رفتن به مطلب

رمان ژست عاشقی | HASTI.z کاربر انجمن نودهشتیا


Kelara.m
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: ژست عاشقی

ژانر: معمایی،عاشقانه،ترسناک،تخیلی

خلاصه: عشق و نفرت،   نفرت و عشق

رویایی که به عشق تبدیل شد و کاری که حسادت با رویاها کرد   و فقری که بی‌اهمیت بود در برابر ثروت قلبی! 

مقدمه

تا در ره عشق آشنای تو شدم
با صد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی‌وش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از برای تو شدم

صفحه نقد

ناظر: @niloofar.h

ویرستار:    @حاجی فیروز

ویرایش شده توسط Kelara.m
تغیر دادن ژانر و برچسب ها .
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 6
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت 1 رمان ژست عاشقی

 چهار نفر توی یک خونه،
 سه تا دختر محصل  و
 یک پدر که هفت سال پیش همسر و مادر بچه‌هاش رو  از دست داد و مجبور به اداره کردن زندگی با یک دست بود،زندگی برای هیچکس راحت راحت و بی دردسر نیست  و برای این خانواده  هم با روال عادی زندگی پیش میرفت  و  این خانواده چهار نفره قدرت اداره دنیا و خونه خودشون رو داشتم و دارن.

***
1 Septamber
2022
(استانبول، ترکیه) 

یکی از همون روزهایی بود که این چهار نفر کار خودشون رو خوب بلد بودن و
 داشتن زندگیشون رو می کردن؛

آلینا در حال آهنگ گوش دادن روی تخت بود،
ایرم هم روی شکم دراز کشیده بود و داشت صفحه‌های مجله مد ترکیه رو ورق می‌زد و
سلین هم از گرامافون یک آهنگ قدیمی مخصوص درس خوندنش گوش می‌داد و درس می‌خوند؛
همه چی تقریبا  عادی و مثل روزهای قبل داشت پیش می‌رفت و هیچ‌کس متوجه نبود که این غروب در کنار عادی بودن، شروع تازه‌ای برای کل خانوادست
که یک‌دفعه ایرم از جا پرید، مجله رو   با تعجب نگاه کرد و با دقت به خوندن متنش ادامه داد،  وقتی از چیزی که خونده بود کاملاً متمعن شد، با لبخند ملیحی سمت سلین چرخید و گفت:

_میتونی حدس بزنی چه اتفاقی افتاده؟

سلین:

_تقریبا،البته با توجه به اینکه الان مجله مد دستته.

ایرم:

_خب میدونی که من مدت ها منتظر انتشار یه خبر خیلی مهم در مورد شرکت... بودم و الان اون خبر منتشر شده

سلین:

_احساس میکنم الان بیشتر دارم به جواب نزدیک میشم

ایرم دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و با جیغ،داد و شادی هیجان و شادی خودش رو نشون داد

سلین:

_نکنه...؟!

ایرم:

_آره آبجی اون چیزی که توی ذهنته  اتفاق افتاده،شرکت...اگهی داده که  صحبت های لازم راجب تعویض مدیر شرکت انجام شده و الان اماده دریافت  مدل هستن،باورت میشههه؟

سلین هم از شنیدن  این خبر خیلی هیجان زده شد و گفت:

_من واقعا واقعا برات خیلی خوشحالم ولی ...

ایرم:

_خب؟...ولی چی؟

سلین:

_متمعنی که بابا اجازه همچین کاری رو میده

ایرم:

_دقیقا منظورت چه کاریه؟ فکر نکنم اجازه نده
 
ایرم:   آلینا، آلینا! 
آلینا:   جونم عزیز دلم! 
ایرم با اشاره گفت که هندزفری رو از گوشت در بیار،

   آلینا هندزفری رو در آورد و گفت:
- بله بفرما! 
ایرم خودش رو لوس کرد و گفت:
- آلینا جونم می‌دونی که من خیلی دوستت دارم مگه نه؟
آلینا:   چی می‌خوای؟
ایرم هی- هی خندید و قضیه رو برای آلینا تعریف کرد و گفت که چقدر دوست داره به این شرکت بره ، آزمون بده و اگر قبول بشه چقدر روی آینده‌اش تأثیر مهمی میتونه داشته باشه. 

در واقع خیلی نیازی به خواهش کردن نبود چون آلینا سنش به ایرم نزدیک‌تر بود  و چون خودش هم به مد علاقه داشت  از شنیدن این خبر خیلی هیجان زده شده بود، هیجان ایرم رو درک کرد و  با بغل کردن این شادی رو باهم شریک شدن

ایرم:

_باور کن که من برات خیلی خوشحال شدم و تا جایی که بتونم حمایتت میکنم،خیالت راحت باشه:))))
ایرم با خوشحالی دوباره آلینا رو بغل کرد و تصمیم گرفتن برن  و موضوع رو برای پدر مطرح کنن ولی همین که از روی تخت بلند شدن،در به صدا در اومد و مشخص بود که بابا پشت دره 
سلین: بفرما بابا! 
پدر وارد اتاق شد و گفت:
- بچه‌ها بیان شام بخورین! 
سلین گرامافون رو خاموش کرد، کتابش رو بست و گفت:
- اوه،  غذای بابا پز خوردن دا ره. 
پدر لبخندی زد و گفت:
- تا غذا از ذهن نیوفتاده بیاین بخورین دیگه! 
ایرم و آلینا: چشم بابا! 
سلین: چشم بابا! 
ایرم: بابا باید یک چیز خیلی مهمو قبل از اینکه بترکم بهت بگم. 
پدر با لحن شوخی گفت:

_امیدوارم که تا بعد شام نترکی.
ایرم: نه بابا الان می‌خوام بگم. 

پدر:

_نه نمیشه

ایرم:بابا جون تورو خداااا 
الینا: آره بابا خیلی مهمه. 
پدر: باشه دختر بگو. 
ایرم: بشین بابا جون. 
پدر روی تخت ایرم نشست و ایرم هم همون‌جا...

سلین هم داشت بهشون با استرس نگاه می‌کرد. 
پدر: خب می‌شنوم، فقط زود باش! 
ایرم: خب آلینا می‌خوای تو شروع کن...!
الینا: باشه ،خب...راستش!...

آلینا:

_راستش بابا جون می‌دونم که همه باهم قبلاً راجبش صحبت کردیم.

پدر گفت:

- اگه قبلاً راجبش صحبت کردیم و قضیه تموم شده دیگه بحثش رو باز نکنین بریم شام سرد میشه،در ضمن اگر میخوای راجب همون موضوع تکراری صحبت کنی،باید یادآوری کنم که پرونده بسته شده.

دخترا:

_اما بابا تو حتی نمیدونی راجب چی میخوایم صحبت کنیم

پدر خواست بلند بشه که سلین گفت:

_بابا لطفا بشین! لطفا،به حرفامون گوش بده خواهش میکنم

 

 

.                   در پهناه حق.                  

 


  @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Kelara.m
بالا بردن سطح قلم پارت...
  • لایک 8
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2 رمان ژست عاشقی

پدر:باشه گوش میدم...

آلینا شروع کرد:
- بابا راستش شرکت ... رو که می‌شناسی؟ یک شرکت بزرگ که بهترین مدل‌های ترکیه که سفیر یک عالمه برند بزرگ و معروف هستن اونجا آزمون دادن و درآمد و زندگی خوبی هم دارن.
پدر: درسته. 
الینا: خب ما ها به خصوص ایرم و الینا همیشه انتظار روزی رو می‌کشیدیم که شعبه استانبول این شرکت فعال بشه و درخواست مدل بکنه،و الان این اتفاق افتاده!...
یکدفعه ایرم سریع گفت:
- من می‌خوام برم آزمون بدم! 
یک چند لحظه‌ای سکوت توی اتاق پیچیده بود؛ پدر بلند شد و گفت:
- باشه برو! 
آلینا، سلین و ایرم کاملاً توی شک بودن؛و با تعجب پرسیدن:


آلینا:

_بابا یعنی نمی‌خوای ایراد بگیری که نه نمیشه؟
پدر با اخم جواب داد:
- نه! 
ایرم: بابا یعنی اجازه میدی؟ جدی میگی؟
پدر همین‌جوری که داشت  از اتاق خارج می شد جواب داد:
- آره واقعاً بابا جان اجازه میدم بری آزمون بدی یعنی دیگه من هیچی نمیگم! 
همه نشستن دور میز و با تعجب داشتن به پدر نگاه می‌کردن و ذوق و تعجبشون همزمان یه حس خنثی ساخته بود، اواسط شام خوردنشون بود که پدر گفت:
- این‌جوری به من نگاه نکنین، قبلاً راجب این موضوع صحبت کردیم و من گفتم که نظرم چیه و بحثش رو بستیم، حالا که دوباره دارین راجبش از من میپرسین منم میگم که پس برین دنبال علاقتون ولی بدونین نظر من منفیه!
ایرم از طرفی هم خوشحال بود و هم دلش راضی نبود؛ ولی این‌بار پدر بود که اشتباه می‌کرد و درست‌ترین کار این بود که ایرم همراه با آلینا به شرکت بره و آزمون بده. 
پدر: حالا شامتون رو بخورید، بعد از شام هم بیاید تعریف کنید ببینیم جریان از چه قراره.
دخترها با هیجان شامشون رو خوردن و بعد از شام طبق روال هر روز به پدرشون توی جمع کردن سفره کمک کردن، سلین و ایرم رفتن توی اتاق و سلین لپ‌تابش رو به ایرم داد و گفت:
- توی لپ‌تاپ هر کاری داشتین انجام بدین، شاید لازم باشه یک سری چیزها رو به پدر نشون بدین، چیزی هم لازم بود به من بگین. (با لبخند)
ایرم لپ‌تاپ رو روی تخت گذاشت و سلین رو بغل کرد و بعدش از اتاق خارج شد و کنار  پدر نشت. 
{آلینا، پدر، ایرم}
ایرم شروع کرد و از تاریخچه تا تاسیس شبعه جدید توی استانبول  رو همراه با آلینا برای پدر  تعریف کرد. 
در نهایت پدر با تعجب و حیرت یکمی بیشتر قانع شده بود،

ایرم روبه‌روی پدر از لینک توی مجله وارد سایت شد که ثبت نام کنه ولی ظرفیت سایت پر شده بود
ایرم خیلی از دیدن این صحنه ناراحت شد وحس نا امیدی خیلی بدی داشت
پدر گفت:
- من خیلی از این کارها سر در نمیارم ولی فردا حضوری برو شرکت و با رئیس‌ها صحبت کن بهشون بگو که چقدر اطلاعات راجب شرکت داری و راجب علاقت به این کار و شرکت صحبت کن،تا جایی که من می‌دونم چهره توی این کار خیلی مهمه و اگر چهره و اطلاعاتت رو ببین مطمئنم قبول میکنن که یک جا به تو هم توی لیستشون بدن. 
آلینا: درسته ایرم جون حتی منم باهات میام و شاهد میشم، اصلاً شاید مدل منتخب تو باشی! 
با این حرف‌ها ایرم انرژی گرفت و  ...

 

 

 

در پناه حق.

 

 @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Kelara.m
...
  • لایک 8
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

رفت لپ‌تاپ رو به سلین داد
دوباره به سالن برگشت، به پدر شب‌بخیر گفت و مسواک زد و بعدش خوابید.

●●●

صبح زود ایرم از خواب بیدار شد، بعد از اینکه دوش گرفت، حاضر شد و
آلینا رو بیدار کرد؛ توی این فاصله که آلینا داشت حاضر می‌شد ایرم یکمی توی موبایلش چرخید.

●●●

دوتا برادر: بوراک و آتاکان
بوراک: (برادر بزرگ‌تر، قدرتمندتر و باهوش‌تر، بوراک خیلی کتاب نمی‌خونه و فیلم که اصلاً نمی‌بینه) . 
آتاکان: (برادر کوچیک‌تر، وابسته به خانواده مخصوصاً برادر ولی در عوض خیلی کتاب میخونه و علاقه زیادی به فیلم‌های پلیسی داره). 

در ادامه بیشتر با این دو برادر آشنا میشیم.

از اونجایی که دانشگاه آتاکان تموم شده و از دید پدر و مادر دیگه خیلی بیش از حد جوونی کرده، دیگه وقتشه که آتاکان هم یک کاری انجام بده، چه کاری؟
اینکه مدیریت شبعه جدیدی که توی استانبول تأسیس شده رو به عهده بگیره؛ اوایل پدر به تنهایی این تصمیم رو گرفت و بعد از اینکه مادر رو در جریان گذاشت بعد از اینکه مادر از این مسئله مطلع شد به شرطی قبول کرد که بوراک به عنوان بزرگ‌تر همراه آتاکان بره اما باز مسئله همین‌جا به پایان نرسید و پدر گفت:
- باید برای یک‌بار هم که شده روی پای خوش بایسته و تنهایی برود شرکت رو اداره کنه! 
پدر و مادر با هم به تفاهم رسیدن و به سختی هم که شده آتاکان رو راضی کردن.

حالا صبح شده آتاکان با بدرقه پدر، مادر و برادر بزرگترش سوار هواپیما شخصی شد و به مقصد  استانبول پرواز کرد، او هم خبر نداشت داستانی در انتظار اوست که مزه‌ی عشق و بوی عذاب وجدان می‌دهد. 
●●●
آلینا و ایرم با همون فرم دبیرستان از تاکسی روبه‌روی شرکت بزرگ مد و فشن ... ترکیه پیاده شدن هر دو کاملا حیرت زده از زیبایی این شرکت بودن. 

وارد شرکت شدن از کارکن‌ها کمک می‌گرفتند تا بتونن منشی اصلی رو پیدا کنن همه کارکنان متعجب از اینکه چرا این دو نفر مثل بقیه مدل‌ها با لباس‌های گرون قیمت نیومدن آدرس می‌دادن. 

بالاخره به منشی اصلی رسیدن، آلینا و ایرم هر دو از اینکه چقدر منتظر این فرصت بودن گفتن، از اینکه میخواستن ثبت‌نام کنن و ظرفیت پر بود گفتن
و حتی تمام چیزهایی که راجب تاریخچه شرکت می‌دونستن رو هم گفتن؛  ولی این منشی خیلی مغرور بود  و اصلاً قبول نمی‌کرد در نهایت ایرم  با لجبازی روی یکی از صندلی‌ها نشست و گفت اصلاً من می‌خوام با مدیر اصلی صحبت کنم. 
آلینا: ایرم نمیشه دیر به مدرسه می‌رسیم! 
ایرم: فکر کردی توی این شرایط مدرسه برام مهمه؟
توی همین حین که منشی می‌گفتن میشه اینجا بشینین و باید برین، یکهو... 

 

 

 

در پناه حق

فردا پارت گذاشته نمی‌شود. 

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Atria-
•ویراستاری¦ 𝑨𝒕𝒓𝒊𝒂•🦖
  • لایک 8
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

سلام،سلام

به روی ماهتون 

خواستم اعلام کنم فصل یک رمان ژست عاشقی تموم شد،

یکم کم بود و از حق نگذریم عیب هایی هم داشت؛

حالا من بعد از مدت ها اومدم که تاجایی که میتونم یه فصل خوب رو درخدمتتون قرار بدم حالا بریم یه سری اطلاعات راجب فصل جدید بخونیم.

تعداد پارت ها:63

شروع فصل از:امروز یا فردا ساعت 21:30

خلاصه فصل:یک سری اتفاقات خیلی خفن  توراهه یکسری آدما عاشق میشن ،یک عده جدا میشن و وای از اون قسمت فصل که...

مقدمه:انگار همه چیز متوقف شده بود،اخم و جدیت از روی صورت ایرم با دیدن اون شخص جاشو به حیرت داد

سلین هم که تقریبا همین حس و حال رو داشت، ...

 

...

خب بچه ها این متن نه پارت بود و نه معرفی رمان یه جورایی تیزر فصل جدید بود

حمایت یادتون نره چون کاربر عادی شم یه سوپرایز خیلی خفن تو راهه،

موفق باشین

و در پناه حق.

ویرایش شده توسط HASTI.z
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم(پارت 1 فصل دوم)

نمیدونم شاید ما زیاد داشتیم بزرگش می کردیم ،
اما من که میدیدم ایرم هم اینقدر با تعجب و حیرت بهش نگاه میکنه وخشمی که توی صورتش بود دیگه نیست ،
وقتی به چهره کارکنا نگاه می کردم متوجه شدم که فقط من نیستم که همچین حسی دارم .
 چه میدونم آخه  همچین اتفاق‌هایی فقط توی رمان ها و فیلم ها می افته ،
اما فکر می‌کنم که عاشقش شدم .
چرت نگو آلینا این چه حرفیه تو نگاه اول عاشق شدی!؟ 
 بزار اول طرف رو بشناسی بعد حرف مفت بزن ،فقط از راه رفتنش که نمیتونی عاشقش بشی و بشناسیش 
اصن بشناسیش  ، که چی ؟

میخوای با طرف ازدواج کنی مثلا؟
...
آلینا بعد از کمی با خودش کلنجار رفتن به خودش اومد و به ایرم گفت :
_که خودش رو جمع و جور کنه و بایسته
ایرم هم همینکار رو کرد.
آتاکان بعد از اینکه به میز منشی رسید متوقف شد .
اول نگاهی به من و ایرم کرد و بعدش هم نگاهی به میز منشی بعد خود منشی ؛
از منشیش پرسید تا جایی که برادرم برای من توضیح داده فکر می کنم که شما منشی من هستید درسته؟
 منشی جواب داد بله آقا من منشی شما ،مریم هستم ،شما برادر آقای بوراک هستید،درسته؟
آتاکان جواب داد :بله من برادر آقای بوراک ،پسر رعیس شرکت ... هستم و از این به بعد مدیریت شرکتمون توی شعبه استانبول رو من به عهده دارم
مریم:متوجه شدم
بعدش آتاکان نگاهی به الینا کرد
ازش پرسید:
_تو کی هستی؟
آلینا بعد از معرفی کردن خودش و تعریف کردن جریان و اینکه چرا اومدن شرکت رو برای آتاکان تعریف کرد،
و آتاکان هم با لبخندی زیبا داشت بهش نگاه میکرد
آتاکان :

_اوکی 

و روبه مریم گفت:
_مریم ،لطفا اتاقم رو بهم نشون بده و بعد اطلاعات این دو خانم رو وارد سیستم کن
مریم:
_اما آقا...
اتاکان:
_رعیس از این به بعد کیه مریم خانم؟
مریم سرش رو انداخت پایین و گفت:
_شما آقا !
اتاکان:
_خوبه پس اتاقم رو بهم نشون بده و کاری که گفتم رو بکن


زمانی که داشتیم از شرکت خارج میشدیم به ساعت موبایلم نگاه کردم و وقتی ساعت 8:30رو دیدم  با عجله دست ایرم رو گرفتم و به سمت ایستگاه اتوبوس دویدم
زمانی که ساعت 8:38 دقیقه به ایستگاه رسیدیم اونجا نه اتوبوسی بود نه آدمی 
توی این بین که داشتم ایرم رو به خاطر اینکه واسه کار اون قراره دیر به مدرسه برسیم سرزنش میکردم
این حرف ایرم که گفت:
_حالا نه که به نفع تو نشد
باعث شد هردوتامون بزنیم زیر خنده و توی این فاصله...

 

[دو دقیقه بعد از خروج ایرم و آلینا از شرکت ] 
یه حسی توی قلب آتاکان بهش میگفت:برو،برو دنبالش،اینبار دیگه نباید فرصت رو از دست بدی پسر ،
و از طرفی اون بخش مغزش که دیگه بیخیال این کارا شده بود بهش گفت:نه نرو و فراموشش کن
آتاکان توی اون حس و دوراهی که قرار گرفته بود به حرف های قلبش گوش کرد و سوار ماشینش شد،با تمام سرعت چون دید که به ظاهرشون میخوره دانش آموز های ثروتمندی نباشن،به سمت ایستگاه اتوبوس رفت؛
اما آلینا و ایرم نبودن چون...

@niloofar.h

با تشکر از ناظر عزیز رمان و اینکه  از این به بعد  منتظر  نظر های شما هستم  و با جان و دل در پی عمل به توسیه های شما عزیزان♡

در پناه حق.

ویرایش شده توسط HASTI.z
به دلیل فراموش کردن واژه ی پارت چهارم مجبور به اضافه کردن و ویرایش پارت شدم
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت پنجم  رمان ژست عاشقی(پارت دو فصل دوم)

ساعت 8:40دقیقه  (ایستگاه اتوبوس)

ماشین مشکی براق همون پسر عجیب دبیرستان ... جلوی پاشون ایستاد

الکساندر شیشه رو پایین کشید و بدون اینکه بهشون نگاه کنه گفت:

_ فکر نمیکنم الان  برای اینکه  سوار ماشین نشین زمان داشته باشید

الینا و ایرم هم به هم ،جوری که انگار راه دیگه ای ندارن نگاه کردن  و  بدون  هیچ حرفی سوار ماشین شدن ،به این دلیل که فکر میکردن درسته الکساندر پسر عجیبیه ولی آخرین کسیه که میتونه بهشون صدمه بزنه 

توی راه مثل همیشه الکساندر سکوت کرده بود و هیچی نگفت 

یک دفعه پرسید:

_ تونستین ثبت نام کنین؟

ایرم کمی ترسید و سکوت کرد ،ولی آلینا پرسید:

_ منظورت چیه؟ تو از کجا میدونی که ما ..

الکساندر دوباره سکوت کرد   و چیزی نگفت ؛

کمی بعد ایرم  به الکساندر گفت:

_ لطفا اینقدر عجیب نباش من ازت میترسم، همه ازت میترسن

الکساندر نیش خندی زد  آروم  با خوش گفت: 

_باید هم بترسین 

ایرم:

_ چی؟

الکساندر:

_  شما که  فکر میکردین من آخرین کسی هستم که بهتون میتونم صدمه بزنم

ایرم با این حرف الکساندر ترسید و با خودش گفت :

_ ما باید به یه بهونه ای از این ماشین پیاده بشیم

الکساندر از آینه جلو به ایرم نگاه کرد و گفت:

_تا زمانی که من نخوام هیچکس از این ماشین پیاده نمیشه.

آلینا و ایرم درحالی که از ترس داشتن میلرزیدن و حالا متوجه شده بودن که  الکساندر یه پسر عجیب معمولی نیست ، دست هم رو گرفتن و به هم چسبیدن،و فقط منتظر بودن تا به مدرسه برسن.

ایستگاه اتوبوس :

آتاکان  حدس زد؛

که رفته باشن پس به سمت شرکت رانندگی کرد و به اینکه دوباره بتونه آلینا رو ببینه امیدوار بود.

دبیرستان:

همه داشتن با تعجب به ماشین الکساندر و اینکه چرا آلینا و ایرم دارن از ماشین اون پیاده میشن نگاه میکردن

الینا و ایرم از ماشین پیاده شدن ،با عجله  و ترس به سمت کلاس رفتن و تا آخر اون زنگ اصلا به الکساندر حتی نگاه هم نکردن.

زنگ  استراحت که شد   همه دور  آلینا و ایرم جمع شدن  و با کنجکاوی ازشون پرسیدن که دلیل اینکه از ماشین الکساندر پیاده شدن چی بود!؟

ایرم و آلینا کامل ، اتفاق ها و حرف هایی که الکساندر توی اون ماشین زد رو تعریف کردن

یهو همه زدن زیر خنده و گفتن:

_ شوخیتون گرفته،درسته اون آدم عجیبه ولی نه دیگه در این  حد،

بزرگش نکنین، راستشو بگین (با خنده)

الینا:

_ اصن اگه باور نمیکنین بیاین از خودش بپرسیم  

بچه ها همه با هم رفتن توی کلاس تا از الکساندر بپرسن؛

چون الکساندر هیچوقت حتی زنگ های استراحت هم از کلاس بیرون نمیرفت ،توی کلاس میموند و درس میخوند،حدس زدن اینبار هم توی کلاس باشه.

اما وقتی وارد کلاس شدن الکساندر نبود و همه از این قضیه تعجب کردن

رفتن تا از علی،بغل دستی الکساندر بپرسن ببینن اون کجا رفته.

علی کاملا روی درس تمرکز کرده بود و غرق شده بود

الینا زد روی شونه علی و گفت:

_ علی،علی

(علی متوجه نشد)

همه باهم داد زدن:

_ علییییی

یک دفعه علی از جا پرید و گفت چی شده؟چرا داد میزنین؟

آلینا:الکساندر کجاست؟ تو میدونی؟!

علی:

_همین ج ...

با تعجب به جای الکساندر نگاه کرد و گفت:

_همینجا بود ،دقیقا تا همین 1 دقیقه پیش،ازش جزوه گرفتم حتی؟

جزوش رو به بچه ها نشون داد و گفت ببینید

بچه ها با تعجب به هم نگاه کردن و  

ایرم گفت

_ یعنی چی؟ یعنی وقتی رفت تو متوجه نشدی؟

علی:نه  واقعا متوجه نشدم

(بیشتر ترسیدن)

الینا:میشه لطفا بهمون کمک کنی دنبالش بگردیم،خیلی واجبه آخه...

علی :

_حتما،خودم هم کنجکاو شدم

بچه ها با دقت  کل کلاس رو نگاه کردن و چون الکساندر نبود

از کلاس خارج شدن و کل راهرو رو حتی کلاس هارو دنبالش گشتن  و وقتی دیدن اینجا نیست تصمیم گرفتن برن توی حیاط 

که یک دفعه ...

...

با تشکر از ناظر عزیز رمانم

@niloofar.h

 

 

 

ویرایش شده توسط HASTI.z
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم(پارت سوم فصل دو)

..

زنگ خورد و مجبور شدیم به کلاس برگردیم

نمیتونین تصورش رو بکنین  اینکه دیدیم الکساندر دقیقا روی همون نیمکتی که چند دقیقه پیش نبود نشسته، چه ترسی به جونمون انداخت.

استاد ریاضی که پشت سرمون اهم اهم کرد  ما رفتیم و سر میز هامون نشستیم

استاد ریاضی مثل همیشه خیلی با انرژی سلام کرد .

یکی از دختر های کلاس گفت:

_استاد امروز چقدر خوشتیپ شدین 

استاد ریاضی:

_ ممنونم ،من همیشه خوشتیپم مگه نه؟

تعداد کمی از بچه ها (اونایی که همراهمون نبودن):

_بله استاد

استاد:

_خیلی ممنونم که،     

شما چتونه امروز چرا اینقدر بی حوصله این؟چیزی شده؟

ایرم،چیچک،محمت

اون بچه های پر انرژی کلاس ریاضی من کجان

علی:

_چیزی نشده استاد ،،، فقط...

نگاهی  به الکساندر کرد و  تا خواست چیزی بگه پشیمون شد؛

و گفت هیچی و سرش رو برگردوند.

استاد:

_باشه پس حرف نمیزنین دیگه آره؟ پس یه امتحان پای تخته ازتون میگیرم تا ببینم چی میشه،اگر امتحان میخواین که هیچی اگر هم نمیخواین،حرف میزنین

ایرم ایستاد و گفت:

_راستش یه چیزی شده استاد

استاد:

خب،می‌شنوم!

ایرم:

_این ال ...

هیچی بیخیال استاد

و نشست سر جاش.

استاد:

_پس امتحان رو شروع میکنم،

خب الکساندر تو بیا ببینم ،  پسر تازه واردمون چی برای رو کردن داره

الکساندر:

_متمان باشین چیزای زیادی برای رو کردن دارم،البته اگه نمیترسین البته

(همه با ترس خاصی که توی نگاهشون بود به استاد و الکساندر نگاه میکردن)

استاد:

_عجب،من باید از تو بترسم پسر جون

الکساندر نیش خندی زد و گفت :

_ممکنه،

بیام؟

استاد:

_ به نظرت من پشیمون میشم خوشگله

الکساندر بلند شد و رفت پای تخته 

استاد:

_خب الکساندر خوشتیب،و یکمی هم  گردن کلفت، این مسئله ای که میگم رو بنویس و حل کن؛ 

 

الکساندر مسعله رو نوشت ،حل کرد  و بعدش گفت:

_استاد حالا من میتونم از شما یه سوال بپرسم؟

استاد :

_با اینکه کار من پرسیدنه ، ولی از اونجایی که ازت خوشم اومد پس بپرس میتونی بپرسی

(کمرش رو چسبوند به میز ، باهاش رو دراز کرد و دست به سینه منتظر بود تا الکساندر سوالشو بپرسه  )

الکساندر:

اگر من بگم قراره یکم بعد زلزله بیاد شما باور میکنین ؟

استاد:

_معلومه که نه

الکساندر:

دلیل؟

استاد:

_خب چون مدرکی براش نداری ، داری؟

الکساندر:

_  خب پس باید ثابت کنم درسته؟چون مدرک میتونه اینو به شما و همه دانش آموز های مدرسه ثابت کنه،     چهارتا کافیه

استاد :

_بله, شما یه مدرک رو کنی هم کافیه

الکساندر روبه بچه ها چرخید و به مستقیم خیره شد  و گفت:

_ برای چیزی که اتفاق نیوفتاده مد روی وجود نداره ولی من میتونم بگم...

_1،2،3،4

یکدفعه با لرزش زمین صدای جیغ توی کل مدرسه پیچید....

...

ناظر محترم و عزیز رمان بنده@niloofar.h

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط HASTI.z
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت هفتم (پارت چهارم فصل دو) رمان ژست عاشقی

همه داشتن با جیغ و داد و بیداد توی راه رو ها میدویدن .

همه می ترسیدند و فکر میکردن که همین الانه که مدرسه بریزه و همه با هم بمیرن ،

همه اون جوونایی که آرزو داشتن از بهترین دانشگاه ها فارق التحصیل بشن

اما توی کلاس یازده 2 چه خبر بود؟!

همه داشتن با تعجب به الکساندر نگاه می‌کردن ؛

و اینکه دیگه متمان بودن یه ریگی به کفشش هست.

استاد هم متعجب و کمی با ترس به الکساندر نگاه میکرد،

الکساندر که از این وضعیت کاملا راضی بود نیشخندی زد ،سمت نیمکتش رفت، کیفشو برداشت و خیلی آروم و ریلکس توی راهرو قدم میزد.

انگار که اگر این مدرسه خراب بشه هیچ اتفاقی برای الکساندر نمی‌افته و فقط دانش آموز های بی گناه ان که میمیرن ؛درسته ،واقعاً هم همین‌طور بود، اگر این مدرسه اون روز خراب می‌شد ،الکساندر زنده میموند و همه اون دانش آموز ها میمردند اما الکساندر نمی خواست به این راحتی بمیرن، میخواست بابت تمام...
بعد از اینکه الکساندر از کلاس خارج شد تمام دانش آموز های کلاس یازده 2 با هدایت استاد از کلاس خارج شدن.

تمام دانش آموز های دبیرستان  کنار استادا ، مدیرا و معاونا توی حیاط دبیرستان چند لحظه منتظر موندند تا یکم زلزله آروم تر بشه بعد از تموم شدن زلزله مدیر و از بلندگو اعلام کرد که به دلیل وقوع زلزله میتونین برگردین به خونه هاتون و اگر قرار باشه که کلاس های فردا کنسل بشه بهتون اعلام میشه.
حدود دو دقیقه بعد ،

همه از این متعجب بودند که الکساندر کجا رفته؟!! و با همین حس و حال  و  پر از ترس مدرسه رو خالی کردن 

اما اون پسر مرموز هیچوقت از هیچ جا نمیره،اون همه جا هست

الکساندر میتونه حتی توی مدرسه دیده نشه،ولی اونجا حضور داشته باشه.

....با همون نیشخند مرموزانه تقریباً داشت یک ساعت به مدرسه نگاه می‌کرد از پله های اضطراری بالا رفت و روی پشت بوم وایساد, داشت به آسمون نگاه می‌کرد؛

به ستاره‌ای که همیشه بهش چشمک میزد نگاه کرد و گفت :

_پدر تو خیلی زود از پیشم رفتی و فقط و فقط به خاطر این مدرسه لعنتی بود، انتقامتو میگیرم مطمئن باش 

پدر الکساندر عزیز ترین کسش توی این دنیا بود 

رفتنش بیشتر از همه به الکساندر آسیب زد

اما الکساندر اینجا بود تا  نزاره روح  پدرش در عذاب باشه.

از بالای پشت بوم اومد پایین،

خیلی آروم قدم هاش رو روی برگ هایی که  توی این فصل از درختا ریخته بود می گذاشت؛
مدرسه در حال سوختن بود اما الکساندر اصلاً احساس نمی‌کرد ،وسط آتیش ایستاده بود و به فکر فرو رفته بود،
حدود دو ساعت توی آتیش وایستاد و خیلی عادی داشت بهش نگاه میکرد انگار نه انگار که آتیش کل دبیرستان رو گرفته بود .

وقتی مدرسه کاملاً خاکستر شد الکساندری که اصلا ککشم نگزیده بود از در نداشته مدرسه خارج شد ؛

وهیچکس الکساندر رو نمیدید انگاری روح بود و توی خیابون به سمت خونه که هیچ وقت نداشت قدم برمیداشت.

حدود یک یا دو ساعت بعد  تلفن آلینا و ایرم زنگ خورد

دوستاشون برای اینکه خبر بدن مدرسه آتیش گرفته  باهاشون تماس گرفته بودن

آلینا ایرم در همین حالت که تلفن توی دستشون بود 

با تعجب و ترس به هم نگاه کردن،هر دو کاملا هم فکر بودن،مشخص بود که این کار الکساندره؛

تلفن رو قطع کردن و تصمیم گرفتن برن سمت دبیرستان 

بعد از اینکه به جلوی در رسیدن 

یه صحنه کاملا وحشتناک رو دیدن

آهن های سوخته

و کلاس هایی که کاملا خاکستر شده بودن

آتش نشان هایی که اونجا بودن گفتن:

_علت اصلی این آتش سوزی اصلا مشخص نیست،تقریبا نیم ساعت بعد از اینکه آتیش خیلی بزرگ شد یکی از ادمای این آپارتمان رو به رو با ما تماس گرفت

ما سریع خودمون رو رسوندیم

اما انگار این مدرسه با  یه قدرت خاص آتیش گرفته ،چون،هر کاری میکردیم آتیش خاموش نمی شد

ما کاملا خاکستر شدن مدرسه رو تماشا کردیم ولی هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد

راجب خسارت ها با بیمه باید صحبت کنید

متاسفیم .

الکساندر  اینجا کاملا مشخص بود  و  مثل کسایی که از هیچی خبر ندارن داشت به حرف های همه گوش میداد

یهو بلند داد زد

_من متوجه  نمیشم که چرا اینقدر بزرگش میکنید اینجا که هیچ چیزیش نشده نگاه کنید

دستش رو به سمت مدرسه گرفت و

همه وقتی روشونو رو برگردوندن دیدن مدرسه کاملا سالمه و هیچ اثری از آتش سوزی نیست

مدیر با یه حسی فراتر از ترس و تعجب که با گیج شدن ترکیب شده بود بلند داد زد:

_دارم دیوونه میشم،چیزی که من دیدم رو شما هم دیدن؟

الکساندر دوباره نیش خندی زد و گفت:

_ خیلی خوبه که  این حس و داری...

ویرایش شده توسط Kelara.m
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

پارت پنجمم از فصل دوم [پارت هشت]

 

 

در واقع هدف اصلی الکساندر چیزی به جز دیوونه کردن  تمام  کسایی که به مدرسه ربط داشتن نبود

و این که کسی از این قضیه خبر نداشت،واقعا ترسناک بود

توی اون شلوغی ،یک دفعه تلفن  ایرم و سلین زنگ خورد

(موضوع های صحبت یکی بود ولی صدا ها باهم فرق داشتن)

منشی 1 :

_  سلام،روز بخیر 

شما خانم سلین ...هستین؟

سلین:

_بله خودم هستم

منشی2:

_بنده از شرکت...تماس میگیرم

اطلاعات،رزومه و عکس های شما برسی شد  و به تائید اقای اتاکان رسید

امروز ساعت  شیش و نیم عصر برای عکس برداری اصلی تشریف بیارید

ایرم با ذوق گفت:

_واقعا ممنونم خانم،چشم ، حتما،خسته نباشید و خدانگهدار 

منشی1:

_مچکرم،خدانگهدار 

ایرم و سلین هم دیگه رو از توی شلوغی پیدا کردن و با ذوقی که با کمی تعجب ترکیب شده بود به هم نگاه کردن

این صحنه تا زمانی که به خودشون بیان  ، از شادی جیغ بکشن  و به   سمت خیابون بدون تا  برن خونه دامه داشت

وقتی  به خونه رسیدن

اولین کسی که دیدن پدرشون بود

پدر با نگرانی پرسید:

_چی شده  چرا اینقدر زود اومدید؟

ایرم و سلین گفتن:

_بابا اینارو ول کن،میدونی چی شده؟

پدر:

_چی شده؟؟؟؟!

سلین:

_خب ببین بابا جون جریان  از این قراره که  منشی های شرکت با ما تماس گرفتن و گفتن که ما توی آزمون اولیه قبول شدیم،و باید عصر برای عکس برداری بریم،و این یعنی اینکه داریم به آرزومون نزدیک میشیم

فوق العاده نیست؟؟

و با ذوق و خوشحالی پدر رو بغل کردن

______________

اینم از این پارت رمان،همینجوری دلم خواست براتون پارت بزارم،امیدوارم خوشتون اومده باشه

🙂

ناظر رمان بنده: niloofar.h@

ویرستار :حاجی فیروز@

ویرایش شده توسط Kelara.m
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت یک رمان ویرایش شد اگر دوست دارین میتونید بخونیدش و توی صفحه نقد نظرتونو بگین:))))

پارت دو هم ویرایش شد.

ویرایش شده توسط Kelara.m
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...