رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

مینای غرور | mahta1386کاربر انجمن نودهشتیاا


_Mahta_
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: مینای غرور
ژانر:تراژدی_عاشقانه
نام نویسنده: _maHtA_
ساعت پارت گذاری نامعلوم
هدف: زندگی پر از آدمهای مختلفه ..آدمهام هایی دلسوز..مهربون..بد اخلاق..مغرور...خودخواه..کینه ای و ...، مثلا در برابر ادم خودخواه ادم دلسوز کوتاه میاد و مهربون رفتار میکنه  اما مهم اینجاس که وقتی یه آدم بد اخلاق با یه آدم بد اخلاق مواجه میشه چه عکس العملی نشون میده??...یا یه آدم  مغرور ، وقتی یکی مثل خودش رو میبینه چیکار میکنه ?? 
 مقدمه :چه شد که منو تو شدیم ما..?_چه شد که شدیم من و تو و خدا?_چه شد که شدی دنیای من_چه شد که ربودی این دل را_من در عبور از این ساحل.._چشم دوختم به آبی دریا_در عمق این دریا _دیدم پاکی چشمان تورا_چشم بستم و باز تصور کردم _بی تو کل دنیا را_دیدم که نمی خواهم _بی تو آبیِ دریا را_خروش موج ها را_گل های یاس شکفته در چمن را_و در نهایت این جهان را_من از تمام این دنیا فقط تو را میخواهم _تو را و تو را _و چشمهایت را _حتی غرورت را_در برابر من غرورت را بشکن_من فقط تو را دارم و غرور را_برای عشق غرور را کشتم_بشکن برای من غرورت را_قلبت را بده و قلبم را بگیر _نمی خواهم بی تو حتی غرور را _غرورم را به اجبار میشکنم_این غرور فاصله بین من و توست _چه شد که پا نهادی در دنیای پر از غرور من ?
من به هیچ نیاز نداشتم _حتی مردی برای حمایت _اما چشد که شدم تشنه حمایتت _من اطرافم پر از دستهایی بود_که انتظار میکشید 
برای به روی سینه نشستن_اما چشد کع خواستم غرور تو را بشکنم ?_و چشم دوختم به دستهای تو?_اینها نامش عشق است _عشقی از جنس تکه های غرور_یا غروری در هم شکسته با طعم عشق _کدام ?? و در نهایت این راه چه میشود??
خلاصه:
من تنهام بین کلی ادم جورواجور
ادمایی که ابراز  نگرانی میکنن..برام احترام قائلن و میگن که خیلی دوسم دارن ...
داستان برمیگرده به گذشته ها به یه هوس پول و یه عشق آتشین که میشه خانواده و زندگی من ..
گذشته ای که تا دوسال پیش ادامه داشت..
غرور ..میگن مغرورم...نمیدونم شاید اینکه کسی رو پرورو نکنم یا از کسی تعریف نکنم اسمش غرور باشه ..من فقط واسه بابام لوس بودم ..شر و شیطون بودم ..پر انرژی بودم..بعد اون شدم فقط غرور ..کوه غرور ...مامانم??اون چی ?? اون کجاس??
حالا فقط منم و یه خانواده کوچیک تو لندن..

غروری که میگن بده اما برای همه شکستنش سخته ..اما گاهی وقتا باید برای حفظ کردن عشق غرور رو شکست ..ما میشکنیم جام شیشه ای غرور رو یا نه???..
پارت اول:
با تک بوقی که زدم در توسط یکی از باغبونا باز شد ماشینو بردم داخل ...چند دقیقه ای طول کشید تا به نزدیک  در اصلی برسم..از ماشین پیاده شدم..مثل همیشه ..کفشای پاشنه بلند مشکی مو گذاشتم روی سنگ فرش ها و اومدم پایین و با تعظیمی که پسرک جوون جلوم کرد سوییچ رو به دستش دادم..از حلقه اش گرفتم و کلید ها رو توی دستش رها کردم.. تا ماشینو ببره پارکینگ و به سمت در ورودی قدم برداشتم..فک کنم صدای بوق رو شنیده بود مژگان ..چون درو باز کرد و با تعظیم کوتاهی کنار رفت طبق رسم عمارت ..
وارد شدم..کفشهامو بیرون اوردم و صندل های سفید و مشکی مو پوشیدم یکمی پاشنه داشت..
مثل همیشه قدم برداشتم ..سینه ستبر و قدم ها محکم...نگاه به جلو..هرکی هم که تعظیم میکرد نگاهی پر غرور بهش مینداختم و جواب سلامشو میدادم.. و راهمو ادامه میدادم...اتاقم طبقه بالا بود و ده پله ای رو باید بالا میرفتم..پاهام خسته بود ولی هیچ کدوم از اینا باعث سستی قدمهام نمیشد..
پله ها رو یکی یکی رفتم بالا و بلاخره رسیدم ..در اتاقمو درشو باز کردم...بهترین اتاق این عمارت بعد اتاق مامان و بابا..که در حال حاضر درش قفل بود...
یه اتاق بزرگ 80 متری ..با دکوراسیون یشمی...عاشق رنگ یشمی بودم..یه تخت دو نفره چسبیده به دیوار...که همون دیوار پر عکسای کوچیک و بزرگ خودم بودم..روی تخت یه رو تختی ابی آسمانی بود که توش اسممو گل دوزی کرده بودن.. و دیوار بالا سرش که همون دیوار روبروی در بود.. عکس بزرگ شده بابا رو بهش زده بودم...خودش بود..شونه های منم بغل گرفته بود ..هر دو داشتیم میخندیدیم با صدای بلند و از ته دل..توی ویلای برایتون مون ..که کنار دریا بود..اتاقم علاوه بر حموم و دستشویی و یه در که بعد باز کردنش راهرو بود که به استخر شخصی ام میرسید یه ایوون قشنگ. هم داشت رو به حیاط پشتی ..تا راحت راحت باشم....حیاط پشتی برعکس حیاط اصلی که درختاش یا بید مجنون بودن یا کاج یا گلای یاس و رز ..حیاط پشتی همش درختای میوه داشت ..از هر میوه ای ..بیشتر شبیه باغ  بود برای من..با خودش سفارش درختاش رو داده بود..بگذریم...
 کفشامو در آوردم و خسته افتادم روی تخت ..با همون لباسا...دایه روشن اگه منو میدید اینجوری کلی دعوام میکرد ..بی خیال چشامو بستم..چهل و چند دقیقه ای دیگه تا نهار وقت داشتم ...
با تق تقی که به در خورد چشامو باز کردم...
آی لعنت به تو 
_بله?
_ببخشید خانوم..دایه گفتن ده  دقیقه  دیگه وقت نهاره....تشریف بیارید..
_میام الان..
_چشم خانوم..
به اجبار پاشدم حوصله غر غر های دایه رو نداشتم هرچند خیلی خسته بودم...
یه بلیز مشکی پوشیدم که روش سه تا قلب طلایی داشت بعد هم شلوار ورزشی مشکی مو که کنارش یه خط قرمز داشت...و بیخیال موهام کفشامو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون...موهامو صبح دم اسبی بسته بودم...باز هم محکم قدم بر میداشتم. مثل همیشه...
وارد اشپزخونه که شدم سارا با لباس مشکی اش رفت کنار...تعظیم کوچیکی کرد و گفت :
_ظهر به خیر خانوم...غذا فسنجونه...میز آماده اس..افسانه خانوم الان غذا رو میارن...
_مشکلی نیست..
راهمو به سمت اتاقک کنار. آشپزخونه کج کردم...یه دست شور و بخار مخصوص شستن دستها
از اتاق اومدم بیرون و پشت میز نشستم...افسانه کنار ایستاده بود..فرم مشکلی به صورت سفید و تپلش خیلی میومد ..دستپختش هم حرف نداشت...مهم ایتجا بود که من عادت نداشتم از کسی تعریف کنم...
فرم اینجا یا سفید و مشکی بود برای روز های زوج و فرم سورمه ای و سفید برای روز های فرد...یه مانتو که بالاش اندامی بود و پایبنش کلوش...و به جای مقنعه برای همه کارکنا از یه کلاه پارچه ای ضخیم استفاده کرده بودم که دایره ای شکل بود..اقایون هم با شلوار و جلیقه ست بودن با پیرهن سفید ..جلیقه و شلوارشون روزای زوج مشکی بود و روزای فرد سورمه ای ..
مشغول غذا خوردن شدم و افسانه و سارا رو مرخص کردم...فسنجون خوشمزع ای بود..


ناظر: @Asma,N

ویرایش شده توسط _Mahta_
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 4

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

..۲..

بسم رب العشق

پارت دوم: چشم دوختم به ظرف نیمه پر فسنجون..با غرور همیشگی خودم صندلی رو دادم عقب و دستمال به دست ، دستها و صورتمو پاک کردم..با صدای جیغ صندلی رو سرامیکای سالن غذاخوری ..افسانه و سارا و ثمین اومدن که میزو جمع کنن..
ثمین از همشون جوون تر بود..زیبایی خاصی داشت و همین روزا هم مرخصی اش بود برای عروسی اش ..
بدون سر و صدا رفتم سمت اتاقم..
_آتاناز
صدای محکم و پر غرورش..دایه روشن..یه خانوم گیر بده و مسئول این خونه که سختگیر هم هست البته اگه بخوایم از خوبی ها و مهربونی های گاه و بیگاهش فاکتور بگیریم..اونم به سبک خودش خوب بود دیگه..یه جورایی غرورو اشرافیت روهمین بانو اموزش داد بهم..
_بله دایه..
_اخرهفته مهمونیه..اقای طهماسب زنگ زد برای مهمونی هماهنگ کرد..
_باشه دایه جان..ایرانه؟
_نه توی برایتون..میگم ویلا رو برات اماده کنن..
سری از روی تفهیم تکون دادم و روونه اتاقم شدم..
اقای طهماسب مدیر جناب شفیع بود که هم دوست پدربزرگ بود هم مدیر خارجی شرکت..اقای شفیع جنس شرکتهای معتبر رو خریداری میکرد براش هم مهم نبود از چه کشوری..و اونا رو داخل شرکت خودش دسته بندی میکرد و میفروخت..
دستگیره درو پایین کشیدم و وارد اتاقم شدم..این رنگ یشمی بهم ارامش میداد..اخر هفته هم سفر داشتم..گوشی مو از داخل کیفم بیرون کشیدم و ولو شدم رو کاناپه ..خسته بودم شدید..
سهیل سه بار زنگ زده بود..اسمشو لمس کردم و منتظر شدم..
_سلام بر آتای گرام..
_سلام خوبی؟ بابابزرگ خوبه؟
_بعله خوبه ..سلام میرسونه..چیکارا میکنی؟..شرکت خوبه؟
_اره خوبه سلام میرسونه...زن نگرفتی هنوز
_نه بابا کی زن ما میشه؟
_عرضه نداری یه دختر تر و ورگل واسه خودت دست و پا کنی؟
_دختر تر و ورگل که خانوم ما نمیشه..تاج سرمون نمیشه
_ای زن ذلیل ..خوبه هنوز نگرفتیش..
_آتا دلم برات تنگ شده..نمیخوای بیای لندن..پوسیدی تو خونه..
_چرا اخر هفته ..شفیع دعوتمون کرده ویلا..اومدم برایتون..یه سر به لندن هم میزنم..
_میخوای حرف بزنی با جناب رسام؟
_اره ..اخ دلم چقدر برای اقای رسام تنگ شده..
_ولی اقای رسام دلش برای تو تنگ نشده..
بعد هم خندید و گوشی رو داد به فری جون خودم..
_سلام فری جون ..
_سلام اتاناز ..خوبی بابا؟
_مرسی باباجون ..شما خوبی؟
_چخبر از شرکت..نمیخوای بیای لندن؟
_چرا بابا جون ..اخر هفته میام ..
_ چخبر از شرکت؟
_هیچی شرکت هم خوبه..کارا خوب پیش میره..ولی من برای اخرسال نگرانم..اخه امتحانای دانشگاهیم هم هست...خیلی سخت میشه..اوج فروش محصولات شرکت هم همون تابستونه..
_اوخی..خیلی دلم میخواست این روزا کنارت باشم ولی خودتم میدونی که این پادرد امونمو بریده..
_میدونم باباجون..همینکه هوامو داری مرسی..
_وظیفه مه اتای من..سهیل...میخوای سهیل بیاد پیشت..
_نه سرش شلوغه..یکاریش میکنم..اگه بشه..یه نفرو پیدا کنم..همون دو سه ماه کارمو راه بندازه ..
_باشه بابا جان..خسته ای از دانشگاه اومدی..عصر هم کلاس داری ؟
_اره یه کلاس دو ساعتی..
یه خمیازه کشدار کشیدم که بابابزرگ با خنده گفت :
_پس برو..اذیتت نکنم..
_باشه ..سلام به سهیل و ساحل برسون..خدافظ

رمان زیبای مینای غرور

@مدیر ویراستار  

  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(3)

همونجا رو کاناپه خوابیدم..
با صدای در بلند شدم..
و با صدای خواب الود گفتم بله ؟
_خانوم ببخشید..خانم رستمی اومدن..
_بهشون بگو منتظر بمونن اومدم..
_چشم خانوم
اه ثمین بیشعور..لباسای بیرون رو پوشیدم..یه پیرهن دامن مشکی شیک..موهامو هم بالا دم اسبی بستم..موهای طلایی تیره..موهایی که تا گودی کمرم میرسید...با چشمهای سبز تیره..
یکمی ادکلن زدم و صندل های مشکی لژ دارمو پوشیدم..کتاب کلاسورمو هم برداشتم و رفتم پایین..
ثمین که منتظرم ایستاده بود..کتابهارو از دستم گرفت و پشت سرم روونه شد..پایین که رسیدم دیدم خانم رستمی نشستن و دارن از خودشون پذیرایی میکنن..یه خانوم تقریبا مسن که مسئولیت تدریس منو به عهده داشت..اون در طول سال بهم درس میداد و من اخر ترم میرفتم و امتحان هامو میدادم..هیچ جوره هم راضی نمیشدم از شرکت بگذرم..
خانوم رستمی به احترامم بلند شد ..
_سلام..
_سلام خانم رسام..بفرمایید میل کنید..
_ممنونم نمیخورم ...اگه مایل باشید بریم سر درس
_بله بفرمایید..
من از جلو و اون و ثمین از پشت همراهی ام میکردن..وارد اتاق درسم شدم..یه اتاق نور گیر هشتاد متری ..با همه چیزهایی که میتونه جنبه اموزشی داشته باشه...روی میز مخصوص خودم نشستم و ثمین کتابها رو در مقابلم قرار داد..و با تعظیم کوتاهی از کلاس خارج شد..خانوم رستمی هم پشت میز خودش نشست و مشغول تدریسش شد..اگه حتی یه درصد شک داشتم که بد درس میده ..قطعا اخراج بود..
کلاس تموم شد ..رستمی رفت بیرون..اما من توی کلاس موندم..غروب شده بود و نور نارنجی رنگ غروب خیلی خوب از پنجره طویل و بزرگ کلاس پهن شده بود کف کلاس..بابا همیشه عصر ها میرفت و توی الاچیق مینشست و بساط چایی عصری بیسکوییت همیشه عصر ها پهن بود..این موقع ها بود که برمیگشتیم خونه..من و مامان و بابا..با یادآوری جمع سه نفریمون قطره اشکی از چشمام چکید ..بیست روز دیگه سالگرد فوت عزیز ترین فرد زندگیم بود..دوسال گذشت و من حتی نمیدونم چطور بدون لالایی های شبانه اش و اغوش بازش دوسال دووم اوردم...با یاداوری لالایی اش سرمو گذاشتم روی میز و با صدای بلند زدم زیر گریه...در با صدای بدی باز شد ..شاید یکی از خدمتکار ها که هول شده بود و اومده بود داخل.چرا میخواستم همه رو بیرون کنم و فقط به حال زندگی نکبت بارم زار بزنم ؟؟....داد زدم کی بهت اجازه داد بیای داخل؟
با من من گفت : خا ..خانوم..م..من 
_بی____رون...
در بی صدا بسته شد..و من بلند تر از قبل هق زدم...خدایا من چرا؟..خودت ببین !!...یه دختر تنها...که عشقشو ازش گرفتی..باباشو ازش گرفتی...همونی که شبا بدون لالایی اش نمی خوابیدم...حالا شده ارزوم ...اینکه دوباره توی اغوش مردونه اش گم شم...چرا نیست ؟؟..مگه من چیکار کرده بودم..خودت ببین ..من توی این کشور یه هم زبون ندارم..یه دوست ندارم...بابامو ازم گرفتی...قبول..مامانمو ازم گرفتی قبول..منو شکوندی با دونستن حقیقت قبول ..بجز یه خانواده پدری تو لندن هیچکسو ندارم قبول..د لعنتی پس چرا یه نفر نیست منو اروم کنه؟..همه اینا قبول..تو که میدونستی حقیقت یه روزی فاش میشه چرا یه کاری کردی که هروقت میرم جلو اینه یاد تنهایی هام بیوفتم؟..یاد بدبختیام بیوفتم؟...چرا یه نفر نیست ارومم کنه؟؟..اروم تر و ملتمس تر ..زارتر ..تنهاتر گفتم : پس چرا یکی مثل بابا پیشونی مو نمیبوسه بگه چرا عروسک من گریه میکنه؟...چرا یکی دلداری ام نمیده ..چرا یکی نیست؟..بابا عشق چی بود مگه؟...عاشق مامان من شدی؟...مامان من که فقط برای پولت تو رو میخواست ؟..مامانی که نه برات گریه کرد و نه شیون؟..همونی که هنوز از خونه نرفته بودی گفت سهم الارث شو میخواد؟..پولشو میخواد..باباجون مگه عشق چی بود؟..مگه تو نمیدونستی؟..پس چطور باز صبر کردی ؟ ..ها؟..چطور تونستی هر روز ببینی اش..یادت بیاد هدفش رو ..اما باز هم بهش بگی صبر بخیر عشق من..با عشق زل بزنی تو چشماش..نفرت نگاشو بخونی و لبخند تصنعی شو ببینی و باز صبر کنی..هیچی نگی!!
خدایا من ازت فقط یه اغوش امن میخوام..جایی که توش ساعتها بتونم گریه کنم..جایی که ..
صدای در که بلند شد از حال خودم بیرون..تو این خراب شده نمیشه تنها بود..پر مزاحمه..
_ بیام داخل اتاناز؟
تنها کسی که اسممو کامل میگفت ..دایه بود...دایه روشن..
_بیا داخل دایه..
اومد و روبروم نشست..هیچ چراغی روشن نبود جز نور مهتاب..دایه تو چشمام خیره شد..و من نگاه ازش گرفتم..تحمل نشون دادن ضعفمو نداشتم..
_جانم دایه..کاری داشتی؟
_اتاناز..بگو..چی تو رو اینقدر بهم ریخته؟
_هیچی دایه ..خوب شدم..
_به من دروغ نگو ..من بزرگت کردم اتاناز..
انگار تو این کشور هیچکس نبود که پای در و دلم بشینه..
_دایه 
_جان دایه
انگار دایه هم امشب اصولش رو کنار گذاشته بود ..برای همین یه نیمچه لبخند نشست گوشه لبم..
_دایه من دلم برای بابام تنگ شده

رمان زیبای مینای غرور

  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(3)

همونجا رو کاناپه خوابیدم..
با صدای در بلند شدم..
و با صدای خواب الود گفتم بله ؟
_خانوم ببخشید..خانم رستمی اومدن..
_بهشون بگو منتظر بمونن اومدم..
_چشم خانوم
اه ثمین بیشعور..لباسای بیرون رو پوشیدم..یه پیرهن دامن مشکی شیک..موهامو هم بالا دم اسبی بستم..موهای طلایی تیره..موهایی که تا گودی کمرم میرسید...با چشمهای سبز تیره..
یکمی ادکلن زدم و صندل های مشکی لژ دارمو پوشیدم..کتاب کلاسورمو هم برداشتم و رفتم پایین..
ثمین که منتظرم ایستاده بود..کتابهارو از دستم گرفت و پشت سرم روونه شد..پایین که رسیدم دیدم خانم رستمی نشستن و دارن از خودشون پذیرایی میکنن..یه خانوم تقریبا مسن که مسئولیت تدریس منو به عهده داشت..اون در طول سال بهم درس میداد و من اخر ترم میرفتم و امتحان هامو میدادم..هیچ جوره هم راضی نمیشدم از شرکت بگذرم..
خانوم رستمی به احترامم بلند شد ..
_سلام..
_سلام خانم رسام..بفرمایید میل کنید..
_ممنونم نمیخورم ...اگه مایل باشید بریم سر درس
_بله بفرمایید..
من از جلو و اون و ثمین از پشت همراهی ام میکردن..وارد اتاق درسم شدم..یه اتاق نور گیر هشتاد متری ..با همه چیزهایی که میتونه جنبه اموزشی داشته باشه...روی میز مخصوص خودم نشستم و ثمین کتابها رو در مقابلم قرار داد..و با تعظیم کوتاهی از کلاس خارج شد..خانوم رستمی هم پشت میز خودش نشست و مشغول تدریسش شد..اگه حتی یه درصد شک داشتم که بد درس میده ..قطعا اخراج بود..
کلاس تموم شد ..رستمی رفت بیرون..اما من توی کلاس موندم..غروب شده بود و نور نارنجی رنگ غروب خیلی خوب از پنجره طویل و بزرگ کلاس پهن شده بود کف کلاس..بابا همیشه عصر ها میرفت و توی الاچیق مینشست و بساط چایی عصری بیسکوییت همیشه عصر ها پهن بود..این موقع ها بود که برمیگشتیم خونه..من و مامان و بابا..با یادآوری جمع سه نفریمون قطره اشکی از چشمام چکید ..بیست روز دیگه سالگرد فوت عزیز ترین فرد زندگیم بود..دوسال گذشت و من حتی نمیدونم چطور بدون لالایی های شبانه اش و اغوش بازش دوسال دووم اوردم...با یاداوری لالایی اش سرمو گذاشتم روی میز و با صدای بلند زدم زیر گریه...در با صدای بدی باز شد ..شاید یکی از خدمتکار ها که هول شده بود و اومده بود داخل.چرا میخواستم همه رو بیرون کنم و فقط به حال زندگی نکبت بارم زار بزنم ؟؟....داد زدم کی بهت اجازه داد بیای داخل؟
با من من گفت : خا ..خانوم..م..من 
_بی____رون...
در بی صدا بسته شد..و من بلند تر از قبل هق زدم...خدایا من چرا؟..خودت ببین !!...یه دختر تنها...که عشقشو ازش گرفتی..باباشو ازش گرفتی...همونی که شبا بدون لالایی اش نمی خوابیدم...حالا شده ارزوم ...اینکه دوباره توی اغوش مردونه اش گم شم...چرا نیست ؟؟..مگه من چیکار کرده بودم..خودت ببین ..من توی این کشور یه هم زبون ندارم..یه دوست ندارم...بابامو ازم گرفتی...قبول..مامانمو ازم گرفتی قبول..منو شکوندی با دونستن حقیقت قبول ..بجز یه خانواده پدری تو لندن هیچکسو ندارم قبول..د لعنتی پس چرا یه نفر نیست منو اروم کنه؟..همه اینا قبول..تو که میدونستی حقیقت یه روزی فاش میشه چرا یه کاری کردی که هروقت میرم جلو اینه یاد تنهایی هام بیوفتم؟..یاد بدبختیام بیوفتم؟...چرا یه نفر نیست ارومم کنه؟؟..اروم تر و ملتمس تر ..زارتر ..تنهاتر گفتم : پس چرا یکی مثل بابا پیشونی مو نمیبوسه بگه چرا عروسک من گریه میکنه؟...چرا یکی دلداری ام نمیده ..چرا یکی نیست؟..بابا عشق چی بود مگه؟...عاشق مامان من شدی؟...مامان من که فقط برای پولت تو رو میخواست ؟..مامانی که نه برات گریه کرد و نه شیون؟..همونی که هنوز از خونه نرفته بودی گفت سهم الارث شو میخواد؟..پولشو میخواد..باباجون مگه عشق چی بود؟..مگه تو نمیدونستی؟..پس چطور باز صبر کردی ؟ ..ها؟..چطور تونستی هر روز ببینی اش..یادت بیاد هدفش رو ..اما باز هم بهش بگی صبر بخیر عشق من..با عشق زل بزنی تو چشماش..نفرت نگاشو بخونی و لبخند تصنعی شو ببینی و باز صبر کنی..هیچی نگی!!
خدایا من ازت فقط یه اغوش امن میخوام..جایی که توش ساعتها بتونم گریه کنم..جایی که ..
صدای در که بلند شد از حال خودم بیرون..تو این خراب شده نمیشه تنها بود..پر مزاحمه..
_ بیام داخل اتاناز؟
تنها کسی که اسممو کامل میگفت ..دایه بود...دایه روشن..
_بیا داخل دایه..
اومد و روبروم نشست..هیچ چراغی روشن نبود جز نور مهتاب..دایه تو چشمام خیره شد..و من نگاه ازش گرفتم..تحمل نشون دادن ضعفمو نداشتم..
_جانم دایه..کاری داشتی؟
_اتاناز..بگو..چی تو رو اینقدر بهم ریخته؟
_هیچی دایه ..خوب شدم..
_به من دروغ نگو ..من بزرگت کردم اتاناز..
انگار تو این کشور هیچکس نبود که پای در و دلم بشینه..
_دایه 
_جان دایه
انگار دایه هم امشب اصولش رو کنار گذاشته بود ..برای همین یه نیمچه لبخند نشست گوشه لبم..
_دایه من دلم برای بابام تنگ شده

رمان زیبای مینای غرور

@Azin18 @آشوب @آئیـSHMAـا @آیلار مومنی @دخترخورشید @بوقلمون @سحرصادقیان @شقایق.نیکنام @شوکران @عسل ابراهیمی @فاطی.ع.م @مانشMansh @ماه تی تی @منیع   

  • لایک 14
  • تشکر 1
  • غمگین 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_دایه من دلم برای بابام تنگ شده..باورنمیکنم دوساله که ندیدمش..دوساله دایه..هرسال خیرات..هر سال مجلس بهتر از سال قبل..هر سال نبودش پررنگ تر از سال قبل..دلم تنگ تر براش..هروقت میرم جلوی اینه داغ دلم تازه میشه...من به خاطر بابا...نرفتم پیش سهیل و افسون و بابابزرگ ..هرسال بیشتر از سال قبل برای شادی روحش خیرات میکنم..اما حس بدی بهم دست میده وقتی یادم میاد که بابا بهم میگفت..همیشه یکمی از پولتو خرج کسایی کن که ارزو میکنن شبا خواب یه خونه تر و تمیز رو میبینن..حالا من باید به نیت شادی روح بابا..

اشک از چشمم چکید و نتونستم ادامه بدم..دایه من تنهام..مامانم میتونست نره...میتونست بمونه و یکم دیگه هم نقش بازی کنه..تا من حالم بهتر شه..اما نه اون طاقتش طاق شده بود..حوصله این خونه رو نداشت..از منو بابام متنفر بود..اون مادر بود دایه؟؟

_اتاناز ...اروم باش.

_دایه زد تو گوشم گفت متنفره از منو بابام..مگه ما چیکارش کرده بودیم؟..دایه من دخترش بودم..

دایه بلند شد کنارم نشست..روی یه نیمکت چوبی نیمه چرم..سرمو به اغوش کشید و دستمو توی حصار دستاش گرفت..بوی مادر واقعی رو اینجا حس میکردم..عطرشو با تمام وجود کشیدم تو ریه هام..این همون اغوشی بود که میشد بهش گفت مادرانه...

دایه: مثل اسمش بود.


..نگاه توی چشمات که میکرد دل میبرد...اول اومد که اینجا کار کنه..از دست یکی خدمتکارا یه گلدون افتاده بود و شکسته بود اون گلدون هم یادگار مادر خدابیامرز اقا بود..اقا عصبانی شد و اونو اخراج کرد..مادرتو هم اومد که به جای اون کار کنه..کم کم همه چیز عوض شد...افسون دیگه روسری سرش نمیکرد..اقا دیر به دیرمیومد خونه...نهار و شام مرتب سرو نمیشد..کلا نظم خونه بهم ریخته بود..تازه شنیده بودیم اقا دیگه شرکت هم نمیره..افسون هم یه روز میومد یه روز میومد..وقتی میومد زیر بار کار نمیرفت و مدام میگفت..کار مال کلفتاس..چند نفر از خدمتکارا بهشون برخورده بود و رفته بودن به اقا بگن..اقا هم که عصبانی بود..اول زد چند چیز شکوند که بیچاره ها زهره ترک شده بودن..بعد هم بهشون گفت خفه شن..بعد هم همه رو اخراج کرد..راستشو بخوای من از همون اول از مادرت خوشم نمیومد..فهمیده بودم بوی پول به مشامش رسیده  و داره افسونگری میکنه..از صبح روز بعد هم به جای اون چهار نفر ..چهارخدمتکار دیگه اومدن اقا هم دستور داد کر باشن و کور..صبح به صبح بیان کاراشونو بکنن و شب برن خونشون..چند روزی اوضاع خوب بود ..اقا سر وقت میومد خونه ..خوشحال بود و از اوقات تلخی های قبل خبری نبود...تا اینکه خبر پیچید تو عمارت که اقا و مادرت با هم عقد کردن..اقا مادرت رو بانوی محترمه خونه معرفی کرد...عشق بدجور چشم اقا رو کور کرده بود..اوضاع ادامه داشت تا اینکه رفتار مادرت تغییر کرد..ارایشهای جیغ...لباسهای باز..دیر اومدنها و ..اقا خیلی حالش گرفته بود چند روز هم با هم دعوا داشتن ...اما خانوم میگفت که دوست داره..اون قبل ازدواج همین بوده و اقا باید چشاشو باز میکرده..اقا فکر میکرد که باید بچه دارشن..یه ماه بعد خبر بارداری مادرت پیچید..نمیدونم چیشد که تو یکی از همین مهمونیها بچش سقط شد و اقا دیگه نذاشت خانوم هیچ جا بره...از اون روز اگه مادرت هیچ حسی به اقا نداشت اما از اون روز متنفر شد از پدرت..روزها میگذشت تا مادرت دوباره باردار شد و اینبار تو توی شکمش بودی...تو به دنیا اومدی بعد از اون هم مادرت با پدرت یه بحثی راه انداخت که چمیدونم دیگه بچه نمیخواد..بچه اذیت میکنه..بچه بده..ارامش ادمو میگیره و از اینجور حرفا..اقا هم قبول کرد..عاشق بود..مهمونیهای خانوم کنسل بودن تا اینکه یه شب صدای اقا رو شنیدم..

دایه ساکت شد..سرمو اوردم بالا و نگاش کردم..چرا صورت دایه خیس بود..گریه کرده بود؟؟رمان میناے غرور

 

  • لایک 11

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۵

 


_خوبی دایه؟

سری تکان داد...

_میخوای بگم برات اب بیارن؟

سرش را به حالت نفی تکان داد..

_چیزی شده؟..داشتی تعریف میکردی؟

دایه تو جاش کمی تکون خورد..انگار خودشو جمع و جور کرد که گفت: آتاناز..شاید باورت نشه ..اما من پدرتو دوست داشتم..

بهت زده به دایه نگاه کردم..نگامو تو جای جای صورت دایه سوق دادم و در نهایت توی چشمهای مشکی اش خیره شدم..چشای درشت و کشیده اش..مژه های پرپشت و صورت سفیدش که چروک شده بود...چشایی که خمار بود و اشکی..هنوز ادمو جذب خودش میکرد ..گونه های برجسته اش از عبور اشک ها قرمز شده بود....با نگاهی نگاش کردم که هیچ وقت نکردم..عصبی بودم؟...شاید...نالیدم : 

_دایه!

سرش را پایین انداخت...بر گردنم حق داشت..اما حالا داشت به من میگفت عاشق پدرم بوده..پس اون گریه ها از سر دلتنگی بوده..متفکر سرمو پایین انداختمو گفتم: دایه ..مادرم میدونست؟..

_نه ..هیچکس نمیدونست جز خودم...عشق یه طرفه خیلی بده..

و گریه را از سر گرفت...

_چطور بابام نفهمید؟..

دوباره نگاش کردم..چهره زیبایی داشت..

_از همون اول عاشق رنگ سبز بود...چشای افسون همون رنگی بود که اون میخواست..وقتی عاشق تر شد که تو به دنیا اومدی..کپی افسون بودی!!!

راست میگفت...خیلی خیلی شبیه مادرم بودم..ولی ذره ای از شخصیت مادرمو به ارث نبرده بودم..اون نگاه افسونگر و پر از عشوه ذره ای تو چشمهای من نبود..اما همون زیبایی کاملا توی چهره من دیده میشد..همون رنگ چشم..همون قدر خمار ..همون رنگ موها ..همون قدر خوش حالت..همون پوست گندمی.....اما شخصیتم بدجور شبیه پدرم بود..مغرور..لجباز..یه دنده..و شاید یه قلب مهربون..

_چرا افسون هیچوقت عاشق بابام نشد؟

_چون اون افریده شده بود برای افسونگری...اتاناز حال منو فقط خدا میدونه وقتی مهران با افسون عقد کرد..

_دایه تو منو بزرگ کردی!!

سری تکون داد و رفت از اتاق بیرون..دوباره گم شده بودم تو تاریکی اتاق..اما این بار با ذهنی اشفته..

روی نیمکت چرمی دمر دراز کشیده بودم..میخواستم بپرم داخل استخر اب..همه ی حرارت بدنمو توی اب سرد استخر جا بزارم و برگردم و بخوابم..اما خودمم میدونستم که نمیشه..

_ثمین..نگین..سارا..

چیزی طول نکشید که سارا و ثمین لای چارچوب در ایستاده بودن..اومدن جلو که کمکم کنن که با دستم نشون دادم که لازم نیست..با صدای گرفته ام گفتم:

_بگو استخر خودمو اماده کنن..آب سرد..

سارا که همسن خودم بود و یکمی روش باز تر بود گفت : خانوم هوا سرده..با آب سرد سرما میخورین..

_سارا ..

همینکه خواست بگه بله گفتم: کاری که گفتمو بکن..ثمین ..تو هم برای پس فردا ساکمو اماده کن میرم لندن..بلیط فراموش نشه..

ثمین : بله خانوم..

_نگین تو هم به افسانه بگو شام نمیخورم..میز نچینه..

قبل از اینکه بخوان حرف اضافه ای بزنن مرخص شون کردم..یه زندگی ساده میخواستم..بدون هیچ خدم و حشمی..راحت و اسوده ..دستپخت خودم..دلم لک زده بود برای اینکه ماکارانی بپزم وروش سس کچاپ بریزم وجلوی تلویوزون بشینم و یه فیلم اکشن ببینم...برم توی حیاط پر از برف ادم برفی درست کنم..یا سیب زمینی سرخ کرده دستم بگیرم و کنار بابا بخوریم..یا توی هوای گرم تابستون بپرم تو استخر حیاط و شلپ شلوپ بازی کنم...دلم این شیطنت ها رو میخواست و دوسال و اندی بود که هیچ کدوم شو انجام نداده بودم..وقتی بابا بود .. ..جمعه ها مامانو میفرستاد خرید..دایه و بقیه رو هم مرخص میکرد...یه روز خاص پدر دختری می ساختیم ..بدون هیچ دغدغه ای...اما الان به علاوه اینکه میخواستم همه رو مرخص کنم و تنهایی زندگی کنم...میترسیدم ..از تنهایی میترسیدم..به اندازه کافی تنها بودم..و به همین ادمایی که برای پول بهم تعظیم میکنن نیاز داشتم..خیلی وقتا به سرم میزد برم پیش عموم ..عمه ام..پدربزرگم..اما وصیت بابا تو گوشم زنگ میزد..اون میخواست که شرکتش پا برجا بمونه همیشه..بعد مرگش فرزندش شرکتش رو بتونه سرپا نگه داره..حالا بیخیال همه چی میشدم؟؟؟

 

 

رمان مینای غرور

  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۶

در اتاق رو باز کردم.....پذیرایی رو رد کردم..و به اولین پله رسیدم...و پله ها رو یکی یکی با اقتدار خودم بالا رفتم..

بعد فاش شدن حقیقت ..منم افشیده و پدربزرگ خونده ام رو ترک کردم..افشیده که خالم بود..پدربزرگ خونده ام هم ناپدری مادرم بود..که حتی مادرم ازش خبر نداشت..مادربزرگم هم که خیلی سال بود فوت کرده بود...

به در اتاق رسیدم..دستگیره رو کشیدم پایین..وارد راهروی شدم و در استخر رو باز کردم..هیچکس جز سارا اجازه ورود به اینجا رو نداشت..و فقط کلیدش دست خود سارا بود.....لباس هامو درآوردم و روی میز پذیرایی پرت کردم..یه میز دونفره اونجا بود...دو صندلی تاشو هم کنارش..انگشت های پامو داخل اب زدم..سرد بود و لرز به تنم نشست..اما با فکر کرد به این که ممکنه حالم بهتر شه ..یه قدم رفتم عقب و شیرجه زدم توی آب..بدنم یخ زد و یه لحظه کنترل دست و پامو از دست دادم ..اما خیلی زود خودمو پیدا کردم..تیوب رو از لبه استخر کشیدم پایین و خوابیدم روش...با یادآوری امتحان فردام توی دانشگاه اخمام رفت تو هم..امروز هم چون پرونده ام ناقص بود تا ظهر توی دانشگاه معطل شدم..فردا هم دانشگاه..شرکت میموند رو هوا..امتحان داشتم و کلمه ای براش نخونده بودم..اهل تقلب هم نبودم..خوبی اش این بود که خیلی از کار عملی های رشته مو توی شرکت یادگرفته بود و به کلاس هایی که دانشگاه میذاشت احتیاجی نداشتم..فقط امتحانا کلافه ام میکرد...اون مدرکی که باید رو برای اداره شرکت داشتم..اما میخواستم مدرک عالی شو بگیرم...

بلاخره دل کندم از اون سرما..عاشق آب بودم..از اونجایی که خونه ما همیشه یه ریز مهمون داشت بابا گفتش که اینجا رو برام درست کنه...به استخر دو در راه داشت..یکی از اتاقم که کلیدشو منو سارا داشتیم و در دیگه که کلیدشو فقط خودم داشتم..از این ور که درو باز میکردم..جکوزی بود اول..اون ورتر هم یه میز و صندلی وجود داشت و حموم سنتی..به این سالن یه اتاق راه داشت که اتاق عمه ساحل بود..وقتی میومد اینجا تو این دو تا سالن کلی اتیش میسوزوندیم..اقوام نزدیک هر کدوم تو این خونه یه اتاق داشتن..بابابزرگ اتاقش پایین بود و به درخواست خودش یه در مستقیم داشت به حیاط پشتی..خاله افشیده هم اتاقش پایین بود که من گفته بودم بشه انباری...لباس ها و ملافه ها و پتو های اضافه رو میذاشتن اونجا...بقیه اتاقها بالا بود...اول راهرو که اتاق مامان و بابا بود و من سعی میکردم همیشه نگاه ازش بدزدم...چون بعدش گریه ام میگرفت..بعد اون اتاق چند اتاق خالی بود..که مهمونا استفاده میکردن..بعد اتاق من بود..کنارش اتاق ساحل و کنارش اتاق سهیل..بعد اتاق سهیل هم دو اتاق خالی بود..اخر راهرو هم دو مجسمه بزرگ شیر وجود داشت در دو طرف دیوار تمام شیشه ای که اخر راهرو بود..شیشه های پنجره خیلی کلفت بود و پنجره از بالا یه شکاف کوچیک داشت فقط..به غیر از اتاقهایی که صاحب داشت و صاحباشون خودشون دکور اتاقشون رو انتخاب کرده بودن..بقیه اتاقها دکورشون مشکی قرمز یا مشکی سفید بود..پایین هم سه تا اتاق داشت..اتاق افشیده که انباری شده بود ..اتاق پدربزرگ و اتاق سارا..سارا بچه پرورشگاهی بود و14سال بود اینجا کار میکرد..خیلی صمیمی بودیم تا دو سال پیش .. مثل دو تا خواهر فقط من مغرور و یه دنده ام..قبلا با هم گردش و اینجور جاها میرفتیم..بابا سرپرستی اونو قبول کرده بود تا مثل یه خواهر همیشه کنارم باشه....بگذریم..

از استخر اومدم بیرون ..از داخل کمد دیواری داخل سالن یه حوله برداشتمو پیچیدم دور خودم..لباسهامو هم برداشتم ..در اتاقمو باز کردم و رفتم داخل ..یه سطل واسه لباسهای کثیف اونجا بود..لباسهامو داخلش انداختم ..و طاق باز خودمو انداختم رو تخت..بجز اتاق سارا که سه رنگه بود بقیه اتاق دکور دو رنگه داشتن..اتاق سارا ..ابی اسمانی..سورمه ای و زرد بود دکورش..اتاق من هم یشمی _ سورمه ای..

غلتی زدم و سعی کردم برای مراسم مهران رسام برنامه ریزی کنم..

طولی نکشید که چشام گرم شد و به خواب رفتم..

چشامو باز کردم..احساس سرحالی میکردم..نیم خیز شدم و به تاج تخت تکیه دادم..ساعت پنج صبح بود..پاشدمو یه بلیز مشکی ساده پوشیدم و یه شلوار جین یخی..روی میز مطالعه ام نشستم و جزوه مو از داخل کتاب دم دستم در آوردم و مشغول شدم...یکمی باید میخوندم برای محض رضای خدا..

با احساس خستگی از پشت میز بلند شدم..ساعت هشت بود..و من یه بار جزوه رو خونده بودم..موهام وقتی از حموم میومدم و شونه نمیکردم..فر درشت به خودش میگرفت و براق بود..تل مشکی تنها رنگی بود که هم به لباسم میومد هم به رنگ موهام..آرایش هم که هیچ وقت نمیکردم..مگه قرار بود بریم مهمونی..صندل های دیروزم که جلوی در استخر رها شده بود رو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون..

سارا داشت پنجره ته راهرو رو تمیز میکرد..

_سلام خانوم..

_سلام سارا..خوبی؟

سارا که حال خوبمو دید ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت : بله خوبم خانوم عزیز پدر..

خندیدم و گفتم : بیمزه

داشتم میرفتم که صدام زد : آتا ؟

ایستادم و که پرید بغلم و از گردنم آویزون شد..

_آتا باور کنم سرت به جایی نخورده؟

_ببین به روت خندیدم پرو شدی!!..زود باش تعظیم کن..

گردنمو ول کرد و گفت : مسخره..

و سرشو به حالت قهر برگردوند خواست بره که مچ دستشو گرفتم و گفتم: قهر نکن..

_قول میدی دیگه اونجوری باهام حرف نزنی؟

_اره قول میدم عزیزم..

سرشو انداخت پایین و گفت : من خواهرت نیستم آتا..اما مثل خواهرتم..بعد مرگ اقای رسام کلا عوض شدی..نگرانت بودم بی معرفت..

یه جوری شدم و لبخند رو لبم خشک شد..بابای من بابای سارا هم بود..بعد مرگ بابا ..اونم بی پدری کشیده بود و من حواسم بهش نبود..اسم بابای من تو شناسنامه اونم بود..بعد مرگ بابا ..از بی حواسی من مجبور شده بود خدمتکار خونه بشه....

  • لایک 12
  • سردرگم 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۷

یه جوری شدم و لبخند رو لبم خشک شد..بابای من بابای سارا هم بود..بعد مرگ بابا ..اونم بی پدری کشیده بود و من حواسم بهش نبود..اسم بابای من تو شناسنامه اونم بود..بعد مرگ بابا ..از بی حواسی من مجبور شده بود خدمتکار خونه بشه..دستمو گذاشتم روی شونه اش و پریدم بغلش و با بغض گفتم : منو ببخش سارا..میدونم دیره..اما اگه قبول کنی میخوام تا ابد خواهرم باشی...
دستش دور کمرم حلقه شد و گفت : دیوونه منکه 17 ساله خواهرتم..
_نه تو مثل خواهر کنارم بودی..میخوام خواهرم باشی..
منو از خودش جدا کرد و گفت : چی میگی آتا؟
_خانم سارا رسام..
به لباسش اشاره کردمو گفتم : بدو برو اینو دریار..
_دیوونه شدی؟..دایه منو میکشه..
راست میگفت ...بد مرگ بابا..دایه مجبورش کرده بود برای اینجا موندن باید کار کنه..
_سارا حرف بیخود نزن..تو هم دختر بابامی..اجازه نمیدم سختی بکشی ..دایه با من..
سارا نالید : آتاناز!!
_خواهر من ..خواهر منه..بفهم اینو لطفا..تا پنج دقیقه دیگه لباساتو عوض میکنی..
روی شونه ضربه زدم و به چشای متعجبش زل زدم..
_میای سالن غذا خوری..
یه ضربه دیگه
_غذاتو میخوری..لباس میپوشی تا بریم شرکت..
_تو اونجا میمونی و کار ها رو از رسولی یاد میگیری کم کم تا من از دانشگاه بیام..
یه ضربه دیگه..
_بعد خودمم بهت اموزش میدم..
_نه اتاناز..
_حرف نباشه..نمیخوام سر ختم این ماه شرمنده باشم..تو هم حق داری و من توی این دو سال حواسم بهت نبوده ..لطفا منو ببخش..
چشمهای قهوه ای خمارشو که اشک توی اون جمع شده بود رو ازم دزدید..
_بابا به گردنم خیلی حق داشت..
دلم لرزید..بابای من بابای سارا هم بود..
_سارا پایین منتظرتم..واستا ببینم ..لباس داری؟
_اره هست ..
_وای خدای من..تو دو ساله خرید نرفتی!!
دستشو گرفتم و کشیدم تو اتاق خودم..از کمد یه پیراهن یاسی کشیدم بیرون و جین مشکی دادم دستش..
_قول میدم عصر بریم خرید..فقط سارا زود باش..من نه و نیم امتحان دارم..
_اتاناز داری منو شرمنده خودت میکنی..
به چشمهای غمگینش نگاه کردمو گفتم : فقط منو ببخش..
و از اتاق زدم بیرون..
افسانه میزو چیده بود..
_افسانه؟
_جانم خانوم..
_یه نفر دیگه هم هست...یادت رفته ظرفشو بزاری..
_خانوم مهمون داریم؟
_نه..صاحب خونه اس..
افسانه که گیج شده بود سری تکون داد و گفت : چشم خانوم..

رمان مینای غرور 

@hadis Hs   @hany.rS @FAR_AX @Fateme Cha @Fatiw chegini @hana_nar @haniye_sh @Healer @im._byta @Imaryam @m.azimi @M.M.MOSLEMKHANI @mah86 @mahdiye11 @Masi.fardi @Masoome 

@MOBINA.H @NAEIMEH_S @nazi nima @Nilay07 @Noora @Qazal @Red_girll  @Roshana @Sara   @sara.s312   @Teimouri.z @Viyana @Z.A.D @zahra.m @[email protected]

  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۸

 

افسانه که گیج شده بود سری تکون داد و گفت : چشم خانوم..

ابتدا لیوانمو پر اب پرتغال کرد و چایی گذاشت جلوم..منم پنیر و گردو رو کشیدم جلوم..

لحظه ای بعد سارا رسید و با ترس نشست روبه روم..منم بهش لبخند زدم..و با چشم بهش فهموندم که به من اعتماد کنه..و بعد جرعه ای چایی نوشیدم..افسانه داشت با تعجب به سارا که روبروم نشسته بود و لباس فرمشو درآورده بود نگاه میکرد..طفلی یه سال بود اینجا کار میکرد و از هیچی خبر نداشت..

_افسانه یادت رفت واسه خانوم چایی بریزی!!

_واسه سارا؟

با خونسردی و غرور خودم تو جا کمی جابجا شدم و قبل از اینکه لقمه رو داخل دهنم بزارم گفتم :

_سارا خانوم..

سارا سرشو انداخته بود پایین..افسانه هم با اطاعت واسش چایی ریخت و اب پرتقال ..و خواست که صبحونه اشو سفارش بده.

دایه اومد داخل..

_اتاناز..

و نگاهش افتاد سمت سارا..سارا که تازه لقمه گرفته بود واسه خودش ..لقمه داخل گلوش گیر کرد و با ترس به من نگاه کرد...

_سارا تو چرا اینجوری شدی؟...لباست کو؟..چرا با خانوم صبحونه میخوری؟.

رو به دایه کردمو گفتم : دایه صبر کن..من برات توضیح میدم..

_ینی چی توضیح میدم؟..این خلاف قانونه اینجاس..و در حالی که داشت سارا رو مخاطب قرار میداد گفت:..سه ساعت اضافه کار..لباسهارو همه رو خودت میشوری!!..حقوقت هم نصف میشه..تا از این کارا نکنی..

چشامو با حرص روی هم فشار دادم و در حالی که سعی میکردم تن صدام بالا نره گفتم : دایه !!..یادت که نرفته اون خواهر منه!!

دایه با تعجب نگام کرد و گفت : چی داری میگی آتاناز..

_دایه اون خواهر منه..پس به خاطر منم که شده باهاش خوب رفتار کن..مثل دختر اقای رسام..

دایه با تاسف سری تکون داد و گفت : نمی فهمت اتاناز..

و از اشپزخونه خارج شد..

سومین لقمه رو خوردم احساس سیری کردم و کمی اب پرتقال خوردمو از اشپزخونه خارج شدم..

_منتظرتم سارا..

نگین..مژگان..

مژگان سریع تر پرید جلو و گفت : بله خانوم..

_بگید ماشینو اماده کنن..سارا که صبحونه شو خورد بگید بیاد اتاق من..

متوجه تعجبشون شدم ولی بی تفاوت اضافه کردم..

_و در نهایت دایه با من کار داشت..پیغامشو بیارید..سریع تر لطفا..

و به سمت راه پله راه افتادم..

یه جین شکلاتی پوشیدم و یه مانتوی کرم هم تنم کردم..داشتم دکمه هامو میبستم که سارا اومد داخل..

_کاری با من داشتین؟

_دفعه اخرت باشه اینجوری با من حرف میزنی..من تو ام..نه شما..

رو تخت ول شد و گفت : من معذبم اتا..

نگاش کردمو با خنده گفتم : میبینم چقدر معذبی!!

خودش هم خنده اش گرفت و خودشو جمع و جور کرد..

پرسیدم : بچه ها تعجب کردن؟

  • لایک 8
  • تشکر 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۹

پرسیدم : بچه تعجب کردن؟
_اره همشون ..هیچ کدوم از قبلنا خبر ندارن..فکر نمیکردن پارتی داشته باشم..
_خواهر خودمی دیگه..ببین چه زود یخش آب شد..
در حالی که داشتم مقنعه مو سر میکردم ..داد زدم: سارا من نه و نیم امتحان دارم..تازه تو رو هم باید برسونم شرکت ..
_زودی حاضر شو..
_اتا بیخیال
_درد بی درمون بیخیال..میگم پاشو..
به اجبار یه مانتوی طلایی تن کرد و شلوار و مقنعه سورمه ای..
درو باز کردم و منتظر بودم اول سارا بره بیرون..گفتم : لباسای منم بدجور به تنت میشینه..
_تیکه میندازی؟
_نه والا..
بند کتونی شو بست و رفت بیرون..منم به تبعیت از سارا..آل استار شکلاتی پوشیده بودم..
رفتیم پایین..هنوز تعجب داشت نگاشون و سعی داشتن یه جوری سعی میکردن سر از قضیه دریارن..
افراد داخل حیاط زیاد غافلگیر نشدن..شاید فکر میکردن سارا رو میبرم تا خرید کنه..

  • لایک 7
  • هاها 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۰

ماشین دم در پارک بود..ماشینو دور زدم و سوار شدم و از اون طرف هم سارا سوار شد..تازه از حیاط که خارج شدیم موبایلمو در آوردم و با شرکت تماس گرفتم..
بعد سه بوق گوشی برداشته شد..
_بله شرکت رسام بفرمایید..
_سلام خانم وثوق ..
_سلام خانم رسام بفرمایید..
_ وصل کنید معاونت..اتاق اقای رسولی 
_چشم الان..
بعد چند ثانیه اقای رسولی تلفن رو برداشت..
_بله خانم بفرمایید..
_سلام اقای رسولی خسته نباشید..
_همچنین...امری دارید بفرمایید..
_اقای رسولی توجه کنید..یه خانومی داره میاد شرکت..اون خانوم رو با بخش های مختلف شرکت و سالن های کارخونه..سالن های بازرسی و دسته بندی و خلاصه همه بخش رو نشونش میدی..درباره هر بخش هم توضیحات کافی رو بهشون بده..تا دو ساعت دیگه هم خودم میرسم شرکت..هرچی اطلاعات بیشتر ..بهتر..
_ببخشید خانم رسام بازرس هستن..
_نه ..میام و معرفی شون میکنم..شما کاری که گفتمو بکن..
_چشم..
سارا همون طورکه نگاهش به بیرون بود گفت : چرا داری سهم خودتو با من شریک میشی؟..من نمیتونم از پسش بربیام..
_حرف مفت نزن..
_آتاناز..لطفا 
_چطور بابای منم باشه..بابای تو هم باشه..چیز های خوب مال من؟
_چون من فقط طبق چند تیکه کاغذ دخترشم..
_سارا قبل امتحان اعصاب منو خورد نکن لطفا..اینارو دو سال پیش باید میگرفتی نه الان!!..اونجا که رفتی ..خودتو به هیچکس معرفی نکن..فقط بگو با اقای رسولی قرار قبلی داشتی..از دانشگاه که اومدم جلسه معارفه میزارم..راستی از قول من به اقای رسولی بگو همه شرکا و سهام دارها و همه مدیر ها رو واسه ساعت یازده و چهل دقیقه تقریبا ..تو سالن کنفرانس جمع کنه..
سارا : مدیونتم آتا..
_این حرفو نزن دیگه..در ضمن ..خوب گوش کن که همه چیزو یاد بگیری!!
موهای لخت و خرمایی شو داخل روسری اش کرد و دستی به مقنعه اش کشید..
جلوی شرکت نگه داشتم و گفتم : کاش امتحان نداشتم سارا!
_این حرفو نزن..همه چیزو بسپر به شریک خوشگلت..
_ای از خود راضی..
_بپر امتحانت دیر نشه..
_باشه ..
یه بوق زدمو رفتم سمت دانشگاه..از دور شریفی رو دیدم جزوه به دست بود..درس خون تشریف داشتن..خیلی پایه بود و وضع مالی بدی داشت..برای همین من باهاش میپریدم..
صداش زدم: خورشید..
نگام کرد و با دو اومد سمتم..با لبخند بهش گفتم : خوبی؟
پرید بغلم..
_فدات شم.
_عه خدانکنه ..
_کجا بودی بی معرفت ..بیشعور تو که میدونی غیر تو هیچ دوستی رو ندارم ..
اونو از خودم جداش کردمو گفتم : حقا که مال بد بیخ ریش صاحابشه
زد پس کله ام و گفت : بیشعوریا..
_گفتی قبلا..
و دستشو گرفتم کشیدم سمت کلاس..
چشای کشیده عسلی داشت ..طبیعتا موهاش بور بود..بور روشن..دماغش از بالا یه کوچولو انحنا داشت..یه کمی هم صورتش تپل بود...حقا که خورشید بود..از این خورشیدایی که توی دفتر نقاشی ام میکشیدم ..ولی خدایی جذاب و تو دل برو بود..با خورشید صمیمی نبودم..از زندگی ام هم خبر نداشت..بهش گفته بودم بابام فوت کرده و من برای اداره شرکت کوچیکمون مجبورم دانشگاه نیام...خواهر و برادر ندارم با مادر خونده ام زندگی میکنم که منظور دایه بود..راست نگفته بودم دروغ هم نگفته بودم..اون از زندگی من همینا رو میدونست..اونم باباش از بالای داربست ساختمون سازی افتاده بود ..بیمه نداشته و قطع النخاع شده...اونم خواهر و برادر نداره..ولی مامان مهربونش صبح تا شب این ور و اونور کار میکنه تا خرج خونه و داروهای باباشو دربیاره..بابای خوبش هم گفته امسال رو اگه تموم کنه میتونه یه جای مطمئن و امن کار پیدا کنه که خیال باباش هم راحت باشه..
وارد سالن طبقه دوم شدیم و همون اول ورود مستفیض از چهره جذاب اقای سبحانی شدیم..جناب سبحانی خیلی وقت بود خواستگار خورشید بود..وضع مالی خوبی داشت و خورشید قشنگ ضایع بود میخوادش ..اما امار دوست دخترای اقا رو فقط خدا داشت..همین درد دل خورشید بود..میگفت یه سال خوبه دو سال خوبه..سر سال یکی از همونا رو هووم میکنه..منم تا میتونستم سرکلاس یا هرجای دیگه حالشو میگرفتم..اون فکر میکرد چون خورشید وضع مالی خوبی نداره اویزونشه..
_سلام..

  • لایک 8
  • هاها 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۱

_سلام..

من : وعلیکم،،امرتون؟

کلافه پوفی کرد و گفت : میتونم با خورشید تنها باشم ؟

_خورشید دوست دخترته،،ایشون،،(به خورشید اشاره کردم) خانوم شریفی هستن،،براتون تلفظش سخت نیست که؟؟،،دوما،نه نمیشه،،من موندم با اون همه زن و بچه چطور تجدید فراش کردید؟..

اینبار دیگه خیلی شلوغش کردم.، خورشید هم داشت خودشو کنترل میکرد نزنه زیر گریه !!

نمیدونم چیشد که گونه ام سوخت،،تا حالا همچین غلطی نکرده بود،،غرورم؟؟؟،،از حرص دندونام خورد به هم ،،نگاش کردم،،با عصانیت داشت نگام میکرد،،دستمو بردم بالا و محکم تر از خودش کوبوندم توی صورتش،،لبش پاره شد،،اما همزمان اشک های خورشید ریخت،،سبحانی یه نگاه به من ،،یه نگاه به خورشید جمعو ترک کرد،،خورشید نگام کرد ،،یه نگاه به چشام ،،یه نگاه به گونه ام،،جمعیت رو کنار زدم و رفتم سمت توالت و خورشید هم با اشکاش اومد دنبالم...

__صبر کن،آتا،،،آتا با تو ام،د صبر کن میگم..

خسته ایستاد و منم وارد دستشویی شدم و رفتم سمت دستشور،،خدا رو شکر فقط یکمی قرمز شده بود..

خورشید : آتا من میخوام قبول کنم...

_مرض گرفتی؟؟،،چه خاکی میخوای تو سرت بریزی واسه چهار تا تیکه کاغذ که بیاد تو جیبت؟؟

خورشید با عصبانیت گفت :آتا بابای من منو اینجوری تربیت نکرده

_خوب همین دیگه،،من موندم عاشق چی این نفله شدی؟

_آتا!!

_زهرمار آتا ،،آتا بمیره از دستت راحت شه.

و برگشتم و مشغول ماساژ دادن گونه ام با آب گرم شدم..

_آتا من ،،،،،من عاشقش شدم یک،،،دوسش دارم دو،،میخوام باهاش ازدواج کنم سه،،،چهارم از همه من امسال درسم تموم بشه بابام نهایتا یه سال دیگه منو خونه نگه داره،،بهتر از اینه که زن یه آدم علاف بشم..

_اگه بحث پوله من از شرکت برات وام میگیرم،،اگه سر عشق و عاشقیه و بهش اعتماد داری،،خود دانی!!

_آتا من بابام عمل داره،،میگن یه تیکه شیشه رفته تو نخاع اش ،،میفهمی؟،،(با  نا امیدی گفت )این دومین دلیلی که مجبورم میکنه..

_گفتم اگه پوله من بهت میدم!!

_تو سر چی داری بهم اعتماد میکنی؟

گونمو با آستینم پاک کردمو راه افتادم سمت درب دستشویی..کنار زدمش ،،در تمام این مدت با نگاهش داشت دنبالم میکرد،،_همین که گفتم..

رفتم و سر کلاس نشستم،،من خورشیدو راهنمایی کرده بودم،،در تمام این مدت اشتباه سبحانی رو به روش آورده بودم،،و این نشون میداد که من تمام تلاشمو کردم،،خود دانن،،میخوان ازدواج کنن با این شرایط میخوان نکنن..

پوفی کشیدم که اقای سبحانی تشریف فرما شدن و با فاصله چند صندلی از منو خورشید نشست..

چند دقیقه بعد هم استاد اومد و برگه ها رو توزیع کرد،،به علاوه یه سوال که حل نکردم و دو سوال که شک داشتم از بقیه برگه مطمئن بودم.

از کلاس خارج شدم.،تا الان هم برای رفتن به شرکت دیر کرده بودم..

داخل پارکینگ شدم و ماشینو بیرون آوردم و تخته گاز رفتم سمت شرکت..

ذهنم بدجور مشغول خورشید بود،،گوشیمو برداشتم و باهاش تماس گرفتم..

_خوبی ؟

_خوبم مرسی ،،امتحانت خوب بود؟

_خوب بود..ببین خورشید..

*بهت دروغ گفته ،،منکه فکر نمیکنم با اون ماشینش فقط یه شرکت کوچیک داشته باشه،،وعده هاشم لابد راسته..

*اشکان!!

هه اشکان،،اقای اشکان سبحانی..

_هیچی ولش کن ،،خوشبخت شی!

و قطع کردم..گوشی رو خاموش کردم و پرت کردم روی صندلی (لعنتی)

ماشینو روبروی شرکت پارک کردمو پیاده شدم،،نگهبان اومد و سوییچ رو گرفت تا بره پارک کنه..

وارد شرکت شدم و جوری که کسی متوجه نشه وارد اسانسور 2 شدم..حوصله کارمندا و تعارف تیکه پاره کردنشون یا مغازه دارهایی که الکی دنبال تخفیف بودن،،رو نداشتم،.این آسانسور یه راست میرفت طبقه بالا به سالن ،،اونجا فقط اتاق من بود و منشی،،و مدیر دوم که گاهی وقتا اقای رسولی هم اونجا تلپ بود،،اتاق خودش و خانم محمودی سالن بغل بود،معاون اول که اقای رسولی بود و معاون دوم که خانم محمودی بود.

در آسانسور کنار رفت ،،و من وارد سالن شدم،،چون آل استار پام بود خانم وثوق متوجه قدمهام نشد..

_خانم..

سرشو بالا آورد و با دیدن من لبخند زد..

_سلام خانم رسام..

_سلام..

_اقای رسولی بگین بیان اتاق من،سه تا قهوه ..

_چشم..

_همراه اون خانوم..

_چشم..

وارد اتاقم شدم و لحظاتی بعد اقای رسولی و بعد سارا وارد شدن..

_سلام خانوم رسام،، احوال شما..

بلند شدم و با اقای رسولی دست دادم و دعوت به نشستن کردم..

_خب اقای رسولی جلسه معارفه چیشد..

اقای رسولی خندید و با جلو متمایل شد ،،دستاشو تو هم گره زد و با لبخند به سارا نگاه کرد و گفت : ولی این خانوم که خودشونو معرفی نمیکنن،، در ضمن همه ی پست های شرکت پره،،میمونه پست خانم محمودی که خانم محمودی هم سه ماه دیگه بازنشسته میشن..

خانم وثوق قهوه ها رو آورد و جلوی همه گذاشت،،قهوه مو برداشتم و گفتم : عه مگه امسال سال آخر خانوم محمودیه؟

خندید و گفت : خانوم رسام شوخی نکن..

قهوه مو مزه مزه کردمو گفتم: جناب رسولی مگه من شوخی دارم؟

و یکی از اون لبخند هامو زدم..

رسولی به پشتی صندلی چرخ دارش تکیه داد ،،با یه علامت سوال به سارا نگاه کرد و گفت : پس چی..

رو به سارا کردمو گفتم : خانم رسام هستن،سارا رسام،طی اتفاقاتی کهد بعد مرگ پدرم نتونستن بیان شرکت،،حالا اومدن و میخوان به من برای خوبه شرکت کمک کنن..

با تعجب نگام کرد و گفت : خواهرتون؟؟

نمکین خندیدم و گفتم : اره مگه چشه ؟،،فقط یکمی خجالتیه،،که اونم مال 2 دقیقه اوله،،بعدش خودت کم کم فاتحه تو بخون..

رو به سارا کرد و گفت : چرا خودتو زودتر معرفی نکردی؟

قبل از اینکه سارا جواب بده گفتم : این اقای رسولی زیادی راحته..

اقای رسولی که داشت قهوه میخورد تو گلوش پرید و بعد سرفه هاش با مزه و با همون صدای گرفته اش گفت : دست شما دردنکنه..

منم خندیدم ،رو به سارا گفت : ولی بد به دلت راه نده من زن و بچه دارم..

اینبار هممون خندیدیم..

از پشت میز بلند شدم و گفتم : این هم که اینجا موندگاری از صدقه سر زنته وگرنه همون دو سال پیش اخراج بودی!!

_پس امشب کارو میسازم یه بچه دیگه!!،،،جا پام سفت تر میشه!!

سارا خندید و گفت : چطور با این کار میکنی تو ؟،،اصن کار میکنه؟

رسولی خندید و گفت : به به چشمم روشن،،خواهرا لنگه هم،،کارمون ساخته اس الان،،من افشینم،،به همه گفتم منو افشین صدا کنن ولی این خانوم ( به من اشاره کرد) اجازه نمیده..

رو به افشین کردمو گفتم : خب اقای رسولی ،،بپر برو همه رو دعوت کن واسه جلسه معارفه،،راستی یه خبر خوب دارم برات،،اقای شکری میخوان برن،،ینی انتقالی گرفتن واسه کرج،، انتقالی شون دیروز اومده..

یه نامه از توی کشو در آوردم و بهش دادم..

_بهش بده ..

همونشکلی که نامه رو برانداز میکرد گفت : خب چه ربطی به من داره؟

_اها،،افرین سوال خوبی بود،،چون معلوم نبود انتقالی شون اوکی میشه یا نه من بهتون نگفتم چیزی،،حالا شما چون از بقیه خبره تری و خانم محمدی هم داره بازنشست میشه دوتا کارمند خوب پیدا کن..

_این خبره خوبه؟

سارا خندید و گفت : آتا چقدر حرف میزنی ،،خوب بهش بگو مدیر دوم انتخاب شده دیگه..

منم گفتم : بله همین که سارا گفت ،،فقط شیرینی یادت نره...

خندید و گفت : بله،،الحق که دختر رسامی ها!!..

و با خنده از اتاق خارج شد..

سارا لاجرعه قهوه شو سرکشید و گفت : آتا من استرس دارم..

_معلومه قشنگ،،دستات میلرزید قهوه ریخت رو لباست..

@Asma,N  

  • لایک 7
  • هاها 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 

۱۲

_معلومه قشنگ،،دستات میلرزید قهوه ریخت رو لباست..

_تو هم منو هی ضایع کن..

_چیه خب،،اونجوری که تو قهوه خوردی معلومه چقدر استرس داری..

_لوس ،، روا نداری همون یه فنجون رو؟

همون طور که رفتم سمت در گفتم : خداروشکر با شرکت آشنا شدی،تا من میرم یه جایی و برمیگردم،،حوصله ات سر نره فقط..

با چشای گرد شده نگام کرد،منم بی توجه بیرون رفتم ،، باید یکمی با دایه حرف میزدم،،وارد سالن شدم،،نگاهی به دور و برم انداختم تا بتونم یه جای مناسب پیدا کنم یه جایی که خبری از مزاحم نباشه.نگام افتاد سمت در نیمه باز تراس ، و با عجله وارد شدم و درو ازپشت قفل کردم.

دستمو با عجله وارد جیبم کردم  وگوشیمو بیرون کشیدم و با عجله رو اسم دایه لمس کردم و منتظر شدم ، طولی نکشید که دایه گوشی رو برداشت .

_بله؟

_الو دایه

_آتاناز؟

_بله دایه منم ..

_بگو آتاناز

_دایه از دستم دلخوری؟

دایه مکثی کرد و گفت :

_آتاناز حواست هست چیکار میکنی؟

با دلخوری صداش زدم که جواب نداد پس ادامه دادم.

_لطفا دایه ، یه لحظه گوش کن ،،مگه بابای من بابای سارا نیست؟

دایه هوفی کشید که به معنی کلافگی اش و تاییدش بود.

_خب پس ،،بابای من بابای سارا هم هست پس از ارث به اون هم میرسه..

_چــــــــی؟

گوشی رو از گوشم دور کردم چون صدای داد دایه واقعا کر کننده بود،

_داری چی کار میکنی آتاناز؟

_فقط ازتون میخوام باهاش رفتار خوبی داشته باشید،،مراقب خودت باش دایه...

و قطع کردم ، از تراس خارج شدم و با سفارش نهار امروز به خانم وثوق از سالن خارج و وارد دفتر خودم شدم ،کارمندا نهارشونو داخل سلف میخوردن منم که نمی تونستم برم اونجا غذا مو داخل اتاق میخوردم،،در اتاقو با کشیدن دستگیره باز کردم و وارد شدم سارا روی صندلی چرخ دار نشسته بود و داشت چرخ میخورد..

من : راحتین دیگه؟

یکمی ترسید اما بروی خودش نیاورد و ریلکس چرخید و گفت :

_ من راحتم ، شما ناراحتی؟

_الحق که استرس داری

@Asma,N : ناظر

  • لایک 6
  • سردرگم 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

13

چینی به ابروش داد و چیزی نگفت ..فهمیدم ناراحت شده،،از پشت میز بلند شد و روی نزدیک ترین صندلی نشست ، پا روی پا انداخت و دست به سینه به صندلی تکیه زد..

_به یاد دارم خانوم رسام جوجه دوست داشتن نه؟

منت کشی ام هم بدرد نمی خورد، چه کنم بازم غرور،،سارا هم خنده اش گرفت اما لبشو گزید ..

_ببین خندیدی دیگه !!

_خیلی...

_نه بگو

خندید و گفت برای شوهرت متاسفم ..

منم خندیدم و گفتم : حالا چی میخواستی بگی؟

_ خیلــــــــی خری

_بیشرف

بیا بشین اینجا

و با دستم به صندلی های روبروم اشاره کردم ( میز شش نفره گوشه اتاق که به منظور پذیرایی از مهمونا بود که روش میوه و ظرف چیده شده بود)

سارا نشست و من همزمان با خانم وثوق تماس گرفتم و گفتم که نهارو بیارن..

 

ماشین رو پارک کردم روبروی در ورودی ...

از ماشین پایین اومدم،،سارا هم پیاده شد و سارا یه قدم عقب تر از من وارد پذیرایی شد،،نگین درو باز کرد..

جالب بود از هیچکس خبری نبود،،سالن غرق در سکوت..

نگین: خانوم

دستمو به معنی سکوت بالا آوردم ..اونم سرشو انداخت پایین،،کفشامو درآوردم و صندل های قزمزمو پام کردم،،فقط دنبال بقیه میگشتم..

اروم چند قدم برداشتم..از هیچ جا هیچ صدایی نمیومد..درست عین شهری که طاعون اومده و هیچ سکنه ای نداره ..

همین که پامو روی اولین پله گذاشتم صدای پچ پچی رو از از آشپزخونه شنیدم،،پوزخندی نشست گوشه لبم،،افسانه،ثمین،مژگان..

افسانه : معلوم نیست چه فکری توسرشه،امروز به من گفت به سارا بگم خانوم،تازه به روشن خانوم گفت که خواهرشه..

مژگان: فکر کنم با روشن خانوم دعواش شده،قبل نهار روشن خانم عصبانی از خونه زد بیرون..

ثمین : من یه فکری میکنم!!..

مژگان: چی؟

_فکر میکنم خانوم میخواد سارا رو شوهر بده،من شنیده ام اقا ایلیا خواستگاره خانومه،،از طرفی با اونا قرار داد داره،،میخواد سارا رو معرفی کنه به اقا ایلیا،،باید فهمیده باشین که برای آخر هفته هم میخواد بره برایتون..

مژگان : ولی من مخالفم،،خیلیا هستن که میتونن طرف قرارداد باشن،اقای شفیع هم فکر نکنم بخواد قرارداد شو فسخ کنه ..

افسانه : ولی به نظر من احتمالش هست..

مژگان:خانوم الاناس که بیاد،،حواستون باشه..

افسانه: خانوم حالا به هر حال،،سارا رو کجای دلم بزارم؟

بعد هم ایش کش داری گفت ..

ثمین : ولی یه سوال ؟،،، قضیه خواهر بودن سارا و آتاناز چیه؟؟

 

افسانه : شاید اینجوری گفته تا اگه خواست دست سارا رو بزاره دست ایلیا ،،شرمنده نشه،،شایدم واس خاطر ایلیا میگه،شایدم اقای رسام یه زن دیگه داشته ها؟

تا خواستم برگردم سارا رو دیدم،داشت شدید اشک میریخت،دست رو شونه اش گذاشتم و راه آشپزخونه رو در پیش گرفتم ،،سر اخرین جمله شون بدجور به هم ریخته بودم،،بابام؟

توی چهار چوب آشپزخونه ایستادم و مقتدرانه دست به سینه زدم و گفتم : به به ،،ادامه بدید میشنوم دارید خودتونو خوب نشون میدید ،، ادامه بدید..

رنگ شون پریده بود،،به تته پته افتاده بودن و به هم نگاه میکردن سعی در جور کردن بهونه داشتن ،  منم هم عصبانی بودم هم داشتم لذت میبردم..

_چیشد داشتید میگفتید..میگفتین میخوام چه استفاده ای از سارا بکنم؟

ثمین به گریه افتاد، بی رحمانه نگاش کردم،، زمانی که داشتی اشک یکی دیگه رو در می آوردید به این لحظه فکر نمی کردید نه؟

خوبه اخراجتون کنم؟..به خاطر اینکه سر کارتون نبودید؟..به خاطر اینکه تو کاری که بهتون مربوط نیست دخالت کردید؟..و بدتر از همه..بی احترامی به من؟..داشتید میگفتید که سر خواهرم شرط بستم ..یا

ثمین افتاد رو زمین ببخشید خانوم،غلط کردم..

افسانه و مژگان هم سرشونو انداخته بودن پایین..

من : نگــــــــــــــین

نگین سراسیمه پرید توی آشپزخونه

_بله خانوم ؟

_بگو مش رمضون بیاد..

رنگ همشون به وضوح پرید..شاید ،،،شاید میخواستم بگم فلک شون کنه!!

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa         @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita            

@sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

@_Ghazal@_Mahta_@_Zeynab@-alAO_O-@-ℳAhsA-@-Tehyan-@.Abi.AR@15Bita@afsoon@Aramesh@Armiti@Atlas _sa@Azin18@banouyehshab@Bhreh_rah@bita.mn@Damon.S_E@Delito@Fateme Cha@fatemeh@Fatiw chegini@haniye_sh@im._neurotic@Imaryam@mahdiye11@Mahfam@Masi.fardi@Maya@mob_ina@Mr1314@Narges@Narges.Sh@Niloufar@niloofar.h@Noora@Qazal@Redgirl@sanaz87@sara.s312@Snowrita@zahra.m@آری بانو@بوقلمون@خلناز@سوگند@ماه تی تی@مثلِ پری@مُنیع@نجمه بانو@نوازش@هانی پری

 


 

 

  • لایک 14
  • هاها 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14

رنگ همشون به وضوح پرید..شاید ...شاید میخواستم بگم فلک شون کنه!!

_نشنیدی نگین ؟

_بله خانوم

و از آشپزخونه خارج شد..

من : که گفتین بابام زن دوم داشته؟

افسانه : خا..خانوم..بب..ببخشید..غلط..کردیم..دیگه تکرار نمیشه..

ریلکس رفتم و روی صندلی آشپزخونه نشستم..

_گفتین کی زن دوم داشته؟،،،بابای من ؟..جناب رسام؟..

خنده تمسخر آمیزی کردمو گفتم : باشه..پس نمک میخورین نمک دون میشکونید ..

مش رمضون صداش از پشت بلند شد..

_جانم آتاناز خانوم؟

_دوستان باید تنبیه بشن..

مش رمضون نگاهی به چهره های رنگ پریده شون انداخت..چیکار کردن خانوم؟

_میتونی از خودشون بپرسی..تهمت..غیبت...از زیرکار در رفتن..

همه اینا رو با انگشت شمردم و همین طور که از آشپزخونه خارج میشدم با انگشت اشاره ام به مش رمضون اشاره کردم...

_میسپرم دست خودت..

قدمی دور شدم و مش رمضون رو صدا زدم..همینکه اومد گفتم..

_مش رمضون حواست باشه..تا پای دار میرن..بالای دار نمیرن..بیگناه نیستن اما بالای دار نمیرن..

تا خواست چیزی بگه گفتم ...

_چون من میگم..

و راه پله رو در پیش گرفتم..با یه ضرب در اتاقو باز کردم.. بی حوصله مانتومو مقنعه مو در آوردم و خزیدم زیر پتو..

چند دقیقه بعد هم صدای ناله و فریاد هاشون از پایین میومد..از قسم دادن من گرفته تا قسم دادن مش رمضون..از ابراز پشیمونی شون تا صدای ناله و فریاد هاشون..

در با صدای بدی باز شد..نترسیدم اما برگشتم ببینم کیه..سارا بین درگاه در..با یه صورت خیس..

تا اونجوری دیدمش بی تفاوت تظاهر کردمو رومو برگردوندم..اما تو دلم آشوب بود..

سارا پرید پای تخت..

_آتا ..آتا توروخدا بگو ولشون کنن..

_کاریشون ندارم..

_نمیشنوی صدای گریه هاشونو...دارن میبرنشون زیرزمین..اونجا خیلی تاریکه آتاناز..سوسک داره..

_گفتم کاریشون ندارم..

_اتاناز ..ثمین پس فردا عروسیشه..افسانه بچه کوچیک داره..

بلند شدم و داد زدم : میگم کاریشون ندارم..تو ام خیلی خوشت میاد اشک بریزی نه؟

ناامید زانو هاش شل شد و دو زانو مورب افتاد رو زمین و نا امید نگام کرد..نالید : اتاناز

عصبی هوفی کشیدم..

_دلرحم تر از من تویی ..پاشو برو اونور کپه مرگمو بزارم..یه ساعت دیگه بریم بیرون..

سارا بدون حرف بیرون رفت ..ده دقیقه بعد هم سر و صداها خوابید..منم تونستم توی سکوت اتاقم نیم ساعتی  به ایلیا شفیع فکر کنم..کسی که حالا سه سالی میگذشت از خواستگاری اش و همچنان خواستگار پر و پا قرص من بود..کسی که بابا روش خیلی اصرار داشت و میگفت..کاش یه دختر داشتم که عروس شفیع میشد..حق داشت بابا..هرچی که من یا یه دختر دیگه میخواست رو اون داشت..از خونه و ماشین و فوق انچنانی گرفته تا قیافه و تیپ و شاید یه اخلاق مغرورانه که در عین حال خیلی خنده رو بود..بابا به سر ایلیا قسم میخورد و خیلی بهش اعتماد داشت..خیلی هم صمیمی بودن اما هیچ وقت منو مجبور نکرد تا با ایلیا ازدواج کنم..مادر ایلیا یه زن آلمانی اما مسلمون بود..اگه از من میپرسیدی میگفتم خواهر دایه اس..اخلاقش کپی دایه بود..فقط شکل و شمایلشون فرق میکرد دایه یه زن شرقی بود و ماریا یه زن غربی..

بیخیال ایلیا ، گرفته از تخت دل کندم و یه مانتو و شلوار انتخاب کردم..یه مانتوی کوتاه قرمز با شلوار جین سورمه ای و شال سورمه ای که پایینش مهره پرس شده داشت...یه کیف مجلسی کوچیک که قرمز بود ..اکثرا کیفام مجلسی و کوچیک بود و کفشمم طبق معمول پاشنه بلند..آرایش نداشتم بجز یه رژ قرمز رنگ ..مثل همیشه..عطرمو زدم و بیرون اومدم..

_نگــیـن..

_بله خانوم..

_سارا رو صدا بزن...

-چشم

 

@K.A       @Nasim.M          @masoo     @mahdiye11       @سوگند        @_NAJIW80_       @Aryana               @Asma,N                   @im._baran         @N.a25       @زری بانو       @نوازش

@Iparmidw     @Bhreh_rah    @هانی      @Noora     @Redgirl     @Fateme Cha     @mahdiye11    @-Atria-      @-Madi-    @-Aryana-    @nina4011     @Atlas _sa         @zomi          @Aramis.R_U         @mob_ina          @Damon.S_E          @Cruell                @MOBINA.H          @ayda79       @negin yazdani            @15Bita            

@sanaz87               @دخترخورشید       @im._byta

@_Ghazal@_Mahta_@_Zeynab @Asma,N@-alAO_O-@-ℳAhsA-@-Tehyan-@.Abi.AR@15Bita@afsoon@Aramesh@Armiti@Atlas _sa@Azin18@banouyehshab@Bhreh_rah@bita.mn@Damon.S_E@Delito@Fateme Cha@fatemeh@Fatiw chegini@haniye_sh@im._neurotic@Imaryam@mahdiye11@Mahfam@Masi.fardi@Maya@mob_ina@Mr1314@Narges@Narges.Sh@Niloufar@niloofar.h@Noora@Qazal@Redgirl@sanaz87@sara.s312@Snowrita@zahra.m@آری بانو@بوقلمون@خلناز@سوگند@ماه تی تی@مثلِ پری@مُنیع@نجمه بانو@نوازش@هانی پری

ویرایش شده توسط _Mahta_
  • لایک 8
  • تشکر 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...