رفتن به مطلب

سفید مورفین| ..‌10‌.. کاربر انجمن نودهشتیا


..10..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خالق روح و جسم

دلنوشته: سفید مورفین

نویسنده: ..10..

مقدمه:

قسم به شبی که روحی مرد و روحی شکفت تا زندگی در تعادل روان گردد.دنیایی که تغییر نمی‌کند اما همیشه روان است قتل گاه هزاران روحی است که در خفا خفته و نابود شده‌اند تا تعادل را نگاه دارند.چه دهشتناک اما حقیقت است که هزاران جسم بدون روح در چرخه این تعادل ثابت و روان هستند.

فاقد خلاصه*

ویرایش شده توسط ..10..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روزی تصمیم گرفتم با خود خلوت کرده و شبی را به تفکر بگذرانم ولیکن نمی‌دانستم که شبی فکر کردن برای من عذاب قبر شب خواب ابدی را به ارمغان میاورد.

مغزم را به روشنی گراییدم و برای هجوم افکارات بایگانی شده‌ام اندکی صبر کردم.به دیوار غم زده‌ای که تمام تار و پودش در سیاهی غرق شده بود، چشم دوختم لیکن وقتی به خویشتن امدم خود را در بین ان سیاهی یافتم.

مغزم برایم فریادی سر داد تا خاموش شود اما قادر به کنترل افکارات سیاه و پوچم نبودم.فقط قرار بود اندکی فکر کنم و سر به بستر گذاشته و بخوابم‌.

صبگاهی خود را بر روی تختی سفید یافتم، دستانم اسیر پارچه‌هایی به رنگ کفنم بود.برای به یاد اوردن خاطراتم سری به افکاراتم زدم اما مغزم را حس نمی‌کردم.قلبم درهم پیچید و نالید:

-مغزت زیاد فکر می‌کرد دخترکم، زیاد حرف می‌زد!

لیکن اختیار هضم جمله‌اش از دستم خارج بود.ادمک‌ها برای ادا کردن کلمات لب می‌گشودند اما مغزم برای تجزیه گفتارشان بسیار ناتوان بود.

 

مغزم بسیار حرف می‌زد، بسیار...

 

ویرایش شده توسط ..317..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در گذشته‌ای نه چندان دور، فکر می‌کردم سیاه تاریک‌ترین رنگ دنیاست!

روز‌ها گذشت، نوشتن عاقل‌تر  و بزرگ‌ترم کرد، فهمیدم اشتباه فکر می‌کردم.

 هر رنگی که تیره‌است الزاما به معنی این نیست که تاریک باشه.فهمیدم که سفید‌ تاریک‌ترین رنگ دنیاست!

ادم توی سیاهی غرق بشه، امید داره که یه روز بین این همه سیاهی یه شکاف سفیدی براش خواهد تابید اما...اما بین سفیدی باید به چی امید داشته باشی؟اگه توی سفیدی اسیر بشی باید به چه چیزی دل ببندی؟به سیاهی که خودش یه سیاه چال دیگست؟واقعا توی سفیدی به چه چیزی میشه دل بست؟

ویرایش شده توسط ..317..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 در کودکی داستان‌هایی از هیولاها در گوشمان نجوا شده است. هیولاهایی که شب از ترس انکه ما را با دار مرگ سلاخی نکنند خواب را از چشمانمان ربوده بودند، هیولاهایی که تصور انکه در زیر تخت خوابمان برایمان کمین کرده باشد، رعشه بر اندام نحیف بچگانیمان می‌انداخت. لیکن چه کسی گفته است هیولاها در تاریکی برای ما دندان تیز کرده‌اند؟

هنگامی که نام هیولا به گوشمان می‌خورد اولین تصویر ما یک جسم کریه و منفور است‌ اما شما در بند سفسطه گیر افتاده‌اید. هیولاها نه چون دیو سپید بزرگ هستند و نه مانند شیر پنجه‌های تیز و کشنده دارند.هیولاها، موجوداتی ترسناک، بی‌حس و بی‌رحمی هستند که هر صبحگاهی از کنار ما می‌گذرند، نفس می‌کشند، راه می‌روند و لبخند می‌زنند‌.اری هیولاهای واقعی ادم‌هایی از جنس من و تو هستند‌.

ادم‌ها دلایل زیادی برای تبدیل به هیولا دارند اما اصلی‌ترین انها تنهایی است.ادم‌هایی که اغوشی را برای پناه بردن، خانه‌ای برای ایمن شدن و دست‌هایی برای پاک کردن اشک‌هایشان نداشتند به تدریج یک هیولا می‌شوند. هیولا بودن سفید است!سفیدی که تو را ذره ذره می‌کشد...

ویرایش شده توسط ..317..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دست بر روی ایینه غبار گرفته می‌کشم.دیگر نمی‌شناسم...

به عهد خود وفا کردم مگر نه؟ من عهد بسته بودم تغییر کنم.از قعر سفیدی به تاریکی کشیده شدن ترقی خوبی است عزیز دلم مگر نه؟ولیکن هنوز سرم درد می‌کند از حرف‌هایی که شبانگاه بر دل تاریکی شب نعره می‌کشند.

چشمانی که نمی‌خندیدند سردتر شده‌اند عزیزم مانند دستانم که هیچ گرمایی نمی‌تواند ان‌ها را در اغوش بگیرد. در یاد داری قول داده بودم به چشمان مردم نگاه خواهم کرد؟ خواستم بگویم در این مورد به عهدم وفا نکردم جان دلم، هنوز با چشمان این ملت قایم باشک دارم.

دستانم دیگر زخم نیستند اما جسمم هنوز می‌سوزد دیگر ان سنگت که به گواه تو در دست داشتم برای این جسم افاقه نمی‌کند.دیگر ان چند چیزی را هم که حس می‌کردم را دیگر ندارم؛ روحم را به منجلاب سفیدی ان شب تاریک فروختم.

جسمم هر روز از این جهانی که تو تلاش کردی برای من زیبا کنی، سیراب می‌شود.دیگر به ندرت سر بر بالین می‌گذارم، دیگر حرف نمی‌زنم، دیگر به چیزی طمع ندارم.نمی‌دانی چند بار از قله این شهر خود را به خیابان‌ها پرت کردم‌ یا با حرف‌های مردم خود را گلاویز کردم، نمی‌دانی...

گفته بودم سفید، تاریک‌ترین رنگ دنیاست؟ دیگر در این سفیدی کشنده لانه‌ای برای خود ساخته‌ام چکاوکم.دیگر حرف‌های دروغت از این دنیا کارساز نیست دیگر روحم را حس نمی‌کنم‌‌.گفته بودم مرده است مگر نه؟اری مرده، خود با دست‌های خویشتن ان را در خاک افکندم.

من خود را از این جسم رها خواهم ساخت، زندگی دروغینمان به کامت جان دلم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستی به تارهای پاره گشته که سلسله‌هایشان از هم گسسته شده، می‌کشم.ارشه‌ای که زلفان گندم گونش رو با حرص از جا کنده بودم را در اغوش دستانم می‌گیرم.

عزیزم دیگر سمفونی اواز مورد علاقت من را به ارامش دعوت نمی‌کند.خیلی وقت است که اهنگ مورد علاقه‌ات را در گوشه‌ای از این خانه بارها مرور می‌کنم تا روزی برایت بنوازم اما تو می‌توانی صدای اواز ضعیفی را از دل خاک بشنوی؟

سالیان سال است که منتظر گل‌های لیلیومی که وعده‌اش را به من داده بودی هستم اما حال من برای شادی روحت ان‌ها را روی خاک تو پر- پر می‌کنم مگر قرار نبود ان‌ها نصیب من گردند در حالی که با ارامش به خواب ابدی رفتم؟

دل تنگت هستم؟ راستش را بخواهی نه! فقط حسرت‌هایی از تو در دلم مانده است.ادم‌های زیادی جای تو را گرفته‌اند به جای نیشخند‌های تو، حرف‌های زیبایی نثار من می‌کنند؛ کاری که هیچ وقت از تو بر نمی‌امد.دست خودت نبود جان دلم، کلام محبت را نمی‌شناختی ولیکن من تا ابد منتظر سودای محبت‌انگیز تو خواهم بود البته اگر روز رستاخیزی هم را ملاقات کنیم هرچند ایمان تو کفرت را به این روز نشان می‌داد.ریشه ایمان من تویی جان دلم کجایی که ببینی چه دانه‌ هیولا گونه‌ای در وجود من کاشتی.

تو سفید بودی و تمام سفیدی من از ان روز شروع شد که بر تو لبخند زدم.سفیدی‌ات شوم اما دلپذیر بود.اگر برمی‌گشتم دوباره دستانم را به اغوش دستانت می‌دادم؟ عجب سوال احمقانه‌ای! سفیدی قیرگون تو را ترجیح می‌دادم و می‌دهم به هر بی‌رنگی این جماعت هزار رنگ...

ویرایش شده توسط ..317..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

می‌گویند گذشته‌ها گذشته پس چرا خاطره‌های تو نمی‌گذرند؟ چرا تصویر آن چشمان افسون‌گرت نمی‌گذرند؟ رویا بودی؟ خیال بودی؟ وهم و ایهام بودی؟ پس چرا اینگونه دنیوی گونه بودی؟

رهایم کردی؟ من نیازی به رها شدن ندارم تا زمانی که قفس تو را دارم.

حتی گر خیال بودی نیازمند نوازش‌های دروغینت و خنده‌های مستانه‌ات هستم...

باشد که روزی تقدیر ما را بر هم گره بزند تا مرز خواب و واقعیت، بین من و تو درهم شکند.چه دهشتناک و زیباست روز ملاقات خیال و واقعیت‌.چه ملال انگیز و وهم‌آور است آن دَمَک‌هایی که چشم در چشم هم می‌نهانیم...

.

.

.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

عزیزم امشب قمر در عقرب تمام شد...

می‌دانی، رنج آور است تکرار تاریخی که تو برایم‌ رقم زدی.این جهنم بهشت‌نما را تو به من دادی مگر نه؟

امشب برای‌ سی و سومین بار تاریخ نفرین شده‌ات را تکرار کردم.

اسوده خوابیدن زیر خاک لذت بخش است مگر نه؟ چه فایده دارد لعن و نفرین کردنت هنگامی که نیستی و من را در این جهنم رها ساختی.

امشب باز مرغی از قفس آزاد شد، دلی رها شد، قلبی‌ شکست، روحی مرد، جسمی در گوشه‌ای‌ کز کرد و من هنوز منتظر دستان تنومندت برای نوازش‌های دروغینت هستم با صدای ارامش بخشت که ندای پایان را برام می‌نوازد.

افسوس که سفیدم کردی، افسوس که دیگر با سیاهی این شهر نمی‌توانم باشم، افسوس و صد افسوس که چشمم با چشمانت تلاقی کرد...

ویرایش شده توسط ..10..
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی دیوانگی‌ام گل می‌کند، می‌خواهم بروم دور خیلی دور، یک‌ جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم، گم بشوم، نابود بشوم. می‌خواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلاً بروم در سیبری، در خانه‌های چوبین زیر درخت‌های کاج، آسمان خاکستری، برف، برف انبوه میان موجیک‌ها، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. یا، مثلاً بروم به هندوستان، زیر خورشید تابان، جنگل‌های سر به‌ هم کشیده، مابین مردمان عجیب و غریب، یک جایی بروم که کسی مرا نشناسد، کسی زبان من را نداند...

  - صادق هدایت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

احمقانست زمانی که سرشار از زندگی هستم احساسی بیش از مرگ ندارم‌. شاید زندگی همین بوده، مانند یک مرگ تدریجی؛ زمانبر، کشنده، عذاب آور‌.

سعی برای زندگی کردن حتی از خود زندگی هم سخت‌تر است. می‌دانی خسته شدم از این زندگی البته از آدم‌هایش...از تحلیل کردنشان، شناختنشان، وقت گذراندن با انها و در نهایت رها کردنشان. یک روتین همیشگی و دائمی! با این حال باز به ادم‌ها اجازه می‌دهیم که وارد خلوتمان شوند و ضربه‌های کاری را بکوبند و بروند.

 با اینکه جانمان می‌سوزد ولی همچنان از این روند جلوگیری نمی‌کنیم. به راستی این ادمی چیست که اینگونه با معلوم و مجهول‌ها درگیر است؟! نمی‌دانم شاید اصلا تعریف ما از معمولی و عادی بودن متفاوت است و حقیقت چیز دیگری است.

زمان پاسخگو خواهد بود زمانی که مصیبت تنها در این بین حکمرانی خواهد کرد و تنهاترین عدد در این بین خواهد بود.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی از نوشته‌هایم می‌ترسم. زمانی که برای بار دوم انها را نجوا می‌کنم، وحشت در درونم رخنه می‌کند. می‌گویند نوشته‌ها سودایی از دل روح است و من می‌ترسم از این نوشته‌هایی که روحم به ان معنا می‌بخشند‌. سفید ولیکن تاریک...

پارادوکس عظیم اما پرمفهومی است. گاه نوشته‌هایم حتی برای بار دوم برای خودم هم معنا ندارند اما می‌نویسم، می‌نویسم و خود را به قلم می‌سپارم تا گوش بسپارم به اتش فشانی که در مرز فوران کردن است.

 

(ما برخواهیم خواست زمانی که مرده‌ایم)

 

اری ما برخواهیم خواست و بدون هیچ مرزی به نام جسم، حقیقت‌ها را فریاد خواهیم زد.

.

.

.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

بوی مرگ می‌تواند بهترین و در عین حال بدترین بوی عالم باشد. مانند بوی شیرینی که با هر قدم نزدیکی مست می‌شوی اما دریغ از اینکه ان بو انقدر کشنده است که آرام آرام تو را از پا در می‌اورد.

دندان‌های مرگ انقدر زیبا و محسور کننده‌اند که متوجه نمی‌شوی برایت تیز شده‌اند تا گلویت را با لذت بجوند‌.

مرگ سرنوشت هر موجودی است، چه بسا مرگ به زندگی ارزش می‌بخشد اما افسوس که هیچ خبری از آمدن نمی‌دهد. مانند شیری درنده در کمین می‌نشیدند و منتظر می‌ماند‌.

حال مرگ می‌تواند به دو صورت باشد، لذت‌ بخش و یا دردناک.

لذت بخش مثل مرگی آرام و بی‌سروصدا، دردناک مانند فرو رفتن شمشیر زهر آلود در بدن.

می‌تواند انقدر لذت بخش باشد که از لذتش تا اعماق وجود مست شوی و از شیرینیش تبسمی به لب بیاوری.شاید هم انقدر عذاب‌آور باشد که با زجه وداع بگویی.‌‌‌..

کسی که آن را انتخاب میکند تو هستی،این تو هستی که تصمیم می‌گیری مرگ برایت جشن و پایکوبی به راه بندازد یا برایت دندان تیز کند؟ این تو هستی که به مرگ ماهیت می‌بخشی...

تو هستی که از بدو تولد ان را پرورش می‌دهی. از همان روز اول دانه مرگ در دلت کاشته می‌شود اما ماهیت ان معلوم نیست می‌خوای یک میوه لذت بخش به بار بیاوری یا یک میوه زهرآگین که مجبور به چشیدن آن هستی؟ حال میخواهی مرگی دردناک بداری یا لذت بخش؟

بگذار اینبار آن نهال خبر از آینده بدهد...

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا کنون بسیار زیاد از درد مغزم و تفکراتم نوشته‌ام اما تاکنون از درد قلبم حتی ناله‌ای نکردم. می‌دانی این روز‌ها قلبم خیلی درد می‌کند، دیوانه‌وار خود را به قفسش می‌کوبد و درد را برایم اجبار می‌سازد. بارها از دردش گله کردم اما لب به درد بازنگشودم؛ آخر مگر برای این ادم‌ها درد قلب مهم است؟

نمی‌دانم برای چه اینگونه درد می‌کشی، نمی‌دانم چرا انقدر وحشیانه خود را به تن رنجورم می‌کوبی ولی من صاحب توئم مراعات حال من را بکن.من به اندازه کافی از دست افکاراتم، ذهنم و روحم آزرده هستم، تو با من راه بیا حداقل لب به سخن باز کن تا بفهمم درد بی‌درمانت را لکین تو مهر سکوت بر لب زدی.

قلب من برای چه درد می‌کنی؟ برای که؟ بگو تا در لحظه ان را سلاخی کنم ولیکن دیگر من را اینگونه با درد عاجز و درمانده نکن...قدری آرام بگیر...من معتاد به درد را دیوانه نکن فقط قدری مانند قبل آرام بگیر‌. اهلی من شو، دست از وحشی بودنت بردار، دگربار رام من باش و به خانه‌ات پناه ببر.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...