رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان سفری دیگر | ملیکا ملازاده کاربر نودهشتیا نود هشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱

اسم رمان: سفری دیگر.

نویسنده: ملیکا ملازاده.

ژانر: تخیلی، تاریخی، هیجان انگیز، عاشقانه.

هدف: نشان دادن تاریخ به دوستان، مقایسه تاریخی.

خلاصه: تاریخ بشر حکایت انسان‌های عادی است که بر ترس خود چیره شده و کارهای شگفت انگیزی انجام داده اند. ((برایان تریسی)) 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

مقدمه:

افتاده در این راه، سپرهای زیادی
یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی

بیهوده به پرواز میاندیش کبوتر!
بیرون قفس ریخته پرهای زیادی

این کوه که هر گوشۀ آن پارۀ لعلی است
خورده است بدان خون جگرهای زیادی

درد است که پرپر شده باشند در این باغ
بر شانۀ تو شانه‌به‌سرهای زیادی

از یک سفر دور و دراز آمده انگار
این قاصدک آورده خبرهای زیادی

راهی است پر از شور، که می‌بینم از این دور
نی‌های فراوانی و سرهای زیادی

هم در به دری دارد و هم خانه‌خرابی
عشق است و مزینّ به هنرهای زیادی

بیچاره دل من که در این برزخ تردید
خورده است به اما و اگرهای زیادی

جز عشق بگو کیست که افروخته باشند
در آتش او خیمه و درهای زیادی

سعيد بيابانكي

آنچه گذشت

جلد اول<گمشده در زمان> در این قسمت آرشا به سفری اجباری در گذشته می رود و با سمیه آشنا شده. این سفر طولانی تغییراتی را در افکار عزیزان آرشا به وجود می آورد.

جلد دوم <معمای زمان> در این قسمت آرشا و سمیه برای نجات رادوین وارد بازیه سینا خواهند شد. سینا شخصیت بد داستان است یاشار پسر سینا از ملیکا نویسنده داستان می خواهد به همراه چند نفر از دوستانش برای راهنمایی رساندن به آرشا بیاید.

 

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط آری بانو
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 50
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

 بسم الله الرحمن الرحیم

پارت یک

در حالی که تازه آمپول زدن رو یاد گرفته بودم خودم دگزای یاشار رو زدم و بعد هر دو باهم از اتاق بیرون اومدیم تا آزمایشگاه یاشا رو کامل ببینیم. برای هدیه عقد یاشا چون ورود به دنیا اون ها برامون ممنوع بود و نمی‌تونستیم توی مراسمش شرکت کنیم زودتر براش آورده بودیم. یک سبد گل داودی طبیعی با بادبدک های سفید که بالای سبد گل وصل شده بود. با هزار تشکر گرفت و شروع به گشتن کردیم.

- زن داداش بنظرت چه‌طوره؟

نگاهی به فضای باز، سقف بلند، نور گیر عالی ش کردم.

- خیلی خوبه یاشا،   استفاده از رنگ‌های سفید و طوسی هم ایده جالبی بود!

یاشار دستش رو جلو آورد و محمد ارسلان یک ماه رو ازم گرفت و به من اشاره کرد که دستم رو دور شونه‌اش حلقه کنم. با لبخند کاری که گفته بود رو انجام دادم و رو به یاشا گفتم:

- خب آقا پسر راجب معماریش یکم توضیح بده ببینم.

لبخندی زد و با انگشت به سقف اشاره کرد.

- سقفش رو با پنجاه متر فاصله زدیم که برای پرواز و کارهای هوایی کسی به مشکل بر نخوره.

بعد به پنجره ها اشاره کرد.

- با تدابیر کامل نظامی طراحی شدن. به محض نیاز به مبارزه بسته و قفل میشن، این‌جا سی و هشت دفتر داره با کتاب خونه بزرگ، اتاق ناهار خوری، زمین والیبال.

روی مبل سفید رنگ نشستیم یاشار گفت:

- ساعت کاری چه‌طور؟

- تا ساعت چهار؛ ولی هر وقت بخوان می‌تونند برن.

همون موقع ابر سفید و بزرگی به داخل اومد. با لذت به وارد شدن ابر در این ایستگاه فضایی پنجاه کیلومتر بالاتر از زمین نگاه می کردیم که به ما رسید و مه ایجاد کرد. سردم شد و دستم رو دور خودم حلقه کردم. یاشار متوجه شد و من رو به خودش چسبوند. چند ثانیه ای بیشتر نگذشت که دریچه‌های بالایی سالن باز شد و باد طبیعی  وارد شد. ابر از هم گسست و تکه تکه بیرون رفت. اول به محمد ارسلان نگاه کردم تا ببینم خیس نشده، وقتی دیدم هنوز خواب لبخندی زدم و به همراه با یاشار به یاشا نگاه کردیم. هر سه بزرگ تر شده بودیم. من و یاشا که همسن بودیم و در زمان سفر قبلی هفده سال داشتیم و حالا بیست سالمون بود. یاشار هم بیست و دو سال، یاشا عقد کرده بود و به زودی عروسی می گرفت.

یاشار و یاشا برادر بودن و هر دو در زمان بعد از ظهور زندگی می‌کردن. وقتی برای مسله‌ای مجبور به همسفری زوری در تاریخ شدیم بین من و یاشار علاقه‌ای به وجود میاد اون هم از همه چیزش می‌گذره و به دنیای من میاد. حالا ما یک پسر داریم به اسم محمد ارسلان اسمی اسلامی- ایرانی. با همه این ها ارتباط‌مون رو با یاشا قطع نکردیم. دیدار باهم در ایستگاه فضایی مخصوص نجات تاریخ از فراموشی هم به همین دلیل بود. ایستگاه بین هشتاد دوره تاریخی قرار داشت و چند صد دانش آموز، دانشجو، متخصص و نخبه توی قسمت‌های مختلف این ایستگاه کار می‌کردن و ده رباط برای کارها نظافت و خدماتی درست شده بود.

- بلند شین بقیه جاهای شرکت رو هم ببینید.

یاشار بدون توجه به حرفش گفت:

- چه هدفی داری یاشا؟

یاشا با تعجب نگاهش کرد.

- منظورت چیه؟ مگه هدفم رو نگفتم؟

- آخه چرا این‌طور یکهویی؟

با انگشت موهاش رو خاروند.

- می‌دونی...

یک دفعه سالن تاریک شد. ناخودآگاه ترسیدم، آخه اصلا چراغی در کار نبود فقط نور آسمون بود که از پنجره ها به داخل می تابید. یاشا نیم خیز شد.

- میرم ببینم چه اتفاقی افتاده.

دوباره نور به سالن برگشت. قبل از این‌که بتونیم توی ذهنمون هجی کنیم چه اتفاقی افتاد دو سه بار دیگه هم سالن تاریک و روشن شد. یاشا که ایستاده بود بلند گفت:

- پنجره ها رو قفل کنید.

باد شدیدی جوری که صداش هم دلم رو می لرزوند اومد و ابر تیره رنگی رو به داخل آورد. یاشا داد زد:

- گفتم پنجره‌ها رو قفل کنید.

نگهبان جواب داد:

- خیلی دیر شد؛ احتمال میره کسی داخل سالنِ.

ما که نمی‌ تونستیم بفهمیم چه خبر وحشت کرده بودیم. احساس می‌کردم هر چی هست جواب سوال یاشار. محکم بچه‌ام به خودم فشردم. یاشا دوباره داد زد:

- سری محافظ ها رو خبر کنید.

بعد رو به ما گفت:

- یاشار مراقب زن و بچه‌ات   باش و دنبال من بیان.

یاشار دستش رو دور شونه من حلقه کرد. بلند شدیم و با وجود همون مه دنبالش راه افتادیم. صدای جیغ وحشتناکی مانع حرکت بیشترمون شد. دستم رو روی گوش های بچه گذاشتم ولی دیر شده بود و محمد ارسلان بیدار و زیر گریه زد. یاشا نگاهی به بچه کرد. در حالی که معلوم بود استرس داره گفت:

- نایست؛ زود باید از این‌جا دور بشیم.

دوباره راه افتادیم. جرات نداشتم به دور و بر نگاه کنم. همش می ترسیدم یک چیز ترسناک ببینم. چند نفر دیگه هم بهمون ملحق شدن. باد شدید تر شد جوری که همه مون رو چند قدم به عقب پرت کرد. یاشار من رو محکم تر گرفت. سرم رو روی شونه ش گذاشته بودم و سر بچه رو هم به سینه‌ام چسبونده بودم تا باد تنفسش رو بند نیاره. چند ثانیه باد کم شد ولی یکدفعه ای زیادتر از دفعه اول شد.

اینبار وزن داشت. مثل این‌که یک موجود با جسمی از باد خودش رو بهمون می‌زد. با هر ضربه چند قدم پرت می‌شدیم تا این‌که با یکیش افتادیم. یاشار سریع خودش رو روی من و محمد ارسلان انداخت. یک لحظه باد قطع شد ولی بعد با چنان قدرتی خودش رو به ما سه تا زد که یاشار به آسمون پرت شد و بعد از چند دور چرخ روی زمین افتاد و من روی زمین غلت زدم. بچه هم همون اول از دستم ول شد. ابر سیاه به سرعت بالا رفت و به همراه باد از پنجره به بیرون پرتاب شد.

وقتی سالن روشن شد چشمم به چند نفری افتاد که با تفنگ های مخصوص به سمت ابر شلیک می‌کردن. ابر به سرعت ناپدید شد. نگاهم رو از یاشار که داشت بلند می‌شد گرفتم و برگشتم تا بچه‌ام رو بغل کنم که جای خالیش نصیبم شد. چند ثانیه با بهت به همون قسمت نگاه کردم بعد به دور و بر. وقتی دیدم جز پتوی یخی رنگش هیچی روی زمین نیست جیغ کشیدم:

- نیست، بچه‌ام نیست! نیست،   نیست!

این رو که گفتم همه هل کردن. نیازی به دستور دوباره یاشا نبود محافظ ها از پنجره بیرون پریدن. همزمان کفش هاشون نوری داد که روی آسمون موندن.

 

- مرگ بر قاتل سردار سلیمانی.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سرعت به سمت پنجره دویدم. یاشار خودش رو بهم رسوند و از پشت بغلم کرد. تلاش کردم خودم رو آزاد کنم ولی محکم نگهم داشته بود.

- ولم کن، بچه‌ام رو بردن.

- تو که نمی‌تونی   بری دنبالش عزیزم. ان شاءالله خودش بر می‌گرده.

جیغ کشیدم:

- مگه کفترِ؟

محکم تر نگهم داشت. از حرکت ایستادم. جرات نکرد ولم کنه دستش رو کنار زدم.

- میگم ول کن یاشار.

ولم کرد ولی هنوز مراقبم بود. رو به یاشا گفتم:

- سریع یک چیزی بیار تا ما هم بتونیم پرواز کنیم.

یک قدم جلو اومد و دهنش رو باز کرد حرفی بزنه سریع گرفتم که می‌خواست منصرفم کنه دوباره جیغ کشیدم:

- همین حالا.

کلافه و گیج بود. بالاخره دل به دریا زد و رو به یکی از افرادی که کنارش بودن گفت:

- توی انبار کفش مخصوص مونده؟

مرد گفت:

- کفش نه، ولی تخته پرواز داریم.

یاشا خودش راه افتاد و انتهای سالن یک دو نفر دیگه هم همراهش رفتن. نگاه نگرانم رو به پنجره دوختم. یاشار دستش رو روی شونه م گذاشت. همین کار کافی بود تا مقاومتم درهم شکسته بشه و زیر گریه بزنم. شونه م رو فشار داد و به سمت بقیه برگشت.

- چه بلایی سرمون اومد؟   این کی بود؟  انس بود یا جن؟!

نگاهی بهم کردن یکی شون گفت:

- ما هم دقیق نمی‌دونیم انس یا جن  شاید   هم یک نیروی کامپوتری باشه.    حتی نمی‌دونیم مال کدوم زمان.   فقط می‌دونیم که هدفش نابودی تاریخ!

یاشار به سمت یکی از مبل ها رفت که در اثر وزش باد چپه شده بود. راستش کرد و من رو روش نشوند و خودش هم کنارم نشسته. بقیه هم برای خودشون مبلی راست کردن.

ناراحت پرسیدم:

- چه‌طوری؟

- با دزیدن افراد تاریخی.

من و یاشار اول با بهت بهم و بعد دوباره به یاشا نگاه کردیم. یکی از همکارهاش پیش قدم شد و گفت:

- اشخاص تاریخی به وسیله اون شخص شاید اشیا دزدیده می‌ شند؛ اگه اون شخص توی خاطر یا قلب مردم موندگار باشه قدرت گم کردنشون رو نداره؛ پس فقط بین زمان ها جابجاشون می کنه.

وحشت زده پرسیدم:

-  یعنی چی گم می شه؟

کمی طول کشید تا صدای آروم یاشا بلند بشه:

- خودمون هم دقیق نمی‌دونیم فقط این معلوم که نشانه‌ای از افراد دزدیده شده پیدا نشده.

احساس کردم فشارم افتاد. یاشار بازوم رو گرفت و تکیه من رو به خودش داد. همون موقع تخته های نقره ای رنگ رو آوردن اما ما که دنبال جواب سوال هامون بودیم بدون توجه به اون به یاشا خیره شده بودیم. یاشار پرسید:

- بچه ما رو برای چی برد؟   اون که سنی نداره.

باز هم سعی داشت سوالمون رو بی جواب بذاره. عصبی صداش زدم:

- یاشا!

- خیلی از بزرگان تاریخی رو توی کودکی دزدیده.

من بهت زده بودم که یاشار مصمم بلند شد.

- بریم عزیز دلم، ما پسرمون رو به امید خدا نجات می دیم!

بعد تلفنش رو در آورد و به مبینا زنگ زد تا برای کمک پیداشون کنه. با احوال پرسی شروع کرد و با شنیدن خبر بارداریش بیخیال کمک شد. اگه وقت دیگه ای بود خیلی خوشحال می شدم اما الان اون وقت نبود. به ندا برای کمک زنگ زد و دوباره با احوال پرسی شروع کرد و وقتی فهمید ندا  سرکار میره و حقوقش رو به خانواده های نیازمند می ده بیخیال اون شد و گفت:

- خودمون از پسش بر میایم.

**آرشا**

کیف   کوچیک سفید و یک شال سفید براش گرفته بودم. اما سر  لباس  سختگیری می کرد و من نگران امتحان عربی فرداش بودم.

- سفید نمی‌خوام.

با تعجب نگاهش کردم.

- لباس عروسی سفید نمی‌خوای؟

سمیه در حالی که از مزون لباس عروس بیرون می اومد گفت:

- از رنگ سفید خوشم نمیاد.

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- پس چی‌کار کنیم؟

- چی‌کار کنیم نداره.   یک لباس پرنسسی می‌خریم.

راست می‌گفت.   چندان مسئله سختی هم نبود! شونه‌ای بالا انداختم و دنبال لباس پرنسسی راه افتادیم. قبلش چون روز ولادت امام موسی کاظم علیه السلام بود. برای اعتماد یک  ماشین چوبی گرفتم تا به قول خانم شرافت توی کانال مادرانه‌های مشترک ایتا به اسم ماشین ولادت بهش بدیم تا توی ذهنش بمونه.   دست سمیه رو گرفتم و توی دستم فشار دادم و گفتم:

-  بالاﺧﺮﻩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ
ﺁﻥ ﺷﺐﻫﺎیی ﮐﻪ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ
ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﻤﺎﻧﻢ
ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ
چه‌قدﺭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻫﺴﺘﻢ!

احمد شاملو

ریز خندید.

- سه ماه پیش خوشبخت شدی!

قهقهه زدم و  در ماشین رو برای سمیه باز کردم و سوار شد و به سمت پاساژ بعدی راه افتادیم. چون کت و شلوار من مشکی و پیراهنم یاسی بود، باید لباس سمیه هم بهش می خورد. بانوی قشنگم حالا شونزده ساله شده بود و یک سال از عقدمون گذشته بود. حسابی هم قد کشیده بود طوری که به بالای شونه‌های من می رسید. بالاخره پیراهن پرنسسی کرمی رو انتخاب کرد که آستین‌هاش تا آرنج بود و دامن طبقه طبقه ای داشت. بنظر من که مثل فرشته ها شده بود.

- چه‌طور عزیزم؟

نوچی کشید.

- خوشم نیومد!

چند ثانیه نگاهش کردم ولی سریع گفتم:

- باشه، اگه دوست داری بریم یک چیزی بخوریم.

- آخه گفتی، این‌قدر   گشنم!

لباسش رو عوض کرد و به رستورانی با دکور شکلاتی و پوست پیازی داشت دلبازی داشت. پیش خدمت اومد. نگاهی به منوهای شکلاتی رنگ انداختیم. به سمیه اشاره کردم که اول اون بگه. گفت:

- من رولت مرغ می‌خوام با نوشابه مشکی.

گفتم:

- برای من هم همون. نوشابه هم خانوادگی باشه. سالاد و ماست هم دو تا.

بعد از این‌که رفت به سمیه گفتم:

- دختر تو که این‌قدر سخت انتخاب نبودی؛ می دونی چند وقته دنبال خریدهاییم هنوز کامل نشده؟

- چی‌کار کنم؟ هیچی به دلم نمی‌شینه.

- قربون اون دل فندقیت برم! ولی این‌طوری که نمیشه.

شونه‌ای بالا انداخت.

- شاید قراره یک چیز خیلی قشنگ برام پیدا شه که این‌قدر طول می‌کشه.

اومدم جوابش رو بدم که تلفنم زنگ خورد. درش آوردم و به شماره نگاه کردم تا ببینم کیه؛  اما سرجام خشک شدم.
سمیه با وحشت گفت:

- چرا رنگت پریده؟   کیه؟!

- سمیه،    روی گوشی شماره‌ای نیست.

پوفی کشید.

- دیونه ترسوندیم! خوب شاید دوست‌هامون از آینده زنگ زدن.

با این حرفش دلم آروم گرفت. زیر خنده زدم و گفتم:

- اِ راست میگی   ها!

بلند شدم. همین‌طور که بیرون می‌رفتم جواب دادم:

- بله!

صدای پر استرسی اومد:

- سلام علیکم آرشا.

- سلام. یاشا؟

- آره، خودمم.

- باز چه زحمتی برام داری؟

با همون صدای پر از نگرانی خندید و گفت:

- می‌تونی این‌جا بیای؟ نه، نه!    نیازی نیست فقط یک لحظه قشنگ به حرف‌هام گوش کن.

- دارم گوش می‌کنم.

- ببین یک اتفاق خیلی بد برای ما افتاده که به امید خدا و‌ کمک شما میشه   حلش کرد.

تکیه م رو به دیوار دادم.

- چی ‌شده؟

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک کمی مکث کرد بعد گفت:

- نمی‌دونم چه‌طور برات توضیح بدم، فقط بدون بلایی بدتر از بابا من سرمون اومده.

- چی داری میگی؟    باز بچه‌هام چی شدن؟!

- نه آرشا این بار ماجرا خیلی بالاتر از بچه‌های تو هست.

- خوب مثل آدم توضیح بده ببینم!

صدای نفس عمیقش اومد، بعد گفت:

- چند تا از افراد مهم تاریخی جا به جا شدن...

چندثانیه هنگ کردم بعد داد کشیدم:

- چی؟

چند نفر به سمتم برگشتن. خجالت کشیدم و با دست اشاره کردم معذرت می خوام.

- آرشا خواهش می کنم، الان اصلا وقت بحث در این باره نیست!

سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم.

- ملیکا این ها هم هستن؟

با ناله گفت:

-  نه راستش.

- چرا؟

- چون بچه اون ها هم گم شده.

- محمد ارسلان رو میگی؟   اون دیگه برای چی؟

- باور کن خودم هم دیگه نمی‌دونم چه خبره.
نگاهی به آسمون زیبای عصر انداختم تا مثل همیشه آرومم کنه. تصمیم گرفتم دست از سوال بردارم و کاری که می‌خواست رو انجام بدم؛ برای همین دفترچه و خودکارم رو در آوردم.

- بگو یادداشت می‌کنم.

- داریوش اول دوران شما، یعقوب لیث صفاری دوران محمد رضا شاه.

- خوب؟

سرفه آرومی کرد.

- آذر آناهید دوران مقنع.

- آذر آناهید دیگه کیه؟

- ملکه شاپور یکم بوده.

صفحه بعدی رو آوردم.

- بعدی؟

- ملک خاتون دوران مهرداد دوم.

سکوت کرد.

- تموم شد؟

- آره، تموم شد دیگه.

- پس خداحافظ.

- خداحافظت.

بعد قطع کرد.

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به رستوران برگشتم؛ سمیه داشت با نگرانی نگاهم می‌کرد رفتم رو به روش نشستم. گفت:

- بگو ببینم چی شده؟

غذاها رو آورده بودن.

- حالا بخور.

- الان بگو خیلی نگرانم.

لبخندی بهش زدم.

- چیزی نیست عزیزم؛ تو درست گفتی یاشا بود.

- خوب؟!

- به یک مشکلی خوردن، ازمون کمک می‌خوان.

یکم آروم تر شد و شروع به خوردن غذاش کرد با تعجب پرسیدم:

- نمی‌خوای بدونی چه مشکلی و چه کمکی؟

نچی کشید.

- کمک به مردم، وقتی برای رضای خدا باشه باید انجام بشه.

این حرفش آرومم کرد و همه تردید هام رو شست و با خودش برد. من هم با غذام سرگرم شدم تا سر فرصت ماجرا رو براش تعریف کنم.

***ملیکا***

از جت تخته‌ای یاشا پیاده شدیم و گفتم:

- اول این حاج آقا  رو ببر بعد بیا دنبال ما.

منظورم بردن پیرمردی بود که فراموشی باعث شده بود حرکت با جت مخصوصش رو از یاد ببره. یاشا بی حرف از مرد خواست سوار بشه و به سرعت حرکت کرد تا سریع بتونه به کمک ما بیاد. ما هم پیاده راه افتادیم تا اینکه بعد از یک ربع یاشا رسید و دوباره سوار شدیم تا به قله کوه دماوند  رفتیم.

- کمک گرفته از خاطرات شهید بابایی.

- زن داداش، مطمئنی می‌خوای انجامش بدی؟

- بخاطر بچه‌ام هر کاری رو انجام میدم.

- بذار من و یاشار بریم.

- من مادرشم. چه‌طور این جا بمونم وقتی اصلا نمی‌دونم محمد ارسلانم کجاست؟


هر دو سکوت کردن. بالاخره یاشار گفت:

- باشه عزیزم.

یاشا برگشت سمت محافظ‌ها و گفت:

- اون رو آوردین؟

یکی شون جلو اومد و جعبه‌ای رو گرفت سمت یاشا. بازش کرد و توش رو نگاه کرد، بعد با همون سر باز گرفتش سمت ما. نگاهی بهش انداختیم با دیدن چیزی که داخلش بود هر دو همزمان گفتیم:

- وای!

لبخندی بهمون زد. نگاهم هنوز روی الماس نور بود.

- این رو از کجا کش رفتی یاشا؟

خندش گرفت.

- توی موزه بود؛ قرضش گرفتم.

مطمئنا اون ها اجازه داشتن به راحتی اموال موزه رو بدون دادن هیچ وصیغه و کوفت و زهرمار قرض بگیرند و تا هر وقت که دوست دارند دستشون باشه. بعد رفتن سمت ابر بزرگی که باهاش اومده بودن. ما هم منتظر موندیم وقتی که اون ها بین ابرهای دیگه پنهون شدن یاشار دوباره در جعبه رو باز کرد و نگاهش رو به من دوخت. لبخندی بهش زدم و دستم رو روی دست هاش گذاشتم. چیزی نگذشت که ابر های سیاه اومدن لبخند روی لبم نشست، همونی شد که یاشا می‌گفت؛ حدس می‌زد که برای دزدیدن این الماس بیاد.

باد شدید دوباره شروع شد من و یاشار ناخودآگاه یک قدم جلو تر اومدیم طوری کرد حالا جعبه چسبیده به بدن ما و پیشونی هامون هم چسبیده بهم بود.

دستم رو روی سرم گذاشتم که متوجه خیسیش شدم. با خدا، خدا چشم‌هام رو باز کردم نمی‌دونم چرا همش احساس می‌کردم کور شدم. اول همه چیز رو تار می‌دیدم بعد یکم وضعیت نگاهم بهتر شد. به کف دستم نگاه انداختم خونی بود. سرم رو بالا گرفتم و نگاهی به دور و بر کردم. توی یک دامداری افتاده بودم و گوسفند ها داشتن توی حیاط دامداری برای خودشون چرا می‌کردن.

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از جا پریدم و این بار با دقت بیشتر و کمی نگرانی به دور و بر نگاه کردم. وقتی دیدم اثری از یاشار نیست شروع کردم به داد زدن:

- یاشار،    یاشار من! یاشار جان!

صدایی ازش نیومد. شروع کردم به جیغ کشیدن:

- یاشار! 

گوسفندها از صدای من می‌ترسیدن و در می‌رفتن. کل چراگاه رو گشتم اما خبری ازش نبود. کلافه برگشتم توی حیاط و کناری نشستم و زانوهام رو توی بغلم گرفتم. دفعه قبلی حداقل می دونستیم چی‌ کار باید بکنیم یا چه اتفاقی قراره بیفته، از طرفی هم همه باهم بودیم. اما الان باید تنها جنگیدن رو امتحان می‌کردم. آره.

بلند شدم و لباسم رو تکوندم. کوله م رو در آوردم و نگاهی به وسایل داخلش انداختم. دسته پولی که قرار بود به پیروی از شهید بابایی برای یکی از دوست های  نیازمندمون بفرستیم همراهم و تنها داراییم بود که می‌تونستم طبق واحد پول زمان تغییرش بدم. فوقش استفاده و بعدا جایگزین می‌کردم. اسلحه ای که از دنیای یاشا این ها بود برداشتم و بعد از خوندن سوره کوچیکی از قرآن همراهم راه افتادم.

با تعجب به دور و بر نگاه می‌کردم. مکان عجیبی بود. کنار خونه خرابه و قدیمی خونه جدیدی قرار داشت و از کنار ماشین‌ها گاری های خالی رد می شد. همه چیز جوری بود که قشنگ ثابت می‌کرد مثل من محکم به زمیت برخورد کردن و آسیب دیدن. از همه تلخ تر حیون هایی بود که بر اثر پرتاب روی زمین مغزشون از هم پاشیده بود! یکم که رفتم توی یک معدن که نفهمیدم چیه احساس کردم آدمی رو دیدم. چند لحظه سر جام خشک شدم؛ از طرفی می‌ترسیدم برم و طرف بد باشه و از یک طرف می‌گفتم خوبه یک نفر کنارم باشه. بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم برم و ازش راجب این جا سوال کنم.

آروم از پله های خود ساخته معدن پایین رفتم. اسلحه م آماده بود ولی باز هم داشتم می‌لرزیدم. زیر لب شروع کردم به آهنگ مذهبی خوندن و از خدا و معصومین <ع> کمک خواستن. تا نزدیک در معدن رفتم ولی دیگه جلو تر نرفتم و فقط داد زدم:

- کسی اون‌جا است؟

یکم سکوت بر قرار بود. دوباره داد زدم:

- آهای، کسی اون جاست؟

یک دفعه‌ای شخصی با چنان سرعت ماورائی به سمتم هجوم آورد که نتونستم اوضاء رو جمع و جور کنم. شمشیرش به اسلحه‌ام برخورد کرد و اون رو به سمتی پرت کرد. ضربه دوم خودم رو هدف گرفت که با جا خالی دادنم به زمین بر خورد کرد.

به سمت اسلحه غلت زدم. قبل از این‌که   دستم بهش برسه شمشیرش یک ثانتی دستم بین من و اسلحه‌ام قرار گرفت. تنها کاری که به فکرم رسید این بود که دستم رو دراز کنم و بالای شمشیرش رو از روی دستش بگیرم. با این کار تونستم اسلحه‌ام رو بردارم. شمشیرش رو از دست من کشید بیرون و دوباره بالا بردش. همزمان با هم ضربه رو زدیم.
پرتش کردم کنار و با ترس نگاهش کردم. چرا ازش خونی نریخت؟ اسلحه‌ام رو محکم توی دستم فشار دادم و بلند شدم، کوله‌ام که بر اثر حرکت‌هام روی زمین افتاده بود رو برداشتم و تند رفتم به سمت پله ها که صدای قدم هایی تند پشت سر خودم رو شنیدم؛ با وحشت برگشتم عقب. با دیدن دوباره اون سرباز جیغی کشیدم و از هول به عقب روی پله ها افتادم. تازه متوجه چشم هاش شدم که کاملا سفید بود. اسلحه رو گرفتم سمتش و شلیک کردم اما نمرد. از شدت وحشت جیغی کشیدم، حالا که نمیمیره چه‌طور از شرش راحت بشم؟ خودم رو مرده احساس می‌کردم که دیدم هنوز زل زده بهم با ترس پرسدیم:

- از جون من چی می‌خوای؟

- امر، امر سرورم هست.

ترسم یکم کمتر شد و زل زدم بهش. یعنی چی؟ نکنه اگه این ها رو بکشم سربازم میشن؟ وای خدای من چه جالب! از جام بلند شدم و با خیال راحت تری به سر و پاش نگاهی انداختم. لباس کوتاه و آستین بلندی تا روی زانو داشت به رنگ پرتقالی.

- تو سرباز کدوم سلسله ای؟

- من سرباز مادی در خدمت سرورم هستم.

خودم رو جمع و جور کردم.

- باشه اگه در خدمت منی بیا.

بعد کوله‌ام رو گرفتم سمتش.

- این رو هم بیار.

سریع ازم گرفت دلم یکم آروم تر شده بود، شونه هام هم حالا سبک تر شده بود. همین‌طور به دور و بر نگاه می‌کردم کلی مکان ها بود که شواهد نشون می‌داد هر کدومشون از یک جایی اومدن. مثلا یکی از زمان ما، یکی از زمان ساسانیان بعد از یکم راه هوا تقریبا داشت رو به تاریکی می‌رفت که چشمم به یک رود افتاد برگشتم سمت نگهبان.

- اون رود چیه؟

- اروند رود است سرورم.

لبخندی زدم و به سمت رود رفتم بعد برگشتم سمت سرباز.

- من گشنمه. برو ببین چیزی می‌تونی برای خوردن پیدا کنی. فقط حیوونی رو نکشی.

اون که رفت نگاهی به دور و بر کردم چندتا درخت اون جا بود که زیرش شاخه‌های ریخته دیده میشد. اون ها رو جمع کردم و با فندکی که همراهم بود آتیش روشن کردم. همون موقع سرباز رسید دیدم توی دستش چندتا یک دسته خرما همون‌ جور که از درخت جداش می کنند بود. ازش گرفتم و روی زمین گذاشتم.

- تو می‌تونی چیزی بخوری؟

رباط وارانه گفت:

- خیر.

آهانی گفتم و خرماها رو شستم بعد یک چندتایی خوردم.

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***آرشا***

از این‌که بدون اجاره لباس در حال برگشت بودیم سمیه دلخور بود و نگاهم نمی‌کرد؛ حتی پاستیل های مورد علاقه‌اش  که براش گرفته بودم   ناراحتیش رو کمتر نکرد.

- قهرت هم مثل مهرت قشنگه!

سعی کرد نخنده اما نتونست و به خنده افتاد.

- باید به بابات هم بگیم تا کمکمون کنه.

- به بابا برای چی؟ خودمون دوتایی انجامش میدیم.

نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت:

- چرا این‌طوری می‌کنی؟ تو هنوز بیست و چهار سالته و به حمایت خانوادت احتیاج داری. چرا طوری رفتار می‌کنی انگار از هفت دولت آزادی؟

گیج گفتم:

- متوجه منظورت نمیشم. یعنی تو دوست داری من وابسته به خانواده‌ام باشم؟

- نه! کدوم زن همچین چیزی رو دوست داره؟ من فقط دوست دارم احساسات خانوادت رو درک کنی و خود رأی نباشی.

- باز هم متوجه نشدم؛ اما باشه به بابا هم میگم. اصلا خانوادگی میریم. خوبه؟

لبخندی زد.

- این شد.

آروم آروم زیر لب تکرار می کرد:

-   مغرور نباش؛ قبر جایگاه تو است!

شما ثروتمند هستید.


شما قوی هستید.

شما مستقل هستید.

شما به کسی نیاز ندارید.

اکنون بله؛ اما در هنگام مردن اوضاع تو چگونه خواهد بود.

بعد از مرگ، شما به کسی نیاز ندارید که بدن شما را بشوید.

شما به کسی نیاز ندارید که شما را کفن کند.

شما به کسی نیاز ندارید که جسد شما را دفن کند.

و ....

و مهمتر از همه شما به کسی نیاز ندارید که نماز جنازه تان را بخواند و برای شما دعا کند.

پس مغرور نباش!

در این دنیا متواضع زندگی کن.

بدان که شیطان هم احمق نبود بلکه مغرور بود.

ریموت رو زدم و سمند مشکی رنگم رو داخل باغ بردم. خریدها رو برداشتم و سمت ساختمون خونه رفتیم، در رو که باز کردم اعتماد کوچولوی شیش ساله با ذوق به سمتم دوید.

- داداشم اومد.

نشستم و بغلش کردم بعد با وجود وسایل بغلش کردم و این بار سه نفره راه افتادیم. اعتماد همون قدر بهم وابسته بود که اعتماد توی جلد اول رمان (گمشده در زمان) بهم وابسته بود. اعتماد کوچولو پوست سفید با چشم های طوسی و موهای مشکی داشت. خریدها رو روی میز گذاشتم که سمیه به مامان نشون بده. اعتماد رو هم همون جا گذاشتم. بیرون رفتم و با لب خونی از بابا خواستم تا دنبالم بیاد. وارد حیاط شدیم. زیر راه پله باغچه کوچیکی مخصوص خودم داشتم که توش پر از گل های رز و ارغوان بود. کنار همون نشستیم. رو به گلبهار خانم یکی از خدمت کارهامون گفت:

- گلبهار خانم دو لیوان یخ در بهشت بیار.

بعد رو به آرشا کرد.

- جانم بابا! پولی چیزی نیاز داری؟

- نه، ماجرا یک چیز دیگه است.

یکم نگران شد و پرسید:

- چی شده؟

نفس عمیقی کشیدم و بدون مکث و سریع براش تعریف کردم. چهره‌اش درهم و اعصابش داغون شد. شروع کرد زیر لب غر- غر کردن بعد از چند دقیقه آروم تر شد و گفت:

- پس باید این دوران و اون دوران راه دنبالشون راه بیوفتیم.

- بله!

آهی کشید و گفت:

- من میرم به مامانت هم یک جوری خبر رو بدم؛ اگه شد هم فردا راه بیوفتیم.

بهتر دیدم اون لحظه نباشم پس رفتم دوش بگیرم. وقتی برگشتم حرف‌هاشون رو زده بودن و قرار شد فردا با هواپیما دنبال داریوش بریم؛ بعد هم تصمیم برای پیدا کردن بقیه‌شون بگیریم. رفتم وسایلم رو جمع کنم. سمیه داخل اومد و نگاهی به من کرد بعد گفت:

- برای فردا داری آماده میشی؟

- آره، بنظرم تو هم برو حاضر شو.

با افسوس گفت:

- کاش می‌ذاشتی وسایلت رو برات جمع کنم؛ معمولاً زن ها این کار رو برای شوهرهاشون انجام میدن.
بهش خندیدم و با چشم اشاره کردم بیا کنارم بشین.

فرداش شهادت شهید طیب و آیت‌اللّه قاضی طباطبایی بودو من که معلم کلاس اول بودم از بچه ها خواستم برای شهدا نقاشی بکشن. در همون زمان راجب شهادن  براشون صحبت کردم و بعد نقاشی هاشون رو روی تابلو اعلانات کلاس چسبوندم. ظهر بعد از کلاس من و سمیه به فرودگاه رفتیم. بابا ماشین رو آورده بود که توی شیراز نیاز نباشه با تاکسی اینور و اونور بریم. سر راه یکجا ماشین خراب شد و ما پیاده شدیم دور بزنیم و در این دور زدن خانم یک گردنبد به اسمش گرفت تا گم نشه. وقتی به شیراز رسیدیم، دستگاهی که یاشا بهم داده بود رو در آوردم و توی گوشیم گذاشتم و با ماشین دنبال داریوش راه افتادیم. صفحه بنفش رنگی روی گوشی اومد و تخت جمشید رو نشون داد.

- تخت جمشید.

بابا ماشین رو روشن کرد و راه افتاد اعتماد ازم پرسید:

- داداش چرا اسمش تخت جمشیدِ؟

- اوهوم، میشه گفت تا دویست سال پیش ما تاریخمون رو از روی شاهنامه و مثلاً مدارکی که پیدا کرده بودیم می‌نوشتیم؛ برای همین فکر می‌کردیم تخت جمشید رو شاهی به اسم جمشید ساخته.

- پس کی ساخته؟

- داریوش بزرگ ساخته و پسرش خشایارشا هم گسترشش داد.

بعد بلندش کردم و روی پام گذاشتمش. رسیدیم به تخت جمشید نگاهی به وضعش انداختم بنظرم طبیعی بود. پیاده شدیم و سمت نگهبانی رفتیم. بابا گفتم:

- ببخشید آقا!

سمتمون برگشت.

- بفرمایید!

- سلام.

- سلام علیکم.

- شما این چند روز فردی امم عجیب این‌جا ندیدین؟

خندش گرفت و با دست به رو به رو اشاره کرد.

- فکر کنم منظورتون آقا داریوش باشه.

نگاه ها به اون سمت برگشت. مردی با قد بلند، پوست سفید، ریش و سبیل مشکی البته از راه دور تار های سفیدش پیدا نبود، چشم‌های مشکی و لباس اشرافی پرتقالی.    نتونستم تحمل کنه و به سمتش دوید. بابا و سمیه هم دنبالم دویدن، اما مامان دست اعتماد رو که با تعجب به  ما نگاه می‌کرد گرفت و به آرومی پشت سرمون حرکت کرد. آرشا با صدای بلند داریوش رو صدا زد:

- داریوش!

با شنیدن اسمش به عقب برگشت. خیلی زود مم رو شناخت و حالا هر دو داشتیم با بهت همدیگه رو نگاه می‌کردیم. ریش‌های داریوش بلندتر شده بود و چند تار سفید بین مو و ریش هاش به چشم می‌خورد. در طرف مقابل من ریش کوتاهی داشتم و موهام هم کوتاه شده بود.

- آرشا، آیا این تو هستی؟

خندیدم.

- پس روحمه مرد؟

بعد به سمتش رفتم   و محکم همدیگه رو بغل گرفتیم. بعد از هم فاصله گرفتیم و نگاهی بهم انداختیم. داریوش با تعجب پرسید:

- تو چرا پیر نشده ای؟

آرشا نگاهی به جمعیتی انداخت که کنجکاو نگاهشون می کردن بعد گفت:

- بریم حالا بهت میگم.

@همکار ویراستار از پارت یک تا هفت ویرایش شده✔

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سمیه تایید کرد.

- آره این‌طوری بهتره! داریوش خان، وسایلت کجا است؟

داریوش گفت:

- مرا یاری کن.

اول سیبل تیر اندازی رو جمع کردیم، بعد تیر و کمون رو برداشتم. پرسیدم:

- این ها رو از کجا آوردی؟

- ساخته‌ام تا به وسیله آن بهایی به دست آورم.

یک لحظه غم تمام وجودم رو گرفت. با خودم فکر کردم داریوش با اون شکوه و عظمتش حالا باید چه کارهایی انجام بده. داریوش بغچه‌ای رو به دست گرفت این بار بابا پرسید:

- این دیگه چیه؟

- سرمایه‌ای که از خرید خوراکم اضاف ماند را برای خود چیزهایی خریدم.

احساس کردم که ناخودآگاه از اتفاق‌ هایی که برای داریوش توی دنیایمون افتاده خجالت کشیدم؛ پس سریع وسایل رو جلوی نگاه سنگین بقیه توی صندوق عقب جا دادم. انگار مامان متوجه حالم شد و برای همین تعارف داریوش رو خودش به عهد گرفت.

- بیا بشین پسرم.

- سپاس گذارم! بگذارید اول بروم از آن نگهبان خداحافظی کنم، سپس به همراه شما می آیم.

وقتی برگشت همه با هم سوار شدیم. این بار داریوش رو بخاطر جایگاهش روی صندلی جلو نشوندیم. مامان پرسید:

- چی شد که شما سر از این جا در آوردین؟

داریوش یکم مکث کرد بعد در مقابل چشم های منتظر جمع گفت:

- شب را به همراه آتوسا ملکه‌ام خوابیده بودم تا آن هنگام که باد سردی مرا از خواب بیدار کرد. چشم باز کردم تا پنجره را ببندم که دیدم نه کاخی هست و نه اتاقی و نه تختی و نه همسری. خاک سرد بود و ویرانه و من. از جای خود برخاستم و آن‌جا را از نظر گذراندم. خانه‌ای بسیار کوچیک دیدم که فقط یک نفر در آن مانده بود. از او پرسیدم کیست و آن‌جا کجا است.

او از من بیشتر متعجب شد و دلیل بودن من را در آن جا خواست. از لحجه‌اش فهمیدم هم دیار آرشا است. جوابی به او ندادم بجوای آن نام آرشا را گفتم و مکان او را جستم نمی‌شناخت گفتم (فرمانده بزرگ ما بوده است.) در صفحه‌ای کوچک نقاشی ای را به من نشان داد که بسیار زیبا کشیده شده بود. گفت که او فرمانده بزرگ ماست از من پرسید که به دنبال او می گردم جواب خیر دادم و گفتم آیا همسرم را ندیده است؟

نگران شد و پرسید چه زمانیست که گم شده و در کجا؟ گفتم که او گم نشده است بلکه من در این جا گم شده ام و راه را نمی دانم. خندید و از من خواست تا به داخل بیایم و شب را در آن جا بمانم سپس روز که کلمه ای گفت که معنی اش را نفهمیدم او کلمه شیفت را بر زمان آورد. به هر جهت گفت تا آن زمان خود من را ببرد.

به داخل اتاقکش رفتم و روی صندلی ای که آن جا بود نشستم و از او پرسیدم که آن جا زندگی می‌کند؟ باز خندید و گفت که نگهبان است. از من نام و نشانم را پرسید. جرات نکردم به او بگویم مگر که جانم را بگیرد پس گفتم نانوا هستم و نامم داریوش است. او نیز نام خود را گفت سعید است. و همچنین گفت که افغانی ها رو بسیار دوست دارد نفهمیدم افغانی چیست با خود اندیشیدم احتمالا به غریبه ها افغانی می‌ گویند.

به او گفتم که بسیار خسته‌ام می‌توانم بر روی همین صندلی بخوابم؟ این اجازه را داد و تا صبح همان جا خوابیدم. صبح به هنگام رفتن شخصی دیگر آمد و با دیدن من از تعجب با همان لحجه ی آرشا پرسید ای کیست و این چیست تنش؟ من با لباس های خوابم آن جا بودم که جامه ای بلند و سفید رنگ بود. سعید جواب داد که افغانی است که راه را بلد نیست و گم شده است می‌خواهم به شهر ببرمش تا سرایش را بیابیم. کلماتش غریب بود اهورا را شکر کردم که سخنان آرشا را گوش کرده بودم و معنی کلمات را می‌دانستم.

بعد سکوت کرد مامان خواست دوباره ازش سوال بپرسه که بابا از آینه بهش اشاره کرد بیخیال بشه. فهمیده بودیم که زنده شدن این خاطرات تازه رنگ و هوای بهت و تعجب رو ازش گرفت.


**ملیکا**

جنازه هرمز اول رو از روی تخت پادشاهی برداشتم. با دیدن یک دستش یاد آرشا افتادم و آروم آروم  شاهزاده و پادشاه شجاع ساسانی رو دفن کردم. بعد از اون   غمگین از  اولین روز تولدی که تنها بودم دور و بر رو می گشتم.  چهارده آبان بود و اولین پاییز تنهاییم. اسب رباط واری پیدا کردم. دندون هاش رو شمردم از سی و شیش دندونش فهمیدم ماده، بهتر از شیرش هم می تونم استفاده کنیم. بعد از نماز صبح دوباره راه افتادم. از طرفی، تجربه های جدید برام لذت بخش بود؛ از طرف دیگه نگران یاشار و محمد ارسلان بودم و دلشوره امونم رو بریده بود. با دیدن چیزی که رو به روم بود یک دفعه سر جام خشک شدم، انقدر تعجب کردم که همه چیز رو از یادم برد.

- این چیه؟

- کاخ داریوش هخامنشی.

این کلمات رباطی گفته شده از سرباز زامبی شده، چنان من رو به بهت برد که جیغ کشیدم:

- تخت جمشید؟!

در همون حال جلو رفتم و از پله های سنگی، در حالی که به عکس های روی دیوار کنارش نگاه می‌کردم رد شدم و از چارچوب در بزرگش هم گذشتم. بیشتر تخت جمشید از چوب درست شده بود، اما قسمت های سنگی هم خیلی به چشم می اومد. جالبی این بود که جواهرات رو، روی عکس ها می‌چسبوندن؛ یعنی تاج کندکاری شده هم جواهرات روش بود.

وارد سالن بزرگ و طولانی شدم که ستون های بلند و دیوارهای چوبیش داشت. جالبیش این بود که هیچ وسیله‌ای توی اون کاخ نبود. از سکوت و بزرگی اون جا ترسیدم؛ احساس می کردم هر لحظه ممکنه یکی بهم حمله کنه، برای همین به سمت عقب برگشتم. داشتیم از در خارج می‌شدیم که سرباز همراهم برگشت و با قدم های تند به پشت سر من دوید.

قبل از این که کامل برگردم، صدای بهم خوردن شمشیرها حواسم رو جمع کرد. وقتی برگشتم، با دیدن سربازی که در حال جنگ با سرباز من بود جیغی کشیدم و به در چسبیدم؛ اما خیلی زود با یاد آوری این‌که از پشت در هم ممکنه یکی به من حمله کنه، به گوشه دیوار پناه بردم.

یک دفعه از پله هایی که سمت چپ سالن قرار داشت دو سرباز دیگه پایین اومدن. جیغ بلند تری کشیدم و به سمت راست سالن دویدم، در همون حال نگاهم به سربازم بود. اگه می‌خواست تنهایی با سه نفرشون بجنگه، مطمئنا کشته میشد. پس نباید می‌ذاشتم اینطوری میشد؛ برای همین سریع اسلحه همراهم رو در آورد و روی زانو به حالت نظامی نشستم و نشونه گرفتم، ولی می ترسیدم به سرباز خودم بخوره؛ در همون حال یکی از اون دو تا سرباز به سربازم رسید. احساس کردم که بیشتر از این معطل شده نیاز نیست پس شلیک کردم.

یکی از اون‌ها مرد و اون یکی هم زخمی شد. حالا سربازم داشت با یک سالم و یک زخمی می‌جنگید، که یک دفعه ای اون سرباز مرده بلند شد و شروع کرد با سرباز های مهاجم جنگیدن. دیگه خیالم راحت شد و کنار دیوار نشستم تا نفسی تازه کنم، همون موقع سربازهام اون دوتای دیگه رو کشتن و بعد از چند ثانیه هر چهارتاشون به سمت من اومدن. سربازهای جدید جلیقه های کوتاه فلزی با ساق ساعد فلزی و کلاه خود بودن. لختی زیاد لباس هاشون فهمیدم سرباز یونانی هستن؛ البته سفیدی چهره و روشنی مو و چشمشون هم گواهی به این امر بود. به من که رسیدن هر چهارتا فریاد کشیدن:

- امر، امر سرورمان است!

لبخندی زدم.

- بریم سرباز های من.

بعد دوباره باهم راه افتادیم.

**آرشا**

- چند وقته این‌جایی؟

- گمان برم یک ماهی است. نام این ماه چیست؟

- بهمن!

آهی کشید.

- آری سوز سرما گواهی بر آن است.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان گفت:

- معذرت خوام که توی دنیای ما این اتفاق های تلخ براتون افتاده.

داریوش خندید.

- خیر بانو، اتفاقاً این سختی ها مرا محکم تر ساخت، تنها هنگامی که ویرانه کاخ زیبایم را دیدم. آن زمان از شدت درد سینه ام به درد آمد.

ناخودآگاه با صدای آرومی گفتم:

- وای!

اعتماد که تا اون موقع با تعجب به داریوش نگاه می‌کرد، خودش رو کشید جلو و گفت:

- آقا شما چی می‌گین؟   من اصلاً متوجه نمیشم؛ چرا این‌طوری صحبت می‌کنید؟!

داریوش برگشت و نگاهش کرد، بعد پرسید:

- تو دیگر که هستی؟

- اسم من اعتماد، برادر داداش آرشا.

داریوش با تعجب و بهت نگاهی به سر و پای اعتماد انداخت و گفت:

- اعتماد؟!

همه هل شدیم.

- می‌دونی، اعتماد ازدواج کرد و از این جا رفت؛ برای همین مادرم اسم پسر دیگه ش رو اعتماد گذاشت.

داریوش دوباره پرسید:

- راستی تو و همسرت چرا پیر نشده‌اید؟ پدر و مادرت هم همچنین.

دیگه واقعاً موندم چه جوابی بدم؛ سمیه سریع به کمکم اومد:

- ما از چشمه همیشه زندگانی آب خوردیم.

- آه، اهورا مزدا!

جلوی یک هتل نگه داشتیم. من و بابا رفتیم اتاق بگیریم. دوتا اتاق گرفتیم. یکی برای خانم ها و یکی برای خودمون. وقتی برگشتم دیدم داریوش زل زده به هتل و یکجورایی محوش شده. با سنگینی نگاهم متوجه حضور من شد و نگاهم کرد.

- به راستی کاخ من باشکوه ترین کاخ جهان است؟

خندم گرفت. مثل سمیه بود اون هم وقتی که دختر خوشگلی می‌دید از من می‌پرسید واقعا من قشنگ ترین دختر دنیام اون وقت من باید می گفتم:

- آره عزیزم، کاخی قشنگ تر از کاخ تو تا حالا آفریده نشده.

بعد اول در عقب رو باز کردم و بعد هم صندلی کنار راننده رو. اعتماد خوابش برده بود برای همین خم شدم و بغلش کردم. به داخل هتل که رفتیم برعکس این که فکر می‌کردم داریوش رفتار ندید پدید گونه‌ای نشون بده خیلی مردونه و با ابهت بدون این که به سمتی نگاه کنه دنبالمون اومد. بابا جلو اتاق ها که رو به روی هم بودن منتظرمون بود. اتاق سمت چپی رو نشون داد و گفت:

- شما با اعتماد اون‌جا می‌خوابید.

بعد در اتاقی که بهش تکیه داده بود رو باز کرد.

- ماهم این‌جا می‌خوابیم.


بعد کارت اتاق رو دست مامان داد. مامان در رو باز کرد و خودش و سمیه داخل رفتن، من هم اعتماد رو داخل اتاق بردم. سه تا تخت یک نفره، تلوزیون، یک میز کوچیک، یک کمد کوچیک، کمد دیواری، دستشویی، حموم، یک آشپزخونه دلباز بود. اعتماد رو روی یکی از تخت ها گذاشتم و رو به مامان گفتم:

- اگر شب بهانه گیری کرد، بگو خودم پیشش بیام.

با شوخی گفت:

- بهانه خوبی برای تو میشه تا کنار زنت بیای.

سمیه از خجالت سرخ شد و من هم با خجالت خندیدم. مامان با لبخند گفت:

- اگه غریبه بینمون نبود، نمی‌ذاشتم تو رو سمیه از هم دور بخوابین.

این بار جفتمون خندیدیم. گونه مامان و سمیه رو بوسیدم و گفتم:

- در رو پشت من قفل کنید.

بعد داخل اتاق خودمون رفتم؛ بابا داشت به داریوش کمک می‌کرد تا لباسش رو دربیاره. حالا داریوش با یک لباس بلند ابریشم به رنگ سفید بود، به سمت حموم رفتم و گفتم:

- برو یک دوشی بگیر.

گیج نگاهم کرد.

- هان؟

خندم گرفت.

- یعنی حموم، می‌خوای حموم کنی؟

- آری! حالم را خوب می‌کند.

- باشه پس دنبالم بیا.

در همون حال که به سمت حموم می‌رفتیم، گفتم:

- راستی تو چرا لباس‌هات تمیزه؟

- زمان‌هایی که به حمام می‌رفتم، آنها را می‌شستم.

با تعجب نگاهش کردم.

- حموم می‌رفتی؟   کجا حموم می‌کردی؟!

- در همان نزدیکی در رودی.

ناراحت نگاهش کردم که لبخند زورکی زد.

- نگاهت را چنین نگران نبینم، که من از تجربه های این روزهایم خوشحال هستم.

آرشا در حموم رو براش باز کرد.

- بفرما!

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آروم داخل رفت، دوش رو باز کردم. به وضوح جا خورد و با تعجب پرسید:

- این چیست؟ شما در خانه‌هایتان آبشار دارید؟

نگاه بی تفاوتی به دوش انداختم و چون حوصله توضیح دادن نداشتم گفتم:

- آره یک جورهایی.

به سمتش رفتم و گفتم:

- بذار کمکت کنم لباس هات رو در بیاری.

بدون مخالفت دست هاش رو از هم باز کرد؛ لباس هاش رو تا جایی که به یک شلوار گشاد سفید بسند شد در آوردم و بهش گفتم:

- شما بشین داخل وان تا من وسایل لازم رو بیارم.

بی حرف رفت توی وان نشست، من هم لباس هام رو در آوردم و لیفی که براش خریده بودم به همراه شامپو بدن و شامپوی سر خودمون رو برداشتم و به سمتش رفتم. چشم هاش رو بسته بود و سرش رو به لبه وان تکیه داده بود گفتم:

- داریوش جان! اگه بذاری کمکت کنم موهات رو بشوری.

بدون این که چشم هاش رو باز کنه گفت:

- کمی منتظر بمان.

حالش رو درک کردم؛ برای همین روی سکوی کنار وان نشستم. نیم ساعتی به همین منوال گذشت، تا اون موقع بابا یک دست از لباس های خودش رو برای داریوش آورد. بالاخره گفت:

- حال کمکم کن.

به سمتش رفتم و دوش رو بستم. شامپو رو روی سرش ریختم، بدون پرسش یا اعتراض گذاشت که کارم رو انجام بدم. کف موهای بلندش رو در برگرفت، از اون جایی که تمیز بودن براش خیلی مهم بود، موهاش شپش نکرده بود. بعد از سرش ازش خواستم روی سکو بشینه و لیفش کشیدم بعد بلند شد و دوش گرفت. با حوله یخی رنگ خودم خشکش کردم، این کارها براش عادی بود. هر چی باشه پادشاه بود و وقت حمومش خدمت کارها همراهش می‌رفتن. تمام مدت توی فکر بود و حرفی نمیزد، فقط وقتی که لباس ها رو براش آوردم به حرف اومد و گفت:

- این ها چیست؟

- لباسِ برای تو؟

- هان؟

- جامه.

- بازشان کن تا ببینمشان.


از پنجره کوچیک حموم به آسمون ابری نگاه کردم که آرزوی دیدن ماه و ستاره ها رو روی دلمون می ذاشت. لباس ها رو باز کردم و نگاهی بهشون کرد. اخم کرد و با صدای بلند گفت:

- من شاهنشاه هخامنشی این ها رو بپوشم؟!

هنگ کردم و به چشم های به خون نشستش نگاه کردم. چند ثانیه طول کشید که به خودم بیام و بگم:

- من... نمی‌فهمم چی میگی داریوش! قصدم توهین نبود؛ همه از این لباس‌ها می‌پوشن، من هم این‌طور لباس می‌پوشم.

بعد گفتم:

- حواسم نبود که شما لباس‌های کوتاه نمی‌پوشین. اشتباه از من بود ولی تو هم زیاد ناراحت نشو، اینجا مسئله فرق می‌کنه.

در حموم رو باز کردم و گفتم:

- امشب لباس راحتی خودت رو میارم، بعد یکم باید باهم صحبت کنیم.

با تکون دادن سر موافقت خودش رو اعلام کرد؛ رفتم لباس قبلیش رو آوردم ولی تونستم راضیش کنم که شلوارک رو بپوشه. وقتی بیرون رفتیم برس خودم رو آوردم تا موهاش رو شونه کنم که گفت:

- خود از آن دارم.

با تعجب نگاهش کردم.

- جداً؟!

- آری فروشند برای شانه کردن موهای سرم آن را پیشنهاد داد.

بعد با چشم به بغچه‌اش اشاره کرد. بازش کردم داخلش یک قاشق، قابلمه سیسمونی، یک بسته روشور، یک کاغذ دعا، توپ تنیس، یک شیپور بچگانه و در آخر برس. با خنده و تعجب پرسیدم:

- این ها رو برای چی خریدی؟

اومد و کنارم ایستاد به یکی یکی شون اشاره کرد.

- این را گرفتم تا با اون خوراک بخورم. این را گرفتم تا با اون خوراک را بسازم، این را گرفتم تا هنگام حمام ازشان استفاده کنم، این را مردی فقیر در عوض پولی می‌داد و می‌گفت داشتنش بلا را دور می‌کند. این را در مسابقه‌ای در جایی به نام شهربازی برنده شدم؛ از صدای این خوشم آمد خواستم برای قصر ببرم این را نیز که برای موهایم گرفتم.

قهقهه زدم.

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«ملیکا»

با تعجب نگاهی به سرباز نگاه کردم.

- گفتی چه اتفاقی می‌خواد بیوفته؟

- سرورم! بین ما و یونانی ها جنگی ست.

این چهار روزی که این جا بودم، درست و حسابی آدم ندیده بودم و جز پنج سرباز چیزی نداشت؛ حالا این می‌گفت «جنگ می‌خواد بشه؟!»

- ماجرای جنگ چیه؟

- برای رسیدن به این جواب، باید به راهنمای دنیای تاریخ دست پیدا کنید.

تعجبم بیشتر شد اما یک نور امید هم توی دلم پیچید با ذوق پرسیدم:

- این راهنما کجاست؟

- این راهنما به دست فرشته آسمانی است.

همین‌طور نگاهش کردم. این چی داشت می‌گفت؟   دوست داشتم سریع به جواب برسم، پس پرسیدم:

- من چه‌طور این راهنما رو باید بدست بیارم؟

- خود را شبیه به فرشته‌ای کنید و از دریچه سرآغاز به آن زمان بروید. فرشته مربوطه را پیدا کرده و لوح گمشدگان تاریخ را از او بستانید، سپس قسمت ایرانش را جدا کرده و تا قبل از بسته شدن دریچه به این جا باز گردید.

- کجا باید خودم رو شکل فرشته‌ها کنم؟

- در هر کجا که خدا رو پیدا کنید.

از جوابش یک لحظه سرجام خشک شدم و بی حرکت به سرباز زل زدم؛ یکم که گذشت به خودم اومدم و گفتم:

- برو یک کوزه آب برام بیار.

می‌دونستم باید توی یکی از خونه‌های کوزه باشه، توی چاه ها هم پر از آب بود وقتی اومد بهش گفتم:

- با فاصله ده متری دور من رو به صورت نیم دایره بگیرین.

اون ها که رفتن، اول وضو گرفتم بعد همون جا روی سبزه ها به نماز ایستادم. وسط نماز گریه‌ام گرفت و سلام که دادم.   دست‌هام رو بالا آورد تا دعا کنم که یک دفعه‌ای یک لرزشی توی بدنم احساس کردم و بعد حالت خاصتی گرفتم. به خودم نگاه کردم اما خودم رو ندیدم و بجاش کلی نور دیدم؛ با تعجب سربازهام رو صدا زدم به سمتم دویدن. حالا فهمیدم هر کدومشون به اندازه زمانی که به من پیوسطن مقام دارن، پس همون سرباز هخامنشی اول گفت:

- بله سرورم!

- من چرا این شکلی شد؟

- سرورم! شما شبیه فرشته ها شده اید.

در حالی که با ذوق به بدن نورانیم نگاه می‌کردم، گفتم:

- یعنی الان من از نورم؟

- خیر سرورم،   فقط شما لباسی از نور پوشیده اید.

سری تکون دادم.

- خیلی خوب، من رو به سمت دریچه زمان ببرید.

«آرشا»

داریوش روی صندلی و من هم روی تخت کنار بابا نشستم. بهش گفتم:

- خودت راجب اتفاق هایی که برات افتاده چی فکر می‌کنی؟

- گمان می‌برم امپراطوری تو کشور من را گرفته است و تو جاسوسی بیش نبودی.

من و بابا هنگ کرده بهم نگاه کردیم. گفتم:

- دوست ندارم همچین تفکری داشته باشی.  همه چیز رو برات تعریف می‌کنم فقط باید بهم یک قولی بدی.

- چه قولی؟

- هر چی گفتم رو باور کنی.

جوابی نداد. دوباره گفتم:

- چرا انقدر سختش می‌کنی؟   یعنی تو به من بی اعتمادی؟

با صدای آرومی گفت:

- حرفت را باور می‌کنم چون تو را باور دارم.

لبخندی زدم.

- ممنون!

ماجراها رو از جلد اول رمان تا حرف های یاشا براش تعریف کردم، هنگ کرده بود و متعجب نگاهم می‌کرد. قدرت حرف زدن نداشت و عرق روی سر و روش نشسته بود. بابا بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت و براش آب قند آورد و به دهنش نزدیک کرد.

- جناب داریوش،   شاهنشاه این رو بخورید!

دهنش رو باز و به زور چند قورت خورد، بعد گفت:

- از شما سپاس گزارم، جناب دستان حال بگذارید کمی با خود تنها باشم.

من و بابا بهم نگاه کردیم، بعد هر دو بلند شدیم به داریوش گفتم:

- همون تختی که روش نشستی تخت تو هست؛ اگر کاری داشتیم بیدارم کن. آهان!  راستی دستشویی رو بذار...

- می‌دانم، آن نگهبان به من آموخته.

- خدا خیرش بده! اون در کنار حموم هست؛ اگر کاری هم داشتی بیدارم کن.

بعد چراغ خواب رو روشن و برق رو خاموش کردم و سرجام دراز کشیدم. فردا صبح حال داریوش بهتر بود، ولی زیاد با کسی حرف نمی‌زد. صبحانه رو سه نفره خوردیم و خواستیم تا برای رفتن آماده بشیم که داریوش گفت:

- آرشا بشین... از تو پرسش ها دارم.

پشت میز نشستم.

- بفرمایید.

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- نام کنونی سرزمین ما چیست؟ چه سلسله‌ای بر کار است؟ آیا ما کنون در ایران حکومت می‌کنیم؟ سرزمین‌مان چه‌قدر وسط یافته یا چه‌قدر کوچک شده است؟ پایتخت کجا است؟ شاهنشاه جدید ایران کیست؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- کشور الان به اسم ایران هست و سلسله شما که طبیعیه از بین رفته باشه؛ حکومت جدید هم جمهور اسلامی ایران...

- چه؟

نگاهش کردم گفت:

- معنی این کلمات چیست؟!

- جمهوری یعنی با رأی و خواسته مردم افرادش به قدرت برسن، اسلامی هم اسم دین مونِ و ایران هم که ایرانِ.

- رأی مردم یعنی چه؟

- یعنی مردم تصمیم بگیرند کی به قدرت برسه.

داریوش با تعجب گفت:

- مردم؟ چه گونه؟!

- دیگه تحقیق و فردی که بنظرشون لایقه رو انتخاب می‌کنند.

- انتخاب هایشان بجا است؟

خندم گرفت و در همون حال شونه ای بالا انداختم.

- آه معلوم است، هرگاه دانا و نادان هم‌زمان بخواهند باهم تصمیم بگیرند؛ معلوم نیست چه بلایی بر سر جهان خواهد آمد.

سری به تأسف تکون دادم و جواب بقیه سوال هاش رو دادم:

- سرزمین متأسفانه خیلی کوچیک شده ولی باز هم از بزرگ ترین کشورهای جهانه، پایختت مون شهری به اسم تهرانِ و حاکم جدید الان هم البته ایشون به طور مستقیم با رای مردم انتخاب نشدن، بلکه با رأی نماینده ها انتخاب شدن اسمشون «سید علی حسینی خامنه‌» هست که ما سید علی خامنه ای صداش می زنیم.

- این نام چه‌قدر نا آشنا است.

- سید یعنی کسی که از خاندان دو پیشوای بزرگ دین امام حسن (ع) و امام حسین (ع) هستن. علی هم اسم اصلی شونه، حسینی هم به معنی بودن از خاندان امام حسین (ع) هست و خامنه هم اسم شهرشونِ...

بعد از یکم مکث ادامه دادم:

- نفر دوم که هر چهار سال یکبار با رأی مردم انتخاب میشه، فعلاً حسن روحانیِ.

- بسیار خوب.

- داریوش! با اجازت وسایلت رو توی ساک خودم می‌ذارم، فقط قبل از رفتن یک بازار و آرایشگاه بریم یکم به سر و وضعت برس

- چنین کن.

وسایل رو که جمع کردیم بابا زودتر رفت تا پول هتل رو حساب کنه، ما هم بیرون رفتیم. مامان و سمیه و اعتماد اومدن و همه سلام کردیم، مامان به داریوش نگاه کرد.

- سرورم! دیشب رو خوب خوابیدین؟

داریوش لبخند زد.

- خیر، تا صبح خوابم نبرد.

سمیه نگران پرسید:

- چرا؟ چیزی شده بود؟

- آرشا، تمامی سرنوشتتان را برایم تعریف کرد.

- آها که این‌طور.

بعد به من نگاه کرد.

- الان دیگه تهران میریم؟

- نه، اول بریم یکم به آقا داریوش برسیم تا بعد...

اعتماد دستم رو گرفت و گفت:

- من می‌تونم براشون انتخاب کنم؟

بهش خندیدم.

- اگه اجازه بدن.

بعد بغلش کردم و گفتم:

- بفرمایید دیگه بریم.

سوار ماشین که شدیم، مستقیم رفتیم یک آرایشگاه که نزدیک یک پاساژ خوب قرار داشت؛ البته من اصرار داشتم که اول بریم خرید کنیم اما بابا گفت «حاضر نیست داریوش رو با اون تیپ توی پاساژ ببره» به در آرایشگاه که رسیدیم، مشکل جدید شروع شد.

بابا نمی‌ذاشت با اون لباس داریوش رو ببریم. داریوش هم حاضر نبود لباس‌های ما رو بپوشه؛ کار به جایی رسید که یک داد بابا و یک داد داریوش می‌زد. کم مونده بود توی ماشین با مشت و لگد به جون هم بیوفتن. مامان اعتماد رو که حسابی ترسیده بود، توی بغلش گرفته بود. من و سمیه هم سعی داشتیم که آرومشون کنیم؛ آخر سر با پیشنهاد سمیه مشکل حل شد و ماشین به دنبال مغازه دیگه‌ای رفت.

- از آن نیز می‌خواهم.

با خنده به سمت عمامه‌ ها رفتم و یک سفیدش رو برداشتم و سمتش برگشتم.

- بفرما.

- از آن مشکی ها می‌خواهم.

- مشکی ها مال سید ها است.

بعد عمامه رو روی سرش گذاشتم. حالا یک قبای آبی با عبای مشکی... وقتی دید، با نیش باز زل زدم بهش گفت:

- چرا چنین به من می‌نگری؟

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خندیدم.

- هیچی عالی شدی؛ حالا افتخار میدی آرایشگاه بریم؟

- برویم.

بابا قیمت رو پرسید مرد گفت:

- با احترام صد و بیست.

در حالی که کیف پولش رو در می‌آورد گفت:

- اگه با فحش شصت میدی   من راضیم ها!

همه خندیدیم. پول رو با فروشنده حساب کردیم و دوباره برگشتیم سوار ماشین شدیم و به سمت آرایشگاه راه افتادیم. ما مردها به علاوه اعتماد داخل رفتیم؛ آرایشگر که یک پسر جوون خوش رو بود. جلو اومد و با هر کدوممون به نوبت سلام و احوال پرسی کرد، به داریوش که رسید گفت:

- سلام حاج آقا خوش اومدین!

داریوش جا خورد که «حاج آقا یعنی چی؟» تا دهن باز کرد بپرسه با کفشم ضربه آرومی به گیوه ش زدم؛ سریع گرفت و گفت:

- درود بر شما ای مرد جوان، سپاس گزارم!

پسر خندید.

- چه جالب فکر می‌کردم الان بگین سلام علیکم!

سریع جوابی رو که برای اینجور وقت ها آماده کردم رو گفتم:

- ایشون اهل افغانستان هستن.

- اوه، ایول! بفرمایید بشینید.

داریوش با قدم های محکم و استوار به سمت صندلی رفت و روش نشست؛ آرایشگر پیشبند رو براش بست و گفت:

- چی‌کار کنم؟

- موهاشون رو مرتب کنید و ریش‌هاشون رو کوتاه کنید.

بعد رو به بابا گفتم:

- زن ها که رفتن پاساژ ما همین‌جا بشینیم بعد باهم بریم.

- باشه.

یک نیم ساعتی طول کشید که کارش تموم شد. آرایشگر با برس مخصوص موهای گردن و صورتش رو کنار زد و گفت:

- خوب شد؟

داریوش لبخند به تصویر خودش توی آینه زد.

- بسیار!

جلو رفتم.

- خدایی چه جذابی داریوش!

داریوش نیشخندی از توی آینه بهم زد؛ آرایشگر پیشبندش رو باز کرد و داریوش بلند شد که بابا گفت:

- خوب دیگه، شما برین پاساژ تا من پول رو حساب کنم.
دست اعتماد رو که زل زده بود به داریوش گرفتم و هر سه بیرون رفتیم. بابا هم یکم بعد بهمون پیوست، داریوش به اعتماد اجازه داد که توی انتخاب کمکش کنه؛ باهم یک دست کت و شلوار دودی با سه تا پیراهن به رنگ های سفید، مشکی، آبی تیره انتخاب کردن. 

سه دست تیشرت برای خونه به رنگ های سفید، مشکی، آبی گرفتیم و متوجه شدم داریوش به این سه رنگ علاقه داره؛ جز اون دوتا شلوار توی خونه ی دودی و مشکی هم براش گرفتیم، اما به این شرط اجازه داد که روشون عباش رو بپوشه. یک جفت کتونیه مشکی با کفش مردونه ی کاکایویی به همراه مسواک، حوله و جوراب براش گرفتیم.

بعد از این ها بابا پیشنهاد داد تا بریم رستوران پاساژ و غذا بخوریم به زن ها زنگ زدیم تا بیان. همه دور هم نشستیم، منو رو برداشتیم.  بابا برای خودش سفارش ماهیچه داد؛ مامان هم زرشک پلو با مرغ، من و سمیه چون باهم غذا می‌خوردیم کوبیده سفارش دادیم. برای داریوش منو رو خوندیم  که گفت:

- برنج تا کنون جز در خانه همان نگهبان نخورده‌ام؛ مردم من تنها آنان که در سرزمین های سرسبز زندگی می‌کنند برنج می‌خورند. گوشت نیز با آن که طعمی بهشتی دارد، باز هم زیاد نمی‌خواهیم؛ سبزی با میوه می‌خواهم.

نگاهی به منو کردم و براش بشقاب سلامت رو سفارش دادم، اعتماد با ذوق گفت:

- من هم مثل آقا داریوش بشقاب سلامت می‌خوام.

غذاها رو که سفارش دادیم مامان به اعتماد گفت:

- تو برو توی اون تابِ جلوی در بازی کن.

اعتماد از خدا خواسته رفت و مامان رو به داریوش گفت:

- بقیه ماجراتون رو تعریف می‌کنید؟ خیلی دوست دارم بشنوم براتون چه اتفاق هایی افتاده.

داریوش لبخند زد و شروع به تعریف کردن کرد:

- آن کاخ های سر به فلک کشیده و ارابه های تند رو؛ آن شمع های بزرگ و نورانی، صداهای هراس انگیز. تا چند ثانیه محو بودم که ناگاه ارابه مرد به ارابه ای دیگری برخورد کرد، هر دو پیاده شدن و ناگاه باهم به نزاع پرداختند.

 من نیز پیاده شدم نزاع آن ها را می‌نگریستم که ارابه ای دیگر محکم به آن ارابه برخورد کرد و ارابه ها در دور هم جمع شده بودن؛ راه رفتنی هم نداشته اند که ناگاه یک ارابه آمد تا از کنار من که جایی بسیار تنگ بود برود، من نیز مجبور به گریختن شدم.

 سپس افراد به همراه جعبه‌ای به دست به سوی میدان نبرد آمدن و من دیگر نتوانستم باز گردم، پس راه خود را گرفتم و بقیه شهر را.. تو چرا می‌خندی؟!

با این حرفش دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و قهقه زدم.

- ببخشید از بلاهایی که سرت اومد خندم گرفت؛ ادامه بده.

چپ- چپی نگاهم کرد بعد دوباره شروع به گفتن کرد:

- راهی را در بر گرفتم، همه با تعجب نگاهم می‌کردند. قلبم به تنگ آمده بود تا هنگام تاریکی هوا رفتم که صدای زیبایی از آسمان به گوشم رسید؛ معنی اش را نفهمیدم اما به ذهن می‌آمد که دارد از اهورا مزدا می‌گوید، چون اندیشه من را به آن سو برد. از او کمک خواستم و به راهم ادامه دادم تا از شهر به دور شدم، ناگاه ارابه ای کنارم نگاه داشت و چند بانو داخلش بودند. بانوان مانند زن‌های یونان جامه بر تن داشتند؛ اما آنچنان چهره و موهایشان را آراسته بودند که می‌خواستم به آن ها بخندم، اما چنین نکردم.

از من پرسیدند که: «آیا به تخت جمشید می‌روم؟» سعید نام تخت جمشید را گفته بود و می‌دانستم به کاخ من چنین می‌گویند؛ پس به آن ها گفتم: «آری» چهار بانو بودند که سه تایی آن ها به من خندیدند، اما دیگری گفت: «که شاید با زبان ما آشنا نیست، او را مسخره نکنید» سپس به من گفتند: «برای نمایش می‌روم؟»

ندانستم نمایش چیست پس جوابی ندادم، دوباره پرسیدند: «چه نقش که را بازی خواهم کرد؟» متوجه سوالشان نشدم، اما احساس کردم نامم را پرسیدند؛ پس گفتم: «داریوشم، شاهنشاه هخامنشی.» از پاسخم شاد گشتند و گفتند به من می‌آید؛ نفهمیدم چه به من می‌آید... گفتند: «می‌خواهم من را تا آن جا برسانند» اهورا مزدا را سپاس گفتم و سوار ارابه ی شان شدم، آن ها تمامی راه خود را به من چسبانده بودند و با من مزاح می کردند. به آن ها گفتم: «اگر در کاخم هم نشسته بودم؛ آن ها را به حرم خود نمی‌بردم که با پر حرفی هایشان بانوانم را عذاب می‌دادند.»

آن ها با صدای بسیار بلند خندیدند که گوش هایم را آزار داد، هنگامی که به کاخم رسیدم با خود اندیشیدم؛ اگر با پاهای پیاده می‌آمدم  عذابش کمتر از آن بود که با آن ها می‌آمدم. این بار همه باهم زیر خنده زدیم، خودش هم خندش گرفت.

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از غذا، بابا گفت: 

- چیزی تا حرکت هواپیما نمونده و باید به سمت فرودگاه بریم.

 داریوش با دیدن هواپیما گفت:

- این چیست؟ سیمرغ است؟!

- تقریباً.

- می‌خواهیم با او سخن بگوییم؟

- نه، می‌خواهیم سوارش بشیم.

با تعجب نگاهم کرد.

- برای چه؟

- رفتن به تهران با ماشین طولانیِ؛ برای همین سوار سیمرغ میشیم تا اون برسونمون.

- از کی تا کنون ارزش سیمرغ این گونه پایین آمده است؟

لبخند تلخی زدم.

- اگه بدونی ارزش انسان چه‌قدر پایین اومده چی میگی!

حرف دیگه ای رد و بدل نشد، جز وقتی که به فرودگاه رسیدیم. اون موقع تازه داریوش فهمید که قراره داخل هواپیما بریم؛ حالا هر کار می‌کردیم مگه سوار می شد! همه یا تعجب به ما که دست‌های داریوش رو گرفته بودیم و سعی داشتیم سوارش کنیم نگاه می‌کردن، بعضی ها هم فیلم می‌گرفتن.

- از من نخواهید درون شکم آن جانور روم.

- تا الان که سیمرغ و با ارزش بود، حالا جانور شد؟!

- نه برای آن که مرا بخورد.

مهمان دار داشت عصبانی به سمتمون می‌اومد و خواستم قبل از این‌که برسه مشکل رو رفع کنم.

- چه خوردنی؟ این همه آدم میرن مگه همه شون خورده میشن؟

- از کجا می‌دانی تا هنگامی که برسند خورده نشده‌اند؟

- بابا من خودم ده بار سوار شدم. اصلاً مگه   تو به من اعتماد نداری؟

می‌تونستم این حرف چاره گشای؛ با اکراه دنبالمون راه افتاد. من و داریوش کنار هم افتادیم.

- اعضاء بدنش کجا است؟

- سیمرغ ناسلامتی باید یک فرقی با بقیه پرنده ها داشته باشه.

مهماندار اعلام کرد کمربندها   رو ببندین. مال داریوش رو اول بستم که گفت:

- اگر به تو اعتماد نمی‌داشتم، هیچ گاه نمی‌گذاشتم کسی مرا در بند کند.

- بعضی وقت ها مرز و بند نیازِ.

بعد کمربند خودم رو بستم؛ هواپیما از زمین بلند شد. در طول راه، داریوش از پنجره به بیرون زل زده بود که بهش گفتم:

- به چی فکر می‌کنی؟

- چه بسیار رویاها و افسانه هایی که برای پرواز ساخته اند وبه این آرزوی رسیده اید؛ شما را چه کاری است با زمین هنگامی که آسمان را دارید؟!

زیر لب تکرار کردم:

- چه کاری است با زمین هنگامی که آسمان را داریم؟

دیگه تا تهران هیچ کدوم حرفی نزدیم. پیاده که شدیم داریوش پرسید:

- این جا پایختت شما است؟

- آره، تهرانِ.


بابا رفت ماشین رو از فرودگاه بگیره که بیرون رفتیم؛ با تعجب گفت:

- آسمان را چه‌گونه این شکلی کرده‌اید؟!

به آسمون آلوده نگاهی انداختم و گفتم:

- والا چی بگم؟

بابا ماشین رو آورد و همه باهم سوار شدیم؛ همینطور که می‌رفتیم داریوش گفت:

- آن چیست؟

با تعجب نگاهی به بیرون کردم.

- چی؟!

- همان چیز که در آسمان است.

آسمون رو نگاه کردم؛ ماشاء الله انقدر خاکستری بود که چیزی داخلش دیده نمیشد.

- چی؟

- مگر بینایی ات را از دست داده ای؟ آن را می‌گویم.

همه زیر خنده زدن. بابا گفت:

- پسر،    برج میلاد رو میگه!

خندم گرفت.

- آهان! اون یک نوع کاخِ.

- به آسمان رسیده است. که در آن‌جا زندگی می‌کند؟ سید علی؟

- نه، توی اونجا هیچ خوبه زندگی نمی‌کنه.

- پس برای چیست؟

- برای مردم.

خودم خندم گرفت.

- البته اگه تونستن بیان؛ بیشتر برای پول در آوردن و چندتا هدف دیگه برای کشور... که فکر کنم کم- کم داره فراموش میشه.

بابا از توی آینه نگاهم کرد.

- هوی!

با صدای بلند خندیدم و دست هام رو بالا بردم.

- چشم.

همون موقع ها اذون رو گفتن که به بابا گفتم:

- اگه میشه تندتر برین.

- بیست دقیقه دیگه می‌رسیم؛ تو رو جلوی مسجد پیاده می‌کنم.

- مرسی!

@همکار ویراستار  از پارت هشت تا چهارده ویرایش شده✔  

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان گفت:

- امشب سمیه جون بمونه.

لبخندی به مامان زدم و گفتم:

- عمه و شوهر عمه دلتنگن! گناه دارن الان سمیه جای دخترشونه.

بعد از غذا یکم با سمیه قرآن کار کردم بعد    گفتم:

- بریم عزیزم؟

این بار بابا گفت:

- چه عجله‌ایه؟

- می‌دونید که از خواب ظهر بدم میاد؛ الان همتون می‌خوابید دلم می‌گیره.

سمیه بلند شد به داریوش گفتم:

- با ما  میای یا می‌مونی؟

- در این جا می‌مانم به تو و مهربانویت خوش بگذرد.

با خنده ازش تشکر کردم و با سمیه بیرون رفتیم؛ اول بازار تهران رفتیم و بعد بام  و... تقریباً تا شب با هم خوش گذروندیم و بعد هم دم خونه عمه این‌ها رسوندمش؛   اما قبلش خودم هم پیاده شدم و سلام و احوال پرسی کردیم. به سمیه خاطر نشون کردم که سوغاتی هاشون رو فراموش نکنه. عمه دعوتم کرد به داخل برم. اتاق سمیه برای شب‌های دو نفر ما آماده بود. عکس‌های دو نفرمون از سقف آویز بود و تا جایی کشیده میکشد که    نزدیک رو تختی سفید می‌رسید و همیشه بوی عطر  از رو تختی بلند بود اما من ترجیح دادم برم.   وسط راه بودیم که درد معدم جوری بیشتر شد که عرق روی سر و روم نشست.

در حالی که با یک دست شکمم رو گرفته بودم با دست دیگه فرمون رو حرکت می‌دادم.  پلاکی که عکس شهید باهنر روش بود تکون تکون می‌خورد و بعضی وقت‌ها هم متن پشتش دیده می شد.

(يہ مذهبـے
باید بـدونہ کہ رفیق شهـید داشتـن
فقـط واسـہ‌ی
خوشگلـے پروفـایل نیـس!
باید یـاد بگیـره حـرف شـهید رو
تـو زنـدگیش پیاده کـنہ
وگرنـہ از رفـاقت
چیـزی نفهمیـده)

 ماشین رو که پارک کردم و پیاده شدم؛ ولی همون کنار ماشین افتادم. دردم هر لحظه شدید تر می‌شد.  با تکیه به ماشین و بعد دیوار خودم رو به داخل خونه رسوندم، هیچ خوبه جز داریوش توی هال نبود که اون هم جلوی تلوزیون نشسته بود. تکیه‌ام رو به دیوار دادم و به زور گفتم:

- سلام!

نگاهش رو از تلوزیون گرفت و به من دوخت با دیدن حالم از جاش بلند شد؛ همین‌طور که با نگرانی به سمتم می‌اومد گفت:

- درود! چه شده است؟

بازوم رو گرفت تکیه‌ام رو بهش دادم و با هم به سمت مبل رفتیم در همون حال گفتم:

- چیزی نیست دلم درد می‌کنه.

- برای چه؟

لبخند محوی زدم و چیزی نگفتم با جدیت گفت:

- هنگامی که شاهنشاه از تو سوالی می‌پرسد،  جواب بده.

- توی یکی از جنگ ها آسیب دیدم.

سری به نشونه ی تأسف تکون داد و گفت:

- تکیه‌ات را به من بده تا تو را به اتاقت ببرم.

خندم گرفت.

- شما چرا شاهنشاه؟

لبخندی زد که دندون‌ هاش دیده شد و بعد جلو اومد و کمکم کرد؛ برای مردی به قدرت اون سخت نبود.

- داشتی چی‌ کار می‌کردی؟

- از جام جهان نما دنیا را می‌دیدم.

منظورش تلوزیون بود، به محض این‌که به بالای پله ها رسیدیم مامان از در اتاقشون بیرون اومد و متوجه من شد «هینی» کشید و بابا رو صدا زد:

- دستان! دستان بیا فکر کنم حال آرشا دوباره بد شده.

بابا بیرون اومد به هر دوشون سلام کردم جوابم رو داد بابا اومد؛ بازوی من رو گرفت.


- شما برین جناب داریوش! من کمکش می‌کنم.

- شما لاغر هستین جناب دستان! تحمل وزن وی را نخواهید داشت.

مامان توی همون حال خندش گرفت با کمک هم به اتاقم بردنم و روی تخت گذاشتنم، مامان رو به بابا گفت:

- برو قرص هاش رو بیار.

بابا که رفت داریوش و مامان کنارم نشستن؛ درد معدم داشت به قفسه سینه می‌زد و نشون می‌داد که امشب علاوه بر دل درد، تنگی نفس و سرفه رو هم باید تحمل کنم. مامان تا صبح بالای سرم بیدار موند؛ صبح که چشم باز کردم مامان رو دیدم که کنار تخت خوابش برده. دلم آتیش گرفت. پتو رو روش انداختم و نیم خیز شدم تا بیرون برم. دردم خیلی کمتر شده بود؛ ولی هنوز معدم سوز می‌کشید.

مامان رو   روی تخت دراز کشوندم و بیرون رفتم. خواستم به آشپزخونه برم تا عرق نعنا بخورم. با خودم فکر کردم برای شب به روضه برم بهتر یا دنبال یعقوب صفاری. بالاخره با یادآوری اینکه هر لحظه ما ممکن برای اون‌ها چند ساعت طول بکشه تصمیم گرفتم زیاد معطلش نکنم و دنبالش برم. به پایین که رسیدم با دیدن داریوش جلوی تلوزیون، جا خوردم. هنوز حتی اذون هم نگفته بودن.

- داریوش!

به سمتم برگشت. زیر چشم هاش گود افتاده بود و صورتش رنگ پریده بود، سریع فهمیدم ماجرا چیه.

- تو از کی پای این نشستی؟

- از آن هنگام که از اتاق تو بیرون آمدم تاکنون.

بعد دکمه کنترل رو زد و خاموشش کرد.

- تو حالت چه‌طور است؟ بهتری؟

از جاش بلند شد که سرش گیج رفت، تلو- تلو خورد بعد هم دستش رو روی سرش گذاشت.

- مرا چه شده؟

- برای تلوزیونه.

- مگر این جام جهان نما بدی دارد؟

همون موقع صدای اذون بلند شد شونه ای بالا انداختم و گفتم:

- آره ممکنه کور بشی.

جا خورد بعد از چند ثانیه سکوت گفت:

- برای چه به من نگفتی؟

از لحنش طوری جا خوردم که خودم هم تا چند لحظه نتونستم جوابی بدم بالاخره گفتم:

- این چه وضع حرف زدنه؟

خجالت کشید و گفت:

- مرا ببخش! معلوم نیست اگه کور شوم باز نیز بتوانم حکومت کنم یا نه. باید به من می‌گفتی!

لبخندی بهش زدم و برای وضو گرفتن رفتم، داریوش هم دنبالم اومد.

- می‌توانی برایم آتش آمادت کنی؟ دیشب نماز را به سوی آتش گا..    گاز خواندم.

خندم گرفت.

- خوب رو به ماه می‌خوندی.

- ماه که در این آسمان دیده نمی‌شود.

به سمتش برگشتم.

- به گلبهار خاتون بگو برات شومینه رو درست کنه.

بعد از نماز به سمت داریوش برگشتم و گفتم:

- بابا مستقیم دنبال من و سمیه میاد و به دنبال یعقوب می ریم؛ خانوادم رو به شما می‌سپارم.

توی فرودگاه سفر زمانی خودمون رو شروع کردیم. دوباره فرودگاه مشهد احساس کردم چیز زیادی فرق نکرده؛ بابا گفت:

- هتل بریم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

**ملیکا**

از اون همه نزدیکی به خدا؛ تمام تنم داشت از شدت لذت آتیش می‌گرفت. مثل وقت‌هایی شده بودم که یک نماز باحال می‌خونم یا یک حس عاشقانه قشنگ به خدا می‌گرفتم؛ بودن توی آسمون بهم آرامش می‌داد، یکم که رفتم صداهای «پچ- پچی» شنیدم به اون سمت رفتم. با دیدن فرشته‌ها یکی از یکی خوشگل تر از ذوق یک لحظه نفسم گرفت؛ ولی سریع به خودم اومدم. جلوی اون‌ها مردی ایستاده بود که از آتش ساخته شده بود که سم‌های اسب سیاهی داشت. سریع فهمیدم اون ابلیس هست.

همزمان نگاه اون هم به سمت من برگشت، سرجام خشک شدم. نمی‌دونستم چیکار کنم؛ یعنی به من شک کرد. آب دهنم رو قورت دادم، خودم رو به خدا سپردم و جلو رفتم. هر چی نزدیک تر می‌شدم؛ افراد بیشتری متوجه من می‌شدن و به سمتم بر می‌گشتن. وقتی بهشون رسیدم تا چند لحظه نمی‌تونستم حرف بزنم؛ بعد به زور گفتم:

- س... س... سلام.

جواب سلامم رو دادن، ابلیس پرسید:

- تو کیستی؟   تا کنون تو را ندیده‌ام.

هل شدم.   اومد چیزی بگم که همه نگاه‌ها به سمت آسمون و بعد دوباره به سمت من برگشت. این بار همشون لبخند می‌زدن؛ یکی شون گفت:

- پس تو با اجازه و خواست خداوند رحمان پیش ما آمدی.

یکی دیگه شون گفت:

- خوش آمدی! بیا تا شاید تو جواب سوال هایمان را بدانی.

آروم به سمتشون رفتم، خداروشکر این لباس قدرت حرکت روی هوا رو داشت.

- چه شده است؟

یکی از فرشته‌ها با دست جایی رو نشون داد.

- او را می‌بینی.

جایی رو که نشون داد نگاه کردم اما انگار من از این فاصله نمی تونستم ببینم. چیزی نگفتم اما یکی از فرشته ها گفت:

- برویم نزدیک تر مگر بیدار شود و بتواند با ما حرف بزند.

همه به اون سمت رفتیم با این که قدش خیلی بلند بود اما می تونستم بفهمم حضرت آدم (علیه السلام) باید باشه.

- آها!

همه به سمتم برگشتن.

- چه؟! تو می‌دانی این چیست؟

یک نگاه به حضرت آدم (ع)  کردم و ناچار نگاهم رو به سمت اون ها برگردوندم.

- اسمش آدمه، از گله!    اختیار هم داره.

فرشته ها دوباره به حضرت آدم (ع)   خیره شدن یکی شون گفت:

- آخر برای چه؟ ما که او را عبادت می‌کنیم؛ برای چه باید موجودی بخواهد که روی برگرداند، کفر بگوید، خون بریزد و در آخر طلبکار خدایش باشد؟!

فقط نگاهش کردم این ما بودیم درسته! با صدای ابلیس تمام وجودم لرزید:

- من او را خواهم گشت تا ببینم چه دارد که خدا این چنین او را می‌خواهد.

بعد به سمت آدم (ع) رفت و در عرض چند لحظه توی بدنش رفت از شدت وحشت و تعجب تمام تنم لرزید. وقتی بیرون اومد من هم تونستم نفسم رو بیرون بدم. همه داشتن با کنجکاوی نگاهش می‌کردن من هم کنجکاو بودم واقعا می‌خواستم ببینم دلیلش چیه! ابلیس گفت:

- او را تماما گشتم. چیز در وجودش نبود که او را برتر نشان دهد اما قسمتی در وجودش، بر سینه چپش، در زیر استخوان ها درش بر روی من بسته بود و اجازه ورود نداشتم؛ هر آن چه هست در آن جاست.

یک دفعه دوباره همه به آسمون نگاه کردن بعد یکی‌شون به سمت من برگشت و گفت:

- بیا تا آن چه می‌خواهی رو به تو بدهم.


ناخودآگاه سرم رو بالا گرفتم و توی دلم گفتم:

(خدایا شکرت! مرسی که هیچ وقت تنهام نمی‌ذاری. ببخشید که این مدت فکر می‌کردم تنهام.)

بعد دنبال فرشته رفتم و لوح نورانی رو ازش گرفتم.

**آرشا**

در حالی که  دستگاه به زمین افتاد و ما رو اشتباهی بجای دوران  محمد رضا  پهلوی به زمان  احمد بن محمد بن خلف صفاری  برده بود و گرمای سیستان پدرمون رو در آورد و به سختی به دوران پهلوی برگشتیم و از سیستان به سمت تهران سوار بر هواپیما راه افتادیم، من با  مسافر کناری بحث می‌کردم و بابا   با دستگاه  گذر زمان بازی می‌کرد و سمیه هم  تک- تک وسایلش رو از کوله مدرسه‌اش در می‌آورد تا بجاش لباس‌هاش که داخل ساک من بود رو جاسازی کنه. نگاهی به وسایلش  که شوهر عمه با بهترین شکل براش خریده بود کردم.  مداد نوکی و خودکار، جامدادی،  استیک نوت،  هایلایت،  لاک غلط گیر،  تراش، مداد طراحی، مداد ساده، پاکن، پیکسل،  کلاستور،  خط کش، غلط گیر نواری،  قمقمه،  پرگار و گونیا،  گام به گام،  ماشین حساب.  یاد خودم افتادم که ففط با یک خودکار و دفتر مدرسه می رفتم. روم رو گرفتم و حواسم رو به بحث دادم.

- مرکل صدراعظم آلمان چیزی گفته که هیچ خوبه جوابی به آن نداده است:
هند و چین با هم دو میلیارد و پانصد میلیون نفر جمعیت دارند، صد و پنجاه خدای مختلف و هشتصد عقیده متفاوت دارند ولی در صلح و صفا زندگی می‌کنند. اما مسلمانان یک خدا و یک پیامبر و یک دین دارند اما خیابان‌های آن‌ها از خون یکدیگر سرخ شده است، قاتلش می‌گوید الله اکبر و مقتولش هم می‌گوید الله اکبر!

جواب دادم:

- اولاً مرکل چنین جمله‌ای نگفته و صرفاً برای جلب توجه بیشتر و باورپذیر کردن شبهه به او منتسب شده.
دوما همین هندوها هزاران مسلمان کشمیری را تا به حال به خاک و خون کشیدن. توی  جنگ داخلی چین (حدود هفتاد سال پیش) نزدیک به دو میلیون نفر تلف شدن.
سوما تلفات  زیادی از مسلمان ها توسط سلاح های کشورهای غربی از جمله همین آلمان صورت گرفته. مثلاً  توی جنگ ایران و عراق بسیاری از غیرنظامیان به واسطه سلاحهای شیمیایی ساخت آلمان تلف شدن.
نکته‌ آخر اینکه استفاده‌ی نابجا از شعارهای حق مخصوص مسلمانان نیست، آمریکا و انگلیس هم برای کشتن دیگران از شعارهایی مانند "حقوق بشر" بشر استفاده می‌کنند و چه بسا طرف مقابل اون ها هم   همین شعار رو سر  میدن.

خلاصه دوباره به مبدا اومدیم و تاریخ رو تغییر دادیم و سوار به تاکسی سفید، مشی اون زمان به هتل رفتیم.   دوتا اتاق گرفت یکی برای خودش و یکی هم برای من و سمیه. در حالی که سمیه تمرین   سنتور که   چند   ماهی   بود   کلاسش  رو  می رفت  انجام   می‌داد  بابا    گفت:

- تا من میرم کارها رو راه بندازم تو یک استراحت سر پایی بکن بعد ریش‌هات رو بزن.

با تعجب گفتم:

- ریش‌هام رو برای چی بزنم؟

نگاه عاقل اندر سیفی بهم انداخت.

- می‌خوام زندان ساواک بریم، با یک مشت ریش می‌خوای بیای.

با مشتم ریشم رو اندازه گرفتم؛ هنوز دو بند انگشت هم نشده بود. گفتم:

- اگه ریش هام رو بزنم میشه سبیل‌هام رو هم چخماغی بزنم؟

بابا و سمیه زیر خنده زدن. سمیه گفت:

- نه به اون موقع‌ای که اصلاً حاضر نبود ریش هاش رو بزنه، نه به الان که می‌خواد سبیل چخماغی هم بذاره.

بابا هم با خنده خداحافظی کرد و رفت. سمت سمیه برگشتم یکم به چشم‌های هم نگاه کردیم بعد خیره به موهاش شدم. با نگرانی پرسید:

- آرشا چیه؟

دستم رو بالا بردم و به سرش اشاره کردم.

- این، این چیه این جا؟

بیشتر ترسید و دستش رو روی سرش گذاشت.

- چی؟!

دست‌هام رو جلو بردم.

- این رو میگم دیگه.

بعد شروع به بهم ریخته کردن موهاش کردم؛ با جیغ خواست من رو از خودش جدا کنه، ولی بی توجه به زجره زدن‌هاش فقط موهاش رو بهم می‌ریختم. بعد روی تخت انداختمش و شروع به قلقلک دادنش کردم.

- وای،    آرشا.    نکن،   آرشا!

صدای خندش با ناله و التماسش قاتی شده بود. دلم سوخت و ولش کردم و هر دو با چشم های خندون بهم نگاه کردیم.

با صدای در به خودمون اومدیم، سمیه آروم به صورتش زد.

-    این‌قدر من رو به حرف گرفتی که حتی یادت رفت ریش‌هات رو بزنی.

دستش رو که به صورتش زد. از روش برداشتم.  بعد بلند شدم و به سمت در رفتم و بازش کردم.

- سلام!

با دیدن صورتم چشم‌هاش گرد شد.

- علیک! تو هنوز ریش هات رو هم نزدی؟

با خنده گفتم:

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- حالا داخل بفرمایید.

خندش گرفت و آروم توی سرم زد. تا وقتی که بابا و سمیه سلام و احوال پرسی می‌کردن؛ ریش‌هام رو زدم و سبیل چخماغی گذاشتم. بنظرم جالب می‌اومد! بیرون که رفتم بابا و سمیه سمتم برگشتم، لبخند روی لبشون نشست و چشم‌هاشون به طور عجیبی برق زد.

- چیه؟

سمیه در حالی که جلوی بزرگ تر شدن لبخندش رو می‌گرفت گفت:

- هیچی... خوبه!

بابا با خنده گفت:

- یک پاکت روی تخت گذاشتم مثل مال خودم.

تازه متوجه تیپش شدم کت و شلوار مشکی با راه راه های نقره ای پیراهن سفید و کلاه پهلوی. دو دکمه اول پیراهن باز بود و کت و شلوار هم فوق العاده گشاد بود.

- اِه!

چپ- چپی نگاهم کرد.

- اِه و مرگ! از اون سبیل های تو که بهتره.

این رو که گفت، سمیه زد زیر خنده و متوجه شدم با اون سبیل ها خیلی زاقارت شدم. دستی روی سبیل‌هام کشیدم و به سمت تخت رفتم؛ در پاکت رو باز کردم و لباس ها رو برداشتم. بعد از پوشیدن‌شون، سمیه که روی تخت پخش شده بود و فقط می‌خندید؛ بابا هم خندش گرفته بود. 

- تیپش رو! بدو بریم دیر میشه.

به سمیه نگاه کردم که هنوز با همون لباس ها بود.

- تو چرا حاضر نشدی؟

بابا به جای سمیه جواب داد:

- زنت کجا بیاد؟ اون جا زندان ساواکه ها...

دیگه حرفی نزدم؛ خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم. یک تاکسی مشکی و سفید ایستاده بود، لبخندی زدم برام جالب بود این طور تاکسی ها که فقط توی شهرزاد دیده بودم! بابا جلو نشست و آدرس رو داد راننده حرکت کرد؛ همینطور که می‌رفتیم سر راه ازمون پرسید:

- دعوا و معوا کردن؟

نگاهی بهش کردیم. پرسیدم:

- بله!

- زندانی تون رو میگم.

بابا گفت:

- ساواک گرفتنش.

با تعجب گفت:

- سیاسی بوده؟

- بله.

- جزء کدوم گروهک؟

- گروهکی نبوده.

- پس مذهبی بوده.

بابا گیج شد و نگاهی از آینه به من کرد گفتم:

- شاید هم فقط یک مخالف بوده.

- ای بابا! پسر جان الان نصف مملکت توی این گروهک ها آزادی خواهند یا پیروی...

چیزی نگفت، می‌دونستم می‌ترسه. امکانش بود شخص توی ماشینش ساواک یا نوچه ی اون ها باشه؛ برای همین آوردن اسمی از امام هم می‌تونست کل زندگیشون رو به باد بده. وقتی جلوی در زندان رسیدیم پرسیدم:

- چی بهشون گفتین که اجازه دادن داخل بریم؟

شونه ای بالا انداخت.

- گفتم پول میدم.

خندم گرفت، نیشخندی گوشه‌ی لب خودش هم نشست. سمت نگهبان رفتیم؛ بابا خودش رو معرفی کرد و گفت: «فلان خوبه از اومدن مون خبر داره» نگهبان داخل رفت تا خبر بیاره، چند دقیقه بعد یک سرباز همراه نگهبان بیرون اومد. سرباز به سمتمون اومد.

- بفرمایید! خوش اومدین! من دستور دارم شما رو به داخل راهنمایی کنم.

این‌ها رو جوری می‌گفت که انگار عجله داشت و می‌خواستم هر چی زودتر داخل بریم؛ این حدسم وقتی که پا به حیاط زندان گذاشتیم ثابت شد.

- می‌دونید! نباید کسی بفهمه که شما به صورت غیر قانونی وارد شدین، برای همین من باید ببرمتون جایی که افراد غیر خودی نبینن تون.

وارد راهرو شدیم نگاهی به دور و بر انداختم. نمی‌دونستم زندان ساواک مثل مدرسه‌های دلگیره ما هست، یا مدرسه‌های دلگیر ما مثل زندان ساواکه. البته یک مدرسه داغون، کثیف!

هنوز کامل داخل نرفته بودیم که صدای ناله‌ها به گوش رسید؛ انقدر صدا جان سوز بود که ناخودآگاه دستم روی قلبم رفت.

- آخ!

- لعنتی!

- آخ، آخ... خدا!

- آی!

از اون طرف صدای فریاد‌های بلند شکنجه گرا حالم رو بد می‌کرد.

- این‌جا چه جهنمیه دیگه؟

بابا دستم رو گرفت و آروم فشار داد یعنی هیچی نگو. سرباز به سمت یکی از اتاق هامون برد.

- نمی تونم به دفترشون ببرمتون ممکنه کسی چیزی بپرسه. این جا بمونید تا بیان.

هر دو سری تکون دادیم در رو برامون باز کرد از جایی که ما ایستاده بودیم فقط تخت داخل اتاق دیده می شد. یک تخت خشک که شامل چهارتا پایه و یک تخته بالاش بود. داخل که رفتیم با دیدن شلاق‌های قد و نیم قده روی دیوار دهنم باز موند با ترس به بابا نگاه کردم.

- اتاق شکنجه است؟

زیر چشمی نگاهی به من کرد و سری تکون داد.   یک مجله روی میز دیدم و برداشتم و به خوندنش مشغول شدم.

(نام اصلی او «مارگارت آن بالکلی» بود و در ایرلند به دنیا آمده بود. او به شدت علاقمند به تحصیل در رشته پزشکی بود اما در آن سال ها زنان اجازه نداشتند پزشکی بخوانند. در نتیجه مارگارات بری که به صورت خیلی جدی مصصم بود پزشک شود تصمیم گرفت خود را پسر جا بزند و به خواست خود برسد با شناسنامه برادرش جیمزبری به دانشگاه رفت و پزشک شد.

معروفیت او بیشتر به دلیل سرعت عمل او در جراحی ها بود که با توجه به کشف نشدن داروی بی‌هوشی برای جراحی‌ها در ان زمان از اهمیت بالایی برخورد بود. گفته می‌شود او بارها با کسانی که در مورد   ظریف بودن صدا و چهره‌اش مسخره‌اش می‌کردند به شدت برخورد کرده بود و حتی دعوای تن به تن می کرد ولی هرگز تا لحظه‌ی مرگ هیچ خوبه نفهمید که او یک زن است.

نام «مارگارت آن بالکلی» به عنوان نخستین زن پزشک در تاریخ جهان ثبت شده است. این زن برای بسیاری ارزشمند است چرا که توانسته است با تیز هوشی
قانون ضد زن بریتانیای کبیر آن زمان را زیر پا بگذارد و آن کند که خود می‌خواهد. در مورد زندگی او فیلمی به نام "بهشت و زمین" به کارگردانی مارلین گوریس ساخته شده است.
همچنین رمان جیمز میراندا بری (James Miranda Barry) نوشتۀ پاتریشیا دانکر به زندگی این زن قوی می پردازد.)

 دوباره در باز شد و سرباز با دوتا صندلی داخل اومد و کنار دیوار گذاشت.

- بفرمایید بشینین!

هردو رفتیم و روی صندلی ها نشستیم یکم که گذشت در دوباره باز شد.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیش یا هفت نفر داخل اومدن. بابا دم گوشم گفت:

- ساواکین.

سری تکون دادم، نه من و نه بابا براشون بلند نشدیم. اون‌ها با تعجب زل زده بودن به ما و من هم به اون ها زل زده بودم اما بابا با بی‌خیالی به رو به رو نگاه می‌کرد. یکی‌شون پرسید:

- شما کی هستین؟

همون موقع در باز شد و همون سرباز با یک سرباز دیگه داخل اومد. خودش سینی چای و اون یکی میز کوچیک شیشه‌ای دستش بود، نگهبان با دیدن اون ها ایستاد و گفت:

- اِ! شما این جا کار دارین؟

- این ها کی هستن؟

نگهبان دم گوشش چیزی گفت که مرد سری تکون داد و من هنوز نمی‌دونستم با چه عنوانی این جا اومدیم. در حالی که داشت به دوست هاش توضیح می‌داد که ما کی هستیم؛ میز و چای ها رو برای ما گذاشتن و بیرون رفتن.

دستم رو دراز کردم تا چایم رو بردارم که دوباره در باز شد. این بار دوتا سرباز فردی رو داخل آوردن. خم موندم. مرد قد بلند، لاغر، صورت کشیده با همون لباس راه راهِ آبی و سفید... بابا این بار نتونست خونسرد باشه و با دهن باز به صحنه مقابلش زل زده بود؛ زیر لب گفت:

- این چه شانسیه؟   چرا همین حالا؟

ولی من توانایی صحبت که خوبه، توانایی راست شدن هم نداشتم. از چشم‌هاش معلوم بود که سعی در تشخیص مردها داره اما نمی‌تونه؛ پس شروع به اعتراض کرد:

- چرا عینکم رو گرفتین؟  من بدون عینک نمی‌تونم ببینم.

از اعتراضش اون هم با صدای بلند در مقابل نه یکی، نه دوتا، هفت تا قلچماغ و اون همه شلاق من یکی که به صندلیم چسبیدم. یکی از مردها بهش نزدیک شد و با عصبانیت در عین ها تمسخر آمیز گفت:

- فکر می‌کنی این جا دادگاه هست و به تو اجازه میدن این طوری حرف بزنی؟

با همون حالت عقده‌ایش شروع به ادا شون در آوردن و صداش رو تقلید کردن؛ کرد. اخم‌هام در هم شد. بابا سرش رو زیر گوشم آورد:

- صدات در نمیاد آرشا. خودت رو کنترل می‌کنی وگرنه من می‌دونم تو. هیچ شوخی هم ندارم!

مثل خودش گفتم:

- میشه از این جا بریم؟

ابرویی بالا انداخت یعنی «نه اجازه نداریم.» همون موقع مرد، سیلی به صورت محکوم زد که قلب من از جا در اومد. محکوم به سختی خودش رو کنترل کرد که روی زمین نیوفته؛ اما با ضربه‌ی بعدی روی همون تخت داخل اتاق افتاد. قشنگ صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم، حتی صورت خودم هم سوخت. دست بابا روی زانو پام قرار گرفت بود؛ اما چند ثانیه طول کشید تا حس لامسم به‌جای درد اون سیلی بتونه گرمای دست بابا رو احساس کنه. صاف روی صندلی نشستم و چشم‌هام رو روی هم فشار دادم، جان من است او!
با سیلی دوم محکوم روی تخت افتاد. خواست بلند بشه که یکی از مردها گفت:

- همون جا بمون، خوب جایی افتادی.

در مقابل چشم‌های از وحشت گشاد شده من پاهای محکوم رو به تخت بستن. مرد به سمت شلاق ها اومد، ناخودآگاه نگاهم سمت شلاق ها کشیده شد. ضخامت کوچیک ترینشون از یک انگشت بیشتر بود. نیم خیز شدم و دهنم رو باز کردم تا فریادی برای جلوگیری از این اتفاق تلخ بکشم که دست بابا از دور گردنم پیچید؛ روی دهنم قرار گرفت و بعد من رو بزور روی صندلی نشوند.

درحالی که هنوز همون قدر حالم بد بود ضربه های شلاق رو می دیدم که روی پاهای محکوم با قدرت فرود می‌اومد. کف پاهام شروع به تیر کشیدن کرد، قلبم شروع به تیر کشیدن کرد! خواستم دست بابا رو کنار بزنم که با دست دیگه ش دستم رو گرفت.

کسی اون موقع به ما نگاه نمی‌کرد وگرنه دیدن حالتمون به شکش می‌انداخت. هر چی سعی کردم با تکون دادن خودم آزاد بشم نشد. بابا سفت گرفته بودم و ضربه ها هم همین‌طور ادامه داشتن و من با درد بیشتری از محکوم در حال عذاب کشیدن بودم. مرد اولی آن‌قدر زد که خسته شد؛ من هم آن‌قدر وول زده بودم که خسته شده بودم، اما برای من راهی نبود تا هم خودم رو آزاد کنم و هم خستگی در کنم اما برای اون مرد بود.

با نامردیه تمام شلاق رو به مرد بعدی داد. من که یکم از وول خوردن‌هام کم کرده بودم و احساس می‌کردم تموم شده با دیدن این صحنه دوباره شروع به تکون خوردن کردم. این بار کم- کم داشتم بابا رو کنار می‌زدم که درد وحشتناکی شکمم رو گرفت؛ به سرعت تا بالای سینه م پیش رفت جوری که نفسم گرفته شد و به سرفه افتادم. بابا دهنم رو ول مرد و نگران من رو به سمت خودش برگردوند.

با صدای سرفه های پی در پی من اون‌ها به سمتم برگشتن؛ حالا من روی زمین افتاده بودم و در حالی که نه می‌تونستم چشمی بالا بیارم تا یار رو ببینه، نه می‌تونستم از درد به خودم بپیچم و نه حتی گریه کنم. آن‌قدر  سرفه کردم که خیسی غلیظی رو روی دستم حس کردم. خودم که نتونستم ببینم چیه ولی صدای یکی شون اومد: 

- داره خون بالا میاره! پسرتون سل داره؟

دستم رو از زیر پیراهنم روی شکمم گذاشتم تا مگه از سوزش کمتر بشه، اما فایده نداشت. در حالی که سرفه‌هام خشک تر و خونی که بیرون می‌اومد بیشتر شده بود چشم‌هام رو بستم. 

با سوزش شدید دلم به هوش اومدم؛ محکم به شکمم چسبیدم. روی تخت جایی مثل درمانگاه دراز کشیده بودم. ترسی که اون تخت توی دلم انداخت، حالی بهم دست داد که ناخودآگاه به پهلو خوردم رو از روی تخت انداختم.

- آی!

از صدای فریاد بلندم بابا و مرد سفید پوش به سمتم برگشتن و خودشون رو به من رسوندن.

- چرا افتادی؟

بعد کمکم کرد تا بلند بشم زیر گوشش زمزمه کردم:

- دیگه ادامه ندادن نه؟   بگو که دیگه ادامه ندادن.

چهره‌اش تیره شد و بعد از مکث کوتاهی مثل خودم گفت:

- آره بابا! دیگه ادامه ندادن.

پوزخند روی لبم نشست. این یعنی ادامه دادن. یعنی من رو از اتاق بیرون کردن و ادامه دادن، یعنی دومی که خسته شد شلاق رو به سومی داد؛ سومی به چهارمی، چهارمی به پنجمی و... دوباره دردم زیاد شد؛ مرد سفید پوش گفت:

- یک دکتری ببرینش. من نمی‌تونم بفهمم چرا حالش این‌طوریه هست!

بابا گفت:

- حتماً.

همون موقع مرد کت و شلواری همراه مردی با لباس زندان اومد. نگاهی به مرد کردیم.   بابا کمکم کرد بشینم. در حالی که ذهنم درگیر بود نالیدم:

-  کاش می‌توانستم    علی    را    به    زمانی    ببرم  که مردم قدرش را می‌دانستند!

بعد به سمت مرد کت و شلواری رفت و چیزهایی گفت؛ اون مرد هم جواب هایی داد بعد رفت. بابا با مرد زندانی صحبت کرد و بعد باهم به سمت من اومدن. خواستم بلند بشم که نتونستم پس فقط گفتم:

- من رو ببخشید امیر! نمی‌تونم بیشتر از این بلند بشم.

یعقوب لیث.

 لبخندی زد و گفت:

- خود را نیازارید! شما نجات دهندگان من هستید.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط آری بانو
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حال لبخند زدن نداشتم، ولی برای احترام سعی کردم نیمچه لبخندی بزنم. بعد رو به بابا گفتم:

- میشه از این‌جا بریم؟

نگاهی به حال زارم کرد و گفت:

- تاکسی گرفتن.

بی‌حال سری تکون دادم؛

‹بهترین چیز برای من اینه
که برم جایی زندگی کنم
که واقعیت نداشته باشه واسه
شماها ، مثلا توی خونه‌یِ یِتی‌ها
روی اَبرا تکیه بدم به دیوارایِ
اسمارتیزی یا کنارِ چشمه‌یِ نوشابه
رژیمی یه آهنگ بزارمُ با خیال
راحت شیرکاکائومو بخورم.

یعقوب لیث جلو اومد.

- ایشان را چه شده؟

- یک کمی حالش بده.

همون سرباز اولیه داخل اومد و گفت:

- تاکسی اومده.

داشتیم بیرون می‌رفتیم که یک درجه دار ساواکی ها اومد و پرسید:

- چه شده بود؟

بابا لبخندی بهش زد.

- هیچی! این پسر ما یکم ریه‌اشون خراب  هست، جاهایی که هوای آزاد بهش نخوره حالش بد میشه.

- ولی حتماً یک دکتر ببرینش.

من که اصلاً نگاهشون نمی‌کردم، از قیافه‌شون متنفر بودم. بابا رفت و وسایل یعقوب رو گرفت. وسایل یعقوب تقریبا خوب بود و نشون می داد مدت زمانی برای خرید کردن و آشنایی با دنیا ما داشت. سوار ماشین شدیم.

- قلم رو چرا کنار ننداخته بودین؟

- به دور انداخته بودمش، ولیکن مردی که در خانه ی او انداخته بودمش به من بازگرداندش.

سری تکون دادیم؛ الان وقت پرسیدن نبود. توی راه به خونه ها نگاه می کردم و دلنوشته ای از ملیکا توی ذهنم تکرار می شد:

(به دنیای بیرون پنجره نگریستم

به دنیایی که صورتک‌ها می‌خندیدن اما صدای گریه می‌آمد.

ثروتمندان بر در کاخ‌های خود نشسته و گدایی می‌کردند.

به دنیایی که خون شهدا بر زیر پاها ریخته بود و آسمان خاکستری بود.

خاکستری و ابری!

آه خدایا دنیای بیرون پنجره خیلی بد است.

من همان نقش روی شیشه را می‌خواهم.

همان که طوفان نوجوانی از روی پنجره  خیالم شست.

من خوشی کودکی و دنیای کودکی را می‌خوام.

دنیای رویاهایم!

من اسب بالدار آرزویم را می‌خواهم نه زانتیا.

من اتاقک بی اسباب خاله بازی را می‌خواهم نه خانه‌ای با هزار امکانات که (رازیم)  نمی‌کند.

به راستی چرا دنیای پشت پنجره با نقش خیالمان تفاوت دارد؟

چه‌قدر منتظر بزرگ شدن بودیم؟

چه‌قدر؟!

تا نیمه‌های راه رفته بودیم که دوباره‌ی دردم شدید شد، بابا از حالت صورتم متوجه شد و رو به راننده گفت:

- اگه میشه یک بیمارستان نگه دارید.

به بابا نگاه کردم.

- تازه مسکن زدم، درد رو هم که کامل کم نمی‌کنه. برای بدنم خوب نیست.

این بار چپ- چپ بدجوری نگاهم کرد. یعقوب پرسید: 

- او را چه شده؟ یک دست نیز ندارد.

بابا نگاهی به راننده کرد و گفت:

- بعداً خدمتتان عرض می‌کنم.

با داریوش راحت تر بودیم، چون از قبل می‌شناختیمش اما ایشون رو نه...
به بیمارستان که رسیدیم احساس کردم برای یعقوب لیث هیچ چیز غیرمنتظره نیست؛ همین‌طور که روی تخت دراز کشیده در انتظار دکتر بودم و عرق سرد از درد روی پیشونیم راه افتاده بود، پرسیدم:

- شما چند وقته این جایید؟

- شش ماه است.

دهنم از تعجب باز موند؛ بابا هم به اندازه من متعجب شده بود.

- شیش ماه؟!

- آری! یک ماه آن را در زندان ساواک به سر می‌بردم.

بعد رو به بابا گفت:

- قرار گذاشته بودیم به من بگویید، وی چرا اینگونه شده است.

بابا نگاهی به من کرد.

- جانباز هست؛ جنگ این بلاها رو سرش آورده.

- کدام جنگ؟   جنگ چه؟

- جنگ با تروریست ها بوده.

- تورلیسم چه است؟

- تروریست جناب امیر! به افرادی میگن که مردم بی گناه رو می‌کشن.

به من نگاه کرد و لبخندی زد. بعد دستش رو پایین آورد و روی تیکه‌ ای از بازوم که مونده بود کشید.

- پس تو نظر کرده‌ ی خدایی؛ مبارکت باشد!

لبخندی زدم.

- متشکرم!

همون موقع دکتر اومد، بابا کنار رفت و دکتر کنارم ایستاد.

- مطمئنی نمی‌خوای معاینت کنم؟

سرم رو به دو طرف تکون دادم.

- نه، ممنون!

همین‌طور که مسکن رو به بازوم وارد می‌کرد پرسید: 

- دستت مادرزاده یا بلایی سرش اومده؟

چه جالب! یک وقت‌هایی هیچ خوبه به دستم توجه نمی‌کنه و بعضی وقت‌ها برای همه عزیز میشه. قبل از این‌که چیزی بگم محمود غزنوی گفت: 

- در جنگ با تروریست دستش را از دست داده است.

دکتر با تعجب نگاهم کرد.

- کدوم جنگ؟

یکم گیج شدم، نمی‌دونستم چیزی بگم آخر سر خودش کارم رو راحت کرد.

- ارتشی هستی؟

لبخند روی لب من و بابا نشست.

- بله، توی یکی از ماموریت ها این بلا سرم اومد.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Aryana-
ویراستاری🌸 Aryana
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن‌قدر توی حال خودم بودم که حتی مسکن اولی نتونست کاری از پیش ببره چون باز با جوش خوردن درد رو بروز می‌کردم. بابا عصبانی سیلی بهم زد که صورتم به یک طرف پرتاب شد اما همون سیلی بهانه‌ای شد تا با مسکن دوم همکاری کنم. مسکن رو که زدن بهتر شدم، ولی هنوز یکم درد داشتم. این بار مستقیم به هتل رفتیم. بابا گفت:

- سلطان اتاق من می‌مونن؛ از دستی دو نفره گرفتم.

- اول به اتاق ما بریم، برای خواب اون جا بیان.

بابا موافقت کرد و باهم سمت اتاق ما رفتیم. سمیه در حالی که چادر سرش بود در رو باز کرد و با ذوق به ما سلام کرد. همین‌طور که از جلوی در کنار می‌رفت، به یعقوب لیث گفت:

- خوش اومدین امیر؛ داخل بفرمایید! حتما خسته هستین، من براتون انواع شربت و شیرینی سفارش دادم.

همه داخل رفتیم. تازه حواس سمیه به من جلب شد.

- تو چی شدی؟

- چیزی نیست عزیزم.

هنوز با همون حال زل زده بود به من که بابا گفت:

- شکنجه شدن امام خامنه‌ای رو با چشم‌های خودش دید.

دوباره با یادآوری اون لحظه سینه م سوت کشید، سمیه سریع خودش رو به من رسوند و زیر بازوم رو گرفت. در همون حال به بابا گفت:

- الهی! خوبه من نیومدم اگه نه می مردم. حالا همون موقع شما باید اون‌جا باشید؟

بابا کتش رو در آورد و روی تخت انداخت بعد به امیر اشاره کرد که بشینه. در همون حال گفت:

- ما اگه شانس داشتیم!

خودش هم یک ور میز نشست. یعقوب با متانت شروع به خوردن از شربت و شیرینی های روی میز کرد. ماهم نشستیم و شروع کردیم، شربت لیمو رو برداشتم و سمیه هم یکم برام دسر خرما گذاشت.

- بخور برات خوبه.

به اندازه‌ی کافی که خوردیم بابا گفت:

- جناب امیر! خسته‌اید یا می‌خواهید تعریف کنید؟

لبخندی زد.

- هیچ کدام. چندی است حمام نرفته‌ام و کف پاهایم را نیز شلاق ها بسیار آزرده است؛ می‌خواهم حمامی کنم و از لباس‌هایی که همراهم هست یکی را بپوشم.

از جام بلند شدم.

- بله حق با شماست؛ بفرمایید اتاق پدرم هم حموم و هم استراحت کنید.

بابا هم بلند شد و ما راه افتادیم. وقتی برگشتیم سمیه توی فکر بود.

- کجایی عروسکم؟

برگشت و با لبخند نگاهم کرد.

- همین جا، کنار تو.

کنارش نشستم.

- فردا می‌خوایم بریم، آماده ای؟

- آره وسایل زیادی در نیاورده بودیم؛ ولی همون ها رو هم جمع کردم.

- دستت درد نکنه به زحمت افتادی!

- زحمتی نبود عزیزم، بریم بخوابیم؟

سرم رو به دو طرف تکون دادم.

- نه، یکم حرف بزنیم تا یادم بره امروز چی دیدم.

بلند شد و به سمتم اومد و دست‌هاش رو دور گردنم انداخت. با مرموزی گفت:

- از یادت می‌برم.

**ملیکا**


نگاهی به خودم کردم، دیگه از اون لباس نور خبری نبود. سرم رو بالا آوردم. سربازهام رو به روم ایستاده بودن. قسمت ایران لوح رو که جدا کرده بودم توی دستم بود. تا دستم رو بالا آوردم دیدم؛ بجاش یک نور توی دستمه. نگاهش که کردم دیدم روی کف دستم شکل نقشه ای کشیده شده. کف دستم رو نشون به سرباز هخامنشی دادم و گفتم:

- این نقشه چیه؟

- نقشه دوازه ورود به دنیای تاریخ است سرورم!

- خیلی خوب، بریم.

همه باهم راه افتادیم. سر راه چشمم به یک دهکده افتاد. از دور خوب نمی‌تونستم ببینمش. فقط چند خونه کوچیک دیده میشد. جلوتر که رفتیم متوجه مدل یونانیه خونه ها شدم، با تعجب سمت سربازها برگشتم.

- این دهکده چرا مدلش یونانیه؟

- از دهکده هایی است که سلوکیان در سرزمین ما ساخته اند که علاوه بر جای دادن یونانیان و فرهنگ آن ها در مقابل شورش ها نیز مقاومت کنند.

- اوهوم.

بعد به اون سمت رفتم و برای اولین بار وارد یکی از خونه‌ها شدم. همه چیز حالت معمولی داشت، اما بوی زندگی نمی‌داد. خونه‌های یونانی نقاشی دیواری میشد و حالت روشنش زیاد به دلم نمی‌نشست. نمی‌دونم چرا از اولی که هنر یونانی رو شناختم دلم پسش می‌زد و خوشم نیومد؛ حتی از فرهنگشون. شاید بخاطر اختلاف شدید هنر و فرهنگمون یا شاید هم برای استفاده از رنگ ها.

ایران از رنگ های گرمی مثل قهوه‌ای و طلایی استفاده می‌کرد و یونان از رنگ‌های سردی مثل سفید و آبی. خداهای یونان از میترا و آناهیتا گرفته مهربون بودن، زئوس خدای یونان باستان خشن. همه ی این ها باعث شده بود حس آرامش به هنر یونانی نداشت باشم؛ همین الان هم تمام وجودم داشت اذیت میشد و معذب شده بودم، اما راستش رو بخوان شکمم هم معذب بود. برای همین باید یک چیزی می‌خوردم و بعد می‌رفتم.

یکم گشتم، آخر سر نون و وسایل آبگوشت پیدا کردم. یکم دیگه گشتم وسایل پخت و پز رو هم پیدا کردم؛ بعد دستور دادم تا آتیش آماده کنند. چون آبگوشت دیر حاضر میشد تصمیم گرفتم شب رو همون جا بمونم. برای این که ضعف نکنم چند تیکه نون خوردم، چهار ساعتی طول کشید تا آبگوشت جا بخوره و من که نمی‌خواستم وقتم رو الکی بگذرونم به گشتن شهر مشغول شدم.   توی ذهنم نجوا می‌زد:
فردا آخرین روز چه کسی خواهد بود؟ 
چه کسی فردا برای آخرین بار،  طلوع خورشید را خواهد دید؟ 
چه کسی امشب آخرین ستاره‌اش را خواهد چید؟ 
تنها و تنها خدا می‌داند فردا چند نفر یا چند هزار نفر آخرین فرصت عاشقی‌هایشان خواهد بود! 
زندگی را؛ عشق را به فردا نسپار! 
چه کسی می‌داند؟! 
شاید فردایی در کار نباشد... 

از وقتی که این جا اومده بودم غذای گرم نخورده بودم. وقتی غذا رو خوردم احساس کردم توی بهشتم و دوست داشتم از خوشی جیغ بزنم. برای اولین بار بعد از اومدن به اون جا حس زندگی بهم دست داد. آبی خوردم و ایستادم تا هوا تاریک بشه. تا مطمئن بشم اذون رو گفتن آخه گوشیم این جا حتی روشن نمیشد. بعد از نماز روی یکی از تخت‌های سفت اون موقع به خواب رفتم.

**آرشا**

داشتم با دستگاه بازی می‌کردم که اشتباهی انگشتم خورد و در حالی که سمیه سر لخت بود وسط یک اردوگاه در اومدیم. هل شده دادی زدم و تیشرتم رو در آوردم و روی سرش که هنگ کرده بود انداختم.   سربازها و فرمانده ها دورم جمع شده بودن. یکی شون شمشیرش رو در آورد و به سمتمون اومد.

- شما که هستید؟

جلوی سمیه ایستادم و گفتم:

- شما کی هستین؟

- یعنی تو شاهنشاه اردلان را نمی‌شناسی؟

اخم هام درهم شد.

- اردلان چندم؟

عصبانی شد.

-   ای پلید تو از طرف برادر ایشان برای جاسوسی آمده ای؟

نگاهی به دور و برم کردم. سربازها نزدیک تر می اومدن.

- اردلان پنجم، درحال قیام در مقابل برادر برای رسیدن به پادشاهی.

داد کشید:

- آن ها را بگیرید.

به سمتمون که اومدن سمیه دستگاه و زد و به دنیای خودمون برگشتیم. یکم طول کشید به خودمون بیایم و سمیه رفت تا بلوشورهایی که می خواست رو درست کنه. تموم که شد گفت:

- کجا پخشش کنیم.

در حالی که  شروع به خوندن می کردم گفتم:

- توی دبیرستانت پخش کن.

نامه ای از یک فوق متخصص مهاجرت‌کرده به رهبر انقلاب

من در سال هشتاد و هشت   بعلت نارضایتی شدید از شرایط اجتماعی- سیاسی، تصمیم گرفتم به جای غر زدن، ناله کردن، "نفرین شده" خطاب کردن ایران، و... تغییری در زندگی خودم ایجاد کنم. من در همون سال از ایران به شرق دنیا و بعد از دو سال به غرب دنیا نقل مکان کردم. حدود سه سال بی وقفه برای خواسته هام جنگیدم، در نوامبر ۲۰۱۱ اقامت دانمارک، ودر ژوئن ۲۰۱۲ از مهاجرت به کانادا با درنظر گرفتن مواردی که برای من و شهرام مهم بود، منصرف و در دانمارک ماندگار شدیم

مدتی بعد از خروج از ایران، و یادگیری زبان‌های دیگه، متوجه شدم یه سری تناقضات واضح در اخبار فارسی و خارجی وجود داره!    از اون‌جایی که خانواده‌ای در این‌جا نداشتیم، و اهل تفریحات معمول در غرب هم نیستم، تصمیم گرفتم در اوقات بی‌کاریم مطالعه تاریخی- سیاسی داشته باشم!  این مطالعات نگرش من رو نسبت به خیلی مسایل عوض کرد

امروز در آستانه بیست و دو   بهمن و سال هزار و چهارصد، دوست دارم برای آرامش وجدان خودم اعتراف کنم که آقای خامنه‌ای،  من اشتباه کردم و شما درست می‌گفتید! شما " توهم توطئه" نداشتید، من" ناآگاه بودم" من غرق در دروس پزشکی، کشیک، کار، علائقم مثل مجری گری، بازی تئاتر، شب شعر و...   و بدون سواد کافی سیاسی- اجتماعی در مورد تصمیمات شما نظر دادم.
امروز که تاریخ کشورم رو خوندم و شما رو با حکمرانان پیشین مقایسه می‌کنم، به جرات می‌تونم اعتراف کنم که شما " کم اشتباه ترین و مقتدرترین" رهبر تاریخ این مملکت هستید! شما مثل اشکانیان مرزبان خوبی هستید.

تاریخ خواهد نوشت که شما ایران رو از باتلاق جنگ با طالبان بعد از فاجعه مزار شریف) در دقایق آخر نجات دادید! و تاریخ خواهد نوشت در زمانی که آریوبرزن ایران/ مالک اشتر (سردار) رو با قانون جنگل ترور کردن، و دنیا به زعم تمام کارشناسان دنیا در آستانه جنگ جهانی سوم بود، مدبرانه این سایه‌  شوم رو از سر ایران و دنیا دور کردید

سیاست خارجی- دفاعی و قدرت بازدارندگی شما، آرزوی ایرانیان باستان برای رسیدن به دریای مدیترانه رو زنده و روح تمام فداییان ایران باستان، مثل عباس میرزا رو به آرامش رسوند؟


هرچند من به بسیاری از سیاست‌های داخلی شما منتقدم، و سوالات زیادی دارم ولی خوب می‌دونم که برای امثال من هیچ‌وقت، مجالی برای طرح این سوالات ایجاد نخواهد شد.  با این حال من خوشحالم در دوره‌ای زندگی می‌کنم که یک  ایرانی    كم اشتباه   امام امور رو بدست داره! آيندگان خواهند نوشت که شما از هر ایرانی،  ایرانی تر بودید؟

خداوند شما رو برای ایران حفظ کنه! و به شما توان بده تا ایرانی بسازید برای همه ایرانیان، با هر فکری ظاهری و‌ نگرشی.    آمین!

برگرفته از پیج اینستاگرامی ایشون
Instagram.com/maryam.h2009


بابا و سلطان یعقوب برای صبحانه به  اتاق ما اومدن. قبل از این‌که بهشون بپیوندیم از آخرین فرصت استفاده کردم و در گوش سمیه گفتم:

-  یک خانه‌ی    ساده و معمولی هم کافی است.
آشپزخانه‌ای معمولی.
دیوارهای    معمولی.
اتاق های    معمولی
وسایل و فرش‌های    معمولی.
کنـآرِ تو‌یی که معمولی نیستی.
معمولی حرف نمی‌زنی.
وَ معمولی نمی‌خندی.
اصلا جایی    که تو  باشی؛
همه‌ چیز جهان، غیرمعمولی‌ است!

نرگس‌ صرآفیآن‌ طوفآن.

به  محاسن کوتاه امیر نگاه کردم و گفتم:

- ریش‌هاتون رو زدن؟

- آری! در زندان چنین کرده‌اند.

- نمی‌خواین سرنوشتتون رو برامون تعریف کنید.

- در هنگامه طعام سخن گفتن خطاست، بعد خواهم گفت.

با این حرفش خجالت کشیدم و دیگه چیزی نگفتم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Aryana-
ویراستاری💜 -Aryana-
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از غذا دور هم جمع شدیم و شروع به تعریف کردن کرد.

با صدای بلند اذان از خواب بیدار شدم؛  ولی برایم غریب آمد. پس چشم باز کرده و نشستم که صحنه ای عجیب دیدم. بر روی فرشی خفته  و در جایی غیر از کاخم بودم، گنبد و مناره را دیدم. صدای اذان بسیار بلند می‌آمد، جوری که باورش برایم سخت بود از حنجره انسان بیرون می‌آید.

مردمی با لباس هایی عجیب در میان صحن قدم بر می‌داشتن و به سرعت به سمتی می‌رفتن. اول گمان بردم مرده‌ام و اکنون در برزخ به سر می‌برم، پس ترسی به دل راه ندادم و لبخند زدم؛ زیرا حال و هوای آن‌جا بسیار معنوی بود و نشان می‌داد خدای یکتا از من خشنود است.

به پا خواستم و نگاهی به جامه‌هایم کردم؛ از زنی در آن مکانی برای وضو خواستم که سمتی را نشانم داد. همراه دیگران به آن سمت رفتم که پله‌هایی عجیب در حال حرکت دیدم. برایم زیبا بود و خدا را شکر گفتم. سپس همچون دیگران بر روی آن ها ایستادم و به پایین رفتم. سالنی بزرگ به چشم آمد. به سوی شیرهای آب رفتم که در آغاز نمی‌دانستم چیست.

به آن ها زل زده بودم که یکی دستش را در زیرش گرفت و آب بر روی دستش ریخت؛ از این زیبایی در شگفت ماندم و مانند او انجام دادم. در هنگامی که وضو می گرفتم افرادی می‌آمدند و به من سخنانی بر این منبال می‌گفتند: «قبول باشد حاج آقا.  برای ما هم دعا کنید!»

من نیز تشکر می‌کردم. بر صف نماز ایستادیم و بعد از نمازی که قلبم را آرامشی دو چندان داد، دوباره گروهی پراکنده شدند و گروهی نیز به خواب رفتند؛ اما من آنچنان حیرت زده و خوشحال بودم که توانایی خوابیدن نداشتم. پس به گشتن آن‌جا مشغول شدم. همه جا را گشتم. داخل کاخش مرا مجذوب کرد. آینه‌ها و چراغ هایی با نوری همچون خورشید! بازارهایی بسیار زیبا دیدم که تا ساعت ها در آن‌ها به گشت و گذار مشغول بودم؛ آنچنان   که به دنبال خوردن صبحانه نیز نبودم.

شب پیش که خفته بودم شمشیرم را نیز در کنار خود گذاشته بودم، انگار قسمتم بود که آن شب چنین کنم چون آن زمان به همراهم آمده بود؛ اما من به او دقتی نداشتم و او نیز بر زیر فرشی که بر روی آن ظهور کردم مانده بود. هنگامی که به داخل بازگشتم شمشیرم را پیدا کردم، سپس او را به همراه خود به مغازه‌ای برای فروش بردم؛ زیرا دریافتم آن جا نیز باید بهای هر چیزی را داد و این برایم جای تعجب داشت که برزخم هم درهم می طلبد.

هنگامی که شمشیر را به پیش مردی بردم از دیدن آن بسیار متعجب شد و گفت که باید به سوی مردی به نام عتیقه شناس بروم. از او یاری جستم و من را به همراه خود به دکانی کمی دورتر برد. وی شمشیر را دید و ارزیابی کرد، سپس از من خواست که فردا به سوی او بیایم. پس بازگشتم که احساس گرسنگی کردم؛ به مرد حالم را گفتم او نیز مرا به دکان خود بازگرداند و از طعام خود به من داد که این رویا را در من تقویت کرد که در برزخ هستم، زیرا محبت و انسانیت در زمین بسیار کم است.

بعد از طعام دوباره به جایی بازگشتم که آنان حرم می خواندنش. تا شب استفاده از سرویس بهداشتی به قول شما را یاد گرفتم و با چند کودک بازی کردم، به عبادت پرداختم اما با دیگران هم صحبت نشدم.  شب هنگام بعد از نماز شخصی خرما پخش کرد از آن خوردم و از کودکی نیز کیک گرفتم و به همان سیر شدم.

من بسیار زود به خواب رفتم؛ اما دیگران به سبب روشنایی آن شمع های تابان که شب را چون روز می‌کرد بیدار ماندن. هنوز هوا روشن نشده بود که ما را بیدار کردند، هنگامی که سفره‌ای همچون آب زلال انداختن و طعامی در جعبه‌ای همچون پنبه نرم برایم آوردند؛ فهمیدم که ماه رمضان شروع شده است.

از آن جایی که رمضان را در مکانی نزدیک تر به خداوند رحمان می ماندم، احساس شور کردم. طعامش مرغ با برنجی بسیار خوش طمع بود. جز آن نوشیدنی بسیار داغ برایم آوردند و آب نیز خوردیم.

بعضی آن چنان نگران گرسنه شدنشان بودند و می‌خوردند، گویا می‌خواهند تمام هفته را گرسنه بمانند. فردایش شمشیر را با درهم‌های کاغذی بسیار مبادله کرد و  برای خویش قبایی نقره‌ای خریداری کردم. هرچند که گران نبود و پارچه طرح داری نداشت، اما از با لباس خواب گشتن بهتر بود.

تمامی ماه آن‌قدر به من خوش گذشت که نه چیزی خریدم و نه پا از آن جا دورتر نهادم؛ بلکه سحر و افطار را می‌خوردم و تمامی روز را به لذت بردن، عبادت و تفکر می‌پرداختم. با خودت می اندیشیدم به راستی که انسان در بهشت خداوند هیچ‌گاه حوصله‌اش سر نمی رود. آن روزها بهترین زمان عمرم بود.

بعد دیگه ادامه نداد فکر کنم نفسش گرفت. سمیه پرسید:

- شما وسیله‌ی دیگه ای نداشتین؟

- آن هایی که برای خود گرفته بودم هنگامی که مرا خواستن به زندان ببرند، بین فقرا تقسیم کردم. ولیکن پول هایم در بانک است.

بابا گفت:

- اِ! خوب زودتر می‌گفتین.

- ماهم راجع پول ها یادمون رفته بود.

بابا گفت:

- داخل کدوم...

یک لحظه موند، بعد پرسید:
- چه‌طور بانک بردینشون؟   مگه شناسنامه دارین؟

- آری! شخصی از من پول گرفت و برایم ساخت.

خندمون گرفت. بابا ادامه‌ی حرف اولش رو زد:

- تو و جناب سلطان، برین پول‌ها رو از بانک بیارین.

- چشم! فقط بهتره چند دست لباس هم براشون بگیرم.

بابا بدون حرف کارتش رو در آورد و سمتم گرفت. چون پول کم داشتم بدون تعارف با تشکر گرفتم. باهم رفتیم بانک و پول سلطان رو با این که خیلی زیاد بود، گرفتیم و مجبوری توی چند جای مختلف تقسیم بندی و قایمشون کردیم. بعد هم به بازار رفتیم؛ ریش های و موهای سلطان رو زده بودن و الان به صورت مرتب اما کمی در اومده بود. باهم به بازار رفتیم.

- حتما عبا باشه یا کت هم اشکالی نداره؟

- عبا می‌خواهم! با کت هنوز کنار نیامده‌ام.

یک قبای مشکی و یک طوسی با عبای دودی و سه تا بلوز آبی، نقره‌ای، کرم برای وقت خوابش و توی اتاق، با وسایل ضروری گرفتیم. وقتی فرودگاه رفتیم؛ طبق معمول هواپیما با تأخیر می‌خواست حرکت کنه. سوار شدیم و...

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Aryana-
ویراستاری💜 -Aryana-
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-  آرشا داخل ماشین سوسکِ!

بابا نیشخند زد.

- سوسک طفلک چند هزار سال از خانوادش دور افتاد.

سمیه دوباره جیغ کشید:

- آرشا!

با یک دستمال سوسک رو گرفتم و بیرون پرت کردم.

- همین سوسک اگه صورتی بود خشکش می‌کردی می‌ذاشتی لای دفترت.

- معلومه.

به یعقوب نگاه کردم که صندلی خواب بود.

- دهکی ما رو بگو دلمون خوش بود یک سلطان آوردیم به اندازه می‌خوابه شما که از این ها زودتر خستی.

در حالی که سرش رو به شیشه تکیه داده بود و چشم‌هاش بسته بود گفت:

-  نیمه شب تو چه زمانی است‌ای جغد؟ دیر زمانی است که مغرب شده است.

سمیه همین‌طور که سرش روی شونه بابا بود بی صدا شروع کرد به خندیدن بابا هم لبخندی زد خودم بیشتر از همه خندم گرفته بود. بابا چشم‌هاش رو باز کرد و گفت:

- ببین چه بلایی سرمون آوردی.

- به من چه؟ من از کجا می‌دونستم دستگاه بیفته زمین قاطی می‌کنه.

سمیه گفت:

-  ولی تجربه خوبیه.

بابا جواب داد:

-  حالت خوبه دختر؟ پنج ساعت داریم دور خودمون می‌چرخیم بدون این‌که یک آبادی باشه، بدون این که یک تابلوی راهنما باشه، اصلا معلوم نیست کدوم دوره هستیم.

یعقوب که تازه چشم باز کرده بود گفت:

-  از دور نوری می‌بینم.

همه چشم تیز کردیم.

- ولی ما نمی‌بینیم.

- خداوندا چه‌گونه نمی‌بینید؟    آن‌جا است.
نزدیک تر که شدیم متوجه نور شدیم. جلوتر که رفتیم ساختمونی رو دیدیم که با مشعل روشن مونده بود و چند نفر به حالت نگهبان جلوی در منتظر ایستاده بودن.

-  اِ دیدین گفتم اومدیم دوران دیگه.

یعقوب با تعجب پرسید:

-  این‌جا چه خبر است؟

- ما هم هنوز دقیق نمی‌دونیم.

جلوی در رسیدیم نگهبان ها با ترس شمشیر و نیزه‌هاشون رو به سمت ماشین گرفتن. خدا رو شکر دستگاه ترجمه داشت وگرنه ما چه‌طور باید زبون این ها رو بفهمیم؟

-  کیستی؟    دیو هستی یا الهه؟

بسم الله گفتم و پیاده شدم با دیدن من وحشتشون بیشتر شد.

- ای مرد! که هستی و از کجا آمده ای؟    آیا آن موجود تو را خورده بود یا تو او را هدایت می‌کنی؟

- از طرف خدایان آمده‌ام، تا بدانم شما با مهمان هایتان چه‌گونه رفتار می‌کنید.

این رو که گفتم همه صاف ایستادن و نگاهی بهم کردن یکی شون پرسید:

-  چگونه ایمان پیدا کنیم به گفته‌ ات؟

- آیا مرکبم نشانی زِ    راستی سخنم نیست؟

نگاهی به ماشین کردن و یکی شون گفت:

-  به آناهیتا سوگند که هست.

یکی دیگه‌اشون پرسید:

- کدام الهه شما را فرستاده است؟

-  ما را الهه خورشید میترا فرستاده است.

همونی که قسم خورده بود احترام گذاشت و گفت:

-  به شوش ایالت خدا اینشوشیناک خوش آمده اید!

-  سپاس گذارم! 

بعد نگاهی به ماشین انداختم و گفتم:

-  چند نفری دیگر نیز همراهم هستند.

بعد در رو باز کردم همه پیاده شدن و درود گفتن اون‌ها هم جواب دادن یکی‌شون در گوش اون یکی گفت:

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Aryana-
ویراستاری🌼 -Aryana-
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- بنگر، آن بانو به راستی از الهه‌ها هست!

-  آری، بسیار زیبا است!

خودم رو به سمیه رسوندم و کنارش ایستادم. صورتش سفید و بیبی فرس سمیه با اون لب های قلوه‌ای   با اون ابروهای کلفت و چشم های قهوه‌ای جذابیت خاصتی داشت.  خدا رو شکر کردم کوهای فر قهوه‌ایش رو نمی‌بینند. الکی کلافه بودم و دلم یک حس خوب می‌خواست؛ مثل پنج شنبه ها زنگ آخر!

*ملیکا*

بدنم بیحال بود و بخاطر ضعف مجبور شدم  بیکار داخل همون شهرک بمونم؛ تازه حال مسئول ها رو درک می‌کردم هیچ کاری نکردن وقتی که کلی کار داری واقعا سخته،  حق دارن انقدر حقوق می‌گیرن! اون روز به نماز و عبادت مشغول شده بودم و از خدا تموم شدن مشکلات رو می خواستم. قرآن پیدا نکرده بودم و به سختی یک اوستا پیدا کردم و به خوندنش مشغول شدم.  هنوز از شهرک یونانی بیرون نرفته بودم که صدایی سر جام میخ کوبم کرد. باور نمی شد صدای بچه بود مطمئن بودم. رو به یکی از سربازها گفتم:

-  صدای چیه؟

- صدای نوزاد است سرورم.

- همین حالا برو ببین نوزاد در چه حالیه.

رفت و بعد از چند دقیقه برگشت. 

-  چی شد؟

- مردمی از ما قبل از تاریخ در پشت این شهرک هستند.

چند ثانیه نگاهش کردم و با ذوق پرسیدم:

- انسان های دیگه‌ای هم این‌جا هستن؟

-  آن‌ها مرده اند، فقط نوزاد زنده مانده.

وا رفتم. از فکر مادر بچه بغض کردم.

- من رو به اون سمت ببر.

به سمتم اومد اول من متوجه نشدم چه مرگشه اما وقتی خم شد تا بلندم کنه سریع فهمیدم و با عصبانیت گفتم:

- من رو به اون سمت راهنمایی کن.

جلوتر راه افتاد، من پشتش و بقیه سربازها پشت من. با دیدن صحنه پشت شهرک نفسم حبس شد. یک غار با سبزه و گل دمش که هم سنگ های غار و هم سبزه و گل ها رنگ آمیزی با خون شده بود.

نزدیک بیست مرد و زن آفتاب سوخته روی زمین افتاده بودن و از دهن یا شکمشون خون بیرون زده بود. خواستم بپرسم که چه اتفاقی برای این ها افتاده که صدای گریه نوزاد دوباره بلند شد. 

به سمتشون دویدم با وجود این که حرکت از بین اون همه جنازه آدم‌های بی‌گناه برام از مرگ بدتر بود اما نمی دونم چرا دوست داشتم مادر مظلوم اون نوزاد رو ببینم. هه، با کِی باید گفت این حال عجیب؟

به بالای سر زنی رسیدم که نوزاد توی بغلش زار می زد. زن قد بلند، با پوست سبزه شدید در حالی که چشم‌های یشمیش باز مونده بود و طوری به رو به رو نگاه می‌کرد که انگار قبل از مرگش صحنه خیلی ترسناکی دیده. موهای کثیف و بلوطیش بهم پیچیده بود و خیس از خون شده بود.


دلم آتیش گرفت. با آخرین توانم خم شدم تا بچه رو بردارم اما آن‌قدر حالم بد بود که همون کنار بچه افتادم. سریع بغلش کردم صورتش از شدت گریه کبود شده بود همین‌طور که سیرش می‌کردم به چهره مظلومش نگاه کردم. یک پسر سبزه، با چشم و موهای قهوه‌ای. زیر لب زمزمه کردم:

- عروسک بدشانس!

سیر که شد توی بغلم خوابید. بلندش کردم و به سمت سربازها رفتم.

-  سریع یک کوزه آب و پارچه برای من بیارین.

اون‌ها رفتن دنبال کاری که بهشون داده بودم. وقتی برگشتن سریع وسایل رو ازشون گرفتم. پارچه تمیز می‌زد اما دوباره با آب کوزه شستم و به دست یکی از سربازها دادم بعد هم در حالی که دستم رو با آب نم می‌زدم بچه رو تمیز کردم و با پارچه کهنش کردم.

بچه که تا حالا کهنه نشده بود شروع به گریه کرد اما بی توجه بلند شدم و از سر سرباز (اسم اختراعی خودم) پرسیدم:

-  برای ارتش دیگه باید چی‌کار کنم؟

**آرشا**

- معبد بسیار زیبا ساخته شده است! آجرهای لعاب دار آن ها را برای آیندگان نیز نگه می‌دارد؛ اما پرسشی دارم.

- پرسش خود را مطرح نمیایید.

- برای چه همچون یونانیان نیستید؟ برای چه شما معابد کمی برای خدایانتان ساخته‌اید؟

نگهبان لبخندی زد و گفت:

-  قدرت خدایان را نباید به یک سرزمین محدود کرد. آن ها در تمامی آسمان و زمین پخش هستن و فرمانروایی می‌کنند.

نگاهی به بقیه کردم. سمیه لبخند زد من هم لبخند زدم و رو به نگهبان گفتم:

-  سخنتان بسیار بجا بود.

بیرون رفتیم. به آسمون شب نگاه کردم که نبودن نور چراغ همه ستاره ها رو به نمایش گذاشته بود.

-  آه در این شب تاریک چه‌گونه به آسمان برگردیم؟

سمیه که منظورم رو گرفته بود گفت:

-  گم می‌شویم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط -Aryana-
ویراستاری🌼 -Aryana-
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...