رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

❁دلنوشته آلما اینفرما | A s R ᴀ کاربر انجمن نودهشتیا


A s R ᴀ
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

- بسم‌اللھ! ‌-

عنوان دلنوشته: آلما اینفرما (روح مریض)

اسم نویسنده: A s R ᴀ 

ژانر: تراژدی، عاشقانه

❁مقدمه:

[ چه بخواهیم چه نخواهیم

روزگار می‌گذرد

و ما هرگز نمی‌توانیم در مقابل

تمام اتفاق های بد، قد علم کنیم تا نیافتد!

تا بوده همین بوده...

اما می‌شود خوب بود

می‌شود خوبی کرد

می شود میان این همه سیاهی، رنگی بود!

و ما میان این تکرار ها

یا باید تسلیم شویم،

یا ادامه دهیم. ]

ویرایش شده توسط A s R ᴀ
  • لایک 9
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

'حس‌های پوچ'

این شور نوجوانی نیز تمام می‌شود و خواهیم فهمید که هر شب تاریکی که در زندگی‌مان آمد، گذشت. این حجم از علاقه‌ای که در سینه مان مدام بی قراری می‌کرد، یک روز آرام می‌شود، خواهیم فهمید که این همه دست و پا زدن و این همه قصه سازی فقط عذاب دادن خودمان بود. این همه ترس از دست دادن هم تمام می‌شود و خواهیم فهمید؛ هر کسی مناسب‌مان باشد می‌ماند و هر کسی نباشد، هر چقدر هم خوب، حذف می‌شود. همه چیز می‌گذرد و تمام می‌شود، بعداً خواهیم فهمید چیزی که ما را نگه داشته بود، همان یک جمله”یک درصد ممکن است، بشود” بود. چون هم آنقدر آن”یک” بزرگ بود که با آن درصد بدهند و هم آن”بشود” آنقدر شیرین بود که آدم حاضر بود برایش ادامه بدهد.

چیزی که مرا وصل کرده بود به این زندگی، نه عشق و علاقه بود، نه ترس بود، نه پول بود. امید بود که ما را نگه داشته بود! امید بود...

ویرایش شده توسط A s R ᴀ
  • لایک 9
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

'من پیش از او'

یک آدم سردرگم در دنیای پر تلاطُمی که وجود هیچ آدمی برایش خوشایند نبود. حرف کسی برایش مهم نبود و حرف، حرف خودش بود. اما با وجود او همه چیز عوض شد!

خودم، به شخصه اعتقادی به عشق نداشتم. هرگز در فراسوی ذهن کوچک‌ام نمی‌گنجید که قرار باشد روزی عاشق شوم، آن هم عاشق کسی که اگرچه قلب و روحمان نزدیک تر از هر چیزی بود اما خودمان کیلومتر ها از هم فاصله داشته باشیم! بهتر است بگویم عاشق کسی که نمی‌توانستم او را زیاد ببینم اما او را ثانیه به ثانیه کنار خودم حس می‌کردم، بویش را استشمام می‌کردم و هنگامی که به او فکر می‌کردم لبخند ملیحی بر چهره ام می‌نشست. 
من او را بیشتر از هر چیزی در دنیا می‌خواستم حتی بیشتر از نفس کشیدن. من او را در خودم می‌دیدم و هر گاه صدایش را می‌شنیدم تپش قلبم به چندین برابر می‌رسید. 

جانانِ من! می‌دانم کم بودم، می‌دانم آن چیزی که تو می‌خاستی نبودم، میدانم محبت کردن هایم کم بود اما من واقعا عاجز تر از آن بودم که تمام حس و علاقهام را با یه عاشقتم گفتن به تو منتقل کنم، همه چیز را به خوبی می‌دانم اما تو نیز وقت گذاشتنت برای من کم بود، حضورت کم بود، حرف هایت کم بود، صدایت کم بود و من تو را بیشتر از این حرف ها می‌خواستم! دلم می‌خاست آنقدر باشی که وقتی به بیست و چهار ساعت قبلش نگاه می‌کردم، نه خواب بود، نه غذا و نه حتی کوچک ترین کار دیگری که انجام داده باشم، فقط تو باشی و تو باشی و تو... درک میکنم که مشکلاتت هر روز از روز قبل بیشتر می‌شد و هر روز از روز قبل بیشتر نگران با من بودن، بودی. فدای سرت! تمام شد. من رفتم تا بتوانی بدون خیال من زندگی کنی، بدون خیال من مشکلاتت را حل کنی و دغدغه کنار من بودن را نداشته باشی. من را ببخش و بدون خیال من آرام زندگی کن!

افسوس، افسوس که نبودنت امانم را بریده، خون در رگ هایم خشکیده و حسرت یک نگاه دیگرت قلبم را مالامال کرده است. 
جانانِ من! تو را در گوشه‌ای از قلب کوچک و شکسته‌ام نگه می‌دارم و هرگز اولین و آخرین دیدارمان را فراموش نمی‌کنم.

تقدیم به: [م]
 

ویرایش شده توسط A s R ᴀ
  • لایک 8
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...