رفتن به مطلب

دلنوشته دیوانگی همیشگی| Akva کاربر انجمن نودهشتیا


Akva
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

(بسم الله الرحمان الرحیم)

نام ‌دلنوشته: دیوانگی همیشگی

نویسنده: Akva

ساعات پارت‌گذاری: نامعلوم

هدف: هم سو شدن با افکار دیوانه وار و رهایی از اندیشه‌های پوسیده.

مقدمه: حال که دلنوشته ام را میخوانی، لطفی کن. مغزت را روی طاقچه بگذار و  سیاهی را درون آینه ها رها کن. اگر که میتوانی خودت را جا بگذار تا افق پیش چشمانت روشن شود. با من همراه شو. همراه شو عزیز تا با هم از میان پیله ابر  بگذریم، با قطرات نور همسفر شویم و زندگانی را بنگریم.

لینک صفحه نقد

ویرایش شده توسط Akva
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«دیوانگی نخست»: (خوب یا بد؟)

گاهی فکر‌ می‌کنم اگر من، من نبودم چه می‌شد؟
اسم و فامیلم را خودم انتخاب نکرده‌ام، با این حال همیشه در طول زندگی ام  مرا با نامی می‌شناسند که خودم در انتخابش دستی نداشته‌ام. حتی هنگامی که می‌خواهند مرا در قبر بگذارند، سنگ قبر من با نامم، تاریخ تولد و وفاتم مزین می‌شود. چیزهایی که نقشی در آن‌ها نداشته‌ام.
مادر و پدرم را خودم انتخاب نکرده‌ام. با این وجود ژن هایشان همیشه با من خواهند ماند و جدا ناپذیرند! مانند عینکم که همراه چشمانم است یا بدنم که تا لحظه مرگ روحم را مسکن داده است.
کشورم را خودم انتخاب نکرده ام. انتخاب نکردم که در کدام عرض و طول جغرافیایی به دنیا بیایم. ولی نمیدانم چه شده است که با هر رنجی که مردمان کشورم میبرند، ذهنم فریاد میکشد و با هر شادیشان، قلبم پایکوبی میکند.
عجیب است تمام عمر چیزی باشی که انتخاب نکرده‌ای! دارم فکر میکنم شاید اگر من، من نبودم؛ شاید اگر با نامی دیگر ، با پدر و مادری دیگر در کشوری دیگر بدنیا امده بودم، دشمن من الآنم می‌شدم!
برای همین نمی‌توانم بگویم من الآنم خوب است یا من دشمن من! 
نمی‌توانم بگویم مردمان کدامین کشور خبیث هستند یا کدامین انسان‌ها بد هستند. همه بد هستیم و همه خوبیم!
در واقع برای بعضی بد و برای بعضی خوبیم! حال یکی به من بگوید خوب و بد کدام است؟
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

«دومین دیوانگی»: (ای زمین بی من مگرد!)

می‌گویند مرگ حق است و همه روزی می‌میریم.  

راست می‌گویند. همه یک روز می‌میریم.  آن روز چشمانمان مانند دو گودال توخالی بی هدف باز خواهد ماند. ذهن‌هامان با آن همه اندیشه های بی‌پروا خوراک حشرات و کرم ها خواهد شد و  جسم پوسیده‌مان زیر خروار ها خاک، دیگر هرگز طلوع خورشید را نخواهد دید. 

خوابی آرام می‌آید. همه‌مان را دچار می‌کند و ناگهان، تمام آن حرف های ناگفته، احساسات مچاله شده، آن همه خیال پردازی ها و رویاهای دور، بدون اینکه کسی را با آنها شریک کنیم هیچ می‌شود. ما ناگهان از جهان کم می‌شویم و زمین همچنان می‌چرخد بدون آنکه نبود ما را حس کند.
 دارم به این فکر می‌کنم که من و تو هرچقدر هم بنویسم و بخوانیم؛ هر چقدر هم که محبت و کار و تلاش کنیم؛ باز هم قسمت اعظم اندیشه‌ها و احساساتمان نسیب خاک می‌شود.
 با این حساب هر روز هزاران زندگی‌ پرپر می‌شود؛ همراه با آن میلیارد ها خاطره و اندیشه برای همیشه از دست می‌رود و این برای من و تو و زمین چقدر ساده و عادیست. زمین می‌چرخد و مردگان را به فراموشی می‌سپارد و ما  نیز باخیالی آسوده  چرخش بی نهایتش را نظاره گر می‌شویم.

ولی خب اخر یک روز مرگ درب خانه من و تو را نیز میزند. بعد از آن بدون لحظه‌ای درنگ،  درختان بزرگ می‌شوند، گل ها شکوفه می‌کنند، فصل ها از پس هم می‌آیند، پرنده ها در آسمان پرواز می‌کنند و زمین به گردش ادامه می‌دهد.


@Z.A.D

ویرایش شده توسط Akva
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

«سومین دیوانگی»:( تنهایی را به شام دعوت کردم.)

دست پایش کشیده و طویل بود تا به راحتی از ساختمان ها بالا رود. دندان های زرد و بلندش در میان بدن تمام سیاهش زیادی خودنمایی می‌کرد. شب ها از بالای شهر با چشمان تیزبینش کل شهر را می‌پایید تا طعمه‌هایش را انتخاب کند. خوب کل شهر را می‌گشت تا هیچ بی پناه و درمانده‌ای از نظرش جا نماند. 
در یکی از شب ها بوی شکاری لذیذ به مشامش خورد. نتوانست خود را کنترل کند و از روی پشت بام خانه‌ها به سمت بلندترین برج شهر دوید. به برج که رسید پنجه های قدرتمندش را در دیواره اجری برج فرو کرد و به سمت بالا صعود کرد. به تنها پنجره برج که رسید، داخل شد. 
دختری مغموم، درحالی که به دو بشقاب غذای جلویش زل زده بود در اتاقی در بلندترین برج شهر، ساکت نشسته بود. دخترک سربرآورد و دیو سیاه تنهایی را دید. نترسید. از پشت میز بلند شد و جلو آمد. دست تنهایی را گرفت و او را روی صندلی روبه روی خودش نشاند. دخترک دوست داشت غذایش را با یکی شریک شود؛ برای همین دومین بشقاب غذا را روبه‌روی تنهایی گذاشت. تنهایی، متعجب از کار دخترک، پا به پایش شروع به خوردن کرد. 
از آن پس تنهایی و دخترک هر شب با هم شام می‌خوردند و بعد از شام تنهایی برای دخترک غصه می‌گفت تا خوابش ببرد.
 

ویرایش شده توسط Akva
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...