رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان از جنس عشق/ maryam کاربر انجمن نودهشتیا


سهرابی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: از جنس عشق

نام نویسنده: مریم سهرابی(رها)

ژانر: عاشقانه، جنایی،طنز

خلاصه:  دختری با گذشته ای مبهم، طی اتفاقی ناخواسته  شاهد چیزی می شود که نباید... جریانی غیرمنتظره و غیر قابل پیش بینی در جایی که حتی تصورش را نمی کند.‌.. دل پریشان  و ترسیده از خدا یاری  می خواهد. در آن بحبوحه و وانفسا دنبال   دست غیبی است که به مددش بشتابد... و  او می آید ... در پس تاریکی شب... و اما او  این را نمیخواست.... اینگونه و در این شرایط او را نمی خواست...  که اینچنین درمانده و محتاج او باشد و باز هم...او.

 

مقدمه: قلم میزنم به نام  تو  و به نام واژه ی شیرین و مقدس عشق. می نویسم برای تو... ای زیباترین تصویر در نگاهم... برای تو که  صدایت زیباترین و آرام ترین نغمه ی دلنوازیست که تابحال شنیده ام. نام تو برایم تبلوری از عشق است. عشقی شیرین در پس زخم خوردن های بسیار، در پس ناکامی ها، در پس شکست ها. اما تو آمدی که ثابت کنی عشق در همه جای دنیا همان عشق است حتی اگر سقف آسمانت فرق داشته باشد. تو آمدی تا ثابت کنی برای عشق می توان جان داد، می توان مرد، می توان زنده شد و می توان عاشق شد و عاشق ماند. تو از جنس زمین و انسانهای زمینی نیستی، تو از عشقی، زاده ی عشقی و از جنس عشق.

( یک قصه بیش نیست، غم عشق و این عجب

کز هر زبان که می شنوم، نامکرر است.)

 

#پارت_۱

از دویدن زیاد به نفس نفس افتاده بود. گام های بلندش از حالت دو به قدم هایی تند تبدیل شد. پرترس و مضطرب اطرافش را می پایید. همه چیز در نظرش وهم آور شده بود. با دلهره به انتهای خیابان نگاه  کرد و زیر لب چیزهای نامفهومی به زبان آورد. تاریکی مخوف و وحشت آور خیابان مزید بر ترسش شده بود. صدای زوزه ی باد هم چاشنی فضا شده و تاریکی شب را برایش دلهره آور تر میکرد. تنها نور ماه و چند چراغ پایه بلند فانوسی بود که ظلمت شب را در هم می شکست. ظاهراً    از آن مکان خیلی دور شده بود. داخل کوچه ای باریک پیچید. چند لحظه بعد نفس نفس زدن هایش آرام گرفته بود. به دیوار  تکیه داد و عرق پیشانی اش را با گوشه ی آستینش پاک کرد. پس از کشیدن نفس عمیقی گوشه ی دیوار سر خورد. بدنش هنوز از ترس و وحشت می لرزید. مدتی نگذشت که صدای عبور یک ماشین و پس از آن صدای آشنای چند موتور سوار قلب لرزان و کوچکش را به تپش واداشت. خود را بیشتر گوشه ی دیوار مچاله کرد و با دست جلوی دهانش را گرفت. زیرلب نالید. 


_ خدایا...خدایا خودت کمکم کن. من اینجا ‌کسی رو ندارم، خودت به فریادم برس. 

دیر یا زود به وجودش پی می بردند. هیچ راه نجاتی نداشت. نمیدانست در آن موقعیت باید چه کاری انجام بدهد. ذهنش برای فکر کردن جمع نمیشد چون ترس تمام وجودش را گرفته بود. از چه کسی باید کمک می گرفت؟ چه کسی را داشت؟ تصاویری مبهم از جلوی دیدگان پر اشک و لرزانش گذشت و پس از چند ثانیه روی شخصی ثابت ماند.  صدایی در ذهنش بیدار شد.

(این کارت منه. هرموقع به کمک احتیاج داشتی می تونی روم حساب کنی.

و صدای خودش که مصمم در جوابش گفته بود: حتی اگه در حال مرگ هم باشم از تو یکی کمک نمیخوام. کارت پیشکش خودت.

اما او بدون توجه به این حرف کارت را درون کیفش انداخته و با نیشخندی گفته بود: امیدوارم. اما هیچوقت درمورد هیچ چیز اینقدر مطمئن حرف نزن. ممکنه به ضررت تموم بشه.

و پس از گفتن این سخن از کنارش رد شده بود.)

زیر لب زمزمه کرد: نه...نه... نمی تونم. نمیتونم خودم رو زیر دینش بندازم. اونم کی...

ندای هشدار دهنده ی درونش سر به فریاد برآورد.

( تو این وضعیت مگه چاره ای هم داری دختر؟ عاقلانه فکر کن. ممکنه امشب زنده از این مهلکه بیرون نری. این آخرین گزینه نجاتته.)

و ندای باز دارنده : ( آخه اون.‌..اگه بدونه بهش نیاز دارم ممکنه سوء استفاده کنه.‌.. نه من اینو نمیخوام.)

و باز هم ندای هشدار دهنده بود که ذهن مختلش را به واکنش وا داشت.

( اون تنها شانسته.از دستش نده‌.  اینجا  باید غرورت رو کنار بذاری چون ممکنه به قیمت جونت تموم بشه.)

زیر لب گفت: پس اعتراف  می کنم شکست خوردم.

با دستانی لرزان تلفن همراهش را همراه کارتی از کیف بیرون کشید. نگاهی به اسم روی کارت انداخت. پس از چند لحظه با اخم هایی درهم کارت را درون دستش مچاله کرد و گفت: عمراً زیرحرفم بزنم.

دوباره ندای هشداردهنده به سراغش آمد.

(لجباز یک دنده. هرچی سرت بیاد حقته دختره ی احمق.)

با صدای نزدیک شدن موتورسواری از جا برخاست و کفش هایش را به دست گرفت و به داخل کوچه عقب  گرد کرد.

امشب ندای درونش بدجور به جوش و خروش درآمده بود.

(دیونه نشو دختر. با این کار داری خودت رو به کشتن میدی. تا دیر نشده عجله کن.)

 

# پارت_ ۲

با صدای آرامی گفت: اه... خفه شو...خفه.

به ته کوچه ی بن بست رسید. چند خانه در جوارش بود. پیش خودش فکر کرد که اگر او را یافتند از صاحب یکی از خانه ها کمک بجوید. اما آیا کسی این موقع شب به کمکش می شتافت؟ یا اصلاً احتمال داشت کسی به خاطر نجات او در را برویش بگشاید و خودش را به دردسر بیندازد‌. کارت را از کف دست عرق کرده اش بیرون کشید و دوباره به آن خیره شد.

_ لعنت به تو و اسمت.

پس از کشیدن نفس عمیقی کشید و مشغول شماره گیری  شد.

 بوق های ممتد و جواب ندادن شخص پشت خط کلافه اش کرد... چه توقع بیجایی بود جواب دادنش این موقع از شب. با نا امیدی سرش را چندبار به طرفین تکان داد. چند ثانیه بعد با لرزش گوشی داخل دستش به خود آمد. خودش بود... آب دهانش را قورت داد و از هیجان دکمه را فشرد. صدایش داخل گوشی پیچید.
_ الو....

صدای توقف موتور سوار روح از کالبدش پراند. با دیدن سایه ای که جلوی کوچه ایستاد لرزه ای سخت بر اندام نحیفش افتاد.

_ الو...الو... چرا حرف نمیزنی؟

فقط صدای نفس های نامنظمش شنیده میشد.

_ لالی؟ مردم آزاری این موقع شب مزاحم  استراحت مردم میشی...الو..‌.

به زحمت تمام توانش را جمع کرد و به اسپانیایی گفت: اریک.‌‌.. منم..‌‌.

پس از چند لحظه سکوت، صدای پشت خط گفت: شما؟

_ مانا هستم...

_ مانا؟!!! من یه مانا بیشتر نمی شناسم که اونم از محالاته که با من تماس بگیره.

حتی از پشت گوشی هم می توانست نیشخندش را تصور کند. چشمانش را بست و با حرص گوشه ی لبش را جویید. صدای لرزانش پر التماس بلند شد.

_ خواهش میکنم اریک. الان وقت این حرفا نیست. به کمکت احتیاج دارم.

صدای قهقهه ی جوان مته روی اعصابش کشید. 

_ امشب برای من یه شب فراموش نشدنی شد دختر، چون تو... مانا... داری ازم خواهش میکنی. باورت میشه؟ تو با هام تماس گرفتی اونم این موقع شب!!! پس بالاخره اون غرور یخی آب شد. خیلی منتظر این لحظه بودم اما باید بگم متأسفم، الان تو موقعیتی نیستم که بتونم کمکت کنم.

در دل با زاری گفت: ( آره فعلاً دور دور توئه پس بتازون. حیف که الان بدجور لنگتم وگرنه میدونستم چطور حالت رو بگیرم پسره ی از خود متشکر.)

بغض چاشنی صدایش شد.

_ من واقعا به کمکت نیاز دارم. ممکنه تا چند لحظه ی دیگه اتفاق بدی برام بیفته. چندتا موتور سوار دنبالمن.

صدای جدی جوان پشت خط بلند شد.

_ اگه شوخیه باید بگم وقت مناسبی رو برای این کار انتخاب نکردی.

_ شوخی چیه. دارم بهت میگم تو بد مخمصه ای گیر افتادم هر آن امکان داره پیدام کنن.

صدای عصبی اش بلند شد.

_ کجایی الان؟

_ دقیقا نمیدونم. توی کتابخونه ی تاریخی....بودم ولی الان از اونجا دور شدم و از کنار یه موزه ی قدیمی رد شدم. اسم محلش رو نمیدونم. خواهش میکنم اریک... اگه میتونی سریع خودت رو برسون.

 

# پارت_ ۳

_silly girl ( دختر احمق) این وقت شب به چه جراتی تنهایی از خونه بیرون زدی؟

بغضش شکست و اشک از چشمانش جاری شد. 

_ مجبور بودم... کار خیلی مهمی داشتم.

صدای پشت خط هم ملایم تر شد.

_ آخه چه کار مهمی این وقت شب؟ نگران نباش تا چند دقیقه ی دیگه اونجام.

چند لحظه بیشتر از قطع تماس نگذشته بود که صدای قدمهای شخصی که به داخل کوچه می آمد او را هوشیار کرد. قطرات اشک پشت هم شیار روی گونه اش ایجاد کردند. گوشه ی دیوار چمباتمه زد. دیگر امید به نجات خود نداشت. آن شخص آنقدر نزدیک آمد که بالاخره متوجه اش شد‌. لبخند مخوفش هم در تاریکی کوچه پیدا بود. صدای خنده ی چندش آورش تمام تن دختر را لرزاند. مرد فحش رکیکی به اسپانیایی به او داد و در ادامه گفت: اینجایی کوچولو؟

وجودش یخ بست. قدرت حرکت نداشت. از چهره ی کریه المنظر مرد چندشش شد. مرد جلوی پایش زانو زد و گفت:آآآ... کار خوبی نکردی کوچولو. به خاطر زخمی که توی صورتم انداختی باید تاوان پس بدی. من این کار رو بی جواب نمیذارم.

با یک حرکت بازوی دخترک را گرفت و از جای کندش. اشک هایش بی وقفه می بارید. حالا که هیچ راه نجاتی نداشت شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد.

دستی محکم دهانش را گرفت و تیزی چاقو را زیر گلویش حس کرد.

_ اگه یه کلمه دیگه بگی همین جا می کشمت. فهمیدی؟

با چشمانی از حدقه درآمده تند تند سر تکان داد و مانند حیوان رام شده ای به دنبال مرد کشیده شد. نمیخواست به همین راحتی تسلیم شود. چند قدم بیشتر به موتور نمانده بود که با کفش های داخل دستش محکم به صورت مرد کوبید و با آخرین توانش بنای دویدن گذاشت. صدای فریاد مرد که داد میزد: فرار کرد... بگیریدش...زنده میخوامش...
موتور سوار دیگری را به دنبالش کشاند. نزدیک چهارراه بود که با اصابت چیزی به سرش پخش زمین شد. صدای قدمهای موتور سوار و سپس ایستادنش جلوی او. چشمانش پس از چندبار پلک زدن به آرامی بسته شد. 
                           ***

با درد وحشتناکی که در سرش پیچید چشم گشود. دستانش را به حرکت دراورد و سرش را میان آنها گرفت. متوجه باندی که دور سرش بسته بودند شد. چشمانش را روی هم فشار داد و پس از چند لحظه دوباره باز کرد. با گیجی نگاهی به اطراف نا آشنایش انداخت. هرچه به ذهنش فشار آورد نتوانست دریابد کجاست. هوا روشن  بود و همه چیز برایش غریبه. داخل اتاق نسبتا بزرگ و مرتبی قرار داشت که دکوراسیونش خیلی زیبا و با سلیقه چیده شده بود.  سر در نمی آورد که چگونه به آن مکان آمده بود. ناگهان با به یاد آوردن صحنه های شب گذشته به یکباره داخل تخت نیمخیز شد و با خود نالید: خدایا من کجام؟ چه بلایی سرم اومده؟

در این اثنا در اتاق باز شد و زن جوانی سینی به دست وارد اتاق شد‌. موهای بلوندش را با کش ساده پشت سرش بسته بود و کت و دامن سورمه ای رنگ به تن داشت. صورتی ظریف درعین حال با نمک داشت. با دیدن او که زیر پتو چمباتمه زده و بغض آلود اطراف را می پایید لبخندی زد و سینی به دست روی تخت نشست. با همان لبخند روی لب گفت: بالاخره بیدار شدی؟ فکر کنم خیلی گرسنه باشی. درسته؟ یکروز کامل بیهوش بودی. خدا خیلی دوستت داشت...

 

ویراستار: @.Aryana.

ناظر: @-satiyar-

ویرایش شده توسط سهرابی
نداشتن خلاصه ی خوب و مقدمه
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
در 9/5/2021 در 10:58 AM، [email protected] گفته است:

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

سلام. ببخشید میخواستم بدونم ادامه ی رمان رو کجا بنویسم. چون تایپ رمان رو میزنم میره تو صفحه ی ایجاد موضوع جدید. باید همونجا ادامه اش بدم؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

15 ساعت قبل، سهرابی گفته است:

سلام. ببخشید میخواستم بدونم ادامه ی رمان رو کجا بنویسم. چون تایپ رمان رو میزنم میره تو صفحه ی ایجاد موضوع جدید. باید همونجا ادامه اش بدم؟

@مدیر راهنما @همکار راهنما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 9/5/2021 در 10:58 AM، [email protected] گفته است:

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
تیم خوبه نودهشتیا"

# پارت_ ۴

بی توجه به گفته ی زن غریبه گیج و منگ خیره اش شد. زن جوان که متوجه  حالات  او شده بود با لبخند مکثی کرد و گفت:  ببخشید، مثل اینکه خیلی بی مقدمه شروع کردم. بذار خودم رو معرفی کنم. من آنیتا هستم. می تونی منو آنا هم صدا کنی‌. اینجا هم خونه ی منه.

پس از چند لحظه با لکنت گفت: م...من...نمی فهمم اینجا چیکار میکنم؟

زن با همان آرامش ذاتی اش گفت: نترس جات امنه. با حوصله غذات رو بخور تا یه کم حالت بهتر بشه بعد مفصل صحبت می کنیم.

سینی را  روی میز کنار تخت گذاشت و از جا برخاست  و اتاق را ترک کرد.  پس از رفتنش، او به تخت تکیه داد و به فکر فرو رفت. هرچه بود احساس بد یا ناخوشایندی نداشت. مدتی نگذشته بود که در باز و قامت جوانی در آن پدیدار شد. با دیدنش از تخت جدا شد و با چشمانی گرد شده از تعجب گفت: تو... تو اینجا چیکار می کنی؟

جوان به داخل آمد و آرام روی مبل تکی که نزدیکی تخت بود نشست. نیشخند همیشگی اش کنج لبش جا خوش کرده بود.

_ توقع نداشتی که دیشب فرشته ها به کمکت اومده و تو رو نجات داده باشن و یا به کمک امداد پلیس اینجا باشی.

_ چطور ممکنه؟ منظورم اینه چطوری اینقدر سریع خودت رو رسوندی؟

_دیشب وقتی تماس گرفتی اینجا بودم. از شانس خوبت اینجا هم چند خیابون با اون محل فاصله نداشت. این از خوش شانسیته که الان بجای این تخت گرم و نرم تو جهنم نیستی. 
 
با این حرف خنده ی بلندی سر داد. دختر با حرص نگاهش را از او گرفت و گفت: خب میذاشتی می مردم. برای چی نجاتم دادی؟


اریک درجایش صاف نشست. قیافه اش تلخ شد.

_ این جای تشکرته؟ خیلی قدرنشناسی مانا. من رو باش که   به خاطر تو خودم رو توی دردسر میندازم.  برای خودم متآسفم.

پس از چند لحظه عصبی از برخاست و پر اخم گفت: امشب رو همین جا استراحت کن. دوباره میام بهت سر میزنم. غذات رو هم کامل بخور تا یه کم جون بگیری. دوباره حوصله ی کول کردنت رو ندارم.

پس از گفتن این حرف سریع از اتاق خارج شد و رنگ دختر را ندید که چگونه با این حرف  از خجالت به سرخی  گرائید. وقتی خود را تنها یافت نگاهی به سینی انداخت که محتوایش یک لیوان آب پرتقال و سوپ و مقداری غذا بود. بوی غذا اشتهایش را تحریک کرد و آرام شروع به خوردن کرد. پس از فارغ شدن از خوردن به آرامی از جا برخاست و به طرف پنجره رفت. افکارش حول اتفاق شب گذشته میچرخید. اگر او نبود الان چه بلایی سرش آمده بود. حتی  تصورش هم ترسناک بود. فکرش به اولین روز دیدارش با او پر کشید.

                                ***********

# پارت_ ۵

_ محنا زود باش دختر، داره دیرم میشه.

صدای سروش بود. نگاهی به خود که با مانتوی کرم رنگ و شلوار سفید به همراه کوله ی مشکی و شال سفید بود انداخت و پس از رضایت از سر و وضعش بیرون رفت. با عجله سوار بر اتومبیل شد. سروش در طول راه برایش در مورد شرایط کالج صحبت کرد و نکاتی را که بارها گوشزد کرده بود دوباره تکرار کرد. با رسیدن جلوی کالج پیاده شد. سرش را کمی خم کرد و رو به سروش گفت: ممنون از لطفت. امیدوارم بتونم روزی محبت هات رو جبران کنم.

_ برو دختر. نیازی به تشکر نیست. خودت خواستی اینجا باشی پس هستی.

لبخندی زد و پس از آرزوی موفقیت برایش با تک بوقی از او دور شد. سروش دوست خانوادگی عمویش کیان بود. از عمویش سه سالی کوچکتر و حدودا سی ساله بود. چشمانی گیرا به رنگ سبز تیره داشت با قد و هیکلی متناسب. بسیار خوش مشرب و دانا بود. طی مآموریت یک ماهه ای که به لندن آمد در منزل کیان با محنا آشنا شد و از آن به بعد بیشتر وقتشان را با هم سپری می کردند. صحبت های روزانه ی آنها در مورد اسپانیا، کشوری که سروش در آن زندگی میکرد بود. سروش از رقص سخت در عین حال زیبای اسپنیش، از کولی های دوره گرد و بیابان نشینش، از رسومات خاص و فرهنگ های قبیله ایشان، از سنت های گذشته و بومی اشان برای او سخن می گفت. گاهی اوقات در میان کلماتش حرفی را به اسپانیایی می راند و محنا را عاشق لحن و گفتار خود میکرد. همین باعث شد محنا به فکر  ادامه تحصیل در دانشگاه( اتونوماAutonomous و به اختصار UAM) در نزدیکی شهر مادرید که سروش در آنجا آشنایان زیادی داشت بیفتد که با مخالفت شدید عمویش روبرو شد. اما قاطع ایستاد و به حرف عمویش که تنهایی نمی تواند در یک کشور دیگر از پس مشکلاتش بربیاید گوش نکرد. مدتی بعد سروش مقدمات سفرش به اسپانیا را به همراه خانواده ی کیان فراهم کرد و عمویش با استخدام معلم خصوصی او را وادار به یادگیری زبان اسپانیایی کرد. با قبول شدن در آزمون ورودی، رسماً دانشجوی کالج شد و کیان را با دل نگرانی راهی لندن کرد.  کیان که چنین او را مصمم دید خرج تحصیلش را به عهده گرفت تا محنا دغدغه ای بجز درس خواندن نداشته باشد و محنا سپاسگذرانه از او کمال تشکر را به جا آورد. حال امروز اولین روز ورودش به کالج بود. نگاهی به سر در ورودی کالج انداخت و لبخندی پهن صورتش را پوشاند. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید تا هوای تازه را وارد ریه هایش کند که با پاشیده شدن آب به صورتش شوک زده چند قدم به عقب برداشت. چشم گشود و پس از مشاهده ی وضعیتش زیر لب گفت: به به، گل بود به سبزه نیز آراسته شد. عجب استقبال باشکوهی تو اولین روز!!!

و به بانی این وضع که موتور سواری بود که نمایشی جلوی پایش  ترمز کرد خیره شد. از بی خیالی شخص حرصش گرفت و با عصبانیت به انگلیسی گفت: دیوونه ای؟ آدم به این بزرگی رو ندیدی؟ ببین من رو به چه وضعی انداختی؟

 

# پارت_ ۶

شخص موتور سوار بدون اینکه کلاه ایمنی اش را از سر بردارد به طرفش برگشت و با لحن طلبکارنه ای به انگلیسی فصیحی در جوابش گفت: این  جا جاییه که برای ایستادن انتخاب کنی؟

گستاخی اش باعث شد محنا جوش بیاورد.

_ عوض عذرخواهیته؟ نمی تونی مودبانه صحبت کنی؟

_مگه چیکار کردم که عذرخواهی کنم؟ فکر کنم من باید طلبکار باشم چون جای پارک من رو اطراق کردی.

از طرز صحبت هایش میشد فهمید جمله هایش را با تمسخر ادا میکند. محنا که اینبار متعجبانه به او زل زده بود با صدایش از بهت درآمد.

_ عذرخواهیت رو نشنیدم.

از این حجم از پر رویی  با دهان باز زیر لب گفت: چقدر پر رو... اگه اینجا ایران بود که میدونستم چه بلایی سرت بیارم ولی حیف که از قانون اینجا چیزی نمیدونم. بعیدم نیست به خاطر اینکه جای پارکت رو اطراق کردم جریمم هم کنن.

بدون اینکه مجالی برای صحبت به او بدهد پشت به موتور سوار کرد و سریع از آنجا دور شد و با قدم هایی نامتعادل وارد حیاط وسیع کالج شد. سر چرخاند و با دقت اطراف را زیر نظر گرفت. چشمانش از روی ساختمان عظیم کالج به گردش درآمد و کنجکاوانه حیاط بزرگ و سرسبزش را از نظر گذراند. همه چیز عالی و دلچسب و باب میلش بود. در گوشه کنار، دسته های کثیر دانشجوها به دور هم جمع شده و با هم صحبت می کردند. با دیدن ذوق و شوق دانشجویان او هم به وجد آمد و مطمئن تر قدم برداشت. با گذشتن از کنار دسته ای پسر و دختر صدای پچ پچشان بلند شد. میدانست به خاطر حجابش او  را اینگونه می نگرند اما اهمیتی نداد. با دیدن آبخوری به سمتش رفت و مشغول پاک کردن لکه های روی مانتو شد‌. همراه با پاک کردن لکه زیر لب هم چند ناسزا نثار آن شخص میکرد. وقتی از کارش فارغ شد با پرس و جو کلاس مورد نظرش را یافت و قدم به داخل نهاد که با همان صحنه های تعجب داخل حیاط، اینجا هم مواجه شد. مستأصل نگاهی به آنها کرد و به اسپانیایی سلام کرد. تنها از طرف چند نفر پاسخ دریافت کرد. دیگر ایستادن را جایز ندانست و روی اولین صندلی خالی که نزدیک در کلاس بود نشست. میدانست وارد کشوری شده که خیلی کم به زبان انگلیسی صحبت می کنند و زبان رسمی اشان اسپانیایی است. اما او هم مجبور بود بیشتر جاها دست به دامان انگلیسی صحبت کردن بشود. با آمدن استاد همهمه ها فروکش کرد. بعد از مراسم معارفه، استاد شروع به گفتن بعضی جزئیات کرد که برای جلسه ی اول کافی بود‌. با اینکه همه چیز عادی بود اما او روز پراسترسی را پشت سر گذاشت چون نگاه خیره و کنجکاو برخی دانشجویان معذبش میکرد. بعدازظهر سروش وسایلش را به خوابگاه آورد و پس از مطمئن شدن از وضعیتش او را ترک کرد. بلاتکلیف وسط اتاق ایستاد و زوایای آن را از نظر گذراند.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


# پارت_ ۷

اتاقش شامل دو تخت یکنفره، کتابخانه، کمد جالباسی، جاکفشی بود. سرویس حمام و دستشویی هم داخل راهرویی کوچک جلوی در ورودی قرار داشت. اتاق پنجره ای رو به محوطه ی باز خوابگاه داشت.   چندتابلو از طبیعت و چند گلدان گوشه کنار  وسایل اتاقش را تکمیل میکرد. بیرون اتاق سالن نشیمن موکت شده ای با چیدمان کاناپه ای به رنگ قهوه ای سوخته و پرده هایی آجری رنگ به همراه چند اتاق دیگر که متعلق به دانشجوهای دیگر و یک آشپزخانه مشترک قرار داشت. یک هفته از شروع کلاس ها گذشته بود اما هنوز کسی به عنوان هم اتاقی به اتاقش نیامده بود. حالا بچه ها هم به وجودش عادت کرده و کم و بیش با او همکلام میشدند. یکی از دخترها به اسم لیزا گرمتر از بقیه با او رفتار کرد و اظهار کرد که تا الان فکر میکرده او هم مثل آن چند نفر لبنانی یا عرب باشد. محنا در جوابش لبخندی زد و گفت: من ایرانی ام. چند ماهی میشه از ایران  اومدم. البته قبلش لندن خونه ی عموم اقامت داشتم و شرایطی ایجاد شد که بیام اینجا.

لیزا گفت: از همون لحظه ی ورودت جذب صورت بچه گانه و زیبات شدم. از اون چهره ها داری که هرکس یکبار ببینت از ذهنش نمیری. 

محنا لبخند محجوبانه ای زد و گفت:  تو لطف داری ولی اینطورم نیست.

_ نه...نه... من اهل زیاده گویی و تعریف نیستم. اونچه رو که می بینم به زبون میارم. تو خیلی دلربا هستی. از روزی که اومدی دیدم چشم ها چطور روت می چرخه.

_اما از من زیباتر هم تو کلاس زیاده. مثلا کاترین و دنیلا و برناده به نظر من خیلی خوشگل و جذابن و همچنین خود تو.

_از اینکه نخواستی دل من رو بشکونی و منم جزو این گروه اوردی ازت ممنونم.  اما این چشم های رنگی و این لبای غنچه ی سرخ با این صورت زیبا و این نگاه معصوم فعلاً گوی سبقت رو از بقیه ربوده. به نظرم تو واسه مدلینگ حرف نداری.

محنا با خنده و به حالت تسلیم دست هایش را بالا برد و گفت: باشه،باشه... هرچی تو بگی... 

با چشمکی به شوخی  ادامه داد.

_روی پیشنهادت فکر می کنم.

اینگونه دست دوستی هم را فشردند. آنروز بعدازظهر پس از پایان کلاس که به خوابگاه بازگشت دختری را خوابیده روی  تخت دید. بی صدا وسایلش را گوشه ی اتاق گذاشت و پس از تعویض لباس، مشغول خواندن درسش شد. نیم ساعتی گذشت که دختر از خواب بیدار شد. محنا به عقب برگشت و به او نگاه کرد. موهای تقریباً بلند مشکی اش حالت فر داشتند. پوستش سبزه بود و لبخند نمکینی به چهره داشت. چشم های مشکی اش با دیدن محنا برقی زد و بلند شد و کنار  تخت ایستاد. او هم به احترامش از روی تخت بلند شد.  دختر با لهجه ی غلیظی با او سخن گفت و محنا کم و بیش نام لیندا را درمیان کلماتش فهمید. او هم خود را معرفی کرد.

_ از دیدنت خوشبختم. اسمم محناست.

 _ مانا؟

 

# پارت_ ۸

_ عزیزم مانا نه، محنا.

با تکرار دوباره ی مانا از زبان لیندا فهمید مثل بقیه ی بچه ها در تلفظ اسمش مشکل دارد پس به همان لفظ صدا کردن قانع شد.

_ مانا تو خوب اسپنیش صحبت میکنی ولی لهجه داری. اهل کجایی؟

همان سخنانی که به بقیه گفت را برای لیندا بازگو کرد. کنار هم نشستند و شروع به پرس و جو در مورد هم کردند. لیندا کاتولیک و تک فرزند بود. با گذشت روزها دوستی عمیقی بین آندو شکل گرفت. خوشبختانه هم رشته بودند و لیندا واحد هایش را مثل او برداشت تا با هم در کلاس ها شرکت کنند. وقت های استراحتشان را کنار هم می گذراندند. از روزی که ایران را ترک کرده بود هفت ماه میگذشت. عمو کیانش گاهی اوقات در مسافرتی چند روزه به او سر میزد و بازمی گشت. گاهی سروش به دیدنش می آمد و پس از ساعتی گفتگو ترکش میکرد. در مقابل نگاه کنجکاو لیندا توضیح داد که سروش یک دوست خانوادگیست که کمک های شایانی به او کرده و محنا هم احترام زیادی برای او قائل است. با آمدن آلبرت یکی از پسرهای سال بالایی به زندگی لیندا و دوستی با او حالا کمتر در خوابگاه پیدایش میشد. وقتی از محنا میخواست که در گردش هایشان همراهی اشان کند با مخالفت او روبرو میشد. خیلی وقت بود که تنهایی را ترجیح به جمع شلوغ میداد. این روز ها بیشتر در لاک خود فرو میرفت چراکه تولدش نزدیک بود اما تفاوتش این بود که امسال دیگر در ایران نبود. امسال دیگر دایی مازیاری نبود که از چند روز قبل برای تولدش تدارک ببیند. یاد مازیار همیشه اشکی را گوشه ی چشمش می نشاند. در این روزها عجیب دلش هوایش را داشت. آرزو میکرد که کاش هنوز هم مثل گذشته کنار هم بودند. کاش برادرش رهام هیچوقت آن نامه کذایی را به او نشان نمیداد. کاش هیچ چیز نمیدانست آنوقت امکان نداشت الان اینجا باشد. اما برای کاش ها دیگر دیر بود چرا که زمان هیچوقت به عقب برنمی گشت. دستی روی گردنبند اهدایی مازیار کشید و با بغض گفت: یعنی میشه دوباره ببینمت دایی؟ چرا این دلتنگی تموم نمیشه؟ کجایی آخه؟ چرا سراغی ازم نمی گیری؟

سرش را داخل متکا فرو برد تا هق هقش را درونش خفه کند. دردی داشت که هیچ جوره تسکین نمی یافت. گریه های شبانه اش لیندا را کنجکاو کرده بود اما چیزی بروز نمیداد. بیشتر اوقات در خود فرو می رفت و ساعت ها به یک نقطه خیره میشد. نمی خواست با بازگو کردن خاطراتش زخم کهنه اش سر باز کند. بنابراین روزها را با یاد خاطرات گذشته سپری می کرد. 
                       *****
 صبح که لیندا رفت پلیور سفیدی پوشید و به محوطه ی باز خوابگاه رفت تا در هوای آزاد کمی مطالعه کند. هوا سوز صبحگاهی خود را حفظ کرده بود. کمی در خود مچاله شد و زیپ پلیور را بالاتر کشید. خواب به کلی از سرش پرید. کمی اطراف را نگاه کرد که چشمش به زمین فوتبالی افتاد که عده ای مشغول بازی در آن بودند. روی نیمکتی نشست و بی توجه به آنان کتابش را گشود و مشغول خواندن شد. غرق خواندن بود که با برخورد توپ محکمی به صورتش از روی نیمکت افتاد.

 

# پارت_ ۹

صورتش از درد فشرده شد و گرمی خون را روی صورتش حس کرد. با اخم هایی درهم از درد دستمالی از جیب بیرون کشید و سریع جلوی دماغش گرفت تا مانع خونریزی بیشتر شود. با صدای بلند شخصی که از فاصله ی نسبتا دوری داد میزد سر بلند کرد‌.

_ توپ رو شوت کن اینطرف.

او که هنوز از شوک اولیه بیرون نیامده بود با گیجی به جوان خیره شد. پیش خودش گفت: اینجا دیگه کجاست؟!!! به خودش زحمت یه عذرخواهی هم نداد. فکر کنم پسرهای این دانشگاه کلاً فاقد ادب هستن.

دماغش از شدت درد می سوخت. برای تلافی بی توجه به حرفش دستمال خونی را از روی دماغش برداشت و دستمال دیگری جایگزینش کرد. جوان که حرکتی از جانب او ندید بار دیگر بلندتر داد زد: آهای مگه کری؟ دارم میگم توپ رو بنداز اینطرف.

محنا نگاهی عصبی حواله اش کرد و از قصد توپ را برداشت و در فاصله ی دورتری بیرون محوطه انداخت و داد زد: خودت دست داری برو بردارش.

جوان، عصبی چند قدم به سویش برداشت که فرد دیگری جلویش را گرفت و پس از گفتن چیزی به حالت دو به سمت محنا آمد. همین که متوجه وضعیتش شد دستپاچه گفت: آه، خدای من. واقعاً معذرت می خوام خانم. ما نمیدونستیم ضربه ی توپ شما رو به این وضع انداخته. اجازه بدید شما رو ببرم بیمارستان.

زیر لب گفت: نه مثل اینکه میشه بهشون امیدوار شد.

_ نیازی نیست آقا، فکر نمیکنم چیز خاصی باشه.

_ خیلی بی احتیاطی کردیم امکان داره دماغتون شکسته باشه. شاید الان خونگرمید حس نمی کنید.

_فکر نمی کنم مشکل خاصی باشه. فقط کمی میسوزه.

_ مطمئنید؟

با اینکه دماغش هنوز درد میکرد اما برای اینکه باعث برهم خوردن بازی اشان نشود گفت: بله کاملاً.

صدای همان جوان از دور بلند شد.

_ داری چیکار میکنی پسر؟ یک ساعته منتظریم که توپ بیاری.

_ صبر کن اریک. یه مشکلی پیش اومده الان میام.

نگاهی به محنا انداخت و گفت: بازم معذرت میخوام. به هرحال اگه چیزی شد به من خبر بدید. اسمم کارلوسه. راحت می تونید پیدام کنید. 

_ ممنون، چشم. بهتره برید به بازیتون برسید.

کارلوس با قدم های بلندش به دنبال توپ روانه شد. محنا پس از نگاهی به آنها به سمت آبخوری داخل محوطه رفت.

پس از شستن صورتش دوباره به جای اولش برگشت و مشغول خواندن ادامه ی درسش شد. هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که چند شاخه گل روی کتابش قرار گرفت. سرش را بالا آورد و با دیدن سروش متعجبانه گفت: صبح به این زودی اینجا چیکار می کنی سروش؟

سروش لبخند لب گفت: سلام عرض شد خانم.

با خجالت از جا برخاست و گفت: معذرت میخوام، انتظار نداشتم الان ببینمت. سلام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

# پارت_ ۱۰

_ حالت خوبه؟ 

_ ممنون. شکر خوبم.

سروش نگاهی موشکافانه به صورتش انداخت و گفت: دماغت چرا کبوده؟

با خنده جریان را برایش تعریف کرد.

_ اگه احساس درد میکنی بریم بیمارستان. انگاری ورم کرده.

_ نه نیازی نیست. الان بهترم. خب نگفتی چی باعث شده صبح به این زودی بیای اینجا؟

_ راستش اومدم باهات خداحافظی کنم. قراره دو سه ماهی برم نیویورک. گفتم قبل از  رفتن ببینمت.

_ممنون که تا اینجا اومدی ولی اگه زنگ میزدی خوابگاه راحت تر بودی.

_ قصدم دیدنت بود و درضمن یه کار دیگه هم داشتم که پشت تلفن نمیشد.

دو بسته کادو پیچ شده را از داخل چمدانش بیرون کشید و به سمتش گرفت: تولدت مبارک....

محنا شگفت زده نگاهی به او و سپس به بسته ها کرد و گفت: تو از کجا میدونستی؟

_ چند روز پیش عموت زنگ زد و گفت امروز تولدته. گفت که کادوی تولدت رو پست کرده به آدرس خونه  ی من.  منم زحمت شما رو کم کردم و خودم برات آوردم. البته یکیش از طرف خودمه. چیز قابل داری نیست.

اشک درون چشمش حلقه زد. بسته ها را گرفت و گفت: ممنون سروش، تو همیشه من رو غافلگیر می کنی. ازت ممنونم. این حرکت خیلی برام ارزشمند بود. 

_قابل تور نداره. من دیگه کم کم باید برم. مواظب خودت باش. درضمن کلیدهای خونه داخلشه. تعطیلی های آخر هفته رو برو خونه. به سوفیا گفتم بهت سر بزنه.

سوفیا خدمتکار منزل سروش بود.

_ نیازی نیست، من تو خوابگاه...

سروش انگشت اشاره اش را به سمتش گرفت و درحالی که تکان میداد جدی گفت: حق نداری بمونی خوابگاه. من که نیستم پس با خیال راحت برو اونجا.

_ممنون از لطفت. خدا به همراهت.

پس از رفتنش به داخل رفت و بسته ها را باز کرد. کادوی اهدایی سروش یک پالتوی خوش دوخت توسی رنگ به همراه شال و کلاه و یک کارت تبریک بود. کادوی کیان هم یک تلفن همراه که محنا فهمید پول زیادی بابت خریداری آن پرداخت شده چرا که کمتر کسی میتوانست گوشی همراه شخصی داشته باشد. از آن همه محبت شرمنده شد و پس از تماسی با کیان و بجا آوردن مراحل تشکر، به سوی کالج براه افتاد.کلاس هایش تا بعدازظهر طول کشید. پس از آن به همراه لیزا وآلبرت و لیندا کمی به گردش در اطراف شهر پرداختند و با تنی خسته از اتفاقات روزانه تنها راهی خوابگاه شد. صبح که بیدار شد جای لیندا را خالی دید. با عجله لباس پوشید و از خوابگاه بیرون زد. صدای همهمه ی غیرمنتظره ای از حیاط به گوش میرسید. متعجب از شلوغی بی سابقه ی آنجا از جاده سنگفرش شده راه کالج را که فاصله ی چندانی با خوابگاه نداشت در پیش گرفت. همه ی دانشجوها داخل حیاط تجمع کرده و مشغول صحبت بودند. با نگاهی اجمالی به اطراف لیندا و آلبرت را میان جمعیت یافت و به طرفشان رفت. رو به آلبرت گفت: اینجا چه خبره؟

_ مگه تو خبر نداری؟

 

# پارت_ ۱۱

_ از چی؟

_ اینکه بچه های سال بالایی قراره کنسرت اجرا کنن. یکسال پیش قرار بود این کنسرت برگزار بشه که خواننده گروه یکدفعه ناپدید شد و اجرای کنسرت هم لغو شد. حالا با برگشتش و برپایی دوباره کنسرت کلی سر و صدا به پا کرده. مردم عادی هم امروز بین دانشجوها هستن و این شلوغی به همین خاطره. بهتره زودتر به سمت محوطه بریم چون من از بچه های تدارکات و پشت صحنه هستم و باید الان اونجا باشم.

با هم به طرف صندلی های چیده شده در محوطه ی پشت کالج رفتند. به خاطر اینکه صندلی های جلو به تصرف استادان و دانشجویان درآمده بود مجبور شدند چند ردیف عقب تر بنشینند. با رفتن آلبرت، لیندا شروع به غر زدن کرد که چرا جای بهتری نصیبشان نشده. هیجان زیاد دانشجوها محنا را به تعجب واداشته بود. مدتی گذشت که با آمدن هریک از نوازنده ها، حضار شروع به تشویق آنان کردند. پس از لحظه ای با آمدن جوانی به روی سن که فهمید خواننده ی اصلی گروه است صدای سوت و جیغ همه مخصوصاً دخترها به هوا خاست. لیندا با ذوق دست زد و کمی به سمت محنا مایل شد و گفت: خدای من... پس تعریفای آلبرت در موردش دروغ نبود.

محنا کنجکاو گفت: مگه آلبرت چی گفته؟

_ دیشب درموردش کلی صحبت کردیم. اینطور که فهمیدم این پسره تو کالج خیلی طرفدار داره. مخصوصا از طرف دخترها... البته اگه بخوای از لحاظ محبوبیت حساب کنی اون پسر خوشتیپ سال بالاییه که ردیف اول نشسته و کارلوس تو اولویت هستن ولی خب اینم به خاطر ظاهر منحصر به فرد و صدای زیباش که البته فعلاً تعریفش رو از آلبرت شنیدم کم خواهان نداره. تو همین کالج درس میخونده و مدت یکساله غیبش زده. درضمن خبر خوشحال کننده اینه که هم رشته ی ماست و احتمالاً توی ترم های بعد هم کلاس مون باشه.  

با شروع شدن اجرا، دست از صحبت کشیدند و محو خواندش شدند. قد بلندش در کنار دیگر اعضای گروه به وضوح مشخص بود. موهای نسبتاً بلندش تلفیقی از رنگ مشکی و قهوه ای سوخته بود که حالتی مجعد و زیبا به خود گرفته بود. چهره ای دلنشین و جذاب همراه با آن چشمان میشی رنگ تلالویی خاص در صورتش نمایان کرده بود. پوستی گندمی با ته ریش مرتب و لبخندی دلپسند که لبان خوشترکیب و دندان های صدفی اش را زیباتر به رخ ببینده میگذاشت. دارای هیکلی کاملاً ورزیده و ورزشکاری بود. تن پوشش شلوار چرمی که روی کمرش زنجیرهای مختلفی وصل بود به همراه تیشرت و کت چرم مشکی بود. در نگاه اول کاملاً بی نقص به نظر میرسید. با اتمام اولین آهنگ که با همراهی حضار خوانده شد محنا به طرف لیندا برگشت و گفت: اسمش چیه؟

_ اریک...اریک مارتین.

او هم که از شادی بقیه به وجد آمده بود تند و تند شروع به دست زدن کرد. اریک چند آهنگ به زبان های انگلیسی و اسپانیایی خواند. البته ترانه های انگلیسی را روان و زیبا میخواند. در میان صحبت با لیندا فهمید که اهل اسپانیا نیست. پس از چند لحظه صدای موزیک قطع شد و اریک که از تحرک زیاد و خواندن به نفس نفس افتاده بود پس از تعظیم، شروع به معرفی خودش و عوامل اجرایی روی سن کرد.

 

# پارت_ ۱۲

دختر کناری محنا آنقدر جیغ زده بود که دیگر صدایش درنمی آمد و باعث خنده ی محنا شد. اریک رو به جمعیت گفت که آخرین ترانه را به خواست آنها می خواند. همه یکصدا آهنگ غمگین و دلنشین خواننده معروف( جیپسی کینکGipsi king ) را درخواست کردند. اریک همراه با لبخند جذابش گیتاری به دست گرفت و با سوز شروع به خواندن کرد. آنقدر گرم و دلنشین میخواند که محنا دوست داشت ساعت ها به این صدا گوش جان بسپارد و این ترانه هیچوقت به پایان نرسد. با اتمام آهنگ و دست و هورای بقیه محنا به خود آمد و متوجه خیسی صورتش شد. اشک هایش را زدود و شروع به تشویق کرد. پس از قرار گرفتن تمام عوامل روی سن کنار هم و تعظیم همزمان،با تشویق حاضرین صحنه را ترک کردند. سرخوش از شروع یک روز زیبا درحالی که هنوز از شنیدن آن ترانه سرمست بود آهسته آهسته به سمت خوابگاه رفت تا وسایلش را برای رفتن به منزل سروش آماده کند. به نزدیکی در خوابگاه رسیده بود که با دیدن شخصی که جلویش ایستاده و میخ او شده بود ناباور بدون اینکه پلک بزند ایستاد. کم کم پرده ی اشک جلوی چشمان رنگی اش را سد کرد و دیدش تار شد. به یکباره احساس کرد هیچ وزنی در بدن ندارد. دستش را حایل دیوار کرد تا از سقوطش جلوگیری کند که دستی زودتر کمرش را گرفت و او را در آغوش کشید. مشامش پر شد از بویی آشنا. دیگر اختیار اشک هایش را نداشت. او اینجابود، کنارش، بعد از این همه مدت. صدای دلنشین و بغض دارش آرام جان محنا شد.

_ عروسکم... نازنین من....محنای من... 

مانند طفلی بی پناه که پس از مدتها پناهگاه امنش را یافته خود را بیشتر در آغوشش پنهان کرد و با صدای بلندی گریست. صدای هق هقشان درهم آمیخت. با صدایی که از زور بغض و گریه خش دار شده بود نالید: دایی...‌دایی مازیار... تا حالا کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر... اومدی؟ دیگه داشتم... دق میکردم ... از دوریت.

جوابش فقط های های گریه بود. 
                  
                   **********  

_ هیچوقت فکر نمی کردم روزی قراره تو رو اینجا ببینم، تو یه کشور غریب.

روی نیمکت داخل محوطه نشسته بودند. آه سردی از سینه اش بیرون جهید. مازیار ادامه داد: چرا اومدی اینجا؟ از چی اینجا راضی هستی؟ از تنهایی زندگی کردن چی گیرت اومده جز دلتنگی؟ چی به سر اون دل پاکت اومده که اینقدر کینه ای شده؟

کینه؟ کدام کینه؟ یعنی واقعا به خاطر کینه از نزدیکترین کسانش اینجا بود؟ نه، او کینه ای نبود. حداقل مازیار او را خوب می شناخت و میدانست در محنا چنین صفتی وجود ندارد.

_ چاره ای نداشتم باید بین بد و بدتر، بد رو انتخاب میکردم.

سپس آهی کشید و سوالی که خیلی وقت بود جرآت پرسیدنش را نداشت بازگو کرد.
 
_ بقیه خوبن؟

 مازیار پر حرص به طرفش برگشت و گفت: خوبن؟ آره خوبن. دارن زندگیشون رو می کنن. این تویی که به خاطر اونا زندگیت رو نابود کردی. تویی که... 

بقیه ی جمله اش را خورد و کلافه دستی به صورتش کشید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...