رفتن به مطلب

رمان عاشقانه معکوس / mahsa kaff کاربر 98ia


Mahsa kaff
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: معکوس
ژانر: عاشقانه، هیجانی، پلیسی، آموزنده.
نویسنده: مهسا کاف.
خلاصه:
دختر و پسری با شغل و زندگی متفاوت از اکثر آدم‌ها و اتفاقات عجیب و غریبی که پاشون رو به یک پرونده‌ی پلیسی می‌کشونه، گذشته‌ای که در عین سادگی توی آینده هم همراهشون میشه و تاثیرش رو می‌ذاره. داستانی با یک شروع آروم و ادامه‌ای طوفانی.
 این داستان عاشقانه‌های جدید و زیبایی داره... .
مقدمه:
با لبخند کوچیکی گوشه‌ی لبش گفت:
-یک ساعته زل زدی توی چشم‌هام، پیداش کردی؟
با خنده گفتم: 
- همون اول پیداش کرده بودم.
با حفظ همون لبخند گفت:
 - حالا دنبال چی بودی؟
به جای جواب دادن به سوالش نگاهم رو به مخمل پر از نگین بالای سرم میدم و میگم:
- می‌دونی وجه هر دو آرامشه، آره اصلاً همینه.
منتظر نگاهم می‌کنه، به بالای سرم اشاره می‌کنم و میگم:
- آسمون شب رو معکوس کردند توی چشم‌هات.
متعجب نگاهم می‌کنه با لبخندی که هر لحظه وسیع‌تر میشه ادامه میدم و میگم: 
- آسمون شب چشم‌هات نورانی و سفیده و ماهش سیاه است.
با یک لبخند کوچیک، متمرکز نگاهم می‌کنه، ادامه میدم:  - ولی می‌دونی جنس آرامشش فرق داره. آسمون شب آرامش بخشه؛ اما چشم‌های تو منبع آرامشه، چون فقط مال من، هست.
لبخند روی لبش وسعت میگیره و من عاشق این لبخندهای شیرین و شکلاتی‌ هستم.

@همکار ویراستار

ناظر: @Hasti.m

ویراستار: @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 7
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت اول

لباس حریر پوشیدم و روی کاناپه پخش شده بودم و با صدای بلند،  یک تیکه‌ی دیگه رو داخل دهانم می‌ذارم چشم‌هام از شدت ترشی‌اش جمع میشه؛ ولی با این حال لذت جویدنش یک چیز دیگه است.
 یکی از فواید تنهایی اینه که هر جوری دوست داری رفتار می‌کنی،  نه به کسی جواب پس میدی نه لازمه مراعات کسی رو بکنی.
اوف!
آب دهنم هر لحظه روان‌تر میشه و ترشی لواشک جویده شده تموم وجودم رو می‌گیره تنها صدایی که به‌ جز صدای آروم و نوازشگر موزیک شنیده می‌شد، ملچ‌ و ملوچ‌های بلند من بود. به انگشت‌های سرخم نگاه می‌کنم و بلافاصله نوک انگشت‌های ترشم رو به داخل دهنم می‌برم و مک می‌زنم تا جایی که رنگ قرمزشون از بین میره.  یک تیکه‌ی دیگه از لواشک رو از جلدش جدا می‌کنم، حتی این صدای کوتاه هم برام لذت بخش هست.  نمک رو سر لواشک خالی می‌کنم و رنگ قرمزش رو که با دونه‌های سفید نمک تزئین شده بیشتر از قبل هوس انگیزش می‌کنه. هم زمان اون تیکه‌ی ترش زیر دندون‌هام رو بیشتر میجوم طعم آلبالو با آب لیمویی که از قبل روش خالی کرده بودم چشم‌هام رو تنگ و صورتم رو چروک می‌کنه.  دیگه طاقت این حجم ترشی رو ندارم،  به سرعت قورتش میدم و بلافاصله لواشک توی دستم رو داخل ظرف آلوچه فرو می‌کنم،  بعد از این‌که غرق آلوچه شد داخل دهانم می‌ذارم و مک عمیقی می‌زنم. چشم‌هام بسته میشه از این حجم ترش بودنش با این حال از رو نمیرم و بیشتر میجوم. 
شوری نمک و ترشی لواشک و آلوچه آب دهنم رو از کناره‌های لب‌هام آویزون می‌کنه،  بلافاصله گوجه سبز کوچکی رو درسته داخل دهنم می‌برم،  گوشه‌ی لپم نگه می‌دارم و با فشار دادنش توسط دندون‌هام بالاخره به طعم دل‌خواهم می‌رسم و در نهایت شروع می‌کنم به جویدن.  طعم ترش گوجه سبز با لواشک قاطی شده چشم‌هام رو کامل می‌بنده.  با چشم‌های بسته و ملچ و ملوچ محتویات داخل دهانم رو میجوم و مدام آب دهنم رو قورت میدم هنوز مقداری از اون مخلوط لواشک و آلوچه داخل دهانم وجود داره که لرزش مسخره و بد موقع گوشی‌ام من رو از دنیای ترش و خوشگلم بیرون می‌کشه کلافه نگاهی به گوشی می‌اندازم و با دیدن اسم آمین روی گوشی‌ام بی توجه با همون انگشت‌های قرمز رنگ رد تماس می‌زنم و بقیه‌ی لواشک رو میجوم. 
دوباره تماس می‌گیره،  پوفی می‌کشم و بعد از این‌که انگشت‌هام رو با گوشه‌ی لباس پاک می‌کنم تلفن رو جواب میدم.
- بله آمین!
نفس عمیقی می‌کشه، صداش نگران هست.
- وای دلینا!  کجایی این همه زنگ زدم.
متعجب ابروهام رو بالا می‌اندازم!
- وا یک‌بار که بیشتر زنگ نزدی.
- همون یک‌بار نگران شدم گفتم چی شده تماسم رو ریجکت می‌کنه،  حالا کجایی ؟
لحنش بیش از حد کلافه‌ است مردد می‌پرسم:
- خوبی؟
باز دوباره نفس عمیقی می‌کشه.
- من خوبم کجایی الان؟
عصبی پوفی می‌کشم و با لحن جدی ای می‌پرسم: 
- الان چی‌شده؟ مشکلت چی هست؟
سکوتش نشون از دو دل بودنش داره،  سعی می‌کنم آروم باشم،  با لحن آروم به آرامش دعوتش می‌کنم و میگم: 
-اتفاقی افتاده؟
-  نه چیزه خب یعنی چیزه،  می خوام بیام پیشت،  یعنی... .
کلافه میگم: 
- چی شده آمین؟  آروم و شمرده بگو
درموندگی حتی از آهنگ نفس‌هاش هم مشخص هست.
-چیزه،   اجرا رو... .
با شنیدن همین یک کلمه برق از سرم می‌پره و سیخ می‌نشینم و هول زده می‌پرسم:
- اجرا چی؟ چی‌شده آمین؟! 
تازه دلیل تردیدش رو می‌فهمم من همیشه روی کارم بیش از حد جدی هستم.
عصبانی بهش پریدم.
- جون بکن بگو دیگه اَه.
- باید فعلاً لغوش کنیم
چند ثانیه سکوت و بعد بلند- بلند می‌خندم و با عصبانیت میگم: 
-آمین دیوونه شدی یا خواب‌نما؟ احتمالاً سرت به جایی برخورد نکرده؟  هه باشه اصلاً،  باشه باشه قبول. فقط، فقط یک دلیل، یک دلیل قانع کننده بیار برای لغو کردنش.
صدای نفس عمیقش گوشی تلفن رو پر می‌کنه، با صدای آرومی زمزمه میکنه
- میلان... .
شوک نبود که بهم وارد شد جریان سریع برق بود که از سلول به سلول تنم عبور و نفسم رو حبس سینه‌ام کرد. خون تو رگ‌هام منجمد شد،  ادامه‌ی جمله اهمیت نداشت.  اصلاً نمی‌شنیدم چی میگه،  خشک شده بدون این‌که پلک بزنم خیره‌ی صفحه‌ی سیاه تلوزیون مقابلم بودم.  همین یک کلمه کافی بود، این اسم هیچ‌وقت نمی‌تونست حامل خبر خوبی باشه.  تنها چیزی که مدام توی ذهنم تکرار می‌شد یک صحنه بود،  یک تصویر و غرقاب خون رو
حس می‌کردم یخ زدم، انگشت‌هام واقعاً سرد شده بود،  آمین مدام صدام می‌زد،  در جواب صدا زدن‌های متداوم اسمم تنها یک آوای بی معنی از دهنم خارج شد.
- چچ... .
طول کشید تا آروم بشم. تا اکسیژن جریان پیدا کنه داخل ریه‌هام و به یاد بیارم باید نفس بکشم،  آروم زمزمه می‌کنم:
-اون قاتل؟

ویراستار  @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  # پارت دوم 

-اون قاتل؟
آمین هم سکوت می‌کنه.  رعشه افتاده به جای- جای بدنم،  صدام می‌لرزه، دست‌هام هم همین‌طور لرزش صدام رو داره.  مظطرب می‌پرسم: 
-چه‌طور تونست فرار کنه؟
آمین پوزخند می‌زنه و سکوت می‌کنه.
با فکری که به سرم می‌زنه مثل برق گرفته‌ها از جا بلند میشم و چند قدم جلو عقب میرم و مردد می‌پرسم:
- مم... مرده؟
جواب آمین نفس حبس شده‌ام رو آزاد می‌کنه و شگفت‌انگیزه این حجم از خوفناک بودن.  یک بیمار قطع نخاع.  نفس عمیقی می‌کشم و خداراشکر میگم اون هم از اعماق قلبم؛ اما این حس خوب امنیت سریع از بین میره و غبار غم روی دلم می‌نشینه و ای‌کاش نه تنها پایانش بلکه مسیر زندگیش هم به شکل دیگه‌ای رقم می‌خورد
  زندگی میلان یک داستان تلخ بود که فقط می‌شد بهش ترحم کرد و براش متاسف شد؛  اما از یک زمانی به بعد هیچ‌جوره نمی‌شد دوستش داشت.
بدون هیچ اراده‌ای قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم روی گونه‌ام به حرکت در میاد و دلیل اصلی ناراحتی‌ام رو خودم هم نمی‌دونم.  پایان تلخ داستان میلان یا تلخی بی پایان داستانش؟! 
 گرچه من بر خلاف اکثر آدم‌ها یک مسیر مهیج و یک پایان ساده رو به یک پایان فوق‌العاده ترجیح می‌دادم و در واقع اگر ازم بپرسند که مهم‌تر از مرگ با شرافت چیه جواب میدم: - زندگی با شرافت.  و میلان هیچ کدوم رو نداشت. شاید هم صورت مسئله اشتباه هست.  یک جورایی بین چگونگی زندگی و چگونگی مرگ در بیشتر موارد رابطه‌ی علیت وجود داره.
در مورد میلان،  داستان زندگی‌اش گرچه سرآغاز قشنگی داشت؛  ولی امان از دنباله و پایانش!
و چه تلخ هست پایان ما لبخند بنشونه رو صورت کسی و یا حتی شروع آرامش دیگران باشه.
و بدتر از نقش بستن اسمت به عنوان یک آدم منفور تو ذهن دیگران پشیمونی هست که تو لحظه‌ی آخر عمرت همراه با آخرین نفست توی  تموم وجودت پخش میشه و این‌بار دیگه امکان نداره وانمود کنی نمی‌شنوی دیگه نمی‌تونی خودت رو به خواب بزنی و صدای وجدانت رو خفه کنی هر چه‌قدر هم رزل و کثیف هم شده باشی وجدانت بالاخره بیدار میشه.  حتی شده توی آخرین ثانیه زندگی‌ات به دنبال آخرین ضربان قلبت؛  ولی دیگه خیلی دیر شده.
همه‌ی این‌ها درد بیشتری به قلبم می‌نشوند،  من میلان رو بخشیدم.  بعد از مرگش و چرا اون‌قدر بخشنده نبودم که زودتر از این‌ها ببخشمش؟
به سختی و ناتوان از ادامه‌ی مکالمه به حرف‌های آمین گوش می‌کنم.
- فردا خاکسپاری‌اش هست،  کمال می‌خواد اجرا رو لغو کنیم.
هنوز از شوک خبر قبلی بیرون نیومده بودم که چشم‌هام گرد میشه و ناباور زمزمه می‌کنم:
- برای چی؟
- میگه ممکنه روتون تاثیر منفی بزاره سر اجرا تمرکزتون رو از دست بدید از الان که یک هفته مونده اعلام کنیم کنسل هست.
پوزخند می‌زنم!
-مسخره است،  سه ماهه اعلام کردیم چندین میلیون هزینه کردیم و چندین برابرش بلیط فروختیم یک عالمه پوستر از عکسمون رو سه برابر قیمت واقعیشون فروختیم و قول دادیم روی تک- تک‌شون حضوری امضا بندازیم الان اجرا رو لغو کنیم؟ حکم کلاهبردار پیدا می‌کنیم که پول مردم رو خوردن و بعدشم هیچِ- هیچ
- می‌اندازیمش برای چند هفته‌ی بعد، کِمال درست میگه روحیه‌مون رو از دست میدیم بعد گند می‌زنیم.
عصبانی وسط حرفش می‌پرم.
-آمین چرا چرت میگی؟ نمی‌تونیم تاریخ اجرا رو عوض کنیم به هزار و یک دلیل قانع کننده.
اول این‌که سه ماهه اعلام کردیم، 
دوم این‌که این اجرا با همه‌ی اجراها فرق داره یک اجرای معمولی نیست که،  سوم این‌که... .
صداش مردد هست.
- دلینا... خب... یعنی میگم... نکنه زنده باشه... یعنی... .
مات میشم از فکری که توی سرم میاد.

ویراستار:  @Gisoo_f

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت سوم

مات میشم از فکری که توی سرم میاد. 
- ز... زنده باشه؟
- خب آخه... آخه... .
ادامه‌ی آخه‌هاش رو خودم می‌دونستم، میلان بر خلاف ظاهرش آدم اخلاقی و آرومی نبود،  اتفاقاً برعکس این مسئله بود.  از اون آدم‌هایی بود که یکی دو سال طول می‌کشید تا بشناسیش و وقتی روی واقعی‌اش رو می‌دیدی باورت نمی‌شد آدم عقده‌ایِ مقابلت،  همون فرشته‌ی باشخصیت باشه.  خب از یک جانی مثل میلان نقشه‌های عجیب و غریب کشیدن و حتی ادای مردن رو درآوردن برای انتقام و مجازات گناهان خیالی آدم‌های اطرافش بعید نیست.
دوباره اون تصویر گلگون توی ذهنم تکرار میشه و مگه می‌تونم فراموش کنم.  اِمیلی رو که جلوی صورتم جون می‌داد.
بدون اراده دستم رو بالا می‌برم،  بازو و سرشونه‌ی سمت چپم رو از روی لباس لمس می‌کنم،  یک زخم بزرگ که جای بخیه‌هاش روی تنم باقی مونده بود، درست زیر پارچه‌ی لباس پنهون شده.  گاهی اوقات هرکاری کنی نمی‌تونی یک سری از خاطراتت رو فراموش کنی چون مجبوری یادگاری‌هاشون رو مثل یک مارک روی پیشونی‌ات همیشه و همه جا همراه خودت ببری و هر روز صبح تو آینه به صورتت نگاه کنی و یادت نره چقدر آسیب دیدی و گاهی از اول تا آخرش رو زیر لب زمزمه کنی تا فراموشت نشه درس‌هایی که درکشون به قیمت عمر و زندگیت تموم شده بود.
با صدا زدن‌های متداوم آمین دست از یادآوری دردهای قدیمی برمی‌دارم
-کجایی؟  هستی؟
-  هستم!  چیه ؟
لحنش پر از خواهشه
- میگم فعلاً تا یک مدتی اجرا رو لغو کنیم؟
بی دلیل عصبی میشم و میگم: 
- نه،  به هیچ وجه نمیشه‌.
لحنم اون‌قدر تدافعی هست که جا می‌خوره
- خوبی؟
با همون لحن عصبانی جواب میدم
- خوبه-  خوب. اصلاً عالی‌ام.  بعد از شش ماه تمرین و سه ماه برنامه ریزی و جون کندن حالا باید به خاطر یک روانیِ جانی بی خیال همه چیز بشیم. هه!
اما امکان نداره،  من بمیرم هم باز این اجرا رو برگزار می‌کنم.
کلافگی از لحنش کاملاً مشهود هست.
- خیلی خب!  چی‌کار کنم کوتاه نمیای؛  ولی دلینا من حس خوبی ندارم.
مثل خودم آتیشی جواب میده.  برای دلجویی این‌که حرصم رو سرش خالی کردم،  لحنم رو کمی آروم می‌کنم و میگم:
- نگران نباش آمین!  مشکلی پیش نمیاد
کلافه قبول می‌کنه؛  ولی آروم نمیشه
- باشه!
و بلافاصله با یک خداحافظی خشک و خالی تماس رو قطع می‌کنه. می‌دونم بد حرف زدم؛  ولی ویژگی خوب آمین صبور بودنش هست و این‌که کینه‌ای نیست و به دل نمی‌گیره.
کلافه پوفی می‌کشم و سرم رو به پشتی مبل تکیه میدم.
نگاهم به لواشک‌های روی میز میفته و به معنای واقعی،  اون همه لذت چند دقیقه‌ی قبل کوفتم شده بود. دستم رو دوباره روی جای زخم روی شونه‌ام می‌کشم و زیر لب اسمش رو زمزمه می‌کنم:
- میلان!

ویراستار:   @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت چهارم


میلان یک روز،  یک دوست خوب بود،  یک آدم وظیفه شناس،  چی شد؟ اصلاً کجا رفت؟  واقعاً کدوم بود؟  شیطان با یک ماسک فرشته و یک حلقه‌ی قلابی بالای سرش یا یک زخم خورده‌ی به ته خط رسیده؟ شاید هم آدم بده نبود،  شاید آسیب دیده بود،  شاید از درون شکسته بود و تصمیم گرفت انتقامش رو از بد و خوب هر دو بگیره.  گرچه میلان با همه‌ی مبهم بودنش هیچ‌وقت شبیه به یک روانی نبود.  به جز کارهایی که بعداً انجام داد. قابل بخشش بود؟ نه نبود،  چون پشیمون هم نبود.  آخرین باری که دیدمش دیگه خبری از اون پسر قد بلند خوش استایل نبود، لباس‌های آبی آسمونی راه-  راه آسایشگاه تنش بود.  با دیدنم متعجب نگاهم کرد!  جلو رفتم و پوزخندی زدم و به وضعیتش اشاره کردم و حتی جوابم به ابروهایی که توی هم گره خورده بود،  باز هم یک پوزخند دیگه بود!
-به به ببین کی این‌جا است؟ چطورید جناب مسکوت؟
لحنم بیش از حد تند بود، تحقیر آمیز بود!  به چشم‌هاش که نگاه کردم دردی که توی چشم‌هاش بود آرومم نکرد،  درد گذاشت روی قلبم!  مثل یک عقده‌ای رفتار کرده بودم!  گرچه به محض گرفتن نگاهش و بدتر از اون برگردوندن سرش به سمت پنجره اون حس ریزه میزه‌ی عذاب وجدان رو زیر خاکستر وجودم دفن کردم و حرص و خشمم مثل یک آتش فشان فوران کرد!  چونه‌اش رو محکم گرفتم و بدون اراده ناخون‌هام رو توی گوشتش فرو کردم.  می‌خواستم سرش فریاد بزنم و کمی آروم بشم؛  اما دست خودم نبود زبونم قفل شده بود و در نهایت نتونستم هیچ کدوم از حرف‌هایی که توی ذهنم رو بهش بزنم.  چونه‌اش رو رها کردم و با قدم‌هایی که تقریباً روی زمین کوبیده می‌شد عقب گرد کردم.  دستم که دستگیره‌ی در رو لمس کرد،  از شدت حرص می‌لرزید به سمتش برگشتم و شاید از صدای محکم کوبیده شدن پاهام روی زمین بود که متوجه برگشتنم شد و سرش رو به سمتم برگردوند درست دو قدمی تختش ایستادم خم شدم و با لحنی که بیش از حد عصبانی بود زمزمه کردم:
- هه می‌دونی، هیچ‌وقتِ- هیچ‌وقت توی عوضی رو فراموش نمی‌کنم؛  اما دلم خنک شد حقت بود.
و به حالت تمسخر آمیزی سرم رو تکون دادم
-خوش باش.
آروم نشده بودم،  اصلاً آروم نشده بودم،  خب گاهی اوقات هرچه‌قدر بیشتر سعی کنی خشمت رو خالی کنی بیشتر و بیشتر عصبانی میشی، اون لحظه من مثل خانواده‌ی متوفی بودم که نمی‌تونن در مقابل قاتل عزیزشون آروم باشن.
با دیدن یک تیکه نور کوچیک روی صورتش بلافاصله به سمت پنجره رفتم و پرده‌اش رو جوری کشیدم که نصفه‌اش کنده شد،  بدون کوچیک‌ترین تردیدی بقیه‌ی پرده رو هم کشیدم و کل پرده و میله‌ی پرده به سمت زمین سقوط کرد.  خوشحال و راضی به مسیر آفتاب روی صورتش و چشم‌هایی که جمع شده بود و آفتاب آزارشون می‌داد نگاه کردم؛  اما چند دقیقه‌ی بعد با دیدن صورت جدیش که کوچک‌ترین حس تحقیری توش نبود عصبی پرده رو از پنجره به بیرون پرت کردم و غذایی که پرستار روی میز کنار تخت گذاشته بود،  تا بعد از رفتن من بهش بده رو توی سطل زباله ریختم و با چنگ زدن کیفم از روی صندلی به سمت در هجوم بردم؛  اما درست قبل از خارج شدن از اتاق صدای جدیش و پوزخند گوشه‌ی لبش قلب پر دردم رو متلاشی کرد و بدون هیچ اراده‌ای صورتم خیس از اشک شد.
- هه!  یک روز پشیمون میشی از کار‌ها و حرف‌هات.  منتظر باش خانوم کوچولو!
به سرعت از آسایشگاه خارج شدم،  اشک‌هام پشت سر هم مثل آب روی آتیش همه‌ی حرص و خشمم رو خاموش کرد؛  اما؛  اما نبخشیدم چون بخشش نخواست،  حتی پشیمون هم نبود.  راضی بود و خوشحال!  نبخشیدم درست تا لحظه‌ای که فهمیدم مرد و چه‌قدر دیر،  و من منتظر اظهار تاسف و پشیمونی‌اش بودم گرچه بر خلاف داستان‌ها و فیلم‌های تخیلی قرار نیست کسی که نقش آدم بده رو بازی می‌کنه جذاب و دوست داشتنی باشه،  قرار نیست منجی باشه‌ توی زندگی واقعی.  آدم بدها واقعاً بد هستن و در نهایت شاید یک روزی پشیمون بشن و تصمیم به جبران بگیرند،  البته شاید پشیمون بشن. 
بعد از گذشت حدود سی دقیقه با سری که از شدت درد می‌ترکید دست از کنکاش گذشته برمی‌دارم و با نفس عمیقی از جا بلند میشم و به اتاق خوابم میرم شاید یک دوش پنج دقیقه‌ای می‌تونست سر سنگینم رو آروم کنه!
از حموم بیرون میام موهای بلندم    رو همون‌طور خیس-  خیس جمع می‌کنم و بالای سرم مثل یک گوجه می‌بندم.  با یک کت و دامن مشکی رنگ و یک عینک دودی بیش از حد بزرگ روی چشم‌هام و یک کیف دستی کوچیک طلایی رنگ،  هم رنگ کفش‌هام از خونه بیرون می‌زنم.
- تردید قابل قبول نیست، من باید مطمئن بشم  میلان مرده تا با خیال راحت اجرا رو برگزار کنم.

ویراستار:   @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت پنجم

پنج روز بعد

با قدم‌های محکم به سمت سن میرم.   سال‌هاست به پاشنه بلند عادت دارم،   ترکیب شنل بلندم که روی پله‌ها کشیده میشه با پاشنه‌های میخی کفش‌هام و انبوه پله‌ها هیچ‌کدوم کوچک‌ترین تزلزلی توی حرکات و قدم‌های محکمم ایجاد نمی‌کنه.  نگاهم رو به چرم مشکی کفش‌هام میدم، زنجیر‌های نقره‌ای سنگینی که به دو طرفش وصل هستن،  راه رفتن رو باهاشون سخت‌تر می‌کنه.  جدا از کفش‌هام مثل همیشه شنل بلندم از پشت روی زمین کشیده میشه و کلاه شنل تموم صورتم رو می‌پوشونه و دیدم رو محدود می‌کنه.  آخرین پله رو پایین میرم و به طرف مرکز سن، قدم به قدم حرکت می‌کنم درست مرکز سن روی اون ستاره‌ی بزرگ و نقره‌ای رنگی که زیاد هم مشخص نیست می‌ایستم.  سرم رو بالا می‌گیرم و با کمی مکث دست‌هام رو بیرون میارم و لبه‌های کلاه رو می‌گیرم،  هم زمان قبل از این‌که کلاه رو کاملاً از روی سرم بردارم انبوه گلبرگ‌های سیاه رنگ روی سرم و توی کل فضای سن فرو می‌ریزه.
صحنه‌ی تاثیر گذاری هست.  بارون گلبرگ‌های سیاه!  و چه هارمون قشنگی است ترکیب سیاهیِ گلبرگ‌ها و سنگ‌های یک دست سفید سن. 
هیاهو و همهمه‌ی جمعیت و دست زدن‌های ناهماهنگشون سکوت سالن رو می‌شکنه و من مثل همیشه بانوی نقاب دارم که این‌بار محاط شده با انبوه گلبرگ‌های مشکی رنگ، سرشونه‌هام رو با حرکت آروم و نوازش وارانه می‌تکونم تا گلبرگ‌ها پایین بریزند،  شنل تیره‌ی لجنی رنگم رو هم کمی حرکت میدم؛  اما نه به قصد تکوندن مروارید‌های سیاه رنگ روش.   فقط به قصد جلوه کردن بیشتر این گلبرگ‌ها روی دنباله‌اش.  لبخند می‌زنم و نگاهم رو گستاخانه بین جمعیت می‌چرخونم،   درست ردیف اول میون تاریک و روشن سالن میون سیاهی و سفیدی روی یکی از صندلی‌ها پسری با یک جفت چشم درشت و آشنا خیره نگاهم می‌کنه،  نگاهش جدی است!  جدی،  عصبانی و تیره!  رعد نگاه طوفانی‌اش قطره‌های عرق رو،  روی تیره ی کمرم می‌نشونه.   یخبندون نگاهش لرز می‌نشونه به استخوان‌هام و شاید آمین درست می‌گفت برگزاری این اجرا حماقت محض بود!  مخصوصاً به این شیوه؛   ولی من باید انجامش می‌دادم پس باید آروم باشم نامحسوس نفس عمیقی می‌کشم با حفظ ظاهر آرومم و با همون اعتماد به نفس بالا بی توجه به خیرگیِ نگاهش،  نگاهم رو ازش می‌گیرم و به جمعیت دورم میدم،  هم زمان پوزخند می‌زنم به اون نگاه آتشین.  من موفق میشم.
دستم رو به پشت سرم می‌برم و هیاهوی جمعیت بلند میشه.  پوزخند می‌زنم و با لبخند خیلی کوچیکی روی صورتم لب می‌زنم
-فعلاً نه!
و به جای در آوردن ماسک موهای دم اسبی‌ام رو کمی می‌کشم و سفتش می‌کنم و هم زمان سرم رو کمی تکون میدم و چند تا از گلبرگ‌های قرار گرفته بین موهام،  هم زمان با حرکت کمند موهای بلندم به سمت زمین سقوط می‌کنن.
با لبخند کوچیکی گوشه‌ی لبم دوباره تماشاچی‌ها رو زیر نظر می‌گیرم
- ضایع شدند؟
لبخندم عمق می‌گیره و این‌بار انگار اون‌ها هم از این بازی و غافلگیری به وجد میان و صدای دست زدن‌ها بلند میشه.

ویراستار:   @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت  ششم

در عرض یک ثانیه همه‌ی چراغ‌های سالن با صدایی شبیه به ترکیدن خاموش میشن و خاموشی محض سالن رو در برمی‌گیره.  صدای دست زدن‌ها به یک‌باره قطع میشه.   همهمه‌ی وحشت زده‌ی حاضرین و جیغ چند زن جای تشویق‌ها رو در بر می‌گیره و از دل تاریکی پسرک سفید پوش من با لباس‌های یک دست سفید و غرق پولکش نمایان میشه و هم زمان چراغ‌های کوچک و کم نور دور تا دور سن دونه به دونه با فاصله‌ی چند دقیقه‌ای پشت سر هم بدون هیچ صدایی روشن میشن و تماشاچی‌ها کنجکاو خیره‌ی پسر سفید پوش روبه‌روم هستند که به خاطر تاریکی ناگهانی سالن حتی متوجه اومدنش هم نشده بودند و حالا مشتاق کشف دلیل حضورش هستند.  مخصوصاً که به خاطر نور کم سالن چهره‌اش کامل مشخص نیست و فقط هاله‌ای از تصویرش قابل رویت هست.  به چشم‌های مهربونش نگاه می‌کنم، به قد بلندش به استایل دوست داشتنی‌اش!  کتونی‌ها و لباس یک دست سفیدش و گلبرگ‌های سیاه رنگ زیر پاهاش که کل فضای سن رو اشباع کردند تضاد جالبی دارند.
مثل یک تیکه نور توی دل تاریکی هست. 
یک جورایی به آدم یاد آور میشه که حتی تو وجود یک سیاه‌چاله‌ی مخوف هم روشنایی و نور امیدی هر چند کوچک برای نجات وجود داره. 
گرچه آمین واقعیتش با نقشی که روی صحنه داشت یکی بود.  آمین همیشه مثل یک دوست قابل اعتماد بود،  دوست داشتنی و مهربون مثل یک نور گرم و یک شعله‌ی کوچک توی دل زمستون بود. 
بند شنلم رو باز می‌کنه و هم زمان که شنل رو از روی شونه‌هام بر‌می‌داره گلبرگ‌های روی دنباله‌ی شنل به هوا پرواز می‌کنند و مثل قاصدک به رقص در میان و کمی بعد روی سنگ سفید رنگ سن که قسمتی‌اش مشخص شده بود دوباره فرود میان.   نگاه جمعیت مشتاق‌تر میشه و همهمه‌ها بیشتر میشه.  لبخند کوچکی هم چنان روی صورتم مستقر هست.   آمین هم لبخند می‌زنه و به علامت احترام به سمتم خم میشه و به عنوان جواب تعظیمش سرم رو کمی خم می‌کنم.  آمین عقب گرد می‌کنه و از سن خارج میشه و این‌بار دیگه جمعیت تماشاچی‌ها شاهد رفتنش هستند.  همهمه‌ها هم‌چنان ادامه داره می‌دونم منتظر بودند ماسکم رو هم برداره؛  اما واقعیت اینه که حالا-  حالاها باید منتظر می‌موندند.
نگاه کنجکاو جمعیت دقیقا همون چیزی هست که می‌خواستم.  لحظه به لحظه نگاه‌هاشون مشتاق‌تر میشه.   سرم رو به طرفین حرکت میدم و با دیدن کِمال آروم پلک می‌زنم و ثانیه‌ای بعد همه‌ی چراغ‌های دور تا دور سن خاموش میشن و جمعیت هین بلندی می‌کشن و برای بار دوم سالن تو ظلمات محض فرو میره لبخند کوچکی گوشه‌ی لبم می‌نشینه.  صدای قژ قژ مانند باز شدن دریچه‌های دور تا دور سن به کمک بلندگوهای کوچک نزدیکشون بلند‌تر از واقعیت شنیده میشه و صدای وز وز مانند باد مصنوعی هست که آمین هم زمان از بلندگو‌ها پخش می‌کنه،  باعث همهمه‌ی وحشت زده‌ی تعدادی از تماشاچی‌ها میشه و تک تک این عکس‌العمل‌ها بی نهایت برام لذت بخش هست.  ثانیه‌ای بعد چراغ‌های ریز دور تا دور ستاره مانند پشت سر هم روشن میشن و نگاه مشتاق و البته کلافه‌ی تماشاچی‌ها خیره‌ی سن میشه.   بیشتر از این تعلل جایز نیست با لبخند کوچکی گوشه‌ی لبم آروم زمزمه می‌کنم:
- نمایش اصلی بالاخره شروع شد.

ویراستار:   @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت هفتم

نگاهم رو دوباره بین جمعیت می‌چرخونم.  اگه میلان زنده باشه به حتم یک جایی بین تاریک و روشن سالن حضور داره و خب اگر قرار باشه کاری برای به هم ریختن صحنه بکنه یقیناً با وجود تاریکی سالن براش راحت تر هست.
این موضوع مظطربم می‌کنه؟ - نه! مهم نیست با احتمال زنده بودن میلان و دلایل عجیب و غریبش برای دشمنی ممکن هست هر اتفاقی بیفته.  در واقع چیزی که مهمه این هست که من... .
درست توی این لحظه برای هر اتفاقی، هر اتفاقی، آماده‌ام.
یک خاطره‌ی محو رو به یاد میارم، اولین آموزشم،  آمین مثل همیشه همراهم بود.  می‌ترسیدیم چون یک جورایی بازی با جون بود.  مگه آدم‌ها بالاتر از جونشون هم چیزی برای معامله دارند؟  معلومه که نه!شاید هم راه حل دیگه‌ای نداشتم. تردیدها رو کنار گذاشتم و جونم رو  برای زندگیم‌ام معامله کردم.  پس به حرمت همه‌ی تلاش‌ها و سختی‌ها من امروز پیروز این میدون جنگ میشم.
سرم رو از حد معمول بالاتر نگه می‌دارم تا قدرت و اعتماد به نفسم رو به رخ بکشم. 
گوش‌هام رو تیز می‌کنم. 
سالن و کناره‌های سن غرق سیاهی هست؛  اما با این حال پخش شدن و حرکت گل برگ‌های سیاه رنگ روی سنگ‌ها نوید از نزدیک شدنشون داره و سکوت سالن و گهگاه صدای هین کشیدن‌ها نشون میده تماشاچی‌ها هم متوجهشون شدند. 
تعلل بیشتر جایز نیست دوباره کش موهام رو سفت می‌کنم و فلوت چوبی و دست سازم رو از پشت کمرم و از داخل جیب پشتی لباسم در میارم.  دست خودم نیست که غم به دلم می‌نشینه و به جز اون،  زخم زشت و گوشت‌های اضافه‌ی اطرافش این تنها یادگاری میلان هست.   شروع می‌کنم به دمیدن چیزی طول نمی‌کشه که سر دستشون سرش رو بالا میاره و روی اون کمر قدرتمندش می‌ایسته گردنش رو به طرفین حرکت میده و آروم-  آروم توی همون حالت مثل همیشه با اون چشم‌های وحشی‌اش توی چشم‌های ثابت و محکمم خیره میشه،  لب می‌زنم:
- افعیِ ناز من به اندازه‌ای که تو مخوفی من جدی هستم.
- بیا جانا!
با ادامه‌ی دمیدنم با حفظ همون حالت آروم روی زمین می‌خزه و به سمتم حرکت می‌کنه.  حرکت بعدی‌اش رو از حفظم
دور پای راستم می‌پیچه و هم زمان زبونش رو بیرون میفرسته و صدای
سس- سس زبونش شنیده میشه
سکوت سالن به حدی هست که صدای آروم و آهنگینش رو همه بشنوند. 
با حرکت مارپیچی،  حرکت رو به بالای مچ پای راستم تا کمرم ادامه میده.  دور کمر و شکمم می‌پیچه و دقیقه‌ای مکث می‌کنه سرش رو به نزدیک سینه‌ام میرسونه و باز مکث می‌کنه زبونش رو بیرون میاره و صدای سس- سس زبونش هست که مثل یک فرمان و اجازه صادر میشه و سه تا افعی دیگه پشت سر هم به نوبت روی کمرشون بلند میشن و صدای سس- سس هماهنگشون واقعاً یک جور مکالمه نیست؟ 
افعی سیاه؛  اما به سمت دست چپم که انتهای فلوت رو باهاش گرفته بودم حرکت می‌کنه و خیلی سریع دور دستم می‌پیچه و سرش رو به سمت فلوتم نزدیک می‌کنه و سر و گردنش رو روی فلوتم می‌ذاره
و یک... دو... و سه شلیک فلوت رو از دهن و صورتم دور می‌کنم و تو یک ثانیه سه تا افعی دیگه به سمتم هجوم میارن.

ویراستار:   @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت هشتم

فلوت رو از دهن و صورتم دور می‌کنم و توی یک ثانیه سه تا افعی دیگه به سمتم هجوم میارن و این بار نوبت هنر نمایی فرد دیگه‌ای هست.  صدای فلوت به همراه قدم‌های کسی تماشاچی‌ها و افعی‌هایی که دور مچ و ساق پام پیچیده بودن رو سردرگم می‌کنه،  گرچه سردستشون با هوشیاری با سرعتی غیر قابل اندازه گیری از مچ دستم به سمت بازوم و از بازوم به سمت کمرم حرکت می‌کنه و خودش رو دور کمرم می‌پیچه،  سرش رو از تنم جدا می‌کنه و تویه یک حالت نسبتاً معلق به دنبال منبع صدا می‌گرده و آمین قدم به قدم جلو میاد و مثل همیشه همراهی‌ام می‌کنه.  سه تا افعی سبز رنگ،  نگاهشون رو به افعی مشکی رنگ دور کمرم میدن و اگر الان بگم صدای سس- سس زبون‌هاشون یک جور علامت دادن هست،  دور از منطقه؟  طولی نمی‌کشه که پشت سر هم از دور پام جدا میشن و توی یک حلقه دایره وار ایستاده روی کمرشون دورم می‌چرخن و تو یک پلک به هم زدن روی زمین می‌خزن و باز دوباره جابه‌جا شدن گلبرگ‌های مشکی رنگ هست که تماشاچی‌ها رو از حرکتشون روی سطح تاریک سن آگاه می‌کنه.  آمین به نواختنش ادامه میده و طولی نمی‌کشه که سه تا افعیِ دیگه درست مثل چند لحظه‌ی قبل این‌بار توی یک حلقه دور تا دور آمین به حرکت در میان و سردسته‌اشون هم‌چنان خیره خیره و با دقت تموم مراقب خانوادش هست. 
با این فکر لبخند محوی مهمون صورت جدی‌ام میشه.  پدری وظیفه شناس بودن به یقین یکی از سخت‌ترین شغل‌های دنیا است‌.   وقتی که مدام باید از اعضای خانواده‌ات مراقبت کنی،  یک جورایی اگه ازم بپرسن از عشق قشنگ‌تر چی هست؟ میگم محبت همراه تعهد.
نگاهم رو به آمین میدم سه تا افعی هم‌ زمان دور مچ پاش می‌پیچن و  چراغ‌های کوچک دور سن آروم-  آروم روشن میشن و بعد از اون چراغ‌های دور تا دور سالن،  تا جایی که همه‌جا مثل روز روشن میشه و آمین هم چنان به نواختنش ادامه میده.  تماشاچی‌ها گهگاهی جیغ می‌کشن و همهمه سالن رو دربرمی‌گیرن و دوباره نوبت من هست.  هم زمان شروع می‌کنم به دمیدن تا حواس سیاه رو پرت کنم.  توجهی نمی‌کنه.  ادامه میدم و ادامه میدم و بالاخره با اون چهره‌ی وحشی‌اش به سمتم برمی‌گرده و نیشش رو بیرون میاره سس- سس
به‌ جز چشم‌های سبز رنگ و خشنش به هیچکس و هیچ چیز نگاه نمی‌کنم.  چشم‌هام میخ نگاهش هست.  همون‌طور که من سرم رو حرکت میدم سرش رو حرکت میده و کم کم سرش رو جلوتر و زبونش رو بیرون میاره و دو جفت دندون بالای دهنش بیش از حدِ معمول بیرون می‌زنه.  می‌دونم گارد حمله گرفته قبل از این‌که به سمتم هجوم بیاره و از کنترلم خارج بشه دهنم رو کمی باز نگه می‌دارم زبونم رو پشت دندون‌هام نگه می‌دارم و با دم و بازدم‌های متداوم و سریع،  پیرسینگ خاص روی زبونم بالاخره به صدا در میاد صدایی شبیه صدای زبون خودش هست. سس- سس. 
زبونش رو بیرون میاره و همه می‌دونن زهر این افعی چه‌قدر کاری هست با این تفاوت که کسی نمی‌دونه دندون‌هاش زهر کشنده داره و نیشش یک زهر ضعیف‌تر هست. 
پنج دقیقه‌ای به تقلید صداش و هم زمان حرکت دادن سرم می‌گذره،  چشم‌ها و حر کاتش که گیج میشه زبونم رو به داخل دهنم می‌فرستم و منتظر می‌مونم تا سرش رو جلو بیاره.  دندون‌های بزرگش ظاهر ترسناک و مخوف‌تری بهش میده با این حال با نگاهی جدی و محکم بدون ذره‌ای ترس خیره‌ی چشم‌هایی میشم که حتی با وجود گیج شدنش گارد حمله داره دهنم رو نیمه باز نگه می‌دارم و با پیرسینگ روی زبونم مجدداً صداش رو تقلید می‌کنم سرش رو مقابلم نگه می‌داره،  توی یک میلی‌متری از صورتم نیشش رو کامل بیرون میاره و هم زمان با صدای سس- سس، نیشش رو دور لبم و روش می‌کشه.

ویراستار:  @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت نهم

همهمه‌ی حاضرین توی یک لحظه ساکت میشه‌.  تماشاچی‌ها حتی نفس هم نمی‌کشن هیچ صدایی از هیچکسی بیرون نمیاد.  سکوت محض سالن رو فرامی‌گیره و من لبخند می‌زنم.  به محض این‌که کمی سرش رو عقب می‌کشه سرم رو حدود چند سانت عقب می‌گیرم و فلوتم رو بالا میارم و دوباره شروع به نواختن می‌کنم. 
با حرکت دورانی سرش نواختنم رو ادامه میدم و هم زمان با خمار شدن چشم‌هاش،  چشم‌هام رو به تقلید ازش خمار می‌کنم.
از قصد فلوتم رو کمی پایین‌تر از همیشه نگه می‌دارم و سیاه خیلی آروم اول دور فلوتم و بعد دور گردنم می‌پیچه. 
به نفس حبس شده‌ی تماشاچی‌ها پوزخند می‌زنم و همون‌طور خیره‌ی چشم‌های زمردی مقابلم فلوت رو کنار می‌زنم و برای بار چندم صداش رو تقلید می‌کنم و سرم رو هماهنگ با حرکت سرش تکون میدم،  دستم رو به پشت سرم می‌برم،  فلوت رو داخل جیب بزرگ لباسم می‌ذارم و بالاخره وقته برداشتن ماسکم هست. 
نگاهی به آمین می‌اندازم دوتا از افعی‌ها دور کمرش و اون یکی دور فلوتش پیچیده شدن.  اون هم منتظر هست،  آروم پلک می‌زنه و هم زمان فلوت زدن رو رها می‌کنه و فلوتش رو توی جیب پشتی لباسش می‌ذاره و حالا نوبت منه که حواس هر چهار تا افعی رو پرت کنم دوباره صداشون رو تقلید می‌کنم و هم زمان دستم رو به سمت سرم می‌برم و بدون هیچ ترسی از صورت سیاه که هر لحظه به صورتم  نزدیک‌تر میشه  اولین گره ماسک  رو باز می‌کنم.

ویراستار:   @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت دهم

قبل از باز کردن گره دوم صدای ترکیدنی شبیه ترکیدن لامپ و صدای گرومپ افتادن چیزی روی زمین،  نگاه خیره‌ام رو از چشم‌های سبز رنگ مقابلم منحرف می‌کنه و هم زمان با صدای بلند آخِ آمین، جمعیت جیغ می‌کشند و نظم سالن به هم می‌ریزه.  هر کسی سعی داره از سالن خارج بشه و از موقعیت فرار کنه،  افرادی که رو صندلی‌های اول نشستن به پشت سرشون عقب گرد کردن و توی این هیاهو نگاهم فقط متمرکز آمینی هست که روی زمین افتاده و چشم‌هاش بسته شده و دندون دو تا از مارها داخل بدنش فرو رفته.
با جهش ناگهانی چیزی به سمت گردنم دمیدن داخل پیرسینگ زبونم رو از یاد می‌برم و با نهایت سرعت طی یک حرکت غیر ارادی با دست چپم با قدرت به عقب پرتش می‌کنم و هم زمان با صدای ترکیدن‌های متداوم و پشت سر هم لامپ‌های دور تا دور ستاره به پشت روی زمین سقوط می‌کنم که با حس فرو رفتن تیزیِ  چیزی شبیه به چاقو داخل شونه‌ام آخ بلندم توجه کِمال و بچه‌های گروه رو به سمتم جلب می‌کنه‌.   سرم گیج میره تصویر چند نفر رو می‌بینن.  در نهایت چشم‌هام تار میشه و دقیقه‌ای بعد بدون توجه به همهمه و جیغ‌های متداوم جمعیت و افعی دیگه‌ای که بهم نزدیک میشه لبخند کوچکی می‌زنم و پلک‌هام روی هم فرود میان و توی دلم زمزمه می‌کنم: - میلان بالاخره کار خودش رو کرد.

ویراستار:   @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت یازدهم 

از فوبیا‌‌های رایجی که اکثر مردم دچارش هستند ترس از تاریکی هست و من همیشه برام سوال بود،   چرا آدم‌ها وقتی چشم‌هاشون رو می‌بندند و می‌خوابند نمی‌ترسن؟  چرا سکوت و تاریکی پشت پلک‌های بسته آرام بخش هست و سکوت و ظلمات دریا،  جنگل،  شهر و حتی یک خونه‌ی عادی می‌تونه خوف برانگیز باشه.

پلک‌های به هم چسبیده‌ام رو به سختی باز می‌کنم و نور شدید محیط چشم‌هام رو جمع می‌کنه و طول می‌کشه تا چشم‌هام عادت کنه و حالت عادی پیدا کنن گلوم خشکه و می‌سوزه آخرین تصویر توی ذهنم سقوط آمین،  همهمه و ترس جمعیت و سقوط خودم بود.  دستم رو کمی بالا میارم با دیدن دستگاهی که به انگشت اشاره‌ام وصل بود و توصیه‌های بهداشتی روی دیوار موقعیتم رو به راحتی تشخیص میدم. بیمارستان!
سرم رو به طرفین می‌گردونم، 
مرد قد بلندی درست پشت به من خیره‌ی محیط بیرون و منظره‌ی پشت پنجره است.  صورتش قابل رویت نیست،  با دیدن سیگار بین انگشت‌هاش اخم ناخودآگاه روی پیشونی‌ام می‌نشینه و چرا یک سری از آدم‌ها در حد کم ترین مقدار ممکن هم که شده شعور ندارند؟  سیگار اون هم تو بیمارستان، توی اتاق بیمار نهایت بی‌شعوری هست.  مصنوعی سرفه می‌کنم و مرد روبه‌روم بلافاصله به سمتم بر می‌گرده.   با دیدن قیافه‌اش ناخودآگاه پوزخند می‌زنم
- ماشاالله فهم که نداری،  قیافه هم خدا بهت نداده،  یعنی اگه این قد بلند رو نداشتی کلکسیونت تکمیل می‌شد.
با دیدن لباس فرم توی تنش بدتر بهش چشم غره میرم و از یک مامور پلیس بیشتر از این‌ها توقع میره.  مرد روبه‌روم؛ اما با حالت سوالی نگاهم می‌کنه که با حفظ همون پوزخند به سیگار توی دستش اشاره می‌کنم و انگار تازه به خودش میاد که سیگار رو خاموش می‌کنه و زیر لب زمزمه می‌کنه:
- mahcubun = شرمنده
(به زبان ترکی استانبولی)

گرچه توی این سه ماه سکونتم و حدود دو سال قبل‌تری که این‌جا زندگی می‌کردم اون‌قدر از این زبان می‌فهمیدم که متوجه معذرت خواهی جناب پلیس بشم؛  اما از اون‌جایی که همیشه لذت می‌بردم از کم کردن روی آدم‌های خودشیفته دقیقاً با تن صدای مرد مقابلم مثل خودش؛  اما به انگلیسی زمزمه میکنم:
- unfortunately can't understand Turkish , what have you said ?
《 متاسفانه ترکی متوجه نمیشم ، ببخشید چی عرض کردید؟》
با قیافه‌ی به شدت جدی و منتظر نگاهش می‌کنم و با گره شدن ابرو‌هاش مطمئن میشم مرد مقابلم به معنای واقعی یک خودشیفته‌ی مسخره است که حتی یک معذرت خواهی کوچک هم با پرستیژ مغرورش سازگار نیست.
با این حالت دست از تمسخرش بر نمی‌دارم و ادامه میدم: 
- And also please call the doctor , and, and...
yup open the window mr.
《 درضمن لطفا پزشک رو هم صدا کنید و... و... درسته پنجره رو هم باز کنید جناب.》
و دستم رو تکون میدم که مثلاً بوی دود اذیتم می‌کنه،  خیلی راحت متوجه متلکی که بهش انداختم میشه و چشم غره میره با این حال من هم از رو نمیرم و مثل خودش چشم‌ غره میرم و بی‌توجه به اخم‌های در همش نگاهم رو به ریزش قطره- قطره‌ی اون مایع زرد رنگ داخل سِرُم میدم.  نیم ساعت بعد با معاینات پزشک می‌گذره و در نهایت دکتر با گفتن این‌که حالم خوبه و فردا مرخص میشم از اتاق بیرون میره و منو با برج زهرمار مقابلم تنها می‌ذاره.   به اخم‌های در هم مرد رو‌به‌روم نگاه می‌کنم و توی دلم زمزمه می‌کنم: - پسرک بز!
《 بچه‌ها از این‌جا تمام مکالمات افراد به زبان ترکی استانبولی هست به جز افرادی که بعداً خودم معرفیشون می‌کنم؛ اما برای سهولت مطالعه فقط فارسیشون رو می‌نویسم.》
-که ترکی متوجه نمیشی؟!
کلمات رو با حرص خاصی تلفظ می‌کرد،  هر کلمه‌ای که می‌گفت اخم روی پیشونی‌اش شدیدتر می‌شد درست مثل وقتی که در جواب حرف‌های دکتر سرم رو تکون دادم و از حال آمین پرسیدم و فهمید که قبلش سر کار بوده و ترکی می‌فهمم،  گرچه لبخند زدن و خندیدن به اون چهره پر ابهت می‌تونست برای چند لحظه حال و هوام رو عوض کنه؛  اما با فکر به این‌که ممکنه با این خنده‌ی بی موقع احساس صمیمیت کنه و پرو بشه ابروهام رو کمی به هم نزدیک می‌کنم،  گرچه  شاید هر کس دیگه‌ای بگه باید نگران توهین به یک افسر پلیس و دردسرش باشم نه خودمونی شدنش؛  اما در واقع مزاحمت از طرف پلیسی که در حد یک سیگار نکشیدن توی محیط عمومی شعور نداره زیاد هم دور از انتظار نیست.  در نهایت با لحن جدی میگم:
- جناب سرگرد،  حدود یک ساعت هست این‌جایید،  اگه واقعاً کار مهمی ندارید برید،  همون‌طور که دکتر گفت فعلاً نیاز به استراحت دارم.
چشم‌های مشکی و گرده شده‌اش لبخند کوچکی روی لب‌هام می‌نشونه که با دیدن لبخند روی صورتم اخم‌هاش غلیظ‌تر میشه و من در جواب اخم‌های در همش پوزخند می‌زنم و شاید اگر این‌قدر جوان نبود ازش حساب می‌بردم و این‌قدر سرتق بازی در نمی‌آوردم. 
حدود بیست و هفت،  هشت سال سن بهش می‌خورد داشته باشه،  چه‌جوری توی این سن سرگرد هست؟ 
با چشم غره‌ی توپی با حفظ حالت جدی‌اش روی صندلی همراه بیمار می‌نشینه گوشی‌اش رو از جیبش و کاغذ و خودکاری رو از داخل کیف چرمش بیرون میاره و مثل بازجوها شروع می‌کنه به سوال کردن.
- اسم و فامیلت رو بگو.

@Gisoo_f @Hasti.m

ویراستار:  @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...