، هستند؟!

***

به سمت اتاق دکتر می‌رفتیم و شهیاد هم یک ریز سئوال می‌پرسید.

- الان میشه بگی چی‌شد جانا؟ آخه دختر از کجا معلوم طاهری همون گلاره باشه؟ مگه فقط یک گلاره تو دنیا وجود داره؟ بزار من فرداهم میرم دنبالشون اینجور...

ایستادم و بهش چشم دوختم که اون هم از قدم ایستاد.

- شهیاد من برادرم رو خوب می‌شناسم مطمئنن میره سمت کسی که مقامش بالاتر باشه، خود تو بین پرستار و دکتر کدوم رو انتخاب می‌کنی؟!

شهیاد ابرویی بالا انداخت و کمی مکث کرد.

- برای من قیافه مهم تره مسلما میرم سمت اونی که خوشگل باشه، این چیه که می‌پرسی اصلا؟ من دارم میگم قرار نیست چون به این بیمارستان اومده باشن، گلاره های این بیمارستان رو باید زیر ذره بین قرار بدیم!

کمی نگاهش کردم؛ حق با اون بود ولی بنا به این هم نیست که قید بیمارستان رو بزنم نه؟!

- شهیاد نمی‌خوام اصلا دیدار با پدرت رو از دست بدم، پس راه بیفت و سکوت پیشه کن!

وجدان: دیدار با پدر یا دیدار مجدد پسر اون پدر؟!

پسرش که پیشمه بابا چی دار...آ خب، ایش نخیرشم!

کمی دیگه هم جلو تر رفتیم که تابلوی اسمش رو دیدم، دکتر گلاره طاهری متخصص اطفال، خوبه دیگه قشنگ رشته‌اش هم با اطفاله، صدالبته که کارم رو زیادتر می‌کنه این خانم دکتر!

خواستم تقه‌ای به در وارد کنم که در بازشد و آقایی با روپوش پزشکی ازش خارج شد، با دیدن ما لبخند دندون نماش از بین رفت و بدون گفتن حرفی کنار رفت.

- من همینجا صبر می‌کنم، تو برو!
به شهیادی که ردپای اون مرد رو دنبال می‌کرد، سری تکون دادم و وارد اتاق شدم، در رو بستم و لبخند ملیحی زدم.

- شما وقت قبلی داشتید؟!

برگشتم به سمتش، پشت میزی نشسته بود، روپوش پزشکی، شال لیمویی رنگ و موهای خرمایی که بینشون مش‌های بلوندی پیدا می‌شد، بینی عمل کرده و چشم‌های قهوه‌‌ای رنگی که مدل آهویی داشتند!

- اوم کار ما از وقت گذشته خانم دکتر، برای بحث مهمی خدمت رسیدم!

ابرویی بالا انداخت و سری کج کرد. بهتر بود اول مطمئن بشم کسی رو به اسم جاوید می‌شناسه یانه بعدش...

وجدان: بعدش خفه‌اش کنی و ببرنت زندان نه؟!

نفس عمیقی کشیدم و با همون لبخند پرسیدم:

- شما شخصی رو به اسم جاوید یاران می‌شناسید؟!

 

 

  • لایک 10
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

☆••پارت بیست و یکم••☆

با توجه به از بین رفتن لبخند مهربونی که به لب داشت، میشه گفت این گلاره همون گلاره است!
 - چطور؟!

روی مبلی که روبه میزش چیده بود، نشستم. پا روی پا انداختم و لبخندم رو از کامل محو کردم، تو یک کلمه جواب دادم:

- چون من خواهرشم!

می‌تونستم خیلی خوب تعجبش رو ببینم، دستپاچه شدنش رو هم که نگم براتون!

- لازم نیست چیزی بگید یا حرکتی انجام بدید، فقط می‌خوام که به حرف‌هام گوش کنید و بعد که نوبت به شما رسید، صادقانه جوابم رو بدید!

پوزخندی گوشه لبش نقش بست که روی نروم بود، فکر کنم نباید انقدر آروم باهاش برخورد کنم نه؟ مثلا برم جلو و یکسره کار رو تموم کنم!
- ببینید خانم طاهری من نمی‌دونم چی بین شما و جاوید گذشته و نمی‌خوام هم بدونم، اما تا وقتی که ببینم موردی از خط قرمز خانواده‌ام رد بشه، پیگیر میشم و اون مورد رو کاملا محو می‌کنم. جاوید خبر نداره اینجام، خبر نداره حتی من اسمتون رو فهمیدم!

دهن باز کرد و گفت:

- پس برای چی اینجا اومدی؟!
خودتون دیدید که من خواستم محترمانه باهاش حرف بزنم خودش نخواست، نرید بگید جانا بی ادبه‌ها! بلند شدم و دست‌هام روی میزش گذاشتم و مثل خودش گفتم:

- قضیه بچه چیه؟!

***

روبه اینه مشغول آرایش کردن بودم که برم خونه شهیاد اینا ولی مدام حرف های گلاره تو سرم اکو می‌شدند. از جواب‌هایی که بهم داده بود می‌شد مقصر رو جاوید کرد اما تو کت من نمی‌رفت، به گفته خودش و کاغذ‌هایی که به دستم داده بود، چندبار فقط آزمایش داده که مطمئن بشه  و بتونه به جاوید ثابت کنه اما با این حال بازهم تو کت من نمی‌رفت که نمی‌رفت!
با پیامی که روی گوشیم افتاد،  از فکر خارج شدم.

شهیاد: کجایی دختر؟!

لبخندی زدم و از پشت میز توالتم بلند شدم. اول‌های پاییز بود و هوا هنوز دم از تابستون میزد، گرم بود و خبری از بارون هم نبود اصلا! شلوار دامنی مشکی، تاپ زخمیم مشکی، مانتوی بلند مدل ساحلی به رنگ سبز مشکی و شال خوش طرح ستش، تیپ نهار امروز من رو کامل می‌کرد.

برای شهیاد((دارم میام)) نوشتم و از اتاق خارج شدم. عجیب بود که جاوید این وقت توی خونه بودش و مشغول تماشای تی وی بود اون هم تی وی سالن نه تی وی اتاقش!

- من دارم میرم خونه یکی از دوستام، مامان چیزی پرسید بهش بگو!

دستش رو به نشونه باشه بلند کرد. سری به نشونه تاسف تکون دادم و از خونه خارج شدم. حوصله درآوردن ماشینم رو از پارکینگ نداشتم و با این حالی هم که من دارم نشستن پشت فرمون صد در صد حرامه!

وجدان: مرسی که انقدر پایبندی!
- جانا دخترم!

به سمت صدای عمو غفور برگشتم و لبخندی به روش پاشیدم، سلام کردم که با خوشرویی جوابم رو داد.

- کجا میری که انقدر شیک کردی خوشگل خانم؟!

خنده‌ای به لحنش کردم و نگاهی به تیپم انداختم، از نظر خودم که همیشگی بود!
- یعنی با این دوتا پارچه شیک شدم فقط عمو؟ من خودم نچرال شیکم!

تک خنده‌ای نصیبم کرد که جواب سئوال اولش رو دادم.

- اوم خب به یک بنده خدایی کمکی کردم که هرچند خودم میگم کاری خاصی نبوده ولی خب ایشون برای تشکر به نهار دعوتم کردن و از قضا پسرشون هم...

با فکر به پسرش، همون شهریار، همون استاد خوش استایل تازه قصه من، لبخندی به روی لب‌هام نقش بست.

- استاد یکی از درس هامه!

عمو سرش رو کج کرد و با لبخند مهربونی گفت:

- که استادته، چقدر خوب که آدم وقتی یاد استادش بیفته لبخند بزنه و اینجور غرق فکر بشه!

طلبکار نگاهش کردم که بلند خندید، بعداز اینکه تاکسی برام گرفت، راهی خونه استادم شدم، اوهوم استادم!

وجدان: شهیاد هم که بوق، نمیگه دوستم، میگه استادم ایش!

آره خدایی چرا نمیگم دوستم؟ اصلا شهیاد مگه دوست منه؟ دوسته اون جاویده، فقط داره بهم کمک میکنه همین اما خب میشه دوست دیگه، در هرصورت به علتی که نمی‌دونم، میگم خونه استادم همینه که هست.

***

- هی می‌خوام هیچی نگم ولی نمیشه، این خوشمزه ترین فسنجونی بود که تو عمرم خوردم!

عمو رسول که از قضا پدر شهیاد و شهریار بود، لبخند مهربونش رو به روم پاشید و گفت:

- نوش جونت باشه دخترم، برنج بکش، شهریار بابا تو لیوانش یخ بنداز!

سرم رو به طرفین تکون دادم.

- نه من خودم...

دومین لحظه شیرین هم ثبت شد، دوتامون هم دستمون روی لیوان بود. لبخند ملیحی زد و نگاه سنگینش رو از چشم‌هام گرفت. دستم رو برداشتم و اون خیلی آروم شروع به یخ انداختن یخ تو لیوانم کرد.

- دستپخت بابام حرف نداره جانا، باید قورمه‌اش رو مزه کنی فقط وای...

خودش رو به حالت غش روی برادرش انداخت که، شهریار با اخم ریزی خودش رو جمع کرد و زیر لب گفت:

- یکبار هم که شده مثل آدم رفتار کن!

شهیاد از تیکه برادرش، کمر صاف کرد.

- داداش به جون خودم نباشه به جون خودت تو لحظات اولیه آدمانه رفتار کردم دیگه خودش گفت راحت باشم خب!

شهریار که از برادرش حرصی شده بود، همونطور که نوشابه برام میریخت جواب داد:

- آدمانه؟ منظورت محترمانه بود؟ تو هنوز کار داری شهیاد!

نتونستم خودم رو کنترل کنم و ریز شروع به خندیدن کردم که عمو رسول هم همراهیم کرد، از وقتی که وارد این خونه شدم دلم تمام غم و غصه اش رو یکجا خاک کرد، از همون اول لبخند به لب دارم تا به الان...

وقتی بدون هیچ شیله و پیله ای دوبرادر شروع به انداختن سفره کردند و باهم برای من بساط نهار رو حاضر کردند، حس قشنگی سرتاسر وجودم رو در برگرفت. کاش این بحث های قشنگ و خنده های جمعی رو تو خانواده ام داشتم، کاش!

وقتی غذامون تموم شد من هم به کمک پسرا ملحق شدم و جلو چشم های پدرانه عمو رسول شروع به کار کردیم. برای ظرف ها دیگه رسما از آشپزخونه بیرونم کردند، مشتاق رفتم روبه روی عموی رسول که عینک به چشم زده بود و مشغول مطالعه بود، نشستم. عینکش رو برداشت و لبخند قشنگش رو به لب نشوند.

- می‌دونی امروز خونمون یک حس و حال عجیبی از بدو ورود تو به خودش گرفته؟!

سری کج کردم که ادامه داد:

- همیشه من بودم و این دوتاپسر که تموم دنیای منه پدرن، اما امروز یک فرشته هم بهمون ملحق شد!

چطور میتونست تو دیدار اول بدون هیچ شناخت دقیق من رو فرشته خطاب کنه؟ چرا بعضی از آدم ها انقدر دلشون پاکه؟! لبخندی زدم و گفتم:

- شما به من خیلی لطف دارید عموجون، فضولی من رو ببخشید ولی پس همس...

- بابا این شهریار باز قسمت آبکشی ظرف هارو انداخت گردن من!

طلبکار اومد و کنارم جا گرفت که دهن نیمه بازم رو بستم و سعی کردم سئوالم رو فعلا تو دلم نگه دارم، عمو رسول سری از روی تاسف تکون داد و در جواب شهیاد گفت:

- الان خب میگی چیکار کنم؟ برو از تو حیاط یک چوب بیار بزنمش، استغفرالله!

وای این پدر و پسر زیادی مودن دیگه! همونطور که می‌خندیدم شهریار با سینی چای از آشپزخونه خارج شد و اخم برنده‌ای نصیب برادرش کرد.

- نه که خیلی هم سرپستت  ایستادی؟ یک ریز حرف میزنی فقط!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

☆••پارت ۲۲••☆

برای امروز واقعا ممنونم، خیلی خوش گذشت!
- نری حاجی- حاجی مکه‌ها، هروقت که دلت خواست بیا بهم سر بزن، این دوتا که خونه زیاد پیداشون نمیشه.

شهریار و شهیاد صدای اعتراضشون بلند شد.

- خوبه شهریار تو پسر شدی وگرنه یکسره تو این خونه جنگ داشتیم، گویا باباخانمون دختر پسند هستند.

شهریار با چشم‌های گرد شده جواب داد:

- من بزرگترم شهیاد، در اصل خوبه که تو پسر شدی هوم؟!

- حالا چه فرقی می‌کنه، مهم اینه منظور رو تونستم برسونم.

یعنی اگه به من بود کل ساعات باقی مونده رو به تماشای کلکل این دو برادر می‌نشستم و از صدای خنده دلی عمو امین فیض می‌بردم.

- دعاهاتون تا نیومدن جانا قابل مستجاب بود اما دیگه من جانا رو دارم، دختر به این ماهی رو(ابرویی برای دو برادر مات برده بالا انداختم) خدا تو سرنوشتم گذاشته، دیگه یک دختر دارم که بخواد پاش رو به خونه‌ام بزارم.

حس گنگستری بهم دست داده بود، شهیاد سرتا پام رو نظارگر شد و گفت:

- دختر دار شدنت مبارک بابا جان!

شهریار تک خنده آرومی کرد، این پسر خنده‌هاش هم محجوب و متین بود، دلم می‌خواست یکبار صدای خنده‌اش رو بلند بشنوم.

- خیالت راحت عموجانم دیگه با این‌ پسرا تنهات نمی‌زارم.

خنده عمو بلند شد و میون خنده سلامت باشی نصیبم کرد. لحظه خداحافظی عمو از شهریار خواست تا سرکوچه همراهیم کنه که بازوی شهریار توسط شهیاد گرفته شد.

- داداش تو صبرکن، من باهاش میرم!
- لازم نیست شهیاد من خودم می‌تون...

- نه، نه میام باهات!

کلید رو از دست شهریار مشکوک شده گرفت که خب در اصل قاپید، همراه هم از‌خونه خارج شدیم و هم قدم شدیم.

- دختر وقتی میگم میام از روی دلخوشی نمیگم که هی ناز‌می‌کنی(صداش رو نازک کرد) نه خودم میرم.

اخم محوی نصیبش کردم. این هم پررو شده بودها اون اوایل سنگین رنگین برخورد می‌کرد الان جلوی خودم داره اَدام رو در میاره.

- مسلما وقتی آدم کاری یا حرفی داره یک اشاره‌ای، بوقی چیزی میزنه خب علم غیب دارم مگه؟!

- خب حالا اخم نکن با اون‌چشم‌هات آدم وحشت می‌کنه، می‌خواستم ببینم نقشه‌ات برای اون دکتره چیه؟!

عجب آدمیه این، خدایا بنده‌هات قشنگ رنگ عوض می‌کنند، احتمالا خاک آفتاب پرست رو با خاک اولیه انسان قاطی کردی که این مدلی بار میان؟ نکن دورت بگردم زشته، عیبه!

- اول اینکه چیکار به چشم‌هام داری هان؟ نفله بازی درنیار شهیاد من کم کسی نیستم‌ها، من جانا یارانم زبون خیلی‌ها رو کوتاه کردم، نزار توهم بری جزوی اونا بشی.

به جای اینکه کپ کنه یا عصبی بشه، زد زیر خنده که چشم‌هام طبق معمول از روی تعجب گرد؟ نه ریز شد!

وجدان: کلا جانا از جامعه عقبه، از بدو تولد سازش فرق می‌کرد با همه، تعجب نکنید!

- چیز خنده داری گفتم آیا؟!

خنده‌اش رو کنترل کرد اما با همون ته مانده خنده جواب داد:

- نه منتظرم دومیش رو بگی.

- دومی؟ ها دومی، نقشه خاصی ندارم رفتم تذکرم رو دادم و خارج شدم دیگه!

متعجب شده از حرفم، ایستاد که من هم بی حوصله ایستادم و با تکون دادن سرم اشاره زدم که چیشده؟!

- دختر یعنی چی تذکر دادم؟ مگه همه چی با اون تذکر حل میشه؟ فکر کردی میره و اون بچه‌ای که معلوم نیست وجود داره یا نه رو از بین می‌بره و همه چی به خوشی تموم میشه؟ واقعا تو با این عقلت اینطور فکر‌ می‌کنی؟!

دست به کمر شد و چرخی به لبم دادم.

- شهیاد طرف کلی برگه آزمایش جلوم گذاشت و همشون هم مثبت بودند، من هم گفتم قید جاوی...

- وای جانا انقدر ساده بازی در نیار اون دکتره، دکتر اطفال هم هستش، به نظرت به دست آوردن اون برگه‌ها براش کار سختیه؟ دختر من همین الان می‌تونم برم برات کلی جواب آزمایش بیارم از هر نوعی که بخوای، من چیز دیگه‌ای تو سرمه!

نفس تو سینه حبس کردم؛ همچین بد هم نمیگفت اون دختر بالاخره یک پزشکه و مسلما کلی دوست و آشنا تو مراکز پزشکی و فلان داره، برای آدم عادی به دست آوردن همچین مدارکی دو سه روز نهایت طول داشته باشه برای دکترش که دیگه...
نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
- تو می‌خوای به من چی بگی شهیاد هوم؟!

- می‌خوام بگم دست از ماجرا طوری نکش که اشتباهات رو سرآخر از چشم تو ببینن، می‌خوام بگم اون دکتری که از اتاق گلاره خوشان- خوشان بیرون اومد، تو بخش آزمایشگاه کار می‌کنه.

آزمایشگاه کار می‌کنه؟ این شهیاد لنگه خودمه انگار، پیگیر و باهوش! لبخند شیطانی روی لبم نقش بست که متعجب پرسید:

- دارم میگم اون دختر بازیت داده اونوقت تو لبخند ژکوند تحویلم میدی؟!

لبخندم رو محو کردم و گفتم:
- هیچ احدی نمی‌تونه من رو بازی بده شهیاد، یک دکتر مسلما نصف دوست‌هاش دکتر محسوب میشن و هزارجور آشنا تو مراکز مربوطه دارن.

- نمی‌دونم تو سرت چی می‌گذره ولی من ته توش رو در میاریم، شک ندارم که داره دروغ میگه.

لبم رو چرخ دادم و کنجکاو پرسیدم:
- تو چرا به من کمک می‌کنی؟ به خاطر کسی که فقط خورده ساعتی باهات همکلام شده، وقت می‌زاری که نکنه دورش کنند؟!

مکث کرد و شونه‌ای بالا انداخت.

- من به جاوید کمک نمی‌کنم، دارم تورو همراهی می‌کنم.

- به نظرم نکن شهیاد و حتی دلیلش رو هم نگو، هرچی از من دور باشی به نفعته!

راهم رو کشیدم برم اما دستم رو گرفت و مانع شد، تا رد اخمی روی پیشونیم بیفته، حرفی زد که به دلم نشست و افکارم رو عوض کرد.

- با اومدنت به این خونه و دختر رسول شدنت باید بگم شرمنده، من نمی‌تونم قید خواهرم رو بزنم!

لبخندی که روی لبم نقش بسته بود رو محک کردم و به سمتش برگشتم که سرش رو مظلومانه کج کرد. از تو کیف خوش مدلم، کارتی بیرون کشیدم و جلوش گرفتم.

- فردا کلاس دارم، تو حلش کن!

کارت رو از دستم گرفت و با خوندنش، لبخندی کنج لبش نشست. وقتی که به آزمایش‌ها نگاه می‌کردم یک قسمت اسم پزشک رو زده بود و من بعداز راهی کردن شهیاد به خونه به بیمارستان برگشتم و...

(چندساعت قبل/ بیمارستان)
- ببخشید خانم!
همون پرستار بی حوصله سر بلند کرد و با دیدن من، کلافه گفت:
- باز شمایید؟ اینبار دنبال کدوم گلاره...

خنده‌ام رو قورت دادم، خدایی زیاد خسته شده درک می‌کنم.
- گلاره رو بیخیال پرستارجون، شما دکتری به اسم پریسا اسفندیاری می‌شناسید؟!

لبش رو کج کرد و جواب داد:
- متخصص بخش زنان هستند، روزهای زوج!

- آدرس مطبشون رو می‌خواستم.

(زمان حال)

سر بلند کرد و چشمکی زد که جوابش رو با لبخند دادم.

- اونقدرهاهم که فکر کردی بیخیال نیستم و قید ماجرا رو نزدم، فقط خواستم پرونده رو برای تو ببندم.

کارت رو تو جیبش گذاشت و گفت:
- نبند چون تا تهش هستم.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...