aylar.shayan ارسال شده در ژوئن 2 اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 2 نام رمان: سکرت نام نویسنده: آیلار ژانر: عاشقانه-درام هدف: بتونم نشون بدم که هر چیزی که می گفتی من نباش نمیتونم اون نباش میمیرم می تونی ساعات پارتگذاری:بین ساعت 3تا 5 خلاصه: راجب یه دختر که پدر مادرش جدا شدن و برای فرار از دست نامادری خودش رو به در و دیوار میزنه می خواد درس بخونه خودش رو نجات بده ولی.... مقدمه: بچه که بودم، فکر میکردم خانه باید امنترین جای دنیا باشد... فکر میکردم پدر همیشه باید پشتم باشد، نه ترسم. اما خانه برای من شد یک زندان، و بابا... همانی شد که از او پنهان میشدم، نه کسی که به او پناه ببرم. من یک دختربچه بودم، با یک کولهپشتیِ سنگین از خاطرههای تلخ. نه بچگی کردم، نه خندیدم، نه خاطرهی خوشی از آن روزها مانده. فقط یک چیز میخواستم... خودم را نجات بدهم، هرطور که شده. ناظر: @Nasim.M 2 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
مدیر کل Nasim.M ارسال شده در ژوئن 2 مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 2 با سلام خدمت شما نویسندهی عزیز! ورودتان را خیر مقدم میگوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، میتوانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بیهیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسندهی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بیهیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. مدیر منتقد @FAR_AX مدیر راهنما @Nasim.M ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
aylar.shayan ارسال شده در ژوئن 3 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 3 پارت اول از وقتی که یادم میآد، چون نوهی اول بودم، عزیزدردونهی خانواده بودم. همهچی خیلی خوب بود. عاشق بابام بودم؛ اگر شب نمیاومد، شام نمیخوردم. من هرچی بزرگتر شدم، فهمیدم بابام اونقدر که فکر میکردم خوب نیست. هرچی بیشتر میفهمیدم، خیلی سختتر میگذشت برام. دیگه کلاس هفتم بودم و افسردگیِ شدیدی داشتم. یکی از روزها که اومدم خونه، دیدم بابام با کمربند مامانم رو زده. با عصبانیت رفتم سمتش که «چه کاری کردی؟» کمربند رو به سمت سگکش برگردوند و اومد ضربهی اول رو بزنه که مامانم دستش رو آورد جلو. انگشت مامانم شکست و تا مدتها توی آتل بود. از ترسمون به داییهام هیچی نمیگفتیم، میترسیدیم. داییهام خیلی عصبی بودن. بهترین تصمیم مامانم طلاق بود؛ که هم برای من خبر خوبی بود، هم خبر بدی. فکر نمیکردم برای طلاق مادرم اینقدر خوشحال باشم. خیلی داشت اذیت میشد و بهخاطر من تحمل میکرد. خبر بدش این بود که حضانت من رو دادن به پدرم، چون زیر هجده بودم. و این شد شروعِ تمامِ مشکلات من. مامانم مهریهش رو بخشیده بود تا من رو بگیره؛ ولی بابام با دروغ و کلک، نهتنها مهریهی مامانم رو نداد، بلکه من رو هم ازش گرفت. تو ذهنش فکر میکرد مامانم رو مجازات میکنه؛ ولی در حقیقت داشت بچهی خودش رو آزار میداد. ناظر @Nasim.M 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
aylar.shayan ارسال شده در ژوئن 3 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 3 (ویرایش شده) پارت دوم من تینا هستم. الان هفده سالمه و دارم سالِ آخرِ دبیرستان میخونم. ساعت پنج صبح، دوباره آلارم شروع به صدا کردن کرد. با کلافگی بلند شدم، صورتم رو شستم، موهام رو بستم و مانتوشلوارِ مدرسهم رو پوشیدم. رفتم سمتِ میزِ ناهارخوری، دیدم دوتومنیای که بابام گذاشته رو میز، داره برام دهنکجی میکنه. لعنتی... من روزی پنج تومن کرایهی ماشین میدم، هیچیم که نمیخورم. آخ... چجوری دارم سه ساله با این دوتومن میرم و میام مدرسه؟ خودم بعضی وقتا از کارام تعجب میکنم. با عجله دوتومن رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. باید یه مسیرِ طولانی رو پیاده میرفتم. درِ مدرسهی ما ساعت هفتونیم صبح بسته میشه، و من دو ساعت پیادهروی میکردم . وارد مدرسه شدم که دیدم یه نفر از تهِ حیاط داره بدوبدو میاد سمتم... بله، اون بهترین دوستم «نرگس» بود. شرایطِ زندگیِ من رو میدونست و خیلی کمکم میکرد. نرگس: «سلااام! صبحونه آوردم، بیا بخوریم.» نرگس میدونست که من هیچی نمیخورم، یعنی هیچی هم بهم نمیدن. برای همین همیشه برام صبحونه و ناهار میآورد. به غرورم برمیخورد... ولی خب کاریش نمیشه کرد تینا: «دختر بذار برسم، نفست بالا بیاد. حالا نمیمیرم که یه روز نخورم!» نرگس: «حرفای چرتوپرت نزن، بیا بشین. چیز خاصیام نیست؛ نون، پنیر، گردو.» دوست نداشتم مدرسه تموم بشه... دوست نداشتم برگردم خونه... از آخر هفتهها متنفر بودم. ولی مثل برق تموم میشد مدرسه. بلاخره زنگِ آخر هم خورد. من مجبور بودم تا ایستگاه بدوم، وگرنه اگه سرِ ساعت به خونه نمیرسیدم، تنبیه میشدم. با عجله داشتم میدویدم که دیدم یه پیرزن داره بهسختی کیسههای خریدش رو جابهجا میکنه. رفتم سمتش: تینا: «مادرجان، کمک کنم بهتون؟» – «دخترم، زحمت میشه.» تینا: «نه بابا، این چه حرفیه!» خیلی فاصله نداشتم. یه کوچه مونده بود تا خونهش، ولی من دیرم شده بود و خدا میدونست نامادریامشب چه برنامهای برام داره... همونطور که فکر میکردم، به اتوبوسِ اول نرسیدم و باید منتظر میموندم. با اون دوتومنی که بابام میداد، فقط میتونستم کرایهی یه اتوبوس رو بدم، و چارهای نداشتم جز اینکه هیچی تو مدرسه نخورم تا بتونم کرایه بدم. خوشبختانه اتوبوس دوم خیلی دیر نکرد، ولی بازم من دیر میرسیدم خونه. اتوبوسِ دوم همیشه پر از پسر بود، چون دبیرستانِ پسرونه همون موقع تعطیل میشد. با اخم سوار اتوبوس شدم. همه فرمِ مدرسه داشتن، مشخص بود بچهمدرسهایان؛ بجز یه نفر... با کتشلوار، کلافه، و البته دستایی سیاه. تعجب کردم... این با این تیپ نتونسته یه تاکسی بگیره؟ معلوم بود اولین بارشه که سوار اتوبوس میشه. سریع به خودم اومدم: «به تو چه اصلاً؟ تو چیکار به مردم داری آخه؟» ناظر: @Nasim.M ویرایش شده در ژوئن 3 توسط aylar.shayan 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
aylar.shayan ارسال شده در ژوئن 7 نویسنده اشتراک گذاری ارسال شده در ژوئن 7 پارت سوم عجب کردم... این با این تیپ نتونسته یه تاکسی بگیره؟ معلوم بود اولین بارشه که سوار اتوبوس میشه. سریع به خودم اومدم: «به تو چه اصلاً؟ تو چیکار به مردم داری آخه؟» به خودم اومدم، ناخودآگاه زل زده بودم بهش. تا به خودم بیام، دیدم رسیدیم ایستگاه آخر. نرگس بعضی وقتا کارت اتوبوسش رو میداد که استفاده کنم. انقدر به پسره خیره شده بودم که متوجه نشدم دقیقاً کی پشت سرش وایسادم تا نوبتم بشه و کارت بزنم برم. بلاخره نوبت پسره رسید. یه تراول از جیبش درآورد. راننده شروع کرد به بحث: – کارت بزن، پول خُرد ندارم! دیگه داشت بحثشون طولانی میشد. کشیدمش کنار بهجای خودم و براش کارت زدم. تینا: ببخشید ولی من خیلی دیرم شده. بدو بدو رفتم که متوجه شدم یکی پشت سرم داد میزنه: – خانم! خانم! صبر کن! خیلی دلم میخواست وایستم، ولی واقعاً دیرم شده بود. یه راه طولانی تا خونه دویدم. بلاخره رسیدم، اما تقریباً بیست دقیقه دیر کرده بودم. اسم زنبابام، سارا بود؛ فرشتهی عذاب من. با دستایی که میلرزید، کلید انداختم و رفتم تو خونه. سارا: بهبه! تینا خانم! نمیاومدی دیگه... داشتی چه غلطی میکردی؟ تینا: بهخدا به اتوبوس اول نرسیدم... سارا: بدو! امشب مهمون داریم، باید آشپزی کنی. شب بابات میاد. الان وقت بحث ندارم. تینا: چشم. کارای آشپزی، تمیز کردن خونه و همه چی تقریباً با من بود. باید انجامشون میدادم، چون اگه نمیدادم، نمیذاشتن برم مدرسه. داستانم مثل سیندرلا بود... فقط تهش هیچ مردی با اسب سفید نبود. عاشق آشپزی بودم. تنها کاری که تو این خونه بهم لذت میداد، همین بود. نمیدونم چرا تمام مدت آشپزی، چهرهی اون پسره جلو چشمم بود. – تینا! تو نه شرایط عاشقی داری، نه میتونی عاشق بشی. همینجوریش تو لَجزار خودت داشتی خفه میشدی... @Nasim.M 1 نقل قول لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر گزینه های به اشتراک گذاری بیشتر...
پست های پیشنهاد شده
به گفتگو بپیوندید
هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: strong> مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.