• تشکر 1
  • هاها 2
رفتن به مطلب

رمان امواج عشق|Fatika کاربر انجمن نودهشتیا


Fatika
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B1%DB%

نویسند: Fatika  

ژانر: عاشقانه، طنز

 هدف: علاقه

  خلاصه:

گیر کردم بین دو حس، اول حسی که صد دله عاشقش هستم و دیگری حسی که... 
گیر کردم بین یک حس بی‌حسی! بین دو حرف! که بروم یا بمانم؟ بمانم و با این غم بسازم و یا بروم و قلبی که برایش می‌تپد را از دست بدهم! یاد شیطنت‌ها و دعواهایم می‌افتم و بغض می‌کنم؛ یاد لبخندش، چشم‌های دلبرش! یاد آن روزهایی که به خاطر کوچیک‌ترین چیزی لج می‌کرد و تا چند روز غر زدن‌هایش تمامی نداشت، دوستش داشتم ولی مجبور بودم. دو راهی سختی است، اما باید یکی را انتخاب کنم...!

 

 مقدمه:

زیبا زیست 
 نه چنان سخت که از عاطفه دلگیر شویم 
 نه چنان بی‌مفهوم که بمانیم میان بد و خوب 
 لحظه‌ها می‌گذرند 
 گرم باشیم پر از فکر و امید 
 عشق باشیم و سراسر خورشید 
 زندگی همهمه مبهمی از رد شدن خاطره‌هاست 
 هر کجا خندیدیم، هر کجا خنداندیم 
 زندگانی آن‌جاست 
 بی‌خیال همه تلخی‌ها‌... ‌‌‌‌‌

نقد رمان امواج عشق💖

 

 

ناظر: @ Crazy purple 🌷

@ مدیر راهنما

ویراستار: @ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Fatika
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱
(سارا)
با شنیدن صدای فرح‌بخش زنگ آخر  مدرسه، سریع وسایلم رو جمع کردم و جلوی در منتظر ستاره و نازنین ایستادم. حدود ده دقیقه معطل موندم که دیدم هنوز هم آماده نشدن و به صورت اسلوموشن دارن وسایلشون رو جمع می‌کنن. کفری شدم و داد زدم:
- بجنبید دیگه! تا الآن حلزون ده بار می‌رسید خونه‌اش ولی ما هنوز حرکت نکردیم.
ستاره خنده‌ای کرد و گفت:
- ببخشید، ببخشید! حالا چرا پاچه می‌گیری گلم، سنبلم، منگلم.
نازنین چشمکی زد و گفت:
- جون، ما سگتم دوست داریم!
دستم رو به نشونه تهدید تکون دادم:
- خفه‌شو تا نیومدم سراغت.
بعد از کلی جر و بحث و غرهای من، بالآخره از مدرسه دل کندیم و راه افتادیم. کلاه سوییشرتم رو به خاطر  هوا که تازه  داشت رو به سرما می‌رفت روی سرم قرار دادم و همین‌جور  که داشتیم توی سر و کله هم می‌زدیم، یهو نازنین سر جاش ایستاد.
- وای بچه‌ها! انقدر زر زدید که نفهمیدیم داریم کجا می‌ریم و باید بگم که فکر کنم گم شدیم!
ستاره دوتا دستش رو بالا آورد و گفت:
- من بی‌تقصیرم، همه‌اش زیر سر سارا هست. اوم بذار فکر کنم، نه گم نشدیم، فقط دو، سه باری دور خودمون چرخیدیم.
بشکنی زدم و گفتم:
- خب این‌جا دقیقا پشت مدرسه هست؛ راه بیفتید، من راه بلدم‌.
دست هام رو داخل جیبم گذاشتم  و با بچه ها شروع به حرکت کردم که یهو صدای زنگ مدرسه اومد. برگشتم پشتم نگاه  کردم و با دهن باز، زل زدم به روبه‌روم که صدای ستاره باعث شد به خودم بیام.
- چته سارا؟ چرا میخ‌کوب شدی؟
- بچه‌‌ها مدرسه رو نگاه کنید، جون میده واسه...
نازنین سریع پرید وسط حرفم.
- خب که چی؟
- بذار حرفم رو کامل کنم خب!
- بنال سارا، خسته‌ام.
ستاره با هیجان خاصی گفت:
_ پایتم سارا، بدجور.
نازنین با کلافگی نگاهمون کرد.
- آقا من خسته‌ام، می‌خوام برم خونه کپه‌ام رو بذارم.
ستاره مشتی نثار بازوی نازنین کرد و گفت:
- اه، برو بمیر ضدحال.
نازنین با عجز پاهاش رو به زمین کوبید‌.
- آخه مدرسه پسرونه هم شد جا واسه کرم ریختن؟ من که نیستم.
دستش رو گرفتم و گفتم:
- مگه دست خودتِ، به زور می‌بریمت، موقعیت بهتر از این و عالی‌تر دیگه نیست.
ستاره چشمکی زد و گفت:
- غلط کرده، همه با هم میریم یه کرم حسابی می‌ریزیم.
نازنین از روی کلافگی پوفی کشید و گفت:
- باشه هستم ولی تو دردسر می‌افتیم‌ها، دوزش پایین باشه.
ستاره چشم‌هاش رو ریز کرد.
- نظرتون چیه کله‌مون رو عین گاو بندازیم پایین، بریم تو مدرسه؟
- نه بابا، می‌خوای تو دردسر بیفتیم؟ این‌جا نزدیک مدرسه خودمونه‌‌ها!
- وای نازی، چقدر امروز به من و سارا ضدحال می‌زنی! باشه بریم از این مغازه ترقه بخریم بندازیم زیر پاشون، کبریت هم یادتون نره.
نازنین پوفی کشید و گفت:
- باور کن امروز خیلی خسته‌ام و اصلا حس خوبی ندارم ولی خب باشه، همراهی‌تون می‌کنم!

ستاره اولین نفر میره جلو و یه ترقه می‌اندازه جلوی پای پسری که از نظر خودش تریپ خفنی داشت، بعد هم پسره میاد در بره که پاش میره رو پوست موز و شترق، می‌خوره زمین و باعث میشه صدای پسره دربیاد.

- یا ابالفضل! حمله شده؟ وای امیر، پارسا کجایید که داداشتون رو ترور کردن؟!

با فاصله ازشون ایستادیم و قایم شدیم. با دقت نگاه‌شون کردم و گوش‌هام رو تیز کردم که ببینم چی میگن.

- بهراد جان، اشتباه نگیر! امیر داداشت نه من، من فقط دوستت یا یه جورهایی پسر عموتم.
پسری که حالا از حرف‌های اون یارو فهمیده بودیم داداشش هست و اسمش هم امیر هست، جلو رفت و پس گردنی محکمی به همون یارو که زمین خورده بود، زد.

- خاک تو سرت بهراد! آدم با یه ترقه این‌جوری می‌کنه؟
- خب یهویی بود، ترسیدم. نه، من و ترس! اصلا چندشم شد، می‌دونی.
- باشه، فهمیدیم.
ناگهان با صدای قهقهه نازنین که از خنده پخش زمین شده بود، به خودشون اومدن و توجه‌شون به ما جلب شد؛ نزدیک‌مون شدن.
- آقا دختر مردم غش کرد از خنده، من برم نجاتش بدم.
پسری که اسمش پارسا بود، دستش رو روی شونه امیر گذاشت و به عقب کشیدش، گفت:
- تو نمی‌خواد نگران دخترهای مردم باشی، باز این جنتلمن بازیش گل کرد!
امیر بدون توجه به حرف بقیه، اومد جلو و دستش رو، رو به نازنین گرفت «کمک می‌خوای؟»
ستاره همون موقع کفری شد و دستش رو به کمرش زد و گفت:
- آقای نه به ظاهر و نه به باطن محترم، شماره نمیده، زور نزن.
امیر نگاهش رو از ستاره گرفت و زل زد توی چشم‌های نازنین.
- اوم خانم خوشگله، در قلبت رو، رو ما باز کن.
نازنین اشک‌هایی که به خاطر خنده صورتش رو خیس کرده بود، پاک کرد و پوزخندی تحویل امیر داد.
- آخه می‌دونی چیه جناب پررو خان! اگه در قلبم و باز کنم، آمار سکته‌‌ای میره بالا؛
داشتم پیش خودم اعتراف می‌کردم که چقدر خوبه دوست‌هام حال پسرها رو می‌گیرن  که    اون پسری که افتاده بود روی زمین و اسمش بهراد بود، با اخم جلو اومد.

- کی ترقه انداخت؟
ستاره با شجاعت زل زد توی صورتش و جواب داد:
- من بودم، چقدر آی‌کیوت پایینه، دیر می‌گیری!

@ همکار ویراستار♥️

@ nina4011☆ویژه☆

@ مدیر ویراستار

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط Fatika
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲

بهراد، دست به سینه ایستاد و گفت:
- واسه خانم محترمی مثل شما، زشته این جور حرف زدن با یه فرد متشخصی مثل من.
متقابلاً ستاره هم اداش رو درآورد و دست به سینه ایستاد.
- حالا چه خودت رو تحویل گرفتی! به پا سقف نریزه آقا پسر!
بهراد عصبی شد و گفت:
دلم بخواد حرف می‌زنم، به هیچ الاغی هم ربط نداره، خر فهم شد؟
ناگهان سکوت سنگینی شد و همه با نگاه‌هاشون برای هم خط و نشون کشیدن.

«بهرادم دم گوش امیر: داداش منو بگیر خب!»

من با دهن باز فقط بهشون زل‌زده بودم و به کلکل‌هاشون گوش می‌کردم که با یک حرکت غیر منتظره، بهراد خواست هجوم بیاره سمت ستاره که امیر از پشت گرفتش.
- ولم کن امیر، بذار برم فکش رو بیارم پایین، ببینه دنیا دست کیه، ولم کن.
امیر پوکر فیس شد‌.
- باشه، بیا ولت کردم.
بهراد برگشت و بهش گفت:
- خاک تو سرت که نمی‌تونی دو دقیقه خوب نقش بازی کنی! ای کاش به پارسا گفته بودم‌.
امیر با شدت بهراد رو هل داد.
- بس کن دیگه! صدای عرعرت کل محل رو برداشت برد.
دیدم اوضاع خیلی بی‌ریخته، به خاطر همین فرار رو بر قرار ترجیح دادم و با تحکم به ستاره و نازی گفتم:
- نازنین! ستاره!  به نظرم وقت ارزشمندمون برای کل-کل با این‌ها تلف نکنیم‌.
پارسا که از اول بحث تقریبا مثل من سکوت کرده بود، پرید جلوم و گفت:
- در خدمت باشیم.
و بعدش امیر هم همین حرکت رو برای نازنین انجام داد و ادامه داد:
- نهاری؟ شامی؟ چیزی...
همون موقع بهراد دستی بین موهاش کشید و با اخم به ستاره نگاه کرد.
- اه اه، من که دارم بالا میارم ،مخصوصا وقتی قیافه این وسطی (ستاره) رو می‌بینم.
ستاره عصبانی شد و دست ما رو کشید و رو به بهراد گفت:
- هه، شما زبونم داری؟ نازی بیا! هوی سارا، حواست کجاست؟! بریم بچه‌ها!
نازنین قیافه‌اش رو درهم کرد و گفت«
- اه، من که از این پسره چاپلوس لوس، حالم به‌هم خورد؛ اگر بیش‌تر می‌موندیم، احتمال داشت بالا بیارم. امیر رو میگم! همونی که داداش اون پسری بود که ستاره زیر پاش ترقه انداخت!
خنده‌ای کردم و با حرص گفتم:
- آره معلومه قشنگ، درضمن لازم نبود توضیح بدی کیه! به اندازه کافی با هر سه سوت آشنا شدیم! مگه نه ستاره؟!            
  - آره، به نظر منم به اندازه کافی شناختیمشون! نازی جون! اون‌موقع که داشت ازت حرف می‌زد، نیشت دو متر وا بود.  به خاطر همین کلی طول کشید تا جوابش بدی.
نازنین شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
-  من نظر واقعیم رو گفتم، این‌ها همه‌اش تخیل‌های شما دوتا جونوره.
_حالا ولش کن، بریم یه چیزی بخوریم.
کیفم رو روی شونه‌ام تنظیم کردم و با بچه‌ها راه افتادیم تا بریم یه چیزی بخوریم و بعدش بریم خونه.

@ همکار ویراستار♥️

@ nina4011☆ویژه☆

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۳

 

(بهراد)

 

- دختره پررو، اعصابم رو خرد کرد. تو چشم‌هام زل‌زده میگه کار من بود! وایسا حالا دارم براش.

امیر بی‌خیال نگاهم کرد و گفت:

- ولش کن بابا، دنبال دردسر می‌گردی! اگه برن به خانواده‌شون یا مدرسه بگن چی؟ می‌خوای چی‌کار کنی؟

پارسا پرید جلوی ما و به صورت برعکس حرکت می‌کرد.

- نه بابا، به نظر بچه‌های پایه‌ای بودن.

قیافه‌ام رو مرموز کردم و گفتم:

حالا ببینید من چه کرمی روی این دختره، اسمش چی بود؟

- نازنین!

پارسا محکم کوبید توی سر امیر و گفت:

- احمق جان، نازنین همونی که تو قفلی زدی روش و به خاطرش بهراد و ضایع کردی. سارا هم اونی بود که قدش بلند بود، فکر کنم منظور بهراد، ستاره است.

- آره، اسمش ستاره بود. امیرخان من برای شما بعداً دارم حالا، دیگه داداش تو به یه دختر می‌فروشی؟

امیر چشمکی زد.

- داداش بعداً جبران می‌کنم.

با حرص از حرکت ایستادم و گفتم:

- باید حالشون رو بگیریم بچه‌ها. من یه نظری دارم؛ فردا کیف یا کتاب یا هر وسیله دیگه‌ای از یکیشون کش میریم بعدش فرار می‌‌کنیم میریم سمت خونه پارسا این‌ها، چون مامان و باباش هر دو سرکار هستن. بعدش میریم بالا پشت بوم خونه‌شون و یه ظرف رو آب خالی می‌‌کنیم سرشون.

امیر موشکافانه نگاهی به من و پارسا انداخت و گفت:

- رو سر سه‌تاشون؟

- بیشتر رو سر اون دختر پررو، یکم هم رو سر اون دوتای دیگه.

پارسا دستش رو گرفت بالا.

- من پایه‌ام!

امیر خنده‌ای کرد و گفت:

- باشه قبول ولی رو سر نازنین کمتر بریزین! 

پارسا با عصبانیت به امیر نگاه کرد و ادامه داد:

- اه چندش، حالم به‌هم خورد؛ خودت رو جمع کن.

این دختر امروز خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود و اصلا حوصله حرف زدن و جر و بحث کردن امیر و پارسا رو نداشتم، فقط دلم می‌خواست بشینم و فکر کنم تا بتونم حال ستاره رو بگیرم.

- همه چی اوکی هست، بای تا فردا.

پارسا با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت:

- چه غیر منتظره! بای.

با کلافگی کفش‌هام رو پرت کردم یک گوشه و امیر هم پشت سر من وارد شد که صدای دادی به گوشمون رسید.

- سلام! کدوم گوری بودید تا حالا.

نگاه کوتاهی انداختم و به آرومی جواب دادم: 

- هیچی، کار داشتیم.

- سریعاً برید دست‌هاتون رو بشورید، بیایید غذاتون رو کوفت کنید.

امیر با حرص جواب داد:

- باشه بابا! اومدیم مامان جون! 

و امیر با صدای آروم‌تر، جوری که نشنوه ادامه داد:

- نامادری بدجنس، عجوزه!

خنده ای کردم و رفتم سر میز نهار نشستم.

امیر صندلیش رو کشید سمت من،‌ نزدیکم اومد و به آرومی در گوشم گفت:

- میگم‌ها بهراد، به نظرت نازنین خوشگل نبود؟

- می‌ذاری غذام رو بخورم یا نه؟ من توجه نکردم.

با تعجب نگاهم کرد و ادامه داد:

- وا، مگه میشه؟!

کمی از نوشابم رو خوردم و گفتم:

- من حواسم به اون دختر پرروعه بود که داشت با خونسردی کامل بدون هیچ ترسی، جوابم می‌داد.

امیر خندید و گفت:

- بهراد! عین این فیلم‌ها، عاشق یه دختر پررو شدی!

با عصبانیت نگاهی بهش انداختم و از پشت میز بلند شدم‌.

- خفه‌شو، من منظورم این نبود.

@ همکار ویراستار♥️

@ nina4011☆ویژه☆

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۴

 

(نازنین)

 

بعد از یک ساعت و ربع ادبیات خواندن، خانم ملکان زد روی میز و با جدیت گفت:

- برگه بذارید. می‌خوام آزمونک بگیرم، ببینم چقدر یاد گرفتید درس رو!

ستاره مظلومانه پرید جلوی میز خانم ملکان و گفت:

- چشم، ما برگه می‌ذاریم ولی میشه نگیرید؟!

سارا با اضطراب دستش رو بالا گرفت و اجازه خواست که صحبت کنه.

- خانم ببخشید، یه سری سوال دارم!

خودم رو روی نیمکت سر دادم و نزدیک سارا شدم و آروم گفتم:

- آفرین! اگه همین‌جوری پیش بری، آزمون امروز کنسل. چون پانزده دقیقه دیگه زنگ می‌خوره.

خانم ملکان چپ-چپ نگاهمون کرد و با دل‌خوری گفت:

- بهم برخورد بچه‌ها! از دستتون خیلی ناراحت شدم! می‌دونم برای اینکه از زیر آزمون در برید، این سوال‌های ساده و مسخره رو پرسیدید؛ می‌تونید وسایل‌تون  جمع کنید.

ستاره که از قبل وسایلش رو جمع کرده بود، بی‌اهمیت به حرف معلم، با خوشحالی داد زد:

- بچه‌ها من پایین منتظرم، زودی بیایید‌.

سارا هم با عجله گفت:

- وایسا منم اومدم، نازی بیا دیگه.

تند-تند کتاب‌هام رو از توی جامیز برداشتم و پرت کردم داخل کیف و با عجله جواب دادم:

- خب، کارم تموم شه میام دیگه، مرض که ندارم الکی لفتش بدم.

بعد از ده دقیقه، آروم-آروم از پله‌ها پایین اومدم و سارا با حرص گفت:

- به‌به، چه عجب! بالآخره وسایلت رو جمع کردی!

کولم رو انداختم روی دوشم ولی آنقدر وزنش زیاد بود که باعث شد از پشت بخورم زمین. خیلی شیک از روی زمین بلند شدم و مانتوم رو تکون دادم، کولم رو پرت کردم سمت سارا. اصلا هم به روی خودم نیاوردم که چه اتفاقی افتاده و گفتم:

_تیکه، مسخره کردن،  ممنوع. سارا! کیف منم یادت نره.

سارا با حرص جوابم رو داد:

- نوکر بابات غلام سیاه! این آخرین باره که این لطف رو در حقت می‌کنم‌. حالا بی‌خیال، پایه‌اید بریم ساندویچ کثیف بخوریم؟!

من و ستاره باذوق به هم نگاه کردیم و بلند گفتیم:

«اگه مهمون تو باشیم، چرا که نه!؟»

- ای خدا! باشه، مهمون من.

سارا کیف پولش رو درآورد تا حساب کنه که یهو دو تا پسر کیف رو  از دستش قاپیدن.

- وای کیفم!

داد زدم و گفتم:

- بدویید دنبالشون، نذارید فرار کنن.

هر سه‌تامون دویدیم دنبال موتور که بعد از چند دقیقه، صدای ناله ستاره بلند شد.

- وای بچه‌ها، نفسم گرفت.

دستم رو گذاشتم روی قلبم و نفس-نفس‌ زنان گفتم:

- آخ، آره منم‌‌. دیگه نمی‌تونم بدوم.

- وای بچه‌ها، کل زندگیم تو کیف پولم بود، حتی کلید خونه‌مون؛ یکم دیگه بدوید گرفتیمشون.

ستاره انگشت اشاره‌اش رو به سمت جلو گرفت.

- اون‌جا دیدمشون،  ته کوچه ایستادن.

دویدم ته کوچه و دستم رو به کمرم زدم و طلبکارانه گفتم:

- هوی پسره، کیف پولش رو پس بده ببینم.

کمی که چشم‌هام رو باز کردم، دیدم قیافه پسره آشنا می‌زنه و بعد از چند ثانیه، تازه به ذهنم رسید که اون امیر هست؛ همون پسری که رفته بودیم دم مدرسه‌شون. امیر جلو اومد و سرش رو پایین آورد تا بتونه توی چشم‌هام نگاه کنه، بعدچشمکی زد و گفت:

- چشم، همین الآن تقدیم می‌کنیم!

ستاره چند قدم جلو اومد و کنارم ایستاد.

_ببین! یا کیف پول رو همین الان میدی یا...

 قبل از اینکه ستاره بخواد جمله‌اش رو تموم کنه، بهراد با یه سطل پر آب از بالا پشت بوم داد زد:

_- یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!  و آب رو ریخت  روی سر ستاره و دیگه آبی برای من و سارا نموند.  ستاره خیلی پوکر و عصبانی رفت  جلو و کیف پول رو از دست امیر کشید بیرون، محکم کیف رو زد توی  صورت پارسا و امیر، سرش رو بالا گرفت و به بهراد گفت: «دارم  برات! فقط وایسا و نگاه کن جوجه.»  بعد هم سه نفری حرکت کردیم  و در طی راه، نیش من و سارا باز بود. اول به خاطر این‌که فقط اون خیس شد و دوم این‌که در مقابل پسرها کم نیاورد.

سارا نتونست تحمل کنه و رو به ستاره کرد و گفت:

- چه خوبه که فقط تو رو خیس کردن.

ستاره باحرص جواب داد:

- زهرمار! ببین حالا چیکارش می‌کنم. بچه‌ها اگه این خبر بین بچه‌های مدرسه بپیچه، من می‌دونم با شما!

با خنده گفتیم: «خیالت تخت!»

سارا با هیجان پرید جلومون.

- بچه‌ها من همین الآن یه نقشه توپ براشون کشیدم.

با پوزخند بهش گفتم:

- عه! تو مگه مغزم داری که بخوای فکر کنی و نقشه بکشی! نمی‌خواد به خودت فشار بیاری، من خودم یه نقشه آماده کردم. 

ستاره سری تکون داد و گفت:

- خب، بگو مغز متفکر.

- میریم پیششون، بعد میگیم می‌خوایم صلح کنیم و از این به بعد باهم دوست باشیم به جای دشمن. دعوتشون می‌کنیم بریم باهم آب هویج بستنی بخوریم و از آنجا که اون‌ها مفت خور تشریف دارند، حتماً قبول می‌کنن! بقیشم بذارید نگم، هم‌ونجا سوپرایز بشید.

سارا لبخندی زد و گفت:

- باشه قبول، پس نحوه اجرای نقشه با تو.

@ همکار ویراستار♥️

@ nina4011☆ویژه☆

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۵

دست‌هام رو به‌هم کوبوندم  و پریدم بالا.

- بریم که امروز روز انتقامه! یاه، یاه!
ستاره با التماس نگاهم کرد و گفت:
- نازنین توروخدا دیگه این‌جوری نخند، آدم وحشت می‌کنه‌.
رفتیم نزدیک مدرسه پسرها و خودمون رو زدیم به اون راه که مثلا حرف‌هاشون رو نمی‌شنویم ولی در اصل همه‌مون گوش‌هامون رو تیز کرده بودیم.
بهراد با تعجب به ما که کمی از اون‌ها فاصله داشتیم، نگاه کرد.
- وا، این‌ها این‌جا چی‌کار می‌کنن؟!
امیر باذوق نگاهی به ما کرد و گفت:
- وای، چه خوب شد اومدن‌. اگه نمی‌اومدن، امروز مجبور بودم خودم برم.
با شنیدن این حرف، پوفی کشیدم و به ستاره و سارا با عصبانیت نگاه کردم که نخندن.
صدای آروم پارسا اومد.
- پیش کی؟
- دخترها، البته فقط نازنین‌شون دیگه، چقدر تو خنگی.
با این حرف امیر دوباره برزخی شدم و خواستم برم نزدیک‌شون و بگم که ما داریم می‌شنویم تا خفه بشن ولی ستاره جلوم رو گرفت و گوش‌هاش رو تیز کرد، ببینه بهراد چی میگه.
- تو مگه آدرس داری؟
- هعی، داداش بسوزه پدر عاشقی! تعقیب‌شون کردم، مدرسه‌شون دقیقا کوچه پشتی هست.
بهراد پس گردنی نثار امیر کرد و گفت:
- یعنی خاک بر اون سرت کنن.
دیگه خیلی حرف‌های امیر داشت می‌رفت روی مخم و هر لحظه قرمز و قرمزتر می‌شدم که پارسا با تصمیمش کار رو راحت کرد.
_ بریم پیش‌شون ببینیم چی از جون‌مون می‌خوان.
سه نفری به سمت‌مون اومدن و بهراد گفت:
- هوی! سه کله پوک، چی از جون‌مون می‌خواید؟
سارا دستپاچه شد و رو به من کرد.
- تو بگو نازی!
- نه! من نمیگم،‌‌ ستاره تو بگو!
- چرا من بگم، خب سارا بگه.
با این کارشون صبرم رو تموم کردن و پریدم وسط حرف‌شون و گفتم:
- باشه بابا! نمیرید حالا، بی‌عرضه‌ها! اصلا خودم میگم. ببینید پسرها، ما می‌خوایم صلح کنیم، یعنی چی؟! یعنی دشمنی و کرم ریختن بره کنار و...
سارا با دستپاچگی پرید وسط حرفم.
- الآنم می‌خوایم بریم آب هویج بستنی بخوریم، اگه دوست دارید شما هم بیاید؛ درضمن این هم بگم همه مهمون نازنین جان هستیم.
پشت چشمی براش نازک کردم.
- خفه بابا!
و بعد ستاره ادامه داد:
- خوب، مهمون تو دیگه! قبول؟
پست چشمی نازک کردم و گفتم:
- از آن‌جایی که من قلب رئوف مهربونی دارم، باشه. همه البته، فقط امروز مهمون من.
امیر همون موقع مثلا آروم در گوش بهراد گفت:
- چه آدم با فهم و شعوری، یاد بگیر.
و بهراد هم در گوش امیر گفت:
- دیدی کم آوردن، مجبور شدن صلح کنن.
از این که این‌قدر گوش‌هام تیز بود، خوشحال شدم، چون اگر این استعداد رو نداشتم از فضولی می‌مردم.
پارسا کمی به امیر نزدیک شد و گفت:
- امیر پیشنهاد می‌کنم خیلی وابسته‌اش نشی، اون حتی درست و حسابی نگاهتم نمی‌کنه.
و بهراد پوزخندی زد.
- در عوض امیر حسابی با نگاهش از خجالتش درمیاد؛ نزدیکه بچه مردم و قورت بده با نگاهش.
امیر با دلخوری گفت:
- بی‌تربیت‌ها،  به شماها چه ربطی داره؟
- جمع کن خودت رو، حالم به‌هم خورد!
دیدم دیگه خیلی دارم حرف‌هاشون رو می‌شنوم و از استراق سمع کردن عذاب وجدان گرفتم. الکی مثلا! به خاطر همین سریع گفتم:
- بچه‌ها شما این‌جا بشینید، من برم بگیرم، زودی میام.
امیر خودشیرین، خیلی جنتلمنانه جلو اومد و با لبخند گفت:
- نه! شما بشین، همه مهمون من!
روم رو ازش گرفتم و جدی گفتم:
- لازم نکرده، شما پولت رو بذار جیبت، بعدا لازمت میشه.

@ nina4011☆ویژه☆

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۶


رفتم سه تا آب هویج بستنی خریدم، سه تا هم شیر موز. از قبل با بچه‌‌ها هماهنگ کردم، گفتم اون‌جا بگن شیر موز می‌خوان.‌ خلاصه سه تا آب هویج‌‌ها رو گرفتم، بعد بسته‌ی قرص‌اسهال رو از تو کیفم درآوردم و شروع کردم به ریختن داخل آب هویج. همین‌جور که داشتم می‌ریختم از عواقب بعدش که قرار بود اتفاق بیفته، خندم گرفته بود و هی لب پایینیم رو گاز می‌‌گرفتم تا بتونم خودم کنترل کنم، یهو نگاهم افتاد به امیر؛ خیلی حرصم گرفت، به همین خاطر تو یکی از لیوان‌‌ها بیشتر قرص ریختم. هم زمان زیر لب می‌گفتم پسره‌ی بیشعور، خودشیرین، نچسب، هی خودشیرینی می‌کنه. آن‌قدر بدم میاد ایش! با اون نگاهش. اه-اه اصلا حقشه، بخوره نوش جونش!
لیوان‌ها رو بردم گذاشتم روبه‌روشون. سارا و ستاره با لذت شروع کردن به خوردن. لامصب‌ها این دوتا خیلی خوب خر کیف شدن، شیر موز مفتی خوردن. ای کاش یه حالی هم از این‌ها می‌گرفتم. من که قرص زیاد آورده بودم، حالا بعداً از حلقومشون می‌کشم بیرون. توی همین فکرها بودم که ستاره با هیجان گونم رو بوسید.
- مرسی نازی جونم!
سارا هم ادامه داد.
- درود بر تو، قربون دستت!
خنده مرموزی کردم و گفتم:
- نوش‌جونتون!
و بعد در گوششون گفتم که از حلقومشون می‌کشم بیرون که زیادی هم خوش به حالشون نشه! پسرها شروع کردن به خوردن که ناگهان امیر با شدت از جاش بلند شد و همین‌جور که دستش رو روی دلش گذاشته بود، دولا-دولا رفت پیش فروشنده.
- آقا ببخشید، دستشویی کجاست؟

فروشنده سری تکون داد و گفت:
- نداریم آقا!
امیر داد نسبتا بلندی زد.
- چی؟ مگه میشه؟ به خشکی شانس!
بعد با دو به سمت در دویید و همین باعث شد، ما بزنیم زیر خنده؛ بعد یهو پارسا بلند شد و با یک تشکر کوتاه سریع رفت بیرون.
همون‌موقع ستاره پوزخندی تحویل بهراد داد و گفت:
- تو نمی‌خوای بدویی، بری؟
- نخیر.
بعد یهو چشم‌های بهراد درشت و درشت‌تر شد و بدون حرف، چنان از جاش بلند شد که ما از ترس کمی به عقب رفتیم؛ بعد دوید سمت در خروجی و موقع دویدن، سارا براش زیر پایی گرفت و بهراد با مخ خورد زمین، بعد با داد ما رو تهدید کرد‌ و از مغازه زد بیرون بلافاصله. ما که به زور خودمون رو کنترل کرده بودیم از خنده پخش زمین شدیم.
سارا وسط خندش، بریده-بریده گفت:
- ایول نازنین... خیلی نقشه‌ی... تاپی بود‌.
ستاره هم بوسی برام فرستاد و گفت:
- عقلت رو قربون، عاشقتم یعنی.
ژست خاصی گرفتم و گفتم:
- قابلی نداشت دوستان، حقشون بود.
ستاره چشم هایش رو ریز کرد و صورتش رو آورد جلو.
- یه سوال! چرا برای امیر اینقدر زود اثر کرد؟!
لبخند پیروز مندانه‌ای زدم و با خنده گفتم:
- چون برای اون سه برابر بیشتر ریخته بودم.
سارا سری از روی تاسف تکون داد و گفت:
- بیچاره.
اخم کردم و گفتم:
- حقش بود، پسره‌ مزخرف!

@ nina4011☆ویژه☆

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۷

(امیر)

از دستشویی اومدم بیرون و دست‌های خیسم رو با شلوارم خشک کردم و با ناله رو به بهراد و پارسا گفتم:
- آخ پدرم دراومد، هر پنج دقیقه باید برم توالت!
پارسا همان‌طور که از دل درد به خودش می‌پیچید از من پرسید:
- چرا ما هر نیم‌ساعت میریم ولی تو هر پنج دقیقه!
چشمکی تحویلش دادم و جواب دادم:
- برای اینکه نازنین برای من رو بیشتر داخلش قرص ریخته بود، چون من رو بیشتر از شما‌ها دوست داشت.
بهراد یک قلپ از آب جوش نباتش خورد و گفت:
- تو از کجا می‌دونی این‌ها رو؟
دستم رو روی دلم گذاشتم و گفتم:
- به خاطر اینکه موقعی که رفتم پیشش کمک کنم آب هویج‌ها رو بیاره، یه جا قایم شدم، بعد دیدم اولاً خیلی مضطرب هست و دوما رنگ چشم‌هاشم...
پارسا با کلافگی گفت:
- خوب، ادامه‌اش‌.
پوفی کشیدم و ادامه دادم:
- وقتی قایم شدم، دیدم داره ریز- ریز می‌خنده، برام جالب شد! جلوتر رفتم دیدم که قرص رو از تو کیف درآورد و ریخت داخل آب هویج‌ها ولی تو یکی از لیوان‌‌ها بیشتر از اون دوتای دیگه ریخت و همین‌طور که در حال ریختن قرص‌ها بود، پشت سر هم، یکی رو بسته بود به فحش که فهمیدم اون فرد خوشبخت منم.
بهراد با عصبانیت لیوان رو روی میز کوبوند
- چرا به ما نگفتی؟
- چون نمی‌خواستم هیجانش از بین بره؛ معلوم بود خیلی برامون نقشه کشیده‌، به خاطر همینم انقدر ذوق‌زده بود.
پارسا دولا- دولا اومد نزدیکم و ضد توی سرم و گفت:
- خوب خره! حالا به ما نگفتی خودت واسه چی خوردی؟! تازه می‌دونستی برای تو بیشتر هم ریخته!
لبخندی دندون‌نمایی زدم و گفتم:
- هر چه از دوست رسد نیکوست.
بهراد به آرومی لیوانش رو از روی میز برداشت و دوباره روی مبل لم داد:
- راستی، این‌ها هم‌سن هستند؟
پارسا موشکافانه ازش پرسید:
- چه‌طور؟
- آخه قد و قواره‌هاشون خیلی با هم فرق می‌کنه.
پارسا سری تکون داد و گفت:
- آره بابا، معلومه هم‌سن هستن، چون خیلی با هم جیک تو جیک و جورن.
بهراد خندید و گفت:
- آخه تو نازنین رو بذار پیش سارا، یا اون خیلی کوچولو یا سارا خیلی غوله.
پارسا شانه‌ای بالا انداخت و جواب داد:
- والا چی بگم.
رفتم روی مبل لم دادم و با خنده گفتم:
- ستاره هم این وسط، میانگین اون دوتاست. چه ترکیب جالبی هستند این سه تا!
بهراد با تعجب نگاهم کرد.
- این سه تا؟! تو مگه به جز نازنین، کس دیگه‌ای رو هم می‌بینی؟
نوچ بلندی گفتم و ادامه دادم:
- من فقط چشم‌هام اون رو می‌‌بینه!
پارسا اومد کنارمون نشست.
- باید تلافی کنیم بچه‌‌ها.
بهراد آخرین قلپ از آب جوش نباتش رو خورد و با حرص گفت:
- وایسا دارم براشون!
انگشتم رو به نشانه تهدید بالا گرفتم و گفتم:
- به خدا می‌کشمتون اگه با نازنین کاری داشته باشید.
بهراد پوزخندی تحویلم داد.
- اتفاقا این‌دفعه رو با اون کار داریم.
من که دیدم اوضاع قمر در عقربه، سریع گفتم:
- آقا بذارید نقشه این سری با من باشه!
پارسا سری تکون داد و موافقت کرد.
 - فقط یه چیز درست حسابی باشه‌ها.
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
- این فسقلی شروع کرد، حالا من هم ادامه‌اش میدم. دوست دارم نقشه‌ی بعدیش رو ببینم؛ کارهاش داره برام خیلی جذاب میشه!
بهراد یکهو جنی شد و داد زد:
- من آخر روی این ستاره رو کم می‌کنم، حالا ببینین.
پارسا هم از جاش بلند شد و همین‌جور که به طرف دستشویی می‌رفت گفت:
- منم آخر یه کاری دست این سارا میدم. دختره پررو، همه‌اش واسه مردم زیرپایی می‌گیره! حالش رو می‌گیرم.
کمی از پارسا فاصله گرفتم و با تعجب گفتم:
- اوه اوه! تا حالا پارسا را این‌جوری ندیده بودم.
بهراد دستی بین موهاش کشید.
- ببین چیکار کردن که پارسا هم انقدر عصبی شده!
با هیجان نگاه به بهراد و پارسا کردم.
- من برای نازنین نقشه‌ها دارم. می‌خوام بترسونمش، یه جوری که واقعا به غلط کردن بیفته.
بهراد برام دست زد و گفت:
- چه عجب! امیر خان به خودش اومد!
خندیدم و گفتم:
- آره، کرمم گرفته بدجور. شما می‌خواید چیکار کنید؟
بهراد سری از روی کلافگی تکون داد.
- هنوز، نمی‌دونم.
نگاه شیطانی کردم و بعد به سقف زل‌زدم.
- صد تومان می‌گیرم، نقطه ضعف ستاره رو میگم!
بهراد با تعجب پرسید:
- تو از کجا می‌دونی؟
دستم رو گرفتم بالا و گفتم:
- این دیگه یه رازه.
بهراد دلخور شد و گفت:
- نگو اصلا، به جهنم.
دوباره به سقف زل‌زدم و پاهام رو انداختم روی هم.
- فکر کن اینستاش رو گیر آوردم.
بهراد دوباره سمتم برگشت و تاکید کرد:
- یادم باشه حتما ازت بگیرم. بگو حالا نقطه ضعفش، چیه؟
- این بشر از تنها چیزی که می‌ترسه سوسکه، همین!
بهراد مرموزانه نگاهم کرد و گفت:
- جدی میگی دیگه؟ تو که نمی‌خوای من ضایع بشم؟
- نه بابا، خیالت راحت.
- خب، امیر و پارسا من میرم دنبال سوسک زنده بگردم.  امیر به مامان بگو من رفتم انقلاب، دنبال کتاب تست.
سری تکون دادم و گفتم:

- باشه داداش، خیالت راحت باشه.
پارسا اومد کنارم نشست و ادامه داد:
- باشه دیگه برو، فعلا بای.
بعد آروم گفت:
امیر میگم فکر کنم یه جورهایی، همچین یه نموره، بهراد از ستاره خوشش اومده، باور کن! از حرکاتش معلومه.
به پارسا با هیجان نگاه کردم و گفتم:
- راستش رو بخوای منم دقیقاً حس می‌کنم همین هست که تو میگی، چون همه‌اش میگه دختر باحال و پایه‌ای هست.
پارسا خنده کوتاهی کرد و گفت:
- خخ از بهراد بعیده! من می‌گم بیا امتحانش کنیم.
- چی رو؟
پارسا لبخندی زد و جواب داد:
- این‌که بهراد واقعاً این دختره، ستاره رو دوست داره یا نه؟
- چه‌جوری مثلاً؟
پارسا گوشیم رو از روی میز برداشت و داد دستم.
- به مامانت زنگ بزن بگو با هم رفتیم انقلاب، دنبال کتاب تست. به بهراد هم  زنگ بزن، بگو هماهنگ باشه.

- اوکی، حله!
پارسا دستش رو انداخت دور گردنم و توضیح داد:
- ببین، ما الآن میریم پیش دایی یکی از دوست‌هام‌ که تازه از زندان آزاد شده؛ اسمش هم اسی دغل باز  هست، فکر کنم بشناسیش!
- اسمش برام آشناس! خوب، حالا ادامه‌اش رو بگو.
- یه مبلغی بهش پول میدیم تا بیاد مثلاً مزاحم دخترها بشه ولی بهش میگیم که کاری به کارشون نداشته باشه، فقط نمایشی. بعد عکس‌العمل بهراد رو می‌بینیم و آها، یه چیزی، به اسی میگیم بیشتر رو ستاره کلید کنه؛ بعد من تو هم باید اون دو تای دیگه رو از صحنه خارج کنیم و ادامه‌اش رو تماشا کنیم. این‌جوری هم بهراد دیگه قبول می‌کنه دوستش داره، هم ستاره به علاقه بهراد پی می‌بره و بهراد براش عزیز میشه.
- آره پارسا! این فکر خوبیه! ولی امیدوارم،‌ خوب پیش بره و اتفاق بدی نیفته.

 

@ nina4011☆ویژه☆

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۸

(پارسا)

قرار شد اسی رو خبر کنم، موقعی که ما سه‌تایی داریم از پیش دخترها میریم، اون بیاد و به ستاره حمله کنه. قرار شد امیر، نازنین رو سریع ببره یه جای دیگه. یعنی اصلاً اون‌ها توی صحنه نباشن، چون امیر می‌خواست نقشه خودش رو عملی کنه و به هیچ‌کس هم نگفته بود که نقشه‌اش چیه! قرار شد من هم سارا رو خفت کنم، ببرم یک گوشه تا بهراد و ستاره تنها بشن.
همه چیز طبق نقشه پیش رفت. بهراد رفت جلو و انقدر اسی رو کتک زد که بدبخت داشت می‌مرد. تازه سفارشش هم کرده بودم به کسی آسیب نزنه، به همین خاطر هیچ دفاعی هم از خودش نکرد. خلاصه بعد از این‌که اسی رفت، ستاره زد زیر گریه. بهراد هم رفت جلو و بعد از چند ثانیه، ‌‌نزدیک ستاره و با صحبت‌هاش سعی کرد که آرومش کنه. من و سارا هم با نیش باز، داشتیم به صحنه روبه‌رو نگاه می‌کردیم؛ بعدش آروم از  توی کوچه بیرون اومدیم و رفتیم سمت این دو کفتر عاشق.
بهراد پرید جلوم و با اضطراب گفت:
- پارسا! کجا بودی تا الآن؟
- من داشتم از سارا مواظبت می‌کردم.
سارا پوزخندی زد و گفت:
- آره، خیلی مواظبم بود!
بهراد نگاهی به اطراف انداخت.
- وا! پس امیر کجاست؟
خودم رو زدم به گیجی و گفتم:
- نمی‌دونم! ولی وقتی داشتیم وارد کوچه می‌شدیم، نبود؛ فکر کنم جیم زده ناکس.
ستاره هم  اطراف رو نگاه کرد و گفت:
- ای وای خدا، نازنین هم نیست؟
سارا دست ستاره رو گرفت:
- نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟!
ستاره چپ- چپ نگاهش کرد و گفت:
- خدا نکنه!

(امیر)

دهن نازنین رو گرفتم و بردمش توی یه جای خلوت، دور از همه بچه‌ها؛ فهمیده بودم یکم ترسیده، البته  نمی‌خواستم زیاد اذیت بشه ولی یک کوچولو اذیت براش لازم بود. به زور و کشون- کشون بردمش چسبوندمش به دیوار. این کارم باعث شد چشم‌هاش از حدقه بزنه بیرون. همین جور با تعجب داشت نگاهم می‌کرد؛ منم نامردی نکردم، دو تا دستم  گذاشتم کنار کمرش روی دیوار و زندانیش کردم. بعدم صدام رو یکم خش‌دار کردم و گفتم بالآخره گیرت آوردم خانم کوچولو. عجب تیکه‌ای پیدا کردم! اومد جیغ بکشه که چاقوم  از تو جیبم درآوردم؛ اون‌جا بود که دیدم زبون دو متریش قشنگ کوتاه شده. گفتم بذار بیشتر بترسونمش؛ نزدیکش شدم و گفتم کارم که باهات تموم شد، اون وقت پخ- پخ.
خیلی شیک بازی می‌کردم، انگار که واقعی بود. اومدم که چاقو رو ببرم سمت گردنش تا حرکت کنه و باهام بیاد، یهو شروع کرد به جیغ- جیغ کردن و داد و بیداد کردن «کمک! یکی کمکم کنه! این روانیه می‌خواد من رو بکشه! کمک!» بعد که دید کسی دور و بر نیست که کمکش کنه، داد می‌زد می‌گفت: «امیر توروخدا ولم کن، روانی آشغال، حالم ازت به‌هم می‌خوره؛ تو یه عوضی به تمام معنایی، مگه من چیکار کردم؟! همه‌اش یه قرص اسهال ناقابل بود! آره حقمه، نباید به شما سه تا اعتماد می‌کردم و...» همه‌ی این‌ها رو با گریه می‌گفت. من که دیدم اوضاع خوب نیست و ممکنه که کسی ببینه و برام شر بشه، دستم رو محکم گذاشتم رو دهنش و چاقو رو از اون طرف که تیز نبود، گذاشتم رو گلوش و کمی فشار دادم و گفتم خفه شو! وگرنه همین‌جا باید فاتحه‌ات رو بخونی. بعد دیدم که رنگش پرید و دیگه جیغ نزد، من که واقعا نمی‌خواستم کاریش بکنم، فقط می‌خواستم یکم بترسه، اومدم بکشم عقب و دیگه بازی و تمام کنم، اما دیدم چشم‌هاش رفت روی هم و همین که اومد پخش زمین شه، رو هوا گرفتمش.
- وای خدای من! چیکار کردم؟ یعنی این‌قدر ترسیدی که از هوش رفتی؟  داری فیلم بازی می‌کنی آره؟! نه فکر کنم، جدی جدیه! خاک تو سرم، فکر کنم زیاده‌روی کردم!
 هرچی صداش می‌زدم جواب نمی‌داد. با ترس هی می‌گفتم، نازنین جان، عزیزم! توروخدا پاشو! خواهش می‌کنم چشم‌هات  رو وا کن! به خدا شوخی کردم! اما فایده‌ای نداشت. سریع بلندش کردم و آژانس گرفتم و بردمش بیمارستان، چون گندی بود که خودم زده بودم، خودم هم باید جمعش می‌کردم.
خلاصه بعد از اینکه نازنین رو معاینه کردن و بهش سرم زدن و یه سری کارهای دیگه، من رفتم پیش دکتر و با نگرانی حالش رو پرسیدم که دکتر جواب داد که افت فشار شدیدی داره و به دلیل شرایطش باید خیلی مواظبش باشید. من هم سریع خوشحال از اینکه اتفاقی براش نیفتاده، یه چشم گفتم و رفتم به سمت اتاقی که نازنین داخلش بستری بود. یه لحظه به خودم اومدم و یاد حرف دکتر افتادم. مگه نازنین چه شرایطی داره که باید بیشتر مواظبش باشیم؟ اما سریع خودم جواب خودم رو دادم که نه نمی‌تونه چیزیش باشه، دکتره فقط خواست یه چیزی گفته باشه! آخه یه جورایی  این دیالوگ خیلی معروف که میگن به خاطر شرایطش باید بیشتر  مواظبش باشید. تو همین فکر‌ها بودم که یهو بهراد زنگ زد؛ سریع تماس رو برقرار کردم.
- داداش کجایی پس؟
- بیمارستانم بهراد.
- چی، بیمارستان! واسه چی؟ نازنین هم پیش تو هست؟
- آره، باهم هستیم.
- چرا انقدر صدات گرفته؟
سعی کردم لرزش صدام رو کنترل کنم.
- گند زدم بهراد! نازنین حالش بد شد، مجبور شدم بیارمش بیمارستان؛ اگه می خواهید‌ بیاید بیمارستان(...).
بعد از قطع تلفن، رفتم پیش نازنین؛ چشم‌هاش بسته بود، فکر کنم به خاطر آرام‌بخش‌هایی بود که تو سرمش تزریق کرده بودن‌. آخی چقدر تو خواب ناز شده بود، حتی وقتی خواب هم برام جذاب بود. رفتم نزدیک تختش و دست‌های کوچکش رو تو دست‌های خودم که در برابر دست‌های اون مثل دست یک غول بود، گرفتم و از این همه تفاوت خنده‌ای کوتاه کردم. همه‌اش تو فکر این بودم که نکنه بعد از اینکه به هوش بیاد ازم متنفر بشه و ازم دوری کنه و... چون من هیچ وقت دلم نمی‌خواد که از دستش بدم. نمی‌دونم چرا ولی خب، ما خیلی وقت نیست که با هم آشنا شدیم، اما انگار صد ساله که این دختر رو می‌شناسم.

@ nina4011☆ویژه☆

@ Crazy purple

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۹

(بهراد)

ستاره بانگرانی همه‌اش سوال می‌پرسید و من فقط اشاره می‌کردم که آروم باشه. بعد از این‌که تلفن رو قطع کرد، سریع ازم پرسید:
- بهراد! چی شده؟ کجا هستن، باهم هستن؟ چه اتفاقی افتاده؟
پارسا خنده‌ای کرد و گفت:
- یه نفس بکش، نمیری!
دستی بین موهام کشیدم و گفتم:
- نازنین حالش بد شده، امیر بردتش بیمارستان.
سارا با جیغ پرید جلوم:
- چی؟ آخه  چرا؟
- خودم هم نمی‌دونم درست و حسابی. جمع کنید بریم بیمارستان، ببینیم چی شده.
ستاره با چشم‌های اشکی لبه آستینم رو کشید.
- حال نازی چطوره؟ راستش رو بگو!
- نمی‌دونم.
سارا اومد و ستاره رو بغل کرد و گفت:
- وای خدایا! نکنه براش اتفاق بدی افتاده باشه!
ستاره با خشم نگاهش کرد.
- عه! خدا نکنه، زبونت رو گاز بگیر.
باسرعت رفتیم سمت بیمارستان. امیر رو دیدم که با چشم‌های قرمز کنار تخت نازنین ایستاده بود و دستش رو  گرفته بود؛ نازنین هم مظلومانه روی تخت خوابیده بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم این دختر شر و شیطون رو این‌جوری ببینم. الآن اگه بیدار بشه ببینه امیر دستش رو گرفته،‌ مطمئنم بیمارستان رو روی سرش خراب می‌کنه.
سریع رفتم سمتش و دستم رو گذاشتم روی شونه‌اش و کمی فشار دادم؛ یکهو اومد توی بغلم،  سرش رو روی شونه‌ام گذاشت.
- چی شده داداش؟
امیر با ناراحتی سری تکون داد.
- بهراد، همه‌اش تقصیر من خر بود!
دختر‌ها  رفتن سمت نازنین و من هم دست امیر رو گرفتم و بردمش بیرون.
- امیر چی شده؟ توروخدا حرف بزن!
سرش رو انداخت پایین و گفت:
- من نمی‌خواستم این‌جوری بشه!
بعد از اینکه ماجرا رو تعریف کرد، فقط تونستم بگم خاک تو سرت. قرار نبود تا این حد بخواهیم پیش بریم، می‌فهمی؟! اگه اتفاق بدتر از این براش می‌افتاد، می‌خواستی چی‌کار کنی؟
امیر با پشیمانی گفت:
- داداش من فقط می‌خواستم شوخی کنم و با شوخی‌هام بهش نزدیک بشم، همین!
- فعلاً که گند زدی به همه چی.
داشتم با امیر بحث می‌کردم که صدای جیغ ستاره رو شنیدم.
- بچه‌ها به هوش اومد!
سارا پرید روی تخت نازنین.
- خوبی نازی؟ چی شدی تو آخه!
نازنین با لبخند بی‌جونی زد و آروم جواب داد:
- آره خوبم، فقط یکم سرم گیج میره! ستاره تو که حالت از من بدتره! نترس عزیزم، هنوز زنده‌ام!
امیر رفت کنار نازنین ایستاد.
- سلام نازی، ببخشید به خدا...
نازنین با خشم نگاهش کرد و گفت:
- خفه شو، گمشو بیرون! با چه رویی الآن این‌جایی؟
- تو فقط آروم باش، من همه چیز رو برات توضیح میدم.
- توضیحت بخوره تو سرت! گورت رو گم کن، همین الآن!
- باشه، باشه. تو فقط آروم  باش!
- دیگه هیچ وقت نمی‌خواهم ریخت نحست رو ببینم، فهمیدی؟
ستاره رفت و دست‌های نازنین رو گرفت.
- نازنین دو دقیقه آروم باش، بگو چی شده که انقدر عصبانی هستی؟
نازنین فقط بغض کرد و حرفی نزد.
جلو رفتم و با شرمندگی گفتم:
- من به جای امیر معذرت می‌خوام. من اصلاً در جریان این نقشه مسخره امیر نبودم؛ به نظرم این‌جا دیگه جای ما نیست، خداحافظ.

و بعد اشاره کردم به ستاره که بیاد بیرون.
- ستاره من می‌تونم شماره‌ات رو داشته باشم؟ این‌جور که معلومه، اوضاع قمر در عقربه، بهتره یک مدت هم رو نبینیم.
- آره، چرا که نه. صفر، نهصد و دوازده...
چشمکی بهش زدم و گفتم:
- می‌بینمت.
خنده کوتاهی کرد و دستش رو به نشونه خداحافظی تکون داد.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۰

(بهراد)
گوشیم رو برداشتم و شماره ستاره رو که چند روز پیش سیو کرده بودم، پیدا کردم و بدون معطلی بهش زنگ زدم.
- سلام ستاره، خوبی؟ بهرادم! با نازنین حرف زدی ببینی از خر شیطون پایین اومده یا نه؟
- سلام! مرسی، شناختمت. نه، به هیچ صراطی مستقیم نیست!
- آخه امیر بدجور توی خودشِ، اصلاً افسردگی گرفته. راه نداره هم رو ببینن؟
- نه، امیر کار اشتباهی کرده. من هم جای نازنین بودم، همین کار رو می‌کردم.
با کلافگی دستی بین موهام کشیدم و گفتم:
- آخه می‌دونی، امیر واقعاً نازنین رو دوست داره. من اوایل فکر می‌کردم‌ داره ادا درمیاره ولی الآن می‌بینم که واقعاً عاشقش شده!
ستاره با صدایی که دلخوری توش موج می‌زد، گفت:
- آره، با کاری که کرد، مشخصه چقدر دوستش داره.
- باشه عزیزم، حالا من رو نزن‌. ستاره!
- هان!
- یک چیز بگم پررو نمیشی؟
- نه، بگو!
- ببین من احساس می‌کنم که ازت خوشم اومده. این اولین باره که همچین حسی نسبت به یک دختر دارم. پایه دوستی هستی؟ البته نه دوستی یکی- دو روزه‌ها!
ستاره کمی مکث کرد و بعد گفت: 
- حالا که اعتراف کردی، من هم  باید بگم که  یه‌جورایی چیز دارم بهت!
- چیز؟
- چیز دیگه!
خنده کوتاهی کردم و گفتم:
- آها! من هم صد برابر بیشتر بهت چیز (علاقه) دارم عزیزم، پس پایه‌ای؟
- آره!
- ستاره فقط حواست باشه، کسی از این ماجرا خبردار نشه!
- باشه، بای.
- بای عزیزم.
 بعد از چند دقیقه گوشیم زنگ خورد. تا اسم پارسا رو دیدم، سریع تماس رو برقرار کردم و بعد صدای پر هیجانش توی گوشم پیچید:
- بهراد! یک چیزی بهت بگم،  من رو  مسخره نمی‌کنی؟
- بگو ولی قول نمیدم!
- من از این، دختره پررو خوشم اومده.
یک لحظه احساس کردم سر تا پام از عصبانیت قرمز شده، به خاطر همین داد زدم:
- چی؟! ستاره رو میگی؟
- نه بابا خنگ، سارا رو میگم!
با تعجب گفتم:
- جان؟!
- همین که شنیدی.
بعد از شنیدن این حرف و برطرف شدن حدس‌های بی‌خودم، نفس راحتی کشیدم و با خنده گفتم:
- جدی میگی یا ایستگاه من  رو گرفتی؟
وقتی دیدم صداش نمیاد، با خودم فکر کردم که حتماً الآن پارسا توی افق محو شده و بعد سکوت رو شکستم.
- وای خدا، نگاهش کن توروخدا! این همه آدم، حالا چرا سارا! امیر کم بود تو هم اضافه شدی؟!
- ای بابا، اذیتم نکن دیگه!
- حالا یه فکری به حالت می‌کنم، بالآخره تو هم مثل داداشم می‌مونی؛ واسه تو کار انجام ندم، پس واسه کی انجام بدم؟
- مرسی بهراد جون، خیلی گلی به خدا! هیچ وقت برام کم نذاشتی؛ امیدوارم بتونم برات جبران کنم.
- از تو بعیده این حرف‌ها، برو که مغز تو هم مثل سارا معیوب شده!
گوشیم رو برداشتم و دیدم که دلم براش تنگ شده، پس معطل نکردم و دوباره زنگ زدم بهش.
- سلام عزیزم، خوبی؟ خواب که نبودی؟
- سلام، خوبم. نه بیدار بودم، سوال بعدی؟
از کوتاه- کوتاه حرف زدنش خندم گرفت ولی سعی کردم جمع و جورش کنم تا پررو نشه و با هیجان بهش گفتم:
- خبر دارم برات ناب!
- چه خبری؟
- وای ستاره! پارسا از سارا خوشش اومده! همین چند دقیقه پیش اعتراف کرد؛ می‌تونی یک قرار بذاری این‌ها  هم رو ببینن.
- وای خدا! چقدر خوب. چه کرمی بریزم من رو سارا.
- ای شیطون، یعنی تو و اون دوتا وروجک همیشه تو سرتون یک نقشه دارین؛ واقعاً دست ما سه تا رو بستید شماها!
- نظر لطفته عزیزم، ببین بهراد! فردا ساعت چهار به رسم همیشه، میریم تو پارک همیشگی که قرار می‌ذاشتیم و رو هم کرم می‌ریختیم، بعد من نقشه‌ام رو عملی می‌کنم تا اون‌ها  تنها بشن و بقیه‌اش دیگه باید ببینیم پارسا چی کار می‌کنه.
- اوکی، بسپارش به من.
- بهراد یه چیزی ذهنم رو خیلی مشغول کرده!
- بپرس، فوضول خانم!
- تو مگه امسال دوازدهم نیستی؟ پس چطور رانندگی می‌کنی؟ نکنه بدون گواهی نامه می‌شینی پشت فرمون؟
- آره دوازدهم هستم، اما یک سال از بقیه بچه‌ها بزرگترم، یعنی الآن هجده سالم تموم شده.
ستاره پقی زد زیر خنده و گفت:
- وای خدا! یعنی یک سال تجدید آوردی، مجبور شدی دوباره بخونی؟
- نه بابا، به خاطر اینکه با امیر با هم درس بخونیم و با هم باشیم، پدرمون من رو یک سال دیرتر مدرسه فرستاد.
- اه!  سن خر پیر رو داری. من باهات کات می‌کنم.
خنده‌ای کردم و با تعجب گفتم:
- وا عزیزم! ما فقط چهار سال با هم اختلاف سنی داریم.
- شوخی کردم بابا. کاری نداری؟
-نه، مواظب خودت باش!
- بای، خر پیر.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۱

(ستاره)

 

فردای اون روز من و بروبچ، باهم رفتیم پارک.  نقشه همین‌جور که می‌خواستم پیش رفت. خداروشکر، نازی با بهراد و پارسا مشکلی نداشت و سر  قرار‌ها می‌اومد، اون فقط با امیر مشکل داشت. الآن هم چون می‌دونست امیر با پسرها نیست، اومد؛ وگرنه می‌کشتیش هم نمی‌اومد از بس که این بشر کله شق و یک دنده هست. امیر هم رسماً خودش رو به خاطر نازنین کنار کشید تا نازی راحت‌تر باشه. من که از این کارش خیلی خوشم اومد؛ نشون میده آدم با فهم شعوری هست، البته اگه از اون کارش فاکتور بگیریم. وقتی دیدم شرایط خوبه و همه هستن، بلند شدم دست نازنین رو گرفتم، یک چشمک به بهراد زدم و رو به پارسا و سارا گفتم:

- بچه‌ها ما میریم بستنی بخوریم، واسه شما هم می‌گیریم، فعلا. 

بهراد هم سریع بلند شد، گفت:

- تنها نرید، بذارید من هم بیام باهاتون، اینجوری بهتره.

وای که قند تو دلم آب شد! با این که می‌دونستم الآن برای این‌که اون دو تا تنها بشن، این حرف رو زد ولی در کل، این‌که بدونی یکی نگرانت و حواسش بهت هست، خیلی حس شیرینی هست. خلاصه خواستیم حرکت کنیم و بریم که با قیافه‌ی برزخی سارا روبه‌رو شدیم؛ وایستید، منم میام.

. من هم سریع گفتم:

- نه عزیزم، تو دیگه نیا. ما میریم واسه تو هم می‌گیریم!

نازنین که فهمیده بود نقشه‌ام چی هست، ریز- ریز می‌خندید. ما هر دومون می‌دونستیم که سارا به پارسا بی‌میل نیست، پس چه فرصتی از این بهتر. پا گذاشتیم به فرار تا زودتر تنها بشن؛ البته تنهای تنها که نه، من گوشیم رو گذاشته بودم رو حالت ضبط و خودمون رفتیم پشت بوته‌ها قایم شدیم.

بهراد گوشیش رو درآورد و فیلم گرفت. بعد از ده دقیقه، دیدیم که سارا و پارسا فقط با لبخند به‌هم زل‌زدن و هیچی نمیگن. پوفی از روی کلافگی کشیدم و گفتم:

- این‌ها چقدر ماست هستن!

همون موقع پارسا به سارا اشاره کرد که بیاد و روی صندلی که کنارش بود، بشینه و سارا هم بعد از کمی خجالت کشیدن، قبول کرد که بره و بشینه کنارش. نازنین که این صحنه رو دید، گفت:

- اوضاع داره خراب میشه، من یه فکری دارم.

 به بهراد گفت که به فیلم گرفتن ادامه بده. بعد از این‌که با من هماهنگ کرد، آروم با هم تا سه شماره شمردیم و پریدیم جلوی اون دو تا، گفتیم پخ و همین کارمون باعث شد سارا که درحال نشستن بود، دستپاچه بشه‌ و بیوفته پایین؛ ما‌هم از خنده پخش زمین بشیم، بعد از کلی دیوونه بازی، بگو و بخند، به مناسبت دوستی این دو گل نو شکفته، رفتیم رستوران و مهمون پارسا بودیم.

وسط نهار، یکهو بهراد گفت:

- جای داداشم خالی!

همون موقع اخم‌های نازنین رفت تو هم. نه!من ستاره نیستم اگه دوباره این دوتا رو باهم خوب نکنم. دوستی آن‌چنان که می‌دونم نازنین اهلش نیست ولی کاری می‌کنم مثل الآن دیگه ازش متنفر نباشه و امیر هم یکم از افسردگی دربیاد. بعد از اتمام نهار، دیگه نخود- نخود هر که رود خانه خود.

وقتی برگشتم خونه، یه فکری اومد تو سرم؛ به همین خاطر سریع شماره بهراد رو گرفتم:

- سلام، خواب که نبودی؟

با خوشحالی جوابم رو داد:

- سلام به روی ماهت عزیزم. فدای سرت، اصلاً خواب چیه؟ کدوم خری ساعت سه نصفه شب می‌خوابه آخه؟ بگو راحت باش!

- آره واقعاً، الآن که وقت خواب نیست! بهراد من یک فکری به ذهنم رسیده.

- خب! می‌شنوم.

- یک قرار می‌ذاریم پارک ارم، همه با هم بریم به نازی هم نمی‌گیم قراره امیر بیاد. بعد پارک ارم هم بیشتر وسایلش دوبه‌دو هست؛ ما که هر کدوم معلومه با کی میریم سوار می‌شیم، فقط می‌مونن نازنین و امیر. نازی چون عاشق شهربازی و هیجان هست، حتما قبول می‌کنه با امیر سوار بشه و بعدش هم دیگه کدورت‌ها از بین میره.

- تو مطمئنی؟! خدا کنه قبول کنه و همه چیز به خیر و خوشی تموم شه بره!

- مطمئن باش که قبول می‌کنه، فقط یک چیزی! رفتی خونه، با امیر حرف بزن اون‌جا خیلی جوگیر نشه، چون نازی می‌زنه تو پرش، حال همه‌مون خراب می‌شه.

- ستاره فردا تنهایی غروب، بریم دور- دور.

- پایتم من!

- پس خداحافظ، می‌بینمت!

لبخندی زدم و گفتم:

- شبت آروم، خوب بخوابی!

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۲

(ستاره)

 

رفتم توی اتاق نازنین و پریدم روی تختش و محکم تکونش دادم.

- نازی، نازی پاشو دیگه! من به خاطر تو خوابالو اومدم این‌جا که بهت یک خبر خوب بدم.

- گوشیم رو آوردی برام؟ اپل آیدیم‌ درست شد؟ آخ چقدر دلم براش تنگ شده!

- وای نازی! بازم داری مثل همیشه تو خواب چرت و پرت میگی؟ پاشو ببینم.

- ها! چیه؟! چی شده؟!

- آروم باش بابا! منم.

نفس- نفس زنان گفت:

- چت شده؟ چرا داد زدی؟

خنده‌ای کردم و گفتم:

- هیچی، تو مثل همیشه که وقتی خوابی یکی باهات حرف می‌زنه، چرت و پرت میگی؛ الآن هم باز داشتی همین کار رو می‌کردی و از اون‌جایی که من اصلاً حوصله نداشتم، مجبور شدم داد بزنم که بیدار بشی.

- خیلی مسخره‌ای، حالا بنال ببینم چی می‌خواستی بگی؟

دست‌هام رو به هم کوبیدم و با هیجان گفتم:

- پنجشنبه قرار ساعت چهار بریم همون جایی که تو عاشقشی و هیچ وقت ازش خسته نمیشی.

با ذوق گفت:

- پارک ارم؟

- آره!

-آخ جون! من دلم لک‌زده بود واسه هیجان.

- اما نازی، دفعه قبل رو که یادت نرفته؟

- بیخیال بابا، هیچ اتفاقی نمی‌افته!

- نازنین پاشو تلفن رو جواب بده، ببین کیه؟

- اوکی.

- کیه؟

خنده‌ای کرد و آروم گفت:

- سارا خره.

- بذار رو اسپیکر.

سارا که فهمید گوشی روی اسپیکر هست، با عصبانیت داد زد و گفت:

- آهای عوضی‌های آشغال، من باید از پارسا بشنوم که قراره بریم پارک ارم؟

با دلخوری گفتم:

- اه! مردشور دهن لق پارسا رو ببرن.

سارا با ناراحتی گفت:

- کر نیستم‌ها، می‌شنوم!

نازنین با کلافگی از جاش بلند شد.

-ای بابا، بس کنید دیگه. همه‌اش مثل سگ و گربه می‌افتن دنبال هم!

با شوخی گفتم:

- حالا قرار بود فردا بریم، کلی وقت داشتیم که بهت بگیم؛ تو عجله داری و اون پارسا جونت به ما هیچ ربطی نداره!

- زهرمار! باشه، قبول.

نازنین چشمکی به من زد و بعد به سارا گفت:

- سارا میگم حالا خیلی تلاش نکن واسه اومدن به اون‌جا، شاید اصلا تو رو نبردیم؛ نه که همیشه برج زهرماری، به خاطر همون!

سارا عصبانی شد و گفت:

- به درک، خداحافظ!

 

(ستاره)

 

روی صندلی نشستم و پاهام رو انداختم روی هم.

- بچه‌ها چه‌جوری ماماناتون رو پیچوندین؟

نازنین شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- کاری نداشت، فقط مجبور شدم دروغ مصلحتی بگم. گفتم با ستاره و خاله، خاله رو تاکید کردم، قراره بریم شهربازی؛ بعدش هم کلی پند و اندرز داد و گفت چون خاله هست، می‌ذاره برم.

سارا هم سری تکون داد و گفت:

- منم یه چیز تو همین مایه‌ها گفتم!

داشتم به وسایل نگاه می‌کردم که از دور دیدمشون.

- نگاه کنید! پسرها هم اومدن.

وقتی پسرها چند قدم جلو آمدند، نازنین امیر رو دید و با ناراحتی و عصبانیت داد زد:

- خیلی بی شعورید، خیلی! امیر برای چی الآن باید این‌جا باشه، هان؟ من می‌دونستم این هست، عمراً اگه می‌اومدم!

با جدیت گفتم:

- بس کن نازی! گناه داره، یک امشب رو بی‌خیال شو.

چشم غره برام رفت و با لحن بدی گفت:

- تو یکی دهنت رو ببند که همه آتیش‌ها زیر سر تو نکبت هست. معلومه بازم نقشه‌ها داری برای من بدبخت فلک‌زده.

پوزخندی زدم و گفتم:

- دیگه شرمنده اگه کم و کسری هست؛ من سعی کردم بهترین نقشه رو بکشم، امیدوارم موفق بشم.

دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:

- برو بابا، عمراً!

باز هم پوزخند زدم و گفتم:

- مجبوری! خواهیم دید.

سارا با کلافگی بینمون ایستاد و گفت:

- بس کنید دیگه، میشه زهرمارمون نکنید یک امشب رو؟!

سعی کردم بحث رو عوض کنم، به خاطر همین رو به پسرها گفتم:

- خب بچه‌ها، به نظرتون چی سوار بشیم؟

بهراد جواب داد:

- بریم تاب پرنده.

دست‌هام رو بهم کوبیدم و گفتم:

- عالیه، میری بلیط بگیری برامون؟

- وایستید، الآن میام.

پارسا جلو اومد و بلیط‌ها رو داد دست‌مون.

- اینم از بلیط‌ها، بریم سوار شیم.

خنده‌ای کردم و رفتم سمت بهراد.

- خب دیگه، هرکی با یارش. ما که رفتیم؟

نازنین سردرگم به ماها نگاه می‌کرد.

- یار من کیه؟ همه‌تون رفتید که...

امیر رفت جلو و به نازنین گفت:

- خب، منم دیگه!

نازنین با مظلومیت به من نگاه کرد و گفت:

- خب، آخه این چه کاریه؟ اصلاً من می‌خوام برگردم برم خونه.

بهراد که دید نازی افتاده روی دنده لج و امیر هم ناراحت شده، رفت و آروم بهش گفت:

- ناز الکی نکن، سریع سوار شو. خوش می‌گذره!

نازنین کمی مکث کرد و گفت: 

- جهنم و ضرر! باشه.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت ۱۳

نازنین اومد و جلوم ایستاد، بعد زبونش رو تا جایی که می‌تونست بیرون آورد؛ نیشخندی به من زد و رفت سوار شد.

از حرکتش خندم گرفت و بعد دست زدم و گفتم:

- دست و جیغ و هورا، بالآخره این نازی از خر شیطون پایین اومد.

بهراد خنده‌ای کرد و گفت:

- امیر و نازنین، صلح‌تون رو تبریک میگم!

نازنین با جدیت گفت:

- خب بابا، خفه شید. یه جور میگن، انگار چه خبره! نخیر، فقط چون دوبه‌دو بود و شما هم که بی‌معرفت، مجبور شدم. می‌فهمید؟

امیر خنده‌ای کرد و رفت نزدیک نازنین. 
- نازت‌ هم خریدارم.
نازنین پوکر نگاهش کرد و بعد صورتش رو جمع کرد.
- باز این چندش شد! امیر می‌تونی یک امشب رو از دماغمون در نیاری؟ بلدی اصلاً؟
امیر جدی شد و گفت:
- باشه.
بهراد با عجز به نازنین گفت:
- وای نازنین! توروخدا این‌قدر تو ذوق این بچه نزن.
امیر خنده‌ای کرد و گفت:
- مرسی از طرف‌داری!
اعصابم خرد شد و بلند گفتم:
- بسه دیگه، چقدر زر- زر می‌کنید! بریم سوار شیم دیگه.
سارا دستش رو به کمرش زد و گفت:
- ما این رو سوار نمی‌شیم، می‌خواهیم بریم چرخ و فلک سوار بشیم.
نازنین صورتش رو جمع کرد، بعد بلند خندید.
- وای! لیلی و مجنون رو ببین، یعنی در اصل دیگه لیلی و مجنون رو باید ول کرد، به جاش باید داستان شما دوتا رو نوشت،. فرض کن، داستان سارا و پارسا!
سارا چشم غره‌ای رفت و گفت:
- بی‌مزه، حالا یک روزی نوبت خودت هم میشه، خواهیم دید.
نازنین جدی شد و با قاطعیت گفت:
- هیچ وقت!
سریع پریدم وسط حرفشون و گفتم:
- باشه، پس ما رفتیم. خوش بگذره!
پارسا و سارا داشتن می‌رفتن سمت چرخ و فلک که بهراد جلوشون رو گرفت:
- من میگم حالا که شما سوار نمی‌‌شید، حداقل وایستید از ما فیلم بگیرید، یادگاری بمونه واسمون.
- باشه، اشکالی نداره!
نازنین پاش رو روی زمین کوبید و گفت:
- بابا بریم دیگه، من خیلی هیجان دارم؛ دیگه نمی‌تونم سر جام وایستم. اگه همین الآن سوار نشیم، جیغ و دادم رو از همین الآن شروع می‌کنم، اون‌وقت آبرو همه‌تون میره‌ها! از من گفتن.
امیر خنده‌ای کرد و گفت:
- بهراد و ستاره! بیاید، این بچه الآن ابرو همه‌مون رو می‌بره.
نازنین نگاه چپی به امیر انداخت.
- بچه خودتی!
امیر خیلی با مزه ادای نازنین رو درآورد.
- نخیر، خودتی!
نازنین از حرکت امیر عصبانی شد و گفت:
- این، این...
امیر پرید وسط حرفش.
- نگفتم بچه‌ای، گرچه بچه بودن هم مزایایی داره؛ همیشه همین جور بمون.
نازنین با قاطعیت گفت:
- هرچی که هستم از خودم راضیم و خیلی هم بهم خوش می‌گذره، دلیلی هم نمی‌بینم بخوام عوض بشم.
بهراد که دید باز اوضاع داره خراب میشه، سریع جمعش کرد و گفت:
- نازنین مگه تو نبودی می‌خواستی زود سوار شیم، خوب بیا دیگه.
- آخ جون! اومدم.
امیر دستش رو دراز کرد و به نازنین گفت:
- بریم کوچولوی من؟
نازنین نگاهی به دست امیر و بعد نگاهی به خودش انداخت. 
- خفه، به من نگو کوچولوی من. من کوچولوی تو نیستم!
بعدش هم با حالت دل‌خوری پاهاش رو محکم روی زمین کوبید و به سمت تاب حرکت کرد.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۴

(نازنین)

 

با امیر رفتیم سوار یکی از تاب‌ها شدیم. روی تاب جلویی هم بهراد و ستاره نشستن؛ لامصب خیلی خفن بود و البته خیلی هم ترسناک.

امیر نگاهی به من انداخت و با خنده گفت:

- هر وقت ترسیدی، اصلاً رو دربایستی نکن، بپر بغلم؛ آغوش من همیشه به روی تو بازه!

بعدش هم یک چشمک تحویلم داد.

روم رو ازش گرفتم و گفتم:

- ایش، حالا انگار کی هست! همه رو برق می‌گیره، ما رو چراغ نفتی، خدایا! شانس بده، شانس!

دستگاه شروع به حرکت کرد و آروم- آروم به سمت بالا رفت. من هم شروع کردم به صلوات فرستادن تا یک وقت حالم بد نشه و آبروم جلوی امیر و بقیه بره. کم‌کم سرعت چرخش زیاد شد. از ترس داشتم سکته می‌کردم ولی عاشق هیجانی بودم که داشت بهم وارد می‌شد. همون لحظه رفت و رفت تا رسید به نقطه اوج، جوری که کاملاً رو هوا بودیم و من هم طبق عادت همیشه، پقی زدم زیر خنده از اون خنده‌ها که نفس آدم بند میاد. عادتم بود! هر وقت خیلی عصبانی می‌شدم یا خیلی خوابم می‌اومد، یا استرس می‌گرفتم و می‌ترسیدم یا... خلاصه این خنده ول کن ما نبود. همین جور که بالا می‌رفت، با شتاب می‌چرخید که من هم تا جا داشت شروع کردم به جیغ زدن. از طرفی صدای زجه‌های ستاره هم می‌اومد که می‌گفت غلط کردم سوار شدم. من هم دیگه واقعا ترسیده بودم، طوری که تپش قلب گرفته بودم‌. دستگاه سرعتش خیلی زیاد شده بود و هم‌چنان ما داشتیم می‌چرخیدیم. رفت بالای- بالا و دوباره که خواست سرعت رو زیاد کنه، ناخداگاه خودم رو پرت کردم تو بغلش که بیچاره یک تکون ریزی خورد، چون تعجب کرده بود. من اصلاً تو حال خودم نبودم، نمی‌دونستم تو چه وضعیتی هستم؛ مغزم دیگه کار نمی‌کرد، فقط می‌دونستم که هر لحظه حالم داره بدتر و بدتر میشه. توی همون حالت  داد زدم:

- بگو نگه داره، توروخدا! بگو نگه‌داره این لامصب رو.   امیر تو رو جان هرکسی که دوستش داری، نگهش دار! من ازت خواهش می‌کنم! ای وای خدا، توبه می‌کنم به هر گناهی که کردم، کرم‌هایی که ریختم، غیبت‌هایی که کردم و...!

امیر خنده‌اش گرفته بود از حرف‌هام ولی به زور خودش رو کنترل کرده بود؛ این رو از قیافه‌ی جمع شده‌اش فهمیدم. بعد از کنترل خنده‌اش، برگشت گفت:

- نترس نازی! من که نمی‌تونم بگم نگه‌داره‌. الآن ما وسط زمین و آسمونیم؛ اگه می‌خوای پیاده بشی، من می‌تونم کمکت کنم.

سرم رو با سرعت بالا و پایین کردم و گفتم:

- آره توروخدا، یک کاری بکن!

امیر پوزخندی زد و گفت:

- من تنها کاری که می‌تونم انجام بدم، این‌که تو رو از همین بالا پرت کنم اون پایین.

همون‌موقع یکم من رو از خودش جدا کرد و وانمود کرد که می‌خواد من رو بندازه پایین که جیغ زدم گفتم: 

- نه، نه. غلط کردم! 

بعد با خنده دستم رو کشید و من دوباره مثل کوالا بهش چسبیدم.  محکم بغلم کرد، سرش رو گذاشت رو سرم و زیر لب یه چیزهایی گفت که اصلاً نفهمیدم و خودم رو زدم به بی‌خیالی.  اصلاً به من چه ربطی داشت که چی می‌گفت، حتما مثل همیشه چرت و پرت بود.

دستگاه آروم- آروم به حالت اولیه برگشت و من از امیر فاصله گرفتم.

- خیلی خوش به حالت نشه، فقط چون ترسیدم، این‌طور شد؛ یک عکس‌العمل ناخداگاه بود. هر فرد دیگه‌ای هم پیشم بود، همین کار رو می‌کردم!

بعدش خودم رو جمع و جور کردم تا ستاره و بهراد چیزی نفهمن. حالم به شدت بد بود؛ خدا به من رحم کرده بود که هیچ اتفاقی برام نیفتاد. الآن که فکر می‌کنم، ریسک بزرگی کردم. با کمک امیر از وسیله پیاده شدم.  پارسا و سارا با خنده به سمت‌مون اومدن که یکهو دیگه نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و داشتم پخش زمین می‌شدم که دستی دورم حلقه شد و از اون‌جایی که خیلی اعصابم خرد بود، داد زدم: 

- به من دست نزن.

 همون‌موقع امیر گفت:

- باشه. 

 و من رو رها کرد و من دراز به دراز روی زمین افتادم ولی چون هم دردم گرفته بود و هم یکهویی بود، هنگ کردم و همون‌جوری موندم؛ بچه‌ها هم غش کرده بودن از خنده. بعد از دو دقیقه  که دیدن تکون نمی‌خورم، امیر اومد دست‌هام رو کشید و بلندم کرد و کمک کرد رو صندلی بشینم و خودش غیبش زد.

بعد از چند دقیقه، دیدم با آب پرتقال اومد و از اون‌جایی که واقعا نیاز به یک چیز خنک و شیرین داشتم، بدون چون و چرا و معطلی، آب پرتقال رو برداشتم و یک نفس خوردمش، بعد هم تشکر کردم.

ستاره با هیجان گفت:

- وای بچه‌ها از شوخی گذشته، خیلی وسیله ترسناکی بود، من داشتم سکته می‌کردم!

امیر نگاهی به من کرد و بلند خندید.

- ما که حال‌مون اون بالا خیلی خوب بود، مگه نه نازی؟

اخمی کردم و گفتم:

- خیر، شما هم لطفاً ببند! الآن این منحرف‌ها فکر بد می‌کنن.

ستاره دستش رو به کوبید و گفت:

- خوب بچه‌ها، میگم بریم سقوط آزاد. نظرتون چیه؟

با ذوق گفتم:

- وای خدا، عالیه! بریم زودتر.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۵

داشتم می‌دوییدم سمت وسیله که یهو از عقب کشیده شدم.
- چی‌کار می‌کنی دیوونه؟
امیر با خشم نگاهم کرد و گفت:
- نمی‌خوای که حالت بد بشه؟ تو همین الآن حالت جا اومد، یادت رفته حالت رو وقتی اون بالا بودی؟
- ولم کن، می‌خوام برم!
اخمی کرد و گفت:
- بچه بازی در نیار!‌ به خاطر خودت میگم.
ستاره داد زد:
- نمی‌آیید بچه‌ها؟
امیر هم داد زد و جوابش رو داد:
- نه! شما برید، ما این رو سوار نمی‌شیم!
با عصبانیت نگاهی بهش انداختم.
- چی چی رو سوار نمی‌شیم؟ من دارم میرم. خواستم  بدوم که دستم رو محکم گرفت و هر چی تقلا کردم، نذاشت سوار شم.
امیر به ستاره اشاره کرد و گفت:
- ستاره برو دیگه، برو سوار شو.
با بغض و ناراحتی گفتم:
- امیر خیلی بی‌شعور و نامردی!
دست به سینه ایستاد و روبه‌روش خیره شد.
- وایستا نگاه کن!
وایستادم نگاه کردم، خیلی ارتفاعش زیاد بود ولی من عاشق ارتفاع بودم‌. تو همین فکر‌ها بودم که یکهو وسیله اون بالا ایستاد، ستاره اون بالا جیغ می‌زد:
- توروخدا آروم بیا پایین! توروخدا، نازی خوش به حالت که اون پایینی!
همون‌موقع یکهو با سرعت زیادی به سمت زمین پرتاب شدن که باعث شد، منم یک لحظه با اون‌ها  جیغ بزنم.
امیر یک ابروش رو بالا انداخت و گفت:
- چی‌ شد! بازم می‌خوای سوار شی؟ اگه می‌خوای اشکالی نداره؛ واسه این‌که تو دلت نمونه، میریم سوار می‌شیم. من خواستم اول ببینی چه‌جوریه، بفهمی چقدر ترسناکه که بعدش اون بالا مثل ستاره پشیمون نشی. حالا چیکار می‌کنی؟ سوار میشی؟
یکم با خودم فکر کردم، دیدم کار عاقلانه‌ای نیست و ممکن حالم بد بشه.
- نه، پشیمون شدم، سوار نمیشم!
امیر لبخندی زد و سرش رو تکون داد:
- خوبه.
بچه‌ها اومدن سمت‌مون و من با ژست خاصی رفتم جلوشون و بلند- بلند خندیدم.
- آخ  خدا، چقدر خندیدم! سارا این کلی بازی‌ها چی بود اون بالا درآوردی؟
سارا شالش رو مرتب کرد و گفت:
- کوفت! خیلی وحشتناک بود.
- ستاره تو که دیگه جیغ‌هات به زجه تبدیل شده بود!  یک لحظه دلم به حالت سوخت. حالا یه چیزی، امیر ازتون فیلم گرفته؛ شب که پست کردمش، می‌فهمید که سزای نبردن و پیچوندن من چیه.  حالا دیگه بدون من میرین و سوار می‌شید؟
سارا محکم زد توی سرش و گفت:
- وای خدا! به این‌جاش فکر نکرده بودم.
بهراد دستی بین موهاش کشید و گفت:
- بچه‌ها، موافقید بریم رستوران یک چیزی بخوریم؟ من خیلی گرسنمه.
- آره داداش، بریم. من دیگه دارم پس می‌افتم.
- بچه‌ها چی می‌خورید؟
یک نگاه به هم کردیم و یک صدا گفتیم:
«پیتزا، با نوشابه مشکی، لطفا!»
بهراد لبخندی زد و گفت:
- اوکی، بشینید این‌جا، الآن می‌گیرم میام.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۶

(نازنین)

با تعجب به پیتزاها و بهراد نگاه کردم و گفتم:
- پس چرا سه تا گرفتی بهراد؟
- چون فقط پیتزا خانواده داشت، هر دونفر یکی، درست شد دیگه.
با دست اشاره‌ای به امیر کردم و با دل‌خوری گفتم:
- حتماً من باید بازم با حضرت والا باشم.
امیر اومد نزدیکم و گفت:
- لیاقت می‌خوادها! قسمت هر کسی نمیشه.
دستم رو مشت کردم و کوبیدم روی میز.
- آه! تف تو این شانس.
ستاره لگدی به پام زد و خندید:
- حرص نخور نازی جونم، پوستت‌ خراب میشه‌ها.
چشم غره‌ای رفتم و به بهراد اشاره کردم:
- نترس عزیزم، شما به فکر خودت باش!
هر کسی شروع کرد به خوردن پیتزاش، منم با خودم فکر کردم هر چی هم که باشه، نمیشه از شکم گذشت.  برش اول رو برداشتم یک گاز زدم و محو تماشای تلویزیونی شدم که روبه‌روم بود.  آخه از بچگی عادت داشتم هر وقت می‌خواستم غذا بخورم، باید جلوی تلویزیون بودم و پنگول رو می‌دیدم و هم‌زمان غذام رو هم می‌خوردم؛  الآن هم همونم، با تفاوت این‌که الآن دیگه پنگول نمی‌بینم و برنامه‌های دیگه رو می‌بینم. خواستم گاز دوم رو بزنم، که دیدم نصف پیتزا خورده شده! اول فکر کردم توهم زدم ولی برای بار دوم که محو تماشا‌ی تلویزیون شدم، با چشم‌های خودم دیدم که یکهو یک آدم نفهم اومد جلو و یک گاز از پیتزای توی دستم خورد. بله، اون آدم کسی نبود جز امیر.
چنان چشم و ابرویی واسش اومدم که لقمه‌ی توی دهنش پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن.
بهراد با استرس زد پشت امیر و گفت:
- چی شدی داداش؟ خوبی؟
پارسا یک لیوان آب ریخت. 
- بیا یک لیوان آب بخور، بلکه اون لقمه بره پایین. چند بار واست چشم و ابرو اومدم نکن؛ بیا، نازنین راضی نبود، کوفتت شد! خوبت شد حالا؟ همین رو می‌خواستی؟
امیر دستش رو بالا گرفت و گفت:
- چیزی نیست، الآن خوب میشم‌!
ستاره ابروش رو بالا انداخت.
- من دیدم چی شد، لقمه الکی نپرید تو گلوش، نازی! تو باز از اون نگاه‌های آتشین کردی؟ نگفتی بچه‌ی مردم می‌میره می‌افته رو دست‌مون؟
با نیش باز گفتم:
- حقش بود! دلم خنک شد.
همه زدند زیر خنده و امیر با یک پوزخند یکهو اومد جلو که یکم ترسیدم و رفتم عقب، بعد لپم رو کشید و گفت:
- دارم برات، خانم کوچولو! 
چشم‌هام رو چپ کردم و گفتم:
- وای! وای! آقا بزرگ، توروخدا کاری با من نداشته باش.  برو بابا عمو، خدا جای دیگه روزیت رو بده!
ستاره خندید و به امیر گفت:
- امیر، با نازنین در نیفت که ور می‌افتی.
امیر با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت:
- من در عجبم که این یک ذره بچه، این همه زبون رو از کجا آورده.
پوزخندی زدم و گفتم:
- تو خیلی ذهنت رو مشغول نکن، مغزت نمی‌کشه.
بهراد از جاش بلند شد و گفت:
- به نظرم بریم دیگه بچه‌ها،  درست نیست دخترها دیر برن خونه، بعدش هم مثلاً ما امسال خیر سرمون کنکور داریم؛ البته از اون‌جایی که ما سه تامون باهوشیم، نخونده هم قبولیم.
خندیدم و گفتم:
- اوه- اوه! بچه‌ها سقف رو نگه دارید، هر لحظه ممکنه که بریزه.
امیر موهایی که از شالم زده بود بیرون رو آروم کشید و گفت:
- حالا دیگه ما رو مسخره می‌کنی؟ نگاه تو رو خدا، یک ذره بچه داره ما رو مسخره می‌کنه.
موهام رو با عصبانیت از دستش بیرون کشیدم.
- هوی! من بچه نیستم‌ها! آقا بزرگ بد اخلاق.
- باشه، تو خوبی.
با قاطعیت گفتم:
- قطعاً همین‌طوره.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۷

(بهراد)

گوشیم رو برداشتم و به ستاره پیام دادم:
- سلام، ستاره بیداری؟
سریع جواب داد:
- سلام، نه خوابم. الآن روحم آنلاین  و داره تایپ می‌کنه.
پیامش رو که دیدم، آروم خندیدم و سریع تایپ کردم:
- خب، روح ستاره، امشب بهت خوش گذشت؟
- آره خیلی حال داد، مرسی!
- خواهش می‌کنم عزیزم، قابل تو رو نداشت. تازه واسه فردا برنامه چیدم بریم کوه، پایه‌ای؟
- آخه فردا نمی‌تونیم بیایم، تولد نازنین هست، با بچه‌ها دعوتیم؛ قراره ما رو مهمون کنه.
ابرویی بالا انداختم و تایپ کردم:
- واقعاً؟! پس چرا ما رو دعوت نکرد؟
- چون اون‌جا، جای شما‌ها نیست؛ مهمونی دخترونه هست.  قراره با ده- دوازده تا از بچه‌ها، کافه رستوران ببرتمون.
- یک فکر خوب! من میگم شما جشن خودتون رو بگیرید، ما هم جشن خودمون. بذار به امیر بگم، چون حتما می‌خواد واسه تولد کسی که دوستش داره، یک کارهایی بکنه.
- اوکی، فقط زودتر نقشه رو به منم بگو.
- باشه، فعلا بای.
گوشی رو گذاشتم روی میز و بعد داد زدم:
- امیر یک دقیقه پاشو بیا اتاقم!
امیر اومد توی اتاقم و با تعجب گفت:
- چی شده؟
- ستاره پیام داد، فهمیدم که فردا تولد نازنین.  نازنین هم دوست‌هاش رو می‌خواد ببره کافه رستوران که مهمون‌شون کنه. تو برنامه‌ای نداری؟
امیر با کلافگی گفت:
- وای خدا! مسأله به این مهمی رو الآن باید بگی؟ من کلی برنامه تو ذهنم بود که می‌خواستم تولدش اجرا کنم؛ می‌خواستم سوپرایزش کنم. یک‌جوری که تو این چهارده سالی که قراره بشه پانزدهمین سال، زندگیش ندیده باشه. الآن با این وضعیت، دیگه نمی‌تونم اون‌جوری که می‌خواستم براش جشن بگیرم.
- خب، الآن یک فکری بکن. نازی قراره دوست‌هاش رو ببره کافه‌‌، پس ما سوپرایزش می‌کنیم.
- آها، یه چیزی به ذهنم رسید. یه کار کنیم، برن رستوران خودمون، اون جا خیلی خوبه!  همه کار میشه کرد، فقط دوست‌هاش رو باید یک‌جوری بپرونیم.
- اون با من، پروندن اون‌ها با چند تا سوسک ناقابل حله داداش. بعدش رو می‌خوای چی کار کنی؟
کمی توی فکر رفت و گفت:
- اون سالن عقبی رستوران رو چیدمانش رو درست می‌کنیم و نازی رو بدون این که بفهمه ما کی هستیم، به زور می‌بریمش و ادامه‌اش هم تولد و این‌ها  دیگه.
- خب، کادو چی؟ کادو گرفتی براش؟
خنده‌ای کرد و گفت:
- آره، گرفتم براش.
با تعجب نگاهش کردم.
- تو که الآن تاریخ تولدش رو فهمیدی!
- خب عقل کل، قبلا گرفتم. من خیلی وقت‌ها براش کادو میخرم، به امید این‌که یک روز باهام خوب بشه و اون هم دوستم داشته باشه تا بتونم این هدیه‌ها که هیچ کل دنیا رو به پاش بریزم. هدیه تولدش هم از خیلی وقت پیش خریده بودم.
- آفرین! حالا من برم به پارسا و ستاره   خبر بدم، تو هم برو به امید (مسئول رستوران) خبر بده تا هماهنگی‌ها رو  انجام بده.
امیر با حالت موشکافانه پرسید:
- وایستا ببینم، راستی تو شماره ستاره رو از کجا آوردی؟
کمی دستپاچه شدم ولی کنترلش کردم و گفتم:
- چیزه، خب از خودش گرفتم، گفتم برای هماهنگی شهربازی و این‌ها  لازمه؛ نمیشه که همه‌اش به پارسا بگیم تا به سارا بگه، سارا هم به ستاره و نازی خبر بده.
امیر با پوزخند گفت:
- آها! داداشم خودتی!
با عصبانیت گفتم:
- برو بابا، من برم خبر بدم.
- ببین بهراد، توضیح کامل رو به ستاره ندی‌ها. درضمن جوری بگو که مشکوک نشه و بدون مشکوک شدن بتونه نازی رو متقاعد کنه بره رستوران ما.
- وا! خب بذار بهش بگم، این‌جور راحت‌تره.
- اصلاً این کار رو نکن، چون دخترها مدل‌شون جوری هست که طاقت نمیارن. ستاره هم نخواد نقشه رو لو بده، نازنین زرنگه، مشکوک میشه از زیر زبونش می‌کشه بیرون.
- باشه بابا، حالا انگار می‌خواد عملیات ویژه انجام بده.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۱۸

(نازنین)

ستاره گیر داد بریم کافه رستوران (...) آخه من نمی‌دونم نزدیک به خونه‌مون این همه رستوران بود، چرا بلند شدیم اومدیم این‌جا ولی خدایی خیلی قشنگ بود. امشب تولد من هست و به همین خاطر، بچه‌ها رو مهمون کردم. این مفت خورها هم تا می‌تونستن سفارش دادن و خرج روی دستم گذاشتن ولی در عوض، کلی کادوهای خوشگل- خوشگل به من دادن. من نمی‌دونم این‌جا که انقدر معروفِ، برای چی امشب فقط ما این‌جا هستیم؟ این واقعاً عجیبه برام!

شامه‌مون رو آوردن و شروع کردیم به خوردن.

(امیر)

دستم رو دور گردن بهراد انداختم و گفتم:

- وای بهراد، من خیلی مضطربم!

- نترس، همه چیز خوب پیش میره.

با هیجان گفتم:

- پارسا! به نظرم الآن دیگه وقتشه برن خونه‌هاشون‌‌. شام هم که خوردن، دیگه باید جمع کنن برن؛ فقط حواست باشه وقتی سوسک‌ها رو انداختی، بعدش که در رفتن، در رستوران رو ببند که فقط خودمون باشیم.

- باشه، حله.

بهراد آروم گفت:

- امیر، نازنین رو یک جور بیار اون‌جا که نفهمه‌ها.

- باشه بابا! می‌زنمش زیر بغلم میارمش، کار سختی نیست.

بهراد قاطعانه گفت:

- بدو پارسا، همین الآن وقتشه.

وقتی پارسا و بهراد داشتن دخترها رو می‌ترسوندن تا فرار کنن، من هم چشم نازی رو محکم گرفته بودم. ستاره و سارا دهنشون رو محکم گرفته بودم و داشتن می‌خندیدن تا صداشون نیاد که نازنین متوجه بشه. نازنین تقلا می‌کرد که دست‌های من رو از چشمش برداره ولی موفق نمی‌شد و چون فقط صدای جیغ دوست‌هاش رو می‌شنید، فقط می‌گفت: «بچه‌ها چی شده؟ چرا جیغ می‌زنید؟ کی چشم من رو گرفته؟»

وقتی دید دیگه صدای جیغ نمیاد و سکوت شده، خودش هم ترسید و شروع کرد به جیغ زدن و سارا و ستاره هم الکی جیغ زدن تا ضایع نباشه.

همه رفتن سالن پشتی کافه، من هم نازنین رو به زور و کشون- کشون به همون سمت هدایت کردم. 

لامصب خیلی تاریک بود؛ چشم- چشم رو نمی‌دید و همین باعث می‌شد که هیجان بیشتری ایجاد بشه. به امید (مسئول رستوران) هم گفته بودم که یک موزیک ترسناک بذاره برامون که خفن‌تر بشه. من از ساعت شش صبح تا الآن که هفت شب هست، یک بند دارم کار می‌کنم؛ امیدوارم که خوشش بیاد.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۱۹

(نازنین)

یکی چشم من رو گرفته بود و دنبال خودش می‌کشوند. لامصب هرچی جیغ می‌زدم، هیچ کس صدام رو نمی‌شنید. از یک جا به بعد هم، نه دیگه صدای ستاره اومد، نه سارا و همین باعث شد که بیشتر بترسم. یکهو یک چیزی اومد تو ذهنم؛ اونم این بود که رستوران خالی، نکنه یک وقت بلایی سرمون بیارن! وای خدایا! خودت کمکم کن!

داشتم زیر لب دعا می‌خوندم که یهو پرت شدم در یک جای تاریک که صداهای وحشتناکی می‌اومد. همین جور داشتم با وحشت دور و بر رو می‌دیدم و دنبال نور می‌گشتم که یکهو صدا اومد: یک، دو، سه...

و بعدش همه جا نورانی شد و یک چیزی ترکید و صدای جیغ و داد بچه‌ها اومد. وقتی چشمم به بچه‌ها خورد، اشک‌هام رو از روی صورتم پاک کردم و شروع کردم به جیغ و داد کردن ولی بعد از این‌که دادهام تموم شد، نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم:

- خیلی سوپرایز خوبی بود!

امیر هم یک لبخند تحویلم داد. لوله‌ی بمب شادی که دستش بود رو پرت کرد پشت سرش و گفت:

- خب، خداروشکر.

نگاهی به دور و برم کردم. سقف پر از بادکنک‌های قلبی شکل به رنگ سفید و صورتی بود. دیوار روبهپرو نگاه کردم که روش بنر تولدت مبارک نازنین، با تم سفید صورتی زده شده بود و میز روبه‌روش که اون هم پر از خوراکی‌های خوشمزه و مورد علاقه‌ام بود. خلاصه این‌جور بگم که واقعاً فوق‌العاده بود.

با صدای سارا، تازه به خودم اومدم.

- کجایی نازی؟ خیلی هیجان‌زده شدی‌ها!

- آره، خیلی! بچه‌ها کار کی بود؟ راستی پسرها کی به شما گفت تولد منه؟ شما از کجا خبردار شدید؟

بهراد جلو اومد و گفت:

- ما از ستاره شنیدیم و درضمن، کارهای اصلی این جشن، با امیر بود و ما دخالتی نداشتیم.

برگشتم و با غم رو به امیر گفتم:

- دستت درد نکنه، واقعاً چنین انتظاری نداشتم. سوپرایز خیلی خوبی بود!

- قابل تو رو نداره، یک و نیم‌وجبی.

پوفی کشیدم و گفتم:

- حالا الآن داری مسخره می‌کنی؟ باز بهت رو دادم پررو شدی؟

- خب، نیم‌وجبی هستی دیگه، منم عاشق همینم!

به سقف نگاه کردم و گفتم:

- لا اله الا الله!

بهراد با صدای بلند و پر هیجان گفت:

- آقا مثلا تولده! پاشید ببینم، کلکل رو بذارید کنار.

یک عذرخواهی از جمع کردم و رفتم دستشویی تا صورتم رو بشورم. امروز روز خوبی بود، اما یک غم بزرگی توی دلم افتاد، اونم به خاطر امیر بود؛ این‌که اون نباید عاشق من می‌شد. این که من نمی‌تونم عاشق اون باشم این که...

آب خنکی به صورتم زدم که باعث شد کمی از آتیش دلم کم بشه. وقتی حالم بهتر شد، دوباره برگشتم به سالن و دیدم بچه‌ها دوبه‌دو دارن با هم حرف می‌زنن. نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت صندلی و نشستم.

- امیر واقعاً ممنونم، امشب خیلی به من خوش گذشت!

امیر لبخند محوی زد.

- آدم وقتی یک نفر رو دوست داره، برای حتی یک لحظه خوشحال بودنش، هر کاری می‌کنه.

اومد جلوتر و آروم گفت:

- حتی وقتی می‌دونه که اون یک نفر دوستش نداره و چه بسا با اون کلکل و دعوا داره.

سرم رو انداختم پایین و رسماً لال شدم، امیر انگار حالش خیلی گرفته بود و سعی می‌کرد که پنهانش کنه و اون هم مثل بقیه شاد باشه.

خدایا! این همه آدم روی این کره هست، آخه چرا باید عاشق من بشه؟

خدایا! خودت کمکش کن تا من رو از قلبش بیرون کنه و دیگه دوستم نداشته باشه.

بعد از خوردن کیک، رفتیم سراغ بهترین مرحله تولد یعنی کادوها. بهراد برام یک خرس گنده آورده بود؛ پارسا هم یک عطر خوش‌بو و بعدش هم رسیدم به یک جعبه که نوشته شده بود برای کسی که تا ابد عاشقش می‌مونم، معلوم بود مال امیره. با شرمندگی درش رو باز کردم؛ باز کردن جعبه همانا و باز موندن دهن من و بقیه هم همانا.

با صدای جیغ و داد سارا که پارسا رو می‌زد و می‌گفت: « یادبگیر، ببین امیر واسه نازی چی خریده!» تازه به خودم اومدم.

- امیر دستت درد نکنه ولی من واقعاً نمی‌تونم این رو ازت قبول کنم؛ همین جشنی که گرفتی کافی بود!

صورتش رو جمع کرد و گفت:

- بده به من این رو ببینم. جمله‌ی یک ساعت پیشم یادت رفت؟ لازمه بازم تکرارش کنم؟

- نه! ولی آخه...

- آخه، بی‌آخه!

فقط خجالت کشیدم و شرمنده سرم رو گرفتم پایین.

امیر خندید و گفت:

- نگاهش کن، چه خجالتی هم کشیده! از تو بعیده‌ها. تو فرض کن من این هدیه رو واسه این‌که دلم آروم بگیره خریدم، حالا برگرد ببینم.

امیر گردنبند‌‌ رو گرفت، بست به گردنم، بعد دستم رو گرفت و فشرد و تولدم رو تبریک گفت.

- اون چیه رو دیوار؟

ناخداگاه سرم رو به پشت سرم که اشاره می‌کرد چرخوندم و وقتی دیدم سوسکی در کار نیست. با خشم صورتم رو برگردوندم و همون‌موقع امیر کیکی که داخل ظرف بود رو روی صورتم مالید.

و من با دهن باز نگاهش کردم و بعد از چند ثانیه، جیغ زدم و فحش دادم.

امیر هم با خنده سریع از جاش بلند شد و گفت:

- معذرت می‌خوام، توروخدا نزن!
منم نامردی نکردم و جعبه‌ی دستمال کاغذی رو از روی میز برداشتم و پرت کردم ولی متأسفانه روی هوا گرفتش و یک چشمک هم تحویلم داد؛ من هم در جواب پشت چشمی نازک کردم و زبونم رو براش بیرون آوردم.
ولی خدایی گردنبندی که امیر خریده بود، خیلی خوشگل بود. یک علامت بی‌نهایت بود که پایینش دو تا قلب بود.
می‌تونم بگم یکی از بهترین شب‌های زندگیم بود؛ هم‌چنین یکی از بهترین تولد‌هام بود.
بعد از تموم شدن تولد، پسرها ما رو رسوندن خونه و رفتن؛ من هم مستقیم رفتم روی تخت و بعد از مرور امشب، به خوابی عمیق فرو رفتم.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۰

(ستاره)

گوشیم رو برداشتم و یکم باهاش بازی کردم ولی احساس کلافگیم از بین نرفت، به خاطر همین تصمیم گرفتم که به بهراد زنگ بزنم.

- الو سلام!

بهراد با لحن با مزه‌ای گفت:

- سلام بر تک ستاره آسمونم، جانم! چی شده؟

- بهراد! من خیلی کلافه‌ام، تازه حوصله‌ام هم سر رفته.

- خب، میگم می‌خوای باهم بریم بیرون، دور بزنیم؟

- باشه، فکر خوبیه!

- پس آماده شو من دارم میام دم در خونه‌تون دنبالت.

- کی میای؟

- خب، همین الآن رسیدم جلوی در.

با تعجب گفتم:

- تو روحی؟ چه‌جوری این‌قدر زود رسیدی! دو دقیقه وایسا، الآن میام پایین.

بدو- بدو حاضر شدم و در ماشین رو باز کردم و پریدم روی صندلی.

- میگم تو هم دست کمی از روح نداری‌ها! چقدر زود حاضر شدی! فکر نمی‌کردم انقدر زود بیای؛ خوشم میاد تو هم مثل من فرز هستی.

- ما اینیم دیگه بهراد خان، من رو دست کم گرفتی؟

- نه بابا، من غلط بکنم تو رو دست کم بگیرم. خب بریم کافه؟

- آره پایم، بریم.

بعد از این‌که رسیدیم و سفارش دادیم، یکهو دیدم چقدر جای این نازی و سارای خل و چل خالیه. خواستم زنگ بزنم که دیدم شارژ گوشیم تموم شده و خاموش شده.

- بهراد گوشیت رو بده یک زنگی به بچه‌ها بزنم، بگم بیان.

- باشه عزیزم! منم برم دست‌هام رو بشورم.

داشتم شماره‌ی نازی رو می‌گرفتم که یکی پیام داد: «فردا ساعت شش، بیا توی مخفی‌گاه، همون جای همیشگی» خیلی تعجب کردم و با خودم گفتم نکنه با یک دختر دیگه قرار می‌ذاره و داره من رو بازی میده. من حتما باید این قضیه رو به نازی و سارا بگم؛ توی همین فکرها بودم که اومد. سریع گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم روی میز و لبخند زدم.

- چی شد؟ زنگ زدی؟

- نه عزیزم، پشیمون شدم، گفتم یک‌بار هم روزمون رو دو نفره بگذرونیم!

- خیلی هم عالی.

یک لحظه فکرم رفت پیش پیام، به خاطر همین با حرص محکم پای بهراد رو با پاشنه پام له کردم.

- آخ ستاره، پام رو له کردی! حواست کجاست؟

- واقعاً؟! ببخشید، بذار ببینم.

از قصد فنجون قهوه‌ای که روی میز بود رو برداشتم و به بهانه اینکه ببینم پاش چی شده، رفتم زیر میز و قهوه رو ریختم روی پاش که باعث شد داد بزنه از شدت سوزش.

خنده‌هام رو زیر میز کردم و با چهره‌ای نگران نشستم سر جام و گفتم:

- وای بهراد، خوبی؟

- آره خوبم، حواست رو جمع کن دختر!

- معذرت می‌خوام. اومدم ابروت رو درست کنم، فکر کنم زدم چشمت رو هم کور کردم.

- اشکالی نداره، به نظرم دیگه برگردیم بریم خونه.

- باشه، فقط من رو بذار خونه‌ی نازی این‌ها.

- اوکی.

تا رسیدم خونه  خاله‌ام، بدو- بدو رفتم سمت اتاق نازنین و بدون در زدن، پریدم داخل اتاق که باعث شد نازنین جیغ بزنه و بگه:

- هوی! چته وحشی؟ می‌میری اگه در بزنی و مثل آدم بیای داخل اتاق؟

- نازی ول کن این حرف‌ها رو! ببین گوشی بهراد رو گرفتم، یکی باهاش ساعت پنج بعد از ظهر قرار داره؛ نمی‌دونی من چه حالی دارم.

- باشه، آروم باش عزیزم! خب چی‌کار می‌تونم بکنم برات؟

- پاشو بریم تعقیبش کنیم، ببینم این ورپریده، با کی قرار گذاشته.

نازنین سری تکون داد.

- باشه، اگه این کار آرومت می‌کنه، بریم!

نازنین سریع حاضر شد و یک آژانس در اختیار گرفتیم و رفتیم دم خونه‌ی بهراد این‌ها و این‌قدر منتظر موندیم تا سر و کله‌اش پیدا شد؛ البته تنها نبود و با امیر بود.

نازنین به امیر اشاره کرد و با تعجب گفت:

- وای ستاره! ببین امیر هم باهاشه. یعنی این آقای عاشق پیشه، داره میره سر قرار با یک دختر؟ حتماً تمام حرف‌هایی که میاد به من می‌زنه رو به اون هم می‌زنه.

نازنین کل راه رو داشت غر می‌زد و بد و بیراه می‌گفت. توی اون وضعیت، دلم می‌خواست خفش می‌کردم؛ اما خب، من استرس داشتم، دلیل نمی‌شد که اونم همین‌طور باشه. بهراد و امیر از ماشین پیاده شدن. ما هم به آژانسیه گفتیم که منتظرمون باشه تا برگردیم و رفتیم دنبال پسرها‌.  اون‌ها  وارد یک کوچه  تنگ شدن و بعد رفتن داخل یک گاراژ. ما هم رفتیم و گوشه‌ای پنهان شدیم و بعد از چند دقیقه که دیدیم فقط چند تا مرد اون‌جاست، بی‌خیال شدیم و خواستیم برگردیم که یک نفر داد زد: کی اون‌جاست؟

من و نازنین با ترس به هم خیره شدیم و پا به فرار گذاشتیم ولی پنج نفر اومدن و راه‌مون رو بستن. هر دومون نفس- نفس می‌زدیم که یک صدای آشنا اومد.

امیر محکم زد روی پیشانیش و با اضطراب گفت:

- شما دو تا این‌جا چی‌کار می‌کنید؟!

نازنین بی‌توجه به من و اطرافش، رفت و لگد محکمی به یکی از اون پنج نفر زد.  اون مرد دستش رو برد بالا تا نازنین رو بزنه ولی امیر زود رسید و دست مرد رو روی هوا نگه داشت و خودش و بهراد شروع کردن به زدن نوچه‌های سیروس!  از بین صحبت‌هاشون فهمیده بودم که سیروس پدر بهراد و امیر هست و این‌ها یک باند خلافکار و پخش کننده مواد هستن‌؛ همچنین کارهای خلاف دیگه که خیلی خوب متوجه نشدم چه کار‌هایی هستن.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۱

 

ما که دیدیم فرصت محیاست، سریع خواستیم فرار کنیم ولی چند نفر ما رو گرفتن و به صندلی بستن. سیروس اومد جلو، اسلحه رو گذاشت روی سر نازنین و داد زد:
- یا همین الآن بس می‌کنید یا با یک گلوله خلاصش می‌کنم.
نازنین توی اون اوضاع، با ذوق بهم نگاه کرد و گفت:
- وای ستاره! نمردیم و گروگان هم گرفته شدیم. وای، عجب هیجانی!
و بعد هم بلند- بلند خندید و من هم با حرص و ترس گفتم:
- نازنین خفه شو! خدا نکشتت که توی این اوضاع هم دست از مسخره‌بازی برنمی‌داری!
نازنین با بی‌خیالی شونه‌ای بالا انداخت و خندید.
امیر و‌ بهراد هم که دیده بودن اوضاع قمر در عقرب هست، دست از کتک‌زدن نوچه‌ها کشیدن.
سیروس داد بلندی زد و با عصبانیت از بهراد سوال کرد که ما کی هستیم ولی بهراد سری تکون داد و گفت که ما رو نمی‌شناسه.
سیروس اسلحه رو روی سر نازنین فشار داد و گفت:
- بهراد وای به حالت اگه اون قانونی که گفتم رو زیر پا بذاری، با تو هم هستم امیر!
امیر با اضطراب گفت:
- تو دخترها رو بفرست برن،‌ ما با هم حرف می‌زنیم.
سیروس قبول کرد و دستور داد که دست‌مون رو باز کنن.
بهراد ما رو به بیرون راهنمایی کرد و وقتی رسیدیم به ماشین، با تحکم گفت‌ که مستقیم بریم خونه.  من هم سری تکون دادم و خواستم سوار تاکسی بشم که سرم محکم به سقف ماشین خورد.
بهراد خنده کوتاهی کرد و گفت:
- حالا مواظب باش تا برسی خونه خودت رو نکشی!
اخمی کردم و همون‌موقع ماشین حرکت کرد و رفت.
بعد از گذشت چند دقیقه، دیدم نازنین بدون این که پلک بزنه، همین‌جور به جلوش زل‌زده.
صورتم رو بردم نزدیکش و گفتم:
- نازی! نازنین جان حالت خوبه؟
بعد که دیدم جواب نداد، جیغ بلندی کشیدم؛ صداش زدم و هم زمان مشتی هم به بازوش‌ زدم.
نازنین با اخم گفت:
- چته وحشی؟
- خب بی‌شعور، فکر کردم سکته کردی!
- من اگه سکته هم نکرده بودم از جیغ تو واقعاً نزدیک بود سکته کنم‌.
- حالا این‌ها رو ول کن. وای خدای من، عجب غلطی کردیم پا شدیم دنبال این‌ها  اومدیم‌ها!
- همه‌اش به خاطر این فضولی کوفتی تو هست دیگه ولی تجربه باحالی بود! 
- یک‌جور میگی، انگار فقط من کنجکاو بودم!
- خب منم کنجکاو شدم ولی واقعاً رفتن‌مون به داخل گاراژ، کار درستی نبود، چون اون‌ها واقعاً آدم‌های خطرناکی بودن.
- چه خوب که این رو فهمیدی! چون اون‌جا توی اون موقعیت، فقط داشتی می‌خندیدی!
- بی‌‌خیال، برو خداروشکر کن که الآن هر دومون صحیح و سالم هستیم.
- نازی، من امشب میام خونه شما.
- بیا عزیزم، تو که همیشه خونه ما تلپ هستی، این یک‌بار هم روش!
- بی‌تربیت، اصلاً به تو چه؟ خونه خاله جونم هست، دوست دارم بیام.
- لا اله الا الله، فقط این‌که اومدی حواست باشه، جلوی مامانم سوتی ندی، چون خیلی نگران میشه.
- خیالت تخت.
- وای خدا! تو اصلاً میگی خیالت تخت، این چهار ستون بدن من می‌لرزه.
- خیلی نامردی نازنین ولی واقعاً نگران نباش، حواسم هست!
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- امیدوارم.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۲

(بهراد)

همه‌اش توی فکر اتفاقاتی که امروز افتاد، بودم. حرف‌های سیروس یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمی‌رفت!  همین‌طور که داشتم حرف‌هاش رو مرور می‌کردم، جرقه‌ای به ذهنم خورد، به خاطر همین سریع به اتاق امیر رفتم تا نظر اون رو هم در رابطه با این موضوع بدونم. 
بدون در زدن پریدم تو اتاقش و گفتم:
- باید با دخترها قطع رابطه کنیم!
امیر داد زد:
- چی؟!
- همین که گفتم.
- اصلا حرفش هم نزن، می‌گردیم یک راه دیگه پیدا می‌کنیم! 
- ببین امیر! من  ستاره رو و تو هم نازنین رو دوست داری و با توجه به چیزهایی که امروز سیروس گفت، ما چاره‌ای به جز این کار نداریم.  هیچ راه پیچوندنی هم نیست، چون الآن به ما مشکوک شده و ما‌ رو زیر نظر داره. امروز هم واقعاً لطف کرد که گذاشت صحیح و سالم برگردن خونه. امیر بفهم! اون‌ها الآن به شرط آزاد و زنده هستن! تو که قوانین چرت سیروس رو می‌دونی؛ من نمی‌خواهم این دوتا رو وارد این بازی‌ها کنم. نه الآن و نه هیچ وقت دیگه!
- حالا چه‌جوری بهشون بگیم؟ چی کار کنیم؟
- باید یک‌ کاری کنیم که از ما متنفر بشن؛ اون هم به طور سریع، چون اگه بریم و بهشون بگیم که می‌خواهیم قطع رابطه کنیم، نگران و مشکوک میشن و براشون هم خیلی سخت و غیرقابل باور‌ میشه.
کمی مکث کردم و بعدش گفتم:
- من میگم به پارسا بگیم نازی و ستاره رو بیاره کافه ولی وقتی میان، من و تو رو با دو تا دختر ببینن و ما هم باید وانمود کنیم که اون دخترها دوست‌های ما هستن و ما ستاره و نازنین رو بازی دادیم.
- ولی این ته نامردی هست داداشم!
- این رو یادت نره که ما مجبوریم و چاره دیگه‌ای هم نداریم، پس منطقی باش.
- خیلی سخته ولی موافق این نقشه کثیف هستم‌.
- به نظرت از ما متنفر میشن؟
- آره خب ولی مجبوریم دیگه،‌‌ کاری نمیشه کرد.
بعد از صحبت با امیر، زنگ زدم به پارسا و موضوع رو براش گفتم؛  اون هم با نقشه من موافق بود، چون می‌دونست توی چه مخمصه‌ای افتادیم.
همون‌طور که نقشه کشیده بودیم، صبح با دوتا دختر به کافه رفتیم و شروع به نقش بازی کردن کردیم.  پارسا هم طبق قراری که گذاشته بودیم، رفت ستاره و نازنین رو آورد.
خیلی اوضاع بدی بود؛ نازنین یک چیزی توی چشم‌هاش بود که نمی‌شد فهمید چیه و امیر هم با اینکه روی لبش خنده بود ولی ناراحتی توی چشم‌هاش موج می‌زد.  نگاهم افتاد به ستاره که اشک توی چشم‌های آبیش جمع شده بود و بعد از چند لحظه، چشم‌های شبیه آسمونش، شروع به باریدن کرد و اشک‌هاش ریخت.  همون لحظه دل من هم همراه با اشک‌های کسی که دوستش داشتم ریخت و باعث شد از کاری که کرده بودم پشیمون بشم.
ستاره اومد و جلوی میز ایستاد؛ یک نگاه به دختری که کنارم نشسته بود کرد و بعد زل‌زد توی چشم‌هام و گفت:
- متأسفم! اول برای خودم که وقتم رو با همچین کسی گذروندم و حتی بیشتر از هرکس دیگه‌ای دوستش داشتم ، دوم برای تو متاسفم که نفهمیدی با کسی هستی که واقعا دوستت داشت‌.
بعد از گفتن حرفش، با دست‌هاش اشک‌هاش  رو پاک کرد و رفت بیرون. نازنین هم اومد و سری از روی تأسف تکون داد و به دنبال ستاره رفت. همون‌موقع بود که با خودم گفتم:
«ای کاش هیچ وقت اون گوشی کوفتی رو نمی‌دادم دست ستاره تا هیچ وقت هم مجبور به اجرای اون نقشه‌ی مزخرف نمی‌شدم!»
امیر هم مثل من اعصابش بهم ریخته بود‌، به همین خاطر هر دومون بی‌حرف بلند شدیم و با کوله باری از غم، راهی خونه نحس‌مون شدیم.

(ستاره)

خدایا! آخه چرا من؟ چرا من باید با این صحنه‌ها روبه‌رو بشم؟ با اشک نگاهی به نازنین انداختم و گفتم:
- نازنین! خوش به حالت.
چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:
- دقیقا برای چی؟
- به خاطر اینکه تو مثل من نبودی و به امیر دل نبستی تا الآن بخوای نابود بشی.
نازنین بعد از حرفی که زدم، آهی کشید؛ سرش رو انداخت پایین و رفت. دوباره رفتم توی فکر. مگه من چه بدی در حقش کرده بودم؟ چه چیزیم کمتر از اون دختر بود که روبه‌روش نشسته بود؟ واقعاً چطور تونست با من این کار رو بکنه؟
- وای خدا! من دیگه نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم. نازی!
- ستاره! خواهش می‌کنم ازت، یکم آروم باش خواهری! گریه نکن عزیزم؛ خاک توی سر بی‌لیاقت هر دوشون. اصلأ می‌دونی چیه، به این فکر کن که اون کسی رو از دست داد که واقعاً عاشقش بود ولی تو کسی رو از دست دادی که عاشقت نبود و دوستت نداشت، پس سعی کن خودت رو کنترل کنی و از ذهنت پاکش کنی.
- نازی! به خدا نمی‌تونم. خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی و کلی توی ذهنت خیال بافی کنی ولی اون حتی، من گول خوردم نازنین! من باختم، این بازی به ظاهر قشنگ و عاشقانه بهراد رو باختم. من قلبم رو به بهراد بی‌معرفت باختم؛ من همه چیزم رو باختم‌. من بازنده یک بازی کثیف شدم و واقعاً برای خودم متأسفم که این‌قدر ساده‌لوح بودم.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت۲۳

(چهار سال بعد)

(ستاره)

 

گوشیم رو دستم گرفتم؛ دیدم که سارا پیام داده. سریع پیام رو باز کردم و دیدم نوشته جواب‌ها اومده، برید ببینید.

- نازی! بدو که جواب‌ها اومد.

- وای ستاره! من تحملش رو ندارم، تو خودت برو توی سایت، برای منم ببین.

سایت باز شد. اول برای نازنین رو دیدم ولی صداش رو درنیاوردم، بعدش هم با کلی ترس و لرز و سلام و صلوات، برای خودم رو دیدم و با شدت از روی صندلی بلند شدم و شروع کردم به جیغ و داد.

- وای خدایا! این غیرممکنه.

برگشتم نازنین رو نگاه کردم و دیدم چشم‌هاش رو بسته. خیلی با احتیاط یک چشمش رو باز کرد و آروم  ازم نتیجه رو پرسید ولی حتی نذاشت جواب رو بگم. پشت سر حرفش، همین‌طور ادامه داد: 

- وای خدا! من می‌دونستم قبول نمیشم. وای کی حالش رو داره دوباره یک سال بشینه بخونه، وای...

- بسه دیگه نازی! هی وای، وای،  وای. نمی‌ذاری آدم حرفش رو بزنه، ابله!  هر دومون قبول شدیم، اونم همون رشته‌ای که می‌خواستیم. با هم توی یک دانشگاه معماری می‌خونیم و از همه مهم‌تر این‌که، دانشگاه‌مون توی شمال هست.

نازنین همین‌جور بهت زده نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه، نیشش باز شد و بعدش هم شروع کرد به جیغ زدن و دور خونه دویدن.

- وای خدا! باورم نمیشه.

- منم همین‌طور.

- ستاره! باید مراسم شکرگزاری رو به جا بیاریم.

دست‌هام رو به سوی سقف گرفتم و گفتم:

- آره واقعا. خدا جون! متشکریم، متشکر.

- یک زنگ به سارا بزن، ببین اونم قبول شد؟

- چرا خودت نمی‌زنی؟

- خب عقل کل! گوشیم شارژش تموم شد، مگه ندیدی خاموش شد؟

- آره، راست میگی، واستا الآن می‌زنگم.

زنگ زدم به سارا و ازش نتیجه رو پرسیدم‌. خداروشکر اونم همون رشته‌ای که می‌خواست، توی تهران قبول شد. منم بعد از این خبر، شروع کردم به حرف زدن و تعریف کردن ماجرای خودمون که وسط حرفم چیزی گفت و سریع قطع کرد.

- چی‌شد؟  چرا قطع کرد؟

- دختره‌ی بیشعور! میگه قطع کن به پارسا زنگ بزنم که از نگرانی دربیاد.

- ایش! رمانتیک‌های حال به‌هم زن!

- راستی، گفت هفته‌ی بعد عقدشونه و خصوصی برگزار می‌کنن و چند ماه دیگه  هم عروسی می‌کنن، میرن سر خونه و زندگی‌شون.

نازنین لبخندی زد و گفت:

- آخی عزیزم! ستاره، من برم خونه به مامان هم خبر بدم.

- باشه، بریم بدرقه‌ات کنم.

 

(نازنین)

بعد از کلی جست و جو و تحقیق، مامانم و خاله زهرا برای پیدا کردن جا برای من و ستاره، بالآخره موفق شدن برامون یک ویلا اجاره کنن. از نظر من خیلی جای خوبی بود؛ هم نزدیک دریا بود، هم خوشگل بود و از همه مهم‌تر این بود که فقط خودمون بودیم و خودمون.  درسته که ویلایی که اجاره کرده بودیم دو طبقه‌ی مجزا داشت ولی مامانم که با صاحب ویلا صحبت کرده بود، گفته بود که قصد فروش یا اجاره طبقه بالا رو نداره و این برای ما خیلی خوب بود، چون ویلا دربست برای خودمون بود. همین‌طور که با خودم فکر می‌کردم، با شوق و ذوق اطراف رو می‌گشتم که با قیافه‌ی درهم مامان روبه‌رو شدم.

- خب دخترها! ما دیگه راه بیوفتیم بریم تهران، پی زندگی‌مون. نازنین! مادر از چیزی نترسی‌ها، ستاره پیشته.

- نه، مادر من! چه ترسی آخه؟

- کاری داشتی زنگ بزن مادر. پول اجاره هم کامل دادیم؛ اگر صاحب این‌جا زنگ زد، بگو با مادرم تماس بگیرید.

- باشه مامی جونم، دستتون درد نکنه. این ویلا خیلی خفن هست؛. اصلا من که فهمیدم نزدیک دریاست؛ داشتم بال درمی‌آوردم. نگران ما هم نباشید، مواظب همه چیز هستیم.

خاله زهرا گفت:

- دخترها! مواظب هم باشید، تکرار نکنم‌ها.

- باشه خاله جونم!  من مواظب دخترت هستم.

ستاره دستش رو به کمرش زد و گفت:

- یکی باید مواظب تو باشه. خب، خاله‌ی عزیزم و مادر عزیزم! فکر کنم داره دیرتون میشه‌ها.

خاله زهرا محکم زد پشت دستش و گفت:

- بی‌تربیت!  خدایا! من کجای تربیت این رو کم گذاشتم که این، این‌جور...

ستاره خندید.

- غلط کردم! مامان جان، به خاطر خودتون میگم. جاده‌ها شلوغ میشه، می‌مونید توی ترافیک.

خاله زهرا چشم غره‌ای به ستاره رفت و گفت:

- باشه، پس ما رفتیم. خداحافظ‌تون باشه دخترها!

مامانم دستی تکون داد و گفت:

- خداحافظ‌تون عزیزهای من!  به خدا سپردمتون.

بعد از نیم ساعت خداحافظی و اشک و آه، بالآخره رضایت دادن که از ما جدا بشن و راهی تهران بشن.

ستاره پرید هوا و گفت:

- ایول! بزن قدش، بالآخره رفتن.

نگاه چپ- چپی بهش انداختم و گفتم:

- این چه طرز برخورده؟ یکم ادب داشته باش، بی‌ادب!  حالا درسته که خوشحالیم ولی خب تو که این‌قدر نباید به روی خودت بیاری، یک کم آبرو داری کن.

- عقل کل! الآن که مامان‌هامون رفتن، جلوی کی دقیقا آبرو داری کنم؟ جلوی توی ضد حال؟

- راست میگی‌ها. بی‌خیال بابا، خونه و زندگی جدیدمون رو بچسب.

ستاره چشمکی زد و گفت:

- عشق و حال تازه داره شروع میشه.

- الآن معمولاً توی این شرایط، اکثر دخترها می‌شینن غصه می‌خورن، گریه و دل تنگی می‌کنن که چرا از خانواده و دوست‌هاشون دور افتادن ولی یک نگاهی به ما دو تا مشنگ بنداز، ببین کدوم یکی از حالت‌ها رو داریم؟
ستاره خندید  و گفت:
- هیچ کدوم، ما همیشه متفاوت بودیم. بی‌خیال این چیزها؛ میگم بیا یک جشن دو نفره بگیریم.
بشکنی زدم و گفتم:
- فکر خوبیه، من برم پیتزا و چیپس و پفک و... رو سفارش بدم بیارن برامون دم خونه، چون تو این‌قدر تنبل هستی که پا نمیشی بری بخری.
- تو خوبی بابا، تو الآن فقط به من بگو اسپیکرها کجان؟
- بابا لامصب، می‌خوای خونه رو بترکونی؟ برداشته برای من دوتا اسپیکر آورده؛ حالا خوبه طبقه‌ی بالا کسی نیست.
ستاره اخمی کرد و گفت:
- نازی!  غر نزن. یک شب که هزار شب نمیشه. بپر وسط، امشب می‌خواهیم حسابی بترکونیم.
دست‌هام رو به کمرم زدم و ادامه دادم:
- حالا که این‌طوره، واستا منم بیام، قشنگ خونه رو به آتیش بکشیم.

@ Crazy purple

@ nina4011☆ویژه☆

ویرایش شده توسط nina4011
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...