رفتن به مطلب

رمان إسراء/مهسان کاربر انجمن نودهشتیا


مهسان
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:إسراء

نام نویسنده:مهسان-ب

ژانر:عاشقانه

خلاصه:همه ی ما کمابیش توی زندگی هامون واژه ی "یک نواخت"رو  زندگی کردیم...سایه ،دختر موفق و  خودساخته ای که حالا طی یک اتفاق  ناخواسته  مسیر زندگیش  ازحالت همیشگیش خارج شده و به دنبال راه حل برای  گذر از همه ی این اتفاقات هست...

 

مقدمه:وطن انسان؛جایی نیست که  انسان درآن متولد شده باشد،بلکه جایی است که  درآن ،تمام تلاش هایش برای  فرار به پایان  برسد! محمود درویش

مثل یک آغوش...

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

إسراء:در شب سیر کردن.

از وقتی  پامون به فرودگاه رسیده بود گریه هاش رو از سر گرفته بود و تا همین نیم ساعت پیش بی تابی می کرد.

زیر گوشش زمزمه کرده بودم،یک ساعت تمام زیر گوشش لالایی خونده بودم و توی خونه ای که هنوز اونطورکه باید ندیده بودمش توی آغوشم چرخونده بودم تا بالاخره کوتاه اومده بود و خوابیده بود.

نینا می گفت بی تابی ها و تب هاش روند طبیعیه دندون درآوردنشه.ولی من میدونستم که پسرکم وارث بی تابی های منه.

موهای نرمش رو نوازش کردم.صورتش رو جمع کرد و بعد توی خواب لبخند زد.ته دلم فرو ریخت،هیچ وقت فکر نمی کردم این روزهارو تجربه کنم...

که فرزندی داشته باشم و اینچنین برای صورت غرق در خوابش که یک لبخند معصومانه داره ضعف کنم و تپش قلب بگیرم.

طاقت نیاوردم و آهسته دست کوچکش رو که جمع کرده بود بوسیدم.عطر کودکانه ی پسرکم من رو مست می کرد.

پتوی نرمش رو مرتب کردم و ایستادم.

زندگی جدید ما توی نقطه ای که کم تر بهش فکر می کردم که روزی برگردم بهش داشت شروع میشد.هرچند موقت...هرچند کوتاه...

تمام خونه رو از نظر گذروندم،یک واحد 95 متری ،دو خوابه،یک سالن پذیرایی وسیع مربع شکل با دکوراسیونی که خودم به صورت غیرحضوری ترتیبش رو داده بودم.

همه چیز همون بود که خودم می خواستم.

تمام فضای خانه مینیمال و ساده بود.

پرده های بلند حریر صدفی رنگ نور رو ازخودشون به داخل خونه منتقل می کردند.

کانپه ی طوسی مخمل با کوسن های نارنجی و سفید انتهای سالن قرار گرفته بود و دیوار بالای کاناپه پر از تابلو های دکوراتیو با طرح های مینیمال بود که هرکدوم زمینه های متناسب با فضارو داشتند.

حتی برای قالی دست بافت سالن که من رو یاد  سبک های قدیمی می  انداخت هم وسواس به خرج داده بودم.ترکیبی از رنگ های خنثی بود.

گلدان سفید بزرگی که برگ انجیری داشت کنار میز چوبی قهوه ای تلوزیون قرار گرفته بود که به خونه روح میداد.

رضایت از چهرم مشخص بود.این جا خونه ی ما بود ،حداقل برای یک مدت نامعلومی.

 اینجا در کنارهم رشد می کردیم و بزرگ میشدیم...جوونه می زدیم و ثمر می دادیم.

باید روشن می بود،

باید همینطور که هست، همیشه پر از نور می بود.

باید حالمون رو خوب می کردیم و خم به ابرو نمی آوردیم...

اینجا من،تنها نبودم...

پسرم رو داشتم و این تمام خستگی های کهنه ی من رو رفع می کرد.

به پیامی که  مینو برام نوشته بود:

-خب نظرت چیه؟

جواب دادم.

-عالی.

و ارسال کردم.

می خواستم دوش بگیرم اما خب نگران بودم که سبحان بیدار بشه.

تا پرستار جدیدی براش پیدا میشد باید حسابی مراقبت می کردم.

رفتم سراغ چمدون هامون.

به خیلی چیزا ذهن همیشه مشغولم، مشغول بود.

مینو گفته بود"تنها راه امنیتت برگشتن به ایرانه"و من کسی نبودم که از بابت خودم بترسم.

پای نقطه ضعف جدیدی به زندگیم باز شده بود که حاضر بودم هرکاری براش بکنم.

حاضر بودم جانم رو بدم تا پسرم مراحل رشدش از هر بچه ی دیگه ای طبیعی تر باشه.

گفته بودم چرا ایران؟

با خودم دو دو تا چهارتا کرده بودم و آخر به این نتیجه رسیده بودم که باید برگردم به خونه.

می تونستم از همین جا هم کارم رو ادامه بدم.

از همین جا درآمد کسب کنم از نقطه ی دیگه ای از دنیا ،شهری که قبلا شهر آرزوهام بود اونقدری که حتی یک دلارهم از درآمدم با شرایط حضوری تفاوت نداشته باشه.

جیم گفته بود هوش و ظرافتی که توی طرح های من هست ،باید برای کمپانی ARWA حفظ بشه،به هر قیمتی.

هرچند طراح های قدر و خوش استعداد تر از من هم توی لس آنجلس حضور داشتند ولی سیطره ی فکری من توی طراحی لباس تلفیقی از فرهنگ های متفاوت بود.که غالبا برای کمپانی و مردم جالب و جدید بود و مورد استقبال واقع می شد.

همکار نزدیکم میا که اصالتا اهل نیویورک بود اعتقادش این بود که روحیه ی شرقی من طرح هام رو متفاوت می کنه و جیم که مشاور اول رئیس بود معتقد بود ،من جهان بینی وسیعی دارم.

شاید از این بابت که به نقاط مختلف و متنوعی سفر کردم و پوشش مردم رو اونطور که باید از نزدیک بررسی کردم و حالا به این نقطه رسیدم که تلفیق کنم.

سعی می کردم شنونده باشم ،از تعاریف لذت ببرم ، از انتقاد ها استقبال کنم و از نظرات منفی اگه قابل درس گرفتن بود درس بگیرم و اگه نبود صرف نظر کنم.

حالا اینجا بودم.

توی سرزمینی که با هزاردلهره و ابهام با پدرم ترکش کرده بودم.

باید همه چیز رو طوری خوبه می کردم که از دستم اوضاع خارج نشه.

لباس هامون رو مرتب کردم.

هر کدوم رو توی جایگاه مخصوص به خودش گذاشتم و هراز گاهی به سبحان سرزدم و هربار دلم برای

ارامش چهرش پرکشید.کنارش دراز کشیدم و خوب نگاهش کردم.

مثل تمام این شش ماهی که متولد شده بو ،برام چهرش پر از اعجاز بود،من رو از اول میساخت و زنده می کرد.

قفسه ی سینش بالا و پایین میرفت.حالا چهرش داشت کاملا شبیه "او"می شد.شباهتی که هرروز من رو به حیرت می انداخت.

رنگ موهاش،پوستش،فرم ناخن هاش ،فرم لب هاش و ابروهاش.

جدیدا خالی روی کتفش داشت نقش میبست که اون هم توی همون نقطه داشت.

چشم هام پر شده بود؟

بغض دوباره به گلوم چنگ انداخته بود...

این شباهت هم درد بود و هم درمان.

هم بغض بود و هم لبخند.

دست کوچکش رو توی دستم گرفتم و با زمزمه ولبخند تلخی گفتم:

-بی انصاف حداقل یک درصد شبیه من میشدی.

و ذهنم،ذهن همیشه سرکشم، من رو برد به روزهایی که مدت ها بود که فکرش رو انکار کرده بودم.

ویرایش شده توسط مهسان
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم-لس انجلس

پشت میزم نشسته بودم و مشغول فکر کردن برای قسمت آستین طرحم،مردد بودم بین آستین فانوسی و ژولیت.

که میا وارد اتاق شد دستش کاتالوگ های هفته بود.

کاتالوگ هارو روی میزم گذاشت و با انرژی گفت:

-حدس بزن چی شده؟

مدادم رو توی دستم جابه جا کردم (عادت داشتم طرح هام رو اول روی کاغذ پیاده کنم)و با کنجکاوی و لبخند گفتم:

-بهت پیشنهاد قرار داد؟

تک خنده ای کرد و گفت:

-نه هنوز،اما یه خبر فوق العاده برات دارم که خودم بیشتر از هرکسی هیجان زدم....به هفته ی مد پاریس دعوت شدیم...بهتر از این نمیشد.

بعد دور خودش چرخی زد،دست هاش رو به هم قفل کرد و  با هیجان گفت:

-یه سفر هیجان انگیز کاری ...

صداش رو کمی پایین تر اورد و با شیطنت گفت:

-فرصت خوبیه برای یه قرار عاشقانه توی کافه دوفلور(de flore)،باید حسابی خودم رو آماده کنم.

 در حالی که به هیجاناتش می خندیدم با دقت دعوت نامه رو نگاه کردم،پاریس توی اواخر سپتامبر خیلی مطلوب و مطبوع بود.

آخرین هفته ی سپتامبر،هفته ی مد پاییزه /زمستانه بود.

خب طبیعتا من هم بسیار خوشحال بودم که به این مراسم بزرگ و ویژه دعوت شده بودم.

هرچند که به عنوان یک طراح بزرگ ترین آرزوم این بود که برند خودم رو ایجاد کنم و کالکشن خودم رو ارائه بدم.

هرچند دور نبود.

کم کم باید محل زندگیم رو به نیویورک انتقال میدادم و چیزی نمونده بود.

مثل همیشه خوشحال بودنم چندان توی صورتم ظاهر نشد.

اما میا میدونست که من آدم درون گرا و آرومی هستم برعکس خودش .و واکنشی بیشتر از این انتظار نداشت.

توی سالهای کاریم برای سومین بار به فشن شوی پاریس دعوت می شدم و کم کم اسمم بین طراحان شنیده میشد ولی هنوز مسیر طولانی پیش روم و بود و با احتیاط گام بر می داشتم.

رو به میا گفتم:

-خب از اونجایی که امروز خیلی خوشحالیم ،هردوی ما ،شام مهمون من؟

سریع اومد سمتم و باذوق بغلم کرد و گفت:

-عالیه.

من هم خندیدم و دست هام رو دورش حلقه کردم.

ویرایش شده توسط مهسان
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...