رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان خلاف عاشقی | جانان بانو کاربر انجمن نودهشتیا


دختر فرشته
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png

 

 *به نام خالق هستی*

نام نویسنده : جانان بانو 

نام رمان : خلاف عاشقی

ژانر :#عاشقانه، پلیسی، تراژدی، معمایی

هدف :علاقه مندی  

زمان پارت گذاری : نامعلوم 

 

خلاصه :داستان درباره دختریست تنها، دختری که با یک انتخاب، زندگی اش را بر باد میدهد،  دختری که سختی کشیده و سختی داده است  و چه می‌شد اگر  دنیا سر ناسازگاری با اون بر نمی‌داشت، حال چه می‌شود پایان این دخترک؟ آیا می‌تواند زیر کول بار سنگین خاطرات دوام بیاورد؟

(سخنی با خواننده: دوستان خواننده، عزیزان اگر در تاریخی که شخصیت های رمان کاری انجام دادن مثل خوندن اهنگ، طرز لباس پوشیدن، حتی وسایل جانبی و...که در اون تاریخ این چیزا وجود نداشته ازتون عذر خواهم، چون همه اینها ساختار ذهن نویسنده اس، ممنونم عزیزان)

 

‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقدمه  

گاهی دلم ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ تنگ می شود

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧه قلبم میگیرد

گاهی آرزو میکنم

ای کاش دلی نبود

تا تنگ شود

تا خسته شود

تا بشکند

تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست

ده‌ ها کتاب می‌ شود

اما تمام چیزی که در دلم هست

فقط دو کلمه است 

دوستت دارم…

 

❤️👈🏻تیزر، مکان و شخصیت های رمان خلاف عاشقی👉🏻❤️

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @زری بانو

ویرایش شده توسط جانان بانو
  • لایک 40
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 20
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part1)                         

 «به نام آفریننده قلم»

(نینا)

پک محکمی به سیگار زدم، به شهر روبه روم نگاهی انداختم :

- من که عاشقت بودم..

باز این افکار مسخره اومدن تو ذهنم سرمو تکون دادم که این افکار  از ذهنم دور بشن، با صدای در به خودم اومدم:

- میتونم بیام تو

 آرمان بود دست راست، مشاور و وکیل من؛

- بیا تو 

در رو باز کرد و با آرامش همیشگیش که  در هر لحظه همراه  داشت  شروع به حرف زدن کرد:

- نینا محموله هارو از مرز رد کردیم مونده دخترا

وسط حرفش پریدم و با لحن سرد همیشگیم گفتم:

- خب ؟!

آرمان  دستی به پشت گردنش کشید و با لحنی که حالا درش کمی عصبانیت دیده می‌شد گفت:

- خب در مورد اونا یه، مشکل کوچیک داریم! 

از پنجره بزرگ و دلچسب اتاق کارم دل کندم وبه طرفش برگشتم در حالی که به سوختن سیگارم چشم دوخته بودم گفتم:

- چه مشکلی؟!

- اَلکس دبه کرده.

چشم هامو بستم و پوزخند زدم، اَلکس یکی از سرکرده‌های یه باند قویه که برای راحتر بردن دخترا به اون ور اب بهمون کمک می‌کنه، آرمان ادامه داد :

- میگه نمیخوام باهاتون همکاری کنم و کنار کشیده.

چشمامو باز کردم، سیگارمو تو جا سیگاری روی میز خاموش کردم بعد گفتم :

- میدونستم میخواد مثلا گند بزنه به برنامه هامون،

برگشتم به آرمان خیره شدم که حالا لبخند یه وری رو صورتش بود..

ادامه دادم :

- بزارید بره فقط

یه مکث و پوزخند پر رنگ تر:

- تنها جایی که میتونه بره و بهش واصل شه اون دنیاست.

آرمان لبخندش پر رنگتر شد؛

- و در مورد دخترا هم خودتون از مرز ردشون کنید .

- بله، حتما بانو .

و بعد از حرفش عقب گرد کرد و از اتاق خارج شد، آرمان صورتی کشیده داشت،  چشم های سگ دار ابی تیره  که می‌توانستند چشم هر مخاطبی رو جذب خودش کنه، لبای متوسط،  بینی مردونه و موهای لخت سیاهی که همیشه به طرف عقب بودن و یک هیکل بی نقص که حاصل تلاش زیاد کار کردن در رشته بدنسازی بود.

به طرف کمدم رفتم، لباسام رو با یه شلوار اِسلَش سیاه

و یه نیم تنه گشاد همرنگش عوض کردم به طرف میز توالت راه کج کردم و در ادامه موهام رو  محکم بالا سرم دم اسبی بستم.

به دختر داخل آیینه خیره شدم،

چشمهای مشکی کشیده گربه ای که هر وقت عصبانی می‌شدم بیش از حد ممکن وحشی می‌شد، لبای قلوه‌ی، بینی کوچیک و سر بالا که به لطف مادرم داشتمش، مژه‌های فر بلند، موهای لخت سیاهی که به رنگ شب معروف بود، پوستی برنزه  و گریمی که بخاطر نشناختنم همیشه روی صورتم جا خوش می‌کنه...

به تصویر رو به روم پوزخندی زدم.

من نینا شایان، دختری که کابوس سیاه همه مافیا ها، دختری که هیچکس حق نداره رو حرفش حرف بیاره اما این دختر خیلی تنهاست خیلی،

با خودم زمزمه کردم:

- واقعا اَلکس رو چه حسابی میخواست کنار بکشه؟

فکر کرده به همین راحتی هاست!

بعد اتمام کار هام از اتاقم خارج شدم، می‌خواستم یکم از این خونه و ادم  هاش دور باشم. 

از پله ها به طرف پایین رفتم و بدون اینکه به کسی توجه کنم از خونه زدم خارج شدم در همین حین نگاهی  کلی به حیاط انداختم، راه سنگ فرش شده طولانی، بادیگارد هایی که با فاصله یک متر از هم ایستاده بودنند و درخت هایی که به راه سنگ فرش شده جلوه خاصی می‌دادند در ادامه آلاچیق زیبا و دلنشینی که به دستور من توسط آرمان در سمت چپ عمارت  عمارت ساخته شده بود، به طرف  ویلیام راه افتادم، ویلیام مردی ۳۸ ساله با صورتی شرقی که بادیگارد و راننده شخصیم بود، کلید ماشین رو ازش گرفتم و با گفتن:

_خودم تنها می خوام برم.

اجازه حرف دیگه‌ی بهش ندادم.

 بعد از سوار شدن از عمارت خارج شدم،  خیلی دلم واسه تنهایی تو خیابون گشتن ها با ماشین تنگ شده بود.

با اینکه خطرناک بود اما این تنهایی به خطرناک بودنش می‌ارزید،

از طرفی هم شاید این طوری بتونم یکم ذهنم رو از اتفاق های اخیر دور کنم، به ادمایی که ازشون رد می‌شدم نیم نگاهی انداختم  زیر لب با خودم زمزمه کردم:

- چی میشد زندگی منم یه زندگی عادی بود مثل این ادمها؟

دستم رو به سمت ظبط دراز کردم،  بعد از یکم بالا پایین کردنش یک اهنگ اسپانیایی توجهمو جلب کرد؛ گذاشتم به خوندن ادامه بده:

I love it when you call me señorita

I wish I could pretend I didn't need ya 

But every touch is ooh-la-la-la 

It's true, la-la-la 

Ooh, I should be runnin' 

Ooh, you keep me coming for ya 

te in Miami 

The air was hot from summer rains 

Sweat drippin' off me 

Before I even knew her name, la-la-la 

It felt like ooh-la-la-la, yeah no 

Sapphire and moonlight, we danced for hours in the sand 

Tequila sunrise, her body fit right in my hands, ooh-la-la-la 

It felt like ooh-la-la-la, yeah 

I love it when you call me señorita

I wish I could pretend I didn't need ya 

But every touch is ooh-la-la-la 

It's true, la-la-la 

Ooh, I should be runnin' 

Ooh, you keep me coming for ya 

You know I love it when you call me señorita 

I wish it wasn't so damn hard to leave ya 

But every touch is ooh-la-la-la 

It's true, la-la-la 

Ooh, I should be runnin' 

Ooh, you keep me coming for ya 

[?] in the hotel, there's just somethings that never change 

You say we're just friends 

But friends don't know the way you taste, la-la-la 

God knows it's been a long time coming, don't ya let me fall, ooh 

Hooked on your lips, undress me 

Hooked on your tongue 

Oh, I love your kisses [?] don't stop

I love it when you call me señorita 

I wish I could pretend I didn't need ya 

But every touch is ooh-la-la-la 

It's true, la-la-la 

Ooh, I should be runnin' 

Ooh, you know I love it when you call me señorita

I wish it wasn't so damn hard to leave ya 

But every touch is ooh-la-la-la 

It's true, la-la-la 

Ooh, I should be runnin' 

Ooh, you keep me coming for ya 

All along I've been coming for ya (For you) 

And I hope it means something to you 

Call my name, I'll be coming for ya 

Calling for ya 

For ya

For ya 

Ooh, I should be runnin' 

Ooh, you keep me comin' for ya

 

ویراستار : @زری بانو

ناظر : @مُنیع

 

ویرایش شده توسط جانان بانو
  • لایک 39
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part2)

آهنگ زیبایی بود، به آدم آرامش می‌داد، ولی کاش منم مثل این آهنگ آرامشی داشتم، هه!

همینطور که پشت چراغ قرمز ترمز زدم یه نخ سیگار در آوردم و روشن کردم، داشتم به قطرات بارون که شلاق مانند به شیشه ماشین می‌خوردن نگاه می کردم و  پک های عمیقی به سیگارم می‌زدم که چشمم به دختر پسری افتاد که دست تو دست همدیگه داشتن از رو خط عابر رد میشدن و می‌خندیدنو شاد بودن، با دیدنشون یاد گذشته افتادم.

(فلش بک به گذشته)

{از زبان راوی}

ـ نینا شب شد.

ـ اومدم، اومدم صبرکن شالم رو درست کنم!

ـ بدو!

ـ ای بابا، اومدم دیگه یک شاله‌ها، صبرکن!

پسرک در حالی که جلوی در اتاق ایستاده بود و با عشق به دخترک که نامش نینا بود خیره شد، گفت:

ـ آخه شال درست کردن تو سه ساعتی طول می‌کشه.

نینا از داخل اینه چشم غره غلیظی رفت  و به آن توپید:

ـ اِ پس حاضر شدن خودت چی؟ هان؟!

پسر در حینی که دو دست خود را بصورت مجرم ها بالا برده بود گفت:

ـ اصلا من غلط کردم،  خوب شد خانم؟!

خانم را از قصد کشید تا نینا را حرص بدهد؛ نینا چشم غره دیگری به پسر رفت و وقتی کارش تمام شد رو به پسر کرد و گفت: 

ـ بفرما‌ بیا تموم شد، حالا بریم؟

پسرکی ابرویی بالا انداخت و گفت:

ـ  بعد سالها... بفرمایید مادمازل

و نینا دوباره به سامیار چشم غره رفت،

و بعد سامیار از جلوی در اتاق کنار رفت تا نینا  بتواند از اتاق خارج شود و بعد دست در دست هم از خانه خارج شدند و یکباره نینا گفت: 

ـ سامیار!

سامیار در جواب نینا گفت:

ـ جونم؟!

نینا حرفش را ادامه داد، گفت:

ـ میشه پیاده بریم؟!

سامیار در حالی که به سوی نینا برمی‌گشت گفت:

ـ یعنی چی؟!

ـ یعنی به جای اینکه با ماشین بگردیم پیاده بریم بگردیم.

سامیار یه تای ابروی خود را بالا انداخت، در همین حین با شیطنت گفت:

ـ توی این هوای بارونی؟ هوم!

نینا در حالی که عشوه در لحنش می‌ریخت: 

- اوهوم.

ـ اولا اینکه می‌دونی الان تو کوچه هستیم و بعد عشوه می‌ریزی تو کلامت؟!

نینا در حالی که مشت به بازوی سامیار زد گفت: 

- اِ سامیار!

سامیار با شیطنت بیشتری ادامه داد:

- جون سامیار؟ ولی حالا چون خانم نازم میگه، باشه. 

و بعد دست نینا را فشرد و در کنار به سوی خیابان ها رفتند، در کنار هم می‌خندیند شیطنت می‌کردند و شاد بودنند. خندیدن و شیطنت کردن هایشان مانند وقتی که میخواستند از روی خط عابر پیاده رد شوند سامیار در همان حین چیزی در گوش نینا گفت و همان باعث شد نینا از خنده قهقهه بزند و بعد با صدای بوق ماشین ها به خودشان بیایند و در حالی که سامیار دست نینا را می‌کشید از خیابان رد بشوند.

( زمان حال)

با صدای بوق ماشین هایی که پشت سرم بودن به خودم اومدم، چرا این خاطرات دست از سرم بر نمی‌دارن، چرا، سیگار رو از پنجره به بیرون پرت کردم و بعد پام رو روی پدال گاز فشردم و بعد با اعصابی خورد سمت عمارت روندم.

از دور با دیدن حجم زیادی از بادیگارد ها که دور تا دور عمارت رو تشکیل داده بودن تعجب کردم، حتما اتفاق بدی افتاده. به محض اینکه به عمارت رسیدم، از ماشین پیاده شدم و سوییچ رو به یکی از بادیگارد ها دادم، آرمان رو دیدم که داره با قدم های تند، اخم های درهم و صورتی که از عصبانیت سرخ شده به طرفم میاد.

ناظر : @Aryan-Boy

ویراستار : @زری بانو

ویرایش شده توسط دختر فرشته
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 37
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part3)

 

تا بهم رسید شروع کرد به حرف زدن:

آرمان : آخه دختر این چه کارایی می‌کنی... نمیگی ما نگران میشیم...آخه به فکر ما نیستی یکم به فکر خودت باش....

با لحن خشن و خشک حرفش رو قطع کردم :

من : صبر کن.. یه نفس بگیر ..چه خبره؟ چیشده؟! هنوز نیومده منو زیر رگبار گرفتی ؟!

آرمان حرفش را ادامه داد و گفت :

 ـ چرا تنهایی بیرون میریی ؟!نمیدونی که خیلی ها به خونت تشنه ان ؟!

در حینی که از کنارش رد میشدم با همون لحنم گفتم :

ـ خودم بهتر از هر کسی می‌دونم چیکار دارم می‌ کنم، لازم نیست بهم گوش زد کنی.

و بعد به طرف عمارت رفتم، از ایندفعه باید از ایشون اجازه بگیرم حتما ! هـــه؛ 

آرمان شخصیت عجیبی داره هر چقدر هم سرد و خشن باشم بازم هیچ تغییری در رفتارش ایجاد نمی‌کنه.

به طرف اتاقم رفتم، یه راست خودم رو روی تخت پرت کردم،

یکم بعد  پاشدم، لباسام رو با لباس خوابم عوض کردم، بعد از عوض کردن لباسام و و گذاشتن آلارم روی تخت دراز کشیدم و به سه نرسیده خوابم برد.

~~~

صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم، بعد از عوض کردن لباسام با شلوار دامنی طوسی، نیم تنه گشاد طوسی به طرف پایین رفتم.

 سر میز صبحانه آرمان رو دیدم که با آرامش صبحانه میخورد، به طرف میز رفتم و روی صندلی روبه رویی آرمان نشستم:

آرمان سرش رو بلند کرد و گفت:

ـ سلام ...صبحت بخیر 

به صورتش نگاه کردم:

 ـ سلام... ممنون

بعد از صبحانه خوردنمون آرمان به طرف مبلا رفت و نشست، منم روبه روش نشستم، همیشه میدونست باید گزارش کارهایی که انجام داده رو بهم بده؛ در حالی که داشت به مبل تکیه میداد شروع کرد:

 ـ الکس رو طبق دستورت توی یکی از قرارهامون کشتیمش..و حالا افرادش دنبال اینن که بکشنت یا به قول خودشون انتقام بگیرن... یه مکث طولانی..

  با کلافگی گفتم:

 ـ خب ؟! 

آرمان ادامه داد :

ـ و دیروز نیم ساعت بعد از رفتن تو اونا به عمارت حمله کردن چون اون موقع نه من بودن نه تو امنیت عمارت کمی پایین بود، از شانس بدشون من سر موقع رسیدم و تونستیم اونارو از عمارت پرت کنیم بیرون.

من در حینی که به تای ابروم رو با انداختم و با تمسخر گفتم : 

 ـ چه جالب... هه... چه دل‌ و جرعتی 

فکر نمی‌کردم اینقدر افرادش دل و جربزه داشته باشن که بخوان به من آسیب بزنن هه

بعد مستقیم به چشمای آرمان زل زدم و پرسیدم : 

 ـ خبر دیگه ای نیست؟؟!

حس کردم آرمان از نگاهم کلافه شد در همون حال گفت : 

ـ نه فقط باید با یه باندی به نام تایگر قرار داد ببندیم که سود زیادی برای ما داره اگه موفق بشیم عالی میشه.... و تمام دیگه خبر دیگه ای نیست .

در حالی که از جام بلند میشدم گفتم :

 ـ کل اطلاعات باند تایگر رو میخوام. 

و منتظر جواب آرمان نموندم و به طرف اتاقم راه افتادم.

 

ناظر : @Aryan-Boy

ویراستار : @زری بانو

ویرایش شده توسط دختر فرشته
  • لایک 36
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part4)

 

(از زبان سامیار)

همینطور که دکمه های لباسم رو میبستم جواب مامان رو هم دادم: 

 ـ آخه مامان جان من یه ماموریت دیگه...چرا اینقدر جوش میزنی... تو دعا کن موفق بشم، بجای گریه و بغض کردن.

بعد از بستن دکمه های لباسم دستی به موهام کشیدم و از اتاقم بیرون رفتم .

مامان در حالی که اشک هاشو پاک میکرد گفت : 

ـ تو چی میفهمی از احساسات منه مادر.....آخه کم ضربه نخوردی از اون دفعه...

مامان دوباره بغضش شکست و با گریه بیشتری ادامه داد :

 ـ کل صورتت و بدنت سوخت، بزور هزارتا عمل سرپا شدی...حالا باز میخوای بری؟؟؟!

با یاد آوردن گذشته اخمام درهم شد و دستام ناخودآگاه مشت شد، زمزمه کردم : 

 ـ مامان میشه یادم نیاری؟؟؟!

مامان جلو اومد و محکم بغلم کرد، من همیشه مادرم رو می‌پرستیدم ...مادری که همیشه پشتم بود، همیشه همدم دردودلام بود. منم بغلش کردم و بوسه ای روی شونه هاش نشوندم، مامان تو همون حال گفت : 

 ـ برو...خدا به همراهت پسرم....انشالله موفق بشی دوردونه مادر ، بعد از پایان حرفش پیشونی مو بوسید و تا دم در بدرقه ام کرد . 

بعد از اینکه با مامان خداحافظی کردم ، داخل ماشین نشستم و به طرف اداره روندم. بعد از رسیدن به اداره  

یه راست به طرف اتاق سردار رفتم.

~~~

به پوشه روبه روم نگاهی کردم.

سردار در حالی که داشت به من نگاه میکرد کرد، گفت:

ـ سامیار مطمئنی که میخوای بری...این مأموریت جزو بزرگترین ماموریت هاست و حالا تو...

، بعد از اینکه پوشه رو که تمام اطلاعات درباره اون باند توش بود رو برداشتم روبه سردار گفتم : 

ـ سردار من مطمئن مطمئنم... این مأموریت خیلی برای من مهمه، برای نابودی این باند که خانواده امو از هم پاشید هر کاری میکنم... اطمینان داشته باشید که تمام سعی و تلاشم رو به کار می‌برم .

سردار با تحسین نگاهی به من کرد و گفت: 

 ـ پسر تو خیلی مصمم هستی... و این منو خیلی امید وار می‌کنه به نابودی این باند... و بعد جلو اومد و روبه‌روم ایستاد ادامه داد : 

ـ امید دارم که موفق میشی پسرم... 

بعد از احترام نظامی از اتاق سردار خارج شدم. 

من میتونم نابودشون کنم؟ میتونم انتقام عشقم رو ازشون بگیرم؟ میتونم اونارو به سزای اعمالشون برسونم؟ خدایا کمکم کن، که راه سختی در پیش دارم .

به طرف خونه موقتی که سردار بهم داده بود رفتم، قرار بود اونجا کمی بمونم بعد بعد با یک پرواز به ترکیه و بعدش به آمریکا برم.

کلید انداختم، وارد شدم .

خونه ی دو خوابه ای بود و چیدمان شیکی داشت، 

یک راست به طرف اتاقا رفتم داخل یکیشون شدم، پرونده رو روی میز کنار کمد گذاشتم و بعد خودم رو روی تخت انداختم با خودم زمزمه کردم : 

ـ به خاک سیاه میشونمتون 

بعد از چند دقیقه پاشدم، به طرف کمد رفتم لباسام رو با یه شلوار ورزشی سیاه و تیشرت سورمه ای عوض کردم، معلوم بود نو هستن چون هنوز مارکشون روشون بود.

به طرف پرونده‌ ای که روی میز گذاشته بودم رفتم ، صندلی رو عقب کشیدم و شروع کردم به خوندن اطلاعات جدید باند ملکه مافیا، لحظه های اخرته ملکه.

~~~

وقتی از هواپیما پیاده شدم، ۴ تا مرد هیکلی که فکر کنم مثلا بادیگارد بودن منو تا عمارت همراهی کردند.

 

ناظر : @Aryan-Boy

ویراستار : @زری بانو

ویرایش شده توسط جانان بانو
  • لایک 37
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part5)

 

(از زبان نینا)

شروع کردم به خوندن اطلاعات باند تایگر، گویا اینکه تو کارشون خیلی حرفه ای بودن که تا الان پلیس بهشون مشکوک نشده، فقط یک موضوع خیلی منو متعجب کرد اینکه تا به حال کسی رئیس باند تایگر رو ندیده، این واقعا تعجب بر انگیزه و نکته جالب اینه که رئیسشون تا به حال تو آمریکا نبوده، یعنی از دور کار هارو مدیریت می‌کرده.

 

امید وارم که توی معامله با رئیسشون قرار داد ببندم نه نوچه هاش. 

بعد از خوندن اطلاعات باند تایگر بلند شدم و به طرف کمدم رفتم، لباسام رو با لباس های ورزشیم عوض کردم، یه نگاه کلی به اتاقم انداختم، دکوراسیون اتاقم ترکیب رنگش سیاه و نقره ای بود، تخت دو نفره سیاه، کمد دیواری های نقره‌ای، میز توالت نقره ای، میز چوبی تیره رنگ، و من عاشق ترکیب رنگشون بودم.

بعد از خارج شدن از اتاقم به طرف سالن ورزشی مخصوص خودم رفتم، سالن ورزشی به آخر های اتاق ها میخورد چون عمارت دوبلکس بود و طبقه بالا اتاق ها و در آخر سالن ورزشی بود، بعد از ورزشم به اتاقم برگشتم و دوش گرفتم...

بعد از در اومدن از حمام و پوشیدن لباسام به طرف تختم رفتم و روش با موهای خیسم دراز کشیدم، همیشه مستخدم ها میدونستن وقتی من برای صبحانه، ناهار یا شام بیرون نمیام یعنی میل ندارم و کسی حق نداره مزاحمم بشه، الانم از اون موقع هاست.

یکم بعد چشمام روی هم افتاد و به عالم شیرین خواب فرو رفتم.

~~~

داخل یک جنگل بودم، دورتادورم پر از درخت بود و زوزه های گرگ ها لرزه به تنم انداخته بودند، با صدای فریاد یک مرد که خیلی برام آشنا بود به خودمم اومدم :

ـ نینا نجاتم بده..نینا...نجاتم بده.

صداش پر از عجز و درماندگی بود و من این صدا رو بهتر از هر چیزی میشناختم، به طرفی که صداش به گوش میرسید پا تند کردم اما هر چه میرفتم به صاحب صدا نمی‌رسیدم،با فریاد بلند دیگه ای که کشید سر جام میخکوب شدم:

ـ نینا...

از خواب پریدم، این چه چیزی بود که دیدم، چرا اون باید به خوابم بیاد، و هزار چرای دیگه که جوابی براشون نداشتم، به ساعت روبه روی تختم نگاهی انداختم، ساعت سه و نیم صبح بود، به طرف پارچ و لیوان روی پا تختی برگشتم، بعد از ریختن و خوردن آب داخل لیوان سرجام دراز کشیدم، بعد از طاق باز خوابیدن به سقف خیره شدم، ناخودآگاه زمزمه کردم :

ـ یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟

بعد از پایان حرفم کلافه سرم رو تکون دادم تا این افکار مزخرف از ذهنم دور بشن، درحالی که داشتم ملافه رو روی خودم تنظیم میکردم، زمزمه کردم:

ـ به تو هیچ ربطی نداره نینا، زندگی اون به تو هیچ ربطی نداره..

و بعد سعی کردم که بخوابم، البته اگه بشه ادامه خوابم رو با آرامش بگذرونم.

بعد از چند دقیقه تلاش برای خوابیدن چشمام روی هم افتاد و دوباره داخل دنیای خواب غرق شدم .

~~~

صبح با تابیدن نور خورشید از پنجره به روی صورتم بیدار شدم، بعد از رفتن به سرویس بهداشتی و عوض کردن لباسام رو با شلوار دامنی نخی استخوانی،  پیراهن بالای نافی نخی استخوانی و شونه کردن و بستن موهام به صورت دم اسبی، به طرف در راه کج کردم، از اونجایی که من عاشق شلوار های دامنی بودم از همه رنگ و جنسش رو داشتم، همینطور که داشتم از پله ها به طرف پایین میرفتم چشمم به مستخدم ها خورد که با هول ولا به این طرف و اون طرف می‌رفتند تعجب کردم، معلوم نیست باز چیشده!

 

ناظر : @Aryan-Boy

ویراستار : @زری بانو

ویرایش شده توسط جانان بانو
  • لایک 39
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part6)

 

بعد پایین اومدن کامل از پله ها به طرف آشپزخونه رفتم، سر میز نشستم و شروع کردم به خوردن صبحانه، همیشه عادت داشتم صبحانه رو کامل بخورم و این عادت از نظر خودم خیلی خوب بود، در حینی که دست دراز کرده بودم مربا رو از اونطرف میز بردارم دستی روش نشست و اون رو جلوم گذاشت، سرم رو بالا آوردم، آرمان رو روبه روم دیدم، در حالی که با تفریح من رو نگاه می کرد گفت:

ـ صبحت بخیر ملکه، میبینم که سخت در تلاشی.

و بعد با سرش به مربا اشاره کرد، چشم غره ای بهش رفتم و در حالی که مربا رو روی نون تست میذاشتم سرد گفتم:

ـ ممنون، چه خبر شده که خدمتکارا اینطور سخت کار میکنن؟!

آرمان صندلی روبه‌روی من رو بیرون کشید نشست:

ـ قراره مهدیس بیاد، چند روز میمونه بعد میره.

با تعجب سرم رو بلند کردم، همینطور به آرمان نگاه می کردم گفتم:

ـ همیشه این موقع مهدیس خیلی سرش شلوغ میشه و وقت سر خاروندن نداره بعد میخواد بیاد اینجا؟!

و با تعجب بیشتری که کاملا در لحنم مشهود بود ادامه دادم:

ـ عجیبه، خیلی هم عجیبه! 

آرمان شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:

ـ نمی‌دونم، یا دلش خیلی تنگ شده یا مشکلی پیش اومده، بعد از مکث کوتاهی زمزمه وار ادامه داد:

ـ که دلیل دوم پر رنگ تره

بعد از گفتن حرفش خوردن صبحانه رو ادامه دادم.

تو افکارم غرق بودم که سنگینی نگاهی رو حس کردم، سرم رو که بلند کردم، که نگاه عمیق آرمان غافلگیرم کرد، جوری بهم خیره شده بود که انگار داره به یک شیء گرانبها نگاه می‌کنه، کمی بهش نگاه کردم، دیدم کلا تو این دنیا نیست یه تک سرفه کردم تا به خودش بیاد، با تک سرفم تکونی خورد و در حالی که نگران بهم نگاه می کرد گفت:

ـ حالت خوبه، چیزیت شده؟!

در حالی که یه تای ابروم رو بالا داده بودم با تمسخر و سرد گفتم:

ـ حال من که خوبه اما حس میکنم حال تو خوب تر باشه، هوم!؟

آرمان نگاه عمیق دیگه ای بهم انداخت و بعد از جاش پاشد، به طرف ورودی آشپزخونه رفت و گفت:

ـ در حقیقت هیچی در جواب جملت ندارم بانو.

و بعد از آشپزخونه خارج شد، ای خدا این پسر هم یه چیزیش میشه.

بعد از پایان صبحانه پاشدم و به طرف سالن یا قسمت مبلمان رفتم آرمان نشسته بود و داشت با گوشیش ور می رفت، روبه روی آرمان روی مبل تک نفره ای نشستم و در حالی که تکیه می دادم گفتم:

ـ مهدیس کی میاد، چرا به من زودتر خبر ندادین؟

آرمان سرش رو از گوشی بیرون آورد، گوشی رو خاموش کرد و کنارش گذاشت، به مبل تکیه ای داد و گفت:

ـ قرار بود سوپرایز شی، البته به دستور مهدیس، منم از اونجایی که جونم رو هنوز لازم دارم گفتم بدونی که بعد مشکلی پیش نیاد، مهدیسم ساعت های ۳ اینا پروازش میشینه حالا نمیدونم یک راست میاد اینجا یا جای دیگه ای هم می‌ره.

ـ باشه، سعی کنید همه چی خوب باشه و چیزی کم کسر نباشه، دوست ندارم مهدیس از عمارت من رنجور بیرون بره.

آرمان چشمکی بهم زد:

ـ خیالت راحت بانو، همه چی سر جای خودش قرار داره.

نگاه سردی بهش انداختم:

- امید وارم.

بعد از پایان حرفم بلند شدم، به طرف اتاقم رفتم.

...

به دود سیگاری که داخل هوا پخش شده بود نگاهی انداختم، خیلی دلم میخواست مثل قدیما کسی باشه که منو از این چیزا منع کنه.

(فلش بک به گذشته)

با حس کردن بوی سیگار ناخودآگاه چشمام رو باز کردم و ابرو هام درهم شد، از روی تخت پاشدم و به طرف بالکن پا تند کردم، می‌دونه سیگار براش بده باز میکشه، وقتی به بالکن رسیدم پرده رو کنار زدم و با صدای حرصی گفتم:

ـ سامیار، مگه نمیدونی برات بده؟!ها؟!

سامیار با صدای تعجب آوری در حالی  که  برمیگشت آروم گفت:

ـ مگه تو خواب نبودی؟!

به چشمای بیش از حد خمارش نگاهی انداختم، یه تای ابروم رو بالا انداختم و با همون لحن فقط کمی با تمسخر گفتم:

ـ خواب بودم اما با بوی سیگارتون بیدار شدم.

بعد از پایان حرفم یک قدم به طرف جلو رفتم سیگار رو از دستاش کشیدم و پایین انداختم:

ـ خیلی دوست داری منو حرص بدی تو!؟

بعد با ناراحتی از بالکن بیرون اومدم، سامیار در حینی که دنبالم میومد، گفت:

ـ آخه قربونت بشم من، قهر نکن دیگه، اگه قهر کنی سامیار غصه میاد سراغش ها!

روی تخت نشستم با صدایی که ناز قاطیش بود گفتم:

ـ نمی‌خواد هندونه اینور و اونور کنی.

بعد روی تخت دراز کشیدم و پتو رو تا زیر گردنم بالا کشیدم، با حس کردن بالا پایین شدن تخت فهمیدم که سامیار روی تخت نشسته، در حالی که دستش رو روی بازوم گذاشته بود تا برگردونتم گفت:

ـ میگما، شما که اینقدر ناز داری به فکر ماهم هستی!؟

 

@مدیر ویراستار

ناظر: @Aryan-Boy

ویراستار: @زری بانو 

ویرایش شده توسط جانان بانو
  • لایک 33
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part7)

ـ نکن!

حس کردم سامیار داره میخنده، برگشتم تا نگاهی بهش بندازم‌ چون این سکوت یکم مشکوک بود، وقتی برگشتم با دیدن چشم های خمار سامیار در یک وجبی چشم هام مات موندم.

ـ عشق من ناراحته؟ قول میدم دیگه ناراحتش نکنم.

بعد از پایان حرفش لباش رو روی موهام  گذاشت و عمیق بوسید، حسی در تمام وجودم پیچید که قابل توصیف نبود، با اینکه غرق در آرامش بودم اما اخم ظریفی کردم:

ـ چرا به حرف عشقت نمی‌کنی؟ من دلم نمی‌خواد و دوست ندارم تو چیزیت شه، ولی تو به حرفم نمی‌کنی، اصلا من هم دلم می‌خواد سیگاری بشم و سیگار بکشم.

کمی ابرو هاش درهم شد و حرصی نگام کرد:

ـ اول اینکه شما هیچ وقت، تاکید می‌کنم هیچ وقت فکر اینجور چیزها رو نمی‌کنی، دوم شما بخوای سیگاری بشی سامیار می‌دونه و تو.

نگاهی ناراحت بهش انداختم و پشتم رو دوباره بهش کردم، در همین حین صداش رو که زمزمه مانند بود رو شنیدم:

ـ لعنتی، آخه این چه وضع حرف زدنه پسر!

بعد از پایان زمزمه اش سرش رو روی بازوم گذاشت و در همون حال گفت:

ـ من به فدای اون دلت بشم، آخه عشق من نمی گی تو این حرف هارو میزنی من ناراحت میشم!

وسط حرفش پریدم و با لحن حرصی گفتم:

ـ تو چی؟! مگه نمیدونی وقتی سیگار می کشی من ناراحت میشم.

ـ یک سیگار کشیدم ها، نگاه چه جنگی راه افتاد.

بعد از حرفش سرش رو به طرف گوشم آورد، لاله گوشم رو بوسید و نجوا گونه گفت:

ـ اصلا دیگه من غلط می‌کنم که حتی به سیگارم فکر کنم، خوبه؟!

ـ شاید قانع شدم.

بعد از پایان حرفم سامیار از جاش بلند شد و به طرف اینور تخت اومد، در حالی که کنارم نشسته بود زمزمه وار گفت:

ـ عشق منی تو!

و بعد با نوازش هاش روی موهام به خوابی عمیق و شیرین فرو رفتم.

 

( زمان حال)

به خودم که اومدم، بغضی راه گلوم رو مثل سیبی بسته بود:

ـ لعنتی هفت ساله که دارم سعی می‌کنم فراموشت کنم، چرا از یادم پاک نمیشی، چرا هنوز تک تک لحظاتم با تورو یادمه.

بلند شدم، نگاهی به فضای اتاق انداختم، نگاهی به دود سیگار هایی که در هوای اتاق معلق بودنند، به طرف تختم رفتم، روش دراز کشیدم، گوشیم رو از روی پا تختی کنار تخت برداشتم و آهنگ مورد علاقه ام رو پلی کردم:

 Boys, they’re handsome and strong 

پسرا خوشتیپن و زورشون زیاده 

But always the first to tell me I’m wrong 

ولی همیشه اول از همه بهم می فهمونن که در اشتباهم 

Boys try to tame me, I know 

میدونم که پسرا میخوان منو رام خودشون کنن 

They tell me I’m weird and won’t let it go 

 بهم میگن عجیب غریبم و بیخیال این قضیه نمیشن 

No, I’m fine, I’m lying on the floor again 

 نه من خوبم ، دوباره رو زمین دراز کشیدم 

Cracked door, I always wanna let you in 

لای در رو باز گذاشتم ، همیشه دلم میخواد راهت بدم تو 

Even after all of this shit, I’m resilient 

با وجود همه ی اتفاقای بد، بازم تونستم خودمو جمع و جور کنم 

Cause a princess doesn’t cry 

چون یه پرنسس گریه نمی کنه 

A princess doesn’t cry 

یه پرنسس گریه نمی کنه 

Over monsters in the night 

بخاطر هیولاهایی که نصف شب سر و کله شون پیدا میشه 

Don’t waste our precious time 

وقت باارزش مون رو تلف نکنیم 

On boys with pretty eyes 

بخاطر پسرای چشم قشنگ 

A princess doesn’t cry 

یه پرنسس گریه نمی کنه 

A princess doesn’t cry 

یه پرنسس گریه نمی کنه 

Burning like a fire you feel it all inside 

حس میکنی که انگاری تمام وجودت مثل آتیش داره می سوزه 

But wipe your teary eyes 

ولی اشک چشای خیست رو پاک کن 

Cause princesses don’t cry 

چون پرنسس ها گریه نمیکنن 

Don’t cry, don’t cry, oh 

گریه نکن، گریه نکن، اوه 

Don’t cry, don’t cry, oh 

گریه نکن، گریه نکن، اوه 

Cause princesses don’t cry 

چون پرنسس ها گریه نمی.کنن 

Girls, so pretty and poised 

دخترا خیلی جذاب و متین هستن 

And soft to the touch 

و لطیف و آسیب پذیرن 

But God made me rough 

ولی خدا منو سرسخت آفریده 

Girls, so heavy the crown 

دخترا باارزش و تاج سنگین رو سرشون هست 

They carry it tall 

خیلی با وقار و افتخار حملش میکنن 

But it’s weighing me down 

ولی این تاج و بار مسئولیت کمر منو خم کرده 

No, I’m fine 

نه ، خوبم

I’m lying on the floor again 

دوباره رو زمین دراز کشیدم 

Cracked door 

لای در رو باز گذاشتم 

You’re only going to let them in once 

یبار بیشتر به پسرا فرصت ندین 

And you won’t come undone 

و با این روش دیگه نقشه هاتون نقش بر آب نمیشه 

Cause a princess doesn’t cry 

چون یه پرنسس گریه نمی کنه 

A princess doesn’t cry 

یه پرنسس گریه نمی کنه 

Over monsters in the night 

بخاطر هیولاهایی که نصف شب سر و کله شون پیدا میشه 

Don’t waste our precious time 

وقت باارزش مون رو تلف نکنیم 

On boys with pretty eyes 

بخاطر پسرای چشم قشنگ 

A princess doesn’t cry 

یه پرنسس گریه نمی کنه 

A princess doesn’t cry 

یه پرنسس گریه نمی کنه 

Burning like a fire you feel it all inside 

حس میکنی که انگاری تمام وجودت مثل آتیش داره می سوزه 

But wipe your teary eyes 

ولی اشک چشای خیست رو پاک کن 

Cause princesses don’t cry 

چون پرنسس ها گریه نمیکنن 

 

Don’t cry, don’t cry, oh 

گریه نکن ، گریه نکن ، اوه 

Don’t cry, don’t cry, oh 

گریه نکن ، گریه نکن ، اوه 

Cause princesses don’t cry 

چون پرنسس ها گریه نمیکنن 

I’m fine, I won’t waste my time 

خوبم ، دیگه وقتم رو تلف نخواهم کرد 

Keep it in a jar, gonna leave it for the next one 

وقتم رو نگه میدارم برای نفر بعدی 

I’m fine, I won’t waste my time 

خوبم ، دیگه وقتم رو تلف نخواهم کرد 

Keep it in a jar, gonna

 

ویراستار: @زری بانو

ناظر :  @مُنیع

ویرایش شده توسط جانان بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 28
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part8)

leave it for the next one 

وقتم رو نگه می‌دارم برای نفر بعدی 

Yeah, I’m fine 

آره ، حالم خوبه 

I’m lying on the floor again 

دوباره رو زمین دراز کشیدم  

Cause a princess doesn’t cry 

چون یه پرنسس گریه نمی کنه 

A princess doesn’t cry 

یه پرنسس گریه نمی کنه 

Over monsters in the night 

بخاطر هیولاهایی که نصف شب سر و کله شون پیدا میشه 

Don’t waste our precious time 

وقت باارزش مون رو تلف نکنیم 

On boys with pretty eyes 

بخاطر پسرای چشم قشنگ 

A princess doesn’t cry 

یه پرنسس گریه نمی کنه 

A princess doesn’t cry 

یه پرنسس گریه نمی کنه 

Burning like a fire you feel it all inside 

حس میکنی که انگاری تمام وجودت مثل آتیش داره می سوزه 

But wipe your teary eyes 

ولی اشک چشای خیست رو پاک کن 

Cause princesses don’t cry 

چون پرنسس ها گریه نمیکنن 

Don’t cry, don’t cry, oh 

گریه نکن  گریه نکن ، اوه 

Don’t cry, don’t cry, oh 

گریه نکن ، گریه نکن ، اوه 

Cause princesses don’t cry 

چون پرنسس ها گریه نمی‌کنن 

(آهنگ پرنسس دونت کرای)

 

چشم هام رو بستم به گذشته ام و آینده پر فراز نشیبی که انتظارم رو می‌کشید فکر کردم، در همین حین زمزمه کردم:

ـ یک پرنسس هیچ وقت برای چیزای بی ارزش گریه نمی‌کنه، اون با ارزش بود ولی حالا هیچ ارزشی نداره.

چشم‌هام رو باز کردم از جام بلند شدم، به ساعت روبه‌روی تخت نگاهی انداختم، ساعت دو نیم بود، نیم ساعت دیگه پرواز مهدیس میشینه، پوف ای خدا معلوم نیست مهدیس چشه، آخه این موقع سال هم موقع اومدنه؟!

به طرف کمدم رفتم لباسام رو با شلوار قد نود چسب سورمه ای و بلیز سفید حریر عوض کردم، جلوی میز توالت ایستادم، بهتره گریمم رو تمدید کنم، شروع کردم به گریم کردن بعد از پایان کارم موهام رو دورم ریختم و از اتاقم خارج شدم.

(از زبان سامیار)

از وقتی که اومدم اینجا دارم با خودم فکر می کنم که چطور سردار این همه سال رئیس باند یا مثلاً من رو دور از همه چی نگه داشته، واقعا که آفرین داره سردار.

 عمارتی که سردار واسه ما انتخاب کرده زیباست، حیاط بزرگی که میشه گفت یه باغ بزرگ محسوب میشه، خود عمارت هم دوبلکس هستش و همینطور بزرگ فکر کنم نزدیک بیست اتاق بالا است و پایین هم سالن بزرگی داره سونا و جکوزی هم جای خود داره داخل این عمارت. دوباره به سراغ پرونده باند ملکه رفتم و شروع مرور کردن اطلاعاتی کردم که مثل خط های کف دستم از حفظ بودم.

اینطور که معلومه همه چی داره خوب پیش میره و از قرار معلوم باند ملکه قبول کردن که با ما قرار داد ببندن و این به خودی خودش امتیاز بزرگیه.

قراره امروز با رفیق قدیمیم کارن که خیلی وقته وارد این باند شده ملاقات داشته باشم، خیلی دلم می‌خواد ببینمش چون تقریبا سه سالی میشه که از نزدیک ندیدمش و فقط دورادور با هم ارتباط داشتیم. 

لباسام رو با یک کت و شلوار سیاه خوش دوخت عوض کردم، گویا کارن اینجا اسمش راشل هستش و نایب رئیس باند لالایی مرگ، یعنی باند ما، کارن چشم هاش قهوه ای سوخته چشم ابرو هاشم قهوه ای، بینی مردونه و لب های کوچیک، در کل پسر زیبا و تو دل بروییه!

تو حال خودم بودم که صدای در توجه منو یه خودش جلب کرد:

ـ ارباب، آقای میال پایین منتظرتون هستن!

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @زری بانو

ویرایش شده توسط جانان بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 25
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part9)

ـ باشه

به طرف میز توالت رفتم، کرواتی که روش گذاشته بودم رو برداشتم و شروع کردم به بستنش، با دست کشیدن روی گره کروات یاد گذشته ام افتادم.

(فلش بک به گذشته) 

ـ تورو جان جدت بیا این رو واسه من ببند دیگه!

در حالی که داشت جلو آینده رژ لب قرمزش رو با دقت روی لباش می.کشید، گفت:

ـ باید خودت بتونی ببندی، اومدیم و یه روزی من نبودم برات ببندم اون موقع چیکار می‌کنی؟!

ـ کروات رو دور گردنم انداختم و به طرفش آروم قدم برداشتم:

ـ شما همیشه ور دل خودمی خانمی، کجا می‌خوای بری، در ضمن در مواقع اونطوری میدم دختر همسایه برام ببنده، نظرت؟!

دست از رژ لب زدن کشید و به طرف من برگشت، اَبرویی از حرص بالا انداخت و گفت:

ـ دختر همسایه بیجا می‌کنه بیاد کروات ببنده واسه مرد من، مگه من خودم کجام؟! 

اون داشت حرف میزد، اما چشم های من به لب های قلوه ایش دوخته شده بود که حالا رژ لب قرمز روش رو پوشش داده بود. بعد از پایان حرفش به طرف من قدم برداشت، صدای کفش های پاشنه بلدی که به پا کرده بود داخل اتاق اکو می شد، نزدیکم شد، اما من میخ حجم زیبایی روبه روم بودم، آروم کروات رو روی لباسم تنظیم کرد و شروع به بستن گره اش کرد:

ـ چی تو صورت من دیدی شما که اینقدر خیره اش شدی؟!

بعد گره کروات رو کمی سفت کرد، سرش رو بالا آورد و به من نگاهی انداخت:

ـ  هوم!

دستم رو روی کمر باریکش گذاشتم و به خودم نزدیک ترش کردم سرم رو جلو بردم و کنار گوشش توقف کردم:

ـ با اینکه مال خودم شدی، با اینکه تمام کمال دارمت، اما باز هم تشنه اتم، چی داری که نمی‌تونم یک لحظه ازت چشم بردارم.

با نوک انگشت هاش خط فرضی روی شونه ام می‌کشید و در همون حین گفت:

ـ سامیار عاشقانه عاشقتم مرد من، دقیقا همینایی که تو گفتی رو به خودت بر می‌گردونم!

 روی نوک کفشش ایستاد و سرش رو مثل خودم نزدیک گوشم کرد:

ـ آخه میگی من همش دلبری می‌کنم، خودت نمی.دونی که چه می‌کنی با دل من!

و بعد از پایان حرفش به حالت اولیش برگشت، داخل چشم های هم غرق بودیم و کم- کم سر هامون بهم نزدیک می‌شد که صدای تلفن به احساسات مون خاتمه داد.

(فلش بک به حال)

ای خدا داشتمت، اما حالا ندارمت، نمی‌دونی دوریت چه کرده با من!

نگاهی کلی به تصویر خودم که داخل اینه بود کردم، بعد از مطمئن شدن از تیپ و قیافه ام به سمت در رفتن و از اتاق خارج شدم. وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم مردی رو دیدم که موهای تقریبا بلندی داشت که قهوه ای بود و پشت به پله ها روی مبلی نشسته بود:

ـ مشتاق دیدار آقای راشل میال!

از جاش تکونی خورد و سپس بلند شد در حالی که برمی‌گشت گفت:

ـ همچنین آقای استیو!

و بعد از پایان حرفش کامل به طرف من چرخید، مردی که حالا روبه روم بود، با کارن چند سال پیش خیلی فرق داشت، اجزای صورتش همون کارن بود اما شکسته شده بود. 

به چشم هاش که از خوشحالی برق می‌زد نگاهی کردم، ابروی بالا انداختم و به مبلمان اشاره ای کردم.

 

ویراستار: @زری بانو

ناظر : @مُنیع

@Asma,N @Sogandnamgo@M.gh @M.gh @-ashob- @.Ghazaleh. @Shervin

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 21
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part10)

ـ بفرمایید!

 به طرف مبلی تک نفره که روبه روی کارن بود رفتم و روش نشستم، با دستم به مبل روبروم اشاره کردم: 

ـ بشین!

کارن پشت چشمی برام نازک کرد و روی مبلی که اشاره کرده بودم نشست، خندم گرفته بود، آخه حرکاتش با ناز و ادا بود.

پا روی پا انداخت وگفت:

ـ خوشحالم که برگشتید، جناب استیو سیگال !

کوتاه سری برای حرفش تکون دادم، بالاخره هر چی باشه از نظر همه من رئیس بودم؛ رئیس یک باند بزرگ و نباید با کارکنانم صمیمی باشم؛ نگاهی به صورتش کردم:

ـ از آخرین باری که دیدمت خیلی فرق کردی! 

بعد از پایان حرفم جعبه ای سیگار از داخل جیبش در آورد:

ـ اجازه هست؟!

مات موندم، سرم رو به معنای بله تکون دادم، فندکی در آورد و سیگارش رو روشن کرد؛  هنگ سیگار داخل دستش شده بودم، با حرفش به خودم اومدم:

ـ بله، خب عاشق شدن این بلا رو سرم آورده.

و بعد با چشمانی غمگین به من زل زد، گوش ها و چشم هام این چیز هایی رو که می‌دید باور نمی‌کرد؛ کارن عاشق شده، کارن سیگاری شده، کارن... 

دوباره بهش خیره شده بودم که با صداش به خودم اومدم: 

ـ آقای سیگال چیزی شده؟!

نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:

ـ خیر.

و همین پاسخ کوتاه کافی بود که پی به تعجب بیش از حدم ببره.

کمی خودم رو جمع و جور کردم:

ـ خبری از قرار داد ملکه نداری؟!

سیگارش رو روی جا سیگاری روی میز، که فکر کنم سیگار های سوخته داخلش مال قبل از اینکه من بیام بود خاموش کرد و بعد دوباره با چشمانی که حالا غمش بیشتر شده بود بهم زل شد:

ـ فعلا که ملکه قرارداد رو قبول کرده، امید وارم که هیچ فکری برای این قرارداد نداشته باشه.

با لحنی که تعجب درش موج میزد پرسیدم:

- مثلا چه فکری می‌تونه داشته باشه؟!

نیشخندی زد: 

ـ مثلا اینکه بخواد مارو زمین بزنه، ملکه همیشه بدون هیچ چیزی طرف روبه روش رو می‌کشه پایین.

ـ ملکه خیلی تغییر کرده پس!

بعد از پایان حرفم سرش رو پایین انداخت؛ زمزمه وار جوری که به سختی شنیده می‌شد و انگاری داشت با خودش صحبت می.کرد، گفت:

ـ ملکه خیلی فرق کرده، خیلی!

سرش رو بالا آورد و با عجز، ناتوانی به من زل زد؛ گویا نمی‌خواست این بحث ادامه پیدا کنه، به همین خاطر بحث رو تغییر دادم اما اونقدر راهم موفق نبودم:

ـ با من کاری داشتی که اومدی اینجا؟!

سرش رو به معنی نه تکون داد: 

ـ خیر، فقط اومدم ورودتون رو تبریک بگم.

ـ آها.

طرز جواب دادنش جای هیچ حرفی رو باقی نمی‌ذاشت.

ویراستار: @زری بانو

ناظر : @مُنیع

 

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 18
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part11)

 

هنوز این عادت رو داشت و من هم به خوبی به یاد داشتم که پاسخ کوتاه دادن کارن یعنی اینکه میشه این بحث رو تموم کنی؟.

خیلی دلم میخواست که بدونم توی سر کارن چی می گذره برای همین اون رو یه اتاق کار فعلیم دعوت کردم.

در حالی که از جام بلند میشدم گفتم:

ـ بهتر نیست بریم اتاق کار من،‌ اینجا احساس راحتی نمی‌کنم.

کارن نگاهی بهم کرد، ابرویی بالا انداخت:

ـ البته.

و بعد از پایان حرفش از جاش برخواست و همراه من به طرف اتاق کارم رفتیم، اتاق کار من کنار اتاق شخصیم سمت چپ بود، با دکوراسیونی از ترکیب قهوه ای تیره و رنگ شیری، وقتی وارد شدیم نگاهی به اتاق انداختم.

اتاق کار دارای یک میز چوب گردو که بالاش کتابخانه کوچکی داشت و در سمت چپ پنجره بود  و همینطور کتابخانه بزرگی دور از کتابخانه روی میز که پر از کتاب ها و انواع ژانر ها در قسمت راست اتاق بود، مبلمان راحتی که اون ها هم ترکیب چرم قهوه ای و رنگ شیری بودن و همینطور تراس بزرگی که به اتاق کار روحیه می‌بخشید.

کارن به سمت مبل تک نفره قهوه ای رنگی رفت و به معنای واقعی روش ولو شد:

ـ آخیش، بالاخره از اون فضا بیرون اومدم.

نگاهی بهم کرد و به مبل روبه روش اشاره کرد:

ـ بیا بشین اینجا دیگه، وایستاده جمال من رو دید می‌‌زنه!

وقتی دید حرکتی نمی کنم، پاشد و کوسن مبل سه نفره کنارش رو به طرفم پرتاب کرد، با سوزش بینیم به خودم اومدم:

ـ ای بترکی تو، دماغ نازنینم نابود شد!

سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم، تا خواستم به خودم بجنبم داخل بغل رفیق قدیمیم فرو رفتم، همینطور که من رو به خودش می فشرد گفت:

ـ کجا بودی تو، دلم برات قد یک ارزن شده بود پسر!

دست هام رو بالا آوردم و ضربه ای به پشتش زدم:

ـ آی ولم کن مرتیکه، خرس گنده شدی هنوز دست از این کارهای لوست بر نداشتی!

دست از کارش برداشت، من رو ول کرد و همینطور که ضربه محکمی به گردنم میزد گفت:

ـ به تو خوبی نیومده گودزیلا!

دستم رو روی گردنم گذاشتم:

ـ چرا من رو میزنی بیشعور، چرا تو آدم نمیشی؟!

همینطور که داشت به سر جای اولش برمیگشت گفت؛

ـ تو کی دیدی که یک فرشته آدم شه؟!

و بعد خودش رو روی مبل انداخت، در حالی که سرم رو از روی تاسف براش تکون می‌دادم گفتم: 

ـ به بهبودیت اصلا امیدی ندارم داداش!

بعد از پایان حرفم به طرف مبل سه نفره کنار کارن رفتم و مثل خودش روش ولو شدم:

ـ چه خبر؟! چه می‌کنی، با این خلافکار های بی رحم؟

کارن کمی خودش رو جمع و جور کرد و با صدای آروم و غمگینی که ازش بعید بود گفت:

ـ همون خبرایی که تو هم داریشون، ملکه فعلا معلوم نیست داره چیکار می‌کنه، همینطور که قبلاً هم گفتم امیدوارم به سرش نزنه که باند مارو نابود کنه، چون اگه بخواد اینکار رو کنه تمام زحمات ما یک شبه دود هوا میشه.

نگاهی به میز جلو مبل انداختم، با خودم زمزمه کردم:

ـ ملکه همچین زمینت بزنم که نفهمی از کجا خوردی!

وبعد از پایان حرفم ناخودآگاه پوزخندی زدم، به کارن نگاهی انداختم، عمیق و غمگین داشت نگاهم می‌کرد.

ویراستار: @زری بانو

ناظر : @مُنیع

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 14
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part12)

 

 پوکر فیس بهش نگاه کردم:

ـ داداش چته؟

یک دفعه از جاش پرید و حرصی نگام کرد:

ـ مرض داداش، آخه مگه تو فضول منی که چمه؟!

ـ آرام باش، آرام باش، یادت نرفته که الان کجا هستیم؟!

با حس کردن سوزش پشت گردنم حرفم رو قطع کردم، همینطور که با دستم پشت گردنم رو ماساژ میدادم گفتم:

ـ جا داره الان یکی از اون بادیگارد ها رو صدا کنم بیاد ببرت معنی پس کله گی رو بهت یاد بده.

یک تای ابروش رو بالا انداخت:

ـ جرات داری صدا کن!

حالا نوبت من بود که حرصی نگاهش کنم.

ـ خیلی بی شعوری!

بعد از پایان حرفم یک لبخند یه وری از روی حرص دادن بیشتر من زد، در حالی که به طرفش خیز برداشته بودم گفتم:

ـ ببند نیشت رو گودزیلا!

از زیر دستم پا به فرار گذاشت و به طرف در اتاق یورش برد که یک دفعه ایستاد، حرکتش باعث شد من هم وایسم، برگشت و در حالی که دستی به لباساش می‌کشید تا مرتب بشن، گفت:

ـ خب جناب سیگال، خوشحالم که دوباره تونستم شماره ملاقات کنم، روز خوش!

بعد از پایان حرفش در اتاق رو باز کرد و بیرون رفت، مات سر جام مونده بودم، کمی بعد به خودم اومدم:

ـ پسره‌ی... استغفرالله شیطونه میگه یک جا گیرش بیار کارش رو تموم کن.

کمی به حرفم فکر کردم، با افکاری که به ذهنم اومد لبخند غلیظی زدم، کارن کارت ساخته اس پسر جان.

~~~

دلم سیگار خواست، به طرف میز رفتم، نخی سیگار از جا سیگاری داخل کشو برداشتم، فندک طلای داخل جیبم رو در آوردم و سیگارم رو روشن کردم، به طرف تراس راه کج کردم.

همینطور که به نرده های تراس تکیه داده بودم و به گذشته فکر می کردم، دوباره یاد عشق ناتمومم افتادم، عشقی که سوزوند من رو اینقدر آتشین بود، عشقی که کاش الان کنارم بود، تو خونه خودمون، نه صد فرسخ دور تر از من، نه زیر خروار ها خاک!

سرم رو به طرف آسمون گرفتم، همینطور با خودم زمزمه کردم:

ـ جان دلم می‌بینی من رو، مأموریت تموم بشه میام پیشت، میام کنارت، بشینیم دوباره زندگیمون رو از نو شروع کنیم، بدون هیچ درد سری.

نم اشک هام روی صورتم من رو به خودم آورد، بهتر بود هر چه سریعتر به اتاق بر می‌گشتم، اگه کسی من رو اینطور می‌دید صددرصد شک می‌کرد، به اتاق برگشتم، سیگارم رو خاموش کردم بعد از پایان کارم دستی به سر و صورتم کشیدم و به اتاق شخصیم پناه بردم.

~~~

دستی روی قاب عکس کشیدم، لب هام رو به پیشونیش چسبوندم، بوسه ای روی پیشونی صورت داخل عکس نشوندم و بعد با لحنی که توش کاملا غم موج میزد به روی شخص داخل عکس زمزمه کردم:

ـ د آخه لعنتی چرا رفتی، دارم میمیرم از دوریت، دارم کم- کم جون میدم، زجر کش میشم جان دل، الان اگه بودی، کنارم بودی، بچمون هفت سالش بود!

هفت سالش بود آخر جمله ام رو با لرزشی مشهود گفتم، قاب عکس به بغل کردم و به تنم فشردم، سرم رو روبه بالا کردم و در حالی که اشکام قطره- قطره می‌ریخت رو به بالا زمزمه کردم:

ـ خدایا چه کردم به درگاهت، چه کردم؟

قاب عکس رو بیشتر به خودم فشردم و سرم رو روش گذاشتم و به ریختم قطرات از چشم هام توجهی نکردم،

بچم دو ماهش بود، مادرش دوماهه باردار بود، دوماه بود مزه پدر شدن زیر زبونم اومده بود، مادرش عشق و دین بابا بود، خودش نفس و زندگی بابا، چه می کرد بابا با دوری عشق و دین، نفس و زندگی؟ 

یاد یک آهنگ افتادم، آهنگی که همیشه گوش می داد:

گل میخرم واست پر پر کن عشقم

حال منو امشب بدتر کن عشقم

ولی من با تو بد نمیشم

سر راه تو سد نمیشم

دوریتو که بلد نمیشم با تو میمونم

گلی لج نکنی جون من

اسمته ته فنجون من

میشی عمرتو مهمون من

با تو می‌مونم

حرف اول اسمته گردن من تا ابد

تورو می‌بینمت ضربان دلم میره بالای صد

دفعه اولی که تورو دیدمت این دل زد یه دفعه رو همه خط

 

ویراستار: @زری گل

ناظر: @مُنیع

@Ghazal @-ashob- @-Fateme- @M.gh @Asma,N

@Sarai.Rş

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 16
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(Part13)

 

حرف اول اسمته گردن من تا ابد

تورو می‌بینمت ضربان دلم میره بالای صد

دفعه اولی که تورو دیدم این دله زد یه دفعه رو همه خط

من و تو و یه شب و جنگل و بارون بوی آتیش بگیره لباسامون

آخ اگه پایه باشیم ما دوتامون

چی میشه که بشه

گلی لج نکنی جون من

اسمته ته فنجون من

میشی عمرتو مهمون من با تو میمونم

حرف اول اسمته گردن من تا ابد

تورو می‌بینمت ضربان دلم میره بالای صد

دفعه اولی که تورو دیدم این دل زد یه دفعه رو همه خط

حرف اول اسمته گردن من تا ابد

تورو میبینمت ضربان دلم میره بالای صد

دفعه اولی که تورو دیدم این دل زد یه دفعه رو همه خط.

 

جان دلم، عمر و زندگیم، باش، باش و ببین برات چیکار می‌کنم، ببین برات آسمون رو به زمین میارم، دنیا رو برات بهم می‌ریزم، تو فقط باش، اینجا کنارم باش.

 

(از زبان نینا)

به چشم های پر غرور مهدیس نگاهی انداختم، غرور ازشون میبارید، این دختر همیشه اینطور بود، از وقتی که وارد عمارت شده بود تمام عمارت رو بهم ریخته بود، آرمان رو دیوانه کرده بود، منم کلافه شده بودم از دست کاراش، هی اینکار رو بکن، هی اونکار رو بکن.

کلافه روی مبل نشسته بودم و مهدیس هم روی مبل یک نفره رو به روم لم داده بود، بخاطر کلافه بودنم ناخودآگاه به پاهام رو تکون های ریز ریز می‌دادم، که یک دفعه مهدیس گفت:

ـ نینا، چته دختر؟اعصابم رو خورد کردی اینقدر پات رو تکون دادی.

نگاهی سرد بهش انداختم، از جام بلند شدم و به طرف اتاقم راه افتادم، صداش رو از پشت سرم شنیدم:

ـ صبر کن!

اینقدر با تحکم این رو گفت و لحنش من رو وادار کرد بایستم، ولی برنگشتم، در حالی که سرم رو کمی به طرف عقب متمایل کرده بودم گفتم:

ـ چیشده؟

صداش رو از پشت سرم شنیدم:

ـ بهتره بریم اتاق کارت، باید یک چیزایی رو بهت بگم.

و بعد خودش جلوتر از من از پله ها بالا رفت، نگاهی کلافه حواله اش کردم ودنبالش راه افتادم، با خودم حدس زده بودم که مهدیس حتما کار مهمی داشته که راه افتاده اومده اینجا.

~~~

به چشم هاش زل زدم با لحنی خشن و سرد گفتم:

ـ یعنی چی، چی داری میگی؟

به مبل تکیه داد و در حالی که به فنجون قهوه اش لب میزد گفت:

ـ یعنی اینکه سردار میخواد با یک نفر نفوذ کنه به باندمون.

خودم رو کمی به طرف جلو خم کردم و دستام رو روی زانوهام گذاشتم:

ـ می‌دونی اون کیه؟ اسمش چیه؟ سمتش چه چیزیه؟

فنجون رو از لبش دور کرد و گفت:

ـ نه فقط در این حد می‌دونم که میخوان وارد باند شن، خوب حواست رو جمع کن، سردار خیلی محتاط عمل کرده و شناسایی اون فرد خیلی خیلی سخت شده، جوری که فکر کنم نشه شناساییش کرد!!

پوفی کردم و به فنجون قهوه ام خیره شدم، کیه این غریبه مجهول؟ چقدر نزدیکمه؟ کجاست؟ چقدر از اطلاعات باند میدونه؟ و هزار سوال دیگه که جوابی براشون نداشتم، کلافه سرم رو تکون دادم کمی بتونم تمرکزم رو بالا ببرم و این افکار مالیخولیایی رو از ذهنم دور کنم، با صدای مهدیس به خودم اومدم:

ـ زیاد نگران نباش، فقط مراقب باش، همین؛ در ضمن اینقدر هم کلافه نباش!

نگاهی بهش انداختم، راست میگفت اگر مراقب بودم کسی نمیتونست به من و باندم صدمه بزنه. 

دست به طرف قهوه ام بردم و اون رو به لبام نزدیک کردم و صدای مهدیس در همین حین به گوشم خورد:

ـ شنیدم می‌خوای با باند تایگر قرار داد ببندی!

کمی قهوه ام رو مزه مزه کردم و به مبل تکیه دادم، با صدایی آروم و سرد که ناشی از افکارم بود در جوابش گفتم:

ـ آره، قراره هفته دیگه قرار داد ببندیم.

مهدیس با لحنی متفکر گفت:

ـ نینا من یک حسی به این باند دارم.

خنثی نگاهی بهش انداختم:

ـ مهدیس خیلی توهم میزنی!

پوفی کرد و بعد از خوردن قهوه اش از جاش پاشد:

ـ من تا مهمونی بعد از قرار دادت می‌مونم بعد میرم.

مکثی که و درحالی که دستش رو روی شونم گذاشته بود ادامه داد:

ـ می‌خوام تا وقتی که اینجام همه چی عالی باشه!

و بعد از پایان حرفش از اتاق خارج شد.

به خوردن  قهوه ام ادامه دادم و در همین حین نگاهی کلی به اتاق انداختم، دکوراسیونی از رنگ قهوه‌ای و طلایی که خیلی به دلم می‌نشست، مبلمانی که قهوه‌ای تیره بودنند به همراه میزی قهوه‌ای تیره که در قسمت بالایی مبلمان قرار داشت و کتابخانه کوچکی که در سمت چپ میز قرار داشت و جلوه خاصی به اتاق می‌داد، پنجره های یک سره ای که چشم هر آدم رو به خودش خیره میکرد، تابلویی زیبا از خط های آبی و سفید که در سمت چپ میز جلو تر از کتابخانه قرار داشت، همه این ها باهم جمعی از سلایق من رو نشون میدادن، به کتابخانه نگاهی انداختم، یاد گذشته افتادم.

ویراستار: @زری گل

ناظر: @مُنیع

@sara.s312 @Z.A.D  @Ghazal @Shervin

@sogand-A

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/ زری بانو
  • لایک 15
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

(Part14)

 

(فلش بک به گذشته)

 

کتاب هارو رو با وسواس داخل کتابخانه چیندم، کارم که تموم شد با ذوق به طرف سامیار برگشتم و با نگاهی که فکر کنم از ذوق و خوشحالی توش پرژکتور روشن بود خیره اش شدم سامیار در حالی که خنده رو لباش بود به حرکات من نگاه می‌کرد، به تیپش نگاهی انداختم، شلوار گرم کن سیاه با سویشرت ستش و موهای لخت نم داری که نشون می‌داد حموم بوده، همینطور که به میز تکیه داده بود و دستاش رو روی لبه میز گذاشته بود با صدایی که توش خنده موج می‌زد گفت:

ـ ببین برای چهار تا دونه کتاب الکی چه ذوقی می‌کنه این بانو!

اخمی ظریفی ابروهام رو به هم پیوند داد:

ـ سامی یک بار دیگه به کتابام توهین کنیا من می‌دونم و تو!

و بعد از پایان حرفم با حالتی که شبیه به قهر بود به طرف کتابخانه برگشتم، به کتاب هایی که خیلی خیلی دوستشون داشتم خیره بودم که حضورش رو پشت سرم حس کردم، با صدایی آروم و و با حالتی نجوا گونه کنار گوشم شروع به زمزمه کردن کرد:

ـ خب حسودیم میشه، همچین با ذوق و عشق نگاشون می‌کنی حس می‌کنم چهار تا دونه کتاب شدن هوو من.

یک تک خنده مردونه ای کرد و ادامه داد:

ـ بانو میگم ها دقت کردی چقدر تو قهر می‌کنی من زن قهر قهرو نمی‌خوام ها!

سریع برگشتم تا چند تا حرف بهش بگم که صدای خنده اش بالا رفت، آروم می‌خندید و من محو اون دوتا چال بودم که منو به اعماقشون می‌کشوندن، سامیار داشت می‌خندید و من یک دفعه دستم رو داخل چال گونه هاش فرو کردم و در همون حال گفتم:

ـ از گناهت می‌گذرم البته یه چیز دیگه هم هست، آخه مرد هم دلبری می‌کنه؟ مگه نمی‌دونی من قلبم با باطری کار می‌کنه، ها!

بعد به چشم هاش زل زدم، صداش به گوشم خورد:

ـ شما خیلی، خیلی بانو مهربانی هستید، بعد لبخندش رو پر رنگ تر کرد و گفت:

ـ نگاه کن با دوتا چال گونه از شر مشت های سنگینت راحت شدم.

به لبخند تمام بعدی صورتش نگاهی انداختم، چشم‌هام رو ریز کردم و سرم رو جلو تر بردم:

ـ سامی مشکوک میزنی ها، چیزی می‌خوای؟ لبخندت خیلی عمیقه ها، من از الان بگم نقطه چین بشو نیست.

صورتش بعد از پایان حرفم درهم شد و حالتی تخس مانند به خودش گرفت ازم کمی دور شد و به طرف صندلی کنار میز عقب گرد کرد و با لحنی که توش کاملا حرص مشهود بود در حالی که به طرف صندلی می‌رفت با خودش غر می‌زد:

 ـ زن نگرفتم که، من فکر کنم یک نگاه هم بکنم تا تهشو بخونه، آخه یعنی چی اینقدر تیز...

حرفش رو ناتموم گذاشت و خودش رو پرت کرد روی صندلی و با همون حالت به من زل زد:

ـ هوم؟ چرا اینطوری به من زل زدی؟

به طرفش رفتم و پایین پاش روبه روش نشستم چون خودش رو خم کرده بود تقریبا هم قد می‌شدیم، آرنج هامو روی زانوش گذاشتم و با دستام ته ریش هایی که به زور من نگهداشته بود رو نوازش کردم:

ـ مرد من، من اینقدر عاشقتم که آب هم بخوری می‌تونم بفهمم چه چیزی شده، در ضمن من باید ناز بیام شما هی ناز میای!

و بعد از پایان حرفم با لبخندی پر از آرامش بهش خیره شدم، یکی از دست هاش رو روی دستم گذاشت و در حالی که پشت دستم رو نوازش میکرد با حالت پسر ها تخس اما آروم گفت: 

ـ آخه تو خیلی تیزی، من بخوام تورو برای چیزی سوپرایز کنم که پدرم در میاد.

یک تای ابروم رو بالا انداختم و با حالتی خبیث مانند گفتم:

ـ فکر نمی‌کنی سوتی دادی؟

هین بلندی کشید و دستش رو کوبوند روی دهنش و در همون حال با صدایی خفه گفت:

ـ کارن می‌کشتم!

لبخندی به حرکاتش زدم و در حالی که پا می‌شدم گفتم:

ـ من چیزی شنیدم؟! نه والا هیچی نشنیدم!

و بعد از پایان نگاهی به کتابخانه انداختم و به طرف سامیار برگشتم:

ـ در ضمن آقا سامی، شما اگه یکبار دیگه به این خوشگلا توهین کنی با من طرفی ها، اونم با مشت و...

با حالتی مظلوم به من نگاه کرد که دلم یک دفعه ریخت در همون حالت با صدایی خیلی مظلوم گفت:

ـ من گناه دارم.

بعد با چشمانی که توش مظلومیت موج می‌زد به من نگاه کرد، خیلی جلو خودم رو گرفته بودم تا دست به طرف لپ هاش نبرم اما از آخر هم طاقت نیاوردم:

ـ اووف، آخه تو مگه نمی‌دونی تنها چیزی که بهت نمیاد همین مظلومیته.

(فلش بک به حال)

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @زری گل

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 (Part 15)

~~~ 

(از زبان راوی)

 

در حالی که دستش را می‌پیچاند و انرا به دیوار فشار می‌داد با صدایی که از خشم می‌لرزید کنار گوشش پچ زد:

ـ که حالا از دستوراتم سرپیچی می‌کنی؟! اره؟

اره آخر کلامش را در حالتی عصبی و خشمگین گفت و ندید که او چه به خود لرزید، با خشم او را ول کرد و دستی میان موهای خرماییش کشید، تا دستانش از حصار دستان آن بی‌رحم آزاد شد بر زمین سقوط کرد:

ـ من هیچی نگفتم، چرا نمی‌فهمی، من...هیچی..نگفتم!

در نی‌ـ نی کلماتی که ادا می‌کرد ترس نمایان بود، ترسی که منشا آن مرد روبه رویش بود.

یکبار دیگر دستی میان موهایش کشید و به طرف پنجره اتاقش رفت:

ـ گمشو از جلو چشم هام، یکبار دیگه فقط یکبار دیگه از این غلط های اضافه بکنی جات تو قبرستونه.

بعد از پایان حرفش به طرف سیگار های آمریکایی اصلش که روی میزش بود راه کج کرد و یکی را آتش زد، در حالی که بر‌می‌گشت پک عمیقی به سیگارش زد، تا چشمش به آن جسم لرزان افتاد داد دیگری از خشم نثارش کرد:

ـ مگه من نگفتم از اتاقم بری بیرون؟ ها!

و باز او از حجم عصبانیت روبه رویش به خود لرزید و در حالی به زور پاهایش وزنش را تحمل می‌کرد از جایش برخواست و از اتاق آن کوه عصبانیت دور شد، در حالی که از اتاق خارج می‌شد با خود زمزمه کرد: 

ـ نینا یک روز خودم با دست های خودم پرـ پرت می‌کنم!

 

آخر و عاقبت این لحن کینه دوزانه چه بود؟ چه کسی می‌دانست که چه بر سر آنان خواهد آمد، کاش سرنوشت بد نمی‌نوشت، کاش! 

~~~

سامیار در هینی که کرواتش را می‌بست با خود زمزمه می‌کرد:

ـ بالاخره یک قدم به نابودی ملکه نزدیک میشیم، سکانسی که پایانی فوق تراژدی داره البته با حضور افتخاری عزرائیل و چه سکانسی بشه این سکانس.

دستی دیگر به کرواتش کشید به طرف تختش رفت و کت مشکی رنگش را از روی آن برداشت، دستی بر روی یقه کتش کشید و نگاهی دیگر نصیب خودش در آیینه کرد، سردی چشمان مشکی رنگی که شباهتی زیاد به رنگ شب داشتند می‌توانستند تن هر انسانی را به لرزه در آورند.

نینا نگاهی نصیب تیپ خیره کننده‌اش در آیینه قدی اتاقش کرد، موهای لخت مشکی که سفت بالای سر بسته شده بودند و کت کوتاه مشکی مانندی که زیر آن پیرهن سفیدی خودنمایی می‌کرد، شلوار لگی سیاه رنگ که پاهای خوش تراش و کشیده اش را نمایان می‌کرد و در پایان این تیپ کفشانی پاشنه ده سانتی قرار داشتند که قد نینا را بلند تر کرده بودند، به طرف کشو کمدش رفت و از بین عینکانی که مرتب چیده شده بودنند عینکی با فرم مشکی انتخاب کرد و در حالی که از اتاقش خارج می‌شد با خود گفت: 

ـ خیلی دلم می‌خواد ببینمت جناب استیو سیگال!

چه بد کرد سرنوشت با این دو عاشق که حال گام هایی بر می‌دارند که به نابودی یک از آنها ختم می‌شود.

گاه دنیا روی خوش نشان نمی‌دهد، نمی‌دهد که نمی‌دهد و چه غمناک است زمانی که بخواهد زندگی دو عاشق را نابود سازد.

~~~

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @زری گل

ویرایش شده توسط جانان بانو
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 8
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...