رفتن به مطلب

رمان قدرت ستاره من | kimiyabaharizadeh کاربر انجمن نودهشتیا


Kimiya bahari zadeh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم نویسنده : کیمیا بهاری زاده

اسم رمان : قدرت ستاره من 

هدف از نوشتن : بالابردن سطح قلم و لذت خواندن رمان 

 

خلاصه :  دختری به نام پناه ، کسی که با قدرت ستاره ایش ، نوری میشه تو تاریکی قلب یخی مرد قصه ، پناهی که با شجاعت و اعتماد به نفسش مهندس فوق العاده ای میشه و گاهی با  شیطنت هاش و گاهی هم با جدیتش توجه مرد یخی رو به خودش جلب میکنه و کم کم گرما رو مهمون قلب یخی میکنه و بارون میشه رو قلب مرد میباره و مرد قلب یخی رو تو آسمون نگاهش غرق میکنه، ستاره میشه تو اسمون شب نگاه مرد و بارون میشه تو قلب یخی ، پناهی که پناه مرد قصه امونه و با همه سختی ها و درد هاش باز هم مهربون و شاد و شیطون و قوی در برابر طوفان سختی ها ، بارون میشه و بعد اروم میشه .

مقدمه : 
من کسیم که میخواست ستاره ای تو دل تاریکی بشه!..
همونی که میخواست ستاره نزدیک ماه رو تصاحب کنه!...
ماه که تو اوجه دریا به ساحل نزدیک تره!....
ماهم بتابه امشب هیشکی غمموو نمی خره!...
نشد این اعتراف پنهون کنم اما من کسیم که ؛
میخواست ماهو داشته باشه!...
و الان من اینجام به عنوان ستاره قلب مردم
ستاره قدرتمند داستان پناه ارجمند!...

ساعت پارت گذاری : ۲۲:۰۰شب 

ناظر: @Asma,N

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قدرت ستاره من 

فصل اول ستاره گمشده 

پارت_1

با صدای نیلو تک دختر داییم که سعی داشت من رو به زور بلند کنه ، بیدار شدم و بیدار شدنم مساوی بود با فرود اومدن یک جسم سنگین رو کمرم

_الهی شب مورچه گازت بگیره ، سوسک بیاد رو صورتت باهات بای بای کنه گورییل، تو با خودت درباره منِ لاغر مردنی چی فکر کردی ؟....

که با صدای جیغ گوریل جان حرفم نصفه موند ، با خنده صورتمو تو دستام گرفتم تا از مشت های احتمالی این بشر سالم بمونه ...

_ نیلو : سوسک رو صورت خودت بیاد بچه پروو ، باز صبح شد تو شروع کردی ؟

_بمیری دختر که کمرم شکست تو چرا یک شبه انقدر سنگین شدی؟ ....

که بعد اومدم خمیازه بکشم که با جیغ نیلو در دم خفه شدم .

_ نیلو : پنااااه

شکلک خنده داری براش در آوردم و بعد برای جلوگیری از خطرات احتمالی از جلوی دستش فرار کردم ، والا میزد منو از هستی ناقص میکرد...چیزه ساقط میکرد  .

خیلی ریلکس داشتم صبحونه امو میخوردم که نیلو حرصش گرفت و به حالت تهدید نگاهم میکرد . داشتم فکر میکردم چرا اینجوری نگاهم میکنه ، که اخرشم هم نتونست خودشو کنترل کنه و قاشق مربای تو دستش چپ شد و افتاد رو زمین و تکه ای از نان تستش هم افتاده بود تو شیشه مربا ، عادتش بود که مربارو فقط باید تو همون ظرف خودش بخوره .

 با حالت حرصی نگام میکرد که یاد اژدها های کارتونی که به صورت بامزه ای از گوش و بینی اون ها دود بلند میشه ، افتادم . وا به من چه خب ؟!....قاشقشو انداخته ، انگار من انداختم که اینجوری نگام میکنه .

با چشمای ریز داشتم حالتاشو نگاه میکردم که جیغ کشید و گفت 

_ میدونی ساعت چنده ؟!

با بیخیالی تمام به ساعت نگاهی کردم :

_ ۸:۳۰ ، خب که چی ؟!

قیافش مثل لبو قرمز شده بود  ، دلم میخواست شکممو بگیرم و بخندم ولی خب ، قطعا بعدش دیگه باید با زندگی خداحافظی کنم.

_ نیلو : ۸:۳۰ آره ؟؟    

_ خب اره دیگه .

با جیغ جیغ گفت :

_ خنگ خداا ساعت ۹:۳۰   کلاس داریم.

بعد در حالی که انگشتشو تو مربا کرده بود تا نونی که افتاده بود از دستشو از توش در بیاره غر زد :

خب اره و کوفت ، این دختر چرا آدم نمیشه اخه ، ساعت ۹:۳۰ کلاس داریم خانم با خیال راحت نشسته صبحانه کوفت میکنه ...

در حالی که هم خنده ام گرفته بود هم بابت کلاس که دیر نشه عجله داشتم کلمو خاروندم و وسط حرفش پریدم  :

_کوفت نه ، میل میکنه

بعد دیدم خم شد پایین که نقشه اشو فهمیدم و با جیغ در رفتم ولی در آخر ، دنپاییش خورد به شونه ام و جیغمو در آورد.

_ آی دستت بشکنه نیل 

_نیلو : گمشووو پناااه 

_ من میشم جاده تو بیا رد شو  عزیزم

_نیل:پنااااه

_ خب زهر انار

چند دقیقه هم دیگه رو نگاه کردیم و زدیم زیر خنده....

ویرایش شده توسط Kimiya bahari zadeh
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قدرت ستاره من

سر فصل اول ستاره گمشده 

پارت_2

چند دقیقه هم دیگه رو   نگاه کردیم و زدیم زیر خنده  ولی در آخر قبل از رفتن به اتاق زمزمه اش باعث شد لبخند گرمی رو صورتم بشینه .

نیلو _ دختر دوست داشتنی

****

با مشقت های  فراوان  بعد نیم ساعت رسیدیم دانشگاه ، نیل آب دهنشو بامزه قورت داد و گفت :

_ دو جلسه غیبت ، استاده راه نمیده ما رو تو کلاس .

با شیطنت ابرو بالا انداختم و گفتم :

_ ما که تا حالا  ندیدیمش شاید استاد پایه ای باشه ولی بعد دلش کباب بشه  که راهمون داده .

هر دو زدیم زیر خنده . از محوطه که می گذشتیم شلوغی یه قسمت انقدر زیاد بود که تعجب کردیم ولی بی اهمیت رفتیم به کلاس برسیم .

با تقه ای که به در زدیم سر و صدای کم بچه ها خوابید و من با یه بسم الله درو باز کردم و چشمامو بستم ، دیدم خبری نشد زیادی ساکته  که آروم لای یدونه از چشمامو باز کردم ، که دیدم بچه های کلاس با حالت خنده داری نگام میکنن دیدم نه اوضاع امنه و استاد سرجاش نیست ، اون یکی دیگه از چشم هامو  باز کردم و کلمو بردم تو دیدم نه خبری نیست ، چرا خبری نیست ؟؟ با حالت پوکری نگاهشون کردم و گفتم :

_ استاد کوش ؟

بچه ها از دیدن حالتام زدن زیر خنده که درسا گفت

_چه عجب بابا میخواستین بمونین ، یهو نیاین دیگه 

_ مسافرت خوش گذشت آخه ، حالا بگو استاد کوش ؟

درسا با خنده گفت : نیومده هنوز ، حالا بیا وسط

یه قری به سر و گردنش داد 

با حالت پوکر نگاش کردم

_ گمشو ، حمیدی چرا نیست حالا این ترم  ؟

مریم از اون ور گفت

_ حمیدی رفت جانم 

_ کجا رفت ؟

درسا با حرص گفت :

_ رفت سر قبر تو 

بچه ها زدن زیر خنده 

_ هر هر هر ، نمکدون ، ادامه حرفتو بگو

رسا : وای خدا منو مرگ بده ، حمیدی ...

پریدم وسط حرفش :  ایشالا زودتر ، خب حالا ادامه بده 

چپ چپ نگام کرد و فحشی دور از دایره لغت گفت که بچه ها هر هر زدن زیر خنده 

درسا _ حمیدی انصراف داد رفت ، بیشتر از این نمیدونم ، حالا پاشو بیا اینجا کم بپر وسط حرف من 

با نیلو رفتیم بغل درسا نشستیم . 

حمیدی یکی از استادامون بود که تا خاطره جد و آباد  دوست و فامیل و غریبه رو نمیگفت ول نمی کرد .

ده دقیقه گذشته بود . و با خنده داشتم درسا رو اذیت میکردم که قیافش از قرمز به نارنجی تبدیل شد و با نیل به قیافه بامزش میخندیدیم .

_ درسا : هر هر ، بچه پروو هااا به چی میخندین ؟

لبخندی زدم که چال گونه ام مشخص شد .

_ به تو !

دیدم قیافش حرصی شد ،  خب پناه  جان دو دقیقه وقت داری بزنی به چاک وگرنه یه بادمجون خوشگل میوفته زیر چشمت ..

بعد با لبخند نگاهی به درسا کردم و ادامه دادم

_ نه جانم درسا دختر خوبیه کتک اینا تو کارش نیست 

با دیدن نیش باز درسا و ابرویی که بالا می انداخت مطمعا شدم نه تنها درسا دختر خوبی نیست ، بلکه اهل کتک هم هست .

یه نگاه به نیلو که وسط ما نشسته بود و یه نگاه به درسا کردم و بعد مثل جت از بغلشون پاشدم و بعد با یه جیغ رفتم عقب های کلاس .....

_____________

ویرایش شده توسط Kimiya bahari zadeh
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قدرت ستاره من 

سرفصل اول ستاره گمشده

پارت_۳

کم کم توجه بچه ها بهمون جلب شد 

سرخوشانه میخندیدم و می دویم و درسا هم با جیغ جیغ ازم می خواست بمونم ، عمرا مگه جونمو از سر راه آوردم ؟!...

_درسا ، درسا جونی میخوای چیکار کنی ؟

_درسا: من باید با صد روش ، تو رو بزنم وایسا...

_از بین اون صد روش فقط جفتک واسه دفاع بلدم ، بیخیال بشو .

در حالی که نفس نفس میزدم رفتم پشت مریم قایم شدم 

_درسا : حداقل باید یه نیشگون ازت بگیرم ، بیا بیرووون

با حالت خنده داری ابرو بالا دادم و گفتم : نچ 

و بعد رو به مریم گفتم : خواهر منو از دست این دیو دو سر نجات بده .

مریم با خنده : می دونی که فایده نداره

درسا با جیغ جیغ گفت : حالا من دیو دو سرم ؟! کشتنتون حلالههه

بعد دوید سمتم که از پشت مریم پریدم بیرون ، حالا من بدو ، درسا بدو ...

مگه ول میکرد عین میگ میگ پشتم راه افتاده بود .

در حالی که خندم گرفته بودم گفتم چیکار کنم دست از سرم برداری دُری

درسا با حرص گفت : دُری و درد ...دُری و مرض ، بیست بار گفتم به من نگووو دُری

_ خب ، اوکی دیگه نمیگم  دُری ولی دُری چی بگم ول کنی منو ؟

چشم غره ای رفت و بعد با مکثی نیششو باز کرد و گفت : بگو من غلط کردم 

با نیش باز گفنم : غلط کردی 

درسا  جیغ جیغ کنان گفت

_درسا : بیشعوررر خودت غلط کرددی

_ باوشه غلط کردی ، ولم کن 

درسا با جیغ گفت : پناه انقدر که تو منو حرص میدی در روز ، من دو کیلو هر دفعه کم میکنمم

_ اوه چقدر زیاد واقعاا 

_ درسا : پنااااه

_ خب رفیق اشتباه کردم دیگه حالا ولم کن

_ درسا : خب  

_ این یعنی باشه ؟

سرشو تکون داد که شکلکی براش در آوردم که دیدم باز دوید سمتم ، منم دویدم که دیدم نیلو مونده جلو ، مسیرو  عوض کردم و ایستادم ولی چون درسا با سرعت میومد ، صاف خورد به نیلو و اون بدبخت هم با جیغی افتاد ، حالا درسا هم افتاده بود روی نیلو ،  من  این ور پخش زمین شده بودم از خنده .

هر دوشون با حالت حرصی گفتن : ببند بابااا

منم براشون شکلکی در آوردم که باز با دیدن وضعیت فجیعشون  ترکیدم از خنده ، تو حال خندیدن بودم که ......

__________________

این پارت جبرانی دیروز که وقت نکردم بذارم ، بریم پارت بعدی 🍫🐻

 

ویرایش شده توسط Kimiya bahari zadeh
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قدرت ستاره من 

سرفصل اول ستاره گمشده 
پارت_۴
تو حال خندیدن بودم که دیدم دارم کشیده میشم از اونجایی که محکم نمونده بودم منم با جیغ دیگه ای قبل از اینکه دوتاشون پاشن ، افتادم  روی اونا که جیغ نیلو در اومد .
 
حالا مونده بودم بخندم یا پاشم  ، که در باز شد و یه نفر با صدای محکم و که خنده در اون جریان داشت گفت
_ چه خبرره ؟!
حالا تو این هیری ویری مهسا که اومده بود کمکمون با صدای پسره هول شد و دست منو یهو ول کرد و .... بلههه باز من افتادم رو اونا 
بچه ها پوکیده بودن از خنده ، پسره هم خندش گرفته بود 
حالا من داشتم مهسا رو فحش میدادم که بدتر هول شد اومد کمکمون که پاش رفت رو پای درسا و جیغ فرابنفشی کشید که دستمو گذاشتم رو گوشم
درسا اومد پاشو بلند کنه که خورد  به من   و پرت شدم رو زمین .
 
بچه ها داشتن زمینو گاز میزدن دیگه غش غش میخندیدن .
حالا نیلو که وضعیتش بدتر بود با جیغ جیغ از درسا میخواست که از روش بلند بشه  .
وای حالا من همونجور که درسا رو به رگبار فحش گرفته بودم پاشدم و خاک لباسامو تکون میدادم که همش رفت تو حلق اون دو تا ، حالا داشتن با حالت تهدیدی نگام میکردن 
من که اصلا یادم رفته بود پسره جلوی در از خنده ترکیده ، شروع کردم به غر غر 
_ ای بمیرین جفتتون که کمرم شکست ، آخه عقل کل تو چرا منو پرت میکنی ؟! .... آی آی دستم الهی زنبور نیشتون بزنه ....
کلا بنده نه که به حیوانات علاقه زیادی دارم حالا از اون ها مایه میذارم.
 
یهو یاد موقعیتم افتادم و آروم برگشتم دیدم پسره که خیلی هم خوشگل بود 
خاک رس تو کله ات پناه تو این موقعیت هم به این چیزا فکر میکنی ، آره داشتم میگفتم دیدم با چشمای پر از خنده داره نیگام میکنه  ، لبخند مسخره ای زدم که بدتر بچه ها زدن زیر خنده ، حالا منم خنده ام گرفته بود ، با دیدن خنده اونا منم خندیدم ، الکی الکی همه میخندیدن ، برگشتم به پسره نگاه کردم که دیدم محو من شده !..
 
جلل خالق !
الله اکبر !
چند بار نیلو گفت ، اینجوری نخندا همینه ، بیا عاشقم شد رفت ‌....
انگار فکرمو کمی بلند گفته باشم که نیلو و درسا و مهسا که کنارم بودن پخی زدن زیر خنده ...
منم که اصلا متوجه موقعیت نبودم گفتم.....
 
___________________
پایان پارت های امروز🍫
 
 
 
ویرایش شده توسط Kimiya bahari zadeh
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

                        به نام نام اعظمت 

قدرت ستاره من ☆

سر فصل اول ستاره گمشده 

پارت_۵

انگار فکرم رو کمی بلند گفته  باشم ، که نیلو و درسا و مهسا که کنارم بودن پخی زدن زیر خنده ...

منم که اصلا متوجه موقعیت نبودم گفتم

_ آهای رو  آب بخندین ، میمون های وحشی آمازونی ...

وای اینو  که نگفتم باز بقییه حتی پسر چشم سبز هم بلند  زد زیر خنده ، داشتم فحش بهشون میدادم که پسره گفت :

_ خب خانما نمایش قشنگی بود ، بفرمایید سر جاهاتون  ‌

بعد به سمت  میز استاد رفت و گفت

_ آریا فرهمند هستم و مدتی برای تدریس جای آقای حمیدی به عنوان استاد در خدمتتون هستم .

آریا فرهمند ! بزرگترین و معروف ترین استاد این دانشگاه بود و جز یک کلاس معروف خودش  ، کلاس دیگه ای اینجا نداشت و حالا استاد ما بود .

شروع کرد از لیست اسم هارو خوندن و من به این فکر میکردم ، چرا قیافش برام آشنا ؟

تا حالا ندیده بودمش ، فقط اسمش رو شنیده بودم ولی حس میکردم خیلی آشناست !

سرم درد گرفته بود ، هر وقت اینجوری زیاد فکر میکردم سرم درد می گرفت از طرفی میگرن هم داشتم و بدتر دردش رو تشدید میکرد  .

با دست مهسا که به دستم خورد به خودم اومدم ، مثل اینکه استاد داشت صدام میکرد 

_بله استاد ؟

_آریا : حواستون کجاست خانوم ؟

حس شیطنت  فعال شده بود 

_ حواسم رفته تعطیلات استاد  ...

خندش گرفت ولی گفت

_ از تعطیلات در بیارش !

با شیطنت گفتم

_ اجازه میدین  برم ؟

گنگ گفت

_  کجا ؟!

_ برم از تعطیلات در بیارمش دیگه !...

خنده اش رو قورت داد 

_ نه !

با جدیت و بی حوصله گفتم :

_ استاد اگر امکانش هست من برم بیرون .

از جدی بودنم تعجب کرد !

باید هم تعجب بکنه ، کسی که تا دو ثانیه پیش داشت شیطنت میکرد الان یک دفعه جدی شد 

با اخم کوتاهی گفت

_ اتفاقی افتاده ؟!

_ کمی سرم درد میکنه ، امکانش هست ؟

سری تکون داد و با همون اخم گفت

_بفرمایید 

از اونجایی که اگه یکم دیگه می موندم سر درد وحشتناکی به سراغم میومد بدون توجه به قیافه نگران نیلو ، بیرون رفتم و بعد از گرفتن قرصی از خانم نجفی استادمون که خیلی دوسش داشتم به طرف ماشین رفتم و تا قبل از تموم شدن کلاس که  استاد گفته بود این جلسه درس نمیده پس بدون نگرانی خوابیدم .

__________

@Asma,N

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Kimiya bahari zadeh
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...