رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان نجوای عذاب_Mahta_(یگانه رضائی) کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B

اگه دانیال با گلرخ بره چی میشه؟  

10 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. اگه دانیال با گلرخ بره چی میشه؟

    • با هم خوشبخت میشن.
    • دانیال برمیگرده پیش پانیذ
    • پانیذ برای برگردوندن دانیال، از ایران خارج میشه.
  2. 2. سرنوشت پانیذ با کی گره میخوره؟

    • شاهرخ
    • ارسلان
      0
    • اردشیر
      0
    • دانیال


ارسال های توصیه شده

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

 

نام رمان: نجوای عذاب
ژانر: عاشقانه، تراژدی
نام نویسنده:  _Mahta_ (یگانه رضائی)
ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم
هدف: زندگی مثل یک ماز هست، پر بن‌بست و پر اشتباه! مهم اینه که تو این بن‌بست‌ها، اشتباه‌ها، خسته نشیم، ناامید نشیم و به این که تهش آزادیه  فکر کنیم.

 

خلاصه: من در هجوم تلخی زندگیم، با مردی روبه‌رو شده بودم، که عاشقانه زیستن عادتش بود. اما من عاشق بودن را،  از بازی سرنوشت، نیاموخته بودم. 

مهمان ناخوانده‌ای به درون زندگی‌ام آمد، که او هم عاشقانه زیستن بلد نبود.

آدمای این داستان نه سفید هستند، نه سیاه؛ نه خاکستری نه طوسی!

آن‌ها یک رنگ خاص هستند، مثل همه آدم‌ها که یک رنگ خاصن! خوب‌هاشون  ممکنه داد بزنن، خسته و ناامید بشن و یا اشتباه کنند.

بدهاشون هم  ممکنه دست کسی رو بگیرن و بانی خیر بشن!

مقدمه: زندگی بافتن یک قالیست.

نه همان نقش و نگاری که خودت می‌خواهی!

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می‌بافی

نقش را خوب ببین

نکند آخر کار

قالی زندگیت را نخرند.

 

لینک صفحه نقد:  نجوای عذاب

ناظر: @shahrzad.rh

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 32
  • تشکر 4
  • هاها 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 11
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

با صدای ساعت مشکی و شیکی که روی عسلی کنار تخت دو نفره‌اش بود، بیدار شد. نگاهی به ساعت کرد، مثل همیشه دلش  می‌خواست خودش صبحونه شاهرخ رو آماده کنه. اسم شیرین‌خانم تو ذهنش جرقه زد، اما یادش اومد، که شیرین خانم رفته پیش نوه‌اش و امروز نمیاد. سریع تو دستشویی پرید و یک آبی به دست و صورتش کشید، لباس خواب نقره‌ایش رو با یک بلیز و شلوار ست آبی نفتی عوض کرد،  موهای بلند و طلاییش رو با کش موی خاکستری بست. دمپایی‌های خوش‌دوخت سفید و مشکی رو پوشید و قبل از خروجش از اتاق، نگاهی به اتاق دو نفره خودش و شاهرخ انداخت، یک اتاق 40 متری با دکور سفید و مشکی، یک تراس تقریبا بزرگ که توسط یک در شیشه‌ای از اتاق جدا شده بود. وجود یک حموم و دستشویی داخل اتاق، سمت چپ، در نهایت یک تخت دو نفره و عسلی های کنارش، میز تحریر کنار در!
پله‌ها رو یکی-یکی پایین  اومد،  یک سلام پر انرژی به شاهرخ داد و پشت میز صبحانه که حسابی تو خودش همه مخلفات صبحانه رو جای داده بود، نشست.
- سلام خانومم، بیا بشین که حسابی گرسنه‌ای!
- سلام، صبحت‌بخیر!
از پشت میز برخواست و سمت سماور که روی اپن  ساکن بود، رفت.
لیوان رو از روی میز برداشت تا برای خودش چایی بریزه. چایی خودش رو  کنار دستش گذاشت و استکان شاهرخ و برداشت.
- صبح شما هم بخیر!

- چایی می‌خوری؟ خب معلومه باید بخوری!
- خودت سوال می‌پرسی، خودتم جواب میدی؟
- آره، به این میگن سوال پرسیدن نوین!
چایی رو جلوش گذاشت و گفت:
- بخور نوش‌جان شاهرخ‌خان ، بخور جون بگیری!
یک تای ابروش رو بالا داد و گفت:
- با چایی؟
 پانیذ خودش رو به هم‌زدن چایی و شکرها مشغول کرد و با یک لبخند کمرنگ گفت:
-آره خب!
یک تیکه نون گنده برداشت، توش رو پر از پنیر و پسته کرد، دست شاهرخ داد.
  - می‌دونم درست نیست الان بهت بگم، ولی برای هزارمین بار میگم؛ شاهرخ تو خیلی راحت می‌تونی خوشبخت بشی!
لقمه رو با ناراحتی گرفت:
  -بس‌کن پانی‌جان، من شما رو فقط می‌خوام، مفهومه؟
بعد لبخند پررنگی به چهره نگران پانی زد و مشغول خوردن لقمه‌اش شد.
 - در ضمن امروز واسه دانشگاهت اقدام می‌کنم.
 - شاهرخ!
 - جانم؟
 - تو نباید خوشبختیت رو به‌خاطر من نابود کنی!

@همکار ویراستار

 

رمان زیبای نجــــــوای عذاب

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 25
  • تشکر 4
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2


 - تو نباید خوشبختيت رو به‌خاطر من نابود کنی!
شاهرخ دوباره یك لبخند مطمئن زد و گفت:
- خوشبختی من تویی خانوم، زندگی من‌وتو، زندگی خودمونه فقط!
پانیذ با لجبازی بچه گانه‌ای گفت:
 - من نمی‌خوام دانشگاه برم.
شاهرخ یك جرعه از چاییش رو خورد و با لحن زنونه‌ای گفت: 
- وا، چرا؟
 بعد با لبخند روی لبش از پشت میز صبحانه بلند شد و کتش رو هم از پشتی صندلی برداشت.
- تو هم باید بری، که  مثل همه اون دخترها دکتر بشي! راستی می‌خوای دکتر بشی یا پرستار؟
 - شاهرخ!
شاهرخ دیگه جوابی به پانیذ نداد، حسابی از این بحث خسته شده بود. او بین خواهرش و پانیذ نمی‌تونست کسی رو انتخاب کنه پانیذ همسرش بود و گلرخ خواهرش! از طرفی گلرخ مرتکب اشتباه شده بود. این که او نگران برادرش بشه درسته، اما نه به قیمت خراب‌کردن زندگی برادرش و ناراحتی او! پانیذ هیچ‌گاه مانع رفت‌وآمد شاهرخ به خانه گلرخ نشده بود و همین نقطه محوی بود برای رهایی از این مشکل!
ساعتی از رفتن شاهرخ می‌گذشت، در این مدت زمان پانیذ نه تنها صبحانه‌اش رو نخورده بود بلکه مثل همه این دو سال در فکر رهایی از این عذاب‌وجدان نسبت به شاهرخ بود. با تماس شاهرخ، پانیذ متوجه شد که مقاوت در برابر این خواسته  فایده‌ای نداره و باید کم-کم تدارک دانشگاهش رو ببینه. در این بین برای پانیذ چیدن برنامه سفر واقعا قوز بالاي قوز بود. 
اما خب خبر سفر هیچ خوبه رو ناراحت نمی‌کنه آن هم هوای گرم مشهد و هوای ناب شمال! خب قطعا وسوسه‌انگیز هست. وارد اتاقش شد، موبایلش هنوز توی دستش بود. دلش هوای دوستش رو کرد. مشغول پیدا کردن نام نیلوفر شد.
نیلوفر همان رفیق شفیقی بود که داشتنش نعمته و نداشتن‌اش بحران! نیلوفر هم مشکلات خودش را داشت بعد از دو سال جان کندن توی رشته معماری البته خلاف میل خودش، حالا باید وارد رشته موردعلاقه خودش می‌شد هرچند بعد از دو سال اتلاف وقت!
پانیذ هم بعد از آن همه اتفاق تلخ و پشت سر گذاشتن آنها بعد از دو سال باید دوباره درسش را ادامه می‌داد.
- الو!
 - الو، سلام  خوبی؟ 
 - سلام  خوبم، نیلو‌جان تو چطوری؟
- مرسی عزیزم، چه‌خبر پانی جونم؟
- شاهرخ برنامه شمال ریخته. 
 - چه‌خوب!
- آره  خوبه!
-ببینم گلی هم میاد؟
- من چه می‌دونم یا میاد یا نمیاد.
- یعنی چی یا میاد یا نمیاد، بگو خدانکنه دختر!
 - چرا نیاد، جای من رو که نگرفته. 
 - دختر تو یا خیلی ساده‌ای یا خیلی مهربون که در هر صورت خیلی دیوونه ای، اون اگه بیاد اونقدر بهت طعنه و کنایه می‌زنه، از دخترای آفتاب و مهتاب ندیده رویاهاش برات میگه که...
 - بس‌ کن نیلو، خجالت نمی‌کشی تو؟
 - از چی؟ از داشتن چنین دوستی؟ چرا خجالت می‌کشم.
از حرف نیلو خنده‌اش گرفت ولی خنده‌اش را خورد و گفت:
 - خب اون بنده خدا هم حق داشته، که بهترین دخترا رو برای داداشش گلچین کنه.
بغض گلویش رو فشرد با بغضی که در مهار کردنش ناتوان بود آشکار گفت:
-  مثل خودم، دخترای کوچه و خیابون‌ها رو تک‌به‌تک از زیر ذره‌بین نگاه می‌کردم، تا بهترینشون برای داداشم بگیرم. چی شد؟ پارسای من چی شد؟
گلوله اشکی درشت از گوشه چشمش جاری شد.
 - ببخشید پانی‌جون معذرت می‌خوام. بزار برات از نفس بگم.
- داداشم رفت. تقصیر اونه همش!

@همکار ویراستار

رمان زیبای نجــــــوای عذاب

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 25
  • تشکر 4
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(۳)

خودش تنفر داشت از آوردن اسم باباش، کسی که باعث شد همسرش فوت کند و پسرش...
پدرش کارگری ساده بود و پانیذ در خانواده ای سراسر مهربانی به دنیا آمده بود، اما انگار سرنوشت پایین و بالا داشت و همه‌چیز قرار نبود برای همیشه ثابت بمونه چرخ گردون این‌بار دخترک هفت ساله را هدف گرفته بود. دخترکی که جز مادر و پدرش و برادری که فقط هشت سال از خودش بزرگتر بود کسی رو نداشت. دخترکی که زیبایی‌اش، ستودنی بود و قلبی مهربون در سینه داشت. دخترکی که علاوه بر زیبایی خیره کننده‌اش، هوشی سرشار داشت، برای حفظ کردن دیوانی سرتاسر شعر!
اما خب سرنوشت که این‌ها رو نمی‌فهمید او صبر می‌خواست و می‌خواست  ببینه سر خم می‌کنی یا نه؟ به زمین می‌افتی یا نه؟ حتی دخترک هفت ساله رو با سوالات پیچیده و مبهمش آزمایش می‌کرد.
پدر کارگر و زحمت کشش که روزی سر پناه و مایه آرامش خانواده بود، درگیر اعتیاد میشه و بعد از مدتی مادرش رو بر اثر مصرف  زیاد درد و رنج و غصه از دست میده و این میشه آغاز راه برای دختری 12 ساله و برادرش که فقط 20 سال داره و زحمت خواهرش و حتی برآورده کردن مواد مورد نیاز خماری نکشیدن پدرش را برآورده کنه هر چند مجبور بود هربار نسخه پر از نصحیتش را باز کنه و از نو اون رو بخوانه تا بلکه فرجی حاصل شه اما حیف!
اما اوج حقارت این دختر زمانی حاصل میشه که از تنها دوست برادرش، خبر مرگ برادرش، پشتیبانش، تکیه‌گاهش رو می‌شنوه. اگر بگم شکست، نابود شد، بی‌پناهی و غریبی را با تمام سلول های تن ظریف‌اش حس کرد، دروغ نگفته‌ام. کاش پارسا بد بود، پانیذ رو اذیت می‌کرد و اون رو آزار می‌داد تا می‌گفتیم همون بهتر که مرد! اما اوج ناراحتی آن‌جاست که رابطه پانیذ و پارسا از رابطه مادر و فرزند شیرخواره‌اش نزدیک‌تر بود.  حالا برای پانیذ فقط لقبی به عنوان خواهر شهید باقی‌مونده بود، که هربار با شنیدنش نابود می‌شد و مجبور بود تا عمر داره اون رو یدک بکشه.
اما برای سرنوشت تنها این خواری کافی نبود اون تنها به این حقارت راضی نمی‌شد و باز هم تصمیم داشت صبر دخترک 18 ساله رو آزمایش کنه. این بار بازوی پدر نمایان می‌شد. او می‌خواست که دامادی از نوع طلایی‌اش به خانه بیاره میگه شانس یک‌بار در خونه آدم رو می‌زنه و آیا به راستی به فکر منفعت خودش نبود؟ اون نسبت به مرگ پسرش بی‌تفاوت بود و براش مهم نیست که هنوز حتی از چهلم پسرش هفته‌ای نه‌گذشته! تا حالا هم که صبر کرده‌بود از صدقه سری رفیق شفیق پسرش بود و بس!
 - می‌دونم پانیذ‌جان، فراموشش کن خب؟
-چطوری نیلو؟
- فراموش‌کن، الانم برو حاضر‌ بشو تا نیم ساعت دیگه میام تا باهم بریم خریدای دانشگاهمون و بکنیم.
- مگه چی می‌خواد نیلو؟ چند تا دفتر، يك دونه خودکار!
 - حرف نباشه همین که گفتم.
و بعد هم تلفن را قطع کرد.
از شیطنت های نیلوفر خنده‌اش گرفت، بلند شد و با خودش گفت: حتی یك خداحافظی هم نکرد.
در کمدش را باز کرد. يك شلوار جین یخی جذب پوشید. همراه یك مانتو آبی نفتی که  تا روی زانوش میومد و یك کمربند طلایی داشت پوشید. یك شال طلایی هم پوشید. جلوی میز آرایش  رفت و يك رژ کمرنگ که بی‌شباهت به نارنجی نبود رو زد. یك کوچولو ریمل! از توی کشويش ادکلن رو درآورد و به مچ دستاش و یقه‌اش زد.
گوشیش رو درآورد و یك زنگ به شاهرخ زد بعد اطلاع دادن به شاهرخ از خانه اومد بیرون و سلامی به بابا حیدر که عمری رو در خونه رستمی‌ها گذرونده بود، داد. در کنار در به انتظار نیلوفر ایستاد. تا رسیدن نیلوفر چندی گذشت و بعد از رسیدن نیلوفر، سوار ماشینش شدند و راه افتادن.
خریدها زیاد بود اما تنها از یک مغازه بزرگ تکمیل شد، اما خب هدف خرید لوازم تحریر نبود، هدف بیرون رفتن و تازه کردن یك هوایی بود.

@همکار ویراستار

@نرگس شریف @نوازش @Ghazal @_Ghazal @mah86 @mahdiye11 @masoo @Ataras_02 @Atlas _sa @Z.A.D @Delito  @Bhreh_rah @bita.mn @Damon.S_E  @Ad Manager elif @15Bita 

رمان زیبای نجــــــوای عذاب

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 27
  • تشکر 4
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان زیباے نجــــــــــــــــــــوای عذابــــــــــ

۴

با کلی ساک خرید به سمت آسانسور راه افتادن به لطف نیلوفر بساط خنده و شوخی همیشه فراهم بود. دختری سرشار از انرژی، پر از نقشه برای شیطنت و یک لب همیشه خندون!

ناهاری همراه هم، کنار یکی از فست فودی‌های نزدیک حرم خوردن، بعد هم که وارد حرم شدند، حجابی که چادر مکملش بود و البته نباید از سختی نگه داشتنش روی سر گذشت. جدا از همه این‌ها وقتی با تمام وجود اون بو رو به ریه‌هات می‌فرستی، عجب حالیه، بوی ناب حرم! یا این که همون اول ورود چشم می‌دوزی به اون ضریح طلایی رنگ! همون لحظه که تمام حاجت‌هات به دلت هجوم می‌آورند.

ساعت پنج از حرم بيرون اومدند و به پیشنهاد پانیذ به  پارک میرزا‌کوچک‌خان رفتند و بعد از یك پیاده‌روی کوتاه و تفریح از پارک بیرون اومدند و شام رو از رستوران‌های اطراف گرفتند تا در جمع خانواده خورده شه.

بابا حیدر درو با چند تا بوق باز کرد.

- سلام بابا حیدر، شام خوردین؟

- نه دختر‌جان، خاله‌ات هنوز نیامده!

- خیلي‌خب، پس من شام شما و خاله رو براتون میارم.

- زحمت‌نکش!

- نه چه زحمتی، از این شام ها خاله زیاد درست کرده.

بعد تحویل شام به بابا حیدر، اومد داخل خونه و میز شام رو شاعرانه چید. وسط میز یك گلدون گذاشت و توش چندتا گل رز! بابا حیدر عادت داشت هر روز دو یا سه شاخه گل توی آب می‌گذاشت و بعد روی عسلی پذیرایی شمع های کوچیک و دایره ای شکل رو روشن کرد و روی میز چید. بعد هم دیس جوجه و کنارش ظرف برنج ! بشقاب‌ها رو چید و دستمال‌هاي سفید و صورتی رو تا زد و لیوان‌ها رو سمت راست بشقاب، قاشق و چنگال رو سمت چپ بشقاب روی دستمال گذاشت و چراغ‌های طبقه پایین رو خاموش کرد و با دو بالا رفت، تا لباس زیتونی رنگی رو که امروز به سلیقه‌ی نیلوفر خریده بود و خیلی به چشم‌های کشیده و جنگلی میومد رو بپوشه. موهای بلند و طلاییش رو بالا بست، گردنبند یادگار مادرش رو به گردن انداخت. روش پر از نگین‌های ریز زمردی و سرخابی رنگ بود، حسابی هم به پوست سفیدش میومد. یك نگاه به خودش تو آینه انداخت و مثل بچه ها دستاش رو بهم کوبید و با یك رژ زرشکی و یك‌خورده عطر از اتاق بیرون اومد. شاهرخ هنوز نرسیده بود برای همین خودش رو مشغول خوندن دیوان شهریار کرد، که روی عسلی میز بود و نشون از مطالعه شاهرخ داشت. همون‌جا پشت عسلی رو کاناپه‌های راحتی طوسی رنگ نشست و مشغول شد. عاشق شعر خوندن و حفظ کردن اشعار بود. ذهنش پراز اشعاری بود که شاید فقط یک‌بار مطالعه‌اش کرده بود. ناخودگاه از زمان و مکان خارج شد و با نشستن دستی روی شونه‌ اش جیغ بنفشی کشید و برگشت.

نالید:

- شاهرخ!

 - جان دل شاهرخ؟ قربونت‌بره شاهرخ!

 - خدانکنه. شام حاضره، اٍم ولی فکر کنم الان سرد شده.

 - فدای سرت، خودم گرم می‌کنم پانی‌من!

 - خب پس، بجاش؟

دستش رو آروم روی بینی پانیذ گذاشت و گفت:

 - مثل همیشه خسرو و شیرین!

 - قبوله، برات خسرو و شیرین مي‌خونم.

- حالا شد، گلبرگ قشنگم!

این‌قدر با احساس جملات عاشقونه رو می‌گفت که قلب پانیذ از درد این که نمی‌تونست همسر خوبی برای شاهرخ باشه فشرده می‌شد.

@همکار ویراستار

@Aramesh @amin141 @Mahla @Asal Akbari @Asma,N  @mahsa @Teimouri.z @pegah11z @Pardis  @Raha_yee @Raziye  

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 25
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۵

وقتی دیس‌ها رو روی میز چیند و پارچ روی میز رو هم پر دوغ کرد و  در اون لحظه، به لطف پانیذ موسیقی لایتی در فضای خانه پیچید. اون وقت همراه هم مشغول خوردن شدند و در آخر هم با کلی شوخی و خنده ظرفا رو شستند.
بعد جمع‌کردن ظرف‌ها و این‌ها دیوان نظامی رو از روی میز برداشت و رفت تا توی اتاق مشترکشون بخوابه، به درخواست شاهرخ قرار بود که اتاق هاشون جدا بشه تا از اون به بعد پانیذ راحت‌تر، درس بخونه!
صبح که بیدار شد هیچ‌خوبه رو داخل اتاق ندید، بلکه فقط یك نامه بود که به کمد دیواری اتاق چسبیده بود. با کنجکاوی بلند شد و نامه رو خواند.
سلام خانم خوابالوی خودم! صبح‌بخیر، خودم بلیط‌ها رو واسه دوشنبه می‌گیرم؛ شما ساک خودت رو آماده کن، من خودم ساکم رو آماده می‌کنم. چیز سنگین بلند نکنی! راستی گلرخ گفت، که نمی‌تونه بیاد، اما شاید  ماهان و خانومش اومدن. عصر که اومدم حتما بعد بوسیدنت، بهت میگم؛ غذا هم خودم می‌گیرم.
سری از روی تاسف برای شاهرخ عاشق تکون داد و وارد حموم شد.
بعد حموم یک ساعته‌اش همون لباسی رو پوشید که شاهرخ اون رو خیلی دوست داشت.
خاله شیرین برای صبحونه صداش زد.
بعد صبحونه با کمک خاله شیرین یک لیست از لازمه‌های سفر آماده کرد و اون رو به دیوار اتاق چسبوند.
اولین کلمه‌ی داخل لیست چمدون‌ها بود، اما چمدون‌ها بزرگ و سنگین بود. هم بالای کمد دیواری‌های زیرزمین بود، زیرزمین هم داخل حیاط!
روسری‌ای سرش کرد، تا بلکه از بابا حیدر کمک بگیره.
از پله‌ها پایین اومد پذیرایی و سالن‌های مهمونی رو رد کرد و وارد حیاط شد.
پانیذ با کمک بابا حیدر چمدون‌ها رو آورد بالا و یکی-یکی اون‌ها رو داخل اتاق گذاشت و در اتاق رو هم بست. 
صدای قابلمه‌ها از پایین میومد.
 - خاله شیرین!
 - جانم؟
یك پله پایین رفت و گفت:
 - دارین غذا میپزین؟
 - نه دارم واسه سفرتون کیک می‌پزم،  با خودتون ببرين، الان به فکر نهار هم میشم.
 - نه خاله‌جون زحمت نکشین! شاهرخ گفت نهار می‌گیره. راستی ما که معلوم نیست کی بریم؟
 - هر‌وقت رفتین، خوش برگردین. دیر‌ که نمیشه خاله جان!
- خب باشه، هر طور راحتین؛ فقط منو اینقدر لوس نکنین، همش شاهرخ بهم میگه کوچولوی لوس خوشگل!
خاله خندید و گفت: 
 - خب راس میگه مادر!
- عٍه خاله!
- باشه خاله‌جان، برو كار‌هات رو انجام بده.
صدای درو شنید و با دو رفت بالا و روسریش رو داخل اتاق گذاشت. همین که خواست از اتاق بره بیرون گوشیش زنگ خورد.
اسم نیلوفر رو صفحه گوشیش نقش بسته بود.
 - بله بفرمایید!
- مخابراته اونجا؟
نیلو دوباره شوخیش گرفته بود.
 - کارات رو بگو بی‌مزه!
- عه چه بداخلاق، نکنه می‌خوای بری پیش شوهر...
 - نیلو‌جونم کاری داری بگو آبجی کار دارم.
- آها حالا درست  شد.
 - راستی نیلو تو هم میای؟
- کجا باز؟
 - عه، خب معلومه شمال دیگه!
 - خودمونم می‌خواییم بریم.
 - کی؟
 - چهار روز دیگه.
- مگه...
- چرا! قرار بود همین امروز و فردا بریم واسه آرمین و بابا مشکلی پیش اومده، دیرتر میریم.
آرمین شوهر نیکی بود و نیکی خواهر بزرگ‌تر نیلوفر، آرمین مهندس معماری بود و توی شرکت مهندسی بابای نیلوفر کار می‌کرد. البته یك شرکت دیگه هم متعلق به خودش داشت، اما دو روز در هفته شرکت پدرزنش می‌رفت.
 - خب؛ پس با ما نمیای؟
- نه دیگه، انشاالله اگه گذرمون افتاد سمت ویلاتون، خدمت می‌رسیم.
 - خب پس!
 -دیگه چه خبر؟
تق-تق!
- یك دقیقه گوشی نیلو!
 - بله؟
- منم بیام تو؟
 - وا این چه سوالیه؟
شاهرخ درو آروم باز کرد و با احتیاط کنارش نشست.
 - خب بگو؟
نیلو: با منی؟
 - نه تو مردی با روحتم!
 - ای کوفتت بشه  مثل آدم حرف بزن!
-خب کارت رو بگو کار دارم!
 - نکنه شاهرخ‌خان اون‌جاست؟
یه نگاه خندون به شاهرخ انداخت و گفت:
 - آره!
 - خب پس، بای!
 - خدافظ.
یك نگاه به شاهرخ انداختم و گفتم:

- درخدمتم قربان!
 - لوس‌نشو دختر!
شاهرخ: بیا پایین که کلی کارت دارم!
یك تای ابروش رو داد بالا و مطیعانه پشت سر شاهرخ راه افتاد.

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 23
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۶

همین که به پایین پله‌ها رسیدن شاهرخ شیرین‌خانم رو دید، که مشغول چیدن میز هست. پس نظرش عوض شد و گفت:
- موافقی بزاریمش واسه بعد نهار؟
- ام ‌خب، بریم که حسابی گشنمه!
و بعد خیلی بامزه کف دستاش رو بهم مالید و خیلی مشتاق به ظرفای پر از پیتزا خیره شد.
 - وای نینی کوچولو!
 - وای بابابزرگ خوشگلم، میای بریم یا نه؟
شاهرخ سرش رو با تاسف برای پانیذ تکون داد و با دستش با میز نهارخوری اشاره کرد و پانیذ رو به سمت میز هدایت کرد.
پانیذ و شاهرخ نهار رو با کلی خنده و شوخی خوردند و شستن ظرف‌ها رو هم شیرین‌خانم عهده‌دار شد.
پانیذ تا از بالا تلفن شاهرخ رو بیاره تا با ماهان تماس بگیره که آیا اون‌ها هم میان یا نه؟
پانیذ با عجله 10 پله رو طی کرد و با نفس-نفس زدن‌هاش گوشی رو به دست شاهرخ داد.
پانیذ: ماهانه...کارت... داره... خودش زنگ زد.
 شاهرخ گوشی رو از دست پانیذ گرفت و مشغول حرف زدن شد.
 وجود سپیده و ماهان می‌تونست خیلی‌خوب باشه هرچند وجود آرمان حس می‌شد، اما خب آرمان سفر کاری داشت به خرمشهر و نمی‌تونست بیاد.
شاهرخ بعد قطع‌کردن تلفن و گذاشتنش روی عسلی شیشه‌ای، بلند شد و گفت : 
 - پانی‌جان من میرم ساکم رو آماده کنم، کاری داشتی صدام کن.
 - باشه!
پانیذ هم بی‌خیال برنامه تلويزيون شد و بی‌حوصله خاموشش کرد. سمت اتاق دونفره‌شون رفت، شاهرخ حموم بود و در طی این مدت پانیذ لباس هاش رو داخل چمدونش چید و از اتاقشون خارج شد. 
حوصله‌اش حسابی سررفته بود، رفت سمت کتابخونه و با برداشتن یکی از رمان‌های داخل قفسه مشغول شد.
با تقه‌هایی که به در کتابخونه خورد پانیذ سر از میون کتاب کشید بیرون و منتظر به شاهرخ نگاه کرد، شاهرخی که مثل همیشه آراسته بود و داشت از خونه خارج می‌شد.
- جایی داری میری؟
 - آره، می‌خوام برم خشکشویی تو لباس نداری؟
 - نه.
- خیلي‌خب، من شام رو خونه گلرخ می‌خورم، اگه ترسیدی برو پیش خاله و بابا حیدر!
-نه، نمی‎‌ترسم.
- مطمئنی؟
-آره، این‌قدر سفارش نکن!
- خیلي‌خب، خداحافظ.
شاهرخ قبل خروج از خونه، از بابا حیدر و خانومش خواست تا موقع برگشتش خیلی مراقب پانیذ باشند.
تو حال و هوای خودش بود که صدای درو شنید. از این ناراحت شد که باعث نگرانی شاهرخ شده و باعث شده که شاهرخ کاراش رو بیخیال بشه.
اما صدای گریه‌ای که از پایین میومد، خیالش کمی از بابت شاهرخ راحت شد ولی باز عذاب وجدان گرفت، از این که شیرین خانم کارش رو به‌خاطر اون ول کرده!
خب از اون‌جایی که شاهرخ نمی‌اومد و پانیذ تنها بود، خاله تصمیم گرفت تا یك غذای عالی برای پانیذ بپزه و چی بهتر از قرمه سبزی! پایین  رفت و مرغ‌ها و سبزی‌ها رو از فریز بیرون آورد تا یخش باز شه و براش قرمه سبزی بپزه.
دلتنگ بود! حالا که قرار بود دو هفته از مشهد برن می‌خواست سری به خانواده‌اش بزنه؛ هرچند دیروقت بود، اما دلتنگی که این چیزها حالیش نمی‌شد. جلوی میز آرایشش نشست. پانیذ به ظاهر خیره به عکسش توی آینه بود اما همه‌ی حواسش پی‌مادرش بود. موهاش رو شونه کشید و اون‌ها رو بالا محکم بست.
شلوار جین یخی‌اش رو پوشید و روش هم یك مانتوی لیمویی تیره و یك روسری بلند فیروزه‌ای با طرح گلای درشت یاس! کیف و کفش مشکی‌اش رو برداشت از اتاقش بیرون زد. همون‌طور که روی پله‌ها نشسته بود و بند کفشاش رو می‌بست، خاله متوجه پانیذ شد و پرسید:
 - جایی می‌خوای بری مادر؟
- آره، بهشت رضا  میرم.
- می‌خوای باهات بیام؟
- نه شما با بچه کوچیک اذیت میشی، تنها میرم.
خم شد و کیفش رو برداشت و در همون حین خاله پرسید:
- پانیذ نرو دیروقته، فردا باهم بریم.
- زود برمیگردم نگران نشو..
 - پانی‌جان توروخدا زود برگرد!
با کلافگی چشمی گفت و خاله با اضطرابی غریب، با نگاهش پانیذ رو همراهی کرد تا جایی که دیگه اثری از پانیذ نبود.

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 22
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۷

و بعد هم از عمارت خارج شد. از بین درختایی که بین شش ضلعی‌های ساخته شده  توسط سنگ فرش‌ها  بود رد شد، بعد هم از زیر بید مجنون‌ها و از کنار آلاچیق‌ها رد شد، بعد هم بابا حیدر رو دید که داشت گلای مختلف رو توی باغچه های کنار حیاط میکاره!
- خداقوت آقا حیدر!
بابا حیدر روش رو برگردوند و با مهربونی گفت: ممنون باباجون!
بابا حیدر خواست بپرسه کجا میره، اما به خودش تشر زد که چی؟ بزرگه می‌فهمه.
سوئیچ 206 آلبالویی خودش رو در آورد، سوارش شد و بعد چند تا بوق واسه بابا حیدر از خونه خارج شد.
می‌دونست الان‌است که شب بشه پس بی‌معطلی به سمت بهشت الرضا راه افتاد.
یك ساعتی بیشتر طول نکشید که کنار آرامگاه داداشش بود.
- ستوان دو پارسا افشار!
درد و دلای زیادی داشت تا واسه داداشش بگه، اما خودشم می‌دونست که وقت تنگه! درد و دلاش رو گفت، گلای رز پر-پر شده رو ریخت و بعد یهك خداحافظی کوتاه با مادرش به سمت ماشین راه افتاد، بهشت الرضا، خلوت خلوت بود و هوا هم کاملا تاریک شده بود. ساعتش  20:48 دقیقه رو نشون می‌داد. سوار ماشین شد اما از شدت گریه چشم‌هاش سو نداشت.
سوار ماشین شد و قفل مرکزی رو زد، منتظر موند تا چشم‌هاش کاملا  خوب بشه. می‌خواست زنگ بزنه به شاهرخ تا دنبالش بیاد، اما وقتی گوشیش رو نگاه کرد دید گوشیش خاموش شده! معده‌اش هم داشت می‌سوخت تازه یادش افتاد نهار نخورده. سری از روی تاسف تکون داد 
چراغ‌های ماشینش رو روشن کرد و بعد هم راه افتاد. حالا دیگه نمی‌دونست از کدوم طرف باید بره! یک بسم‌الله کرد و فرمون رو به سمت چپ چرخوند. وارد یک جاده آسفالت شد. حتی گوشیش هم روشن نبود تا  گوشیش رو روشن کنه، خیابون با یک نور کم سو روشن شده بود. به GPS
دور و اطرافش انداخت؛ بدجور ترسیده بود و به سختی نفس می‌کشید رنگ و روش سفید شده بود و ذهنش قفل کرده بود. خیابون خلوت بود، خیلی خلوت! حتی یک پرنده هم پر نمی‌زد. حتی دوست نداشت حدس بزنه که ممکنه اینجا پاتوق قاچاقجی‌ها باشه. با خودش فکر کرد مگه الان ساعت چنده که همه خوابن و براق‌های خونه‌ها خاموشه؟ اصلا نکنه کسی اینجا زندگی نمی‌کنه!
هوا سرد شده بود، خیلی سرد! اما پانیذ دلش نمی‌خواست بخاری‌ها رو روشن کنه چون در این صورت بنزین ماشین خیلی زودتر تموم می‌شد.
دستاش رو روی بازوهاش پایین و بالا کرد، خودش رو جمع کرد. خیلی سردش شده بود، چشم‌هاش داشت سنگین می‌شد، خیلی سعی می‌کرد باز نگه‌شون داره، اما موفق نبود.
در خونه رو با پا باز کرد، پاکت‌های توی دستش رو روی زمین گذاشت و شروع کرد به صدا زدن پانیذ!
 -پانیذ! پانی‌خانومی کجایی؟ من اومدم‌ها!
خاله شیرین با نگرانی گفت:

- شاهرخ‌خان، پانیذ هنوز برنگشته!
 - ها! برنگشته؟ کجا بوده مگه؟
ساعت‌های 4-چهار و نیم گفت می‌خوام برم بهشت الرضا!
 -یاخدا! یعنی الان کجاست؟
با صدای لرزونش ادامه داد:

- به پلیس خبر دادین؟
- آره، گفتم.
 -به گوشیش زنگ زدین؟
 - آره، خاموش بود.
 -وای‌نه‌خدا! خودت رحم کن!
گوشیش رو درآورد و دوباره با گوشی پانیذ تماس گرفت، اما این‌بار خودش شنید که گفت:

- گوشی مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.
با حالی آشفته روی مبل ولو شد، با پلیس تماس گرفت. اون‌ها هم بعد گرفتن کلی اطلاعاتف کمی به شاهرخ امید دادن و بعد تماس‌شون خاتمه یافت.
حالش خیلی بد بود، خیلی، اما چاره‌ای هم نداشت.
- شیرین خانم  شماره بیمارستان‌ها رو بگیر، منم میرم پزشک قانونی جایی یک خبر  ازش گیر بیارم، شیرین‌خانم اگه خبری شد من رو بی‌خبر نذاری‌ها!
داشت بیرون می‌رفت، که بابا حیدر خبری از پانیذ خواست، که در جوآب شاهرخ فقط با ناراحتی سرش رو تکون داد.
در ماشینش باز شد، چهره یک نفر رو جلوی خودش دید، اما نمی‌تونست تشخیص بده که کیه و چیکاره‌اس! حتی صداها هم براش مبهم بود.
یک تکون خفیف خورد اما، ذره‌ای هم حرکت نکرد.
- ممکنه تصادف کرده باشه؟!
 -نه، یعنی نمی‌دونم!
خیلی‌خب، فقط زودتر!
-همون‌طور که گفتم!
شاهرخ این‌بار داد زد:

- گفتم زودتر!
و قطع کرد، واقعا یعنی نگرانی مردم براشون مهم نیست؟ یعنی چی بعد بیست و چهار ساعت براش پرونده تشکیل میدیم؟
با حالی نزار راه افتاد، حالش خیلی بد بود، تلو-تلو می‌خورد و به بعضی‌ها هم تنه می‌زد.
گوشیش زنگ خورد. خاله شیرین بود!
به سختی کلمات رو ادا می‌کرد، نفسش بالا نمی‌اومد.
خاله می‌گفت که تا حالا خیلی از بیمارستان‌ها و درمونگاها خبری ازش نداشتن. دریا و پندار هم رفتن دور و اطراف بهشت الرضا رو بگردن.
صدا‌های آشنایی به گوشش می‌رسید اما در تشخیصش ناتوان بود.
چند دقیقه‌ای تا بیهوش‌شدن مطلقش طول کشید.

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 26
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۸

گوشیش رو جوآب داد:
 - بله، بفرمایید!
 - آقای رستمی؟
- بله، بفرمایید!
- یک خانمی با مشخصاتی که دادین پیدا شده!
- خب؟
 - بیهوش هستن.
 - ...
 -موقع دستگیری قاچاقچی‌‌ها پیداش کردیم.
- ماشینش چه رنگی بود؟
 - ماشینی همراشون نبود.
- خیلی‌خب من الان  اومدم!
 - ایشون کنار خیآبون بودن.
 - آدرستون، لطفا!
 - بله، یاداشت کنید.
دست‌هاش می‌لرزید، قدرت نوشتن نداشت، اما بالاخره نوشت، بلاخره از اون‌جا خارج شد.
بلاخره رسید به در نیمه باز پزشک قانونی! یک در چوبی با طرح‌های گل‌های چوبی برجسته، تا خود این‌جا نزدیک بود هزار بار تصادف کنه!
بعد یک بفرمایید از طرف یه خانم تقربیا مسن، وارد اون اتاق شد. بعد ساعتی که براش یک قرن تلخ گذشت، پانیذ رو دید. موهاش پریشون ریخته بود دورش، لباس‌هاش خاکی-خاکی بود. شالی روی موهاش نبود. از خودش بدش اومد، نباید از خونه بیرون می‌رفت! حالش خیلی بد بود.
با صدای لرزونش از دکتر حال پانیذ رو پرسید. دکتر هم با آرامش خاطر مطمئن گفت:
- باید خداروشکر کرد، که اونایی که پیداش کردن فقط قصدشون دزدی بوده.
- یعنی حالش خوبه؟
- آره تا فردا بهوش میاد، می‌بریدش؟
_ بله، اگه بشه!
با تمام حس و حال بدش از ته‌دل نفس آسوده کشید و یک لبخند زیبا!
عصبانی بود از دست پانیذ به‌خاطر این که بی‌خبر رفته؛ از دست خودش کفری بود، نگران پانی بود. از یک طرف هم خیلی خوشحال بود. با همه حس های ضد و نقیص‌اش دوباره یک لبخند زد و تنها حسی که براش تفسیر شده بود خوشحالی فراوانش بود.
و اشکایی که آروم و بی‌اختیار از سر شوق می‌ریخت.
بعد از این که پانیذ رو روی صندلی عقب گذاشت و بلانکارد رو تحویل داد گوشیش رو درآورد تا تماسی با خاله شیرین بگیره.
و بعد هم باید سری به کلانتری می‌زد.
بیدار شد، سرش یکمی سنگین بود برعکس انتظارش شاهرخ رو دید که مظلومانه کنارش خوابه یکی از دستاش رو تکیه‌گاه خودش کرد و با دست دیگه‌اش سرش رو گرفت. تازه تمام اتفاقات دیروز رو به یاد آورد سری از تاسف واسه خودش تکون داد. مچ‌های دستش کبود بود و کمی درد می‌کرد. دستی روی دست‌هایش کشید و دادش درامد، طلاهایش رو برده بودند. آرام از روی تخت به پایین خزید و به جلوی آینه  رفت. موهایش بهم گره خورده بودند و برایش حس و حال بدی ایجاد کردند، اما ته دلش به قیافه‌اش خندید.
و با همان لباس‌های گشاد و کمی خنده‌دار چند لباس برای خودش چید و داخل حمام شد.
حالش تعریف چندانی نداشت اما باز هم دسته گلی بود که خودش به آب داده بود. زیر دوش که بود کمی از حرف‌های خانم دکتر را با شاهرخ به یاد آورد و ذهنش از نگرانی، ناراحتی، عصبانیت، بیشتر از همه ناامیدی راحت شد و نفسی اسوده کشید.
(باید خداروشکر کنید که اونایی که پیداش کردن فقط قصدشون دزدی بوده.)
وقتی از حموم اومد بیرون دید که هنوز شاهرخ خوابه!
با همون لباس سورمه ای شلوار آبی اسمانی حوله سفید رنگش رو دور موهاش پیچید تا بره و صبحونه رو اماده کنه.
خاله شیرین هم از قضا و از خستگی خوابش برده بود، با سلیقه میز رو چید امروز باید ساک‌ها رو مرتب می‌کرد، مطمئنا شاهرخ مخالفت می‌کرد اما اون نمی‌خواست کسی چیزی بفهمه و مهم‌تر از همه کار شاهرخ و دانشگاه خودش عقب بیوفته. نمی‌دانست چرا این‌قدر دانشگاه برایش مهم شده اما مهم شده بود و خودش هم فهمیده بود، می‌دانست اتفاقی در راه است ولی چه اتفاقی!
پشت میز نشست و همین طور که کلمات را در ذهنش مرتب میکرد تا برای شاهرخ بگوید متوجه دستی شد که در مقابلش تکان می‌خورد.
 - سلام پانی‌خانم سحرخیز، چه خبر؟ خوبی ؟
لبخندی به چهره با نشاط شاهرخ که در حال کشیدن کارد پر از شکلات صبحانه روی نان تست بود زد.
 - آره  خوبم، چایی واست بریزم؟
 - بعله، چه شود چایی از دست پانیذ‌خانم، صبحانه به دست خاله‌جون در کنار همسر گرامی!
پانیذ همان‌طور که از سماور واسه خودش و شاهرخ چایی می‌ریخت با خودش فکر می‌کرد چقدر شاهرخ  خوبه که اشتباه دیشب مو به روم نمیآره اما من می‌خوام واسش بگم!
آهی کشید و اروم ادامه داد، عذآب وجدان ولم نمی‌کنه.
چایی شاهرخ رو گذاشت جلوش و آروم پشت میز نشست.
 - شاهرخ من، با..بابت... اتفاق... دیشب واقعا... شرمنده ام...من...
 - پانیذ!
سرشرو انداخت پایین و با آهستگی گفت:
 - جانم؟
 - نگاهم کن!
سرش رو بالا آورد با شرمندگی زل زد تو چشم‌های نگران شاهرخ!
 - نمی‌خوام سرزنشت کنم پانیذ، اما کارت واقعا بد و نگران کننده بود، دیگه این کارو نکن!
پانیذ سرش رو با شرمندگی پایین و بالا کرد و گفت:
 - ماشین!
 - حرفش رو نزن، فدای سرت، صدقه سلامتیت، مهم نیست.
 - من نمی‌خواستم این‌طوری بشه!
شاهرخ مشغول هم‌زدن چایی‌اش شده بود، سرش رو بالا اورد و به صورت ناراحت پانی نگاهی انداخت و با لبخند گفت:
 - معلومه که نمی‌خواستی، اما حالا شده. ناراحتی فایده‌ای ندآره! تو که می‌دونی فقط خنده‌ات مهمه پس بخند تا منم ناراحتی‌ها از دلم پر بکشه.
پانیذ که سرگرم بازی با ناخناش بود سرش رو بالا آورد با خنده گفت:
 - خیلی خونسردی شاهرخ!
و بعد دستاش رو گذاشت رو میز از ظرف شکرخوری تو چایی‌اش شکر ریخت.
- خب معلومه چون تو کنارمی، تو که باشی چی ارزش داره؟!
همون‌طور که روی نون تست که یک لایه کره روش کشیده شده بود داشت مربای تمشک رو روش می‌کشید. به نرمی گفت:

 

@mahdiye11@mah86@-Madi-@-mAhsA.86-@-Atria-@Asma,N@دخترخورشید@Mahfam@Crystal.@_Zeynab@Melika.Y@Hani_tavakoli@Narges.Sh@Masi.fardi

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 30
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۹

 - شمال؟
- تا تو کاملا  خوب بشی صبر می‌کنیم.
و بعد لقمه گاز زده دستش رو کاملا خورد.
لقمه‌ای پانیذ داشت می‌خورد توی گلوش گیر کرد.
 شاهرخ هول شده، لیوان آب پرتغال خودش رو به دست پانیذ داد.
 با نگرانی گفت:

- خوبی؟
 - آره!
 بعد نفسی آسوده کشید و تند-تند گفت:
 - میشه بریم؟ آخه هم دانشگاهم  دیر میشه، هم تو کار داری هم حال و هوامون عوض میشه.
نفسی گرفت و به آرومی ادامه داد:

- هم نمی‌خوام سپید و ماهان چیزی بدونن!
 - مطمئنی؟
سری تکون داد.
 - اوهوم!
- خب، پس هرطور شما مایلی!
 - واقعا؟
- آره، مگه کسی به چشای سبز جنگلی‌ات می‌تونه نه بگه؟!
- وای شاهرخ مرسی، خیلی دوستت دارم، عاشقتم!
شاهرخ عاقل اندرسفیه و با تعجب نگاش کرد، با بهت گفت:
- چی گفتی؟
تازه فهمید تو ابراز احساسات خیلی افراط کرده و با گیجی گفت:

- خب اول چیکار کنیم؟
شاهرخ گفت:

- چیکار کنیم؟
بعد سرمستانه خندید.
بعد زیر لب ادامه داد: دیوونه دوست‌داشتنی!
شاهرخ واقعا مردی ایده‌آلی بود، که می‌تونست هر دختری رو خوشبخت کنه و عاشق بودن واقعا بهش میومد.
 - پانیذجان بیدار شو صبح شده!
پانیذ با صدای خوابالویی گفت:

- ها؟ چی شده؟
شاهرخ لبخند عمیقی زد و گفت:
 - بیدار شو خانوم خوابالو! صبح شده، مگه نمی‌خواستی لب دریا بری؟
- دریا رو ول کن، خوابم میاد.
شاهرخ کمی پانیذ رو قلقلک داد و همین باعث شد که خواب پانیذ بپره.
 - چیکارم داشتی؟ خوابم میومد.
 - پاشو الان سپیده و ماهان می‌ریزن رو سرت‌ها!
پانی خمیازه کش‌داری کشید و گفت:

- ساعت چنده؟
 - قراره پنج راه بیفتیم، ساک‌ها آماده‌ست تا من آماده میشم،  ساک‌ها رو تو ماشین می‌چینم. شما هم بیا بیرون!
 - نگفتم برنامه رو بگو گفتم ساعت رو بگو!
 - سر صبحی اعصابت خیلی داغونه‌ها!
 - شما انرژیت زیاده، ساعت؟
نگاهی به ساعت بالای در کرد و گفت: ساعت سه و بیست دقیقه!
پانی از این که ساعت به اون بزرگی رو ندیده خجالت کشید، برای همین به روی خودش نیاورد و تصمیم گرفت بحث رو عوض کنه.
- وای نصف‌شب من رو بیدار کرده میگه پاشو صبح شده!
شاهرخ نگران پرسید :

- کارات زیاده؟
 - نه، بی‌خیال به همش می‌رسم.
خودش هم از این تغییر‌های یهویی، خنده‌اش گرفته بود.
 - اگه کمک لازم  داشتی بگو!
 - باشه، مرسی.
 بعد شاهرخ بیرون رفت تا ساک‌ها رو بچینه، بعد  دوش بگیره و آماده بشه.
پانیذ هم رفت حموم و بعد ده دقیقه بیرون اومد. سریع یک تاپ گردنی آبی رنگ پوشید و بعد هم شلوار کتون مشکی رنگش رو برداشت. بعد هم یک مانتو کرپ جنس مشکی که سر آستیناش و حاشیه‌هاش طرح‌های پلنگی داشت و جلو باز بود و بلند رو پوشید، شالش رو هم رنگ چشم‌هاش انتخاب کرد با کیف و کفش تقریبا همون رنگی، کفش‌هاش اسپرت بود. بیشتر اوقات اسپرت می‌پوشید. کیفش هم همیشه کوچیک و مجلسی بود. موهاش رو بالا محکم بست و یک رژ مات نارنجی انتخآب کرد یک ریمل زد و یک خط چشم زیر چشم‌هاش کاشت.
بعد هم شالش رو روی سرش مرتب کرد و کیفش رو برداشت و پایین اومد.
صدای آب از حموم پایین میومد. چقدر شاهرخ  خوب بود، که نخواسته بود مزاحم پانیذ بشه. پانیذ ساک خوراکی‌ها رو همراه کیفش برداشت تا بره و توی ماشین بزاره. ماشین نزدیک در پارک شده بود و این باعث شده بود که رفت و برگشت پانیذ طول بکشه. وقتی برگشت خاله شیرین داشت چایی می‌ریخت. از پشت یه سلام به خاله داد و چون خاله تو حال و هوای خودش بود از جا پرید و یه جیغ کوتاه کشید و دستش رو روی قلبش گذاشت.
 - چته مادر، زهره ترک شدم.
 - وا چرا؟ من که فقط سلام کردم.
و بعد یک لبخند زد.
- شاید من تو حال و هوای خودم بودم. یکم‌هم صدات بلند بود.
پانیذ بی‌توجه به بحث پیش اومده گفت:
  خاله چرا چایی می‌ریزی؟ ما که داریم میریم تازه چایی و صبحونه رو کنار راه می‌خوریم.
-  نه مادر، بخورین همین‌جا دلتون ضعف میره.
قبل از این‌که پانیذ حرفی بزنه، شاهرخ بلند گفت:

- بریم؟
پانیذ نگاهی به شاهرخ انداخت. شاهرخ سر تا پا مشکی پوشید بود. یك تیپ اسپرت؛ شلوار جین مشکی، یك بلوز مشکی آستین‌دار که آستیناش رو تا آرنج بالا زده بود. یك  سوييشرت ورزشی طوسی که بیشترش  طوسی بود حاشیه‌های مشکی رنگ داشت.
- خاله‌جان اتفاقی افتاده؟
 سلام خاله‌جون! چه‌خبر؟  خوبین؟ سر صبحی چرا زحمت کشیدین.
خاله با شرمندگی سرش رو انداخت پایین و با لحن شرمنده‌ای گفت:

- سلام آقا شاهرخ، صبحتون بخیر!
شاهرخ هم بدون این که به روی خاله بیاره با صمیمیت ادامه داد:

- صبح شماهم بخیر خاله‌جان، این خونه هم دست شما!
 - نگهداریش وظیفه‌اس خاله‌جان!
شاهرخ بدون این که حرف خاله رو شنیده باشه  ادامه حرفش رو زد آخه مشغول برداشتن لوازم شخصی‌اش بود.
 - ما دیگه رفع زحمت می‌کنیم.
پانیذ که دید سوال اصلی با تعارفای خاله و شاهرخ داره فراموش میشه و از طرفی هم می‌خواست دلیل این که شاهرخ مشکی پوشیده رو بدونه، پرسید.
- شاهرخ چرا مشکی پوشیدی؟
- هیچی، همین‌جوری!
وسایلش رو گذاشت تو جیب شلوارش و گفت:

- بریم؟
پانیذ با دلخوری گفت:

- بریم!
 راه افتاد و شاهرخ همین‌جوری که از کنار پانیذ رد می‌شد گفت:

- آخه مشکی رنگه عشقه!

@Masoome@-Aryana-@NAEIMEH_S@نوازش@mahdiye11@mah86@-Madi-@-mAhsA.86-@-Atria-@Asma,N

@asal_janam   @Ad Manager elif @amitis98ia @Aramesh @Aramis.R_U @arrtahoor @asal_janam @Asma,N @Ataras_02 @Atlas _sa     @banouyehshab @Bhreh_rah@Crystal.@Damon.S_E@Dark deram@Darya_22@Delito@DrHESS8@eyegen

@FAR_AX@Fardis@Farfis@farid-arjmand

@Farinaz @Fateme Cha @FATEMEH_96 @fatemeh576 @Fati zarei @Fatika @Girel_mt_danger @Gisoo_f @hadis noor @hana81 @haniye_sh @hany.rS @hasti.khajeh @Hasti81 @hcq medical abbreviation @Hdis_m @Healer @hkanome trandovil @im._baran @im._byta @im._sayw @Iparmidw  @Keramt.mk @Lo_ghazal1 @m.azimi @M.gh @M.M.MOSLEMKHANI @mahdi @mahdiye11 @Mahfam @masoo @Masoome @N.a25 @NAEIMEH_S @Nasim.M @Nayereh @nazi nima @negar @Negin @negin yazdani @Nilay07 @Niloofar.masror @Omaay @Otayehs @p8366y @Paradise @parastoo.kamrani @Pardis @Parisa.r @Parmis @Partomah @pegah11z @Qazal @Raha @Raziye @Red_girll @Redgirl @Rey1387 @Roar @Roshana @ROyaye._.ROman  @S.u @Sahar_66 @sana.hashemiiipoor @sanaz87@SaNiA18 @Sara @sara.s312 @Satiyar @shahrzad.rh @Teimouri.z @thezeynaw @Viow𖣘 @Viyana @Wolf @yedone @Yegane_amv @Z.A.D @z̸a̸h̸r̸a̸ @zahra.m @zomi @ببعی معتاد3 @بوقلمون @تست @تهران @دخترخورشید @زری بانو @زهرارمضانی @سادات.۸۲ @سایان @سحرصادقیان @شقایق.نیکنام @شکارچی @فاطمه شبان @فاطمه کیومرثی @فاطی.ع.م @لاله @مانشMansh @ماه تی تی @مبینا @محمد @نوازش  @هــhanaــانا @هانی @هانیه.پ @... @.Abi.AR @_Ghazal @_NAJIW80_ @_Zeynab @Omaay @Otayehs @خدانگهدار @خاتم

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 39
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۰

پانیذ، بهت‌زده سرجاش ایستاد و به رفتن شاهرخ خیره موند، داد خاله اون ور از، بهت خارج کرد و رو به خاله با گیجی گفت:
 - بله؟
 - میگم چایی نمی‌خورید؟ بریزم تو فلاسک؟
 - نه مرسی، تو راه با سپیده و ماهان می‌خوریم.
 -خب پس، به سلامت.
خاله شیرین آب ریخت پشت سرشون و بابا حیدر هم درو باز کرد.
چایی و صبحونه رو به‌همراه سپیده و  ماهان تو یکی از رستوران‌های خارج از شهر خوردن و بعد راه افتادن.
ماهان دوست بچگی‌های شاهرخ بود، باباهاشون همکار و خودشون همسایه! ماهان یک پسر چشم قهوه‌ای بود، چشم‌های قهوه‌ای تیره، موهای خرمایی پوست گندمی روشن و لب و دهن مردونه! سپیده و ماهان پسرعمو، دخترعمو  بودن برای همین شباهت زیادی داشتن فقط چشم‌های سپیده درشت‌تر بود ته موهای فر درشتش  به طلایی تیره می‌زد جشن ازدواج سپیده و ماهان شش ماهی زودتر از پانیذ و شاهرخ برگزار شده بود و سپیده همسن    پانیذ بود و همین دلایل باعث صمیمیت این دو خانواده شده بود.
عصر بود که به ویلای شاهرخ رسیدند، با ویلای ماهان چند کوچه بیشتر فاصله نداشت اما چون ویلا بزرگ بود و خواسته بودن کنار هم باشن، همه  ویلای شاهرخ موندند.


دوهفته بعد 
شاهرخ کت و شلوار اسپرت مشکی پوشیده بود با پیرهن آبی آسمانی یک دستمال سبز چمنی تیره  هم توی جیب جلویی کتش بود.
 -به-به آقا شاهرخ، خوشتیپ کردین. جایی دعوتیم؟
صداش رو زنونه کرد و نالان‌وار گفت:
 - وای دست رو دلم نزار! آره، قراره یک ایل و طایفه از جیب من خرید برن.
پانیذ چشم‌هاش گرد شد:

- ایل و طایفه؟
- خب حالا، اندازه یک ایل و طایفه!
- شاهرخ!
 - جان؟

- بریم!
  - بریم!
- با کمال میل، بفرمایید.
همین که سوار شدن ماشین راه افتاد، ضبط رو روشن کرد و صدای سینا درخشنده فضای شاد بینشون  رو پر کرد.
دنیاهم با تو یک دفعه چه جذاب شد 
واست مردن توی دل من باب شد 
شیشه ماشین رو داد پایین و سرش رو بیرون برد.
عکس چشم‌هات توی دل من قاب شد
ای وای از دست تو 
شاهرخ با دستی که به شیشه پایین رفته ماشین تکیه داده شده بود فرمون رو با سه انگشتش گرفت و با دستش دیگه‌اش ضبط رو زیاد کرد.
دوستت دارم دلبر شیرینم 
حالم  خوبه پیش تو که می‌شینم
حالا دیگه از کوچه خارج شده بودن و داخل خیابون بودن، کناره های خیابون پر از درختای نارنج بود. نارنجایی که نرسیده بودن و رنگ سبزشون با رنگ برگ‌ها تشخیص داده نمی‌شد.
دل می‌گیره تو رو که نمی‌بینم
ای وای از دست تو 
شاهرخ:

- بریم پاساژ کوروش؟
 - بریم!
ای داد از دلم آخه دل وامونده 
پیش تو که جا مونده این یعنی عشق 
ای داد از دلم آخه همچی منی تو 
شاهرخ:

- عشق و زندگی منی تو این یعنی عشق!


پانیذ سرش رو بیرون برد و از هیجان جیغ کشید.
شاهرخ دستش رو گرفت و کشید تو ماشین و با خنده همون‌طور که نگاش رو از آینه ماشین می‌گرفت گفت:
 - این چه کاریه هنجره‌ات پاره شد دختر!
 - عه بی‌ذوق، الان جاش بود، اگه داد نمی‌زدم .این غده‌ای که...
(گلوش رو نشون داد) با دلخوری گفت:
 - گلوم رو زخم می‌کرد.
 - امون از احساساتت پانیذ!
شاهرخ رو به پانیذ:
 - ای داد از دلم بین این همه آدم دلم رو به تو دادم.
 بعد هم پانیذ و هم شاهرخ زمزمه کردند. این یعنی عشق!


ای داد از دلم عاشقت شدم کم-کم
چه خبره تو قلبم؟ این یعنی عشق!
با تو هی راه اومدم، تا خود ماه اومدم، ماه قشنگم!
دل تو جای منه
همه دنیای منه، ماه قشنگم!
- چه خوشگله شاهرخ، دریا رو ببین!
 - آره عزیزکم!
- شبیه چشای تو هست.
شاهرخ لبخندی زد و ماشین رو گوشه‌ای پارک کرد  در داشتبورد رو باز کرد.
چشم‌هام روته، حالم به تو مربوطه، اسمم روته، عشق من!
یک باکس مخملی سورمه‌ای بیرون آورد و به پانیذ داد.
- سالگردش مبارک!
پانیذ با گیجی پرسید:

- سالگرد چی؟
ای وای از دلم، آخه دل وامونده، پیش تو که جا مونده، این یعنی عشق!
شاهرخ ضبط رو کم کرد و با عشق نگاهی به چهره متعجب پانیذ انداخت.
- سالگرد این که از افسردگی در اومدی. 
 - پارسال!
_ آره خوشگلم، نمی‌دونی پارسال چقدر خوشحال شدم که به دنیای خودم و خودت اومدی!
پانیذ سری تکون داد.
 - دو سال از ازدواجمون می‌گذره. امسال ساله دومه، تو  بیست سالته و دانشگاه میری. دکتر قلبم میشی، درمون دلم! می‌دونم نمی‌تونی بهم به چشم همسر نگاه کنی! این‌هم تا حالا زیاد بهم گفتی، اما همین که کنارم باشی کافیه، بخدا کافیه!می‌دونم عاشقم نیستی، اما همین که دوستم داری کافیه! مهم نیست به چه چشمی، یعنی هست ولی مهم‌تر از اون  اینه که می‌خوام کنارم باشی. چون بودنت مهمه! قول میدی همیشه باهام بمونی؟
و بعد اشکی از گوشه چشمش جاری شد. دوتا از اتگشتاش رو نوازش‌وار روی گونه‌اش کشید و اشک رو پاک کرد.
- شاهرخ این چه حرفیه؟من دوستت دارم! حتی اگه بخوام برم نمی.تونم. پس تو چی میشی؟ مطمئن باش هیچ‌وقت نمی‌تونم فراموشت کنم.
شاهرخ لبخندی زد. شیرین-شیرین، دلخوش لبخندی زد. خوشحال بود که پانیذ کنارشه! از این‌که مرد دیگه‌ای رو کنار پانیذ تصور می‌کرد درد می‌کشید. پانیذ مال اون بود، اما اون می‌ترسید.

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۱

- خانوم باز نمی‌کنی؟
پانیذ لبخندی زد و به آرومی سر باکس رو به سمت بالا داد. یک گردنبند طلا داشت بهش چشمک می‌زد. طلای سفید، گردنبندی بود که وسطش پنچ تا گل کوچیک طراحی شده بود و وسط هر گل نگین زمرد داشت و بقیش هم زنجیر بود. زنجیری از جنس طلا!
 - تقدیم به گل زندگیم! قشنگه؟
پانیذ دستش رو روی دهنش گذاشت تا جیغ نکشه.
 - فوق العاده‌اس خیلی-خیلی خوشگله!
 - قابله شما رو نداره گلبرگم، راه بیفتم؟
 - آره، بریم!
 سر جعبه رو بست و داخل کیف‌اش گذاشت.
چند دقیقه در سکوت گذشت. پانیذ با لذت مشغول نگاه‌کردن دریا بود و شاهرخ هم در سکوت رانندگی می‌کرد.
شاهرخ ماشین رو گوشه‌ای نگه داشت.
- بپر پایین خانم کوچولو!
 - عه، چه زود رسیدیم!
 - آره، نزدیک بود؛ در عین حال که شما محو طبیعت بودی.
- چه بزرگه!
در خونه با بوقی که شاهرخ زد بعد از چند دقیقه باز شد، بابا حیدر بود.

- سلام باباجان! خوش اومدی!
شاهرخ:

- سلام عمو! چه خبر؟
 -خبرها پیش شماست. بفرمایید خونه، چای عصری شیرین‌خانم هم  الان‌ها آماده میشه.
- به خاله‌شیرین، چایی عصری با شیرینی!
پانیذ شکمویی نثار شاهرخ کرد و به گرمی به بابا حیدر سلام کرد.
پانیذ رفت و به گرمی خاله رو در آغوش گرفت و درست عین بچه ها مشغول تعریف کردن ریز و درشت اتفاقات!
 - چطوری مادر؟ خوش گذشت؟
- قربون شما، عالی بود.
شاهرخ از پشت بلند بالا، سلام کرد.
 - سلام خاله‌جان، خوش اومدی! شما تا لباستون و عوض کنید؛ شیرینی‌ها رو می‌چینم تو بشقاب، با چایی خدمتتون میارم.
 - دستت درد نکنه، خاله‌جون مهربونم!
ساکش را از کنار پایش برداشت و به سمت پله‌ها روانه شد.
- پانیذ صبرکن با هم بریم.
پانیذ با تعجب نگاهی به شاهرخ انداخت و سکوت کرد. شاهرخ هم چیزی نگفت اما در چشم‌هایش شیطنت موج می‌زد و پانیذ هم این را متوجه شده بود.
شالش رو از رو سرش انداخت پایین و گفت آخ چقدر هوای مشهد گرمه! از گرما پختم.
 بعد بافته موهایش را از زیر شال بیرون آورد.
شاهرخ ساک به دست آمد. از پله‌ها بالا رفتند همین که به بالا رسیدند شاهرخ کولر را روشن کرد.
 - بفرمایید این‌هم کولر!
 - میگم شاهرخ؟!
ساک را برداشت و همزمان گفت:

- اتفاقی افتاده؟
شاهرخ با اخم روی پیشونی‌اش و لبخند روی لبش بامزه گفت:

- نه، چه اتفاقی؟
به در اتاق رسیدن همین که پانیذ خواست درو باز کنه شاهرخ گفت این نه!
پانیذ با تعجب نگاش کرد و گفت:

- ها؟
 - میگم این نه، در اتاق بغلی رو باز کن!
 - قفله!
 - نه، بازه.
پانیذ بدون حرف ولی با تعجب در اتاق باز کرد همین که چشمش به محتوای اتاق خورد همه‌ی حرف‌هایی که آماده کرده بود تو دهنش ماسید.
- قشنگه؟
- عا...عالیه  شاهرخ،چقدر خوشگله!
 پا به اتاق گذاشت.
 - اصلا انتظارش رو نداشتم.
 - قابلت رو نداره، مبارکت باشه. من میر...
نتونست ادامه حرفش رو بزنه چون پانیذ محکم پرید بغلش، روی زانو یکم خم شد و ساک‌ها رو آروم روی زمین گذاشت. دستاش رو دور کمر پانیذ حلقه کرد و بعد با دست راستش دست برد و موهای پانیذ رو نوازش کرد.
- شاهرخ ازتو ممنونم.
 - خواهش می‌کنم گلبرگم!
 بعد از بغلش خارج شد.
شاهرخ هم رفت تا لباساش رو عوض کنه. در همون هنگام برگشت.
 - این اتاق شخصی خودت! داره دانشگاهت شروع میشه، بهتره اتاقت جدا باشه تا راحت‌تر باشی.
بعد لبخندی چاشنی حرف‌هاش کرد و پاسخ لبخندش، لبخندی رضایت بخش از جانب پانیذ بود.
 بعد دوباره به راهش ادامه داد و در رو بست.
 یک اتاق با دکور سورمه‌ای و سفید، میز تحریر سفید، لب‌تاب سفید! کمدهای دیواری سورمه‌ای، که روی هر درش یک قلب برجسته همون جنسی داشت و توش هم گلدون‌های کوچیک رنگی داشت. تخت یک و نیم نفره سورمه‌ای پرده حریر سفید، کاغذ دیواری‌های سفید با گل‌های ریز گلبهی. عکس‌های خود پانیذ که قاب سورمه‌ای خیلی تیره داشت  شاید هم مشکی! یکی از عکس‌هایش عکسی بود که لباس راه-راه سفید و مشکی پوشیده بود و پشت سرش فضایی کاملا سبز بود.
 - وای شاهرخ چه کردی!
بعد یک دوش 20 دقیقه‌ای از حموم بیرون اومد. همون‌طوری که سعی داشت آب موهاش.و با حوله بگیره، از کمد سورمه‌ایش یک دست بلوز و شلوار گشاد عسلی برداشت. شلوارش دم پا کش بود و لباسش استین سه ربع که دور یقه‌اش مروارید کار شده بود و پهلوهاش چاک داشت، روی هم رفته قشنگ بود. شاهرخ کی وقت کرده بود لباس‌ها رو هم داخل کمد بچینه؟ موهاش رو هم توی یک حوله پیچید و از اتاق خارج شد.
همین که از اتاق خارج شد نگاه‌اش به چمدونش افتاد. چمدون رو کشون‌-کشون داخل اتاق برد و با زحمت خیلی زیادی رو تخت گذاشتش. لباساش رو از وسایلش جدا کرد وسایلش رو یکی-یکی سرجاش و لباس‌هاش رو داخل سبد گذاشت.
چمدون رو بست و کنار تخت گذاشت تا به موقع‌اش بابا حیدر یا شاهرخ زحمتش رو بکشن.
روی میز آرایشش نشست. حوله‌ش رو از دور موهاش باز کرد. موهاش یکم فر خورده بود. همین که کشوی میز رو باز کرد تا گیره‌هاش رو برداره، توجه‌اش به تقویمی جلب شد، که توی کشو بود. تا شروع دانشگاه فقط پنج روز دیگه باقی بود.
گیره‌اش رو برداشت و موهاش رو بست.
خریدهای اون روزش رو با نیلوفر توی کوله‌اش چید و مانتوی مشکی با حاشیه های طلایی‌اش رو با شلوار جذب و یخی رنگی برداشت. مقنعه دانشجویی مشکی‌اش رو هم از توی کمد برداشت تا به خشکشویی بده.
خسته روی تختش افتاد.
 - خانوم؟ شکیلا خانوم؟ خونه‌ای؟
یک دخترک شش ساله با پیرهن بلند گل-گلی‌اش، بغل اون آقائه پرید، یک پیرهن با گل‌های ریز صورتی! اون آقا تمام وسایلش رو روی زمین گذاشت و با لب خندون دخترک رو دورتادور حیاط چرخوند و در آخر وقتی سرش گیج می‌رفت و دیگه توان ایستادن نداشت، دخترک رو نشوند لب حوض و خودش روی زمین نشست، سرش رو به دیواره کوتاه حوض تکیه داد.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط _Mahta_
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۲

- مامانت کجاست؟
 قبل از این که دخترک جوابی بده، خانمی با لباس‌های کاملا پوشیده‌اش، دامن و لباس گشاد تیره گلدارش و روسری مشکی‌اش که آن رو گره زده بود زیر گلوش از اون سمت راهرو، پیداش شد. یك سینی حاوی چهار فنجون چایی دستش بود و بوی شیرینی‌هاش توی حیاط کوچیک‌شون پیچیده بود.
- من این‌جام اسمائیل آقا!
- سلام! خسته نباشی.
اسمائیل بلند شد و سینی رو از دست‌های خانومش گرفت و خانومش رو هدایت کرد تا روی نیمکت چوبی زیر درخت بشینه. هرچند دیگه حصیر پهن شده روی نیمکت بسیار آفتاب خورده و کهنه بود.
پسرک همون‌طور که می‌دوید، کنار مادر نشست، سعی داشت توپ پلاستیکی آبی‌اش رو زیر بغلش نگه داره و در همون حین شیرینی‌ای رو از بشقاب گل قرمز مادر چنگ زد.
- بابا میای بازی؟
_ خجالت بکش! بزرگ شدی دیگه، بدو-برو مشق‌هات رو بنویس!
دخترک وسوسه شده از بوی خوش شیرینی‌ها از لب حوض پایین پرید و روی پای بابا جا خوش کرد.
_ پانی بیدار شو! پانی؟
ترسیده، سیخ سرجایش نشست.
لیوانی بر لب‌هایش فشار آورد، یکی از دست‍ها رو که تکیه‌گاه بدنش کرده بود رو برداشت و سمت آن لیوان برد. جرعه‌ای نوشید و در آخر با برگرداندن سرش به شاهرخ نگران فهماند که دیگه نمی‌خواهد.
- چی خواب میدیدی؟
دستی به پیشانی عرق کرده‌اش کشید و گفت:

- هیچی‌!
- نمی‌خوای بگی؟
- بدبختی من گفتن نداره! مثلا از شنیدن خاطرات خوش گذشته من که الان همش حسرت شده و کابوس چی بهت مي‌رسه؟
- باشه، آروم باش!
- من میرم تو اتاق خودم می‌خوابم تا تو راحت باشی، اگه کارم داشتی حتما صدام کن!
بی‌حوصله سری تکان داد.
 شاهرخ نگران از اتاق خارج شد و در رو پشت سر خودش به آرومی بست.
- پانیذ مادر بیدار شو! صبح شده.
 - ولم‌کن خاله، خوابم میاد.
 - پاشو مادر لنگه ظهره!
یك نور توی صورتش تابيد و همین باعث شد صورتش رو جمع کنه و پتو رو روي سرش بکشه.
- خاله بزار تلافی این یك سالی که میرم دانشگاه رو در بيارم.
خاله کولر رو خاموش کرد.
 -پاشو دختر! جمعه‌اس ها؟
پانیذ با تخسی گفت:

- بهتر، بزار بخوابم!
 - وای خدا، من که حریف تو نمیشم. بیا پایین آش دوغ درست کردم.
کلمه‌اش دوغ کافی بود تا خواب پانیذ بپره. ا شادی پرید بغل خاله تند-تند بوسش می‌کرد.
- وای الهی قربونت برم مامان خوشگلم! الهی فدات‌شم که آش دوغ درست کردی! شما برو من الان میام.
 -  خدانکنه دختر! گردنم شکست.
پانیذ قهقهه زد و خاله با خنده نگاش کرد.
 - باشه مادر تا تو لباس‌ها تو عوض کنی، شاهرخ‌هم از حموم میاد و می‌شنیم دور هم آش می‌خوریم.
 - خاله قربون دهنت بابا حیدر رو هم صدا کن تنهاست!
- غصه‌اش رو نخور، صداش کردم.
- الهی قربون دهنتً، شما برو من الان میام.
 - باشه فقط زود سرد نشه!
لباسش رو با یك بلیز شلوار ورزشی یاسی عوض کرد و بیرون رفت داخل راهرو بود و داشت با تمام وجود اون بو رو به داخل ریه‌هاش می‌کشید.
- وای خدا چه بویی! من و این همه خوشبختی محاله!
یك دفعه تمام تنش مور مور شد.
- وای ولم کن روانی!
 - ببین فوش نده‌ها وگرنه محکم‌تر فشار میدم!
 - گردنم رو ول‌کن، یا ایها الناس!
خاله با ترس از آشپزخونه بیرون پرید، چی شده؟
- ولش‌کن شاهرخ گناه داره بچم!
شاهرخ گردنش رو ول کرد و دستاش رو توی جیبش و با ژست مخصوص خودش ایستاد.
- موشی!
-عمته!
-باشه عمه من، ولی من عمه ندارم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۳

- می‌خواستی داشته باشی!

- سلام بابا!

 - وای سلام بابایی جونم!

شاهرخ بعد سلام کردنش خبیثانه گفت:

- امروز انرژی‌ات از پارو بالا میره.

 - به خاطر آشه، حسودیت میشه حسود؟

تا شاهرخ خواست چیزی بگه بابا حیدر گفت:

- سربه‌سرش نذار باباجان!

شاهرخ هم با خنده گفت:

- فقط به خاطر روی شما!

زیر لب گفت:

- بگو کم آوردی!

شاهرخ شنید و عقب گرد کرد و یواش زیر گوش پانیذ گفت:

- شنیدم‌ها!

 خنده کنون سمت میز نهار خوری رفت.

بعد آش‌ها شاهرخ گفت:

- خب جمع کنین بریم پارک وکیل کباب مهمون من!

منظورش پارک وکیل آباد بود. یك پارک با قدمت 50 ساله و توی یك منطقه بیلاقی، درختان قدیمی اون‌جا که سر به فلک کشیده بودن و هوای اونجا رو چند درجه نسبت به خود مشهد مطلوب‌تر می‌کردن خیلی خوشگل با رنگ نارنجی درخت‌ها که خبر رسیدن پاییز رو می‌داد مخلوط شده بودن.

پانیذ همون‌طور که روی صندلی نشسته بود پرید بغل شاهرخ با خنده گفت:

- مرسی شاهرخ‌جونم!

خاله:

- شاهرخ‌جان از این سر مشهد می‌خوایم بریم اون سر مشهد؟

 - اشکال نداره که، الان راه می‌افتیم. ساعت‌های 12-10 اون‌جا می‌رسیم. باغ وحشش میریم، بعد هم ناهار رو توی پارک می‌خوریم. یک گشتی هم تو بازارهاش می‌زنیم. نزدیک‌های شب هم این‌جا  می‌رسیم.

بابا حیدر با تردید نگاهی به خاله انداخت و با سر نظرش رو پرسید که خاله هم سری به معنی نمی‌دونم تکون داد، بعد شاهرخ پیش دستی کرد و گفت: به‌خدا تعارف نمی‌کنم، هم خوش‌می‌گذره، هم از شنبه...

دستی دور شونه پانیذ حلقه کرد و به چشم‌هاش نگاهی انداخت و ادامه داد.

 - دانشگاه پانیذ شروع میشه، دور همیم دیگه!

پانیذ وسط حرف شاهرخ پرید: راس میگه خاله، بیاین دیگه! بابا حیدر؟

بابا حیدر با خنده سری تکون داد: چه بگم والا!

روبه خاله گفت:

- بریم؟

- بریم!

پانیذ: آخ جون!

  از آشپزخونه بیرون پرید و با دو از پله پرید و خودش رو روی تخت اتاقش انداخت.

شلوار جین سفیدش رو پوشید و با مانتوی یاسی رنگش، یک شال سفید راه-راه با خطای باریک یاسی!

کوله‌اش رو برداشت و کفش‌های اسپرت سفیداش رو دست گرفت.

یکم از عطرش زد و با لبخند گفت مرسی نیناریچی! من عاشق گل یاسم! اصلا اگه یک بچه داشتم که دختر هم بود اسمش رو یاس می‌گذارم.

خجالت بکش دختر خیره سر! گیس بریده این چه حرفایی که می‌زنی؟

از این که خودش مثل مادربزرگ‌ها خودش رو دعوا می‌کرد خنده‌اش گرفت، با ته مانده خنده‌اش گفت:

- بریم دیگه بسه!

اومد بیرون رفت و تقه به در اتاق شاهرخ زد.

 - بله؟

 - منم!

- بیا تو!

 - واه-واه، خجالت بکش تو زن داری مثلا چرا اینجوری تیپ می‌زنی؟

شاهرخ به سرتاپاش نگاهی انداخت و گفت:

- به خاطر این که زن دارم باید گونی بپوشم؟ در ضمن شما چرا تیپ زدی؟

پانیذ قری به سر و گردنش داد و گفت:

- چون شوهرم خوشتیپه!

 - اون رو که بعله، حالا راه بیفت خوشگل خانم دیر نشه!

بیدار شد، با صدای زنگ گوشیش یک چشمش رو به زور باز کرد و اتصال رو زد .

- ها چه مرگته اول صبحی؟

 - سگ توروحت، سر صبحی نمیشه باهات حرف زد  زودی بپر پایین کلاس شروع شد.

 - کلاس چی خره؟

 - عمته، دانشگاه!

سیخ نشست سرجاش وای خدا دانشگاه!

 - خیلی‌خب یک ربع دیگه پایینم.

 - زود باش!

زود پرید تو دستشویی، یک آبی به دست و صورتش زد. موهاش رو سریع شونه زد و بالا بست. مانتو و شلواری رو که آماده کرده بود پوشید و مقنعه‌اش رو سر کرد. کوله‌اش رو قبلا آماده کرده بود. کفش‌های اسپرت آسمانی‌اش رو گرفت دستش و با دو ولی روی پنجه پا اومد پایین. پذیرایی و راهرو رو سریع طی کرد و روی یکی از پله های ورودی نشست و بستن بند کفشاش رو شروع کرد.

- مادر داری میری؟

 - سلام مامانی جونم، آره دیر شد.

 برگشت سمت خاله:

- الهی قربونت برم خاله، خدافظ!

 - تو که چیزی نخوردی!

 - همون‌جا می‌خورم.

خواست بره که خاله دستش رو کشید، وایسا مادر بیا برایت لقمه گرفتم.

 لقمه رو سمتش گرفت.

 - مرسی خاله، فقط اگه بیدار بودی چرا من رو بیدار نکردی؟

کولش رو روی پاش گذاشت، که با پنجه پا آورده بودش بالا.

- مگه ساعت کوک نکردی؟

- نمی‌دونم چرا نزنگیده!

 - باشه مادر، برو دیرت شد.

خداحافظی کرد و سمت در کوچیک کنار باغ راه افتاد.

با خودش غر زد:

- در به این بزرگی واسه چی؟ یک نفر آدم می‌خواد از‌اون رد بشه. به بالاش بخوای نگاه کنی گردنت می‌شکنه. همین که درو باز کرد نیلوفر جلو پاش ترمز کرد و شیشه رو پایین داد.

- بپر بالا دیرمون شد.

سریع درو بست، ماشین رو دور زد و سوار شد. همین که سوار شد، ماشین هم از جا کنده شد.

 - سلام! خوبی؟

 - بله فعلا اگه استادها گند نزنن. تو چطوری؟ ادبت سرجاش اومد؟

- خوبم، آدم نیستی خب!

- بفرما  اومدیم صواب کنیم کباب شدیم. خره زنگیدم اول سال تحصیلی گند نزنی به دانشگاهت!

بعد خم شد و سی‌دی رو از داشبورد برداشت و تو ضبط گذاشت، صدای موسیقی ملایم و خارجی توی فضای ماشین پیچید.

 -حالا چرا آهنگ این مدلی گذاشتی ؟

 چه مدلی؟ منظورت خارجیه؟

- اوهوم!

 - هیچی همین‌جوری  تو که عادت من رو می‌دونی!

آهنگ ریتم خیلی آروم بود به شکلی که فکر می‌کردی خواننده داره باهات حرف می‌زنه.

- خیلی‌خب، مشکلی نیست.

نیلوفر سر انگشتاش رو گذاشت رو شقیقه‌اش و از سرش دور کرد و گفت:

- چاکر شما!

- کی حوصله زبان داره!

نیلوفر دنده رو عوض کرد و سرکی به بیرون کشید و گفت:

-  چته باز مثل پیرزن‌ها غر می‌زنی؟

 - نمی‌دونم.

 داخل خیابون پیچید.

پانیذ: همش فکر می‌کنم می‌خواد یک اتفاقی بیوفته.

نیلوفر بی‌توجه به حرف پانیذ توی پارکینگ داشنگاه پارک کرد. خم شد و کوله‌اش رو برداشت و گفت:

- نمی‌دونی استاد زبان چه جیگریه! خدا کنه تو تور خودم بیاد. بعد بی‌صدا اما عمیق خندید.

 - اوف بپر پایین. حوصله قیافه مثل شرک تو ندارم.داون لبخند مسخره تو بزن حالم‌جا بیاد‌.

لبخندی زد. اگه یک دوست خوب و مهربون و با نشاط داشت که همیشه به فکرش بود حتی موقعی‌ای که با پانیذ قهر بود. اون‌هم نیلوفر بود.

از ماشین پایین اومد.

 - پانیذ میگم میای عصری خونمون بریم؟

 - آره بریم! منم خیلی دلم واسه خاله کتی تنگ شده.

 - والا مامانم تو رو بیشتر از من دوست داره. همین فسقل بچه هم میگه خاله پانیذ کجاست؟

- دلم واسه نفس هم خیلی تنگ شده.

 - همین روزها تولد پارسیااس  نیکی خیلی اصرار داره بیای.

نیکی یک پسر چهارساله به اسم پارسیا داشت. نفس هم که خواهر کوچیکه نیلوفر بود. هفت سالش بود امسال می‌رفت مدرسه! پانیذ خیلی دوستش داشت و نفس هم خیلی پانیذ و دوست داشت. همیشه بهش می‌گفت خاله پانی!

داشتن حرف می‌زدن و پله‌های رو، رو به طبقه بالا رو طی می‌کردن، پله‌های مارپیچ و میله‌های قطور قهوه‌ای رنگ که اون‌ها رو تا طبقه بالا راهنمایی می‌کرد. تا وقتی که رسیدن به طبقه بالا و از بین اون‌همه کلاس شلوغ و راهرو مرمرین جنس پر از دانشجو، تونستن کلاسشون رو پیدا کنن و وارد کلاس شدند و نشستن، فقط دو صندلی کنار دیوار، ردیف دوم خالی بود. برای همین پانیذ و نیلوفر همون‌جا نشستن.

یک دقیقه بیشتر نرسیده بود که استاد رسید. با ورود استاد و جا گرفتنش پشت میز مخصوص‌اش ، سر و صدا‌ها به طور چشمگیری خوابید. خودش رو استاد ماهان معرفی کرد. خواست تا با دانشجو‌‌ها آشنا بشه. سال‌خورده بود و نزدیکای بازنشستگیش، سخت‌گیر بود اما لبخند به لب! وقتی درس رو به طور رسمی آغاز می‌کرد به کسی مجال حرف زدن نمی‌داد ولی قبل درس و بعد درس یک تایمی رو اختصاص میداد به استراحت و خستگی رو با شوخی و خنده از تن دانشجو ها بیرون می‌کرد.

استاد خسته نباشیدی گفت و از کلاس خارج شد. سر و صداها شروع شد انتقاد مختلفی در رابطه با استاد توی کلاس پیچیده بود. هر یک از دانشجو ها می پرید وسط حرف دیگری و نظر خودش رو اعلام می‌کرد و این در حالی بود که دانشجو دسته- دسته داشتن از کلاس خارج می‌شدن. دسته‌ها دو نفره بودند و تا ده نفره!

نیلوفر: عجب استادی بودا! سرم رو خورد.

پانیذ همون‌طور که داشت وسایلاش رو سر و سامون می‌داد و یکی- یکی داخل کیفش می‌گذاشت با لحنی که کاملا مخالف به نظر می‌رسید، گفت:

- نه به نظر من که خوب بودهم با بچه صمیمی بود و جو کلاس رو عوض می‌کرد هم درسش رو می‌داد بعضی‌ها هم پرو نمی‌شدن و وقت کلاس هم نمی‌رفت. هم فال و هم تماشا، هم درس بود هم زنگ تفریح!

- نه بابا! فیلسوف کی بودی تو؟

 - دروغ میگم؟

 - نه شما راست‌گوی عالم، بیا بریم یک چیزی بخوریم ضعف کردم.

 - خیلی‌خب بریم.

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14

 

زیپ کیفش رو بست و رو کوله‌اش انداختش و سمت کافی‌شاپ دانشگاه حركت كردند. پانیذ چایی سفارش داد و شروع‌کردن به خوردن لقمه‌ای که خاله براي‌اون گرفته بود.

 - بله دیگه ما که خاله شیرین نداریم برامون لقمه بگیره.

گارسون اومد تا سفارشات رو بگیره.

نیلوفر: دو تا قهوه و یك دونه کیک لطفا!

- دو تا قهوه می‌خوری نیلوفر؟

زنگ دوم هم سرجای قبلی‌شون نشستند.

استاد داخل اومد. بچه‌ها همه به احترامش بلند شدن.

 - بفرمایید! دانیال شریفی هستم، استاد زبان انگلیسی شما! خوشحال میشم یکی- یکی خودتون رو معرفی کنید.

بهاره سالاری هستم، سینا جعفری، نگین محمودی، نیلوفر کیانی، با خجالت بلند شد و گفت:

- پانیذ افشار هستم.

یك استاد تقربیا بیست و شش ساله، چشم‌هاش درشت و مشکی بود. ابروان پرپشت و مشکی! موهاش هم به همرنگ ابروهاش بود و فقط به خاطر ژلی که به موهاش زده بود براق دیده می‌شد. قدش بلند بود و خوش‌تیپیش عالی! جذاب بود. مخصوصا چشم‌های درشتش! ولی خیلی مغرور بود.

وسط‌های کلاس از کلاس بیرون زد و آخرهای کلاس با بدبختی سرجاش نشست! همش تقصیر نیلوفر بود که اصرار کرد پانیذ همراه ساندویچ پنیرش قهوه رو بخوره! نگاه نیلوفر پر از نگرانی بود.

استاد شریفی: خسته نباشید! می‌تونید برید بیرون!

همه از کلاس خارج شدند نیلوفر و پانیذ خواستند از کلاس خارج شدن! نیلوفر زیر بغل پانیذ رو گرفته بود و کمکش می‌کرد و کوله‌‌‌اش رو هم رو دوشش انداخته بود.

 - خانم افشار می‌تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟

پانیذ مردد نگاهی به نیلوفر انداخت و نیلوفر هم با نگرانی نگاهش کرد.

 - بله، بفرمایید!

استاد نگاهی به نیلوفر انداخت و گفت: میشه تنهامون بزارین؟

نیلوفر نگاه‌اش رنگ تعجب گرفت:

- ولی استاد!

- لطفا خانم.

نیلوفر به اجبار سرش رو انداخت پایین و از کلاس خارج شد.

 حالتون خوبه؟

در همون حین که مثلا در حال جمع کردن وسایلش بود، کاملا محو پانیذ و لپ‌های گل انداخته‌‌اش شده بود.

 - بله، بهترم!

 - زبانتون خیلی‌خوبه!

- ممنون استاد شما لطف دارین!

-مجردین؟ آخه حلقه دستتون نیست.

تعجب کرد، خیلی مشهود! سوالش خیلی غیرمنتظره و رک بود. غیرقابل پیش‌بینی، خواست بگه خیر، اما از طرفی خجالت! از طرفی ناراحتی! از طرفی هم مردد.م گه چند سالش بود؟ دوست نداشت بقیه بدونن متاهله! پس گفت:

- بله استاد!

لبخندی که استاد زد خیلی به دلش نشست، یک حسی داشت، یک حس مثل ترس یک حس عجیب! ولی یکمم مشکوک بود:

- چرا استاد از مجرد بودن پانیذ خوشحال شد؟

 - می‌تونیم در روز‌های آینده باهم تنها باشیم؟

- نمی‌دونم استاد، خانواده‌ام؟

 - اوه؛ ببخشید منظوری نداشتم، شما درست میگید، با خانواده هماهنگ کنید.

می‌ترسید از این که استاد منظوری داشته باشه، نمی‌خواست استاد از اون خوشش بیاد. اون همسر یکی دیگه بود، همسر شاهرخ!

- استاد درباره درسه؟

هرچی پانیذ می‌خواست به استاد بگه که نه، من نه،  لطفا برای من جلو نیا! بی‌فایده بود. استاد سرش رو انداخت پایین و زیر چشمی به پانیذ نگاهی انداخت. پانیذی که از ترس داشت پس می‌افتاد. از ترس این که کسی عاشقش بشه. عاشق کسی که مال یکی دیگه بود. یک لبخند محجوب به لب استاد بود یک لبخند از سر خجالت!

- درباره درس هم حرف می‌زنیم!

- استاد با اجازه!

با دل درد شدیدش از دانشگاه خارج شد و سوار سانتافه سفید نیلوفر شد که جلوی دانشگاه پارک شده بود و منتظر پانیذ بود تا درمونگاه برسونتش.

 - وای پانیذ چت شده؟

 - هیچی خاله، فقط دل درده!

خاله دستش رو محکم روی گونش کوبید.

 - وای خدا مرگم!

پانیذ نرده‌ها رو گرفت همون‌جوری که آرنجش بین دست‌های نیلوفر اسیر بود و خاله از پشت هواش رو داشت با صدایی که انگار از ته چاه شنیده می‌شد گفت:

- خوبم خاله!

- مادر رو هم چیزی خوردی؟ نیلوفر سرش رو پایین انداخت و پانیذ به خاطر این که نیلوفر بیشتر شرمنده نشه گفت:

- بوفه دانشگاه چایی نداشت قهوه خوردم.

- با پنیرها؟

هردوشون سکوت کردن و خاله با کلی غرزدن و افسوس خوردن رفت جوشونده آماده کنه.

رسیدن طبقه بالا تا نیلوفر خواست در اتاق رو باز کنه پانیذ گفت:

- اون نیست!

- دلت درد گرفته سرت که معیوب نشده، همینه!

 - میگم اون نیست بگو باشه، این یکی رو باز کن!

 با دستش به در اتاقش اشاه کرد.

 - یعنی کور شی! اون که اتاق دونفره‌تون بود.

- دل درد کافی نبود؟

مقنعه‌اش رو از روی سرش گرفت و دستش رو از دست نیلوفر بیرون کشید.

نیلوفر هم با دست آزادش در رو هل داد، هل دادن همان و گرد شدن چشم‌هاش از تعجب همان!

اون‌قدر تعجب کرده بود که پانیذ کلا فراموشش شده بود. به همین دلیل پانیذ مریض و دل‌خور و بی‌تفاوت نسبت به دکور زیبای اتاق و عکس العمل نیلوفر، به سختی خوش رو به تخت رسوند و خودش رو روش پرت کرد. کیف و مقنعه‌اش رو روی عسلی میز پرت کرد.

نیلوفر با بهت قدم گذاشت توی اتاق و همین‌جوری که با نگاه‌اش داشت همه‌چیز رو برانداز می‌کرد و روی بعضی وسایل نوازش گونه دست می‌کشید گفت:

 - ذلیل شده عجب اتاقی برات جور کرده، کاره کیه؟

پانیذ همون‌طور که طاق باز افتاده بود رو تخت و بی‌حوصله داشت دکمه‌هاش رو باز می‌کرد گفت:

- شاهرخ!

- دمش جیز شش‌دنگ، عجب سلیقه ای، خدا از این شوهرها قسمت ما کنه.

پانیذ بی‌توجه به قسمت سوم حرف‌های نیلوفر افتخارآمیز گفت: اگه سلیقه‌اش بد بود که زنش من نبودم.

- خفه!

پانیذ اول با تعجب بعد با دلخوری نگاهی به نیلوفر انداخت یك لحظه احساس کرد نیلوفر داره حسودی می‌کنه! نیلوفر بعد نگاه دل‌خور پانیذ پشیمون شد از حرفش تازه یادش اومد و این که چه حرف بدی زده و تمام ذوق و شوقش پرید. از دل درد پانیذ و این که باعث مریضی پانیذ خودشه و پشیمون‌تر هم شد تا خواست چیزی بگه پانیذ مانتوش رو پرت کرد روی صندلی دراز کشید و پتوش رو کشید رو سرش و گفت:

- خوابم میاد!

نیلوفر توی ذهنش دنبال کلمه گشت برای توجیه حرفش ولی چیزی یادش نیومد، بعید بود از نیلوفر، بعید بود.

- پانیذ... من... ببین پانیذ!

 - میشه تنهايم بذاری؟

لرزش صداش محسوس بود متنفر بود از این که کسی پی به احساسش ببره! این لرزش به‌خاطر بغض توی گلوش بود! نیلوفر با حس کردن لرزش صدای پانیذ قلبش فشرده شد دوست نداشت دوستش رو این‌جوری ببینه پشیمون بود. دست‌گیره در رو آروم کشید پایین و آهسته از اتاق خارج شد طوری که اگه کسی توی راهروی طبقه دوم حضور داشت اصلا متوجه نمی‌شد اما نه برای پانیذ که برای تنها شدن لحظه شماری می‌کرد. ذهنش درگیر بود، درگیر حرف‌های استاد شریفی، درگیر واکنش نیلوفر به حرفش، یعنی امکان داشت نیلوفر بهش حسودی کرده باشه! یعنی ممکنه دانیال عاشقش شده باشه، ینی ممکنه!

در اتاق رو آهسته باز کرد.

- پانیذ! بیداری؟

 - جانم؟

 - مادر بیا این رو بخور خیالم راحت بشه!

با بی‌حوصلگی پتو رو بالاتر کشید:

- نمی‌خورم!

 - مادر برايت جوشونده درست کردم بخور!

- نمی‌خورم مامان!

خاله با لجبازی لب پتو رو گرفت و پایین کشید. بعد بازوی پانیذ رو گرفت و بلندش کرد. بعد دست چپش که باهاش لیوان جوشونده رو گرفته بود رو گرفت جلوی صورت پانیذ! کنارش نشست و لب لیوان رو به لب‌های پانیذ نزدیک کرد.

یك بوی تلخ توی وجودش پیچید. بوی تلخ و دلنشین گیاهان دارویی خاله شیرین! از همون گیاهایی که حتما تلفظ اسمش هم سخت بود، چه برسه به حفظ کردم فواید و خاصیت‌هاش! یك بوی تلخ دلنشین! همین که جرعه کوچیکی از اون نوشیدنی رو بلعید و مزه‌اش کرد حالش بد شد، اما اجبار بود. لیوان رو از دست خاله گرفت و همش رو یك نفس سرکشید! تلخی مال یك لحظه‌اش بود و توی اون مزه دلنشینی وجود نداشت!د یگه به دل نمی‌نشست! همین که آب دهنش رو همراه جوشونده قورت داد یك لحظه داشت همه محتویات معده‌اش رو بالا می‌آورد، اما یك نفس عمیق کشید و حالش جا اومد! با یك صدایی شبیه ناله گفت:

- مثل زهر بود..حتی...حتی از زهرمار هم بدتر بود.

خاله همون‌طور که داشت پتو رو مرتب می‌کرد و لیوان رو به دست گرفته بود نصیحت گونه گفت:

- تلخه، اما از اون ماده‌هایی شیمیایی که می‌ریزین تو معده‌تون خیلی بهتره!

خاله کیف پانیذ رو از انتهای تخت که درحال افتادن بود، برداشت:

-پانیذ تو که این‌قدر شلخته نبودی!

کیف رو داخل کمد گذاشت.

پانیذ خیلی دوست داشت سرش رو به دیوار بکوبه یا پتو رو روي سرش بکشه یا بالشت رو بزاره رو سرش و داد بکشه:

- خاله کافیه، حالم بده! حوصله هیچ خوبه رو ندارم،

اما می‌دونست که همه این حرف‌ها، همه‌ی این کارها بی‌احترامیه، بی‌احترامی به کسی که حکم مادر رو براش داره ! بی‌احترامی به کسی که حداقل بزرگترشه، نگرانشه و حتی زیر پا گذاشتن حرف مادرشه! پس سکوت کرد.

خاله مانتوی پانیذ رو که روی عسلی کنار تخت ولو بود و مقنعه‌اش که روی صندلی افتاده بود رو برداشت.

 - برعکس دریا که دختر بود! داریوش مرتب و منظم بود. همه وسایلاش سر جاش بود و برق میزد! اصلا ربطی به دختر بودن پسر بودن نداره، همیشه بهشون می‌گفتم داریوش تو زن نمی‌خوای چون همه کارهای خونه داری رو خودت بلدی! دریا هم شوهر نمی‌خواد به جاش یك زن می‌خواد که کارهاش رو بکنه.

خاله خندید، پانیذ هم خندید. جالب بود پسری که مرتب و دختری که شلخته‌اس!

 - الان هم؟

خاله لبخند زد:

- نه خاله از وقتی رفته دانشگاه دیده من نیستم کارهاش رو بکنم فکر کنم یاد گرفته!

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری Z sadghinjad🐋💕
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۵

 

بعد با خنده از اتاق خارج شد، اون جوشوندنی کار خودش رو کرده بود. دل دردش خوب شده بود و حالا خستگی رو حس می‌کرد و بعد به خواب رفت ..

یه صدای دخترونه شنید.اشنا بود.ولی اونقدر خوابش میومد که حوصله نداشت تشخیص بده کیه...
-باشه خاله من بیدارش میکنم
نشنید کسی که خاله خطاب شد چی گفت.ولی اون صدا رو دوباره شنید .چقدر میخواد بخوابه؟ الان وقتشه دیگه،صدای اون قدم ها رو شنید.دستگیره در پایین کشیده شد و بعدش یه نفر اومد داخل! و چند ثانیه بعد پتو رو اروم از زیر گلوش گرفته شد و کشیده شد تا روی بازوهاش.سرد نبود،اون چیزی رو هم که پانیذ انداخته بود رو خودش هم پتو نبود.یه ملافه بود،یه ملافه تقریبا کلفت! یه ملافه دولایه که روش طرح یه پرنده کوچیک بود و بزرگیش اندازه یه پتوی یه نفره بود ..
پانیذ چند بار دستاشو رو بازوهاش بالا و پایین کرد ..
 -بیدار شو پانی شبه 
 -هوم
 -بیدار شو شب شده 
لای یه چشم شو به زور باز کرد ،و دوتا چشم قهوه ای تقریبا تیره جلوی خودش دید.صورتش رو یکم کشید عقب!حالا راحت تونست بفهمه که فرد مقآبلش نیلوئه..نیلو هم ایستاد!کیفشو گذاشت رو صندلی و کنار کیفش نشست.تازه تمام اتفاقات توی ذهن پانیذ نقش بست!به پشت قلتی زد و به سقف چشم دوخت.
 -بله ؟ کاری داشتی ؟
چشمهای نیلو که تا این لحظه منتظر بود رنگ شرمندگی گرفت ،دلش سردی پانیذ رو نمی خواست..
 -پانیذ میدونستی خیلی کینه ای هستی ؟
 -وای خدا چه کشف بزرگیفخب فهمیدم بعدش؟..
سرجاش نشست و به نیلوفر خیره شد پاهاشو کشید تو بغلش و گفت :
 -مطلب دیگه ای هم هست؟
نیلو پوفی کرد و کلافه سری به معنای (نه داری اشتباه میکنی )تکون داد و به در اتاق خیره شد ..
 -پانیذ یه حرف بود دیگه ، مثل همه حرفامون..
نگاشو از در گرفت به پانی خیره شد و گفت : نمیدونستم ناراحت میشی از یه خفه شو.تو هم هزار بار بگو خفه شو ،من ناراحت نمیشم..
مکثی کرد و ادامه داد: تو چی فکرر کردی ؟ فکر کردی داره حسودیم میشه یا باهات دشمنم دارم زندگی تو خرآب میکنم.پانیذ من اگه نیتم ربودن شاهرخ بود، باید از یه راه دیگه وارد میشدم. اصلا چرا شاهرخ؟ که جونش به جون تو بسته اس؟ از همه اینا گذشته من همچین آدمیم؟ این یه شوخی بود مثل همه شوخی های بین من و تو!
راست بود،همه حرفاش حق بود و پانیذ شاید زیاده روی بود..
از ظهر که از اینجا رفتم هزاربار مکالمه هامون رو مرور کردم تا بفهمم اشتباهم کجا بوده؟به خاطر تو تصادف کردم و ماشینم الان دست باباس داده تا درستش کنن..
پانیذ به وجد اومده از رفتار و حرف های نیلوفر پتو رو کنار زد و محکم پرید بغل نیلو.نیلوفر ابتدا دوردستش رو به کمر پانیذ گرفت!بعد چند ثانیه که از شوک خارج شد دستاشو دور کمر پانیذ حلقه کرد و اونو محکم به خودش فشرد..
بعد دقایقی پانیذ خودش رو از نیلو جدا کرد با صدای اهسته ای گفت : خیلی دوستت دارم!اصلا عاشقتم ..
لبخند اومده رو صورت نیلو باز ترشد و تازه نگاش رفت سمت لباس پانیذ که یه تاپ گردنی کوتاه بود تا بالای نافش میرسید. یه  تاپ آبی کاربنی..
نیلو خنده اش گرفت و پانیذ وقتی نگاه نیلو رو دنبال کرد و به لباسش رسید دستاشو پشت کمرش توی هم قلآب کرد و خجالت زده سرشو انداخت پایین!خنده نیلو شدت گرفت.کیفش رو چنگ زد و خیز گرفت سمت در و گفت : بپوش بریم بیرون،پایین منتظرم و قهقهه زنون از اتاق خارج شد.پانیذ خودشو توی اینه قدی نصب شده رو در کمدش برانداز کرد..وگفت : نیلوی بیچآره حق داشت..
یه مانتو کاکائویی بیرون کشید و پرتش کرد  رو تخت یه شلوار عسلی با شال عسلی که روش با خط نستعلیق شعر نوشته بود پوشید.شلوار دانشگاه اش کلی چروک شده بود.سری از روی تاسف برای خودش تکون داد و لباسایی که از کمد برای خودش بیرون کشیده بود رو پوشید .موهاش رو هم باز کرد و ریخت دورش و شال رو انداخت رو سرش.کمی از عطر مخصوصش زد و بعد یه برق لب و کمی ریمیل از میز ارایشش خداحافظی کرد..
گوشیش رو درآورد و یه پیامک به شاهرخ زد که داره با نیلوفر میره بیرون.یه خداحافظی از خاله شیرین که داشت غذا رو هم میزد و بابا حیدر که پشت میز نشسته و دآره سیب زمینی خورد میکنه کرد و از در خارج شد و سوار بنز مشکی بابای نیلو شد و بلافاصله جیغ لاستیکای ماشین بلند شد..

-خب کجا بریم نیلویی ؟

-نیلویی عمته،حالا که نیلوفر رو کردی نیلو و ،بهت چیزی نمیگم کافیه ،پرو نشو دیگه..

--خیله خب خانم نیلو،جواب سوال منو بده...

 -چی پرسیدی ؟

دوباره شده بود همون نیلو..شاد و سرخوش..

 -کجا میخوای مارو ببری..

 -اهان،حالا شد،میریم غذاخوری اردشیرخان

پانیذ با تعجب گفت :

 -ها ؟

نیلو عاقل اندر سفیهانه نگاش کرد و با همون لحن آمیخته به تعجب تکرار کرد : غذا خوری ..

پانیذ :اینو به یه بچه ام بگی میفهمه..

نیلو دنده رو عوض کرد و پیچید توی یه خیآبون دیگه و پرید وسط حرفش!

-حالا میخوای بگی از یه بچه هم بچه تری؟

پانیذ با کیف کوچیک رسمی اش که به رنگ آجری بود و با کفشاش ست کرده بود رو محکم کوبوند تو سر نیلو، نیلو سرشو کج کرد و همین باعث شد که کنترل فرمون از دستش خارج شه و بوق ماشینای دیگه رو در بیاد و ماشین به سمت چپ و راست تغیر جهت بده..

داد نیلو در اومد : هوی چته روانی ؟ نزدیک بود بفرستیمون اون دنیا ..

و سریع نگاشو برد سمت جلو، رنگ خود پانیذ هم پریده بود ..

پانیذ با ترس چشاشو بست و سکوت کرد ..

-حالا میگم به شاهرخ گفتی ؟

نیلو بود که داشت سکوت به وجود اومده رو میشکست..

-آره گفتم ،پیام دادم بهش...

و بعد سرشو به اینه تکیه داد و پرسید : نگفتی نیلو ؟

نیلو با گیجی نگاش کرد و گفت : چی رو ؟

 -اینکه چه شکلیه اونجایی که داری ما رو میببری؟

 -تازه افتتاح شده،من که خیلی از دکورش خوشم اومد .فکرر میکنم تو هم خوشت میاد.داداش دوست آرمین رئیسشه، البته خودش اینجا نیست تهرانه!اینجا هم شعبه غذا خوریشه،خیلی شیکه،چند روز پیش ب هدعوت ارمین اومدیم اینجا،میای راستی ؟

 -کجا ؟

 -تولد پارسیا دیگه خنگ..

 -خودتی،آره میام،دلم واسه همه تنگ شده..

 -آره بیا،.من و نفس میخوایم بریم خرید فردا ،خوشحال میشه بدونه میای ..

خندید،چقدر نفس رو دوست داشت مثل خواهر خودش..

نیلو ادامه داد.مامان و بابا امروز رفتن ، من دانشگاه بودم نتونستم برم.نفس خانم هم هیچ لباسی بآب میلش نبوده..

نیلو نگه داشت و پیاده شد.پانیذ هم پیاده شد این دفعه کفشاشو پاشنه بلند انتخآب کرده بود واسه همین واسش راه رفتن سخت بود..

نیلو سوئیچ رو به نگهبان دم در داد تا ماشین رو براش پارک کنه تو پارکینگ..

یه رستوران سنتی بود که دور تا دورش تخت های چند نفره گذاشته بودن وسطش یه آبشار کوچیک قرار داشت،دور تا دور..بین هر دو تخت یه درخت مصنوعی جا خوش کرده بود که روح و صفای قشنگی به اون جا بخشیده بود.اونجا یه موسیقی ملایم پیانو نواخته میشد که ناخودگاه ادمو به ارامش دعوت میکرد.لباس همه پیشخدمت ها سنتی بود.یه یونیفرم که تشکیل شده از یه جلیقه که جلوش طرحای هخامنشی به رنگای قهوه ای و مشکی بود و پشتش یه آستر ساده مشکی بود ، زیرش یه پیرهن سفید پوشیده بودن و شلوار مشکی شون با جلیقه اشون ست بود....

رنگا های در هم آمیخته قالیچه های پهن شده کف تخت ها به شکل قشنگلی هارمونی ایجاد کرده بود با طرح ، در های سنتی رستوران.درهایی که روشون زرکوبی شده بود و کلی گلای قشنگ به نمایش گذاشته بود.بالای درها شیشه های رنگی قرار داشت..که مثلثی شکل برش خورده و چیده شده بودن...

 -نیلو این خوبه دیگه؟

-نخیرم مدلش قدیمی شده..

- کناریش خوبه دیگه

_اره ، برو تو.

هم یه دکلته سفید خرید که روش یه کت گلبی روشن میخورد.با کفشای پاشنه 10 سانتی گلبی ،نفس هم شلوار یخی جذب پیش بندی خرید که زیرش میخواست یه شومیز لیمویی بپوشه...

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۶

-کجا برگزار میشه نیلو ؟
 -تالار ..
 -همونی که نزدیک خونه نیکی ئه؟
 -آره همونجاست ..
پانیذ یه 10 تومنی از کیفش درآورد و داد به نفس ..
 -نفس جان،خاله میری از اونجا..
و به بوفه ته پاساژ اشآره کرد و ادامه داد..
 -واسم آب بخری ؟
 -آب؟ آره.
 -افرین خاله جون،بقیه اش هم هرچی خواستی واسه خودت بخر..
نفس رو به نیلوفر گفت : تو هم میخوری چیزی ؟
 -نه دستت درد نکنه..
-میخواستی هم برات نمی گرفتم ..
و با دو رفت سمت بوفه..
نیلوفر با تعجب و چشایی گرد شده به رفتن نفس نگاه کرد و گفت : زبون که نیس،نیش مار زنگیه !!
پانیذ قش قش خندید و گفت : کاریش نداشته باش،نازی بامزه اس.. 
- خب تو لوسش کردی دیگه فتو مامان کتایون من..
 -حسودیت میشه به بچه 6 ساله..
 -نفس ؟؟...نفس هم حسودی داره..
-اها ندآره..تو ام اصلا حسود نیستی ؟
 -حسود عمته،هی هیچی ،بهت نمیگم..
همون لحظه نفس با بطری آب معدنی و یه فالوده یخی از راه رسید..
نیلو : خرس گنده بستنی میخوری ؟
 -بستنی نیست بی سواد ،فالوده است..
همون لحظه پانیذ سر بطری رو باز کرده بود و داشت آب میخورد که پرید توی گلوش ..
نفس : وای خاله چی شد ؟
نیلو زد به پشت پانیذ و گفت : بس که تو حرف میزنی ..
نفس : نخیرم تقصیر توئه..
پانیذ همون طور که توی صداش رگه های خنده وجود داشت.آهسته گفت : خیلی خب ،دعوا نکنین.بریم که خاله و نیکی دست تنهان..
نیلو : شما برین من الان میام
پانی : کجا میری ؟
 -شما که به فکر من نیستین،میرم واسه خودم آب بخرم..
ریموت رو پرت کرد سمت پانیذ که پانیذ تو هوا گرفتش و با نفس راه افتادن سمت پارکینگ..
پانیذ کاورلباس و جعبه کفش شو گذاشت توی ماشین و درشو قفل کردو پیاده شد.قصد داشت یه سر به خاله کتی و عمو مسعود بزنه،خیلی وقت بود بهشون سر نزده بود..
اول از همه نیلو و بعد نفس داشتن از راهروی شنی متصل به پله های ورودی ویلا عبور میکردن و بعدش پانیذ سبک بار پشت سرشون بود..
نیلو وارد شد و به کارگر هایی که با عجله داشتن خونه رو گردگیری میکردن سلام داد.انگار قرار بود مهمونای نزدیک بیان اینجا و نهار بخوردن بعد همه با هم برن سمت تالار.خدمتکارا همگی با سلام خانم جوابش رو دادن از راه پله مارپیچ خونه بالا رفت میدونست پدر و مادرش بالا هستن،نفس و پانیذ همزمان وارد سالن شدند و بعد سلام کردن اونا هم به سمت بالا قدم برداشتن..
همه اعضای خانواده دور هم جمع بودن توی پذیرایی طبقه بالا،نیلو و نفس رفتن تا وسایلشون رو بزارن ،لباس شون رو عوض کنن و برگردن اما پانیذ همون لحظه به جمع خانواده نیلوفر دعوت شد..
یه راهرو که دکورش به همه خونه هایی که پانیذ دیده به فرق میکرد، طبقه پایین همش پذیرایی بود و هر طرفش به صورت جداگونه دسته دسته مبل چیده شده بود، یه گوشه از اون طبقه بسیار گسترده یه میز چوبین بزرگ بود که سنگ روش مرمر بود و 16 نفره بود با صندلی هایی به همون شکل با تفاوت اینکه نشیمنگاه صندلی ها مرمر نبود. و طبقه بالا حدود شش اتاق داشت و سقفی تمام شیشه که نور گیر بود و سه مبل راحتی اون بالا چیده شده بود و یه عسلی..

-سلام خاله..
-سلام پانیذ جانم،خوش اومدی عزیزم..
-سلام عمو..
عمو هم به گرمی جوابهش رو داد.با لبخندی محجوب به آرمین سلام کرد که ارمین هم به همون شکل ولی گرمی بیشتر جوابهش رو داد.با نیکی دست داد.تقریبا شکل نیلو بود.مخصوصا رنگ چشاش،پوست سفیدشون.اما بقیه اعضای صورتش شبیه خاله بود.اما نیلو تماما شبیه پدرش بود.همون چشم ،همون آبرو،همون بینی ولی تو سایز دخترونه اش..
 -سلام خانم بی وفا ،دیگه یادی از ما نمیکنی ؟ حتما باید مراسمی باشه ..
پانیذ معترض و خجالت زده صدایش زد و بعد مکثی ادامه داد: نگو دیگه،قبول کن توهم دیگه کم میای خونمون.جدا از اینکه دانشگاها شروع شده..
نیکی به نشونه تسلیم دستش رو آورد بالا و گفت : قبوله بابا،شما بردی ..
پانیذ کنار نیکی نشست.چقدر به کانون گرم خانواده کیانی حسرت میخورد.چرا اون همچنین خانواده ای رو نداشت.لبخند تلخی نشست گوشه لبش..
-پانیذ میگم ..
صدای نیکی بود که پانیذ رو از فکر درآورده بود..
خاله در حال تهیه لیست مواد لازم برای نهار فردا بود.عمو داشت حسآب و کتاب میکرد.آرمین هم که سرگرم آمار مهمونای فردا بود..
ارمین پرید وسط حرف نیکی و پرسید : شاهرخ و ماهان هم میان ؟
-شاهرخ آره.اما ماهان رو نمیدونم ...
آرمین موبایلشو درآورد تا با  ماهان تماس بگیره که همون لحظه تلفنش زنگ خورد.نگاهی به صفحه گوشی کرد و لبخندی روی لبش شکل گرفت.
نیکی تا خواست حرفش رو ادامه بده.آرمین تماس رو وصل کرد و با ذوق گفت : جانم ..
نیکی با کنجکاوی به سمت آرمین متمایل شد ..
 -رسیدی ؟
 -...
-ها ؟
لحظه به لحظه اخماش بیشتر میرفت توی هم و همین توجه خاله و عمو رو هم جلب کرده بود..
و خشمگین داشت گوشه لبشو میجویید..
-من نمیتونم بهش بگم ..
 -..
-آراد ..آراد ببین..
نیکی اروم پرسید : آراده ؟؟
آرمین سرشو تکون داد ..
 -خودت بهش بگو..
بعد بدون اینکه منتظر بشینه دستشو روی گوشی گذاشت و رفت سمت اتاقی که متعلق به نیکی بود.با اینکه نیکی چند سالی بود که از اونجا رفته بود ولی هنوز یه اتاق جدا داشت.دستگیره رو کشید پایین ..
 -پارسیا ؟پارسیا بابا،عمو آراده..
 -آخ جون عمو آراد ،مشهده ؟
 -کارت داره،نیلو هم از اتاق اومد بیرون جای آرمین روی مبل سه نفره کنار نیکی نشست..
نیلوفر :کی بود نیکی ؟ آرمینو تا حالا اینجوری ندیده بودم..
و نگاهی به جای خالی آرمین انداخت..
-سلامت کو ؟
 -اووه بله سلام ..
و روبه خاله و عمو سلام کرد ،عمو زیر لبی جوابشو داد اما خاله اونقدر سرگرم بود که نشنید..
 -راستشو بگین،منو از کدوم پرورشگاه اوردین ؟
نیکی با خنده بلند شد و گفت : عجب اعتماد ب هنفسی داریا،چرا باید تو رو از پرورشگاه بیارن.جلوی در اتاق نفس که رسید.روبه چهره پر از بهت نیلوفر گفت : کو نفس ؟ 
وارد اتاق نفس که شد برگشت و درو بست و گفت : حمومه انگار..
نیلوفر ظرف میوه رو جلوی پانیذ گرفت و گفت : بخور،بد موقع اومدی مهمونی . و بعد لبخندی زد و متقآبلا لبخندی خجالت زده از پانیذ دریافت کرد.همین که پانیذ سیب سرخی رو مظلومانه از ظرف برداشت،صدای گریه بلند پارسیا بلند شد.همه هول شدن و گیج بودن اول از همه نیکی به خودش اومد و رفت سمت اتاق خودش که دو اتاق با اتاق نفس فاصله داشت کنار اتاق خودش اتاق خاله و عمو بود بعدش هم اتاق نیلو..
همه از جا پریدن و رفتن سمت اتاق نیکی..
پارسیا بغل باباش بود که سعی زیادی در آرام کردنش داشت.اما پارسیا مایل نبود ..
بعد خاله و عمو و بعد نیلو و پانیذ از جا پریدن...
نیلو : پارسیا؟چیشده خاله ؟
نیکی : بده به من 
پارسیا رو از بغل باباش چنگ زد و همون طور که دست نوازش میکشید روی سرش اونو به خودش میفشرد..
آرمین کلافه ، سری از روی تاسف تکون داد..
خاله با سر از آرمین پرسید که چیشده ؟
آرمین با ناراحتی گفت : آراد خبر داده یه ماموریت فوری براش پیش اومده.نمیتونه بیاد.همکارش هم مرخصیه 
زیر گوش نیلو پرسیدم : آراد کیه ؟ 
نیلو اروم گفت : عموئه پارسیا!داداش آرمین..
 -ینی اینقدر پارسیا دوسش داره ؟
- آره بابا ، خیلی بهش وابسته شده..
سرش رو به معنی یادم اومد تکون داد..یه دو سالی نیکی و آرمین و پارسیا کانادا بودن پیش آراد..آرمین منتظر مدرکش بود..
 -
-اها،دیدیش تو ؟
 -کی رو ؟
 -همین آراد رو دیگه؟
 -نه ..
 -چیکآره اس؟
 -پلیسه ، شنیدم تو خارج سرگردی ، سرهنگی چیزیه..
پانیذ مکث کرد چیزی به ذهنش رسیده بود..
 -عروسی نیکی و آرمین؟
و منتظر به نیلوفر نگاه کرد..
-نه.روز عروسی نیکی و آرمین هم نتونست بیاد.یه هفته بعدش رفت خونه آرمین اینا یه سری هم به اینجا زد. البته من اون موقع دانشگاه بودم.بعد دو سه روز هم برگشته بود..
-چقدر کارشو دوست داره..
نیلو به معنی تایید سرشو تکون داد..

نیکی و آرمین همونطور که سعی میکردن پارسیا رو آروم کنن وارد اتاق شدن،پانیذ هم کیفشو برداشت و با یه خداحافظی مختصر از اونجا خارج شد..
 فردا کلاس نداشتن،اما روز بعدش با استاد شریفی کلاس داشتن..
خوابید خیلی خسته بود..صبح که بیدار شد اتاقش خیلی بهم ریخته بود.از دیروز.که یادش رفت اتاقشو مرتب کنه.از دیروز که همه لباساشو ریخت بیرون تا یه مانتو شلوار رسمی برای دانشگاه پیدا کنه.بعدشم که با نیلو رفتن خرید.شب هم که خسته بود خوابید.پاشد و اتاق رو مرتب کرد .وسایلاشو گذاشت سرجاش.رفت یه دوش گرفت.یه پیرهن مردونه چهارخونه قرمز_مشکی _جیگری تیره پوشید بلندیش تا یه وجب بالای زانوش بودشلوار طلایی رنگ دیسکو جنسش رو پوشید و  مثلل همیشه حوله سفیدش رو دور موهای طلایی رنگش که حالا تا سه وجب بعد کتفش بود پیچید.موهاش زیادی بلند شده بود و قصد داشت همین روزا بره و کوتاه شون کنه...
موبایلش رو از توی کوله دانشگاهش دراورد که روی عسلی کنار تخت بود. دنبال اسم نیلو گشت و بعد چند ثانیه پیداش کرد ..و کلی اطلاعات گرفت..
ماهان و شاهرخ و آرمین همکار بودن.ماهان و شاهرخ و آرمان دوست بودن.آرمان داداش دوقلوی ماهان بود که شرکت صادرات خرما داشت توی جنوب و بیشتر وقتشو اونجا بود.آرمان مجرد بود و برای همین مامانش زیادی بهش گیر میداد و اونم همیشه کارو بهونه میکرد ...
لقمه آخرشو گذاشت توی دهنش و گفت :
-میاد نه؟
 -واسه چی ؟
-تولد پسر نیکی ،تولد چهار سالگیش..
 -وا مادر مگه میشه نیاد..
-خدا کنه،اومد خبرم کنید..
 -کجا میری ؟
-میرم خودمو تزئین کنم..
قصد داشت لباسشو با لباس شاهرخ ست کنه،رفت داخل اتاقش،رفت سمت کمد.یه پیرهن سفید با یه شلوار سفید برداشت و مرتب گذاشت روی تخت.یه کت اسپرت گلبی هم برداشت و گذاشت کنارش،..با یه پاپیون گلبی.کشوی کمد رو باز کرد یه خودکار و برگه سفید برداشت و توضیحات رو داخلش نوشت..
همین که از اتاق اومد بیرون دید که شاهرخ داره از پله ها میاد بالا ..
-ب هپانی خانم ،از این طرفا ؟ کم پیدایین؟ نیستین خونه!ب ما سر نمیزنین؟ وقتی هم سر میزنین ما نیستیم خونه خبریه ؟
 -وای شاهرخ سرم رفت.نفست نرفت؟
-اووه ..اعصابت داغونه ها،پوستت چروک میشه ها 
پوفی کشید و گفت : تقصیر خودته ..
شاهرخ سرشو تکون داد و با افسوس گفت : آره نباید اتاقا رو جدا میکردم..
 -عه نخیرم،منظورم اینه که نمیای دانشگاه دنبالم،منو نمیبری ،بعدشم نیلوفرو که میشناسی تا حوصله اش سر میره دور دور!اونم جز من دوستی ندآره که..

ویرایش شده توسط _Mahta_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۷

همون شکلی که کیف چرمی کارش دستش بود و کتش رو هم انداخته بود روی دستش،هردو دستش رو به نشونه تسلیم اورد بالا ..
 -قانع شدم خانمم،برم لباسمو عوض کنم.دیر نرسیم آرمین ناراحت میشه..
 -آها راستی،فقط اون لباسایی رو بپوشی که واست گذاشتم کنار.باشه ؟
-اووه بله حتما..
و داخل اتاق شد و درو بست....
موهاشو بالا بست و همون بالا فرشون کرد و همون شاخه گل نرگسی رو که از توی باغچه چیده بود رو گذاشت روی میز.لباساشو پوشید فقط کتش رو تا کرد و داخل کیفش گذاشت.شلوار جین سفیدش رو پوشید و روش مانتوی گلبی شورو بعد شال سفید،کیف سفید ،کفش سفید،اووه.با خودش گفت : انگاری در رنگ سفید زیادی افراط کردم،ولی میخوام مانتو و شلوارم هم با کت و شلوار شاهی ست باشه!شال سفیدش رو انداخت روی گردنش!گل رو هم برداشت و از اتاق خارج شد .ارایش کمرنگی به رنگ صورتی روی صورتش جا خوش کرده بود.رفت سمت اتاق شاهرخ.تق تق..
 -حاضری اقا ؟
-آره بیا تو ببین خب شدم ؟
-عین دخترایی
در اتاق رو باز کرد و رفت داخل.کپ کرد،چقدر سفید به صورت شش تیغه اش میومد.چه هارمونی قشنگی با چشاش  داشت!چه گل نرگس قشنگی توی جیب بالایی کتش بود..
-ای بلا!آمار گل نرگسو از کجا گیر آوردی ؟
-دیگه دیگه،ما طرفدار زیاد داریم..
-بگو،بگو دیگه جون پانیذ ..
لب برچید و چشاشو مظلومانه ریز کرد شونه هاشو هی به چپ و راست میچرخوند و یکم رو زانو خم شده بود و در آخر اضافه کرد ..لطفا 
-اوه باشه،اونجوری نگاه نکنا!ادمو وادار میکنی هرکاری بخوای برات بکنه!زنگ زدم عمو حیدر برام یه گل رز یاس  بیاره بزارم توی جیب کتم با رنگ پیرهن و شلوارم ست شه!گفت گل نرگس درشت تر و قشنگ تره تازه تو هم گل نرگس برداشتی!الان هم میبینم راست گفته 
و بعد به گل توی دست پانیذ با چشم و ابرو، اشاره کرد.پانیذ رد نگاشو دنبال کرد وبه گل توی دستش رسید..
 -اها راستی،میای بزاریش روی موهام..
 -اووه ،پس بگو واسه چی میخواستیش ؟ بده من..
گل نرگس رو گذاشت بالای موهای طلایی رنگ پانیذ و با یه گیره محکمش کرد ..
 -بریم ؟
 -بریم آقا شاهرخ ،ولی از حق نگذریم خیلی خوشگل شدیا..
شاهرخ لبخندی زد و گفت : چرا داری با این حرفات منو بیشتر از قبل عاشق خودت میکنی ؟...
پانیذ با اینکه با حرف شاهرخ منقلب شده بود ولی با لحن دلخوری که شیطنت هم چاشنی اش بود گفت : تو این دور و زمونه از آدما تعریفم نمیشه کرد ..

-صورتی خیلی ،بهت میاد،خیلی ناز شدی ؟..

لبخندی به شاهرخ زد..

 -بد دل میبری ..

-دلت رفت؟

بعد قش قش خندید..

 -دل من نه،ولی سعی کن اینا رو به دختره دیگه ای نگی وگرنه خودم موهاتو تک به تک میکنم..

شاهرخ با حسرت گفت : اونی که باید دلش بره نمیره،بقیه هم که مهم نیستن..

-افرین همسر عزیزم،حالا جمع کن بریم کلامون پس معرکه اس..

 -بریم..

و دوشادوش از پله ها پایین رفتن و سوار جنسیس سفید شاهرخ شدن و راه افتادن سمت خونه نیلو....

برعکس تصورشون خونه خیلی شلوغ بود انگاری به موقع رسیده بودن چون داشتن میز رو میچیدن..

شاهرخ یه قدم رفت جلو تا با آرمین که برای احوالپرسی پیش قدم شده بود دست بده با هم مردونه دست دادن،پانیذ هم قدمی جلو رفت و خانومانه با آرمین دست داد...

نیکی از پشت رسید ..

-به آقا شاهرخ فاز این طرفا؟شرکت اون طرفیه ها ؟

آرمین : عه بس کن نیکی.باز فراریشون بده..

بعد با خنده رو به شاهرخ اضافه کرد : در ضمنه اینکه ست کردن..

پانیذ به سر تا پاش نگاهی انداخت و بعد رو به آرمین گفت : خودت چی ؟

کت و شلوار آبی کاربنی با پیرهن سفید که با شلوار پیش بندی جین نفتی نیکی ست شده بود رو پیرهن نیکی پولک کاری و گلدوزی های نقره ای و سفید بود..

شاهرخ :خب بریم دیگه غذا سرد شد..

نیکی بلند گفت : نمیری ؟

شاهرخ : سعی میکنم..

و پشت بندش خندید..

آرمین بی توجه به اونا رو به پانیذ گفت :

آرمین : واسه شما هم داریم پانیذ جون..

پانیذ : ببینیم ...

نیکی : راستی پانی ..

پانیذ برگشت طرفش که دو قدم عقب تر بود،نیکی بهش رسید ..

نیکی : نیلو کارت داشت..

پانیذ سرشو به معنی تفهیم تکون داد ..

شاهرخ زد سر شونه آرمین و جوری که نیکی بشنوه گفت : در ضمن خانومت سلام نکرد..

و بعد با چشم و آبرو به نیکی اشاره کرد...

پانیذ راهشو به سمت طبقه بالا کج کرد،میدونست شوخی هاشو تمومی نداره...

آرمین دستشو گذاشت پشت کمر نیکی و کشیدش جلو ...

نیکی با لحن انزجار انگیز که یکمی هم شیطنت نا محسوس توش موج میزد گفت : ایشش کی به تو سلام میکنه...

شاهرخ : خانم پر ادعا،بچت کو؟

 -پیش خاله اش ..

کلمه خاله شاهرخ رو یاد اراد انداخت ،شاهرخ با کنجکاوی پرسید : آراد کو ؟ خیلی وقته ندیدمش،نمیاد ؟

-نه ،میگه ماموریت داره،نمیدونی به خاطرش پارسیا چقدر بهونه گرفت..

نیکی که میدونست بحث شون به کجا ختم میشه و از طرفی اصلا حوصله نداشت،رفت سمت عمه اش که با فیس و افاده داشت واسه خودش سالاد میکشید ..

رفت و اروم کنار پارسیا نشست که تمیز داشت غذاشو میخورد..یه صندلی با عمش فاصله داشت...

 -میگم عمه،کیا رو دعوت کردی ؟ اقای زرین که نیست؟

اقای زرین داداش شوهر مرحوم عمه بود که از ابتدا اقای کیانی باهاش مشکل داشت، هیچکس جز خود عمه ، پدربزرگ نیکی که مرحوم شده بود و پدر نیکی و مادر نیکی و سیمین کسی نمیدونست چرا، پدر و مادر نیکی که حرفی نمیزدن ، سیمین هم طی یک تصادف از دنیا رفته بود.

 - پدر صلاح ندونستن ،اگه مایلید میتونین از خودشون بپرسین..

-عمه شما چرا اینقدر آقای زرین رو دوست دارین؟

نیکی پوزخند زد ،هه ،عمه ؟؟. الان هم برای حفظ آبرو اینجا بود نه برای خانواده اش،نه برای داداشش،چه خوب که نفس از گذشته و نحسی هاش خبر نداره،باباش الان هم که عمه مینا رو بخشیده بود به خاطر قولی بود که به پدر مرحومش داده بود..

عمه تو جاش جا به جا شد مشغول بازی با غذاش شد،توقع این حرف رو از سمت نفس نداشت .البته حق هم بود،ولی خب بعضی چیزها هم دست ادما نیست ، مثل عشق و الان جبهه گیری جلوی نفس باعث جلب توجه میشه و جنبه بدی داشت.پس عمه هیچ چیز نگفت و البته حضور پانیذ و شاهرخ و چند تن از همکارای آرمین و نیکی، بی تاثیر نبود...در آخر هم نیلوفر و اقای کیانی و خانم کیانی نشستن...

برنج و کباک برگ و سالاد..قرمه سبزی و قیمه که سرو شد و خورده شد .همه راه افتادن سمت تالار...

نیلوفر هم رفته بود و با سحر و صحرا میرقصید که دختر دایی هاش بودن. این بار پانیذ پیش قدم شد،اروم زیر گوش شاهرخ زمزمه کرد افتخار میدی شاهزاده ؟...

این پیشنهاد فقط به خاطر نگاه حسرت بار و محسوس شاهرخ بود به خانواده سه نفره آرمین..

مهربون نگاش کرد : دلت خواست ؟ و با چشم و آبرو به پیشت رقص اشآره کرد ..

 -خب معلومه ،هرچند خانوما افتخار میدن !

و پشت چشمی نازک کرد ..

 -عه!!

شاهرخ دستشو برد جلو و گفت : افتخار میدی لیدی

با ناز دستشو گذاشت تو دست شاهرخ و باهاش همراه شد ..

دستشو دور بازوی شاهرخ حلقه کرد و رفتن روی پیست .حلقه دستای شاهرخ دور کمر پانیذ محکم شد و حلقه دستای پانیذ رفت دور گردن شاهرخ...

 -اووف مردم از گرما..

-خب کمتر با شاهرخ جونت قر میدادی ؟

 -تو هم یه نفرو گیر میاوردی باهاش قر میدادی تا از حسودی نترکی ...

ویرایش شده توسط _Mahta_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۸

-تو هم یه نفرو گیر میاوردی باهاش قر میدادی تا از حسودی نترکی ...

 -آدم کمه که بیام به تو حسودی کنم؟

 -ادم زیاده فرشته کمه!

 -اعتماد به نفست رو سقفه

 -همینه ک ههست نیلو جون.اخ کاش این،چی بود اسمش پرهام ؟؟

 -اسمشو اول یاد بگیر بعد بحرف،پدرام

 -اها پسر این اقائه زرین میومد تا تو هم از حسودی نترکی!

 -غلط میکرد،همچین دهنشو سرویس میکردم خودش نفهمه..

پدرام زرین یکی از خواستگارای نیلو بود که به دلیل اختلافای خانوادگی و خلافکار بودنش خیلی زود رد شده بود ولی همچنان سعی میکرد خودشو به نیلوفر نزدیک کنه..

 -ولش کن،تو هم قرتو با سحر و صحرا دادی که...

-آره بابا خیلی،شوهر بیشعورش اومد تا زنش با خودش قر بده ،انگار میخوام سحرو بخورم..ایشش

-نترکی بابا،عرضه نداری شوهر گیر بیاری لااقل ی دوست پسر گیر بیار واس خودت..

و با خنده به نیلوفر نگاه کرد..

 -تو هم شانسی گیرت اومده..

خندید

پانیذ نیشگونی از پهلوی نیلو گرفت و با صدای تقریبا بلندی گفت : چی ؟

نیلوفر دوست پسر و این حرفا نداشت اما خب اصولا خوشش میومد پسرا رو دست بندازه .

نیلوفر بی توجه ب پانی گفت : اونجارو،یه پسر مجرد مامانی

 -برو تورش کن..

 -منتظر امر شما بودم قربان ..

پانیذ عاقل اندر سفیهانه نگاش کرد و گفت : خوبی ؟ عاشقی ؟

نیکی اومد و دست نیلوفر رو گرفت.بیا بریم کمک کن وقت کیکه و رو به پانیذ گفت : ببخشید آبجی،اگه دوست داری بیا عکس بگیریم، یادگاری میشه ها!!

 -نه نیکی جان حسش نیست،موقع کادو ها سلفی رو میگیریم..

 -باشه هر جور راحتی..

نیلوفر پرید وسط دل و قلوه دادنشون و گفت:

-عه نیکی ولم کن!تازه ی پسر مجرد گیر اورده بودم...

 -بیا بریم،تو عرضه شوهر نگه داشتن نداری

 -تو داری ؟

-نه ندارم اونی هم که اونجا وایساده رباته ..

و بعد هردوشون خندیدن ..

 -دوستای خوبین ،مخصوصا نیلوفر..

نگاه کرد به کنارش،شاهرخ بود..

 -آره عاشقشم،خیلی خوب و پایه اس،مهربهونه مخصوصا

شاهرخ لبخندی زد ولی بدون اینکه پانیذ متوجه بشه سخت تو فکر بود.نداشتن بچه خیلی ازارش میداد،آرمین دوستش بود اما یه بچه چهارساله داشت و داشت با عشق نگاش میکرد.ماهان دوست و همکلاسی اش بود از بچگی و حالا به تازگی خبر دار شده بود که ماهان داره بابا میشه!نمی خواست خودش به پانیذ بگه تا پانیذ فکر نکنه شاهرخ دآره برای خودش میگه.اون چرا محروم بود از نعمت پدر شدن؟؟ ایا واقعا گلرخ راست میگفت !به خودش نهیب زد.نه حرف گلرخ اشتباهه !آره پانیذ بچه نمیخواد و نمیخواد که بچه دار شیم.چون خودش بچه است !اما زیبایی های ذاتی ای دآره که باعث میشه من اونو از همه دنیا بیشتر دوست داشته باشم.چقدر سخت بود براش که جلوی همه تظاهر کنه که بچه نمیخواد، تو دلش غوغا بود..

-شاهرخ ؟؟

-جونم..

 -چرا سپیده و ماهان نیومدن؟..

 -نمیدونم عزیزم،احتمالا به خاطر کارای شرکت..

 -شاهرخ

 -جونم عزیزم

و برگشت و به چهره مضطرب پانیذ نگاه کرد

شاهرخ : چیزی شده عزیزم؟

 -اتفاقی افتاده شاهرخ ؟

 -نه عزیزم چه اتفاقی ؟

 -اخه حالت بده انگار

 -نه فکرم درگیر کارای شرکته ،..طفلک ماهان هم نیومد..

آخ که چقدر حالش بد بود.تنها دلیل نیومدن ماهان وضعیت سپیده بود نه کارای شرکت.

پانیذ دلخور سرشو تکون داد.احساس کرد شاهرخ نمی خواد بهش بگه..

شاهرخ شونه های پانیذ رو در آغوش گرفت و کشید سمت خودش..

 -شاهرخ ..

 -بله خانومی

 -این عطرتو خیلی دوست دارم..

 -اما من عاشق خودتم..

نگاش کرد..چشاش داشت میخندید .پس به خودش نگرفت..مشغول بازی کردن با دکمه پیرهن شاهرخ شد..

-دوست داشتن تو لیاقت میخواد،که دل من لیاقتش رو ندآره..

-عه دختر زشت،تو لایق ،بهترینایی ..

خندید

 -چون زشتم لایق ،بهترینام؟..

-نه چون ،بهترینی زشتی ..

چون زشتم ،بهترینم؟

 -بس کن پانیذ دیوونم کردی ..

 -مگه دیوونه نبودی ؟

با یه تای بالا فته آبرو نگاش کرد.دست شما درد نکنه ،حالا دیوونه هم شدیم ؟

 -نخیر شاهرخ رستمی،دیوونه من مگه نبودی ؟

-تو هم که چقدر لذت میبری ؟

دی جی اعلام کرد وقت شامه..پانیذ و شاهرخ پاشدن که برن و شام بخورن، درست همون موقع گوشی شاهرخ زنگ خورد.ارمین بود میگفت که شام رو برن و کنار هم باشن..

 -باشه داداش..

 -کی بود؟

شام در سکوت خورده شد ..تنها صدایی ک توی تالار شنیده میشد .صدای برخورد قاشق و چنگال ها به ظروف غذا و سالاد بود..

بعد شام ارمین با صدایی که نسبتا اهسته اعلام کرد..مامان کتایون،بابامسعود،مامان سآره،شاهرخ و پانی و عمه جان،بعد شام ،خونه ما دعوتین..

عمه با یه لبخند مصنوعی و لحنی که سعی میکرد متشکر نشونش بده گفت : نه ارمین جان باید برم کار دارم.اخر هفته اقای زرین و پدرام جان خونه ما دعوتن..

خاله کتی پوزخندی زد و گفت: پس اخر هفته مشغولین مینا جان..

خاله لبخند زد و سرشو تکون داد ..

ارمین و نیکی ابتدا برای دعوت بقیه مهمونا از میز فاصله گرفتن و بعد هم بقیه..

اروم جوریه که بقیه نفهمن زیر گوشش گفت : شاهرخ بریم ؟

-نمیدونم نظر تو چیه ؟

 -ناراحت میشن نریم ..

 -دانشگاه داری فردا ؟

 -آره

 -ساعت چند ؟

 -هشت ..

 -بریم خونه پس

-نه شاهرخ ناراحت میشن ،بریم نیم ساعت بشینیم بعد برمیگردیم..

-بریم تا نصف شب اونجاییم،من فردا کارا رو میسپرم به ماهان،دیرتر میرم تو چی ؟ فردا دانشگاه داری

-بیخیالش ..

اونجوری که نیلوفر خانوم میگفت کلاس سوم رو هم جیم شدی ،راسته؟

-ای نیلوخانوم خبرکش

 -میتونم بپرسم چرا ؟

شانه ای با بی تفاوتی بالا انداخت،نمیخواست دلخوری بین نیلوفر و شاهرخ بوجود بیاید...

 -چون ادبیات داشتیم،منم ادبیاتم خب بود..

 ،اها چون خب بود به جای اینکه بهشینی بیشتر به اطلاعاتت بیافزایی جیم میشی؟؟

 -عه شاهرخ ،چقدر گیر میدی ؟ باشه دیگه جیم نمیشم...

-قول؟

-قول ..

 -خب پس تا تو لباساتو بپوشی منم میرم پارکینگ ماشینو بیارم...

 -باشه،اومدم الان...

 -همین جوری که قدماشو تند و بلند برمیداشت تا زودتر برسه اتاق پرو و زود حاضر شه.یاد کلاس فرداش افتاد.قرار بود یه قرار کوتاه با استاد شریفی داشته باشه.نمی دونست چرا؟ اما دوست داشت سر قرار حاضر شه..

در اتاق نیمه باز بود،رفت داخلش.یکم شلوغ بود،بدون معطلی مانتوشو چنگ زد و پوشید و بعد شالو شلوارشو پوشید و کیفش رو برداشت با قدمای کوتاه و سریع رفت سمت پارکینگ.همون طور که داشت با چشم دنبال ماشین شاهرخ میگذشت و محل ماشین رو توی ذهنش مرور میکرد ،نگاش با یه اقای تقریبا مسن که پشت فرمون ماشینش نشسته بود و شیشه ماشین مشکی رنگ ش رو پایین داده بود گره خورد.توی چشای اون اقا یه چیزی بود چیزایی که در حین اشنا بودنش واسه پانیذ عجیب بود.یه چیزایی مثل حسرت و عجیب تر از همه این بود که اون اقائه کاملا سیاه پوشیده بود و در لحظه آخر رنگ نگاش رنگ خشم گرفت و چیزی که از همه عجیب تر به نظر میرسید این بود که عمه خانوم سوار اون ماشین شد اون آقا راننده اش نبود.چون عمه خانوم عقب ننشست!هنوز هم از درک اینکه عمه خانوم چرا با نفرت نگاش میکرد عاجز بود...

لحظه آخر شاهرخ بازوشو کشید و ولو شد توی بغل شاهرخ!خوبیش این بود که اون قسمت از پارکینگ توی دید نبود...

همون لحظه ماشین مشکی رنگ با صدای بدی از جا کنده شد و همین باعث شد که شاهرخ با آرامش خاطر دستی به سر پانی بکشه و اونو محکم تر به آغوشش بفشآره..

 -کجا بودی پانیذ نگرانت شدم..

 -ببخشید،یادم نبود کجا ماشین رو پارک کردی ؟

 -بیا بریم نزدیکه..

 -بریم

سوار ماشین شدن...

شاهرخ یه اهنگ ملایم و بی کلام گذاشت و بخاری های ماشین رو هم روشن کرد و حرکت کرد..

شاهرخ : چند وقته نرفتیم خونشون؟

 -نیکی و ارمی؟

شاهرخ خندید و دنده رو عوض کرد ..

-از کی بهش میگی آرمی ؟

 -الان

 -مشکلی نداری ک ..

 -بابت ؟

 -گزارش من..

 -مگه تو گزارشگری ؟

-میترسی ؟

 -تو که قطعا ترس نداری،آرمین هم که،،چیکارم میخواد بکنه مثللا ؟

 -میزنتت..

 -اونوقت شما بوقی ؟

شاهرخ با چشمایی گرد شده برگشت و به پانیذ نگاه کرد...ها؟؟

-راستی فردا دعوتیم خونه سپید،واسه نهار..

حالا نوبت پانیذ بود..

 -چی ؟ کی ؟ فردا ؟ خونه کی ؟ سپید و ماهی ..

شاهرخ که نگران فردا بود ،پکر آره ای لب زد..

پس قرار فردای پانیذ چه میشد؟

 -میشه نریم ؟ بندازش شام

 -واسه چی؟

-آخه ...آخه ..نادیا ..یکی از همکلاسی هام ک تازه باهاش دوست شدم ..زبان یکم مشکل داشت.میرم باهاش کار کنم..هم..هم درسای ادبیات جلسه قبل رو باهام کار کنه..

شاهرخ مثل همیشه مطیعانه سری تکان داد و در مقآبل خانه آرمین پارک کرد..

- افرین دخترخوب،باشهفمشکلی نیست.درسات مهم تره..

حس بدی به پانیذ دست داد.اولین بار بود به شاهرخ دروغ میگفت یا چیزی را پنهان میکرد.دلش گرفت.اصلا چرا استاد شریفی یا همان جوان مغرور چشم سیاه برای پانیذ مهم بود که باعث شده بود پانیذ به صادق ترین فرد زندگی اش دروغ بگوید؟

با دلی گرفته کیفش را فشرد و پیاده شد..

شاهرخ : پانیذ؟ میگم...

پانیذ منتظر نگاش کرد..

 -حالا که تو نیستی پس منم میرم خونه گلی ؟ فردا چند شنبه اس ؟

پانیذ که از تنها بودن شاهرخ نگران بود با خوشحالی گفت : اوهوم کار خوبی میکنی فردا ؟ نمیدونم فکر کنم دوشنب اس..

زنگ در که فشرده شد.نیلو گوشی رو برداشت.بیا تو جغله شوهرتو یادت نره بیاری..

پانی ای کوفتی نثار نیلو کرد و وارد شد.شاهرخ هم که اخم ظریفی برعکس همیشه اش به پیشونی داشت..

از نگهبانی و راه شنی -سنگی حیاط که گذشتند و راهرو رو طی کردند، تازه رسیدند به آسانسور.توی اون مکعب شیشه ای.موسقی لایت ملایمی پخش میشد که اون اتاقک رو از سوت و کوری در بیآره به علاوه اون درختای بلند و کهن هر آدمی رو به وجد می آورد مخصوصا با گلای نرگس و رز که روی ایوان هر خونه خودنمایی میکرد...

خونه نیکی آپارتمانی بود،یه آپارتمان بیست طبقه با شصت واحد که هر کدوم امکانات فراوونی داشت.توی منطقه خوب مشهد..

در اسانسور توسط پانیذ باز شد و هر دو از اسانسور بیرون اومدن و دقیقا همون لحظه در خونه توسط ارمین باز شد..

 -بفرما داخل اقای مهندس

پانیذ با لبخند وارد شد و بعدش هم شاهرخ..

ویرایش شده توسط _Mahta_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۹

داشت از خستگی میمرد ،بی حال ولو شد روی تخت .بدون اینکه لباساشو دربیآره.چشاش خسته بود.خیلی،اونقدر که به سه نرسیده خوابش برد..

ساعتش زنگ زد.وای امان از دست این ساعت مشکی رنگ که سر صبحی خواب خوشو از ادم میگیره.با همین غرزدناش وارد حموم شد تا موهای تاف خورده و شکسته اشو جمع و جور بکنه..

از حموم که اومد بیرون حوله دور موهاش بست و لباساشو پوشید..بعد هم کتابای لازمش رو داخل کوله چرمی مشکی اش گذاشت.موهاشو شونه کشید بعد هم یه شلوار جین مشکی رنگ پوشید با مانتوی سورمه ای رنگ نخی و روی زانوش که دور کمرش کمربند چرم طلایی رنگ داشت مقنعه اش رو هم سورمه ای پوشید.بعد هم کوله اش رو برداشت و رفت بیرون پنج دقیقه هم دیر کرده بود.برای خودش هم عجیب بود که چرا سعی دآره ،بهترین باشه در نظر دانیال...

دم در ایستاد.اه.چرا این نیلو نیست!شیطونه میگه برم لامبورگینی شاهرخو بردارم برم دانشگاه...

گوشیش زنگ میخورد اونو برداشت و تماس رو برقرار کرد...

با دو قدم برداشت سمتش و پرید توی ماشین..

 -به پنبه خانوم خودمون

و بعد هم ماشین رو روشن کرد..

 -عمته ..

 -کدومش؟

 -عمه سیمینت نه ،اممم اها،عمه مینات..

 -موافقم عزیزم..

 -خدآبیامرز،اونجوری که میگفتی خیلی خوب بوده..

-آره طفلی،منم خیلی دوستش داشتم.همیشه بهم میگفت تو اخلاقت خیلی شبیه جوونیای خودمه...

 -بازم خب اخلاقت وگرنه خدا اون روزو نیاره رفتار کسی مثل تو شه..

نیشگونی که نیلو از پهلوی پانیذ گرفت باعث شد خنده پانیذ تو گلو خفه شه...

 -اووییی ،چته وحشی ؟

-اتفاقا میخوام دخترموعروست کنم،حالشو ببری ..

 -نوچ ،من دختر میخوام..

-غلط میکنی تو

 -عه ،نخیر،من دختر میخوام اسمشم میخوام بزارم یاس

 -حالا پسر بیار،اسمشو بزار ؟،.اها،یاسین..

پانیذ قش قش خندید...

 -نه خواستگارش هس نه هیچی،بفکر اینیم که بچه پسر باشه یا دختر ؟اسمشو چی بزاریم؟

نیلوفر هم خندید.هی روزگاری گفت و انگار یه چیزی یادش اومده باشه سریع گفت : راستی پانی؟ استاد ملکو میشناسی ؟

 -نه...

 - استاد شیمی،بگو خب..

 -خب

-هیچی،میگن فهمیدن یکی از شاگردا خواهرشه.،بیشعورا میدونی چیکار کردن ؟

-نه ..

-فامیلیشون ملک زاده مقدم بوده.،دانشجو ها مخفف کردن استاد ملک.خواهرش رفته ملک زاده اشو برداشته گذاشته مقدم.بی شرف ترم سومیه معلوم نیست داداشش چقدر تا حالا بهش رسونده...

 -از کجا میدونی رسونده؟ شاید بخاطر اینکه کسایی مثل تو نگن که داداشش بهش میرسونه مجبورش کرده که فامیلی شو عوض کنه.حالا هم که اینطور..

-خف باو ،از کجا معلوم نرسونده؟ پارسا معلم بود تو مینشستی درس بخونی ؟

 -اتفاقا ،بهتر پارسا تو خونه بهم درس میداد.نیازی به تقلب نداشتم...

 -خنگی بسکه،وای داداشش پانی،لعنتی عجب جذابیه ،میخوره همسن و سال شاهرخ باشه و اینقدر خوشگله که نگو،ما میگفتیم استاد شریفی، استاد ملکو ندیدی!!

-نخیر،به نظر من هرچی باشه استاد شریفی ،بهتره..

 -مگه دیدیش ؟

-گفتم که ،هرچی باشه..

آبروهای نیلو بالا پریدن ولی هیچی نگفت و ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد...

بپر پایین،تا برسیم بالا،میشه دو دقیقه تاخیر...

تا کلاس هیچی گفته نشد و فقط نیلوفر و پانیذ سعی داشتن زودتر به کلاس برسن..کلاس با رفتن استاد ماهان به پایان رسید.زنگ بعد هم که با دانیال شریفی بود،ولی زنگ سوم ؟....

نیلو زیرچشمی بهش نگاه کرد نگاهش پراز نارضایتی بود...

همون طور که داشتم ب اجبار نگاهمو از نیلوفر میگرفتم رو به خانم ملک گفتم :

 -اسمتو پرسیدما،تو حرف از تشکر میزنی؟

لبخند محجوبی زد و گفت : شیما..

 -اووه شیما،چه اسم جالبی !! یعنی چی ؟

 -یعنی ..

نیلوفر که انگار طاقتش طاق شده بود و میخواست به خاطر من صداش بالا نره ،از لای دندونای کلید شده اش گفت : چند بار رسوند ،بهت ؟

انگار شیما هم منتظر یه تلنگر بود تا بزنه زیر گریه..

 -هیچی بخدا هیچی ..بعد مرگ بابا من دیگه نتونستم درس بخونم ..بعد هشت ماه و کلی وقت مشاوره بلاخره راضی شدم درس بخونم ..دانشگاه شیراز قبول شده بودم...نیما برام انتقالی گرفت تا از شیراز بیام اینجا تا خودش پیشم باشه..بخدا اگه نسبت به بقیه بهم سخت نگیره کمتر هم نمیگیره...

نیلوفر که منقلب شده بود با لکنت و اهسته عذر خواهی کرد..

سر شیما رو در آغوش گرفتم و گفتم: چند سالته ؟

به خاطر گریه صداش گرفته بود اما همینجوری که از بغلم میومد بیرون گفت :

 - چند ماه دیگه میشم 20 ..

 -عه پس تو از هر دومون کوچیک تری ..

پرسید : ترم چندی ؟

همون لحظه صبحانه رو اوردند و ما هم که گرسنه بودیم حسآبی شروع کردیم به خوردن..

همون شکلی که داشتم لقمه میگرفتم گفتم:ترم یک پزشکی ،رو به نیلو گفت تو چی ؟

 -ترم 4 معماری تموم کردم،ترم 1 پزشکی ..

 -اووه ..

رو به من گفت : اسمت چیه ؟

-پانیذ

-چه قشنگ،راستی چرا درس نخوندی ؟ ،بهت میخوره 20 رو باشی

با تردید به نیلو نگاه کردم و گفتم :اممم،بیست رو تموم کردم،چند ماهی میشه ،اما.. خب ..

نیلو شانه هاشو به معنی نمیدونم بالا داد ..

شیما هم که نگاش پر کنجکاوی شده بود..

 -آخه نشد،یه جورایی مثل مشکل تو،چمیدونم شاید به خاطر اینکه داداشم شهید شد. چون مامانم فوت کرد و خیلی چیزای دیگه.بغضمو به سختی قورت دادم.نیلو با شرمندگی سرشو انداخت پایین و شیما هم داشت ناباور نگام میکرد...

-اوخی بگردم،داداشت شهیده ؟..

اوهوم...

چایی خودشو که شیرین کرده بود ولی لب نزده بود.رو به سمتم گرفت تا بخورم و حالم جا بیاد فکر کنم از لرزش صدام به عمق ناراحتی ام پی برده بود.نمی بخشمت پارسا

-مدافع حرم ؟

 -نه ،تو عملیات شهید شده.مبارزه با مواد مخدر..

 -متاسفم.منم بابام جانباز بود..

لبخندی به چهره غمزده اش زدم و آروم گفتم ممنون..

خندید و گفت : واسه چی ؟ و بعد هم بدون تعارف چایی منو برداشت و شیرین کرد..

منم خندیدم و روبه شیما گفتم : اینم نیلوفره ،ولی من و بقیه نیلو صداش میزنیم...

نیلوفر با اخم تصنعی روبه من گفت: زبون دارم خودم...

و پشت چشمی برایم نازکرد و روب شیما گفت : نیلوفرم ،20 ساله و همون طور که گفتم 4 ترم معماری و در حال حاضر ترم اول پزشکی ام..

 -راستی چرا ؟،سخت نبود دوباره کنکور دادی ؟

 -چرا خب ،ولی مهم اینه که عاشق پزشکی بودم...

روب شیما گفتم : کلاسمون یکی نیس،نه ؟

 -نه من کلاسای بالام..

- خب ما هم بالاییم ..

 -جدا؟

 -اوهوم..

 -چقدر خوب میشد کلاسامون یکی بود....

نیلو پرید وسط ..

-خب با داداشت صحبت کن.خب ؟

شیما خندید و گفت : خودت که الان گفتی پارتی بازی خوب نیس...

  - خب خوب نیس ولی یه بار مشکل ندآره..

شیما خندید و گفت : سعی میکنم،ولی نیما خیلی سخت گیره تو اینجور مسائل .اگه مردم حلالم کنید..

با اخم ظریفی کوبیدم به بازوش و گفتم: خدانکنه

رفتیم و نشستیم سر کلاس ..شیما رفت سر کلاس خودش..انگار دیر رسیده بودیم چون همه صندلی ها پرشده بود..همون لحظه استاد اومد نیلو پرید ردیف چهارم و من هم به اجبار نشستم ردیف اول ،روبروی تخته بودم و دید خوبی نسبت به تخته داشتم اما استرس باعث کاهش تمرکزم شده بود...

کلاسورم رو دراوردم و با مداد مغزی فقط می نوشتم تا بلکه توی خونه بشینم و بخونم،اونقدر هم سخت گیر بود که تا اخر کلاس سه نفر رو اخراج کرد از کلاس و گفت که از تمام مطالب امروز امتحان میگیره.بی انصافی بود که اونا تو کلاس حضور نداشتن ولی از تمام گفته هاش میخواست کوبیز بگیره.اما خب این خصلتش بود و نمیشد دربرآبر حرفای زور و مغرورانه اش حرف بزنی وگرنه محکوم میشدی به اخراج از کلاس..

بلاخره کلاس استاد شریفی هم تموم شد و همین که خواستم از کلاس خارج شم به بهونه جزوه منو کشید کنار و اروم گفت :ساعت 1 ظهر پشت دانشگاه منتظرتونم،ساینای سفید ..با ترس نگاش کردم که با اطمینان لبخندی زد که آرامش به کل وجودم تزریق شد و همین طور که داشت لب تاپش رو داخل کیفش میذاشت ، جوری که بشنوم گفت: کاریت ندارم،نترس ..

و آروم تر گفت :فقط میخوام دلم آروم بگیره، صداش اونقدر اروم بود که کسی نمیشنید.در حد لب زدن،منم از روی حرکت لباش و اه جانسوز بعدش فهمیدمو دلم به جنب و جوش افتاد.انگار باید دلم خودش میشنید .. اما نه دلکم تو نمیشنوی فقط حس میکنی احساس عاشقانه را.عشق ؟؟..خودم هم نمیدونستم و از این ندونستن به خنده افتادم که استاد با تعجب نگام کرد که شرمنده سرمو پایین انداختم.وای که چه بامزه میشد وقتی چشمای درشت مشکی شو گرد میکرد...

پشت سرش از کلاس بیرون امدم هنوز هم در همان حال و هوا بودم کشیدن بازویم و همان پرت شدنم در آغوش نیلو همان و خوردنمان به دیوار سرامیکی راهرو همان...

-هوی چته ؟-بیشعور،چی میگفتین یه ساعت به هم ؟

 

 -داشت جزوه مو نگاه میکرد..

 

وای که نه!این دومین بار بود که دست به دامن دروغ میشدم.ای کاش خدا دروغ را از ما نگیرد و ای کاش بگیرد که رسوایی به بار می آید..

 

 -چی میگفت ؟

 

 -هیچی!گفت بعد دانشگاه بریم چند تا تکثیر کنیم برای دانشجوهای دیگه اش میخواست،گفت جزوه کامله..

 

بهانه بعد دانشگاه رو هم باید جور میکردم.امکان داشت شاهرخ از نیلو بپرسد هرچند هردویشان به اندازه کافی به من اعتماد داشتند و حرفهایم مورد قبول بود...

 

 -اها،پس یادت نره یکی هم برای من تکثیر کنی ..

 

این دیگر چی بود نیلوفر؟،با این حال باید حتما باید جزوه رو تکثیر میکردم.

 

-میگم نیلوفر،امم شیما کو؟

 

 -گفت میره پشت دانشگاه،میخواد با داداشش حرف بزنه..

 

 -اووه دمش جیز،چه زود دست به کار شد تا ظهر صبر میکرد دیگ..

 

 -میگفت این ساعت نیما با شما کلاس دآره منم کنارتون باشم...

 

 -چـــــــــــــــــــــی؟

 

اینقدر کلمه (چی ) رو کشیدم و بلند گفتم که هرکس توی راهرو بود برگشت و با تعجب نگاهمون کرد...

 

ویرایش شده توسط _Mahta_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲۰

-هیـــــــــــس چته ؟ اونم بلاخره استادمونه...
 -من چرا خبر ندارم پس ؟
-شما کلا تو این باغا نیستی،بریم یه چیزی بخوریم ..
 -چقد میخوری ؟
نیلوفر چینی به پیشانی داد و اخمش را سلاح گرفت،نمیدونست،شاید چیزی بین استاد و پانیذ بود.شاید هم نبود.پانیذ انطور دختری نبود.او کسی نبود که خیانت کند به شاهرخش!!! پس احضار های مخفیانه استاد شریفی چه بود این وسط؟؟
دلشوره امونمو بریده بود.دقایقی از رفتن نیلوفر میگذشت و حالا باید نیم ساعتی به انتظار مینشستم تا حیاط پشت دانشگاه خلوت شهو استاد افتخار بده و بیاد ساعت آخر رو با استاد ملک داشتیم به قول نیلو جذآبیتش فوق العاده بود ولی چشم منو استاد شریفی گرفته بود.چشماش سبز بودن شاید هم طوسی.انقدر رنگ چشماش خاص بود که نمی تونستی بگی سبزه یا طوسی شاید هم هردو! بینی شو انگار صد بار تراش داده باشن و صورتش گندمی بود.موهاش هم بور بود.اما شیما!اونم شبیه داداشش بود تقریبا.عجیب بود کسی از شباهتشون چیزی نفهمیده بود و تنها تفاوتشون رنگ چشمهای شیما بود که طوسی تیره بود و از نزدیک کمی به سیاهی میزد.موهایش تیره تر از نیما بود و روشن تر از قهوه ای!اینو خودش گفته بود.چون حاجیه خانوم چادر سر میکرد و طبیعتا مراقب موهاش هم بود..
با صدای بوقی بلند هینی کشیدم و به عقب برگشتم.خودش بود،همونی که انتظارشو میکشیدم.خواستم عقب بنشینم ولی این بی احترامی بود پس در جلو را باز کردم و نشستم و تا جایی که می تونستم به در چسبیدم.برای همین به اجبار و همراه سکوت ، مزه طعنه اشو چشیدم. 
 -بیا اینور تر،نیوفتی ؟
و پشت بندش کمی مردانه خندید..
چشممون روشن،کمی فاصله گرفت از غرورش. هرچند منم مجبور شدم از فاصله بینمون کم کنم.
دانیال که دید نمی خوام حرف بزنم سرفه ای مصلحتی کرد و گفت :
 -خونتون کجاس ؟
با آبروهایی بالا رفته و چشمایی گرد شده نگاش کردم .-ب روی خودش نیاورد و گفت :
 -چون یه رستوران بریم همون طرفا 
به اجبار تنها، نام خیابان رو بر زبان جاری کردم..
-بفرمایید اینهم غذاخوری سالار نزدیک خونه شما..
زیر لب ممنونی زمزمه کردم و از ماشینش پیاده شدم.آهسته و خانم وار پشت سرش قدم برداشتم و داخل کافی شاپ شدم.عجب احساس خوبی بود در کنارش راه رفتن..
منو دعوت به نشستن کرد و من هم مطیعانه نشستم.چند ثانیه بینمون سکوت بود تا اینکه گارسون رسید وخواست که سفارش ها رو بگیم.مردانه با ژست خاص خودش منو رو به سمتم گرفت.من هم خانم وار و  مثل خودش کمی با غرور منو رو گرفتم و درخواست قرمه سبزی  کردم.او هم برنج و کبآب سفارش داد و گفت :
 -من عاشق پیزام.تحت هیچ شرایطی نمی تونم ازش بگذرم،اما خب اینجا ندارنش..
 -اما من غذا های خونگی رو ترجیح میدم ،به خصوص قرمه سبزی..
 -اون که بله ،قرمه سبزی مخصوصا مامان پزش .غذای مورد علاقه ات چیه ؟
-قرمه سبزی ،امم ،آش دوغ  و بعدش هم لازانیا
 -منم قرمه سبزی و اش دوغ رو خیلی دوست دارم..
کمی مکث کرد و پرسید :
-پانیذ ؟؟ چند سالته ؟
دوباره کلی تعجب کردم . به همین زودی پسر خاله شد؟ ولی خدایی از حق نگذریم چقدر قشنگ گفت پانیذ..
ناخن لاک طلایی خورده امو ، مضطرب و آروم کشیدم روی میز.
 -بیست ..
 -بیست؟ ترم اولی هستی ولی ..
سری تکان دادم و گفتم:
 -آره دوسال نتونستم درس بخونم..
-تک فرزند؟
یاد شیطنت های خودم و پارسا که افتادم.بغض کردم کی باور میکرد که از بی معرفتی های پارسا دو سال گذشته و من هنوز زنده ام؟ نگاهم را دزدیدم و به میز خیره شدم..
دوباره سری تکان دادم.زیر چشمی نگاهم کرد و با شیطنت گفت : تو چیزی نمیخوای بپرسی ؟
کمی فکر کردم و گفتم : چرا منو آوردین اینجا ؟
جا خورد ،انگار توقع هرچیزی را داشت جز این سوال.خواست بحث را عوض کنه که پریدم وسط حرفش و دوباره سوالم رو تکرار کردم.لجبازی خصوصیت همیشگی ام بود..
 -من دانیالم،26 سالمه
 -اما استاد من اینو نپرسیدم،میشه بگید چیکارم دارید؟.
ملتمس نگاهم کرد که تا اعماق وجود سوختم.یعنی عشقی در میان بود؟

یعنی نمیخواد از غرورش بگذره؟؟رنگ نگاهش سریع تر از اونچه که فکرشو بکنم تغییر کرد ، دوباره پر از غرور.
 - خب ؟ میخواستم جزوتونو ببینم من جلسه بعدی از همه مطالب امروز امتحان میگیرم!بالاترین نمره هم میشه نماینده کلاس!از دانشجو ها هرکس جزوتونو خواست بهش بدید.مطالب امروز خیلی مهمه..
دوباره بغض کردم و سرمو پرت ناخن هام کردم که روی میز فرو رفته بود کف دستم ، هاله ای از اشک ، دیدمو تار کرد. من منتظر چی بودم؟ منتظر اینکه بگه پانیذ من عاشقت شدم.یه چیز کاملا محال! لعنتی چی میشد بگی؟
مگر تو چه داری؟؟ مگر که هستی که غرورم را میشکنی و قلبم را به بازی میگیری...
به اجبار و بی میل آهانی لب زدم و گفتم : خب چرا از روش تکثیر نمیکنید؟
بدون اینکه نگاهم کنه ، خوش اشتها لقمه ای سر پر برداشت و بعد از چند ثانیه ،که برای من هزاران هزار سال گذشت ، هرچند خودمو بی تفاوت نشون میدادم...( در انتظار جمله ای عاشقانه وقتی واقعا عاشق باشی ، چه دیر میگذرد،انگار که سالهاست ساعت خوابیده).. : خب میریم تکثیر میکنیم بعد جزوه تونو ،بهتون میدم.
وا رفتم و به اجبار موبایلم رو چک کردم کنارم گذاشتم.اینجا نزدیک خانه بود و احتمال اینکه شاهرخ و گلرخ نهار رو اینجا بخورن و بعد به برن خونه زیاد بود.حال خرابم کم بود که استرس هم به آن اضافه شد .این فکر لعنتی از کجا رسید؟؟
نگاه دانیال روی پانیذ ثابت موند.چیزی پنهان بود این وسط که از آن سر در نمی آورد.پانیذ انگار منتظر کسی بود.مظطرب بود یا منتظر؟ نامحسوس نگاهش میکردو خیلی زود نگاهش را دزدید قبل از آنکه پانیذ بفهمد.
چیزی به ذهنم رسید .استاد ؟
 -جا،بله
ینی میخواست بگه جانم ؟؟ کیلو کیلو تو دلم قند آب میکردن  شایدم نه !!
کمی معطل کردم اما پرسیدم:مشهدی هستید ؟
 -اوهوم
 -اها 
چرا خوشحال شدم از مشهدی بودنش ؟؟  اصلا چرا پرسیدم؟؟ با خودم هم درگیر بودم!!
غذایمون در سکوت خورده شد.اما همین که داشتم جرعه آخر دوغمو میخوردم گفت: پانیذ ..ینی چیزه خانم افشار..میشه همو راحت صدا بزنیم البته غیر از محیط دانشگاه..
وا؟ اول هر طور دلش میخواد صدا میزنه بعد میگه چطور صدات بزنم؟
تظاهر کردم به اینکه نسبت به راحت بودنمون ، مرددم اما اینکه چقدر توی دلم قند آب میکردن رو خدا میدونه فقط.
 خب ببین پانیذ تو زبانت خیلی خوبه ممنون میشم کمکم کنی ..
دوغ توی گلوم گیر کرد و به سرفه افتادم و دانیال هول شد.لیوان آبی برام ریخت و به دستم داد : بفرمایید..
جرعه ای از اّو خوردم و لبخندی از سر رضایت زدم..
 -خوب یعنی چطور کمکتون کنم؟
 -توی کلاس،مثلا موقع امتحانا کمکم کنید برگه ها رو تصحیح کنم ،یا..
 - خب استادای دیگه چی ؟ متوجه نمیشن؟
- خب میاین اتاق من
چشمام گرد شد و زل زدم تو چشاش با صدای تقریبا بلندی گفتم ها؟..
دستاشو تسلم وار بالا گرفت و گفت : هیچی ..هیچی ..فقط یه پیشنهاد بود..
خود دانیال هم نمیدونست چرا دنبال اینه تا لحظات بیشتری رو با اون دختر سپری کنه آیا واقعا عاشق اون دختر که مهربونی از چهره اش میبارید، شده بود؟؟
پیشنهاد دانیال برای پانیذ خیلی وسوسه انگیز بود،دانیال؟؟ با دانیال بودن؟؟ در کنار او نشستن و برگه تصحیح کردن؟؟ میشه یعنی؟؟ اصلا چرا دلش میخواست کنار دانیال باشه؟همین وادارش کرد تا بگوید نیستم تا بدونه چرا میخواد کنار دانیال بمونه؟عاشق ؟ عاشق دانیال بود؟؟ نه نبود.چون همسر شاهرخ بود.چون همسر شاهرخ بود ؟عاشق دانیال نبود؟اه عشق لعنتی!و ای کاش عاشق دانیال نبود ای کاش همسر شاهرخ نبود.کدام ؟؟عاشق دانیال نبود یا همسر شاهرخ ؟،گیج شده بود و سرش کمی درد گرفته بود.
سرش را گرفت.ثانیه هایی از پیشنهاد دانیال میگذشت.هر ثانیه برای دانیال صد ها سال میگذشت و هرچه میگذشت پانیذ گیج تر و اشفته تر میشد ..
زیر لب نمیدانمی زمزمه کردم و همین کافی بود تا دانیال رو شیر شه تا راضیم کنه..

خب ببینید تنها یه راه وجود داره،نگران خانواده تون اگه هستید باید بگم محیط دانشگاه س و فکر نمیکنم شک برانگیز باشه. کار خلافی هم نمیخوایم بکنیم فقط شما تو کار دانشگاه میخواید کمکم کنید.تنها راهش اینه که شما نماینده بشید.هیچ خوبه نمی تونه اعتراض کنه.چون شما نماینده اید..
راست میگفتا،من باید نماینده میشدم ولی این همه اراده یه دفعه ای از کجا اومد؟
دستاشو و بعد هم لباشو با دستمال پاک کرد و کنار بشقابش گذاشت و بی هوا گفت : پانیذ..
جان پانیذ.جان دل پانیذ.پانیذ فدات شه .اما به بله ای اکتفا کردم که گفت:دوست دارم یه چیزی رو بهت بگم یه چیزخیلی خیلی مهمه .اما میخوام بیشتر بشناسمت!از خودت برام بگو و اجازه بده جز دانشگاه وقت بیشتری باهات باشم ..
تردید داشتم ،خطری در پیش رو بود؟؟ منکه اونو نمیشناختم ..
عشق در نگاه اول همین بود دیگه؟ ااینکه ببنمش فقط یکبار اما ذهنم درگیرش شه ، اینکه دوبار ببینمش و بی قرار با اون بودن بشم.
 -اما..
انگار پی به تردیدم برد که گفت : قول میدم کاری باهات نداشته باشم.مطمئن باش،فقط بم فرصت بده..
التماس هایش دلمو به درد می آورد .تحمل درخواست ها و تکه های غرورش را نداشتم.حتی در مقآبل خودم.انگار واقعا عاشق شده بودم.عاشق استاد مغرور و چشم مشکی دانشگاه..
لبخندی زدم شاید شیرین.شاید هم دلنشین،آخه از من درخواست کرده بود بیشتر کنارش باشم..
باشه ای زمزمه کردم و بلند شدم دیر شده بود،ساعت از 14 هم گذشته بود..
انگار خیلی خوشحال شد که کیفشو برداشت و همین طور که میرفت به سمت صندوق ازم درخواست کرد که منتظرش بایستم اما با دست تکان دادن ازش تشکر کردم و به سمت در خروجی رفتم همین که از نظرش دور شدم پا تند کردم و رفتم سمت تاکسی و یه جورایی پریدم توی ماشین.دلم نمیخواست آدرس خونه رو داشته باشه.آدرس خونه شاهرخ.سریع ادرس رو به راننده دادم و تا خونه پشت سرم رو نگاه میکردم تا نبینه منو  و یا خدایی نکرده تعقیبم نکنه..

ویرایش شده توسط _Mahta_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲۱

پول تاکسی رو حسآب کردم و به سمت کافی نت سر کوچه پا تند کردم 20 جزوه تکثیر کردم و داخل کیفم گذاشتمو رفتم سمت خونه..
در خونه به وسیله آیفون توسط خاله باز شد.هوا گرم بود،مشهد بود دیگه بعضی وقتا مثل الان تا دی سرد نمیشد.بعضی وقتا هم این موقع ها باید کاپشن می پوشیدی!!
همینکه کفشامو در آوردم و روی سرامیکای خنک پا گذاشتم پریدم رو کاناپه و برای جلوگیری ازغرغرای خاله شروع کردم به احوالپرسی هرچند حوصله احوال پرسی هم نداشتم فقط خوابم می اومد.فردا دو درس عمومی امتحان داشتم. ولی خب اینکه چه درسایی ، خودمم نمیدونستم. 
 -سلام خاله . خوبی ؟ خسته نباشی!غذا چی درست کردی ؟ دست درد نکنه ها ولی من نهار خوردم.شاهرخ هم رفته پیش گلی نمیاد.میمونه رو دست خودتون.میگم خاله....
هنوز حرفم تمام نشده بود که خاله ملاقه به دست بالای سرم بود هی دختر نفس بگیر،سرمو خوردی..
 -عه خاله..
 -کوفت خاله.این چه وضعیه؟پاهاتو نگاه. بوی جورابت کل خونه رو برداشته..
 -خاله توروخدا. خسته ام..
همینکه گفتم. زود برگشتی. -
-ولی من خوردم...
 -اول برو یه دوش بگیر ، لباسات رو عوض کن..
چشمی گفتم و رفتم بالا،لباس هایم را در آوردم و رفتم داخل حموم.آب روتنظیم کردمو سعی کردم 10 دقیقه ای بیشتر طول نکشه.
یه بلیز و شلوار نخی پوشیدم و موهامو توی حوله پیچیدم..
لباسم آبی فیروزه ای بود و یکمی مردونه،راه راه های سفید داشت.شلوارم هم ریون جنس بود و رنگی تیره داشت .حوله ام هم طبق معمول سفید..
اومدم پایین و روبروی خاله نشستم..
 -جانم خاله چیکارم داری؟
-اها حالا شد...
 -نهار خوردی ؟
 -بله خوردم..
 -خاله جان چند بار گفتم غذا های بیرون رو نریز توی معده ات..
ظرف پر از سیب و خیار رو جلوم گذاشت و خودش هم روبروم نشست.خیاری برداشت و مشغول پوست گرفتن شد..
 -مورد اعتماد بود رفتیم غذا خوری..
 -مامان میدونی که برای خودت میگم..
 -میدونم مامانی جونم..
-از درسات بگو
-خوبن شاهزاده خانوم.میگذرن،استادا یکم بد اخلاق هستن ولی  خب میگذرن..
 -استادا خوبن ،شما تنبلین..
 -عه مامان!
 -فقط کافیه تو کل دانشگاه 10 نفر  مثل تو باشن..
 - خب معلومه ،دانشگاه گلستون میشه..
خاله خیار پوست گرفته رو داد به دستم،همینکه گرفتمش زد پشت دستمو و گفت : نخیر،برعکس میشه..
همونطور که داشتم پشت دستمو ماساژ میدادم گازی به خیار زدمو گفتم :همینو گفتم دیگه،برعکس گفته شما میشه و از آشپزخونه فرار کردم.امروز بدجور کبکم خروس میخوندا..
 -از دست تو دختر.بشین یکم درس بخون .من تا حالا کتاب ندیدم دستت..
 -چشـــــم.
وارد اتاق شدم.ساعت گوشیمو کوک کردم برای یه ساعت دیگه.کولر اتاقمو روشن کردمو گرفتم خوابیدم ..
 -آخ چقدر گرمه..
یه پلکمو باز کردمو کل اتاقو از نظر گذروندم.مثل همیشه به لطف خاله برق میزد.کی کولرو خاموش کرده بود؟؟
 -اووف خدا اینا کارای شاهرخ خسیسه ست خودش پنجره رو باز میزاره،کولرو روشن میکنهفلباسشم در میاره.به من که میرسه سر میرسه..
در اتاقو باز کردم و رفتم سمت اتاق شاهرخ..
نکنه خواب باشه ؟
در اتاقو باز کردم و چشمامو بستم .چند ثانیه ای منتظر موندم و بعد چشامو باز کردم..
همین که چشامو باز کردم دیدم شاهرخ نیم خیر نشسته روی تخت و داشته کتاب میخونده حالا هم خودشو بزور نگه داشته تا نخنده. طلبکار رفتم جلو.دستامو به کمر گرفتم و کنار تختش واستادم.رو تخت دراز کشیده بود به این صورت که یه پاش روی قائمه گذاشته بود و از روی کتاب روی شکمش میشد فهمید که داشته کتاب میخونده.همین شکلی که داشت به قیافه ام میخندید دستمو کشید و چون انتظارشو نداشتم ولو شدم توی بغلش..
 -داری به من میخندی ؟
دستی به موهام کشید.موهام توی هم گره خورده بودن.همیشه وقتی از حموم میومدم علاوه بر اینکه توی حموم شونه میکردم باید دوباره موهامو شونه میکردم وگرنه گره خورده بود و چون دوباره شونه نکرده بودم دستش مدام توی موهام گیر میکرد..
 -عه نخند دیگه
بزور جلوی خنده اش رو گرفت و گفت باشه..
 -حالا چرا میخندی بهم؟
 -اخه خودتو تو آینه دیدی بچه ؟ میای داخل اتاق چشاتو میبندی و بعد قش قش خندید....
تازه یادم اومد چرا اومدم تو اتاقش ؟
 -چرا کولرو خاموش کرده بودی؟
 -چون اتاق گرم بوده تو از حموم اومده بودی بیرون و بعد کولرو روشن کرده بودی خب سرما میخوری بچه تازه پتو هم ننداخته بودی روت..

مشتی زدم به بازوش و گفتم : بچه خودتی یک،دوما سرما نخوردم ..
-نمیفهمی الان،آخر شب معلوم میشه..
-نخوردم..
 -میبینیم دیگه..
لای کتابش تکه کاغذی گذاشت و اون رو بستوبلند شد و با یه برس اومد سراغم.کنارم نشست و بازوهامو گرفت.بلندم کرد و جلوی خودش نشوند و مشغول شونه کردن موهام شد..
 -؟اخه دختر هم اینقدر شلخته
 -خودت شلخته ای
 -من موهام اینجوری تو هم گره خورده یا خوشگل خانوم پررو؟
 -ببین شاهرخ خان روت زیاد نشه،هرچی دلت میخواد به من نسبت میدیا
-چشم شاهزاده خانوم،ببخشید..
-حالا شد..
و لم دادم توی بغلش..
 -عه پانیذ چیکار میکنی؟ همشون دوباره...
پریدم وسط حرفش،خوابم میاد..
نوچ نوچی کرد و منو  مثلل یه عروسک برگردوند سر جام و با شیطنت گفت:بعد از انجام کار پذیرای شما هستیم..
و بعد شروع کرد به خندیدن.عجیب سرخوشیا شاهرخ خان رستمی..
اخم کردم.واقعا که.بی جنبه ای..
به حالت قهر رو برگردوندم.که متوجه حس و حالم شد.از پهلو گرفت منو و روی زانونش نشوند.و بوسه ای به موهام زد. و نفس عمیقی کشید و گفت : قهر نکن دیگه،شوخی کردم خوشگل خانوم..
زیر چشمی نگاهش کردم که از کنار گوشم داشت نگام میکرد..
-چه کنم؟بخشنده ام دیگه..
 -آآآ  قربون خانوم بخشنده،خانم بخشنده شب پایه ای بریم چالیدره؟
-چالیدره ؟؟ شب ؟؟ نخیر ترسناکه،فرداشب کوهسنگی پایه پایه ام...
 -چرا امشب نریم؟
 -چون فردا دو تا امتحان داریم.

-باشه هر طور تو بخوای..

و از روی پاش پریدم پایین و رفتم سمت اتاقم.خنده اش بلند شد...
-خوبه نمیخواستی بری دانشگاه بچه درس خون
و دوباره خندید.عه راستی گلی!قدم های رفته رو برگشتم و رسیدم در اتاقش.دوباره داشت کتاب میخوند.بازم یه کتاب روانشناسی.از لای در مقابلش ایستادم و گفتم :
 -میگم شاهی
-جونم
-امم...گلی چیشد؟
-هیچیش نشد..
 -کجاست الان
 -سرجاش ..
 -عه شاهرخ..
 -جان شاهرخ.
 -میگم کجا رفتین باهم؟
 -هیچی  ، سر ظهری رفتیم چشمه گیلاس نهاری خوردیم و برگشتیم.
 - خیلی خب حالا که بهت خوش گذشته، بای فعلا
با دو رفتم سمت اتاقم و گوشیمو از داخل کیفم برداشتم وای خاک عالم 30 تا میس کال از نیلوفر 
..نگاهی به خودم توی اینه انداختم،یه پاچه از شلوارم رفته بود بالا موهام هم که به لطف شاهرخ شونه کشیده بود و فقط مقدار کمی از اون بافته شده بود که اونم الان باز شده بود..کتابامو همونجا گذاشتم.یه کش از توی کشوی میز آرایشم برداشتم و موهامو بستم.بعد هم کتابامو برداشتم و رفتم سمت کتابخونه، در کتابخونه رو باز کردم و رفتم توش طبق معمول یه سری کتاب روی میز بود همون کتابای قطور معماری..

ویرایش شده توسط _Mahta_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲۲

چرخی دور خودم زدم.قفسه قفسه کتاب.کتاب های معماری،شعر،روانشناسی،آخه شاهرخ به کتاب های روانشناسی و در کل به روانشناسی خیلی علاقه داشت.خودش میگفت ابتدا دوست داشته بره روانشناسی و بعد منصرف شده و به خاطر علاقه اش هم رو آورده به روانشناسی.این مدت به خاطر من ته کتابخونه یه سری کتاب کمک آموزشی پزشکی وجود داشت که شاهرخ برام سفارش داده بود.یه میز طویل چوبی وسط کتابخونه قرار داشت و دور تا دورش صندلی های چوبی و راحتی گذاشته بودیم.سلبقه من بود،صندلی های راحتی مخلوطی از چوب و چرم بودن.نشیمنگاه شون چرم و بقیه اش چوبی بود و یک عدد صندلی گهوآره ای هم وجود داشت ته کتابخونه که مخصوص خود شاهرخ بود.صندلی های چوبی هم انتهای میز چیده شده بودن و کاملا ساده بودن..
کتابا رو دستم سنگینی میکردن.گذاشتم شون روی میز و خودم هم نشستم.
 مشغول برنامه ریزی و درس خوندن شدم.تصمیم داشتم یه وقتی از هر ، روزمو مشغول زبان بشم تا موقع امتحان کامل کامل امتحانو بلد باشم. 
 موقع شام ماهان تماس گرفت و شام فردا شب رو عهده دار شد. ولی چرا شام فرداشب رو به عهده گرفت؟ و مشکوک تر از همه شاهرخ بود که کلافه به نظر میرسید.گرفته بود و مدام دست توی موهاش و به صورتش میکشید در اخر هم دیگه طاقت نیاورد قبل از اینکه شاممون تموم بشه خورده نخورده از اشپزخونه خارج شد .حتی شب بخیر هم بهم نگفت.نمیدونم چرا بغض کردم.شاید چون عادت کرده بودم به نگرانی ها و مهربونی هاش! باید به خودم میگفتم اون وظیفه اش نیست.حالا هم که دیدی حالش  خوب نبود.بغضت چیه؟ ولی نمیدونستم قبول کنم.حتی نمیدونستم به زبون بیارم.پس چشامو بستم یه نفس عمیق کشیدم  تا اشکام نریزه!حال بد شاهرخ به منم سرایت کرده بود وابسته اش شده بودم و تحمل هیچبی محلی رو از طرف شاهرخ نداشتم. راست میگفتن که نیکی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند.اون نادونه من بودم که دلم پیش یکی دیگه بود،همسر یکی دیگه بودم.دلم پیش یکی دیگه بود، از شاهرخ انتظار محبت داشتم.آره ،اون گستاخه من بودم.همونی که دل شوهرشو گرفته بود  اما دلشو داده بود به یکی دیگه!اون احمقه من بودم ..باکلی عذآب وجدان که قاتل روح و روان و حتی ارامشم بود و یا شاید در اینده جونم رو هم درگیر میکرد و یا اونو ازم میگرفت..
با یه دنیا غم از پشت میز بلند شدم .امشب که خاله نبود خودم باید ظرفا رو جمع جور میکردم درحالی که حال خوشی نداشتم همین که اولین ظرف رو برداشتم و داخل سینگ گذاشتم صدای شاهرخ رو شنیدم:ولشون کن،خسته ای.برو بخواب فردا دانشگاه داری.میذارمشون داخل ماشین ظرفشویی ..
زمزمه وار گفتم آه،میشنوی خدا؟
ظرفارو داخل سینک رها کردم و به سمت اتاقم رفتم.شاهرخ رو کاناپه نشسته بود و به ظاهر داشت تلویزون نگاه میکرد صدای تلویزون هم کاملا قطع بود..
حتی مسواک هم نزده بودم ،مسواک زدم.موهامو باز کردم.برقو خاموش کردم و باحالی نزار خوابیدم.حتی حوصله زبان خوندن هم نداشتم..
دوباره صدای رو مخ ساعت شیک مشکی بیدار شدم.صورتمو شستم،یه مانتو و شلوار مشکی.عزا داشتم انگار.یه مقنعه طوسی پوشیدمو  مثل همیشه کفشای اسپرت و کوله ام  مثل بچه مدرسه ای ها !! رفتم بیرون یه امروز رو من رانندگی میکنم..

 

ویرایش شده توسط _Mahta_
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...