• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان همراز | Mstar کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: A

ارسال های توصیه شده

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B3%DB%B0%DB%B1%DB%

 

نام رمان: همراز

نام نویسنده: Mahsa.S

ژانر:  اجتماعی، عاشقانه

 

خلاصه: 

دلی  از جنس شیشه که می‌خواهد سنگ شود تا کسی نتواند به راحتی او را بشکند اما روزگار همیشه دسیسه های زیادی پشت پرده دارد که انسان‌ را از زندگی رویاییش خلع کند، این دل بیچاره که دیگر جای خود را دارد.  حالا باید دید که  دخترک دل پژمرده قصه ما، در برابر تمام سنگ‌هایی که به سمتش پرتاب می‌شود؛ واکنشش چیست و چگونه جواب تهمت و تهدید را با جسارت و شجاعت می‌دهد؟!

 

مقدمه: 

بعد از گوش دادن به آهنگ، اشک‌هام رو پاک کردم و نامه‌اش رو با دست های لرزونم باز کردم. 


«دختر قشنگم، مامانی این آهنگ رو برات خوند تا بدونی که چقدر براش ارزشمندی، مامانی بی نهایت دختر یکی یدونه اش رو دوست داره، میدونی که؟

اینکه الان نمی‌تونم  پیشت  باشم و برای آخرین بار بغلت کنم، خیلی دردناکه اما آدم با همین دردها قوی می‌شه.  مگه نه دلبرکم!

می‌دونم الان تک و تنها  داری اشک می‌ریزی، من دخترم رو می‌شناسم. عزیزکم خواهش می‌کنم مثل همیشه  باش،  طوری باش که  چهره قوی و جسورت رو از یادم نره؛ مثل بچگیات  که گوش تا گوش، همه رو از موفقیت‌هات خبردار می‌کردم، یادته؟!
تو باید موفق بشی؛ تو می‌تونی، من می‌دونم که تو دست پر پیش پدرت برمی‌گردی و من رو سرافراز می‌کنی.

دوستدار همیشگی تو: فائزه، مادرت»

 

صفحه نقد رمان همراز

 

ناظر: @ ملیکا ملازاده 🍃

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 57
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول: فرار از اشتباه

(بعضی اوقات می‌خواهی فرار کنی، نه از عالم و آدم بلکه از خودت)

 

پارت اول: 

با سر و صدای زیاد، از خواب بیدار شدم. پتو رو روی سرم کشیدم  تا از ارتعاشِ صدا کم شه و توی گوشم  نپیچه اما اون‌قدر  بهم خوردن لیوان، ظرف و ظروف روی مُخم بود، طاقت نیاوردم و کلافه چشم‌هام باز کردم. سرم رو  به اطرافم  گردوندم،  اتاق نامرتب و بهم ریخته ام کلافه ترم کرد، اه چقدر شلخته شدم.

روی تخت  قهوه‌ای رنگم، کش و قوسی به بدنم دادم.  خمیازه کشان، بلاخره بدنِ کسلم رو از روی تخت بلند کردم.   جلوی میز توالت کرم- قهوه‌ایم ایستادم، از آینه قلبی شکلم به خودم خیره شدم. چقدر مضحک و خنده‌دار شدم؛ بند تاپم روی بازوم بود، شلوار صورتیم تا زانوم تاب خورده بود. به موهای وز شده‌ام دستی کشیدم، هر کسی من رو با این موهای شلخته ببینِ از هستی ساقط می‌شه.

زیر لب زمزمه کردم:

- با این وضعیت، تا دو روز دیگه  خودمم از هستی ساقط می‌شم.

در آینه، لبخند یه وری به صورتِ رنگ پریده و کسلم زدم.

خمیازه کشان به سمت  پنجره‌یِ اتاقم رفتم. پنجره رو باز کردم، هوای مطبوع پاییزی  رو به ریه‌هام فرستادم.  این روزها انگار خورشید هم با زمین قهر کرده، نمی‌تابید و فرمانروایی نمی‌کرد. 

بازدم عمیقم رو بیرون فرستادم. ای بابا، حالا با جر و بحث دیشب چجوری باهاشون رو به رو شم!  

در اتاقم رو  به اندازه‌ای که کَله ام رو بیرون ببرم، باز کردم. مثل دژبانی اطراف رو رصد کردم. اصل کاری  رفته، خداروشکر که نبود.   برگشتم به ساعت دیواری نگاهی انداختم، ساعت ۸:۳۰ بود. جالب شد! انگاری این دفعه هم قهر کرده، حتما بعد از دعوای دیشبمون دوباره صبحونه نخورده رفته. شونه ام  بالا انداختم و زیر لب گفتم:

- اصلاً به من چه!

در رو بیشتر باز کردم، طوری که قژ- قژ صداش بلند نشه. پاورچین- پاورچین به سمت دسشویی رفتم تا فائزه جون به سراغم نیاد، واقعاً حوصله سیم جین شدن ندارم.

به در دسشویی رسیدم تا خواستم دستگیره رو بگیرم مثل اجل معلق سر رسید و با صدای بلندش قلبم ایستاد:

- وایستا ببینمت.

ای بابا، نقی می‌ره، تقی میاد. باز شروع شد.

صدای لخ- لخ دمپاییش با تپش قلبم، ریتم گرفته بود. بهم رسید و با صدای گرفته‌اش که از دیشب به یادگار مونده بود، توبیخم کرد:

- قرار بود من و تو دو تایی با هم حرف بزنیم، آره یا نه؟!

موهای پریشونم دورم رو گرفته بود و نمی‌ذاشت صورتش رو ببینم، موهام رو کنار زدم و به سمتش برگشتم. با یه دستش کف‌گیر رو به سمتم نشونه گرفته بود، دست دیگه‌اش هم مثل طلبکارها به کمرش تکیه زده بود.   خودم رو نباختم، سرم رو تکون دادم و با قیافه حق به جانب گفتم:

-  قرار که بود، حالا چی شده مگه؟

لب‌های سرخش رو روی هم فشرد، با عصبانیت اخم در هم کرد و گفت:

- پس این موش و گربه بازی‌ها چیه راه انداختی؟ آسه میری، آسه میآی!

به چشم‌های درشت زیتونی رنگش خیره شدم. کلافه دستی به موهای آشفته‌ام کشیدم و گفتم:

- مگه بچه شدم که بازی راه بندازم.  من بیست و هفت سالمه، دیگه از قایم موشک بازی فارغ شدم. 

پوزخندی زد و با تشر گفت:

- خوبه- خوبه؛ اولا برای من از سن و سال حرف نزن.

با هیکل تپل و قد ریزه اش،  تکانی به خود داد و با کف‌گیر سر تا پای من رو نشونه گرفت، با غیض گفت:

- هفتاد سالت هم که بشه باز برای من و منصور، بچه ای. فهمیدی؟ هه، خانم حرف از سن میزنه. دوماً  تپیدن توی اتاقت، غیر از قایم موشک بازی، چیز دیگه ای رو نشون میده؟

کلافه از بحث های تکراری و بی‌فایده، راهم رو کج کردم که با سوختن دستم شاکی برگشتم و با حرص زمزمه کردم:

- اِ مامان چرا می‌زنی! دردم گرفت. 

دستی به بازوم کشیدم. چهره آشفته‌اش رو از نظرم گذروندم. وقتی بی‌توجهی    من رو دید، جری تر شد. موهای شرابی رنگش  رو به کناری زد و با جیغ، حرف‌هاش را توی صورتم پرتاب کرد:

- مگه من به تو اجازه دادم که بری! واقعاً این دست بشکنه که جلوی مادرت سرت عین  گاو پایین می‌اندازی و  می‌خوای دو در کنی. پدرت بد نمیگه احترام به بزرگ‌تر، فراموشت شده! آبروی ما اسباب دستت شده، هر جور دلت می‌خواد داری به تاراجش می‌بری!

توپش خیلی  پُر بود، حتما بازم با هم دعوا کردن. هر چه بیشتر بنزین بریزم، این ماجرا بیشتر شعله می‌کشه. خودمم از این وضعیت خسته شدم، نمی‌دونستم دیگه باید چه کنم! وقتی جوابی از من دریافت نکرد، طبق عادت همیشگیش دست به سینه شد،  اَبرویی بالا انداخت و  با حرص گفت:

- الان چرا لال شدی؟ دیشب که خوب رجز خونی می‌کردی! نکنه دیالوگ هات رو نیاوردی؟!

سرم به چپ و راست تکون دادم. نفسم رو کلافه بیرون فرستادم.  در جوابش کمی صدام رو بالا بردم:

- مامان جان این بحث تکراری تموم کن. من حرف‌هام دیشب زدم، نمی‌خوام ازدواج کنم. نه با بهزاد نه با هیچ احدالناس دیگه ای می‌فهمی؟ اصلا مگه زوره! یکی ازدواج می‌کنه، یکی هم تا آخر عمرش مجرد می‌مونه. والسلام، بحث تمام. 

@ Crazy purple

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستارziba_mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

بدون اینکه منتظر جوابی بمونم، از زیر دستش فرار کردم و وارد دسشویی شدم، در رو سریعاً بستم تا  از خیر نصیحت کردن بگذره اما مامانم یه اخلاق خیلی مزخرف داره، تا روزت رو به گند نکشه  بی‌خیال نمی‌شه. با حرفی که زد، معلوم شد هنوز از اخلاقش دست نکشیده: 

- مگه دست خودتِ!    پس چرا این پسره رو از روز اول علاف کردی؟! حیف بهزاد برای تو! اون بچه تا الان پاشنه‌یِ این خونه رو برای تویِ از خودمتشکر از کجا کنده اما تو، تویِ از دماغ فیل افتاده که اصلا لیاقت محبت  نداری.  نمی‌فهمی عشق چیه!

با جمله آخرش اشک توی چشم‌هام جمع شد. آره من لیاقت ندارم. از دماغ فیل افتادم، خوب گفتی مامان جون. به آینه روشویی نگاهی انداختم. هر دختری  آرزوشِ  که یه پسر این‌جوری دوسش داشته باشه. اما من که هر دختری نیستم.

چشم‌های قهوه‌ایم که بارانی شد، به خودم لعنت فرستادم.  فاطمه خودت خواستی، حالا پای عواقبش هم وایستا. 

بغضم رو خوردم تا صدای هق هقم بیرون نره. شیر آب رو باز کردم، خم شدم، دو سه بار آب سرد به صورتم پاشیدم.  دوباره به آینه نگاهی انداختم.  بهزاد پسر خوبی بود؛ خوشگل، جذاب، تحصیل کرده،  فهمیده،  وفادار اما من خوب نبودم. 

به خودم تشر زدم؛ اصلاً این یکی رو هم دک کردی، آخرش که چی؟  در اصل ماجرا که توفیری نداره!  پدرت مگه دست از سر کچلت برمی‌داره،  تا حرف خودش رو به کرسی نشونه آروم نمی‌گیره.

چند تا نفس عمیق کشیدم تا راه گلوم باز شه.  دست‌هام رو از آب سرد پر کردم و روی  پلک‌هام ریختم تا قرمزی چشم‌هام از بین بره.  

بالاخره باید این ماجرا ختم به خیر شه، هر راهی نیاز باشه میرم تا موفق بشم، نباید تسلیم بشم.

***

صبحم با تیکه کنایه‌های مامان فائزه، الحق و الانصاف کامل شد. سر صبحونه  اون قدر غر زد که دو لقمه صبحونه بیشتر نخوردم. کلاً اگه غر نزنه، روزش شب نمی‌شه.

به اتاقم برگشتم.  بعد از جمع کردن لباس‌های پخش و پلا روی زمین، صندلی و تخت،  به سمت میزکار رفتم.   موهام رو با کش خرگوشیم بستم. پشت میزِ تحریرم نشستم.

روی میزم انواع و اقسام لوازم رنگی دیده می‌شد.   ماژیک های رنگی، گواش چهار رنگم، پالت آبرنگم، ای وای دیروز یادم رفت بشورمش.

چی یادم مونده که این یکی بمونه! پالت آبرنگم رو برداشتم. با دست‌هام روی رنگ‌های خشک شده، کشیدم. چقدر رنگ‌ها زیبان انگار که باهات حرف می‌زنن، کاش کسی بود تا منم حرف دلم رو بهش می‌زدم! 

سرم تکون دادم تا روی کارم متمرکز شم. روی میزم رو کمی مرتب کردم تا خلوت شه. تخته شاستی و الگوهام رو روی میز گذاشتم. با لبخند مداد طراحی مشکیم رو تراش کردم تا اتود اولیه پیراهن دامنی رو بزنم. فردا باید پنج تا طرحی که دستم هست، تحویل بدم.   خداروشکر طراحی همیشه من رو در خودش غرق می‌کرد، وگرنه از غصه این روزا دق می‌کردم. 

***

نمی‌دونم چقدر گذشته بود، به طرح آخرم چشم دوختم. مانتوی جلو بازی رو کشیده بودم که از جنس لی بود. هر طرفش یه چاک از  زانو  تا زیر کمر می‌خورد. همین چاک بود که زیباش کرده بود. یقه اش هم به حالت هفت بود که برمی‌گشت و روی  سینه فیکس می‌شد.   معمولاً بعضی  الگوها تلفیقی از چند الگون، الگوهایی که امروز دستم بود، حکم طلایی برام داشت چون ایده‌هاش از خودم بود.

ذوق زده دستی به طرحم کشیدم، من کی این‌قدر ماهر شدم! یکی- یکی، طرح‌هام رو که در صفحه‌های A4 کشیده بودم، نظاره کردم؛  پیراهن دامنی طوسی که یه بلوز سفید زیرش بپوشی، خیلی توی تن می‌درخشه، دومین طرحم، پیراهن مجلسی بود که بالا تنه اش گیپور بود،  سومین طرحم دامن  کلوش مشکی رنگ بود که از باسن به پایین تیکه های مثلثی به رنگ قرمز آتشین بهش وصله بود، طرح چهارمم مانتوی یقه شل ابر و بادی بود. طرح آخرمم، مانتوی جلو باز  از جنس لی بود. 

از  طرح‌هایی که به ذهنم رسید، راضی بودم. لبخندی از ته دل زدم اما وقتی گردنم رو بالا آوردم تا ساعت رو ببینم، لبخندم روی لبم خشک شد. آخ- آخ چقدر درد می‌کنه. از درد گردنم صدام در اومد. به ساعت  کوچکم که جلوم قرار داشت و تیک تاک می‌کرد، نگاهی انداختم، ساعت ۱۳:۱۵ بود. اوه یعنی چهار ساعت مشغولم! پس  بخاطر همینِ که گردن بیچاره ام خشک شده، بلند شدم، گردنم رو ورزش دادم. کش و قوسی هم به بدنم دادم تا عضله‌هام قفل نکنه.

با صدای زنگ گوشیم به سمتش رفتم یا بهتر بگم به سمت تختم شیرجه زدم. تصویر دختر چشم عسلی  نمایان شد، هانیه بود.   اَبروهام ناخودآگاه بالا رفت، آخه هانیه همیشه عصر زنگ می‌زد و آمار می‌داد. چی شده الان یاد من افتاده! نکنه طبق معمول زنگ زده چرت و پرت بگه! مردد تماس رو وصل کردم.

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستارziba_mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

هانیه مثل جن زده ها بهم پرید:

- الو فاطی هیچ معلومه کجایی! چقدر دیر برداشتی؟

بچه پرو همیشه با همه چیز کار داشت، با حرص زمزمه کردم:

- مگه فضولی!

خنده‌ای کرد و با پرویی ادامه داد:

- آره عزیزم، مُفتشم.   دستت نمی‌دونم به چی بندِ! به هر چی که بنده،  بنداز سطل آشغال، بپر بیا این‌جا...!

وسط حرفش پریدم، بی‌حوصله گفتم:

- دو دقیقه جدی باش، چی شده باز؟!

هانیه با خوشحالی جیغ کشید، صورتم از صدای بلندش جمع شد، دختره دیوونه. گوشیم رو از گوشم فاصله دادم که صدای شادش فضای اتاقم رو پر کرد:

- باغ و گلستون شده دختر. بالاخره زاغ پیر جواب داد. فاطی خانوم کوله بارت رو ببند که رفتنی شدی.

ابروهام از تعجب بالا رفت. زاغ پیر کیه؟ اینقدر که هانیه استعاره به کار می‌بره فکر نکنم هیچ شاعری به کار ببره. با تعجب پرسیدم:

- زاغ پیر کیه؟ چی می گی هانیه؟ 

مطمئناً الان توی فکرش من رو با دست‌هاش  یه گره کور زده یا خفه ام کرده،   صدای  عصبیش به گوشم رسید:

- ای بابا، زاغ پیر هم نمی‌شناسی! چرا این‌قدر، این مغزت رو آکبند نگه می‌داری؟! سهروردی می‌گم دیگه؛ رییس اعزام طراح‌ها به فستیوال جهانی. شیر فهم شدی؟

خشک شدم. انتظار هر چیزی داشتم جز این یه مورد، با صدای تحلیل رفته ام پرسیدم:

- چی؟! ج...جدی می‌گی!! شوخی که نمی‌کنی؟ هانیه مطمئنی؟ اصلاً شرایطش چی؟

با تشر گفت:

- ای بابا.  اَمون بده آباجی! پشت تلفن این‌قدر من رو سین جین نکن، پاشو بیا این‌جا تا  جریانش رو بگم. 

هیجان زده گفتم:

- باشه- باشه، همین الان میآم.

تلفن رو بدون خداحافظی قطع کردم. روی تختم نشستم. یه دونه با دستم به خودم سیلی زدم تا اگر خوابم، از خواب ناز بلند شم، دردم گرفت یعنی بیدارم.   وای خدای من، باورم نمی‌شه. 

اشکم سرازیر شد. لامصب تو چرا هی می‌ریزی! سر هر چیزی باید ابراز وجود کنی. با شتاب بلند شدم و به سمت کمد لباس‌هام پا تند کردم.   مانتوهایی که خودم دوخته بودم رو بالا و پایین کردم تا بهترینش رو بپوشم.   خدایا شکرت، یه کورسوی امید هم میون این همه تاریکی برای دل فاطمه کافیه. قربونت برم خدای مهربونم.

بالاخره یه شلوارِ دمپا گشاد آبی با مانتویِ گیپورِ سه ربع سفید، چشمم رو گرفت. آره همین قشنگه، یکم برای هوای پاییزی سرد هست ولی خوشگلی دردسر داره. یه شال آبی تیره هم برداشتم. 

جلوی آینه قرار گرفتم. در چشم‌هام برق شادی و روی لب‌هام منحنی لبخند نقش گرفته بود.

سریعاً یه میکاپ  روی صورتم نشوندم.  رژ اناری رنگم رو خیلی آروم به لب‌هام فشردم، با سایه  مشکی- طلایی و خط چشم، چشم‌های بادامی شکلم رو درشت‌تر کردم و با کشیدن ریمل آرایشم رو تکمیل کردم.  موهای طلایی رنگ شده ام رو بافتم و پشتم انداختم.   لباس‌هام رو پوشیدم.

نگاه شیفته ام را به آینه دوختم، ایول تیپم عالی شد. 

 سریعاً طرح‌هام رو جمع کردم،  داخل کوله آبیم ریختم. دفتر خاطرات،  کتاب و دفتر طراحیم هم اضافه کردم. سوییچم رو برداشتم. کتونی های سفید آدیداسم رو دستم گرفتم.   

 داشتم به   سمت در ورودی می‌رفتم که مامانم  صدام زد:

- فاطمه!

به سمتش برگشتم. روی مبل لم داده بود، یه کاسه بزرگ تخمه توی دستش بود، یه  ظرف پر از میوه‌های خوشرنگ هم روی    میز مربعی شکل   بود.    با تعجب به  اوضاع بهم ریخته پذیرایی نگاه کردم،  تا خواستم تعجبم رو بروز بدم، ابروهاش رو درهم کرد  و شاکی زمزمه کرد:

- کجا؟

بی‌خیالِ   اوضاعِ  آشفته‌ای که درست کرده بود، به صورت متعجب و کنجکاوش خیره شدم، با خونسردی گفتم: 

- طرح‌هام آماده شده، میرم تحویل بدم. یه سر هم میرم آموزشگاه پیش دوستم، زودی میآم. 

نتونستم جلوی تعجبم رو بگیرم، پس در ادامه پرسیدم:

- راستی اینجا چه خبره؟ چرا صندلی ها و مبل ها رو وسط پذیرایی ولو کردی؟!

مامانم در جاش تکونی خورد و صاف نشست. تیز نگاهم کرد، در ادامه پوزخندی  گوشه‌یِ لبش جا خوش کرد و بی‌توجه به سوالم گفت:

- یعنی این صورت  بشاشِ رنگ شده فقط برای تحویل طرحه یا...!

رنگ نگاهم که تغییر کرد، مکثی کرد و ادامه حرفش رو خورد. از این مکث استفاده کردم، با حرص و عصبانیت بلند گفتم:

- مامان جان چند دقیقه از خر شیطون  پایین بیای و سرزنش کنار بزاری، می‌بینی که دخترت به تنها چیزی که دلش رو خوش کرده طراحی و  کارشِ، دیگه واقعاً شورش رو در آوردید. 

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستارziba_mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم: 

هول زده بلند شد، به سمتم اومد. با پشیمونی خواست مثلاً حرفش رو اصلاح کنه:

-منظورم بد برداشت کردی عزیزم. یه وقت بابات زودتر از تو بیاد من چی بگم؟ بگم...

اجازه توضیح بیشتری بهش ندادم، کفش‌هام رو پوشیدم. بدون اینکه جوابی بهش بدم، از خونه بیرون زدم.   اشک، لجوجانه در چشم‌هام می‌رقصید و خودنمایی می‌کرد. بعضی نیش و کنایه‌ها تا عمق قلبت، اثر می‌کنه. هه ببین به کجا رسیدم که مثل بچه‌های دو ساله‌ی خراب کار با من برخورد می‌کنه!   امان از اشتباهی که پشیمونی براش فایده نداره.

با آسانسور  به پارکینگ رفتم.  هوا خیلی سرد بود اما بدنم اون چنان گُر گرفته بود که هیچ سرمایی نمی‌تونست خاموشش کنه!  

طبق معمول پارکینگ پُر از ماشین بود.   دزدگیر ماشین پژو ۲۰۶ طوسی رنگم رو زدم و سوار شدم. آینه آفتاب‌گیر رو پایین کشیدم، ای بابا چشم‌هام دوباره قرمز شده بود. دستمال کاغذی رو برداشتم و سیاهی زیر چشمم رو پاک کردم. نفس    عمیقی کشیدم تا آروم شم،  به صندلی لم دادم و ریلکس کردم تا به امروزم گند نزنم. 

 به خودم یادآوری کردم که خوشبختی داره بهت رو میاره فاطمه، این دوران رو تحمل کن، همه چی درست می شه.

بالاخره استارت زدم و راه افتادم.

***

بعد از ترافیک سرسام‌آور، بالاخره رسیدم.   ماشینم رو جلوی انجمن پارک کردم،  بخاری رو خاموش کردم و شیشه‌ها رو پایین دادم چون داشتم از گرمای خفقان آور داخل ماشین، بالا می‌آوردم.    گوشیم رو برداشتم و شماره هانیه رو گرفتم.

به برگه‌هایِ پاییزیِ  زرد- نارنجی روی زمین که زیر پای بقیه له می‌شد، خیره شدم. چندین بار بوق‌ آزاد توی گوشم زنگ زد تا  صدای شاکی هانیه به گوشم رسید:

-الو  کجایی؟! رسیدی یا نه؟

با شالم کمی خودم را باد زدم و با هیجان جواب دادم: 

- سلام، آره رسیدم. هانیه برای پیگیری کارهام کجا باید برم؟

هانیه با خوشحالی ادامه داد:

- بیا پیش خودم عزیزم، پرونده‌ات رو اینجا فرستادن. باید زیر نظر صدرا، طرح‌هات رو برای جشنواره آماده کنی. 

برعکس  لحنِ  شاد هانیه، من تمام ذوقم پَر کشید، انگار بهم سوزن زدن، تنم سوزن- سوزن شد. صدرا ایران منش! ای خدا، آخه چرا صدرا؟

کلافه پوفی کشیدم. همین یکی رو کم داشتم. هانیه صدام می‌کرد، نمی‌دونستم باید چه کنم! انتخاب صدرا به عنوان ناظر و راهنمام یعنی ته بدبختی، از نوع واکنش و برخوردش، استرس کل وجودم رو گرفت.   

هانیه با حرص داد زد: 

- هوی زنده ای؟ چرا جوابم رو نمیدی! فاطمه چت شد؟

به آینه‌ی جلوی ماشینم چشم دوختم، به صورت آرایش شده‌ام خیره شدم. چشم‌های قهوه‌ایم، هنوز غرور رو فریاد می‌زد. ته مونده همین غرور بود که تا الان سرپام نگه‌ هم داشته، توی چشم‌هام خیره شدم و توی دلم فریاد زدم؛ فاطمه‌ تو می تونی. جا نزن.   با صدای جون گرفته‌ام که از اعماق قلبم فریاد می‌زد، به هانیه‌یِ منتظر گفتم: 

- دارم میآم.

تماس رو بدون اینکه منتظر جوابی باشم، قطع کردم. کوله ام رو برداشتم، از ماشین پیاده شدم. به سمت انجمن به راه افتادم. لحظه‌ای ایستادم، به  سَر دَر ورودی چشم دوختم.   «انجمن طراحان مد و لباس یزد»

تمام خاطرات از جلوی چشم‌هام رد شد. سرم رو تکون دادم تا بیشتر از این قاطی بازی ذهنم نشم. نفس عمیقی کشیدم تا استرسم رو کنترل کنم، از خیابون پُر از ازدحام رد شدم. در پیاده‌رو ایستادم، به نگاه‌هایِ متعجبِ مردمی که از کنارم رد می‌شدن، توجه ای نکردم. چشم‌هام رو در حد ده ثانیه بستم تا به خودم مسلط بشم، هوای سرد رو عمیقاً به ریه‌هام فرستادم. من باید موفق بشم.   چشم‌هام رو باز کردم؛ حالا آماده ام. در شیشه‌ایِ انجمن رو به سمت خودم کشیدم و وارد شدم. 

هم‌همه ای توی سالن به پا بود. از شانس بنده، مثل اینکه امروز خیلی هم شلوغه. به تابلویی که اعلانات رو قرار می‌دادن، خیره شدم. دختر و پسرها جلوی تابلو دنبال اسم‌شون می‌گشتن. یادش بخیر منم یه روزی، برای دیدن اسمم هیجان داشتم. نگاه مشتاقی به جمعیت انداختم و نظاره شون کردم. هنرآموزها می‌خندیدن و با هم شوخی می‌کردن. یه  دخترِ دست پسری رو گرفته بود، با خنده چیزی رو براش تعریف می‌کرد. اینقدر غرق شادی اون دختر شدم که با چشم‌های متعجبش، نگاهم رو شکار کرد. نگاهم رو ازش گرفتم، کلافه شالم رو مرتب کردم. با قدم‌های بلند از  جلوی نگاه مبهوتش گذشتم. چهره‌اش کمی آشنا بود اما یادم نمی‌اومد کجا دیدمش، بی‌خیال شونه بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. 

@ Crazy purple

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستارziba_mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

بعد از رد کردن جمعیت، به دالان مدیریتی رسیدم؛ جایی که دفاتر مدیران انجمن قرار داره. یکی- یکی اتاق‌‌شون رو رد کردم. مدیر بازاریابی، مدیر تبلیغات، مدیر سفارشات، مدیر فروش، مدیر آموزشی، بالاخره رسیدم؛ مدیر تهیه و تدارک جشنواره،   در زدم، با صدای بفرمایید هانیه، وارد شدم. چشم‌هام رو به هانیه دوختم، دختر چشم رنگی که کم از رفیق برام نبوده، چشم‌های عسلیش با خط چشم درشت‌تر شده بود، بهش سلام کردم و سرم رو آروم تکون دادم. با لبخند بهم خیره شد و چشمکی زد. مانتویِ جلوبازِ صدری رنگ با شال سبز پسته ای، هیکل لاغر و بی‌نقصش  رو قاب گرفته بود. هانیه عاشق رنگ‌های شاد بود، عین شخصیتش که شاد و بی‌پروا بود. 

نگاهی به اطرافم انداهتم، چهار نفر دیگه هم توی دفتر بودن که با ورودم، من رو زیر نظر گرفتن، مطمئنا برای ثبت‌نام یا سرمایه‌گذاری در جشنواره اومده بودن.   به   سمت میز هانیه قدم برداشتم. سعی کردم خونسرد باشم و استرسم رو بروز ندم.   هانیه با چشم و اَبرو بهم اشاره می‌کرد تا به داخل اتاق مدیر برم. به معنای واقعی داشت خودش رو می‌کُشت اما من بی‌اهمیت به سمتش پا تند کردم تا بفهمم چرا صدرا انتخاب شده!

در آخر کلافه سری تکون داد و بلند شد. با قدم‌های بلند خودش رو زودتر بهم رسوند. متعجب بهش نگاه کردم که زیر لب گفت: 

- نکنه زیرلفظی می‌خوای؟!

دستم رو محکم گرفت و همراه خودش کشید. با حرص کنار گوشش گفتم: 

- هانیه چته؟ کجا! ولم کن، باید باهات صحبت کنم.

بی‌توجه به غر- غر هام، من رو با خودش می‌برد. به پشت در رسیدیم، در نزده وارد اتاق شد و من رو به داخل برد. تا وارد شدیم با اخم صدرا مواجه شدم. با قیافه درهم و آشفته‌ای نگاهش رو بین من و هانیه رد و بدل کرد. بعد از اون روزِ مزخرف دیگه ندیدمش، سرم رو پایین انداختم تا نگاه برق گرفته‌اش شکارم نکنه.

هانیه من رو بیشتر به داخل هل داد، خودش هم سریعاً بیرون رفت و در بست. سرم رو بالا آوردم و دزدکی دید زدم، صدرا هنوز با اخم به جای خالی هانیه نگاه می‌کرد. کلافه دستی به صورتش کشید. سرش رو به سمتم برگردوند و با چشم‌های طلبکارش بهم زل زد. سریعاً نگاهم رو ازش گرفتم و به پشت سرش دوختم.

مونده بودم چه کنم! دختره روانی، ببین چه می‌کنه! من رو توی عمل انجام شده قرار میده و خودش جیم می‌زنه. 

صدرا بی‌توجه به من، سرش رو پایین انداخت و مشغول کارش شد. اتاقش رو از نظر گذروندم. یه اتاق پنجاه متری که بعد از ورود؛ اولین چیزی که نظرت رو جلب می‌کنه، میز صدرا هست که دقیقاً روبروی در ورودی قرار داره، طرف وقتی وارد می‌شه چشم تو چشم صدرا می‌شه و کرک و پرش می‌ریزه. پنجره سرتاسری اتاقش، دومین چیزی هست که به منظره‌یِ بی‌نظیرش جذب می‌شی؛ از پنجره، حیاط  باصفایِ انجمن رو که  پُر از گل و گیاههِ می تونی دید بزنی.

نگاهم رو دوباره به صدرا دوختم، بی‌محلیش از صد تا فحش بدتر بود. حتی تعارفم نکرد بشینم، عذرخواهی بلندی کردم و ناامیدانه برگشتم، خواستم دستم رو به دستگیره بگیرم و بیرون برم که صدای صدرا بلند شد: 

- بیایید بشینید خانم پارسا تا با هم صحبت کنیم. 

به سمتش برگشتم. سرش رو بلند کرده بود، به من اشاره می‌کرد. به سمت صندلی که اشاره کرده بود، قدم برداشتم. میز دایره‌ای شکلی دقیقاً جلوی میز مدیریت صدرا قرار داشت، خیلی بزرگ بود؛ فکر کنم دوازده تا صندلی دورش بود، میز جلسات و مذاکرات به حساب می‌اومد. هر چقدر به صندلی که اشاره کرده بود، نزدیک‌تر می‌شدم، بوی عطر تلخش بیشتر روحم رو نوازش می‌داد.

صندلی چرمی قهوه‌ای رو عقب کشیدم و روی  آن نشستم، مشغول بازی با بند کوله ام شدم. 

سکوت بینمون حکم فرما بود که بلاخره صدرا این سکوت رو شکست:

- هانیه همه چی رو برام تعریف کرده اما قبل از اینکه موافقتم رو به عنوان ناظر اعلام کنم و شرایط رو بگم، یه سوال داشتم.

سرم رو بلند کردم. چشم‌هام رو به چشم‌های مشکیش دوختم، بعد از یه اتصال کوتاه گفتم: 

- بله بفرمایید.

صداش رو صاف کرد و با لحن کنجکاوش پرسید:

- چرا می‌خوای از ایران بری؟ همین‌جا که می‌تونی طراح مد خوبی بشی و درآمد عالی داشته باشی!

دوباره براش دوم شخص شده بودم. بدون توجه به لحن صمیمانه اش، رسمی و با جدیت گفتم: 

- البته که جواب سوالتون واضحه اما برای رفع ابهامات می‌گم، من می‌خوام مشهورتر بشم. وقتی فرصتی دارم که می‌تونم طراح عالی و با تجربه‌تری بشم، چرا نباید ازش استفاده کنم؟

@ Crazy purple

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستارziba_mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 پوزخندی زد، خودکارِ مشکی توی دستش رو چرخوند و آروم زمزمه کرد: 

- که این‌طور مشهورتر بشی!

کلافه پوست ناخنم رو کندم. ای هانیه ورپریده، ببین توی چه  مخمصه‌ای من رو انداختی! با سوزش پوستم، ناخن  بیچاره‌ام رو ول کردم. سرم رو بالا آوردم و به صدرا چشم دوختم. مشغول نوشتن چیزی بود. توجه‌ام به اجزای صورتش جلب شد؛ اَبروهای پر پشتش بیش از اندازه بهم نزدیک شده بود، چشم‌های خشمگینش پر رنگ تر شده بود اما هم‌چنان لبخند کجی روی لب داشت. سرش رو بلند کرد و بهم نگاهی انداخت. با اینکه نگاه سرد و خشم‌ناکش، آدم رو محکوم می‌کرد ولی من خودم رو نباختم. با شک پرسیدم:

- نکنه باید انگیزه نامه داشته باشم؟

بی‌توجه به پرسشم، بلند شد، به سمتم پا تند کرد. منم متقابلاً بلند شدم،  بهونه داشتم اما نمی‌دونم چرا زبونم قفل کرده بود!

یهویی نظرش عوض شد، عقب گرد کرد و به سمت پنجره قدی اتاقش، قدم برداشت. پشت بهم ایستاد و به حیاط زیبای انجمن خیره شد.  نفسم رو راحت بیرون فرستادم.

سکوت سنگینی اتاق رو پر کرده بود. بهش زل زدم،  پیراهن سرمه‌ای خوش دوختی   تن کرده بود که به خوبی عضله‌های ورزیده اش رو به رخ می‌کشید. یه لنگه پا ایستاده بودم و آنالیزش می‌کردم.

صدرا همیشه معادلات ذهنی من رو بهم می‌ریخت. اخلاقیات به خصوصی داشت؛ مثلاً یکی از این خصوصیات اینکه با هیچ کسی به راحتی جوش نمی‌خوره، از چشم‌هاش آتیش به طرف مقابل پرتاب می‌کنه طوری که طرف می‌گُرخه. 

فقط نمی‌فهمم چرا این‌قدر به من بها میده و حتی با اون اتفاقی که افتاد  هوام رو داره! 

علاقه‌ای بهم نداره چون متوجه شدم بی‌نهایت عاشق مژگانِ، صد در صد مطمئنم که هنوز هم عاشقانه دوستش داره. کاش بفهمم  چرا می‌خواد کمکم کنه؟!

مردمک چشم‌هام که به چشم‌هاش گره خورد، به خودم اومدم و نگاهم رو به زیر انداختم.  صدای قدم‌هاش بلند شد، با هر قدمی که  بهم نزدیک می‌شد، تپش قلبم بالا می‌رفت.

با استرس دست‌هام رو در هم قلاب کردم.    با صدای خشمگینش دستپاچه شدم:

- من واقعاً نمی‌فهمم، از چی داری فرار می‌کنی فاطمه؟ از پدرت؟ از ازدواج! یا از من! من که عذرخواهی کردم چرا هنوز یه طوری برخورد می‌کنی که انگار من گناهکارم؟!

با ترس بند کوله ام رو چسبیدم. از سوالات یهوییش، یکه خوردم. می‌دونستم دوباره این بحث رو وسط  می‌کشه اما توان برای جواب دادن نداشتم.    هر چقدر بهم نزدیک‌تر می‌شد، ناخودآگاه خودم رو عقب تر می‌کشیدم اما اون باز هم بهم نزدیک شد. فاصله بینمون رو کم- کم تر کرد. 

از رفتارش شوکه بودم، بعد از اتفاق یک ماه پیش، فرصتی نبود تا درباره اش صحبت کنیم، واقعا نمی‌فهمم چرا الان باید این سوالات رو بپرسه! شاید اشتباه کردم که به این‌جا اومدم. 

نفسم در سینه حبس شده بود، حالم دست خودم نبود؛ قلبم با شتاب می‌زد، از استرس دهنم خشک شده بود. صحنه‌های کذایی گذشته دوباره به ذهنم هجوم آورده بودند، از ترس تکرار اتفاقات می‌لرزیدم. نمی‌دونم چرا نمی‌تونستم آن لحظات را برای همیشه از ذهنم خارج کنم.  در یه لحظه چهره صدرا با اون عوضی، عوض شد، دنیا برام تیره و تار شد.   یادم افتاد که با چشم‌هام، التماسم رو فریاد زدم تا ازم دور شه اما بی‌خیال نشد، جیغ زدم تا رهام کنه اما بی‌خیال نشد.

شوکه و گیج بودم که  صدرا تکونم داد و اسمم رو فریاد زد:

- فاااااطمه؟ شنیدی چی گفتم!

آب دهنم رو قورت دادم. چشم‌های به رنگ شبِ صدرا  من رو از گذشته به حال آورد، آروم سرم رو تکون دادم. 

از خشم نگاهش، لرزشم بیشتر شد. کمی عقب رفتم که دوباره دست راستش رو بلند کرد و شونه ام رو محکم گرفت. صورتش رو کمی نزدیک کرد، با حرص زمزمه کرد:

- چی شدی؟ اصلاً یهویی چی شد که نظرت عوض شد؟ بعد از جهنمی که برای من درست کردی،  نباید یه خبر ازم می‌گرفتی؟!

خشک شده بودم؛ نه زبونم به کار می افتاد، نه توان پس زدنش رو داشتم. صحنه‌هایی که در ذهنم تکرار شده بود، قدرت هر حرکتی رو ازم گرفته بود.

لعنتی! عوضی پست فطرت، من رو از آدم و عالم بیزار کردی. لعنت بهت که خاطراتت هیچ وقت پاک نمی‌شه! لعنت بهت...!

به نفس-نفس افتاده بودم. با حال وخیمی که بهم دست داده بود، رنگ چشم‌های صدرا عوض شد. خشم در رفتارش فروکش کرد. با نگاه نگرانش، شونه ام رو تکون داد. با صدای تحلیل رفته ای گفت:

- فاطمه! چته؟ خوبی؟ چرا می‌لرزی!  

حتی قدرت سر تکون دادن هم نداشتم. صدرا من رو کشون- کشون به سمت صندلی برد و نشوند. پا تند کرد، به سمت میزش قدم برداشت.

وقتی ازم دور شد، تونستم نفس منقطع شده‌ام رو بیرون بفرستم. بعد از چند نفس بریده، تنفسم به حالت عادی برگشت اما هنوز می‌لرزیدم. بهش چشم دوختم. دستپاچه از پارچِ شیشه‌ای روی میز، آبی در لیوان ریخت. دوباره بهم نزدیک شد و لیوان آب رو به دستم داد. دستش که به دست‌هام خورد، ناباور زمزمه کرد:

- چقدر سردی؟ رنگت هم پریده،  یهو چرا این شکلی شدی؟

نگاه متعجبی بهم انداخت. با غم نهفته در صداش آروم صدام کرد: 

- فاطمه؟

سرم رو پایین انداختم تا اشکم رو نبینه.

طاقتش تموم شد و داد زد:

- لعنتی یه کلام حرف بزن، ببینم خوبی یا نه؟ ای بابا!

سرم رو بالا آوردم. بهش چشم دوختم. آروم زمزمه کردم:

- یکم فشارم افتاده، الان خوبم. 

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم: 

نگاهش به اشک هام خیره موند. نگرانی در نگاهش جاش رو به شرمندگی داد. کلافه دستی به انبوه موهای لختش کشید. با انعطاف و نرمی گفت:

- عذر می‌خوام. نباید سرت داد می‌زدم. دست خودم نبود، نگرانت شدم.

همیشه همین بود، خیلی زود جوش بود اما جز مهربونی، چیزی توی دلش نبود. سرم رو آروم تکون دادم.   برای گفتن حرفی، دست- دست می‌کرد. در آخر پرسید:

- بخاطر اینکه بهت نزدیک شدم، این شکلی شدی؟ بخدا قصد بدی نداشتم. می‌دونی که چقدر برام عزیزی، خودت می‌دونی، من فقط... !

پوفی کشید و حرفش رو قطع کرد.  اندکی مکث کرد و بحث رو عوض کرد: 

- بگم هانیه برات آب قند بیاره؟ بهتر شدی؟ 

همیشه  باید یه اتفاقی  بیوفته تا تن و بدنم رو از حقیقت نهفته، به لرزه دربیاره. می‌ترسم کنجکاوی صدرا، بلاخره کار دستم بده.  

 بغضم رو قورت دادم تا صدام نلرزه. سعی کردم به خودم و احساسم مسلط شم، نباید ضعف نشون بدم. نفس عمیقی کشیدم، به نگاه منتظرش چشم دوختم و سکوت شکستم: 

- نه، الان حالم بهتره، نیازی نیست.

سرش رو تکون داد، نگاه شکاکی بهم انداخت و گفت: 

- نمی‌خوای بگی یهویی چت شد؟ آخه خوب بودی که!

نمی‌دونستم در برابر سوالاتش چی جواب بدم! چجوری این اوضاع رو درستش کنم! به نظرم اومد اگه ادامه ماجرا رو از سر نگیرم، بهتر باشه.   سرم رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم: 

- صبحونه نخوردم، بخاطر همین فشارم افتاد. باید من رو ببخشید، نمی‌دونم بعد از اون حرف‌ها و توهین‌های پدرم با چه رویی این‌جا اومدم و از شما می‌خوام که ناظر و راهنمام باشید! من خیلی...!

در حالی که ناباور بهم خیره شده بود،  دست‌هاش رو بالا آورد و وسط حرفم پرید و گفت: 

- اوکی. دیگه ادامه نده. 

مردمک چشم‌هاش در چشم‌هام به گردش بود، دنبال چیزی می‌گشت که من به هزارتوی ذهنم فرستاده بودم تا گورش رو گم کنه و برای همیشه از ذهنم پاک شه. 

سرفه ای کردم تا به خودش بیاد. نگاه خیره‌اش رو ازم گرفت. خیلی جدی گفت:   

- پدرت حق داشته که با اون لحن با من صحبت کنه! من از ایشون ناراحت نیستم. شرایط نا به سامان زندگیم با وضعیت دختر یکی یه دونه اش همخونی نداشت، پس حق داشته مخالفت کنه و در برابر اصرارهای بیش از اندازه من، یه خودی نشون بده.  البته منم زیادی ماجرا رو جدی گرفتم، تقصیر خودمم بوده. 

سری تکون دادم و با کلافگی گفتم: 

-  بهتره من برم و این ماجرا همین‌جا ختم به خیر شه. می‌تونم ناظر دیگه ای پیدا کنم. 

کوله ام رو چنگ زدم، بلند شدم. صدرا با تشر شیرینی گفت: 

- بگیر بشین فاطمه.

اعتراض کردم: 

- اما من که گفتم...!

وسط حرفم پرید و با عصبانیت اضافه کرد: 

- ماجرا رو شخصیش نکن! مگه نگفتی می‌خوای مشهور شی! من کمکت می‌کنم. پس بشین تا شرایط بگم، این‌قدر هم خودت رو لوس نکن. 

با تردید روی همون صندلی کذایی نشستم. صدرا هم دقیقاً عین پدرم بود، خودرأی و خودمختار، حرف- حرفِ خودش بود. صدرا بلند شد و به جای خودش برگشت. بهش چشم دوختم، شونه های تنومندش، تکیه‌گاه خوبی بود. کاش به جای صدرا، پدرم این‌چنین تکیه‌گاهی برام می‌شد. سرم رو تکون دادم تا از فکرهای مسخره‌ام رها شم. صدرا برگه‌های رو میز رو بهم ریخت. انگار دنبال چیزی می‌گشت. وقتی پیداش نکرد، کلافه نفسش بیرون داد. زیر لب چیزی گفت که نشنیدم.  با تلفنش شماره‌ای گرفت، با پرخاش به فرد پشت تلفن توپید: 

- صد بار بهت گفتم، این برای صد و یکمین بار، تو کار من فضولی نکن هانیه! اون پوشه لعنتی بیار ببینم.

با حرص تلفن رو کوبید که ترسیدم و کمی از روی صندلی پریدم. از دست این هانیه، باز چی‌کار کرده!   نگاهم رو شکار کرد و بهم خیره شد. سرم رو برگردوندم و به مانکن ها چشم دوختم. مدلی که دو هفته پیش اتود زده بودم، دوخته شده بود و تن مانکن بود. یه مانتوی بلند سنتی که چند تیکه بود، به طرح قدیم ترمه‌دوزی شده بود.

ناظر:  @ ملیکا ملازاده

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستارziba_mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم: 

با صداش که من رو مخاطب قرار می‌داد، بهش گوش سپردم:        

- راستی قرار بود ده تا طرح تا فردا تحویل بدی چند تا رو آماده کردی؟

ده تا؟! فکر کردم بخاطر عصبانیت، حواسش پرته پس آهسته گفتم: 

- پنج تا بود آقای ایران منش. همه رو کشیدم و با خودم آوردم.

صدرا عصبانی تر غرید: 

- ده تا بود خانم، با من یک به دو نکن.

سرم رو به سمتش چرخوندم و با تعجب بهش خیره شدم. ای بابا پنج تا بود. چرا لجبازی می‌کنه! 

مثل اینکه دستم انداخته بود، چون نیشخندی زد، به صندلی چرمیش لم داد و دست به سینه به من خیره شد. نمی‌دونستم چی بگم! هرزگاهی شیطون زیر پوستش می‌رفت، شاید هم می‌خواست حال و هوام رو عوض کنه. 

با صدای در، سکوت شکسته شد. هانیه سر به هوا رو جلوی در دیدم که خندان به صدرا زل زده بود.     

صدرا چشم غره ای حواله اش کرد و با خشم بهش گفت: 

- نیشت رو جمع کن، یالا پوشه رو رد کن بیاد. خودت هم برو بیرون تا بعداً به حسابت برسم.

هانیه بدون اینکه موضعش رو تغییر بده، کفش‌های پاشنه بلندش رو با حرص به زمین کوبوند و با قدم‌های بلند به سمتم اومد. صندلی کنار من رو کشید و پوشه رو جلوم گذاشت. رو به صدرا با لبخند شیرینش گفت:

- مگه مارم که نیش داشته باشم؟ 

صدرا زیر لب پدرسوخته ای زمزمه کرد. بلند شد، به سمتمون اومد. از  اخم‌های درهم صدرا فقط می‌تونستم یه دعوا رو تشخیص بدم اما هانیه لبخند زنون نگاهش می‌کرد، اصلاً اخم و تشر بهش کاری نبود. 

صدرا پشت صندلی من ایستاد. به سمتم خم شد که من ناخودآگاه خودم عقب کشیدم. پوزخندی بهم زد، پوشه رو برداشت.

هانیه نگاه گذرایی به صورتم انداخت و خنده‌اش رو خورد. 

صدرا بعد از کمی مکث ازم دور شد و صاف ایستاد. نفس حبس شده‌ام رو بیرون فرستادم. میز دایره‌ای رو دور زد، صندلی مقابل من و هانیه رو بیرون کشید و نشست. هانیه بهم نزدیک شد و در گوشم آروم گفت: 

- چشم‌هات چرا قرمزه؟! گریه کردی!  

امان از این چشم‌ها که همه چیز رو لو میدن، آروم سرم رو تکون دادم و به صدرا چشم دوختم. 

هانیه با حرص کنار گوشم زمزمه کرد: 

- این کورکودیل اذیتت کرده؟ 

با تعجب سرم رو برگردوندم و بهش نگاه کردم. یه تای ابروش رو بالا داده بود و با خشم به صدرا زل زده بود.  جالبه به عموش می‌گه کورکودیل،   خدایی کورکودیل این‌قدر خوش قیافه داریم مگه؟!

صدرا با صدای بلند، گلویی صاف کرد که توجه ام  رو به خودش برگردوند. 

با اخم و ابروهای درهم، سرگرم بررسی برگه‌های داخل پوشه بود. موهای خوش حالتش روی پیشونیش خودنمایی می‌کرد. 

سرش رو بلند کرد، نگاه خیره ام رو شکار کرد. دستپاچه شدم ولی نتونستم نگاهم رو ازش بگیرم چون نگاهم میخ کوب لبخندش بود اما زودتر از من سرش رو برگردوند.

زیادی خیالاتی شدم ها. به خودم تشر زدم؛ فاطمه یکم آدم باش.

صدرا همین‌طوری که برگه‌ها رو زیر و رو می‌کرد، تشر گونه به هانیه گفت:

- هانیه داره چوب خطتت پر می‌شه! دقت کردی!

هانیه شونه بالا انداخت و برای اذیت صدرا گفت: 

- نه. اصلا چوب خط چی هست؟ 

صدرا که کلافه برگه‌ها رو ورق می زد، با جدیت  توضیح داد:

- چوب خط یعنی بی قانونی، بی انضباطی، فضولی و دخالت. بازم بگم یا حالیت شد؟ 

به هانیه چشم دوختم. سرش رو با شیطنت تکون داد. گوشه شال سبزرنگش رو گره زد، با دستاش به گره و بعد به صدرا اشاره کرد. خنده‌ای سمت منِ متعجب حواله کرد. با لحن تخسی جواب صدرا رو داد: 

- مرسی عموجون. چقدر این دو کلمه معنی داره ماشالله، خوب شد گفتید! 

صدرا سریعاً سرش به سمت هانیه برگردوند. خواست چیزی بگه اما نگاهش به من گره خورد و پشیمون شد. دستی داخل موهاش کشید و نگاه خشمگینی به هانیه انداخت اما هانیه انگار نه انگار!

@ Rastaa   @ Fatika🎼  @ N.M18  @ ملیکا ملازاده

@ خط تیره  @ Gemma

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم: 

صدرا مکثی کرد، انگار دنبال یه دست‌آویز بود تا هانیه رو تنبیه کنه. در آخر لبخند کج همیشگیش رو زد، رو به هانیه گفت: 

- دو روز دیگه سر برج میشه، حقوق از من می‌خوای دیگه؟

هانیه اَبرویی بالا انداخت، با شیطنت بهش چشم دوخت و خونسرد گفت: 

- اولاً تازه از سر برج رد شدیم، دوماً یادتون رفته کارت‌ها دست خودمه، هر چقدر دلم بخواد، می‌تونم برداشت کنم. 

از طرفی خنده‌ام گرفته بود، از طرفی می‌ترسیدم بخاطرم، بینشون کدورتی پیش بیاد. البته  این اولین باری نبود که جلوی من با هم  کَل می‌انداختن.   با این حال دست‌های هانیه رو گرفتم، به سمتم برگشت، با چشم‌هام بهش التماس کردم که تمومش کنه.

جوابم رو گرفتم؛ چشم‌های هانیه  از شیطنت سرریز  شد و  اَبروهاش  رو برام بالا انداخت. نگاهم به صدرا افتاد. خیلی عصبی بود، اگر من این‌جا نبودم، صد در صد هانیه رو به فحش می‌بست. بعد از وقفه ای که افتاد، صدای حرصیش بلند شد: 

- هانیه! این‌قدر روی مغز من تاتی- تاتی نکن، صبر منم حدی داره! فعلا هم برو بیرون. این هفته از مرخصی برای دانشگاهت خبری نیست. یالا ببینم. 

با دستم فشار دیگری به دستِ هانیه آوردم. هانیه بهم زل زد. آروم زمزمه کردم: 

- تمومش کن دیگه، دردسر برای خودت نتراش. خودم از پسش برمی‌آم.

نفسش رو با صدا بیرون فرستاد. چشم‌هاش رو باز و بسته کرد. آروم زمزمه کرد: 

- هوات رو دارم نگران نباش.

خواست دوباره حاضر جوابی کنه که بلند گفتم: 

- هانیه جان می‌شه، من و عموت رو تنها بزاری؟ می‌خواهم درباره موضوعی باهاش صحبت کنم.            

صدرا لبخندش عمق گرفت، هانیه چشم غره‌ای به من و صدرا رفت. رو به من، باشه غلیظی گفت، با حرص بلند شد. وقتی که داشت از کنارم رد می‌شد، از قصد گوشه‌ی مانتوی  بلندش رو جمع نکرد و صورتم رو باهاش جارو زد.      

صدرا با عصبانیت اسمش رو صدا زد. منم به لبخندی بسنده کردم. شالم رو مرتب کردم و موهای پریشونم رو به زیر شال بردم. 

به هانیه بی‌پروا و سر به هوا نگاه کردم. هنگام خروج از در، چشمکی بهم زد. با دست‌هاش بوسی برام فرستاد، از حرکتش، لبخند شیرینی روی لبم ظاهر شد. 

هانیه پُر از عشق و محبت بود. توی این اوضاع با حمایت‌هاش،  دلگرم و امیدوار می‌شدم.

با صدای بسته شدن در، چشمم رو از در گرفتم و به صندلی که صدرا نشسته بود، دوختم. اما صدرا نبود. سرم رو توی اتاقش که با دیوارهای کرم رنگ ‌قاب گرفته شده بود، گردوندم. صدرا رو دیدم که جلوی کتاب‌خونه ایستاده بود. کتابی دستش بود و مطالعه می‌کرد.

چرا هم‌چون مردی باید تنها بمونه و کسی که بقول خودش عاشقانه دوستش داشته، ترکش کنه؟!

نورخورشیدِ پاییزی از پشت ابرها بیرون اومده بود و صورتِ صدرا رو نورانی کرده بود، جالبه موقع غروب یادش افتاده رُخی نشون بده.  صدرا پرده رو کشید تا نور اذیتش نکنه.   روی صندلی  مدیریتش نشست و همان‌طور که  عینک به چشم داشت، پرونده‌ام رو مطالعه می کرد. 

چرا اونجا نشست! نکنه به خاطر اتفاقی که یک ربع پیش افتاد، سعی می‌کنه ازم دوری کنه! استرس دوباره به جونم افتاد. مردها معمولاً تیز هستند و از حرکات  ماها ماجرا رو می‌گیرند، مخصوصاً یکی مثل صدرا که تجربه‌اش در این زمینه بیشتره، امیدوارم این حرکتش رو اشتباه تعبیر کرده باشم. 

گوشیم زنگ خورد، از کوله ام بیرونش آوردم. عکس پدرم خودنمایی می‌کرد، رد تماس دادم و گوشیم رو سایلنت کردم. پیامی برام اومد، بازش کردم؛ «اون گوشی بی صاحب رو بردار، باید باهات صحبت کنم.» 

بی‌توجه به پیام پدر گرامم، گوشی توی کوله‌ام پرتش کردم.   حتماً می‌خواست دوباره مؤخذه‌اش رو شروع کنه.  

صدرا نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره مشغول کارش شد.

سکوت طولانی بینمون، طاقت فرسا و عذاب آور بود، تحمل این فضا رو نداشتم. جرقه‌ای توی ذهنم خورد، به دنبالش لبخندم عمق گرفت. 

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم: 

سریع دفتر طراحیم رو بیرون آوردم و یه صفحه سفید رو باز کردم. با مداد سیاهم یه اتود دلخواه زدم. حداقلش این بود که استرسم کمتر می‌شد.   من از بچگی طراحی می‌کردم. هر چیزی که به ذهنم می‌رسید یا می‌دیدم رو می‌تونستم بکشم. به شدت به طراحی علاقه داشتم، روز و شبم در طراحی خلاصه می‌شد.

با مداد رنگی، شمعی، آبرنگ، رنگ روغن نقاشی کردم. حتی سیاه قلمم کار کردم اما بین همه اینا به طراحی لباس علاقمندتر شدم.  هنرستان، خیاطی و الگوکشی یاد گرفتم و دانشگاه هم طراحی لباس رو انتخاب کردم.

خلاصه در یک کلام باید بگم؛ آرامشی که از طراحی به دست میارم، هیچ‌جا یافت نمی‌شه. با پاکن اضافه‌ها    رو پاک کردم، طرحم تکمیل شد.

دستی به گردنم کشیدم و کمی ماساژش دادم. سرم رو بالا آوردم که چشم تو چشم صدرا شدم. از ترس هینی کشیدم.   این بالاسر من چه می‌کنه! با تعجب بهش چشم دوختم که بی‌توجه به من، به دفترم خیره بود. در آخر با لحن شیرینی از طرحم تعریف کرد: 

- این شلوار پیش بندی رو خیلی زیبا کشیدی. همین الان این طرح به ذهنت رسید؟

خودکار سرم رو تکون دادم. دفترم رو برداشت و با دقت نگاهش کرد. 

با شگفتی گفت: 

- در عرض یک ربع این طرح رو کشیدی. واقعا تو طراح فوق‌العاده‌ای می‌شی!

سرم رو به سمت ساعت بردم. آخ فقط چند دقیقه به ۵عصر مونده بود و من هنوز این‌جا بودم. 

رو به صدرا با شتاب گفتم:

- بررسی مدارک تموم نشد؟ من باید زودتر برم.

نفس عمیقی کشید. با صدای بم شده‌اش گفت: 

- مدارکت کامله فقط...!

دفترم رو جلوم گذاشت. روی صندلی کناریم نشست و ادامه داد: 

- فقط بهتره اول ببینی پدرت رضایت میده یا نه!

سریعاً سرم رو به سمتش برگردوندم. ناباور به چشم‌های برق زده‌اش نگاه کردم. اَبروی سمت راستش رو بالا انداخت و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: 

- اولین شرط: تعهد پدرت و رضایت‌نامه کتبی محضری هست.

فکر کردم داره شوخی می‌کنه. پس کنایه آمیز گفتم: 

- الان دارید تلافی می‌کنید دیگه؟! واقعاً این‌کار درسته که اذیتم کنید؟

صدرا نگاهش رو از روم برداشت. تکیه‌اش رو به صندلی داد، خنده‌ی بی صدایی کرد. کمی دلم لرزید، نگاه موشکافانه ای به چهره‌اش انداختم. هیچ‌وقت نمی‌تونستم صورتش رو آنالیز کنم چون برق نگاه مشکیش، آدم رو می‌گرفت. الان فرصت مناسبی بود. صورت کشیده و تقریبا گردی داشت. با خنده‌هاش، چال گونه‌ سمت چپش بیشتر خودش رو نشون می‌داد. پیشانی بلند و دماغ منتاسب با صورتش، چهره‌اش رو دل‌رُبا کرده بود.

به سمتم برگشت و نگاه خیره ام رو شکار کرد. لبخندی به روم زد و زمزمه کرد: 

- دنبال چیزی می‌گردی!

ضربان قلبم تند شد. دستپاچه شدم و لب زدم:

- نه.. خب.. آره.. یعنی.. نه!

ای بابا چرا لکنت گرفتم! به خودم دوباره تشر زدم؛ خودت رو جمع کن فاطمه.

  حسابی ضایع شدم. نگاهم رو به طرح روی دفترم دوختم. صدرا برای این‌که بیشتر از این معذب نشم، خودش حرف رو عوض کرد:

- جدای  از کینه توزی و تلافی، باید بگم واقعاً رضایت پدرت برای خروج از کشور نیازه، یا رضایت یا ازدواج!

لحن جدیش عاری از هر گونه شوخی بود. کلافه شالم روی سرم مرتب کردم. هیچ‌وقت قرار نیست خوشیم یه روز هم دوام بیاره! می‌دونستم پدرم اجازه نمیده و این یعنی آخر ناامیدی...

@ ملیکا ملازاده  @ Rastaa  @ خط تیره  @ Gemma @ ستی آراد

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم : 

تا خواستم بگم؛ پدرم رضایت نمیده، با پیشنهادی که داد دهنم بسته شد: 

- اما همیشه یه راه میانبری هم هست. ما معمولاً دو راه به هنرآموز پیشنهاد میدیم؛ راه اول رضایت پدر و  راه دوم که نیاز به رضایت نداره؛ مختص  طراحانی که همراه با گروه ویژه به جشنواره میرن. 

بهم چشم دوخت. فکر کنم تعجب در چشم‌هام، باعث شد توضیح بیشتری بده:  

- منظورم از گروه ویژه؛ گروهی از طراحان هست که به عنوان منتخبان برتر به جشنواره میرن، البته این منتخبان هم می‌تونن توی جشنواره طرح ارائه بدن و برنده جشنواره بشن، فقط باید یه کاری کنن!

از این‌که نیاز به رضایت پدرم نداشت، در پوست خودم نمی‌گنجیدم. صدام رو صاف کردم و با لحن هیجانی پرسیدم:

- چه کاری؟

صدرا با لبخند بهم خیره شد و با خونسردی گفت: 

- باید شش ماه الی یک سال، در فشن شوی تهران کار کنن تا سابقه کسب کنن. البته این رو هم اضافه کنم، باید خیلی- خیلی خودت رو خوب نشون بدی تا در گروه طراحان منتخب برگزیده شی. 

مثل کوفته وار رفته، بهش زل زدم. این یکی اصلاً امکان نداشت. چه‌جوری برم تهران؟ نه یک روز، نه دو روز، بلکه شش ماه باید اونجا باشم!

صدرا به رنگ و وارنگ شدن صورتم لبخندی زد. به خنده شکوفته شده روی لبش، خیره شدم، با حرص پوست لبم رو جویدم و گفتم: 

- اگر پدر بنده می‌ذاشت که من مستقل شم، به نظرتون الان غصه  داشتم؟!

بی‌توجه به  دست‌هاش که به علامت تسلیم بالا آمده بود، پوزخندی زدم و اضافه کردم: 

- واقعا که خیلی تاثیرگذار بود. چمدونم آماده است ها، فقط کی بریم؟ 

صدرا  قهقهه ای زد، انگار که عصبانیتم، او رو  سر کیف آورده بود، حرص بیشتری خوردم که با لحن شوخی  ادامه داد:

- اصلاً بیا همین فردا بریم. چه‌طوره؟ 

چپ- چپ نگاهش کردم. 

شوخی رو کنار گذاشت، با اطمینان بهم چشم دوخت و زمزمه کرد: 

- نگران هیچ چیز نباش. من فکر همه‌جا رو کردم. الان هم برو پنج طرح باقی مانده‌ات رو بکش. فردا بیا درباره نقشه‌ای که کشیدم، باهات صحبت کنم. 

هاج واج بهش خیره شدم. نقشه؟ ای بابا، یعنی چی توی سرش می‌گذره! چرا این‌قدر صغرا و کبرا می‌چینه؟!

هی می‌گه پنج تا طرح بکش، هی می‌گه، هی می‌گه. دیگه کفرم رو در آورده، آخه چرا این‌قدر اذیتم می‌کنه.

وقتی دید هنوز سرجام نشستم و شاکی نگاهش می‌کنم، با تشر شیرینی گفت:

- خوش خوشانت شده ها، پاشو دیگه ملت بیرون اسیرن! کار بقیه رو هم باید راه بندازم.

سرم رو تکون دادم،  با دلخوری وسایلم رو جمع کردم، با ذهنی مُشوش و بهم ریخته به سمت در ورودی رفتم. 

صدرا  با شیطنت به بی‌حواسی من اشاره کرد: 

- خداحافظ خانم حواس پرت!

سریعاً برگشتم. سرم رو تکون دادم و خداحافظی کردم. از اون فضای مُتشنج بیرون اومدم. هم‌زمان که نفس عمیقی می‌کشیدم، در اتاقش رو هم بستم.

تا بیرون اومدم اون سه نفر، سرشون رو به سمتم برگردوندن، مثل این‌که خیلی عصبانی بودن، لبخند خجولی  زدم.

به سمت میز هانیه قدم برداشتم. هانیه از قیافه شرمگینم خنده ریزی کرد، اَبروهاش رو با شیطنت بالا و پایین کرد. جوابم چشم غره ای بود که نصیبش شد. 

صداش رو صاف کرد و سرش رو به سمت آقای شیک‌پوش و جنتلمنی که بهش حداقل سی سال می‌خورد، برگردوند. با جدیتی که فقط حین کار ازش سر می‌زنه، رو به آقای جنتلمن گفت:

- بفرمایید داخل جناب خسروی. از اینکه معطل شدید عذر می‌خوام.  

خسروی عین برج زهرمار،  به هانیه نگاهی انداخت و سرش رو ربات وار تکون داد. بعد از نگاه تیزی  که سمتم حواله کرد، به سمت اتاق صدرا رفت. اصلاً هم جنتلمن نبود، اشتباه گفتم.   در اتاق باز کرد و در آخر محکم بهم کوبوند، از صداش شونه هام بالا پرید. مردک روانی، در رو چرا از جا می‌کنی!

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار:@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم: 

جلوی میز هانیه قرار گرفتم، به سمتش خم شدم و با حرص زمزمه کردم: 

- ببین هانیه توی چه منگنه‌ای آدم رو قرار میدی! 

خنده آهسته‌ای کرد و با شیطنت سرش رو کج کرد، شاکی گفت: 

- جای تشکرت خانم؟ بد کردم زودتر فرستادمت تا کارت حل شه. این دست نمک نداره ها. آخر سر، کاسه و کوزه ها سر هانیه باید بشکنه، دقت کردی!

از جمله آخرش که شبیه صدرا زمزمه کرد، لبخندی به روی لبم اومد. این  دخترِ چرب زبون می‌دونه چطوری حرف رو به نفع خودش تغییر بده.   سری تکون دادم و تشکر کردم.   هانیه دور و اطرافش رو از نظر گذروند. منم به پیروی ازش، به دو نفری که داخل اتاق بودن، چشم دوختم. یه خانم حدوداً بیست و اندی ساله، با چشم‌های سبز براق که تا نگاهم بهش گره خورد، سرش رو برگردوند. یه آقای حدودا سی و دو یا سی و سه ساله که نگاهش دور و اطراف می‌چرخید.

از قضا خیلی هم ساکت نشسته بودن، انگار که حرف‌های ما خیلی بااهمیته، فالگوش گرفتن. وقتی نگاه ما روشون سنگینی کرد، سرشون رو توی گوشی فرو بردن. پوزخندی زدم، کوچه علی چپ کدوم وریِ؟

هانیه سرفه مصلحتی کرد، بهش خیره شدم که لب زد: 

- این‌جا نمی‌شه، یه لحظه صبر کن. 

تلفن رو برداشت و شماره یه نفر رو گرفت. با کنجکاوی منتظر بودم، ببینم می‌خواد چه کنه!    بعد از چند ثانیه رو به طرف گفت: 

- مانی، پاشو یه نیم ساعتی بیا این جا...!

یهویی حرفش رو قطع کرد. با  فریاد، همون جمله رو  دوباره تکرار کرد.   چشم‌های عسلیش رو به نگاه متعجبم انداخت، لبخندی به روم زد. به طرف مقابلش دستوری گفت: 

- اَه بیا دیگه، این‌قدر برای من ناز نکن، کار مهمی دارم.

سعی کردم با ایم و اشاره بهش بفهمونم که بی‌خیال شه اما هانیه کی گوش داده که این دفعه دومش باشه!   بعد از کلی اصرار، بالاخره طرف رضایت داد چون هانیه یه لبخند گشاد تحویلم داد. تلفن رو کوبوند و زمزمه کرد: 

- حله آباجی.

با تشر بهش توپیدم:

- هانیه یادت رفته عموت چی گفت؟  

با دستم نامحسوس، به اون دو نفر اشاره کردم. با همون لحن آروم ادامه دادم:

- تو ارباب رجوع داری. بی‌خیالش، بعداً حرف می‌زنیم. عجله‌ای که نیست!

هانیه کیف و پالتو یشمی رنگش رو برداشت و از صندلی بلند شد. در حالی که پالتوش رو به تن می کرد، چشمکی بهم زد و گفت: 

- بزار نیم‌ساعت نباشم، این عموجون قدرم رو بدونه والا. 

بهش چشم دوختم که خنده‌ای تحویلم داد و دستم رو کشید. آروم زمزمه کرد:    

- چشم‌هات رو برای من چپ نکن. بیا بریم برام تعریف کن که از فضولی الان سَقط می‌کنم. 

دختره روانی، خدانکنه ای زیرلب زمزمه کردم.   با هم همراه شدیم. نسبت به موقعی که اومدم، سالن خلوت تر شده بود. هانیه  فکرم رو به زبون آورد  و با حسرت گفت: 

- امروز چندین تا از هنرآموزها ارائه داشتند، صبح اینجا غلغله بود ها ولی  الان شب شده و  پرنده هم پر نمی‌زنه. امروز چقدر زود گذشت مگه نه؟!

سرم تکون دادم، چیزی نگفتم.  از در انجمن که بیرون اومدیم، از سوز سرمای آبان ماه توی خودم جمع شدم. یه پالتو هم برنداشتم، فقط سرما نخورم که قوزِ بالایِ قوزِ، به قدم‌هام سرعت بیشتری دادم و زودتر از هانیه سوار ماشین شدم. سریع بخاری رو روشن کردم تا گرم شم. هانیه سوار شد و در رو بست. گوشیم رو از کوله‌ام بیرون آوردم، روی داشبورد پرت کردم.

هانیه دست‌هاش رو بهم مالید. نگاهی به من  که در تلاش برای گرم  کردنِ خودم بودم، انداخت و غُر زد:

- دختر این لامصب رو کم کن، آب پز شدم. مگه مجبوری توی این سرما لباس نخی بپوشی که الان مثل کوآلا از بخاری آویزون شی. 

آدم نمی‌شد، همینم کم بود که من رو به کوآلا تشبیه کنه، بی‌تفاوت نگاهش کردم و دست‌هام رو بهم مالیدم‌. کمربندش رو بست و مثل قطار کلمات را کنار هم بافت: 

- حالا بی‌خیالش، تو و صدرا چی می‌گفتید یک ساعته؟ اون صدرا کورکودیل نذاشت بمونم تا بفهمم چی به چیه! تازه سه نفر هم داخل دفتر بودند، وگرنه فالگوش می‌ایستادم تا بفهمم جریان چیه! 

سوئیچ به دست، حیرون نگاهش کردم. این دختر دست هر چی شیطون از پشت بسته!   خنده بلندی کرد و با هیجان ادامه داد:

- یه جوری عمو صدرا برای من قیافه گرفته بود، انگار می‌خواد المپیاد مدلینگ برپا کنه. آخه یکی نیست بگه عموجون، قربونت برم، تخت گاز برو ولی روی دست انداز نه!

@ Rastaa  @ خط تیره  @ Gemma  @ Nasim.M🌻

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم: 

چشم غره ای حواله صورت خندونش کردم. دوباره چرت و پرت گفتنش شروع شد. سریعاً  اَدای من رو در آورد و چشم‌هاش رو چپ کرد. سری از تأسف براش تکون دادم و به جلو خیره شدم. یهویی  پشتم سوخت. سرم رو به سمت  این دیوونه برگردوندم.  پرو- پرو بهم زل زده بود، ماشالله از رو هم نمیره. خواستم زیر سبیلی رد کنم که یکی دیگه، محکم تر از قبلی زد  که کمرم بیشتر سوخت. آخم بلند شد، با تشر  صدام رو بالا بردم و غریدم: 

- چته! چرا می‌زنی؟ مگه مرض داری دختر! ناقص شدم.      

قهقهه‌اش بلند شد. دست‌هاش رو تسلیم وار بالا آورد و بریده- بریده گفت: 

- من غلط کنم بانو. شما نظر کرده‌ای! فقط گربه رو دم حجله کشتم. 

عین بچه‌ها می‌مونه، هنوز مغزش رشد نکرده که نباید این طوری رفتار کنه. 

حوصله لودگی های هانیه رو نداشتم، سوئیچ رو جا زدم، کمربندم با حرص بستم.

هانیه هم‌چنان می‌خندید، در آخر طاقت نیاوردم،  با حرص زمزمه کردم: 

- مرض، آخه کی آدم می شی! من  هشت سال ازت بزرگ‌ترم، حداقل یکم احترام نگه دار. 

دست‌هاش رو به معنای برو بابا برام تکون داد و به خنده‌اش ادامه داد.

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و استارت زدم. از بین دو ماشینی که چفت من پارک کرده بودند، به هزار زحمت بیرون اومدم و به راه افتادم.

از دست هانیه امنیت جانی  و ذهنی ندارم،   سر شوخی رو که باز می‌کنه دیگه بزرگ‌تر و کوچک‌تری  یادش میره، چپ و راست مثل سمیه، آدم رو مورد عنایت قرار میده. 

چند بار سرفه کرد، سرفه‌هاش خیلی  روی اعصابم بود. به سمتش برگشتم، صورتش قرمزش شده بود و با دست‌هاش بهم اشاره می‌کرد، کنار بزنم. ببین چجوری به نفس-نفس افتاده، انگار نافش رو با خنده بریدند. هر لحظه صورتش کبودتر می‌شد. هول شدم، فرمان رو یهویی  پیچوندم که از پشت صدای بوق  ماشین‌ها بلند شد. به بی‌حواسی خودم لعنت فرستادم و چراغ راهنما زدم،  سریعاً کنار خیابون ایستادم. 

 چند تا محکم به پشتش زدم. با نگرانی گفتم: 

- خوبی؟ هانیه! یهویی چی شدی؟! آخه چرا این‌قدر می‌خندی! حالا خوبه به هن- هن افتادی.

چند تا سرفه دیگه هم کرد. در آخر صداش رو صاف کرد. آروم زمزمه کرد: 

- آب دهنم توی گلوم پرید.  چرا یه نیم نگاه نمی‌کنی، داشتم تلف می‌شدم.

سرفه بعدی رو زد و نفسی تازه کرد. گلوش رو دوباره صاف کرد و ادامه داد: 

- اگه می‌مُردم باید دیه ام رو از عموم می‌گرفتی ها. 

از دست این دختر، یه لحظه نمی‌تونه جدی باشه.  با تشر گفتم:

- زبونت لال شه.

 خواستم استارت بزنم و راه بیوفتم که دستم رو گرفت و پرسید:

- کجا من رو می‌بری؟ باید زودتر برگردم.

کمی هم سر به سرش بزارم، بد نیست. سرم به سمتش برگردوندم و با جدیت گفتم: 

- دادگاه.

هانیه اَبرویی بالا انداخت و  متعجب گفت: 

- وا! چرا؟

لبخندی به صورت وارفته اش زدم. با شیطنت، عین خودش گفتم: 

- تا از قاتلت شکایت کنم دیگه..

دوباره خنده‌هاش شروع شد. با دست بهش اشاره کردم که آروم تر تا دوباره خفه نشه. دو سه تا سرفه بلند تحویلم داد، اَبروهای هشتی رنگ شده‌اش  رو با شیطنت بالا پروند و با لبخند گفت: 

- چند  وقته با من گشتی،   از من شیطون تر شدی بلا گرفته.

به چشم‌های عسلی درخشانش که با اَبروهاش هارمونی داشت، زل زدم. به لبخندی که روی لب‌هایم ظاهر شد، اکتفا کردم.

هانیه اخم کرد و  با حرص گفت: 

- حداقل یه بار بخند ببینم چه شکلی می‌شی! نترس عاشقت نمی‌شم.

صدای خنده‌ام بلند شد. با شیطنت گفت: 

- حالا شد. زیاد مورد پسندم نیستی ها. حسابی توی پاچه صدرا رفتی! 

شوخی کرد اما بهم برخورد و جدی گرفتم. هم مامانم و هم هانیه، امروز  حقیقتِ تلخِ رازآلود رو  بدون این که بدونند، یادآوریم کردند. خنده‌ام رو خوردم.  هانیه بالاخره مسخره بازی رو تموم کرد. با جدیت گفت: 

- ای بابا،  عین آفتاب پرست هی رنگ عوض نکن،  شوخی کردم یکم بخندیم.

لبخند تلخی زدم.

هانیه  چشم‌هاش رو ریز کرد و با شک پرسید:

- حالا صدرا چی می‌گفت؟ اصلا چرا گریه کردی؟

نفس عمیقی کشیدم، به چشم‌های منتظرش خیره شدم. هانیه رفیق چند ساله‌ی من بود،  آیا می‌تونستم بهش اعتماد کنم؟ در اینکه غم خوار خوبی بود، شک نداشتم اما آیا همراز خوبی هم می‌تونست باشه؟ 

اخمی کردم. نباید بگم، به هیچ کس حتی هانیه، پس  با لحن تند و تیزم گفتم: 

- فضول باشی، کمتر فضولی کن. 

هانیه جیغ بنفشی سرم کشید. گوش هام رو گرفتم. روانی چه کولی بازی در میاره!    بی‌توجه بهش به خیابونِ شلوغ چشم دوختم. ماشین‌ها با سرعت از کنارمون رد می‌شدند، مردم در پیاده رو بدون این که  مقصدشون رو بدونند، حرکت می‌کردند.

هانیه وقتی دید ساکتم و قصد واگویه کردن ندارم، با صدای بلندتری  گفت: 

- تا برادرزاده شوهر بازی سرت در نیاوردم، یالا بگو. اه لوس نشو دیگه مسخره، بگو چی گفتید! قبول کرد؟ یا بهونه آورد؟

@ ملیکا ملازاده

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم: 

به پسرِ گل فروشی که وسط خیابون از این ماشین به اون ماشین می‌رفت تا یکی گلش رو بخره، زل زدم. خداروشکر کردم که حداقل خونه دارم یعنی یک سقف بالای سر، خانواده دارم یعنی یه پشتوانه‌ای که حمایتم کنه. خداروشکر هر چقدر هم که رازم در دلم سنگینی کنه، حداقل  وجودم برای کسانی که به دنیام آوردن، سنگین نیست تا به بیرون پرتم کنن. آهی کشیدم و خطاب به هانیه گفتم: 

- قبول کرد اما گفت یه سری شرایط داره؛ اولین شرط این‌که چند ماه توی فشن شوی تهران کار کنم، شرایط دیگه رو نگفت. فردا دوباره میآم تا ببینم چه خوابی برام دیده!

هانیه با صدای متعجبی گفت: 

- بهت نگفت باید رضایت پدرت باشه؟! اولین شرط  همینِ،  گروه منتخبان که بهت پیشنهاد داده اصلاً شرط نیست راه میانبره!

با تعجب سرم رو به سمتش برگردوندم. با شک پرسیدم: 

- فال‌گوش ایستاده بودی؟ 

هانیه شونه اش رو به معنای نه بالا انداخت و توضیح داد: 

- پرونده‌های جشنواره از زیر دست من رد می‌شه. چند مورد  دیده بودم که والدین مخالفت میکردن و انجمن هم این راه رو  به هنرآموزها پیشنهاد می‌داد. 

با کنجکاوی بهش نگاه کردم و زمزمه کردم:  

- خب بعدش؟ 

هانیه در حالی که به بیرون خیره بود، با جدیت و بدون هیچ انعطافی گفت:  

- فاطمه، طراح منتخب شدن کار آسونی نیست! پوستت کنده می‌شه.  این یک سالی که در انجمن مشغولم، بیشتر از ده‌ها مورد شبیه تو بوده اما فقط یکی از اونا طراح منتخب شد و به فستیوال راه پیدا کرد. تازه موفق هم بشی، هیچ به خانواده‌ات فکر کردی؟! نمی‌شه پدرت رو راضی کنی؟ 

کلافه دستی به صورتم کشیدم. می‌دونستم سخته، اما مگه چاره دیگه ای هم داشتم! نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و گفتم:  

- الان این دلداری بود یا غزل خداحافظی؟  

هانیه سرش رو به سمتم برگردوند و شرمنده گفت:  

- ببخش نمی‌خواستم توی ذوقت بزنم. تو طراح ماهری هستی؛ در این شکی نیست، همیشه حرفت توی انجمن سر زبوناست امّا باید بهت بگم که چی در انتظارته یا نه؟ منشی قبلی برام تعریف می‌کرد، یکی به اسم سارا، چندین سال رفت و اومد تا تونست طراح منتخب شه. مثل این که خیلی حرفه‌ای بود. بعد از این‌همه تلاش؛ تازه تونست سه مرحله از جشنواره رو ببره، مرحله چهارم و پنجم رو باخت و برگشت. عمرش رو گذاشت و هیچ نتیجه‌ای نصیبش نشد.      

ته دلم خالی شد، اگر ببازم، هیچ راه برگشتی نیست‌. نگاهم رو ازش گرفتم   امّا هانیه با سماجت بیشتری بحث رو ادامه می‌داد:   

- من اصلا نمی‌فهمم چه اصراری به شرکت در جشنواره داری؟!  طرح‌هات این‌جا هم غوغا می‌کنه.

کم و بیش از سخت‌گیری داورها  خبر داشتم. وقتی برای اولین بار صدرا بهم پیشنهاد شرکت در فستیوال رو داد، ذوق زده شدم چون می‌دونستم، می‌تونم حتی اگر نیاز باشه، بیست و چهار ساعته طرح بکشم  امّا  حالا با حرف‌های هانیه دل‌سرد شدم.

به سوال آخرش هم جوابی نداشتم که بدم.   خوب می‌دونستم تنهاترین، راه نجاتم مهاجرته؛ با برنده شدن توی جشنواره می‌تونم اون‌جا اقامت بگیرم، همون‌جا هم کار کنم. می‌دونم اگر هانیه یا صدرا این رو بفهمن، عمراً اجازه شرکت در جشنواره رو به من بدن.   

با خاموش و روشن شدن گوشیم، به صفحه‌اش خیره شدم، سمیه بود. هانیه هم‌زمان گفت:      

- فاطی چرا ساکتی؟    

گوشیم رو سریع برداشتم. رو به هانیه گفتم:  

- یه لحظه صبر کن دختر داییم زنگ می‌زنه.  

سرش رو تکون داد. بهم خیره شد. تماس رو وصل کردم که صدایِ نگرانِ سمیه    توی گوشم پیچید:  

- فاطمه خوبی؟ بخدا نصفِ جون شدم، چرا این بی صاحب جواب نمیدی؟! 

متعجب گفتم:      

- سایلنت بود نشنیدم. جانم سمیه، چیزی شده؟

سمیه با عصبانیت بهم پرید:      

- خانم تازه می‌پرسه چیزی شده! دیگه کلاً ازت قطع امید کرده بودم.  پدرت بارها شماره‌ات رو گرفته، حسابی از دستت شاکیه. شما هم به‌ قول خودت سایلنت کردی. فکر کنم با عمه بگو و مگو کردن. عمه دقیق بهم نگفت سر چی! فقط گفت هر جور شده پیدات کنم و بهت بگم بیای خونه ما...

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم: 

نگران شدم، تپش قلبم شدت گرفت. بی‌قرار  گفتم: 

- یعنی چی؟ آخه سر چی دعوا کردن؟! من به مامانم گفتم میرم طرح‌ها رو بدم و برمی‌گردم! الان مشکل چیه که دوباره دعوا راه انداخته! 

هانیه بازوم گرفت، نگران نگاهم گرفت. لب زد: 

- چی شده؟ 

از اون سمت هم سمیه با نگرانی بیشتری زمزمه کرد: 

- نمی‌دونم فاطمه. فقط خونه نری بهتره، بزار بابام بیاد، می‌فرستمش خونه‌یِ عمه تا ببینیم چی شده!

از استرس حالت تهوع بهم دست داده بود! آخه دوباره چی شده؟   به هانیه چشم دوختم. با سرم اشاره کردم که چیزی نیست. به سمیه گفتم: 

- من باید برم خونمون، این‌طوری دلم طاقت نمیاره، به دایی هم بگو بیاد. 

سمیه با تشر گفت: 

- می‌گم نرو، چرا تو این‌قدر یه دنده‌ای! عمو خیلی عصبانی بود. وقتی با عمه صحبت می‌کردم، صدای دادش رو شنیدم. فاطمه بیا این جا، حرف گوش کن.

نفسم رو با حرص بیرون فرستادم. باز چه دبه ای در آورده! مضطرب و بی‌قرار به سمیه گفتم: 

- ای بابا، سمیه این‌قدر بزرگش نکن، نمی‌خواد که دیگه من رو بُکشه! 

دستم توسط هانیه سوراخ شد. برگشتم به صورت عصبانیش چشم دوختم و لب زدم: 

- دو دقیقه آروم بگیر.

سمیه با حرص الو- الو کرد که گفتم:

- جانم سمیه، چیزی گفتی؟

سمیه با تشر گفت: 

- می‌گم باشه دخترِ لجباز، برو امّا   زیاد عصبانیش نکن. بشین درست و حسابی مشکلت رو باهاش حل کن. عمه قلبش مریضه، استرس براش خوب نیست. حتماً خبرم کن، نگرانم. مراقب خودت باش. 

نفس عمیقی کشیدم و با اطمینان  گفتم:

- تو هم همین‌طور، نگران نباش و این‌قدر الکی خودت رو اذیت نکن، برات خوب نیست. زنگت می‌زنم، خداحافظ. 

تماس قطع کردم. رو به هانیه عجول گفتم: 

- اصلا نفهمیدم چه‌طوری خداحافظی کردم! دو دقیقه به آدم اَمون بده!

هانیه سریعاً گفت:

- خوب نگران شدم. حالا چی شده؟

با حرص زمزمه کردم:

- چیز خاصی نیست. باید یه سری به خونه بزنم. 

هانیه چشم‌های نگرانش بهم دوخت و با بی‌قراری گفت: 

- ای بابا مُردم از نگرانی، خب یه کلام بگو چی شده؟ پدرت دعوا راه انداخته؟ چرا آخه؟ سمیه چی می‌گفت؟ 

سرم رو تکون دادم. شانه بالا انداختم و کلافه گفتم:   

- منم نمی‌دونم چی شده! نمی‌دونم این‌دفعه سر چی  بگو و مگو داشتن! خسته شدم از بس گفتم نمی‌خوام ازدواج کنم. 

هانیه چشم‌هاش رو درشت کرد و شوکه گفت:

- یعنی پدرت این‌قدر عصبانی  و غیر منطقیه که ممکنه بلایی سرت بیاره؟!

لبخند تلخی زدم. منظورش رو فهمیدم، حتماً حرفی که به سمیه زدم رو بد تعبیر کرده، چشم‌هام رو روی هم گذاشتم و خونسرد گفتم:

- نه بابا این طوری نیست، من شوخی کردم، جدی نگیر. 

ماشین رو روشن کردم و به سمت انجمن تخت گاز رفتم.   هانیه نفسش رو راحت بیرون فرستاد. نگاهی بهش انداختم. قیافه آویزون و نگرانش رو جمع کرد. مشکوکانه پرسید:

- اصلاً تو چرا ازدواج نمی‌کنی؟ هان! هر کسی میاد ردش می‌کنی! کسی رو دوست داری؟ 

پوزخندی زدم. هه مگه می‌‌شه با شرایط من کسی رو دوست داشت؟   

هانیه یه دونه به شونه ام زد. کلافه با صدای بلند گفت: 

- با تو بودم ها. حتی صدرا رو هم قبول نکردی؟ چرا؟ 

نگاهم رو به چشم‌های وحشی شده‌اش انداختم. سرم رو به جلو برگردوندم و برای رفع ابهام و تبرئه خودم سریعاً جبهه گرفتم: 

- پدرم، صدرا رو قبول نکرد.

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم: 

هانیه خنده مسخره‌ای تحویلم داد، دستش رو به معنی برو بابا به سمتم نشونه رفت.   حواسم نبود و از چراغ قرمز رد شدم. زیر لب زمزمه کردم:

- لعنتی

هانیه عصبانی تر شد و جواب سکوتم رو با عصبانیت داد : 

- فاطمه، صدرا بعد از مژگان  به کسی علاقمند نشده، اون به معنای واقعی دوستت  داره. این‌که یه طرفه داره توی  میدونی می‌جنگه که  تو طرف دیگه اش ایستادی و عین خیالت هم نیست، من رو می‌سوزونه. 

هانیه از اتفاقاتِ افتاده بین من و صدرا خبر نداشت، چه بهتر که نمی‌دونست. جلوی انجمن نگه داشتم. بی‌خیال و شمرده- شمرده گفتم:

- اما من نمی‌خوام ازدواج کنم، داره بی‌خودی می‌جنگه. حتی اگر پدرمم صدرا رو قبول می‌کرد، من حاضر نبودم ازدواج کنم.

هانیه با غیض ادامه داد: 

- چرا؟ نکنه بخاطر این‌که صدرا زنش رو طلاق داده و یه بچه داره، قبولش نمی‌کنی!؟ 

کلافه شدم، صدام رو بالا بردم: 

- نه، به این خاطر نیست. منم دلایل خودم رو دارم. هانیه این ماجرا رو تمومش کن. این‌قدر به پر و پای من و صدرا نپیچ. واقعاً دیگه کلافه شدم از بس به این و اون جواب پس دادم.

نگاهی بهش انداختم. چشم‌های عسلیش از خشم قرمز شده بود، عصبانی و ناراحت بود.   نفسم رو کلافه بیرون فرستادم. خیلی تند رفتم، کلافه دستی به صورتم کشیدم و گفتم: 

- فعلاً پیاده شو، باید برم ببینم دوباره چه خاکی به سرم شده! بعداً مفصل باهات صحبت می‌کنم، باشه عزیزم؟ راستی خیلی هم ممنونم بابت امروز. 

هانیه یک تای  اَبروش رو بالا انداخت، با لب‌های صورتی رنگش پوزخندی زد و با صدای بلند گفت: 

- هه این و اون! نمی‌دونستم اینقدر غریبه‌ام که حاضر نیستی دلایلت رو برام شرح بدی. اصلاً بدرک، اون‌قدر حرف‌هات رو توی خودت بریز تا بترکی. 

تا خواستم چیزی بگم، پیاده شد و در رو محکم بست.   سرم روی فرمون گذاشتم، به شدت درد می‌کرد. این میگرن لعنتی، دوباره شروع شد.   می‌دونم با حرف هام هانیه رو رنجوندم. اما چاره‌ای نداشتم، نمی‌تونستم واقعیت بهش بگم. مغزم دیگه از کار افتاده!  نمی‌دونم باید چه کنم؟!

کمی که بهتر شدم. به راه افتادم.  گوشیم رو برداشتم و به خونه زنگ زدم اما هر چقدر زنگ زدم، کسی برنداشت. نگران شدم. اونقدر دلهره ام شدت گرفته بود که به سردردم حال تهوع هم اضافه شد. مجبور شدم با شماره بابام تماس بگیرم. باید می‌فهمیدم چی شده، دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید.   صدای بوق های آزادی که قطع و وصل می شد، هم‌زمان اسید معده ام رو بالا و پایین می‌کرد. بالاخره برداشت:

- چه عجب خانم بلاخره دل کندن! روش‌های جدید یادگرفتی، تلفن جواب نمیدی. واقعا دست مریزاد. خانم فاطمه پارسا، واقعا که باید بهت مدال بی حیاترین دختر رو بدن...!

وسط حرفش پریدم و با عصبانیت گفتم:

- پدر آروم باش، لطفاً بزار منم حرف بزنم، شما که خودت می‌بری و می‌دوزی، دیگه چرا بهم زنگ می‌زنی؟ دوباره چی شده؟  

بابام با خشم داد زد: 

- نمی‌تونم بی‌حیایی دخترم رو ببینم و ساکت بشینم. وقاحت هم حدی داره. مگه من نگفتم بری اون‌جا، قلم پاهات رو می‌شکونم. چرا رفتی هان؟!

کلافه نفسم رو بیرون دادم. هی من هیچی نمی‌گم، هر چی دلش می‌خواد داره بارم می‌کنه. یه بار یه غلطی کردم، صد بار باید جواب پس بدم.   من خودمم از کرده‌ام پشیمونم، چرا کسی این رو درک نمی‌کنه!

سکوت رو شکستم و با عصبانیت گفتم:   

- اینجور که فکر می‌کنی نیست. من فقط رفتم... !

فریادش باعث شد که گوشی از گوشم دور کنم اما هم‌چنان واضح و رسا صداش می‌اومد:

- برای من بهونه نیار. حنات دیگه پیش من رنگی نداره. 

اشک توی چشم‌هام حلقه زد. بغضم رو خوردم، صدام رو صاف کردم و مثل همیشه صداش کردم: 

- بابا جان، من واقعا دارم راست میگم.

آه بلندی کشید. با صدای و لحن نگرانی گفت: 

- یالا گم شو بیا بیمارستان «شهدای کارگر»، مامانت حالش بد شده، سریع با اورژانس آوردنش این‌جا، بیا تا تکلیف تو رو هم یه سره کنم.

نگرانیم دو برابر شد. شوکه پرسیدم: 

- چی؟ مگه مامان چی شده؟ 

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:

حرصی زمزمه کرد: 

- پاشو بیا می‌فهمی. 

دوباره پرسیدم: 

- بابا جان، یه کلام بگو چی شده؟! تا برسم که جون به لب  شدم.

هر لحظه تپش قلبم بیشتر اوج می‌گرفت، فقط یه لحظه چشم‌هام سیاهی رفت و جاده رو تار دیدم. اصلاً نفهمیدم بابام چی داره می‌گه.   سریعاً سرم رو تکون دادم. کمی بعد به حالت عادی برگشتم، صداش واضح‌تر شد: 

-   ...بخاطر نادونی تو الان زنم گوشه‌یِ آی سی یو خوابیده. کدوم قبرستونی موندی؟ الووو! فاطمه! الووو!

بابام بارها صدام کرد امّا من توی شوک بودم، گوشی توی دستم خشک شده بود. گوشی خاموش کرده یا نکرده روی داشبورد پرت کردم.

آی سی یو! مامانم!  آی سی یو! 

این جملات توی ذهنم هی رژه می‌رفتن.

ماشینی بوق زنان از کنارم رد شد  و فحش داد.  نمی‌دونم با چه جرأتی یهویی فرمون رو از لاین تندرو به سمت لاین کندرو کشوندم.

حالم دست خودم نبود، مَنگ بودم. کل بدنم نبض می‌زد. یهویی سرِ معده‌ام آتیش گرفت و این آتیش تا گلوم بالا اومد.   با بالا اومدن چیزی توی گلوم، سریعاً گوشه‌یِ خیابون ایستادم. بدو- بدو از ماشین پیاده شدم. کنار جدول، معده خالیم خالی تر شد.   صدای ترمز ماشینی بلند شد. بعد از چند لحظه یه بطری آب معدنی به سمتم گرفته شد. دست کسی که آب معدنی رو گرفته بود، دنبال کردم. پیرزنی با نگاه نگرانش، نگاهم می‌کرد.

با صدای آرومش گفت:

- آب بزن به دست و صورتت دخترم، بهتر می‌شی.

تشکر کردم و آب معدنی ازش گرفتم. دست و صورتم رو شستم.   روی آسفالت نشستم. کمی از همون آب خوردم. خانمه زیر بغلم رو گرفت تا بلندم کنه، همزمان زمزمه کرد: 

- روی زمین نشین عزیزم. هم کثیفه، هم سرده. 

لبخند کم جونی به صورت چروکیده و مهربونش زدم. دستش رو گرفتم و گفتم: 

- ممنونم ازتون. خیلی بهترم.

لبخندی به روم زد، با لحن دلنشینش ادامه داد: 

- خداروشکر. رنگت خیلی پریده ها، می‌خوای به اورژانس زنگ بزنم.

سری بالا انداختم و گفتم:

- نه نیاز نیست، فقط ضعف کردم. ممنونم. 

دست‌هام رو گرفت و زمزمه کرد:

- غصه نخور مادر، درست می‌شه.

با دلگرمیش کمی قلبم آروم شد. پیرزن لاغر اندام با لحن جادویش، لبخندزنان ازم دور شد، با آقایی سوار ماشین شدن و رفتن. از لحن مهربونش، امید به وجودم سرازیر شد.   آهی کشیدم. به سمت ماشینم پا تند کردم. حسابی ضعف کرده بودم، از داشبوردم شکلاتی برداشتم و خوردم.

ماشین رو روشن کردم و با سرعت روندم.   تا با چشم‌هام نبینم، نمی‌تونم باور کنم که مامانم آی سی یو بستریه! شاید بابام می‌خواسته من رو بترسونه. خدایا خودت بخیر کن. مامانم رو سالم بهم برگردون. 

راه نیم‌ساعته رو با لایی کشیدن  ده دقیقه‌ای رسیدم. پارک کردم و سریعاً پیاده شدم. دو تا آمبولانس جلوی بیمارستان بود. از یکی از آمبولانس‌ها یه برانکارد بیرون اومد؛ یه زن جوان که صورتش پر از خون بود. دلم زیر و رو شد. بی‌توجه به زن زخمی روی برانکارد و همراهش که داشت زجه می‌زد، به سمت پله‌ها پا تند کردم. بدو- بدو خودم رو به پذیرش رسوندم. از  خانمه پرسیدم: 

- خانم فائزه سلحشوری رو یک ساعت پیش این‌جا آوردند. کجاست؟ حالش چطوره؟ 

خانمی که اونجا بود نگاهی به صورت نگران و آشفته‌ام کرد، ابرویی بالا انداخت. با خونسردی گفت: 

- شما چه نسبتی باهاش دارید؟

بی حوصله گفتم: 

- مادرمه. 

عشوه ای اومد، آروم و با حوصله اسمش رو تایپ کرد و مشغول جستجو شد.  بی طاقت شده بودم،  نگران و عصبی گفتم:

- خانم! جون به لب شدم، خواهشاً یکم سریع‌تر.

با چشم‌های مشکیش  چشم غره ای بهم رفت و با صدای بلند گفت: 

- صبر کن عزیزم، اسمش باید توی سیستم بالا بیاد. 

بعد از دو دقیقه که برای من مثل  یک ساعت گذشت، خانمه سرش از سیستم بالا آورد و گفت: 

- بله این‌جا هستند. آی سی یو طبقه دوم هست، باید دست چپ بپیچید. البته اجازه ملاقات ندارید اما دکترشون هنوز هستند، می‌تونید باهاش صحبت کنید.

وا رفتم. وای مامانی! دستم رو به پیش‌خوان گرفتم تا خودم رو نگه دارم. اشکم راه خودش رو در مردمکم پیدا کرد. پس قلبش دوباره کار دستمون داده،   همیشه می‌گفت مراعات قلب من رو کن، این قلب مثل سابق نمی‌زنه. من بی چشم و رو، باید مراعات می‌کردم که نکردم. خدایا چرا مصیبت ها تمومی نداره؟! خسته ام! نای یه اتفاق جدید ندارم. این بنده ات رو ببین و بهش رحم کن.

@ ملیکا ملازاده

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم: 

نفس عمیقی کشیدم و به خودم مسلط شدم. این بار چندمه که این  بغض لعنتی رو قورت می‌دم!

از خانم بدعنقِ پرسیدم:

- اتاق دکترش کجاست؟

پشت چشمی نازک کرد و با ناز گفت:

- عزیزم الان که آقای دکتر توی اتاقشون نیستند، احتمالاً باید بخش اورژانس باشند. باید صبر کنید تا  برای ویزیت مجدد، به بخش مراقبت ویژه برگردند. 

چپ- چپ نگاهش کردم، تکلیفش با خودش هم مشخص نیست. نگران تر  از قبل به سمت طبقه دوم رفتم تا بابام رو ببینم و از خودش بشنوم که چی شده! 

طبقه دوم خیلی شلوغ تر بود. نمی‌دونستم کدوم وری بپیچم! یه سری خط رنگی به دیوار و زمین کشیده شده بود. روی رنگ‌ها، اسم هر بخش رو نوشته بودند. 

آها حالا فهمیدم. نوار زرد، به آی سی یو می‌رفت یعنی دست چپم بود. نوار قرمز رنگ، به سی سی یو می‌رفت که مخالف جهت آی سی یو بود. به بقیه رنگ‌ها و بخش‌ها توجهی نکردم و به سمت چپ پیچیدم. دقیقا‌ً جهت خط زرد رو گرفتم تا به آی سی یو برسم. قدم‌هام رو بلندتر برداشتم تا این انتظار مرگ‌بار تموم شه. چند تا از اتاق‌ها رو رد کردم. بوی الکل و ضدعفونی که توی بینی ام پیچیده بود، حالم رو بدتر می‌کرد.

از محیط بیمارستان  به معنای واقعی بیزارم. دلم هوای سرد و باد خنک بیرون رو می‌خواد، شاید کمی هم بارون پاییزی که غم هام رو بشوره و ببره. 

بلاخره از دور نوشته قرمز رنگ ICU رو دیدم. خیلی شلوغ بود بابام رو نمی‌دیدم، پرستارها با روپوش سرمه‌ای رنگ و دکترها با روپوش سفید رنگ از کنارم رد می‌شدند. 

با صدای تشرگونه پرستار نگاهی به سمت چپ انداختم:

- مگه نگفتم نباید حرکت کنی. ای بابا شما حالت خوب نیست، همین الان به اتاقت برگرد یالا. 

پرستار  با خشم، به پیرمرد رنجور و خمیده تشر می‌زد. دلم برای مظلومیت پیرمرد سوخت. پرستارها هم اعصاب ندارند ها. نگاهم رو به جلو انداختم و  به امید پیدا کردن بابام چشم چرخوندم. به ایستگاه پرستاری رسیدم، از خانمی که روپوش سرمه‌ای با مقنعه آبی کمرنگ داشت پرسیدم: 

- سلام؛ خانم فائزه سلحشوری حالش چطوره؟ می‌تونم ببینمش؟

خانمه که اتکت اسمش مریم قلی‌خانی بود، با خونسردی گفت: 

- الان که وقت ملاقات نیست، شما باهاش نسبتی دارید!

ای بابا همه این‌جا دنبال نسبت و فامیلی می‌گردند، با کج خلقی زمزمه کردم: 

- مادرمه، حالش چطوره؟!

- فاطمه!

با شنیدن اسمم، سرم رو به عقب بردم. بابام رو دیدم، مرد چهل و دو ساله‌ای که چشم‌های قهوه‌ایم رو از او به ارث بردم، چشم‌هایی که غرور فریاد می‌زد، امّا الان چشم‌هاش، فقط غم رو فریاد می‌زنه. قیافه آشفته و نگرانش، دلم رو لرزوند. 

قلی خانی چند بار صدام زد، شنیدم ولی نمی‌تونستم واکنشی نشون بدم چون توی چشم‌های غمگین بابام غرق شده بودم. تا به الان این‌قدر غمگین ندیده بودمش!

حتی شب بله برونم که با بی‌رحمی تمام، نامزدی اجباریم رو بهم زدم و کمر به قتل آبروش بستم. اون‌موقع هم این‌قدر آشفته نبود.

من با خودم و خانواده‌ام چه کردم!   چرا فکر آبرویی که ریخته می‌شد رو نکردم؟

اون‌موقع به نظرم تنها راه‌حلی که مناسب بود، همون بود. راه دیگه ای به ذهنم نرسید؛ شاید هم من بلد نبودم. در هر صورت چه درست یا چه غلط! انجامش دادم‌. اما حالا می فهمم، حالا که چشمم به چشم‌های رنجور پدرم افتاده، می‌فهمم که چه‌قدر بی‌رحم و خودخواه بودم. 

قلبم از دردی که یهویی سرم آواره شده بود، فشرده شد. یه قطره اشک آروم- آروم از چشم‌هام پایین افتاد، بلاخره بغضم شکسته شد. دوباره قلی‌خانی صدام زد: 

- خانم، با شما هستم‌. حواست با منه؟ شنیدی چی گفتم!   

با دستم سریع اشک هام رو پاک کردم، سرم رو به سمت خانم قلی‌خانی برگردوندم و آروم گفتم:    

- ببخشید، ممنونم پدرم رو دیدم. ازش می‌پرسم.

به بابام نزدیک‌تر شدم. با دلواپسی پرسیدم: 

- بابا، مامان حالش چطوره؟ می‌تونم ببینمش! 

چشم‌های اشک آلودش رو بهم دوخت. نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد.   پوزخندی زد، با صدای بلند گفت:

- مگه برات مهمه؟ مگه نظرمون برات مهمه؟! اصلًا معنی پدر و مادر برات تعریف شده؟  

@ ملیکا ملازاده

@ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم: 

صداش نگاه‌ها رو به سمتمون کشوند. سرم رو پایین انداختم، نه برای نگاه‌های سنگینِ  مردمی که نشسته بودن یا هر از گاهی رد می‌شدن، بلکه به خاطر اشتباهاتم، سرم باید تا آخر عمر  خَم بمونه؛    برای حفظ آبرویِ پدرم، برای قلب بیمار مادرم، برای حسرت یه عشق ساده، برای قلبی که دیگه نمی‌تونه ببخشه و اعتماد کنه، همیشه باید سر خورده باشم تا اشتباهم  یادم نره.   

پدرم وقتی سکوت و شرمندگی من رو دید، آهی کشید و ادامه داد:   

- برات چی کم گذاشتم فاطمه! تو   گُل سر سبد خانواده بودی، سوگلی منصور پارسا بودی، آخه  چرا اینطوری می‌کنی؟ از دیشب تا قبل از اینکه، امروز با مادرت بحثم شه و کارش به بیمارستان بکشه، خودم رو لعنت می‌کردم که نکنه من، پدر بدی بودم! 

کلافه دستی به صورتش کشید. با عصبانیت پرسید: 

- آخه چرا لجبازی می‌کنی؟ چرا به انجمن رفتی؟ مگه قرار نبود طرح‌هات که آماده شد خودم ببرم؟ با چه زبونی باید بهت بگم، با زبون اجبار، با زبون مهربونی، با چی؟ هان! 

هیچ جوابی به هیچ کدوم از سوالاتش ندادم یعنی جوابی نداشتم.  انگار آروم تر شده بود، نفس عمیقی کشید  و بهم خیره شد، بی‌قرار و آشفته ازش پرسیدم: 

- بابا، مامان چطوره؟ بهتره! بهوش اومده؟ بخدا جون به لب شدم. 

شونه ام رو گرفت، سرش رو تکون داد و زمزمه کرد: 

- دکتر می‌گه یه سکته خفیف رو رد کرده اما باید دو روزی بستری بشه تا فشارش ثابت و پایدار شه. تازه گفته استرس و فشار عصبی براش سمه، به هیچ عنوان نباید عصبی بشه. حالا خیالت راحت شد؟

از اینکه سکته خفیف بوده، دلِ آشوبم کمی آروم شد. اما یه لحظه از ذهنم گذشت اگر حالش بدتر می‌شد چی!   نتونستم خودم رو کنترل کنم، گریه‌ام شدت گرفت با بغض زمزمه کردم:   

- می‌تونم ببینمش؟    

سرش رو به معنای نه بالا برد. قطره اشکم یکی در میون، صورتم رو شستشو می‌داد. بی‌توجه به نگاه خیره پسری که چشم ازم برنمی‌داشت. خودم رو توی بغل پدرم انداختم و صدای هق- هقم بلند شد.  پدرم اول واکنشی نشون نداد. اندکی بعد با دستش، موهام رو نوازش کرد. کنار گوشم آروم و با لحن شیرینی زمزمه کرد: 

- آروم باش، فاطمه! عزیزم، گفتم که خطر رفع شده. فقط محض احتیاط بستری شده. فاطمه جان! بابا من رو نگاه کن. 

نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم. بابام من رو به خودش فشرد، هق- هقم توی بغل مهربونش گم شد. کمی که آروم شدم. صورتم رو از توی بغلش بیرون آوردم، چشم‌های اشکیم رو بهش دوختم. پدرم لبخندی زد. اشک هام رو پاک کرد. متعجب نگاهش کردم. پدرم مثل یک ماه قبل، بغلم کرده بود و نوازشم می‌کرد، تازه ماجرا امروز رو سریعاً به دست فراموشی سپرد و بحث رو ادامه نداد، شوکه بودم. یعنی من رو بخشیده‌؟

با سوالی که پرسید بهش چشم دوختم: 

- به بابا اعتماد داری دیگه؟  

آب دهانم رو همراه با بغضم قورت دادم. سرم رو تکون دادم.   پدرم چشم‌هاش رو آروم باز و بسته کرد و شیرین گفت:    

- پس به حرفم گوش کن، من بد تو رو نمی‌خوام که فرشته‌یِ قشنگم‌. 

با شرمندگی به چشم‌های مهربونش لبخند کمرنگی زدم.   سرم رو پایین انداختم. با انگشت‌های دستم بازی کردم. نمی‌دونستم بگم یا نه! از این‌که این‌قدر مهربون و دوست داشتنی شده بود، عذاب وجدان گرفته بودم. در آخر دلم رو به دریا زدم و گفتم: 

- من معذرت می‌خوام.

چیزی نگفت. سرم بلند کردم. لبخند شیرینش رو دیدم. دست‌هام رو گرفت. من رو به سمت صندلی‌های آبی بیمارستان برد. من رو روی صندلی نشوند  و با نگرانی گفت:  

- چرا این‌قدر سردی؟ خوبی دخترم! بخدا طاقت ندارم که تو رو هم روی تخت بیمارستان ببینم. اصلاً چیزی خوردی؟    

دوباره شرمنده شدم، شرمنده مهربونی که لایقش نیستم.  توی نگاه نگرانش زل زدم و با بغض آروم گفتم:    

- بابا من نمی‌خواستم ناراحتت کنم یا روی حرفت حرفی بزنم. امروز یه مشکلی پیش اومد باید خودم می‌رفتم. ببخشید دیگه تکرار نمی‌شه. من... !

وسط حرفم پرید. با مهربونی گفت: 

- باشه عزیزم. این حرفا رو ولش کن، بعداً مفصل صحبت می‌کنیم. الان بگو چی می‌خوری، برم برات بگیرم. 

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم: 

 یک ربعی می‌شد که بابام رفته بود تا ساندویچ بخره. توی این مدت،  هی دکترها و پرستارها رفتن و اومدن. مثل اینکه یکی از مریض ها حالش خیلی وخیم بود، میگفتن عمل پیوندش جواب نداده. خانواده‌اش  خیلی بی‌قراری می‌کردن. از حرف‌های پرستارها شنیدم که مریض، یه خانم چهل و پنج ساله است که مادر یه دختر و یه پسر ۲۱ ساله است، همون پسره که بهم خیره بود. من فکر می‌کردم حداقل هفده یا هجده ساله اش باشه،  آخه خیلی بچه سال می‌زد. دختره هم  تقریباً بیست ساله می‌خورد، یه دختر خیلی خوشگل با چشم‌های خاکستری که مثل ابربهاری گریه می‌کرد و زجه می‌زد. دلم براش کباب شد. پرستار بخش دو بار بهش تذکر داد که سر و صدا نکنه و اگر نمی‌تونه تحمل کنه، سالن رو ترک کنه. در آخر هم خاله‌اش زیر بغل دختره رو گرفت و از جلو چشم‌هام رد شدن. 

آهی بلندی کشیدم، خدایا شکرت که حال مامانم خوبه. نمی‌دونستم اسم مریض چیه، دعا کردم که حال اونم خوب شه تا خانواده‌اش این‌قدر بی‌تابی نکنن.   نمی‌شه دعا کرد که کسی مریض نشه. مریضی همیشه هست، من همیشه می‌گم خدایا کسی رو زجرکش نکن. اگر می‌خوای ببری، ببر. اگر می‌خوای نگه داری، نگه دار. فقط این‌قدر صبر بنده هات رو امتحان نکن، واقعا سخته عزیزت روی تخت بیمارستان باشه، بدون فکر و خیال بتونی زندگی کنی! خدا بهشون صبر بده. 

ساعت دیواری خاکستری رنگ بیمارستان نشون می‌داد که پنج دقیقه دیگه هم گذشته. باز هم  بابام نیومد، سر معده‌ام خیلی می‌سوخت.

سعی کردم حواسم رو پرت کنم، به پرستارهای بخش خیره شدم. از خستگی و دو شیفت شدن می‌نالیدن و با همدیگه درد و دل می‌کردن.

بی‌حوصله و کسل از روی صندلی بلند شدم و به ایستگاه پرستاری رفتم. 

رو به همون خانم قلی‌خانی با مظلومیت گفتم: 

- نمی‌شه یه پنج دقیقه مادرم رو ببینم. قول میدم سریعاً تموم شه، اصلا سه دقیقه هم کافیه. خواهش می‌کنم. 

خانم دیگه ای که روپوش مشکی تنش بود، با جدیت و تشر گفت: 

- الان وقت ملاقات نیست خانم، اصرار نکنید. 

هر چقدر دقت کردم، نتونستم اتکت اسمش رو بخونم، خیلی ریز نوشته بود.   سرش رو پایین انداخته بود، منم از فرصت استفاده کردم چپ- چپ نگاهش کردم، انگار عصا قورت داده بود. دوباره به قلی‌خانی چشم دوختم که سریعاً سر به زیر انداخت و مشغول کارش شد.   کلافه پوفی کشیدم،   با ناامیدی به جای قبلیم برگشتم و روی    صندلی نشستم. اطراف رو از نظرم گذروندم. با دیدن بابام لبخندی کم‌رنگی زدم. بهم رسید. ساندویچ رو بهم داد و گفت: 

- خیلی شلوغ بود. بیا این رو سریع‌تر بخور‌. رنگ و روت خیلی پریده. 

سری تکون دادم و گفتم: 

- پس خودت چی؟          

کنارم نشست و زمزمه کرد:     

- گشنه ام نیست. 

کاغذ ساندویچ رو باز کردم. به به چه بویی! با این‌که وسوسه انگیز بود و با وجود گشنگی که داشتم اما شدیداً بی‌میل بودم. سوسیس بندری بود. اگر نخورم معده‌ام سوراخ می‌شه پس با بی‌میلی شروع کردم. لقمه اول که خوردم، نگاهم به دختربچه‌ای افتاد که به من و ساندویچ زل زده بود. با چشم‌هاش انگار داشت ساندویچ رو می‌خورد.  در یه تصمیم آنی   کاغذ ساندویچ رو  باز کردم. با همون کاغذش از دو طرف ساندویچ رو کشیدم تا دو نصف شه. به دختر بچه شیرین و لپ گلی اشاره کردم که به سمتم بیاد. وقتی دیدم متوجه نشد آروم گفتم:     

- بیا این‌جا.

سرش رو بالا انداخت و با لبخند نگاهم کرد. 

بلند شدم که بابام پرسید: 

- کجا؟

سرم رو تکون دادم و گفتم: 

- هیچی، الان میآم.

به سمت دخترک مو فرفری که چهارزانو روی صندلی سبزرنگ کنار ایستگاه پرستاری نشسته بود، رفتم. روی زانو خم شدم تا قدم بهش برسه. نصف ساندویچ بهش دادم گفتم: 

- تنهایی نمی‌تونم بخورم، یه همراه می‌خوام. می‌شه همراهیم کنی خانم کوچولو. 

دختر کوچولوی بامزه، خیلی تخس شونه ای بالا انداخت و گفت: 

- من اصلاً هم کوچولو نیستم. 

به اَبروهای کمونی رنگش چشم دوختم، نگاهم پایین تر کشیده شد، چشم‌هاش شیطنت رو فریاد می‌زد. 

لبخندی  زدم، شونه ام رو بالا انداختم و با ناراحتی مصنوعی گفتم: 

- باشه پرنسس، پس تنهایی می‌خورم.

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم: 

کمی این دست و اون دست کرد اما در آخر خنده نمکی و شیرینی تحویلم داد و دستش رو جلو آورد و تکه دوم ساندویچ رو ازم گرفت. لبخندم  رو بهش هدیه دادم. 

صدای کفش زنی که توی سالن ساکت می پیچید، خیلی رو مخم بود. اه، آخه بیمارستان رو چه به کفش تق تقی! آرامش و سکوتِ سالن رو بهم زده بود، صدا هی نزدیک نزدیک تر می‌شد. 

سرم رو بلند کردم تا ببینم کیه! نگاهم با  خانمی که پالتو مشکی رنگی به تنش داشت گره خورد، همون خاله دختره بود؛ دختر بیست ساله ای که زجه می‌زد. بدون توجه به حضورم با شماتت به دخترک شیرین  رو به روم گفت: 

- حسنا الان ساندیس و کیک خوردی. یالا اون رو به خاله پس بده. 

آها پس مامانش بود، به صورتِ بی‌تفاوت حسنا چشم دوختم، چقدر هم که اسم حسنا  بهش می‌اومد.

نیم نگاهی به صورت عصبانی مامان حسنا انداختم. چشم‌هاش از بس گریه کرده بود، قرمز- قرمز بود، کمی هم ورم داشت. صورت حسنا دقیقا عین مامانش  بود. گرد و توپولی با ابروهای کمونی، بینی کوچولو و فندقی، چشم‌های عسلی، فرقشون توی موهاشون بود، موهای حسنا فرفری و زیتونی بود اما موهای مامانش بلوند و روشن.  مثل اینکه بالاخره نگاهم روش اثر گذاشت که بهم چشم دوخت و شرمنده گفت: 

- ببخشید تو رو خدا. بچه است دیگه، هر چیزی می‌بینه می‌خواد. 

بلند شدم.  سرم رو آروم تکون دادم و خونسرد گفتم: 

- حسنا نگفت می‌خواد، اشتباه برداشت نکنید. من دلم خواست باهام شریک شه. 

لبخند تلخی بهم زد که  تلخیش دهنم رو تلخ کرد،  با صدای گرفته اش آروم گفت: 

- ممنونم، واقعا لطف کردی.

رو به حسنا شد و با تشر گفت:

- حسنا  از خاله تشکر کردی؟

حسنا خنده‌ای کرد، با شیطنت شونه بالا انداخت و گفت: 

- خاله سیندرلا ممنون. 

مامانش چشم غره ای بهش رفت. مثل هانیه تشر و چشم غره به این دختر کاری نبود. 

واقعاً چقدر دختر  داشتن شیرینه، موهاش رو نوازش کردم، سرش رو بلند کرد و به روم خندید. در حالی که داشت ساندویچ رو دو لپی می‌خورد با دهن باز تشکر کرد. مامانش طاقت نیاورد با عصبانیت صداش رو بالا برد:

- مثل آدم بخور، تازه لباست رو عوض کردی، روی لباست بریزه من می‌دونم و تو!

کمی سُس    روی لباس صورتی رنگ پرنسیسش ریخت. مثل اینکه حرف‌ها رو از یه گوشش می گرفت و از گوش دیگه اش دَر می کرد، هانیه دومی شده.  

بابام صدام زد. منتظر نموندم ببینم بحث به کجا می‌کشه، عذرخواهی کردم و  به سمت  بابام رفتم. نزدیکش که شدم  تذکرش رو شنیدم:  

- مگه خودت گشنه نبودی؟ از دست تو فاطمه! عین مادرت بذل و بخشش می‌کنی.

به لبخندی اکتفا کردم. از اشتیاق حسنا بود که منم ساندویچ نصفه ام رو خوردم. 

*****

تقریباً یک ساعتی می‌شد که با  بابام  نشسته بودیم. هر دو توی فکر و خیال خودمون دست و پا می‌زدیم.

ساعت یک ربع به هشت بود، شیفت پرستارها عوض شده بود و رفت و آمد دکترها هم کمتر شده بود.

اَه حسابی حوصله ام سر رفته، کلافه نگاهم رو دور سالن چرخوندم؛ تعداد دکترها و پرستارها دوباره  شمردم‌،  از بیکاری که بهتر بود. 

در آخر به حسنا و خانواده‌اش چشم دوختم. جالبه که از بیمارستان بیرونمون نمی‌کردن!

بابام صدام زد، دوباره و سه بار حرفش رو تکرار کرد: 

- پاشو برو خونه، فردا بیا. خسته‌ای، پاشو دخترم. 

باز هم تکرار کردم: 

- گفتم که زیاد خوابیدم خسته نیستم. نگران نباش. اصلاً شما برو، من شب می‌مونم. 

به سمتم برگشت و با تشر گفت: 

- دختر جان، پاشو برو چشم‌هات داد می‌زنه خسته‌ای. من هم همین‌جا چرت می‌زنم، نمی‌خواد نگران من باشی، گفتم که فردا رو مرخصی گرفتم. پاشو فاطمه، حرف گوش کن. 

سرم رو، روی شونه اش انداختم و بی‌حال گفتم: 

- برم خونه دلم طاقت نمیاره، همین‌جا پیشت می‌مونم.

کلافه پوفی کشید و با حرص گفت:    

- لجبازِ یه دنده! به کی رفتی آخه؟ 

لبخندی زدم و زمزمه کردم: 

- به بابام.

بلاگرفته ای زمزمه کرد و روی موهام  رو بوسید. 

مهربونی بابام برام عجیب بود. یعنی حتماً باید یه اتفاق بد بیوفته تا آدم‌ها با هم مهربونم شن. چرا آخه؟

نگاهم دوباره به حسنا افتاد، توی بغل مامانش خوابیده بود. چقدر صورتش توی خواب معصوم و دوست داشتنی تر شده بود.

*****

سالن رفته- رفته خلوت تر می‌شد. فقط ما بودیم، سه چهار نفر دیگه و خانواده حسنا یعنی مامانش، دخترخاله و پسرخاله اش، یه مرد دیگه هم بود؛ خیلی جوون  و خوشتیپ بود، بهش نمی‌خورد بابای دخترک و پسرک باشه. شاید هم بابای حسنا  باشه!

شونه ام رو بالا انداختم و با خودم زمزمه کردم: بی خیال فاطمه، اصلاً به تو چه! 

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار:  @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم:

چشم‌هام رو بستم، با بستنش کمی از سوزشش کم شد. دیشب فقط چهار ساعت خوابیدم، از فکر و خیال خوابم نمی‌برد. به بابام دروغ گفتم که خوابم نمیاد.

با صدای نگرانِ آشنایی، چشم‌هام رو سریعاً باز کردم: 

- سلام، منصور؟  چی شده؟!

صدای داییم بود. دایی فرهاد این‌جا چه می‌کنه؟ کی خبرش کرده! من که به سمیه قضیه بیمارستان رو نگفتم.

آخ  سمیه! اصلا یادم رفت بهش زنگ بزنم. 

با تکونی  که بابام خورد، سریعاً سرم رو از روی شونه اش  برداشتم، بابام بلند شد و با داییم دست داد. دایی نگاه طولانی  بهم انداخت. از شوک در اومدم و بلند شدم، سلام کوتاهی دادم.

دایی با دلخوری گفت:   

- سلام دایی جان. چرا تلفنت رو جواب نمی‌دادی! سمیه صد بار گرفتت،  حسابی نگرانش کردی!

نگاهم رو به چشم‌های منتظرش انداختم و شرمنده گفتم:  

- ببخشید وقتی فهمیدم مامانم این‌جاست، حالم دست خودم نبود. اصلاً حواسم نبود به سمیه بگم.  گوشیم هم توی ماشین جا مونده.

دایی  با آرامش چشم‌هاش رو روی هم گذاشت و لبخندی به روم زد، دستی به سرم کشید و گفت:   

- فدای سرت دایی‌. به منصور زنگ زده و جریان رو فهمیده. حواست باشه بهش گفتم که مامانت دو سه روزه بستری می شه و حالش خوبه. 

مشکوک دایی نگاه کردم! مگه غیر اینه؟ از گیجی سرم تکون دادم.  همون لحظه دیدم که  بابام به دایی فرهاد یه اشاره ریزی کرد. 

به خودم تشر زدم؛ ای بابا، فاطمه کمتر فکر منفی کن، هر چی بیشتر فکر کنی بدتر می شه، مامانت حالش خوبه،  اصلا فکر نکن.  

سرم رو تکون دادم، تازه از شر افکار بد خلاص شده بودم ها، غم اون خانواده باعث شده بود غم خودم یادم بره. بغض راه گلوم رو بست. بی‌خیال تعارفاتی که داییم به بابام می‌کرد، به اون پسر و دختر چشم دوختم. پسره، خواهرش رو به آغوش کشیده بود و سرش رو نوازش می‌کرد. خداروشکر حداقل همدیگه رو داشتن.   

پسره رد نگاه سنگینم رو دنبال کرد و بهم چشم دوخت. چشم‌هاش مثل خواهرش خاکستری بود. سرم رو برگردوندم و دوباره به جلوم خیره شدم. دایی و بابام از من دور شده بودن و دو تایی مشغول صحبت بودن. 

مشکوکانه به بابام و دایی که با هم پچ پچ می‌کردن، نگاه کردم. چرا پیش من صحبت نکردن! یعنی دارن چی رو مخفی می‌کنن.

اَه قرار بود فکر بد نکنم، از سر کلافگی نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم. 

نگاهم رو دور تا دور سالن کوچیک آی سی یو چرخوندم؛ پنج ردیف صندلی، دقیقاً جلوی در ورودی آی سی یو بود، دو تا صندلی کنارم توسط دو تا خانم روی مُخ، پر شده بود. 

چشم غره ای  بهشون  رفتم، ماشاالله خیلی پر چونه بودن. هی این غیبت می‌کرد، اون یکی غیبت می‌کرد. سرم رو  عقب بردم، یک آقای اخمو و بدعنق که به جز زمین به جایی خیره نبود، روی صندلی عقب نشسته بود. دو تا پسربچه هم کنارش نشسته بودن، سرشون توی گوشی بود و ریز- ریز می خندیدن.

صندلی‌های کنار دیوار هم که خانواده حسنا تصاحب کرده بودن. هر چقدر این سمت و اون سمت نگاه کردم، جوون خوشتیپه رو ندیدم.  

چقدر فضول شدم! از بی‌حوصلگی و کلافگی بخدا قاطی کردم. بی‌خیال شونه ام بالا انداختم، دوباره سرم رو به سمت دایی و بابام چرخوندم که متوجه مردی شدم، انگاری داشت باهاشون صحبت می‌کرد، روپوش سفید تنش بود، این یعنی دکتره،  نکنه دکتر مامان باشه؟! 

سریعاً از جام بلند شدم و به سمتشون رفتم. دکتر، یه مرد تقریباً چهل الی پنجاه ساله بود. موهای کنار شقیقه‌اش سفید شده بود. یه عینک گرد هم به چشم‌هاش زده بود که صورتش رو بزرگ‌تر کرده بود. هر چقدر نزدیک‌تر می‌شدم، صداشون واضح‌تر می‌شد. 

صدای نگران بابام به گوشم رسید:   

- آقای دکتر یعنی امکانش نیست که فقط سه چهار روز بستری شه و ما توی خانه براش پرستار بگیریم؟!

اَبروهام ناخودآگاه بالا رفت.  یعنی چی؟ پرستار!؟

دکتر قاطع جواب داد: 

- نه متاسفانه. گفتم که وضعیتش پایدار نیست، باید حتماً یک هفته در بیمارستان بستری بشه تا اوضاعش تحت کنترل باشه. تازه بعد از این یه هفته می‌تونم بگم چه وضعیتی داره!

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار:  @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و سوم: 

از ترس بند دلم پاره شد و هری ریخت، سرجام خشک شده بودم، نمی‌تونستم قدمی جلوتر بزارم. یعنی مامانم این‌قدر حالش بده؟!

ناباور به دکتر زل زدم.   بابام و دایی فرهاد پشتشون به من بود، به همین دلیل هنوز   متوجه حضورم نشده بودن، من در دو قدمی اونا بودم، اما توان نداشتم نزدیک‌تر برم. بابام کلافه صورتش رو پوشوند و نفس پر از آهی کشید.  دکتر لحظه‌ای نگاهش به نگاهم گره خورد اما سریعاً نگاهش رو به داییم دوخت.   داییم تیر آخر رو به قلب بیچاره‌یِ من زد:  

- اگر تا هفته دیگه این‌جا باشه و وضعیتش ثابت شه. بعد از مرخص شدنش که مشکلی پیش نمیاد؟ مثلا حالش بد بشه، احتمال سکته یا ایست قلبی که گفتید چه‌قدر می‌شه؟  

دکتر سری تکون داد و رو به دایی فرهاد با خونسردی جواب داد:

- همون‌طور که گفتم ما وضعیت رو پایدار می‌کنیم و بعد مریض رو مرخص می‌کنیم.     

به بابام اشاره ای کرد و ادامه داد:    

- من به آقای پارسا هم گفتم، عصبانیت و استرس برای همسرشون سمه! وقتی ایشون رو با آمبولانس این‌جا آوردن، سه تا از رگ هاش بسته شده بود. وقتی علت رو هم جویا شدیم، گویا دعوا و بحثی بوده که به شوک عصبی منجر شده و سکته اتفاق افتاده! البته با قرص زیرزبونی که به‌موقع بهش داده بودید، جونش رو نجات دادید. اما اگر بخواد در چنین محیطی بعد از مرخص شدن بمونه، بله احتمال سکته دوباره هست.

هر کلمه‌ای که از زبون دکتر بیرون می‌اومد، ضربان قلبم رو بالا و پایین می‌کرد. سالن و آدم‌هاش دور سرم می‌چرخیدن، سرم به شدت گیج می‌رفت. دیگه نمی‌تونستم روی دو تا پاهام بایستم. هضم واقعیتی که شنیده بودم، اونقدر تلخ و گزنده بود که می‌خواستم از روی زمین محو شم. حالم از وجود خودم بهم می‌خورد. حالم از هر چی عشق بهم می‌خورد.

دلم برای مادر بیچاره ام سوخت. مگه من چه کردم! چرا مجازاتم تمومی نداره! 

با صدای بلند و لرزونم توجه‌ها به سمتم برگشت: 

- بابا! دکتر داره چی می‌گه؟ مگه نگفتی حالش خوبه!

بابام به عقب برگشت و با بهت اسمم رو زمزمه کرد. دایی فرهاد هم سریعاً به سمتم برگشت. منتظر به بابام چشم دوخته بودم، می‌خواستم بشنوم که همه اینا دروغه اما نبود!

پلک زدم و قطره‌های اشکم دونه- دونه از چشم‌هام پایین افتاد. با سر افتاده پدرم فهمیدم که حرف‌های دکتر درسته. دیگه تحمل وزن سنگینم رو نداشتم، چشم‌هام سیاهی رفت و همون‌جا پخش زمین شدم. 

*****

با بوی تیز الکل چشم‌هام رو باز کردم. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد. پرده سبز رنگی بود که دور تا دورم کشیده بودن. روی تخت سفت بیمارستان بدنم خشک شده بود. به پهلو شدم تا بلند شم اما دستم تیر کشید. لعنتی آنژیوکت از دستم در اومد. به سُرمی که از دستم در اومده بود و محتویاتش زمین رو آب می‌داد، چشم دوختم. نصفش رفته بود. شیر سُرم رو بستم. سر و صدای زیادی از بیرون می‌اومد. پرده رو کنار زدم و با صدای بلند پرستار رو صدا کردم.   

بابام به جای پرستار جلوم ظاهر شد و با نگرانی گفت: 

- خوبی؟ بهتر شدی؟

سرم رو تکون دادم. به دست‌هام اشاره کردم.

آه از نهادش بلند شد و گفت: 

-  فاطمه! با خودت چه کردی بابا؟

با بی‌حالی زمزمه کردم: 

- چه می‌دونم! سُرم کنده شد.

صدام رو صاف کردم و طلبکار گفتم:

- بگو بیاد این رو بکنه، می‌خوام مامانم رو ببینم... !

لبخند تلخی به روم زد و سریعاً رفت تا پرستار رو صدا کنه، نذاشت من بقیه  حرفم رو بزنم.

سوزش دستم، بوی بد الکل و آمپول کلافه ام کرده بود، اه لعنتی. روی تخت طاق باز خوابیدم. به سقف سفید بیمارستان چشم دوختم. ذهنم پوچ و خالی بود، واقعاً نمی‌تونستم اتفاقات افتاده رو هضم کنم. امروز مثلاً قرار بود یه روز خوب باشه اما هیچ وقت، روز خوب به من یکی نیومده! 

پرستار پرده رو کشید و با مهربونی گفت:

- عزیزم بهتری؟ 

ناظر: @ ملیکا ملازاده

ویراستار: @ Ziba_mirdadpor

ویرایش شده توسط Mstar
🦋ویراستاریziba mirdadpour🦋

                            عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

                      عشق  داند که در این دایره سرگردانند.

                                   

                                              رمان همراز

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...