رفتن به مطلب

داستان حجاب/hanieh bahrami کابر نودهشتیا


hanieh bahrami
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان حجاب

نویسنده هانیه بهرامی

ژانر:عاشقانه،اجتمایی

پارتگذاری:نامعلوم

خلاصه:حجاب مایه افتخار زن است حجاب چیزی است که باعث می شود هر کسی جرعت تجاوز به زن را نداشته باشد.

مقدمه:

مسئله حجاب،منزوی کردن زن نیست.اگر کسی چنین برداشتی از حجاب داشته باشد این،یک برداشت کاملا غلط است.مسئله حجاب به معنای جلوگیری از اختلاط  امیزش بی قید و شرط زن و مرد در جامعه است؛زیرا امیزش  و اختلاط بی قید و شرط هم به ظرر جامعه و هم به ضرر زن و مرد به خصوص به ضرر زن است.

 

پارت اول

 

 

زهرا  که دختری با ایمان بود و حجاب خود را رعایت می کرد او برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت  در دانشکده فرانسه با ختری به نام هلن  آشنا شد. هلن اعتقاد زیادی به اسلام و حجاب نداشت زهرا همیشه سعی می کرد تا هلن را با دین اسلام و حجاب آشنا کند. روزی هلن و زهرا به یک مهمانی رفتند هلن رفت داخل اما به زهرا اجازه ورود ندادند.زهرا به خانه برگشت و مشغول قران خواندن شد تا هلن امد وقتی هلن امد زهرا داشت نماز میخواند.هلن رفت تا اب بخورد زهرا نمازش تمام شد و به همراه هلن مشغول کتاب خواندن  شدند. زهرا همان طور که داشت کتاب میخواد به متنی برخورد کرد با خودش  گفت خوب است این متن را برای هلن بخوانم روع کرد به  خواندن(به نام او           غنچه تا غنچه است  در حجاب است و هیچ خوبه هوس چیدن ان را نمی کند اما همین که حجاب سبزینه خود را کنار نهاد و باز شد خواهند چید. وقتی که چیدند چند روزی ممکن است در جای مناسب قرارش دهند امادیری نمی پاید که  پژمرده و پرپر می شود و ان را در سطل زباله می اندازند زنان،تا در حجابند،همچون غنچه اند،هیچ خوبه دست طمع تصرف به سمت انها دراز نمی کند،اما همین که این حجاب را کنار گذارند مورد طمع دیگران واقع خواهند شد.پس،ممکن است چند روزی هم......اما دیری نمی پاید که......)زهرا متن را که خواند یک روسری برای هلن اورد اما هلن مشتاق روسری سرکردن نبود با اسرار زهرا سرش کرد وقتی خودش را در اینه دید خیلی شگفت زده شد او فکر نمی کرد با روسری چنان زیبا شود زهرا به او گفت حجاب به چادر نیست تو اگر همان روسری را جلو بکشی تا موهایت دیده نشود و لباس مناسب بپوشی تا حجابت رعایت شود بس است هلن همان طور که داشت به حرف های زهرا فکر میکرد خداحافظی کرد و رفت.فردای ان روز هلن به دنبال زهرا امد تا باهم به دانشکده بروند زهرا در را که باز کرد دید هلن با روسری و لباسی بلند امده همان جا جلوی در ایستاده بود او باورش نمی شد هلن تحت تاثیر حرف هایش قرار بگیرد.بعد دوماه زهرا خواست که به ایران برگردد هلن اسرار داشت که همراه زهرا به ایران برود زهرا قبول کرد او دو بلیت برای فردا صبح گرفته بود.فردای ان روز زهرا و هلن به سمت ایران راه افتادند وقتب به ایران رسیدند زهرا اولین جایی که هلن را برد حرم امام رضا(ع)بود. هلن از ان همه درخشش و هجوم مردم شگفت زده شده بود و از زهرا پرسید چرا اینجا مورد توجه مردم است زهرا تمام موضوع را برای هلن تعریف کرد چند روز بعد هلن تصمیمی گرفت که زهرا باورش نمی شد او تصمیم گرفته بود که شیعه شود و در ایران زندگی کند.

 

 

 

ویرایش شده توسط hanieh bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 9/4/2021 در 5:19 PM، hanieh bahrami گفته است:

پارت اول

 

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان حجاب

نویسنده هانیه بهرامی

ژانر:عاشقانه،اجتمایی

پارتگذاری:نامعلوم

خلاصه:حجاب مایه افتخار زن است حجاب چیزی است که باعث می شود هر کسی جرعت تجاوز به زن ذا نداشته باشد.

مقدمه:

مسئله حجاب،منزوی کردن زن نیست.اگر کسی چنین برداشتی از حجاب داشته باشد این،یک برداشت کاملا غلط است.مسئله حجاب به معنای جلوگیری از اختلاط  امیزش بی قید و شرط زن و مرد در جامعه است؛زیرا امیزش  و اختلاط بی قید و شرط هم به ظرر جامعه و هم به ضرر زن و مرد به خصوص به ضرر زن است.

 

 

زهرا  که دختری با ایمان بود و حجاب خود را رعایت می کرد او برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت  در دانشکده فرانسه با ختری به نام هلن  آشنا شد. هلن اعتقاد زیادی به اسلام و حجاب نداشت زهرا همیشه سعی می کرد تا هلن را با دین اسلام و حجاب آشنا کند. روزی هلن و زهرا به یک مهمانی رفتند هلن رفت داخل اما به زهرا اجازه ورود ندادند.زهرا به خانه برگشت و مشغول قران خواندن شد تا هلن امد وقتی هلن امد زهرا داشت نماز میخواند.هلن رفت تا اب بخورد زهرا نمازش تمام شد و به همراه هلن مشغول کتاب خواندن  شدند. زهرا همان طور که داشت کتاب میخواد به متنی برخورد کرد با خودش  گفت خوب است این متن را برای هلن بخوانم روع کرد به  خواندن(به نام او           غنچه تا غنچه است  در حجاب است و هیچ خوبه هوس چیدن ان را نمی کند اما همین که حجاب سبزینه خود را کنار نهاد و باز شد خواهند چید. وقتی که چیدند چند روزی ممکن است در جای مناسب قرارش دهند امادیری نمی پاید که  پژمرده و پرپر می شود و ان را در سطل زباله می اندازند زنان،تا در حجابند،همچون غنچه اند،هیچ خوبه دست طمع تصرف به سمت انها دراز نمی کند،اما همین که این حجاب را کنار گذارند مورد طمع دیگران واقع خواهند شد.پس،ممکن است چند روزی هم......اما دیری نمی پاید که......)زهرا متن را که خواند یک روسری برای هلن اورد اما هلن مشتاق روسری سرکردن نبود با اسرار زهرا سرش کرد وقتی خودش را در اینه دید خیلی شگفت زده شد او فکر نمی کرد با روسری چنان زیبا شود زهرا به او گفت حجاب به چادر نیست تو اگر همان روسری را جلو بکشی تا موهایت دیده نشود و لباس مناسب بپوشی تا حجابت رعایت شود بس است هلن همان طور که داشت به حرف های زهرا فکر میکرد خداحافظی کرد و رفت.فردای ان روز هلن به دنبال زهرا امد تا باهم به دانشکده بروند زهرا در را که باز کرد دید هلن با روسری و لباسی بلند امده همان جا جلوی در ایستاده بود او باورش نمی شد هلن تحت تاثیر حرف هایش قرار بگیرد.بعد دوماه زهرا خواست که به ایران برگردد هلن اسرار داشت که همراه زهرا به ایران برود زهرا قبول کرد او دو بلیت برای فردا صبح گرفته بود.فردای ان روز زهرا و هلن به سمت ایران راه افتادند وقتب به ایران رسیدند زهرا اولین جایی که هلن را برد حرم امام رضا(ع)بود. هلن از ان همه درخشش و هجوم مردم شگفت زده شده بود و از زهرا پرسید چرا اینجا مورد توجه مردم است زهرا تمام موضوع را برای هلن تعریف کرد چند روز بعد هلن تصمیمی گرفت که زهرا باورش نمی شد او تصمیم گرفته بود که شیعه شود و در ایران زندگی کند.

 

 

 

 

ویرایش شده توسط hanieh bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

فردای ان روز هلن به خانواده خود تماس گرفت و تصمیم خود را به انها گفت .خانواده هلن تعجب کرده بودند هلن از انها خواست که به ایران بیایند خانواده هلن قبول کردند.انها قرار بود هفته بعد به ایران بیایند.

هلن بعد از نهار رفت تا درمورد اماکن تاریخی ایران تحقیق کند.زهراهم کمک مادرش کرد تا سفره را جمع کند.هلن بعد از چند ساعت از اتاق بیرون امد و به زهرا گفت:

_میشه به ارامگاه فردوسی بریم.

_باشه اما الان کار دارم باشه دوساعت دیگه

_باشه

بعد از دوساعت زهرا و هلن اماده شدند تا به ارامگاه فردوسی بروند انها به ارامگاه فردوسی که رسیدند زهرا زندگینامه فردوسی را برای هلن تعریف کرد بعداز ارامگاه فردوسی هلن خواست تا به کتابخانه بروند و کتاب شاهنامه بخرند زهرا گفت من در خانه شاهنامه دارم انها به حرم رفتند هلن به زهرا گفت:

_من وقتی به حرم امام رضا می ایم حس ارامش بهم دست میده انگار از تمام غم های دنیا رهایی پیدا کردم.

_منم چنین حسی رو دارم وقتی به گنبد و گلدسته ها نگاه میکنم حس ارامش بهم دست میده.

_زهرا میشه به بازار بریم تا من برای خودم چادر بخرم.

زهرا همان طور که شوکه بود قبول کرد و انها به بازار رفتند تا برای هلن چادر بخرند بعد از خرید به خانه برگشتند.مادر زهرا برای شام قرمه سبزی درست کرده بود.

هلن به اتاقش رفت تا کمی استراحت کنه و زهرا هم رفت کتاب بخونه.

هلن بعد از ساعت استراحت از اتاقش بیرون امد و رفت به زهرا در پهن کردن سفره کمک کرد.بعد از شام هلن از زهرا خواست تا نماز خواندن را به او یاد بدهد زهرا قبول کمرد و به او نماز خواندن را یاد داد.هلن از اینکه یک دختر مومن شده بود خوشحال بود او دیگر خودش را یک دختر محجبه می دانست.

spacer.png

ویرایش شده توسط hanieh bahrami
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت سوم

 

خانواده هلن وقتی به ایران امدند و طرز پوشش هلن را دیدند تعجب کردند.انها بعداز استراحت از هلن خواستند که موضوع را برایشان تعریف کند هلن هم گفت:

_من دین اسلام را دوست دارم از طرز پوشش خانم های ایرانی  خوشم میاید وخیلی دوست دارم مثل انها باشم،دوست دارم شیعه شوم.

پدر هلن به او گفت:

_من مشکلی ندارم هر جور که مایلی.

_پدر من از شما و مادر هم میخواهم که در ایران بمانید و شیعه شوید تا بتوانیم با هم زندگی کنیم.

_هلن جان من و مادرت باید فکر کنیم چون کسب و کار من در فرانسه است.

_پدر در ایران هم می شود کار راه انداخت.

_اما هلن جان من در فرانسه سرمایه گذاری کرده ام،اما فکرهایم را میکنم.

هلن پدر و مادرش را به حرم امام رضا برد.مادر و پدر هلن از ان همه شکوه و عظمت متعجب بودند.هلن تمام تحقیقات خود و چیزهایی که از حرم امام رضا از زهرا یاد گرفته بود را تعریف کرد.انها بعد از خرید و گشت و گذار به خانه زهرا برگشتند.مادر زهرا نهار را اماده کرده بود.زهرا همراه هلن سفره را پهن کردند.بعداز نهار هلن و زهرا رفتند نماز بخوانند.وقتی هلن و زهرا شروع به نماز خواندن کردند خانواده هلن با تعجب به انها نگاه می کردند بعداز نماز از هلن پرسیدند:

_قران خواندن هم بلدی؟

_نه،اما می خوام به زهرا بگم بهم یاد بده.

_هلن جان من و مادرت تصمیم خودمون رو گرفتیم ما تصمیم داریم همراه تو در ایران بمانیم و شیعه شویم.

هلن از این خبر خیلی خوشحال شد.

_واااای پدر،واقعا راست می گوید.پس کارتون چی؟

_من تصمیم گرفتم در ایران کسب و کار راه بندازم.

_من از این تصمیم شما خیلی خوشحالم.

پدر و مادر هلن چون خسته بودند رفتند استراحت کنند.هلن هم مشغول کتاب خواندن شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

تق تق
_الان میام
_بدو هلن من الان میرم.
_اومدم، اومدم 
_هلن، الان کجا بریم؟
_بریم دنبال یک خونه کوچیک نزدیک خونه شما.
_چرا خونه؟
_خب ما دیگه میخوایم مشهد زندگی کنیم باید دنبال خونه باشیم.
_شما تا هر وقت دلتون بخواد میتونید خونه ی ما بمونید 
_نه پدرم به من گفته امروز دنبتل خونه بگردم چون پدر و مادرم می خوان پس فردا برن.
_باشه اشوال نداره. همسایه روبروی ما می خوان خونشون رو بفروشن بریم خونه اونا رو ببینیم؟ 
_باشه بریم
زهرا ک هلن رفتند و خانه را دیدند هلن از خانه خوشش آمد به پدرو مادرش زنگ زد تا بیایند و خانه را ببینند آنها از خانه خوششان آمد.زهرا با همیایشان صحبت کرد آنها قرار بود فردا بروند و خانه را قولنامه کنند و خانه را هفته آینده که خانواده هلن از فرانسه برگردند خانه را تخلیه کنند.
خانواده هلن به فرانسه رفتند هلن و زهرا بخ دانشگاه رفتند تا ثبت نام کنند رئیس دانشگاه اول مخالفت کرد اما با اصرار قبول کرد.زهرا و هلن به کلاس های دانشگاه رفتند تا با بچها و استادان آشنا شوند. در کلاسی که زهرا و هلن بودند پسری به نام سینان بود او اهل ترکیه بود و بخاطر کار پدرو مادرش به ایران مهاجرت کردند.سینان و هلن با هم آشنا شدند و خیلی با هم صحبت کردند.
زهرا و هلن بعداز دیدن دانشگاه به خانه برگشتند و نهار خوردند.هلن رفت نماز بخواند زهرا هم رفت ظرف های نهار را بشوید.
زهرا از هلن خواست تا به اتاقی که در طبقه بالا خانشان بود بروند هلن قبول کرد و رفتند.
هلن همان طور که از پله ها بالا می رفت پرسید:
_اتاق بالا مال کیست؟
_وقتی داخل اتاق را ببینی میفهمی.
_حتما اتاق کودکی توست.
_نه اتاق من نیست.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

 

زهرا و هلن به اتاق رسیدند زهرا در را باز کرد گرد و خاک از لولای در پایین افتاد معلوم بود که در اتاق چند وقت است باز نشده.وارد اتاق شدند اتاق پر از چفیه و لوازم جنگ بود.پوتین،لباس رزم و پلاک هلن خیلی متعجب  بود او خیلی از لوازم خوشش امده بود زهرا برای هلن توضیح داد.

_این اتاق برادرم محمد است.

_خودش کجاست؟

_او در جنگ شهید شد.

_چرا به جنگ رفته بود؟

_ما ایرانی ها هشت سال با عراق در حال جنگ بودیم و جوانان ایرانی هم برای دفاع از کشور خود به جنگ رفتند برادر من هم که یک پسر مذهبی و بسیجی بود رفت تا از کشور خود دفاع کند.

_او چند سالش بود که شهید شد؟

_نوزده

_او که بچه بوده چطور مادر و پدرت اجازه دادند او به جنگ برود!

_پدرم چون محمد را خیلی دوست داشت هر حرفی که محمد میزد را گوش میکرد محمد وقتی به پدرم گفت که می خواد به جبهه برود پدرم مخالفت کرد اما محمد با اصرار و ناز و ادا پدرم را راضی کرد بعد از پدر نوبت مادرم بود .مادرم راضی بشو نبود نمیدانم ان روزی که محمد مادرم را به حرم برد چه  به او گفت که مادرم از حرم که برگشت ساک محمد را اماده کرد.من آن زمان 6ساله بودم وقتی محمد به جبهه میرفت برای من یک چادر و جانماز داد و گفت:وقتی به سن تکلیف رسیدی  با این چادر و جانماز،نماز بخوانی من هنوز آن چادر را دارم و هنوز با همان جانماز،نماز میخوانم.

_برادرت ازدواج نکرده بود؟

_نه اما مادرم دخترخاله ام رو براش نشون  کرده بود محمد قبل از اینکه شهید شود به مادرم گفته بود که به دخترخاله بگوید ازدواج کند من بر نخواهم گشت او برای دختر خالم یک دستبند داد که اگر شهید شد و دختر خالم ازدواج کرد به او بدهیم.

_دختر خاله ات ازدواج کرده؟

_اره او یک سال بعداز شهادت مح-مد به اصرار مادرم ازدواج کرد من وقتی دستبند محمد را به او دادم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:من از محمد راضیم خداوند از او راضی باشد.الان دخترخاله ام چهار فرزند دارد سه دختر و یک پسر نام پسرش محمد است راستی همسر دخترخاله ام پسرعمویم است پسرشانم میشود محمد قلی پور او خیلی شبیه برادرم است.

_زهرا تو گفته بودی دو خواهرید خواهرت کجاست؟

_او افهان زندگی میکند به خاطر شغل شوهرش آنجاست.

_اصفهان جای زیبایی است؟

_اره خیلی مخصوصا سی و سه پل حتما تو را به اصفهان میبرم.

خواهرت به مشهد نمیاد؟

_چرا مادرم می گفت که قرار است دو روز دیگر به اینجا بیایند.

_زهرا بریم شاهنامه بخونیم؟

_بریم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...