رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تپش | کیمیا کوهپیما (99471045) کاربر انجمن نودهشتیا


99471045
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام نویسنده:مریم کوهپیما

اسم رمان:تپش

هدف:علاقه ی زیاد برای نوشتن و خالی شدن مغز از ایده های زیاد و ارامش. 

خلاصه:تمنا دختر عیاش و خوش گذرانی که ارامش را از خانواده اش گرفته و هر روز مشکلی برایشان ایجاد میکند، عاشق پسری عیاش ترازخود شده است، خانواده اش برای اینکه ان پسر ازسرش بیوفتد و قدر عافیت را بداند ان را به روستای بی بی(مادرخوانده ی پدرش میفرستند!) 

ماجراها از انجا شروع میشود. 

مقدمه:ما همیشه اشتباهاتی مرتکب میشویم و تاوان ان اشتباهات را میدهیم، بعضی وقت ها اشتباهات از مرز قابل چشم پوشی عبور میکنند و باید جبران مافات کنیم. چه بسا روزی برسد که چوب اشتباهاتمان را در لحطه های زیبای زندگی بخوریم. 

ساعت پارت گذاری 22:3

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

تپش

تمنا باعصبانیت در اتاقش را بهم کوبید،  لیلی باچهره ای برافروخته پشت سرش وارد اتاق شد و انگشت اشاره اش را تهدید وار به سمتش گرفت_داری ازحد خودت میگذری، به خودت بیا.

تمنا عصبی جواب داد_تو کارای من دخالت نکنید، سرتون به کارای خودتون باشه.

لیلی عصبی ترازاو داد زد_تازمانی که تو این خونه زندگی میکنی باقوانین ما زندگی میکنی بعد از اون هر گوهی خواستی بخور.

تیله های  جنگلی اش  را درکاسه چرخی داد و باحرص جواب داد_مامان از اتاق من برو بیرون دیگه نمیتونم صداتو تحمل کنم.

باعصبانیت ازاتاق خارج شد و دررابهم کوبید، بیچاره در که تاوان روانپریشی های این مادر و دختر را میداد.

داد زد_تابابات بیاد تکلیفتو روشن میکنیم صبر کن.

با عصبانیت از پله ها پایین رفت صدازد_شایسته، شایسته.

شایسته سریع و سه از اشپزخانه خودرا به او رساند.

باهول و ولاگفت_بله خانم.

_یه لیوان اب قند بیار، فشارم از این همه بی ادبی افتاد.

لیلی بادست خودش را باد میزد و  اه و ناله میکرد. 

شایسته سریع به اشپزخانه برگشت و چندی بعد با لیوان اب قند برگشت.

روی مبل های سلطنتی اش نشسته بود، پاروی پاانداخته بود و  زیرلب غرغرمیکرد. 

_بده من بده من که الان سکته میکنم.

شایسته_خدانکنه خانم.

_این تلفن منو بیار زنگ فرخ بزنم، وقتشه دخترشو جمع و جورکنه، آح شایسته آح میبینی؟ خون به جیگر شدم من.

شایسته تلفن را بدستش داد کمی اب قند خورد تلفن را گرفت و شماره ی فرخ را گرفت.

فرخ طبق معمول انقدرسرش شلوغ بود که تماسش را رد میکرد.

عصبی تلفن را روی میزانداخت.

_شایسته روسری منو بیار سرم داره میترکه.

شایسته به اتاق رفت و باروسری برگشت، روسری را به سرش بست و چشمانش را بست.

ارامش به سلول هایش تزریق نشده صدای شکستن چیزی اورا از جا پراند. صدا تمام نشدنی بود، ترسیده از جابلند شد و به سمت پله ها دوید.

صدا از اتاق دخترک سرکشش می امد.

در را باشتاب باز کرد و بادیدن منظره ی فجیع روبه رویش قدمی به عقب برداشت.

تمنا افسار گسیخته جیغ زد_از اتاق من گمشو بیرون، کی بهت اجازه داده بیای اینجا؟ 

او که تازه به خود آمده بود فریاد کشید_معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ شیشه هارو برای چی شکوندی؟

باهمان لحن پاسخ داد_از این به بعد داستان همینه خونتون و به آتیش میکشم.

زن باحرص غرید_تو هیچ غلطی نمیکنی خب؟ هیچ غلطی نمیکنی!

از اتاق خارج شد شایسته باترس بیرون از اتاق ایستاده بود.

عصبانیتش را سر شایسته خالی کرد و داد زد_فیلم سینماییه وایسادی تماشا؟ یالا به کارت برس.

شایسته دو پاداشت دوپای دیگر را قرض کرد و از انجا گریخت.

باشنیدن صدای در انگار بال گرفته باشد به سمت در پرواز کرد. 

بادیدن فرخ زبان غرو لند و گلایه گویی شروع شد. 

لیلی_آح فرخ آح بیا، بیا که درست خوب موقعه ای رسیدی. 

فرخ کیف سامسونتش را روی جاکفشی گذاشت، کتش را دراورد و روی دستش انداخت بانهایت ارامش_چیشده باز؟ دودیقه نبودم. 

لیلی_به اینجام رسیده بخدا، امشب باید تکلیف این دختره ازحدگذشتتو روشن کنی. 

فرخ_دیشب حرفامون و زدیم. 

لیلی_اره دیشب حرفامونو زدیم نتیجش این شد همه ی شیشه هارو روی سرم شکوند. 

فرخ شروع کرد صدازدن تمنا_تمنا، تمنا، بابا زود بیا پایین. 

لیلی_آح فرخ آح، دقیقا اینجوری بارش اوردی اینقدر لوس و بی چشم و روشده. 

لیلی به سمت مبل رفت و روی  آن خودرا رها کرد. 

تمنا باشتاب از پله ها پایین امد و دست به سینه و طلبکارمقابل پدرش ایستاد. 

ادامه دارد.... 

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت دوم

تپش

فرخ تمنا را دعوت به نشستن کرد، خودنیز روبه روی تمنا نشست دستانش را قلاب کرد و در کمال ارامش پرسید_خب بهم بگو چته؟ این همه افسارگسیختگی برای چیه؟

تمنا نفس عمیقی کشید تابه حال هرکارکرده بود، اما صدایش را روی پدرش ان همه این پدر که اینقدر متین و ارام بود بلند نکرده بود.

تمنا شمرده شمرده گفت_میخوام..... برم..... پیش...... سپهر.....

لیلی میخواست جوابش را بدهد فرخ دستانش را بالااورد و اورابه سکوت دعوت کرد.

فرخ درکمال ارامش پاسخ داد_من از اون پدرا نیستم که بدونم چه اینده ای درانتظارته اما بازم بفرستمت ته چاه.

تمنا باحالت زاری گفتت_سپهر چاه نیست، اون طناب خوشبختیه منه.

فرخ باتاسف گفت_من اینطور بزرگت کردم که خوشبختیتو از این و اون چنگ بندازی؟

تمنا_من خوشبختیمو تو عشق میبینم و عشق و تو سپهر.

فرخ_برای خودم متاسف شدم که دخترم، تنها داراییم، وارث تمام زندگیم، جلوی روم نشسته و بدون توجه به اینکه من پدرشم برای یه پسر رای زنی میکنه.

تمناعصبی باصدای کنترل شده جواب داد_بابا، باتمام احترامی که براتون قائلم روی خواسته هام پافشاری میکنم و تا نزارید برم پیش سپهر دست بردارنیستم.

فرخ میخواست چیزی بگوید که تلفن لیلی زنگ خورد.

لیلی بادیدن شماره سرش را گرفت و نالید_آح نه آح خدایا نه، برای امشب تاوان دادن کافیه!

فرخ نگران پرسید_چیشده لیلی؟

لیلی که دید الان است که تماس قطع میشود دستانش را به حالت سکوت بالااورد و تلفن را جواب داد_سلامممممممم عزیز مامان، الهی دورت بگردم.

...........

_جون دلم، دستم بند بود ببخشید دیرجواب دادم.

............

لیلی چهره اش را جمع کرد و بعد از کمی سکوت گفت_بیا دردونم، دراین خونه همیشه به روی تو بازه.

تلفن را قطع کرد و خود را روی کاناپه رها کرد و شروع کرد باد زدن خود.

داد زد_شایسته، شایسته اب قند بیار، پس افتادم.

فرخ بیخیال گفت_لازم به پرسیدن نیست، هیشکی جز اون نمیتونه تورو بهم بریزه.

لیلی_فرخ من واقعا کشش ندارم تافردا اونم میرسه بخدا سکته میکنم افلیج میشم میوفتم رو دستت تکلیفتو با این دختره ی خیرسر روشن کن.

فرخ_باشه لیلی تو اروم باش، اصلا بلندشو برو بخواب ازبس حرص خوردی کبود شدی.

تمنا پشت چشمی نازک کرد، لیلی چشم غره ای رفت و راهه پله را درپیش گرفت درطول راه داد زد_شایسته اب قند بیاربالا.

ادامه دارد..... 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...