رفتن به مطلب

نقد و بررسی رمان پرستار|م.شبانی کاربر انجمن نودهشتادیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

ژانر: غمگین عاشقانه  اجتماعی

خلاصه: رمان روایت زندگی دختری بنام راحیله دختری خودساخته بدون حضور پدر و مادر.. دختری که تا کنون با کمک افرادی بجز خوانواده‌اش به اینجا رسیده.و حالا باید برای گذروندن ترمش به یک درمانگاه نزدیک ساحل بره تا....

مقدمه:↵قلب گفت:
-هیچ گاه نفهمیدم بعضی از  انسان ها چگونه میتوانند اینقدر پست باشند!
چگونه میتوانند اینقدر رذل باشند!
چگونه میتوانند اینقدر کثیف باشند!
عقل گفت:
-مگر نمیگویی انسان؟!هردوپایی که انسان نیست!بعضی چارپایان انسان نما هستند!

ویرایش شده توسط مدیر منتقد
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک
رمان‌پرستار ساحلی|م.شبانی کاربرانجمن‌نودهشتادیا

هوف خداروشکر بلاخره تموم شد. به برگه تو دستم نگاه کردم و آدرس بیمارستان رو نگاه کردم.درسته خانواده درست و حسابی نداشتم ولی خوب خداروشکر تونستم درسم رو تموم کنم همینم دعاگوی خانم و آقای محتشمم که اگه اونا کمکم نمیکردن نه پرستاری شده بودم و نه آجیم زنده بود آخه مشکل قلب داشت و اون ارثی بود. دقیق یادمه نه سالم بود که  داشتم دست فروشی میکردم که یه ماشین مدل بالا که اون موقع اسمش رو نمی‌دونستم ولی الان اسم همشون رو از برم. جلوم وایساد و گفت دخترم میتونی یه کمکی بهم بکنی؟نمیدونم روی چه حسابی بهش اعتماد کردم و قبول کردم؛بهم گفت یه نامه رو به یه خانم برسونم و این بود سرآغاز آشنایی من با خانواده محتشم و جرقه‌ی کمک های اونها به ما!ولی من آخرش هم نفهمیدم اون خانم چه کسی بود همونی که نامه رو بهش رسوندم چون خانم آقای محتشم هیچ شباهتی به اون خانم نداشت.
- هی باز که تو فکری 
برگشتم سمتش و گفتم:
- تو آدم نمیشی؟
با لبخند و خودشیفتگی گفت:
- فرشته ها که آدم نمیشن.
- بله البته صد در صد ولی از نوع عزرائیلش.
با جیغ_جیغ گفت:
- زهرمار یعنی من عزرائیلم؟
قیافم رو مثل خر شرک کردم و گفتم:
- آره! ...
و چون زیاد از چشم هام تو این موقیت ها استفاده می‌کردم گفتم:
- ولی تو هر چی باشی بازم فرشتمی.
- باشه .. باشه خر شدم.
پوکر فیس نگاهش کردم و گفتم:
- حالا به این نتیجه رسیدی؟ من که خیلی وقته می‌دونم.
- کل‌کل با تو بی فایدس حالا بگو ببینم چه بیمارستانی باید بری؟
برگه رو باز کردم و گفتم:
- اوووم... (..)
- ایول منم همونجام.
زیر لب جوری که بفهمه گفتم:
- پووف اونجا هم دست از سرم بر نمیداره.نمیدونم چه گناهی به درگاه خدا کردم.
نیم نگاهی بهش انداختم که با چشم های پر شده از اشک گفت:
- خیلی بدی من فکر میکردم تو حداقل منو دوست داری.
بعد رو برگردوند و رفت.
با دو خودم رو بهش رسوندم و با نفس نفس گفتم:
- وای..وایسا دی...دیگه چقدر تند میدوی.تو که جنبت بالاتر از این حرفا بود.
بدون اینکه نگام کنه گفت:
- برو کنار!
- سارینا!ناراحت شدی؟ بخدا منظور بدی نداشتم میخواستم باهات شوخی کنم!
و دوباره از چشم هام کمک گرفتم:
- سارینا! ببین به چیز خوردنم انداختیا!
نگاهم کرد و گفت:
- اول ناهار بعد استخر .شهربازی و شام مهمون تو تا آشتی کنم.
- الهی قربونت برم تا یه هفته خورد و خوراکت پای من تو فقط آشتی کن فدات شم.
به آسمون نگاهی انداخت و گفت:
- الهی آمین!
زدم به بازوش و گفتم:
- زهرمار بی جنبه!
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...