رفتن به مطلب

داستان کوتاه ناجی سیاه| معصومه مومنی. آرنا کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام اثر: ناجی سیاه

ژانر:  روانشناختی، ترسناک

نویسنده: معصومه مومنی

هدف: ناجی سیاه برگرفته از تخیل نویسنده و نماد آثاری که نادیده گرفته شدن بر روح و روان انسان می‌گذارد، است.

خلاصه: جوانکی، شاید دور و یا نزدیک، خود را بارها در خود کشته است.

نادیده گرفتند  و دیده نشد؛ بارها او در خود کشته شد.

ناجی‌ قصه‌ی شهر سیاه، سال‌هاست  که کشته شد.

ویرایش شده توسط معصومه مومنی. آرنا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: ما با نگاه ناباور

فاجعه را تاب آورديم...

تنهايی را تاب آورديم،

و خاموشی‌ را...

و اكنون

در اعماق خاكستر

می‌تپيم.

احمد شاملو

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

 

دکتر تبر به دست راهروی کارخانه را پیش می‌رود، روبه روی دری می‌ایستد. 

باید عجله می‌کرد تنها ده دقیقه برای نجات بیمارش فرصت داشت به فلز زنگ زده‌ای که بالای در قرار دارد، نگاه می‌کند «اتاقnام» بی تعلل در چوبی را باز می‌کند و داخل می‌شود؛

از در و دیوار اتاق نکبت می‌بارید، مانند ذهنش که عنکبوت‌ها تارها تنیده‌اند، مانند قلبش که طوفان شنی سال‌هاست در آن برپاست و آکنده از گرد و غبار و تهی از آرامش است، مانند وجب به وجب تنش که سرشار از چرک و کثافت است، مانند سانت به سانت دستانش که آغشته به خون است. 

سالهاست که در این کارخانه چوب بری گیر افتاده و هیچکس دقیقا نمی‌داند از کی.

تبر را کنار در چوبی می‌گذارد و روپوش آغشته به خون را از تن خارج و همان‌جا کنار در و برروی کاشی زینت شده با غبار می‌اندازد و روپوشی نو از بین هزاران روپوش آویزان شده از رخت‌آویز را برمی‌دارد و آن را تن می‌زند و همانگونه که با حوصله آستین‌های روپوش را بالا می‌زد با خود جمله‌ای تکراری را تکرار می‌کند که برایش جدید است.

- روز از نو و روزی از نو.

 

گربه‌ی کوری در اتاق مجاور، بالای جسد بیماری که دقایقی پیش دکتر آن را ویزیت کرده بود و روپوشی سفید که آغشته به خون و آکنده از براده‌های چوب و ذرات خاک‌‌اند به تن داشت، دم تکان می‌دهد و شکاف بزرگ روی قلبش را لیس می‌زند، قطره قطره خونش را با لذت به کام می‌کشد و با دم تکان دادن شکر نعمت می‌کند.

 

چیزی که در جیب دکتر قرار دارد، باعث ناراحتی‌اش می‌شود، ناجی ساعت پلاستیکی که در شش سالگی مادرش به او کادو داده را از جیب شلوار جینش بیرون می‌کشد، این چیزیست که خود دوست‌دارد به یاد بیاورد اما حقیقت آن است وقتی که همه هم نوعانش خانواده‌شان برایشان ساعت خریده بودند، او ساعت‌ها پشت در شیشه‌ای مغازه روبه روی یتیم خانه زاوار به ساعت‌های پلاستیکی خیره می‌شد و دستانش را به شیشه می‌چسباند؛

حتی تنبیه‌های خواهر صفورا را برای دیرکردنش به جان می‌خرید؛ حاضر بود ساعت‌ها در آن زیر زمین، کنار موش‌ها و عنکبوت‌ها زندانی شود، حتی در اواخر هفده‌سالگی‌اش با آن‌ها دوست شده بود.

 

ویرایش شده توسط معصومه مومنی. آرنا
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

 

دکتر ساعت را روی مچش قرار می‌دهد و سپس سگکش را سفت می‌کند، با دقت به صفحه جرم گرفته‌اش نگاه می‌کند، گندش بزنن تنها هشت دقیقه برای درمان فرصت دارد؛

عجیب بود، که هنوز هم که هنوز است ساعت از کار نیوفتاده و قطرات باران صدای تیک تاک ضعیفش را همراهی می‌کنند؛

ابرهای بهاری قطرات را مانند گنجشکی که پرواز را به تازگی یادگرفته از لانه رها می‌کند و آن‌ها را به کام مرگ می‌دهد، از بلندی با شتاب به زیر پرت‌شان می‌کند و بر سراشیبی بام تنها چهار دیواری این اطراف، می‌نشینند و با دیدن سیاهی عظیمی که این کارخانه متروکه را در بر گرفته، جیغ زنان خود را برروی چمن‌های اطراف ملک می‌کشند و خود را در رود کنار تپه غرق می‌کنند، با صدایشان ساعت پلاستیکی را همراهی می‌کنند.

دخترک چشم چشم می‌کند تا بیمارش را بیابد، سر انجام او را در اتاق پشتی ذهنش زیر تخت می‌یابد؛ ناجی سری از تاسف تکان می‌دهد و به آن سوی اتاق که شمعی در نهایت فروتنی، با وجود نحیف و ضعیف شدنش به هنگام مرگ، سعی دارد مانند یک شوالیه حتی تا لحظات آخر نفس کشیدنش رسالتش را به پایان برساند و بعد در نهایت در اتاق پشتی ذهن ناجی بی‌صدا بمیرد، ناجی کج می‌شود موهای مواج و خرمایی رنگش برروی چشمانش که می‌افتند آن‌ها را پس می‌زند، ناجی دست یاری‌اش را به سمت دخترک کز کرده ‌زیر می‌گیرد و دخترک در خود جمع می‌شود.

-   ت... و کی هستی؟

دکتر طبق عادتش دستی به موهای خرمایی رنگش می‌کشد و تره‌ای که از بقیه کوتاه‌تر است و گاهی بازی‌اش می‌گیرد را پشت گوشش زندانی می‌کند و این حبس فقط چند ثانیه طول می‌کشد.

- همه به من میگن ناجی.

دخترک اسم ناجی را در ذهن جستجو می‌کند.

- ولی بجز اون گربه هیچکس اینجا نیست که!

ناجی کمی مضطرب می‌شود.

- تو هستی.

دختر بچه سرش را از زیر تخت بیرون می‌آورد و موهای خرمایی رنگش آشکار  می‌شود.

- اون گربه چرا به تو میگه ناجی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

 

ناجی کمی درجایش تکان می‌خورد تا پاهایش از آن حالت خشکی در آیند و جریان خون در پاهایش به حالت‌ عادی برگردد.

- چون من هرروز بهش غذا میدم.

دختر بچه دستش را در دست ناجی قرار می‌دهد.

- وای، پس تو آدم مهربونی هستی.

ناجی او را برروی تخت می‌خواباند.

- شاید.

ناجی به ساعت روی دستش نگاه می‌کند، وقتش روبه اتمام بود.

- تو از کی اینجایی؟

ناجی خم می‌شود و چند ملحفه‌ای که زیر تخت هستند را بر می‌دارد و دستان دخترک را می‌بندد دخترک تقلا می‌کند.

- چیکار می‌کنی؟

دکتر چشمان سبز رنگش را به جنگل چشمان روبه رویش می‌دوزد، کمی به سوال چند دقیقه پیش دخترک فکر کرد؛ به راستی او از کی اینجاست؟ 

- تو حالت خوب نیست و من دکترم.

دخترک بی‌صدا او را تماشا می‌کند و در ذهن با خود تکرار می‌کند مگر من چه بیماری دارم؟ به راستی او چه بیماری داشت؟ حتی ناجی نیز نمی‌دانست، چرا پدر و مادرش چیزی به او نگفته بودند؟ آه، او که پدرش را در تصادف از دست داده بود و مادرش نیز ازدواج کرده و او را به دست خواهر صفورا و یتیم خانه زاوار سپرده‌ بودند.

- اسم بیماری من چیه؟

ناجی دست‌های دخترک را به تختی که موشی سیاه زیر آن از ترس در خود جمع شده بود، بست و با خود تکرار کرد که وقتش روبه اتمام است.

-تنهایی.

آسمان جنگل چشمان دختر بچه ابری شد و گونه ناجی تر شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

 

ناجی محکم دستی زیر چشمش می‌کشد، از شکاف در و پنجره شکسته اتاق سوز سردی می‌آید و دختر بچه در خود جمع می‌شود، ناجی تبر کنار در را بر می‌دارد، دکتر سعی می‌کند با گوشه روپوشش تبر را از خون تمیز کند.

- پاک نمیشه، فقط بیشتر پخش میشه.

ناجی به دختر بچه نگاه می‌کند که چانه‌اش درحال لرزش است و بعد بی توجه به هرچه که دخترک گفته‌ است به سمتش حرکت می‌کند.

- من قراره چیزی رو بهت بدم که نیاز داری.

دختر بچه کمی تعلل می‌کند.

- و من چی نیاز دارم؟

ناجی کاشی‌های منتهی به تخت را استوار و بی تعلل طی می‌کند.

- یه ناجی، یکی که بهت آزادی بده.

دختر بچه گفت:

- چرا خودت رو نجات نمی‌دی؟

ناجی پاسخ داد.

- دارم همین کار رو می‌کنم. 

افکار متعدد و کودکانه‌ای به کاخ ذهن بی دفاع دختر بچه حجوم می‌آوردند و سعی در تصرف آن دارند.

- چجوری؟

دکتر به چشمان دختر بچه‌ای که مانند خودش گوشه گونه‌اش زخمی است نگاه می‌کند، این زخم را خوب به یاد دارد وقتی که مادرش می‌خواست او را به یتیم خانه بسپارد چون ناپدری‌اش ناجی را نمی‌خواست؛

 ناجی اصرار به ماندن کرد، او فقط خواستار کمی محبت بود اما از او دریغ کردند و با دستی که می‌شد با آن گل محبت کاشت به او سیلی سرخ هدیه دادند و جای الماس انگشتر مادرش هنوز هم که هنوز است بر قلب و صورت ناجی هویدا است.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

 

- با کشتن خودم. 

دکتر تبر را در هوا می‌چرخاند و محکم بر سر دخترک فرود می‌آورد و آن را تا قلبش می‌کشد و خون است که راه خود را پیدا می‌کند و ملحفه‌های سفید و رنگ و رو رفته را در بر می‌گیرد و به آن‌ها رنگی نو ارزانی می‌دارد.

سرش سنگین و به دوران افتاده بود اما ضربان قلبش آرام بود، درواقع اصلا احساسش نمی‌کرد؛

تمام جانش درد می‌کرد اما بدتر از همه دردی بود که از نوک سرتا برروی قلبش احساس می‌کرد.

دستش عرق کرده بود، ساعت پلاستیکی را از دور مچش آزاد می‌کند و در جیب شلوار جینش می‌گذارد.

باز کار خود را کرده بود، باز هم مریضش را نجات داده بود، برای بار nام این کار را انجام داده، پس بی توجه به کالبد بی جان دختر بچه مو خرمایی که روپوش سفیدش آغشته به خون و آکنده از براده‌های چوب و ذرات خاک‌اند، از اتاق خارج می‌شود که گربه‌ی کور راه خود را پیدا کند.

با نجات دختر بچه شمع گوشه اتاق می‌میرد و ناجی شمع دیگری را از نو کنار آن متولد می‌کند تا برای شپره‌ای که از گوشه شکسته پنجره همراه سوز وارد اتاق شده، دلبری کند و بسوزد و بسوزاند.

زمانش روبه اتمام است، پس از اتاق خارج می‌شود و او فراموش می‌کند که چه کرده و از کی اینجا است، دکتر تبر به دست راهروی کارخانه را پیش می‌رود، روبه روی دری می‌ایستد. 

باید عجله می‌کرد تنها ده دقیقه برای نجات بیمارش فرصت داشت به فلز زنگ زده‌ای که بالای در قرار دارد، نگاه می‌کند «اتاقnام» بی تعلل در چوبی را باز می‌کند و داخل می‌شود.

 

پایان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...